تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۶ عنوان
۞ أَلَم تَرَ إِلَى الَّذينَ خَرَجوا مِن دِيٰرِهِم وَهُم أُلوفٌ حَذَرَ المَوتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ موتوا ثُمَّ أَحيٰهُم ۚ إِنَّ اللَّهَ لَذو فَضلٍ عَلَى النّاسِ وَلٰكِنَّ أَكثَرَ النّاسِ لا يَشكُرونَ٢٤٣
#ترجمه آیه
مگر داستان آنان که هزاران نفر بودند و از بیم مرگ ، از دیار خویش بیرون شدند نشنیدى که خدا به ایشان گفت بمیرید، آنگاه زنده شان کرد که خدا بر مردم کریم است ولى بیشتر مردم سپاسگزارى نمى کنند .
بیان آیات#
بیان آیه
الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت ...
کلمه ( رویت ) که مصدر فعل ( ترى ) است و به معناى دیدن است ، در اینجامعناى دیدن نیامده ، بلکه به معناى علم آمده ، و علت اینکه از علم تعبیر به رؤ یت کرده براى این است که بفهماند مطلب آنقدر روشن است که مى توان آگاهى از آن را دیدن خواند این آیه شریفه ، همانند آیات زیر است که مى فرماید : ( الم تر ان اللّه خلق السموات و الارض بالحق ) و نیز مى فرماید : ( الم تر کیف خلق اللّه سبع سموات طباقا؟ )
زمخشرى در این باره گفته است کلمه ( الم تر ) به منزله یک مثال است که در مقام شگفت انگیزى و تعجب به کار مى رود، وقتى که مى گوئیم : ( الم تر کذا و کذا ) معنایش این است که : راستى تعجب نمى کنى از اینکه چنین و چنان شد؟ و کلمه ( حذر الموت ) مفعول له براى فعل ( خرجوا ) است ، ومعنایش این است که : مگر ندیدى آن کسانى را که به خاطر ترس از مرگ ، از دیار خود خارج شدند؟ و نیز ممکن است که آن را مفعول مطلق گرفته و بگوئیم : تقدیر آیه : ( خرجوا من دیارهم و هم الوف یحذرون الموت حذرا ) ، است یعنى از دیار خود بیرون شدند در حالى که هزاران نفر بودند، و از مرگ مى ترسیدند، ترسیدنى که ناگفتنى است .
فقال لهم اللّه موتوا ثم احیاهم ...
امر در این آیه شریفه ، امر تکوینى است و منافاتى ندارد که مرگ این گروه از مجراى طبیعى واقع شده باشد، همچنانکه در روایات هم آمده است که به مرض طاعون مرده اند، و اگر تعبیر به امر (بمیرید) کرده و نفرمود ( خدا ایشان را میراند و سپس زنده کرد ) ، براى این بود که بهتر بر نفوذ قدرت و غلبه امر الهى دلالت کند، چون تعبیر به انشاء در امور تکوینى از تعبیر به خبر دادن مؤ ثرتر و مؤ کدتر است ، همچنانکه در اوامر تشریعى تعبیر به اخبار مؤ کدتر است از تعبیر به انشاء .
( وقتى بخواهیم به مامور خود دستور موکدى بدهیم ، گفتن این که فلان کار را مى کنى موکدتر است از گفتن اینکه فلان کار را بکن ). ( مترجم )
و جمله : ( ثم احیاهم ) تا حدى دلالت دارد بر اینکه خداى تعالى زنده شان کرده تا زندگى کنند، و بعد از زنده شدن مدتى زندگى کرده اند، براى اینکه اگر این احیاء و زنده ساختن ، صرفا معجره اى بوده تا دیگران از آن عبرت بگیرند و یا دلیلى و یا بیانى براى اثبات حقیقتى بوده باشد، باید آن را ذکر مى کرد، چون رسم قرآن در بلاغتش همین است ، همچنانکه در داستان اصحاب کهف ذکر کرد که بعد از زنده شدن چه کارهائى کردند، علاوه بر اینکه جمله بعدش هم که مى فرماید : ( ان اللّه لذو فضل على الناس ... ) ، اشعارى بر این معنا دارد، چون زنده کردن وقتى فضل مى شود که زنده شده چند صباح دیگر زنده بماند .
ولکن اکثر الناس لا یشکرون
در این جمله مى توانست به جاى کلمه ناس ضمیر بیاورد (چون قبلا این کلمه در کلام آمده بود) و بفرماید ( ولکن اکثرهم لا یشکرون ) ، ولى دوباره کلمه ( ناس ) را ذکر کرد تا دلالت کند بر پائین بودن سطح فکر ایشان علاوه بر اینکه اگر ضمیر مى آورد معنایش این مى شد که بیشتر همان زنده شدگان ، شکرگزار نیستند، با اینکه منظور این نبوده ، بلکه خواسته است بفرماید: بطور کلى اکثر مردم جهان شاکر نیستند. و این آیه بدون مناسبت با آیات بعدى خود که متعرض فریضه قتال است نیست ، چون قتال نیز باعث مى شود که مردمى بعد از مردن زنده شوند .
گفتار یکى از مفسرین مبنى بر اینکه آیه در مقام بیان حکایتى واقعى نیست بلکه تمثیلى است از قیام و دفاع مردم#
یکى از مفسرین هم گفته اند: که آیه شریفه مثالى است که خداى تعالى زده و حال امتى عقب مانده و توسرى خور اجانب و زیر سلطه و سیطره بیگانگان را مثال مى زند، که با قیام و دفاعش از حقوق حیاتى خود و به دست آوردن استقلال در حکومت خویش را تاءمین نموده ، حیاتى نو به دست مى آورد، و اینک حاصل گفتار آن مفسر از نظر شما مى گذرد .
او مى گوید اگر این آیه شریفه در مقام نقل داستان قومى از بنى اسرائیل و یا غیر بنى اسرائیل بود، همچنانکه هر دو احتمال در روایاتى آمده ، جا داشت نام پیامبر معاصر آن قوم را ببرد، و مثلا بفرماید که این قوم از بنى اسرائیل بودند، همچنانکه روش و مرام قرآن در سایر داستانهایش همین است ، پس معلوم مى شود در چنین مقامى نیست .
علاوه بر اینکه اگر به راستى و بگفته روایات ، چنین قومى در بنى اسرائیل وجود داشتند، و معاصر حزقیل پیغمبر (على نبینا و آله و علیه السلام ) بودند باید تورات داستانهاى حزقیل (علیه السلام ) را نقل مى کرد، و نکرده ، پس معلوم مى شود روایات نامبرده از همان روایات معروف اسرائیلى است که به دست پلید یهود، جعل و به منظور بى ا عتبار کردن احادیث صحیح ، داخل در روایات شده است .
از این هم که بگذریم ما همه مى دانیم که مرگ و حیات در دنیا یکى است انسان یک بار زنده مى شود و یک بار مى میرد، همچنانکه آیه شریفه : ( لا یذوقون فیها الموت الا الموته الاولى ) و آیه : ( و احییتنا اثنتین ) بر این معنا دلالت دارند، پس دو حیات در دنیا معنا ندارد، پس آیه شریفه در مقام مثل زدن است ، و مراد از آن ، مجسم نمودن وضع قومى است که دشمنى نیرومند بر آنان حمله ور شده و ذلیل و زیر دستشان کرده ، و سلطه خود را در همه شؤ ون آنان گسترش داده ، هر کارى دلش مى خواهد مى کند، و این مردم ذلیل از استقلال خود دفاع ننموده ، با اینکه هزاران نفر بودند و هر کارى مى توانستند بکنند، اما از ترس مرگ ، از دیار خود بیرون شدند .
خداى سبحان به ایشان فرمود: به مرگ ذلت و جهل بمیرید که جهل و خمود و ذلت خود نوعى مرگ است ، همچنانکه علم و غیرت و زیر بار ظلم نرفتن خود نوعى حیات به شمار مى آید، و در کلام مجیدش فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم ) . و نیز مى فرماید : ( او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها ) .
و سخن کوتاه اینکه : این هزاران نفر به ذلت و در زیر چکمه هاى دشمن مى میرند، و همچنان مرده مى مانند، تاآنکه خداى سبحان روحیه قیام و دفاع از خویشتن را به آنان القا مى کند، و همین مردگان تو سرى خور، قیام نموده و حقوق از دست رفته خود را مى طلبند، و در آخر استقلال مى یابند، و اینها که خدا زنده شان کرده هر چند به حسب اشخاص ، غیر آنهائى هستند که خدا آنها را دچار مرگ ذلت بار کرده بود، به جز اینکه همه در حقیقت یک امتند، که در دوره اى مرده بودند و در دوره اى دیگر زنده شدند، و در قرآن کریم مورد دیگرى هست که خداى تعالى قومى را واحد خوانده ، با اینکه اشخاص آن مختلف هستند مانند آیه شریفه : ( و اذ انجیناکم من آل فرعون ) که اولین و آخرین بنى اسرائیل را یک قوم دانسته ، به آخرین ایشان مى فرماید: که ما شما را از فرعون نجات دادیم ، با اینکه اولین ایشان را نجات داده بود، و نیز مانند آیه شریفه : ( ثم بعثناکم من بعد موتکم ) . پر واضح است که اگر نظریه ما درباره این آیه درست نباشد ارتباط آیه که در مقام مثل زدن است ، با آیات بعدش که درباره قتال است برقرار نمى شود، و این خلاصه اى از گفتار آن مفسر بود .
رد گفتار این مفسر#
و این گفتار بطورى که ملاحظه مى کنید زمانى قابل قبول است که اولا یا بطور کلى معجزات و خوارق عادات را منکر شویم ، و یا بعضى از انحاى آن را (چون مرده را زنده کردن ) و ما در بحث پیرامون معجره آن را اثبات نمودیم ، علاوه بر اینکه خود قرآن ظهور در این دارد که مرده زنده کردن و امثال آن را اثبات کرده است ، و به فرض اینکه ما نتوانیم معجره را از راه عقل اثبات کنیم ، هیچ مسلمانى نمى تواند ظهور قرآن را در اثبات آن ، انکار نماید .
و ثانیا صاحب این نظریه مى خواهد این ادعاى خود را که قرآن دلالت دارد بر اینکه بیش از یک زندگى در دنیا ممکن نیست اثبات کند، همچنانکه در مقام اثبات هم برآمده ، و به آیات ( لا یذوقون فیها الموت الا الموته الاولى ) و ( احییتنا اثنتین ) استدلال کرده است .
ولى هرگز نمى تواند اثبات کند، بلکه تمامى آیاتى که دلالت بر احیاى مردگان دارد، مانند آیات مربوط به داستانهاى ابراهیم و موسى و عیسى و عزیر که دلالتش به نحوى است که قابل انکار نیست ، در رد دعوى او کافى است ، علاوه بر اینکه حیات دنیا اگر در وسطش مرگى اتفاق بیفتد دو حیات نمى شود، همچنانکه این معنا با کمال خوبى از داستان عزیر که پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بى خبر بود استفاده مى شود، چون خود عزیر و امثال او معتقد بودند یک بار به دنیا آمدند و یکبار هم مى روند، و اما آن دو آیه اى که به آنهااستدلال کرده بود، هیچ دلالتى بر مدعایش ندارد و تنها بر نوعى از حیات دلالت مى کند، مى خواهد بفرماید زندگى اهل بهشت یک نوع زندگى اى است که مرگ در پى ندارد و با نوع زندگى دنیا فرق دارد .
و ثالثا اینکه گفت : اگر این آیه مربوط به سرگذ شت قوم معینى بود، باید نام آن قوم را مى برد، و پیامبر آن قوم را معین مى کرد، درست نیست ، براى اینکه وجوه بلاغت همه جا یک جور نیست ، جائى هست که بلاغت اقتضا مى کند کلام طولانى شود، و جزئیات واقعه ذکر شود، و جائى دیگر اقتضاى کوتاه گوئى و حذف جزئیات را دارد. و نظائر این آیه در قرآن هست ، مانند آیه شریفه : ( قتل اصحاب الاخدود، النار ذات الوقود اذ هم علیها قعود و هم على ما یفعلون بالمؤ منین شهود ) و آیه شریفه : ( و ممن خلقنا امة یهدون بالحق و به یعدلون ) آنان را که ملاحظه مى کنید نام این دو قوم را نبرده است .
مترجم : ( و مانند تمامى آیاتى که به اتفاق شیعه و سنى در فضائل امیر المؤ منین و جایگاه آن جناب از قبیل لیلة المبیت و غدیر خم و خیبر و نذر و صدقه انگشتر و تطهیر و امثال آن نازل شده ، که در هیچ یک از آنها نام آن جناب نیامده است ).
و رابعا اینکه گفت : اگر آیه را حمل بر تمثیل نکنیم ارتباطش با آیات بعد از نظر معنا درست نمى شود صحیح نیست ، براى اینکه خواننده خوب مى داند که وقتى همه مى دانیم آیات قرآن تکه تکه و به تدریج نازل شده دیگر احتیاج نداریم که با زحمت و باچسب هاى نچسب بین آنها ارتباط برقرار کنیم ، بله بعضى از آیات قرآن هست که به یکدیگر مربوطند، و ارتباطشان روشن است ، که شاءن کلام بلیغ هم همین است .
پس حق مطلب این شد، که ظاهر آیه مورد بحث مى رساند که در مقام بیان یک سرگذشت است ، و اى کاش از این مفسر مى پرسیدیم این چه بلاغتى است که گوینده اى کلامى بگوید که ظهور در قصه و واقعه اى دارد ولى منظور خود گوینده آن معناى ظاهرى نباشد، بلکه یک معناى خیالى و خالى از حقیقتى باشد که به عنوان تمثیل در قالب یک قصه ریخته باشد؟ .
علاوه بر اینکه شیوه و روال قرآن کریم همواره بر این است که مثال را طورى بزند تا از غیر مثال مشخص باشد، همچنانکه مى بینیم در موارد مثل تعبیرات زیر را مى آورد : ( مثل الذین حملوا ) ( مثلهم کمثل الّذى ) ( انما مثل الحیوة الدنیا ) و تعبیرات دیگرى نظیر اینها، که در همه آنها کلمه مثل را مى آورد، تا از قصه مشخص باشد .
بحث روایتی#
بحث روایتى (در باره شان نزول آیه شریفه )
در احتجاج از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ضمن حدیثى فر مود : خداى تعالى قومى را که از ترس طاعون از خانه هاى خود و از وطن مانوس خود بیرون شدند، و فرار کردند همه آنها را که عددى بى شمار داشتند بمیراند، مدتى طولانى از این ماجرا گذشت ، حتى استخوانشان پوسید، و بند بند استخوانها از هم جدا شد، و خاک شدند، آنگاه خداى تعالى پیامبرى را به نام حزقیل مبعوث کرد و آن جناب در وقتى که خدا هم مى خواست خلق خویش را زنده ببیند دعا کرد،
و بدنهاى متلاشى شده آنان جمع شده جانها به بدنها برگشت ، و برخاستند به همان هیاءتى که مرده بودند، یعنى حتى یک نفر از ایشان کم نشده بود، پس از آن مدتى طولانى زندگى کردند .
مولف : این معنا را کلینى و عیاشى به نحو گسترده ترى روایت کرده اند و در آخر روایتشان آمده که درباره همین قوم بود که آیه شریفه : ( الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم ... ) نازل شد
