تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۷۴ عنوان
وَالمُطَلَّقٰتُ يَتَرَبَّصنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلٰثَةَ قُروءٍ ۚ وَلا يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكتُمنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فى أَرحامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤمِنَّ بِاللَّهِ وَاليَومِ الءاخِرِ ۚ وَبُعولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذٰلِكَ إِن أَرادوا إِصلٰحًا ۚ وَلَهُنَّ مِثلُ الَّذى عَلَيهِنَّ بِالمَعروفِ ۚ وَلِلرِّجالِ عَلَيهِنَّ دَرَجَةٌ ۗ وَاللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ٢٢٨
#الطَّلٰقُ مَرَّتانِ ۖ فَإِمساكٌ بِمَعروفٍ أَو تَسريحٌ بِإِحسٰنٍ ۗ وَلا يَحِلُّ لَكُم أَن تَأخُذوا مِمّا ءاتَيتُموهُنَّ شَيـًٔا إِلّا أَن يَخافا أَلّا يُقيما حُدودَ اللَّهِ ۖ فَإِن خِفتُم أَلّا يُقيما حُدودَ اللَّهِ فَلا جُناحَ عَلَيهِما فيمَا افتَدَت بِهِ ۗ تِلكَ حُدودُ اللَّهِ فَلا تَعتَدوها ۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدودَ اللَّهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰلِمونَ٢٢٩
#فَإِن طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِن بَعدُ حَتّىٰ تَنكِحَ زَوجًا غَيرَهُ ۗ فَإِن طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيهِما أَن يَتَراجَعا إِن ظَنّا أَن يُقيما حُدودَ اللَّهِ ۗ وَتِلكَ حُدودُ اللَّهِ يُبَيِّنُها لِقَومٍ يَعلَمونَ٢٣٠
#وَإِذا طَلَّقتُمُ النِّساءَ فَبَلَغنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمسِكوهُنَّ بِمَعروفٍ أَو سَرِّحوهُنَّ بِمَعروفٍ ۚ وَلا تُمسِكوهُنَّ ضِرارًا لِتَعتَدوا ۚ وَمَن يَفعَل ذٰلِكَ فَقَد ظَلَمَ نَفسَهُ ۚ وَلا تَتَّخِذوا ءايٰتِ اللَّهِ هُزُوًا ۚ وَاذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم وَما أَنزَلَ عَلَيكُم مِنَ الكِتٰبِ وَالحِكمَةِ يَعِظُكُم بِهِ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمٌ٢٣١
#وَإِذا طَلَّقتُمُ النِّساءَ فَبَلَغنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعضُلوهُنَّ أَن يَنكِحنَ أَزوٰجَهُنَّ إِذا تَرٰضَوا بَينَهُم بِالمَعروفِ ۗ ذٰلِكَ يوعَظُ بِهِ مَن كانَ مِنكُم يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَاليَومِ الءاخِرِ ۗ ذٰلِكُم أَزكىٰ لَكُم وَأَطهَرُ ۗ وَاللَّهُ يَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ٢٣٢
#۞ وَالوٰلِدٰتُ يُرضِعنَ أَولٰدَهُنَّ حَولَينِ كامِلَينِ ۖ لِمَن أَرادَ أَن يُتِمَّ الرَّضاعَةَ ۚ وَعَلَى المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ وَكِسوَتُهُنَّ بِالمَعروفِ ۚ لا تُكَلَّفُ نَفسٌ إِلّا وُسعَها ۚ لا تُضارَّ وٰلِدَةٌ بِوَلَدِها وَلا مَولودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ۚ وَعَلَى الوارِثِ مِثلُ ذٰلِكَ ۗ فَإِن أَرادا فِصالًا عَن تَراضٍ مِنهُما وَتَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيهِما ۗ وَإِن أَرَدتُم أَن تَستَرضِعوا أَولٰدَكُم فَلا جُناحَ عَلَيكُم إِذا سَلَّمتُم ما ءاتَيتُم بِالمَعروفِ ۗ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعمَلونَ بَصيرٌ٢٣٣
#وَالَّذينَ يُتَوَفَّونَ مِنكُم وَيَذَرونَ أَزوٰجًا يَتَرَبَّصنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَربَعَةَ أَشهُرٍ وَعَشرًا ۖ فَإِذا بَلَغنَ أَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَيكُم فيما فَعَلنَ فى أَنفُسِهِنَّ بِالمَعروفِ ۗ وَاللَّهُ بِما تَعمَلونَ خَبيرٌ٢٣٤
#وَلا جُناحَ عَلَيكُم فيما عَرَّضتُم بِهِ مِن خِطبَةِ النِّساءِ أَو أَكنَنتُم فى أَنفُسِكُم ۚ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُم سَتَذكُرونَهُنَّ وَلٰكِن لا تُواعِدوهُنَّ سِرًّا إِلّا أَن تَقولوا قَولًا مَعروفًا ۚ وَلا تَعزِموا عُقدَةَ النِّكاحِ حَتّىٰ يَبلُغَ الكِتٰبُ أَجَلَهُ ۚ وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ يَعلَمُ ما فى أَنفُسِكُم فَاحذَروهُ ۚ وَاعلَموا أَنَّ اللَّهَ غَفورٌ حَليمٌ٢٣٥
#لا جُناحَ عَلَيكُم إِن طَلَّقتُمُ النِّساءَ ما لَم تَمَسّوهُنَّ أَو تَفرِضوا لَهُنَّ فَريضَةً ۚ وَمَتِّعوهُنَّ عَلَى الموسِعِ قَدَرُهُ وَعَلَى المُقتِرِ قَدَرُهُ مَتٰعًا بِالمَعروفِ ۖ حَقًّا عَلَى المُحسِنينَ٢٣٦
#وَإِن طَلَّقتُموهُنَّ مِن قَبلِ أَن تَمَسّوهُنَّ وَقَد فَرَضتُم لَهُنَّ فَريضَةً فَنِصفُ ما فَرَضتُم إِلّا أَن يَعفونَ أَو يَعفُوَا۟ الَّذى بِيَدِهِ عُقدَةُ النِّكاحِ ۚ وَأَن تَعفوا أَقرَبُ لِلتَّقوىٰ ۚ وَلا تَنسَوُا الفَضلَ بَينَكُم ۚ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعمَلونَ بَصيرٌ٢٣٧
#حٰفِظوا عَلَى الصَّلَوٰتِ وَالصَّلوٰةِ الوُسطىٰ وَقوموا لِلَّهِ قٰنِتينَ٢٣٨
#فَإِن خِفتُم فَرِجالًا أَو رُكبانًا ۖ فَإِذا أَمِنتُم فَاذكُرُوا اللَّهَ كَما عَلَّمَكُم ما لَم تَكونوا تَعلَمونَ٢٣٩
#وَالَّذينَ يُتَوَفَّونَ مِنكُم وَيَذَرونَ أَزوٰجًا وَصِيَّةً لِأَزوٰجِهِم مَتٰعًا إِلَى الحَولِ غَيرَ إِخراجٍ ۚ فَإِن خَرَجنَ فَلا جُناحَ عَلَيكُم فى ما فَعَلنَ فى أَنفُسِهِنَّ مِن مَعروفٍ ۗ وَاللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ٢٤٠
#وَلِلمُطَلَّقٰتِ مَتٰعٌ بِالمَعروفِ ۖ حَقًّا عَلَى المُتَّقينَ٢٤١
#كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُم ءايٰتِهِ لَعَلَّكُم تَعقِلونَ٢٤٢
#زنان طلاق گرفته ، تا سه پاکى منتظر بمانند و اگر به خدا و روز جزا ایمان دارند روا نیست چیزى را که خدا در رحم هایشان خلق کرده ،
نهان دارند، و اما شوهرانشان اگر سر اصلاح دارند در رجوع به ایشان در عده طلاق سزاوارترند زنان را نیز مانند وظائفشان حقوق شایسته است و مردان را بر آنان مرتبتى و برترى هست و خدا عزیز و حکیم است .(228 )
طلاق دو بار است و پس از دو بار یا نگهدارى به شایستگى و یا رها کردن با احسان و شما را نرسد که چیزى از آنچه به زنان داده اید بگیرید، مگر آنکه بدانید که حدود خدا را بپا نمى دارند، که در این صورت در آنچه زن به عوض خویش دهد گناهى بر آنان نیست ، این حدود خدا است ، از آن تجاوز نکنید و کسانى که از حدود خدا تجاوز کنند، ستمکارانند.(229 )
و اگر بار دیگر زن را طلاق داد، دیگر بر او حلال نیست تا با شوهرى غیر او نکاح کند اگر طلاقش داد و شوهر قبلى و زن تشخیص دادند که حدود خدا را بپا میدارند، باکى بر آنان نیست که به یکدیگر باز گردند، این حدود خداست که براى گروهى که دانا هستند بیان مى کند.(230 )
و چون زنان را طلاق دادید و بسر آمد مدت خویش رسیدند به شایستگى نگاهشان دارید، و یا به شایستگى رها کنید، و زنها را براى ضرر زدن نگاهشان ندارید که ستم کنید، هر کس چنین کند به خویش ستم کرده است ، آیت هاى خدا را به مسخره نگیرید نعمت خدا را بر خویشتن با این کتاب و حکمت که بر شما نازل کرده و به وسیله آن پندتان مى دهد و از خدا بترسید و بدانید که خدا به هر چیز دانا است .(231 )
و چون زنان را طلاق دادید و به مدت خویش رسیدند، منعشان نکنید که با شوهران خود به شایستگى به همدیگر رضایت داده اند زناشوئى کنند، هر که از شما به خدا و روز جزا ایمان دارد از این اندرز مى گیرد، این براى شما بهتر و پاکیزه تر است خدا مى داند و شما نمى دانید.(232 )
مادران ، فرزندان خویش را دو سال تمام شیر دهند، براى کسى که مى خواهد شیر دادن را کامل کند و صاحب فرزند خوراک و پوشاک آنها را به شایستگى عهده دار است هیچکس بیش از توانش مکلف نمى شود، هیچ مادرى به سبب طفلش زیان نبیند و نه صاحب فرزند، به سبب فرزندش ، وارث نیز مانند این را بر عهده دارد اگر پدر و مادر به رضایت و مشورت هم خواستند طفل را از شیر بگیرند گناهى بر آنان نیست و اگر خواستید براى فرزندان خود دایه بگیرید، اگر فردى را که در نظر مى گیرید به شایستگى به او حقى بدهید گناهى بر شما نیست ، از خدا بترسید و بدانید که خدا بیناى اعمال شما است .(233 )
کسانى از شما که بمیرند و همسرانى به جا گذارند، زنان چهار ماه و ده روز، به انتظار بمانند و چون به مدت خویش رسیدند آنچه به شایستگى درباره خویش کنند، گناهى بر شما نیست که خدا از آن چه مى کنید آگاه است . (234 )
آنچه درباره خواستگارى زنان به اشاره مى گوئید یا در دل خویش نهان مى کنید، گناهى بر شما نیست ، خدا مى داند که شما یادشان خواهید کرد ولى با آنها قرار آمیزش سرى نبندید، مگر آنکه سخنى شایسته گوئید، و نیز قصد بستن عقد زناشوئى نکنید تا از عده در آیند و بدانید که خدا بر آنچه در دلهاى شما است آگاه است ، از او بترسید و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است .(235 )
اگر زنان را طلاق دادید قبل از اینکه به آنان دست زده باشید و مهرى هم برایشان معین نکرده اید گناهى بر شما نیست ولى باید از بهره اى شایسته ، که در خور نیکوکاران است بهره ورشان کنید، توانگر به اندازه خویش و تنگدست به اندازه خودش .(236 )
و اگر پیش از آنکه به زنان دست بزنید طلاقشان دادید و مهرى براى آنها مقرر داشته اید، نصف آنچه مقرر داشته اید باید بدهید مگر آنکه گذشت کنند یا آنکه گره زناشوئى به دست او است گذشت کند و گذشت کردن شما به پرهیزکارى نزدیکتر است ، بزرگوارى را میان خودتان فراموش نکنید که خدا به آنچه مى کنید بینا است .(237 )
همه نمازها و نماز میانه را مواظبت کنید و براى خدا مطیعانه بپاى خیزید. (238 )
و اگر در حال ترس بودید مى توانید پیاده و سواره نماز گزارید و چون ایمن شدید خدا را یاد کنید چنانکه به شما چیزهائى را که نمى دانسته اید تعلیم داده است .(239 )
کسانى از شما که مرگشان فرا رسد و همسرانى بجا گذارند، براى همسران خویش معاشى تا یک سال بدون بیرون کردن وصیت کنند، اگر خود بیرون رفتند درباره خویش کارى که شایسته باشد، هر چه کنند گناهى برشما نیست و خدا عزیز و حکیم است .(240)
زنان طلاق گرفته بهره اى به شایستگى در خور پرهیزکاران دارند. (241 )
بدینسان خدا آیه هاى خویش را براى شما بیان مى کند شاید تعقل کنید. (242 )
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۲۸ تا ۲۴۲ است.
بیان آیات#
بیان آیات
این آیات در باره احکام طلاق و عده و شیردادن زن مطلقه به فرزند خود و در خلالش بعضى از احکام نماز است .
و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلثه قروء ...
اصل در معناى ( طلاق ) آزاد شدن از قید و بند است ولى به عنوان استعاره در رها کردن زن از قید ازدواج استعمال شده ، و در آخر به خاطر کثرت استعمال ، حقیقت در همین معنا گشته است .
کلمه ( تربص ) هم به معناى ( انتظار ) مى آ ید و هم به معناى ( حبس ) ، و اگر در آیه مورد بحث ، آنرا مقید کرد به قید ( بانفسهن ) براى این بوده که بر معناى تمکین به مردان دلالت کند، و بفهماند که عده طلاق چیست ، و براى چیست ، عده طلاق این است که : زن مطلقه در مدت عده به هیچ مردى تمکین نکند، و پذیراى ازدواج با کسى نشود،
اشاره به حکمت تشریع عده براى زن مطلقه#
و اما اینکه عده براى چیست ، و چه حکمتى در تشریع آن هست ؟ مى فهماند براى این است که آب و نطفه مردان به یکدیگر مخلوط نشود، و نسب ها فاسد نگردد، (و اگر زن مطلقه حامله است معلوم باشد که از شوهر اولش حمل برداشته نه دوم ، و اگر عده واجب نمى شد معلوم نمى شد چنین فرزندى ، فرزند کدام یک از دو شوهر است )، البته این حکمت لازم نیست که در تمامى موارد موجود باشد، چون قوانین و احکام همیشه دائر مدار مصالح و حکمت هاى غالبى است، نه حکمت هاى عمومى (در نتیجه اگر زن عقیم هم مطلقه شد، باید عده را نگه بدارد ).
پس اینکه فرمود : ( یتربصن بانفسهن ) به منزله این است که فرموده باشد زنان مطلقه به خاطر احتراز از اختلاط نطفه ها و فساد نسل ، عده نگه مى دارند، و با هیچ مردى تمکین نمى کنند و این جمله هر چند جمله اى خبرى است لیکن منظور از آن انشاء است ، و خلاصه به جاى اینکه بفرماید : ( باید عده نگه دارند ) به منظور تاءکید فرموده : ( عده نگه میدارند ) .
توضیحى مبسوط پیرامون واژه (قرء) و معناى آن#
و کلمه ( قروء ) جمع ( قرء ) است ، و قرءلفظى است که هم معناى حیض را مى دهد، و هم معناى پاکى از آنرا، بطورى که گفته اند، از واژه هائى است که دو معناى ضد هم دارد، چیزى که هست معناى اصلى آن جمع است ، اما نه هر جمعى ، بلکه جمعى که دگرگونگى و تفرقه به دنبال داشته باشد، و بنابراین بهتر این است که بگوئیم معنایش در اصل پاکى بوده است ، چون در حال پاکى رحم ، خون در حال جمع شدن در رحم است ، و سپس در حیض هم استعمال شده ، چون حیض حالت بیرون ریختن خون بعد از جمع شدن آن است ، و به همین عنایت جمع کردن حروف ، و سپس بیرون ریختن آن براى خواندن را هم قرائت نامیده اند، اهل لغت هم تصریح کرده اند به اینکه معناى قرائت جمع کردن است ، و نیز از جمله شواهدى که اشعار و بیان مى دارد که اصل در ماده ( ق - ر - ء ) جمع است ، آیه شریفه : ( لا تحرک به لسانک لتعجل به ، ان علینا جمعه و قرآنه ، فاذا قراناه فاتبع قرآنه ) است که مى فرماید: زبانت را به انگیره عجله در خواندن قرآن حرکت مده ، جمع آن و قرآنش به عهده ما است ، هر وقت آن را قرائت کردیم خواندنش را به دنبالش قرار بده ، و همچنین آیه شریفه : ( و قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مکث ) و مجموعه اى که ما آنرا جزء جزء کردیم تا آنرا به تدریج بخوانى ) که خداى تعالى در آن و در آیه قبلى از کلام خود تعبیر به قرآن کرد، نه به کتاب ، و نه به فرقان و نظائر آن و اصلا به همین جهت بود که گفتیم کلام خدایتعالى قرآن نامیده شده است .
راغب در مفردات خود مى گوید: کلمه قرء در حقیقت نامى است براى داخل شدن از پاکى به حیض ، واز آن جائیکه اسم جامعى است براى دو چیز، طهر و حیض بعد از طهر، لذا بر هر دو اطلاق مى شود، هم طهر یعنى پاکى از حیض را قرء مى گویند، و هم خود حیض را، چون این قاعده کلى است که وقتى کلمه اى نام براى دو چیز شد بر تک تک آنها اطلاق میشود .
مانند کلمه مائده که چون به معناى سفره طعام است ، هم بر سفره به تنهایى اطلاق مى شود، و هم بر طعام به تنهائى ، و کلمه ( قرء ) نام طهر به تنهائى نیست ، همچنان که نام حیض به تنهائى نیز نیست ، به دلیل اینکه به زن طاهرى که اثرى از خون حیض نمى بیند نمى گویند فلانى داراى قرء است ، همچنانکه به زنى هم که دائما حیض است نمى گویند فلانى دائم القرء است ، این بود گفتار راغب .
و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ان کن یؤ من باللّه و الیوم الاخر ...
آیه شریفه مى خواهد زنان مطلقه را از این عمل نهى کند که به خاطر زودتر از عده در آمدن ، حیض یا آبستن بودن خود را کتمان کنند، و یا بخواهند با کتمان خود، در کار رجوع شوهران خللى وارد آورند، و یا غرض دیگرى امثال این داشته باشند و اگر خداى تعالى مساءله کتمان را در این آیه مقید کرد به قید : ( اگر زنان ایمان به خدا و روز جزاء دارند ) ولى اصل حکم عده را مقید به این قید نکرد، براى این است که زنان را به نوعى تشویق کند، تا حکم او را اطاعت کنند، و بر عمل به آن ثبات قدم به خرج دهند، چون این تقید بطور اشاره مى فهماند که این حکم از لوازم ایمان به خدا و روز جزائى است که پایه و اساس شریعت اسلام است ، پس هیچ مسلمانى بى نیاز از این حکم نیست ، و این تعبیر مثل این است که به شخصى بگوئیم اگر خیر و خوبى مى خواهى با مردم نیکو معاشرت کن ، و یا به مریض بگوئیم : اگر طالب شف ا و بهبودى هستى باید پرهیز کنى .
و بعولتهن احق بردهن فى ذلک ان ارادوا اصلاحا
معناى کلمه (بعل ) و توضیح مرجع ضمیر کلمه بعولتهن در آیه (و بعولتهن احقبردهن#
...)
کلمه ( بعولة ) جمع ( بعل ) است ، و بعل به معناى نر از هر جفتى است ، البته مادام که جفت هستند، و علاوه بر دلالتى که بر مفهوم خود دارد، اشعارى و بوئى هم از تفوق و نیرومندى و ثبات در شدائد دارد، واقعیت خارجى هم همین طور است ، چون مى بینیم : در هر حیوانى نر از ماده در شدائد نیرومندتر است ، و بر ماده خود نوعى برترى دارد، و در انسان نیز، شوهر نسبت به همسرش همینطور است و نیز به همین جهت زمین بلندتر از زمینهاى اطرافش را بعل مى گویند، بت بزرگ و نخلى که بزرگتر از همه نخلها باشد، و هر چیز بزرگى از این قبیل را بعل مى گویند .
ضمیر در کلمه ( بعولتهن ) به مطلقات بر مى گردد، لیکن ، منظور از مطلقات همه زنان مطلقه نیست ، بلکه حکم در این آیه یعنى رجوع شوهر به همسرش در ایام عده ، مخصوص طلاق رجعى است ، و شامل طلاقهاى بائن نمى شود، و مشارالیه به اشاره ( ذلک ) همان تربص ، یعنى عده است ، و اگر مطلب را مقید کرد به قید ( ان ارادوا اصلاحا - اگر در صدد اصلاحند ) ، براى این بود که بفهماند رجوع باید به منظور اصلاح باشد، نه به منظور اضرار، که در جمله : ( و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا ) در سه آیه بعد صریحا از آن نهى شده است .
سزاوارتر بودن شوهران به مردان مطلقه نسبت به مردان دیگر در صلاق رجعى#
و کلمه احق اسم تفضیل است ، و حق اسم تفضیل این است که معنایش با مفضل علیه باشد، (وقتى مى گوئیم زید شجاعتر از عمرو است ، باید عمرو هم شجاع باشد، و گرنه سخن غلطى گفته ایم )، و در آیه دارد که باید هم شوهر در زن مطلقه حق داشته باشد، و هم هر خواستگار دیگر، چیزى که هست ، شوهر احق از دیگران باشد، یعنى حق او بیشتر باشد، لیکن از آنجا که در آیه ، کلمه رد - برگشت آمده ، به معناى برگشتن جز با همان شوهر اول محقق نمى شود، زیرا دیگران اگر با آن زن ازدواج کنند با عقدى جداگانه ازدواج مى کنند، ولى تنها شوهر است که مى تواند بدون عقد جدید به عقد اولش برگردد و آن زن را دوباره همسر خود کند .
از همین جا روشن مى شود که در آیه شریفه به حسب معنا تقدیرى لطیف به کار رفته ، و معناى آیه این است که : شوهران زنان مطلقه به طلاق رجعى ، سزاوارترند به آن زنان ازدیگران ، و این سزاوارى به این است که شوهران مى توانند در ایام عده برگردند: والبته این برگشتن تنها در طلاقهاى رجعى است ، نه طلاقهاى بائن ، و همین سزاوارى قرینه است بر اینکه منظور از مطلقات ، مطلقات به طلاق رجعى است ، نه اینکه ضمیر در ( بعولتهن ) از باب استخدام و شبیه آن به بعضى از مطلقات برگردد، البته این راهم بگوئیم که آیه شریفه ، مخصوص زنانى است که همخواب شده باشند، و حیض هم ببینند، و حامله هم نباشند، و اما آن زنانى که شوهران آنها با ایشان نزدیکى نکرده اند، و یا در سن حیض دیدن نیستند، یا نابالغند، و یا به حد یائسگى رسیده اند و نیز زنانیکه حامله هستند، حکمى دیگر دارند که آیات دیگرى متعرض حکم آنها است .
و لهن مثل الّذى علیهن بالمعروف ، و للرجال علیهن درجه
تکرار کلمه#
( معروف )
در آیات طلاق نشانه اهتمام شارع مقدس نسبت به انجام این عمل به وجه سالم است#
( معروف ) به معناى هر عملى است که افکار عمومى آن را عملى شناخته شده بداند، و با آن ماءنوس باشد، وبا ذائقه اى که اهل هر اجتماعى از نوع زندگى اجتماعى خود به دست مى آورد سازگار باشد، و به ذوق نزند .
و کلمه ( معروف ) در آیات مورد بحث تکرار شده ، یعنى در دوازده مورد آمده است و این بدان جهت است که خداى تعالى اهتمام دارد به اینکه عمل طلاق و ملحقات آن بر وفق سنن فطرى انجام شود، و عملى سالم باشد، بنابر این کلمه معروف هم متضمن هدایت عقل است ، و هم حکم شرع ، و هم فضیلت اخلاقى ، و هم سنت هاى ادبى و انسانى ، ( آن عملى معروف است که هم طبق هدایت عقل صورت گرفته باشد، و هم با حکم شرع و یا قانون جارى در جامعه مطابق باشد، و هم با فضائل اخلاقى منافى نباشد، و هم سنت هاى ادبى آنرا خلاف ادب نداند ).
( معروف )
از نظر اسلام و روش صحیح رعایت تساوى در قانوگذارى اسلام#
چون اسلام شریعت خود را بر اساس فطرت و خلقت بنا کرده ، معروف از نظر اسلام همان چیزى است که مردم آن را معروف بدانند، البته مردمى که از راه فطرت به یک سو نشده ، و از حد نظام خلقت منحرف نگردیده باشند، و یکى از احکام چنین اجتماعى این است که تمامى افراد و اجزاى اجتماع در هر حکمى برابر و مساوى باشند و در نتیجه احکامى که علیه آنان است برابر باشد با احکامى که به نفع ایشان است ، البته این تساوى را باید با حفظ وزنى که افراد در اجتماع دارند رعایت کرد، آن فردى که تاءثر در کمال و رشد اجتماع در شؤ ون مختلف حیات اجتماع دارد، باید با فردى که آن مقدار تاءثر را ندارد، فرق داشته باشد، مثلا باید براى شخصى که حاکم بر اجتماع است حکومتش محفوظ شود، و براى عالم ، علمش و براى جاهل جهلش ، و براى کارگر نیرومند، نیرومندى اش ، و براى ضعیف ، ضعفش در نظر گرفته شود، آنگاه تساوى را در بین آنان اعمال کرد، و حق هر صاحب حقى را به او داد، و اسلام بنابر همین اساس احکام له و علیه زن را جعل کرده ، آنچه از احکام که له و به نفع او است با آنچه که علیه و بر ضد او است مساوى ساخته ، و در عین حال وزنى را هم که زن در زندگى اجتماعى دارد، و تاءثرى که در زندگى زناشوئى و بقاى نسل دارد در نظر گرفته است ، و معتقد است که مردان در این زندگى زناشوئى یک درجه عالى بر زنان برترى دارند و منظور از درجه ، همان برترى و منزلت است .
از اینجا روشن مى گردد که جمله ( وللرجال علیهن درجه ... ) ، قیدى است که متمم جمله سابق است و با جمله قبلى روى هم یک معنا را نتیجه مى دهد و آن این است که خداى تعالى میان زنان مطلقه با مردانشان رعایت مساوات را کرده ، در عین حال درجه و منزلتى راهم که مردان بر زنان دارند، منظور داشته است ، پس آن مقدار که له زنان حکم کرده ، همان مقدار علیه آنان حکم نموده نه بیشتر، و ما انشاء اللّه به زودى در یک بحث علمى جداگانه به تحقیق این مساءله بر مى گردیم .
الطلاق مرتان ، فامساک بمعروف ، او تسریح باحسان
کلمه ( مره ) به معناى یک دفعه است ، پس کلمه ( مرتان ) به معناى دو دفعه است ، و از ماده مرور گرفته شده ، تا دلالت کند بر یک عمل ، همچنانکه کلمات ( دفعه ) و ( کره ) و ( نزله ) هم معناى آنرا مى دهند، و بر وزن آن نیز هستند و هم از نظر اعتبار نظیر آن مى باشند .
معناى کلمه ( تسریح ) و مراد از (
تسریح زن بر احسان#
) در آیه شریفه
و کلمه ( تسریح ) در اصل به معناى رها کردن در چریدن است ، از اصطلاح ( سرحت الابل شتر را رها کردم ، تا برود و از میوه درخت سرخ بخورد ) گرفته شده و درخت سرخ داراى بارى است که تنها شتران آن را مى خورند، و در آیه شریفه ، به عنوان استعاره در رها شدن زن مطلقه استعمال شده ، البته رها شدنى که شوهر نتواند رجوع کند، بلکه او را ترک بگوید، تا عده اش سر آید که به زودى جزئیاتش مى آید و مراد از طلاق در جمله : ( الطلاق مرتان ... ) ، طلاق رجعى است که شوهر مى تواند در بین عده برگردد، و لذا آیه شریفه ، شوهر را مخیر کرده بین دو چیز، یکى امساک ، یعنى نگه داشتن همسرش که همان رجوع در عده است و دیگرى رها کردن او، تا از عده خارج شود، و اما طلاق سوم همان است که جمله : ( فان طلقها فلا تحل له من بعد حتى تنکح زوجا غیره ... ) ، حکمش را بیان مى کند .
و ظاهرا مراد از تسریح زن به احسان این است که او را در جدا شدن و نشدن آزادبگذارد، به این معنا که زن بعد از دو نوبت مطلقه شدن ، دیگر محکوم به این نباشد که اگر همسرش خواست در عده رجوع کند، دست او به جائى بند نباشد، بلکه شوهر در مدت عده ، رجوع نکند، تا عده سر آید، لکن از این واضح تر این است که مراد، طلاق سوم باشد، چون تفریع جمله ( فامساک ... ) را مطلق آورده و بنابر این جمله ( فان طلقها ... ) بیانى تفصیلى بعد از بیانى اجمالى براى تسریح خواهد بود .
مراد از نگهدارى زن به وجه معروف یا طلاق دادن به او وجه نیکو#
و در اینکه ( امساک ) را مقید به قید ( معروف ) و ( تسریح ) را مقید به قید ( احسان ) کرده ، عنایت لطیفى است که بر خواننده پوشیده نیست ، براى اینکه چه بسا مى شود که امساک همسر و نگهدارى او در حباله زوجیت (پیوند زن و شوهرى ) به منظور اذیت و اضرار او باشد، و معلوم است که چنین نگهدارى ، نگهدارى منکر و زشتى است ، نه معروف و پسندیده ، آرى کسى که همسرش را طلاق مى دهد و همچنان تنهایش مى گذارد تا نزدیک تمام شدن عده اش شود و آنگاه به او رجوع نموده بار دیگر طلاقش مى دهد و به منظور اذیت و اضرار به او این عمل را تکرار مى کند چنین کسى امساک و زن دارى او منکر و ناپسند است ، و از چنین زن دارى در اسلام نهى شده است ، آن زن دارى در شرع جائز و مشروع است که اگر بعد از طلاق به او رجوع مى کند به نوعى از انواع التیام و آشتى رجوع کند، طورى رجوع کند که آن غرضى که خداى تعالى در خلقت زن و مرد داشته ، یعنى سکون نفس و انس بین این دو حاصل گردد .
این درباره امساک بود که گفتیم دو جور است ، واسلام امساک به معروف را جائز دانسته و آن نوع دیگر را جائز ندانسته است و اما ( تسریح ) یعنى رها کردن زن ، آن نیز دو گونه تصور مى شود، یکى اینکه انسان همسر خود را به منظور اعمال غضب و داغ دل گرفتن طلاق دهد، که چنین طلاقى منکر و غیر معروف است و یکى به صورتیکه شرع آن را تجویز کرده ، (به همین دلیل که احکامى براى طلاق آورده )، و آن طلاقى است که در عرف مردم متعارف است و شرع منکرش نمى داند، همچنانکه در آیات بعدى مى فرماید : ( فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ) ، اصل در تعبیر هم همین است که در دو آیه بعد کرده ، واگر در آیه مورد بحث اینطور تعبیر نکرد بلکه امساک را مقید به معروف و تسریح را مقید به احسان کرد، به خاطر این بود که آیه ، با مطالب آیه بعدش که مى فرماید : ( و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا ... ) ، تناسب و ارتباط بیشترى داشته باشد .
وجه اینکه (امساک ) و (تسریح ) در آیه شریفه هم به قید معروف و هم به قید احسان مقید شده اند#
توضیح اینکه : مقید شدن ( امساک ) و ( تسریح ) به قید معروف و هم به قید احسان ، همه براى این است که این دو عمل (یعنى نگه داشتن زن و رها کردن او) به نحوى صورت بگیرد که موجب فساد حکم شرع نشود، با این تفاوت که شارع در فرض رها کردن زن ، نخواسته است به صرف معروف بودن آن اکتفا کند، بلکه خواسته است علاوه بر معروف بودن ، احسان هم بوده باشد، ساده تر بگویم در فرض نگهدارى زن همین مقدار کافى است که نگه دارى به شکل معروفش باشد یعنى منظور مرد از رجوع به زن ، اذیت و آزار او نباشد، همچنانکه در آیات بعد فرموده : ( و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا ) ولى در مورد رها کردن زن ، معروف بودن شکل آن کافى نیست ، چون ممکن است مرد به همسرش بگوید به شرطى تو را طلاق مى دهم و آزادت مى کنم که فلان مقدار از مهریه اى که از من گرفته اى برگردانى ، او هم راضى شود، و این شکل طلاق دادن چه بسا مى شود که از نظر افکار عمومى طلاق معروفى باشد، و کسى آن را منکر و ناپسند نداند، پس قید معروف به تنهائى کافى نبود و به همین جهت در اینجا قید دیگرى آورد، و حکم را مقید به احسان کرد.
و اگر در این آیه ، این قید زائد را آورد، و در آیه بعدى نیاورد، براى این بود که مى خواست دنبال آیه مورد بحث بفرماید: ( و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا ) تا با تشریع این حکم ضرر زنان را جبران کرده باشد، براى اینکه طلاق به ضرر زن است و یکى از مزایاى زندگى زن را که همان زندگى زناشوئى است از او سلب مى کند، اسلام خواست تا زنان از دو سو خسارت نبینند، و اگر در آیه مورد بحث فرموده بود: ( او تسریح بمعروف و لا یحل لکم ... ) ، این نکته فوت مى شد.
الا ان یخافا الا یقیما حدود اللّه
منظور از اینکه فرمود: ( مگر اینکه بترسند که حدود خدائى را بپا ندارند ) ، این است که چنین گمانى در دلشان قوى باشد، و منظور از حدود خدا، اوامر و نواهى او، واجبات و محرمات دینى او است و این در صورتى است که زن و شوهر هر دو تشخیص دهند که تواف ق اخلاقى ندارند، و در نتیجه نه این بتواند حوائج او را برآورد، و نه او بتواند حوائج این را برآورد، و در آخر، کارشان به دشمنى با یکدیگر منجر شود (که در چنین فرضى براى مرد جائز است چیزى از مهریه زنش را از او پس بگیرد و طلاقش دهد، و اگر زن نیز به آن رضایت داد و چیزى از مهریه را به او بگردانید، کمک به گناه شوهر نکرده است ، چون گفتیم گرفتن مقدارى از مهریه توسط شوهر در این فرض حلال است نه گناه ).
فان خفتم الا یقیما حدود اللّه فلا جناح علیهما فیما افتدت به
وضعیتى که طلاق جایز شمرده شده و شوهر مى تواند مهریه را پس گرفته طلاق دهد#
در جمله قبلى ، زن و شوهر را دو نفر فرض کرده بود، و کلمات ( یخافا ) و ( یقیما ) را تثنیه آورد، و در این جمله خطاب را متوجه جمع کرد، و فرمود: ( پس اگر ترسیدید که حدود خدا را بپا ندارند... ) و این گویا براى اشاره به این مى باشد که باید خوف نامبرده خوف غیر متعارف نباشد، بلکه ناجورى اخلاق آن دو نفر طورى باشد که اگر یک یک همه شما مسلمانان از وضع آنان خبردار شوید شما هم دچار آن ترس بشوید، و امااگر وضع آن دو طورى است که براى هیچیک از عقلاى قوم غیر قابل دوام نباشد و تنها خود زن و شوهر هستند که مى گویند به نظر ما وضع قابل دوام نیست ، حال یا به خاطر اینکه هر دو دنبال هوسرانى هستند، و یا هر دو از شدت تقدس دچار وسوسه شده اند، و یا هر انگیره دیگرى که ممکن است داشته باشند، در چنین فرصتى پس گرفتن مهریه زن حلال است ، و باز به همین جهت بود که با اینکه مى توانست بفرماید: ( فان خفتم ذلک ) (اگر از چنین چیزى ترسیدید)، اینطور نفرمود، بلکه دوباره کلمه ( یقمیا ) را تکرار کرد خواست تا هیچ نقطه اشتباهى باقى نماند.
و اما این سؤ ال که با اینکه پس گرفتن مهریه (چه حلالش و چه حرامش ) مربوط به شوهر است ، چرا نفى جناح ر ا از هر دو کرد، (و فرمود براى شما زن و شوهر اشکالى نیست ؟) جوابش این است که پس گرفتن مهریه در آن صورت که بر مرد حرام است دادنش هم بر زن حرام مى باشد، براى اینکه پس دادن مهریه در این صورت اعانت بر گناه و بر ظلم است ، و اما در آن صورت که حلال است که همان صورت طلاق خلع است ، نه گرفتن مهریه از زن براى مرد حرام است ، و نه دادن زن اعانت بر ظلم است ، پس درست است که از هر دو نفى جناح کند.
تلک حدود اللّه فلا تعتدوها، و من یتعد حدود اللّه ...
مشارالیه به کلمه ( تلک - آن ) همان معارفى است که در دو آیه مورد بحث ، ذکر شد، و آن عبارت بود از احکام فقهى آمیخته با مسائل اخلاقى ، و یک قسمت دیگر مسائل علمى بر اساس معارف اصولى ، و کلمه ( اعتداد ) که مصدر فعل ( لا تعتدوها ) است ، به معناى تعدى وتجاوز است .
اکتفا به عمل به ظواهر دین و غفلت از روح آن و تفرقه بین احکام فقهى و معارف اخلاقى، ابطال مصالح شریعت است#
و چه بسا بتوان از آیه شریفه بوئى از عدم جواز تفرقه میان احکام فقهى و معارف اخلاقى استشمام نمود، و مى توان گفت که آیه ، اشعارى هم به این معنا دارد که صرف عمل به احکام فقهى ، و جمود به خرج دادن بر ظواهر دین کافى نیست ، (براى اینکه احکام فقهى دین مانند اسکلت ساختمان است ، اسکلتى که به هیچ وجه زندگى در آن قابل تحمل نیست ، و احکام اخلاقى به منزله سفید کارى و سیم کشى و دکوربندى آن ساختمان است ، مثلا احکام فقهى و قانونى زناشوئى ، احکامى است خشن ، که نه شوهر حق دارد به زن خود فرمانى دهد و نه زن حق دارد بدون اذن او از خانه در آید، ولى همین قوانین فقهى وقتى تواءم شد با احکام اخلاقى که اسلام در باب زناشوئى داده آنوقت قانونى بسیار گوارا و قابل عمل مى شود و نیز احکام فقهى راجع به عبادت و دعا و ذکر، اسکلتى است که مجرد آن انسان را به فرض دین که همان سعادت بشریت است نمى رساند، ولى وقتى این جسد تواءم با روح و معناى عبادت شد که همان ورزیدگى و تزلزل ناپذیرى روح است ، آن وقت قوانینى خواهد شد که بشریت بى نیاز از آن نخواهد بود و هیچ قانونى جایگزین آن نمى شود). ( مترجم )
پس اکتفا نمودن بر عمل به ظواهر دین ، و رعایت نکردن روح آن ، باطل کردن مصالح تشریع ، و از بین بردن غرض دین است ، چون اسلام همانطور که مکرر گفته ایم دین عمل است ، نه دین حرف ، و شریعت کوشش است نه فرض ، و مسلمانان به این درجه از انحطاط و سقوط اخلاقى و فرهنگى نرسیدند مگر به خاطر همین که به انجام تشریفات ظاهرى اکتفا نموده و از روح دین و باطن امر آن بى خبر ماندند. دلیل این معنا بیانى است که انشاء اللّه در تفسیر آیه 231 همین سوره که مى فرماید: ( و من یفعل ذلک فقد ظلم نفسه ) خواهد آمد.
و در این آیه التفاتى از خطاب جمعى در ( ولا یحل لکم ... ) ، و در ( فان خفتم ... ) ، به خطاب فردى در ( تلک حدود اللّه ) ، و سپس به خطاب جمعى در ( فلا تعتدوها... ) ، و باز به خطاب فردى در ( فاولئک هم الظالمون ) به کار رفته است ، (چون کلمه تلک در عربى تنها به معناى کلمه این نیست ، بلکه به معناى این که مى بینى نیز هست ، و خلاصه خطاب به مفرد است ، و جمع آن ( تلکم ) مى آید و همچنین کلمه ( اولئک ) به معناى ( آنان که شناختى است ) ، و این التفاتها براى این بوده که ذهن مخاطب را نشاط بخشد و کسالت از شنیدن و گوش دادن به سیاقى یکنواخت را از او ببرد، و او را هوشیار سازد.
فان طلقها فلا تحل له من بعد حتى تنکح زوجا غیره
نوع سوم طلاق و حکم آن#
این آیه حکم طلاق سوم را که همان حرمت رجوع است بیان مى کند، و مى فرماید بعد از آنکه شوهر سه بار همسر خود را طلاق داد دیگر نمى تواند با عقدى و یا با رجوع جدید با وى ازدواج کند، مگر بعد از آنکه مردى دیگر با او ازدواج بکند، اگر او طلاقش داد، وى مى تواند براى نوبت چهارم با او رابطه زناشوئى برقرار سازد، و با اینکه در چنین فرضى عقد ازدواج و یا هم بسترى با آن زن براى مرد حرام است ، حرمت را به خود زن نسبت داده ، فرموده دیگر این زن بر او حلال نیست ، تا بفهماند حرمت تنها مربوط به وطى نیست ، هم وطى او حرام است و هم عقد کردنش ، و نیز اشاره کرده باشد به اینکه منظور از جمله ( حتى تنکح زوجا غیره ) ،این است که هم باید به عقد شوهرى دیگر در آید، و هم آن شوهر او را وطى کند، و عقد به تنهائى کافى نیست ، آنگاه اگر شوهر دوم طلاقش داد دیگر مانعى از ازدواج آن دو یعنى زن و شوهر اول نیست ، بلکه مى توانند ( ان یتراجعا ) اینکه به زوجیت یکدیگر برگردند، و با توافق طرفینى عقدى جدید بخوانند، فراموش نشود که فرمود ( ان یتراجعا ) و مساءله تراجع غیر رجوع است ، که در دو طلاق اول ، که تنها حق مرد بود، بلکه تراجع طرفین است ، و نیز فرموده این وقتى است که احتمال قوى بدهند که مى توانند حدود خدا را بپا دارند.
و اگر در جمله ( وتلک حدود اللّه ) ، دو بار کلمه حدود را تکرار کرد، با اینکه ممکن بود. با آوردن ضمیر اکتفا کند، براى این بود که منظور از این حدود غیر حدود قبلى است .
لطائف و ظرائف دقیقى که در آیات طلاق به کار رفته است#
و در این آیه ، کوتاه گوئى عجیبى به کار رفته که عقل را مبهوت مى کند، چون در آیه شریفه ، با همه کوتاهیش چهارده ضمیر به کار رفته ، با اینکه مرجع بعضى از آنها مختلف و بعضى دیگر مختلط است ، و در عین حال هیچ تعقید و ناروانى در ظاهر کلام بچشم نمى خورد، و هیچ اغلاق و گنگى هم در معناى آن نیست .
و علاوه بر این که در آیه شریفه و آیه قبل از آن عدد بسیارى از اسماء ناشناس و از کنایات آمده ، و با کمال تعجب ذره اى از زیبائى کلام را نکاسته ، وسیاق را بر هم نزده ، مانند جمله : ( فامساک بمعروف ، او تسریح باحسان ) ، که چهار اسم ناشناسند، و مانند جمله ( مما آتیتموهن شیئا ) ، که کنایه از مهر زنان است ، وجمله : ( فان خفتم ... ) که کنایه است از اینکه باید ترس مزبور معمولى و عادى باشد، نه ناشى از وسوسه ، و جمله : ( فیما افتدت ) که کنایه است از مالى که زن به همسرش مى دهد تا به طلاق او رضایت دهد، و جمله : ( فان طلقها ) که منظور از آن ( فان طلقها للمرة الثالثه ) (و اگر براى بار سوم طلاقش داد) مى باشد، و جمله : ( فلا تحل له ) که منظور از آن این است که دیگر نه عقد بستن او براى مرد حلال است و نه وطیش و جمله : ( حتى تنکح زوجا غیره ) که منظور از آن هم عقد است و هم وطى ، و این خود کنایه اى است مؤ دبانه ، و جمله : ( ان یتراجعا ) که کنایه است از عقد فقط.
و در این دو آیه ، مقابله هاى زیبائى بکار رفته ، یک مقابله بین امساک و تسریح و یکى بین ( ان یخافا الا یقیما حدود اللّه ) ، و بین ( ان ظنا ان یقیما حدود اللّه ) ، و تفنن در تعبیر در دو جمله ( فلا تعتدوها ) ، ( و من یتعد ) ، آمده است .
و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن
تا جمله ، لتعتدوا مراد از بلوغ اجل رسیدن و مشرف شدن بر انقضاى عده است ، چون کلمه ( بلوغ ) همانطور که در رسیدن به هدف استعمال مى شود همچنین در رسیدن به نزدیکى هاى آن نیز بکار مى رود، دلیل بر اینکه منظور از بلوغ اشراف است . جمله : ( فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ... ) است ، چون مى فرماید: بعد از این بلوغ مخیر هستید بین اینکه همسر را نگه دارید، و یا رها کنید، و ما مى دانیم بعد از تمام شدن عده دیگر چنین اختیارى نیست ، و در جمله ( و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا... ) از رجوع به قصد اذیت و ضرر نهى کرده ، همچنانکه از رهاکردن با ندادن مهر (در غیر خلع و رضایت همسر) نهى فرموده
و من یفعل ذلک فقد ظلم نفسه ...
اشاره به حکمت نهى از امساک به قصد ضرر در آیه (فمن یفعل ذلک فقد ظلم نفسه ...)#
این آیه اشاره است به حکمت نهى از امساک به قصد ضرر، و حاصلش این است که ازدواج براى تتمیم سعادت زندگى است ، و این سعادت تمام نمى شود مگر با سکونت و آرامش هر یک از زن و شوهر به یکدیگر و کمک کردن در رفع حوائج غریزى یکدیگر، و ( امساک ) عبارت است از اینکه شوهر بعد از جدا شدن از همسرش دو باره به او برگردد، و بعد از کدورت و نقار، به صلح و صفا برگردد، این کجا؟ و برگشتن به قصد اضرار کجا؟.
پس کسى که به قصد اضرار بر مى گردد، در حقیقت به خودش ستم کرده ، که او را به انحراف از طریقه اى که فطرت انسانیت به سویش هدایت مى کند، واداشته است .
علاوه بر اینکه چنین کسى آیات خدا را به مسخره گرفته ، و به آن استهزاء مى کند، براى اینکه خداى سبحان احکامى را که تشریع کرده به منظور مصالح بشر تشریع نموده است ، نه اینکه اگر به کارهائى امر و از کارهائى نهى کرده ، خواهان نفس آن کارها و متنفر از نفس این کارها بوده است ، و در مورد بحث بانفس امساک و تسریح و اخذ و اعطا کار دارد، نه ، بلکه بناى شارع همه بر این بوده است که مصالح عمومى بشر را تاءمین نموده ، و مفاسدى را که در اجتماع بشر پیدا مى شود اصلاح کند، و به این وسیله سعادت حیات بشر را تمام کند و لذا به همین منظور آن دستورات عملى را با دستوراتى اخلاقى مخلوط کرده ، تا نفوس را تربیت و ارواح را تطهیر نموده ، معارف عالیه ، یعنى توحید و ولایت و سایر اعتقادات پاک را صفایى دیگر دهد، پس کسى که در دین خود به ظواهر احکام اکتفا نموده و به غیر آن پشت پا میزند، در حقیقت آیات خدا را مسخره کرده است .
مقصود از نعمت در ( و اذکروا نعمة الله علیکم#
)
و مراد از نعمت در جمله : ( واذکروا نعمه اللّه علیکم ) نعمت دین ، و یا حقیقت دین است ، که گفتیم همان سعادتى است که از راه عمل به شرایع دین حاصل مى شود، مانند آن سعادت زندگى که مختص است به الفت میان زن و شوهر، دلیل بر اینکه منظور از نعمت ، نعمت دین است ، این است که خداى سبحان در آیات زیر سعادت دینى را نعمت خوانده ، و فرموده : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ) ، و نیز فرموده : ( ولیتم نعمته علیکم ) و نیز فرموده : ( فاصبحتم بنعمته اخوانا ) .
و بنابراین اینکه بعدا مى فرماید: ( و ما انزل علیکم من الکتاب و الحکمه یعظکم به ... ) به منزله تفسیرى است براى این نعمت ، و قهرا مراد از کتاب و حکمت ظاهر شریعت و باطن آن ، و یا به عبارتى دیگر احکام و حکمت احکام است . ممکن نیز هست مراد از نعمت مطلق نعمت هاى الهیه باشد، چه نعمت هاى تکوینى و چه غیر آن ، در نتیجه معناى جمله چنین مى شود: حقیقت معناى زندگى خود را بیاد آورید، و متوجه آن باشید، و مخصوصا به مزایا و محاسنى که در الفت و سکونت بین زن و شوهر است و به آنچه از معارف مربوط به آن که خداى تعالى به زبان وعظ بیان کرده ، و حکمت احکام ظاهرى آنرا شرح داده ، توجه کنید که اگر شما در آن مواعظ دقت کامل به عمل آورید و به تدریج کارتان به جائى مى رسد که دیگر به هیچ قیمتى دست از صراط مستقیم برندارید، و کمال زندگى و نعمت وجود خود را تباه نکنید، و از خدا پروا کنید، تا دلهایتان متوجه شود که خدا به هر چیزى دانا است ، در این صورت است که دیگر ظاهر شما مخالف باطنتان نخواهد شد، و دیگر چنین جراءت و جسارتى علیه خدا نخواهید کرد، که باطن دین او را در شکل تعمیر ظاهر آن منهدم سازید.
واذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ینکحن ازواجهن اذا تراضوا بینهم بالمعروف ...
کلمه ( عضل ) که مصدر فعل ( لاتعضلوهن ) است ، به معناى منع است ، و ظاهرا خطاب در جمله ( فلا تعضلوهن - پس آنان را منع نکنید )
به اولیاى زنان مطلقه و کسانى است که اگر شرعا ولایت بر آن زنان ندارند لیکن زنان از ایشان رو دربایستى دارند، و نمى توانند با آنان مخالفت کنند، و مراد از کلمه ( ازواجهن ) شوهران قبل از طلاق است .
نهى آیه شریفه از دخالت اولیا در امر ازدواج مجدد همسرانى که عده شان تمام شده و مى خواهند دوباره با همسر قبلى خود ازواج کنند#
پس آیه دلالت دارد بر اینکه اولیا و بزرگترهاى زن مطلقه ، نباید زن نامبرده را اگر خواست با شوهرش آشتى کند، از آشتى آنها جلوگیرى نمایند، پس اگر بعد از تمام شدن عده خود زن راضى بود که دوباره با همسر قبلى خود ازدواج کند، اولیا و بزرگان زن نباید غرض هاى شخصى یعنى خشم و لجاجتى که با داماد قبلى دارند در این کار دخالت دهند و چه بسیار مى شود که دخالت مى دهند، آیه شریفه تنها بر این مقدار دلالت دارد، اما اینکه عقد دوم هم محتاج به اجازه ولى است هیچ مورد نظر آیه نیست ! براى اینکه اولا جمله : ( فلا تعضلوهن ... ) اگر نگوئیم که بر نداشتن چنین ولایتى دلالت دارد، حداقل مى گوئیم دلالتى بر تاءثر ولایت ندارد، و ثانیا صرف اینکه خطاب را متوجه اولیا به تنهائى کرده ، هیچ دلالتى بر این معنا ندارد، چون این توجیه خطاب ، هم با تاءثر ولایت مى سازد، و هم با عدم تاءثر، و اصلا نهى در آیه حکم مولوى نیست ، تا دعوا کنیم که آیا بر تاءثر ولایت دلالت دارد یا نه ، بلکه حکمى است ارشادى که مى خواهد مردم را به مصالح و منافع این آشتى ارشاد کند، همچنانکه در آخر آیه مى فرماید: این به پاکیزگى و طهارت شما نزدیک تر است و این خود بهترین دلیل است بر اینکه حکم نامبرده ارشادى است .
و چه بسا مفسرین که گفته اند: خطاب نامبرده به خود همسران است ، چون خطاب در اول آیه نیز به همسران بود، و مى فرمود: ( واذا طلقتم النساء... ) و معناى دو خطاب رویهم این است که وقتى زنان را طلاق دادید، هان اى شوهران وقتى عده آنان سرآمد از اینکه شوهرانى دیگر اختیار کنند آنان را باز ندارید، و منظور از این بازداشتن ، این است که وقتى طلاق مى دهند به همسران اطلاع ندهند تا از ناحیه طول مدت عده متضرر شوند، و یا به نحوى دیگر از شوهر گرفتن آنان جلوگیرى کنند.
لیکن این تفسیر با کلمه : ( ازواجهن ) نمى سازد، چون اگر منظور آن بود که بعضى از مفسرین گفته اند، مى بایست فرموده باشد: ( فلا تعضلوهن ان ینکحن ) و یا فرموده باشد: ( ان ینکحن ازواجا ) ، ولى فرموده : جلوگیریشان نکنید از اینکه با شوهران خود ازدواج کنند، و از ظاهر این عبارت پیدا است که منظور، جلوگیرى اولیا و یا بستگان ایشان است از اینکه دوباره با شوهران قبلى خود ازدواج کنند.
و مراد از اینکه فرمود: ( فبلغن اجلهن ) این است که عده شان سرآید، چون اگر عده زن مطلقه سر نیامده باشد، شوهر مى تواند رجوع کند، هر چند که اولیا و یا بستگان زن راضى نباشند، چون قبلا فرمود: ( وبعولتهن احق بردهن فى ذلک ) ، علاوه بر اینکه جمله ( ان ینکحن ) ، صریح در ازدواج بعد از عده است ، که نکاحى جداگانه است ، و اما در داخل عده نکاح نیست ، بلکه رجوع به ازدواج قبلى است .
ذلک یوعظ به من کان منکم یؤ من باللّه و الیوم الاخر...
این جمله مانند جمله اى است که قبلا بعد از نهى زنان از کتمان وضع رحم ها آمده بود، و مى فرمود: ( و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ان کن یؤ من باللّه و الیوم الاخر ) و اگر در میان همه مسائل ازدواج تنها در این دو مورد فرمود: ( اگر به خدا و روز جزا ایمان دارند ) یعنى اگر به دین توحید معتقد هستند، براى این بود که دین توحید همواره به اتحاد دعوت مى کند نه افتراق و جدایى ، و انبیا براى وصل کردن آمده اند نه فصل کردن و جدایى انداختن .
و در جمله : ( ذلک یوعظ به من کان منکم ) ، التفاتى از خطاب به جمع در ( طلقتم ) به خطاب به مفرد ( ذلک ) ، و دوباره از خطاب به مفرد به خطاب به جمع ( منکم ) به کار رفته و حال آنکه اصل در این کلام ،این بود که همه جا خطاب را متوجه مجموع این امت و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) کند، اما مى بینیم در غیر از جهات احکام ، خطاب را متوجه شخص آن حضرت نموده ، و فرموده : ( تلک حدود اللّه فلا تعتدوها ) ، و یا فرموده : ( فاولئک هم الظالمون ) و یا فرموده : ( و بعولتهن احق بردهن فى ذلک ) و یا فرموده : ( ذلک یوعظ به من کان یومن باللّه ) ، که در این چهار مورد با ( کاف ) خطاب نمود ( تلک ) و ( اولئک ) و ( ذلک ) آورده و مى دانیم که خطابش به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، تا قوام خطاب را حفظ نموده ، حال آن کسى را که رکن در این مخاطبه هست رعایت کرده باشد، و رکن مخاطبه در مساءله وحى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است بدون واسطه ، و عموم مردم هستند با وساطت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ).
و اما خطاب هایى که مشتمل است بر احکام ، همه متوجه مجموع امت است ، و بازگشت حقیقت اینگونه التفات کلامى به توسعه خطاب بعد از تضیق و تضییق آن بعد از توسعه است ، و باید در آن تدبر شود.
ذلکم ازکى لکم و اطهر...
کلمه زکات که اسم تفضیل ازکى از آن مشتق شده به معناى نمو صحیح و پاک است ، و اما کلمه طهارت که مصدر اسم تفضیل اطهر است در معنایش بحث کردیم ، و مشار الیه به اشاره ( ذلکم ) مانع نداشتن از رجوع زنان به شوهران و یا خود رجوعشان است و برگشت هر دو به یک معنا است ، چه بگوئیم مانع نشدن شما از رجوع زنان به شوهران براى شما ازکى و اطهر است ، و چه بگوئیم رجوع زنان به شوهران براى شما ازکى و اطهر است .
علت اینکه رجوع زنان به شوهران خود ازکى و اطهر خوانده شده است#
و اما علت اینکه ازکى و اطهر است این است که چنین رجوعى ، رجوع از دشمنى و جدائى به التیام و اتصال است ، و غریزه توحید در نفوس را تقویت مى کند و بر اساس آن ، همه فضائل دینى رشد نموده ، ملکه عفت و حیا در میان زنان تربیت مى شود، و نمو مى کند، و معلوم است که چنین تربیتى در پوشاندن معایب زن و پاکى دلهایشان مؤثرتر است .
و از جهت دیگر، در این رجوع فائده اى دیگر است ، و آن این است که دلهایشان از اینکه متمایل به اغیار شود محفوظ مى ماند، به خلاف اینکه اولیا و بستگانش او را از ازدواج با همسر قبلى منع کنند، که در آن صورت چنین خطرى به احتمال قوى پیش خواهد آمد.
و اسلام دین زکات و طهارت و علم است ، همچنانکه خداى تعالى فرموده : ( و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه ) .
و نیز فرموده : ( و لکن یرید لیطهرکم ) .
واللّه یعلم و انتم لا تعلمون
منظور از اینکه مى فرماید: ( و شما نمى دانید ) این است که شما به غیر آنچه خدا تعلیمتان داده نمى دانید، و آنچه مى دانید او به شما تعلیم داده ، همچنانکه فرموده : ( ویعلمهم الکتاب ) .
و نیز فرموده : ( و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بما شاء ) پس میان آیه مورد بحث با دو آیه قبل که مى فرمود: ( و تلک حدود اللّه یبینها لقوم یعلمون ... ) منافات ندارد، بلکه مى خواهد بفرماید هر چه مى دانند، به تعلیم خدا میدانند.
والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین ، لمن اراد ان یتم الرضاعة
منظور از والدات مادرانند، و اگر نفرمود ( امهات ) و به جاى آن فرمود - والدات ) براى این بود که کلمه ( ام ) اعم از کلمه ( والده ) است ، همچنانکه کلمه ( اب ) اعم از کلمه ( والد ) است و کلمه ( ابن ) اعم از ( ولد ) است ،
وجه اینکه در آیه شریفه به جاى کلمه#
( والد ) ، ( مولود له )
آورده شده است#
و حکم در آیه شریفه تنها در مورد والده و ولد و مولود له (والد) تشریع شده ، و اما اینکه چرا بجاى ( والد ) کلمه (مولود له - آنکس که فرزند براى او متولد شده ) را به کار برده ؟ براى این بوده که به حکمت حکمى را که تشریع کرده اشاره نموده باشد، یعنى بفهماند پدر به علت اینکه فرزند براى او متولد مى شود و در بیشتر احکام زندگیش ملحق به اوست - البته در بیشترش نه همه احکام که بیانش در آیه تحریم خواهد آمد ناگزیر مصالح زندگى و لوازم تربیت و از آن جمله خوراک و پوشاک و نفقه ، مادرى که او را شیر مى دهد به عهده او است ، و این هم بعهده مادر اواست که پدر فرزند را ضرر نزند، و آزار نکند، براى اینکه فرزند براى پدرش متولد شده است .
و از سخنان بسیار عجیب و غریب ، سخنى است که بعضى از مفسرین در پاسـخ به سؤ ال بالا گفته اند، و آن این است که گفته است : از این جهت فرمود: ( مولودله ) و نفرمود: ( والد ) ، که زنان هر چه مى زایند براى مردان مى زایند براى اینکه اولاد، مال پدران است ، و به همین جهت است که هر کسى از پدر خود نسبت مى برد، نه از مادر، و ماءمون پسر رشید در این باره شعرى گفته است که مى بینید: ( وانما امهات الناس اوعیه مستودعات و للاباء ابناء ) فرزندان مال پدران هستند و بس .
فرزند ملحق به پدر است یا مادر؟! و آیه قرآن کدامیک را معتبر مى داند#
این بود آن گفتار عجیب ، و گویا گوینده آن از صدر آیه و نیز از ذیلش غفلت کرده که اولاد را به مادران نسبت داده ، و در صدر فرموده : ( اولادهن ) و در ذیل فرموده : ( بولدها ) ، که حکم این صدر و ذیل فرزند همانطور که فرزند پدر است فرزند مادر نیز هست ، و اما شعر مامون ، باید توجه داشت که مامون و امثال او چه کسى هستند، تا شعرشان چه باشد اینها بى ارزش تر از آنند که کسى بخواهد کلام خداى تعالى را با گفتار آنان تفسیر کند، و یا احتمالى را تایید نماید.
و نیز باید دانست که مساله ادبیات و قوانین اجتماعى و امور تکوینى بر بسیارى از علماى ادب خلط شده ، و در نتیجه در بسیارى از مواقع براى روشن ساختن یک حکم اجتماعى و یا یک حقیقت تکوینى به یک معناى لغوى استشهاد مى کنند.
و حق مطلب در مساءله فرزند این است که نظام تکوین فرزند را ملحق به پدر و مادر و هر دو مى کند، براى اینکه هستى فرزند مستند به هر دوى آنها است ، و اما اعتبار اجتماعى البته در این باره مختلف است ، بعضى از امتها فرزند را ملحق به مادر مى دانند، و بعضى به پدر، و آیه شریفه ، نظریه دوم را معتبر شمرده و با تعبیر از پدر به ( مولودله ) به این اعتبار اشاره کرده ، و در بالا بیان اینکه چرا این نظریه را معتبر شمرده ، گذشت .
معناى کلمه ارضاع و حکم بچه شیرخواره پس از طلاق والدین او#
کلمه ( ارضاع ) که مصدر فعل ( یرضعن ) است ، مصدر باب افعال و از ماده رضاعه ورضع گرفته شده است ، که به معناى مکیدن پستان به منظور نوشیدن شیر از آن است ، و کلمه ( حول ) به معناى سال است ، و اگر سال را حول (گردش ) نامیده اند به خاطر این است که سال مى گردد و اگر حول را به وصف کمال مقید کرد، براى این بود که سال اجزاى بسیارى دارد، دوازده ماه و سیصد و پنجاه و پنج روز است ، و چه بسا مى شود که به مسامحه یازده ماه و یا سیصد و پنجاه روز را هم یک سال مى نامند، مثال مى گ ویند: در فلان شهر یک سال ماندم ، در حالیکه چند روز کمتر بوده . و جمله ( لمن اراد ان یتم الرضاعه ) ، دلالت دارد بر اینکه : حضانت (کودکى را در دامن پروریدن ) وشیر دادن حق مادر طلاق داده شده ، و موکول به اختیار او است ، اگر خواست مى تواند کودکش را شیر دهد و در دامن بپرورد، و اگر نخواست مى تواند از این کار امتناع بورزد، و همچنین رساندن مدت دو سال را به آخر، حق اوست ، اگر خواست مى تواند دو سال کامل شیر دهد، و اگر نخواست مى تواند مقدارى از دو سال را شیر داده ، ازتکمیل آن خوددارى کند، و اما شوهر چنین اختیارى ندارد، (که از ابتدا اگر خواست بچه را از همسر مطلقه اش بگیرد و اگر نخواست نگیرد)، البته در صورتیکه همسرش موافق بود، مى تواند یکى از دو طرف را اختیار کند، همچنانکه جمله ( فان ارادا فصالا... ) این معنا را مى رساند.
و على المولود له رزقهن و کسوتهن بالمعروف ، لا تکلف نفس الا وسعها
بیان احکامى چند در خصوص بچه شیر خوار و وظایف والدین او پس از طلاق#
منظور از کلمه ( مولودله ) همانطور که گفتیم پدر طفل است و منظور از رزق و کسوة ، خرجى و لباس است ، و خداى عزوجل این خرجى و نفقه را مقید به معروف کرد، یعنى متعارف از حال چنین شوهر و چنین همسر، و آنگاه مطلب را چنین تعلیل کرد: که خدا هیچ کسى را به بیش از طاقتش تکلیف نمى کند، و آنگاه دو حکم دیگر هم بر این حکم ضمیمه کرد.
اول اینکه : حق حضانت و شیر دادن و نظیر آن مال همسر است ، پس شوهر نمى تواند به زور میان مادر و طفل جدائى بیندازد، و یا ازاینکه مادر فرزند خود را ببیند، و یا مثلا ببوسد، و یا در آغوش بگیرد جلوگیرى کند، براى اینکه این عمل مصداق روشن مضاره و حرج بر زن است ، که در آیه شریفه ،از آن نهى شده است .
دوم اینکه : زن نیز نمى تواند در مورد بچه شوهر، به شوهر مضاره و حرج وارد آورد، مثلا نگذارد پدر فرزند خود را ببیند، و از این قبیل ناراحتیها فراهم کند، چون در آیه شریفه مى فرماید: ( لا تضار والده بولدها، و لا مولود له بولده ) ، نه زن به وسیله فرزندش به ضرر و حرج مى افتد، و نه پدر،
و اگر در این جمله مى فرمود: ( و لا مولود له به ) ، و مرجع ضمیر(به ) را که همان ( ولده ) باشد نمى آورد، تناقضى به چشم مى خورد چون در چنین فرضى ضمیر ( به ) به کلمه ولدها بر مى گردد، چون در سابق ذکرى از کلمه : ولد به میان نیامده بود، در نتیجه این توهم پیش مى آمد که در آیه شریفه تناقض هست ، از یک طرف مى فرماید: ( شوهر، کسى است که فرزند براى او متولد مى شود ) ، و از طرفى دیگر مى فرماید: فرزند براى مادر متولد مى شود ) .
پس در جمله مورد بحث ، هم حکم تشریع مراعات شده ، و هم حکم تکوین ، یعنى هم فرموده ، از نظر تکوین ، فرزند هم مال پدر و هم مال مادر است ، و از طرفى دیگر فرموده : از نظر تشریع و قانون ، فرزند تنها از آن پدر است .
و على الوارث مثل ذلک
از ظاهر آیه بر مى آید: آنچه که به حکم شرع به گردن پدر است ، مانند خرجى و لباس در صورتى که پدر فوت شود به گردن وارث او خواهد بود، لیکن مفسرین آیه را به معانى دیگرى تفسیر کرده اند که با ظاهر آیه نمى سازد، و از آنجا که اصل مساله مربوط به فقه است متعرض آن معانى نشدیم ، اگر کسى بخواهد به آنها آگاه شود باید به کتب فقهى مراجعه نماید، و آنچه ما در معناى آیه گفتیم موافق با مذهب ائمه اهل بیت (علیه السلام ) است ، چون از اخبارى که از ایشان رسیده ، همین معنا استفاده مى شود، و همچنین موافق با ظاهر آیه شریفه نیز هست .
فان ارادا فصالا عن تراض منهما و تشاور...
کلمه ( فصال ) به معناى از شیر جدا کردن کودک است ، و کلمه تشاور به معناى اجتماع کردن در مجلس مشاوره است ، و این جمله به خاطر حرف فاء که در آغاز دارد تفریع بر حقى است که قبلا براى زوجه تشریح شده ، و به وسیله آن حرج از بین برداشته شد، پس حضانت و شیر دادن بر زن واجب و غیر قابل تغییر نیست ، بلکه حقى است که مى تواند از آن استفاده کند، و مى تواند ترکش کند.
پس ممکن است نتیجه مشورتشان این باشد که هر دو راضى شده باشند بچه را از شیر بگیرند، بدون اینکه یکى از دو طرف ناراضى و یا مجبور باشد و همچنین ممکن است نتیجه این باشد که پدر، فرزند خود را به زنى دیگر بسپارد تا شیرش دهد، و همسر خودش راضى به شیر دادن نشود و یا فرضا شیرش خراب باشد، و یا اصلا شیر نداشته باشد، و یا جهاتى دیگر، البته همه اینها در صورتى است که مرد به خوبى و خوشى آنچه را که زن استحقاق دارد به او بدهد، و در همه موارد منافاتى با حق زن نداشته باشد، و قید ( اذا سلمتم ما آتیتم بالمعروف ) همین را مى رساند.
و اتقوا اللّه و اعلموا ان اللّه بما تعملون بصیر
در این جمله ، امر به تقوا مى کند و اینکه این تقوا به اصلاح صورت این اعمال باشد، چون احکام نامبرده همه امورى بود مربوط به صورت ظاهر، و لذا دنباله جمله فرمود: ( وبدانید که خدا بدانچه مى کنید دانا است ... ) ، به خلاف ذیل آیه قبلى یعنى آیه و ( اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن ... ) ، که در ذیل آن فرمود: از خدا پروا کنید، و بدانید که خدا به هر چیزى دانا است براى اینکه آیه نامبرده مشتمل بود بر جمله : ( و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا ) ، و معلوم است که ضرار و دشمنى سبب مى شود که از ظاهر اعمال تجاوز نموده ، به نیت نیز سرایت کند، و در نتیجه پاره اى از دشمنى هایى که در صورت عمل ظاهر نیست انجام دهد، دشمنى هائى که بعدها اثرش معلوم گردد.
والذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا
کلمه ( توفى ) به معناى میراندن است ، وقتى گفته مى شود خداى تعالى فلانى را توفى کرد، معنایش این است که او را میراند، پس خدا متوفى است ، (به کسر فاء) و او (شخص مرده ) متوفى (به فتح فاء) است : متوفى اسم فاعل و متوفى اسم مفعول است و کلمه یتوفون فعل مجهول است یعنى فعلى است که حالت اسم مفعولى را بیان مى کند و کلمه یذرون مانند کلمه یدعون فعل مضارعى است که از ماده آن دو فعل ماضى مشتق نشده است ، و معناى هر دو رها کردن و ترک نمودن است ، و منظور از کلمه عشره ده روز است که چون از ظاهر کلام پیدا بود کلمه روز را ذکر نفرمود.
فاذا بلغن اجلهن فلا جناح علیکم فیما فعلن فى انفسهن بالمعروف ...
مراد از ( بلوغ اجل ) تمام شدن مدت عده است ، و جمله : ( فلا جناح ... ) کنایه است از دادن اختیار به زنان در کارهایى که مى کنند، پس اگر خواستند ازدواج کنند مى توانند، و خویشاوندان میت نمى توانند او را از این کار باز بدارند به استناد اینکه در فامیل ما چنین چیزى رسم نیست . زیرااینگونه عادات که اساسش جاهلیت و کورى و یا بخل و یا حسد است نمى تواند حق زن را از او سلب کند، چون زنان خود صاحب اختیار مى باشند، و این حق معروف و مشروع آنان است ، و در اسلام کسى نمى تواند از عمل معروف نهى کند.
عقائد قبل از اسلام در باره زن شوهر مرده#
قبل از اسلام امتهاى مختلف ، درباره زن شوهر مرده ، عقائد خرافى مختلفى داشتند، بعضى معتقد بودند که او را با همسر مرده اش باید آتش زد، یا زنده زنده در گور شوهرش به خاک سپرد، بعضى دیگر معتقد بودند که تا آخر عمر نباید با هیچ مردى ازدواج کند و این عقیده نصارا بود، و بعضى مى گفتند: باید تا یک سال بعد از مرگ شوهرش از هر مردى اعتزال و کناره گیرى کند، و این عقیده عرب جاهلیت بود، بعضى دیگر نزدیک به یک سال را معتقد بودند، مثلا نه ماه ، که این اعتقاد بعضى از ملل راقیه و متمدن است .
بعضى دیگر معتقد بودند که شوهر متوفى حقى به گردن همسرش دارد و آن همین است که از ازدواج با دیگران تا مدتى خوددارى کند، همه این عقاید خرافى ناشى از احساسى است که در خود سراغ داشتند، و آن این بود که ازدواج یعنى شرکت در زندگى و آمیخته شدن در آن ، و معلوم است که این احساس ، اساسش انس و الفت و محبت بود، و خود محبت ، احترامى دارد که باید رعایتش کرد، و محبت هر چند دو طرفى است و زن و شوهر هر دو باید رعایت آن را بکنند، و هر یک مرد دیگرى به خاطر محبتى که مرده به او داشت ازدواج نکند، زن شوهرنکند و شوهر زن نگیرد، و لیکن رعایت این احترام از ناحیه زن واجب تر و لازم تر است ، چون زن باید رعایت حیا و پوشیدگى و عفت را هم بکند. پس سزاوار نیست زنى که شوهرش مرده ، خود را مانند کالائى مبتذل (که هر کس آن را دستکارى مى کند) در معرض ازدواج قرار دهد، پس انگیره احکام مختلفى که در امت هاى مختلف در این باب جعل شده ، همین است ، و اسلام چنین حکم کرده است که چنین زنى تقریبا یک ثلث سال یعنى چهار ماه و ده روز شوهر اختیار نکند، و عده وفات بگیرد.
و اللّه بما تعملون خبیر
از آنجائى که گفتار در آیه مشتمل بر تشریع حکم عده وفات ، و حق ازدواج براى زنان بعد از تمام شدن عده بود، و هر دوى این احکام مستلزم آن است که خداى تعالى اعمال بندگان را تشخیص دهد و از صلاح و فساد آن با خبر باشد، لذا از بین اسماى حسناى خداى تعالى اسم خبیر براى تعلیل حکم مناسب بود، تا بفهماند که اگر خداى تعالى چنین حکم فرمود، به این جهت بود که او از عملى که ممنوع است و عملى که مباح و بى اشکال است خبر دارد، پس زنان بایستى در بعضى موارد از ازدواج خوددارى کنند، و در بعضى از موارد دیگر هر چه مى خواهند براى خود اختیار کنند.
و لا جناح علیکم فیما عرضتم به من خطبة النساء او اکننتم فى انفسکم
معنى تعریض و بیان فرق آن با کنایه#
کلمه تعریض که مصدر باب تفعیل است ، و فعل عرضتم که از آن مشتق شده به معناى گرداندن وجهه کلام به سویى است که شنونده ، مقصود گوینده را بفهمد، و گوینده به مقصود خود تصریح نکرده باشد، که به زبان فارسى آن را طعنه زدن و گوشه زدن و کنایه هم مى گویند، و فرق میان تعریض و کنایه این است که در گفتارى که در آن تعریض باشد به معنائى غیر ظاهر عبارت ، در نظر است ، مثل گفتار خواستار به زنیکه خواستگارى مى کند که مى گوید من خیلى زن دوست و خوش معاشرتم ، که مقصودش این است که اگر با من ازدواج کنى به زندگى خوشى مى رسى ، و محبوب مى شوى ، بر خلاف کنایه ، که غیر از معناى مقصود، چیز دیگرى در نظر نیست ، مثل این که براى فهماندن اینکه مثلا حاتم طائى مردى سخى و بخشنده بود بگوئى خاکسترش زیاد بود که در این مثال به خاکسترش کارى ندارى ، بلکه مى خواهى بگوئى بسیار میهمان دار و با سخاوت است .
و کلمه خطبه بکسره خاء از (مصدر خ - ط - ب ) است ، که به معناى تکلم و برگشتن در کلام است ، وقتى که گفته مى شود فلانى فلان زن را خطبه (با کسره خاء) کرد، معنایش این است که در امر تزویج با او گفتگو کرد، پس آن مرد خاطب است نه خطیب ، و وقتى گفته مى شود فلان خطیب براى مردم ایراد خطبه (بضمه خاء) کرد معنایش این است یا بطور کلى با ایشان سخن گفت ، و یا در خصوص مواعظ سخن گفت ، پس چنین کسى خطیبى است از خطباء و اما خواستگار خاطبى است از خطاب .
معناى اکنان و مراد آیه (و لا جناح علیکم فیما عرضتم ...)#
و کلمه ( اکنان ) که مصدر باب افعال ( اکنان ) است ، از ثلاثى مجرد (ک - ن - ن ) گرفته شده است که به فتح کاف به معناى پنهان کردن و پوشاندن است ، اما نه هر پوشاندنى ، بلکه باب افعال آن ، یعنى خصوص اکنان به معناى پوشاندن در دل است ، پس این فصل تنها در مورد اسرار نهفته در نفس به کار مى رود همچنانکه در آیه مورد بحث هم فرمود: ( او اکننتم فى انفسکم ) ، و اما ثلاثى مجرد آن ، یعنى ( کن ) مختص است به پوشش هاى مادى ، از قبیل محفظه و جامه و خانه همچنانکه در آیه : ( کانهن بیض مکنون ) و آیه : ( کامثال اللولو المکنون ) در مورد تخم شتر مرغى که زیر بال او از گرد و غبار محفوظ مانده و لولوئى که در صندوقچه اش محفوظ داشته است استعمال شده است ، و مراد از آیه مورد بحث این است که در مورد خواستگارى مانعى نیست از اینکه شما به کنایه سخنى بگویید، و خواسته خود را به کنایه بفهمانید، و یا در امر زن مورد نظرتان امورى را در قلب پنهان بدارید، که بعد از چند صباح دیگر که فلان زن از عده بیرون مى آید از او خواستگارى خواهم کرد، و یا مثلا آرزو کنید که کى مى شود من به وصل او نائل شوم ؟ و یا امورى از این قبیل .
علم اللّه انکم ستذکرونهن ...
این جمله در مورد تعلیل براى نفى جناح از خواستگارى است و تعریض در آن است ، مى فرماید: اینکه گفتیم در خواستگارى و تعریض اشکالى نیست براى این است که به یاد زنان بودن ، امرى است مطبوع طبع شما مردان ، و خدا هرگز از چیزى که غریره فطرى و نوع خلقت شما است نهى نمى کند، بلکه آنرا تجویز هم مى کند، و مساله زنان خود یکى از مواردى است که به روشنى دلالت مى کند بر اینکه احکام دین اسلام همه بر اساس فطرت است و هیچ حکم غیر فطرى ندارد.
و لا تعزموا عقده النکاح حتى یبلغ الکتاب اجله
معناى (عزم ) و وجه اینکه در آیه شریفه عقده نکاح به عزم وابسته شده است#
کلمه ( عزم ) به معناى تصمیم جدى و عقد قلب است بر اینکه فعلى را انجام دهى ، و یا حکمى را تثبیت کنى ، بطورى که دیگر در اعمال آن تصمیم و تاءثرش هیچ سستى و وهن باقى نماند، مگر آنکه به کلى از آن تصمیم صرف نظر کنى ، به این معنا که عاملى باعث شود به کلى تصمیم شما باطل گردد، واما کلمه ( عقده ) این کلمه از ماده (ع - ق - د) است که به معناى بستن است ، و در این آیه ، علقه زناشوئى به گرهى تشبیه شده که دو تا ریسمان را به هم متصل مى کند، به طورى که آن دو را یک ریسمان (البته بلندتر) مى سازد، گوئى حباله و ریسمان نکاح هم دو نفر انسان را (یعنى زن و شوهر را) به هم متصل مى کند.
و در اینکه عقده نکاح را وابسته به عزم کرد که یک امرى است قلبى ، اشاره است به اینکه سنخ این گره و این دلبستگى با سنخ گره هاى مادى تفاوت دارد، این گره امرى است قائم به قلب و به نیت و اعتقاد، چون اصل مساله شوهر بودن (از طرف مرد) و همسر ب ودن (از طرف زن ) یک امر اعتبارى عقلائى است ، که جز در ظرف اعتقاد و ادراک موطنى ندارد، (آنچه ما در خارج مى یابیم تنها و تنها شخص فلان آقا و فلان خانم است ، و شوهر بودن او و همسر بودن این چیزى نیست که علاوه از خود آنها در خارج وجود داشته باشد)، عینا نظیر ملک و سایر حقوق اجتماعى و عقلائى ، که بیانش در ذیل آیه شریفه : ( کان الناس امة واحدة ... ) گذشت ، پس مى توان گفت در آیه شریفه ، هم استعاره به کار رفته که تصمیم جدى را محکم کردن گره نامیده و هم کنایه به کار رفته که مساله ازدواج را نوعى گره خوانده است ، و مراد از کتاب مکتوب حکمى است که خداى تعالى رانده ، که زن باید فلان مدت عده نگه دارد، و در مدت عده ازدواج نکند.
پس معناى آیه این مى شود، که مادامى که عده زنان به آخر نرسیده ، عقد ازدواج را جارى نکنید، و این آیه شریفه کشف مى کند که گفتارى در آن آیه و در آیه قبل از آن که مى فرمود: ( لا جناح علیکم فیما عرضتم به من خطبه النساء... ) ، تنها راجع به خواستگارى از زنان در عده و عقد بستن آنان است ، بنابر این لام در کلمه النساء لام عهد است ، نه لام جنس و غیره ، (و معنایش در آیه قبل این است که اشکالى بر شما نیست که در خواستگارى همین زنانى که مورد بحث بودند، چنین و چنان کنید، و در آیه مورد بحث این است که در مورد همین زنان مادام که از عده در نیامده اند اجراى عقد نکنید) ( مترجم ) .
و اعلموا ان اللّه یعلم ما فى انفسکم ...
در این آیه از صفات خداى تعالى سه صفت علم و مغفرت و حکم را نامبرده، و این خود دلیل است بر اینکه مخالفت حکمى که در دو آیه آمده ، یعنى خواستگارى کردن از زنان در عده و تعریض به آنان و بستن قول و قرار محرمانه با ایشان از مهلکات است ، که خداى سبحان آنطور که باید آنها را دوست نمى دارد، هر چند که به خاطر مصالحى تجویزش کرده باشد.
لا جناح علیکم ان طلقتم النساء مالم تمسوهن او تفرضوا لهن فریضة
کلمه مس که در لغت به معناى تماس گرفتن دو چیز با یکدیگر است و در اینجا کنایه است از عمل زناشوئى ، و منظور از فرض کردن فریضه اى براى زنان ، معین کردن مهریه است . و معناى آیه این است که انجام نگرفتن عمل زناشوئى و همچنین معین نکردن مهریه مانع از صحت طلاق نیست .
و متعوهن على الموسع قدره و على المقتر قدره متاعا بالمعروف
کلمه ( تمتیع ) که مصدر فعل امر ( متعوا ) است به معناى آن است که به کسى چیزى دهى که از آن بهره مند گردد، و کلمه متاع و نیز متعه عبارت از همان چیز است ، و در آیه مورد بحث کلمه متاعا مفعول مطلق براى متعوهن است ، هر چند که جمله ( على الموسع قدره و على المقتر قدره ) ، بین این مفعول و فعلش فاصله شده است .
معناى (موسع ) و (مقتر) و آیه شریفه ( و متعوهن على الموسع قدره ...#
)
و کلمه ( موسع ) ، اسم فاعل از باب افعال است که ماضى آن اوسع مى باشد و موسع به کسى گویند که داراى وسعت مالى باشد، و گویا این فعل ازآن افعال متعدى است که همیشه مفعولش به منظور اختصار حذف مى شود، تا ثبوت اصل معنا را برساند و به همین جهت بر خلاف ظاهر لغوى اش فعل لازم شده ، و کلمه ( مقتر ) نیز اسم فاعل از همان باب است ، و مقتر به کسى گویند که در ضیق مالى قرار داشته باشد، و کلمه قدر به فتح دال و سکون آن به یک معنا است .
و معناى آیه این است که : واجب است بر شما که همسر خود را طلاق مى دهید در حالى که در حین عقد ازدواجش مهرى برایش معین نکرده بودید، اینکه چیزى به او بدهید، چیزى که عرف مردم آن را بپسندد، (البته هر کسى به اندازه توانائى خود، ثروتمند به قدر وسعش یعنى بقدرى که مناسب با حالش باشد، بطورى که وضع همسر مطلقه اش بعد از جدائى و قبل از جدائى تفاوت فاحش نداشته باشد)، و فقیر هم به قدر وسعش ، البته این حکم مخصوص مطلقه اى است که مهریه اى برایش معین نشده باشد، و شامل همه زنان مطلقه نیست ، و نیز مخصوص زنى است که شوهرش با او هیچ نزدیکى نکرده باشد، و دلیل این معنا آیه بعدى است که حکم مساله سایر زنان مطلقه را بیان مى کند.
حقا على المحسنین
کلمه ( حقا ) مفعول مطلق است براى فعلى که حذف شده ، و تقدیر آن ( حق الحکم حقا ) است ، و از ظاهر این جمله هر چند به نظر مى رسد که وصف محسن بودن دخالت در حکم دارد، و چون از خارج مى دانیم احسان واجب نیست ، نتیجه مى گیریم که پس احسان مستحب است و حکم در آیه حکمى است استحبابى ، نه وجوبى ، و لیکن روایات صریح از طرق ائمه اهل بیت (علیه السلام ) حکم در آیه را واجب دانسته ، و شاید وجه در آن همان باشد که در سابق فرمود: ( الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان ... ) که در آن آیه احسان بر زنان مطلقه ( مسرحه ) را واجب کرد، پس در این آیه نیز حکم احسان بر محسنین که همان مردان طلاقگو باشند محقق و واجب شده است ، و خدا داناتر است .
وان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن ...
موردى از طلاق که مرد باید نصف مهر زن را به او بدهد#
یعنى و اگر طلاق را قبل از ادخال به ایشان واقع ساختید، ولى در آغاز که عقدشان مى کردید مهریه اى برایشان معین کردید، واجب است که نصف آن مهر معین شده را به ایشان بدهید، مگر اینکه خود آن زنان طلاقى و یا ولى آنان نصف مهر را ببخشند، که در این صورت همه مهر ساقط مى شود، و اگر زن آن را قبلا گرفته بوده ، باید برگرداند،و یا آنکه شوهر که تمام مهر را قبلا داده ، نصف مهرى که از آن زن طلب دارد به وى ببخشد این مساله را به این جهت میگوئیم که آیه شریفه مى فرماید: ( او یعفو الّذى بیده عقده النکاح ) و در مساله نکاح ، سه نفر عقده را به دست دارند، یکى زن و دوم ولى زن ، و سوم شوهر، و هر یک از این سه طائفه میتوانند نصف مهر را ببخشند. و به هر حال آیه شریفه بخشیدن نصف مهر را به تقوا نزدیک تر شمرده ، و این بدان جهت است که وقتى انسان از چیزى که حق مشروع و حلال او است صرف نظر کند، یقینا از هر چیزى که حق او نیست و بر او حرام است بهتر صرف نظر مى کند و بر چشم پوشى از آن قوى تر و قادرتر است .
و لا تنسوا الفضل بینکم ...
تشویق مردم به احسان و فضل نسبت به یکدیگر در روابط بین خود
کلمه ( فضل ) مانند کلمه فضول به معناى زیادى است ، با این تفاوت که فضل به طوریکه گفته اند زیادى در مکارم و کارهاى ستوده است ، و فضول ، به معناى زیادى در نا ستوده است ، در این جمله کلمه فضل آمده که از نظر اخلاقى سزاوار است انسان در مجتمع حیاتش آن را به کار گیرد، و افراد اجتماع در آن قلمرو با یکدیگر زندگى و معاشرت کنند، و منظور این بوده که مردم را به سوى احسان و فضل به یکدیگر تشویق کند، تا افراد به آسانى از حقوق خود صرف نظر کنند،
و شوهر در مورد همسرش تسهیل و تخفیف قائل شود، و همسر او نیز نسبت به شوهرش سخت گیرى نکند و نکته اى که در جمله : ( ان اللّه بما تعملون بصیر ) ، همان نکته اى است که در ذیل آیه : ( و الوالدات یرضعن اولادهن ) بیان کردیم .
حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى و قوموا لله قانتین
حفظ هر چیز به معناى ضبط آن است ، ولى بیشتر در مورد حفظ معانى در نفس ، استعمال مى شود، و کلمه : ( وسطى ) مونث ( اوسط ) (میانه تر) است ، و منظور از ( صلوة وسطى ) نمازى است که در وسط نمازها قرار مى گیرد و از کلام خداى تعالى استفاده نمى شود که منظور از آن چه نمازیست ؟ تنها سنت است که آن را تفسیر مى کند و انشاء الله به زودى روایاتش از نظر خواننده مى گذرد.
و لام در جمله : ( قوموا لله ) ، لام غایت است و قیام به هر امرى کنایه است از اشتغال به انجام آن و کلمه : ( قنوت ) به معناى خضوع در اطاعت است ، در جاى دیگر فرموده : ( کل له قانتون ) و نیز فرموده : ( و من یقنت منکن لله و لرسوله ) پس حاصل معناى آیه این است که باید شما مردم متصف به اطاعت خدا و خضوع و خلوص براى او شوید.
فان خفتم فرجالا او رکبانا...
نماز از واجباتى است که در هیچ حالتى ساقط نمى شود#
این جمله شرطیه ، عطف است بر جمله قبل و دلالت دارد بر شرطى که حذف شده ، و معنایش این است که اگر نترسیدید محافظت بکنید، و اما اگر ترسیدید این محافظت را با مقدار امکانات خود تقدیر کنید، و به همان مقدار نماز بخوانید، چه در حال پیاده (که ایستاده باشید، یا در راه باشید) و چه در حال سواره و کلمه ( رجال ) جمع رجل (مرد) نیست ، بلکه جمع راجل (پیاده ) است ، و کلمه ( رکبان ) جمع راکب است ، و این قسم نماز، همان نماز خوف است .
حرف ( فا ) در جمله : ( فاذا امنتم ) فاى تفریع است ، و معناى جمله را چنین مى کند: حال که گفتیم محافظت بر نمازها امرى است که در هیچ شرایطى ساقط نمى شود، بلکه اگر ترسى در کارتان نبود و توانستید نماز را حفظ کنید واجب است بکنید و اگر محافظت بر نماز برایتان دشوار شد هر قدر ممکن بود محافظت کنید، پس باید هر وقت آن ترس از بین رفت و دو - باره امنیت پیدا کردید مجددا در محافظت نماز بکوشید، و خدا را بیاد آورید ) .
حرف ( کاف ) در جمله ( کما علمکم ... ) کاف تشبیه است ، و جمله : ( ما لم تکونوا تعلمون ) از قبیل به کار بردن عام در مورد استعمال خاص است ، تا دلالت کند بر منت هاى بسیارى که خدا از نعمت هاى بسیار و از تعلیم بر مردم دارد و گرنه جاداشت بفرماید: ( و چون امنیت یافتید خدا را همانطور که قبلا در مورد نماز خوف ، تعلیمتان داد بیاد آورید، ولى اینطور نفرمود، بلکه تعلیم را عمومیت داد، و فرمود: خدا را همانطور که چیرهائى به شما تعلیم داد که نمى دانستید بیاد بیاورید و این تعبیر براى آن بود که بر امتنان بر همه نعمت ها و تعلیم ها دلالت کند و بنابراین معناى آیه چنین مى شود پس خدا را آنچنان بیاد آورید که یاد آوریتان مساوى و برابر با این نعمت باشد، که نماز در حال امن و در حال خوف و نیز همه شرایع دین رابه شما تعلیم کرد.
و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا وصیة لازواجهم .
کلمه ( وصیة ) در اینجا مفعول مطلقى است براى فعلى تقدیرى ، و تقدیر آیه ( لیواصوا وصیة ) است ، و اینکه کلمه ( حول ) را با الف و لام تعریف کرده خالى از دلالت بر این نیست که آیه شریفه قبل از تشریع عده وفات یعنى چهار ماه و ده روز نازل شده چون زنان عرب جاهلیت ، بعد از مرگ شوهران خود یک سال تمام در خانه مى نشستند، یعنى شوهر نمى کردند، و این آیه شریفه سفارش مى کند به مردان که براى همسران خود وصیتى کنند و مالى معین نمایند، که بعد از مرگشان به ایشان بدهند، مالى که کفاف مخارج یک سال ایشان را بدهد، بدون اینکه از خانه هاى خود اخراج شوند، چیزى که هست از آنجائیکه این تعیین مال ، حق زنان است و حق چیزیست که هم مى توان آنرا استیفا کرد و هم از آن صرف نظر نمود، لذا مى فرماید: اگر زنان شوهر مرده در این مدت از خانه شوهر بیرون شدند، دیگر شما ورثه شوهر تقصیرى در ندادن آن مال ندارید، و یا اگر خواستند بطور شایسته شوهر کنند دیگر شما مسؤ ول نیستید، و این نظیر سفارشى است که به اشخاص مشرف به مرگ کرده که چیزى از مال خود را براى والدین و خویشاوندان وصیت کنند و فرمود: ( کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین و الاقربین بالمعروف حقا على المتقین ) .
و از آنچه گذشت این معنا روشن گردید که آیه مورد بحث به وسیله آیه شریفه اى که عده وفات را چهار ماه و ده روز معین کرده ، و نیز به آیه اى که براى زنان داراى فرزند، هشت یک و براى زنان بى اولاد چهار یک مال شوهر را ارث معین مى کند، نسخ شده است.
و للمطلقات متاع بالمعروف حقا على المتقین ...
این آیه شریفه در باره تمام مطلقات است ، چیزى که هست ، از اینکه حکم را وابسته به صفت تقوا کرده ، استفاده مى شود که حکم وجوبى نیست ، بلکه استحبابى است .
کذلک یبین اللّه لکم آیاته لعلکم تعقلون
معناى کلمه (عقل ) و بیان کلماتى که در قرآن کریم درباره انواع ادرکات انسانى آمده است#
کلمه ( عقل ) در لغت به معناى بستن و گره زدن است و به همین مناسبت ادراکاتى هم که انسان دارد و آنها را در دل پذیرفته و پیمان قلبى نسبت به آنها بسته ، عقل نامیده اند، و نیز مدرکات آدمى را و آن قوه اى را که در خود سراغ دارد و به وسیله آن خیر و شر و حق و باطل را تشخیص مى دهد، عقل نامیده اند، و در مقابل این عقل ، جنون و سفاهت و حماقت و جهل قرار دارد که مجموع آنها کمبود نیروى عقل است ، و این کمبود به اعتبارى جنون ، و به اعتبارى دیگر سفاهت ، و به اعت بار سوم حماقت ، و به اعتبار چهارم جهل نامیده مى شود.
کلماتى که در قرآن کریم در باره انواع ادراکات انسانى آمده ، بسیار است و چه بسا تا بیست جور لفظ برسد، مانند ( ظن ) ، ( حسبان ) ، ( شعور ) ، ( ذکر ) ، ( عرفان ) ، ( فهم ) ، ( فقه ) ، ( درایت ) ، ( یقین ) ، ( فکر ) ، ( راى ) ، ( زعم ) ، ( حفظ ) ، ( حکمت ) ، ( خبرت ) ، ( شهادت ) ، و ( عقل ) ، که کلماتى نظیر ( فتوى ) و ( بصیرت ) نیز ملحق به آنها است و بد نیست در اینجا معناى این کلمات را بدانیم ، لذا مى گوئیم :
معانى کلمات زن ، حسبان ، شعور، ذکر و عرفان و معرفت#
کلمه ( ظن ) به معناى تصدیق بیش از پنجاه درصد و نرسیده به صد در صد است ، زیرا که اگر به درجه صد در صد برسد جزم و قطع مى شود.
کلمه ( حسبان ) هم به معناى ظن است ، با این تفاوت که گویا استعمال کلمه حسبان در مورد ظن استعمالى است استعارى ، مانند کلمه عد - شمردن چون همه مى دانیم که لفظ حساب کردن و لفظ شمردن ، معناى اصلى اش چیست ، ولى ما همین دو کلمه را در مورد احتمال راجح نیز استعمال مى کنیم ،
و مى گوییم : من فلانى را از شجاعان مى دانستم ، و از دلاوران به حساب مى آوردم ، و منظور این است که او را در هنگام شمردن شجاعان ، ملحق به آنان مى دانستم .
و اما کلمه ( شعور ) که به معناى ادراک دقیق است از ماده ( شعر - به فتح شین ) گرفته شده ، که به معناى مو بوده و ادراک دقیق را از آنجا که مانند مو باریک است ، شعور خوانده اند و مورد استعمال این کلمه محسوسات است ، نه معقولات و به همین جهت حواس ظاهرى را مشاعر مى گویند.
و کلمه ( ذکر ) ، به معناى پیش کشیدن صورتهایى است که در خزینه ذهن انبار شده ، و آن را بعد از آنکه از نظر و فکر غایب بوده ، حاضر سازیم ، و یا اگر حاضر بوده ، نگذاریم غایب شود.
و اما کلمه عرفان و معرفت ، به معناى آن است که انسان صورتى را که در قوه دراکه اش ترسیم شده ، با آنچه که در خزینه ذهنش پنهان دارد، تطبیق کند، و تشخیص دهد که این همان است یا غیر آن ، و بدین جهت است که گفته اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلى .
معانى کلمات فهم ، فقه ، درایت ، فکر و راى#
اما کلمه ( فهم ) به معناى آن است که ذهن آدمى در برخورد با خارج به نوعى عکس العمل نشان داده و صورت خارج را در خود نقش کند.
و کلمه ( فقه ) به معناى آن است که فهم ، یعنى همان صورت ذهنى را بپذیرد، و در پذیرش و تصدیق آن مستقر شود.
و کلمه درایت به معناى فرو رفتن در این نقش و دقت در آن براى درک خصوصیات و اسرار و مزایاى نهفته آن است ، و به همین جهت ، این کلمه در مقام بزرگداشت و تعظیم به کار مى رود، همچنانکه مى بینیم در آیات شریفه ( الحاقه ما الحاقه و ما ادریک ما الحاقه ) و آیات ( انا انزلناه فى لیلة القدر و ما ادریک ما لیلة القدر ) استعمال شده ، مى فهماند که تشخیص خصوصیات و اسرار قیامت و اسرار لیلة القدر امرى عظیم است که کسى قادر به درک آن نیست و اما یقین عبارت است از اینکه همان درک ذهنى آنچنان قوت و شدت داشته باشد که دیگر قابل سستى وزوال نباشد.
و کلمه ( فکر ) به معناى نوعى سیر و مرور بر معلومات موجود حاضر در ذهن است ، تا شاید از مرور در آن ، و یک بار دیگر در نظر گرفتن آن ، مجهولاتى براى انسان کشف شود. و کلمه ( راى ) به معناى تصدیقى است که از همان فکر و تجدید نظر در مطالب حاضر در ذهن پیدا مى شود، چیزى که هست بیشتر در علوم عملى که پیرامون آنچه ( باید کرد ) و آنچه نباید کرد، بحث مى کند، استعمال مى شود، نه در علوم نظرى که مربوط است به امور تکوینى . کلمات سه گانه ( قول ) و ( بصیرت ) و ( افتاء ) هم نزدیک به همین معنا را مى دهد، با این تفاوت که استعمال ( قول ) در تصدیق حاصل از فکر، استعمال در معناى لغوى آن (گفتن ) نیست ، بلکه تقریبا شبیه به استعمال مجازى و استعارى و از قبیل بکار بردن لازم در مورد ملزوم است ، چون قول در هر چیز، بعد از آن است که اعتقاد به آن پیدا شده باشد، پس استعمال قول در خود اعتقاد، استعمال لازم در مورد ملزوم است .
معانى کلمات زعم ، علم ، حفظ، حکمت ، خبرت و شهادت#
و اما کلمه ( زعم ) به معناى تصدیق مطلب است ، تصدیق از این حیث که مطلب نامبرده صورتى است در ذهن ، حال یا این تصدیق شصت در صد باشد، و یا صد در صد. (پس کلمه نامبرده هم در مورد ظن استعمال مى شود و هم در مورد قطع و جزم ).
و کلمه ( علم ) همانطور که گفتیم به معناى احتمال صد در صد است ، بطورى که حتى یک در صد هم احتمال خلاف آن داده نمى شود.
و کلمه ( حفظ ) به معناى ضبط کردن صورت آن چیزى است که براى ما معلوم شده است ، بطورى که هیچ دگرگونى و تغییرى در آن پیدا نشود.
و کلمه ( حکمت ) ، به معناى صورت علمیه است ، اما از این جهت که مطلبى محکم و استوار است .
و کلمه ( خبرت ) به معناى این است که شخص خبره صورت علمیه اى را که در ذهن دارد آنچنان بدان احاطه داشته باشد که بداند از مقدمات آن چه نتائجى بر آن مترتب مى شود.
و کلمه ( شهادت ) ، به معناى دیدن و رسیدن به عین یک چیز و یا یک صحنه است ، حال یا به حس ظاهرى مانند ( دیدن ) ، ( شنیدن ) ، ( بوئیدن ) ، و ( لمس محسوسات ) ، و یا به حس باطن مانند ( مشاهده ) ، ( درک یقینى وجدانیات ) ، درک این که مثلا (من میدانم و اراده و محبت و بغض و نظائر آن را دارم ).
همه الفاظى که تاکنون معنا کردیم به غیر از پنج لفظ اخیر تا حدى سر و کار با ماده و حرکت و دگرگونى دارند، و به همین جهت در مورد خداى تعالى استعمال نمى شوند، مثلا گفته نمى شود: خداى تعالى ظن مى کند و مى پندارد، و یا خیال مى کند و یا مى فهمد، و یا تفقه مى کند و...
و اما الفاظ پنجگانه اخیر از آنجائى که مستلزم نقص و فقدانى نیست ، در مورد خداى سبحان نیز به کار مى رود، همچنانکه مى بینیم در آیات زیر بکار رفته ( و اللّه بکل شى ء علیم ) و ( ربک على کل شى ء حفیظ ) ( واللّه بما تعملون خبیر ) ( انه هو العلیم الحکیم ) ( انه على کل شى ء شهید ) .
تشویق مردم به احسان و فضل نسبت به یکدیگر در روابط بین خود درباره عقل و خردمندى انسان#
حال به بحثى که داشتیم برگشته و مى گوئیم : لفظ ( عقل ) همانطور که توجه فرمودید از این باب بر ادراک اطلاق مى شود که در ادراک عقد قلبى به تصدیق هست و انسان را به این جهت عاقل مى گویند، و به این خصیصه ممتاز از سایر جانداران مى دانند که خداى سبحان انسان را فطرتا اینچنین آفریده که در مسائل فکرى و نظرى حق را از باطل ، و در مسائل عملى خیر را از شر، و نافع را از مضر تشخیص دهد، چون از میان همه جانداران او را چنین آفریده که در همان اول پیدا شدن و هست شدن خود را درک کند و بداند که او، اوست و سپس او را به حواس ظاهرى مجهز کرده تا به وسیله آن ، ظواهر موجودات محسوس پیرامون خود را احساس کند، ببیند و بشنود و بچشد و ببوید و لمس کند و نیز او را به حواسى باطنى چون : ( اراده ) ، ( حب ) ، ( بغض ) ، ( امید ) ، ( ترس ) و امثال آن مجهز کرده تا معانى روحى را به وسیله آنها درک کند، و به وسیله آن معانى ، نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن ، در آن موجودات دخل و تصرف کند، ترتیب دهد، از هم جدا کند، تخصیص دهد و تعمیم دهد و آنگاه در آنچه مربوط به مسائل نظرى و خارج از مرحله عمل است ، تنها نظر دهد و حکم کند، و در آنچه که مربوط به مسائل عملى است و مربوط به عمل است حکمى عملى کند، و ترتیب اثر عملى بدهد و همه این کارهائى را که مى کند بر طبق مجرائى مى کند که فطرت اصلى او آن را تشخیص داده ، و این همان عقل است .
لیکن بسا مى شود که یکى یا چند قوه آدمى بر سایر قوا غلبه مى کند و کورانى و طوفانى در درون به راه مى اندازد، مثلا درجه شهوتش از آن مقدارى که باید باشد تجاوز مى کند، و یا درجه خشمش بالا مى رود، (و به حکم این که گفته اند: حقیقت سرابى است آراسته - هوا و هوس گرد برخاسته ) چشم عقلش نمى تواند حقیقت را درک کند، در نتیجه حکم بقیه قواى درونیش باطل و یا ضعیف مى شود، و انسان از مرز اعتدال یا به طرف وادى افراط، و یا به طرف وادى تفریط سقوط مى کند، آن وقت عقل آدمى نظیر آن قاضى مى شود که بر طبق مدارک باطل و شهادتهاى کاذب و منحرف و تحریف شده ، حکم مى کند، یعنى در حکمش از مرز حق منحرف مى شود، هر چند که خیلى مراقب است به باطل حکم نکند، اما نمى تواند. چنین قاضى اى در عین اینکه در مسند قضا نشسته ، قاضى نیست .
انسان عاقل هم در مواردى که یک یا چند تا از غرائز و امیال درونیش طغیان کرده یا عینک محبت به چشم عقل خود بسته ، و یا عینک خشم ، یا ترس زیاده از حد، یا امید بیجا، یا حرص ، یا بخل ، یا تکبر، در عین اینکه هم انسان است و هم عاقل نمى تواند به حق حکم کند، بلکه هر حکمى که مى کند باطل است ، ولو اینکه (مانند معاویه ها) حکم خود را از روى عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنین عقلى ، اطلاق به مسامحه است و عقل واقعى نیست ، براى اینکه آدمى در چنین حالى از سلامت فطرت و سنن صواب بیرون است .
در قرآن ، مراد از تعقل ادراک توام با سلامت فطرت است ، نه تعقل تحت تاثیر غرائز و امیال نفسانى#
و خداى عزوجل هم ، کلام خود را بر همین اساس ادا نموده و عقل را به نیروئى تعریف کرده که انسان در دینش از آن بهره مند شود، و به وسیله آن راه را به سوى حقائق معارف و اعمال صالحه پیدا نموده و پیش بگیرد، پس اگر عقل انسان در چنین مجرائى قرار نگیرد، و قلمرو علمش به چهار دیوار خیر و شرهاى دنیوى محدود گردد، دیگر عقل نامیده نمى شود، همچنانکه قرآن کریم از خود چنین انسانهائى حکایت مى کند که در قیامت میگویند: ( لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فى اصحاب السعیر ) اگر ما مى شنیدیم و تعقل مى کردیم دیگر از دوزخیان نمى بودیم .
و نیز فرموده : ( افلم یسیروا فى الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها، او آذان یسمعون بها فانها لا تعمى الابصار و لکن تعمى القلوب التى فى الصدور ) چرا در زمین سیر نکردند تا داراى دلهائى شوند که با آن تعقل کنند، و یا گوش هائى که با آن بشنوند؟ آخر تاریک شدن چشم سر، کورى نیست ، این چشم دل است که کور مى شود، دلهائى که در سینه ها است .
پس این آیات همانطور که ملاحظه گردید کلمه عقل را در علمى استعمال کرده که انسان خودش بدون کمک دیگران به آن دست یابد، و کلمه سمع را در علمى بکار برده که انسان به کمک دیگران آن را به دست مى آورد، البته با سلامت فطرت در هر دو براى اینکه مى فرماید آن عقل ، عقلى است که با دل روشن تواءم باشد نه با دل کور.
و نیز فرموده : ( ومن یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه ) و چه کسى از ملت ابراهیم که دین فطرى است روى مى گرداند بجز کسیکه خود را سفیه و نادان کرده باشد.
در سابق هم گفتیم که آیه شریفه ، به منزله عکس نقیض است ، براى آن حدیثى که مى فرماید: ( العقل ما عبد به الرحمن ... ) عقل آن است که به وسیله آن خداى رحمان پرستش شود...
پس از همه آنچه تا اینجا گفتیم این معنا روشن گردید که مراد از عقل در کلام خداى تعالى آن ادراکى است که با سلامت فطرت براى انسان دست دهد، و اینجا است که معناى جمله : ( کذلک یبین اللّه لکم آیاته لعلکم تعقلون ) به خوبى روشن مى شود، چون در این جمله بیان خدا مقدمه تمامیت علم است ، و تمامیت علم هم مقدمه عقل و وسیله اى به سوى آن است ، همچنانکه در جاى دیگر نیز فرموده : ( وتلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون ) همه این مثل ها را براى انسان مى زنیم ، ولى وى آنها را تعقل نمى کند، مگر کسانیکه عالم باشند.
بحث روایتی#
بحث روایتى (در ذیل آیات طلاق )
در سنن ابى داود از اسماء انصاریه بنت یزید بن سکن روایت کرده که گفت : در زمان رسول خدا همسرم مرا طلاق داد، و تا آن ایام زن مطلقه عده نداشت ، در همان روزهائى که من مطلقه شدم حکم عده طلاق نازل شد، که مى فرمود: ( والمطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثه قروء ) ، پس به حکم این حدیث ( اسماء انصاریه ) اولین زنى است که بر آیه مربوط به عده طلاق عمل کرده است .
و در تفسیر عیاشى در ذیل آیه ( والمطلقات یتربصن بانفسه ن ثلاثه قروء ) ، از زراره روایت آمده که گفت : من از ربیعة الراى شنیدم که مى گفت : یکى از نظرات من این است که منظور از قرء هایى که خداى تعالى در قرآن نام برده همان طهر و پاکى بین دو حیض است نه خود حیض ، من وقتى این را از ربیعه شنیدم به خدمت امام ابى جعفر (علیه السلام ) شرفیاب شده جریان را به عرض آن حضرت رساندم .
فرمود: ربیعه این حرف را به راى خود نزده بلکه از على (علیه السلام ) به او رسیده ، عرضه داشتم : خدا شایسته ات بدارد مگر راى على (علیه السلام ) این بوده ؟ فرمود بله آن جناب قرء را طهر و پاکى از حیض مى دانسته که در آن حال خون در رحم جمع مى شود چون قرء به معناى جمع شدن است . و این جمع شدن خون همچنان ادامه دارد تا ناگهان سرازیر مى شود و حالت حیض پدید مى آورد.
عرضه داشتم خدا شایسته ات بدارد، اگر مردى همسر خود را قبل از آنکه با او جماع کرده باشد در حالت طهارت زن و در حضور دو شاهد عادل طلاق دهد آیا او نیز باید عده نگه دارد؟ با اینکه شوهر به او نزدیکى نکرده ؟ فرمود بله ، وقتى داخل حیض سوم شد عده اش تمام شده و مى تواند شوهر کند...
مولف : این معنا به چند طریق از آن جناب نقل شده ، و اینکه زراره بعد از کلام امام که فرمود: ربیعه این حرف را به راى خود نزده بلکه از على (علیه السلام ) به او رسیده است ، پرسیده بود خدا شایسته ات بدارد مگر راى على (علیه السلام ) این بوده ، از این جهت بوده که در بین اهل سنت معروف شده بود که راى على (علیه السلام ) این است که منظور از ( قروء ) حیض ها است ، نه طهرها و پاکى ها، به شهادت روایتى که در تفسیر الدر المنثور آمده و از شافعى و عبد الرزاق و عبد بن حمید و بیهقى از على بن ابیطالب (علیه السلام ) نقل کرده که فرمود: شوهر زن مطلقه مى تواند به او رجوع کند، تا زمانى که از حیض سوم غسل نکرده باشد، بعد از آن دیگر نمى تواند رجوع کند، و بر همه مردان حلال است که با وى ازدواج کنند.
ولى ائمه اهل بیت منکر این نسبت هستند و به آن نسبت مى دهند که فرموده : ( قرءها ) عبارتند از پاکى و طهرها، نه حیض ها، همچنانکه در روایت ربیعه هم همین را به آنجناب نسبت دادند، البته این نظریه را به عده اى دیگر از اصحاب مانند زید بن ثابت و عبد اللّه بن عمر و عایشه نسبت داده اند، و از ایشان روایت هم کرده اند.
و در مجمع البیان از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده ، که در ذیل جمله ( و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ) ، فرمود: منظور حمل است و حیض .
و در تفسیر قمى آمده است که خداى تعالى سه چیز را به خود زنان واگذار کرده (که خود آنان باید طبق واقع از آنها خبر دهند، زیرا این چند چیز امورى است که به غیر خود زن کسى از آن خبردار نمى شود، تا بر طبق آن شهادت دهد) و آن عبارت است از پاکى و حیض و حاملگى .
و نیز در همان تفسیر آمده که امام (علیه السلام ) در ذیل جمله ( وللرجال علیهن درجه ) فرمود: حق مردان بر زنان بیشتر است از حقى که زنان بر مردان دارند.
مولف : این مطلب با تساوى حقوق زن و مرد منافات ندارد، به همان بیانى که در ذیل جمله نامبرده گذشت .
و در تفسیر عیاشى در ذیل آیه ( الطلاق مرتان فامساک بمعروف ، او تسریح باحسان ) از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: خداى تعالى تا دو نوبت طلاق دادن زن را براى مرد جائز دانسته ، بار سوم که او را به خانه آورد یا باید به خوبى نگه دارد، و یا به احسان او را تسریح و رها کند، که رها کردن به احسان ، همان طلاق سوم است .
و در تهذیب از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: ( طلاق سنت ) این است که مردى همسرش را طلاق دهد، البته در حالى که زن در حال حیض نباشد، و در آن پاکى با وى جماع هم نکرده باشد، آنگاه به او رجوع نکند تا سه پاکى اش تمام شود، وقتى سه دوره از پاکى او تمام شد دیگر رابطه اى بین آن دو نمى ماند آن وقت همسرش یکى از مردانى خواهد بود که اگر خواست از او خواستگارى کند، و اگر پذیرفت مى تواند دوباره با وى ازدواج کند و اگر نخواست نمى کند و اما اگر خواست قبل از تمام شدن پاکى هایش به او رجوع کند، دو نفر را بر رجوع خود شاهد گیرد و رجوع مى کند که در این صورت با اینکه طلاقش داده بود باز زن اوست ...
حکمت تحریم رجوع بعد از طلاق سوم#
و در کتاب فقیه از حسن بن فضال روایت آمده است که گفت : من از حضرت رضا (علیه السلام ) پرسیدم علت این که مرد بعد از طلاق سوم نمى تواند در عده رجوع کند، چیست ؟ فرمود: خداى عزوجل براى دو نوبت اجازه طلاق به مردان داده ، و فرموده : ( الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان ) ، و منظور از تسریح ، طلاق سوم است ، که بعد از آن دیگر نمى تواند با همسرش ازدواج کند، براى اینکه نافرمانى خدا را کرده ، چون خداى تعالى طلاق را دوست نمى دارد و اگر ازدواج با همسر مطلقه را بعد از طلاق سوم تحریم کرده ، علتش این است که نخواسته مردم امر طلاق را سبک بشمارند و با طلاقهاى پى درپى زنان را اذیت کنند...
مولف : مذهب ائمه اهل بیت (علیه السلام ) بطورى که شیعه روایت کرده این است که طلاق با یک لفظ و یا در یک مجلس ، فقط یک طلاق است ، هر چند که گفته باشد: ( طلقتک ثلاثا ) - من سه بار طلاقت دادم ، و اما اهل سنت و عامه روایاتشان مختلف است ، بعضى از آن روایات دلالت دارد بر اینکه سه طلاق به حساب مى آید و چه بسا که اهل سنت همین نظریه را از على و جعفر بن محمد (علیهماالسلام ) هم روایت کرده اند.
درباره وقوع سه طلاق با یک لفظ یا در یک مجلس از نظر خاصه و عامة#
و لیکن از بعضى دیگر از روایات آنان که صاحبان صحاح مانند مسلم و نسائى و ابى داود و غیر ایشان نقل کرده اند بر مى آید که واقع شدن سه طلاق با یک لفظ چیزى بوده که عمر (خلیفه دوم ) آن را در سال دوم و یا سوم خلافت خویش وضع نمود، از آن جمله در تفسیر الدر المنثور است که عبد الرزاق و مسلم و ابو داود و نسائى و حاکم بیهقى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : طلاق در یک جلسه ، در زمان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و ابى بکر و دو سال از خلافت عمر یک طلاق بود (هر چند که در یک جلسه مى گفتند ( تو راسه طلاقه کردم ) )، بعد از دو سال عمر در باره این مساله گفت : مردم درباره طلاق که شارع براى آنها مهلت قرار داده بود از من مى خواهند که به عجله انجام شود، و چه خوب است ما خواسته آنان را امضا کنیم ، و امضا کرد.
و در سنن ابى داود از ابن عباس روایت کرده که گفت : عبد یزید پدر رکانه ، مادر رکانه را طلاق داد، و زنى از قبیله مزینه گرفت ، آن زن نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و عرضه داشت : همانطور که این یک موى من (موئى از سر خود گرفته بود) به درد موى دیگر نمى خورد، عبد یزید هم براى من مثل همان است ، (کنایه از این است که او مردى ندارد) پس بین من و او جدائى بینداز.
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را غیرت گرفت و رکانه و برادرانش را خواند آنگاه به اهل مجلس خود فرمود: به نظر شما آیا این پسر از نظر فلان و فلان شباهتى به عبد یزید دارد، و آیا این پسر دیگر از نظر فلان و فلان شبیه عبد یزید نیست ؟ همه گفتند بله پس رو کرد به عبد یزید و فرمود این زن مزینه اى را طلاق بده ،
او هم طلاق داد، بعد فرمود به همسر اول خود ام رکانه رجوع کن ، عرضه داشت آخر من گفته ام تو را سه طلاقه کردم ، فرمود: مى دانم ، ولى در عین حال رجوع کن ، آنگاه این آیه را تلاوت کرد: ( یا ایها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن ) .
(این حدیث به توضیحى مختصر نیازمند است ، و آن این است که عقد نکاح در چند جا از ناحیه زن قابل فسخ است ، و زن بدون احتیاج به طلاق شوهر مى تواند عقد را فسخ کند، یکى از آن موارد عارضه عنن یعنى قیام نکردن آلت تناسلى مرد است ) ( مترجم )
رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) از ادعاى آن زن مزینه اى چنین فهمید که مى خواهد بگوید، عبد یزید به چنین عارضه اى مبتلا است ، و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) براى اینکه اثبات کند که در او چنین عارضه اى هست یا نه ، فرزندان عبد یزید را خواند، و همه حضار در مجلس شهادت دادند که از نظر قیافه ، این اشخاص فرزندان عبد یزید هستند پس معلوم شد عبد یزید عنن نداشته و گرنه داراى فرزند نمى شد، در نتیجه ، نزدیکى نکردنش با همسر جدیدش از بى میلى بوده ، (روایات دیگرى که این قصه را نقل کرده اند و در کنزالعمال و غیره آمده و ذیلا از نظر خواننده مى گذرد، مؤ ید این معنا است ، چون در آنها آمده که عبد یزید از طلاق همسرش سخت اندوهناک بوده است ).
بدین جهت بود که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستور داد زن جدیدش را طلاق بدهد و در تفسیر الدر المنثور از بیهقى از ابن عباس روایت کرده که گفت : رکانه همسرش را در یک مجلس سه طلاقه کرد، بعد پشیمان شد، و از دورى او سخت اندوهناک گردیده و جریان را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) پرسید. حضرت پرسید، چه جور طلاقش دادى ؟ عرضه داشت : در یک مجلس سه طلاقه اش کردم ، حضرت فرمود خیلى خوب پس یک بار او را طلاق داده اى ، و اگر مى خواهى رجوع کنى همین اکنون رجوع کن ، به همین جهت فتواى ابن عباس این بود که طلاق تنها در هنگام پاکى صحیح است ، و طلاق سنتى هم که خدا بدان امر کرده و فرموده : ( فطلقوهن لعدتهن ) ، همین است .
مترجم : در این روایت دو سؤ ال هست :
اول اینکه : چرا در روایت بالا به نقل سنن ابى داود قصه مربوط به پدر رکانه یعنى عبد یزید بود، و در نقل الدر المنثور مربوط به خود رکانه آمده ؟ جواب این سوال این است که اولا من در الدر المنثور در تفسیر آیه مورد بحث و آیه سوره طلاق چنین نقلى نیافتم ، و تنها همان روایت ابى داود آمده ، و ثانیا اگر در جاى دیگر در الدر المنثور نقل شده علت اینکه قصه را مربوط به رکانه دانسته به احتمال قوى این است که وى بعد از نقل روایت قبلى گفته است : این روایت صحیح نیست ، چون عبد یزید اسلام را درک نکرده ، و قبل از اسلام فوت کرده بود. سؤ ال دوم این است که : چطور الدر المنثور بعد از نقل حدیث ، مسئله طلاق در پاکى را نتیجه آن دانسته ، و به آیه ( فطلقوهن لعدتهن ) ، استشهاد کرده ؟ جوابش این است که به حکم روایات شیعه و سنى ، طلاق سنت که آیه نامبرده ناظر به آن است ، آن طلاقى است که شرائط صحت را داشته باشد و یکى از این شرائط این است که شوهر طلاق را در طهرى واقع سازد که در آن پاکى با وى جماع نکرده باشد (پایان سخن مترجم ).
مولف : این معنا در روایات دیگر نیز آمده ، و بحث در اینکه عمر به چه مجوزى سه طلاقه را در یک مجلس اجازه داده است ، نظیر آن بحثى است که در مسئله متعه حج گذشت .
بعضى از مفسرین و یا فقها در باره واقع نشدن سه طلاق در یک مجلس استدلال کرده اند به آیه الطلاق مرتان و گفته اند که دو نوبت و سه نوبت طلاق بر طلاق در یک مجلس که بگوئى : ( من تو را سه طلاقه کردم ) ، صادق نیست ، همچنانکه همین صادق نبودن در مورد لعان (نفرین کردن ) مورد اتفاق همه است ، که باید هر یک از شوهر و زن چهار مرتبه خدا را شاهد بگیرند که تفصیلش در سوره نور در جلد 29 این کتاب خواهد آمد.
و در مجمع البیان در ذیل جمله ( او تسریح باحسان ) ، گفته در اینکه منظور از آن چیست دو قول است ، یکى اینکه منظور، طلاق بار سوم است ، دوم اینکه منظور این است که زن در حال عده را به حال خود بگذارند تا از عده در آید، نقل از سدى و ضحاک ، و این معنا از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) نیز روایت شده است .
روایاتى در مورد طلاق خلع و مبارات#
مولف : اخبار همانطور که ملاحظه مى کنید در معناى جمله نامبرده مختلف است .
و در تفسیر قمى در ذیل جمله ( و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا الا ان یخافا الا یقیما حدود اللّه ... ) ، از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود:
طلاق ( خلع ) این نیست که زن را آنقدر شکنجه دهى تا بگوید مهرم حلال و جانم آزاد، بلکه این در وقتى است که زن بگوید هیچ سوگندى که براى تو مى خورم راست نمى گویم ، و به آن وفا نمى کنم ، و از این به بعد بدون اجازه ات از خانه بیرون مى روم ، و مرد اجنبى را به بسترت راه مى دهم ، و از جنابتى که از جماع تو حاصل شود غسل نمى کنم ، و یا بگوید هیچ امرى را از تو اطاعت نمى کنم ، تا طلاقم دهى ، اگر این را گفت ، آن وقت بر شوهر حلال مى شود آنچه مهر به او داده ، پس بگیرد، و یا علاوه بر آن مقدارى هم از مال زن را که زن قادر بر آن است طلب کند، و با رضایت طرفین در طهرى که با او جماع نکرده طلاقش دهد، در حالى که شهود هم حاضر باشند، در چنین شرایطى طلاق بائن خواهد بود، هر چند که یک طلاق است ، و دیگر شوهر نمى تواند در عده رجوع کند، و بعد از عده ، او هم مانند سایرین یک خواستگار است ، اگر زن راضى شد دوباره خود را به عقد او در مى آورد، و اگر خواست در نمى آورد، پس اگر خود را به عقد او در آورد، نزد شوهر دو طلاق دیگر محل دارد، و جا دارد که شوهر بر زن شرط کند، آن شرطى را که صاحب مبارات مى کند.
مترجم : (فرق طلاق مبارات با طلاق خلع این است که در طلاق خلع تنها زن طالب جدائى است ، و به همین جهت مرد مى تواند هم مهرى را که داده پس بگیرد، و هم چیزى از مال زن را مطالبه نموده بگوید: اگر فلان چیز را به من بدهى طلاقت مى دهم ، ولى در طلاق مبارات هر دو طالب جدائى هستند، و به همین جهت شوهر نمى تواند علاوه بر پس گرفتن مهر چیز دیگرى را طلب کند).
در مبارات ، مرد شرط مى کند که اگر دوباره ، به مهریه ات برگردى و آنرا طلب کنى من هم به همسرى تو برمى گردم .
و یا بگوید اگر تو چیزى از آنچه را که به من داده اى در خواست کنى من هم به همسرى تو بر مى گردم .
و نیز فرمود: طلاق خلع و مبارات و تخییر تنها و تنها در حال پاکى بدون جماع ، و با شهادت دو نفر شاهد عادل صحیح است ، و زنى که به خلع مطلقه شده اگر شوهر دیگرى اختیار کند و از او هم طلاق بگیرد بر شوهر اول حلال است که با وى ازدواج کند.
و نیز فرمود: مردى که زنش را به طلاق خلع یا مبارات طلاق داده نمى تواند در عده رجوع کند، مگر اینکه زن پشیمان شود، آن وقت مى تواند آنچه گرفته به او برگرداند و رجوع کند.
مترجم : (در این حدیث کلمه تخییر آمده بود که لازم است معنا شود، بعد از آنکه آیه شریفه ( یاایها النبى قل لازواجک ... ) نازل شد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) همسران خود را در ماندن در همسرى آنجناب و طلاق خود دادن و رفتن مخیر کرد، برادران اهل سنت به اتفاق به این آیه استناد کرده اند که شوهر مى تواند زن خود را مخیر کنید،
و همینکه گفت تو مخیرى ، اگر زن هم راضى بوده ، در حقیقت طلاق واقع شده ، ولى مذهب امامیه این است که این حکم مخصوص رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، و روایت بالا هر چند از امام صادق (علیه السلام ) است ، لیکن به خاطر معارضه و مخالفتش با روایاتى دیگر مورد قبول و عمل قرار نگرفته است ).
معناى خلع از زبان امام باقر (ع ) و بیان اولین خلعى که در اسلام واقع شده است#
و در فقیه از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: آنگاه که زن به شوهرش صریح ؛ بگوید: ( دیگر هیچ دستورى را از تو اطاعت نمى کنم ) حال چه اینکه توضیح هم بدهد و چه ندهد براى مرد حلال است با گرفتن چیزى از او، طلاقش دهد، و اگر چیزى گرفت دیگر نمى تواند در عده رجوع کند.
و در تفسیر الدر المنثور است که احمد از سهل بن ابى حثمه روایت آورده که گفت : حبیبه دختر سهل زن ثابت بن قیس بن شماس بود، و از او بدش مى آمد، چون مردى کوچک و زشت رو بود، به ناچار نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد، و عرضه داشت یا رسول اللّه من قدرت دیدن او را ندارم ، و اگر ترس از خدا نبود تف به روى او مى انداختم حضرت فرمود: آیا حاضرى آن باغچه اى که مهریه ات کرده به او برگردانى ؟ عرضه داشت : آرى ، باغچه را برگردانید، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) بین آن دو جدائى انداخت ، و این اولین خلعى بود که در اسلام واقع شد.
و در تفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که در تفسیر کلام خدا که فرموده : ( تلک حدود اللّه فلا تعتدوها... ) فرمود: خداى تعالى بر زناکار غضب کرده صد تازیانه براى کیفر او معین کرد، بنابراین هر کس که بر زناکار خشم بگیرد و بیش از صد تازیانه بزند من نزد خدا از او بیزارم ، خداى تعالى هم فرموده : ( تلک حدود اللّه فلا تعتدوها ) .
معناى ( عسیله )
و روایت معروف به آن که در زمان پیامبر اکرم (ص) واقع شده است#
و در کتاب کافى از ابى بصیر روایت کرده است که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدم آن چه زنى است که دیگر براى شوهرش حلال نیست تا آنکه شوهرى دیگر کند؟ فرمود: زنى است که شوهرش او را طلاق دهد، بعد رجوع کند و بار دوم طلاقش دهد و باز رجوع کند، و سپس بار سوم طلاق دهد، اینجا است که دیگر براى شوهرش حلال نیست ، تا آنکه شوهرى دیگر کند و آن شوهر شیرینى و عسیله جماع او را بچشد.
مولف : کلمه ( عسیله ) به معناى جماع است ، در صحاح گفته : در جماع ، عسیله است . یعنى لذتى است که تشبیه به عسل شده ،
و اگر ( هاى ) تصغیر در آخرش آورده اند براى این است که عسل غالبا مونث استعمال مى شود، بعضى هم گفته اند براى این است که هاء نامبرده بر یک قطعه از عسل دلالت کند همچنانکه وقتى مى خواهند یک تکه طلا را نام ببرند مى گویند: ذهبه ، این بود گفتار صاحب صحاح .
و در اینکه امام فرمود: ( و عسیله او را بچشد ) اقتباسى از کلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) شده که در داستان مردى به نام رفاعه فرمود: ( لا حتى تذوقى عسیلته و یذوق عسیلتک ) ، و داستان وى چنین بود: در تفسیر الدر المنثور از بزاز و طبرانى و بیهقى روایت آمده که رفاعه بن سموآل همسرش را طلاق داد، همسرش خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید و عرضه داشت : یا رسول اللّه عبد الرحمان با من ازدواج کرده ولى با او نیست مگر چیزى مثل این (و اشاره کرد به رشته اى از جامه اش )، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) جوابش را نداد، و او هم چنان تکرار کرد تا آنکه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: به نظرم مى خواهى دوباره به همسرى رفاعه برگردى ؟ نه ، ممکن نیست مگر بعد از آنکه تو عسیله او را بچشى و او عسیله تو را بچشد.
مولف : این روایت از روایات معروف است ، جمع کثیرى از صاحبان صحاح و غیر ایشان از اهل سنت نیز آن را نقل کرده اند، و بعضى از محدثین شیعه ، نیز هر چند الفاظ آن مختلف نقل شده ، لیکن بیشتر نقل ها مشتمل بر جمله نامبرده است .
عقل متعه در محلل شدن کافى نیست#
و در تهذیب از امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که در باره متعه سؤ ال شد که آیا عقد متعه هم در محلل شدن کافى است یا حتما باید عقد دائم باشد؟ فرمود: نه ، کافى نیست ، براى اینکه خداى تعالى در آیه شریفه ( فان طلقها فلا تحل له حتى تنکح زوجا غیره ، فان طلقها فلا جناح علیهما ان یتراجعا ) ، مى فرماید اگر شوهر دوم که در حقیقت محلل است او را طلاق داد آنگاه شوهر اول مى تواند با او ازدواج کند، و در متعه طلاق نیست .
و نیز در همان کتاب از محمد بن مضارب روایت شده که گفت : از حضرت رضا (علیه السلام ) پرسید: آیا مرد خواجه هم محلل مى شود؟ فرمود: نه و در تفسیر قمى در ذیل آیه : ( و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن ... و لاتمسکوهن ضرارا لتعتدوا... ) مى گوید: امام (علیه السلام ) فرمود وقتى طلاقش داد دیگر نمى تواند به او برگردد مگر آنکه آنچه را که گرفته برگرداند.
و در کتاب فقیه از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: براى مرد شایسته نیست که همسرش را طلاق بدهد و دوباره رجوع کند، در حالى که احتیاجى به او نداشته باشد، و آنگاه دوباره طلاقش دهد، چون این ضررى است که خداى عزوجل از آن نهى فرموده ، مگر اینکه در رجوعش بناى نگهدارى از او داشته باشد.
و تفسیر عیاشى در ذیل جمله : ( ولا تتخذوا آیات اللّه هزوا... ) از عمرو بن جمیع و او بدون ذکر سند از امیرالمؤ منین (علیه السلام ) روایت کرده که در حدیثى فرمود: و کسى که از این امت قرآن بخواند و داخل آتش دوزخ شود از آنهائى است که آیات خدا رابه مسخره گرفته است .
دو روایت در شان نزول آیه#
( فلا تعضلوهن ان ینکحن ازواجهن )
و در صحیح بخارى در ذیل آیه : ( و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن ... ) آمده که خواهر معقل بن یسار از شوهرش طلاق گرفت ، و شوهرش در عده وى رجوع نکرد، تا از عده در آمد، بعدا خواستگاریش کرد، ولى معقل نمى پذیرفت پس این آیه در موردش نازل گردید: ( فلا تعضلوهن ان ینکحن ازواجهن ) .
مولف : در تفسیر الدر المنثور این حدیث را از او و از عده اى از صاحبان صحاح از قبیل نسائى و ابن ماجه و ترمذى و ابى داود و غیر ایشان نقل کرده است .
و نیز در تفسیر الدر المنثور، از سدى روایت آمده که گفت : آیه نامبرده در شان جابر بن عبداللّه انصارى نازل شده ، او دختر عمویى داشت که شوهرش طلاقش داد، و با اینکه عده اش تمام شده بود مى خواست رجوع کند جابر جلوگیرى مى کرد و مى گفت تو دختر عموى ما را طلاق داده اى دوباره مى خواهى با او ازدواج کنى ؟ و خود آن زن علاقمند به شوهرش بود، این آیه نازل شد که چرا از ازدواج زنان جلوگیرى مى کنید.
مولف : برادر و پسر عمو بنابر مذهب ائمه اهل بیت ، ولایتى نسبت به خواهر و دختر عمو ندارند، بنابراین اگر مسلم بگیریم که یکى از دو روایت بالا درست است ، و آیه درباره منع معقل و یا جابر نازل شده ، قهرا باید بگوئیم نهى در آن نه در مقام تحدید کردن ولایت است ، و نه جعل حکمى وضعى ، بلکه فقط مى خواهد ارشاد کند به اینکه مانع شدن از اینکه زن و شوهرى دوباره به هم برگردند عمل زشتى است ، و یا اگر در مقام بیان حکم تکلیفى باشد مى خواهد کراهت و یا حرمت تکلیفى این عمل را برساند حال این عمل چه از ناحیه برادر و یا پسر عمو باشد، و چه از ناحیه بیگانه .
مترجم : در فقه شیعه و سنى این مسئله مورد اختلاف است که آیا برادر ولایتى نسبت به ازدواج خواهر دارد یا خیر، ابو حنیفه و شافعى در یک قولش و نیز مالک قائل به ولایت شده اند، و شیعه قائل به این است که ولایت ندارد، چون دلیلى بر آن نیست .
روایاتى در باره شیر دادن به فرزند و احکام آن#
و در تفسیر عیاشى در ذیل آیه : ( و الوالدات یرضعن اولادهن ... ) از امام صادق روایت آمده که این آیه را تلاوت کرد، سپس فرمود: فرزند، مادام که شیر مى خورد متعلق به پدر و مادر است ، و هر دو بالسویه با فرزندشان مرتبطند، ولى همینکه از شیر گرفته شد پدر از مادر و بستگان وى به او نزدیکتر و سزاوارتر است ، و اگر پدر، زنى را پیدا کند که با روزى چهار درهم او را شیر بدهد، و مادر گفت من پنج درهم مى گیرم ، پدر قانونا مى تواند فرزند را از همسرش بگیرد، و به دایه بدهد، لیکن این عمل اخلاقا درست نیست ، و نوعى اجبار و خشونت نسبت به فرزند است ، و او را در دامن مادرش باقى گذاشتن به لطف و مهربانى و مدارا نزدیک است .
و نیز در همان کتاب و از همان جناب روایت آورده که در ذیل جمله ( لا تضار والده بولدها... ) فرمود: بسیار اتفاق مى افتاد که زن هنگام جماع ، دست رد به سینه شوهر مى زد، و مى گفت مى ترسم حامله شوم ، با اینکه من بچه دار هستم ، و چه بسا مى شد که شوهر از جماع خوددارى مى کرد و مى گفت مى ترسم حامله شوى و دختر آورى ، و من مبتلا به کشتن وى شوم ، و لذا در اسلام خداى تعالى نهى کرد از اینکه مرد موجب زیان زن گردد و یا زن باعث ضرر مرد شود.
و نیز در همان کتاب از امام باقر و یا امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل جمله ( و على الوارث مثل ذلک ) فرمود: منظور خرج است ، اگر شوهر در همین ایام از دنیا برود نفقه زن مطلقه اش را باید ورثه او بدهند.
و نیز در همان کتاب از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در معناى همین جمله فرمود: وارث هم مانند خود متوفى نباید زن مطلقه را آزار دهد، مثلا بگوید نمى گذارم بچه اش به دیدنش برود، و زن مطلقه هم وارث را نباید آزار دهد، مثلا اگر ورثه چیزى نزد او دارند از دادنش مضایقه نکند، و ورثه نباید بر آن کودک سخت بگیرند.
باز در کافى از حماد، از امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که فرمود: بعد از فطام دیگر رضاعى نیست ، مى گوید : پرسیدم فدایت شوم فطام چیست ؟ فرمود: حولین - دو سال شیرخوارگى - که خداوند فرموده است .
مولف : اینکه امام کلمه ( حولین ) را در جواب آورده خواسته است که عبارت آیه را حکایت کرده باشد، و به همین جهت فرمود: آن حولین که خدا فرموده و گرنه فطام به معناى از شیر گرفتن است .
و در تفسیر الدر المنثور است که عبد الرزاق در کتاب مصنف و ابن عدى از جابر بن عبد اللّه روایت کرده اند که گفت ، رسول خدا فرمود: بعد از حلم (رسیدن به حد بلوغ ) دیگر یتیمى باقى نمى ماند، یعنى وقتى طفل یتیم به حد بلوغ رسید دیگر مشمول احکام خاص یتیمان نیست .
آنچه در اسلام حکم سلبى و یا عدم صحت و عدم اعتبار بر آن بار شده است#
و نیز فرمود: بعد از فصال دیگر رضاعى نیست ، یعنى بعد از دو سال دیگر نباید طفل را شیر داد.
و نیز فرمود: سکوت از روز تا به شب در اسلام نیست (و این خود نوعى روزه بود که از صبح تا به شب سکوت کنند).
و باز فرمود: وصال در روزه نیست ، یعنى دو شبانه روز یا بیشتر روزه یکسره مشروع نیست ، و هیچ نذرى در معصیت نیست ، و هیچ نفقه اى در معصیت نیست ، اگر کسى که نفقه اش بر مسلمان واجب است از مسلمان بخواهد که خرج شرابش را هم بدهد، بر مسلمان واجب نیست اینگونه مخارج را بپردازد، و هیچ سوگندى در قطع رحم معتبر و واجب الوفاء نیست ، و هیچ کس حق ندارد هنگام ضعف اسلام ، بعد از آنکه خدا هجرت به سرزمین هاى اسلام را واجب کرده در سرزمین هاى کفر سکونت اختیار کند، و هیچ کس حق ندارد هنگام قدرت اسلام و فتح و پیروزى مسلمین به جائیکه اسلام در آنجا ضعیف است هجرت کند، و هیچ سوگندى که بین زن و شوهر خورده مى شود واجب الوفاء نیست ، و نه بین فرزند با پدرش و نه بین برده با مالکش ، و هیچ طلاقى قبل از نکاح معتبر نیست ، و هیچگونه آزادى اى قبل از مالک شدن ، بر برده صحیح نیست .
و در تفسیر عیاشى از ابى بکر حضرمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که فرمود: وقتى آیه شریفه : ( والذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعه اشهر و عشرا ) نازل شد،
زنان شروع کردند به بگو مگوى با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) که : ما نمى توانیم چهار ماه و ده روز صبر کنیم ، حضرت به ایشان فرمود: در جاهلیت وقتى یکى از شما شوهرش مى مرد مدفوع شترى مى گرفت و پشت سر خود مى انداخت ، و بعد از مرگ شوهر خود، در پرده مى نشست تا درست یک سال بگذرد، آن وقت در مثل همان روز آن مدفوع را بر مى داشت و مى سائید و به چشم خود سرمه مى کرد، و آنگاه شوهر مى گرفت حالا چطور شده که در برابر چهار ماه و ده روز که حکم خداست نمى توانید صبر کنید؟.
روایاتى راجع به عده زن مطلقه و شوهر مرده#
و در تهذیب از امام باقر (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: در تمامى اقسام نکاح ، وقتى شوهر مى میرد بر زن واجب است که چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، چه عقد دائم باشد و چه متعه و چه ملکیت ، و آن زن چه آزاد باشد و چه کنیز.
و در تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : بحضورش عرضه داشتم : فدایت شوم چطور شد که عده زن مطلقه ، سه حیض و یا سه ماه شد، و عده زن شوهر مرده چهار ماه و ده روز؟ فرمود: اما سه حیض مطلقه براى این بود که رحم وى از فرزند استبراء شود، و معلوم گردد که از شوهرش حامله نیست ، چون درست است که زن حامله هم ممکن است حیض ببیند، اما ممکن نیست سه ماه پشت سر هم حیض شود، و اگر حیض شود معلوم مى گردد که حامله نیست.
و اما عده زن شوهر مرده ، از این رو چهار ماه و ده روز شد که : خداى تعالى یک جا به نفع زن حکم کرده ، و در جاى دیگر به نفع مرد، به ضرر زن حکم نموده است تا در مساله ایلاء رعایت عدالت شده باشد، که شوهر به منظور اذیت و ضرر رساندن به زن سوگند مى خورد که تا ابد با او نزدیکى نکند، خداى تعالى به نفع زن ( ابد ) را محدود به چهار ماه کرده ، و فرموده : ( للذین یولون من نسائهم تربص اربعه اشهر ) ، در نتیجه هرگز براى هیچ مردى جائز نیست که بیش از چهار ماه زن خود را معطل کند، چون خداى تعالى که خالق زنان است مى داند منتهى صبر زنان در دورى از مردان چهار ماه است ، و جاى دیگر به ضرر او حکم کرده ، چون به او دستور داده که هر گاه شوهرش فوت کرد، چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، پس در عده وفات همان را از او گرفته که در مساله ایلاء به او داده است ، و از شوهرش هم همان را در ایلاء گرفته که در هنگام مرگش به او داده است .
مولف : این معنا از حضرت رضا و حضرت هادى (علیه السلام ) نیز به طرقى دیگر نقل شده است .
روایاتى در باره آیه ( و لا حناح علیکم ان ... ) و موردى که بر پرداخت نصف مهر برمرد واجب مى شود#
و در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل آیه ( و لا جناح علیکم ان طلقتم النساء... ) فرمود: هرگاه مرد قبل از وطى همسرش او را طلاق دهد نصف مهرش را باید بدهد، و اگر همه را داده نصف آن را پس مى گیرد و اگر اصلا مهریه اى برایش معین نکرده به خوبى و خوشى و رعایت اینکه عمل پسندیده اى باید انجام دهد چیزى به او بدهد، آنکه توانگر است به قدر توانش ، و آنهم که فقیر است به قدر توانائى خود، و چنین مطلقه اى عده ندارد، مى تواند در همان ساعت شوهر کند.
و در کتاب کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که درباره مردى که زنش را قبل از وطى طلاق داده فرموده است : بر عهده او است که نصف مهرش را بدهد البته در صورتى که مهرى برایش معین کرده باشد، و اگر معین نکرده ، باید نصف مهریه اى را که معمولا براى چنان زنى معین مى کنند بدهد (مهر المثل ).
مولف : در این روایت جمله متاع بمعروف در آیه شریفه تفسیر شده است .
و در کتاب کافى و تهذیب و تفسیر عیاشى و غیر آنها از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر جمله : ( الّذى بیده عقده النکاح ) ، روایاتى آمده که فرمودند: منظور از ولى ، دختر و پسر است ، که با ولایتى که نسبت به آنان داشتند بین آن دو ازدواج برقرار کردند، با همان ولایت مى توانند از گرفتن نصف مهر صرف نظر کنند.
مولف : روایات در این باب بسیار است ، و در بعضى از روایات وارده ، از طرق اهل سنت و جماعت ، از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و على (علیه السلام ) آمده که فرموده اند: تنها شوهر است که اختیار نکاح به دست اوست .
مترجم : در نتیجه ، و بنابراین روایات ، معناى آیه چنین مى شود که چنین زنانى ، نصف مهر مى برند، مگر آنکه به شوهران ببخشند، و یا شوهر آن نصف دیگر را ببخشد و پس نگیرد.
مراد از ( صلوة وسطى ) در ( حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى )
و در کافى و فقیه و تفسیر عیاشى و قمى در ذیل آیه شریفه ( حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى ... ) به طرق بسیارى از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که فرمودند: منظور ازصلوة وسطى ، نماز ظهر است .
مولف : این معنا از ائمه اهل بیت در روایاتیکه از ایشان نقل شده به کلمه واحد آمده است ، و بین روایات ائمه ، هیچ اختلافى دیده نمى شود، بله ، در بعضى از آنها آمده است که منظور از آن نماز جمعه است ولى چیزى که هست اینکه : از همانها نیز استفاده مى شود که ظهر و جمعه را یک نوع گرفته اند، و عبارت از نماز نیمه روز که در جمعه به صورتى و در غیر جمعه به صورتى دیگر خوانده مى شود دانسته اند، نه اینکه مانند نماز صبح و ظهر دو نوع نماز و مربوط به دو وقت باشد، همچنانکه این معنا در کافى و تفسیر عیاشى از زراره از امام باقر (علیه السلام ) آمده و عبارت روایت کافى چنین است :
خداى تعالى فرموده : ( حافظوا على الصلوات و الصلوه الوسطى ) ، و منظور از نماز وسطى نماز ظهر است ، یعنى اولین نمازى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) خواند، که از دو جهت وسطى نامیده شده ، یکى از این جهت که درست در وسط روز خوانده مى شود و دوم اینکه ، بین نماز صبح که اول روز است ، و نماز عصر که اواخر روز است قرار دارد .
آنگاه فرمود: این آیه وقتى نازل شد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در سفر بود و در سفر در رکعت دوم قنوت خواند، و آن دو رکعت را در سفر و حضر ( غیر سفر) به همان حال باقى گذاشت ، و براى شخص مقیم و غیر مسافر دو رکعت دیگر اضافه کرد، و همین دو رکعت اضافى ظهر را در روز جمعه به خاطر دو خطبه اى که در نماز جمعه واجب است ، و نیز براى اینکه باید آن دو خطبه را امام بخواند از نماز ظهر روز جمعه برداشت ، از این جهت کسى که ظهر جمعه ، نماز را بدون جماعت بخواند، باید مانند روزهاى دیگر چهار رکعت بخواند ...
و این روایت بطورى که ملاحظه مى کنید ظهر و جمعه را یک نماز دانسته و حکم مى کند به اینکه هر دو نماز وسطى هستند، ولى بیشتر این روایات سندهایشان از وسط بریده است ، بعضى هم که سندش تمام است متن آن خالى از تشویش واضطراب نیست ، مانند همین روایت کافى که از یک طرف مى گوید در نماز ظهر قنوت خواند، و آن دو رکعت را در سفر و حضر به همان حال گذاشت .
و از طرف دیگر مى گوید: براى شخص مقیم دو رکعت دیگر اضافه کرد، به اینکه حضرى هم مقیم است ، و باید چهار رکعت نماز بخواند، از همه اینها گذشته اصلا انطباق روایات بر آیه شریفه واضح نیست ، و خدا مى داند .
و در تفسیر الدر المنثور است که احمد و ابن منیع و نسائى و ابن جریر و شاشى و ضیاء همگى از طریق زبرقان روایت کرده اند که جمعى از قریش نشسته بودند که زید بن ثابت از کنارشان رد شد، دو جوان را نزدش فرستادند تا از وى معناى صلات وسطى را بپرسند .
زید گفت : نماز ظهر است . دو جوان برگشتند و نزد اسامة بن زید شده و از او پرسیدند،او هم گفت : نماز ظهر است ، چون رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در هجیر مشغول نماز بود و به جز یک صف و دو صف با او نبودند، مردم مشغول گفتگو و معامله شاءن بودند، و به همین جهت این آیه نازل شد که :
( حافظوا على الصلوات و الصلوه الوسطى و قوموا لله قانتین ) ، به دنبال نزول آیه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود مردمى که در هنگام نماز مشغول گفتگو و معامله بودند، یا اینکه از این عمل خود دست بر مى دارند و یا آنکه خانه هایشان را آتش مى زنم .
اقوال مفسرین در تفسیر صلاة وسطى مختلف است#
مولف : این شاءن نزول از زید بن ثابت و غیر از او به طرق دیگرى روایت شده است و خواننده باید توجه داشته باشد که اقوال مفسرین در تفسیر صلات وسطى مختلف است و بیشتر اختلافشان ناشى از اختلافى است که در روایات قوم است ، در نتیجه یکى گفته : نماز صبح است ، و آن را از على (علیه السلام ) و از بعضى صحابه نقل کرده اند، و بعضى گفته اند: نماز ظهر است و آن را از رسول خدا ( صلى الله علیه و آله و سلم ) و از عده اى از صحابه نقل کرده اند جمعى گفته اند: نماز عصر است و آن را باز به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و جمعى از صحابه نسبت داده اند، و سیوطى در الدرالمنثور نزدیک به پنجاه و چند روایت بر طبق این نسبت آورده ، بعضى دیگر گفته اند: نماز مغرب است ، بعضى گفته اند: صلات وسطى در بین همه نمازها نامعلوم است ، همچنانکه شب قدر در بین شب ها نامعلوم است ، و بر طبق گفته خود، روایاتى از صحابه آورده اند، بعضى هم گفته اند : نماز عشاء است ، و بعضى آن را نماز جمعه دانسته اند .
و در مجمع البیان در تفسیر جمله : ( و قوموا لله قانتین ) ، مى گوید: قنوت به معناى دعا کردن در نماز و به حال ایستاده است ، و همین معنا از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) روایت شده است .
مولف : این مطلب از بعضى صحابه نیز نقل شده است .
و در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که در معناى جمله نامبرده فرمود: منظور این است که انسان نسبت به نمازش اهتمام بورزد، و بر اوقات آن محافظت کند، و خلاصه هیچ کار دیگرى ، او را در نماز مشغول نسازد .
روایاتى در ارتباط با آیه#
( فرجالا او رکبانا ... )
و نماز خوف#
مولف : خواننده متوجه است که منافاتى میان این دو روایت نیست .
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) در ذیل جمله : ( فرجالا او رکبانا ... ) روایت کرده که فرمود: این در وقتى است که از درنده یا دزد بترسد، که در حال راه رفتن و دویدن بعد ازتکبیر به جاى رکوع و سجود اشاره مى کند .
و در فقیه از همان جناب روایت آورده که درباره نماز ( زحف ) ( جنگ ) فرمود: عبارت است از تکبیر و تهلیل و تسبیح و دیگر هیچ ، آنگاه این آیه را تلاوت کردند .
و نیز در همان کتاب از همان جناب روایت آورده که فرمود: اگر در سرزمین هولناکى واقع شدى و ترسیدى که دزدى و یا درنده اى به تو حمله ور شود، نماز واجب خود را مى توانى بالاى مرکب بخوانى .
و باز در همان کتاب از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: کسى که از دزدان راه ترس دارد، بر بالاى مرکبش نماز را مى خواند، و براى رکوع و سجده اش اشاره مى کند .
مولف : روایات در این معانى بسیار زیاد است .
و در تفسیر عیاشى از ابى بصیر روایت کرده که گفت : از آن جناب از این کلام خدا پرسیدم که مى فرماید : ( و الّذین یتوفّون منکم و یذرون ازواجا وصیّة لازواجهم متاعا الى الحول غیر اخراج ) ، فرمود: حکم این آیه که مى فرماید: خرجى یک سال همسر را باید وصیت کرد، نسخ شده ، پرسیدم : جریان چگونه بوده است ؟ فرمود: قرار این بود که هرگاه مردى از دنیا رفت نخست از اصل مالش خرجى یک سال همسر و یا همسرانش را جدا بر مى داشتند، و دیگر به ایشان ارث نمى دادند ولى آیه اى که هشت یک مال را براى زن بچه دار و چهار یک مال را براى زنى که شوهرش بچه ندارد، ارث معین کرده این آیه را نسخ کرد، و بعد از آن اگر خرجى زن را بدهند به حساب ارث او مى دهند .
و نیز در همان کتاب از معاویه بن عمار روایت کرده که گفت : از آن جناب از کلام خداى عزوجل پرسیدم که مى فرماید : ( والذین یتوفّون منکم ... ) ، فرمود: این آیه به وسیله آیه تربص چهار ماه و ده روز و نیز به وسیله آیه میراث نسخ شده است .
مترجم : معناى نسخ شدن آن به وسیله آیه میراث روشن شد، و اما نسخ شدنش به وسیله آیه عده وفات براى این است که آیه مورد بحث مشتمل بر دو چیز بود، یکى همان که ، خرجى یک سال را از مال شوهر مى برد، دوم اینکه ، در مدت یک سال از خانه شوهر بیرون نمى رود، و اگر رفت خرجى یک سال را به او نمى دهند، آیه ، عده وفات را مى گوید که زن تنها چهار ماه و ده روز از شوهر کردن خوددارى مى کند .
و درکتاب کافى و تفسیر عیاشى آمده ، که شخصى از امام صادق (علیه السلام ) سؤ ال کرد مردى که زنش را طلاق داده ، آیا باید چیزى از مال به او بدهد؟ فرمود بله ، مگر آن مرد دوست نمى دارد از نیکوکاران باشد، مگر نمى خواهد از پرهیزکاران باشد؟ !.
بحث علمی#
بحث علمى (پیرامون زن ، حقوق و شخصیت و موقعیت اجتماعى او از نظر اسلام و دیگر ملل مذاهب )
از آنجائى که قانونگذار قوانین اسلام ، خداى تعالى است همه مى دانیم که اساس قوانینش (مانند قوانین بشرى ) بر پایه تجارب نیست ، که قانونى را وضع کند و بعد از مدتى به نواقص آن پى برده ناگزیر لغوش کند، بلکه اساس آن مصالح و مفاسد واقعى بشر است ، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است ، لیکن به حکم تعرف الاشیاء باضدادها، ما براى درک ارزش قوانین الهى چه بسا نیازمند باشیم به اینکه در احکام و قوانین و رسوم دائر در میان امتهاى گذشته و حاضر تامل و دقت کنیم .
از سوى دیگر پیرامون سعادت انسانى بحث کنیم ، و به دست آوریم که به راستى سعادت واقعى بشر در چیست ؟، و آنگاه نتیجه این دو بررسى را با یکدیگر تطبیق کنیم تا ارزش قوانین اسلام و مذاهب و مسلک هاى اقوام و ملتهاى دیگر را به دست آوریم ، و روح زنده آن را در بین ارواح آن قوانین متمایز ببینیم ، و اصلا مراجعه به تواریخ ملل و سیر در آنها و بررسى خصائل و مذاهب ملل عصر حاضر براى همین است که به قدر و منزلت اسلام پى ببریم ، نه اینکه احتمال مى دهیم در اقوال گذشته و معاصر، قانون بهتر و کاملترى هست و مى خواهیم به جستجوى آن برخیزیم .
و به همین منظور مساله را از چند نقطه نظر مورد بحث قرار مى دهیم .
1 - اینکه زن در اسلام چه هویتى دارد؟ و هویت زن را با هویت مرد مقایسه کنیم .
2 - زن در نظر اسلام چه ارزش و موقعیتى در اجتماع دارد، تا معلوم کنیم تاءثر زن در زندگى بشریت تا چه حد است ؟ .
3 - اینکه : در اسلام چه حقوق و احکامى براى زن تشریع شده است ؟ .
4 - تشریع آن احکام و قوانین بر چه پایه اى بوده است .
و همانطور که گفتیم براى روشن تر شدن بحث ناگزیریم آنچه را که تاریخ از زندگى زن در قبل از اسلام ضبط کرده پیش بکشیم ، و در آن نظرى بکنیم ، ببینیم اقوام قبل از اسلام و اقوام غیر مسلمان بعد از اسلام تا عصر حاضر چه اقوام متمدن و چه عقب افتاده ، با زن چه معامله اى مى کردند؟ و معلوم است که بررسى تاریخى این مساله بطور کامل از گنجایش این کتاب بیرون است ، ناگزیر شمه اى از تاریخ را از نظر مى گذرانیم و مى گذریم .
زندگى زن در ملت هاى عقب مانده#
زندگى زن در امتها و قبائل وحشى ، از قبیل ساکنین افریقا و استرالیا و جزائر مسکون در اقیانوسیه و امریکاى قدیم و غیر اینها نسبت به زندگى مردان نظیر زندگى حیوانات اهلى بود، آن نظرى که مردان نسبت به حیوانات اهلى داشتند همان نظر را نسبت به زن داشتند، و به زنان با همان دید مى نگریستند .
به این معنا که انسان به خاطر طبع استخدامى که در او هست همانطور که این معنا را حق خود مى شمرد، که مالک گاو و گوسفند و شتر و سایر حیوانات اهلى خود باشد، و در آن حیوانات هر نوع تصرفى که مى خواهد بکند، و در هر حاجتى که برایش پیش مى آید به کار ببندد، از مو و کرک و گوشت و استخوان و خون و پوست و شیر آن استفاده کند، و به همین منظور براى حیوان طویله مى ساخت ، و حفظش مى کرد، و نر و ماده آنها را به هم مى کشانید تا از نتائج آنها هم استفاده کند، بار خود را به پشت آنها مى گذاشت ، و در کار شخم زمین و کوبیدن خرمن و شکار، آنها رابه کار مى گرفت ، و به طرق مختلف براى کارهاى دیگر، که نمى توان شمرد، حیوانات را استخدام مى کرد .
و این حیوانات بى زبان از بهره هاى زندگى و آنچه که دلهایشان آرزو مى کرد از خوردنى و نوشیدنى و مسکن و جفت گیرى و استراحت آن مقدار را دارابودند که مالکش در اختیارش بگذارد، و انسان هم آن مقدار در اختیار حیوانات مى گذاشت که مزاحم و منافى با اغراضش نباشد، او این حیوانات را تسخیر کرد، تا به زندگى او سود رساند، نه اینکه مزاحم زندگى او باشد .
و به همین جهت بسیار مى شد که بهره کشى از آن زبان بسته ها، مستلزم رفتارى مى شد که از نظر خود آن حیوانات بسیار ظالمانه بود، و اگر حیوان زبان مى داشت وخودش ناظر در سرنوشت خود بود فریادش از این زورگوئى هاى عجیب بلند مى شد، چه بسیار حیوانى که بدون داشتن هیچ جرمى مظلوم واقع مى شد، و چه بسیار حیوان ستم کشى که از ظلم صاحبش به استغاثه در مى آمد و امروز هم در مى آید، و کسى نیست که به دادش برسد، و چه بسیار ستمکارى که بدون هیچ مانعى به ظلم خود ادامة مى دهد، چه ب سیار حیواناتى که بدون داشتن هیچگونه استحقاق ، زندگى لذت بخشى دارند، و تنها به خاطر اینکه سگ خوش قواره اى است از کاخ ها و بهترین ماشین ها و بهترین غذاها برخوردار باشند، و فلان اسب فقط به خاطر اینکه نژاد خوبى دارد در ناز و نعمت بسر برده و در مساله تخم گیرى از او استفاده کنند .
و بر عکس چه بسیار حیواناتى که بدون هیچ تقصیرى ، در سخت ترین شرایط زندگى کنند، و مانند الاغ باربر و اسب عصارى ، دائما در زحمت و سختى باشند .
حیوان براى خودش هیچ حقى از حقوق زندگى ندارد، و در سایه حقوقى که صاحبش براى خودش قائل است زندگى مى کند، اگر کسى پاى سگى و یا اسبى را بشکند از این نظر تعقیب نمى شود که چرا حیوان بى زبان را آزردى ، و حق او را پایمال ساختى ؟، بلکه از این نظر تعقیب مى شود که چرا به صاحب حیوان ضرر رساندى ، و حیوان قیمتى او را از قیمت انداختى ، همه اینها براى این است که انسان ، زندگى و هستى حیوانات را دنباله رو زندگى خود و فرع هستى خود مى داند، و ارزش جایگاه آنها را طفیلى ارزش وجودى خود مى شمارد .
در این امت ها و قبائل زندگى زنان نیز در نظر مردان چنین زندگى یى بود، یعنى مردان زندگى زنان را پیرو زندگى خود مى دانستند، و معتقد بودند که زنان براى خاطر مردان خلق شده اند، و بطور اجمال و سربسته و بدون اینکه فکر کنند چه مى گویند، مى گفتند: هستى و وجود زنان و زندگیشان تابع هستى و زندگى مردان است ، و عینا مانند حیوانات هیچ استقلالى در زندگى و هیچ حقى ندارند و زن ، مادام که شوهر نکرده تحت سرپرستى و ولایت پدر است ، و بعد از ازدواج تحت ولایت شوهر است ، آن هم ولایت بدون قید و شرط و بدون حد ومرز .
در این امتها مرد مى توانست زن خود را به هر کس که بخواهد بفروشد، و یا ببخشد و یا او را مانند یک کالا قرض دهد تا از او کام بگیرند، بچه دار شوند، یابه خدمت بگیرند و یا بهره هائى دیگر بکشند، و مرد حق داشت او را تنبیه و مجازات کند، کتک بزند، زندان کند، و حتى به قتل برساند، و یا او را گرسنه و تشنه رها کند، حال او بمیرد یا زنده بماند، و نیز حق داشت او را مخصوصا در مواقع قحطى و یا جشن ها مانند گوسفند چاق بکشد، و گوشتش را بخورد، و آنچه را که از مال مربوط به زن بود، مال خودش مى دانست ، حق زن را هم ، حق خود مى شمرد، مخصوصا از جهت دادوستد و سایر معاملاتى که پیش مى آمد خود را صاحب اختیار مى دانست .
و بر زن لازم بود که از مرد (پدرش باشد یا شوهرش ) در آنچه امر و دستور مى دادند کورکورانه اطاعت کند، چه بخواهد و چه نخواهد و باز به عهده زن بود که امور خانه و اولاد و تمامى مایحتاج زندگى مرد را در خانه فراهم نماید، و باز به عهده او بود که حتى سخت ترین کارها را تحمل کند، بارهاى سنگین را به دوش بکشد، گل کارى و امثال این کارها را بکند، و در قسمت حرفه و صنعت پست ترین حرفه را بپذیرد .
و این رفتار عجیب ، در بین بعضى از قبائل به حدى رسیده بود که وقتى یک زن حامله بچه خود را به دنیا مى آورد بلافاصله باید دامن به کمر بزند و به کارهاى خانه بپردازد. در حالیکه شوهرش با نداشتن هیچ کسالتى خودرا به بیمارى بزند، و در رختخواب بخوابد و زن بدبختش به پرستارى او بپردازد،اینها کلیاتى بود از حقوقى که زن در جامعه عقب مانده داشت ، و از بهره هائى که از زندگى اش مى برد، که البته اهل هر قرن از قرنها بربریت و وحشیگرى و خصلت ها وخصوصیتهاى مخصوص به خود داشته ، سنت ها و آداب قومى با اختلاف عادات موروثیشان و اختلاف مناطق زندگى و جوى که بر آن زندگى احاطه داشت ، مختلف مى شد که هرکس به کتب تاءلیف شده در این باب مراجعه کند، از آن عادات و رسوم آگاه مى شود .
زندگى زن در امتهاى پیشرفته قبل از اسلام#
منظور ما از امتهاى متمدن و پیشرفته آن روز، آن امت هائى است که تحت رسوم ملى و عادات محفوظ و موروثى زندگى مى کرده اند بدون اینکه رسوم و عاداتشان مستند به کتابى یا مجلس قانونى باشد، مانند مردم چین و هند و مصر قدیم و ایران و نظائر اینها .
آنچه در این باب در بین تمامى این امتها مشترک بوده ، این بود که زن در نظر این اقوام هیچگونه استقلال و حریت و آزادى نداشته ، نه در اراده اش و نه در اعمالش ، بلکه در همه شؤ ون زندگى اش تحت قیمومت و سرپرستى و ولایت بوده ، هیچ کارى را از پیش خود منجز و قطعى نمى کرده ، و حق مداخله در هیچ شانى از شؤ ون اجتماعى را نداشته است (نه در حکومت ، نه درقضاوت ، و نه در هیچ شانى دیگر ).
حال ببینیم با نداشتن هیچ حقى از حقوق ، چه وظائفى به عهده داشته است ؟ اولا تمامى آن وظائفى که به عهده مرد بوده به عهده او نیز بوده است ، حتى کسب کردن و زراعت و هیزم شکنى و غیر آن ، و ثانیا علاوه بر آن کارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده ، و نیز موظف بود که از مرد در آنچه مى گوید و مى خواهد اطاعت کند. البته زن در اینگونه اقوام ، زندگى مرفه ترى نسبت به اقوام غیر متمدن داشته است ، چون اینان دیگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمى دادند زنى را بکشند، و گوشتشان را بخورند، و بطور کلى از مالکیت محرومشان نمى دانستند، بلکه زن فى الجمله مى توانست مالک باشد، مثلا ارث ببرد، و اختیار ازدواج داشته باشد، گو اینکه ملکیت واختیاراتش در اینگونه موارد هم ، به استقلال خود او نبود .
در این جوامع مرد مى توانست زنان متعدد بگیرد، بدون اینکه حد معینى داشته باشد، و مى توانست هر یک از آنان را که دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش مى توانست بدون فاصله ، زن بگیرد، ولى زن بعد از مرگ شوهرش نمى توانست شوهر کند، و از معاشرت با دیگران در خارج منزل ، غالبا ممنوع بود .
و براى هر یک از این امت ها بر حسب اقتضاى مناطق و اوضاع خاص به خود، احکام و رسوم خاصى بود، مثلا امتیاز طبقاتى که در ایران وجود داشت چه بسا باعث مى شد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملک و حکومت و حتى رسیدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و یابتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج کنند، ولى دیگران که در طبقه پائین اجتماع بودند چنین حقى را نداشته باشند .
و مثلا در چین از آنجا که ازدواج نوعى خودفروشى و مملوکیت بود، و زن در این معامله خود را یکباره مى فروخت ، قهرا دیگر معقول نبود که اختیارات یک زن ایرانى را داشته باشد، و همینطور هم بود یک زن چینى از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت که با مردان و حتى با پسران خود سر یک سفره بنشیند، و مردان مى توانستند دو نفرى و یا چند نفرى یک زن بگیرند، و در بهره گیرى از او، و استفاده از کار او با هم شریک باشند، آن وقت اگر بچه دار مى شد غالبا فرزند از آن مردى بود که کودک به او بیشتر شباهت داشت .
و مثلا در هند، از آنجائى که معتقد بودند زن پیر و مرد و مانند یکى از اعضاى بدن او است دیگر معقول نبود که بعد از شوهر، ازدواج براى او حلال و مشروع باشد، بلکه تا ابد باید بى شوهر زندگى کند و بلکه اصلا نباید زنده بماند، چون گفتیم زن را به منزله عضوى از شوهر مى دانستند، و در نتیجه همانطور که بر حسب رسوم خود مردگان را مى سوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مرده اش آتش مى زدند، و یا اگر زمانى زنده مى ماندند، در کمال ذلت و خوارى زندگى مى کردند .
زنان هند قدیم در اى ام حیض ، نجس و پلید بودند، و دورى کردن از آنان لازم بود، و حتى لباسهایشان وهر چیزى که با دست یا جاى دیگر بدنشان تماس مى گرفت ، نجس و خبیث بود .
و مى توان وضع زنان در این امتها را اینطور خلاصه کرد که : نه انسان بودند و نه حیوان ،بلکه برزخى بین این دو موجود به حساب مى آمدند، به این معنا که از زن ، به عنوا ن یک انسان متوسط و ضعیف استفاده مى کردند، انسانى که هیچگونه حقى ندارد، مگر اینکه به انسانهاى دیگر در امور زندگى کمک کند، مثل فرزند صغیر که حد وسطى است بین حیوان و انسان کامل ، به سایر انسانها کمک مى کند، اما خودش مستقلا حقى ندارد، و تحت سرپرستى و ولایت پدر یا سایر اولیاى خویش است ، بله بین فرزند صغیرو زن ، این فرق بود که فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستى خارج مى شد، ولى زن تا ابد تحت سرپرستى دیگران بود .
موقعیت زن در بین کلدانیان ، آشوریان ، رومیان و یونانیان قدیم#
امت هائى که تاکنون نام بردیم ، امت هایى بودند که بیشتر آداب و رسوم شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهرا به هیچ کتاب و قانونى تکیه نداشت ، در این میان امت هائى از قبیل کلدانیان و رومیان و یونانیان هستند که تحت سیطره قانون و یا کتاب هستند .
اما کلده و آشور، که قوانین ( حامورابى ) در آن حکومت مى کرد، به حکم آن قوانین ، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مى دانستند. و نیز به حکم آن شریعت ، زن نه در اراده اش استقلال داشت و نه در عمل ، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمى کرد و یا عملى را مستقلا انجام مى داد، مرد مى توانست او را از خانه بیرون کرده ، و یا زنى دیگر بگیرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله یک برده را بکند، و اگر در تدبیر امور خانه اشتباهى مى نمود مثلا اسراف مى کرد، شوهر مى توانست شکایتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنکه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق کند .
و اما روم ، که از قدیمى ترین امتهائى است که قوانین مدنى وضع کرده است ، اولین بارى که دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از میلاد بود که به تدریج ، در صدد تکمیل آن برآمد، و این قانون ، نوعى استقلال به خانه داده ، که در آن چهار دیوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است ، و این سرپرست یا شوهر است و یا پدر فرزندان که نوعى ربوبیت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه باید او را بپرستند، همانطور که خود او در کودکى پدران گذشته خود را که قبل از او تاسیس خانواده کردند مى پرستید، و این سرپرست اختیار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه که مى خواهد و به آن امر مى کند نسبت به اهل خانه اش یعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است ، حتى اگر صلاح بداند که فلان زن و یا فلان فرزند باید کشته شود، باید بدون چون و چرا اطاعتش مى کردند، و کسى نبود که با وى مخالفت کند .
و زنان خانه یعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اینکه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتیجه به شکایت آنها گوش نمى دادند، و هیچ معامله اى از ایشان معتبر و نافذ نمى شد، و مداخله در امور اجتماعى به هیچ وجه از آنان صحیح نبود، ولى مردان خانه ، یعنى اولاد ذکور و برادران سرپرست و حتى پسر خوانده ها (چون در آن روزها پسرخواندگى در میان رومیان و همچنین یونانیان و ایرانیان و اعراب معمول بوده ) مى توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره کنند .
زنان در روم قدیم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشکیل مى دادند، زنان تابع خانواده بودند، درنتیجه قرابت اجتماعى رسمى که مؤ ثر در مساله توارث و امثال آنست ، مختص در بین مردان بود (مردان بودند که از یکدیگر ارث مى بردند، و یا مثلا شجره دودمانشان به وسیله ایشان حفظ مى شد) و اما زنان نه در بین خود خویشاوندى (خواهرى و دختر عموئى و غیره ) داشتند، و نه در بین خود و مردان ، حتى بین زن و شوهر خویشاوندى نبود، بین پسر با مادرش و بین خواهر و برادرش و بین دختر و پدرش ارتباط خویشاوندى که باعث توارث شود نبود .
بلکه تنها قرابت طبیعى (که باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت ، و بسا مى شد که همین نبودن قرابت رسمى مجوز آن مى شد که با محارم یکدیگر ازدواج کنند، و سرپرست خانه ، که ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج کند، چون ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختیارى در او داشت .
و سخن کوتاه اینکه در اجتماع خانواده ، وجود زن در نظر رومیان وجودى طفیلى ، و زندگیش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و اراده اش به دست سرپرست خانه بود، که یا پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و یا همسرش اگر در خانه کسى به نام همسر باشد، و یا مردى دیگر غیر آن دو، و سرپرست خانه هر کارى مى خواست با او مى کرد، و هر حکمى که دلش مى خواست مى راند .
چه بسا مى شد که او را مى فروخت ، و یا به دیگران مى بخشید، و یا براى کام گیرى به دیگران قرض مى داد، و چه بسا به جاى حقى که باید بپردازد (مثلا قرض یا مالیات ) خواهر یا دخترش را در اختیار صاحب حق مى گذاشت ، و چه بسا او را با کتک و حتى کشتن مجازات مى کرد، تدبیر مال زنان نیز بدست مردان بود، هر چند که آن مال مهریه اى باشد که با ازدواج بدست آورده ، و یا با اذن ولى خود کسب کرده باشد، ارث را که گفتیم نداشت و از آن محروم بود، و اختیار ازدواج کردن دختر و زن به دست پدر و یا یکى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم که به دست شوهر بود و... آرى این بود وضع زن در روم .
و اما یونان ، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبیت و سر پرستى خانواده ، نزدیک همان وضع روم بود .
یعنى قوام و رکن اجتماع مدنى و همچنین اجتماع خانوادگى نزد آنان ، مردان بودند، و زنان تابع و طفیلى مردان به حساب مى آمدند، و به همین جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت ، بلکه تحت ولایت و سرپرستى مرد بود .
لیکن همه این اقوام ، در حقیقت قوانین خود را، خودشان نقض کردند، براى این که اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، باید همه جا قائل نباشند، یعنى همانطورى که یک کودک نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش ، باید در مورد زنان نیز ا ینطور حکم مى کردند که اگر در اراده و اعمالشان آنجا که مثلا مى خواهند چیزى بخرند ویا بفروشند مستقل نیستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، یعنى اگر کار خلافى کردند، نباید خودشان جریمه شوند، و یا شکنجه گردند، بلکه باید ولى و سرپرستشان جریمه بپردازد .
ولى همانطور که گفتیم ، این اقوام ، طفیلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حکم مى کردند، اگر کار نیکى مى کردند پاداش آنها به کیسه سرپرست آنها مى رفت و اما اگر کار بدى مى کردند، خودشان شکنجه مى شدند .
و این خود عینا یکى از شواهد و بلکه از دلایلى است که دلالت مى کند بر اینکه در تمامى این قوانین زن را به این نظر که موجودى است ضعیف و جزئى است از اجتماع ، اما جزئى ناتوان و محتاج به قیم ، مورد توجه قرار ندادند، بلکه به این دید به او نگاه کرده اند که موجودى است مضر، و مانند میکروبى است که مزاج اجتماع را تباه مى کند، و صحت آن را سلب مى نماید، چیزى که هست مى دیدند که اجتماع حاجت حیاتى و ضرورى به این میکروب دارد، زیرا اگر زن نباشد نسل بشر باقى نمى ماند، لذا مى گفتند: چاره اى نیست جز اینکه باید به شاءن وى اعتنا کنیم و وبال امر او را به عهده بگیریم .
پس اگر جرمى و خیانتى کرد باید خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر کار نیکى کرد و سودى رسانید مردان از آن بهره مند شوند، و براى ایمنى از شرش نباید هیچگاه آزادش گذاشت ، که هر کارى خواست بکند، عینا مانند یک دشمن نیرومندى که در جنگ شکست خورده باشد و او را اسیر گرفته باشند، مادام که زنده است باید مقهور و زیر دست باشد، اگر کار بدى کند شکنجه مى شود، و اگر کار نیکى کند تشکر و تقدیر از او به عمل نمى آید .
و همینکه دیدید مى گفتند که قوام اجتماع به وجود مردان است ، باعث شد که معتقد شوند به اینکه اولاد حقیقى انسان ، فرزندان پسر مى باشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است ، (و اگر کسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقیقت بلا عقب و اجاق کور است )، و همین اعتقاد منشا پیدایش عمل تبنى (فرزندگیرى ) شد، یعنى باعث آن شد که اشخاص بى پسر، پسر دیگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود کنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اینکه مى گفتند خانه اى که در آن فرزند پسر نیست محکوم به ویرانى و نسل صاحب خانه محکوم به انقراض است ، لذا ناچار مى شدند بچه هاى پسر دیگران را فرزند خود بخوانند، تا به خیال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اینکه مى دانستند این فرزند خوانده ، فرزند دیگران است و از نسل دیگران آمده ، مع ذلک فرزند قانونى خود به حساب مى آوردند، و به او ارث مى دادند و از او ارث مى بردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مى کردند .
و وقتى مردى از این اقوام یقین مى کرد که عقیم است و هرگز بچه دار نمى شود، دست به دامن یکى از نزدیکان خود از قبیل : برادر و برادر زاده مى شد، و او رابه بستر همسر خود مى برد تا با او جماع کند، و از این جماع فرزندى حاصل شده ، واو آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند .
مساله ازدواج و طلاق نیز در یونان و روم نزدیک به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در یونان اگر زن از یکى بیشتر مى شد یکى از آن زنان ، زن قانونى و رسمى بود و بقیه غیر رسمى .
وضع زن در عرب و محیط زندگى عرب#
( آن محیطى که قرآن در آن نازل شد )
عرب از همان زمانهاى قدیم در شبه جزیره عربستان زندگى مى کرد، سرزمینى بى آب و علف و خشک و سوزان ، و بیشتر سکنه این سرزمین ، از قبائل صحرانشین و دور از تمدن بودند، و زندگیشان با غارت و شبیخون ، اداره مى شد، عرب از یک سو، یعنى از طرف شمال شرقى به ایران و از طرف شمال به روم واز ناحیه جنوب به شهرهاى حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همین جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، که در بین آن رسوم ، احیانا اثرى از عادات روم و ایران و هند و مصر قدیم هم دیده مى شد .
عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى ، بله حرمتى که قائل بود براى بیت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمى بردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معین ، جائز بود، همچنانکه در یهود نیز چنین است ، و همچنین در مساله طلاق براى زن اختیارى قائل نبود، و دختران را زنده به گور مى کرد، اولین قبیله اى که دست به چنین جنایتى زد، قبیله بنوتمیم بود، و به خاطر پیشامدى بود که در آن قبیله رخ داد، و آن این بود که با نعمان بن منذر جنگ کردند، و عده اى از دخترانشان اسیر شدند که داستانشان معروف است ، و از شدت خشم تصمیم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن کنند و این رسم ناپسند به تدریج در قبائل دیگر عرب نیز معمول گردید، و عرب هرگاه دخترى برایش متولد مى شد به فال بد گرفته و داشتن چنین فرزندى را ننگ مى دانست بطورى که قرآن مى فرماید :
( یتوارى من القوم من سوء ما بشّربه ) ، یعنى پدر دختر از شنیدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان مى کرد و بر عکس هر چه بیشتر داراى پسر مى شد (هر چند پسر خوانده ) خوشحال تر مى گردید، و حتى بچه زن شوهردارى را که با او زنا کرده بود، به خود ملحق مى کرد و چه بسا اتفاق مى افتاد که سران قوم و زورمندان ، بر سر یک پسرى که با مادرش زنا کرده بودند نزاع مى کردند، و هر یک آن پسر را براى خود ادعا مى نمودند .
البته از بعضى خانواده هاى عرب این رفتار هم سرزده ، که به زنان و مخصوصا دختران خود در امر ازدواج استقلال داده ، و رعایت رضایت و انتخاب خود او را کرده باشند، که این رفتار از عرب ، شبیه همان عادتى است که گفتیم در اشراف ایرانیان معمول بود، و خود یکى از آثار امتیاز طبقاتى در جامعه است .
و به هر حال رفتارى که عرب با زنان داشت ، ترکیبى بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش ، ندادن استقلال به زنان در حقوق ، و شرکت ندادن آنان در امور اجتماعى از قبیل حکومت و جنگ و مساله ازدواج و اختیار دادن امر ازدواج به زنان اشراف را از ایران و روم گرفته بودند، و کشتن آنان و زنده به گور کردن و شکنجه دادن را از اقوام بربرى و وحشى اقتباس کرده بودند، پس محرومیت زنان عرب از مزایاى زندگى مستند به تقدیس و پرستش رئیس خانه نبود، بلکه از باب غلبه قوى و استخدام ضعیف بود .
و اما مساله ( پرستش ) در بین عرب اینچنین بود که همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان ) بت مى پرستیدند، و عقائدى که درباره بت داشتند شبیه همان عقائدى است که صابئین در باره ستاره و ارباب انواع داشتند، چیزى که هست بت هاى عرب بر حسب اختلافى که قبائل در هواها و خواسته ها داشتند مختلف مى شد، ستارگان و ملائکه (که به زعم ایشان دختران خدا هستند) را مى پرستیدند و از ملائکه و ستاره صورت هایى در ذهن ترسیم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمه هائى مى ساختند، که یا از سنگ بود و یا از چوب ، و هواها و افکار مختلفشان به آنجا رسید که قبیله بنى حنیفه بطورى که از ایشان نقل شده بتى از ( خرما ) ، ( کشک ) ، ( روغن ) ، ( آرد ) و... درست کرده و سالها آن را مى پرستیدند و آنگاه دچار قحطى شده و خداى خود را خوردند!. شاعرى در این زمینه چنین گفت :
اکلت حنیفة ربها---- زمن التقحم و المجاعة
لم یحذروا من ربهم ---- سوء العواقب و التباعة
قبیله بنى حنیفه در قحطى و از گرسنگى پروردگار خود را خوردند ونه از پروردگار خود حذر کردند، و نه از سوء عاقبت این کار پروا نمودند !!
و بسا مى شد که مدتى سنگى را مى پرستیدند، اما آنگاه که به سنگ زیبائى مى رسیدند سنگ اول را دور انداخته و دومى را براى خدائى بر مى گزیدند، و اگر چیزى پیدا نمى کردند براى پرستش مقدارى خاک جمع نموده و گوسفند شیردهى مى آوردند و شیرش را روى آن خاک مى دوشیدند، و از آن گل بتى مى ساختند و بلا فاصله به دور همان بت ، طواف مى کردند !
و زنان محرومیت و تیره بختى هائى که در این جوامع داشتند در دل و فکر آنان ضعفى ایجاد کرد، و این ضعف فکرى اوهام و خرافات عجیب و غریبى در مورد حوادث و وقایع مختلف در آنان پدید آورد، که کتب تاریخى این خرافات و اوهام را ضبط کرده است .
و این بود خلاصه اى از احوال زن در مجتمع انسانى در ادوار مختلف قبل از اسلام ، و در عصر ظهور اسلام .
نتایجى که از آنچه گفته شد به دست مى آید#
همانطور که در اول بحث وعده داده بودیم ، تمامى سعى خود را در اختصار گوئى بکار بردیم ، و از همه آنچه که گفتیم ، چند نتیجه به دست مى آید :
اول اینکه : بشر در آن دوران درباره زن دو طرز تفکر داشت ، یکى اینکه زن را انسانى در سطح حیوانات بى زبان مى دانست ، و دیگر اینکه او را انسانى پست و ضعیف در انسانیت مى پنداشت ، انسانى که مردان ، یعنى انسان هاى کامل در صورت آزادى او از شر و فسادش ایمن نیستند، و به همین جهت باید همیشه در قید تبعیت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند که زنان آزادى و حریتى در زندگى خود کسب کنند، نظریه اول با سیره اقوام وحشى و نظریه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسب تر است .
دوم اینکه : بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعى نیز دو نوع طرز تفکر داشت ، بعضى از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانى مى دانستند، و معتقد بودند زن جزء این هیکل ترکیب یافته از افراد نیست ، بلکه از شرایط زندگى او است ، شرایطى که بشر بى نیاز از آن نمى باشد، مانند خانه که از داشتن و پناه بردن در آن چاره اى ندارد، و بعضى دیگر معتقد بودند زن مانند اسیرى است که به بردگى گرفته مى شود، و از پیروان اجتماع غالب است ، و اجتماعى که او را اسیر کرده ، از نیروى کار اومى کند، و از ضربه زدنش هم جلوگیرى مى نماید .
سوم اینکه : محرومیت زن در این جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامى حقوقى که ممکن بود از آن بهره مند شود، محروم مى دانستند، مگر به آن مقدارى که بهره مندى زن در حقیقت به سود مردان بود، که قیم زنان بودند .
چهارم اینکه : اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعیف و به عبارت دیگر هر معامله اى که با زنان مى کردند بر اساس قریحه استخدام و بهره کشى بود، این روش امت هاى غیر متمدن بود، و اما امت هاى متمدن علاوه بر آنچه که گفته شد این طرز تفکر را هم داشتند که زن انسانى است ضعیف الخلقه ، که توانائى آن را ندارد که در امور خود مستقل باشد، و نیز موجودى است خطرناک که بشر از شر و فساد او ایمن نیست و چه بسا که این طرز تفکرها در اثر اختلاط امت ها و زمان ها در یکدیگر اثر گذاشته باشند .
اسلام چه تحولى در امر زن پدید آورد؟#
سراسر دنیا عقائدى را که شرح دادیم ، همچنان درباره زن داشت ، و رفتارهائى که گفتیم معمول مى داشت ، و زن را در شکنجه گاه ذلت و پستى زندانى کرده بود، بطورى که ضعف و ذلت ، یک طبیعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با این طبیعت مى روئید، و با این طبیعت به دنیا مى آمد و مى مرد، و کلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان ، بلکه در نظر خود زنان نیز مثل واژه هاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اینکه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و این خود امرى عجیب است ، که چگونه در اثر تلقین و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معکوس مى گردد، و تو خواننده عزیز اگر به فرهنگ محلى امت ها مراجعه کنى ، هیچ امتى را نخواهى یافت ، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن که مثل هائى سارى و جارى درباره ضعف زنان و خوارى آنان ، در آن فره نگ وجود نداشته باشد، بلکه به هر یک از این فرهنگ ها مراجعه کنى ، خواهى دید که با همه اختلافاتى که در اصل زبان و سیاق ها و لحن هاى آن هست ، انواعى از استفاده و کنایه و تشبیه مربوط به کلمه زن خواهى یافت ، و خواهى دید که مرد ترسو و یا ضعیف و یا بى عرضه و یا خوارى طلب و یا ذلت پذیر و یا تن به ذلت ده را زن مى نامند، مثل این شعر عرب که مى گوید :
و ما ادرى و لیت اخال ادرى ----اقوم آل حصن ام نساء
نمى دانم و ایکاش مى دانستم که آل حصن مردانند و یا زنان ، و صدها هزار از اینگونه مثلهاى شعرى و نثرى رادر هر لغتى خواهى یافت .
و این به تنهائى براى اهل تحقیق کافى است که بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفکرى درباره زن داشته است ، و دیگر حاجت ندارد به اینکه سیره نویسان و کتب تاریخى فصل جداگانه و یا کتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اینکه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مى کند .
و در هیچ تاریخ و نوشته اى قدیمى چیزى که حکایت از احترام و اعتنا بشان زن کند، نخواهى یافت ،مگر مختصرى در تورات و در وصایاى عیسى بن مریم ( علیهماالسلام ) که باید به زنان مهربانى کرد و تسهیلاتى براى آنان فراهم نمود .
و اما اسلام یعنى آن دینى که قرآن براى تاءسیس آن نازل گردیده ، در حق زن نظریه اى ابداع کرده که از روزى که جنس بشر پا به عرضه دنیا گذاشت تا آن روز چنین طرز تفکرى در مورد زن نداشت ، اسلام در این نظریه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آنطور که هست و بر آن اساسى که آفریده شده ، به جهان معرفى کرد، اساسى که به دست بشر منهدم شده و آثارش نیز محو گشته بود .
اسلام عقائد و آرائى که مردم درباره زن داشتند و رفتارى که عملا با زن مى کردند را بى اعتبار نموده و خط بطلان برآنها کشید .
هویت زن در اسلام
و اما هویت زن در اسلام : اسلام بیان مى کند که زن نیز مانند مرد انسان است ، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان که در ماده و عنصر پیدایش او دو نفر انسان نر و ماده شرکت و دخالت داشته اند، و هیچ یک از این دو نفر بر دیگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، همچنانکه کتاب آسمانى خود مى فرماید : ( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى ، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان اکرمکم عند اللّه اتقیکم ) .
بطورى که ملاحظه مى کنید قرآن کریم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تاءلیف یافته از دو نفر انسان نر و ماده مى داند، که هر دو بطور متساوى ماده وجود و تکون او هستند، و انسان پدید آمده (چه مرد باشد و چه زن ) مجموع ماده اى است که از آن دو فرد گرفته شده است .
قرآن کریم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود : ( و انما امهات الناس اوعیة ) ، و مانند آن دیگرى نفرمود :
بنونا بنوا ابناءنا و بناتنا---- بنوهن ابناء الرجال الاباعد
بلکه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تاءلیف یافته از زن و مرد معرفى کرد، در نتیجه تمامى افراد بشرامثال یکدیگرند، و بیانى تمام تر و رساتر از این بیان نیست ، و بعد از بیان این عدم تفاوت ، تنها ملاک برترى را تقوا قرار داد .
از نظر اسلام مرد و زن از نظر خلقت برابرند#
و نیز در جاى دیگر فرمود : ( انى لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثى ، بعضکم من بعض ) ، در این آیه تصریح فرموده که کوشش و عمل هیچکس نزد خدا ضایع نمى شود، و این معنا را تعلیل کرده به اینکه چون بعضى از بعض دیگر هستید،
و صریحا نتیجه آیه قبلى که مى فرمود : ( انا خلقناکم من ذکر و انثى ... ) را بیان مى کند، و آن این است که مرد و زن هر دو از یک نوع هستند، و هیچ فرقى در اصل خلقت و بنیاد وجود ندارند .
آنگاه همین معنا را هم توضیح مى دهد به اینکه عمل هیچ یک از این دو صنف نزد خدا ضایع و باطل نمى شود، و عمل کسى به دیگرى عاید نمى گردد، مگر اینکه خود شخص عمل خود را باطل کند. و به بانگ بلند اعلام مى دارد : ( کل نفس بما کسبت رهینه ) ، نه مثل مردم قبل از اسلام که مى گفتند : ( گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نیک شاءن و منافع وجودشان مال مردان است ! ) و ما انشاء اللّه به زودى توضیح بیشترى در این باره خواهیم داد .
ملاک برترى از نظر اسلام تقوى و پرهیزگارى است#
پس وقتى به حکم این آیات ، عمل هر یک از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش ) به حساب خود او نوشته مى شود، و هیچ مزیتى جز با تقوا براى کسى نیست ، و با در نظر داشتن اینکه یکى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ایمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محکم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم ) است ، پس یک زنى که درجه اى از درجات بالاى ایمان را دارد، و یا سرشار از علم است ، و یا عقلى پخته و وزین دارد، و یا سهم بیشترى از فضائل اخلاقى را دارا مى باشد، چنین زنى در اسلام ذاتا گرامى تر و از حیث درجه بلندتر از مردى است که هم طراز او نیست ، حال آن مرد هر که مى خواهد باشد، پس هیچ کرامت و مزیتى نیست ، مگر تنها به تقوا و فضیلت .
و در معناى آیه قبلى بلکه روشن تر از آن آیه زیراست ، که مى فرماید : ( من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤ من فلنحیینه حیوة طیبة ، و لنجزینهم اجره باحسن ما کانوا یعملون ) .
و نیز آیه زیر است که مى فرماید : ( ومن عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤ من فاولئک یدخلون الجنه ، یرزقون فیها بغیرحساب ) .
و نیز آیه زیر است که مى فرماید : ( و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثى و هو مؤ من فاولئک یدخلون الجنة ، و لا یظلمون نقیرا )
نکوهش عرب جاهلیت در قرآن به جهت بى اعتنایى به امر زنان#
علاوه بر این آیات که صریحا تساوى بین زن و مرد را اعلام مى کند، آیات دیگرى هست که صریحا بى اعتنائى به امر زنان را نکوهش نموده ، از آن جمله مى فرماید : ( و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو کظیم ، یتوارى من القوم من سوء ما بشر به ، ایمسکه على هون ام یدسه فى التراب ، الا ساء ما یحکمون ) .
و اینکه مى فرماید خود را از شرمسارى از مردم پنهان مى کند، براى این است که ولادت دختر را براى پدر ننگ مى دانستند، و منشا عمده این طرز تفکر این بود که مردان در چنین مواقعى تصور مى کردند که این دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازیچه جوانان قرار خواهد گرفت ، و این خود نوعى غلبه مرد بر زن است ، آن هم در یک امر جنسى که به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است ، در نتیجه ، ننگ زبان زد شدنش به ریش پدر و خاندان او مى چسبد .
همین طرز تفکر، عرب جاهلیت را واداشت تا دختران بى گناه خود را زنده زنده دفن کنند. سبب دیگر قضیه را که علت اولى این انحراف فکرى بود در گذشته خواندید، و خداى تعالى در نکوهش از این عمل نکوهیده ،کرده و فرمود : ( واذا المووده سئلت ، باى ذنب قتلت ) .
از بقایاى اینگونه خرافات بعداز ظهور اسلام نیز در بین مسلمانان ماند، و نسل به نسل از یکدیگر ارث بردند، وتاکنون نتوانسته اند لکه ننگ این خرافات را از صفحه دل بشویند، به شهادت اینکه مى بینیم اگر زن و مردى با یکدیگر زنا کنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مى ماند، هر چند که توبه هم کرده باشد، ولى دامن مرد ننگین نمى شود، هر چند که توبه هم نکرده باشد، با این که اسلام این عمل نکوهیده را هم براى زن ننگ مى داند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مى داند و هم این را، هم به او صد تازیانه مى زند و هم به این .
و اما وزن و موقعیت اجتماعى زن در اسلام#
اسلام بین زن و مرد از نظر تدبیر شؤ ون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در این تدبیر، تساوى برقرار کرده ، علتش هم این است که همانطور که مرد مى خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و سایر حوائجى که در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نیز همینطور است ، و لذا قرآن کریم مى فرماید : ( بعضکم من بعض ) .
پس همانطور که مرد مى تواند خودش در سرنوشت خویش تصمیم بگیرد و خودش مستقلا عمل کند و نتیجه عمل خود را مالک شود، همچنین زن چنین حقى را دارد بدون هیچ تفاوت : ( لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت ) . پس زن و مرد در آنچه که اسلام آن را حق مى داند برابرند، و به حکم آیه : ( و یحق اللّه الحق ) ، چیزى که هست خداى تعالى در آفرینش زن دو خصلت قرار داده که به آن دو خصلت ، زن از مرد امتیاز پیدامى کند .
دو خصلت ویژه در آفرینش زن#
اول اینکه : زن را در مثل به منزله کشتزارى براى تکون و پیدایش نوع بشر قرار داده ، تا نوع بشر در داخل این صدف تکون یافته و نمو کند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همین جهت که او کشتزار است مانند کشتزارهاى دیگر احکامى مخصوص به خود دارد و با همان احکام از مرد ممتاز مى شود .
دوم اینکه : از آنجا که باید این موجود، جنس مخالف خود یعنى مرد را مجذوب خود کند، و مرد براى این که نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت هاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرینش ، خلقت زن را لطیف قرار داد، و براى اینکه زن مشقت بچه دارى و رنج اداره منزل را تحمل کند، شعور و احساس او را لطیف و رقیق کرد، و همین دو خصوصیت ، که یکى در جسم او است و دیگرى در روح او، تاءثیرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد .
این بود مقام و موقعیت اجتماعى زن ، و با این بیان موقعیت اجتماعى مرد نیز معلوم مى شود و نیز پیچیدگى و اشکالى که در احکام مشترک بین آن دو و احکام مخصوص به هر یک از آن دو، در اسلام هست حل مى گردد، همچنانکه قرآن کریم مى فرماید : ( و لا تتمنوا ما فضل اللّه به بعضکم على بعض ، للرجال نصیب مما اکتسبوا، و للنساء نصیب مما اکتسبن ، و اسئلوا اللّه من فضله ، ان اللّه کان بکل شى ء علیما )
و منظورش از این گفتار آنست که اعمالى که هر یک از زن و مرد به اجتماع خود هدیه مى دهد باعث آن مى شود که به فضلى از خدا اختصاص یابد، بعضى از فضل هاى خداى تعالى فضل اختصاصى به یکى از این دو طائفه است ، بعضى مختص به مردان و بعضى دیگر مختص به زنان است .
مثلا مرد را از این نظر بر زن فضیلت و برترى داده که سهم ارث او دو برابر زن است ، و زن را از این نظر بر مرد فضیلت داده که خرج خانه را از گردن زن ساقط کرده است ، پس نه مرد باید آرزو کند که اى کاش خرج خانه به عهده ام نبود، و نه زن آرزو کند که اى کاش سهم ارث من برابر برادرم بود، ب عضى دیگر برترى را مربوط به عمل عامل کرده ، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلکه هر کس فلان قسم اعمال را کرد، به آن فضیلت ها مى رسد (چه مرد و چه زن ) و هرکس نکرد نمى رسد (باز چه مرد و چه زن ) و کسى نمى تواند آرزو کند که اى کاش من هم فلان برترى را مى داشتم ، مانند فضیلت ایمان و علم و عقل و سائر فضائلى که دین آن را فضیلت مى داند .
این قسم فضیلت فضلى است از خدا که به هر کس بخواهد مى دهد، و لذا در آخر آیه مى فرماید : ( و اسئلوا اللّه من فضله ) ، دلیل بر آنچه ذکر کردیم آیه شریفه : ( الرجال قوامون ... ) است ، به آن بیانى که به زودى خواهد آمد .
احکام مختص و احکام مشترک زن و مرد در اسلام#
و اما احکام مشترک بین زن و مرد و احکامى که مختص به هر یک از این دو طائفه است :
در اسلام زن در تمامى احکام عبادى و حقوق اجتماعى شریک مرد است ، او نیز مانند مردان مى تواند مستقل باشد،
و هیچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در کسب و انجام معاملات ، و نه در تعلیم و تعلم ، و نه در به دست آوردن حقى که از او سلب شده ، و نه در دفاع از حق خود و نه احکامى دیگر) مگر تنها در مواردى که طبیعت خود زن اقتضا دارد که با مرد فرق داشته باشد. و عمده آن موارد مساله عهده دارى حکومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (واما از صرف حضور در جهاد و کمک کردن به مردان در امورى چون مداواى آسیب دیدگان محروم نیست ) و نیز مساءله ارث است که نصف سهم مردان ارث مى برد، و یکى دیگر حجاب و پوشاندن مواضع زینت بدن خویش است ، و یکى اطاعت کردن از شوهر در هرخواسته اى است که مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.
و در مقابل ، این محرومیت هارا از این راه تلافى کرد که نفقه را یعنى هزینه زندگى را به گردن پدر و یا شوهرش انداخته ، و بر شوهر واجب کرده که نهایت درجه توانائى خود را در حمایت از همسرش به کار ببرد، و حق تربیت فرزند و پرستارى او را نیز به زن داده است . و این تسهیلات را هم براى او فراهم کرده که : جان و ناموسش و حتى آبرویش را (از اینکه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمایت قرار داده ، و در ایام عادت حیض و ایام نفاس ، عبادت را از او ساقط کرده ، و براى او در همه حالات ، ارفاق لازم دانسته است .
پس ، از همه مطالب گذشته ، این معنا بدست آمد که زن از جهت کسب علم ، بیش از علم به اصول معارف و فروع دین (یعنى احکام عبادات و قوانین جاریه در اجتماع ) وظیفه وجوبى دیگر ندارد، و از ناحیه عمل هم همان احکامى را دارد که مردان دارند، به اضافه اینکه اطاعت از شوهرش نیز واجب است ، البته نه در هر چیزى که او بگوید و بخواهد، بلکه تنها در مساءله مربوط به بهره هاى جنسى ، و اما تنظیم امور زندگى فردى یعنى رفتن به دنبال کار و کاسبى و صنعت ، و نیز در تنظیم امور خانه ، و نیز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى ، از قبیل دانشگاه رفتن و یا اشتغال به صنایع و حرفه هاى مفید براى عموم و نافع در اجتماعات ، با حفظ حدودى که برایش معین شده ، هیچ یک بر زن واجب نیست .
و لازمه واجب نبودن این کارها این است که وارد شدنش در هر یک از رشته هاى علمى و کسبى و تربیتى و امثال آن ، فضلى است که خود نسبت به جامعه اش تفضل کرده ، و افتخارى است که براى خود کسب نموده ، و اسلام هم این تفاخر را در بین زنان جایز دانسته است ، بر خلاف مردان که جزدر حال جنگ نمى توانند تفاخر کنند، و از آن نهى شده اند.
این بود آنچه که از بیانات گذشته ما به دست مى آمد که سنت نبوى هم آن است ، و اگر بحث ما بیش از حوصله این مقام طول نمى کشید، نمونه هائى از رفتار رسولخدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) با همسرش خدیجه (علیهاالسلام ) و دخترش فاطمه (علیهاالسلام ) و سایر زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش کرده ونیز شمه اى از طریقه ائمه اهل بیت (علیه السلام ) و زنانشان مانند زینب دختر على (علیه السلام ) و فاطمه و سکینه دختر حسین (ع ) و غیر ایشان را نقل مى کردیم ، و نیز پاره اى از کلماتى که در مورد سفارش درباره زنان ، از ایشان رسیده مى آوردیم ، و شاید در بحث هاى روایتى مربوط به آیات سوره نساء بعضى از آن روایات را بیاوریم انشاء اللّه ، خواننده محترم مى تواند به جلدهاى بعدى مراجعه کند.
حیات اجتماعى سعادتمندانه ، حیات منطبق با خلقت و فطرت است#
و اما آن اساسى که اسلام احکام نامبرده را بر آن اساس تشریع کرده ، همانا فطرت و آفرینش است ، و کیفیت این پایه گذارى در آنجا که در باره مقام اجتماعى زن بحث مى کردیم ، روشن شد، ولى در اینجا نیز توضیح بیشترى داده و میگوئیم : براى جامعه شناس و اهل بحث ، در مباحثى که ارتباط با جامعه شناسى دارد، جاى هیچ شکى نیست که وظائف اجتماعى و تکالیف اعتباریى که منشعب از آن وظائف مى شود، سرانجام باید منتهى به طبیعت شود، چون این خصوصیت توان طبیعى انسان بود که از همان آغاز خلقتش او را به تشکیل اجتماع نوعى هدایت کرد، به شهادت اینکه مى بینیم هیچ زمانى نبوده که نوع بشر، داراى چنین اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمى خواهیم بگوئیم اجتماعى که بشر طبق مقتضاى طبیعتش تشکیل مى داده ، همواره سالم هم بوده ، نه ، ممکن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد کشانده باشد، همانطور که ممکن است عواملى بدن طبیعى و سالم آدمى را از تمامیت طبیعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش کند، و یا آن را از صحت طبیعى به در آورده و مبتلا به بیمارى و آفتش سازد.
پس اجتماع با تمامى شؤ ون و جهاتش چه اینکه اجتماعى صالح وفاضل باشد و چه فاسد، بالاخره منتهى به طبیعت مى شود، چیزى که هست آن اجتماعى که فاسد شده ، در مسیر زندگیش به عاملى برخورده است که فاسدش کرده ، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل ).
پس این یک حقیقت است که دانشمندان در مباحث اجتماعى خود یا تصریحا و یا بطور کنایه به آن اشاره کرده اند، و قبل از همه آنان کتاب خداى عزوجل با روشن ترین و واضح ترین بیان ، به آن اشاره کرده و فرموده : ( الّذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى ) .
و نیز فرموده : ( الّذى خلق فسوى ، و الّذى قدر فهدى ) و نیز فرموده : ( و نفس و ماسویها فالهمها فجورها و تقویها ) .
و آیات دیگر که متعرض مساله قدر است .
پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگیش به سوى آن هدفى که براى آن آفریده شده ، هدایت شده است ، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم که در ر سیدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نیازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانه اش ، آن قسم زندگى اى است که اعمال حیاتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق کامل و تمام داشته باشد و وظائف و تکالیفش در آخر منتهى به طبیعت شود، انتهائى درست و صحیح ، و این همان حقیقتى است که آیه زیر بدان اشاره نموده و مى فرماید: ( فاقم وجهک للدین حنیفا، فطرت اللّه التى فطر الناس علیها، لا تبدیل لخلق اللّه ، ذلک الدین القیم ) ، رو به سوى دینى بیاور که افراط و تفریطى از هیچ جهت ندارد، دینى که بر طبق آفرینش تشریع شده ، آفرینشى که انسان هم یک نوع از موجودات آن است ، انسانى که خلقت او و فطرتش تبدیل پذیر نیست ، دین استوار هم ، چنین دینى است .
فطرت در مورد وظائف و حقوق اجتماعى افراد و عدالت بین آنان چه افتضائى دارد؟#
حال ببینیم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعى بین افراد چه میگوید، و چه اقتضائى دارد؟
با در نظر داشتن این معنا که تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، میگوئیم : آنچه فطرت اقتضاء دارد این است که باید حقوق و وظائف یعنى گرفتنى ها و دادنى ها بین افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمى دهد یک طائفه از حقوق بیشترى برخوردار و طائفه اى دیگر از حقوق اولیه خود محروم باشد،لیکن مقتضاى این تساوى در حقوق ، که عدل اجتماعى به آن حکم مى کند، این نیست که تمامى مقامهاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلا چنین چیزى امکان هم ندارد) چگونه ممکن است بچه ، در عین کودکیش و یک مرد سفیه نادان در عین نادانى خود، عهده دار کار کسى شود که هم در کمال عقل است ، و هم تجربه ها در آن کار دارد،
و یا مثلا یک فرد عاجز و ضعیف عهده دار کار کسى شود که تنها کسى از عهده اش بر مى آید که قوى و مقتدر باشد، حال این کار مربوط به هر کسى که مى خواهد باشد، براى اینکه تساوى بین صالح و غیر صالح ، افساد حال هر دو است ، هم صالح را تباه مى کند و هم غیر صالح را.
بلکه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسیر مى کند این است که در اجتماع ، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هر کس به قدر وسعش پیش برود، نه بیش از آن ، پس تساوى بین افراد و بین طبقات تنها براى همین است که هر صاحب حقى ، به حق خاص خود برسد، بدون اینکه حقى مزاحم حق دیگرى شود، و یا به انگیره دشمنى و یا تحکم و زورگوئى یا هر انگیره دیگر به کلى مهمل و نا معلوم گذاشته شود، و یا صریحا باطل شود، و این همان است که جمله : ( ولهن مثل الّذى علیهن بالمعروف و للرجال علیهن درجه ... ) ، به آن بیانى که گذشت ، به آن اشاره مى کند، چون جمله نامبرده در عین اینکه اختلاف طبیعى بین زنان و مردان را مى پذیرد، به تساوى حقوق آن دو نیز تصریح مى کند.
معناى تساوى در مورد حقوق زن و مرد#
از سوى دیگر مشترک بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى ، یعنى در داشتن اندیشه و اراده ، که این دو، خود مولد اختیار هستند، اقتضا مى کند که زن نیز در آزادى فکر و اراده و در نتیجه در داشتن اختیار، شریک با مرد باشد، همانطور که مرد در تصرف در جمیع شؤ ون حیات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى که ممنوع است ، استقلال دارد، زن نیز باید استقلال داشته باشد، اسلام هم که دین فطرى است این استقلال و آزادى را به کاملترین وجه به زن داده ، همچنانکه در بیانات سابق گذشت .
آرى ، زن از برکت اسلام مستقل به نفس و متکى بر خویش گشت ، اراده و عمل او که تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولایت و قیمومت مرد در آمد، و به مقامى رسید که دنیاى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش ، چنین مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد که در هیچ گوشه از هیچ صفحه تاریخ گذشته بشر چنین مقامى براى زن نخواهید یافت ، و اعلامیه اى در حقوق زن همانند اعلامیه قرآن که مى فرماید: ( فلا جناح علیکم فیما فعلن فى انفسهن بالمعروف ... ) ، نخواهید جست .
لیکن این به آن معنا نیست که هر چه از مرد خواسته اند از او هم خواسته باشند، در عین اینکه در زنان عواملى هست که در مردان نیز هست ، زنان از جهتى دیگر با مردان اختلاف دارند.
(البته این جهت که میگوئیم جهت نوعى است نه شخصى ، به این معنا که متوسط از زنان در خصوصیات کمالى ، و ابزار تکامل بدنى عقب تر از متوسط مردان هستند).
سخن ساده تر اینکه : هر چند ممکن است ، یک یا دو نفر زن فوق العاده و همچنین یک یا دو نفر مرد عقب افتاده پیدا شود، ولى به شهادت علم فیزیولژى ، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شریانها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن ، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، یعنى ضعیفتر هستند. و همین باعث شده است که جسم زن لطیف تر و نرم تر، و جسم مرد خشن تر و محکم تر باشد و احساسات لطیف از قبیل دوستى و رقت قلب و میل به جمال و زینت بر زن غالب تر و بیشتر از مرد باشد و در مقابل ، نیروى تعقل بر مرد، غالب تر از زن باشد، پس حیات زن ، حیاتى احساسى است ، همچنانکه حیات مرد، حیاتى تعقلى است .
و به خاطر همین اختلافى که در زن و مرد هست ، اسلام در وظائف و تکالیف عمومى و اجتماعى که قوامش با یکى از این دو چیز یعنى تعقل و احساس است ، بین زن و مرد فرق گذاشته ، آنچه ارتباطش به تعقل بیشتر از احساس است (از قبیل ولایت و قضا و جنگ ) را مختص به مردان کرد، و آنچه از وظائف که ارتباطش بیشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان کرد، مانند پرورش اولاد و تربیت او و تدبیر منزل و امثال آن ،آنگاه مشقت بیشتر وظائف مرد را از این راه جبران کرده که : سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى این در حقیقت آن است که نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه اى که مرد به زن مى دهد).
و به عبارتى دیگر اگر ارث مرد و زن را هیجده تومان فرض کنیم ، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (که ثلث سهم زن است ) از او گرفته و به مرد بدهیم ، سهم مرد دوازده تومان مى شود، براى این که زن از نصف این دوازده تومان هم سود مى برد. در نتیجه ، برگشت این تقسیم به این مى شود که آنچه مال در دنیا هست دو ثلثش از آن مردان است ، هم ملکیت و هم عین آن ، و دو ثلث هم از آن زنان است ، که یک ثلث آن را مالک هستند، و از یک ثلث دیگر که گفتیم در دست مرد است ، سود مى برند.
پس ، از آنچه که گذشت روشن شد که غالب مردان (نه کل آنان ) در امر تدبیر قوى ترند، و در نتیجه ، بیشتر تدبیر دنیا و یا به عبارت دیگر، تولید به دست مردان است ، و بیشتر سودها و بهره گیرى و یا مصرف ، از آن زنان است ، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء اللّه در ذیل آیات ارث توضیح بیشترى در این باره خواهیم داد)، اسلام علاوه بر آنچه که گذشت تسهیلات و تخفیف هائى نسبت به زنان رعایت نموده ، که بیان آن نیز گذشت .
عدم اجراى صحیح قانون به معناى نقص در قانونگذارى نیست#
حال اگر بگوئى این همه ارفاق که اسلام نسبت به زن کرده ، کار خوبى نبوده است ، براى اینکه همین ارفاقها زن را مفت خور و مصرفى بار مى آورد، درست است که مرد حاجت ضرورى به زن دارد، و زن از لوازم حیات بشر است ، ولى براى رفع این حاجت لازم نیست که زن ، یعنى نیمى از جمعیت بشر تخدیر شود و هزینه زندگیش به گردن نیمى دیگر بیفتد، چون چنین روشى همانطور که گفتیم زن را انگل و کسل بار مى آورد، و دیگر حاضر نیست سنگینى اعمال شاقه را تحمل کند، و در نتیجه موجودى پست و خوار بار مى آید، و چنین موجودى به شهادت تجربه ، به درد تکامل اجتماعى نمى خورد.
در پاسـخ میگوئیم : این اشکال ناشى از این است که بین مسئله قانونگذارى و اجراى قانون ، خلط شده است ، وضع قوانینى که اصلاحگر حال بشر باشد مسئله اى است ، و اجراء آن به روشى درست و صالح و بار آمدن مردم با تربیت شایسته ، امرى دیگر، اسلام قانون صحیح و درستى دراین باره وضع کرده بود، و لیکن در مدت سیر گذشته اش (یعنى چهارده قرن )، گرفتار مجریان غیر صالح بود، اولیائى صالح و مجاهد نبود تا قوانین اسلام را بطور صحیح اجراى کنند، نتیجه اش هم این شد که احکام اسلام تاءثر خود را از دست داد، و تربیت اسلامى (که در صدر اسلام ، مردان و زنان نمونه و الگوئى بار آورد) متوقف شد، و بلکه به عقب برگشت .
این تجربه قطعى ، بهترین شاهد و روشنگر گفتار ما است ، که قانون هر قدر هم صحیح باشد، مادام که در اثر تبلیغ عملى و تربیت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربیت خوى نگیرند اثر خود را نمى بخشد، و مسلمین غیر از زمان کوتاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و حکومت على (علیه السلام ) از حکومته او اولیاى خود که دعوى دار ولایت و سرپرستى امور آنان بودند، هیچ تربیت صالحى که علم و عمل در آن تواءم باشد ندیدند این معاویه است که بعد از استقرار یافتن بر اریکه خلافت در منبر عراق ، خطابه اى ایراد مى کند که حاصلش این است که من با شما نمى جنگیدم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید، خودتان میدانید، مى خواهید بگیرید و مى خواهید نگیرید، بلکه براى این با شما مى جنگیدم که بر شما حکومت کنم و به این هدف رسیدم .
و نیز سایر خلفاى بنى امیه و بنى عباس و سایر زمامداران که دست کمى از معاویه نداشتند، و بطور قطع اگر نورانیت خود این دین نبود، و اگر نبود که این دین به نور خدائى روشن شده ، که هرگز خاموش نمى شود، هر چند که کفار نخواهند، قرن ها قبل از این اسلام از بین رفته بود.
مترجم : کسى که به قوانین اسلام در مورد زنان خرده مى گیرد، باید دوره اى از ادوار گذشته اسلام را نشان دهد که در آن دوره تمامى قوانین اسلامى اجرا شده باشد و مردم با خوى اسلام بار آمده باشند و این قوانین زنان را تخدیر کرده باشد و مهمل و مصرفى بار آورده باشد، و چنین دوره اى در تمامى چهارده قرن گذشته ، براى اسلام پیش نیامده است .
آزادى زن در تمدن غربى#
هیچ شکى نیست که پیشگام در آزاد ساختن زن از قید اسارت و تاءمین استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است ، و اگر غربى ها (در دوران اخیر) قدمى در این باره براى زنان برداشته اند، از اسلام تقلید کرده اند (و چه تقلید بدى کرده و با آن روبرو شده اند) و علت اینکه نتوانستند بطور کامل تقلید کنند، این است که احکام اسلام چون حلقه هاى یک زنجیر به هم پیوسته است (وهمچون چشم و خط و خال و ابرو است ) و روش اسلام که در این سلسله حلقه اى بارز ومؤ ثرى تام التاءثیر است ، براى همین مؤ ثر است که در آن سلسله قرار دارد، و تقلیدى که غربى ها از خصوص این روش کرده اند، تنها از صورت زلیخاى اسلام نقطه خال را گرفته اند که معلوم است خال به تنهائى چقدر زشت و بدقواره است .
و سخن کوتاه اینکه ، غربى ها اساس روش خود را بر پایه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده اند، و سالها دراین باره کوشش نموده اند و دراین باره وضع خلقت زن و تاخر کمالى او را (که بیان آن بطور اجمال گذشت ) در نظر نگرفته اند.
و راى عمومى آنان تقریبا این است که تاخر زن در کمال و فضیلت ، مستند به خلقت او نیست ،بلکه مستند به سوء تربیتى است که قرن ها با آن تربیت مربى شده ، و از آغاز خلقت دنیا تاکنون ، در محدودیت مصنوعى به سر برده است ، و گرنه طبیعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد.
ایراد و اشکالى که به این سخن متوجه است این است که همانطور که خود غربیها اعتراف کرده اند، اجتماع از قدیم ترین روز شکل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حکم به تاخر کمال زن از مرد کرده ، و اگر طبیعت زن و مرد یک نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حکم هر چند در زمانى کوتاه ظاهر مى شد، و نیز خلقت اعضاى رئیسه و غیر رئیسه زن ، در طول تاریخ تغییر وضع مى داد، و مانند خلقت مرد، مى شد.
مؤ ید این سخن روش خود غربى ها است که با اینکه سال ها است کوشیده و نهایت درجه عنایت خود را به کار برده اند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشیده و تقدم وارتقاى او را فراهم کنند، تاکنون نتوانسته اند بین زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پیوسته آمارگیرى هاى جهان این نتیجه را ارائه مى دهد که در این کشورها در مشاغلى که اسلام زن را از آن محروم کرده ، یعنى قضا و ولایت و جنگ ، اکثریت و تقدم براى مردان بوده ، و همواره عده اى کمتر از زنان عهده دار اینگونه مشاغل شده اند.
و اما اینکه غربى ها از این تبلیغاتى که در تساوى حقوق زن و مرد کردند، و از تلاشهائى که در این مسیر نموده اند، چه نتائجى عایدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا که برایمان ممکن باشد انشاء اللّه شرح خواهیم داد.
بحث علمی#
بحث علمى دیگر (درباره زناشوئى و منشاء طبیعى و فطرى آن )
عمل هم خوابى ، یکى از اصول اعمال اجتماعى بشر است ، و بشر از همان آغاز پیدایش و ازدیاد خود، تا به امروز دست از این عمل اجتماعى نکشیده و قبلا هم گفته بودیم که این اعمال باید ریشه اى در طبیعت داشته باشد تا آغاز و انجامش به آن ریشه برگشت کند.
و اسلام وقتى مى خواهد این عمل جنسى را با قانون خود نظام ب خشد، اساس تقنین خود را بر خلقت دو آلت تناسلى نرى و مادگى نهاده است ، چون دو جهاز تناسلى متقابل که در مرد و زن است (و هر دو در کمال دقت ساخته شده و با تمامى بدن نر و ماده ، اتصال و بستگى دارد) بیهوده و عبث در جاى خود قرار نگرفته و به باطل خلق نشده ، و هر متفکرى که در این باره خوب دقت کند به روشنى خواهد دید که طبیعت مرد در مجهز شدنش به جهاز نرى چیزى به جز جهاز طرف مقابل را نمى طلبد.
و همچنین طبیعت زن در تجهیزش به آلات مادگى چیزى جز جهاز طرف مقابل را نمى جوید، و این دو جذبه در کشش طرفینى خود هدفى به جز تولید مثل و بقاى نوع بشر دنبال نمى کند، پس عمل همخوابگى اساسش بر همین حقیقت طبیعى است ، (نه بربازیچه و لذت گیرى و بس ، و نه براساس مدنى بودن انسان ) و تمامى احکامى را هم که اسلام درباره این عمل مقرر کرده و پیرامون این حقیقت دور مى زند و مى خواهد این عمل به صورت بازى انجام نشود.
و خلاصه همه احکام مربوط به حفظ عفت ، و چگونگى انجام عمل همخوابى ، و اینکه هر زنى مختص به شوهر خویش است ، و نیز احکام طلاق ، عده ، اولاد، ارث ، و امثال آن همه براى همین است که این دو جهاز در راهى به کار بیفتد که براى آن خلق شده اند، یعنى بقاى نوع بشر.
و اما در قوانین دیگرى که در عصر حاضر در جریان است اساس همخوابى شرکت زن و شوهر در مساعى حیات است ، و در حقیقت از نظر این قوانین نکاح ، که معنى فارسى آن ، همان همخوابى است یک نوع اشتراک در عیش است و چون دایره اشتراک در زندگى درون خانه تنگ تر از دایره اشتراک در زندگى شهر و همچنین مملکت است ، و با در نظر داشتن اینکه قوانین اجتماعى و مدنى امروز تنها اجتماع شهر و مملکت را در نظر میگیرد، و کارى به زندگى مشترک در درون خانه ها ندارد، به همین جهت متعرض هیچ یک از احکامى که اسلام درباره بستر زناشویى و فروعات آن وضع کرده نیستند، در آن قوانین سخنى از عفت و اختصاص و امثال آن دیده نمى شود.
و بنائى که تمدن امروز بر این اساس چیده شده علاوه بر نتائج نامطلوب و مشکلات و محذورهاى اجتماعى که به بار آورده و انشاء اللّه به زودى بیان خواهد شد با اساس خلقت و فطرت به هیچ وجه سازش ندارد، براى اینکه مى دانیم آن هدفى که در انسان انگیره کرد و باعث شد تا انسان طبیعى به طبع خود (و نه سفارش هیچکس )، زندگى خود را اجتماعى و بر اساس تشریک مساعى بنیان نهد، غیر آن داعى است که او را به ازدواج و امیدارد، داعى و انگیره او در تشکیل اجتماع این بوده که مى دید آن سعادت زندگى که طبیعت ، بنیه اش را در او نهاده ، به امورى بسیار نیازمند است که خود او به تنهائى نمى تواند همه آن امور را انجام دهد و ناگزیر باید از راه تشکیل اجتماع و تعاون افراد و طبقات به دست آورد، بدون هیچ توجهى به اینکه این افراد مرد باشند یا زن ، خلاصه او نان مى خواهد حال نانوا چه زن باشد و چه مرد.
پس به دست آمدن همه آن حوائج نیازمند به همه مردم است ، و عجب اینجا است که همین طبیعت و فطرت ، شوق و علاقه به هر شغلى را در دل طائفه اى قرار داده ، تا از کار مجموع آنان ، مجموع حوائج تاءمین گردد.
و اما انگیره و داعیش بر ازدواج تنها و تنها مساله غریره جنسى و جذبه اى است که بین مرد و زن هست ، و از طرف آن انگیره که وى را به تشکیل اجتماع وا مى داشت ، هیچ دعوتى به ازدواج نمى شود، پس کسانى که ازدواج را بر پایه و اساس تعاون زندگى بنا کرده اند، از مسیر اقتضاى طبیعى تناسل و ( تولید مثل ) ، به دیگر سوى منحرف شده اند، به جائى منحرف شده اند که طبیعت و فطرت هیچ دعوتى نسبت به آن ندارد.
و اگر مساله ازدواج بر پایه تعاون و اشتراک در زندگى بود، مى بایست مساله ازدواج ، هیچ یک از احکام مخصوص به خود را جز احکام عمومى اى که براى همه شرکتها و تعاونى ها وضع شده است ، نداشته باشد. (مثلا همه مردان در همه زنان شریک و نیز تمامى زنان در تمامى مردان شریک باشند) و معلوم است که در این صورت دیگر در بشر فضیلتى به نام عفت ، باقى نمى ماند، و نسب ها و دودمانها مختلط مى شد، مساله ارث ، دچار هرج و مرج مى گردید، و همان وضعى پیش مى آمد که شیوعى ها (کمونیست ها) یعنى بلشویک ها پیش آوردند، و نیز در چنین صورتى ، تمامى غرائز فطرى که مرد و زن (انسان ) مجهز به آن غرائز است باطل مى گردد، و ما انشاء اللّه در محلى مناسب توضیح بیشترى دراین باره خواهیم داد.
این بود اجمال گفتار ما در مساله زناشوئى ، و اما طلاق که خود یکى از مفاخر این شریعت است ، و این نیز مانند همه احکامش ، از فطرت بشر سر چشمه دارد، به این معنا که جواز اصل آن را به عهده فطرت گذاشته ، و از ناحیه فطرت هیچ دلیلى بر منع از طلاق نیست ، و اما خصوصیات قیودى که در تشریع طلاق رعایتشده ، انشاء اللّه بحث از آنها در تفسیر سوره طلاق خواهد آمد.
در اینجا همین رابگوئیم و بگذریم که در فطرى بودن اصل طلاق همین بس که ملل متمدن دنیا و کشورهاى بزرگ امروز نیز بعد از سالها و قرنها ناگزیر شدند حکم ممنوعیت آن را لغو نموده و جواز طلاق را در قوانین مدنى خود بگنجانند
