تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۲ عنوان
وَقٰتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ٢٤٤
#مَن ذَا الَّذى يُقرِضُ اللَّهَ قَرضًا حَسَنًا فَيُضٰعِفَهُ لَهُ أَضعافًا كَثيرَةً ۚ وَاللَّهُ يَقبِضُ وَيَبصُۜطُ وَإِلَيهِ تُرجَعونَ٢٤٥
#أَلَم تَرَ إِلَى المَلَإِ مِن بَنى إِسرٰءيلَ مِن بَعدِ موسىٰ إِذ قالوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِكًا نُقٰتِل فى سَبيلِ اللَّهِ ۖ قالَ هَل عَسَيتُم إِن كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ أَلّا تُقٰتِلوا ۖ قالوا وَما لَنا أَلّا نُقٰتِلَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَقَد أُخرِجنا مِن دِيٰرِنا وَأَبنائِنا ۖ فَلَمّا كُتِبَ عَلَيهِمُ القِتالُ تَوَلَّوا إِلّا قَليلًا مِنهُم ۗ وَاللَّهُ عَليمٌ بِالظّٰلِمينَ٢٤٦
#وَقالَ لَهُم نَبِيُّهُم إِنَّ اللَّهَ قَد بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكًا ۚ قالوا أَنّىٰ يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا وَنَحنُ أَحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ وَلَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ ۚ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصطَفىٰهُ عَلَيكُم وَزادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ وَالجِسمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤتى مُلكَهُ مَن يَشاءُ ۚ وَاللَّهُ وٰسِعٌ عَليمٌ٢٤٧
#وَقالَ لَهُم نَبِيُّهُم إِنَّ ءايَةَ مُلكِهِ أَن يَأتِيَكُمُ التّابوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِن رَبِّكُم وَبَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ ءالُ موسىٰ وَءالُ هٰرونَ تَحمِلُهُ المَلٰئِكَةُ ۚ إِنَّ فى ذٰلِكَ لَءايَةً لَكُم إِن كُنتُم مُؤمِنينَ٢٤٨
#فَلَمّا فَصَلَ طالوتُ بِالجُنودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبتَليكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنهُ فَلَيسَ مِنّى وَمَن لَم يَطعَمهُ فَإِنَّهُ مِنّى إِلّا مَنِ اغتَرَفَ غُرفَةً بِيَدِهِ ۚ فَشَرِبوا مِنهُ إِلّا قَليلًا مِنهُم ۚ فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَالَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ قالوا لا طاقَةَ لَنَا اليَومَ بِجالوتَ وَجُنودِهِ ۚ قالَ الَّذينَ يَظُنّونَ أَنَّهُم مُلٰقُوا اللَّهِ كَم مِن فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كَثيرَةً بِإِذنِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ مَعَ الصّٰبِرينَ٢٤٩
#وَلَمّا بَرَزوا لِجالوتَ وَجُنودِهِ قالوا رَبَّنا أَفرِغ عَلَينا صَبرًا وَثَبِّت أَقدامَنا وَانصُرنا عَلَى القَومِ الكٰفِرينَ٢٥٠
#فَهَزَموهُم بِإِذنِ اللَّهِ وَقَتَلَ داوۥدُ جالوتَ وَءاتىٰهُ اللَّهُ المُلكَ وَالحِكمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ ۗ وَلَولا دَفعُ اللَّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعضٍ لَفَسَدَتِ الأَرضُ وَلٰكِنَّ اللَّهَ ذو فَضلٍ عَلَى العٰلَمينَ٢٥١
#تِلكَ ءايٰتُ اللَّهِ نَتلوها عَلَيكَ بِالحَقِّ ۚ وَإِنَّكَ لَمِنَ المُرسَلينَ٢٥٢
#در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است . (244 )
کیست که خدا را وامى نیکو دهد و خدا وام او را به دو برابرهاى بسیار افزون کند خدا است که تنگى مى آورد و فراوانى نعمت مى دهد وبه سوى او بازگشت مى یابید. (245 )
مگر داستان آن بزرگان بنى اسرائیل را نشنیدى که پس از موسى به پیامبر خود گفتند: پادشاهى براى ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم و او گفت : از خود مى بینید که اگر کارزار بر شما واجب شود شانه خالى کنید؟ گفتند: ما که از دیار و فرزندان خویش دور شده ایم براى چه کارزار نمى کنیم ؟ ولى همینکه کارزار بر آنان مقرر شد به جز اندکى روى برتافتند و خدا به کار ستمگران دانا است . (246 )
پیغمبرشان به آنان گفت : خدا طالوت را به پادشاهى شما نصب کرد گفتند: از کجا وى را بر ما سلطنت باشد که ما به شاهى از او سزاوارتریم چون او مال فراوانى ندارد گفت : خدا او را از شما سزاوارتر دیده ، چون دانشى بیشتر و تنى نیرومندتر دارد، خدا ملک خویش را به هر که بخواهد مى دهد که خدا وسعت بخش و دانا است . (247)
و نیز به ایشان گفت نشانه پادشاهى وى این است که صندوق معروف دوباره به شما بر مى گردد تا آرامشى از پروردگارتان باشد و باقى مانده اى از آنچه خدا به خاندان موسى و هارون داده بود در آن است فرشتگان آن را حمل مى کنند که در این نشانه براى شما عبرتى هست اگر ایمان داشته باشید. (248 )
و همینکه طالوت سپاهیان را بیرون برد گفت خدا شما را با نهرى امتحان کند، هر که از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است مگر آن کس که با مشت خود کفى بردارد و لبى تر کند و از آن همه لشگر به جز اندکى ، همه نوشیدند و همینکه او با کسانى که ایمان داشتند از شهر بگذشت گفتند امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهیان وى نیست آنها که یقین داشتند به پیشگاه پروردگار خویش مى روند گفتند: چه بسیار شده که گروهى اندک به خواست خدا بر گروهى بسیار غلبه کرده اند و خدا پشتیبان صابران است . (249 )
و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا صبرى به ما ده و قدمهایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان کن . (.25 )
پس به خواست خدا شکستشان دادند و داود جالوت را بکشت و خدایش پادشاهى و فرزانگى بداد و آنچه مى خواست به او بیاموخت اگر بعض مردم را به بعضى دیگر دفع نمى کرد زمین تباه مى شد ولى خدا با اهل جهان صاحب کرم است .(251 )
این آیت هاى خدا است که ما به حق بر تو مى خوانیم و همانا تو از پیامبرانى .(252 )
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۴۴ تا ۲۵۲ است.
بیان آیات#
بیان آیات
بیان اتصال و ارتباط آیات مذکوره و آهنگ کلى آنها#
اتصال روشنى که در بین این آیات به چشم مى خورد، و ارتباطى که میان مساله قتال و مساله ترغیب در قرض الحسنه و نیز ارتباطى که میان این دو مساله با سرگذشت طالوت و داود و جالوت هست ، این نکته را به ما مى فهماند که این آیات یک باره نازل شده و منظور از آن ، بیان دخالتى است که قتال در شؤ ون حیات و پدید آوردن روحیه پیشرفت امت در حیات دینى و دنیائیش دارد، و اهل قتال را به سعادت حقیقیشان مى رساند .
آرى ، خداى سبحان در این آیات فریضه جهاد را بیان نموده و مردم را دعوت مى کند به اینکه در تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات ، انفاق کنند. و اگر این انفاق را قرض دادن به خدا خوانده ، چون انفاق در راه خدا است ، علاوه بر اینکه این تعبیر هم تعبیرى است سلیس ، و هم مشعر به قرب خدا، مى فهماند انفاق کنندگان نزدیک به خدا هستند بطورى که با او دادو ستد دارند .
آنگاه داستان طالوت و جالوت و داوود را خاطر نشان مى کند، تا مؤ منین که مامور به قتال با دشمنان دین هستند عبرت بگیرند و بدانند که حکومت و غلبه همواره از آن ایمان و تقوا است ، هر چند که دارندگان آن کم باشند، و خوارى و نابودى از آن نفاق و فسق است ، هر چند که صاحبانش بسیار باشند،براى اینکه بنى اسرائیل که این داستان مربوط به ایشان است مادام که در کنج خمود و کسالت و سستى خزیده بودند مردمى ذلیل و تو سرى خور بودند، همینکه قیام کرده و در راه خدا کارزار نمودند، کلمه حق را پشتیبان خود قرار دادند، هر چند که افراد صادق ایشان در این دعوى اندک بودند، و اکثرشان وقتى جنگ حتمى شد فرار کردند، و دوم اینکه سر اعتراض بر طالوت را باز نمودند، و سوم اینکه ، از آن نهرى که مامور بودند ننوشند، نوشیدند، و چهارم اینکه ، به طالوت گفتند ما حریف جالوت و لشگر او نمى شویم ولى مع ذلک خدا یاریشان کرد، و بر دشمن پیروزیشان داد، و دشمن را به اذن خدا فرارى کردند، و داوود، جالوت را به قتل رساند،
و ملک و سلطنت در بنى اسرائیل مستقر گردید، و حیات ازدست رفته آنان دوباره به ایشان بازگشت ، و بار دیگر سیادت و قوت خود را باز یافتند، و همه این موفقیت ها جز به خاطر آن کلامى که ایمان و تقوا به زبانشان انداخت نبود، و آن کلام این بود که وقتى با جالوت و لشگرش برخوردند گفتند : ( ربناافرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الکافرین ) ، این ماجرا عبرتى است که اگر همه مؤ منینى که در هر عصر مى آیند آن را نصب العین خود قرار داده و راه گذشتگان صالح را پیش بگیرند، بر دشمنان خود غلبه خواهند کرد، البته مادام که مؤ من باشند .
و قاتلوا فى سبیل اللّه
وجه مقید ساختن قتال و جهاد به قید ( فى سبیل الله ) و اشاره به معناى قرض دادن به خدا معیار#
این آیه جهاد را واجب مى کند، و مى بینیم که این فریضه را در این آیه و سایر موارد از کلامش مقید به قید ( سبیل اللّه ) کرده و این براى آن است که به گمان کسى در نیاید و کسى خیال نکند که این وظیفه دینى مهم ، صرفا براى این تشریع شده که امتى بر سایر مردم تسلط پیدا کرده ، و اراضى آنان را ضمیمه اراضى خود کند، همانطور که نویسندگان تمدن اسلام (چه جامعه شناسان و چه غیر ایشان ) همینطور خیال کرده اند، و حال آنکه چنین نیست و قید ( فى سبیل اللّه ) مى فهماند که منظور از تشریع جهاد در اسلام ، براى این است که دین الهى که مایه صلاح دنیا و آخرت مردم است ، در عالم سلطه یابد .
و اعلموا ان اللّه سمیع علیم
این جمله ، به مؤ منین هشدار مى دهد از اینکه در این سیر خود، قدمى بر خلاف دستور خدا و رسول او بردارند و کلمه اى در مخالفت با آنها (خدا و رسول او ) بگویند، و حتى نفاقى در دل مرتکب شوند، آنطور که بنى اسرائیل کردند، آن زمان که در باره طالوت به پیامبرشان اعتراض کردند، که او چگونه مى تواند بر ما سلطنت کند و یا گفتند : ( لا طاقه لنا الیوم بجالوت و جنوده ) و هنگامى که جنگ بر آنان واجب شد، سستى به خرج دادند، و پشت به جنگ کردند، و آن زمان که واجب شد تا از نهر آب ننوشند، مخالفت نموده ، و فرمان طالوت را اطاعت نکردند .
من ذاالّذى یقرض اللّه قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیرة
معناى کلمه ( قرض ) معروف است ، خداى تعالى هزینه اى را که مؤ منین در راه او خرج مى کنند، قرض گرفتن خودش نامیده ، و این به خاطر همان است که گفتیم مى خواهد مؤ منین را بر این کار تشویق کند و هم براى این است که انفاقهاى نامبرده براى خاطر او بوده ، و نیز براى این است که خداى سبحان به زودى عوض آن را چند برابر به صاحبانش بر مى گرداند .
خداى تعالى سیاق خطاب را که قبلا امر بود و مى فرمود: جهاد کنید، به سیاق خطاب ، استفهامى برگردانید، و فرمود: کیست از شما که چنین و چنان کند؟، با اینکه ممکن بود همین مطلب را نیز به صورت امر بفرماید، مانند جمله در راه خدا جهاد کنید و به او قرض بدهید، و این تغییر به خاطر نشان دادن ذهن مخاطب است ، چون سیاق امر خالى از کسب تکلیف نیست ، ولى سیاق استفهام دعوت و تشویق است ، در نتیجه ذهن شنونده تا حدى از تحمل سنگینى امر استراحت مى کند، و نشاط مى یابد .
و اللّه یقبض و یبسط و الیه ترجعون
معناى قبض و بسط و وجه اینکه سه صفت از صفات خداوند در این آیه آمده است#
کلمه ( قبض ) به معناى گرفتن چیزى و کشیدن آن به طرف خویش است ، در مقابل کلمه بسط و همچنین ( بصط ) که به معناى دادن و از خود دور کردن است ، و این کلمه که در اصل از ماده ( باء - سین - ط) است ، و طبق یک قاعده صرفى (سین ) آن به خاطر اینکه پهلوى حرف (ط) که به اصطلاح از حروف (اطباق و تقسیم ) است قرار گرفته مبدل به ( صاد) شده است .
و اینکه از صفات خداى تعالى سه صفت ( قبض و بسط و مرجعیت ) او را آورده ، براى این توجه که اشعار کند آنچه در راه خدا به او مى دهند باطل نمى شود، و بعید نیست که چند برابر شود، براى اینکه گیرنده آن خدا است و خدا هر چه را بخواهد ناقص مى کند و هر چه رابخواهد زیاد مى کند، و شما به سوى او بر مى گردید و آن زیاد شده را پس مى گیرید .
الم تر الى الملا من بنى اسرائیل ...
کلمه ( ملا ) بطورى که گفته اند به معناى جماعتى از مردم است که بر یک نظریه اتفاق کرده اند و اگر چنین جمعیتى را ملا نامیدند براى این است که عظمت و ابهتشان چشم بیننده را پر مى کند .
و چنین جمعیتى از بنى اسرائیل به پیامبر خود گفتند: پادشاهى براى ما معین کن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگیم ، و از سیاق بر مى آید که پادشاهى که تا آنروز بر آنان تسلط داشته همان جالوت بوده ، که در آنان به روشى رفتار کرده بود که همه شؤ ون حیاتى و استقلال و خانه و فرزند را از دست داده بودند و این گرفتارى بعد از نجاتشان از شر آل فرعون بود، که شکنجه شان مى کردند و خدا موسى (علیه السلام ) را بر آنان مبعوث کرد، و برآنان ولایت و سرپرستى داد، بعد از موسى ولایت ایشان را به اوصیاى موسى وا گذاشت ، بعد از این دوره ها بود که گرفتار دیو جالوت شدند، و وقتى ظلم جالوت به ایشان شدت یافت و فشار از طرف دستگاه جالوت بر ایشان زیاد شد، قواى باطنشان که رو به خمود گذاشته بود، بیدار شد، و تعصب تو سرى خورده و ضعیفشان زنده گشت ، در اینجا بود که بزرگان قوم از پیامبرشان درخواست مى کنند پادشاهى برایشان برگزیند تا به وسیله او اختلافات داخلى خود را برطرف نموده و قوایشان را تمرکز دهند، و در تحت فرمان آن پادشاه ، در راه خدا کارزار کنند .
قال هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا
بنى اسرائیل از پیامبر خود درخواست مى کردند که پادشاهى برایشان معین کند، تا در تحت لواى او در راه خدا کارزار کنند، و چون پیغمبرشان چنین اختیارى نداشت ، لذا کارزار کردن و تعیین فرمانده را به خداى تعالى ارجاع مى داد، و در این آیه از در تعظیم ، نام خدا را نبرده ، و تنها در پاسـخشان از ایشان پرسید، آیا اگر چنین فرماندهى معین شود احتمال آن را مى دهید که نافرمانیش کنید؟ از این پاسـخ پیدا است که آن جناب به وحى خدا، این نافرمانى را از ظاهر حال آن خبردار شده ، و به همین جهت خداى تعالى را منزه تر از آن دانسته که نامش را ببرد، تنها اشاره کرده که امر این در خواست مربوط به خدا و راجع به اوست ، چون کتابتى که در این پاسـخ آمده به معناى واجب شدن است و تنها کار خداى تعالى است .
گفتیم مخالفت و پشت کردن به جنگ از ظاهر حال آنان محتمل بود، ولى همین امر ظاهر را به صورت استفهام بیان کرد، تا مردم این ظاهر حال را انکار نموده ، در نتیجه تا حجت بر آنان تمام شود، و همین پاسـخ را داده گفتند: ( و ما لنا الا نقاتل فى سبیل اللّه ؟ ) (چه جهت دارد که ما در راه خدا قتال نکنیم ؟).
قالوا: و ما لنا الا نقاتل فى سبیل اللّه و قد اخرجنا...
در این پاسـخ مساله بیرون شدن جبرى از خانه و شهر را علت جنگیدن و کنایه از آن کردند و چون بیرون شدن از وطن مالوف مستلزم دور شدن از زن و فرزند و سبب محرومیت از همه این نعمتها مى شود، لذا بیرون شدن را هم به وطن نسبت دادند، و هم به فرزندان وگفتند: با اینکه از وطن و فرزند خود بیرون شده ایم .
فلما کتب علیهم القتال تولوا الا قلیلا منهم ، و اللّه علیم بالظالمین
این آیه به شهادت اینکه حرف ( فاء ) در اول آن است ، فرع و نتیجه گفتار پیامبر آن قوم ، که پرسید: ( هل عسیتم ... ) و جواب قوم که گفتند: ( و ما لنا الا نقاتل ) ، واقع شده ، و جمله : ( واللّه علیم بالظالمین ) ، دلالت دارد بر اینکه پرسش پیامبرشان که پرسید: ( هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا... )
ناشى از وحى خداى سبحان بوده و معلوم مى شود خداى تعالى به او خبر داده که اینها فردا که صاحب فرمانده شدند از او اطاعت نخواهند کرد، و قرار خواهند نمود و گرنه معنا ندارد ابتدا چنین سؤ الى راپیش بکشد.
و قال لهم نبیهم : ان اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا قالوا: انى یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه و لم یوت سعا من المال ؟
این آیه شریفه پاسـخ پیامبر ایشان است و اگر وى تعیین فرماندهى را به خداى تعالى نسبت داده ، خواسته است بنى اسرائیل را متوجه اشتباهشان کند، که تعیین فرماندهى را به پیامبرشان نسبت دادند، و گفتند: تو یک پادشاه فرمانده براى ما معین کن ، و نگفتند: از خدا در خواست کن فرماندهى براى ما معین کند، و قتال را بر ما واجب سازد.
غلط بنى اسرائیل براى حاکم که موجب اعتراض آنها به فرماندهى طالوت شد#
و به هر حال اینکه آن جناب نام آن فرمانده را برد و فهماند که او طالوت است باعث شد که از دو جهت اعتراض کنند، که این دو جهت به نظر آنان با سلطنت طالوت منافات داشته ، و خداى تعالى یکى از آن دو جهت را از ایشان حکایت کرده که گفتند: ( انى یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه ...؟ ) و معلوم است که این اعتراض که به پیامبرشان کردند و در آن هیچ دلیلى بر اینکه طالوت ، شایستگى سلطنت ندارد و خود آنان سزاوارترند، نیاوردند، گفتارى بوده که احتیاج به استدلال نداشته یعنى دلیلش امر روشنى بوده و آن امر روشن جز این نمى تواند باشد که بیت نبوت و بیت سلطنت دو بیت و دو دودمان بوده در بنى اسرائیل که اهل آن دودمان همواره به آن فخر مى کرده اند و طالوت از هیچ یک از این دو بیت دو خاندان نبود و به عبارتى دیگر طالوت نه از خاندان سلطنت بود، و نه از خاندان نبوت ، و به همین جهت گفتند: او کجا و سلطنت کجا؟ خود ما سزاوارتر به سلطنت هستیم تا او، چون هم از دودمان نبوتیم و هم از دودمان سلطنت ، و خدائى که ما را شایسته چنین افتخارى دانسته ، چگونه راضى مى شود آن را به دیگرى انتقال دهد.
(و این گفتار یک ریشه اعتقادى داشته و گرنه ظاهرا اعتراضى بسیار بیجا است )، و ریشه این گفتار این است که یهود معتقد بودند که در کار خدا بداء، نسخ و تغییرى نیست ، و این سه از خدا محال است که قرآن از ایشان حکایت کرده ، که گفتند: ( ید اللّه مغلوله علت ایدیهم - دست خدا بسته است ، دستشان بسته باد ) و پیامبرشان در پاسـخ فرموده : ( ان اللّه اصطفیه علیکم - خدا او را بر شما ترجیح داده ) پس این یکى از دو جهت اعتراض بنى اسرائیل بود.
جهت دیگرى که آن نیز به نظر ایشان منافات با سلطنت طالوت داشته همان است که در جمله : ( و لم یوت سعة من المال ) آمده ، چون طالوت مردى فقیر بوده و به نظر بنى اسرائیل سلطان باید مردى توانگر باشد،
پیامبر آنان به این هم جواب داده به اینکه : ( و زاده بسطة فى العلم و الجسم ... ) یعنى سلطنت پول نمى خواهد، بلکه نیروى فکرى و جسمى مى خواهد، که طالوت هر دو را بیش از شما دارد.
قال ان اللّه اصطفیه علیکم و زاده بسطة فى العلم و الجسم
کلمه ( اصطفا ) و ( واستصفاء ) به معناى اختیار و انتخاب است ، اصل آن ماده :(صاد - فاء - واو) است که به معناى چکیده و خالص از هر چیز است ، و کلمه ( بسطه ) به معناى سعة و قدرت است ، و این کلام ، جواب به هر دو اعتراض بنى اسرائیل است .
عمل به مصالح و قدرت بر اجراى آن ، لوازم و شرائط زمامدار است نه شرافت دودمان وثروتمندى#
اما اعتراضشان به اینکه خودشان سزاوارتر به ملک و سلطنت هستند چون داراى شرافت دودمانند، جوابش این است که وقتى خداى تعالى طالوت را براى سلطنت انتخاب کند قهرا او و دودمان او شرافتى پیدا مى کند ما فوق شرافت سایر افراد بنى اسرائیل و سایر دودمانهاى آن ، چون فضیلت همواره تابع تفضیل خداى تعالى است ، هرکه را او برتر بداند، برتر است .
و اما اعتراض دوم آنها که ملاک پادشاه شدن پول است جوابش را داد به اینکه سلطنت الهیه براى همین است که دیگر پول دارى ملاک برترى قرار نگیرد، سلطنت و استقرار حکومت در جامعه اى از مردم ، تنها و تنها براى این است که اراده هاى متفرق مردم که با نداشتن حکومت همه به هدر مى رفت ، د ر استقرار حکومت همه یک جا متمرکز شود، یعنى همه تابع اراده مسلمانان گردد، وتمامى زمام ها و اختیارات به یک زمام وصل شده ، و سرنخ همه اختیارات به دست یک نفر بیفتد و در نتیجه هر فرد از افراد جامعه به راه کمالى که خود لایق آن است بیفتد و در این راه تکامل احدى مزاحم فردى دیگر نشود و هیچ فردى بدون داشتن حق (و فقط به خاطر داشتن ثروت یا قدرت ) جلو نیفتد، و فردى دیگر فقط به خاطر نداشت ن ثروت عقب نماند.
و سخن کوتاه اینکه : غرض از تشکیل ملک و حکومت این است که صاحب حکومت امور جامعه را طورى تدبیر کند که هر فردى از افراد جامعه به کمال لایق خود برسد، و کسى و چیزى مانع پیشرفتش نگردد، و براى چنین حکومت چیزى که لازم است داشتن دو سرمایه است ، یکى علم به تمامى مصالح حیات جامعه و مفاسد آن ، و دوم داشتن قدرت جسمى بر اجراى آنچه که صلاح جامعه مى داند، و این دو در طالوت هست : ( و زاده بسطه فى العلم و الجسم ) .
و اما مساله پول دارى ، اگر کسى آن را هم دخیل در این مساله بداند، و از ارکان این کار بشمارد، از جهل و بى خبرى است
پیامبر اسرائیلى سپس هر دو پاسـخ را یک جا و به صورت یک دلیل در آورده و مى گوید: ( و اللّه یوتى ملکه من یشاء ) ، و خلاصه آن این است که ملک تنها از آن خدا است و احدى را در آن نصیبى نیست ، مگر آن مقدارى که خدا به هر کسى داده باشد، و در آن هم با اینکه تملیکش کرده باز خود او مالک است ، همچنانکه از اضافه در (ملکه ) این معنا به خوبى استفاده مى شود، خوب وقتى داستان از این قرار باشد پس خداى تعالى در ملکش هر جور بخواهد و اراده کند تصرف مى کند، و احدى قادر نیست بگوید چرا و به چه جهت ؟ (یعنى کسى را نمى رسد که از علت تصرف خدا پرسش کند، براى اینکه تنها خداى تعالى سبب مطلق است ، و نیز کسى قادر نیست که از متمم علیت و ابزار کار او بپرسد، براى اینکه خداى تعالى خودش به تنهائى سبب تام است ، او نیازى به متمم ندارد) پس دیگر جاى این سؤ ال نیست که چرا ملک و سلطنت را از دودمانى به دودمان دیگر منتقل کرد؟ و یا چرا آنرا به کسى داد که اسباب ظاهرى و ابزار آن که همان ثروت و نفرات باشد ندارد؟.
افعال خداى سبحان حکیمانه و داراى مصلحت است و در عین حال باری تعالى محکوم و مقهور مصالح نیست#
و ( ایتاء ) و افاضه الهیه هر چند که گفتیم به هر جور که او بخواهد و به هر کس که اراده کند صورت مى گیرد، الا اینکه در عین حال بطور بیهوده وگزاف و بدون حکمت و رعایت مصالح صورت نمى گیرد، چون مقصود ما از اینکه مى گوئیم خداى تعالى هر چه بخواهد مى کند و ملک را به هر کس که بخواهد مى دهد و از این قبیل مطالب این نیست که خدا در کارهایش جانب مصلحت را رعایت نمى کند، و یا خدا کارى را که مى کند نظیر تیرى است که به تاریکى بیندازد، اگر تصادفا مطابق مصلحت صورت بگیرد که گرفته ، و اگر نگیرد جزافى مى شود و محذورى هم پیش نمى آید براى اینکه ملک ، ملک او است ، هر چه بخواهد مى کند، نه منظور ما این نیست زیراکه این را ادله دینى و براهین عقلى باطل مى کند (وقتى جزاف از خدا صحیح باشد، دیگر عقل ما را ملزم به انجام تکالیف دینى او نمى کند، زیرا در یک یک احکام اح تمال جزاف مى دهد) و این معنا را هم ظواهر دینى باطل مى داند و هم براهین عقلى .
بلکه مقصود ما این است که خداى سبحان از آنجا که هر خلق و امرى به او بازگشت دارد قهرا مصالح و جهات خیر هم ، مانند سایر موجودات مخلوق او هستند پس اگر مى گوئیم خدا هر کارى را طبق مصلحت انجام مى دهد معنایش این نیست که در کارهاى خود مقهور مصلحت و محکوم به حکم آن است ، بر خلاف ما که در کارهایمان محکوم به آنیم ، پس وقتى خداى سبحان کارى مى کند یا خلقى مى آفریند (و جز خوب و جمیل نمى کند) قهرا فعل او داراى مصلحت است ، و صلاح بندگانش در آن رعایت شده ، و در عین حال محکوم و مقهور مصلحت هم نیست .
از اینجا معلوم مى شود که اجتماع تعلیل ( واللّه یوتى ملکه من یشاء با تعلیل ان اللّه اصطفیه علیکم و زاده بسطه فى العلم و الجسم ) ، درست است ، و منافاتى بین این دو تعلیل نیست ، براى اینکه اولى مطلب را به مصالح و اسباب تعلیل مى کند، و مى فرماید طالوت علم و نیروى بدنى بیشترى دارد، و دومى مطلب را با اطلاق مالکیت خدا تعلیل مى کند، خدائى که هر کارى بخواهد مى کند، و اگر اینکه گفتیم منافاتى نیست بین اطلاق ملک خدا و اینکه هر چه مى خواهد مى کند، و بین اینکه کارهایش همه از روى مصالح و حکمت ها است درست نباشد، اصلا این دو جمله از آیه با هم نمى خواند تا چه رسد به اینکه یکى متمم و مؤ ید دیگرى باشد.
و این معنا را ذیل آیه که مى فرماید: ( و اللّه واسع علیم ) ، به بهترین وجهى توضیح مى دهد، براى اینکه کلمه واسع دلالت مى کند بر اینکه خداى تعالى از هیچ فعلى و ایتائى (دادنى ) ممنوع نیست ، و کلمه ( علیم ) دلالت مى کند بر اینکه : فعل او فعلى است که از روى علم ثابت و غیر قابل خطا سر مى زند، پس خداى سبحان هر چه مى خواهد مى کند بدون اینکه چیزى مانعش شود، و کارى نمى کند مگر آنکه آن کار، داراى مصلحت واقعى باشد.
باقى مى ماند معناى کلمه ( واسع ) که یکى از اسامى خداى تعالى است و ماده وسعت که کلمه سعه نیز از مشتقات آن است ، در اصل به معناى حالتى در جسم است که با داشتن آن حالت اشیائى دیگر را در خود مى گنجاند، مانند سعه ظرف که هر چه بیشتر باشد آب بیشتر یا طعام بیشتر را در خود جاى مى دهد، و سعه صندوق به معناى گنجایش آن است نسبت به آنچه در آن مى گذارند، و سعه خانه که افراد بیشترى را در خود جاى مى دهد، و لیکن به عنوان استعاره در غنى نیز استعمال مى شود اما نه هر غنائى و از هر جهتى ، بلکه غنى از این جهت که گنجایش بذل و بخشش را دارد، کانه مال وسیع ، آن مالى است که ظرفیتى دارد که هرچه بخواهند مى توانند از آن خرج کنند و به همین معنا کلمه نامبرده در مورد خداى سبحان نیز استعمال مى شود، وقتى مى گوئیم خدا واسع است معنایش این است که او غنى است که هر چه بخواهد بذل کند، ناتوانش نمى سازد، بلکه هر قدر بخواهد مى تواند بذل کند.
و قال لهم نبیهم ان آیه ملکه ان یاتیکم التابوت فیه سکینة من ربکم
کلمه ( تابوت ) به معناى صندوق است ، و این کلمه بطورى که گفته اند صیغه فعلوت از ماده ( توب ) است ، و توب به معناى رجوع است ، (و به همین جهت برگشتن از راه شیطان به سوى خدا را توبه گفته اند) و اگر صندوق را تابوت گفته اند براى این است که صاحبش همواره و پى درپى به سراغ او مى رود و به آن رجوع مى کند.
گفتارى در معناى#
( سکینت )
آرامش روانى در سایه ایمان#
کلمه ( سکینة ) از ماده سکون است که خلاف حرکت است ، و این کلمه در مورد سکون و آرامش قلب استعمال مى شود و معنایش قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنى در تصمیم و اراده است ، همچنانکه حال انسان حکیم این چنین است ، (البته منظور ما از حکیم دارنده حکمت اخلاقى است ) که هر کارى مى کند با عزم مى کند، و خداى سبحان این حالت را از خواص ایمان کامل قرار داده و آن را از مواهب بزرگ خوانده است .
توضیح اینکه آدمى به غریره فطریش کارهائى که مى کند ناشى از تعقل قبلى است ، یعنى قبل از انجام هر کارى در عقل خود مقدمات آنرا مى چیند، و طورى مى چیند که وقتى عمل را انجام دهد مشتمل بر مصالح او باشد، و در سعادتش تاءثر خوبى بگذارد، و سعادت اجتماعى او را به قدر خودش تامین کند، آنگاه بعد از ردیف کردن مقدمات در فکر و عقل عمل را طورى که نقشه اش را کشیده انجام مى دهد، و درانجامش آنچه باید بکند و آنچه نباید بکند، رعایت مى نماید.
و این عمل فکرى وقتى بر طبق اسلوب فطرت آدمى صورت بگیرد، و با در نظر داشتن اینکه انسان نمى خواهد و نمى طلبد، مگر چیزى را که نفع حقیقى در سعادتش داشته باشد، قهرا این عمل فکرى طبق جریانى جارى مى شود که منتهى به سکونت و آرامش خاطرش باشد، و خلاصه قبل از هر عمل نقشه آن را طورى مى چیند که در هنگام انجام عمل بدون هیچ اضطراب و تزلزلى آن را انجام دهد.
این وضع انسانى است داراى حکمت به معناى اخلاقیش ، و اما انسانیکه در زندگى خود در مادیات فرو رفته و تابع هوى و هوس خود باشد، چنین انسانى همواره در مقدمه چینى هاى فکریش دچار اشتباه مى شود، چون نافع واقعى و خیالى در دلش مختلط شده نمى تواند آن دو را از هم جدا کند، مسائل خیالى با آن زرق و برقى که در خیالات هست در مسائل فکرى و جدى او مداخله مى کند، گاهى باعث انحراف او از سنن صواب مى شود، و گاهى باعث تردد و اضطرابش مى گردد، بطورى که نتواند در اراده خود تصمیم بگیرد، و بطور جدى اقدام نماید و در نتیجه شدائد و گرفتارى هایش را تحمل کند.
اما کسى که داراى ایمان به خداى تعالى ا ست ، تکیه بر پایگاهى دارد که هیچ حادثه و گرفتارى تکانش نمى دهد، و به رکنى وابسته است که انهدام نمى پذیرد، و چنین کسى امور خود را بر پایه معارفى بنا نهاده که شک و اضطراب قبول نمى کند،
و در اعمالش با روحیه اى اقدام مى کند که از تکلیف الهى صددرصد صحیح منشا گرفته ، او هیچ سرنوشتى را به دست خود نمى داند تا از فوت آن بترسد، و یا از فقدانش اندوهناک گردد، و یا در تشخیص خیر و شرش دچار اضطراب شود.
ولى غیر مؤ من که براى خود ولى نمى شناسد، کسى را که عهده دار امورش باشد ندارد، بلکه خیر و شر خود را به دست خودش مى داند، خودش را هم که گفتیم چه وضعى دارد، پس او در همه عمر در میان ظلمت افکارى که از هر سو بر او هجوم مى آورد قرار دارد، افکارى از سوى هواهاى نفسانى ، افکارى از ناحیه خیالهاى باطل ، افکارى از ناحیه احساسات شوم ، اینجا است که به درستى معناى آیات زیر را درک مى کنیم .
( و اللّه ولى المؤمنین ) ( ذلک بان اللّه مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولى لهم ) ( اللّه ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و الذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات انا جعلنا الشیاطین اولیاء للّذین لایومنون ) ( ذلکم الشیطان یخوف اولیاءه )
اینکه اضافه مى کنیم که در آیه شریفه : ( و لا تجد قوما یومنون باللّه و الیوم الاخر یوادون من حاد اللّه و رسوله و لو کانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ) درباره کسانى که ایمان به خدا و رسول دارند مى فرماید: اینان ممکن نیست با دشمنان خدا و رسول دوستى کنند، هر چند که پدر یا فرزند یا برادر یا خویشاوندشان باشد، چون خداوند ایمان را در دلهایشان نوشته و حک کرده و به روحى از خود تاییدشان کرده است ، پس مى فهمیم آن حیات جدا از حیات کفار، که در مؤمنین هست، حیاتى است که از حیات و روح خدا سرچشمه دارد و پاداش و اثرش حک شدن ایمان و استقرار آن در قلب است ، پس این مؤ منین مؤ یدند به روحى از خدا، و این روح وقتى افاضه مى شود که ایمان در دل رسوخ کند، آن وقت است که حیاتى جدید در جسم و کالبدشان دمیده مى شود، و در اثر آن نورى پیش پایشان را روشن مى کند.
و این آیه بطورى که ملاحظه مى کنید نزدیک به انطباق با آیه زیر است : ( هو الّذى انزل السکینه فى قلوب المؤ منین لى زدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السموات و الارض و کان اللّه علیما حکیما ) ، مضمون این آیه تقریبا همان مضمونى است که آیه سوره مجادله داشت ، با این تفاوت که در آن آیه ، روح به جاى سکینت در این آیه ، و زیاد شدن ایمانى بر ایمان مؤ منین در این آیه ، به جاى کتابت ایمان در آن آیه قرار گرفته ، مؤ ید این انطباق ذیل آیه سوره فتح است که لشگر آسمانها و زمین را از آن خدا مى داند، و قرآن کریم درمواردى دیگر ملائکه و روح را لشگر خدا دانسته است .
باز نزدیک به سیاق این آیه ، آیه شریفه زیر است که مى فرماید: ( فانزل اللّه سکینته على رسوله و على المؤ منین ، و الزمهم کلمه التقوى و کانوا احق بها و اهلها)، و نیز آیه زیر است که مى فرماید: ( فانزل اللّه سکینته علیه و ایده بجنود لم تروه ها ) .
از مطالب گذشته هم روشن گردید که ممکن است از کلام خداى تعالى استفاده کرد که مراد از سکینت ، روحى است الهى ، و چیزى است که مستلزم آن روح الهى است ، امرى است از خداى تعالى که باعث سکینت قلب و استقرار و آرامش نفس و محکمى دل مى شود و معلوم است که این توجیه باعث نمى شود که کلام از معناى ظاهریش بیرون شود، و کلمه سکینت که به معناى سکون قلب و عدم اضطراب آن است در روح الهى استعمال شده باشد و جا دارد که با همین معنا روایات آینده توجیه شود.
و بقیه مما ترک آل موسى و آل هرون تحمله ال ملائکه ...
آل هر کس اهل بیت او است ، که خود او را هم شامل مى شود، پس آل موسى و آل هارون عبارتست از خود موسى و هارون و اهل بیت آن دو، و جمله ( تحمله الملائکه ) حال از تابوت است ، و جمله : ( ان فى ذلک لایه لکم ان کنتم مؤ منین ) مانند سیاق اول آیه دلالت دارد بر اینکه بنى اسرائیل از پیامبرشان پرسیده بودند که نشانى صدق گفتار تو چیست ؟ و از کجا بدانیم اینکه مى گوئى : (خداى تعالى طالوت را ملک و فرمانده شما کرده ) راست است .
فلما فصل طالوت بالجنود قال ان اللّه مبتلیکم بنهر... الا قلیلا منهم
کلمه فصل به معناى جدائى مکانى است ، همچنانکه در آیه : ( و لما فصلت العیر ) به همین معنا است ، و چه بسا که در معناى قطع یعنى ایجاد جدائى دو چیز استعمال شود مانند آیه و هو خیر الفاصلین و بنابراین کلمه نامبرده هم متعدى استعمال مى شود (که در آیه 58 سوره انعام دیدید)، و هم لازم (که در آیه مورد بحث و آیه سوره یوسف ملاحظه کردید).
کلمه ( جند ) به معناى مجتمعى انبوه است ، چه از انسان و چه از هر چیز دیگر، و اگر لشگر را جند نامیده اند به خاطر همین است که جمعیتى متراکم هستند و اگر در آیه مورد بحث ، کلمه را به صیغه جمع جنود آورده ، براى این بوده که بفهماند جمعیت بنى اسرائیل کثرت قابل ملاحظه اى داشتند، با اینکه به حکم جملات بعدى همین آیه ، مؤ منین واقعى آنان ، بعد از عبور از نهر اندک بودند، (و این ملاکى دست مى دهد که در سختیها همیشه پایدار مى مانند) و نظیر این نکته در آیه بعد هم که مى فرماید: ( و لما برزوا لجالوت و جنوده ) ، از کلمه جنود استفاده مى شود.
اشاره به پیروى جمعى اندک و با ایمان بر لشگرى گران و بى ایمان ، در داستان طالوت و جالوت#
و در مجموع این گفتار اشاره اى است به یک حقیقت که از سراپاى این داستان استفاده مى شود، و آن این است که خداى تعالى قادر است عده اى بسیار قلیل و از نظر روحیه مردمى ناهماهنگ را بر لشکرى بسیار زیاد یارى دهد، توضیح اینکه تمامى بنى اسرائیل از پیامبر خود در خواست فرماندهى کردند، و همگى پیمان محکم بستند که آن فرمانده را نافرمانى نکنند، و کثرت جمعیت آنان آنقدر بود که بعد از تخلف جمعیت بسیارى از آنان از شرکت در جنگ ، تازه باقى مانده آنان جنودى بودند، و این جنود هم در امتحان آب نهر که داستانش مى آید که اکثرشان رفوزه و مردود شدند، و به جز اندکى از آنان در آن امتحان پیروز نشد، و تازه آن عده اندک هم هماهنگ نبودند، بخاطر اینکه بعضى از آنان یک شب ، آب خوردند، و معلوم شد که دچار نفاق هستند، پس در حقیقت آنچه باقى ماند، اندکى از اندک بود، در عین حال پیروزى نصیب آن اندک شد، چون ایمان داشتند و در برابر لشکر بسیار انبوه جالوت صبر کردند.
کلمه ( ابتلاء ) که اسم فاعل آن ( مبتلى ) از مشتقات آن است به معناى امتحان است ، و کلمه ( نهر ) به معناى مجراى آب پر از آب است ، و کلمه ( اغتراف ) و کلمه ( غرف ) به معناى آن است که چیزى را بلند کنى و بگیرى ، مثلا مى گویند: ( فلان غرف الماء ) و یا مى گویند: ( فلان اغترف الماء ) ، یعنى فلانى آب را بلند کرد تا بنوشد.
و اینکه اغتراف یک غرفه ، یعنى گرفتن یک مشت آب را از مطلق نوشیدن استثنا کرده ، دلالت مى کند بر اینکه پیامبر اسرائیلى آن مردم را از مطلق نوشیدن نهى نکرده بوده بلکه از نوشیدن در حالت خاصى نهى کرده بوده ، (مثلا از اینکه لب آب دراز بکشند و با دهان بنوشند تا سیراب شوند).
لشکر طالوت سه طایفه شدند#
مقتضاى ظاهر کلام این بود که بفرماید: ( فمن شرب منه فلیس منى ، الا من اغترف غرفه بیده ، و من لم یشرب فانه منى ) ، هر کس از این نهر آب بنوشد از من نیست ، مگر آنکه با دستش مشتى بردارد و بنوشد، و کسى که ننوشد، او از من است ، لیکن اینطور نفرمود، بلکه اولا جمله دوم را به جمله اول وصل کرد و ثانیا کلمه شرب را در جمله دوم مبدل به طعم کرد و باید دید چرا؟ علتش این بود که اگر اینطور فرموده بود مفاد کلام چنین مى شد، که تمامى جنود طالوت از طالوت بودند، و تنها یک طائفه از او بیگانه و جدا شدند، و آنها کسانى بودند که آب نوشیدند، و از این عده جمعى که سیراب نشدند و تنها مشتى آب برداشتند، از ایشان جدا شده و قهرا به طائفه اول ملحق شدند.
در نتیجه جنود طالوت دو طائفه مى شوند، یکى آنهائى که از طالوت بودند، و دوم آنهائى که از او بیگانه شدند، و حال آنکه مقصود آیه این نبوده ، بلکه خواسته است بفرماید سه طائفه شدند، که طائفه سوم ، آنهائى بودند که مشتى آب برداشتند، نه از طالوت بودند ونه بیگانه از او، بلکه با آزمایشى دیگر وضعشان روشن مى شود.
و به همین منظور جمله دوم یعنى جمله : ( و من لم یطعمه فانه منى ) ، را پهلوى جمله اول قرار داد، تا مفاد آیه چنین شود: که لشکریان طالوت هر چند همه با طالوت و از او بودند، لیکن باطن آنها غیر از ظاهرشان بود، و با یک آزمایش واقعیت ها روشن مى شد، و آن آزمایش نهرى بود که در راه با آن برخوردند، و آن نهر مشخص کرد که چه کسى از طالوت ، و چه کسى بیگانه از او بود، هر کس از آن نهر نوشید از طالوت بیگانه شد و هر کس لب از آن تر نکرد از او و منسوب به او شد.
و وقتى مفاد کلام تا اینجا این شد، دیگر آمدن جمله ( الا من اغترف غرفه بیده ) ، نمى رساند که این طائفه سوم از طالوت بودند، چون وقتى این دلالت را داشت که بلا فاصله بعد از جمله ( فمن شرب منه ) واقع شده بود، ولى بعد از ذکر هر دو طائفه آمده ، و معلوم است که این استثنا و اخراج از طائفه اول ، تنها باعث مى شود که طائفه سوم داخل و جزء طائفه اول نباشند، نه اینکه داخل در طائفه دوم باشند، و لازمه این سخن آنست که آیه شریفه خواسته است لشکریان طالوت را با دو آزمایش به سه طائفه تقسیم کند اول آنهائى که از طالوت نبودند چون از نهر نوشیدند، دوم آنهائى که از وى بودند چون از نهر ننوشیدند، سوم آنهائى که مردد بودند، و وضعشان در آزمایش نهر معلوم نشد، چون مشتى آب برداشتند و نوشیدند، و آزمایشى دیگر وصفشان راروشن مى کند، و آن این است که اگر در حال جنگ به خدا اعتماد نموده ، در برابر دشمن مقاومت کنند از طالوت خواهند شد، و اگر دچار قلق و اضطراب شوند، از طائفه دوم خواهند گردید.
فلما جاوزه هوو الذین آمنوا معه ...
کلمه ( فئه ) به معناى پاره اى از مردم است ، و دقت در این آیات مى رساند که گویندگان این سخن که ( لا طاقه لنا... ) ، همان طائفه سوم بودند که با مشت خود آب برداشتند، و پاسـخ دهندگان به ایشان همانهائى بودند، که اصلا آب ننوشیدند، و آیه شریفه از آنان تعبیر کرده به : ( الذین یظنون انهم ملاقوااللّه ) و چون نمى توانیم کلمه ( ظن ) را درباره آنان به معناى پنداشتن بگیریم ، ناگزیر باید بگوئیم یا به معناى یقین است و یا کنایه از خشوع است .
و این طائفه ممکن بود در پاسـخ بگویند: ( غلبه جمعیتى اندک بر جمعیتى بسیار امر محالى نیست بلکه با اذن خدا امرى است ممکن ) ، ولى اینطور نگفتند بلکه براى اینکه طرف را بهتر قانع کنند، قاطع تر جواب دادند، و از حوادثى که در جاهاى دیگر اتفاق افتاده خبر داده و گفتند: چه بسیار اندک ها که بر بسیارها غالب شدند.
و لما برزوا لجالوت و جنوده ...
استعاره از کنایه اى لطیف در:#
( ربنا افرغ علینا صبرا )
کلمه ( بروز ) به معناى آشکار شدن است ، و به همین جهت بیرون شدن هماورد از لشگر دشمن و مبارزه طلب کردن او را ( براز ) مى گویند، و کلمه ( افراغ ) که فعل امر ( افرغ ) ، مشتق از آن است به معناى ریخته گرى است ، یعنى فلز آب شده اى را در قالب بریزند، و منظور از آ ن در اینجا این است که خداى تعالى صبر را در دل آنان و به قدر ظرفیت دلهایشان بریزد.
پس در حقیقت این تعبیر، استعاره از کنایه لطیفى است ، و همچنین تثبیت اقدام کنایه است از اینکه ایشان را در جهاد ثابت قدم کند تا فرار نکنند.
فهزموهم باذن اللّه
( هزم ) به معناى دفع کردن دشمن است .
ولو لا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض ...
همه مى دانند که منظور از فساد زمین ، فساد سکنه زمین است ، یعنى فساد ا جتماع انسانى ، البته اگر به دنبال فساد اجتماع ، خود کره زمین هم فاسد شود، این فساد به تبع منظور آیه مى شود، نه بالذات ، و این خود یکى از حقایق علمى است که قرآن از آن پرده بردارى کرده است .
توضیحى درباره دفاع و فطرى بودن آن درذیل ( لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض#
)
توضیح اینکه : سعادت نوع بشر به حد کمال نمى رسد مگر به اجتماع و تعاون ، و معلوم است که اجتماع و تعاون تمام نمى شود مگر وقتى که وحدتى در ساختمان اجتماع پدید آید، و اعضاى اجتماع و اجزاى آن با یکدیگر متحد شوند، بطورى که تمامى افراد اجتماع چون تن واحد شوند، همه هماهنگ با یک جان و یک تن فعل و انفعال داشته باشند، و وحدت اجتماعى و محل و مرکب این وحدت ، که عبارت است از اجتماع افراد نوع ، حالى شبیه به حال وحدت اجتماعى عالم مشهود و محل آن دارد.
و ما مى دانیم که وحدت نظام عالم نتیجه هماهنگى تاءثر و تاثیرى است که در بین اجزاى عالم در جریان است ، ساده تر بگویم نظامى که در عالم هست به این جهت برقرار است که بعضى از اجزاى عالم بعضى دیگر را دفع مى کند، و در جنگ و ستیزى که بین اسباب عالم است : بعضى بر بعضى دیگر غلبه نموده و آن را از خود مى راند، و آن بعض رانده شده هم تسلیم و رانده مى شود، و اگر این زورآزمائى نبود عاملى که باید مغلوب شود، مغلوب نمى شد، اجزاى این نظام هماهنگ و به هم مربوط نمى شد بلکه هر سببى به همان مقدار از فعلیت که خاص او است باقى مى ماند، و در نتیجه هیچ جنب و جوشى جریان نمى یافت ، و عالم وجود از کار مى افتاد.
نظام اجتماع انسانى نیز چنین است ، اگر بر پایه تاثیر و تاءثر و غلبه و دفع قرار نمى گرفت ، اجزاى این نظام به هم مرتبط نمى شد، و در نتیجه اصلا نظامى برقرار نمى گشت ، و سعادت نوع باطل مى شد.
به شهادت اینکه ، اگر فرض کنیم که چنین دفعى در نظام بشر نمى بود، یعنى بعضى بر بعض دیگر غلبه ننموده و اراده خود را بر او تحمیل نمى کرد، آن وقت هر فردى از افراد اجتماع کارى که خودش مى خواست مى کرد، هر چند که با منافع دیگران منافات داشته باشد، (حال چه آن کار مشروع باشد و چه نامشروع ، فعلا در مشروع و نامشروع بودن آن نظرى نداریم ) و آن دیگرى نمى توانست او را از آن کار منصرف کرده و به کارى وادارد که مناف ى با منافع خودش نباشد، این وضع را درباره تمامى افراد در نظر بگیر، آن وقت خواهى دید که دیگر هیچ وحدتى بین اجزاى اجتماع پیدا نمى شود، و اجتماعى هم که فرضا قبلا بوده متلاشى مى گردد.
و این بحث همان بحثى است که در جلد سوم ترجمه فارسى ذیل آیه : ( کان الناس امة واحدة ) ، گذراندیم ، و گفتیم اولین اصل فطرى انسان (همین انسانى که تشکیل اجتماع داده ) استخدام و بهره کشى از دیگران است ، و مساءله تعاون و تمدن متفرع بر آن و زائیده از آن بوده و اصلى ثانوى است که تفصیلش گذشت .
مسئله دفع و غلبه معنایى و عمومى است#
و در حقیقت مسئله دفع و غلبه ، معنائى است عمومى که در تمام شؤ ون اجتماع بشرى جریان دارد، و وقتى مغز آن را بشکافیم عبارت مى شود از اینکه انسان از یک سو دیگران را به هر صورتى که ممکن باشد، وادار کند به اینکه خواسته اش را برآورند، واز سوى دیگر هر چه مزاحم و مانع انجام خواسته او است ، از سر راه بردارد.
و این معنائى است عمومى که هم در جنگ اعمال مى شود و هم در صلح هم در سختى و هم در آ سایش ، هم در راحت و هم در ناراحتى ، و اختصاص به یک طبقه یا دو طبقه ندارد، بلکه در تمامى گروه و دسته هاى اجتماع در جریان است ، بله آدمى در حال عادى متوجه این حقیقت نمى شود خیال مى کند تنها ستمگران بهره کشى مى کنند ولى وقتى متوجه مى شود خودش هم این کاره است که کسى مزاحم و مانع حقى از حقوق حیاتى او و یا شهوتى از شهوات او و امثال آن شود، آن وقت است که شروع مى کند به اینکه انسان مزاحم رااز سر راهش بردارد، و معلوم است که این بهره کشى مراتبى از شدت و ضعف دارد،که یکى از آن مراتب ، جنگ و قتال است .
این را هم مى دانیم که فطرى بودن دفع و غلبه اختصاص به مورد دفاع مشروع ندارد، بلکه شامل همه انحاء دفاع مى شود، چه آنجا که دفاع به عدل و از حقى مشروع باشد، و چه به ظلم و از حقى خیالى و نامشروع ، چون اگر از یک اصل مسلم و فطرى سرچشمه نمى گرفت هرگز از او سر نمى زد، نه مشروع و بر حقش و نه غیر آن ، براى اینکه اعمال آدمى به بیانى که در سابق گذشت ، همه مستند به فطرت او است ، پس اگر فطرتى مشترک میان مؤ من و کافر نبود معنا نداشت که تنها مؤمنین به داشتن فطرتى اختصاص یابند و اعمال خود را بر آن اصل فطرى پایه گذارى کنند.
و این اصل فطرى است که بشر درایجاد اصل اجتماع به بیانى که گذشت ، آن را مورد استفاده قرار داده ، و بعد از آنکه اجتماع را به وسیله آن تشکیل داد باز به وسیله آن ، اراده خود را بر غیر، تحمیل کرده و به ظلم و طغیان آنچه در دست غیر بود تملک کرد، و نیز به وسیله همین اصل فطرى آنچه ظالم و طاغى از دست او ربوده بود، به خود باز گردانید، و نیز به وسیله همین اصل است که حق را بعد از آنکه به خاطر جهل در بین مردم مرده بود احیا کرد، و سعادتشان را تحمیلشان نمود، پس مساله دفاع ، اصلى است فطرى که بهره مندى بشر از آن از یک بعد و دو بعد نیست .
و شاید همین حقیقتى که ما خاطر نشان کردیم ، منظور از آیه شریفه : ( و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ) باشد، مؤ ید این احتمال ذیل آیه است که مى فرماید: ( و لکن اللّه ذو فضل على العالمین ) .
گفته هاى سایر مفسرین در معناى دفع در آیه شریفه#
حال ببینیم سایر مفسرین در معناى این دفع چه گفته اند؟ بعضى گفته اند مراد از دفع در آیه شریفه دفع کفار است که خداى تعالى به دست کرده همچنانکه آیه شریفه هم در این مورد نازل شده ، و چه بسا گفتار خود را با آیه زیر نیز تاءیید کرده اند که مى فرماید: ( و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم اللّه ) و اگر خدا بعض مردم را به بعض دیگر دفع نمى کرد، دیرها و کلیساها و کنشتها، و مسجدها که نام خدا در آن بسیار یاد مى شود، ویران مى شد.
لیکن این تفسیر درست نیست ، چون هر چند که مطلب در جاى خود صحیح است ،لیکن ظاهر آیه این است که مراد از صلاح زمین ، مطلق صلاح و دائم آن است ، صلاحى است که اجتماع را همواره محفوظ و باقى مى دارد، نه صلاح خاصى که در پاره اى زمانهاى کوتاه مى شود، ازصلاحى که داستان طالوت و سایر داستانهاى کوتاه مدت و معدود در زمین پدید آورد.
و چه بسا مفسرینى دیگر که گفته اند: مراد از این دفع ، دفع خدا است ، عذاب و هلاکت را از فاجران ، که به پاداش کارهاى نیکى که مى کنند عذاب را از آنان دفع مى کند، روایاتى هم که از طرق عامة و خاصه (شیعه و اهل سنت ) نقل شده آیه را اینطور تفسیر کرده اند، مانند روایتى که در مجمع البیان و الدر المنثور از جابر آمده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: خداى تعالى به خاطر صلاح مردى مسلمان ، وضع فرزند او و نوه او حتى اهل خانه او و بلکه اهل محله او را اصلاح مى کند، و مادام که آن مرد صالح در بین آنان هست ایشان را در حفظ و حمایت خود، محفوظ مى دارد.
و نیز مانند روایتى که در کافى و تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) آمده که فرمود: خداى تعالى به احترام یک نمازگزار از شیعیان ما از بى نمازان شیعه ما دفاع مى کند، و اگر همه آنان در ترک نماز متحد شوند آن وقت هلاک مى گردند، و خداوند به احترام یک زکات دهنده از شیعیان ما، از شیعیانى که زکات نمى دهند دفاع مى کند، و اگر شیعیان همگى در ترک زکات متحد شوند هلاک خواهند شد، و خداى تعالى به احترام یک شیعه که حج بجا مى آورد، از کسانى که حج بجا نمى آورند دفاع مى کند، و اگر همگى در ترک حج هم داستان شوند هلاک مى گردند، (تا آخر حدیث ).
و نظیر این دو روایت ، روایاتى دیگر هست لیکن انطباق نداشتن دو آیه نامبرده با این دو حدیث چیزى نیست که بر کسى پوشیده باشد، مگر اینکه بگوئیم تنها از این جهت بین آن دو و این دو انطباق هست که هم آیات در مورد دفع مردم نازل شده ، و هم روایات در این مورد وارد شده است . و چه بسا مفسرینى دیگر که گفته اند مراد از دفع خدا دفع ظالمان است به دست ظالمانى دیگر، و بى پایگى این تفسیر بر کسى پوشیده نیست .
تلک آیات اللّه ...
این آیه به منزله خاتمه اى است که کلام و داستان را با آن پایان داده ، چیزى که هست اینکه جمله آخرش که مى فرماید: ( وانک لمن المرسلین ) ، بى ارتباط با آیه بعدى نیست .
بحث روایتی#
بحث روایتى (در ذیل آیات گذشته ، مربوط به قرض دادن به خدا، داستان طالوت ، مراداز سکینت ...)
در الدرالمنثور است که عبد الرزاق و ابن جریر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت
وقتى آیه : ( من ذا الّذى یقرض اللّه قرضا حسنا ) نازل شد ابو دحداح نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) آمد، و عرضه داشت : یا نبى اللّه آیا درست فهمیده ام که خدا از آنچه به ما عطا فرموده ، قرض مى خواهد، و تازه براى خود ما قرض مى خواهد؟ حال که چنین است من دو قطعه زمین دارم ، یکى بالاى شهر و یکى پائین شهر، و من هر یک را که بهتر از دیگرى تشخیص دادید در راه خدا صدقه مى دهم ، رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مکرر فرمود: چه شاخه هاى پر برگى در بهشت ، بر ابى دحداح سایه افکنده اند!.
مولف : این روایت به طرق مختلف نقل شده است .
و در کتاب معانى الاخبار از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: وقتى آیه ( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها ) نازل شد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) عرضه داشت : پروردگارا اجر امت مرا بیشتر کن ، خداى سبحان این آیه را نازل کرد: ( من ذا الّذى یقرض اللّه قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیرة ) ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فهمید که منظور از کلمه ( کثیر ) در دادگاه خدا، عددى است که از شمار بیرون باشد، و انتها نداشته باشد.
مولف : مرحوم طبرسى در مجمع البیان و عیاشى در تفسیرش نظیر این را نقل کرده اند. و قریب به این مضمون از طرق اهل سنت نیز آمده ، و اینکه امام در روایت فرمود، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فهمید... اشاره است به مضمون آخر آیه که مى فرماید: ( و اللّه یقبض و یبصط... ) ، چون هیچ حدى که عطاى خداى تعالى را محدود کند و جود ندارد، خداوند خود نیز فرموده : ( و ما کان عطاء ربک محظورا ) (عطاء پروردگار توهرگز جلوگیرى نداشته است ).
و در تفسیر عیاشى از ابى الحسن (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل همین آیه فرمود: منظور از قرض الحسنه به خدا، صله و بخشش به امام است .
مولف : نظیر این روایت در کافى از امام صادق (علیه السلام ) آمده ، و باید دانست که منظور در این روایات بیان یکى از مصادیق قرض الحسنه دادن به خدااست .
و در مجمع البیان در ذیل آیه ( اذ قالوا لنبى لهم ... ) گفته : پیامبر نامبرده ، شموئیل ) بوده ، که به زبان عربى ( صموئیل ) گفته مى شود.
داستان جالوت و طالوت از زبان مبارک امام باقر (ع )#
و در تفسیر قمى ، از پدرش از نضر بن سوید از یحیاى حلبى از هارون بن خارجه از ابى بصیر از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آمده که فرمود: بنى اسرائیل بعد از در گذشت موسى مرتکب گناهان شده ، دین خدا را دگرگون نموده از فرمان پروردگارشان سرپیچى کردند، در میان آنان پیامبرى بود که به کارهاى نیک امرشان ، و از کارهاى زشت نهیشان مى کرد ولى اطاعتش نمى کردند، و روایت شده که آن پیامبر ارمیا (على نبینا و آله و علیه السلام ) بوده ، خداى تعالى به همین جرم ، جالوت را که مردى قبطى (بومى مصر) بود بر آنان مسلط نمود، و او بنى اسرائیل را ذلیل کرده و مردانشان را به قتل رسانید، و از سرزمینشان و اموالشان بیرون کرد، و زنانشان ر ا برده گرفت ، بنى اسرائیل نزد پیامبرشان شکایت برده و ناله و زارى کردند، و گفتند: از خداى تعالى درخواست کن فرماندهى براى ما برانگیزد، تا در راه خدا کارزار کنیم .
در آن روزگار نبوت همواره در یک دودمان و سلطنت در دودمانى دیگر بود، و خدا هرگز نبوت و سلطنت را در یک دودمان جمع نکرده بود، و به همین جهت بود که آن تقاضا را کردند (و گرنه در خواست مى کردند خود آن پیامبر، فرماندهى را بپذیرد)، پیامبرشان پرسید، آیا اگر چنین فرماندهى برایتان معین شد و آنگاه جهاد بر شما واجب گشت قول مى دهید که از جهاد شانه خالى نکنید؟ و یا چنین عزمى در خود نمى بینید؟ گفتند: ما چه بهانه و عذرى داریم که در راه خدا قتال نکنیم ، با اینکه دشمن ما را از خانه بیرون رانده و از زن و فرزند دور ساخته است .
لیکن خداى تعالى به آن پیامبر خبر داد که اینان پشت به جنگ خواهند کرد، و همینطور که پیشگوئى کرده بود شد، همینکه جهاد بر آنان واجب شد، به جز عده کمى از ایشان ، همه از جنگ اعراض و دورى نمودند، و خدا به وضع ستمکاران دانا است ، و سرانجام پیامبرشان به ایشان گفت : خداى تعالى طالوت را مبعوث کرد، تا فرمانده و پادشاه شما باشد.
بنى اسرائیل از بعثت طالوت خشمگین شده گفتند: او کجا و سلطنت کردنش بر ما کجا؟ خود ما که سزاوارتر به سلطنت هستیم ، او نه ثروتى دارد و نه از دودمان لاوى است که باید نبوت در دودمان او باشد، و نه از دودمان یوسف است که سلطنت همواره در آن دودمان بوده بلکه او از دوره ( ابنیامین ) برادر پدر و مادرى یوسف است ، و دودمان او نه بیت نبوت بوده و نه بیت سلطنت .
پیامبرشان در پاسـخ گفت : خداى تعالى او را بر شما ترجیح داده و نیروى علمى و جسمى بخشیده ، و خدا ملک خود را به هرکس بخواهد مى دهد، و او ک سى است که هیچ چیزى جلوگیر بخشش او نمى شود، و کسى است که هر چه مى کند از روى علم و آگاهى است و طالوت ، همانطورى که صموئیل فرموده ، مردى قوى هیکل و داناترین مردم بنى اسرائیل بود، ولى چیزى که هست اینکه مردى فقیر بود، و بنى اسرائیل از همین خصلتش خرده گرفتند، و گفتند: آخر او مال فراوانى ندارد، پیامبرشان گفت :
نشانه اینکه او از طرف خدا، سلطان شما شده این است که آن تابوت را که سکینتى از پروردگارتان و بقیه اى از آنچه از آل موسى و آل هارون به جاى مانده در آن است براى شما مى آورد، در حالى که ملائکه آن تابوت را حمل مى کنند.
و این تابوت همان صندوقى است که خداى تعالى بر (مادر) موسى نازل کرد و مادر موسى قنداق او را در آن نهاده و به دریا افکند، و این صندوق همواره در بین بنى اسرائیل بود واز آن تبرک مى جستند و چون مرگ موسى فرا رسید، الواح و زره خود را و آنچه از آیات نبوت داشت در آن نهاده و به وصى خود ( یوشع ) سپرد، و این تابوت همچنان در بین ایشان بود تا آنکه آن را خوار و بى ارزش شمردند، بطورى که بچه ها با آن بازى کردند.
بنى اسرائیل که تا آن روز در کمال عزت و شرف زندگى مى کردند، به خاطر اینکه راه گناه را پیش گرفته و به تابوت بى حرمتى کردند خدا آن تابوت را از بین برداشت .
این مساله ادامه داشت تا آن روزى که از ظلم جالوت ، جانشان به لب آمده ، و از پیامبر زمان خود در خواست کردند تا از خدا بخواهد فرماندهى بر ایشان برانگیزد و آنان در رکابش با کفار بجنگند، در آن روزگار خدا دوباره تابوت را به ایشان برگردانید که قرآن درباره اش فرمود: ( ان آیه ملکه ان یاتیکم التابوت فیه سکینه من ربکم و بقیه مما ترک آل موسى و آل هارون تحمله الملائکه ) ، سپس فرمود: منظور از ( بقیة ) ذریه انبیاء است .
برسى و توضیح بعضى جملات روایت قم#
مولف : اینکه در روایت آمده بود (و روایت شده که آن پیامبر ( ارمیا ) (على نبینا و آله و علیه السلام بوده )، خودش روایتى است که در وسط این روایت قرار گرفته ، و اینکه امام (علیه السلام ) فرمود: (همچنان که خداى تعالى فرمود...) منظورش این بوده که عده بسیارى از ایشان روى بر گردان یده و جز اندکى از آنان تسلیم حکم قتال نشدند.
و در بعضى از اخبار آمده است که این عده اندک شصت هزار نفر بودند، و این روایت را قمى در تفسیرش از پدرش ازحسین بن خالد از حضرت رضا و عیاشى از امام باقر (علیه السلام ) نقل کرده اند.
و اینکه فرمود: نبوت در دودمان ( لاوى ) و سلطنت در دو دمان ( یوسف ) بود بعضى گفته اند: سلطنت در دودمان ( یهودا ) بوده ، و این سخن مورد اعتراض قرار گرفته که قبل از طالوت و ( داود ) و ( سلیمان ) (که بعد از ( طالوت ) بودند) ازدودمان یهودا کسى به سلطنت نرسیده و همین اعتراض مؤ ید آن مطلبى است که در روایات ائمه اهل بیت (علیه السلام ) آمده که فرموده اند: سلطنت در دودمان ( یوسف ) بود، چون کسى نمى تواند سلطنت خود یوسف (علیه السلام ) را انکار کند.
و اینکه در آخرحدیث آمده : منظور از ( بقیة ) ذریه انبیاء است ، توهم و اشتباهى است از راوى ، ک ه جمله ذریه انبیاء را تفسیر کلمه ( بقیة ) گرفته ، و حال آنکه این جمله در روایتى دیگر تفسیر جمله آل موسى و آل عمران واقع شده است ، مؤ ید این گفته ما، روایتى است که در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) آمده : که شخصى از آن جناب پرسید : جمله ( بقیه مما ترک آل موسى و آل هرون تحمله الملائکة ) چه معنائى دارد؟ فرمود: منظور از آل موسى و آل هارون ، ذریه انبیاء است .
و در کتاب کافى از محمد بن یحیى از محمد بن احمد از محمد بن خالد و حسین بن سعید از نضر بن سوید از یحیاى حلبى از هارون بن خارجه از ابى بصیر از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آمده که در ضمن حدیثى فرمود: آن عده قلیلى که در داستان طالوت از آب نهر ننوشیدند، سیصد و سیزده نفر بودند.
پس لشگر طالوت دو طائفه شدند، یک عده آنهائى که با مشت خود از آب نهر نوشیدند، و عده دیگر آنهائیکه ننوشیدند، همینکه در برابر لشگر جالوت قرار گرفتند، آنهائیکه آب نهر را نوشیده بودند گفتند: ( لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده ) و آنهائى که از آن ننوشیدند گفتند: ( کم من فئه قلیلة غلبت فئة کثیره باذن اللّه و اللّه مع الصابرین ) .
مولف : و اما اینکه باقى ماندگان با طالوت سیصد و سیزده نفر، و به عدد مجاهدین در جنگ بدر بودند، مطلبى است که روایات بسیارى از طرق خاصه و عامه بر طبقش وارد شده ، و اما اینکه گویندگان ( لا طاقه لنا... ) آنهائى بوده اند که مشتى آب نوشیدند و گویندگان ( کم من فئه قلیلة غلبت فئه کثیرة ... ) آنهائى بوده اند که اصلا آب ننوشیدند، ممکن است از نحوه استثناء در آیه (البته بنابر آن بیانى که ما در معناى استثناء کردیم )کرد.
و در کافى به سند خود از احمد بن محمد از حسین بن سعید ازفضالة بن ایوب از یحیاى حلبى از عبد اللّه بن سلیمان از امام باقر (علیه السلام ) روایت آمده ، که در ذیل جمله ( ان آیه ملکه ... تحمله الملائکه ) فرموده : ملائکه آن رابه صورت گاو حمل مى کردند.
خواننده عزیز باید توجه داشته باشد که مبناى ما در این کتاب بر این بوده و بر این است که سند احادیث را بیندازیم ، چون وقتى مضمون حدیثى موافق با کتاب خدا باشد احتیاجى به ذکر سند آن نیست ، و اگر در خصوص حدیث بالا سند را ذکر کردیم براى این بود که مضمون آن یعنى اینکه ملائکه به صورت گاو در آمده باشد را نمى توان با قرآن تطبیق کرد ناچار باید سند آن ذکر شود تا اگر خواننده خواست بتواند به تراجم احوال راویان آن مراجعه نماید، و ما در عین حال از میان اینگونه احادیث ، آن احادیثى را مى آوریم که سند آنها صحیح ، و یا حداقل مؤ ید به قرائن صدق باشد.
داستان حضرت داود (ع ) و جنگ طالوت و جالوت به نقل از امام صادق (ع )#
و در تفسیر عیاشى از محمد حلبى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: داوود و برادرانش چهار نفر بودند، پدرشان هم که مردى سالخورده بود با ایشان زندگى مى کرد، و او که از همه کوچکتر بود گوسفندان پدر را مى چرانید و برادرانش در لشگر طالوت خدمت مى کردند، روزى پدر داوود او را صدا زد که پسرم بیا این طعام را که درست کرده ایم براى برادرانت ببر، تا علیه دشمنان خود نیروئى بگیرند.
داوود که جوانى کوتاه قد و کبود چشم و کم مو و پاک دل بود طعام را برداشته و به طرف میدان جنگ روانه شد، و در میدان جنگ صفوف لشگر را دید که به هم نزدیک شده بودند.
عیاشى از اینجا به بعد جریان را از ابى بصیر نقل مى کند، ابى بصیر مى گوید: من از آن جناب شنیدم که مى فرمود: داود همینطور که مى رفت به سنگى برخورد که آن سنگ داود را صدا زد و گفت : اى داوود مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان ، که خدا مرا براى کشتن وى خلق کرده است .
داوود آن سنگ را برداشته در توبره اى که سنگ مقذاف فلاخنش را در آن گذاشته بود (تا گوسفندان را با آن براند) انداخت و به راه افتاد تا داخل لشگر شد و شنید که همگى از خونخوارى و قهرمانى جالوت تعریف مى کردند، وامر او را عظیم مى شمردند.
داوود گفت : چه خبر است که اینقدر او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باخته اید؟ به خدا قسم به محضى که با او روبرو شوم به قتلش خواهم رساند، مردم جریان او را به طالوت خبر دادند، و او را نزد طالوت بردند، طالوت گفت : اى پسر مگر تو چه نیروئى دارى ؟ و چه تجربه اى در امر کارزار اندوخته اى ؟ گفت : همیشه شیر درنده به گوسفندان من حمله مى کند و گوسفند مرا مى رباید، او را تعقیب مى کنم و سرش را به یک دست گرفته فک پایینش را با دست دیگر باز نموده گوسفندم را از دهانش مى گیرم .
طالوت به لشگریان گفت زرهى بلند برایم بیاورید، وقتى آوردند، آن را به گردن داوود انداخت ، زره تا زانوى داوود را پوشانید، طالوت و سایر بنى اسرائیل از اینکه اولین زره به اندازه اندام او شد تعجب کرده طالوت گفت : امید است خدا جالوت را به دست او به قتل برساند.
ابو بصیر مى گوید: وقتى صبح شد مردم گرد طالوت جمع شده ، دو صف لشگر، روبروى هم قرار گرفتند، داوود گفت : جالوت را به من نشان دهید، همینکه او را دید آن سنگ را از توبره در آورد در فلاخن (مقذاف ) گذاشت ، و به سوى جالوت رها کرد، سنگ مستقیم بین دو چشم جالوت خورد، و تا مغز سرش فرو رفت ، جالوت از اسب سرنگون شد، مردم فریاد زدند، داوود جالوت را کشت ، داود باید پادشاه ما باشد از آن به بعد دیگر فرمان طالوت را گردن ننهاده ، داوود را فرمانده خود کردند.
و خداى تعالى ( زبور ) (کتاب داوود) را بر او نازل کرد، و صنعت آهنگرى به او آموخت و آهن را برایش نرم کرد، و به کوهها و مرغان فرمان داد تا با او تسبیح بگویند، ابو بصیر مى گوید: احدى صوت داوود را نداشت ، داوود همچنان در بنى اسرائیل بود، و خود را از ایشان پنهان مى داشت و خداى تعالى نیروى فوق العاده اى در عبادت به او داده بود.
مولف : کلمه ( مقذاف ) همان فلاخنى است که چوپان ها با آن سنگ را به هر طرف بخواهند پرتاب مى کنند و لسان اخبار چه از طرق شیعه و چه از طرق سنت دراینکه جالوت به دست داود کشته شده متفق است .
روایتى در باره معناى سکینت#
در مجمع البیان مى گوید: سکینتى که در آن نسیمى از بهشت مى وزید روئى مانند روى آدمى داشت ، (نقل از على (علیه السلام )
مولف : این معنا در الدرالمنثور از سفیان بن عیینة و ابن جریر از طریق سلمه بن کهیل از على (علیه السلام ) و همچنین از عبدالرزاق و ابى عبید و عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم و حاکم (وى حدیث را صحیح دانسته ) و ابن عساکر و بیهقى (در کتاب دلائل ) از طریق ابى الاحوص از على (علیه السلام ) نظیر آن را روایت کرده اند.
و در تفسیر قمى از پدرش از على بن الحسین بن خالد از حضرت رضا (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: سکینت ، بادى است که از بهشت مى وزد، و صورتى چون صورت انسان دارد.
مولف : این معنا را شیخ صدوق هم در کتاب معانى الاخبار و عیاشى در تفسیرش از حضرت رضا (علیه السلام ) نقل کرده اند و این اخبارى که در معناى سکینت وارد شده هر چند خبر واحدند، ولى چیزى که هست اینکه قابل توجیه هستند و مى توان آنها را به معناى آیه نزدیک کرده و گفت : منظور این روایات بنابر اینکه روایات صحیحى باشد این است که سکینت ، مرتبه اى از مراتب سیر نفس به سوى کمال است ، مرتبه اى است از کمال که باعث آرامش نفس در برابر امر خدا مى شود، و امثال این تعبیرات که مشتمل بر تمثیل است ، در کلام ائمه (علیه السلام ) بسیار دیده مى شود، اینجا است که مى توان گفت ، منظور از سکینت همان روح ایمان است ، و در بیان سابق نیز توجه کردید که سکینت با روح ایمان منطبق مى شد.
پس مى توان روایت معانى الاخبار زیر را هم بر همین معنا حمل نمود، و آن روایت این است که از ابى الحسن (علیه السلام ) نقل مى کند که در معناى سکینت فرمود: روحى است از خدا که تکلم مى کند، و بنى اسرائیل وقتى بر سر چیزى اختلاف مى کردند آن روح با ایشان سخن مى گفت ، و حقیقت مطلب را به ایشان خبر مى داد، (تا آخر حدیث ) و مى توان در معنایش گفت که این روح همان روح ایمان است که مؤ من را در هر مساله مورد اختلاف به سوى حق هدایت مى کند.
بحث علمی#
بحث علمى و اجتماعى (بررسى سه اصل تنازع بقا، انتخاب و تبعیت محیط در طبیعت و اجتماع و نظر اسلام در این مورد)
زیست شناسان مى گویند تجربه هاى علمى که بر روى موجودات عالم طبیعت از این نظر صورت گرفته که چگونه با قواى فعاله خود کارهائى را انجام مى دهند که مقتضاى آن قوا و مناسب با آن است و به این وسیله وجود و بقاى خود را حفظ مى کنند؟ این نتیجه را دست داده که اولا آنچه مى کنند به سرشت و فطرت خود مى کنند، و ثانیا کارهائى که هر یک به این منظور انجام مى پذیرد با منافع و بقاى موجوداتى دیگر منافات دارد، و در نتیجه تنازعى در همه آنها بر سر بقاء به چشم مى خورد، و چون این تنازع از اینجا ناشى مى شود که موجود طبیعى مى خواهد تاءثر خود را در دیگرى گسترش دهد و این باعث مى شود که قهرا از دیگرى متاثر هم بشود، در نتیجه همواره در میدان کشمکش بین دو موجود طبیعى ، غلبه نصیب آن موجودى است که از دیگرى قوى تر و داراى وجودى کامل تر باشد.
از این جریان ، این نتیجه را مى گیریم که طبیعت ، همیشه و پیوسته از بین افراد یک نوع و یا دو نوع ، کامل تر آن دو را انتخاب مى کند، و فرد عقب افتاده به حکم طبیعت محکوم به فنا است و به تدریج از بین مى رود، پس در عالم همواره دو قاعده کلى حاکم است ، یک ى تنازع در بقا، و دوم انتخاب طبیعى اشرف و کامل تر براى بقا.
از سوى دیگر از آنجائى که اجتماع بشرى در وجود خود متکى به طبیعت است ، نظیر آن قانون در اجتماع نیز حاکم است ، یعنى اجتماعات بشرى هم در بقاى خود همواره در تنازع هستند، ودر نهایت آن اجتماعى باقى مى ماند و از خطر انقراض دورتر است که کامل تر باشد.
پس اجتماع کامل که بر اساس اتحادى کامل و محکم تشکیل شده و حقوق فردى و اجتماع ى افراد در آن به کامل ترین وجهش رعایت گردیده سزاوارتر به بقا است ، و آن اجتماعى که چنین تشکلى و چنان قوانین و حقوقى ندارد سزاوارتر به نابودى و انقراض است .
تجربه هاى مکرر نیز حکم مى کند به اینکه هر امت زنده اى که مراقب وظایف اجتماعى خویش است و هر فردى که سعى مى کند به وظائف اجتماعى خود عمل کند باقى مى ماند، و هر امتى که دلهاى افرادش متفرق و نفاق و ظلم و فساد در آن شایع است و ثروتمندان آن در پى عیاشى بوده و کارگرانش از کار و کوشش گریزانند، چنین اجتماعى ن ابود مى شود.
آرى ، به قول بعضى ها اجتماع هم به نوبه خود از همان ناموس طبیعى تنازع در بقا و انتخاب اشرف حکایت مى کند، زیست شناسان هم از راه شناسائى فسیل هاو آثار باستانى ، به وجود حیواناتى در ما قبل تاریخ پى برده اند که امروز اثرى از آنها بطور کلى در تمام روى زمین دیده نمى شود، مانند حیوانى که نامش را ( برونتوساروس ) گذاشته اند، و نیز به حیواناتى از قبیل تمساح و قورباغه برخورد کرده اند که به جز از نمونه هائى از آن در این اعصار نمانده ، و دانشمندان مزبور گفته اند براى انقراض آنها هیچ عاملى به جز همان تنازع در بقاو انتخاب اشرف در کار نبوده و همچنین انواع حیواناتى که در این عصر موجودند، همیشه در تحت عوامل تنازع بقا و انتخاب اشرف در حال تغییر شکل هستند و از میان آنها، حیوانى قابل بقا و دوام است که وجودش اشرف و اقوى باشد، چنین موجود ى به حکم وراثت که آن هم خود عاملى دیگر است ، نسلش باقى مى ماند.
و بر همین قیاس ، سایر موجودات تکون یافته است ، به این معنا که اصل و منشا تمامى موجودات طبیعت اجزاى ماده اى بود که در فضا پراکنده و سرگردان بودند، و در تحت همین دو ناموس طبیعى به هم چسبیده ، نخست کرات آسمانى را تشکیل دادند و سپس ، باز به حکم این دو اصل ، انواع موجودات در آن پدید آمدند و آنچه صلاحیت بقا را داشت ، باقى ماند، و عامل وراثت ، نسل آن را نیز حفظ کرد و آنچه صلاحیت بقا را نداشت به خاطر ناموس تنازع و به دست موجودات قسم اول فاسد و منقرض شد، این بود نظریه طبیعى دانان و جامعه شناسان قدیم .
اشکال به نظریه متقدمین از سوى دانشمندان متاخر#
متاءخرین از این دانشمندان به متقدمین اشکال کرده اند: به اینکه این دو قانون کلیت ندارد، براى اینکه هم اکنون در عالم ، بسیارى از انواع موجودات ضعیف باقى مانده اند، و اگر قانون اول ، یعنى تنازع دربقاء کلیت مى داشت باید اثرى از آنها باقى نمانده باشد.
و نیز بسیارى از انواع گیاهان و حیوانات وحشى هستند که بعضى از آنها اهلى شده و به کمالاتى رسیده اند.
و بعضى دیگر همچنان وحشى و فاقد آن کمالات باقى مانده اند و روز به روز به طرف ضعف مى روند، و عامل وراثت این ضعف و نقص را در نسل آنها دست به دست مى چرخاند، و اگر قاعده دوم ، یعنى انتخاب اشرف کلیت مى داشت ، باید اثرى از حیوانات و گیاهان وحشى و موجودات ضعیف در روى زمین نمانده باشد، باید اصلا عامل وراثت نتواند در مقابل قاعده دوم حکومت کند، پس دو قاعده نامبرده حکمیت ندارند.
بعضى دیگر از طرفداران این نظریه ، موارد استثنائى را با فرضیه اى دیگر به نام تبعیت محیط تعلیل و توجیه کرده و گفته اند: دو قاعده تنازع در بقا و انتخاب طبیعى ، دو قاعده فرعى هستند از یک قاعده دیگر که همان تبعیت محیط باشد، و توضیح داده اند که هر موجودى محکوم است به اینکه تابع محیط وجود خود باشد، و محیط عبارت است از مجموع عوامل طبیعى در تحت شرائط خاص زمانى و مکانى ، که هر موجودى را محکوم مى کند به اینکه در جهات وجودیش تابع او باشد، و همچنین طبیعتى هم که در فرد هست فرد را وامیدارد تا خود را با خصوصیات موجود در محیط زندگیش وفق دهد.
به همین جهت است که مى بینیم هر نوع از انواع موجودات زنده که در دریا و یا خشکى و در نقاط قطبى و یا استوائى زندگى مى کند اعضا وادوات و قوائى که دارد همه مناسب با منطقه زندگى او است .
از اینجا مى فهمیم که در محیط زندگى تنها عامل مؤ ثر است ، اگر وجود موجودى با مقتضیات محیطش منطبق بود آن موجود باقى مى ماند، و اگر نبود محکوم به فنا و زوال است .
پس دو قاعده ( تنازع ) و ( انتخاب ) ، دو قاعده فرعى هستند که از قانون تبعیت محیط انتزاع مى شوند و هر جا که دیدیم آن دو قاعده حکومت ندارد، باید بفهمیم محیط، اجازه چنین حکومتى به آنها نداده است ، این بود آن توجیهى که براى موارد نقض ذکر کرده اند.
لیکن همین توجیه نیز حکمیت ندارد، و موارد نقضى دارد که در کتب این فن ذکر شده ، و اگر قانون تبعیت محیط حکمیت مى داشت باید هیچ مورد نقضى در هیچ جاى عالم نداشته باشد، و هیچ نوع موجودى و یا هیچ فرد از نوعى غیر تابع یافت نشود، و نیز هیچ محیطى دگرگون نگردد، و حال آنکه همانطور که گفتیم انواعى و افرادى را یافته اند که نه تنها تابع محیط نیستند بلکه احیانا محیط را تابع خود مى کنند و آن را به دلخواه خود دگرگون مى سازند.
بنابراین ، نه این قانون کلیت دارد، و نه آن دو قانون قبلى ، زیرا اگر آن دو قانون کلیت مى داشت موجوداتى ضعیف دوشادوش موجوداتى قوى دیده نمى شدند، و حکم توارث در گیاهان و حیوانات ناقص و پست ، نافذ نمى شد، پس حق مطلب بطورى که بحث هاى علمى نیز اعتراف کرده اند این است که این سه قاعده هر چند فى الجمله درست باشند، کلیت ندارند.
نظریه کلى فلسفى در باره سه اصل مذکور#
و اما نظریه کلى فلسفى در این باب : باید دانست که در مساله پیدایش حوادث یعنى پیدایش موجودات و دگرگونگى هائى که بعد از پیدایش در اطراف وجود آنها رخ مى دهد، همگى نشانگر قانون علیت و معلولیت است .
پس هر موجود مادى که به نفع هستى خود فعالیت مى کند اثر وجودى خود را متوجه غیر خود مى کند تا صورت و وصفى در آن غیر ایجاد کند که متناسب با صورت و وضع خود باشد، این حقیقتى است که اگر در حال موجودات و وضعى که با یکدیگر دارند دقت شود به هیچ وجه قابل انکار نیست .
در نتیجه ، پس هر موجودى مى خواهد از موجود دیگر بکاهد و به نوع خود اضافه کند و لازمه این ، آن است که هر موجود براى ابقاى وجود و حیات خود فعالیت کند و بنابر این صحیح است بگوئیم بین موجودات تنازعى در بقا هست .
و نیز لازمه دیگر این تاءثیر که علت در معلول دارد این است که هر موجود قوى در موجود ضعیف تصرف ک ند و او را به نفع خودش فانى کند و یا حداقل دگرگون سازد بطورى که بتواند به نفع خود از آن بهره ور شود.
با این بیان ممکن است آن سه قانون که طبیعى دانان ارائه داده بودند یعنى قانون تنازع در بقا، و قانون انتخاب طبیعى ، و قانون تبعیت محیط را توجیه کرد، براى اینکه هر نوع از انواع موجودات از آنجا که تحت تاءثر عوامل تضادى است که از ناحیه نوع دیگر، تهدیدش مى کند، قهرا وقتى مى تواند در برابر آن عوامل مقاومت کند که وجودى قوى و نیرومند داشته باشد و بتواند از خود دفاع کند، حال افراد از هر نوعى نیز همینطور است ، آن فردى صلاحیت بقا را دارد که وجودى قوى داشته و در برابر منافیات و اضدادى که متوجه او شده و تهدیدش مى کند، مقاوم باشد. این همان انتخاب طبیعى و بقاى اشرف است .
و همچنین وقتى که عده بسیارى از عوامل دست اندرکارند و بیشتر آنها در نحوه تاءثر متحد مى شوند، و یا آثارشان نزدیک به هم است ، قهرا موجودى که در وسط این عوامل قرار گرفته از تاءثر این عوامل متاثر و اثرى را مى پذیرد که با وضعش تناسب دارد و این همان تبعیت محیط است .
چیزى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که امثال این قواعد و نوامیس ، یعنى ناموس تبعیت محیط و غیر آن هر جا که اثر مى گذارد تنها در عوارض وجود یک موجود ولو احق آن اثر مى گذارد، و اما در نفس ذات آن موجود به هیچ وجه اثر نمى گذارد، و نمى تواند موجودى را موجود دیگر کند (مثلا میمونى را انسان کند)، ولى طبیعى دانان از آنجائى که قائل به وجود ذات جوهرى نیستند، زیر بناى دانش خود را این قرار داده اند که هر موجودى عبارت است از مجموع عوارض دست به دست هم داده اى که عارض بر ماده مى شود.
لذا گفته اند همین عوارض است که مثلا انسان را انسان و زرافه را زرافه کرده و در حقیقت هیچ نوعى نیست که جوهر ذاتش مباین با جوهر ذات نوعى دیگر باشد بلکه تمامى انواع موجودات بعد از تجزیه و تحلیل به یک موجود بر مى گردند و جوهره ذاتشان یک چیز است و آن عبارت است از ماده که وقتى فرومول ترکیبى آن مختلف مى شود به صورت انواعى مختلف در مى آید.
از همین جا است که مى بینید زیربناى روش علمیشان ، کارشان را بدینجا کشانده که بگویند انواع موجودات در اثر تاءثرپذیرى از محیط و از سایر عوامل طبیعى دگرگون شده و فلان موجود به صورت موجودى دیگر در مى آید، و با کمال بى پروائى بگویند ذات آن ، مبدل به ذات دیگرى مى شود.
و این بحث دامنه گسترده اى دارد که انشاء اللّه در آینده اى نزدیک به آن خواهیم پرداخت .
سخن بعضى از مفسرین مبنى بر اینکه آیه ( لولا دفع الله ... ) و آیاتى دیگر به دواصل تنازع و انتخاب اشاره دارد#
اینک به اول گفتار برگشته ، مى گوئیم : بعضى از مفسرین گفته اند: آیه شریفه : ( و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض و لکن اللّه ذو فضل على العالمین ) ، به دو قانون تنازع در بقا و انتخاب طبیعى اشاره دارد.
و سپس گفته آیه شریفه : ( اذن للّذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان اللّه على نصرهم لقدیر، االذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا اللّه ، و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم اللّه کثیرا و لینصرن اللّه من ینصره ، ان اللّه لقوى عزیز، االذین ان مکناهم فى الارض اقاموا الصلوه و آتوا الزکوه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور ) هم این دو قانون را از نظر شرعى امضاء نموده و جامعه اسلام را به سوى آن ارشاد مى کند و مى فرماید تنازع بقا و دفاع از حق امرى است مشروع که سرانجام منتهى به این مى شود که افراد صالح باقى بمانند، که این همان اصل دوم طبیعى یعنى انتخاب اشرف است .
و نیز مفسر نامبرده ، اضافه کرده : از جمله آیاتى که از قرآن کریم دلالت بر قاعده تنازع دارد، آیه شریفه زیر است که مى فرماید: ( انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها، فاحتمل السیل زبدا رابیا، و مما یوقدون علیه فى النار ابتغاء حلیه او متاع زبد مثله ، کذلک یضرب اللّه الحق و الباطل ، فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض ، کذلک یضرب اللّه الامثال ) .
چون این آیه به ما مى فهماند که سیل حوادث و میزان تنازع کف هاى باطل و مضر به حیات اجتماع را کنار زده و از بین مى برد و در نتیجه ابلیز (که حق و نافع بوده ، و مایه آبادانى در زمین مى باشد) و نیز ابریز به عنوان زیور و ابزار کار انسان مورد استفاده قرار مى گیرد. این بود گفتار مفسر نامبرده .
رد آن گفته و توضیح بطلان استشهادات آن مفسر از برخى آیات قرآنى#
مولف : اما دو قاعده تنازع در بقا و انتخاب طبیعى (به آن معنائى که ما برایش کردیم ) هر چند فى الجمله و تا حدودى درست است ، و قرآن هم آن دو را مورد عنایت قرار داده ، لیکن این دو صنف آیه اى که از قرآن آورده به هیچ وجه در صدد بیان آن دو قاعده نیستند، براى اینکه دسته اول از آیات ، در صدد بیان این جهت است که خداى تعالى در اراده خود مغلوب هیچ چیزى نیست و ازهیچ عاملى شکست نمى خورد، و یکى از چیرهائى که اراده او بدان تعلق گرفته و آن را خواسته معارف دینى است .
پس معارف دینى هم به هیچ وجه مغلوب واقع نمى شود،و حامل آن معارف نیز در صورتى که آن را به راستى و درستى حمل کرده به هیچ وجه شکست نخواهد خورد.
جمله : ( بانهم ظلموا و ان اللّه على نصرهم لقدیر ) که در آیه اول بود، و جمله االذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا اللّه ) ، که در آیه دوم بود، کاملا بر این مطلب دلالت دارد، براى اینکه این دو جمله در این صدد است که بیان کند مؤ منین به زودى بر دشمنانشان غلبه خواهند کرد، اما نه به حکم تنازع در بقا و انتخاب اشرف ، براى اینکه اشرف و اقوى از نظر طبیعت ، آن فرد و جامعه اى است که از نظر تجهیز طبیعى مجهز به جهازهائى قوى باشد، نه اینکه از نظر حقانیت و اشرافیت معنوى نیرومندتر باشد.
و بر خلاف گفته شما فرد و جمعیتى که نیروى معنویش قوى بوده و داراى دین حق و معارف حقه است ، غالب مى شود، و به این جهت غالب مى شود که مظلوم است ، و به این جهت مظلوم است که بر قول حق پایدارى مى کند و خداى تعالى که خودش حق است ، همواره حق را یارى مى کند، به این معنا که هر جا حق و باطل با هم روبرو شدند، باطل نمى تواند حجت حق را از بین ببرد.
و نیز خداى تعالى حامل حق را هم در صورتى که در حملش صادق باشد یارى مى فرماید، همچنانکه در همان آیه فرمود: ( و لینصرن اللّه من ینصره ، ان اللّه لقوى عزیز، االذین ان مکناهم فى الارض اقاموا الصلوه ... ) یعنى خدا آن یاوران حق را یارى مى کند که وقتى قدرت پیدا کردند از نماز و زکات دست برندارند، و خلاصه در یارى کردن حق صادق باشند.
و در آخر مى فرماید: ( و لله عاقبه الامور ) و با این جمله ، به تعدادى از آیات اشاره مى فرماید که از آنها بر مى آید عالم کون در طریق کمال خود به سوى حق و صدق و سعادت حقیقى سیر مى کند.
و در این هم شکى نیست که قرآن دلالت مى کند بر اینکه غلبه ، همواره نصیب خدا و لشگر او است ،به آیات زیر توجه فرمائید: ( کتب اللّه لاغلبن انا و رسلى ) ( ولقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین ، انهم لهم المنصورون ، و ان جندنا لهم الغالبون ) و ( اللّه غالب على امره ) .
و همچنین دسته دوم که از آنها تنها آیه : ( انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها ) ، را آورده بود، نمى خواهد درباره اصل تنازع و اصل انتخاب و یا تبعیت محیط، چیزى بگوید، بلکه در این مقام است که بفرماید: حق باقى و باطل فانى است ، و بقاى حق و فناى باطل چه از باب تنازع باشد، (همچنانکه در حق و باطل هائى که از سنخ مادیات است از این باب است )، و یا اینکه از باب تنازع در بقا نباشد، (مانند حق و باطل هائى که بین مادیات و معنویات هست ، که غلبه حق در آنها از باب تنازع نیست ) براى اینکه معنا (منظور ما از معنا، موجود مجرد از ماده است ) مقدم بر ماده است و در هیچ حالى مغلوب واقع نمى شود، پس بقاى معنا و تقدمش بر ماده از باب تنازع نیست ، و نیز مانند حق و باطلى که هر دو از سنخ معنویات و مجردات باشد (مانند ایمان و نفاق درونى ) که اگر حق همیشه غالب است از باب تنازع نیست ، بلکه قضائى است که خدادر این باره رانده ، همچنانکه خودش فرمود: ( و عنت الوجوه للحى القیوم )
و نیز فرمود: ( له ما فى السموات و الارض کل له قانتون )
و باز فرموده : ( و ان الى ربک المنتهى ) .
پس خداى عزوجل بر هر چیزى غالب است ، و او واحد و قهار است .
بررسى ادعاى ارتباط آیه ( و لولا دفع الله الناس بعظهم ببعض ... ) و دو قائده تنازع در بقا و انتخاب طبیعى#
و اما آیه مورد بحث که مى فرمود: ( و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ... ) در سابق توجه فرمودید که گفتیم : در این مقام است که به حقیقتى اشاره کند که اجتماع انسانى بر آن متکى است ، و آبادانى زمین وابسته به آن است ، و اگر اختلالى در آن پدید آید نظام آبادى زمین مختل گشته ، و حیات در زمین رو به تباهى مى گذارد، و آن حقیقت عبارت است از غریزه استخدام ، که خداى تعالى آن را جبلى و فطرى انسان کرده است ، چون همین غریره استخدام است که سرانجام به اینجا منتهى مى شود که انسانها منافع خود را با یکدیگر مصالحه کنند و اجتماع مدنى پدید آورند.
و گو اینکه پاره اى از رگ و ریشه هاى این استخدام تنازع در بقا و انتخاب طبیعى است ، و لیکن در عین حال نمى توان گفت که آیه شریفه به آن دو قاعده نظر دارد، چون آن دو قاعده ، دو سبب بعید هستند، و غریره استخدام سبب نزدیک است .
ساده تر بگوئیم ، آنچه مایه آبادانى زمین و مصونیت آن از تباهى است غریره استخدام است ، و آن دو قاعده در پیدایش این غریره دخالت دارند، نه در آبادانى زمین ، پس باید آیه شریفه را که مى خواهد سبب آبادى زمین و فاسد نشدن آن را بیان کند، بر این غریره حمل کنیم ، نه بر آن دو قاعده .
باز هم به عبارتى ساده تر اینکه دو قاعده تنازع در بقا و ( انتخاب طبیعى ) باعث منحل شدن کثرت و متلا شى شدن اجتماع است و این دو قاعده ، جامعه را به (بیانى که مى آید) به وحدت مى کشاند، براى اینکه هر یک از دو طرف نزاع مى خواهد به وسیله نزاع طرف دیگر رافاسد نموده ، آنچه او دارد ضمیمه خودش کند، یعنى وجود او و مزایاى وجودى او راضمیمه وجود خود کند، این مقتضاى قاعده اول است ، قاعده دوم هم اقتضا دارد که از این دو طرف نزاع آن که قوى تر و شریف تر است بماند، و آن دیگرى فداى او شود.
پس نتیجه دو قاعده نامبرده ، این مى شود که از دو طرف نزاع یکى بماند، و دیگرى از بین برود، و این با اجتماع و تعاون و اشتراک در زندگى که مطلوب فطرى انسان است و غریره اش او را به سوى آن هدایت مى کند تا زمین به دست این نوع آباد شود منافات دارد، و دفعى که به حکم آیه مورد بحث ، وسیله آبادى زمین مى شود و آن را از فساد محفوظ مى دارد دفعى است که به اجتماع دعوت کند و اتحادى در کثرت افراد اجتماع پدید آورد، نه دفعى که باعث بطلان اجتماع شود، و وحدتى پدید آورد که کثرت را از بین ببرد، و اگر جنگ سبب آبادانى زمین و عدم فساد آن مى شود، از این جهت است که به وسیله آن ، حقوق اجتماعى و حیاتى قومى که تاکنون به دست مستکبرین پایمال شده بود، احیاء شود، نه از این جهت که به وسیله جنگ ، وحدت جامعه را مبدل به تفرقه نموده و افراد را به جان هم مى اندازند، تا یکدیگر را نابود کنند، و تنها اقویا و قدرتمندان باقى بمانند. (دقت فرمائید).
بحثى در تاریخ و اینکه چرا قرآن به آن اهتمام ورزیده است#
بحثى در تاریخ و اینکه قرآن از چه نظر به آن اهتمام ورزیده است.
کلمه ( تاریخ ) بر وزن ( تعریف ) مصدر و به معناى شناختن حوادث و علت و زمان پدید آمدن آن است ، و اصطلاحا به معناى با ستان شناسى و طبقات الارض نیز استعمال مى شود، و گفتار ما در معناى لغوى آن یعنى تاریخ نقلى است و تاریخ نقلى عبارت است از ضبط حوادث کلى و جزئى ، و نیز نقل آن و گفتگو پیرامون آن .
باید دانست که بشر از قدیم ترین عهد زندگى و زمان وجودش در زمین به ضبط حوادث اهمیت مى داده ، و تا آنجا که ما مى دانیم در هر عصرى از اعصار عده اى دیگر هم یا به ذهن مى سپرده اند، و یا یادداشت نموده و یا کتاب تالیف مى کرده اند، و عده اى دیگر هم آنچه را که آنان ضبط کرده بودند دست به دست مى گرداندند، و پیوسته انسان در جهات مختلف زندگى خود از تاریخ استفاده مى کرده ، یا در طرز تشکیل اجتماع از تاریخ الگو بر مى گزیده ، و یا از سرگذشت گذشتگان عبرت مى گرفته ، و یا داستان سرائى مى کرده ، و یا با نقل آن شوخى و تفریح مى کرده ، و یا در مسائل سیاسى ، اقتصادى ، صنعتى و یا غیر آن مورد استفاده قرار مى داده اند.
لیکن فن تاریخ با این همه شرافت و منافع که دارد، همواره ملعبه دو عامل فساد بوده ، و از این به بعد هم خواهد بود، و این دو عامل تاریخ را از صحت طبع ، و صدق بیان به سوى باطل و دروغ منحرف کرده است .
دو عامل مهم همواره در فن تاریخ دخالت کرده و موجب فساد و بى اعتبارى آن گشته اند#
عامل اول : حکومت هاى خود کامه اى بوده که به حکم خودکامگى و داشتن قوه و قدرت ، هر چیزى که به نفعش تمام مى شد، اشاعه مى داده است ، (هر چند دروغ محض مى بود) و هرچه را که به ضررش تمام مى شده ، با اعمال قدرت ، جلوى اشاعه آن را مى گرفته است ، (هر چند که صدق محض مى بود) و یا آن را به صورتى اشاعه مى داد که باز به نفعش تمام شود، و این چیزى نیست که کسى در آن تردید داشته باشد (اصلا اقتضاى خودکامگى همین است و همواره به چشم خود مى بینیم ) که اینگونه حکومت ها باطل و دروغ رابه لباس حق و صدق در مى آورند، و به خورد مردم مى دهند علتش هم این است که انسان چه فرد فردش و چه مجتمعش ، بر این فطرت مفطور شده و به هر جور که ممکن باشد منافع را به سوى خود جلب نموده ، و ضررها را از خود دفع مى کند، و کسى که کمترین شعورى داشته باشد و بتواند اوضاع حاضر عصر خود را درک نموده و در تاریخ امت هاى گذشته و حتى امت هاى خیلى دور نظر بیفکند، این حقیقت را مى بیند.
عامل دوم : متهم بودن بینندگان و شنوندگان حوادث و مطالب تاریخى ، و نیز آن کسانى است که از ایشان نقل مى کنند، و یا در کتاب خود مى آورند، و چون ما مى دانیم که این دو طایفه ، خالى از احساسات باطنى و یا تعصب هاى قومى نیستند، و در آنچه که تحمل مى کنند و یا درباره آن داورى مى نمایند حب و بغض و یا تعصب هاى درونى را دخالت مى دهند، براى اینکه حاملین اخبار در گذشته ، با در نظر گرفتن اینکه حکومت در اعصار ایشان حکومت دین بوده ، و قهرا خود آنان متدین به یکى از ادیان و مذاهب بوده اند، و احساسات مذهبى و تعصبات قومى در ایشان شدید بوده ، قهرا اخبار تاریخى آنان از آن جهت که یک حدى از آن به احکام دین بر مى خورده ، مشوب با آن احساسات و تعصبات بوده است . همچنانکه امروزه به چشم خود مى بینیم احساسات و تعصب هاى شدیدى که مردم مادى نسبت به آزادى در شهوات و هواهاى نفسانى و علیه دین و عقل دارند باعث شده که خبرنگاران امروز آن تعصب ها را در اخبارى که مى دهند و یا مى نویسند دخالت دهند، همانطور که گذشتگان در آنچه ضبط کرده و نقل نموده اند، دخالت داده اند.
و از اینجا است که مى بینى هیچ نویسند ه اى که متدین به دینى و مذهبى است در کتاب خود و گردآورى هایش خبرى که مخالف و بر ضرر مذهبش باشد نیاورده ، پس اهل هر مذهب هر چه درباره مذهبش نوشته موافق با اصول مذهب خود بوده همچنانکه امروز هم هیچ گفتارى تاریخى در نوشته هاى مادیین نمى بینى ، مگر اینکه از جهتى و به وجهى مذهب مادیت او را تاءیید مى کند.
عوامل دیگرى که در گذشته و در عصر حاضر موجب بدگمانى به تاریخ نقلى شده اند#
از آن دو عامل گذشته ، عواملى دیگر هست که باعث فساد و بى اعتبارى تاریخ شده ، از آن جمله یکى نبودن وسائل گرفتن خبر، و دیدن واقعه ، و ضبط و نقل آن براى دیگران ، و تاءلیف کتابى درباره آن ، و حفظ و نگهدارى آن کتاب از پوسیدن و دگرگونى و گم شدن ، بوده است ، و این عوامل هر چند امروز در بین نیست (و در این عصر به آسانى مى توان اخبار آن طرف دنیا را در این طرف گرفت ، و حتى با چشم دید، و آن را به سهولت ضبط نمود، و به وسیله رسانه هاى گروهى انتشار داد، و در اسرع وقت چاپ نموده و در کتابخانه هاى مدرن از پوسیدن و دگرگونگى و گم شدن حفظش کرد) چون شهرها به هم نزدیک شده و وسائل ارتباط بسیار و نقل و انتقال و تحول آسان گشته ، لیکن بلاى تاریخ ، از جهتى دیگر عمومى شده ، و آن مساله سیاست است ، که در تمامى شؤ ون زندگى انسان مداخله مى کند، و چرخ دنیاى امروز بر محور سیاست (که خود فنى ازفنون شده است ) دور مى زند، و با تحول آن ، همه اخبار دنیا ناگهان از حالى به حالى مى شود و این خود عاملى بزرگ و دردى بى درمان است که آدمى را نسبت به تاریخ بدگمان مى سازد، حتى تاریخ را به سقوط تهدید مى کند.
وجود نواقص و یا به عبارتى دیگر، نواقصى که براى تاریخ نقلى شمردیم علت عمده بى اعتنائى علماى امروز نسبت به تاریخ است ، و باعث شده که دانشمندان بطور کلى از تاریخ نقلى دورى نموده به تاریخ زمینى (یعنى باستان شناسى ) روى آوردند و این علم هر چند از پاره اى اشکالات که در کار تاریخ نقلى بود سالم و به دور است مثلا دستخوش مداخلات حکومت ها نشده ، و لیکن از بقیه اشکالات خالى نیست ، براى اینکه این دانشمندان نیز داراى احساسات و تعصب هائى هستند، اینها نیز تحت تاءثر سیاست ها قرار مى گیرند، پس آنچه که از اسرار باستان شناسى خود افشا مى کنند نمى تواند مورد اعتماد قرار گیرد، ممکن است در آنچه افشا مى کنند و در آنچه کتمان مى نمایند و تغییر و تبدیل مى دهند، اعمال سیاست کنند، یعنى چیزى را افشا کنند که واقعیت نداشته باشد، و چیرهائى را که واقعیت دارد کتمان نمایند، و یا در آن تغییر و تبدیلى بدهند.
این بود حال تاریخ و عوامل متعددى که از جهات مختلف ، آن را تباه کرده و تا ابد هم قابل اصلاح نیست .
امتیاز و اعتبار داستان هائى که در قرآن آمده نسبت به عهدین و کتب تاریخ#
بنابراین چنین تاریخى که حال و وصفش را دیدى ، نمى تواند با قرآن کریم در داستان هائى که نقل مى کند مقابله کند، براى اینکه قرآن کریم وحى الهى و منزه از خطا و مبراى از دروغ است ، پس تاریخ نمى تواند با آن معارضه کند، چون تاریخ هیچ پشتوانه اى براى ایمنى از دروغ و خطا ندارد، بلکه همانطور که دیدید دستخوش عوامل کذب و خطا است .
پس اگر مى بینیم اغلب داستانهاى قرآنى (نظیر داستان مورد بحث یعنى قصه طالوت )، مخالف با نقلى است که در کتب عهدین (تورات و انجیل ) است ، نباید در صحت آنچه که در قرآن آمده شک کنیم ، براى اینکه کتب عهدین ، چیزى زائد بر تواریخ معمولى نیست و مانند سایر تواریخ ، از دستبرد عوامل بالا، دور نمانده بلکه آن نیز ملعبه آن عوامل قرار گرفته است ، علاوه بر اینکه سراینده داستان صموئیل و شارل به نقل کتب عهدین ، م علوم نیست که کیست و به هر حال ما اعتنائى به مخالفت تاریخ و مخصوصا عهدین ، ب ا آنچه که در قرآن آمده نداریم ، پس تنها قرآن کریم کلام حق و از ناحیه خداوند تب ارک و تعالى است .
از این نیز که بگذریم ، قرآن اصلا کتاب تاریخ نیست و منظورش از نقل داستان هاى خود قصه سرائى مانند کتب تاریخ و بیان تاریخ و سرگذشت نیست ، بلکه کلامى است الهى که در قالب وحى ریخته شده ، و منظور آن هدایت خلق به سوى رضوان خدا و راههاى سلامت است ، و به همین جهت است که مى بینیم هیچ قصه اى را با تمام جزئیات آن نقل نکرده ، و از هر داستان ، آن نکات متفرقه که مایه عبرت و تاءمل و دقت است و یا آموزنده حکمت و موعظه اى است و یا سودى دیگر از این قبیل دارد، نقل مى کند همچنانکه در داستان مورد بحث ، یعنى قصه طالوت و جالوت ، این معنا کاملا به چشم مى خورد، در آغاز مى فرماید: ( الم تر الى الملا من بنى اسرائیل ) آنگاه بقیه جزئیات را رها کرده و مى فرماید: ( و قال لهم نبیهم ان اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا... ) باز بقیه مطالب را مسکوت گذاشته مى فرماید: ( و قال لهم نبیهم ان آیه ملکه ... ) ، آنگاه مى فرماید: ( فلما فصل طالوت ... ) ، بعدا جزئیات مربوط به داوود را رها نموده و مى فرماید: ( و لما برزوا لجالوت .... ) .
و کاملا پیدا است که اگر مى خواست این جمله ها را به یکدیگر متصل کند، داستانى طولانى مى شد، و ما در گذشته هم آنجا که داستان گاو بنى اسرائیل را در سوره بقره تفسیر کردیم ، خواننده را به این نکته توجه دادیم و این نکته در تمامى داستان هائى که در قرآن آمده ، مشهود است و اختصاصى به یک داستان و دو داستان ندارد، بلکه بطور کلى از هر داستان آن قسمت هاى برجسته اش را که آموزنده حکمتى یا موعظه اى و یا سنتى از سنت هاى الهیه است که در امت هاى گذشته جارى شده نقل مى کند،
همچنانکه این معنا را در داستان حضرت یوسف (علیه السلام ) تذکر داده و مى فرماید: ( لقد کان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب ) و نیز مى فرماید: ( یرید اللّه لیبین لکم و یهدیکم سنن الذین من قبلکم ) و نیز فرموده : ( قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین ، هذا بیان للناس و هدى و موعظه للمتقین ) . و آیاتى دیگر از این قبیل .
