تفسیر آیات ۱۲۵ تا ۱۲۹ سورهٔ بقره

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۵ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۲۵ تا ۱۲۹ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى (شامل روایاتى در ذیل آیات گذشته مربوط به هجرت ابراهیم به مکه وبناى کعبه و دعاى ابراهیم ...)

در کافى از کتانى روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) از مردى پرسیدم .

که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم را که بعد از طواف حج و عمره واجب است فراموش کرده ؟ فرمود: اگر در شهر مکه یادش آمد، دو رکعت در مقام ابراهیم بخواند، چون خداى عز و جل فرموده ( واتخذوا من مقام ابراهیم مصلى ) و اما اگر از مکه رفته ، و آنگاه یادش ‍ آمده ، من دستور نمیدهم برگردد.

مولف: قریب باین معنا را شیخ در تهذیب ، و عیاشى در تفسیرش ، بچند سند روایت کرده اند، و خصوصیات حکم ، یعنى نماز در مقام ابراهیم ، و اینکه باید پشت مقام باشد، همچنانکه در بعضى روایات آمده ، که احدى نباید دو رکعت نماز طواف را جز در پشت مقام بخواند، تا آخر حدیث ، همه از کلمه ( من ) و کلمه ( مصلى ) در جمله : ( واتخذوا من مقام ابراهیم مصلى ) استفاده شده است .

و در تفسیر قمى از امام صادق (ع) روایت آورده که در ذیل جمله : ( ان طهرا بیتى للطائفین ) الخ فرموده : یعنى مشرکین را از آن دور کن .

و در کافى از امام صادق (ع) روایت آورده که فرمود: خداى عز و جل در کتابش مى فرماید: ( طهرا بیتى للطائفین و العاکفین و الرکع السجود)، و به همین جهت جا دارد بنده خدا وقتى وارد مکه مى شود، طاهر باشد، و عرق و کثافات را از خود بشوید، و خود را پاکیزه کند.

مؤلف : این معنا در روایاتى دیگر نیز آمده ، و اینکه ائمه (علیهم السلام ) طهارت شخص وارد بمکه را از طهارت مورد (بیت ) که در آیه آمده استفاده کرده اند، بضمیمه آیات دیگر، مانند آیه : ( الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات ) و امثال آن بوده است .

قسمتى از حکایت ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام بروایت ابن عباس#

و در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که گفت : بعد از آنکه ابراهیم (علیه السلام ) اسماعیل و هاجر را بمکه آورد، و در آنجا گذاشت و رفت ، بعد از مدتى که قوم جرهم آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین منزل کردند، اسماعیل هم به سن ازدواج رسیده با دخترى از ایشان ازدواج کرد، هاجر از دنیا رفت ، پس ابراهیم از همسرش ساره اجازه خواست ، تا سرى به هاجر و اسماعیل بزند، ساره با این شرط موافقت کرد، که در آنجا از مرکب خود پیاده نشود.

ابراهیم (علیه السلام ) بسوى مکه حرکت کرد، وقتى رسید فهمید هاجر از دنیا رفته لاجرم بخانه اسماعیل رفت ، و از همسر او پرسید: شوهرت کجاست ؟ گفت اینجا نیست ، رفته شکار کند، و اسماعیل (علیه السلام ) رسمش این بود که در داخل حرم شکار نمیکرد، همیشه مى رفت بیرون حرم شکار مى کرد، و برمى گشت ، ابراهیم به آن زن گفت : آیا مى توانى از من پذیرائى کنى ؟ گفت : نه ، چون چیزى در خانه ندارم ، و کسى هم با من نیست که بفرستم طعامى تهیه کند.

ابراهیم (علیه السلام ) فرمود: وقتى همسرت بخانه آمد، سلام مرا باو برسان و بگو: عتبه خانه ات را عوض کن ، این سفارش را کرد، و رفت .

از آنسو نگر که چون اسماعیل بخانه آمد، بوى پدر را احساس کرد، به همسرش فرمود: آیا کسى بخانه آمد؟ گفت : آرى پیرمردى داراى شمائلى چنین و چنان آمد، و منظور زن از بیان شمایل آن جناب توهین بابراهیم ، و سبک شمردن او بود، اسماعیل پرسید: راستى سفارشى و پیامى نداد؟ گفت : چرا، بمن گفت : بشوهرت وقتى آمد سلام برسان ، و بگو عتبه در خانه ات را عوض کن .

اسماعیل (علیه السلام ) منظور پدر را فهمید، و همسر خود را طلاق گفت ، و با زنى دیگر ازدواج کرد.

بعد از مدتى که خدا مى داند، دوباره ابراهیم از ساره اجازه گرفت ، تا بزیارت اسماعیل بیاید، ساره اجازه داد، اما باین شرط که پیاده نشود، ابراهیم (علیه السلام ) حرکت کرد، و بمکه به در خانه اسماعیل آمد، از همسر او پرسید: شوهرت کجا است ؟ گفت : رفته است تا شکارى کند،

و انشاءالله بزودى برمى گردد، فعلا پیاده شوید، خدا رحمتت کند، ابراهیم فرمود: آیا چیزى براى پذیرائى من در خانه دارى ؟ گفت : بلى ، و بلادرنگ قدحى شیر و مقدارى گوشت بیاورد، ابراهیم او را به برکت دعا کرد، و اگر همسر اسماعیل آنروز براى ابراهیم نان و یا گندم و یا جوى ، و یا خرمائى آورده بود، نتیجه دعاى ابراهیم این میشد، که شهر مکه از هر جاى دیگر دنیا داراى گندم و جو و خرماى بیشترى مى شد.

بهر حال همسر اسماعیل بانجناب گفت : پیاده شوید، تا سرت را بشویم ، ولى ابراهیم پیاده نشد، لاجرم عروسش این سنگى را که فعلا مقام ابراهیم است ، بیاورد و زیر پاى او نهاد، و ابراهیم قدم بر آن سنگ گذاشت ، که تاکنون جاى قدمش در آن سنگ باقى است .

آنگاه آب آورد، و سمت راست سر ابراهیم را بشست ، آنگاه مقام را به طرف چپ او برد، و سمت چپ سرش را بشست ، و اثر پاى چپ ابراهیم نیز در سنگ بماند.

آنگاه ابراهیم فرمود: چون شوهرت بخانه آمد، سلامش برسان ، و بوى بگو: حالا درب خانه ات درست شد.

این را گفت و رفت ، پس چون اسماعیل بخانه آمد، بوى پدر را احساس کرد، و از همسرش پرسید: آیا کسى به نزدت آمد؟ گفت : بلى ، پیرمردى زیباتر از هر مرد دیگر، و خوشبوتر از همه مردم ، نزدم آمد، و بمن چنین و چنان گفت ، و من باو چنین و چنان گفته ، سرش را شستم ، و این جاى پاى اوست ، که بر روى این سنگ مانده ، اسماعیل گفت : او پدرم ابراهیم است .

مولف: قریب باین معنا را قمى در تفسیرش نقل کرده است .

داستان حضرت ابراهیم علیه و السلام از زبان امام صادق علیه السلام#

و در تفسیر قمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: ابراهیم (علیه السلام ) در بادیه شام منزل داشت ، همینکه هاجر اسماعیل را بزاد، ساره غمگین گشت ، چون او فرزند نداشت و به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر اذیت میکرد، و غمناکش مى ساخت .

ابراهیم نزد خدا شکایت کرد، خداى عز و جل به او وحى فرستاد که زن بمنزله دنده کج است ، اگر بهمان کجى وى ، بسازى ، از او بهره مند مى شوى ، و اگر بخواهى راستش کنى ، او را خواهى شکست ، آنگاه دستورش داد: تا اسماعیل و مادرش را از شام بیرون بیاورد، پرسید: پروردگارا کجا ببرم ؟ فرمود: بحرم من ، و امن من ، و اولین بقعه اى که در زمین خلق کرده ام و آن سرزمین مکه است .

پس از آن خداى تعالى جبرئیل را با براق برایش نازل کرد، و هاجر و اسماعیل را و خود ابراهیم را بر آن سوار نموده ، 435

براه افتاد، ابراهیم از هیچ نقطه خوش آب و هوا، و از هیچ زراعت و نخلستانى نمى گذشت ، مگر اینکه از جبرئیل مى پرسید: اینجا باید پیاده شویم ؟ اینجا است آن محل ؟ جبرئیل مى گفت : نه ، پیش برو، پیش برو، همچنان پیش راندند، تا به سرزمین مکه رسیدند، ابراهیم هاجر و اسماعیل را در همین محلى که خانه خدا در آن ساخته شد، پیاده کرد، چون با ساره عهد بسته بود، که خودش پیاده نشود، تا نزد او برگردد.

در محلى که فعلا چاه زمزم قرار دارد درختى بود، هاجر علیه السلام پارچه اى که همراه داشت روى شاخه درخت انداخت ، تا در زیر سایه آن راحت باشد، همینکه ابراهیم خانواده اش را در آنجا منزل داد، و خواست تا بطرف ساره برگردد، هاجر (که راستى ایمانش ‍ شگفت آور و حیرت انگیز است یک کلمه پرسید) آیا ما را در سرزمینى مى گذارى و مى روى که نه انیسى و نه آبى و نه دانه اى در آن هست ؟ ابراهیم گفت : خدائى که مرا باین عمل فرمان داده ، از هر چیز دیگرى شما را کفایت است ، این را گفت و راهى شام شد، همینکه بکوه (کداء که کوهى در ذى طوى ) است رسید، نگاهى بعقب (و در درون این دره خشک ) انداخت ، و گفت : ( ربنا انى اسکنت من ذریتى بواد غیر ذى زرع عند بیتک المحرم ، ربنا لیقیموا الصلوة ، فاجعل افئدة من الناس تهوى الیهم ، وارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون ) ، (پروردگارا! من ذریه ام را در سرزمینى گود و بدون آب و گیاه جاى دادم ، نزد بیت محرمت ، پروردگار ما، بدین امید که نماز بپادارند، پس دلهائى از مردم را متمایل بسوى ایشان کن ، و از میوه ها، روزیشان ده ، باشد که شکر گزارند) این راز بگفت و برفت .

پس همینکه آفتاب طلوع کرد، و پس از ساعتى هوا گرم شد، اسماعیل تشنه گشت ، هاجر برخاست ، و در محلى که امروز حاجیان سعى مى کنند بیآمد و بر بلندى صفا برآمد، دید که در آن بلندى دیگر، چیزى چون آب برق میزند، خیال کرد آب است ، از صفا پائین آمد، و دوان دوان بدان سو شد، تا به مروه رسید، همینکه بالاى مروه رفت ، اسماعیل از نظرش ناپدید شد، (گویا لمعان سراب مانع دیدنش شده است ).

ناچار دوباره بطرف صفا آمد، و این عمل را هفت نوبت تکرار کرد، در نوبت هفتم وقتى بمروه رسید، این بار اسماعیل را دید، و دید که آبى از زیر پایش جریان یافته ، پس نزد او برگشته ، از دور کودک مقدارى شن جمع آورى نموده ، جلو آب را گرفت ، چون آب جریان داشت ، و از همان روز آن آب را زمزم نامیدند، چون زمزم معناى جمع کردن و گرفتن جلو آب را مى دهد.

از وقتى این آب در سرزمین مکه پیدا شد مرغان هوا و وحشیان صحرا بطرف مکه آمد و شد را شروع کرده ، آنجا را محل امنى براى خود قرار دادند.

از سوى دیگر قوم جرهم که در ذى المجاز عرفات منزل داشتند، دیدند که مرغان و وحشیان بدان سو آمد و شد میکنند، آنقدر که فهمیدند در آنجا لانه دارند لاجرم آنها را تعقیب کردند، تا رسیدند به یک زن و یک کودک ، که در آن محل زیر درختى منزل کرده اند، فهمیدند که آب به خاطر آن دو تن در آنجا پیدا شده ، از هاجر پرسیدند: تو کیستى ؟ و اینجا چه مى کنى ؟ و این بچه کیست ؟ گفت : من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم ، و این فرزند او است ، که خدا از من به او ارزانى داشته ، خدایتعالى او را ماءمور کرد که ما را بدینجا آورد، و منزل دهد، قوم جرهم گفتند: حال آیا بما اجازه میدهى که در نزدیکى شما منزل کنیم ؟ هاجر گفت : باید باشد تا ابراهیم بیاید.

بعد از سه روز ابراهیم آمد، هاجر عرضه داشت : در این نزدیکى مردمى از جرهم سکونت دارند، از شما اجازه مى خواهند در این سرزمین نزدیک بما منزل کنند، آیا اجازه شان مى دهى ؟ ابراهیم فرمود: بله ، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند، و نزدیک وى منزل کردند، و خیمه هایشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعیل با آنان ماءنوس شدند.

بار دیگر که ابراهیم بدیدن هاجر آمد جمعیت بسیارى در آنجا دید و سخت خوشحال شد، رفته رفته اسماعیل براه افتاد، و قوم جرهم هر یک نفر از ایشان یکى و دو تا گوسفند به اسماعیل بخشیده بودند، و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان زندگى میکردند.

همینکه اسماعیل بحد مردان برسید، خداى تعالى دستور داد: تا خانه کعبه را بنا کنند، تا آنجا که امام فرمود: و چون خداى تعالى بابراهیم دستور داد کعبه را بسازد، و او نمى دانست کجا بنا کند، جبرئیل را فرستاد تا نقشه خانه را بکشد - تا آنجا که فرمود - ابراهیم شروع بکار کرد، اسماعیل از ذى طوى مصالح آورد، و آن جناب خانه را تا نه ذراع بالا برد، مجددا جبرئیل جاى حجر الاسود را معلوم کرد، و ابراهیم سنگى از دیوار بیرون کرده ، حجر الاسود را در جاى آن قرار داد، همان جائیکه الان هست .

بعد از آنکه خانه ساخته شد، دو درب برایش درست کرد، یکى بطرف مشرق ، و درى دیگر طرف مغرب ، درب غربى مستجار نامیده شد، و سقف خانه را با تنه درختها، و شاخه اذخر بپوشانید، و هاجر پتوئى که با خود داشت بر در کعبه بیفکند و زیر آن چادر زندگى کرد.

بعد از آنکه خانه ساخته شد، ابراهیم و اسماعیل عمل حج انجام دادند، روز هشتم ذى الحجه جبرئیل نازل شد، و بابراهیم گفت : ( ارتو من الماء ) بقدر کفایت آب بردار، چون در منى و عرفات آب نبود، به همین جهت هشتم ذى الحجه روز ترویه نامیده شد، پس ابراهیم را از مکه به منى برد، و شب را در منى بسر بردند، و همان کارها که به آدم دستور داده بود، بابراهیم نیز دستور داد.

ابراهیم بعد از فراغت از بناى کعبه ، گفت : ( رب اجعل هذا بلدا آمنا، و ارزق اهله من الثمرات ، من آمن منهم ) ، (پروردگارا این را شهر مامن کن ، و مردمش را، آنها که ایمان آورده اند، از میوه ها روزى ده ) - امام فرمود: - منظورش از میوه هاى دل بود، یعنى خدایا مردمش را محبوب دلها بگردان ، تا سایر مردم با آنان انس بورزند و بسوى ایشان بیایند، و باز هم بیایند.

بررسى اخبارى که به امور خارق العاده درباره کعبه و حجرالاسود و سنگ مقام اشارهدارند#

مولف: این خلاصه اى است از اخبار این داستان ، آنهم اخبارى که خلاصه آن را بیان کرده ، و هم در این اخبار و هم در اخبار دیگر امور خارق العاده اى آمده ، از آن جمله آمده : که خانه کعبه اولین بارى که پیدا شد بصورت قبه اى از نور بود، که آنرا براى آدم نازل کردند، و در همین محل که ابراهیم کعبه را ساخت قرار دادند، و این قبه همچنان بود تا آنکه در طوفان نوح که دنیا غرق در آب شد، خدایتعالى آنرا بالا برد، و از غرق شدن حفظ کرد، و به همین جهت کعبه را بیت عتیق (خانه قدیمى ) نام نهادند.

و در بعضى اخبار آمده : که خداى عز و جل پایه هاى خانه را از بهشت نازل کرد.

و در بعضى دیگر آمده : حجر الاسود از بهشت نازل شده ، و در آن روز از برف سفیدتر بوده ، و در زمین بخاطر این که کفار بدان دست مالیدند سیاه شد.

و در کافى نیز از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت کرده که فرمود: ابراهیم ماءمور شد تا پایه هاى کعبه را بالا ببرد، و آنرا بسازد و مناسک ، یعنى طریقه حج این خانه را بمردم بیاموزد.

پس ابراهیم و اسماعیل خانه را در هر روز به بلندى یک ساق بنا کردند، تا به محل حجر الاسود رسیدند، امام ابو جعفر میفرماید: در این هنگام از کوه ابو قبیس ندائى برخاست ، که اى ابراهیم تو امانتى نزد من دارى ، پس حجر الاسود را بابراهیم داد، و او در جاى خود بکار برد.

و در تفسیر عیاشى از ثورى از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت کرده ، که گفت از آنجناب از حجر الاسود سوال کردم ، فرمود: سه تا سنگ از سنگهاى بهشت به زمین نازل شد، اول حجر الاسود بود، که آنرا به ودیعه بابراهیم دادند، دوم مقام ابراهیم بود، و سوم سنگ بنى اسرائیل بود.

و در بعضى از روایات آمده : که حجر الاسود قبلا فرشته اى از فرشتگان بوده است .

مولف: و نظائر این معانى در روایات عامه و خاصه بسیار است ، و چون یک یک آنها خبر واحد است و نمى شود بمضمونش اعتماد کرد، و از مجموع آنها هم چیزى استفاده نمى شود، لذا نه تواتر لفظى دارند، و نه معنوى ، و لیکن چنان هم نیست که در ابواب معارف دینى مشابه نداشته باشد، چون نوعا روایاتیکه در ابواب مختلف معارف وارد شده ، همینطورند، و لذا اصرارى نیست که آنها را طرد و بکلى رد کنیم .

اما روایاتى که مى گوید: کعبه قبلا قبه اى بود، که براى آدم نازل شد، و همچنین آنها که مى گویند: ابراهیم بوسیله براق بسوى مکه رفت ، و امثال این مطالب ، از باب کرامت و خارق العاده ، و حوادث غیر طبیعى است ، که هیچ دلیلى بر محال بودنش نداریم ، علاوه بر اینکه این تنها معجزه اى نیست که قرآن کریم براى انبیاء خود اثبات کرده ، بلکه آنان را به معجزات بسیار و کرامات خارق العاده زیادى اختصاص داده است ، که موارد بسیارى از آن در قرآن ثابت شده است .

و اما روایاتى که داشت : پایه هاى کعبه و نیز حجر الاسود و سنگ مقام از بهشت نازل شده - و اینکه سنگ مقام در زیر مقام فعلى دفن شده - و نظائر این ، در باره اش گفتیم : که نظیر این گونه روایات در معارف دینى بسیار است ، حتى درباره بعضى از نباتات و میوه ها و امثال آن آمده ، که مثلا فلان میوه یا فلان گیاه ، بهشتى است .

و نیز روایاتى که مى گوید: فلان چیز از جهنم ، و یا از فوران جهنم است ، و باز از همین دسته است روایاتى که در باب طینت وارد شده ، میگوید طینت مردم با سعادت از بهشت ، و طینت اشقیاء از آتش بوده ، یا از دسته اول از علیین ، و از دسته دوم از سجین بوده است .

و نیز از همین دسته است آن روایاتى که مى گوید: بهشت برزخ در فلان قطعه از زمین ، و آتش برزخ در آن قطعه دیگر از زمین است ، و روایاتى که مى گوید: قبر یا باغى از باغهاى بهشت است ، و یا حفره اى از حفره هاى جهنم ، و امثال این روایات که هر کس اهل تتبع و جستجو، و نیز بیناى در مطاوى اخبار باشد به آنها دست مى یابد.

و این گونه روایات همانطور که گفتیم بسیار زیاد است ، بطورى که - اگر نتوانیم مضمون یک یک آنها را بپذیریم - بارى همه را هم نمى توانیم رد نموده ، بکلى طرح کنیم ، و یا در صدور آنها از ائمه (علیهم السلام )، و یا در صحت انتساب آنها به آن حضرات مناقشه کنیم ، چون این گونه روایات از معارف الهیه است که فتح بابش بوسیله قرآن شریف شده ، و ائمه (علیهم السلام ) مسیر آنرا دنبال کرده اند، آرى از کلام خداى تعالى برمى آید: که تنها حجر الاسود و چه و چه از ناحیه خدا نیامده ، بلکه تمامى موجودات از ناحیه او نازل شده است ، و آنچه در این نشئه که نشئه طبیعى و مشهود است دیده مى شود، همه از ناحیه خداى سبحان نازل شده ، چیزیکه هست آنچه از موجودات و حوادث که خیر و جمیل است ،

و یا وسیله خیر، و یا ظرف براى خیر است ، از بهشت آمده ، و باز هم به بهشت برمیگردد، و آنچه از شرور است یا وسیله براى شر و یا ظرف براى شر است ، از آتش دوزخ آمده ، و دوباره به همانجا برمى گردد.

نمونه هایى از کلام خداوند که دلالت دارد آنچه موجود است از ناحیه اونازل شده است#

اینک نمونه هائى از کلام خدا: ( وان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ، (هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما از آن خزینه ها هست ، و ما نازل نمى کنیم ، مگر به اندازه اى معلوم ).

که مى رساند تمامى اشیاء عالم نزد خدا موجودند، و بوجودى نامحدود، و غیر مقدر با هیچ تقدیر موجودند، و تنها در هنگام نزول ، تقدیر و اندازه گیرى مى شوند، چون کلمه (تنزیل ) بمعناى تدریج در نزول است .

پس آیه شریفه ، مسئله خدائى بودن هر چیز را، عمومیت داده ، همه چیز را از ناحیه خدا میداند، و آیاتى دیگر این معنا را درباره بعضى از چیزها بخصوص اثبات مى کند، مانند آیه : ( و اءنزل لکم من الانعام ثمانیة ازواج ) ، (براى شما از جنس چهار پایان هشت جفت نازل کرد،) است و آیه : ( وانزلنا الحدید فیه باءس شدید ) ، (آهن را نازل کردیم ، که در آن قدرتى بسیار است ) میباشد و آیه : ( وفى السماء رزقکم وما توعدون ) ، (رزق شما و آنچه که وعده اش را بشما داده اند در آسمان است ) که انشاءاللّه توضیح معنایش ‍ خواهد آمد.

پس بحکم این آیات آنچه در دنیا هست همه از ناحیه خداى سبحان نازل شده ، و خدا در کلامش مکرر فرموده : که بار دیگر همه آنها بسوى پروردگار بر مى گردند، از آن جمله آیات زیر است : ( وان الى ربک المنتهى ) ، (بدرستى که منتهى بسوى پروردگار تو است ) و نیز ( الى ربک الرجعى ) ، (بازگشت بسوى پروردگار تو است ) و نیز ( الیه المصیر ) ، (بازگشت بسوى او است ) ( الا الى اللّه تصیر الامور ) (آگاه باشید که همه امور بسوى خدا باز مى گردد) و آیات بسیارى دیگر.

و نیز آیه سوره حجر این معنا را هم افاده مى کند: که اشیاء - در فاصله میانه پیدایش و بازگشت - بر طبق مقتضائى سیر مى کنند، که کیفیت آغازشان آنرا اقتضاء کرده ، و بر آن سرنوشتى از سعادت و شقاوت و خیر و شر جریان مى یابند، که ابتداء وجودش اقتضاى آنرا دارد، و این معنا از آیات زیر نیز استفاده مى شود: ( کل یعمل على شاکلته ) ، (هر کسى بر طینت خود مى تند) ( ولکل وجهة هو مولیها ) ، (هر کسى براى خود هدفى معین دارد که خواه ناخواه به همان سو رو مى کند) که توضیح دلالت یک یک آنها خواهد آمد.

و منظور در اینجا تنها اشاره اجمالى و بآن مقدارى است که بحث ما تمام شود، و آن این است که اخبارى که مى گوید: موجودات طبیعى نامبرده از بهشت نازل شده ، و یا از جهنم آمده ، در صورتى که ارتباطى با مسئله سعادت و شقاوت انسانها داشته باشد، میشود معناى صحیحى برایش تصور کرد، چون در اینصورت با اصول قرآنى که تا حدى مسلم است ، منطبق مى شود، هر چند که این توجیه باعث نشود که بگوئیم هر یک از آن روایات صحیح هم هست ، و مى توان بدان اعتماد کرد، دقت فرمائید.

استدلال آنها که به کلى منکر این دسته روایات شده اند#

در این مسئله بعضى ها بکلى منکر روایات نامبرده شده اند، و چنین استدلال کرده اند: که از ظاهر آیه : ( واذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل ) الخ بر مى آید که این دو بزرگوار خانه کعبه را بنا کرده اند، و براى عبادت کردن خدا در سرزمین و ثنیت و بت پرستى بنا کرده اند، و اینکه پاره اى داستان سرا، و به پیروى آنان جمعى از مفسرین ، حرفهاى دیگرى که قرآن از آن سکوت کرده اضافه کرده اند.

حرفهائى است زیادى ، که نباید بدان اعتناء ورزید.

هر چند که دراین روایات خود تراشیده ، تفنن کرده یکبار خانه خدا را قدیم دانسته ، یکبار از زیارت حج آدم سخن گفته اند، بارى دیگرى از آسمان رفتن آن در زمان طوفان خبر داده ، و نیز گفته اند حجر الاسود سنگى از سنگهاى بهشت بوده است .

و این آرایشها که داستانسرایان از یک داستان اسطوره اى خود بعنوان داستانى دینى کرده اند، هر چند که در دل ساده لوحان اثر خود را کرده ، و لیکن مردم خردمند و صاحب نظران از اهل علم ، هرگز غفلت ندارند، از اینکه شرافتى که خدا ببعضى موجودات نسبت به بعضى دیگر داده ، شرافت معنوى است ، پس شرافت خانه کعبه بخاطر انتسابى است که بخدا دارد و شرافت حجر الاسود بخاطر این است که بندگان خدا بدان دست مى کشند، و در حقیقت بمنزله دست خداى سبحان است ، و گرنه صرف یاقوت و یا در و یا چیز دیگر بودن در خانه در اصل ، باعث شرافتى آن نمى شود چون شرافت در و یاقوت حقیقى نیست .

در ناحیه خدا یعنى در بازار حقائق چه فرقى بین سنگ سیاه ، و سفید هست ، پس شرافت خانه تنها بخاطر این است که خدا نام خود را بر آن نهاده ، و آنرا محل انواع عبادتها قرار داده ، عبادتهائى که در جاى دیگر عملى نمى شود، و تفصیلش گذشت ، نه بخاطر اینکه سنگهاى آن بر سایر سنگها برترى دارد، و یا محل ساختمان آن از سایر زمین ها امتیاز دارد، و یا بناى آن از آسمان و از عالم نور آمده است .

و این مطلب تنها مربوط بخانه کعبه نیست ، بلکه شرافتى هم که انبیاء بر سایر افراد بشر دارند،

بخاطر تفاوتى در جسم ایشان یا در لباسشان نیست ، بلکه باز بخاطر انتسابى است که با خدا دارند، چون خدا ایشان را برگزیده ، و به نبوت اختصاصشان داده ، و نبوت ، خود یکى از امور معنوى است ، و گرنه در دنیا خوشگل تر و خوش لباس تر از انبیاء بسیار بودند، و نیز برخوردارتر از ایشان از نعمت ها زیاد بوده اند.

آنگاه گفته است : علاوه بر اینکه این روایات بخاطر تناقض و تعارضى که با یکدیگر دارند، و نیز بخاطر اینکه سند صحیحى ندارند، و علاوه مخالف با ظاهر کتابند، از درجه اعتبار ساقطند.

و نیز گفته : این روایات از جعلیات اسرائیلى ها است ، که به دست زندیق هاى یهود در بین مسلمانان انتشار یافته ، و خواسته اند بدین وسیله معارف دینى مسلمانان را زشت و درهم و برهم کنند، تا هیچ یهود و نصارائى رغبت به اسلام پیدا نکند.

پاسـخ

به منکرین و معترضین و بیان اینکه اینها دچاراشکال بزرگترى شده اند#

مولف: این بود گفتار آن معترض ، اینک در پاسـخ مى گوئیم : هر چند که مطالبش تا اندازه اى موجه و درست است ، ولیکن قدرى تندروى کرده و (مثل همه تندرویها که انسان را از آنطرف مى اندازد) طورى اشکال کرده که خودش دچار اشکال بزرگتر و زننده تر شده است .

اما اینکه گفت : روایات از درجه اعتبار ساقطند، چونکه با هم تعارض و تناقض دارند، و نیز مخالف با کتاب خدا هستند، اشکال واردى نیست ، براى این که اگر کسى مى خواست به مضمون یک یک آنها ترتیب اثر دهد، این اشکال وارد بود، (که مثلا درّ بودن ، مناقض با یاقوت بودن است ) ولى ما گفتیم : که پذیرفتن آن معناى مشترکى که همه بر آن دلالت دارند، عیبى ندارد، و معلوم است که تعارض در متن روایات ضررى به آن معناى مشترک و جامع نمى زند.

البته اینرا هم بگوئیم : که سخن ما همه درباره روایاتى بود که به مصادر عصمت ، یعنى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و ائمه معصومین از ذریه او منتهى مى شود، نه روایات دیگر، که مثلا از مفسرین صحابه و تابعین نقل شده ، چون صحابه و تابعین حالشان حال سایر مردم است ، و از نظر روایت هیچ فرقى با سایر مردم ندارند، و حتى آن کلماتى هم که بدون تعارض از ایشان نقل شده ، حالش ، حال آن کلماتى است که متعارض است ، و خلاصه سخن اینکه ، کلمات صحابه و تابعین نه متعارضش حجت است ، و نه بدون متعارضش ، براى اینکه آنچه در اصول معارف دینى حجت است ، کتاب خدا است و سنت قطعى و بس .

پس روایاتیکه در مثل مسئله مورد بحث از معصومین نقل میشود، و در آنها تعارض هست ، صرف این تعارض باعث نمى شود که ما آنها را طرح نموده ، از اعتبار ساقط بدانیم ، مگر آنکه همان جهت جامع نیز مخالف با کتاب خدا و سنت قطعى باشد، و یا نشانه هائى از دروغ و جعل همراه داشته باشد.

در نتیجه دلیل نقلى در اینجا به چند دسته تقسیم مى شود، یکى آن دلیلى که باید قبولش کرد، مانند کتاب خدا، و سنت قطعى، و یکى آن دلیلى که باید ردش کرد، و نپذیرفت ، و آن عبارت از روایتى است که مخالف با کتاب و سنت باشد، و سوم آن روایاتى است که نه دلیلى بر ردش هست و نه بر قبولش ، و چهارم آن روایاتى است که نه از نظر عقل دلیلى بر محال بودن مضمونش هست ، و نه از جهت نقل یعنى کتاب و سنت قطعى .

پس با این بیان فساد این اشکال دیگرش هم روشن شد، که گفت : سند این احادیث صحیح نیست ، براى این که صرف صحیح نبودن سند، باعث نمى شود که روایت طرح شود، مادام که مخالف با عقل و یا نقل صحیح نباشد.

و اما مخالفت این روایات با ظاهر جمله : ( واذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت ) الخ ، هیچ معنائى برایش نفهمیدم ، آخر کجاى این آیه شریفه دلالت دارد که مثلا حجر الاسود از بهشت نبوده ؟ و یا در زمان آدم قبه اى بجاى این خانه براى آدم نازل نشده ؟ و در هنگام طوفان نوح ، آن قبه باسمان نرفته است ؟.

و آیا آیه بیش از این دلالت دارد که این خانه از سنگ و گل ساخته شده ، و سازنده اش ابراهیم بوده ؟ این مطلب چه ربطى دارد باینکه آنچه در روایات آمده درست است یا درست نیست ؟

رد یا اثبات حقایق معنوى در شان علوم طبیعى و اجتماعى نیست#

بله تنها اشکالى که دراین روایات هست اینست که خیلى با طبع آقا نمى سازد، و با سلیقه و راءى او جور نیست ، آنهم سلیقه و رایى که ناشى از تعصب مذهبى است ، مذهبى که حقایق معنوى مربوط به انبیاء را قبول ندارد، و نمى پذیرد که ظواهر دینى متکى بر اصول و ریشه هائى معنوى باشد.

و یا ناشى از تقلید کورکورانه و دنبال روى بدون اراده از علوم طبیعى است ، که در این عصر همه چیز را زیر پا نهاده ، حکم مى کند بر اینکه همانطور که باید هر حادثه از حوادث طبیعى را معلول علتى مادى و طبیعى بدانیم ، امور معن وى مربوط به آن حادثه از قبیل تعلیمات اجتماعى را هم باید به یک علتى مادى ، و یا چیزیکه بالاخره به ماده برگردد مستند کنیم ، براى اینکه در تمامى شئون حوادث مادى ، حاکم همان ماده است .

در حالیکه این تقلید صحیح نیست ، و وظیفه یک دانشمند این است که این قدر تدبر داشته باشد، که علوم طبیعى تنها مى تواند از خواص ماده و ترکیب هاى آن ، و ارتباطى که آثار طبیعى با موضوعاتش دارد، بحث کند، که این ارتباط طبیعى چگونه است ؟.

و همچنین وظیفه علوم اجتماعى تنها این است که از روابط اجتماعى که میانه حوادث اجتماعى هست بحث کند، و اما حقایق خارج از حومه ماده ، و بیرون از میدان عملیات آن ، حقایقى که محیط به طبیعت و خواص آنست ، و همچنین ارتباط معنوى و غیر مادى آن با حوادث عالم و اینکه آن حقایق چه ارتباطى با عالم محسوس ما دارد؟ وظیفه علوم طبیعى و اجتماعى نیست ، و این علوم نباید در آن مسائل مداخله کند، و به لا و نعم در آنها سخنى بگوید.

در مسئله مورد بحث علوم طبیعى تنها مى تواند بگوید: خانه ایکه در عالم طبیعت فرض شود، ناگزیر محتاج باین است که اجزائى از گل و سنگ ، و سازنده داشته باشد، که با حرکات و اعمال خود آن سنگ ها و گل ها را بصورت خانه اى در آورد، و یا بحث کند که چگونه فلان حجره از سنگ هاى سیاه ساخته شد.

همچنانکه علوم اجتماعى تنها مى تواند حوادث اجتماعیه اى که نتیجه اش بناى کعبه بدست ابراهیم است معلوم کند، و آن حوادث عبارتست از تاریخ زنده او، و زندگى هاجر و اسماعیل ، و تاریخ سرزمین تهامه ، و توطن جرهم در مکه ، و جزئیاتى دیگر.

و اما اینکه این سنگ یعنى حجر الاسود مثلا چه نسبتى با بهشت یا دوزخ موعود دارد؟ بررسى آن و ظیفه این علوم نیست ، و نمى تواند سخنانى را که دیگران در این باره گفته اند، و یا خواهند گفت ، انکار کند، و قرآن کریم درباره این سنگ و سنگهاى دیگر، و هر موجود دیگر فرموده : همه از ناحیه قرارگاهى که نزد خدا داشته اند نازل شده اند، و دوباره به سوى او برمى گردند، بعضى به سوى بهشت او، و بعضى به سوى دوزخش ، و باز همین قرآن ناطق است به اینکه اعمال به سوى خدا صعود مى کند، و به سوى اویش مى برند، و به او مى رسد.

معارف دینى به طور مستقیم هیچ ربطى به طبیعیات و اجتماعیات ندارند#

با اینکه اعمال از جنس حرکات و اوضاع طبیعى هستند، و این معنا که چند حرکت ، یک عمل را تشکیل مى دهد، و اجتماع براى آن عمل اعتبارى قائل میشود و گرنه عمل بودن یک عمل ، امرى تکوینى و حقیقتى خارجى نیست ، آنچه در خارج حقیقت دارد، همان حرکات است (مثلا نماز که در خارج یک عمل عبادتى شمرده مى شود، عبارت است از چند حرکت بدنى ، و زبانى ، که وقتى با هم ترکیب مى شود، نامش را نماز مى گزاریم )، با این حال قرآن مى فرماید: عمل شما را بسوى خدابالا مى برند: ( الیه یصعد الکلم الطیب ، والعمل الصالح یرفعه ) ، (کلمه طیب بسوى خدا بالا مى رود، و عمل صالح آن را تقویت میکند) و آیه اى دیگر آن را معنا نموده ، مى فرماید: ( ولکن یناله التقوى منکم ) ، (گوشت قربانى شما، بخدا نمى رسد، ولکن تقواى شما باو مى رسد)، و تقوى یا خود فعل است ، و یا صفتى است که از فعل حاصل مى شود.

پس کسیکه مى خواهد درباره معارف دینى بحث کند، باید در اینگونه آیات تدبر کند، و بفهمد که معارف دینى بطور مستقیم هیچ ربطى به طبیعیات و اجتماعیات از آن نظر که طبیعى و اجتماعى است ، ندارد بلکه اتکاء و اعتمادش همه بر حقایق و معانى مافوق طبیعت و اجتماع است .

و اما اینکه گفت: (شرافت انبیاء و معابد و هر امرى که منسوب به انبیاء است مانند بیت و حجر الاسود، از قبیل شرافت ظاهرى نیست ، بلکه شرافتى است معنوى که از تفضیل الهى ناشى شده است ) سخنى است حق ، ولکن این را هم باید متوجه میشد، که همین سخن حقیقتى دارد، آن حقیقت چیست ؟ و آن امر معنوى که در زیر این شرافت هست کدام است ؟ اگر از آن معانى باشد که احتیاجات اجتماعى هر یک را براى موضوع و ماده اش معین مى کند، از قبیل ریاست ، و فرماندهى در انسانها، و ارزش و گرانى قیمت ، در مثل طلا و نقره ، و احترام پدر و مادر و محترم شمردن قوانین و نوامیس ، که معانیش در خارج وجود ندارد، بلکه اعتباریاتى است که اجتماعات بخاطر ضرورت احتیاجات دنیوى معتبر شمرده ، در بیرون از وهم و اعتبار اجتماعى اثرى از آن دیده نمیشود.

و این هم پر واضح است که احتیاج کذائى در همان عالم اجتماع وجود دارد، و از آن عالم پا فراتر نمى گذارد، چون گفتیم : احتیاج مولود اجتماع است ، تا چه رسد باینکه سر از ساحت مقدس خداى (عز سلطانه ) در آورد، و خدا را هم محتاج بدان حاجت کند.

خوب ، اگر بنا شد شرافت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از باب همین شرافتهاى اعتبارى باشد، چه مانعى دارد که یک خانه و یا سنگى هم به همین شرافت مشرف گردد.

و اگر شرافت نامبرده از معانى حقیقى و واقعى ، و نظیر شرافت نور بر ظلمت ، و علم بر جهل ، و عقل بر سفاهت باشد، بطوریکه حقیقت وجود رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مثلا غیر حقیقت وجود دیگران باشد، هر چند که ما با حواس ظاهرى خود آنرا درک نکنیم ، که حقیقت مطلب هم از این قرار است ، چون لایق به ساحت قدس ربوبى همین است ، که فعل او و حکم او را حمل بر حقیقت کنیم ، نه اعتبار، همچنانکه خودش فرمود! ( وما خلقنا السموات و الارض وما بینهما لا عبین ، وما خلقناهما الا بالحق ، ولکن اکثرهم لا یعلمون ) ، (ما آسمانها و زمین و ما بین آن دو را که مى آفریدیم ، بازى نمیکردیم ، و ما آندو را جز به حق نیافریدیم ، ولى بیشتر مردم نمیدانند)، که انشاءاللّه بیانش خواهد آمد.

در اینصورت برگشت شرافت آنجناب به یک نسبتى حقیقى و معنوى با ماوراءالطبیعه خواهد بود، نه صرف شرافتى مادى ، و وقتى چنین شرافتى بنحوى در انبیاء ممکن باشد، چه مانعى دارد که در غیر انبیاء از قبیل خانه و سنگ و امثال آن نیز پیدا شود؟ و دلیلى که این شرافت را بیان مى کند بخاطر انس ذهنى که اهل اجتماع باصطلاحات اجتماعى خود دارند، ظاهر در شرافت هاى اعتبارى و معروف باشد.

اینگونه بیانات الهى و ظواهر دینى پرده هائى است که بر روى اسرارى انداخته شده#

راستى چقدر خوب بود مى فهمیدیم این آقایان با آیاتى که در خصوص زینت هاى بهشتى و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره سخن میگوید، چه معامله میکنند؟ با این که طلا و نقره دو فلز هستند، که به غیر از گرانى قیمت که ناشى از کمیابى آنها است ؟ هیچ شرافتى ندارند؟ از ایشان مى پرسیم : منظور از احترام و تشریف اهل بهشت بوسیله طلا و نقره چیست ؟ و داشتن طلا و نقره و ثروتمند بودن در بهشت چه اثرى دارد؟ با اینکه گفتیم اعتبار مالى تنها در ظرف اجتماع معنا دارد، و در بیرون از این ظرف اصلا معنا ندارد، آیا براى این گونه بیانات الهى ، و ظواهر دینى وجهى به غیر این هست ، که بگوئیم این ظواهر پرده هائى است ، که بر روى اسرارى انداخته اند؟ خوب ، اگر وجه همین است (که بغیر اینهم نمى تواند باشد)، پس چرا اینگونه بیانات را درباره نشئه آخرت جائز بدانیم ، ولى نظیر آنرا در بعضى از مسائل دنیائى جائز ندانیم ؟.

و در تفسیر عیاشى از زبیرى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که گفت : به حضرتش عرضه داشتم : بفرمائید ببینم امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم چه کسانى هستند؟ فرمود: امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم خصوص بنى هاشمند، عرضه داشتم : چه دلیلى بر این معنا هست که امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم تنها اهل بیت اویند، نه دیگران ؟ فرمود: قول خداى تعالى که فرموده : ( واذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل ، ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم ، ربنا و اجعلنا مسلمین لک ، و من ذریتنا امة مسلمة لک ، وارنا مناسکنا، وتب علینا انک انت التواب الرحیم ) ، که وقتى خداى تعالى این دعاى ابراهیم و اسماعیل را مستجاب کرد، و از ذریه او امتى مسلمان پدید آورد، و در آن ذریه ، رسولى از ایشان ، یعنى از همین امت مبعوث کرد، که آیات او را براى آنان تلاوت کند، و ایشان را تزکیه نموده ، کتاب و حکمتشان بیاموزد.

امت محمّد صلى الله علیه و آله و سلم چه کسانى هستند؟#

و نیز بعد از آنکه ابراهیم دعاى اولش را به دعاى دیگر وصل کرد، و از خدا براى امت ، طهارت از شرک و از پرستش بت ها درخواست نمود، تا در نتیجه ، امر آن رسول در میانه امت نافذ، و مؤ ثر واقع شود، و امت از غیر او پیروى نکنند و گفت : ( واجنبنى و بنى اءن نعبد الاصنام ، رب انهن اضللن کثیرا من الناس ، فمن تبعنى فانه منى ، و من عصانى فانک غفور رحیم ) .

لذا از اینجا مى فهمیم آن امامان و آن امت مسلمان ، که محمد صلى الله علیه و آله و سلم در میان آنان مبعوث شده ، به غیر از ذریه ابراهیم نیستند، چون ابراهیم درخواست کرد که خدایا (مرا و فرزندانم را از اینکه اصنام را بپرستیم دور بدار).

مولف: استدلال امام (علیه السلام ) در نهایت درجه روشنى است ، براى اینکه ابراهیم از خدا خواست تا امت مسلمه اى در میانه ذریه اش باو عطا کند، و از ذیل دعایش که گفت : (پروردگارا در میانه آن امت که از ذریه من هستند رسولى مبعوث کن )، فهمیده مى شود که این امت مسلمان همانا امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم است ، اما نه امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم بمعناى کسانیکه محمد صلى الله علیه و آله و سلم بسوى آنان مبعوث شده ، و نه امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم بمعناى آن کسانیکه بوى ایمان آوردند، چون این دو معناى از امت ، معنائى است اعم از ذریه ابراهیم و اسماعیل ، بلکه امت مسلمى است که از ذریه ابراهیم باشد.

از سوى دیگر ابراهیم از پروردگارش درخواست مى کند که ذریه اش را از شرک و ضلالت دور بدارد، و این همان عصمت است ، و چون مى دانیم که همه ذریه ابراهیم معصوم نبودند، زیرا ذریه او عبارت بودند از تمامى عرب مصر و یا خصوص قریش ، که مردمى گمراه و مشرک بودند، پس مى فهمیم منظورش از فرزندان من ( بنى ) خصوص اهل عصمت از ذریه است ، که عبارتند از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و عترت طاهرینش (علیهم السلام )، پس امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم هم تنها همینها هستند، که در دعاى ابراهیم منظور بودند.

و شاید همین نکته باعث شده که در دعاى دوم بجاى ذریه کلمه بنین را بیاورد، مؤ ید این احتمال جمله : ( فمن تبعنى فانه منى ، و من عصانى فانک غفور رحیم ) الخ است چون بر سراین جمله فاى تفریع و نتیجه را آورده ، و با آوردن آن پیروانش را جزئى از خودش ‍ خوانده ، و از دیگران ساکت شده ، کانه خواسته است بگوید: آنها که مرا پیروى نکنند، با من هیچ ارتباطى ندارند و من آنها را نمى شناسم ، (دقت کنید).

و اینکه امام فرمود: (پس از خدا براى آنان تطهیر از شرک و بت پرستى درخواست کرد) الخ ، هر چند که تنها تطهیر از بت پرستى را خواست ، و لیکن از آنجا که بت پرستى را به ضلالت تعلیل کرد، و گفت : (چون شرک و بت پرستى ضلالت است )، لذا امام (علیه السلام ) تطهیر از معاصى را هم اضافه کرد، چون به بیانى که در آیه : ( صراط الذین انعمت علیهم ) گذشت ، هر معصیتى شرک است .

و اینکه امام (علیه السلام ) فرمود: (این دلالت دارد بر اینکه ائمه و امت مسلمان ) الخ ، معنایش این است که آیه دلالت دارد که امام و امت یکى است ، و به بیانى که گذشت این ائمه و امت از ذریه ابراهیم اند.

در اینجا اگر بگوئى : در صورتیکه مراد به امت در این آیات و نظائر آن ، مانند آیه : ( کنتم خیر امة اخرجت للناس ) ، تنها عده اى معدود از امت باشند، و کلمه نامبرده شامل حال بقیه نشود، لازم مى آید بدون جهتى مصحح ، و بدون قرینه اى مجوز، کلام خدا را حمل بر مجاز کنیم علاوه بر این که بطور کلى خطاب هاى قرآن متوجه به عموم مردمى است که به پیامبر اسلام ایمان آورده اند، و این مطلب آنقدر روشن و بدیهى است ، که هیچ احتیاج به استدلال ندارد.

معناى کلمه ( امت )

از نظر عمومیت و وسعت تابع مورداستعمال ، یا اراده گوینده است#

در پاسـخ مى گوئیم : اطلاق کلمه امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم در عموم مردمى که بدعوت آنجناب ایمان آورده اند، اطلاقى است نو ظهور، و مستحدث ، باین معنا که بعد از نازل شدن قرآن و انتشار دعوت اسلام این استعمال شایع شد، و از هر کس ‍ میپرسیدى از امت که هستى ؟ میگفت : از امت محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستم و گر نه از نظر لغت کلمه امت بمعناى قوم است ، همچنانکه در آیه : ( على امم ممن معک و امم سنمتعهم ) ، به همین معنا است حتى در بعضى موارد بر یک نفر هم اطلاق مى شود، مانند آیه شریفه : ( ان ابراهیم کان امة قانتا لله ) ، (ابراهیم امتى بود عبادتگر براى خدا).

بنابراین پس معناى کلمه ، از نظر عمومیت و وسعت ، و خصوصیت و ضیق ، تابع موردى است که لفظ (امت ) در آن استعمال مى شود، یا تابع معنائى است که گوینده از لفظ اراده کرده است .

پس کلمه نامبرده در آیه مورد بحث که مى فرماید: ( ربنا واجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک ) الخ ، با در نظر داشتن مقام آن که گفتیم مقام دعا است ، با بیانى که گذشت ، جز به معناى عده معدودى از آنان که برسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردند نمى تواند باشد، و همچنین در آیه ایکه شما آوردید. یعنى آیه : ( کنتم خیر امة اخرجت للناس ) ، که با در نظر داشتن مقامش ، که مقام منت نهادن ، و تنظیم و ترفیع شاءن امت است ، بطور مسلم شامل تمامى امت اسلام نمى شود.

و چگونه ممکن است شامل شود؟ با اینکه در این امت فرعون صفتانى آمدند، و رفتند، و همیشه هستند، و نیز در میانه امت دجالهائى هستند، که دستشان بهیچ اثرى از آثار دین نرسید، مگ ر آنکه آنرا محو کردند، و بهیچ ولیى از اولیاء خدا نرسید، مگر آنکه او را توهین نمودند، که انشاءاللّه بیان کاملش در همان آیه خواهد آمد.

پس آیه نامبرده از قبیل آیه : ( وانى فضلتکم على العالمین ) است ، که به بنى اسرائیل مى فرماید: (من شما را بر عالمیان برترى دادم )، که یکى از همین بنى اسرائیل قارون است ،

که قطعا نمى توان گفت : آیه شامل او نیز مى شود، همچنانکه کلمه (قوم من ) در آیه : ( و قال الرسول یا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا ) ، (رسول گفت : اى پروردگار من ، قوم من این قرآن را متروک گذاشتند)، شامل حال تمامى افراد امت نمى شود، بخاطر اینکه اولیاء قرآن و رجالى که ( لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه ) ، (نه تجارتى آنان را از یاد خدا به خود مشغول مى کند، و نه خرید و فروش ) در میانه همین قوم و امت رسول هستند.

پس همانطور که گفتیم معناى کلمه امت بر حسب اختلاف موارد مختلف مى شود، یک جا بمعناى یکنفر مى آید، جاى دیگر بمعناى عده معدودى ، و جائى دیگر بمعناى همه کسانى که به یک دین ایمان آورده اند، مانند مورد: ( تلک امة قد خلت ، لهاما کسبت، ولکم ما کسبتم ) ، (آنان امتى بودند که گذشتند، و بآنچه کردند رسیدند شما نیز بآن سرنوشتى خواهید رسید که خودتان براى خود معین کرده اید) که خطاب در آن متوجه به تمامى امت است ، یعنى کسانى که به رسول اسلام صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردند، و یا بگو به همه کسانیکه رسول اسلام صلى الله علیه و آله و سلم بسوى آنان مبعوث شده است .

بحث علمی#

بحث علمى

سرگذشت ابراهیم علیه و السلام یک دوره کامل از سیر عبودیت را در بردارد#

وقتى به داستان ابراهیم (علیه السلام ) مراجعه مى کنیم ، که زن و فرزند خود را (از موطن اصلى ) حرکت مى دهد، و به سرزمین مکه مى آورد، و در آنجا اسکان مى دهد، و نیز بماجرائیکه بعد از این اسکان پیشامد میکند، تا آنجا که مامور قربان ى کردن اسماعیل مى شود، و از جانب خداى تعالى عوضى ، بجاى اسماعیل قربانى مى گردد، و سپس خانه کعبه را بنا میکند.

مى بینیم که این سرگذشت یک دوره کامل از سیر عبودیت را در بر دارد، حرکتى که از نفس بنده آغاز گشته ، به قرب خدا منتهى مى شود، یا به عبارتى از سرزمینى دور آغاز گشته ، به حظیره قرب رب العالمین ختم مى گردد، از زینت هاى دنیا و لذائذ آن آرزوهاى دروغینش ، از جاه ، و مال ، و زمان و اولاد، چشم مى پوشد، و چون دیوها، در مسیر وى با وساوس خود منجلابى مى سازند، او آنچنان راه مى رود، که پایش بآن منجلاب فرو نرود، و چون (آن دایه هاى از مادر مهربانتر با دلسوزیهاى مصنوعى خود) مى خواهند خلوص و صفاى بندگى و علاقه بدان و توجه به سوى مقام پروردگار و دار کبریائى را در دل وى مکدر سازند، آنچنان سریع گام برمى دارد، که شیطانها به گردش نمى رسند.

پس در حقیقت سرگذشت آنجناب و قایعى بظاهر متفرق است ، که در واقع زنجیروار بهم میپیوندد و یک داستانى تاریخى درست مى کند، که این داستان از سیر عبودى ابراهیم حکایت میکند، سیرى که از بنده اى بسوى خدا آغاز مى گردد، سیرى که سر تا سرش ادب است ، ادب در سیر، ادب در طلب ، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص ، که آدمى هر قدر بیشتر در آن تدبر و دقت کند، این آداب را روشن تر و درخشنده تر مى بیند.

در پایان این راه ، از طرف خداى سبحان ماءمور مى شود، براى مردم عمل حج را تشریع کند، که قرآن این فرمان را چنین حکایت میکند: ( واذن فى الناس بالحج یاتوک رجالا، و على کل ضامر یاءتین من کل فج عمیق ) ، (در میانه مردم بحج اعلام کن ، تا پیادگان و سواره بر مرکب هاى لاغر از هر ناحیه دور بیایند).

چیزیکه هست خصوصیاتى را که آنجناب در عمل حج تشریع کرده ، براى ما نا معلوم است ، ولى این عمل همچنان در میانه عرب جاهلیت یک شعار دینى بود، تا آنکه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم مبعوث شد، و احکامى در آن تشریع کرد، که نسبت به آنچه ابراهیم (علیه السلام ) تشریع کرده بود، مخالفتى نداشت ، بلکه در حقیقت مکمل آن بود، و این را ما از اینجا مى گوئیم که خداى تعالى بطور کلى اسلام و احکام آن را ملت ابراهیم خوانده ، مى فرماید: ( قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقیم ، دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا ) ، (بگو پروردگارم مرا به سوى صراط مستقیم هدایت کرده دینى استوار که ملت ابراهیم و معتدل است ).

و نیز فرموده : ( شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا، و الذى اوحینا الیک ، و ما وصینا به ابراهیم ، و موسى ، و عیسى ) ، (براى شما از دین همان را تشریع کرد، که نوح و ابراهیم و موسى و عیسى را نیز بدان سفارش کرده بود باضافه احکامى که مخصوص تو وحى کردیم ).

درباره حج و اشاره به اسرار و حکمت آن#

و بهر حال آنچه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از مناسک حج تشریع فرمود، یعنى احرام بستن از میقات ، و توقف در عرفات ، و بسر بردن شبى در مشعر، و قربانى ، و سنگ انداختن به سه جمره ، و سعى میانه صفا و مروه ، و طواف بر دور کعبه ، و نماز در مقام ، هر یک به یکى از گوشه هاى سفر ابراهیم بمکه اشاره دارد، و مواقف و مشاهد او و خانواده اش را مجسم میسازد، و براستى چه مواقفى ، و چه مشاهدى ، که چقدر پاک و الهى بود؟! مواقفى که راهنمایش بسوى آن مواقف ، جذبه ربوبیت ، و سایقش ذلت عبودیت بود.

عباداتى که توسط انبیاء تشریع شده تمثالهائى از سیر عبودى آنان است#

آرى عباداتى که تشریع شده (که بر همه تشریع کنندگان آن بهترین سلام باد) صورتهائى از توجه کملین از انبیاء بسوى پروردگارشان است ، تمثال هائى است که مسیر انبیاء (علیهم السلام ) را از هنگام شروع تا ختم مسیر حکایت میکند، سیرى که آن حضرات بسوى مقام قرب و زلفى داشتند، همچنانکه آیه : ( لقد کان لکم فى رسول اللّه اسوة حسنة ) ، (براى شما هم در رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم اقتدائى نیکو بود)، نیز باین معنا اشاره دارد، و مى فهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت میکند، تمثالى از سیر پیامبرشان است .

و این خود اصلى است که در اخبارى که حکمت و اسرار عبادتها را بیان میکند و علت تشریع آنها را شرح مى دهد، شواهد بسیارى بر آن دیده مى شود، که متتبع بینا مى خواهد تا بآن شواهد وقوف و اطلاع یابد.