تفسیر آیهٔ ۱۲۴ سورهٔ بقره

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۳ عنوان

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایتى درباره مقاماتى که جناب ابراهیم علیه و السلام به ترتیب بدست آورد#

مرحوم کلینى در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: خداى عز و جل ابراهیم را قبل از آنکه نبى خود بگیرد، بنده خود گرفت ، و خداى تعالى قبل از آنکه او را رسول خود بگیرد، نبى خود گرفت ، و خداى تعالى قبل از آنکه او را خلیل خود قرار دهد، رسول خودش کرد، و نیز قبل از آنکه امامش کند، خلیلش کرد، چون بحکم آیه : ( انى جاعلک للناس اماما ) .

ابراهیم بعد از آنکه خالص در عبودیت ، و سپس داراى نبوت ، آنگاه رسالت ، و در آخر خلت شده بود، تازه خدا او را امام کرد، و از اینکه از خدا خواست تا این مقام را در ذریه اش نیز قرار دهد، معلوم مى شود که این مقام در نظرش بسیار عظیم آمده ، و خدا هم در پاسـخش فرموده : که هر کسى لایق این مقام نیست ، آنگاه امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر جمله : ( لا ینال عهدى الظالمین ) فرمود: (هیچوقت سفیه ، امام پرهیزکاران نمى شود).

مولف: این معنا بطریقى دیگر نیز از آنجناب ، و باز بطریق دیگر از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده ، که شیخ مفید، همان را از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده است .

و اینکه فرمود: (خداوند ابراهیم را قبل از آنکه نبى خود کند بنده خود کرد) تا آخر، این معنا را از آیه ( و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل ، و کنابه عالمین - تا جمله - من الشاهدین ) استفاده فرموده ، چون این آیه مى رساند: خداى تعالى قبل از آنکه او را نبى خود کند، در همان ابتداء امر داراى رشد کرد، و رشد، همان عبودیت است .

این نکته را هم باید دانست که ، اینکه خدا کسى را بنده خود بگیرد، غیر از این است که کسى خودش بنده خدا باشد، براى اینکه بنده بودن چیزى نیست که اختصاص بکسى داشته باشد، بلکه لازمه ایجاد و خلقت است ، هر موجودى که داراى فهم و شعور باشد، همینکه تشخیص بدهد که مخلوق است تشخیص میدهد که بنده است این چیزى نیست که اتخاذ و جعل بر دارد، و خداوند درباره کسى بفرماید: من فلانى را بنده خود اتخاذ کردم ، یا او را بنده قرار دادم ، بندگى باین معنا عبارتست از اینکه موجود، هستیش مملوک براى رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال چه اینکه این موجود در صورتیکه انسان باشد در زندگیش بمقتضاى مملوکیت ذاتى خود رفتار بکند، و تسلیم در برابر ربوبیت رب عزیز خود باشد، یا آنکه از رسم عبودیت خارج بوده باشد، و به لوازم آن عمل نکند، بالاخره آسمان برود یا زمین ، بنده و مخلوق است ، همچنانکه خداى تعالى در این باره فرموده : ( ان کل من فى السموات و الارض الا اتى الرحمن عبدا ) : (هیچ کس در آسمانها و زمین نیست ، مگر آنکه بحال بندگى نزد خداى رحمان مى آید).

گو اینکه در صورتیکه بر طبق رسوم عبودیت ، و بمقتضاى سنتهاى بردگى عمل نکند، و در عوض پلنگ دماغى و طغیان بورزد، از نظر نتیجه مى توان گفت که او بنده خدا نیست ، چون بنده بآن کسى مى گویند که تسلیم در برابر مالکش باشد، و زمام تدبیر امور خود را بدست او بداند، پس جا دارد که تنها کسانى را بنده بنامیم که علاوه بر عبودیت ذاتیش ، عملا هم بنده باشد، و بنده حقیقى چنین کسى است ، که خدا هم درباره او مى فرماید: ( و عباد الرحمن ، الذین یمشون على الارض هونا ) ، (بندگان رحمان کسانى هستند که در زمین با تواضع و ذلت قدم بر میدارند) الخ .

و بنابراین اگر کسى باشد که علاوه بر بندگى ذاتى و عملیش ، خدا هم او را بنده خود اتخاذ کرده باشد، یعنى بندگى او را پذیرفته باشد، و با ربوبیتش بوى اقبال کرده باشد، که معناى ولایت خدائى هم ، همین است در نتیجه او خودش متولى و عهده دار امور او مى شود، آنطور که یک مالک امور بنده خود را به عهده دارد.

و عبودیت ، خود کلید ولایت خدائى است ،همچنانکه کلام ابراهیم هم که گفت : ( ان ولیى اللّه الذى نزل الکتاب ، و هو یتولى الصالحین ، بدرستى سرپرست من خدائى است که کتاب نازل کرده ، و سرپرستى صالحان را یع نى آنانکه شایستگى ولایت او را دارند، بعهده خود گرفته ).

و خداى تعالى رسول اسلام را هم در آیات قرآنش بنام عبد نامیده ، و فرموده ( الذى اءنزل على عبده الکتاب ) ، (خدائى که بر بنده اش این کتاب را نازل کرد)، و نیز فرموده : ( ینزل على عبده آیات بینات ) ، (آیاتى روشن بر بنده اش نازل مى کند)،، و نیز فرموده : ( قام عبداللّه یدعوه ) ، (بنده خدا برخاست تا او را بخواند) پس روشن شد که اتخاذ عبودیت همان ولایت و سرپرستى کردن عبد است .

فرق بین ( نبى ) و ( رسول )

و اینکه امام (علیه السلام ) فرمود: (و خداوند قبل از آنکه او را رسول بگیرد نبى گرفت )، دلالت دارد بر اینکه میانه رسول و نبى فرق است ، و فرق آندو بطوریکه از روایات ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) بر مى آید این است که نبى کسى است که در خواب واسطه وحى را مى بیند، و وحى را مى گیرد، ولى رسول کسى است که فرشته حامل وحى را در بیدارى مى بیند، و با او صحبت مى کند.

و آنچه از داستانهاى ابراهیم بر مى آید، این است که مقاماتى که آنجناب بدست آورده ، بهمین ترتیبى بوده که در این روایت آمده ، یعنى نخست مقام عبودیت ، و سپس نبوت ، و بعد رسالت ، آنگاه خلت ، و در آخر امامت بوده ، اینک آیاتى که این ، ترتیب از آنها استفاده مى شود از نظر خواننده مى گذرد.

( واذکر فى الکتاب ابراهیم ، انه کان صدیقا نبیا اذقال لابیه یاابت ! لم تعبدما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنى عنک شیئا؟ ) .

از این آیه بر مى آید، آنروز که ابراهیم این اعتراض را به پدر خود میکرد، که چرا چیزى مى پرستى ، که نه مى شنود، و نه مى بیند، و نه دردى از تو دوا میکند؟ نبى بوده - و این آیه آنچه را که ابراهیم در آغاز ورودش در میانه قوم گفت ، تصدیق میکند، آنروز گفت : ( اننى براء مما تعبدون ، الا الذى فطرنى فانه سیهدین ) ، (من از آنچه شما میپرستید بیزارم ، تنها کسى را مى پرستم که مرا بیافرید، و بزودى هدایتم مى کند).

( و لقد جاءت رسلنا ابراهیم بالبشرى ، قالوا: سلاما، قال : سلام ) .

این آیه راجع به آمدن فرشته نزد ابراهیم است که او را بشارت دادند به صاحب فرزند شدن ، و خبر دادند که براى نزول عذاب بر قوم لوط آمده اند، و این داستان در اواخر عمر ابراهیم ، و سنین پیرى او و بعد از جدائى از پدر و قومش اتفاق افتاده ، که در آن ، ملائکه خدا را در بیدارى دیده ، و با آنان صحبت کرده است .

و اینکه امام (علیه السلام ) فرمود: (خدا ابراهیم را قبل از آنکه خلیل و دوست خود قرار دهد رسول خود قرار داد)، آنرا از آیه : ( و اتبع ملة ابراهیم حنیفا، و اتخذ اللّه ابراهیم خلیلا ) ، (ملت ابراهیم را که حنیف است پیروى کند، و خدا ابراهیم را خلیل بگرفت ). استفاده کرده ، چون از ظاهرش بر مى آید اگر خدا او را خلیل خود گرفت براى خاطر این ملت حنفیه اى که وى به امر پروردگارش ‍ تشریع کرد، بگرفت چون مقام آیه مقام بیان شرافت و ارج کیش حنیف ابراهیم است ، که به خاطر شرافت آن کیش ، ابراهیم بمقام خلت مشرف گردید.

معنى ( خلیل )

و فرق آن با#

( صدیق )

و کلمه خلیل از نظر مصداق ، خصوصى تر از کلمه : (صدیق ) است .

چون دو نفر دوست همین که در دوستى و رفاقت صادق باشند، کلمه صدیق بر آندو صادق است ، ولى باین مقدار آندو را خلیل نمى گویند، بلکه وقتى یکى از آندو را خلیل دیگرى مى نامند، که حوائج خود را جز باو نگوید، چون خلت بمعناى فقر و حاجت است.

و اینکه فرمود: (خداى تعالى ابراهیم را قبل از آنکه امام بگیرد، خلیل خود گرفت ) الخ ، معنایش از بیان گذشته ، روشن گردید.

و اینکه فرمود: (سفیه ، امام مردم با تقوى نمى شود)، اشاره است بآیه شریفه : ( و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه، و لقد اصطفیناه فى الدنیا، و انه فى الاخره لمن الصالحین اذ قال : له ربه اسلم ، قال : اسلمت لرب العالمین ) ، (آنکس که از ملت و کیش ‍ ابراهیم روى بگرداند، خود را سفیه کرده است ، که ما او را در دنیا برگزیدیم ، و او در آخرت از صالحان است ، چون پروردگارش به او گفت : تسلیم شو، گفت : براى رب العالمین تسلیم هستم ).

خداى سبحان اعراض از کیش ابراهیم را که نوعى ظلم است سفاهت خوانده و در مقابل آن ، اصطفاء را ذکر کرده ، آنگاه آنرا با سلام تفسیر کرده ، و استفاده این نکته از جمله : ( اذ قال له ربه اءسلم ) ، الخ ، محتاج بدقت است ، آنگاه اسلام و تقوى را یکى ، و یا بمنزله یک چیز دانسته و فرموده : ( اتقوا اللّه حق تقاته ، و لا تموتن الا و انتم مسلمون ) ، (از خدا بپرهیزید حق پرهیز کردن ، و زنهار، نمیرید مگر آنکه در حال اسلام باشید). دقت فرمائید.

و از شیخ مفید از درست و هشام از ائمه (علیهم السلام ) روایت شده ، که فرمودند: ابراهیم نبى بود، ولى امام نبود، تا آنکه خداى تعالى فرمود: ( انى جاعلک للناس اماما، قال و من ذریتى ) خداى تعالى در پاسـخ درخواستش فرمود: ( لا ینال عهدى الظالمین ) ، و معلوم است کسى که بتى و یا وثنى ، و یا مجسمه اى بپرستد، امام نمى شود.

چند روایت در ذیل آیه شریفه 124#

مولف: معناى این حدیث از آنچه گذشت روشن شد.

مرحوم شیخ طوسى در امالى با ذکر سند و ابن مغازلى ، در مناقب ، بدون ذکر سند از ابن مسعود روایت کرده ، که گفت : رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در تفسیر آیه اى که حکایت کلام خدا به ابراهیم است ، فرمود: کسیکه بجاى سجده براى من ، براى بتى سجده کند، من او را امام نمیکنم ، آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: این دعوت ابراهیم در من و برادرم على که هیچیک هرگز براى بتى سجده نکردیم منتهى شد.

مولف: و این روایت از روایاتى است که دلالت بر امامت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دارد.

و در تفسیر الدر المنثور است که وکیع ، و ابن مردویه از على بن ابیطالب (علیه السلام ) از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت کرده ، که در تفسیر جمله : ( لا ینال عهدى الظالمین ) فرمود: اطاعت خدا جز در کار نیک صورت نمى گیرد.

و نیز در تفسیر الدر المنثور است که عبد بن حمید، از عمران بن حصین ، روایت کرده که گفت : از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم مى فرمود: اطاعت هیچ مخلوقى در نافرمانى خدا مشروع نیست .

مولف: معناى این حدیث از آنچه گذشت روشن است .

و در تفسیر عیاشى به سندهائى چند از صفوان جمال روایت کرده که گفت : ما در مکه بودیم ، در آنجا گفتگو از آیه : ( واذابتلى ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن ) به میان آمد فرمود: خدا آن را با محمد و على و امامان از فرزندان على تمام کرد، آنجا که فرمود: ( ذریة بعضها من بعض ، واللّه سمیع علیم ) ، ذریه اى که بعضى از بعض دیگرند، و خدا شنوا و دانا است ).

مولف: این روایت آیه شریفه را بر این مبنا معنا کرده ، که مراد به لفظ (کلمه ) امامت باشد، همچنانکه در آیه : ( فانه سیهدین ، و جعلها کلمه باقیة فى عقبه ) ، نیز باین معنا تفسیر شده است .

و بنابراین معناى آیه این مى شود: چون خداى تعالى ابراهیم را بکلماتیکه عبارت بود از امامت خودش ، و امامت اسحاق ، و ذریه او بیازمود، و آن کلمات را با امامت محمد و امامان از اهل بیت او که از دودمان اسماعیل هستند تمام کرد، آنگاه این معنا را با جمله : ( انى جاعلک للناس اماما ) تا آخر آیه روشن ساخت .