تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۱ عنوان
وَقُلنا يٰـٔادَمُ اسكُن أَنتَ وَزَوجُكَ الجَنَّةَ وَكُلا مِنها رَغَدًا حَيثُ شِئتُما وَلا تَقرَبا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكونا مِنَ الظّٰلِمينَ٣٥
#فَأَزَلَّهُمَا الشَّيطٰنُ عَنها فَأَخرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ ۖ وَقُلنَا اهبِطوا بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُم فِى الأَرضِ مُستَقَرٌّ وَمَتٰعٌ إِلىٰ حينٍ٣٦
#فَتَلَقّىٰ ءادَمُ مِن رَبِّهِ كَلِمٰتٍ فَتابَ عَلَيهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ٣٧
#قُلنَا اهبِطوا مِنها جَميعًا ۖ فَإِمّا يَأتِيَنَّكُم مِنّى هُدًى فَمَن تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم وَلا هُم يَحزَنونَ٣٨
#وَالَّذينَ كَفَروا وَكَذَّبوا بِـٔايٰتِنا أُولٰئِكَ أَصحٰبُ النّارِ ۖ هُم فيها خٰلِدونَ٣٩
#ترجمه آیات :
و گفتیم : اى آدم تو و همسرت در بهشت آرام گیرید و از آن بفراوانى از هر جا که خواستید بخورید و نزدیک این درخت مشوید که از ستمگران خواهید شد (35) و شیطان ایشانرا از نعمت بهشت بینداخت و از آن زندگى آسوده که داشتند بیرونشان کرد، گفتیم : با همین وضع که دشمن یکدیگرید پائین روید که تا مدتى در زمین قرارگاه و بهره دارید (36) و آدم از پروردگار خود سخنانى فرا گرفت و خدا او را ببخشید که وى بخشنده و رحیم است (37) گفتیم همگى از بهشت پائین روید اگر هدایتى از من بسوى شما آمد و البته هم خواهد آمد آنها که هدایت مرا پیروى کنند نه بیمى دارند و نه اندوهگین شوند (38) و کسانیکه کافر شوند و آیه هاى ما را دروغ شمارند اهل جهنمند و خود در آن جاودانند (39)
مواردى در قرآن که مساءله بهشت آدم و داستان آن آمده#
بیان
( و قلنا یا آدم اسکن ) الخ ، با اینکه داستان سجده کردن ملائکه براى آدم ، در چند جاى قرآن کریم تکرار شده ، مسئله بهشت آدم ، و داستان آن جز در سه جا نیامده .
اول در همین آیات مورد بحث از سوره بقره .
دوم در سوره اعراف که فرموده : ( و یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة ، فکلا من حیث شئتما، و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین ،فوسوس لهما الشیطان ، لیبدى لهما ما ورى عنهما، من سواءتهما و قال : ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ،و قاسمهما: انى لکما لمن الناصحین ،فدلیهما بغرور، فلما ذاقا الشجرة ، بدت لهما سواءتهما، و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة ، و نادیهما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجرة ؟ واقل لکما: ان الشیطان لکما عدو مبین ؟قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ،# قال : اهبطوا بعضکم لبعض عدو، و لکم فى الارض مستقر، و متاع الى حین# قال : فیها تحیون ، و فیها تموتون ، و منها تخرجون ) الخ ، (و اى آدم تو و همسرت در بهشت مسکن کنید، و از آن هر قدر که میخواهید بخورید، ولى نزدیک این درخت مشوید، که در آنصورت از ستمکاران خواهید شد،پس شیطان آندو را وسوسه کرد، تا بلکه بتواند عیبهائى از ایشان که پوشیده بود آشکار سازد،و لذا گفت : پروردگار شما، شما را از این درخت نهى نکرده ، مگر براى اینکه در نتیجه خوردن از آن مبدل بفرشته نشوید و یا از جاودانان در بهشت نگردید، (و اگر شما از آن بخورید، همیشه در بهشت خواهید ماند)آنگاه براى آندو سوگند یاد کرد: که من از خیرخواهان شمایمباین وسیله و با نیرنگ هاى خود آندو را بخود نزدیک کرد، تا آنکه از درخت بخوردند، همینکه خوردند، عیبشان ظاهر شد، ناگزیر شروع کردند از برگهاى بهشتى بر خود پوشیدن ، و پروردگارشان ندایشان داد: که مگر بشما نگفتم : از این درخت مخورید؟ و مگر نگفتم شیطان براى شما دشمنى است آشکار؟!گفتند: پروردگارا ما بخویشتن ستم کردیم ، اگر ما را نبخشى و رحم نکنى ، حتما از زیانکاران خواهیم شد فرمود: از بهشت پائین بروید، که بعضى بر بعضى دیگر دشمنید، و زمین تا مدتى معین (یعنى تا هنگام مرگ ) جایگاه شما است و نیز فرمود: در همانجا زندگى کنید، و در آنجا بمیرید، و از همانجا دوباره بیرون شوید).
سوم در سوره طه ، که فرموده : ( و لقد عهدنا الى آدم من قبل ، فنسى ، و لم نجد له عزماو اذقلنا: للملائکه اسجدوا لآدم ، فسجدوا، الا ابلیس ، ابى ، فقلنا یا آدم : ان هذا عدو لک و لزوجک ، فلا یخرجنکما من الجنة فتشقىان لک الا تجوع فیها و لا تعرىو انک لا تظمو فیها، و لا تضحى ،فوسوس الیه الشیطان ، قال یا آدم هل ادلک على شجرة الخلد و ملک لا یبلى ؟فاکلا منها، فبدت لهما سوآتهما، و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة ، و عصى آدم ربه فغوى ،ثم اجتباه ربه ، فتاب علیه و هدى ،قال : اهبطا منها جمیعا بعضکم لبعض عدو فاما یاتینکم منى هدى ، فمن اتبع هداى ، فلا یضل و لا یشقىو من اعرض عن ذکرى ، فان له معیشة ضنکا،و نحشره یوم القیامة اعمى ، قال : رب لم حشرتنى اعمى ؟ و قد کنت بصیرا،# قال کذلک اتتک ایاتنا، فنسیتها، و کذلک الیوم تنسى ) ، الخ ... (و ما با آدم قبلا عهدى بسته بودیم و فرمانى داده بودیم (که فریب ابلیس را نخورد)، ولى او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نیافتیم ،و چون بفرشتگان گفتیم : بر آدم سجده کنند، همه سجده کردند، جز شیطان ، که سر باز زدآنگاه بآدم گفتیم : که زنهار این ابلیس دشمن تو و همسر تو است ، مواظب باشید، از بهشت بیرونتان نکند، و گرنه بدبخت خواهید شد،چون در بهشت نه گرسنه میشوى ، و نه برهنه ، نه تشنه میشوى ، و نه گرمازدهاما شیطان با همه این سفارشها در او وسوسه کرد، و گفت : اى آدم ، میخواهى من تو را بدرختى راهنمائى کنم ، که اگر از آن بخورى ، ابدیت و ملک جاودانى خواهى یافت ؟(و شیطان سرانجام کار خود را کرد)، و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برایشان نمودار شد، پس بر آن شدند، که از برگ هاى بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمائى پروردگارش را نافرمانى کرد، و گرفتار شد،آنگاه پروردگارش وى را برگزید و نافرمانیش را جبران نمود و هدایتش فرمود.پروردگارش دستور داد: که همگى از بهشت فرود آئید در حالیکه بعضى دشمن بعض دیگر باشید پس هر هدایتى که از طرف من بسوى شما آمد، و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر کس هدایت مرا پیروى کند، گمراه و بدبخت نمیشود،و هر کس از یاد من اعراض کند، زندگى سختى خواهد داشت ،علاوه بر اینکه روز قیامت کور محشورش خواهیم نمود،و چون بگوید: پروردگارا من که بینا بودم ، چرا کور محشورم کردى ؟ در جوابش خواهد فرمود: همانطور که آیات من بسویت آمد، و تو عمدا آنرا فراموش کردى ، امروز هم ما تو را فراموش کردیم ) الخ .
منظور اصلى از خلقت آدم سکونت در زمین بوده#
سیاق این سه دسته آیات ، و مخصوصا آیه ایکه در صدر داستان قرار گرفته ، و میفرماید: ( انى جاعل فى الارض خلیفة ) الخ ، این معنا را دست میدهد: که آدم در اصل ، و در آغاز براى این خلق شده بود،
که در زمین زندگى کند، و نیز در زمین بمیرد، و اگر خدایتعالى او را (چند روزى ) در بهشت منزل داد، براى این بود که امتحان خود را بدهند، و در نتیجه آن نافرمانى عورتشان هویدا بگردد، تا بعد از آن بزمین هبوط کنند.
و نیز از سیاق آیه سوره طه که مى فرماید: ( فقلنا یا آدم ) الخ ، و سوره اعراف که مى فرماید: ( و یا آدم اسکن ) الخ ، که داستان بهشت را با داستان سجده ملائکه بصورت یک داستان و متصل بهم آورده ، و کوتاه سخن ، آنکه این سیاق بخوبى مى رساند که منظور اصلى از خلقت آدم این بوده که در زمین سکونت کند، چیزیکه هست راه زمینى شدن آدم همین بوده که نخست در بهشت منزل گیرد، و برتریش بر ملائکه ، و لیاقتش براى خلافت اثبات شود، و سپس ملائکه ماءمور بسجده براى او شوند، و آنگاه در بهشت منزلش دهند، و از نزدیکى بآن درخت نهیش کنند، و او (بتحریک شیطان ) از آن بخورد، و در نتیجه عورتش و نیز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بزمین هبوط کنند.
واز این ریخت و سیاق بخوبى بر مى آید: که آخرین عامل و علتى که باعث زمینى شدن آندو شد، همان مسئله ظاهر شدن عیب آندو بود، و عیب نامبرده هم بقرینه ایکه فرموده : (بر آن شدند که از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند) الخ ، همان عورت آندو بوده ، و معلوم است که این دو عضو، مظهر همه تمایلات حیوانى است چون مستلزم غذا خوردن ، و نمو نیز هستند.
پس ابلیس هم جز این همى و هدفى نداشته ، که (بهر وسیله شده ) عیب آندو را ظاهر سازد، گو اینکه خلقت بشرى ، و زمینى آدم و همسرش ، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آندو را داخل بهشت کرد، ولى مدت زیادى در این بین فاصله نشد، و خلاصه آنقدر بآن دو مهلت ندادند، که در همین زمین متوجه عیب خود شوند، و نیز بسائر لوازم حیاة دنیوى و احتیاجات آن پى ببرند.
بلکه بلافاصله آندو را داخل بهشت کردند، و وقتى داخل کردند که هنوز روح ملکوتى و ادراکى که از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگى دنیا آلوده نشده بود، بدلیل اینکه فرمود: ( لیبدى لهما ما ورى عنهما ) ، (تا ظاهر شود از آندو آنچه پوشانده شده بود از آنان )، و نفرمود: ( لیبدى لهما ما کان ورى عنهما ) ، (تا ظاهر شود از آندو آنچه بر آندو پوشیده بود)، پس معلوم میشود، پوشیدگى عیبهاى آندو موقتى بوده ، و یکدفعه صورت گرفته ، چون در زندگى زمینى ممکن نیست براى مدتى طولانى این عیب پوشیده بماند، (و جان کلام و آنچه از آیات نامبرده بر میاید اینستکه وقتى خلقت آدم و حوا در زمین تمام شد، بلافاصله ، و قبل از اینکه متوجه شوند، عیب هاشان پوشیده شده ، داخل بهشت شده اند).
علت بیرون شدن از بهشت
پس ظهور عیب در زندگى زمینى ، و بوسیله خوردن از آن درخت ، یکى از قضاهاى حتمى خدا بوده ، که باید میشد، و لذا فرمود: (زنهار که ابلیس شما را از بهشت بیرون نکند، که بدبخت میشوید) الخ ، و نیز فرمود: (آدم و همسرش را از آن وضعى که داشتند بیرون کرد) الخ ، و نیز خدایتعالى خطیئه آنان را بعد از آنکه توبه کردند بیامرزید، و در عین حال به بهشتشان بر نگردانید، بلکه بسوى دنیا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگى کنند.
و اگر محکومیت زندگى کردن در زمین ، با خوردن از درخت و هویدا گشتن عیب ، قضائى حتمى نبود، و نیز برگشتن به بهشت محال نبود، باید بعد از توبه و نادیده گرفتن خطیئه به بهشت برگردند، (براى اینکه توبه آثار خطیئه را از بین مى برد). پس معلوم میشود علت بیرون شدن از بهشت ، و زمینى شدن آدم آن خطیئه نبوده ، بلکه علت این بوده که بوسیله آن خطیئه عیب آندو ظاهر گشته ، و این بوسیله وسوسه شیطان لعین صورت گرفته است .
مراد از عهد خدا با آدم#
در سوره طه در صدر قصه فرموده : ( و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجد له عزما ) ، (ما قبلا با آدم عهدى بسته بودیم ، اما او فراموشش کرد)، و باید دید این عهد چه بوده ؟ آیا همان فرمان نزدیک نشدن بدرخت بوده ، که فرمود: (لا تقربا هذه الشجرة ، فتکونا من الظالمین ) ؟ (و یا اعلام دشمنى ابلیس با آدم و همسرش بوده ، که فرمود: ( ان هذا عدو لک و لزوجک ) ؟، (و یا عهد نامبرده بمعناى میثاق عمومى است که از همه انسان ها عموما، و از انبیاء خصوصا، و بوجهى مؤ کدتر و غلیظ گرفته .
احتمال اولى صحیح نیست ، زیرا آیه شریفه : ( فوسوس لهما الشیطان ، و قال ما نهاکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ) ،و آیه بعدش ، ( و قاسمهما: انى لکما لمن الناصحین ) ، تصریح دارد: بر اینکه آدم در حین خوردن از درخت ، نه تنها نهى خدا را فراموش نکرده بود، بلکه کاملا بیاد آن بود، چیزیکه هست ابلیس با فلسفه چینى خود نهى خدا را براى آدم توجیه کرد، که منظور این بوده ، که جزء فرشتگان و از خالدین در بهشت نشوى ، در حالیکه در آیه مورد بحث درباره عهدى که مورد گفتگو است ، فرموده : آدم آنرا فراموش کرد.
و اما احتمال دوم (که بگوئیم منظور از عهد ، همان تهدیدى است که خداى تعالى کرد، و ایشانرا از پیروى ابلیس زنهار داد)، هر چند که احتمال بعیدى نیست ، و لکن ظواهر آیات با آن نمیسازد، چون از ظاهر آیه نامبرده بر مى آید که منظور از آن زنهار، تهدید خصوص آدم است .
علاوه بر این که زنهاریکه از شر ابلیس دادند، بهر دوى آنان دادند، نه تنها به آدم ، و اما فراموشى را تنها به آدم نسبت داد، و نیز در ذیل آیات نامبرده در سوره طه ، که مطابق صدر آنهاست ، عهد با معناى میثاق کلى مناسبت دارد،
نه عهد بمعناى زنهار از ابلیس ، چه خدایتعالى مى فرماید: ( فاما یاتینکم منى هدى ، فمن اتبع هداى فلا یضل و لا یشقى ، و من اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیامة اعمى ) ، و تطبیق این آیات ، با آیات مورد بحث ، اقتضاء مى کند که جمله : ( و من اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا)، در مقابل نسیان عهد در آیات مورد بحث قرار گیرد، و معلوم است که اگر با آن تطبیق شود آنوقت با عهد بمعناى میثاق بر ربوبیت خدا، و عبودیت آدم ، مناسب تر است ، تا آنکه با عهد بمعناى تحذیر و زنهار از ابلیس تطبیق گردد.
چون بین اعراض از یاد خدا ، و پیروى ابلیس از نظر مفهوم مناسبت زیادى نیست ، بخلاف میثاق بر ربوبیت ، که بآن مناسب تر است ، چون میثاق بر ربوبیت باین معنا است ، که آدمى فراموش نکند، که ربى ، یعنى مالکى مدبر دارد، و یا بگو انسان تا ابد، و در هیچ حالى فراموش نکند، که مملوک طلق خداست ، و خود مالک هیچ چیز براى خود نیست ، نه نفعى ، و نه ضررى ، نه مرگى و نه حیاتى ، و نه نشورى ، و یا بگو: نه ذاتا مالک چیزى است ، و نه وصفا، و نه فعلا.
و معلوم است آن خطیئه ایکه در مقابل این میثاق قرار مى گیرد، این است که آدمى از مقام پروردگارش غفلت بورزد، و با سرگرم شدن بخود، و یا هر چیزیکه او را بخود سر گرم مى کند، از قبیل زخارف حیاة دنیاى فانى ، و پوسنده ، مقام پروردگارش را از یاد برد (دقت بفرمائید).
نتیجه توجه به عهد خدا#
ولکن اگر آدمى در زندگى دنیا با اختلاف جهات ، و تشتت اطراف ، و انحاء آن ، و اینکه این زندگى را تنها به نیکان اختصاص نداده اند، بلکه مؤمن و کافر در آن مشترکند، در نظر بگیریم ، خواهیم دید که این زندگى بحسب حقیقت و باطن ، و از نظر علم بخدایتعالى ، و جهل به او، مختلف است ، آنکس که عارف بمقام پروردگار خویش است ، وقتى خود را با زندگى دنیا که همه رقم کدورتها، و انواع ناملایمات و گرفتاریها دارد، مقایسه کند، و در نظر بگیرد: که این زندگى آمیخته اى از مرگ و حیات ، و سلامتى و بیمارى ، و فقر و توانگرى ، و راحت و تعب ، و وجدان و فقدان است ، و نیز در نظر بگیرد: که همه این دنیا چه آن مقدارش که در خود انسان است ، و چه آنها که در خارج از ذات آدمى است ، مملوک پروردگار اوست ، و هیچ موجودى از این دنیا استقلال در خودش و در هیچ چیز ندارد، بلکه همه از آن کسى است که نزد وى بغیر از حسن و بهاء و جمال و خیر آنهم به آن معنائى از جمال و خیر که لایق عزت و جلال او باشد وجود ندارد، و از ناحیه او بجز جمیل و خیر صادر نمیشود آنوقت مى فهمد که هیچ چیزى در عالم مکروه نیست ، تا از آن بدش آید، و هیچ مخوفى نیست ، تا از آ ن بترسد، و هیچ مهیبى نیست ، تا از آن به دلهره بیفتد، و هیچ محذورى نیست تا از آن بر حذر شود. بلکه با چنین نظر و دیدى ، مى بیند که آنچه هست ، همه حسن و زیبائى و محبوب است ، مگر آن چیزهائیکه پروردگارش به او دستور داده باشد که مکروه و دشمن بدارد،
تازه همان چیزها را هم باز بخاطر امر خدا مکروه و دشمن میدارد، و یا محبوب قرار مى دهد، و از آن لذت برده و بامر آن ابتهاج بخرج میدهد، و خلاصه چنین کسى غیر از پروردگارش دیگر هیچ هم و غمى ندارد، و بهیچ چیز دیگر نمى پردازد.
و همه اینها براى این است که چنین کسى همه عالم را ملک طلق پروردگار خود مى بیند، و براى احدى غیر خدا بهره و نصیبى از هیچ ناحیه عالم قائل نیست ، چنین کسى چه کار دارد باینکه مالک امر، چه تصرفاتى در ملک خود مى کند؟ چرا زنده مى کند؟ و یا مى میراند؟ و چرا نفع میرساند ؟ و یاضرر؟ و همچنین در هیچ حادثه ایکه او بوجود مى آورد، چون و چرا نمى کند.
این است آن زندگى طیب ، و پاکى که هیچ شقاوتى در آن نیست ، نورى است که آمیخته با ظلم ت نیست ، سرورى است که غم با آن نیست ، وجدانى است که فقدى با آن جمع نمیشود، غنائى است که با هیچ قسم فقرى آمیخته نمى گردد، همه اینها موهبت هائى است که با ایمان بخداى سبحان دست میدهد.
نتیجه غفلت از عهد خدا#
در مقابل این زندگى ، یک قسم زندگى دیگر هست ، و آن زندگى کسى است که بمقام پروردگار خود جاهل است ، چون این بینوا با انقطاع از پروردگار خود چشمش بهیچ چیز از خودش و از خارج خودش نمى افتد، مگر آنکه آنرا مستقل بالذات ، و مضر و یا نافع ، خیر و یا شر بالذات مى بیند، و در نتیجه در سر تا سر زندگى میانه ترس از آنچه مى رسد، و حذر از آنچه از آن پرهیز مى کند، و اندوه از آنچه از دست میدهد، و حسرت از آنچه از او کم میشود، از مال و جاه و فرزندان و یاران ، و سایر آنچه محبوب او است ، و بدان تکیه و اعتماد دارد، و در زندگى خود مؤ ثر میداند غوطه ور است .
او مانند دوزخیان ، که هر وقت پوست بدنشان بسوزد، پوستى دیگر بر تن آنان مى کنند، هر گاه با یک ناملایمى خو بگیرد، و با تلخى آن عادت کند، با ناملایم تازه ترى و سوزنده ترى روبرو میشود، تا عذاب را با ذائقه قلبش بچشد، و دلش همواره دچار اضطراب و پریشانى باشد، و جانش همواره چون شمع بسوزد، و آب بشود، و سینه اش همواره تنگ و بى حوصله باشد، گوئى میخواهد به آسمان بالا رود، آرى خداوند اینچنین پلیدى را بر کسانى که ایمان نمى آورند مسلط مى کند، ( کذلک یجعل اللّه الرجس على الذین لا یؤ منون ) .
حال که این معنا روشن شد، خواننده عزیز متوجه شد: که بازگشت این دو امر، یعنى فراموش کردن میثاق ، و شقاوت در زندگى دنیا، بیک امر است ، و شقاوت دنیوى از فروغ فراموشى میثاق است .
و این همان نکته ایست که خداى سبحان مى فرماید: ( فاما یاتینکم منى هدى ، فمن اتبع هداى فلا یضل و لا یشقى ، و من اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیامة اعمى ) ، بدان اشاره نموده است ، چون خطاب را در آن متوجه عموم بشر و اهل دنیا کرده .
و آنگاه در سوره مورد بحث ، بجاى آن بیان ، اینطور فرموده : ( فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لاهم یحزنون ) ، (کسى که هدایت مرا پیروى کند، نه خوفى بر آنان خواهد بود، و نه اندوهناک میشوند).
اگر خواننده گرامى دقت کند. از همین جا میتواند حدس بزند که شجره نامبرده درختى بوده که نزدیکى بدان مستلزم تعب و بدبختى در زندگى دنیا بوده ، و آن شقاء این است که انسان در دنیا پروردگار خود را فراموش کند، و از مقام او غفلت بورزد، و گویا آدم نمى خواست میانه آن درخت ، و میثاقیکه از او گرفته بودند، جمع کند، هم آنرا داشته باشد، و هم این را، ولى نتوانست ، و نتیجه اش فراموشى آن میثاق و وقوع در تعب زندگى دنیا شد، و در آخر، این خسارت را با توبه خود جبران نمود.
معنا و مراد از واژه هاى (رغدا) و (ظالمین ) در آیه شریفه#
( و کلا منها رغدا ) کلمه (رغد) بمعناى گوارائى و خوشى زندگى است ، وقتى میگویند ( اءرغد القوم مواشیهم ) ، معنایش اینستکه این مردم حیوانات خود را رها کردند، تا هر جور خود میخواهند بچرند، و وقتى میگویند: (قوم رغد) و یا (نساء رغد)، معنایش (قومى و یا زنانى مرفه و داراى عیشى گوارا ) میباشد.
( و لا تقربا هذه الشجرة ) الخ ، و گویا نهى در این جمله ، نهى از خوردن میوه آن درخت بوده ، نه خود درخت ، و اگر از آن تعبیر کرده باینکه (نزدیک آن درخت مشوید)، براى این بوده که شدت نهى ، و مبالغه در تاءکید را برساند، بشهادت اینکه فرمود: (همینکه از آن درخت چشیدند، عیبهاشان برملا شد)، و نفرمود (همینکه از آن خوردند) و گر نه آیه ( فاکلا منها فبدت لهما سوآتهما ) ، صریح در این است که منظور از نزدیک نشدن به آن ، خوردن آنست ، و مخالفتى هم که نتیجه اش بر ملا شدن عیبها شد، همان خوردن بود، نه نزدیکى .
( فتکونا من الظالمین ) کلمه ظالمین اسم فاعل از ظلم است ، نه ظلمت ، که بعضى از مفسرین احتمالش را داده اند، چون خود آدم و همسرش در آیه : ( ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا و ترحمنا ) الخ ، اعتراف بظلم خود کرده اند.
چیزیکه هست خدایتعالى این تعبیر را در سوره (طه ) مبدل به تعبیر شقاوت کرده در اینجا فرموده : ( فتکونا من الظالمین ) ، و در آنجا فرموده ( فلا یخرجنکما من الجنة فتشقى ) ، و شقاء بمعناى تعب است ، همچنانکه خود قرآن آنرا تفسیر نموده ، و تفصیل داده باینکه ( ان لک الا تجوع فیها، و لا تعرى ، و انک لا تظما فیها و لا تضحى ) ، الخ که ترجمه اش گذشت از اینجا بخوبى روشن مى گردد که وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگى در دنیا، از گرسنگى ، و تشنگى ، و عریانى ، و خستگى بوده ، و بنابراین ظلم آدم و همسرش ، ظلم بنفس خود بوده ، نه نافرمانى خدا، چون اصطلاحا وقتى این کلمه گفته میشود، معصیت و نافرمانى و ظلم بخداى سبحان بذهن مى رسد.
نهى خداوند از نزدیک شدن به درخت نهى از شادى و خیرخواهانه بوده نه یک نهى مولوى#
در نتیجه این نیز روشن مى گردد، که پس نهى نامبرده یعنى (نزدیک این درخت مشوید) نهى تنزیهى ، و ارشادى ، و خلاصه خیرخواهانه بوده ، نه نهى مولوى ، که تا نافرمانیش عذاب داشته باشد، (مثل اینکه شما بفرزند خود بگوئى ) پا برهنه راه مرو، چون ممکن است میخ پاى تو را سوراخ کند)، و مخالفت چنین نهیى را معصیت نمیگویند. پس آدم و همسرش بنفس خود ظلم کردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اینکه نافرمانى خدا را کرده ، و باصطلاح گناهى مرتکب شده باشند.
از این هم که بگذریم ، اگر نهى خدا، تکلیفى و مولوى بود، باید بعد از آنکه مرتکبش توبه کرد، و توبه اش قبول هم شد، کیفرش نیز برداشته شود، و ما مى بینیم در مورد آدم این کیفر برداشته نشد، چون توبه کردند، و توبه شان هم قبول شد، ولى به بهشت برنگشتند، و وضعى را که در آنجا داشتند بدست نیاوردند، و اگر نهى و تکلیف خدا ارشادى نبود، باید غیر از اثر وضعى و تکوینى ، اثر دیگرى شرعى نداشته باشد، چون توبه اثر شرعى گناه را از بین مى برد، و باید در مورد آدم و همسرش نیز اثر شرعى گناه را از بین مى برد، و دوباره به بهشت بر مى گشتند، و مقام قرب را بدست مى آوردند، ولى نیاوردند، پس مى فهمیم که نهى خدا مولوى نبوده ، تنها ارشاد آدم ، و خیر خواهى او بوده ، و انشاءاللّه بعدا تتمه اى براى این بحث خواهد آمد.
( فازلهما الشیطان ) الخ ، ظاهر از این جمله ، مانند نظائرش ، این است که شیطان آدم را گول زد، و هر چند که این عبارت بیش از این دلالت ندارد، که گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده ، بدون اینکه خودش را بطرف نشان دهد، همچنانکه ما را هم گول مى زند، و ما تاکنون خود او را ندیده ایم .
لکن از امثال آیه : ( فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک ) ، که خداوند با کلمه هذا اشاره به شیطان کرده ، فهمیده میشود که خدا وى را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفیش کرده بود، معرفى بشخص او، و عین او، نه معرفى بوصف او،
آدم و همسرش شیطان را میدیدند همچنانکه انبیاء علیه و السلام او را مى دیدند#
و همچنین آیه ( یا آدم هل ادلک على شجرة الخلد ) الخ ، که حکایت کلام شیطان است ، که قرآن کریم آنرا بصورت حکایت خطاب آورده ، و این دلالت دارد بر اینکه گوینده آن که شیطان است ، در برابر آدم ایستاده ، و با او صحبت مى کرده ، و خلاصه ، سخن ، سخن کسى است که شنونده او رامى دیده .
و همچنین آیه ( و قاسمهما: انى لکما لمن الناصحین ) که در سوره اعراف است ، چون قسم خوردن از کسى تصور دارد که دیده شود.
و همچنین آیه ( و نادیهما ربهما: اءلم انهکما عن تلکما الشجرة ؟ و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین ) ؟ که آن نیز دلالت دارد بر اینکه شیطان براى آدم و همسرش دیده میشد، و او را مى دیده اند، و اگر حال آن دو نیز نسبت بشیطان ، مثل حال ما بوده ، که او را نمى بینیم ، و تنها وسوسه اش بما مى رسد، میتوانستند بگویند: ما که شیطانى ندیدیم ، و خیال کردیم این وسوسه ها از افکار خودمان بوده ، و هیچ احتمال ندادیم که از ناحیه او باشد، و ما هیچ قصد مخالفت با سفارشى که در خصوص هوشیارى از وسوسه شیطان کردى نداشتیم .
و سخن کوتاه اینکه آدم و همسرش شیطان را مى دیدند، و او را مى شناختند، همچنانکه انبیاء با اینکه بعصمت خدائى معصومند، او را مى دیدند و هنگامى که مى خواست متعرض ایشان بشود، مى شناختند، همچنانکه روایات وارده درباره نوح ، و ابراهیم و موسى ، و عیسى ، و یحیى ، و ایوب ، و اسماعیل ، و محمد صلى الله علیه و آله و سلم ، بر این معنا دلالت دارد. و همچنین ظاهر آیات این داستان ، از قبیل آیه ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ) ، که بروشنى مى رساند شیطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ایستاده بود، و قبلا خود را به بهشت در انداخته ، و طرح دوستى با آن دو ریخته ، و با وسوسه خود فریبشان داده ، و اگر بگوئى شیطان که داخل بهشت نمیشود؟ در پاسـخ میگوئیم : این اشکال وقتى وارد است که بهشت مورد بحث ، بهشت خلد باشد، و چنین نبوده ، بلکه این جریان در بهشتى دیگر صورت گرفته ، بدلیل اینکه همگى آنها از آن بهشت بیرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بیرون شدن نمى ساخت .
و اما این خطاب که خدایتعالى بابلیس کرد که : ( فاهبط منها، فما یکون لک ان تتکبر فیها، فاخرج ) ، (از این بهشت فرود آى ، که در اینجا نمى توانى تکبر کنى ، پس از آن بیرون شو)، که بظاهر فرمان بیرون شدن ابلیس از بهشت است ، ممکن است بگوئیم : مراد از آن بیرون شدنش از میانه ملائکه ، و یا از آسمان ، و مقام قرب و تشریف است .
ذریه آدم ، در حکم با آدم شریکند#
( و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو ) الخ ، از ظاهر سیاق بر مى آید که خطاب در این آیه متوجه آدم و همسرش و ابلیس همگى است ، ولى در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابلیس کرد، و فرمود: ( فاهبط منها، فما یکون لک ان تتکبر فیها ) ، الخ و این از آن جهت است که در حقیقت خطاب در آیه مورد بحث ، نظیر جمع بین دو خطاب است ، تا آنچه خدا قضائش را رانده حکایت کند، مانند عداوت میانه ابلیس ملعون ، و آن دو و ذریه آنان ، و نیز مانند زندگى کردن آدمیان در زمین ، و مردنشان در همانجا، و مبعوث شدنشان از آنجا.
و ذریه آدم در حکم ، با خود آدم شریک است ، همچنانکه از ظاهر آیه : ( فیها تحیون ، و فیها تموتون ، و منها تخرجون ) الخ ، و نیز از آیه ( و لقد خلقناکم ، ثم صورناکم ثم قلنا للملائکه اسجدوا لادم ) الخ ، که بزودى در تفسیر سوره اعراف خواهد آمد، این معنا استفاده میشود.
پس اگر آنروز ملائکه را وادار کرد، تا براى آدم سجده کنند، از این جهت که خلیفه خدا در زمین است ، در حقیقت این حکم سجده شامل همه افراد بشر میشود، و در حقیقت سجده ملائکه براى خصوص آدم ، از این باب بوده ، که آدم قائم مقام و نمونه و نایب از همه جنس بشر بوده است .
قصه اسکان آدم و همسرش در بهشت و هبوط آنها، مثلى است براى مجسم ساختن وضع انسان#
و سخن کوتاه اینکه : بنظر نزدیک مى آید که قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت ، و سپس فرود آوردنش بخاطر خوردن از درخت ، بمنزله مثل و نمونه اى باشد، که خدایتعالى وضع آدمیان را قبل از نازل شدن بدنیا، و سعادت و کرامتى که در منزل قرب و حظیره قدس داشت ، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقاى پاک ، و دوستان روحانى ، و جوار رب العالمین ، که داشت ، به آن مثل مجسم ساخته است .
و همچنین این معنا را (که انسان کذائى در مقابل آنهمه نعمت که در اختیار داشته ، و بجاى آنها گرفتارى ، و بدبختى ، و تعب ، و خستگى ، و مکروه ، و آلام ، را اختیار مى کند، بجاى اینکه سعى کند خود را بهمانجا که از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحیات دنیاى فانى ، و جیفه گندیده و پست آن میل مى کند) مجسم میسازد.
و نیز در قالب این مثال این معنا را بیان مى کند: که نه تنها آدم را بعد از توبه اش بدار کرامت و سعادت برگردانید، بلکه هر انسانى که راه خطا پیموده ، اگر برگردد، و بسوى پروردگار خود رجوع کند، خدایتعالى او را بدار کرامت و سعادتش برمى گرداند، و اگر برنگردد و همچنین دست بدامن زمین بزند، و هواهاى نف س را پیروى کند، چنین کسى بجاى شکر نعمت خدا، کفران ورزیده ،
و خود را بدار البوار کشانده ، جهنمى که خود افروخته ، و چه بد قرارگاهى است . ( فتلقى آدم من ربه کلمات ، فتاب علیه ) ، کلمه (تلقى )، بمعناى تلقن است ، و تلقن بمعناى گرفتن کلام است ، اما با فهم و علم ، و این تلقى درباره آدم ، طریقه اى بوده که توبه را براى آدم آسان مى کرده .
از اینجا روشن میشود که توبه دو قسم است ، یکى توبه خدا، که عبارتست از برگشتن خدا بسوى عبد، برحمت ، و یکى توبه عبد، که عبارتست از برگشتن بنده بسوى خدا، باستغفار، و دست بردارى از معصیت .
توبه عبد بین دو توبه خدا واقع است#
و توبه بنده محفوف و پیچیده به دو توبه از خدا است ، و در بین آندو قرار مى گیرد، باین معنا که بنده در هیچ حالى از احوال ، از خداى خود بى نیاز نیست ، و اگر بخواهد از لجن زار گناه نجات یافته ، توبه کند، محتاج به این است که خدا چنین توفیقى باو بدهد، و اعانت و رحمت خود را شامل حال او بسازد، تا او موفق بتوبه بگردد، و وقتى موفق بتوبه شد، تازه باز محتاج بیک توبه دیگرى از خداست ، و آن این است که باز خدا برحمت و عنایتش بسوى بنده رجوع کند، و رجوع او را بپذیرد، پس توبه بنده وقتى قبول شود، بین دو توبه از خدا قرار گرفته است ، همچنانکه آیه : ( ثم تاب علیهم لیتوبوا، ) (پس خدا بسوى ایشان توبه آورد، تا ایشان توبه کنند) بر این معنا دلالت دارد.
و آن قرائت که کلمه (آدم ) را بصداى بالا، و کلمه (کلمات ) را بصداى پیش خوانده ، با این نکته مناسب است ، هر چند که آن قرائت دیگر، یعنى بصداى پیش خواندن آدم ، و بصداى بالا خواندن کلمات )، نیز با این معنا منافات ندارد.
و اما اینکه این کلمات چه بوده ؟ چه بسا احتمال داده شود، که این همان چیزى بوده که خدایتعالى از آدم و همسرش در سوره اعراف حکایت کرده ، که ( قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) باشد، که ترجمه اش گذشت ، و لکن عیبى که در این احتمال هست ، این است که در سوره اعراف این کلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده ، و بعد از نقل این کلمات فرموده : ( قلنا اهبطوا ) الخ . و در سوره مورد بحث اول آیه ( قلنا اهبطوا ) الخ آمد بعدا آیه (فتلقى ) الخ
لکن در این بین مطلبى هست ، و آن این است که اگر بخاطر داشته باشید، در صدر این داستان ، وقتى خدایتعالى بملائکه فرموده : میخواهم در زمین خلیفه قرار دهم - ملائکه گفتند: - آیا میخواهى در آن کسى را قرار دهى که فساد انگیزد؟ و خونریزى کند؟ با اینکه ما تو را بحمدت تسبیح میگوئیم ، و تقدیست مى کنیم ،- تا آخر، و خدایتعالى این سخن ملائکه را و این ادعایشانرا که درباره خلیفه زمینى کردند، و این نسبتى را که بوى دادند، رد نکرد، و در پاسـخ نفرمود: نه ، خلیفه زمینى اینکارها را نمى کند، تنها اسماء را به آدم تعلیم کرد.
معلوم میشود با همین تعلیم اسماء اعتراض ملائکه خود بخود باطل میشود، و گرنه اعتراض ملائکه همچنان بقوت خود باقى میماند، و حجت علیه آنان تمام نمیشد، پس معلوم میشود، در میانه اسمائى که خدا بآدم تعلیم داده ، چیزى بوده که براى معصیت کار بعد از معصیتش بدرد میخورده ، و چاره گناه او را مى کرده ، پس اى بسا تلقى آدم از پروردگار خود، مربوط بیکى از آن اسماء بوده ، (دقت بفرمائید).
نقش توبه آدم و هبوط او به زمین در باز شدن راه براى هدایت انسان و قرار گرفتن او درطریق کمال#
این را نیز باید دانست ، که آدم علیه السلام هر چه که بخود ستم کرد، و خود را در پرتگاه هلاکت ، و دو راهى سعادت و شقاوت ، که همان زندگى دنیا است ، افکند، بطوریکه اگر در همان مهبط خود، یعنى دنیا باقى میماند، هلاک میشد، و اگر به سعادت اولى خود برمى گشت تازه خود را به تعب افکنده بود، پس در هر حال بنفس خود ستم کرد، الا اینکه باهمین عمل ، خود را در مسیر سعادت ، و در طریق منزلى از کمال قرار داد، که اگر این عمل را نمى کرد، و بزمین نازل نمیشد، و یا بدون خطا نازل میشد، بآن سعادت و کمال نمى رسید.
آرى اگر پدر و مادر بشر، بزمین نمى آمدند، کى میتوانستند متوجه فقر، و ذلت ، و مسکنت ، و حاجت ، و قصور، خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگى ، به روح و راحت در حظیره القدس ، و جوار رب العالمین مى رسیدند؟ و براى جلوه کردن اسماء حسناى خدا، از عفو، و مغفرت ، و رافت ، و توبه ، و ستر، و فضل ، و رافت ، و رحمت ، موردى یافت نمیشد چون مورد این اسماء حسناى خدا، گنه کارانند، و خدا را در ایام دهر نسیم هاى رحمتى است ، که از آن بهره مند نمیشوند، مگر گنه کارانى که متعرض آن شوند، و خود را در معرض آن قرار دهند.
پس این توبه همان است که بخاطر آن راه هدایت را بروى انسان گشودند، تا آنرا مسیر خود قرار دهند، و تنظیف منزلى است ، که باید در آنجا سکونت کنند، و بدنبال همان راه و آن هدایت بود، که در هر عصرى دینى ، و ملتى براى بشر تشریع شد.
دلیل این معنا کلام خدا است ، که مى بینى مکرر سخن از توبه آورده ، و آنرا برایمان مقدم ذکر کرده ، مثلا فرموده : ( فاستقم کما امرت ، و من تاب معک ، ) (آنطور که مامور شده اى استقامت بورز، هم خودت و هم هر کس که با تو توبه کرده ) و نیز فرموده : ( و انى لغفار لمن تاب و آمن ) ، (من آمرزنده ام براى هر کس که توبه کند، و ایمان آورد)، و آیات دیگرى نظیر آن .
اولین فرمان خداوند در تشریع دین براى آدم و ذریه او#
( قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى ) ، الخ این آیه اولین فرمانى است که در تشریع دین ، براى آدم و ذریه او صادر شده ، دین را در دو جمله خلاصه کرده ، که تا روز قیامت چیزى بر آن دو جمله اضافه نمیشود.
و خواننده عزیز اگر در این داستان ، یعنى داستان بهشت و مخصوصا در آن شرحى که در سوره طه آمده ، دقت کند، خواهد دید که جریان داستان طورى بوده ، که ایجاب مى کرده ، خداوند این قضاء را درباره آدم و ذریه اش براند، و این دو جمله را در اولین فرمانش قرار بدهد، خوردن آدم از آن درخت ایجاب کرد، تا قضاء هبوط او، و استقرارش در زمین ، و زندگیش را در آن براند، همان زندگى شقاوت بارى که آنروز وقتى او را از آن درخت نهى مى کرد، از آن زندگى تحذیرش کرد، و زنهارش داد.
و توبه ایکه کرد باعث شد قضائى دیگر، و حکمى دوم ، درباره او بکند، و او و ذریه اش را بدین وسیله احترام کند، و با هدایت آنان بسوى عبودیت خود، آب از جوى رفته او را بجوى بازگرداند.
پس قضائى که اول رانده شد، تنها زندگى در زمین بود، ولى با توبه اى که کرد، خداوند همان زندگى را زندگى طیب ، و طاهرى کرد، بنحویکه هدایت بسوى عبودیت را با آن زندگى ترکیب نموده ، یک زندگى خاصى از ترکیب دو زندگى زمینى و آسمانى فراهم آورد.
این آن نکته ایست که از تکرار او بهبوط در این سوره استفاده میشود، چون در این سوره ، یکبار مى فرماید: ( و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو، ولکم فى الارض مستقر، و متاع الى حین ) ، (گفتیم : همگى بزمین هبوط کنید، در حالیکه بعضى دشمن بعض دیگر هستید، و تا مدتى معین در آن منزل کنید و تمتع ببرید)، بار دوم مى فرماید: ( قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى ) ، (گفتیم همگى از بهشت فرود شوید، پس هر گاه هدایتى از من بسوى شما آمد، و البته خواهد آمد) الخ .
و اینکه توبه میانه این دو امر بهبوط واسطه شده ، اشعار بر این معنا دارد، که توبه وقتى از آدم و همسرش سر زده ، که هنوز از بهشت جدا نشده بودند، هر چند که در بهشت هم نبوده ، و موقعیت قبلى را نداشته اند.
و این اشعار را نیز دارد، که نداى ( و نادیهما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجرة ) ؟ (پروردگارشان ندایشان داد: که مگر شما را از این درخت نهى نکردم ؟) الخ بعد از نهى ( لا تقربا هذه الشجرة ) الخ ، بوده که در اولى اشاره را با لفظ (تلکما) آورد، که مخصوص اشاره بدور است ، و در دومى که قبل از اولى واقع شده ، این اشاره با لفظ (هذا) آمده ، که مخصوص اشاره به نزدیک است ، در اولى کلمه (نادى ندا کرد) آمده ، که باز مخصوص دور است ، و در دومى کلمه (قال ) که مخصوص نزدیک است بکار رفته است ، (دقت فرمائید).
این نکته را هم باید دانست : که از ظاهر جمله : ( و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین ) ، و جمله ( فیها تحیون ، و فیها تموتون ، و منها تخرجون ) ، الخ برمى آید: که نحوه حیاة بعد از هبوط، با نحوه آن در قبل از هبوط، فرق مى کند، حیاة دنیا حقیقتش آمیخته با حقیقت زمین است ، یعنى داراى گرفتارى ، و مستلزم سختى ، و بدبختى است ، و لازمه این نیز این است که انسان در آن تکون یابد، و دوباره با مردن جزو زمین شود، و آنگاه براى بار دیگر از زمین مبعوث گردد.
در حالیکه حیاة بهشتى حیاتى است آسمانى ، و از زمینى که محل تحول و دگرگونى است من شا نگرفته است .
از اینجا ممکن است بطور جزم گفت : که بهشت آدم در آسمان بوده ، هر چند که بهشت آخرت و جنت خلد، (که هر کس داخلش شد دیگر بیرون نمیشود)، نبوده باشد.
بله در اینجا این سوال باقى میماند: که معناى آسمان چیست ؟ و بهشت آسمانى چه معنا دارد؟ که انشاءاللّه خدایتعالى توفیق میدهد، بحث مفصل و جامع الاطرافى ، پیرامون آن بکنیم .
مگر پیامبر هم گناه مى کند؟
چیزیکه باز در اینجا باقى مانده این است که خطیئه و گناه آدم ، چه معنا دارد؟ مگر پیامبر هم گناه مى کند؟ در پاسـخ از این سوال مى گوئیم ، آنچه در بدو نظر از آیات ظاهر میشود، این است که آن جناب رسما گناه کرده ، مانند جمله ( فتکونا من الظالمین ) ، (زنهار از این درخت نخورید که از ستمگران میشوید)، و نیز جمله : ( و عصى آدم ربه فغوى ) ، (آدم پروردگار خود را نافرم انى کرد، و در نتیجه گمراه شد)، و نیز مانند اعترافى که خود آنجناب کرده ، و قرآن آنرا حکایت نموده فرموده : ( ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) ، (پروردگارا بخود ستم کردیم ، و اگر ما را نیامرزى ، و رحم نکنى ، از زیانکاران خواهیم بود)، این آن مطلبى است که از نظر خود این ظواهر، و قطع نظر از رسیدگى به دقت همه آیات داستان ، بنظر مى رسد، و اما اگر در همه آیات داستان تدبر کنیم ، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهیم ،
یقین پیدا مى کنیم که نهى نامبرده نهى مولوى نبوده ، تا نافرمانیش معصیت خدا باشد، بلکه تنها راهنمائى و خیر خواهى ، و ارشاد بوده ، و خدایتعالى خواسته است مصلحت نخوردن از درخت ، و مفسده خوردن آنرا بیان کند، نه اینکه با اراده مولوى آدم را بعبث ، وادار به نخوردن از آن کند.
دلیل این معنا چند چیز است ، اول اینکه خدایتعالى هم در سوره مورد بحث ، و هم در سوره اعراف ، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى کرده ، و فرموده : ( لا تقربا هذه الشجرة ، فتکونا من الظالمین ) ، و آنگاه در سوره (طه ) این ظلم را بشقاوت مبدل نموده ، و فرموده (مواظب باشید شیطان شما را بیرون نکند، و گرنه بدبخت میشوید).
آنگاه این بدبختى را در چند جمله که بمنزله تفسیر است ، بیان کرده ، و فرموده : (تو در این بهشت نه گرسنه میشوى ، و نه تشنه ، و نه عریان ، و نه گرمازده )، و با این بیان روشن کرده که مراد بشقاوت ، شقاوت و تعب دنیوى است ، که از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمینى است ، چون در زمین است که انسان بگرسنگى ، و تشنگى ، و لختى ، و امثال آن گرفتار میشود.
مخالفت نهى ارشادى گناه نیست
پس معلوم شد خدا آدم را نهى کرد تا گرفتار اینگونه عوارض نشود، و هیچ علت دیگرى که باعث نهى مولوى باشد، بیان نکرد، پس باین دلیل نهى نامبرده ارشادى بوده ، و مخالفت نهى ارشادى گناه نیست ، و مرتکب آنرا خارج از رسم عبودیت نمى شمارند.
حال که مسلم شد نهى مزبور ارشادى بوده ، باید ظلم در آن چند جمله را هم طورى معنا کنیم ، که به نافرمانى و معصیت سر در نیاورد، و آن این است که بگوئیم : مراد از آن ، ظلم بنفس ، و خود را گرفتار تعب و هلاکت کردن است ، نه ظلم بحقوق خدا، که در باب مسئله ربوبیت و عبودیت ، از منافیات شمرده میشود، و این خیلى روشن است .
دلیل دوم مسئله توبه آدم است ، چون توبه بمعناى رجوع ، و برگشتن بنده بخداست ، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه بکلى محو و نابود مى گردد، و گناه کار تائب ، مثل کسى میشود که اصلا گناهى نکرده ، و با چنین کسى معامله بنده مطیع و منقاد را مى کنند، و در خصوص مورد عملى که کرده ، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.
و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى ، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت ، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت ، و حال آنکه مى بینیم بعد از توبه هم در زمین باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند.
از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت ، بدنبال خوردن از درخت ، یک اثر ضرورى ، و خاصیت تکوینى آن خوردن بوده ، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن ، و سوختن بدنبال در آتش افتادن ، همچنانکه در همه موارد تکلیف ارشادى ، اثر، اثر تکوینى است ،
نه اثر مولوى ، مثلا مجازات ، در مورد تکلیف مولوى است ، مانند سوختن در آتش دوزخ ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت ، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى ، و اجتماعى .
سوم اینکه در آنروز که این مخالفت سر زد، اصلا دینى تشریع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دین خدا نازل شد، بشهادت اینکه در آیات همین داستان فرمود: (همگى از بهشت هبوط کنید، و فرود شوید، پس هرگاه از ناحیه من دینى ، و هدایتى برایتان آمد، هر کس هدایتم را پیروى کند، ترسى بر آنان نیست ، و دچار اندوهى نیز نمیشوند، و کسانیکه پیروى آن نکنند، و کفر ورزیده ، آیات ما را تکذیب نمایند، آنان اصحاب آتش ، و در آن جاودانه اند) الخ .
این دو آیه کلامى است که تمامى تشریعها و قوانینى را که خدایتعالى در دنیا از طریق ملائکه ، و کتابهاى آسمانى ، و انبیائش مى فرستد، شامل است ، و خلاصه این آیه اولین تشریع و قانونى را که خدایتعالى در دنیاى آدم ، و براى بشر مقرر کرده ، حکایت مى کند، و بطوریکه خدا حکایت کرده ، این قضیه بعد از امر دومى هبوط واقع شده ، و واضح است که امر به هبوط، امرى تکوینى ، و بعد از زندگى آدم در بهشت ، و ارتکاب آن مخالفت بوده ، پس معلوم شد که در آن روز، و در حین مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت ، هیچ دینى تشریع نشده بود، و هیچ تکلیف مولوى و خطابى مولوى از خدایتعالى صادر نشده بود.
معنى ظلم و عصیان و غوایت آدم#
حال اگر بگوئى : وقتى نهى خدا نهى ارشادى باشد، و نه نهى مولوى ، دیگر چه معنا دارد که خدا عمل آدم را ظلم و عصیان و غوایت بخواند؟
در جواب میگوئیم : اما ظلم بودن عمل آدم ، که در گذشته درباره اش سخن رفت ، و گفتیم : معنایش ظلم بنفس خود بوده ، و اما کلمه عصیان ، در لغت بمعناى تحت تاءثیر قرار نگرفتن ، و یا به سختى قرار گرفتن است ، مثلا وقتى گفته میشود: ( کسرته فانکسر، و کسرته فعصى ) معنایش این است که من آن چیز را شکستم ، و آن شکست ، و من آنرا شکستم ، ولى نشکست ، یعنى از عمل من متاءثر نشد، پس عصیان بمعناى متاءثر نشدن است ، و عصیان امر و نهى هم بهمین معنا است ، و این هم در مخالفت تکالیف مولوى صادق است ، و هم در مورد خطابهاى ارشادى .
چیزیکه هست ، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان ، این کلمه تنها متعین در معناى مخالفت اوامر مولوى ، از قبیل (نماز بخوان ، و روزه بگیر، و حج بجاى آر) و نیز مخالفت نواهى مولوى ، مانند (شراب مخور، و زنا مکن )، و امثال آن شده است ، پس تعیین کلمه مورد بحث در معناى نامبرده ، تعیین لغوى نیست ، بلکه یا شرعى است ، و یا تعیین در عرف متدینین است ، و این جور تعین ، ضررى و اما کلمه غوایت ؟ این کلمه بمعناى این است که کسى قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبیر نفس خود، در زندگیش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش ، آنطور که مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.
و معلوم است که این معنا در موارد مختلف اختلاف پیدا مى کند، در مورد ارشاد، معنائى بخود مى گیرد، و در مورد مولویت معنائى دیگر.
پس چرا آدم توبه کرد؟#
حال اگر بگوئى بسیار خوب ، به بیان شما و اینکه عصمت آدم با کلمه ظلم و عصیان و غوایت منافات دارد از اشکال خود صرفنظر کردیم ، و قانع شدیم ، که منافات ندارد، ولى درباره توبه آدم چه میگوئى ؟ اگر ظلم و عصیان و غوایت ، همه در مورد نهى ارشادى باشد، دیگر توبه چه معنا دارد، که آدم بگوید: (و اگر ما را نیامرزى و بما رحم نکنى حتما از خاسران خواهیم شد)؟
در جواب میگوئیم : توبه همانطور که قبلا نیز گفتیم ، بمعناى برگشتن است ، و برگشتن نیز مانند آن سه کلمه دیگر، در موارد مختلف معانى مختلفى بخود مى گیرد ، همانطور که یک بنده سرکش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، میتواند بسوى مولایش برگردد، و مولایش هم او را، بمقام قربى که داشت ، و از دست داده بود، برگرداند، همچنین یک مریضى که طبیبش او را از خوردن چیزى از میوه ها، و یا خوردنى دیگر نهى کرده ، و بخاطر حفظ سلامتى او نهى کرده ، و بیمار، دستور وى را مخالفت نموده ، و در نتیجه بیماریش شدت یافته ، و خطر مرگ تهدیدش نموده ، او هم میتواند توبه کند، و دوباره بطبیب مراجعه نماید، تا او به رژیمى دستور دهد، تا دوباره بحال اول برگردد، و عافیت از دست رفته خود را باز یابد، که در این مورد طبیب بوى میگوید: باز یافتن عافیت ، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى ، و ریاضت در فلان مقدار از زمان است ، باید در این مدت این رژیم دشوار را عملى کنى ، تا سلامتى مزاجت که داشتى بتو برگردد، و بلکه از اول هم بهتر شوى ، (دقت بفرمائید).
و اما مسئله طلب مغفرت آدم ، و نیز طلب رحمت ، و همچنین کلمه خسران ، که در کلامش آورد، پاسـخ یک یک آنها از جوابهاى گذشته بدست مى آید، که گفتیم : اینگونه کلمات ، در موارد مختلف ، معانى مختلف بخود مى گیرند.
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۳۵ تا ۳۹ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
بهشت آدم بهشت دنیائى بوده#
در تفسیر قمى از پدرش و او بدون سند روایت آورده ، که : شخصى از امام صادق (علیه السلام ) از بهشت آدم پرسید، که آیا از بهشت هاى دنیا بوده ؟ و یا از بهشتهاى آخرت ؟ امام در پاسـخ فرمود: از بهشت هاى دنیا بوده ، آفتاب و ماه در آن طلوع مى کردند، و اگر از بهشت هاى آخرت بود، آدم تا ابد از آن بیرون نمیشد.
و نیز فرمود: خدایتعالى آدم را در بهشت منزل داد، و همه چیز را بغیر از یک درخت برایش مباح کرد، و چون مخلوقى از خدا بود، که بدون امر و نهى و غذا و لباس و منزل و ازدواج نمیتوانست زندگى کند، چون جز بتوفیق خدا نفع و ضرر خود را تشخیص نمیداد، لاجرم فریب دستورات و سوگند ابلیس را خورد، ابلیس نزد او و همسرش آمده گفت : اگر از این درخت که خدا شما را نهى کرده ، بخورید، فرشته میشوید، و براى همیشه در بهشت باقى میمانید، ولى اگر از آن نخورید، خدا از بهشت بیرونتان خواهد کرد، و سپس سوگند خورد، براى آندو، که من خیرخواه شمایم ، همچنانکه خداى عز و جل داستان را حکایت کرده ، مى فرماید: ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ،و قاسمهما: انى لکما لمن الناصحین ) ، آدم این سخن را از او پذیرفته از آن درخت خوردند، و شد آنچه که خدایتعالى حکایت کرده : ( فبدت لهما سوآتهما ) ، یعنى لباسهاى بهشتى که خدا بر تن آنان پوشانده بود، بیفتاد، و شروع کردند به پوشاندن خود از برگ بهشت ، ( و نادیهما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجرة ؟ و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین ) ؟ بعد از این عتاب که خدا بآنان کرد، گفتند: پروردگارا ما بخود ستم کردیم ، و اگر تو ما را نیامرزى ، و رحم نکنى ، حتما از زیانکاران خواهیم بود، که قرآن توبه آنانرا چنین حکایت کرده : ( ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفرلنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) ، پس خدایتعالى بایشان فرمود : (فرود شوید، در حالیکه بعضى دشمن بعضى دیگرتان باشید، و شما در زمین قرارگاه ، و تا مدتى معین زندگى دارید)، آنگاه امام فرمود: یعنى تا روز قیامت در زمین خواهید بود، سپس فرمود: آدم بر کوه صفا هبوط کرد، و همسرش حوا بکوه مروه ، و بمناسبت اینکه آدم صفى خدا بود، صفا را صفا، و بمناسبت اینکه حوا مرئه ل و زن بود، کوه مروه را مروه خواندند.
آدم چهل روز بسجده بود، و بر بهشتى که از دست داده بود مى گریست ، تا آنکه جبرئیل بر او نازل شد، و گفت آیا جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود آفریده و از روح خود در تو دمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وا داشت ؟ آدم گفت : همینطور بود، جبرئیل گفت : پس چرا وقتى تو را نهى کرد از خوردن آن درخت ، نافرمانى کردى ؟ آدم گفت : آخر ابلیس بدروغ برایم سوگند خورد.
( مولف : در اینکه بهشت آدم از بهشت هاى دنیا بوده ، روایاتى دیگر از طرف اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده ، هر چند که بعضى از آنها در اینکه یکى از راویانش ابراهیم بن هاشم است ، مشترکند.
مراد بهشت دنیوى بهشت برزخى است#
و مراد باینکه گفتیم از بهشت هاى دنیا بوده ، این است که از بهشت هاى برزخى بوده ، که در مقابل بهشت خلد است و در بعضى از قسمتهاى این روایات اشاره باین معنا هست ، مثل اینکه در روایت بالا فرمود: آدم بر صفا، و حوا بر مروه هبوط کرد، و نیز مانند این تعبیر: که فرمود: مراد به (متاع الى حین ) تا روز قیامت است ، در نتیجه مکثى که مردگان در برزخ ، و رسیدن روز قیامت دارند، مکث زمینى است .
و در همین زمین زندگى مى کنند، همچنانکه آیه : ( قال کم لبثتم فى الارض عدد سنین ؟ قالوا: لبثنا یوما او بعض یوم ، فسئل العادین :قال : ان لبثتم الا قلیلا، لو ان کم کنتم تعلمون ) ، (گفت : در زمین چقدر از نظر عدد سال مکث کردید؟ گفتند: یا یک روز، و یا پاره اى از یک روز، باید از شمارگران بپرسى ، گفت : شما جز اندکى مکث نکردید اگر دانا مى بودید)، و نیز آیه ( و یوم تقوم الساعة ، یقسم المجرمون : ما لبثوا غیر ساعه ، کذلک کانوا یوفکون ،و قال الذین اوتوا العلم و الایمان لقد لبثتم فى کتاب اللّه ، الى یوم البعث ، فهذا یوم البعث ، و لکنکم کنتم لا تعلمون ) ، (و روزیکه قیامت بپا میشود، مجرمان سوگند میخورند: که غیر از ساعتى مکث نکرده اند آنروز نیز مانند دنیا کارشان بى دلیل حرف زدن است ، و کسانیکه علم ایمانشان داده بودیم ، در پاسـخ گفتند: شما در کتاب خدا تا روز قیامت مکث کردید، و این همان قیامت است ، و لکن شما نمیدانید)، نیز این معنا را افاده مى کند، (چون در هر دو آیه وقتى سوال از زندگى برزخ مى کنند، مى پرسند: چقدر در زمین مکث کردید)، پس معلوم میشود زندگى برزخى در همین زمین است .
علاوه بر اینکه عده اى از روایات از اهل بیت (علیهم السلام ) دلالت دارد بر اینکه بهشت آدم در آسمان بوده ، و او با همسرش از آسمان نازل شدند، از این هم که بگذریم کسانیکه انس ذهنى بروایات دارند، از اینکه بهشت نامبرده در آسمان باشد، و آدم از آنجا بزمین هبوط کرده باشد، با اینکه در زمین خلق شده و در آن زندگى کرده باشند، هیچ تعجب نمى کند، همچنانکه در روایات در عین اینکه آمده : که بهشت در آسمان است ، در عین حال آمده : که سوال قبر در قبر است ، و همین قبر یا روضه ایست از ریاض بهشت ، و یا حفره ایست از حفره هاى دوزخ ، و از این قبیل تعبیرات ، و ما امیدواریم در بحثى که گفتیم بزودى پیرامون معناى آسمان خواهیم کرد، این اشکال و اشکالهاى دیگر نظیر آن برطرف شود، انشاءاللّه العزیز.
ابلیس چگونه خود را به آدم و همسرش رساند؟#
و اما اینکه ابلیس چه جور خود را بآدم و همسرش رسانید؟ و براى اینکار از چه وسیله اى استفاده کرد؟ در روایات صحیح و معتبر، چیزى در آن باره نیامده .
ولى در بعضى اخبار آمده : که مار و طاووس دو تا از یاوران ابلیسند، چون ابلیس را در اغواء آدم و همسرش کمک کردند، و چون این روایات معتبر نبودند، از ذکر آنهاصرفنظر کردیم ، و خیال مى کنم از روایات جعلى باشد، چون داستان از تورات گرفته شده ، و ما در اینجا عین عبارت تورات را مى آوریم ، تا خواننده بوضع آن روایات کاملا آگهى یابد.
داستان آدم بنقل تورات#
در فصل دوم از سفر اول که سفر خلقت است ، میگوید: خدا آدم ا از خاک خلق کرد، و سپس دم حیات را در بینى او بدمید، پس نفسى ناطق شد، و خدا بهشت هائى در ناحیه شرقى عدن بکاشت ، و آدم را که خلق کرده بود بدانجا برد ، و خدا از زمین همه رقم درخت برویانید، و منظره هاى آنها را نکو کرد، و میوه هایش را پاکیزه ساخت ، و درخت حیات را در وسط آن باغها بکاشت ، و درخت معرفت خیر و شر را نیز، و نهرى از عدن بسوى آن باغها بکشید، تا آنها را آبیارى کند، و آن نهر را چهار شقه کرد، اسم یکى از آنها نیل بود، و این نیل بتمامى شهر ذویله که طلا در آنجاست ، احاطه داشت ، طلا و همچنین لوءلوء، و سنگ مرمر آن شهر بسیار خوبست ، و نام نهر دومى جیحون بود، که بسرتاسر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است ، که از ناحیه شرقى موصل مى گذرد، و نام نهر چهارم فرات است .
پس از آن خداوند آدم را گرفت ، و در باغهاى عدن منزل داد، تا رستگارش کند، و محافظتش نماید، و خدا آدم را فرمود: که تمامى درختان این باغها برایت حلال است ، و میتوانى از آنها بخورى ، ولى از درخت معرفت خیر و شر مخور، چون در همان روزیکه از آن بخورى مستحق مرگ میشوى .
خداوند بخودش فرمود: (چه چیزى ازبقاء آدم به تنهائى برخاسته است ؟ خوبست کمکى هم برایش درست کنم ، پس خدا تمامى وحشى هاى صحرا و مرغان هوا را محشور کرده ، نزد آدم آورد، تا در پیش روى او آنها را نامگذارى کند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است .
پس آدم اسماء جمیع چارپایان ، و مرغان هوا، و وحشیان صحرا را،نام برد، ولى هیچ یاورى در مقابل خود ندید، پس خدا چرتى بر آدم مسلط کرد، تا چیزى احساس نکند، پس یکى از دنده هاى سینه او را کند، در جایش گوشت گذاشت ، آنگاه خدا از آن یک دنده زنى درست کرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت : اینبار استخوانى از استخوانهایم ، و گوشتى از گوشتهایم را دیدم ، و جا دارد آنرا امراة بنامم ، چون از امر من اخذ شد، و بهمین جهت است که مرد، پدر و مادر خود را رها نموده ، زن خود را مى چسبد، بطوریکه یک جسد واحد تشکیل میدهند، آنروز آدم و همسرش عریان بودند، و از عریانى خود باکى نداشتند.
فصل سوم ، آنروز مار، از میانه همه حیوانهاى صحرا که خدا خلق کرده بود، حکیمى شد، و به زن گفت : راستى ، و به یقین خدا گفته از همه این درختهاى باغ نخورید؟ زن بمار گفت : نه ، از همه درختان باغ میخوریم ، تنها فرموده از میوه آن درخت که در وسط باغ است نخورید، و نزدیکش نشوید، تا نمیرید، مار بآن دو گفت : نمى میرید، خدا میدانسته که شما همان روز که از آن درخت بخورید، چشمتان باز میشود، و چون ملائکه در خیر و شر دانا میشوید، پس وقتى زن دید که درخت درخت خوبى ، و میوه اش خوب ، و شهوت انگیز است ، عقل خود از کف بداد، و از میوه آن گرفته ، و خورد، و بشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهمیدند که عریان هستند، پس از برگهاى انجیر لباسى چون لنگ براى خود درست کردند.
بعد آواز خدا را که داشت در باغ قدم مى زد، شنیدند، پس خدا ایستاد، و آدم را صدا زد، و باو گفت : کجا هستى ؟ و این صدا محققا از او بوده ، آدم گفت : صداى تو را در باغ شنیدم ، ولى چون عریان هستم ، خود را پنهان کرده ام ، خدا پرسید: چه کسى بتو گفت : عریانى ؟ مگر از آن درخت خوردى ، که از خوردنش نهیت کردم ؟ آدم گفت : این زنى که برایم درست کردى ، از آن بمن داد خوردم ، خدا بزن گفت : چه کار کردى ؟ گفت : مار مرا فریب داد، از آن خوردم ، پس خدا بمار گفت : حال که دانسته چنین کارى کردى ، از میانه همه چارپایان ، و همه وحشى هاى صحرا، ملعون شدى ، و باید که همیشه با سینه ات راه بروى ، و در تمام عمرت خاک بخورى ، و میانه تو و زن و میانه نسل تو و نسل زن دشمنى نهادم ، او سر تو را بکوبد، و تو پاشنه او را بگزى ، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسیار مى کنم ، تا با مشقت فرزندان را بزائى ، و اختیار زندگى تو را بدست شوهرت نهادم ، تا او همیشه بر تو مسلط باشد، و بآدم گفت : از آنجا که بحرف زنت رفتى ، و از درختى که نهیت کردم ، و گفتم : از آن مخور، بخوردى ، با این ملعون زمین بود، باین سبب دچار مشقت شدى ، و در تمام عمر باید از آن بخورى ، و آن برایت خار برویاند، و از علف صحرا بخورى ، و با عرق رویت طعام بخورى ، تا روزیکه بهمین زمینى که از آن گرفتى و خوردى برگردى ، چون تو از اصل خاک بودى ، باید بخاک برگردى .
و آدم همسرش را بدین جهت حوا نامید، که او مادر هر زنده ناطقى است ، و خدا براى آدم و همسرش جامه تن پوشى درست کرد، و بآنان پوشانید، آنگاه خدا گفت : اینک آدم است که مانند یکى از ما خیر و شر را مى شناسد، و الان دیگر واجب شد که از باغها بیرون رود، تا دیگر بار، دست بدرخت حیاة دراز نکند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده میماند پس خدا او را از باغهاى عدن بیرون راند، تا زمین که وى را از آن درست کرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد کرد، ملائکه در شرقى باغهاى عدن اسکان داده شدند، و شمشیرى براق بالا و پائین شدن گرفت ، تا راه درخت حیاة را محافظت کنند.
این بود فصل سوم از تورات عربى ، که در سال 1811 میلادى بچاپ رسیده .
و خواننده عزیز با تطبیق و مقایسه این دو داستان با هم ، یعنى داستان آدم بنقل قرآن کریم ، و بنقل تورات ، و سپس دقت در روایاتی که از طرق عامه و شیعه وارد شده ، بحقایق این قصه پى مى برد، و ما خود این مقایسه و تطبیق را در اینجا عملى نکردیم ، چون کتاب ما تفسیر قرآن است ، و بررسى این قضیه در خور آن نیست .
مگر بهشت مقام قرب و نزاهت نیست و مگر درباره بهشت نیامده که در آن لغو و گناه نیست ؟#
و اما اینکه مسئله داخل شدن ابلیس در بهشت ، و اغواى آدم در آنجا، با اینکه بهشت اولا مقام قرب و نزاهت و طهارت است ، و بحکم آیه : ( لا لغو فیها و لا تاثیم ) ، جاى لغو و گناه و نیرنگ نیست ، و ثانیا بهشت در آسمان قرار دارد و ابلیس بعد از امتناعش از سجده بر آدم ، بفرمان ( فاخرج منها فانک رجیم ) . و نیز بحکم ( فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها ) ، از بهشت رانده شد، و چون میخواست تکبر کند، و بهشت جاى تکبر نبود، فرود آمد، و با این حال چطور دوباره به بهشت راه یافت ؟.
جواب از اشکال اول این است که همانطور که بعضى دیگر نیز گفته اند: قرآن کریم آنچه از لغو و تاءثیم که از بهشت نفى کرده ، از بهشت خلد نفى کرده ، یعنى آن بهشتى که مؤمنین در آخرت داخل آن میشوند، و همچنین از بهشت برزخى که بعد از مرگ و رحلت از دار تکلیف در آنجا بسر مى برند، و اما بهشت دنیائیکه آدم و همسرش داخل آن شدند، و هنوز در دار تکلیف و مورد توجه امر و نهى قرار نگرفته بودند، قرآن کریم درباره آن بهشت هیچ مطلبى بیان نکرده ، و بلکه میتوان گفت : بعکس گفتار اشکال کننده ، جائى بوده که لغو و تاءثیم در آن ممکن بوده ، و شاهد بر آن همین کافى است ، که قرآن وقوع عصیان آدم را در آن حکایت کرده .
علاوه بر اینکه لغو و تاءثیم از امور نسبى است ، که وقتى تحقق پیدا مى کند که انسان در دنیا آمده باشد، و امر و نهى متوجه او شده ، و خلاصه انسان مکلف شده باشد.
شیطان چگونه دوباره به بهشت راه یافت#
و اما جواب از اشکال دوم ، این استکه اولا برگشتن ضمیر (هاء) در جمله (فاخرج منها)، و جمله (فاهبط منها) الخ ، بکلمه (سماء)، از آیه روشن نیست ، و دلیلى نداریم که بآن برگردد، براى اینکه در کلام سابق نامى از سماء برده نشده ، و معهود ذهن نبوده ، پس ممکن است بعنایتى بگوئیم : مراد خروج از میانه ملائکه ، و هبوط از میان آنان باشد، و یا مراد خروج و هبوط از منزلت و کرامت باشد.
این اولا، و اما ثانیا، ممکن است امر بخرو ج و هبوط کنایه باشد از نهى از ماندن در آن بهشت ، و میانه ملائکه ، نه از اصل بودن در آنجا، و عروج و عبور، خلاصه ماندن ابلیس چون ملائکه در بهشت ممنوع شد، نه بالا رفتن و عبورش از آن .
و این معنا از آیاتیکه مى فرماید: ابلیس بآسمان مى رفت ، تا استراق سمع کند، نیز استفاده میشود، در روایات هم آمده : که شیطانها تا قبل از بعثت عیسى علیه السلام ، تا آسمان هفتم بالا مى رفتند، همینکه آنجناب مبعوث شد، از آسمان چهارم ببالا ممنوع شدند، و سپس وقتى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم مبعوث شد، از همه آسمانها ممنوع گردیدند، و هدف تیرهاى شهاب قرار گرفتند.
جواب سوم از اشکال دوم اینکه : در کلام خدایتعالى نیامده که ابلیس داخل بهشت شده باشد، و بنابراین اصلا موردى براى اشکال نمى ماند، آنچه در این باره آمده ، در روایات است ، که آنهم بخاطر اینکه روایات آحاد است ، و بحد تواتر نمى رسد، قابل اعتناء نیست ، علاوه بر اینکه احتمال آن هست که راویان آنها روایت را نقل بمعنا کرده باشند، و عین الفاظ امام را نیاورده باشند، و بهمین خاطر چیزى در کلمات آنان اضافه شده باشد.
تنها آیه اى از قرآن که دلالت دارد بر این که ابلیس داخل بهشت شده حکایت کلام ابلیس بآدم است ، که مى فرماید: ( و قال ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ) ، (ابلیس بآن دو گفت : پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرد، مگر براى اینکه دو فرشته نباشید، و از کسانى نشوید که جاودانه در بهشت هستند).
و دلالتش بر این معنا از این جهت است که کلمه (هذا - این درخت )، در آن آمده ، و چون این کلمه مخصوص اشاره به نزدیک است ، پس گویا ابلیس در نزدیکى آن درخت بآن اشاره کرده و این سخن را بآدم گفته است .
ولکن استدلال باین آیه نیز درست نیست ، براى اینکه اگر کلمه (هذا) همه جا دلالت بر نزدیک بودن مکانى مشارالیه باشد، باید در آیه : ( و لا تقربا هذه الشجرة ، فتکونا من الظالمین ) ، که نهى خدا و خطابش بآدم و همسر اوست ، این دلالت را بکند، و حال آنکه خدا بزرگتر از آنست که به نزدیکى و دورى مکانى توصیف شود، (پس همچنانکه در این آیه دلالت ندارد، چه مانعى دارد که بگوئیم در آن آیه نیز دلالت ندارد).
درخت نهى شده چه درختى بود؟#
و در کتاب عیون اخبارالرضا (علیه السلام )، از عبدالسلام هروى ، روایت آمده که گفت : بحضرت رضا علیه السلام عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، از درختى که آدم و حوا از آن خوردند برایم بگو، تا بینم چه درختى بود؟
چون مردم درباره آن اختلاف دارند، بعضى روایت مى کنند: که گندم بوده بعضى دیگر روایت مى کنند: که درخت حسد بوده ، حضرت فرمود: هر دو درست است ، عرضه داشتم : با اینکه دو معناى متفاوت دارد، چطور ممکن است هر دو درست باشد؟ فرمود: اى ابى صلت ، یک درخت بهشت میتواند چند نوع باشد، مثلا درخت گندم میتواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهاى دنیا نیست ، و آدم بعد از آنکه خداى تعالى باو احترام کرد، و ملائکه را وا داشت تا براى او سجده کنند، و او را داخل بهشت کرد، در دل با خود گفت : آیا خدا بشرى گرامى تر از من خلق کرده است ؟ خداى عز و جل از آنچه در دل او گذشت ، خبردار شد، پس او را ندا داد: که سر خود را بلند کن ، و بساق عرش بنگر، تا چه مى بینى ؟ آدم سر بسوى عرش بلند کرد، و بساق عرش نگریست ، و در آن دید که نوشته : ( لا اله الا اللّه ، و محمد رسول اللّه ) ، و على بن ابیطالب امیرالمؤمنین ، و همسرش فاطمه سیده زنان عالمیان ، و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتند، آدم پرسید: پروردگارا، اینان چه کسانیند؟ خداى عز و جل فرمود: اى آدم اینان ذریه هاى تواند و از تو بهترند، و از همه خلایق من بهترند، و اگر اینها نبودند، من تو را، و بهشت و دوزخ ، و آسمان و زمین ، را خلق نمى کردم ، پس زنهار مبادا بچشم حسد بر اینان بنگرى ، که از جوار من بیرون خواهى شد.
پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوى مقام و منزلت آنان کرد، و خداوند شیطانرا بر او مسلط ساخت ، تا سرانجام از آندرخت که نهى شده بود بخورد، و بر حوا هم مسلطش کرد، او هم بمقام فاطمه بچشم حسد نگریست ، تا آنکه از آن درخت بخورد. همچنانکه آدم خورد، و در نتیجه خدایتعالى هر دو را از بهشت بیرون کرده ، بزمین فرستاد، تا در جوار زمین باشند.
مولف : این معنا در عده اى از روایات آمده ، که بعضى از آنها، از روایات مورد بحث مفصل تر و طولانى تر است ، و بعضى دیگر مجمل تر، و کوتاه تر.
درخت درخت گندم بوده ولى ثمره اش حسد شده است#
و این روایت همانطور که ملاحظه مى فرمائید، این معنا را مسلم گرفته ، که درخت نامبرده هم گندم بوده ، و هم حسد، و اینکه آندو از درخت گندم خوردند، ولى ثمره اش حسد شد، و مقام و منزلت محمد و آل او علیهم السلام را آرزو کردند.
و مقتضاى معناى اول ، این است : که درخت نامبرده پست تر و نالایق تر از آن بوده که اهل بهشت اشتهاى خوردن از آن را بکنند، و مقتضاى معناى دوم ، اینستکه : درخت نامبرده گرانمایه تر از آن بوده که آدم و همسرش از آن استفاده کنند، همچنانکه در روایتى دیگر آمده : که آن درخت عبارت بوده از علم محمد و آل او علیهم السلام .
و بهر حال هر چند حسد و گندم دو معناى مختلف دارند، ولکن با رجوع به بیانیکه ما درباره میثاق کردیم ، خواهى دید که معنا یکى است ، و آن اینستکه آدم علیه السلام خواسته میان تمتع و بهره مندى از بهشت ، که مقام قرب خداست ، و میثاق در آنجا واقع شده ، که جز بخدا توجه نکند، و میان استفاده از درخت منهیه ، که مستلزم تعب تعلق بدنیا است ، جمع کند، ولى این جمع برایش فراهم نیامد، و بزمین هبوط نموده ، آن میثاق را فراموش کرد، و هر دو امر که همان مقام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و تمتع از درخت گندم باشد برایش جمع نشد، آنگاه خداوند او را با اجتباء هدایت نموده ، با توبه ارتباط و علقه اش بدنیا را برید، و بآن میثاق که از یاد برده بود، ملحق نمود، (دقت بفرمائید).
و منظور از اینکه در روایت فرمود: (پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوى منزلت ایشان نمود) الخ ، بیان این معنا است ، که مراد بحسد آدم در حقیقت غبطه و بفارسى رشک بوده ، نه حسدیکه (طغیان این غریزه )، و یکى از اخلاق رذیله است .
رفع تنافى از دو روایتى که بظاهر با هم متنافیند#
در اینجا دو روایت یکى از امام باقر، و یکى دیگر از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام ، آمده که بظاهر باهم متنافیند، ولى با بیان سابق ما تنافى آندو از بین مى رود، اما روایت اول را کمال الدین ، از ابى حمزه ثمالى ، از امام باقر علیه السلام روایت کرده ، که فرمود: خداى عز و جل بآدم عهد کرده بود که بدرخت نامبرده نزدیک نشود، ولى وقتى آن هنگام رسید که در علم خدا گذشته بود، که آدم بالاخره از آن درخت خواهد خورد، آدم عهد نامبرده را فراموش کرد، و از آندرخت بخورد، و این است مراد خدایتعالى باینکه فرمود: ( و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجدله عزما ) تا آخر حدیث .
و روایت دوم را عیاشى ، در تفسیر خود، از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام روایت کرده ، که شخصى از آنجناب پرسید: چگونه خدایتعالى آدم را بفراموشى مؤ اخذه کرد، (با اینکه فراموش کار مؤ اخذه نمیشود)؟، امام فرمود: آدم فراموش نکرد، و چگونه ممکن است بگوئیم : فراموش کرد؟ با اینکه ابلیس او را بیاد نهى خدا انداخت ، و باو گفت : (پروردگار شما شما را از این درخت نهى نکرد، مگر براى اینکه فرشته نشوید، و یا جاودانه در بهشت باقى نمانید) (تا آخر حدیث ) که با دقت در بیان گذشته که گفتیم آدم میخواست میان بهره مندى از بهشت ، و میان خوردن از درخت را جمع کند، ولى نتوانست ) این تنافى برداشته میشود.
روایاتى درباره قصه آدم در بهشت و هبوط او#
و در امالى صدوق از ابى الصلت هروى ، روایت شده که گفت : روزیکه ماءمون دانشمندان مذاهب اسلام ، و دیانتهاى یهود، و نصارى ، و مجوس ، و صابئیان ، و سایر صاحبان نظریه را براى بحث با على بن موسى الرضا علیهماالسلام جمع کرد، هیچ یک با آنجناب طرف بحث نشد، مگر آنکه امام او را ملزم کرد، بطوریکه گوئى سنگ بدهانش انداخته ، تا آنکه على بن محمد بن جهم برخاسته عرضه داشت : یابن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم آیا نظر شما درباره انبیاء این استکه معصومند؟ فرمود: بله ، پرسید: با این کلام خداى عز و جل چه مى کنى ؟ که فرمود: ( و عصى آدم ربه فغوى ) ؟، تا آنجا که میگوید: مولانا حضرت رضا علیه السلام فرمود: واى بر تو اى على ، از خدا بترس ، و نسبت کارهاى زشت بانبیاء مده ، و کتاب خدایرا براى خودت تاءویل مکن ، چون خداى عز و جل مى فرماید: ( و ما یعلم تاءویله ، الا اللّه و الراسخون فى العلم ) ، (تاءویل آنرا نمیداند، مگر خدا، و آنانکه راسخ در علمند).
اما اینکه خداى عز و جل فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ) ، در این زمینه بوده ، که آدم را بمنظور اینکه حجت و خلیفه اش در زمین باشد خلق کرد، نه براى اینکه در بهشت بماند، و نافرمانى او در بهشت بوده ، نه در زمین ، و تازه آن نافرمانى هم بمقتضاى تقدیر الهى بوده ، همینکه بزمین هبوط کرد، و حجت و خلیفه او در زمین گردید، بمقام عصمت نیز برسید، که خداى عز و جل درباره عصمتش فرموده : ( ان اللّه اصطفى آدم و نوحا، و آل ابراهیم ، و آل عمران على العالمین ) ، تا آخر حدیث ).
مولف: اینکه امام فرمود: نافرمانى آدم در بهشت بوده ، اشاره است بآن بیانیکه ما کردیم ، که تکلیف نخوردن از درخت تکلیف مولوى نبوده ، بلکه ارشادى بوده ، چون در بهشت هنوز تکالیف دینى جعل نشده بود، و موطن تکلیف دینى زندگى زمینى است ، که خدا براى آدم از پیش مقدر کرده بود، پس معصیت نامبرده معصیت امر ارشادى بوده ، نه مولوى ، پس دیگر جا ندارد که مانند بعضى از مفسرین خود را بزحمت انداخته ، حدیث نامبرده را تاءویل کنیم .
و در عیون از على بن محمد بن جهم روایت آورده که گفت : بمجلس ماءمون در آمدم و دیدم که على بن موسى علیهماالسلام نیز در آنجایند، ماءمون بآنجناب گفت : یا بن رسول اللّه ! آیا نظر شما این نیست که انبیاء معصومند؟ فرمود: بله ، همین است ، پرسید: پس چرا خدایتعالى فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ) ؟ فرمود: خدایتعالى بآدم دستور داده بود: که تو و همسرت در بهشت سکنى کنید، و از هر چه میخواهید بخورید،ولى نزدیک این درخت مشوید، و اشاره فرمود بدرخت معینى از گندم ، که در آنجا بود، و فرمود: اگر از این بخورید، از ستمکاران میشوید، و نفرموده بود که از جنس این درخت نخورید، آدم هم خیال کرد تنها از آن بوته معین نهى شده ، و لذا از آن بوته معین نخورد، بلکه از بوته اى دیگر خورد، آنهم بوسوسه شیطان خورد، چون شیطان باو و همسرش گفت : پروردگارتان از خصوص این بوته شما را نهى کرده ، که از آن نخورید، و اما غیر این بوته را فرموده نزدیکش نشوید، نه اینکه از آن نخورید، و از خوردن آن هم که نهى کرده ، براى این نهى کرده که مبادا فرشته ، و یا از جاودانان در بهشت شوید، و برایشان سوگند هم خورد، که من از خیر خواهان شمایم ، آدم و حوا هم تا آنروز بکسى بر نخورده بودند، که بدروغ سوگند خورده باشد.
بهمین جهت فریب او را خورده ، و بسوگند او اعتماد نموده ، و از آن درخت خوردند، و تازه این جریان قبل از رسیدن او بمقام نبوت بود، و این نافرمانى هم گناه کبیره نبوده که بخاطر آن مستحق آتش شود، بلکه از صغیره هائى بوده که خدا کسى را بخاطر آن عذاب نمى کند، و صدور آن از انبیاء قبل از آنکه مورد وحى قرار گیرند جائز است .
و اما بعد از آنکه خدا او را اجتباء کرد، و بمقام نبوتش برگزید، از معصومین شد، که نه گناه صغیره مى کنند، و نه کبیره ، و بهمین جهت است که خداى عز و جل درباره او هم فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ، ثم اجتباه ، ربه ، فتاب علیه ، و هدى ) ، و هم فرموده : ( ان اللّه اصطفى آدم ، و نوحا، و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین ( (تا آخر حدیث ).
تعجب شیخ صدوق از نقل این حدیث توسط ناصبى#
مولف: صدوق علیه الرحمه بعد از نقل این حدیث ، که حدیثى است طولانى ، گفته : این حدیث از طریق على بن محمد بن جهم که یک مرد ناصبى ، و دشمن اهل بیت بوده ، خیلى عجیب است ، (این بود گفتار مرحوم صدوق ).
و این حدیث آنمرحوم را به تعجب در نیاورده ، مگر بخاطر اینکه مشتمل است بر تنزیه انبیاء، و آن مرحوم در اصولى که در حدیث مزبور مسلم گرفته شده ، دقت نکرده ، و گرنه متوجه میشد که با مذهب ائمه اهل بیت سازگار نیست ، چون مذهب امامان اهل بیت این است که صدور نافرمانى از انبیاء بخاطر اینکه معصومند، هم قبل از نبوت آنان محال است ، و هم بعد از نبوت ، هم نافرمانیهاى صغیره ، و هم کبیره .
علاوه بر اینکه آنطور که این مرد ناصبى حدیث را نقل کرده ، مستلزم آنست که جمله اى از آیه حذف شده باشد، و تقدیر ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره ، الا ان تکونا ) ، جمله ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره ، و انما نهیکما عن غیرها، و ما نهیکما عن غیرها، الا ان تکونا ) الخ ، باشد یعنى خدا اصلا شما را از این بوته نهى نکرده ، بلکه از غیر این نهى کرده ، و از آن غیر هم نهى نکرده ، مگر براى اینکه فرشته ، و یا جاودان نباشید)، در حالیکه آیه : (اى آدم آیا میخواهى تو را بدرختى راهنمائى کنم ، که درخت جاودانگى و ملک دائمى است )؟ دلالت دارد بر اینکه ابلیس وى را تشویق مى کرده ، بر اینکه از عین آن درخت که ممنوع شده بخورد، و باین منظور او را تطمیع مى کرده ، باینکه اگر از آن بخورى ، جاودان میشوى ، تا از آن درخت که با نهى خدا از آن محجوب شده بود، بخورد.
از این هم که بگذریم ، اصلا این مرد، یعنى على بن محمد بن جهم در حدیث سابق جواب صحیح و تمام را خودش در مجلس ماءمون از آنجناب گرفت ، پس این روایت که صدوق آورده ، خالى از اشکال نیست ، هر چند که بعضى از وجوه اشکالى که گفتیم ، امکان حمل بر محملى صحیح داشته باشد.
و نیز مرحوم صدوق از امام باقر علیه السلام از پدران بزرگوارش ، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: مکث آدم و حوا در بهشت ، از هنگامى که وارد آن شدند، تا ساعتى که بیرون شدند تنها هفت ساعت از ایام دنیا بود، و در همانروز که این جریان واقع شد، خدا از بهشتش بیرون کرد.
روایتى از امام صادق علیه و السلام در تبیین کیفیت بیرون شدن آدم و حوا از بهشت#
و در تفسیر عیاشى ، از عبد اللّه بن سنان ، روایت کرده که گفت : شخصى از امام صادق علیه السلام سئوالى کرد: و من آنجا حاضر بودم ، و آن این بود: که آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند، که بخاطر خطائى که کردند بیرون شدند؟ فرمود: خداى تبارک و تعالى ، بعد از ظهر روز جمعه بود که از روح خود در آدم بدمید، و آنگاه از پائین دنده هایش همسرش را خلق کرد، و بعد فرشتگان را بسجده بر او امر فرمود، و بعد در همان روز او را داخل بهشت کرد، و بخدا سوگند که بیش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند، که دچار نافرمانى خدا شده ، و خدا او و همسرش را از آنجا بیرون کرد، در حالیکه آفتاب تازه غروب کرده بود، آنشب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند، تا صبح شد، ناگهان متوجه عریانى خود شدند، پروردگارشان نداشان داد: آیا شما را از آن درخت که میدانید نهى نکردم ؟ آدم خجالت کشیده ، سر بزیر افکند، و گفت : پروردگارا ما بنفس خود ستم کردیم ، و اینک بگناهان خود اعتراف مى کنیم ، پس ما را بیامرز، خدایتعالى در پاسـخشان فرمود: باید که از آسمانهاى من بزمین هبوط کنید، چون هیچ نافرمان و سرکش در آسمانهاى من همجوار من نمیشود.
مولف: ممکن است از آنچه این روایت مشتمل بر آنست ، کیفیت بیرون شدن آندو را از بهشت استفاده کرد، و فهمید که آندو نخست از بهشت بیرون شده ، در بیرون در بهشت قرار گرفتند، و سپس از بیرون در بهشت بزمین هبوط کرده اند، چون در قرآن کریم و آیات این قصه ، که همان آیه فوق باشد، دو بار امر بهبوط شده با اینکه این امر امر شرعى نبوده ، بلکه امر تکوینى بوده ، که بهیچ وجه قابل تخلف نیست .
و همچنین از اینکه سیاق را تغییر داده ، در آیه : ( و قلنا یا آدم اسکن ) تا بآخر بسیاق (متکلم مع الغیر گفتیم )، و در آیه : ( و نادیهما ربهما ) الخ ، بسیاق غایب (پروردگارشان ندایشان کرد)، آورد، و نیز در اولى تعبیر به (بگفتار)، و در دومى به ندا که صدا زدن از دور است ، تعبیر کرد، و باز در اولى با کلمه (هذا)، که مخصوص باشاره به نزدیک است ، و در دومى با کلمه (تلک )، که مخصوص اشاره بدور است ، بیاورد، از این تعبیرات میتوان فهمید: که امر بهبوط، یکبار در داخل بهشت صورت گرفته ، و با آن ، آدم از بهشت بیرون شده ، و یکبار هم در بیرون بهشت صورت گرفته ، و از آنجا بزمین هبوط کرده است .
نقطه ضعفى که در این روایت است ، این است که در این روایت خلقت حوا را مطابق تورات از دنده آدم دانسته ، و این معنا را در روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام بطوریکه در بحث از خلقت آدم خواهى دید، تکذیب مى کند، هر چند که ممکن است این نقطه ضعف را جبران نموده ، و گفت : مراد از دنده پائین آدم ، زیادى گل آدم است ، آن گلى که با آن اضلاع و دنده هاى آدم را آفرید (دقت بفرمائید)، و اما ساعتهائى که براى مکث آدم در بهشت تعیین نموده ، در یکجا شش ساعت ، و جائى دیگر هفت ساعتش خوانده ، علاج این اختلاف آسان است ، براى اینکه میگوئیم : منظور از ساعت شصت دقیقه نیست ، بلکه منظور بیان زمان تقریبى جریان است .
روایاتى از معصومین علیه و السلام در مراد از کلمات در آیه (فتلقى آدم من ربه کلمات )#
و در کافى از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام ، روایت کرده که در ذیل جمله : ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) ، فرمود: آن کلمات این است : ( لا اله الا انت ، سبحانک ، اللّهم و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فاغفرلى ، و انت خیر الغافرین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فارحمنى ، و انت خیر الغافرین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم ، و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فارحمنى ، و انت خیر الراحمین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم ، و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فاغفر لى ، و تب على ، انک انت التواب الرحیم ) ، معبودى بجز تو نیست بار الها، حمد و تسبیحت مى گویم ، کار زشتى مرتکب شدم ، و بخود ستم کردم ، پس مرا بیامرز، که تو بهترین آمرزندگانى ، معبودى بجز تو نیست ، بار الها تسبیح و حمدت میگویم ، کار بدى کردم ، و بخود ستم نمودم ، پس بمن رحم کن ، که تو بهترین غافرانى ، معبودى بجز تو نیست ، حمد و تسبیحت میگویم ، بار الها من بدى کردم ، و بخود ستم نمودم ، پس مرا رحم کن ، که تو بهترین رحیمانى ، معبودى بجز تو نیست ، بار الها تسبیح و حمدت میگویم ، کار بدى کردم ، و بخود ستم روا داشتم ، پس مرا بیامرز، و نظر رحمتت بمن برگردان ، که تو هم تواب و هم رحیمى .
مولف: این معنا را صدوق ، و عیاشى ، و قمى ، و دیگران نیز روایت کرده اند، از طرق اهل سنت و جماعت هم قریب بآن روایت شده ، و چه بسا از آیات داستان نیز همین معنا استفاده بشود.
مرحوم کلینى در کافى گفته : و در روایتى دیگر در تفسیر جمله : ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) ، آمده : که فرمود: خدا را بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسین سوگند داد.
مولف: این معنا را صدوق و عیاشى و قمى و دیگران نیز روایت کرده اند، و قریب بآن از طرق اهل سنت و جماعت نیز روایت شده ، همچنانکه در در منثور از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمده که فرمود: وقتى آدم آن گناه را مرتکب شد، سر بسوى آسمان بلند کرده گفت : از تو بحق محمد مسئلت مى کنم ، که مرا بیامرزى ، پس خدا بدو وحى کرد: که محمد کیست ؟ گفت : اى خدا که نامت والا است ، وقتى مرا آفریدى ، سر بسوى عرش تو بلند کردم ، دیدم در آنجا نوشته شده ، لا اله الا اللّه ، محمد رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، فهمیدم که در درگاه تو احدى عظیم المنزلة تر از او نیست که نامش را با نام خود قرار داده اى ، پس خدایتعالى وحى کرد: که اى آدم ، او آخرین پیامبران از ذریه تو است ، و اگر او نبود، تو را خلق نمى کردم .
مولف: و این معنا هر چند که در بدو نظر از ظاهر آیات بعید است ، و لکن اگر کاملا در آنها دقت شود، چه بسا تا اندازه اى قریب باشد، چون جمله : ( فتلقى آدم ) الخ ، تنها بمعناى قبول آن کلمات نیست ، بلکه کلمه تلقى ، بمعناى قبول با استقبال و روى آورى است ، (کانه آدم روى بآن کلمات آورده ،و آنرا فرا گرفته است ) و این دلالت دارد بر اینکه آدم این کلمات را از ناحیه خدا گرفته ، و قهرا قبل از توبه علم بآن کلمات پیدا کرده ، قبلا هم تمامى اسماء را از پروردگارش آموخته بود، آنجا که پروردگارش فرمود: (من میخواهم در زمین خلیفه بگذارم ، ملائکه گفتند: آیا کسى را در زمین مى گذارى که در آن فساد کند، و خونریزیها کند، با اینکه ما تو را بحمدت تسبیح میگوئیم ، و برایت تقدیس مى کنیم ؟)، و پروردگارش بایشان فرمود: (من چیزى میدانم که شما نمیدانید)،
سپس علم تمامى اسماء را باو آموخت ، و معلوم است ، که علم بتمامى اسماء هر ظلم و گناهى را از بین مى برد، و دواى هر دردى میشود، و گرنه جواب از ایراد ملائکه تمام نمیشود، و حجت بر آنان تمام نمى گردد، براى اینکه خداى سبحان در مقابل این اشکال آنان که (در زمین فساد انگیزند و خونها بریزند)، چیزى نفرمود، و چیزى در مقابل آن قرار نداد، بجز اینکه (خدا همه اسماء را باو تعلیم کرد)، پس معلوم میشود علم نامبرده تمامى مفاسد را اصلاح مى کرده ، و در سابق هم حقیقت آن اسماء را شناختى ، که گفتیم موجودات عالیه اى غایب و در پس پرده آسمانها و زمین بوده اند، واسطه هائى براى فیوضات خدا بمادون خود بوده اند، که کمال هیچ همچنانکه در بعضى اخبار وارد شده : که آدم علیه السلام شبح هائى از اهل بیت ، و انوار ایشانرا در هنگام تعلیم اسماء بدید، و نیز اخبارى رسیده : که آن انوار را در هنگامى دید، که خدایتعالى ذریه اش را از پشتش بیرون کشید، و نیز وارد شده : که آن انوار را در همان هنگامى که در بهشت بود، دید، که خواننده عزیز خودش باید بآن اخبار مراجعه نماید (و راهنما خداست ).
خدایتعالى با نکره آوردن لفظ (کلمات ) امر آن کلمات را مبهم گذاشت ، و فرمود: ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) الخ ، و اطلاق لفظ کلمه ، بر موجود عینى در قرآن کریم آمده ، و در آیه : ( بکلمه منه اسمه المسیح عیسى بن مریم ) ، صریحا این لفظ را در عیسى بن مریم علیهماالسلام اطلاق نموده .
و اما این که بعضى از مفسرین گفته اند: که منظور از کلمات کلماتى است که خدا در سوره اعراف از آدم و حوا حکایت کرده ، و فرموده : ( قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفرلنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) الخ ، تفسیر صحیحى نیست ، براى اینکه مسئله توبه همانطور که آیات این سوره ، یعنى سوره بقره دلالت مى کند، بعد از واقعه هبوط بزمین واقع شده ، چون مى فرماید: ( فقلنا: اهبطوا بعضکم لبعض عدو ) ، تا آنجا که مى فرماید: ( فتلقى آدم من ربه کلمات ، فتاب علیه ) الخ ، و این کلماتى که آدم و همسرش بآن تکلم کرده اند، قبل از هبوط، و در بهشت آموخته بودند، چون در سوره اعراف مى فرماید: ( فنادا هما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجره ) ؟ تا آنجا که مى فرماید: ( قالا: ربنا ظلمنا انفسنا ) ، و در آخر مى فرماید: ( قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو ) الخ ، پس اقرار بظلم به نفس در بهشت واقع شده ، نه در زمین ، و حال آنکه گفتیم : تلقى کلمات در زمین بوده .
بلکه ظاهر اینکه گفتند: (پروردگارا بخود ستم کردیم ) الخ ، تذلل و خضوعى است از آندو، در مقابل ندائى که خدا بآنان کرد، خواسته اند بعد از اعتراف بربوبیت خدا، و اینکه بخاطر ظلمى که کردیم مشرف بخطر خسران شده ایم ، اعلام کنند: باینکه امر بدست خداى سبحان است ، هر جور بخواهد امر مى کند.
و در تفسیر قمى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرموده : موسى از پروردگارش مسئلت کرد: بین او و آدم جمع کند، و خدا هم جمع نموده ، وى را موفق بزیارت او نمود، موسى گفت : اى پدر، مگر جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود بیافرید؟ و از روح خود در تو بدمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وادار نمود؟، پس چرا وقتى دستور داد: از یک درخت بهشت نخورى ، نافرمانى کردى ؟ آدم گفت : اى موسى ! بگو ببینم ، خطیئه من در تورات چند سال قبل از خلقتم نوشته شده ؟ گفت : سى هزار سال آدم گفت : همینطور است ، آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: آدم با همین کلام موسى را قانع ساخت .
مولف: قریب باین معنا را علامه سیوطى در المنثور بچند طریق از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نقل کرده .
و در علل از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: بخدا سوگند خدایتعالى آدم را براى دنیا خلق کرده بود، و اگر او را در بهشت جاى داد، براى این بود که نافرمانى بکند، و آنگاه او را بهمانجائیکه براى آنجا خلقتش کرده بود، برگرداند.
مولف: این معنا در روایت عیاشى ، از امام صادق علیه السلام هم گذشت ، که فرمود: آدم دوستى از میانه ملائکه داشت ، (تا آخر حدیث ).
و در کتاب احتجاج -، در ضمن احتجاج على علیه السلام با مرد شامى ، که از آنجناب پرسیده بود: گرامى ترین وادیهاى روى زمین کجا است ؟ فرمود: بیابانى است که آنجا را سراندیب میخوانند، آدم وقتى از آسمان هبوط کرد، در آنجا سقوط کرد.
مولف: مقابل این روایت ، روایات بسیار زیادى است ، که دلالت دارد بر اینکه آدم در مکه سقوط کرد، و بعضى از این روایات گذشت ، ممکن هم هست میانه این روایات مختلف ، جمع کرده ، گفت : ممکن است آنجناب اول از آسمان به سراندیب فرود آمده ، و بار دوم از سراندیب به سرزمین مکه هبوط کرده باشد، نه به دو نزول ، در عرض هم ، تا جمع ممکن نباشد.
و در درالمنثور از طبرانى ، و از کتاب عظمت ابى الشیخ ، و ابن مردویه ، همگى از ابى ذر، روایت شده که گفت : حضور حضرت رسول عرضه داشتم : یا رسول اللّه ! آیا بنظر شما آدم پیغمبر بود، یا نه ؟ در پاسـخ فرمود: هم نبى بود، و هم رسول ، چون خدایتعالى قبلا با او صحبت کرده بود، و فرموده بود: ( یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه ) پس معلوم میشود بآنجناب وحى میشده .
مولف: اهل سنت و جماعت ، قریب باین معنا را بچند طریق روایت کرده اند.
