تفسیر آیات ۳۵ تا ۳۹ سورهٔ بقره

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۳۱ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۳۵ تا ۳۹ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى

بهشت آدم بهشت دنیائى بوده#

در تفسیر قمى از پدرش و او بدون سند روایت آورده ، که : شخصى از امام صادق (علیه السلام ) از بهشت آدم پرسید، که آیا از بهشت هاى دنیا بوده ؟ و یا از بهشتهاى آخرت ؟ امام در پاسـخ فرمود: از بهشت هاى دنیا بوده ، آفتاب و ماه در آن طلوع مى کردند، و اگر از بهشت هاى آخرت بود، آدم تا ابد از آن بیرون نمیشد.

و نیز فرمود: خدایتعالى آدم را در بهشت منزل داد، و همه چیز را بغیر از یک درخت برایش مباح کرد، و چون مخلوقى از خدا بود، که بدون امر و نهى و غذا و لباس و منزل و ازدواج نمیتوانست زندگى کند، چون جز بتوفیق خدا نفع و ضرر خود را تشخیص نمیداد، لاجرم فریب دستورات و سوگند ابلیس را خورد، ابلیس نزد او و همسرش آمده گفت : اگر از این درخت که خدا شما را نهى کرده ، بخورید، فرشته میشوید، و براى همیشه در بهشت باقى میمانید، ولى اگر از آن نخورید، خدا از بهشت بیرونتان خواهد کرد، و سپس ‍ سوگند خورد، براى آندو، که من خیرخواه شمایم ، همچنانکه خداى عز و جل داستان را حکایت کرده ، مى فرماید: ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ،و قاسمهما: انى لکما لمن الناصحین ) ، آدم این سخن را از او پذیرفته از آن درخت خوردند، و شد آنچه که خدایتعالى حکایت کرده : ( فبدت لهما سوآتهما ) ، یعنى لباسهاى بهشتى که خدا بر تن آنان پوشانده بود، بیفتاد، و شروع کردند به پوشاندن خود از برگ بهشت ، ( و نادیهما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجرة ؟ و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین ) ؟ بعد از این عتاب که خدا بآنان کرد، گفتند: پروردگارا ما بخود ستم کردیم ، و اگر تو ما را نیامرزى ، و رحم نکنى ، حتما از زیانکاران خواهیم بود، که قرآن توبه آنانرا چنین حکایت کرده : ( ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفرلنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) ، پس خدایتعالى بایشان فرمود : (فرود شوید، در حالیکه بعضى دشمن بعضى دیگرتان باشید، و شما در زمین قرارگاه ، و تا مدتى معین زندگى دارید)، آنگاه امام فرمود: یعنى تا روز قیامت در زمین خواهید بود، سپس فرمود: آدم بر کوه صفا هبوط کرد، و همسرش حوا بکوه مروه ، و بمناسبت اینکه آدم صفى خدا بود، صفا را صفا، و بمناسبت اینکه حوا مرئه ل و زن بود، کوه مروه را مروه خواندند.

آدم چهل روز بسجده بود، و بر بهشتى که از دست داده بود مى گریست ، تا آنکه جبرئیل بر او نازل شد، و گفت آیا جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود آفریده و از روح خود در تو دمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وا داشت ؟ آدم گفت : همینطور بود، جبرئیل گفت : پس چرا وقتى تو را نهى کرد از خوردن آن درخت ، نافرمانى کردى ؟ آدم گفت : آخر ابلیس بدروغ برایم سوگند خورد.

( مولف : در اینکه بهشت آدم از بهشت هاى دنیا بوده ، روایاتى دیگر از طرف اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده ، هر چند که بعضى از آنها در اینکه یکى از راویانش ابراهیم بن هاشم است ، مشترکند.

مراد بهشت دنیوى بهشت برزخى است#

و مراد باینکه گفتیم از بهشت هاى دنیا بوده ، این است که از بهشت هاى برزخى بوده ، که در مقابل بهشت خلد است و در بعضى از قسمتهاى این روایات اشاره باین معنا هست ، مثل اینکه در روایت بالا فرمود: آدم بر صفا، و حوا بر مروه هبوط کرد، و نیز مانند این تعبیر: که فرمود: مراد به (متاع الى حین ) تا روز قیامت است ، در نتیجه مکثى که مردگان در برزخ ، و رسیدن روز قیامت دارند، مکث زمینى است .

و در همین زمین زندگى مى کنند، همچنانکه آیه : ( قال کم لبثتم فى الارض عدد سنین ؟ قالوا: لبثنا یوما او بعض یوم ، فسئل العادین :قال : ان لبثتم الا قلیلا، لو ان کم کنتم تعلمون ) ، (گفت : در زمین چقدر از نظر عدد سال مکث کردید؟ گفتند: یا یک روز، و یا پاره اى از یک روز، باید از شمارگران بپرسى ، گفت : شما جز اندکى مکث نکردید اگر دانا مى بودید)، و نیز آیه ( و یوم تقوم الساعة ، یقسم المجرمون : ما لبثوا غیر ساعه ، کذلک کانوا یوفکون ،و قال الذین اوتوا العلم و الایمان لقد لبثتم فى کتاب اللّه ، الى یوم البعث ، فهذا یوم البعث ، و لکنکم کنتم لا تعلمون ) ، (و روزیکه قیامت بپا میشود، مجرمان سوگند میخورند: که غیر از ساعتى مکث نکرده اند آنروز نیز مانند دنیا کارشان بى دلیل حرف زدن است ، و کسانیکه علم ایمانشان داده بودیم ، در پاسـخ گفتند: شما در کتاب خدا تا روز قیامت مکث کردید، و این همان قیامت است ، و لکن شما نمیدانید)، نیز این معنا را افاده مى کند، (چون در هر دو آیه وقتى سوال از زندگى برزخ مى کنند، مى پرسند: چقدر در زمین مکث کردید)، پس معلوم میشود زندگى برزخى در همین زمین است .

علاوه بر اینکه عده اى از روایات از اهل بیت (علیهم السلام ) دلالت دارد بر اینکه بهشت آدم در آسمان بوده ، و او با همسرش از آسمان نازل شدند، از این هم که بگذریم کسانیکه انس ذهنى بروایات دارند، از اینکه بهشت نامبرده در آسمان باشد، و آدم از آنجا بزمین هبوط کرده باشد، با اینکه در زمین خلق شده و در آن زندگى کرده باشند، هیچ تعجب نمى کند، همچنانکه در روایات در عین اینکه آمده : که بهشت در آسمان است ، در عین حال آمده : که سوال قبر در قبر است ، و همین قبر یا روضه ایست از ریاض بهشت ، و یا حفره ایست از حفره هاى دوزخ ، و از این قبیل تعبیرات ، و ما امیدواریم در بحثى که گفتیم بزودى پیرامون معناى آسمان خواهیم کرد، این اشکال و اشکالهاى دیگر نظیر آن برطرف شود، انشاءاللّه العزیز.

ابلیس چگونه خود را به آدم و همسرش رساند؟#

و اما اینکه ابلیس چه جور خود را بآدم و همسرش رسانید؟ و براى اینکار از چه وسیله اى استفاده کرد؟ در روایات صحیح و معتبر، چیزى در آن باره نیامده .

ولى در بعضى اخبار آمده : که مار و طاووس دو تا از یاوران ابلیسند، چون ابلیس را در اغواء آدم و همسرش کمک کردند، و چون این روایات معتبر نبودند، از ذکر آنهاصرفنظر کردیم ، و خیال مى کنم از روایات جعلى باشد، چون داستان از تورات گرفته شده ، و ما در اینجا عین عبارت تورات را مى آوریم ، تا خواننده بوضع آن روایات کاملا آگهى یابد.

داستان آدم بنقل تورات#

در فصل دوم از سفر اول که سفر خلقت است ، میگوید: خدا آدم ا از خاک خلق کرد، و سپس دم حیات را در بینى او بدمید، پس ‍ نفسى ناطق شد، و خدا بهشت هائى در ناحیه شرقى عدن بکاشت ، و آدم را که خلق کرده بود بدانجا برد ، و خدا از زمین همه رقم درخت برویانید، و منظره هاى آنها را نکو کرد، و میوه هایش را پاکیزه ساخت ، و درخت حیات را در وسط آن باغها بکاشت ، و درخت معرفت خیر و شر را نیز، و نهرى از عدن بسوى آن باغها بکشید، تا آنها را آبیارى کند، و آن نهر را چهار شقه کرد، اسم یکى از آنها نیل بود، و این نیل بتمامى شهر ذویله که طلا در آنجاست ، احاطه داشت ، طلا و همچنین لوءلوء، و سنگ مرمر آن شهر بسیار خوبست ، و نام نهر دومى جیحون بود، که بسرتاسر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است ، که از ناحیه شرقى موصل مى گذرد، و نام نهر چهارم فرات است .

پس از آن خداوند آدم را گرفت ، و در باغهاى عدن منزل داد، تا رستگارش کند، و محافظتش نماید، و خدا آدم را فرمود: که تمامى درختان این باغها برایت حلال است ، و میتوانى از آنها بخورى ، ولى از درخت معرفت خیر و شر مخور، چون در همان روزیکه از آن بخورى مستحق مرگ میشوى .

خداوند بخودش فرمود: (چه چیزى ازبقاء آدم به تنهائى برخاسته است ؟ خوبست کمکى هم برایش درست کنم ، پس خدا تمامى وحشى هاى صحرا و مرغان هوا را محشور کرده ، نزد آدم آورد، تا در پیش روى او آنها را نامگذارى کند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است .

پس آدم اسماء جمیع چارپایان ، و مرغان هوا، و وحشیان صحرا را،نام برد، ولى هیچ یاورى در مقابل خود ندید، پس خدا چرتى بر آدم مسلط کرد، تا چیزى احساس نکند، پس یکى از دنده هاى سینه او را کند، در جایش گوشت گذاشت ، آنگاه خدا از آن یک دنده زنى درست کرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت : اینبار استخوانى از استخوانهایم ، و گوشتى از گوشتهایم را دیدم ، و جا دارد آنرا امراة بنامم ، چون از امر من اخذ شد، و بهمین جهت است که مرد، پدر و مادر خود را رها نموده ، زن خود را مى چسبد، بطوریکه یک جسد واحد تشکیل میدهند، آنروز آدم و همسرش عریان بودند، و از عریانى خود باکى نداشتند.

فصل سوم ، آنروز مار، از میانه همه حیوانهاى صحرا که خدا خلق کرده بود، حکیمى شد، و به زن گفت : راستى ، و به یقین خدا گفته از همه این درختهاى باغ نخورید؟ زن بمار گفت : نه ، از همه درختان باغ میخوریم ، تنها فرموده از میوه آن درخت که در وسط باغ است نخورید، و نزدیکش نشوید، تا نمیرید، مار بآن دو گفت : نمى میرید، خدا میدانسته که شما همان روز که از آن درخت بخورید، چشمتان باز میشود، و چون ملائکه در خیر و شر دانا میشوید، پس وقتى زن دید که درخت درخت خوبى ، و میوه اش خوب ، و شهوت انگیز است ، عقل خود از کف بداد، و از میوه آن گرفته ، و خورد، و بشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهمیدند که عریان هستند، پس از برگهاى انجیر لباسى چون لنگ براى خود درست کردند.

بعد آواز خدا را که داشت در باغ قدم مى زد، شنیدند، پس خدا ایستاد، و آدم را صدا زد، و باو گفت : کجا هستى ؟ و این صدا محققا از او بوده ، آدم گفت : صداى تو را در باغ شنیدم ، ولى چون عریان هستم ، خود را پنهان کرده ام ، خدا پرسید: چه کسى بتو گفت : عریانى ؟ مگر از آن درخت خوردى ، که از خوردنش نهیت کردم ؟ آدم گفت : این زنى که برایم درست کردى ، از آن بمن داد خوردم ، خدا بزن گفت : چه کار کردى ؟ گفت : مار مرا فریب داد، از آن خوردم ، پس خدا بمار گفت : حال که دانسته چنین کارى کردى ، از میانه همه چارپایان ، و همه وحشى هاى صحرا، ملعون شدى ، و باید که همیشه با سینه ات راه بروى ، و در تمام عمرت خاک بخورى ، و میانه تو و زن و میانه نسل تو و نسل زن دشمنى نهادم ، او سر تو را بکوبد، و تو پاشنه او را بگزى ، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسیار مى کنم ، تا با مشقت فرزندان را بزائى ، و اختیار زندگى تو را بدست شوهرت نهادم ، تا او همیشه بر تو مسلط باشد، و بآدم گفت : از آنجا که بحرف زنت رفتى ، و از درختى که نهیت کردم ، و گفتم : از آن مخور، بخوردى ، با این ملعون زمین بود، باین سبب دچار مشقت شدى ، و در تمام عمر باید از آن بخورى ، و آن برایت خار برویاند، و از علف صحرا بخورى ، و با عرق رویت طعام بخورى ، تا روزیکه بهمین زمینى که از آن گرفتى و خوردى برگردى ، چون تو از اصل خاک بودى ، باید بخاک برگردى .

و آدم همسرش را بدین جهت حوا نامید، که او مادر هر زنده ناطقى است ، و خدا براى آدم و همسرش جامه تن پوشى درست کرد، و بآنان پوشانید، آنگاه خدا گفت : اینک آدم است که مانند یکى از ما خیر و شر را مى شناسد، و الان دیگر واجب شد که از باغها بیرون رود، تا دیگر بار، دست بدرخت حیاة دراز نکند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده میماند پس خدا او را از باغهاى عدن بیرون راند، تا زمین که وى را از آن درست کرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد کرد، ملائکه در شرقى باغهاى عدن اسکان داده شدند، و شمشیرى براق بالا و پائین شدن گرفت ، تا راه درخت حیاة را محافظت کنند.

این بود فصل سوم از تورات عربى ، که در سال 1811 میلادى بچاپ رسیده .

و خواننده عزیز با تطبیق و مقایسه این دو داستان با هم ، یعنى داستان آدم بنقل قرآن کریم ، و بنقل تورات ، و سپس دقت در روایاتی که از طرق عامه و شیعه وارد شده ، بحقایق این قصه پى مى برد، و ما خود این مقایسه و تطبیق را در اینجا عملى نکردیم ، چون کتاب ما تفسیر قرآن است ، و بررسى این قضیه در خور آن نیست .

مگر بهشت مقام قرب و نزاهت نیست و مگر درباره بهشت نیامده که در آن لغو و گناه نیست ؟#

و اما اینکه مسئله داخل شدن ابلیس در بهشت ، و اغواى آدم در آنجا، با اینکه بهشت اولا مقام قرب و نزاهت و طهارت است ، و بحکم آیه : ( لا لغو فیها و لا تاثیم ) ، جاى لغو و گناه و نیرنگ نیست ، و ثانیا بهشت در آسمان قرار دارد و ابلیس بعد از امتناعش از سجده بر آدم ، بفرمان ( فاخرج منها فانک رجیم ) . و نیز بحکم ( فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها ) ، از بهشت رانده شد، و چون میخواست تکبر کند، و بهشت جاى تکبر نبود، فرود آمد، و با این حال چطور دوباره به بهشت راه یافت ؟.

جواب از اشکال اول این است که همانطور که بعضى دیگر نیز گفته اند: قرآن کریم آنچه از لغو و تاءثیم که از بهشت نفى کرده ، از بهشت خلد نفى کرده ، یعنى آن بهشتى که مؤمنین در آخرت داخل آن میشوند، و همچنین از بهشت برزخى که بعد از مرگ و رحلت از دار تکلیف در آنجا بسر مى برند، و اما بهشت دنیائیکه آدم و همسرش داخل آن شدند، و هنوز در دار تکلیف و مورد توجه امر و نهى قرار نگرفته بودند، قرآن کریم درباره آن بهشت هیچ مطلبى بیان نکرده ، و بلکه میتوان گفت : بعکس گفتار اشکال کننده ، جائى بوده که لغو و تاءثیم در آن ممکن بوده ، و شاهد بر آن همین کافى است ، که قرآن وقوع عصیان آدم را در آن حکایت کرده .

علاوه بر اینکه لغو و تاءثیم از امور نسبى است ، که وقتى تحقق پیدا مى کند که انسان در دنیا آمده باشد، و امر و نهى متوجه او شده ، و خلاصه انسان مکلف شده باشد.

شیطان چگونه دوباره به بهشت راه یافت#

و اما جواب از اشکال دوم ، این استکه اولا برگشتن ضمیر (هاء) در جمله (فاخرج منها)، و جمله (فاهبط منها) الخ ، بکلمه (سماء)، از آیه روشن نیست ، و دلیلى نداریم که بآن برگردد، براى اینکه در کلام سابق نامى از سماء برده نشده ، و معهود ذهن نبوده ، پس ممکن است بعنایتى بگوئیم : مراد خروج از میانه ملائکه ، و هبوط از میان آنان باشد، و یا مراد خروج و هبوط از منزلت و کرامت باشد.

این اولا، و اما ثانیا، ممکن است امر بخرو ج و هبوط کنایه باشد از نهى از ماندن در آن بهشت ، و میانه ملائکه ، نه از اصل بودن در آنجا، و عروج و عبور، خلاصه ماندن ابلیس چون ملائکه در بهشت ممنوع شد، نه بالا رفتن و عبورش از آن .

و این معنا از آیاتیکه مى فرماید: ابلیس بآسمان مى رفت ، تا استراق سمع کند، نیز استفاده میشود، در روایات هم آمده : که شیطانها تا قبل از بعثت عیسى علیه السلام ، تا آسمان هفتم بالا مى رفتند، همینکه آنجناب مبعوث شد، از آسمان چهارم ببالا ممنوع شدند، و سپس ‍ وقتى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم مبعوث شد، از همه آسمانها ممنوع گردیدند، و هدف تیرهاى شهاب قرار گرفتند.

جواب سوم از اشکال دوم اینکه : در کلام خدایتعالى نیامده که ابلیس داخل بهشت شده باشد، و بنابراین اصلا موردى براى اشکال نمى ماند، آنچه در این باره آمده ، در روایات است ، که آنهم بخاطر اینکه روایات آحاد است ، و بحد تواتر نمى رسد، قابل اعتناء نیست ، علاوه بر اینکه احتمال آن هست که راویان آنها روایت را نقل بمعنا کرده باشند، و عین الفاظ امام را نیاورده باشند، و بهمین خاطر چیزى در کلمات آنان اضافه شده باشد.

تنها آیه اى از قرآن که دلالت دارد بر این که ابلیس داخل بهشت شده حکایت کلام ابلیس بآدم است ، که مى فرماید: ( و قال ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة ، الا ان تکونا ملکین ، او تکونا من الخالدین ) ، (ابلیس بآن دو گفت : پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرد، مگر براى اینکه دو فرشته نباشید، و از کسانى نشوید که جاودانه در بهشت هستند).

و دلالتش بر این معنا از این جهت است که کلمه (هذا - این درخت )، در آن آمده ، و چون این کلمه مخصوص اشاره به نزدیک است ، پس گویا ابلیس در نزدیکى آن درخت بآن اشاره کرده و این سخن را بآدم گفته است .

ولکن استدلال باین آیه نیز درست نیست ، براى اینکه اگر کلمه (هذا) همه جا دلالت بر نزدیک بودن مکانى مشارالیه باشد، باید در آیه : ( و لا تقربا هذه الشجرة ، فتکونا من الظالمین ) ، که نهى خدا و خطابش بآدم و همسر اوست ، این دلالت را بکند، و حال آنکه خدا بزرگتر از آنست که به نزدیکى و دورى مکانى توصیف شود، (پس همچنانکه در این آیه دلالت ندارد، چه مانعى دارد که بگوئیم در آن آیه نیز دلالت ندارد).

درخت نهى شده چه درختى بود؟#

و در کتاب عیون اخبارالرضا (علیه السلام )، از عبدالسلام هروى ، روایت آمده که گفت : بحضرت رضا علیه السلام عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، از درختى که آدم و حوا از آن خوردند برایم بگو، تا بینم چه درختى بود؟

چون مردم درباره آن اختلاف دارند، بعضى روایت مى کنند: که گندم بوده بعضى دیگر روایت مى کنند: که درخت حسد بوده ، حضرت فرمود: هر دو درست است ، عرضه داشتم : با اینکه دو معناى متفاوت دارد، چطور ممکن است هر دو درست باشد؟ فرمود: اى ابى صلت ، یک درخت بهشت میتواند چند نوع باشد، مثلا درخت گندم میتواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهاى دنیا نیست ، و آدم بعد از آنکه خداى تعالى باو احترام کرد، و ملائکه را وا داشت تا براى او سجده کنند، و او را داخل بهشت کرد، در دل با خود گفت : آیا خدا بشرى گرامى تر از من خلق کرده است ؟ خداى عز و جل از آنچه در دل او گذشت ، خبردار شد، پس او را ندا داد: که سر خود را بلند کن ، و بساق عرش بنگر، تا چه مى بینى ؟ آدم سر بسوى عرش بلند کرد، و بساق عرش نگریست ، و در آن دید که نوشته : ( لا اله الا اللّه ، و محمد رسول اللّه ) ، و على بن ابیطالب امیرالمؤمنین ، و همسرش فاطمه سیده زنان عالمیان ، و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتند، آدم پرسید: پروردگارا، اینان چه کسانیند؟ خداى عز و جل فرمود: اى آدم اینان ذریه هاى تواند و از تو بهترند، و از همه خلایق من بهترند، و اگر اینها نبودند، من تو را، و بهشت و دوزخ ، و آسمان و زمین ، را خلق نمى کردم ، پس زنهار مبادا بچشم حسد بر اینان بنگرى ، که از جوار من بیرون خواهى شد.

پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوى مقام و منزلت آنان کرد، و خداوند شیطانرا بر او مسلط ساخت ، تا سرانجام از آندرخت که نهى شده بود بخورد، و بر حوا هم مسلطش کرد، او هم بمقام فاطمه بچشم حسد نگریست ، تا آنکه از آن درخت بخورد. همچنانکه آدم خورد، و در نتیجه خدایتعالى هر دو را از بهشت بیرون کرده ، بزمین فرستاد، تا در جوار زمین باشند.

مولف : این معنا در عده اى از روایات آمده ، که بعضى از آنها، از روایات مورد بحث مفصل تر و طولانى تر است ، و بعضى دیگر مجمل تر، و کوتاه تر.

درخت درخت گندم بوده ولى ثمره اش حسد شده است#

و این روایت همانطور که ملاحظه مى فرمائید، این معنا را مسلم گرفته ، که درخت نامبرده هم گندم بوده ، و هم حسد، و اینکه آندو از درخت گندم خوردند، ولى ثمره اش حسد شد، و مقام و منزلت محمد و آل او علیهم السلام را آرزو کردند.

و مقتضاى معناى اول ، این است : که درخت نامبرده پست تر و نالایق تر از آن بوده که اهل بهشت اشتهاى خوردن از آن را بکنند، و مقتضاى معناى دوم ، اینستکه : درخت نامبرده گرانمایه تر از آن بوده که آدم و همسرش از آن استفاده کنند، همچنانکه در روایتى دیگر آمده : که آن درخت عبارت بوده از علم محمد و آل او علیهم السلام .

و بهر حال هر چند حسد و گندم دو معناى مختلف دارند، ولکن با رجوع به بیانیکه ما درباره میثاق کردیم ، خواهى دید که معنا یکى است ، و آن اینستکه آدم علیه السلام خواسته میان تمتع و بهره مندى از بهشت ، که مقام قرب خداست ، و میثاق در آنجا واقع شده ، که جز بخدا توجه نکند، و میان استفاده از درخت منهیه ، که مستلزم تعب تعلق بدنیا است ، جمع کند، ولى این جمع برایش فراهم نیامد، و بزمین هبوط نموده ، آن میثاق را فراموش کرد، و هر دو امر که همان مقام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و تمتع از درخت گندم باشد برایش جمع نشد، آنگاه خداوند او را با اجتباء هدایت نموده ، با توبه ارتباط و علقه اش بدنیا را برید، و بآن میثاق که از یاد برده بود، ملحق نمود، (دقت بفرمائید).

و منظور از اینکه در روایت فرمود: (پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوى منزلت ایشان نمود) الخ ، بیان این معنا است ، که مراد بحسد آدم در حقیقت غبطه و بفارسى رشک بوده ، نه حسدیکه (طغیان این غریزه )، و یکى از اخلاق رذیله است .

رفع تنافى از دو روایتى که بظاهر با هم متنافیند#

در اینجا دو روایت یکى از امام باقر، و یکى دیگر از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام ، آمده که بظاهر باهم متنافیند، ولى با بیان سابق ما تنافى آندو از بین مى رود، اما روایت اول را کمال الدین ، از ابى حمزه ثمالى ، از امام باقر علیه السلام روایت کرده ، که فرمود: خداى عز و جل بآدم عهد کرده بود که بدرخت نامبرده نزدیک نشود، ولى وقتى آن هنگام رسید که در علم خدا گذشته بود، که آدم بالاخره از آن درخت خواهد خورد، آدم عهد نامبرده را فراموش کرد، و از آندرخت بخورد، و این است مراد خدایتعالى باینکه فرمود: ( و لقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى و لم نجدله عزما ) تا آخر حدیث .

و روایت دوم را عیاشى ، در تفسیر خود، از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام روایت کرده ، که شخصى از آنجناب پرسید: چگونه خدایتعالى آدم را بفراموشى مؤ اخذه کرد، (با اینکه فراموش کار مؤ اخذه نمیشود)؟، امام فرمود: آدم فراموش نکرد، و چگونه ممکن است بگوئیم : فراموش کرد؟ با اینکه ابلیس او را بیاد نهى خدا انداخت ، و باو گفت : (پروردگار شما شما را از این درخت نهى نکرد، مگر براى اینکه فرشته نشوید، و یا جاودانه در بهشت باقى نمانید) (تا آخر حدیث ) که با دقت در بیان گذشته که گفتیم آدم میخواست میان بهره مندى از بهشت ، و میان خوردن از درخت را جمع کند، ولى نتوانست ) این تنافى برداشته میشود.

روایاتى درباره قصه آدم در بهشت و هبوط او#

و در امالى صدوق از ابى الصلت هروى ، روایت شده که گفت : روزیکه ماءمون دانشمندان مذاهب اسلام ، و دیانتهاى یهود، و نصارى ، و مجوس ، و صابئیان ، و سایر صاحبان نظریه را براى بحث با على بن موسى الرضا علیهماالسلام جمع کرد، هیچ یک با آنجناب طرف بحث نشد، مگر آنکه امام او را ملزم کرد، بطوریکه گوئى سنگ بدهانش انداخته ، تا آنکه على بن محمد بن جهم برخاسته عرضه داشت : یابن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم آیا نظر شما درباره انبیاء این استکه معصومند؟ فرمود: بله ، پرسید: با این کلام خداى عز و جل چه مى کنى ؟ که فرمود: ( و عصى آدم ربه فغوى ) ؟، تا آنجا که میگوید: مولانا حضرت رضا علیه السلام فرمود: واى بر تو اى على ، از خدا بترس ، و نسبت کارهاى زشت بانبیاء مده ، و کتاب خدایرا براى خودت تاءویل مکن ، چون خداى عز و جل مى فرماید: ( و ما یعلم تاءویله ، الا اللّه و الراسخون فى العلم ) ، (تاءویل آنرا نمیداند، مگر خدا، و آنانکه راسخ در علمند).

اما اینکه خداى عز و جل فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ) ، در این زمینه بوده ، که آدم را بمنظور اینکه حجت و خلیفه اش در زمین باشد خلق کرد، نه براى اینکه در بهشت بماند، و نافرمانى او در بهشت بوده ، نه در زمین ، و تازه آن نافرمانى هم بمقتضاى تقدیر الهى بوده ، همینکه بزمین هبوط کرد، و حجت و خلیفه او در زمین گردید، بمقام عصمت نیز برسید، که خداى عز و جل درباره عصمتش ‍ فرموده : ( ان اللّه اصطفى آدم و نوحا، و آل ابراهیم ، و آل عمران على العالمین ) ، تا آخر حدیث ).

مولف: اینکه امام فرمود: نافرمانى آدم در بهشت بوده ، اشاره است بآن بیانیکه ما کردیم ، که تکلیف نخوردن از درخت تکلیف مولوى نبوده ، بلکه ارشادى بوده ، چون در بهشت هنوز تکالیف دینى جعل نشده بود، و موطن تکلیف دینى زندگى زمینى است ، که خدا براى آدم از پیش مقدر کرده بود، پس معصیت نامبرده معصیت امر ارشادى بوده ، نه مولوى ، پس دیگر جا ندارد که مانند بعضى از مفسرین خود را بزحمت انداخته ، حدیث نامبرده را تاءویل کنیم .

و در عیون از على بن محمد بن جهم روایت آورده که گفت : بمجلس ماءمون در آمدم و دیدم که على بن موسى علیهماالسلام نیز در آنجایند، ماءمون بآنجناب گفت : یا بن رسول اللّه ! آیا نظر شما این نیست که انبیاء معصومند؟ فرمود: بله ، همین است ، پرسید: پس چرا خدایتعالى فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ) ؟ فرمود: خدایتعالى بآدم دستور داده بود: که تو و همسرت در بهشت سکنى کنید، و از هر چه میخواهید بخورید،ولى نزدیک این درخت مشوید، و اشاره فرمود بدرخت معینى از گندم ، که در آنجا بود، و فرمود: اگر از این بخورید، از ستمکاران میشوید، و نفرموده بود که از جنس این درخت نخورید، آدم هم خیال کرد تنها از آن بوته معین نهى شده ، و لذا از آن بوته معین نخورد، بلکه از بوته اى دیگر خورد، آنهم بوسوسه شیطان خورد، چون شیطان باو و همسرش گفت : پروردگارتان از خصوص این بوته شما را نهى کرده ، که از آن نخورید، و اما غیر این بوته را فرموده نزدیکش نشوید، نه اینکه از آن نخورید، و از خوردن آن هم که نهى کرده ، براى این نهى کرده که مبادا فرشته ، و یا از جاودانان در بهشت شوید، و برایشان سوگند هم خورد، که من از خیر خواهان شمایم ، آدم و حوا هم تا آنروز بکسى بر نخورده بودند، که بدروغ سوگند خورده باشد.

بهمین جهت فریب او را خورده ، و بسوگند او اعتماد نموده ، و از آن درخت خوردند، و تازه این جریان قبل از رسیدن او بمقام نبوت بود، و این نافرمانى هم گناه کبیره نبوده که بخاطر آن مستحق آتش شود، بلکه از صغیره هائى بوده که خدا کسى را بخاطر آن عذاب نمى کند، و صدور آن از انبیاء قبل از آنکه مورد وحى قرار گیرند جائز است .

و اما بعد از آنکه خدا او را اجتباء کرد، و بمقام نبوتش برگزید، از معصومین شد، که نه گناه صغیره مى کنند، و نه کبیره ، و بهمین جهت است که خداى عز و جل درباره او هم فرموده : ( و عصى آدم ربه فغوى ، ثم اجتباه ، ربه ، فتاب علیه ، و هدى ) ، و هم فرموده : ( ان اللّه اصطفى آدم ، و نوحا، و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین ( (تا آخر حدیث ).

تعجب شیخ صدوق از نقل این حدیث توسط ناصبى#

مولف: صدوق علیه الرحمه بعد از نقل این حدیث ، که حدیثى است طولانى ، گفته : این حدیث از طریق على بن محمد بن جهم که یک مرد ناصبى ، و دشمن اهل بیت بوده ، خیلى عجیب است ، (این بود گفتار مرحوم صدوق ).

و این حدیث آنمرحوم را به تعجب در نیاورده ، مگر بخاطر اینکه مشتمل است بر تنزیه انبیاء، و آن مرحوم در اصولى که در حدیث مزبور مسلم گرفته شده ، دقت نکرده ، و گرنه متوجه میشد که با مذهب ائمه اهل بیت سازگار نیست ، چون مذهب امامان اهل بیت این است که صدور نافرمانى از انبیاء بخاطر اینکه معصومند، هم قبل از نبوت آنان محال است ، و هم بعد از نبوت ، هم نافرمانیهاى صغیره ، و هم کبیره .

علاوه بر اینکه آنطور که این مرد ناصبى حدیث را نقل کرده ، مستلزم آنست که جمله اى از آیه حذف شده باشد، و تقدیر ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره ، الا ان تکونا ) ، جمله ( ما نهیکما ربکما عن هذه الشجره ، و انما نهیکما عن غیرها، و ما نهیکما عن غیرها، الا ان تکونا ) الخ ، باشد یعنى خدا اصلا شما را از این بوته نهى نکرده ، بلکه از غیر این نهى کرده ، و از آن غیر هم نهى نکرده ، مگر براى اینکه فرشته ، و یا جاودان نباشید)، در حالیکه آیه : (اى آدم آیا میخواهى تو را بدرختى راهنمائى کنم ، که درخت جاودانگى و ملک دائمى است )؟ دلالت دارد بر اینکه ابلیس وى را تشویق مى کرده ، بر اینکه از عین آن درخت که ممنوع شده بخورد، و باین منظور او را تطمیع مى کرده ، باینکه اگر از آن بخورى ، جاودان میشوى ، تا از آن درخت که با نهى خدا از آن محجوب شده بود، بخورد.

از این هم که بگذریم ، اصلا این مرد، یعنى على بن محمد بن جهم در حدیث سابق جواب صحیح و تمام را خودش در مجلس ماءمون از آنجناب گرفت ، پس این روایت که صدوق آورده ، خالى از اشکال نیست ، هر چند که بعضى از وجوه اشکالى که گفتیم ، امکان حمل بر محملى صحیح داشته باشد.

و نیز مرحوم صدوق از امام باقر علیه السلام از پدران بزرگوارش ، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: مکث آدم و حوا در بهشت ، از هنگامى که وارد آن شدند، تا ساعتى که بیرون شدند تنها هفت ساعت از ایام دنیا بود، و در همانروز که این جریان واقع شد، خدا از بهشتش بیرون کرد.

روایتى از امام صادق علیه و السلام در تبیین کیفیت بیرون شدن آدم و حوا از بهشت#

و در تفسیر عیاشى ، از عبد اللّه بن سنان ، روایت کرده که گفت : شخصى از امام صادق علیه السلام سئوالى کرد: و من آنجا حاضر بودم ، و آن این بود: که آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند، که بخاطر خطائى که کردند بیرون شدند؟ فرمود: خداى تبارک و تعالى ، بعد از ظهر روز جمعه بود که از روح خود در آدم بدمید، و آنگاه از پائین دنده هایش همسرش را خلق کرد، و بعد فرشتگان را بسجده بر او امر فرمود، و بعد در همان روز او را داخل بهشت کرد، و بخدا سوگند که بیش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند، که دچار نافرمانى خدا شده ، و خدا او و همسرش را از آنجا بیرون کرد، در حالیکه آفتاب تازه غروب کرده بود، آنشب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند، تا صبح شد، ناگهان متوجه عریانى خود شدند، پروردگارشان نداشان داد: آیا شما را از آن درخت که میدانید نهى نکردم ؟ آدم خجالت کشیده ، سر بزیر افکند، و گفت : پروردگارا ما بنفس خود ستم کردیم ، و اینک بگناهان خود اعتراف مى کنیم ، پس ما را بیامرز، خدایتعالى در پاسـخشان فرمود: باید که از آسمانهاى من بزمین هبوط کنید، چون هیچ نافرمان و سرکش در آسمانهاى من همجوار من نمیشود.

مولف: ممکن است از آنچه این روایت مشتمل بر آنست ، کیفیت بیرون شدن آندو را از بهشت استفاده کرد، و فهمید که آندو نخست از بهشت بیرون شده ، در بیرون در بهشت قرار گرفتند، و سپس از بیرون در بهشت بزمین هبوط کرده اند، چون در قرآن کریم و آیات این قصه ، که همان آیه فوق باشد، دو بار امر بهبوط شده با اینکه این امر امر شرعى نبوده ، بلکه امر تکوینى بوده ، که بهیچ وجه قابل تخلف نیست .

و همچنین از اینکه سیاق را تغییر داده ، در آیه : ( و قلنا یا آدم اسکن ) تا بآخر بسیاق (متکلم مع الغیر گفتیم )، و در آیه : ( و نادیهما ربهما ) الخ ، بسیاق غایب (پروردگارشان ندایشان کرد)، آورد، و نیز در اولى تعبیر به (بگفتار)، و در دومى به ندا که صدا زدن از دور است ، تعبیر کرد، و باز در اولى با کلمه (هذا)، که مخصوص باشاره به نزدیک است ، و در دومى با کلمه (تلک )، که مخصوص اشاره بدور است ، بیاورد، از این تعبیرات میتوان فهمید: که امر بهبوط، یکبار در داخل بهشت صورت گرفته ، و با آن ، آدم از بهشت بیرون شده ، و یکبار هم در بیرون بهشت صورت گرفته ، و از آنجا بزمین هبوط کرده است .

نقطه ضعفى که در این روایت است ، این است که در این روایت خلقت حوا را مطابق تورات از دنده آدم دانسته ، و این معنا را در روایات وارده از ائمه اهل بیت علیهم السلام بطوریکه در بحث از خلقت آدم خواهى دید، تکذیب مى کند، هر چند که ممکن است این نقطه ضعف را جبران نموده ، و گفت : مراد از دنده پائین آدم ، زیادى گل آدم است ، آن گلى که با آن اضلاع و دنده هاى آدم را آفرید (دقت بفرمائید)، و اما ساعتهائى که براى مکث آدم در بهشت تعیین نموده ، در یکجا شش ساعت ، و جائى دیگر هفت ساعتش ‍ خوانده ، علاج این اختلاف آسان است ، براى اینکه میگوئیم : منظور از ساعت شصت دقیقه نیست ، بلکه منظور بیان زمان تقریبى جریان است .

روایاتى از معصومین علیه و السلام در مراد از کلمات در آیه (فتلقى آدم من ربه کلمات )#

و در کافى از یکى از دو امام باقر و صادق علیهماالسلام ، روایت کرده که در ذیل جمله : ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) ، فرمود: آن کلمات این است : ( لا اله الا انت ، سبحانک ، اللّهم و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فاغفرلى ، و انت خیر الغافرین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فارحمنى ، و انت خیر الغافرین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم ، و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فارحمنى ، و انت خیر الراحمین ، لا اله الا انت ، سبحانک اللّهم ، و بحمدک ، عملت سوءا، و ظلمت نفسى ، فاغفر لى ، و تب على ، انک انت التواب الرحیم ) ، معبودى بجز تو نیست بار الها، حمد و تسبیحت مى گویم ، کار زشتى مرتکب شدم ، و بخود ستم کردم ، پس مرا بیامرز، که تو بهترین آمرزندگانى ، معبودى بجز تو نیست ، بار الها تسبیح و حمدت میگویم ، کار بدى کردم ، و بخود ستم نمودم ، پس بمن رحم کن ، که تو بهترین غافرانى ، معبودى بجز تو نیست ، حمد و تسبیحت میگویم ، بار الها من بدى کردم ، و بخود ستم نمودم ، پس مرا رحم کن ، که تو بهترین رحیمانى ، معبودى بجز تو نیست ، بار الها تسبیح و حمدت میگویم ، کار بدى کردم ، و بخود ستم روا داشتم ، پس مرا بیامرز، و نظر رحمتت بمن برگردان ، که تو هم تواب و هم رحیمى .

مولف: این معنا را صدوق ، و عیاشى ، و قمى ، و دیگران نیز روایت کرده اند، از طرق اهل سنت و جماعت هم قریب بآن روایت شده ، و چه بسا از آیات داستان نیز همین معنا استفاده بشود.

مرحوم کلینى در کافى گفته : و در روایتى دیگر در تفسیر جمله : ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) ، آمده : که فرمود: خدا را بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسین سوگند داد.

مولف: این معنا را صدوق و عیاشى و قمى و دیگران نیز روایت کرده اند، و قریب بآن از طرق اهل سنت و جماعت نیز روایت شده ، همچنانکه در در منثور از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آمده که فرمود: وقتى آدم آن گناه را مرتکب شد، سر بسوى آسمان بلند کرده گفت : از تو بحق محمد مسئلت مى کنم ، که مرا بیامرزى ، پس خدا بدو وحى کرد: که محمد کیست ؟ گفت : اى خدا که نامت والا است ، وقتى مرا آفریدى ، سر بسوى عرش تو بلند کردم ، دیدم در آنجا نوشته شده ، لا اله الا اللّه ، محمد رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، فهمیدم که در درگاه تو احدى عظیم المنزلة تر از او نیست که نامش را با نام خود قرار داده اى ، پس خدایتعالى وحى کرد: که اى آدم ، او آخرین پیامبران از ذریه تو است ، و اگر او نبود، تو را خلق نمى کردم .

مولف: و این معنا هر چند که در بدو نظر از ظاهر آیات بعید است ، و لکن اگر کاملا در آنها دقت شود، چه بسا تا اندازه اى قریب باشد، چون جمله : ( فتلقى آدم ) الخ ، تنها بمعناى قبول آن کلمات نیست ، بلکه کلمه تلقى ، بمعناى قبول با استقبال و روى آورى است ، (کانه آدم روى بآن کلمات آورده ،و آنرا فرا گرفته است ) و این دلالت دارد بر اینکه آدم این کلمات را از ناحیه خدا گرفته ، و قهرا قبل از توبه علم بآن کلمات پیدا کرده ، قبلا هم تمامى اسماء را از پروردگارش آموخته بود، آنجا که پروردگارش فرمود: (من میخواهم در زمین خلیفه بگذارم ، ملائکه گفتند: آیا کسى را در زمین مى گذارى که در آن فساد کند، و خونریزیها کند، با اینکه ما تو را بحمدت تسبیح میگوئیم ، و برایت تقدیس مى کنیم ؟)، و پروردگارش بایشان فرمود: (من چیزى میدانم که شما نمیدانید)،

سپس علم تمامى اسماء را باو آموخت ، و معلوم است ، که علم بتمامى اسماء هر ظلم و گناهى را از بین مى برد، و دواى هر دردى میشود، و گرنه جواب از ایراد ملائکه تمام نمیشود، و حجت بر آنان تمام نمى گردد، براى اینکه خداى سبحان در مقابل این اشکال آنان که (در زمین فساد انگیزند و خونها بریزند)، چیزى نفرمود، و چیزى در مقابل آن قرار نداد، بجز اینکه (خدا همه اسماء را باو تعلیم کرد)، پس معلوم میشود علم نامبرده تمامى مفاسد را اصلاح مى کرده ، و در سابق هم حقیقت آن اسماء را شناختى ، که گفتیم موجودات عالیه اى غایب و در پس پرده آسمانها و زمین بوده اند، واسطه هائى براى فیوضات خدا بمادون خود بوده اند، که کمال هیچ همچنانکه در بعضى اخبار وارد شده : که آدم علیه السلام شبح هائى از اهل بیت ، و انوار ایشانرا در هنگام تعلیم اسماء بدید، و نیز اخبارى رسیده : که آن انوار را در هنگامى دید، که خدایتعالى ذریه اش را از پشتش بیرون کشید، و نیز وارد شده : که آن انوار را در همان هنگامى که در بهشت بود، دید، که خواننده عزیز خودش باید بآن اخبار مراجعه نماید (و راهنما خداست ).

خدایتعالى با نکره آوردن لفظ (کلمات ) امر آن کلمات را مبهم گذاشت ، و فرمود: ( فتلقى آدم من ربه کلمات ) الخ ، و اطلاق لفظ کلمه ، بر موجود عینى در قرآن کریم آمده ، و در آیه : ( بکلمه منه اسمه المسیح عیسى بن مریم ) ، صریحا این لفظ را در عیسى بن مریم علیهماالسلام اطلاق نموده .

و اما این که بعضى از مفسرین گفته اند: که منظور از کلمات کلماتى است که خدا در سوره اعراف از آدم و حوا حکایت کرده ، و فرموده : ( قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفرلنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین ) الخ ، تفسیر صحیحى نیست ، براى اینکه مسئله توبه همانطور که آیات این سوره ، یعنى سوره بقره دلالت مى کند، بعد از واقعه هبوط بزمین واقع شده ، چون مى فرماید: ( فقلنا: اهبطوا بعضکم لبعض عدو ) ، تا آنجا که مى فرماید: ( فتلقى آدم من ربه کلمات ، فتاب علیه ) الخ ، و این کلماتى که آدم و همسرش ‍ بآن تکلم کرده اند، قبل از هبوط، و در بهشت آموخته بودند، چون در سوره اعراف مى فرماید: ( فنادا هما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجره ) ؟ تا آنجا که مى فرماید: ( قالا: ربنا ظلمنا انفسنا ) ، و در آخر مى فرماید: ( قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو ) الخ ، پس اقرار بظلم به نفس در بهشت واقع شده ، نه در زمین ، و حال آنکه گفتیم : تلقى کلمات در زمین بوده .

بلکه ظاهر اینکه گفتند: (پروردگارا بخود ستم کردیم ) الخ ، تذلل و خضوعى است از آندو، در مقابل ندائى که خدا بآنان کرد، خواسته اند بعد از اعتراف بربوبیت خدا، و اینکه بخاطر ظلمى که کردیم مشرف بخطر خسران شده ایم ، اعلام کنند: باینکه امر بدست خداى سبحان است ، هر جور بخواهد امر مى کند.

و در تفسیر قمى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرموده : موسى از پروردگارش مسئلت کرد: بین او و آدم جمع کند، و خدا هم جمع نموده ، وى را موفق بزیارت او نمود، موسى گفت : اى پدر، مگر جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود بیافرید؟ و از روح خود در تو بدمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وادار نمود؟، پس چرا وقتى دستور داد: از یک درخت بهشت نخورى ، نافرمانى کردى ؟ آدم گفت : اى موسى ! بگو ببینم ، خطیئه من در تورات چند سال قبل از خلقتم نوشته شده ؟ گفت : سى هزار سال آدم گفت : همینطور است ، آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: آدم با همین کلام موسى را قانع ساخت .

مولف: قریب باین معنا را علامه سیوطى در المنثور بچند طریق از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نقل کرده .

و در علل از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: بخدا سوگند خدایتعالى آدم را براى دنیا خلق کرده بود، و اگر او را در بهشت جاى داد، براى این بود که نافرمانى بکند، و آنگاه او را بهمانجائیکه براى آنجا خلقتش کرده بود، برگرداند.

مولف: این معنا در روایت عیاشى ، از امام صادق علیه السلام هم گذشت ، که فرمود: آدم دوستى از میانه ملائکه داشت ، (تا آخر حدیث ).

و در کتاب احتجاج -، در ضمن احتجاج على علیه السلام با مرد شامى ، که از آنجناب پرسیده بود: گرامى ترین وادیهاى روى زمین کجا است ؟ فرمود: بیابانى است که آنجا را سراندیب میخوانند، آدم وقتى از آسمان هبوط کرد، در آنجا سقوط کرد.

مولف: مقابل این روایت ، روایات بسیار زیادى است ، که دلالت دارد بر اینکه آدم در مکه سقوط کرد، و بعضى از این روایات گذشت ، ممکن هم هست میانه این روایات مختلف ، جمع کرده ، گفت : ممکن است آنجناب اول از آسمان به سراندیب فرود آمده ، و بار دوم از سراندیب به سرزمین مکه هبوط کرده باشد، نه به دو نزول ، در عرض هم ، تا جمع ممکن نباشد.

و در درالمنثور از طبرانى ، و از کتاب عظمت ابى الشیخ ، و ابن مردویه ، همگى از ابى ذر، روایت شده که گفت : حضور حضرت رسول عرضه داشتم : یا رسول اللّه ! آیا بنظر شما آدم پیغمبر بود، یا نه ؟ در پاسـخ فرمود: هم نبى بود، و هم رسول ، چون خدایتعالى قبلا با او صحبت کرده بود، و فرموده بود: ( یا آدم اسکن انت و زوجک الجنه ) پس معلوم میشود بآنجناب وحى میشده .

مولف: اهل سنت و جماعت ، قریب باین معنا را بچند طریق روایت کرده اند.