تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۹ عنوان
۞ سَيَقولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّىٰهُم عَن قِبلَتِهِمُ الَّتى كانوا عَلَيها ۚ قُل لِلَّهِ المَشرِقُ وَالمَغرِبُ ۚ يَهدى مَن يَشاءُ إِلىٰ صِرٰطٍ مُستَقيمٍ١٤٢
#وَكَذٰلِكَ جَعَلنٰكُم أُمَّةً وَسَطًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكونَ الرَّسولُ عَلَيكُم شَهيدًا ۗ وَما جَعَلنَا القِبلَةَ الَّتى كُنتَ عَلَيها إِلّا لِنَعلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيهِ ۚ وَإِن كانَت لَكَبيرَةً إِلّا عَلَى الَّذينَ هَدَى اللَّهُ ۗ وَما كانَ اللَّهُ لِيُضيعَ إيمٰنَكُم ۚ إِنَّ اللَّهَ بِالنّاسِ لَرَءوفٌ رَحيمٌ١٤٣
#قَد نَرىٰ تَقَلُّبَ وَجهِكَ فِى السَّماءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبلَةً تَرضىٰها ۚ فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ ۚ وَحَيثُ ما كُنتُم فَوَلّوا وُجوهَكُم شَطرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذينَ أوتُوا الكِتٰبَ لَيَعلَمونَ أَنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّهِم ۗ وَمَا اللَّهُ بِغٰفِلٍ عَمّا يَعمَلونَ١٤٤
#وَلَئِن أَتَيتَ الَّذينَ أوتُوا الكِتٰبَ بِكُلِّ ءايَةٍ ما تَبِعوا قِبلَتَكَ ۚ وَما أَنتَ بِتابِعٍ قِبلَتَهُم ۚ وَما بَعضُهُم بِتابِعٍ قِبلَةَ بَعضٍ ۚ وَلَئِنِ اتَّبَعتَ أَهواءَهُم مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ ۙ إِنَّكَ إِذًا لَمِنَ الظّٰلِمينَ١٤٥
#الَّذينَ ءاتَينٰهُمُ الكِتٰبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ أَبناءَهُم ۖ وَإِنَّ فَريقًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وَهُم يَعلَمونَ١٤٦
#الحَقُّ مِن رَبِّكَ ۖ فَلا تَكونَنَّ مِنَ المُمتَرينَ١٤٧
#وَلِكُلٍّ وِجهَةٌ هُوَ مُوَلّيها ۖ فَاستَبِقُوا الخَيرٰتِ ۚ أَينَ ما تَكونوا يَأتِ بِكُمُ اللَّهُ جَميعًا ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ١٤٨
#وَمِن حَيثُ خَرَجتَ فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ ۖ وَإِنَّهُ لَلحَقُّ مِن رَبِّكَ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغٰفِلٍ عَمّا تَعمَلونَ١٤٩
#وَمِن حَيثُ خَرَجتَ فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ ۚ وَحَيثُ ما كُنتُم فَوَلّوا وُجوهَكُم شَطرَهُ لِئَلّا يَكونَ لِلنّاسِ عَلَيكُم حُجَّةٌ إِلَّا الَّذينَ ظَلَموا مِنهُم فَلا تَخشَوهُم وَاخشَونى وَلِأُتِمَّ نِعمَتى عَلَيكُم وَلَعَلَّكُم تَهتَدونَ١٥٠
#كَما أَرسَلنا فيكُم رَسولًا مِنكُم يَتلوا عَلَيكُم ءايٰتِنا وَيُزَكّيكُم وَيُعَلِّمُكُمُ الكِتٰبَ وَالحِكمَةَ وَيُعَلِّمُكُم ما لَم تَكونوا تَعلَمونَ١٥١
#بزودى سفیهان از مردم خواهند پرسید چه انگیره اى مسلمانان را از قبله اى که رو بدان سو نماز مى کردند برگردانید؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست هر که را بخواهد بصراط مستقیم هدایت مى کند (142) و ما شما را اینچنین امتى وسط قرار دادیم تا شاهدان بر سایر مردم باشید و رسول بر شما شاهد باشد و ما آن قبله را که رو بآن میایستادى قبله نکردیم مگر براى این که معلوم کنیم چه کسى رسول را پیروى مى کند و چه کسى به عقب بر مى گردد هر چند که این آزمایش جز براى کسانیکه خدا هدایتشان کرده بسیار بزرگ است و خدا هرگز ایمان شما را بى اثر نمى گذارد که خدا نسبت به مردم بسیار رئوف و مهربان است (143 ) ما تو را دیدیم که رو در آسمان مى چرخاندى پس بزودى تو را بسوى قبله اى برمیگردانیم که دوست مى دارى ، اینک (همین امروز) روى خود به طرف قسمتى از مسجدالحرام کن ، و هر جا بودید رو بدان سو کنید و کسانیکه اهل کتابند مى دانند که این برگشتن به طرف کعبه حق است و حکمى است از ناحیه پروردگارشان و خدا از آنچه مى کنند غافل نیست (144) و اگر براى اهل کتاب تمامى معجزات را بیاورى باز هم قبله تو را پیروى نمى کنند، و تو هم نباید قبله آنان را پیروى کنى ، و خود آنان هم قبله یکدیگر را قبول ندارند و اگر هوى و هوسهاى آنان را پیروى کنى بعد از آنکه علم به هم رساندى تو هم از ستمکاران خواهى بود (145) آنهائیکه ما کتابشان دادیم قرآن را مى شناسند آنچنانکه فرزندان خود را، ولى پاره اى از ایشان حق را عالما عامدا کتمان میکنند (146) حق همه از ناحیه پروردگار تو است زنهار که از دودلان مباش (147) و براى هر جمعیتى وجهه و قبله ایست که بدان رو میکند پس بسوى خیرات هر جا که بودید سبقت بگیرید که خدا همه شما را مى آورد که خدا بر همه چیز قادر است (148) و از هر جا بیرون شدى رو بسوى قسمتى از مسجدالحرام کن و بدان که این حق است و از ناحیه پروردگار تو است و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (149) و از هر جا بیرون شدى رو بسوى قسمتى از مسجدالحرام کن و هر جا هم که بودید رو بدان سو کنید تا دیگر مردم بهانه اى علیه شما نداشته باشند مگر آنهائیکه ستمکارند، پس از آنها مترس و از من حساب ببر براى اینکه نعمتم را بر شما تمام کنم باشد که راه را بیابید (150) همانطور که رسولى در میانه شما فرستادم تا آیات ما را بر شما بخواند و تزکیه تان کند و کتاب و حکمتتان بیاموزد و بشما یاد دهد آنچه را که هرگز خودتان نمى دانستید. (151)
بیان
این آیات اگر مورد دقت قرار گیرد، آیاتى است زنجیروار، منتظم و مترتب بر هم که داستان قبله شدن کعبه براى مسلمین را بیان مى کند، پس نباید به گفتار بعضى اعتناء کرد که گفته اند: این آیات نامنظم است ، آن آیه که باید جلوتر ذکر شود، عقب تر آمده ، و آنکه باید عقب درآید جلو افتاده ، و همچنین گفتار بعضى که گفته اند: در این آیات ناسخ و منسوخ هست ، و اى بسا روایاتى هم بر تاءیید گفتار خود آورده باشند، که به آن روایات هم نباید اعتناء کرد، چون مخالف با ظاهر آیات است .
( سیقول السفهاء من الناس : ما ولیهم عن قبلتهم التى کانوا علیها؟ )
قبل از این آیات ، داستان ابراهیم (علیه السلام ) خاطرنشان میشد، که نسبت به مسئله قبله جنبه توطئه و زمینه چینى داشت ، آیه مورد بحث توطئه دوم است ، و نیز میخواهد جواب از اعتراض ماجراجویانى را که میخواهند حادثه اى سوژه آفرین پیش آید، تا مشغول جدال و بگومگو شوند، به رسول خود تعلیم دهد، و گفتیم : که در آیات قبل نیز زمینه مسئله قبله را چیده بود سرگذشت ابراهیم و کرامتهائى که در درگاه خدا داشت ، و کرامت فرزندش اسماعیل ، و دعاى آن دو بزرگوار براى کعبه ، و مکه ، و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و امت مسلمان ، و نیز بنا کردن خانه کعبه ، و ماءموریتشان در خصوص تطهیر خانه براى عبادت را ذکر فرموده بود.
تغییر قبله از بزرگترین حوادث و از اهم احکام تشریعى بود#
و معلوم است که برگشتن قبله از بیت المقدس به کعبه ، از بزرگترین حوادث دینى ، و اهم احکام تشریعیه است ، که مردم بعد از هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به مدینه با آن روبرو شدند، آرى در این ایام اسلام دست به انقلابى ریشه دار مى زند، و معارف و حقایق خود را نشر میدهد، و معلوم است که یهود و غیر یهود در مقابل این انقلاب ، ساکت نمینشینند، چون مى بینند اسلام یکى از بزرگترین مفاخر دینى آنان را که همان قبله ایشان بود، از بین مى برد، قبله اى که سایر ملل بخاطر آن تابع یهود و یهود در این شعار دینى متقدم بر آنان بودند.
علاوه بر اینکه این تحویل قبله باعث تقدم مسلمانان ، و دین اسلام مى شود چون توجه تمامى امت را یکجا جمع مى کند، و همه در مراسم دینى به یک نقطه رو مى کنند، و این تمرکز همه توجهات به یک سو، ایشان را از تفرق نجات میدهد هم تفرق وجوهشان در ظاهر، و هم تفرق کلمه شان در باطن ، و مسلما قبله شان کعبه تاءثیرى بیشتر و قوى تر دارد، تا سایر احکام اسلام ، از قبیل طهارت و دعا، و امثال آن ، و یهود و مشرکین عرب را سخت نگران مى سازد، مخصوصا یهود را که به شهادت داستانهائى که از ایشان در قرآن آمده ، مردمى هستند که از همه عالم طبیعت جز براى محسوسات اصالتى قائل نیستند، و براى غیر حس کمترین وقعى نمى گذارند مردمى هستند که از احکام خدا آنچه مربوط به معنویات است ، بدون چون و چرا مى پذیرند، ولى اگر حکمى درباره امرى صورى و محسوس از ناحیه پروردگارشان بیاید، مانند قتال و هجرت و سجده و خضوع و امثال آن ، زیر بارش نمى روند، و در مقابلش به شدیدترین وجهى مقاومت میکنند.
و سخن کوتاه اینکه خداى تعالى هم خبر داد که بزودى یهود بر مسئله تحویل قبله اعتراض خواهند کرد، لذا به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تعلیم کرد: که چگونه اعتراضشان را پاسـخ گوید، که دیگر اعتراض نکنند.
اما اعتراض آنان این بود که خدایتعالى از قدیم الایام بیت المقدس را براى انبیاء گذشته اش قبله قرار داده بود، تحویل آن قبله بسوى کعبه که شرافت آن خانه را ندارد چه وجهى دارد؟.
اگر این کار به امر خدا است ، که خود، بیت المقدس را قبله کرده بود، چگونه خودش حکم خود را نقض میکند؟ و حکم شرعى خود را نسخ مینماید؟ (و یهود بطور کلى نسخ را قبول نداشت ، که بیانش در آیه نسخ گذشت ).
و اگر به امر خدا نیست ، پس خود پیامبر اسلام از صراط مستقیم منحرف ، و از هدایت خدا بسوى ضلالت گرائیده است ، گو اینکه خداى تعالى این اعتراض را در کلام مجیدش نیاورده ، لکن از جوابى که داده معلوم مى شود که اعتراض چه بوده است .
فائده و اثر تغییر قبله و اعتراض یهود و مشرکین ، و#
پاسـخ آنها
و اما پاسـخ آن این است که قبله قرار گرفتن ، خانه اى از خانه ها چون کعبه ، و یا بنائى از بناها چون بیت المقدس ، و یا سنگى از سنگها چون حجر الاسود، که جزء کعبه است ، از این جهت نیست که خود این اجسام برخلاف تمامى اجسام اقتضاى قبله شدن را دارد، تا تجاوز از آن ، و نپذیرفتن اقتضاى ذاتى آنها محال باشد، و در نتیجه ممکن نباشد که حکم قبله بودن بیت المقدس دگرگون شود و یا لغو گردد.
بلکه تمامى اجسام و بناها و جمیع جهات از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و بالا و پائین در نداشتن اقتضاى هیچ حکمى از احکام برابرند، چون همه ملک خدا هستند، هر حکمى که بخواهد و بهر قسم که بخواهد و در هر زمان که بخواهد در آنها مى راند،
و هر حکمى هم که بکند بمنظور هدایت خلق ، و بر طبق مصلحت و کمالاتى است که براى فرد و نوع آنها اراده مى کند، پس او هیچ حکمى نمیکند مگر به خاطر این که بوسیله آن حکم ، خلق را هدایت کند، و هدایت هم نمى کند، مگر بسوى آنچه که صراط مستقیم و کوتاه ترین راه بسوى کمال قوم و صلاح ایشان است .
پس بنا بر این در جمله ( سیقول السفهاء من الناس ) ، منظور از سفیهان از مردم ، یهود و مشرکین عرب است ، و به همین جهت از ایشان تعبیر به ناس کرد، و اگر سفیهشان خواند، بدان جهت بود که فطرتشان مستقیم نیست ، و راءیشان در مسئله تشریع و دین ، خطا است ، و کلمه سفاهت هم به همین معنا است ، که عقل آدمى درست کار نکند، و راءى ثابتى نداشته باشد.
( ما ولیهم ) الخ ، این کلمه از ماده (و - ل - ى ) و از مصدر تولیت است ، و تولیت هر چیز و هر جا به معناى پیش رو قرار دادن آنست ، همچنانکه کلمه استقبال نیز باین معنا است ، خداى تعالى فرموده : ( فلنولینک قبلة ترضیها ) ، (ما پیش رویت قبله اى قرار میدهیم که آن را بپسندى ) این معناى تولیت است ، و اما اگر کلمه نامبرده با لفظ (عن ) متعدى شود، یعنى بگوئیم ( ولى عن شى ء ) ، معنایش درست به عکس مى شود، یعنى معناى اعراض و رو برگرداندن از آن چیز را مى دهد، نظیر کلمه (استدبار) و امثال آن .
و معناى آیه اینست که سفیهان بزودى خواهند گفت : چه علتى سبب شد که ایشان را و یا روى ایشانرا از قبله اى که رو بآن نماز میخواندند برگرداند؟ چون مسلمانان تا آن روز یعنى ایامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در مکه بود، و چند ماهى بعد از هجرت رو بقبله یهود و نصارى یعنى بیت المقدس نماز میخواندند.
و اگر یهود در این اعتراض که قرآن حکایت کرده قبله (بیت المقدس را به مسلمانان نسبت دادند، با اینکه یهودیان در نماز بسوى بیت المقدس قدیمى تر از مسلمانان بودند، باین منظور بوده که در ایجاد تعجب و در وارد بودن اعتراض مؤ ثرتر باشد).
و نیز اگر بجاى اینکه بفرماید: (چه چیز پیامبر و مسلمین را از قبله شان برگردانید؟) فرمود: (چه چیز ایشانرا از قبله شان برگردانید) به همین جهت بود که گفتیم ، چون اگر فرموده بود: (پیامبر و مسلمین را، چه علتى از قبله یهود برگردانید؟) آنطور که باید تعجب را بر نمى انگیخت ، و جواب از آن با کمترین توجهى براى هر شنونده آسان بود.
در جمله ( لله المشرق و المغرب )
چرا شمال و جنوب ذکر نشده است ؟#
( قل لله المشرق و المغرب ) ، در این آیه از میانه جهات چهارگانه ، تنها بذکر مشرق و مغرب اکتفاء شده ، بدین سبب که در هر افقى سایر جهات به وسیله این دو جهت معین مى شود، هم اصلیش و هم فرعیش ، مانند شمال و جنوب و شمال غربى ، و شرقى و جنوب غربى و شرقى .
و مشرق و مغرب ، دو جهت نسبى است ، که در هر نقطه با طلوع و غروب آفتاب ، و یا ستاره مشخص مى شود، و به همین جهت هر نقطه از نقاط زمین که فرض کنى ، براى خود مشرق و مغربى دارد، که دیدنى و محسوس است برخلاف دو نقطه شمال و جنوب حقیقى ، هر افق ، که تنها تصور مى شود و محسوس نیست ، و شاید بخاطر همین نکته بوده که دو جهت مشرق و مغرب را بجاى همه جهات بکار برده است .
( یهدى من یشاء الى صراط مستقیم ) الخ ، در این جمله کلمه (صراط) نکره ، یعنى بدون الف و لام آمده ، و این بدان جهت است که استعداد امتها براى هدایت بسوى کمال و سعادت ، و یا به عبارتى براى رسیدن به صراط مستقیم مختلف است .
( و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء على الناس ، و یکون الرسول علیکم شهیدا ) کلمه (کذلک - همچنین ) در تشبیه چیزى به چیزى بکار مى رود، و ظاهرا در آیه شریفه میخواهد بفرماید: همانطور که بزودى قبله را برایتان بر مى گردانیم ، تا بسوى صراط مستقیم هدایتتان کنیم ، همچنین شما را امتى وسط قرار دادیم .
( امت وسط ) یعنى چه ؟
بعضى از مفسرین گفته اند: معنایش این است که (مثل این جعل عجیب ، ما شما را امتى وسط قرار دادیم )، لکن معناى خوبى نیست ، و اما اینکه امت وسط چه معنا دارد؟ و گواهان بر مردم یعنى چه ؟ باید دانست که کلمه (وسط) بمعناى چیزیست که میانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه جزو آنطرف باشد، نه جزو این طرف ، و امت اسلام نسبت به مردم - یعنى اهل کتاب و مشرکین - همین وضع را دارند، براى اینکه یک دسته از مردم - یعنى مشرکین و وثنى ها - تنها و تنها جانب مادیت را گرفته ، جز زندگى دنیا و استکمال جنبه مادیت خود، و به کمال رساندن لذتها، و زخازف و زینت دنیا چیز دیگرى نمیخواهند، نه امید بعثى دارند، نه احتمال نشورى میدهند و نه کمترین اعتنائى بفضائل معنوى و روحى دارند.
بعضى دیگر از مردم مانند نصارى ، تنها جانب روح را تقویت نموده ، جز به ترک دنیا و رهبانیت دعوت نمى کنند، آنها تنها دعوتشان اینستکه بشر کمالات جسمى و مادى را که خدا در مظاهر این نشئه مادى ظهورش داده ، ترک بگویند، تا این ترک گفتن وسیله کاملى شود براى رسیدن به آن هدفى که خدا انسانرا بخاطر آن آفریده .
ولى نفهمیدند که ندانسته رسیدن به آن هدف را با ابطال و درهم کوفتن راهش ابطال کرده اند، خلاصه یک دسته نتیجه را باطل کرده ، و فقط به وسیله چسبیدند، و یک دسته دیگر با کوبیدن و ابطال سبب نتیجه را هم ابطال کردند.
و اما امت اسلام ، خدا آن را امتى وسط قرار داد، یعنى براى آنان دینى قرار داد، که متدینین به آن دین را بسوى راه وسط و میانه هدایت مى کند، راهى که نه افراط آنطرف را دارد، و نه تفریط اینطرف را، بلکه راهى که هر دو طرف را تقویت مى کند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را البته بطوریکه در تقویت جسم از جانب روح عقب نمانند، و در تقویت روح از جانب جسم عقب نمانند، بلکه میانه هر دو فضیلت جمع کرده است .
(و این روش مانند همه آنچه که اسلام بدان دعوت نموده ، بر طبق فطرت و ناموس خلقت است ،) چون انسان داراى دو جنبه است ، یکى جسم ، و یکى روح ، نه جسم تنها است ، و نه روح تنها، و در نتیجه اگر بخواهد به سعادت زندگى برسد، به هر دو کمال ، و هر دو سعادت نیازمند است ، هم مادى و هم معنوى .
مراد از ( شهداء على الناس )
و چون این امت وسط و عدل است ، لذا هر دو طرف افراط و تفریط باید با آن سنجش شود، پس به همین دلیل شهید بر سایر مردم هم که در دو طرف قرار دارند هست ، و چون رسول اسلام صلى الله علیه و آله و سلم مثل اعلاى این امت است ، لذا او شهید بر امت است ، و افراد امت باید خود را با او بسنجند، و او میزانى است که حال آحاد و تک تک امت با آن وزن میشود، و امت میزانى است که حال سایر امت ها با آن وزن میشود، و خلاصه مردمى که در دو طرف افراط و تفریط قرار دارند، باید خود را با امت اسلام بسنجند، و بافراط و تفریط خود متوجه شوند.
این آن معنائى اس ت که بعضى از مفسرین در تفسیر آیه بیان کرده ، و گفتار وى هر چند در جاى خود صحیح و دقیق است ، الا اینکه با لفظ آیه منطبق نیست براى اینکه درست است که وسط بودن امت ، مصحح آنست که امت نامبرده میزان و مرجع براى دو طرف افراط و تفریط باشد، ولى دیگر مصحح آن نیست که شاهد بر دو طرف هم باشد و یا دو طرف را مشاهده بکند، چون خیلى روشن است که هیچ تناسبى میانه وسط بودن به این معنا و شاهد بودن نیست .
علاوه بر اینکه در اینصورت دیگر وجهى نیست که بخاطر آن متعرض شهادت رسول بر امت نیز بشود، چون شاهد بودن رسول بر امت نتیجه شاهد بودن و وسط بودن امت نیست ، تا وقتى این را خاطرنشان کرد آن را هم بعنوان نتیجه خاطر نشان سازد، همانطور که هر غایت را بر مغیا و هر غرض را بر ذى غرض مترتب مى کنند.
( شهادت )
در آیه ، از حقائق قرآنى است و در موارد متعددى از قرآن ذکر#
شده
از این هم که بگذریم شهادتى که در آیه آمده ، خود یکى از حقایق قرآنى است ، که منحصرا در اینجا ذکر نشده ، بلکه در کلام خداى سبحان مکرر نامش برده شده ، و از مواردى که ذکر شده بر مى آید که معنائى غیر این معنا دارد، اینک موارد قرآنى آن .
( فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید، و جئنابک على هولاء شهیدا ) ،
(پس چگونه اند، وقتى که ما از هر امتى شهیدى بیاوریم ، و تو را هم شهید بر اینان بیاوریم )؟.
( و یوم نبعث من کل امة شهیدا، ثم لا یؤ ذن للذین کفروا، و لا هم یستعتبون ) (و روزیکه از هر امتى شهیدى مبعوث کنیم و دیگر بآنان که کافر شدند اجازه داده نشود و عذرشان پذیرفته نشود) ( و وضع الکتاب و جى ء بالنبیین ، و الشهداء ) ، (و کتاب را مى گذارند، و انبیاء و شهداء را مى آورند) بطوریکه ملاحظه مى کنید، در این آیات شهادت مطلق آمده ، و از ظاهر همه مواردش بر مى آید که منظور از شهادت ، شهادت بر اعمال امتها، و نیز بر تبلیغ رسالت است ، همچنانکه آیه : ( فلنسئلن الذین ارسل الیهم ، و لنسئلن المرسلین ) ، (سوگند که از مردمى که فرستادگان بسویشان گسیل شدند، و نیز از فرستادگان پرسش خواهیم کرد) نیز باین معنا اشاره مى کند، چون هر چند که این پرسش در آخرت و در قیامت صورت مى گیرد، ولى تحمل این شهادت در دنیا خواهد بود، همچنانکه آیه : ( و کنت علیهم شهیدا مادمت فیهم ، فلما توفیتنى ، کنت انت الرقیب علیهم ، و انت على کل شى ء شهید ) ، (من تا در میانه آنان بودم ، شاهد بر آنان بودم ، ولى همینکه مرا میراندى ، دیگر خودت مراقب آنان بودى ، و تو بر هر چیزى شهید و مراقبى ) هم که حکایت کلام عیسى (علیه السلام ) است و نیز آیه ( و یوم القیمة یکون علیهم شهیدا ) ، (روز قیامت عیسى برمردم خود گواه است ) همین معنا را دست میدهد.
و پر واضح است که حواس عادى و معمولى که در ما است ، و نیز قواى متعلق به آن حواس ، تنها و تنها میتواند شکل ظاهرى اعمال را ببیند، و گیرم که ما شاهد بر اعمال سایر امتها باشیم در صورتیکه بسیارى از اعمال آنها در خلوت انجام میشود تازه تحمل شهادت ما از اعمال آنها تنها مربوط به ظاهر و موجود آن اعمال میشود، نه آنچه که براى حس ما معدوم ، و غایب است ، و حقایق و باطن اعمال ، و معانى نفسانى از کفر و ایمان و فوز و خسران و بالاخره هر آنچه که از حس آدمى پنهان است ، که راهى براى درک و احساس آن نیست احوالى درونى است ، که مدار حساب و جزاى رب العالمین در قیامت و روز بروز سریره ها بر آنست ، همچنانکه خودش فرمود: ( ولکن یؤ آخذکم بما کسبت قلوبکم ) ، خدا شما را بآنچه در دلهایتان پیدا شده مواخذه مى کند.
پس این احوال چیزى نیست که انسان بتواند آنرا درک نموده ، و بشمارد، و از انسانهاى معاصر تشخیص دهد، تا چه رسد به انسانهاى غایب ، مگر کسى که خدا متولى امر او باشد و بدست خود اینگونه اسرار را براى او کشف کند، که وجود چنین فردى از آیه ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة ، الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) ، (این خدایان دروغین که مشرکین بجاى خدا میخوانند، مالک شفاعت نیستند، تنها مالک شفاعت کسى است که به حق شاهد باشد، و هم علم داشته باشند) استفاده میشود که عیسى (علیه السلام ) بطور قطع از این افراد است ، که خدایتعالى درباره اش فرموده که از شهیدان است همچنانکه در دو آیه قبل گذشت ، پس او شهید بحق است ، و عالم به حقیقت .
معناى صحیح ( شهادت )
در آیات قرآنى، تحمل (دیدن ) حقائق اعمال مردم است#
و خلاصه کلام این شد که شهادت مورد نظر آیه ، این نیست که بقول آن مفسر، امت داراى دینى کامل و جامع حوائج جسمانى و روحانى باشد، چون علاوه بر اینکه معنائى است خلاف ظاهر کلمه شهادت ، خلاف ظاهر آیات شریفه قرآن نیز هست . بلکه عبارتست از تحمل - دیدن - حقایق اعمال ، که مردم در دنیا انجام مى دهند، چه آن حقیقت سعادت باشد چه شقاوت چه رد، و چه قبول ، چه انقیاد، و چه تمرد.
و سپس در روز قیامت بر طبق آنچه دیده شهادت دهد، روزى که خدایتعالى از هر چیز استشهاد مى کند، حتى از اعضاء بدن انسان شهادت مى گیرد، روزى که رسول مى گوید: ( یا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا ) ، (پروردگارا امت من این قرآن را متروک گذاشتند). و معلوم است که چنین مقام کریمى شاءن همه امت نیست ، چون کرامت خاصه ایست براى اولیاء طاهرین از ایشان ، و اما صاحبان مرتبه پائین تر از اولیاء که مرتبه افراد عادى و مؤمنین متوسط در سعادت است ، چنین شهادتى ندارند، تا چه رسد به افراد جلف و تو خالى ، و از آن پائین تر، فرعونهاى طاغى این امت ، (که هیچ عاقلى جراءت نمى کند بگوید این طبقه از امت نیز مقام شهادت بر باطن اعمال مردم را دارا هستند).
انشاءاللّه بزودى در ذیل آیه : ( و من یطع اللّه و الرسول ، فاولئک مع الذین انعم اللّه علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین ، و حسن اولئک رفیقا ) ، خواهى دید: که کمترین مقامى که این شهداء - یعنى شهداى اعمال - دارند، اینست که در تحت ولایت خدا، و در سایه نعمت اویند، و اصحاب صراط مستقیم هستند، که در تفسیر آیه ( صراط الذین انعمت علیهم ) ، اجمالش گذشت .
پس مراد از شهید بودن امت ، این است که شهداء نامبرده و داراى آن خصوصیات ، در این امت هستند،
همچنانکه در قضیه تفضیل بنى اسرائیل بر عالمیان معنایش اینست که افرادى که بر همه عالمیان برترى دارند، در این امتند، نه اینکه تک تک بنى اسرائیلیان بر عالمیان برترند، بلکه وصف بعض را به کل نسبت داده ، براى اینکه این بعض در آن کل هستند، و از آن جمعیتند، پس شهید بودن امت اسلام به همین معناست ، که در این امت کسانى هستند که شاهد بر مردم باشند، و رسول ، شاهد بر آنان باشد.
حال اگر بگوئى آیه : ( و الذین آمنوا باللّه و رسله ، اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم ) ، (کسانى که بخدا و فرستادگانش ایمان مى آورند، آنان نزد پروردگارشان صدیقین و شهداء هستند)، دلالت دارد بر اینکه عموم مؤمنین شهداء هستند.
در جواب مى گوئیم : (اگر جمله عند ربهم ) نبود درست بود، ولیکن این جمله مى فهماند که چنین کسانى نزد پروردگارشان یعنى در قیامت از شهداء خواهند بود، پس معلوم مى شود در دنیا داراى این مقام نیستند، نظیر آیه ( و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان ، الحقنا بهم ذریتهم ) ، (کسانى که ایمان آوردند، و ذریه شان در ایمان پیرویشان کردند ما ذریه شان را به ایشان ملحق مى کنیم )،
علاوه بر اینکه آیه اى که ذکر گردید مطلق است ، و دلالت دارد بر اینکه همه مؤمنین در همه امتها نزد خدا شهید میشوند، بدون اینکه مؤمنین این امت خصوصیتى داشته باشند، پس شما نمیتوانید به این آیه استدلال کنید بر این که مؤمنین این امت همه شهیدند، و بفرضى که استفاده از آیه را بگیرید، و بگوئید. مراد از آنان که ایمان آوردند همه مسلمانان نیستند، بلکه پیشگامان از ایشانند، یعنى امت دست اول که درباره شان فرموده : ( و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار ) الخ ، ما نیز در پاسـخ میگوئیم : باز هم دعوى شما را که همه امت دست اول شهید باشند اثبات نمى کند.
و اگر بگوئى وسط قرار دادن این امت چه ربطى دارد به اینکه بعضى از افرادش شاهد بر اعمال ، و رسول شاهد بر شاهدان باشد؟ پس در هر حال اشکال وارد است ، هم بتقریب سابق و هم به این تقریب ، در جواب میگوئیم معناى شهادت غایتى است که در آیه شریفه متفرع بر وسط بودن امت شده ، قهرا وسط بودن معنائى است که شهادت و شهداء را دنبال دارد، بدلیل اینکه در سوره حج فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا ارکعوا، و اسجدوا، و اعبدوا ربکم ، و افعلوا الخیر، لعلکم تفلحون ، و جاهدوا فى اللّه حق جهاده هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج ، ملة ابیکم ابراهیم ،
هو سمیکم المسلمین من قبل ، و فى هذا، لیکون الرسول شهیدا علیکم و تکونوا شهداء على الناس ، فاقیموا الصلوة ، و آتوا الزکوة ، و اعتصموا باللّه ، هو مولیکم ، فنعم المولى و نعم النصیر ) ، (اى کسانیکه ایمان آوردید، رکوع و سجده کنید، و پروردگار خود را بپرستید، و عمل خیر انجام دهید، باشد که رستگار گردید.
در راه خدا آنطور که شایسته او باشد جهاد کنید، او شما را برگزید، و در دین هیچ حرجى بر شما قرار نداد، این همان ملت و کیش پدرتان ابراهیم است ، او شما را از پیش و هم در این عصر مسلمان نام نهاد، و تا رسول شهید بر شما، و شما شهیدان بر مردم باشید، پس نماز بپ ا دارید، و زکات دهید، و به خدا تمسک کنید، که او سرپرست شما است ، و چه مولاى خوبى ، و چه ناصر خوبى ).
چون در این آیه شریفه شهید بودن رسول بر شهیدانى که شهداى بر مردمند و شهید بودن آنها بر مردم ، متفرع شده است . بر (اجتباء - برگزیدن )، و نیز بر نبودن حرج در دین ، آنگاه دین را تعریف کرده باینکه همان ملت ابراهیم است ، که قبل از این شما را مسلمان نامید، همانجا که از پروردگارش مسئلت کرد: ( و من ذریتنا امة مسلمة لک ) ، (و خدایتعالى دعایش را مستجاب نموده ، شما را مسلمان کرد، یعنى تسلیم احکام و اوامر خود کرد، بدون اینکه حتى یک عصیان و استنکاف داشته باشید، و به همین جهت حرج در دین را از شما برداشت ، تا هیچیک از احکامش بر شما دشوار نباشد.
پس شمائید که اجتباء شده اید، و شمائید که بسوى صراط مستقیم هدایت گشته ، تسلیم احکام و اوامر پروردگارتان شده اید، و اگر ما شما را (اجتباء و هدایت و تسلیم ) کردیم ، براى این بود که رسول ، شاهد بر شما شود، و شما شاهد بر مردم شوید، یعنى واسطه میانه رسول و مردم باشید، از یک طرف متصل بمردم باشید، و از طرفى دیگر به رسول .
در اینجاست که دعاى ابراهیم در شما و در رسول مصداق مى یابد، چون آن جناب عرضه داشت : ( ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم ، یتلوا علیهم آیاتک ، و یعلمهم الکتاب و الحکمة ، و یزکیهم ) ، (پروردگار ما در میانه امت مسلمه رسولى برانگیز، تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد، و تزکیه شان کند)
در نتیجه شما امت مسلمه اى مى شوید که رسول علم کتاب و حکمت را در قلوبتان ودیعه مى سپارد، و به تزکیه او مزکّى مى شوید، و با در نظر گرفتن این که تزکیه بمعناى تطهیر از پلیدیهاى قلبى و خالص کردن دل براى عبودیت است ، و معناى اسلام هم به بیانى که گذشت همین است ، روشن مى شود که شما امت مسلمه اى مى شوید خالص در عبودیت براى خدا، و رسول در این مقام پیشقدم و هادى و مربى شما است او در این مقام تقدم بر همه دارد و شما واسطه اید براى رساندن مردم به او و در اول آیه و آخر آن قرینه هائى است که بر آنچه ما از آیه استفاده کردیم دلالت میکند، دلالتى که بر هیچ متدبرى پوشیده نیست که انشاءاللّه توضیحش در جاى خودش مى آید.
معناى صحیح ( وسط )
بودن امت واسطه بودن امت بین رسول و مردم است#
پس ، از آنچه گفتیم چند مطلب روشن گردید.
اول اینکه وسط بودن امت هر دو نتیجه را دنبال دارد، یعنى جمله ( و تکونوا شهداء على الناس ) ، و جمله ( لیکون الرسول علیکم شهیدا ) ، هر دو نتیجه و لازمه وسط بودن امت است . دوم اینکه وسط بودن امت ، به این معنا است که میانه رسول و مردم واسطه اند نه آنطور که آن مفسر گفت ملت و دین اسلام میانه افراط و تفریط، و میانه دو طرف تقویت روح و تقویت جسم واسطه باشد.
سوم اینکه آیه شریفه مورد بحث ، بحسب معنا مرتبط است به آیاتى که دعاى ابراهیم را حکایت مى کرد، و اینکه شهادت از شئون امت مسلمه ایست که آنجناب از خدا درخواست نمود.
حال که این سه نکته را بعنوان نتیجه گیرى شنیدى ، باید بدانى که شهادت بر اعمال ، بطورى که از کلام خداى تعالى بر مى آید، مختص به شهیدان از مردم نیست ، بلکه هر کسى و هر چیزى که کمترین ارتباطى با اعمال مردم دارد، او نیز در همان اعمال شهادت دارد، مانند ملائکه ، و زمان ، و مکان ، و دین ، و کتاب ، و جوارح بدن ، و حواس ، و قلب ، که همگى اینها شاهد بر مردم هستند.
و از خود کلمه شهادت فهمیده مى شود: آن شاهدى که از میانه نامبردگان در روز قیامت حاضر مى شود، شاهدى است که در این نشئه دنیوى نیز حضور دارد و یک نحوه حیاتى دارد که بوسیله آن ، خصوصیات اعمال مردم را درک مى کند و خصوصیات نامبرده در او نقش مى بندد، و اینهم لازم نیست که حیات در هر چیزى به یک سنخ باشد، مثلا حیات در همه ، از سنخ حیاتى باشد که در جنس حیوان هست ، همه خواص و آثار آنرا داشته باشد تا بگوئى : ما به ضرورت مى بینیم که مثلا مکان و زمان چنین شعورى ندارند، چون دلیلى نداریم بر اینکه انحاء حیات منحصر در یک نحو است . این بود اجمال گفتار ما در این مقام ، و انشاءاللّه تعالى تفصیل هر یک از این مجملات در محل مناسبش خواهد آمد.
( و ما جعلنا القبلة التى کنت علیها، الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب على عقبیه ) در این آیه شریفه دو سوال است یکى اینکه چرا فرمود (ما بدانیم و نفرمود من بدانم )؟
دوم اینکه مگر خدا نمى داند که میخواهد با تغییر قبله ، علم حاصل کند؟ در جواب سوال اول میگوئیم مراد باینکه مى فرماید: لنعلم تا بدانیم ، با اینکه خدا یکى است یا علم رسل و انبیاء است مثلا از این باب که بزرگان وقتى سخن مى گویند، از قبل خود و اطرافیان خود سخن میگویند، و تکیه کلامشان (ما) است ، مثل اینکه امیر لشکر میگوید: ما فلانى را کشتیم ، و فلانى را زندان کردیم ، با اینکه اینکارها را خود امیر نکرده ، بلکه کارکنانش کرده اند، در جواب از سوال دوم میگوئیم مراد، علم عینى و فعلى خدایتعالى است ، که با خلقت و ایجاد حاصل میشود، نه آن علم که قبل از ایجاد داشته است .
غرض خداوند از تغییر قبله#
و کلمه (انقلاب بر دو عقب )، کنایه است از اعراض ، چون انسان - که در حال قیام روى پاشنه مى ایستد - وقتى روى خود بطرفى برگرداند، روى پاشنه خود مى چرخد، بدین جهت روگردانى و اعراض را به این عبارت تعبیر مى کنند، نظیر تعبیر به پشت خود رو کردن ، در آیه ( و من یولهم یومئذ دبره ) و ظاهر آیه این است که میخواهد توهمى را که احیانا ممکن است در سینه مؤمنین خلجان کند، دفع نماید، و آن توهم این است که فلسفه برگرداندن قبله ، و نسخ قبله قبلى چیست ؟ و تکلیف نمازهائیکه تاکنون رو به بیت المقدس خوانده ایم چه میشود؟
و از این هم بر مى آید که مراد به قبله اى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر آن بود، همان بیت المقدس است ، نه کعبه ، پس هیچ دلیلى نیست بر اینکه بگوئیم : بیت المقدس دو بار و کعبه هم دو بار قبله شده ، چون اگر مراد بقبله در آیه کعبه باشد، لازمه اش همین میشود (چون مى فرماید: ما امروز آن قبله را که قبلا رو بآن مى ایستادى ، قبله نکردیم مگر براى چه و چه).
و سخن کوتاه اینکه جاى این معنا بود که در سینه مؤمنین این توهم ایجاد شود که اولا وقتى بناى خداى تعالى بر این بود که بالاخره کعبه را قبله مسلمانان کند، چرا از همان روز اول نکرد؟ و گذاشت مدتى مسلمانان رو به بیت المقدس نماز بخوانند؟ لذا خداى تعالى براى دفع این توهم خاطر نشان کرد، که تشریع احکام جز بخاطر مصالحى که برگشتنش به تربیت و تکمیل مردم است صورت نمى گیرد، منظور از تشریع احکام هم تربیت و تکمیل مردم است ، و هم جداسازى مؤمنین از غیر مؤمنین است ، و هم مشخص کردن فرمانبران از عاصیان متمرد، و آن سببى که باعث شد که قبله یهودیان را مدتى قبله شما مسلمانها قرار دهیم ، عینا همین ها بود که گفتیم .
پس مراد به جمله : ( الا لنعلم من یتبع الرسول ) این است که ما خواستیم مشخص کنیم ، چه کسى تو را پیروى مى کند؟ و چه کسى نمى کند؟ و اگر نفرمود (من یتبعک ، چه کسى تو را پیروى مى کند)، بلکه فرمود (چه کسى رسول را) براى این بود که با ذکر کلمه (رسول ) بفهماند: صفت رسالت در این جداسازى دخالت داشته ،
و مراد به جعل قبله سابق ، جعل آن در حق مسلمانان است ، و گرنه اگر مراد مطلق جعل باشد، آنوقت مراد برسول هم مطلق رسول میشود، نه رسول اسلام ، و دیگر در آیه التفاتى بکار نرفته ، به سیاق طبیعیش جریان یافته بود، چیزیکه هست این احتمال مختصرى بعید بنظر مى رسد.
و ثانیا آن نمازهائیکه مسلمانان بسوى بیت المقدس خواندند تکلیفش چیست ؟ چون در حقیقت نماز بطرف غیر قبله بوده ، و باید باطل باشد، از این توهم هم جواب میدهد: قبله مادام که نسخ نشده قبله است ، چون خداى تعالى هر وقت حکمى را نسخ مى کند، از همان تاریخ نسخ از اعتبار مى افتد، نه اینکه وقتى امروز نسخ کرد دلیل باشد بر اینکه در سابق هم بى اعتبار بوده ، و این خود از راءفت و رحمتى است که به مؤمنین دارد، و عهده دار بیان این جواب جمله : ( و ما کان اللّه لیضیع ایمانکم ، ان اللّه بالناس لروف رحیم ) الخ است ، و فرق میانه راءفت و رحمت بعد از آنکه هر دو در اصل معنا مشترکند، این است که راءفت مختص به اشخاص مبتلا و بیچاره است ، و رحمت در اعم از آنان و از غیر آنان استعمال میشود.
در برابر سرزنش تفاخر یهود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم منتظر رسیدن حکم تغییر قبله بود#
( قد نرى تقلب وجهک فى السماء، فلنو لینک قبلة ترضیها ) الخ از این آیه بدست مى آید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم قبل از نازل شدن حکم تغییر قبله ، یعنى نازل شدن این آیه ، روى خود را در اطراف آسمان مى گردانده ، و کانه انتظار رسیدن چنین حکمى را مى کشیده ، و یا توقع رسیدن وحیى درامر قبله داشته ، چون دوست میداشته خدایتعالى با دادن قبله اى مختص به او و امتش ، احترامش کند، نه اینکه از قبله بودن بیت المقدس ناراضى بوده باشد، چون حاشا بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از چنین تصورى ، همچنانکه از تعبیر ( ترضیها ) ، در جمله ( فلنو لینک قبلة ترضیها ) فهمیده میشود: قبله اختصاصى را دوست میداشته ، نه اینکه از آن قبله دیگر بدش مى آمده آرى دوست داشتن چیزى باعث دشمن داشتن خلاف آن نیست .
بلکه بطوریکه از روایات وارده در داستان ، و شاءن نزول این آیه بر مى آید یهودیان مسلمانان را سرزنش مى کرده اند: که شما قبله ندارید، و از قبله ما استفاده مى کنید، و با بیت المقدس به مسلمانان فخر مى فروختند، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از این باب ناراحت میشد، شبى در تاریکى از خانه بیرون شد، و روى بسوى آسمان گردانید، منتظر بود وحیى از ناحیه خداى سبحان برسد، و این اندوهش را زایل سازد، پس این آیه نازل شد، و بفرضى که آیه اى نازل میشد، بر اینکه قبله شما مسلمانان هم همان قبله سابق است ، باز حجتى میشد براى آنجناب علیه یهود، چون نه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ننگ داشت از اینکه رو بقبله یهودیان نماز بخواند، و نه مسلمانان زیرا عبد بغیر اطاعت و قبول ، شاءنى ندارد، لکن آیه شریفه قبله اى جدید براى مسلمانان معین کرد، و سرزنش یهود و تفاخر آنها را خاتمه داد، علاوه بر اینکه تکلیف مسلمانان را یکسره کرد، هم حجتى براى آنان شد، و هم دلشان خشنود گشت .
تغییر قبله از بیت المقدس به کعبه (شطر المسجدالحرام )#
( فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره ) کلمه (شطر) بمعناى بعض است ، و منظور از بعض مسجدالحرام همان کعبه است ، و اگر صریحا نفرمود ( فول وجهک الکعبه ) ، و یا ( فول وجهک البیت الحرام ) براى این بود که هم مقابل حکم قبله قبلى قرار گیرد، که شطر مسجد اقصى - یعنى صخره معروف در آنجا - بود، نه همه آن مسجد. و لذا در اینجا هم فرمود: شطر مسجد حرام - یعنى کعبه -، و هم اینکه با اضافه کردن شطر بر کلمه مسجد، بفهماند که مسجد نامبرده مسجد حرام است ، و ا گر مى فرمود شطر الکعبه ، یا شطر البیت الحرام این مزیت از بین میرفت .
در آیه شریفه اول حکم را مختص به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم کرده ، فرمود: (پس روى خود بجانب بعضى از مسجدالحرام کن )، و سپس حکم را عمومیت داده ، به آن جناب و به عموم مؤمنین خطاب مى کند: که (هر جا بودید روى خود بدانسو کنید) و این خود مؤ ید این احتمال است که آیه نامبرده وقتى نازل شد، که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم با مسلمانان مشغول نماز بوده ، و معلوم است که در چنین حالى ، اول باید به پیشنماز بگویند: روى خود برگردان ، و بعدا به عموم بگویند: شما هم روى خود برگردانید و براى همیشه و بر همه مسلمانان واجب است که اینکار را بکنند.
کتاب اهل کتاب مشتمل بر این حکم تحویل قبله بوده است#
( و ان الذین اوتوا الکتاب ، لیعلمون انه الحق من ربهم ) مى فرماید اهل کتاب میدانند که این برگشتن قبله حق است و از ناحیه خداست ، و این بدان جهت مى فرماید، که کتب آسمانى ایشان صریحا بر نبوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پیشگوئى کرده بود، و یا صریحا گفته بود: که قبله این پیغمبر صادق ، قسمتى از مسجدالحرام است ، هر کدام باشد، پس جمله : ( اوتوا الکتاب ) مى رساند که کتاب اهل کتاب مشتمل بر حقیقت این تحویل ، و این حکم بوده ، حال یا بدلالت مطابقى ، (و از نشانه هاى او این است که قبله امت خود را بسوى کعبه بر مى گرداند)، و یا بدلالت ضمنى (او پیغمبرى است صادق که هر کارى بکند درست و حق و از طرف پروردگار عالم مى کند).
و خدا از اینکه اهل کتاب حق را کتمان مى کنند، و علمى که به کتاب خود دارند اظهار ننموده ، آنرا احتکار مى کنند، غافل نیست .
( و لئن اتیت الذین اوتوا الکتاب بکل آیة ) این جمله سرزنش است از اهل کتاب ، که پایه عناد و لجاجت آنها را مى رساند، و مى فهماند که اگر از پذیرفتن دعوت تو امتناع مى ورزند، نه از این جهت است که حق برایشان روشن نشده ، چون علم یقینى دارند باینکه دعوت تو حق است ، و در آن هیچ شکى ندارند، بلکه جهتش این است که آنان در دین خدا عناد، و در برابر حق لجبازى دارند،
و این همه اعتراضها و فتنه انگیزیهاشان تنها بدین جهت است و بس ، شاهدش هم گذشته از دلیل و برهان این است که اگر تمامى معجزاتى که تصور شود برایشان بیاورى ، خواهى دید که باز هم قبله تو را برسمیت نخواهند شناخت ، و همچنان بر عناد و جحود خود ادامه خواهند داد.
( و ما انت بتابع قبلتهم ) ، (تو نمیتوانى پیرو قبله ایشان باشى ،) براى اینکه تو از ناحیه پروردگارت حجت و برهان دارى ممکن هم هست جمله نامبرده نهى بصورت خبر باشد، یعنى تو نباید چنین کنى .
( و ما بعضهم بتابع قبلة بعض ) (یعنى خود یهودیان و نصارى نیز قبله یکدیگر را قبول ندارند،) یهودیان هر جا که باشند، رو به صخره بیت المقدس مى ایستند، ولى مسیحیان هر جا باشند رو بطرف مشرق مى ایستند، پس نه این قبله آنرا قبول دارد، و نه آن قبله این را، و اگر بپرسى چرا؟ میگویم براى پیروى از هوى و هوس و بس .
( و لئن اتبعت اهوائهم ، من بعد ما جاءک من العلم ) ، در این جمله رسول گرامى خود را تهدید مى کند ولى در حقیقت از باب (پسر بتو مى گویم داماد تو بشنو) است ، و معنا متوجه بامت است ، میخواهد اشاره کند باینکه اگر کسى تمرد کند، اهواء یهود را پیروى کرده ، و به همین جهت ستمکار است .
( الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه ، کما یعرفون ابناءهم ) ضمیر در ( یعرفونه ) به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر مى گردد، نه به کتاب ، چون این معرفت را تشبیه کرده به معرفت فرزندان ، و این تشبیه در انسانها درست است ، نه اینکه کتاب را تشبیه به انسان کنند، هرگز کسى نمیگوید: فلانى این کتاب را م ى شناسد، همانطور که پسر خودش را مى شناسد، علاوه بر اینکه سیاق کلام که درباره رسول خدا و وحیى که تحویل قبله باو است ، اصلا ربطى به کتاب اهل کتاب ندارد، پس معناى جمله این است : که اهل کتاب پیامبر اسلام را مى شناسند، آنطور که بچه هاى خود را مى شناسند، بخاطر اینکه تمامى خصوصیات آنجناب را در کتب خود دیده اند، ولى با این حال طائفه اى از ایشان عالما عامدا معلومات خود را کتمان مى کنند.
وجه التفات از حضور به عیبت در آیه شریفه#
و بنابراین در آیه شریفه التفاتى از حضور به غیبت بکار رفته ، چون با اینکه روى سخن با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است ، در عین حال نمى فرماید: (آنها که کتابشان داده ایم تو را مى شناسند)، بلکه مى فرماید: (او را مى شناسند) کانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را غایب حساب کرده ، و خطاب را به مؤمنین کرده است ، و این بخاطر این بوده که توضیح دهد: امر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نزد اهل کتاب واضح است ، و این نظم و اسلوب نظیر سخن گفتن کسى است که با جماعتى حرف مى زند، ولى خطاب را متوجه یکى از آنها مى کند، تا فضیلت او را آشکار و دیگران مى شنوند، تا برسند بمطلبى که مربوط به شخص آن یکنفر است ، وقتى باینجا مى رسد، روى خود از او گردانده ، متوجه جماعت حاضر در مجلس مى کند، و چون آن مطلب بسر رسید، دوباره رو بآن شخص نموده سخنان خود را ادامه مى دهد، این مثال را بدآن جهت زدیم ، تا متوجه شوى التفات در آیه بخاطر چه بوده است .
( الحق من ربک فلا تکونن من الممترین ) این جمله بیان سابق را تاءکید مى کند، و نهى از شک را تشدید مى نماید، چون امتراء همان شک و ارتیاب است ، و ظاهر خطاب متوجه به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و باطن و معناى آن به امت است .
( و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات ) کلمه ( وجهة ) بمعناى چیزیست که آدمى رو به آن مى کند، مانند قبله ، که آن نیز بمعناى چیزى است که انسان متوجه آن میشود، در این آیه بیان سابق را خلاصه نموده عبارت اخرائى مى آورد، تا مردم را هدایت کند، به اینکه مسئله قبله را تعقیب نکنند، و بیش از این در باره آن بگومگو راه نیندازند، و معنایش این است که هر قوم براى خود قبله اى دارند، که بر حسب اقتضاى مصالحشان برایشان تشریع شده است .
خلاصه ، قبله یک امر قراردادى و اعتبارى است ، نه یک امر تکوینى ذاتى ، تا تغییر و تحول نپذیرد، با این حال ، دیگر بحث کردن و مشاجره براه انداختن درباره آن فائده اى براى شما ندارد، این حرف ها را بگذارید، و بدنبال خیرات شتاب بگیرید، و از یکدیگر سبقت جوئید که خدایتعالى همگى شما را در روزى که شکى در آن نیست جمع مى کند، ولو هر جا که بوده باشید. که خدا بر هر چیزى توانا است .
این را هم باید دانست که آیه مورد بحث همانطور که با مسئله قبله انطباق دارد، چون در وسط آیات قبله قرار گرفته ، همچنین مى تواند با یک مسئله تکوینى منطبق باشد، و بخواهد از قضاء و قدرى که براى هر کسى از ازل تقدیر شده خبر دهد، و جمله ( فاستبقوا الخیرات ) بخواهد بفهماند: که احکام و آداب براى رسیدن به همان مقدرات تشریع شده ، که انشاءاللّه در بحثى که پیرامون خصوص قضاء و قدر خواهیم داشت ، بیان مفصل آن مى آید.
( و من حیث خرجت ، فول وجهک شطر المسجد الحرام ) الخ ، بعضى از مفسرین گفته اند: معناى این آیه این است که از هر جا که بیرون شده و به هر جا که وارد شدى ، روى خود بسوى مسجدالحرام کن ، بعضى دیگر گفته اند: معنایش این است که از هر شهرى در آمدى ، ممکن هم هست مراد به جمله ( و من حیث خرجت ) الخ مکه باشد که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از آنجا بیرون آمد، و آیه ( من قریتک التى اخرجتک ) از آن خبر میدهد، و معنایش اینست که رو به کعبه ایستادن حکمى است ثابت براى تو، چه در مکه و چه در شهرهاى دیگر، و سرزمینهاى دیگر و جمله : (و انه للحق من ربک ، و ما اللّه بغافل عما تعملون ) ، همین معنا را تاءکید و تشدید مى کند.
( و من حیث خرجت فول وجهک شطر المسجد الحرام ، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره ) الخ اگر این جمله را به عین عبارت قبلى تکرار کرد بعید نیست براى این بوده باشد که بفهماند: حکم نامبرده در هر حال ثابت است و مثل این است که کسى بگوید: (در برخاستنت از خدا بترس و در نشستنت از خدا بترس ، و در سخن گفتنت از خدا بترس و در سکوتت از خدا بترس ) که منظور گوینده اینست که همیشه و در هر حال ملازم تقوى باش و تقوى را همواره با خود داشته باش و اگر بجاى آن عبارت مى گفت : (از خدا بپرهیز، وقتى برخاستى و نشستى و سخن گفتى و سکوت کردى ) این نکته را نمى فهماند و در آیه مورد بحث معنایش این است که رو بسوى قسمتى از مسجدالحرام بکن هم از همان شهرى که از آن بیرون شدى و هم از هر جاى دیگرى که بودید رو بسوى آن قسمت کنید.
سه فائده براى حکم قبله
( لئلا یکون للناس علیکم حجة الا الذین ظلموا منهم ، فلا تخشوهم ، و اخشونى ) الخ ، در این جمله سه فائده براى حکم قبله که در آن شدیدترین تاءکید را کرده بود، بیان مى کند.
اول اینکه یهود در کتابهاى آسمانى خود خوانده بودند که قبله پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم کعبه است نه بیت المقدس ، همچنانکه قرآن کریم از این جریان خبر داده ، مى فرماید: ( و ان الذین اوتوا الکتاب لیعلمون انه الحق ، من ربهم ) که ترجمه اش گذشت و اگر حکم تحویل قبله نازل نمى شد، حجت یهود علیه مسلمین تمام بود، یعنى مى توانستند بگویند: این شخص پیغمبرى نیست که انبیاء گذشته وعده آمدنش را داده بودند، ولى بعد از آمدن حکم تحویل قبله و التزام بآن و عمل بر طبقش ، حجت آنان را از دستشان مى گیرد، مگر افراد ستمگرى از ایشان زیر بار نروند.
( الا الذین ظلموا منهم ) این استثناء منقطع ، و بدون مستثنى منه و بمعناى (لکن ) است ، و آیه چنین معنا مى دهد که (لکن کسانى که از ایشان ستمکارند و تابع هوى و هوس هستند، همچنان بر اعتراض بیجاى خود ادامه مى دهند، پس زنهار که از ایشان حسابى نبرى ، چون پیرو هوى و ظالمند، و خداوند ستمکاران را هدایت نمى کند و تنها از من حساب ببر). دوم اینکه پى گیرى و ملازمت این حکم ، مسلمانان را به سوى تمامیت نعمتشان و کمال دینشان سوق مى دهد که بزودى در تفسیر آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ، و اتممت علیکم نعمتى ) ، انشاءالله تعالى معناى تمامیت نعمت را بیان خواهیم کرد.
سوم اینکه در آخر آیه فرموده : ( لعلکم تهتدون ) که خداى تعالى اظهار امیدوارى به هدایت مسلمانان به سوى صراط مستقیم کرده ، و در سابق آنجا که درباره : ( اهدنا الصراط المستقیم ) بحث مى کردیم ، درباره اهتداء سخن گفتیم .
بعضى از مفسرین گفته اند: اینکه در آیه تحویل قبله فرموده : ( و لاتم نعمتى علیکم ، و لعلکم تهتدون ) و نیز در آیه فتح مکه نظیر آنرا آورده ، و فرموده : ( انا فتحنالک فتحا مبینا، لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما ) ، خود دلیل بر این است که در آیه مورد بحث هم بشارتى است به فت ح مکه .
توضیح اینکه (و لاتمّ نعمتى علیکم ) در آیه تحویل قبله بشارتى است بر فتح مکه#
توضیح اینکه : کعبه در صدر اسلام پر بود از بت هاى مشرکین و وثن هاى ایشان ، و خلاصه بت در آنجا حاکم بود و در ایامى که این آیه نازل مى شد، هنوز اسلام قوت و شوکتى بخود نگرفته بود، خداى تعالى رسول خود را هدایت کرد باینکه رو به بیت المقدس نماز بخواند، چون بیت المقدس قبله یهودیان بود، که هر چه باشد دینشان باسلام نزدیک تر از دین مشرکین بود، ولى بعد از آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به مدینه هجرت کرد و زمان فرا رسیدن فتح مکه نزدیک شد، و انتظار فرمان الهى به تطهیر کعبه از پلیدى بتها، شدید گردید.
در چنین شرائطى دستور برگشتن قبله بسوى کعبه صادر شد و این خود نعمت بس بزرگى بود، که خدا مسلمانان را بدان اخت صاص داد، آنگاه در ذیل همین فرمان وعده فرمود: که بزودى نعمت و هدایت را بر تو تمام خواهد کرد، یعنى کعبه را از پلیدى هاى اصنام خواهد پرداخت ، آنچنانکه فقط خدا در آن عبادت شود و تنها معبد مسلمانان گردد و تنها مسلمانان رو بسوى آن عبادت کنند، پس نتیجه مى گیریم که جمله : ( و لاتم نعمتى علیکم ) الخ ، بشارت به فتح مکه است .
از سوى دیگر، بعد از آنکه در سوره فتح به مسئله فتح مکه میپردازد، دوباره به همان وعده قبلى اشاره مى کند، که در آیه مورد بحث آمده بود و مى فرماید: ( و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).
رد گفتار فوق الذکر و اینکه آیه اشاره اى بر فتح مکه ندارد#
این بود گفتار آن مفسر و توضیح ما درباره آن ، ولکن گو اینکه به ظاهرش گفتارى است دلچسب ، اما خالى از تدبر و دقت است ، براى اینکه ظاهر آیات با آن نمى سازد زیرا مدرک مفسر نامبرده در آیه مورد بحث ( و لاتم نعمتى علیکم و لعلکم تهتدون ) الخ ، لام غایت است ، که بر سر ( اتم ) درآمده و این لام عینا در آیه سوره فتح آمده و فرموده : ( لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاءخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).
و با اینکه حرف لام در هر دو آیه غایت است ، دیگر چه معنا دارد مفسر نامبرده آیه مورد بحث را بمعناى وعده گرفته و آیه سوره فتح را بمعناى انجاز آن وعده و وفاى بآن بگیرد؟ با اینکه هر دو آیه وعده جمیلى است باینکه خداوند نعمت را بر تو تمام مى کند.
از سوى دیگر آیه مورد بحث که درباره مسئله حج است وعده اتمام نعمت را به همه مسلمین مى دهد و مى فرماید: ( علیکم ) ، و آیه سوره فتح این وعده را تنها به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم میدهد و مى فرماید: ( و یتم نعمته علیک ) الخ ، پس سیاق دو آیه مختلف است ، و نمى شود هر دو مربوط به یک مطلب باشند.
حال اگر آیه اى باشد که دلالت کند بر اینکه این دو وعده کجا وفا شد؟ آنوقت ممکن است بگوئیم : پس مراد هر دو وعده همین وعده اى است که این آیه از وفا شدن بآن خبر مى دهد و چنین آیه اى اگر باشد آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا ) ، (امروز دیگر دین شما را تکمیل کردم و نعمت خود بر شما تمام نمودم و اسلام را دین مورد رضایم برایتان قرار دادم )، خواهد بود و اما اینکه نعمت در آن چه نعمتى بوده که خدا اتمام کرده ؟ و در این آیه منتش را بر ما مى گذارد، انشاءاللّه در تفسیر سوره مائده بحثش خواهد آمد.
نظیر این دو آیه که مشتمل بر اتمام نعمت است آیه : ( ولکن یرید لیطهرکم ، و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون ) ، و نیز آیه : ( کذلک یتم نعمته علیکم ، لعلکم تسلمون ) ، است که باز انشاءاللّه کلامى مناسب با مقام بحثمان در ذیل هر یک از این آیات خواهد آمد.
( کما ارسلنا فیکم رسولا منکم ) ، از ظاهر آیه بر مى آید، که کاف در کلمه (کما) براى تشبیه ، و کلمه (ما) مصدریه باشد، در نتیجه معناى آیه و ماقبلش این مى شود: ما با قبله قرار دادن خانه اى که ابراهیم بنا کرد و برایش آن خیرات و برکات را درخواست نمود به شما انعام کردیم ، مانند این انعام دیگرمان که رسولى از میان شما در شما فرستادیم که آیات ما بر شما همى خواند و کتاب و حکمتتان مى آموزد و تزکیه تان مى کند و این را بدان جهت کردیم که دعاى ابراهیم را استجابت کرده باشیم ، آن دعا که با فرزندش اسماعیل گفتند: پروردگارا! و رسولى از خود ایشان در میانشان مبعوث فرما تا آیات بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان تعلیم دهد و تزکیه شان کند پس در این ارسال رسول منتى است نظیر منتى که در قبله قرار دادن کعبه بود.
از اینجا معلوم مى شود مخاطب در جمله ( فیکم رسولا منکم ) ، امت مسلمه است ، که بر حسب حقیقت عبارتند از خصوص اولیاء دین ، چون اگر جمیع دودمان اسماعیل - یعنى عرب مضر - امت اسلام نامیده مى شوند،
از نظر ظاهر امتند و نیز اگر همه عرب و مسلمانان غیر عرب امت اسلام نامیده مى شوند، از نظر اشتراک در حکم است و گرنه حقیقت و واقع آن امت که ابراهیم (علیه السلام ) از خدا درخواست کرد، همان اولیاء دین هستند و بس .
( یتلو علیکم آیاتنا ) ، کلمه : ( آیاتنا ) ظهور در آیات قرآ ن دارد، چون قبل از آن کلمه (یتلو) آمده ، و معلوم است که تلاوت در مورد الفاظ استعمال مى شود، نه معانى و کلمه (تزکیه ) به معناى تطهیر است و تطهیر عبارتست از زایل کردن پلیدى ها و آلودگى ها، در نتیجه کلمه تطهیر هم شامل اعتقادات فاسد چون شرک و کفر مى شود و هم شامل ملکات رذیله چون تکبر و بخل مى گردد و هم اعمال فاسد و شنیع چون کشتن و زنا و شرابخوارى را شامل مى شود.
و تعلیم کتاب و حکمت و نیز تعلیم آنچه نمى دانستید، دو جمله است که شامل تمامى معارف اصولى و فروعى دین مى گردد.
این را هم باید دانست که آیات شریفه مورد بحث مشتمل بر چند مورد التفات نسبت به خداى تعالى است ، یکجا خداى تعالى غایب (او) حساب شده ، یکجا متکلم وحده (من )، جائى دیگر متکلم مع الغیر (ما)، و نیز چند التفات دیگر نسبت به غیر خداى تعالى که باز یکجا غایب حساب شده اند و یکجا مخاطب و یکجا متکلم که اگر خواننده عزیز در آنها دقت بعمل آورد، نکته هایش پوشیده نمى ماند.
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۴۲ تا ۱۵۱ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (شامل روایاتى درباره تغییر قبله و معنى شهدا و...)
در تفسیر مجمع البیان از قمى روایت کرده که در تفسیرش در ذیل آیه : ( سیقول السفهاء ) الخ از قول امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده که فرمود: قبله وقتى از بیت المقدس بسوى کعبه برگردید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سیزده سال در مکه نماز بسوى بیت المقدس خوانده بود و بعد از مهاجرت به مدینه هم هفت ماه به همان سو نماز خواند آنوقت خدا او را بطرف مکه برگردانید.
چون یهودیان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را سرزنش مى کردند و مى گفتند: تو تابع مائى و بسوى قبله ما نماز مى گزارى ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از این سرزنش دچار اندوهى سخت شد و در نیمه شبى از خانه بیرون شد و به آفاق آسمان نگاه مى کرد منتظر بود از ناحیه خدایتعالى در این خصوص امرى صادر شود فرداى آن شب وقتى هنگام نماز ظهرشد، آنجناب در مسجد بنى سالم بود و دو رکعت از نماز ظهر را خواند که جبرئیل نازل شده ،
دست به دو شانه آنحضرت گذاشت و او را بطرف کعبه برگردانید و این آیه بر او نازل کرد: ( قد نرى تقلب وجهک فى السماء فلنو لینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام ) در نتیجه آنجناب دو رکعت از یک نماز را بسوى بیت المقدس ، و دو رکعت دیگرش را بسوى کعبه خواند، بعد از این جریان سر و صداى یهود و مردم نفهم بلند شد که چرا از قبله اى که داشت برگردید؟
مولف: روایاتیکه هم از طرف عامه و هم خاصه در این داستان در کتب جامع وارد شده ، بسیار زیاد است و از نظر مضمون قریب به هم هستند، ولى از نظر تاریخ این جریان مختلفند، بیشتر آنها تاریخ تحویل قبله را در ماه رجب سال دوم از هجرت ، یعنى ماه هفدهم از هجرت میدانند و صحیح تر هم همین است و بزودى فصل جداگانه در بحث پیرامون این مسئله خواهد آمد انشاءاللّه .
و از طرق اهل سنت درباره اینکه امت اسلام گواه بر مردم و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گواه بر امت است روایاتى آمده که مردم روز قیامت تبلیغ انبیاء را انکار مى کنند خدایتعالى از انبیاء شاهد میخواهد تا اثبات کنند تبلیغ کرده اند - با اینکه خدا عالم تر از هر کسى است - آنگاه امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم را میآورند و ایشان شهادت میدهند امتهاى دیگر مى پرسند: شما از کجا بدست آورده اید که پیغمبر ما رسالت خود را تبلیغ کرده ؟ مى گویند: ما این معنا را از کتاب آسمانیمان بدست آوردیم که خدایتعالى بزبان پیامبر صادقش در آن خبر داد: که انبیاء گذشته رسالت خود را تبلیغ کردند.
بعد محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مى آورند تا از حال امتش بپرسند، آنجناب امت را تزکیه مى کند و به عدالتشان شهادت میدهد، اینجاست که خداى سبحان فرموده : ( فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید ) .
مولف: مفاد این روایت را اخبار دیگرى تاءیید مى کند، که سیوطى آن اخبار را در تفسیر الدر المنثور و غیر او نیز آورده اند، چیزى که در این روایات به نظر درست نمى رسد اینست که پیامبر اسلام تمامى امت را تزکیه و تعدیل نکرده و معنا ندارد که در قیامت همه را تزکیه و تعدیل کند، مگر اینکه بمنظور تزکیه و تعدیل جمعى از امت باشد نه همه ، و گرنه روایات نامبرده مطلبى برخلاف ضرورت اثبات مى کند، ضرورت کتاب و سنت هر دو.
آخر چطور ممکن است رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فجایع و جنایاتى را که افرادى از امت اسلام مرتکب شدند تجویز کند؟ و بر آن جنایات صحه بگذارد؟ جنایاتى که حتى نمونه اش هم در امت هاى گذشته رخ نداد؟ و چطور آنجناب طاغیان و فرعونهاى این امت را تزکیه و تعدیل مى کند؟ و آیا این روایات طعن بر دین حنیف و بازیگرى با حقایق این ملت بیضاء نیست ؟! قطعا هست ،
علاوه بر اینکه این روایات گفتگو از شهادت نظرى دارد، نه شهادت تحمل ، چون امت اسلام در زمان انبیاء گذشته حاضر نبودند، تا ببینند آیا رسالت خود را تبلیغ مى کنند یا نه ؟ و شهادت نظرى اعتبار ندارد.
و در کتاب مناقب در این باره از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده ، که فرمود: (شهداء مردم ) به غیر رسولان و امامان کسى نیست و اما امت معقول نیست که خدا از آنها شهادت بطلبد، براى اینکه در میان امت کسانى هستند که شهادتشان یک بند سبزى و یک پر کاه ارزش ندارد.
و در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل جمله ( لتکونوا شهداء على الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا ) الخ ، فرمود: اگر خیال کنى که منظور خدایتعالى از این آیه همه موحدین اهل قبله است ، سخت اشتباه کرده اى ، براى اینکه آیا خدایتعالى در قیامت از کسى شهادت میخواهد، که در دنیا شهادتش در مرافعه اى که بر سر یک من خرما بپا میشد پذیرفته نبود؟ و آنوقت شهادت چنین کسى در درگاهش پذیرفته میشود؟ حاشا: این حرف معقول نیست و خدایتعالى چنین چیزى را از خلق خودش نمى پسندد، آنوقت خودش چگونه مرتکب آن میشود، بلکه منظور خدایتعالى از امت ، افرادى است که مصداق آیه : ( کنتم خیر امة اخرجت للناس ) ، هستند و آنان امت وسط و بهترین امتند که خدا براى مردم خلقشان کرده است .
مولف: بیان این حدیث در ذیل آیه شریفه با استفاده از قرآن کریم گذشت .
و در قرب الاسناد از امام صادق (علیه السلام ) از پدرش از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: از جمله خصائصى که خداى تعالى به امت من داده و با دادنش امتم را بر سایر امم برترى بخشیده ، سه چیز است که حتى به هیچ پیغمبرى نداده - تا آنجا که مى فرماید: - خدایتعالى هر پیغمبرى که مبعوث مى کرد، او را شهید بر قومش قرار میداد، ولى خداى تعالى امت مرا شهید بر همه خلائق کرد، و فرمود: ( لیکون الرسول شهیدا علیکم ، و تکونوا شهداء على الناس ) (تا آخر حدیث ).
مولف: این حدیث منافاتى با حدیث قبلى ندارد، چون مراد به امت در این روایت نیز همان امت مسلمه ایست که دعاى ابراهیم بوسیله آن مستجاب شد.
و در تفسیر عیاشى از امیرالمؤمنین (علیه السلام ) روایت آورده که در حدیثى در ضمن توصیف روز قیامت فرمود: مردم در یکجا جمع میشوند و در آنجا تمامى خلائق استنطاق میشوند، واحدى بدون اجازه رحمان و جز به صواب سخن نمیگوید آنگاه به رسول خدا دستور میدهند،
برخیزد و از پرسش ها پاسـخ گوید اینجاست که خدایتعالى به رسول گرامیش میفرماید: ( فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک على هولاء شهیدا) و بحکم این آیه آنجناب شهید بر شهیدان یعنى بر رسولان است . و در تهذیب از ابى بصیر از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت کرده که گفت : به آنجناب عرضه داشتم : آیا خدایتعالى به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دستور داده بود که بسوى بیت المقدس نماز بگزارد؟ فرمود: بله ، مگر نمى بینى خداى سبحان فرموده : (و ما جعلنا القبلة التى کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب على عقبیه ) الخ .
مولف: مقتضاى این حدیث این است که جمله : ( التى کنت علیها ) صفت قبله باشد، و مراد بقبله ، بیت المقدس باشد، و اینکه آن قبله اى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رو بآن مى ایستاده ، همان بیت المقدس بوده باشد و همین معنا را سیاق آیات تاءیید مى کند که بیانش گذشت .
از اینجا آن روایتى هم که از امام عسکرى (علیه السلام ) نقل شده تاءیید میشود، چون آنجناب فرموده : مردم مکه هواى قبله شدن کعبه را داشتند خدایتعالى با قبله قرار دادن بیت المقدس امتحانشان کرد تامعلوم شود چه کسى بر خلاف هواى نفسش رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را پیروى مى کند برخلاف مردم مدینه که هواى بیت المقدس بسر داشتند و خدایتعالى با برگرداندن قبله دستورشان داد با هواى نفس خود مخالفت نموده رو به کعبه نماز بگزارند تا باز معلوم شود چه کسى پیروى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى کند؟ و چه کسى مخالفت مینماید؟ که هر کس او را بر خلاف میل درونیش اطاعت کند، مصدق او و مواف ق او است (تا آخر).
با این حدیث فساد گفتار دیگرى نیز روشن مى گردد و آن این است که جمله ( التى کنت علیها ) مفعول دوم براى کلمه ( جعلنا ) است و معناى آیه این است که ما قبل از بیت المقدس قبله را کعبه اى که ( کنت علیها ) نکردیم ، استدلال کرده است بجمله ( الا لنعلم من یتبع الرسول ) که حاصل معنا چنین میشود (ما قبل از بیت المقدس کعبه را که الان رو به آن هستى قبله نکردیم مگر براى اینکه بفهمیم چه کسى رسول را پیروى مى کند) لکن این حرف بیهوده است زیرا همانطور که قبلا گفتیم سیاق برخلاف آنست .
و در تفسیر عیاشى از زبیرى روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدم : آیا مرا از ایمان خبر نمیدهى ؟ بدانم آیا ایمان مجموع قول و عمل است و یا قول بدون عمل ؟ فرمود: ایمان همه اش عمل است ، چون خود قول هم یکى از اعمال است که خدا واجبش کرده در کتابش بیان نموده نورش واضح و حجتش ثابت شده ، کتابش بدان شهادت میدهد و بسوى آن دعوت مى کند.
و چون خداى تعالى رسول اسلام را رو به کعبه گردانید، مسلمانان به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گفتند: پس تکلیف ما نسبت به نمازهائیکه در این مدت (17 ماهه) رو به بیت المقدس خواندیم چه میشود؟ و تکلیف مردگان ما که در این مدت نماز را به آنطرف میخواندند چه میشود؟ خدایتعالى در پاسـخ به این سوال این جمله را نازل فرمود: ( و ما کان اللّه لیضیع ایمانکم ، ان الله بالناس لرؤ ف رحیم ) ، (خدا ایمان شما را ضایع نمى کند، که خدا به مردم رئوف و رحیم است ). و در این کلام خود نماز ما را ایمان خواند، پس هر کس از خدا بترسد و جوارح خود (از چشم و گوش و شکم و زبان و فرج ) را حفظ نموده هر عضوى از اعضاى خود را در آن جائى مصرف کند و بکار ببندد که خدا برایش معین کرده و واجب هر عضوى را انجام دهد، با ایمان کامل خدا را ملاقات مى کند و از اهل بهشت است ، و اگر کسى در واجبى از این واجبات خیانت کند و از آنچه خدا دستور داده تعدى نماید، خدا را با ایمان ناقص ملاقات مى کند.
مولف: این روایت را کلینى هم آورده ، و اینکه در روایت ، نزول جمله ( و ما کان اللّه لیضیع ایمانکم ) را بعد از تحویل قبله دانسته ، منافاتى با بیان قبلى ما ندارد.
و در کتاب فقیه آمده : که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه بطرف بیت المقدس نماز خواند بعد که یهودیان سرزنش کردند که تو تابع قبله ما هستى و اندوه شدیدى بر او مسلط شد، در دل شب از خانه بیرون آمد و رو به اطراف افق بگردانید، فرداى آن شب هم نماز صبح را رو به بیت المقدس خواند و هم دو رکعت از نماز ظهر را، سر دو رکعتى جبرئیل آمد، و گفت : ( قد نرى تقلب وجهک فى السماء، فلنو لینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام ) الخ ، آنگاه دست آنجناب را گرفته رو به کعبه اش کرد، مردمى هم که پشت سرش به نماز ایستاده بودند رو به کعبه شدند، بطوریکه زنان جاى فعلى مردان قرار گرفتند و مردان جاى فعلى زنان ، و این نماز ظهر اولش بسوى بیت المقدس و آخرش بسوى کعبه واقع شد، بعد از نماز ظهر خبر به مسجدى دیگر در مدینه رسید، اهل آن مسجد دو رکعت از عصر خوانده بودند، دورکعت دیگر را بطرف کعبه برگشتند، آنها نیز اول نمازشان بسوى بیت المقدس و آخرش بسوى کعبه شد، و مسجد قبلتین ، همان مسجد است .
مولف: قمى هم نظیر این را روایت کرده و گفته : که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم خودش (در مدینه )، بلکه در مسجد بنى سالم نماز میخواند که این جریان واقع شد.
و در تفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل آیه ( فول وجهک شطر المسجد الحرام ) الخ ، فرموده : رو بقبله نماز بخوان و در نماز رو از قبله برمگردان که نمازت باطل میشود چون خداى سبحان به رسول گرامیش فرمود در نماز واجب باید حتما رو بقبله نماز بخوانى ، ( فول وجهک شطر المسجد الحرام ، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره ) .
مولف: روایات در این باره که آیه شریفه راجع بخصوص نماز واجب است بسیار زیاد است .
و در تفسیر قمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که در تفسیر آیه ( الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه ) الخ ، فرموده : این آیه درباره یهود و نصارى نازل شد، خداى تعالى در آن مى فرماید: (آنهائى که کتابشان دادیم ، او را مى شناسند - یعنى رسول خدا را - همانطور که فرزندان خود را مى شناسند) و این بدان جهت است که خداى عز و جل در تورات و انجیل و زبور، صفات رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و صفات اصحابش و مهاجرتش را ذکر کرده بود و همان را در قرآن حکایت کرده ، که ( محمد رسول اللّه ، و الذین معه اشداء على الکفار، رحماء بینهم ، تریهم رکعا سجدا، یبتغون فضلا من اللّه و رضوانا، سیماهم فى وجوههم من اثر السجود، ذلک مثلهم فى التوریة ، و مثلهم فى الانجیل ) ، (محمد صلى الله علیه و آله و سلم فرستاده خداست و کسانى که مصاحب او هستند بر کفار دشمنانى بیرحم ، و در بین خود مهربانان هستند، ایشان را مى بینى که همواره در رکوع و سجودند و همه در پى بدست آوردن فضل خدا و خشنودى اویند، نشانه هاشان از اثر سجده در پیشانى نمایان است ، این است مثل آنان در تورات و همین است مثل آنان در انجیل ).
پس صفات رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و اصحابش در تورات بوده ووقتى خدا او را مبعوث فرمود، اهل کتاب او را شناختند، همچنان که خود قرآن مى فرماید: ( فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به ) .
مولف: نظیر این روایت در کافى از على (علیه السلام ) نقل شده است . و در اخبار بسیارى از طرق شیعه آمده : که آیه : ( اءینما تکونوا یاءت بکم اللّه جمیعا) الخ ، درباره اصحاب قائم (علیه السلام ) نازل شده و در بعضى از آنها آمده : که این از باب جرى و تطبیق است .
و در حدیثى از طرق عامه در ذیل جمله ( و لاتم نعمتى علیکم ) ، از على (علیه السلام ) آمده که فرمود: تمامیت نعمت این است که انسان با داشتن اسلام بمیرد.
و باز در حدیثى از طرق آنان آمده : که تمامیت نعمت به این است که آدمى داخل بهشت شود.
بحث علمی#
بحث علمى (درباره یافتن جهت قبله و تاریخچه آن )
تشریع قبله در اسلام و اعتبار و وجوب خواندن نماز رو بقبله ، - نمازى که عبادت عموم مسلمانان جهان است -، و همچنین وجوب ذبح حیوانات رو بقبله و کارهاى دیگرى که حتما باید رو بقبله باشد، (و یا مانند خوابیدن و نشستن و وضو گرفتن رو بقبله : که مستحب و مانند تخلیه کردن که حتما باید ب طرف غیر قبله باشد و رو بقبله اش حرام است ) و احکامى دیگر که با قبله ارتباط دارد، و مورد ابتلاى عموم مسلمانان است ، باعث شده که مردم محتاج به جستجوى جهت قبله شوند و آنرا در افق خود معین کنند، (تا نماز و ذبح حیوانات و کارهائى دیگر را رو به آنطرف انجام داده و از تخلیه کردن به آن طرف بپرهیزند).
و در ابتداء امر از آنجا که تشخیص قطعى آن براى مردم دور از مکه فراهم نبود ناگزیر به مظنه و گمان و نوعى تخمین اکتفاء مى کردند.
ولى رفته رفته این حاجت عمومى ، علماى ریاضى دان را وادار کرد تا این مظنه و تخمین را قدرى به تحقیق و تشخیص عینى نزدیک سازند، براى این کار از جدول هائى که در زیج مورد استفاده قرار مى گیرد استمداد کردند، تا بدان وسیله عرض هر شهر و طول آن را (منظور از عرض شهر فاصله ایست که هر شهرى از خط استواء دارد و منظور از طول آن فاصله ایست که میانه شهرها از مشرق به مغرب مى باشد به این منظور آخرین نقطه غربى و معمور کره زمین را جزایر خالدات میگرفتند، البته این دیگر مربوط به بحث ما نیست که در قرون گذشته و قبل از کشف آمریکا و کشف کرویت زمین چنین میپنداشتند که جزائر خالدات واقع در غرب اروپا ساحل اقیانوس آرام آخرین نقطه کره زمین است و البته این جزائر در قرون اخیر در آب فرو رفته و اثرى از آن باقى نمانده است ، و فعلا در نیم کره شرقى زمین ، از رصدخانه گرنویچ لندن استفاده مى کنند)، (مترجم ) معین کنند.
آنگاه بعد از آنکه عرض شهر خود را از خط استواء معین مى کردند آن وقت میتوانستند بفهمند که ازنقطه جنوب آن شهر (نقطه جنوب هر شهرى عبارتست از نقطه اى که اگر خطى موهوم از آن نقطه بطرف نقطه شمال تصور کنیم آفتاب در رسیدن بآن نقطه مسیر روزانه اش نصف میشود و باصطلاح به نقطه ظهر مى رسد) چند درجه (از نود درجه میان جنوب و مغرب ) را بطرف مغرب منحرف شوند، رو به که ایستاده اند (و این انحراف را با حساب جیوب و مثلثات معین مى کردند).
آنگاه این حساب را بوسیله دائره هندیه براى تمامى افق ها و شهرهاى مسلمان نشین ترسیم کردند، (به این صورت که یا در اول بهار و یا در اول پائیز که دو نقطه اعتدالى است در هر افقى دائره اى در زمین مسطح رسم کردند و محورى و یا به عبارتى شاخصى در وسط آن دائره کوبیدند، صبح که آفتاب طلوع کرد سایه شاخص از دائره بیرون بود، ایستادند تا با بالا آمدن آفتاب و کوتاه شدن سایه آن نقطه اى را که سایه از آن نقطه وارد دائره مى شود معین کنند و همچنین آن نقطه اى را که در بعد از ظهر سایه از دایره بیرون مى رود معین کنند، سپس با خطى مستقیم این دو نقطه را بهم وصل کردند که یکسرش مشرق افق را نشان میداد و سر دیگرش مغرب افق را، در نتیجه دائره به دو نیم دائره تقسیم شد، خط دیگرى عمود بر آن خط ترسیم کردند که یکسرش نقطه جنوب را نشان میداد و سر دیگرش نقطه شمال را، و این خط را نصف النهار آن افق مینامیدند، و معلوم است که فاصله میان هر یک از این چهار نقطه نود درجه است ، و فرض کنید شهرى که این دائره (که آنرا دائره هندیه مى نامیدند) ترسیم شده ، سى درجه با خط استواء فاصله داشته باشد، در اینصورت اگر سکنه این شهر در موقع نماز سى درجه از نود درجه را از جنوب بطرف مغرب برگردند، درست رو بقبله ایستاده اند، (مترجم ).
سپس براى اینکه این کار را بسرعت و آسانى انجام دهند، قطب نما را یعنى عقربه مغناطیسى معروف به حک را بکار بستند، چون این آلت با عقربه خود جهت شمال و جنوب را در هر افقى که بکار رود معین میکند و کار دائره هندیه را به فوریت انجام میدهد و در صورتیکه ما مقدار انحراف شهر خود را از خط استواء بدانیم ، بلافاصله نقطه قبله را تشخیص میدهیم .
لکن این کوششى که علماى ریاضى مبذول داشتند - هر چند خدمت شایان توجهى بود - و خداوند جزاى خیرشان مرحمت فرماید -، ولکن از هر دو طریق یعنى هم از طریق قطب نما و هم از راه دائره هندیه ناقص بود که اشخاص را دچار اشتباه مى کرد.
اما اول براى اینکه ریاضى دانان اخیر متوجه شدند که ریاضى دانان قدیم در تشخیص طول شهر دچار اشتباه شده اند، و در نتیجه حسابى که در تشخیص مقدار انحراف و در نتیجه تشخیص قبله داشتند، در هم فرو ریخت .
توضیح اینکه براى تشخیص عرض مثلا تهران از خط استوا، و محاذات آن با آفتاب در فصول چهارگانه ، طریقه شان اینطور بود که فاصله قطب شمالى را با خط استواء معین نموده و آنرا درجه بندى مى کردند آنگاه فاصله شهر مورد حاجت را از خط استواء به آن درجات معین نموده ، مثلا مى گفتند فاصله تهران از جزائر خالدات 86 درجه و 20 دقیقه میباشد و عرض آن از خط استوا سى و پنج درجه و 35 دقیقه (نقل از کتاب زیج ملخص تاءلیف میزابى ) گو اینکه این طریقه به تحقیق و واقع نزدیک بود، ولکن طریقه تشخیص طول شهرها طریقه اى درست و نزدیک به تحقیق نبود چون همانطور که در بیان مترجم گذشت عبارت از این بود که مسافت میانه دو نقطه از زمین را که در حوادث آسمانى مشترک بودند، (اگر آفتاب مى گرفت در هر دو جا در یک زمان مى گرفت ، و اگر حوادث دیگرى رخ میداد، در هر دو نقطه رخ میداد) معین میکردند و آنرا با مقدار حرکت حسى آفتاب و یا به عبارتى با ساعت ضبط مینمودند آنگاه مى گفتند: مثلا طول شهر تهران فلان درجه و... دقیقه است و چون در قدیم وسائل تلفن و تلگراف و امثال آن در دست نبود، لذا اندازه گیرى هاى قدیم دقیق نبود و بعد از فراوان شدن این وسائل و همچنین نزدیک شدن مسافت ها بوسیله هواپیما و ماشین این مشکل کاملا حل شد، و در این هنگام بود که شیخ فاضل و استاد شهیر ریاضى ، مرحوم سردار کابلى براى حل این مشکل کمر همت بست و انحراف قبله را با اصول جدید استخراج نموده ، رساله اى در این باره بنام (تحفه الاجلة فى معرفة القبلة )، در اختیار همگان گذاشت ، و این رساله کوچکى است که در آن طریقه استخراج قبله را با بیان ریاضى روشن ساخته ، و جدولهائى براى تعیین قبله هر شهرى رسم کرده است .
و از جمله رموزیکه وى موفق به کشف آن گردید - و خدا جزاى خیرش دهد - کرامت و معجزه باهره اى بود که براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در خصوص قبله محرابش در مسجد مدینه اثبات و اظهار کرد.
توضیح اینکه مدینه طیبه بر طبق حسابى که قدماء داشتند در عرض 25 درجه خط استوا، و در طول 75 درجه و 20 دقیقه قرار داشت و با این حساب محراب مسجد النبى در مدینه رو بقبله نبود، (و چون ممکن نبوده رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در ایستادن بطرف قبله و بناى مسجد رو بانطرف اشتباه کند)، لذا ریاضى دانان همچنان درباره قبله بحث مى کردند، و اى بسا براى این انحراف وجوهى ذکر مى کردند که با واقع امر درست در نمى آمد.
ولکن مرحوم سردار کابلى این معنا را روشن ساخت که محاسبات دانشمندان اشتباه بوده ، چون مدینه طیبه در عرض 24 درجه و 57 دقیقه خط استوا، و طول 39 درجه و 59 دقیقه آخرین نقطه نیم کره شرقى قرار دارد و روى این حساب محراب مسجد النبى درست رو بقبله واقع میشود، آنوقت روشن شد در قرنهاى قبل که اثرى از این محاسبات نبود و در حالیکه آنجناب در نماز بود، وقتى بطرف کعبه برگشت درست بطرفى برگشته که اگر خطى موهوم از آن طرف بطرف کعبه کشیده میشد به خود کعبه برمیخورد، و این خود کرامتى باهر و روشن است (صدق اللّه و رسوله ).
بعد از مرحوم سردار کابلى مرحوم مهندس فاضل سرتیپ عبد الرزاق بغائرى براى بیشتر نقاط روى زمین قبله اى استخراج کرد و در این باره رساله اى در معرفت قبله نوشت و در آن جدولهائى ترسیم نمود که حدود هزار و پانصد نقطه از نقاط مسکون زمین را نام برد و با تدوین این رساله بحمداللّه نعمت تشخیص قبله به کمال رسید و از آن جمله مثلا عرض تهران را سى و پنج درجه و چهل و یک دقیقه و 38 ثانیه و طول آنرا 51 درجه و 28 دقیقه و 58 ثانیه نوشت (مترجم ).
این بود جهت نقصى که در قسمت اول بود و اما در قسمت دوم یعنى در تشخیص قبله بوسیله قطب نما، نقص آن از این جهت بود که معلوم شد دو قطب مغناطیسى کره زمین با دو قطب جغرافیائى زمین منطبق نیست ، براى اینکه قطب مغناطیسى شمالى مثلا علاوه بر اینکه به مرور زمان تغییر مى کند بین آن و بین قطب شمالى جغرافیائى حدود هزار میل (که معادل است با 1375 کیلومتر) فاصله است .
و روى این حساب قطب نما هیچوقت عقربه اش رو به قطب جنوبى جغرافیائى قرار نمى گیرد و آنرا نشان نمیدهد، (چون سر دیگر عقربه ، قطب شمال واقعى را نشان نمیدهد) بلکه گاهى تفاوت به حدى مى رسد که دیگر قابل تسامح نیست .
به همین جهت مهندس فاضل و ریاضى دان عالیقدر، جناب سرتیپ حسینعلى رزم آرا، در اواخر یعنى در سال 1332 هجرى شمسى ، در مقام بر آمد این مشکل را حل کند، و انحراف قبله را از دو قطب مغناطیسى در هزار نقطه از نقاط مسکون کره زمین را مشخص کرد، (و براى سهولت کار بطوریکه همه بتوانند استفاده کنند، قطب نمائى اختراع کرد که به تخمین نزدیک به تحقیق میتواند قبله را مشخص کند، که قطب نماى آن جناب فعلا مورد استفاده همه هست ، خداوند به وى جزاى خیر مرحمت فرماید).
بحث اجتماعی#
بحث اجتماعى (پیرامون فواید تشریع قبله از نظر فردى و اجتماعى )
دانشمندانى که متخصص در جامعه شناسى و صاحب نظر در این فن هستند، اگر در پیرامون آثار و خواصى که از این پدیده که نامش اجتماع است و بدان جهت که اجتماع است ناشى میشود، دقت و غور کنند، شکى برایشان نمى ماند که اصولا پدید آمدن حقیقتى بنام اجتماع و سپس منشعب شدن آن به شعبه هاى گوناگون و اختلاف ها و چندگونگى آن بخاطراختلاف طبیعت انسانها، فقط و فقط یک عامل داشته و آن درکى بوده که خداى سبحان طبیعت انسانها را بان درک ملهم کرده ، درک باین معنا که حوائجش که اتفاقا همه در بقاى او و به کمال رسیدنش مؤ ثرند یکى دو تا نیست تا خودش بتواند برفع همه آنها قیام کند، بلکه باید اجتماعى تشکیل دهد و بدان پاى بند شود، تا در آن مهد تربیت و به کمک آن اجتماع در همه کارها و حرکات و سکناتش موفق شود و یا به عبارتى همه آنها به نتیجه برسد و گرنه یکدست صدا ندارد.
بعد از این درک ، به درکهاى دیگر و یا بعبارتى به صور ذهنیه ملهم شد که آن ادراکات و صور ذهنیه را محک و معیار در ماده و در حوائجى که به ماده دارد، و در کارهائى که روى ماده انجام میدهد و در جهات آن کارها، میزان قرار دهد و همه را با آن میزان بسنجد و در حقیقت آن ادراکات و آن میزان رابطه اى میان طبیعت انسانى و میان افعال و حوائج انسان باشد، مانند درک این معنا که چه چیز خوب است ؟ و چه چیز بد است ؟ چه کار باید کرد؟ و چه کار نباید کرد؟ و چه کار کردنش از نکردنش بهتر است ؟
و نیز مانند این درک که محتاج به این است که در نظام دادن به اجتماع ریاست و مرئوسیت ، و ملک و اختصاص و معاملات مشترک و مختص و سایر قواعد و نوامیس عمومى و آداب و رسوم قومى (که به اختلاف اقوام و مناطق و زمانها مختلف میشود) معتبر بشمارد و به آنها احترام بگذارد.
همه این معانى و قواعدى که ناشى از آنها میشود، امورى است که اگر طبیعت انسانیت آنرا درست کرده ، با الهامى از خداى سبحان بوده ، الهامى که خدا بوسیله آن ، طبیعت انسان را لطیف کرده تا قبل از هر کار، نخست آنچه را که معتقد است و میخواهد در خارج بوجود آورد، تصور کند و آنگاه نقشه هاى ذهنى را صورت عمل بدهد و یا اگر صلاح ندید ترک کند و به این وسیله استکمال نماید.
(حال که این مقدمه روشن شد میگوئیم ): توجه عبادتى بسوى خداى سبحان (با در نظر گرفتن اینکه خدا منزه از مکان و جهت و سایر شئون مادى و مقدس از این است که حس مادى باو متعلق شود)، اگر بخواهیم از چهار دیوارى قلب و ضمیر تجاوز کند و بصورت فعلى از افعال در آید، با اینکه فعل جز با مادیات سر و کار ندارد - به ناچار باید این توجه بر سبیل تمثل صورت بگیرد.
ساده تر بگویم از یکسو میخواهیم با عبادت متوجه بخدا شویم ، از سوى دیگر خدا در جهتى و طرفى قرار ندارد، پس بناچار باید عبادت ما بر سبیل تمثل و تجسم در آید، به این صورت که نخست توجهات قلبى ما با اختلافى که در خصوصیات آن (از خضوع و خشوع و خوف و رجاء و عشق و جذبه و امثال آن ) است ، در نظر گرفته شود و بعد همان خصوصیات را با شکل و قیافه اى که مناسبش باشد، در فعل خود منعکس کنیم ، مثلا براى اینکه ذلت و حقارت قلبى خود را به پیشگاه مقدس او ارائه داده باشیم به سجده بیفتیم و با این عمل خارجى از حال درونى خود حکایت کنیم و یا اگر خواستیم احترام و تعظیمى که در دل از او داریم ، حکایت کنیم ، بصورت رکوع درآئیم و چون بخواهیم حالت فدائى بودن خود را به پیشگاهش عرضه کنیم ، دور خانه اش بگردیم و چون بخواهیم او را تکبیر و بزرگداشت کنیم ، ایستاده عبادتش کنیم و چون بخواهیم براى تشرف بدرگاهش خود را تطهیر کنیم این مراسم را با غسل و وضوء انجام دهیم ، و از این قبیل تمثل هاى دیگر.
روح و مغز عبادت ، عبودیت درونى است و افعال عبادى قالبهاى تحقق خارجى آن عبودیت است#
و هیچ شکى نیست در اینکه روح و مغز عبادت بنده عبارت است از همان بندگى درونى او، و حالاتى که در قلب نسبت به معبود دارد که اگر آن نباشد، عبادتش روح نداشته و اصلا عبادت بشمار نمى رود ولیکن در عین حال این توجه قلبى باید به صورتى مجسم شود و خلاصه عبادت در کمالش و ثبات و استقرار تحققش ، محتاج به این است که در قالبى و ریختى ممثل گردد.
آنچه گفته شد، هیچ جاى شک نیست ، حال ببینیم مشرکین در عبادت چه مى کردند و اسلام چه کرده ؟ اما وثنى ها و ستاره پرستان و هر جسم پرست دیگر که یا معبودشان انسانى از انسانها بوده ، و یا چیز دیگر، آنان لازم میدانستند که معبودشان در حال عبادت نزدیکشان و روبرویشان باشد، لذا روبروى معبود خود ایستاده و آنرا عبادت میکردند.
ولى دین انبیاء و مخصوصا دین اسلام که فعلا گفتگوى ما درباره آنست ، (و گفتگوى از آن ، از سایر ادیان نیز هست ، چون اسلام همه انبیاء را تصدیق کرده )، علاوه بر اینکه همانطور که گفتیم : مغز عبادت و روح آنرا همان حالات درونى دانسته ، براى مقام تمثل آن حالات نیز طرحى ریخته و آن اینست که کعبه را قبله قرار داده و دستور داده که تمامى افراد در حال نماز که هیچ مسلمانى در هیچ نقطه از روى زمین نمى تواند آن را ترک کند، رو بطرف آن بایستند و نیز از ایستادن رو بقبله و پشت کردن بدان در احوالى نهى فرموده و در احوالى دیگر آنرا نیکو شمرده است .
و به این وسیله قلبها را با توجه بسوى خدا کنترل نموده ، تا در خلوت و جلوتش در قیام و قعودش ، در خواب و بیداریش ، در عبادت و مراسمش ، حتى درپست ترین حالات و زشت ترینش ، پروردگار خود را فراموش نکند، این است فائده تشریع قبله از نظر فردى .
و اما فوائد اجتماعى آن عجیب تر و آثارش روشن تر و دلنشین تر است ، براى اینکه مردم را با همه اختلافى که در زمان و مکان دارند متوجه به یک نقطه کرده و با این تمرکز دادن وجهه ها، وحدت فکرى آنان و ارتباط جوامعشان و التیام قلوبشان را مجسم ساخته و این لطیف ترین روحى است که ممکن است در کالبد بشریت بدمد، روحى که از لطافت در جمیع شئون افراد در حیات مادى و معنویش نفوذ کند، اجتماعى راقى تر و اتحادى متشکل تر و قوى تر بسازد، و این موهبتى است که خداى تعالى امت اسلام را بدان اختصاص داده
و با آن وحدت دینى و شوکت جمعى آنان را حفظ فرموده ، در حالى که قبلا احزاب و دسته هاى مختلفى بودند و سنت ها و طریقه هاى متشتتى داشتند، حتى دو نفر انسان یافت نمى شد که در یک نظریه با هم متحد باشند، اینک خدا را با کمال عجز بر همه نعمتهایش شکر میگوئیم .
