تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۵۹ عنوان
يٰأَيُّهَا النّاسُ اعبُدوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُم وَالَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقونَ٢١
#الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ فِرٰشًا وَالسَّماءَ بِناءً وَأَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰتِ رِزقًا لَكُم ۖ فَلا تَجعَلوا لِلَّهِ أَندادًا وَأَنتُم تَعلَمونَ٢٢
#وَإِن كُنتُم فى رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلىٰ عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِهِ وَادعوا شُهَداءَكُم مِن دونِ اللَّهِ إِن كُنتُم صٰدِقينَ٢٣
#فَإِن لَم تَفعَلوا وَلَن تَفعَلوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقودُهَا النّاسُ وَالحِجارَةُ ۖ أُعِدَّت لِلكٰفِرينَ٢٤
#وَبَشِّرِ الَّذينَ ءامَنوا وَعَمِلُوا الصّٰلِحٰتِ أَنَّ لَهُم جَنّٰتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ ۖ كُلَّما رُزِقوا مِنها مِن ثَمَرَةٍ رِزقًا ۙ قالوا هٰذَا الَّذى رُزِقنا مِن قَبلُ ۖ وَأُتوا بِهِ مُتَشٰبِهًا ۖ وَلَهُم فيها أَزوٰجٌ مُطَهَّرَةٌ ۖ وَهُم فيها خٰلِدونَ٢٥
#ترجمه آیات :
هان اى مردم پروردگار خویش را که شما و اسلافتان را آفرید بپرستید شاید پرهیزکارى کنید (21) خدائیکه براى شما زمین را فرشى و آسمان را بنائى کرد و از آسمان آبى فرود آورده با آن میوه ها براى روزى شما پدید کرد، پس شما با اینکه علم دارید براى خدا همتا مگیرید (22) و اگر از آنچه ما بر بنده خویش نازل کرده ایم بشک اندرید سوره اى مانند آن بیارید و اگر راست مى گوئید غیر خدا یاران خویش را بخوانید (23) و اگر نکردید و هرگز نخواهید کرد پس از آتشى که هیزمش مردم و سنگ است و براى کافران مهیا شده بترسید (24) کسانیکه ایمان آورده و کارهاى صالح کرده اند نویدشان ده که بهشت ها در پیش دارند که جویها در آن روانست و چون میوه اى از آن روزیشان شود بگویند این همانست که قبلا روزى ما شده بود، و نظیر آن بایشان بدهند، و در آنجا همسران پاکیزه دارند و خود در آن جاودانند.
بیان
( یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذى خلقکم ) الخ ، بعد از آنکه خداى سبحان حال فرقه هاى سه گانه ، یعنى متقین ، و کفار، و منافقین را بیان نموده فرمود: متقین بر هدایتى از پروردگار خویشند، و قرآن مایه هدایت آنان است ، و با آنان کار دارد، و کفار، مهر بر دلشان زده شده ، و بر گوش و چشمشان پرده است ، و منافقین خود بیمار دلند، و خدا هم بعنوان مجازات ، بیمارى دلهاشان را بیشتر مى کند، بطوریکه کر و لال و کور شوند، (و این بیانات در طول نوزده آیه آمده ).
اینک در آیه مورد بحث این نتیجه را گرفته ، که مردم را بسوى بندگى خود دعوت کند، تا به متقین ملحق شوند، و دنبال کفار و منافقین را نگیرند، و این مطالب را در طول پنج آیه مورد بحث آورده ، و این سیاق مى رساند که جمله ( لعلکم تتقون ) ، متعلق بجمله ( اعبدوا ربکم ) است ، نه بجمله ( خلقکم ) ، هر چند که بآنهم برگردد صحیح است .
( فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون ) الخ ، کلمه ( انداد ) جمع (ند) بر وزن مثل ، و نیز بمعناى آنست ، و اینکه جمله : ( و انتم تعلمون ) را مقید بقید خاصى نکرد، و نیز آنرا بصورت جمله حالیه از جمله : ( فلا تجعلوا ) آورد، شدت تاءکید در نهى را مى رساند، و مى فهماند: که آدمى علمش بهر مقدار هم که باشد، جائز نیست براى خدا مثل و مانندى قائل شود، در حالیکه خداى سبحان او را و نیاکان او را آفریده ، و نظام کون را طورى قرار داده که رزق و بقاء او را تاءمین کند.
( فاتوا بسورة من مثله ) امر در ( فاتوا، پس بیاورید)، امر تعجیزى است ، تا بهمه بفهماند: که قرآن معجزه است ، و هیچ بشرى نمى تواند نظیرش را بیاورد، و اینکه این کتاب از ناحیه خدا نازل شده ، و در آن هیچ شکى نیست ، معجزه است که تا زمین و زمان باقى است ، آن نیز باعجاز خود باقى است ، و این تعجیز، در خصوص آوردن نظیرى براى قرآن ، در قرآن کریم مکرر آمده ، مانند آیه : ( قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن ، لا یاتون بمثله ، و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا ) ، (بگو اگر انس و جن دست بدست هم دهند، که مثل این قرآن بیاورند، نمى توانند بیاورند، هر چند که مدد کار یکدیگر شوند) و نیز مانند آیه : ( ام یقولون افتریه ؟ قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ، ان کنتم صادقین ) (و یا آنکه میگویند: این قرآن افترائى است که بخدا بسته ، بگو اگر راست میگوئید، غیر از خدا هر کس را که میخواهید دعوت کنید، و بکمک بطلبید، و شما هم ده سوره مثل آن بخدا افتراء ببندید).
و بنابراین ضمیر در کلمه (مثله )، به کلمه (ما)، در جمله ( مما نزلنا ) برمى گردد، و در نتیجه آیه شریفه تعجیزى است از طرف قرآن ، و بى سابقه بودن اسلوب و طرز بیان آن .
ممکن هم هست ضمیر نامبرده به کلمه (عبد)، در جمله ( عبدنا ) برگردد، که در این صورت آیه شریفه تعجیز بخود قرآن نیست ، بلکه بقرآن است از حیث اینکه مردى بى سواد و درس نخوانده آنرا آورده ، کسى آنرا آورده که تعلیمى ندیده و این معارف عالى و گرانبها و بیانات بدیع و بى سابقه و متقن را از احدى از مردم نگرفته ، در نتیجه آیه شریفه در سیاق آیه : ( قل لو شاء اللّه ما تلوته علیکم ، و لا ادریکم به ، فقد لبثت فیکم عمرا من قبله افلا تعقلون ؟ ) (بگو: اگر خدا مى خواست نه من آنرا بر شما مى خواندم ، و نه خدا شما را از آن آگاه مى ساخت ، خود شما شاهدید که مدتها از عمرم قبل از این قرآن در بین شما زیستم ، در حالى که خبرى از آنم نبود، باز هم تعقل نمى کنید؟) و در بعضى روایات هر دو احتمال نامبرده بعنوان تفسیر آیه مورد بحث آمده .
این نکته را هم باید دانست که این آیه و نظائر آن دلالت دارد بر اینکه قرآن کریم همه اش معجزه است ، حتى کوچکترین سوره اش ، مانند سوره کوثر، و سوره عصر، و اینکه بعضى احتمال داده ، و یا شاید بدهند، که ضمیر در (مثله ) بخصوص سوره مورد بحث ، و در آیه سوره یونس بخصوص سوره یونس برگردد، احتمالى است که فهم ماءنوس با اسلوبهاى کلام آنرا نمى پذیرد، براى اینکه کسى که بقرآن تهمت مى زند: که ساخته و پرداخته رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است ، و آنجناب آنرا بخدا افتراء بسته، بهمه قرآن نظر دارد، نه تنها بیک سوره و دو سوره .
با این حال معنا ندارد در پاسـخ آنان بفرماید: اگر شک دارید، یک سوره مانند سوره بقره و یا یونس بیاورید، چون برگشت معنا بنظیر این حرف میشود، که بگوئیم : اگر در خدائى بودن سوره کوثر یا اخلاص مثلا شک دارید، همه دست بدست هم دهید، و یک سوره مانند بقره و یا یونس بیاورید، و این طرز سخن را هر کس بشنود زشت و ناپسند مى داند.
اعجاز و ماهیت آن#
قرآن کریم در آیه مورد بحث ، و آیاتى که نقل کردیم ، ادعاء کرده است : بر اینکه آیت و معجزه است ، و استدلال کرده باینکه اگر قبول ندارید، مانند یک سوره از آنرا بیاورید، و این دعوى قرآن بحسب حقیقت بدو دعوى منحل میشود، یکى اینکه بطور کلى معجره و خارق عادت وجود دارد، و دوم اینکه قرآن یکى از مصادیق آن معجزات است ، و معلوم است که اگر دعوى دوم ثابت شود، قهرا دعوى اولى هم ثابت شده ، و بهمین جهت قرآن کریم هم در مقام اثبات دعوى اولى برنیامد، و تنها اکتفاء کرد با ثبات دعوى دوم ، و اینکه خودش معجزه است و بر دعوى خود استدلال کرد به مسئله تحدى ، و تعجیز، و وقتى بشر نتوانست نظیر آنرا بیاورد هر دو نتیجه را گرفت .
چیزى که هست این بحث و سئوال باقى مى ماند، که معجزه چگونه صورت مى گیرد، با اینکه اسمش با خودش است ، که مشتمل بر عملى است که عادت جارى در طبیعت ، یعنى استناد مسببات باسباب معهود و مشخص آنرا نمى پذیرد، چون فکر میکند، قانون علت و معلول استثناء پذیر نیست ، نه هیچ سببى از مسببش جدا میشود، و نه هیچ مسببى بدون سبب پدید مى آید، و نه در قانون علیت امکان تخلف و اختلافى هست ، پس چطور مى شود که مثلا عصاى موسى بدون علت که توالد و تناسل باشد، اژدها گردد؟ و مرده چندین سال قبل با دم مسیحائى مسیح زنده شود؟!
قرآن کریم این شبهه را زایل کرده ، و حقیقت امر را از هر دو جهت بیان مى کند، یعنى هم بیان مى کند: اصل اعجاز ثابت است ، و قرآن خود یکى از معجزات است ، و براى اثبات اصل اعجاز دلیلى است کافى ، براى اینکه احدى نمى تواند نظیرش را بیاورد.
و هم بیان مى کند که حقیقت اعجاز چیست ، و چطور میشود که در طبیعت امرى رخ دهد، که عادت طبیعت را خرق کرده ، و کلیت آنرا نقض کند؟
اعجاز قرآن
در اینکه قرآن کریم براى اثبات معجزه بودنش بشر را تحدى کرده هیچ حرفى و مخالفى نیست ، و این تحدى ، هم در آیات مکى آمده ، و هم آیات مدنى ، که همه آنها دلالت دارد بر اینکه قرآن آیتى است معجزه ، و خارق ، حتى آیه قبلى هم که مى فرمود: ( و ان کنتم فى ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسوره من مثله ) الخ ، استدلالى است بر معجزه بودن قرآن ، بوسیله تحدى ، و آوردن سوره اى نظیر سوره بقره ، و بدست شخصى بى سواد مانند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، نه اینکه مستقیما و بلاواسطه استدلال بر نبوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باشد، بدلیل اینکه اگر استدلال بر نبوت آن جناب باشد، نه بر معجزه بودن قرآن ، باید در اولش مى فرمود: ( و ان کنتم فى ریب من رساله عبدنا ) ، (اگر در رسالت بنده ما شک دارید)، ولى اینطور نفرمود، بلکه فرمود: اگر در آنچه ما بر عبدمان نازل کرده ایم شک دارید، یک سوره مثل این سوره را بوسیله مردى درس نخوانده بیاورید، پس در نتیجه تمامى تحدى هائیکه در قرآن واقع شده ،استدلالى را میمانند که بر معجزه بودن قرآن و نازل بودن آن از طرف خدا شده اند، و آیات مشتمله بر این تحدیها از نظر عموم و خصوص مختلفند، بعضى ها درباره یک سوره تحدى کرده اند، نظیر آیه سوره بقره ، و بعضى برده سوره ، و بعضى بر عموم قرآن و بعضى بر خصوص بلاغت آن ، و بعضى بر همه جهات آن . یکى از آیاتیکه بر عموم قرآن تحدى کرده ، آیه : ( قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن ، لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا ) است که ترجمه اش گذشت ، و این آیه در مکه نازل شده ، و عمومیت تحدى آن جاى شک براى هیچ عاقلى نیست .
اعجاز قرآن فقط از نظر اسلوب کلام یا جهتى دیگر از جهات ، به تنهائى نیست#
پس اگر تحدیهاى قرآن تنها در خصوص بلاغت و عظمت اسلوب آن بود، دیگر نباید از عرب تجاوز میکرد، و تنها باید عرب را تحدى کند، که اهل زبان قرآنند، آنهم نه کردهاى عرب ، که زبان شکسته اى دارند، بلکه عربهاى خالص جاهلیت و آنها که هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرده اند، آن هم قبل از آنکه زبانشان با زبان دیگر اختلاط پیدا کرده ، و فاسد شده باشد، و حال آنکه مى بینیم سخنى از عرب آن هم با این قید و شرطها بمیان نیاورده ، و در عوض روى سخن بجن و انس کرده است ، پس معلوم میشود معجزه بودنش تنها از نظر اسلوب کلام نیست .
و همچنین غیر بلاغت و جزالت اسلوب ، هیچ جهت دیگر قرآن به تنهائى مورد نظر نیست ، و نمیخواهد بفهماند تنها در فلان صفت معجزه است مثلا در اینکه مشتمل بر معارفى است حقیقى ، و اخلاق . فاضله ، و قوانین صالحه ، و اخبار غیبى ، و معارف دیگریکه هنوز بشر نقاب از چهره آن بر نداشته ، معجزه است ، چون هر یک از جهات را یک طائفه از جن و انس مى فهمند، نه همه آنها پس اینکه بطور مطلق تحدى کرد، (یعنى فرمود: اگر شک دارید مثلش را بیاورید)، و نفرمود کتابى فصیح مثل آن بیاورید، و یا کتابى مشتمل بر چنین معارف بیاورید، مى فهماند که قرآن از هر جهتى که ممکن است مورد برترى قرار گیرد برتر است ، نه یک جهت و دو جهت .
بنابراین قرآن کریم هم معجزیست در بلاغت ، براى بلیغ ترین بلغاء و هم آیتى است فصیح ، براى فصیح ترین فصحاء و هم خارق العاده ایست براى حکماء در حکمتش ، و هم سرشارترین گنجینه علمى است معجزه آسا، براى علماء و هم اجتماعى ترین قانونى است معجزآسا، براى قانون گذاران ، و سیاستى است بدیع ، و بى سابقه براى سیاستمداران و حکومتى است معجزه ، براى حکام ، و خلاصه معجزه ایست براى همه عالمیان ، در حقایقى که راهى براى کشف آن ندارند، مانند امور غیبى ، و اختلاف در حکم ، و علم و بیان .
عمومیت اعجاز قرآن براى تمامى افراد انس و جن#
از اینجا روشن میشود که قرآن کریم دعوى اعجاز، از هر جهت براى خود مى کند، آنهم اعجاز براى تمامى افراد جن و انس ، چه عوام و چه خواص ، چه عالم و چه جاهل ، چه مرد و چه زن ، چه فاضل متبحر و چه مفضول ، چه و چه و چه ، البته بشرطى که اینقدر شعور داشته باشد که حرف سرش شود.
براى اینکه هر انسانى این فطرت را دارد که فضیلت را تشخیص دهد، و کم و زیاد آنرا بفهمد پس هر انسانى میتواند در فضیلت هائى که در خودش و یا در غیر خودش سراغ دارد، فکر کند، و آنگاه آنرا در هر حدیکه درک مى کند، با فضیلتى که قرآن مشتمل بر آنست مقایسه کند، آنگاه بحق و انصاف داورى نماید، و فکر کند، و انصاف دهد، آیا نیروى بشرى میتواند معارفى الهى ، و آن هم مستدل از خود بسازد؟ بطوریکه با معارف قرآن هم سنگ باشد؟ و واقعا و حقیقتا معادل و برابر قرآن باشد؟ و آیا یک انسان این معنا در قدرتش هست که اخلاقى براى سعادت بشر پیشنهاد کند، که همه اش بر اساس حقایق باشد؟ و در صفا و فضیلت درست آنطور باشد که قرآن پیشنهاد کرده ؟! و آیا براى یک انسان این امکان هست ، که احکام و قوانینى فقهى تشریع کند، که دامنه اش آنقدر وسیع باشد، که تمامى افعال بشر را شامل بشود؟ و در عین حال تناقضى هم در آن پدید نیاید؟ و نیز در عین حال روح توحید و تقوى و طهارت مانند بند تسبیح در تمامى آن احکام و نتائج آنها، و اصل و فرع آنها دویده باشد؟
و آیا عقل هیچ انسانیکه حداقل شعور را داشته باشد، ممکن میداند که چنین آمارگیرى دقیق از افعال و حرکات و سکنات انسانها، و سپس جعل قوانینى براى هر حرکت و سکون آنان ، بطوریکه از اول تا باخر قوانینش یک تناقض دیده نشود از کسى سر بزند که مدرسه نرفته باشد، و در شهرى که مردمش باسواد و تحصیل کرده باشند، نشو و نما نکرده باشد، بلکه در محیطى ظهور کرده باشد، که بهره شان از انسانیت و فضائل و کمالات بى شمار آن ، این باشد که از راه غارتگرى ، و جنگ لقمه نانى بکف آورده ، و براى اینکه بسد جوعشان کافى باشد، دخترانرا زنده بگور کنند، و فرزندان خود را بکشند، و به پدران خود فخر نموده ، مادران را همسر خود سازند، و بفسق و فجور افتخار نموده ، علم را مذمت ، و جهل را حمایت کنند، و در عین پلنگ دماغى و حمیت دروغین خود، تو سرى خور هر رهگذر باشند، روزى یمنى ها استعمارشان کنند، روز دیگر زیر یوغ حبشه در آیند، روزى برده دسته جمعى روم شوند، روز دیگر فرمانبر بى قید و شرط فارس شوند؟ آیا از چنین محیطى ممکن است چنین قانون گذارى برخیزد؟
مزایایى که قرآن مشتمل بر آن است فوق طاعت بشرى است#
و آیا هیچ عاقلى بخود جرئت میدهد که کتابى بیاورد، و ادعاء کند که این کتاب هدایت تمامى عالمیان ، از بى سواد و دانشمند و از زن و مرد و از معاصرین من و آیندگان ، تا آخر روزگار است ، و آنگاه در آن اخبارى غیبى از گذشته و آینده ، و از امتهاى گذشته و آینده ، نه یکى ، و نه دو تا، آنهم در بابهاى مختلف ، و داستانهاى گوناگون قرار داده باشد، که هیچیک از این معارف با دیگرى مخالفت نداشته ، و از راستى و درستى هم بى بهره نباشد، هر قسمتش قسمت هاى دیگر را تصدیق کند؟!
و آیا یک انسان که خود یکى از اجزاء عالم ماده و طبیعت است ، و مانند تمامى موجودات عالم محکوم به تحول و تکامل است ، میتواند در تمامى شئون عالم بشرى دخل و تصرف نموده ، قوانین ، و علوم ، و معارف ، و احکام ، و مواعظ، و امثال ، و داستانهائى در خصوص کوچکترین و بزرگترین شئون بشرى بدنیا عرضه کند، که با تحول و تکامل بشر متحول نشود، و از بشر عقب نماند؟ و حال و وضع خود آن قوانین هم از جهت کمال و نقص مختلف نشود، با اینکه آنچه عرضه کرده ، بتدریج عرضه کرده باشد و در آن پاره اى معارف باشد که در آغاز عرضه شده ، در آخر دوباره تکرار شده باشد، و در طول مدت ، تکاملى نکرده تغیرى نیافته باشد، و نیز در آن فروعى متفرع بر اصولى باشد؟ با اینکه همه میدانیم که هیچ انسانى از نظر کمال و نقص عملش بیک حال باقى نمى ماند، در جوانى یک جور فکر مى کند، چهل ساله که شد جور دیگر، پیر که شد جورى دیگر.
پس انسان عاقل و کسى که بتواند این معانى راتعقل کند، شکى برایش باقى نمى ماند، که این مزایاى کلى ، و غیر آن ، که قرآنمشتمل بر آنست ، فوق طاقت بشرى ، و بیرون از حیطهوسائل طبیعى و مادى است ، و بفرض هم که نتواند این معانى را درک کند، انسان بودن خودرا که فراموش نکرده ، و وجدان خود را که گم ننموده ، وجدان فطرى هر انسانى باومیگوید: در هر مسئله اى که نیروى فکریت از درکش عاجز ماند، و آنطور که باید نتوانست صحت و سقم و درستى و نادرستى آنرا بفهمد، و ماخذ ودلیل هیچیک را نیافت .
طرح یک سوال درباره تحدّى قرآن و پاسـخ به آن#
در اینجا ممکن است خواننده عزیز بپرسد که اینکه شما اصرار دارید عمومیت اعجاز قرآن را ثابت کنید، چه فائده اى بر این عمومیت مترتب میشود، و تحدى عموم مردم چه فائده اى دارد؟ باید خواص بفهمند که قرآن معجزه است ، زیرا عوام در مقابل هر دعوتى سریع الانفعال و زودباورند، و هر معامله اى که با ایشان بکنند، مى پذیرند، مگر همین مردم نبودند که در برابر دعوت امثال حسینعلى بهاء، و قادیانى ، و مسیلمه کذاب ، خاضع شده ، و آنها را پذیرفتند؟! با اینکه آنچه آنها آورده بودند به هذیان بیشتر شباهت داشت ، تا سخن آدمى ؟
در پاسـخ میگوئیم : اولا تنها راه آوردن معجزه براى عموم بشر، و براى ابد این است که آن معجزه از سنخ علم و معرفت باشد، چون غیر از علم و معرفت هر چیز دیگریکه تصور شود، که سر و کارش با سایر قواى دراکه انسان باشد، ممکن نیست عمومیت داشته ، دیدنیش را همه و براى همیشه ببینند، شنیدنیش را همه بشر، و براى همیشه بشنوند عصاى موسایش براى همه جهانیان ، و براى ابد معجزه باشد، و نغمه داودیش نیز عمومى و ابدى باشد، چون عصاى موسى ، و نغمه داود، و هر معجزه دیگریکه غیر از علم و معرفت باشد، قهرا موجودى طبیعى ، و حادثى حسى خواهد بود، که خواه نا خواه محکوم قوانین ماده ، و محدود به یک زمان ، و یک مکان معینى میباشد، و ممکن نیست غیر این باشد، و بفرض محال یا نزدیک به محال ، اگر آنرا براى تمامى افراد روى زمین دیدنى بدانیم ، بارى باید همه سکنه روى زمین براى دیدن آن در یک محل جمع شوند، و بفرضى هم که بگوئیم براى همه و در همه جا دیدنى باشد، بارى براى اهل یک عصر دیدنى خواهد، بود نه براى ابد.
بخلاف علم و معرفت ، که میتواند براى همه ، و براى ابد معجزه باشد، این اولا، و ثانیا وقتى از مقوله علم و معرفت شد، جواب اشکال شما روشن میشود، چون بحکم ضرورت فهم مردم مختلف است ، و قوى و ضعیف دارد، همچنانکه کمالات نیز مختلف است ، و راه فطرى و غریزى انسان براى درک کمالات که روزمره در زندگیش آنرا طى مى کند، این است که هر چه را خودش درک کرد، و فهمید، که فهمیده ، و هر جا کمیت فهمش از درک چیزى عاجز ماند، بکسانى مراجعه مى کند، که قدرت درک آنرا دارند، و آنرا درک کرده اند، و آنگاه حقیقت مطلب را از ایشان مى پرسند، در مسئله اعجاز قرآن نیز فطرت غریزى بشر حکم باین مى کند، که صاحبان فهم قوى ، و صاحب نظران از بشر، در پى کشف آن برآیند، و معجزه بودن آنرا درک کنند، و صاحبان فهم ضعیف بایشان مراجعه نموده ، حقیقت حال را سئوال کنند، پس تحدى و تعجیز قرآن عمومى است ، و معجزه بودنش براى فرد فرد بشر، و براى تمامى اعصار میباشد.
تحدى قرآن به علم#
قرآن کریم بعلم و معرفت تحدى کرده ، یعنى فرموده : اگر در آسمانى بودن آن شک دارید، همه دست بدست هم دهید، و کتابى درست کنید که از نظر علم و معرفت مانند قرآن باشد، یکجا فرموده : ( و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شى ء ) ، (ما کتاب را که بیان همه چیزها است بر تو نازل کردیم ) و جائى دیگر فرموده : ( لا رطب و لا یابس الا فى کتاب مبین ) ، (هیچ تر و خشکى نیست مگر آنکه در کتابى بیانگر، ضبط است )، و از این قبیل آیاتى دیگر.
آرى هر کس در متن تعلیمات عالیه اسلام سیر کند، و آنچه از کلیات که قرآن کریم بیان کرده و آنچه از جزئیات که همین قرآن در آیه :، ( و ما آتیکم الرسول فخذوه ، و ما نهیکم عنه فانتهوا ) ، (رسول شما را بهر چه امر کرد انجام دهید، و از هر چه نهى کرد اجتناب کنید) و آیه : ( لتحکم بین الناس بما اریک اللّه ) (تا در میان مردم بانچه خدا نشانت داده حکم کنى ) و آیاتى دیگر به پیامبر اسلام حوالت داده ، و آن جناب بیان کرده ، مورد دقت قرار دهد، خواهد دید که اسلام از معارف الهى فلسفى ، و اخلاق فاضله ، و قوانین دینى و فرعى ، از عبادتها، و معاملات ، و سیاسات اجتماعى و هر چیز دیگرى که انسانها در مرحله عمل بدان نیازمندند، نه تنها متعرض کلیات و مهمات مسائل است ، بلکه جزئى ترین مسائل را نیز متعرض است ، و عجیب این است که تمام معارفش بر اساس فطرت ، و اصل توحید بنا شده ، بطوریکه تفاصیل و جزئیات احکامش ، بعد از تحلیل ، به توحید بر مى گردد، و اصل توحیدش بعد از تجزیه بهمان تفاصیل بازگشت مى کند.
معارف قرآن کریم باقى و ابدى است و قانون تحول و تکامل آنرا کهنه نمى سازد#
قرآن کریم خودش بقاء همه معارفش را تضمین کرده ، و آنرا نه تنها صالح براى تمامى نسلهاى بشر دانسته ، و در آیه : ( و انه لکتاب عزیز، لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ، تنزیل من حکیم حمید ) ، (نه از گذشته و نه در آینده ، باطل در این کتاب راه نمى یابد، چون کتابى است عزیز، و نازل شده از ناحیه خداى حکیم حمید) و آیه : ( انا نحن نزلنا الذکر، و انا له لحافظون ) ، (ما ذکر را نازل کردیم ، و خود ما آنرا حفظ مى کنیم ) فرموده : که این کتاب با مرور ایام و کرور لیالى کهنه نمیشود، کتابى است که تا آخرین روز روزگار، ناسخى ، هیچ حکمى ازاحکام آنرا نسخ نمى کند و قانون تحول و تکامل آنرا کهنه نمى سازد.
خواهى گفت علماى علم الاجتماع ، و جامعه شناسان ، و قانون دانان عصر حاضر، این معنا برایشان مسلم شده : که قوانین اجتماعى باید با تحول اجتماع و تکامل آن تحول بپذیرد، و پا بپاى اجتماع رو بکمال بگذارد، و معنا ندارد که زمان بسوى جلو پیش برود، و تمدن روز بروز پیشرفت بکند، و در عین حال قوانین اجتماعى قرنها قبل ، براى امروز، و قرنها بعد باقى بماند.
جواب این شبهه را در تفسیر آیه : ( کان الناس امة واحده ) الخ خواهیم داد انشاءاللّه .
و خلاصه کلام و جامع آن این است که : قرآن اساس قوانین را بر توحید فطرى ، و اخلاق فاضله غریزى بنا کرده ، ادعاء مى کند که تشریع (تقنین قوانین ) باید بر روى بذر تکوین ، و نوامیس هستى جوانه زده و رشد کند، و از آن نوامیس منشاء گیرد، ولى دانشمندان و قانون گذاران ، اساس قوانین خود را، و نظریات علمى خویش را بر تحول اجتماع بنا نموده ، معنویات را بکلى نادیده مى گیرند، نه بمعارف توحید کار دارند، و نه به فضائل اخلاق ، و بهمین جهت سخنان ایشان همه بر سیر تکامل اجتماعى مادى ، و فاقد روح ف ضیلت دور مى زند، و چیزیکه هیچ مورد عنایت آنان نیست ، کلمه عالیه خداست .
تحدى بکسى که قرآن بر وى نازل شده#
قرآن کریم بشر را بشخص رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، که آورنده آنست ، تحدى کرده و فرموده : آوردن شخصى امى و درس نخوانده و مربى ندیده کتابى را که هم الفاظش معجزه است و هم معانیش ، امرى طبیعى نیست ، و جز بمعجزه صورت نمى گیرد: ( (قل لو شاء اللّه ما تلوته علیکم ، و لا ادریکم به ، فقد لبثت فیکم عمرا من قبله ، افلا تعقلون ؟ ) بگو اگر خدا میخواست این قرآن را بر شما تلاوت نکنم ، نمى کردم ، و نه خدا شما از آن آگاه مى خواست ، شما میدانید که قبل از این ، سالها در میان شما بودم ، آیا باز هم تعقل نمى کنید؟ آرى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سالها بعنوان مردى عادى در بین مردم زندگى کرد، در حالیکه نه براى خود فضیلتى و فرقى با مردم قائل بود، و نه سخنى از علم بمیان آورده بود، حتى احدى از معاصرینش یک بیت شعر و یا نثر هم از او نشنید، و در مدت چهل سال که دو ثلث عمر او میشود، (و معمولا هر کسى که در صدد کسب جاه و مقام باشد، عرصه تاخت و تازش ، و بحبوحه فعالیتش ، از جوانى تا چهل سالگى است مترجم ) با این حال آن جناب در این مدت نه مقامى کسب کرد، و نه یکى از عناوین اعتبارى که ملاک برترى و تقدم است بدست آورد، آنگاه در راءس چهل سالگى ناگهان طلوع کرد، و کتابى آورد، که فحول و عقلاى قومش از آوردن چون آن عاجز ماندند، و زبان بلغاء و فصحاء و شعراى سخن دانشان به لکنت افتاد، و لال شد، و بعد از آنکه کتابش در اقطار زمین منتشر گشت ، احدى جرئت نکرد که در مقام معارضه با آن بر آید، نه عاقلى این فکر خام را در سر پرورید، و نه فاضلى دانا چنین هوسى کرد.
سخنان بى اساس دشمنان اسلام در اینکه پیامبر معارف و علوم را از دیگران آموخته است#
نهایت چیزیکه دشمنانش درباره اش احتمال دادند، این بود: که گفته اند: وى سفرى براى تجارت بشام کرده ، ممکن است در آنجا داستانهاى کتابش را از رهبانان آن سرزمین گرفته باشد، در حالیکه سفرهاى آنجناب بشام عبارت بود از یک سفر که با عمویش ابوطالب کرد، در حالیکه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، و سفرى دیگر با میسره غلام خدیجه علیه السلام کرد، که در آنروزها بیست و پنج ساله بود، (نه چهل ساله )، علاوه بر اینکه جمعى که با او بودند شب و روز ملازمش بودند.
و بفرض محال ، اگر در آن سفر از کسى چیزى آموخته باشد، چه ربطى باین معارف و علوم بى پایان قرآن دارد؟ و این همه حکمت و حقایق در آنروز کجا بود؟ و این فصاحت و بلاغت را که تمامى بلغاى دنیا در برابرش سر فرود آورده ، و سپر انداختند، و زبان فصحاء در برابرش لال و الکن شده ، از چه کسى آموخته ؟.
و یا گفته اند: که وى در مکه گاهى بسر وقت آهنگرى رومى مى رفته ، که شمشیر میساخت .
و قرآن کریم در پاسـخ این تهمتشان فرمود: ( (و لقد نعلم انهم یقولون : انما یعلمه بشر، لسان الذى یلحدون الیه اعجمى ، و هذا لسان عربى مبین ، ) ما دانستیم که آنان میگویند بشرى این قرآن را بوى درس میدهد، (فکر نکردند آخر) زبان آنکسى که قرآن را بوى نسبت میدهند غیر عربى است ، و این قرآن بزبان عربى آشکار است ).
و یا گفته اند: که پاره اى از معلوماتش را از سلمان فارسى گرفته ، که یکى از علماى فرس ، و داناى بمذاهب و ادیان بوده است ، با اینکه سلمان فارسى در مدینه مسلمان شد، و وقتى بزیارت آنجناب نائل گشت ، که بیشتر قرآن نازل شده بود چون بیشتر قرآن در مکه نازل شد، و در این قسمت از قرآن تمامى آن معارف کلى اسلام ، و داستانها که در آیات مدنى هست ، نیز وجود دارد، بلکه آنچه در آیات مکى هست ، بیشتر از آنمقدارى است که در آیات مدنى وجود دارد، پس سلمان که یکى از صحابه آنجناب است ، چه چیز بمعلومات او افزوده ؟.
علاوه بر اینکه خودشان میگویند سلمان داناى بمذاهب بوده ، یعنى به تورات و انجیل ، و آن تورات و انجیل ، امروز هم در دسترس مردم هست ، بردارند و بخوانند و با آنچه در قرآن هست مقایسه کنند، خواهند دید که تاریخ قرآن غیر تاریخ آن کتابها، و داستانهایش غیر آن داستانها است ، در تورات و انجیل لغزشها و خطاهائى بانبیاء نسبت داده ، که فطرت هر انسان معمولى متنفر از آن است ، که چنین نسبتى را حتى به یک کشیش ، و حتى به یک مرد صالح متعارف بدهد، واحدى اینگونه جسارتها را به یکى از عقلاى قوم خود نمیکند.
و اما قرآن کریم ساحت انبیاء را مقدس دانسته ، و آنان را از چنان لغزشها برى میداند، و نیز در تورات و انجیل مطالب پیش پا افتاده اى است ، که نه از حقیقتى پرده بر میدارد، و نه فضیلتى اخلاقى به بشر مى آموزد، و اما قرآن کریم از آن مطالب آنچه براى مردم در معارف و اخلاقشان بدرد میخورد آورده ، و بقیه را که قسمت عمده این دو کتابست رها کرده .
تحدى قرآن کریم به خبرهائیکه از غیب داده#
قرآن کریم در آیات بسیارى با خبرهاى غیبى خود تحدى کرده ، یعنى به بشر اعلام نموده : که اگر در آسمانى بودن این کتاب تردید دارید، کتابى نظیر آن مشتمل بر اخبار غیبى بیاورید.
و این آیات بعضى درباره داستانهاى انبیاء گذشته ، و امتهاى ایشان است ، مانند آیه : ( تلک من انباء الغیب ، نوحیها الیک ، ما کنت تعلمها انت و لا قومک من قبل هذا ) ، این داستان از خبرهاى غیب است ، که ما بتو وحى مى کنیم ، و تو خودت و قومت هیچیک از آن اطلاع نداشتید)، و آیه : ( ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک ، و ما کنت لدیهم اذا جمعوا امرهم و هم یمکرون ) ، این سرگذشت یوسف از خبرهاى غیبى است ، که ما بتو وحى مى کنیم ، تو خودت در آن جریان نبودى ، و ندیدى که چگونه حرف هاى خود را یکى کردند، تا با یوسف نیرنگ کنند) و آیه : ( ذلک من انباء الغیب ، نوحیه الیک ، و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ، ایهم یکفل مریم ؟ و ما کنت لدیهم ، اذ یختصمون ) ، این از خبرهاى غیبى است ، که ما بتو وحى مى کنیم . و گر نه تو آنروز نزد ایشان نبودى ، که داشتند قرعه هاى خود مى انداختند، که کدامشان سرپرست مریم شود، و نیز نبودى که چگونه بر سر این کار با هم مخاصمه مى کردند) و آیه : ( ذلک عیسى بن مریم قول الحق الذى فیه یمترون ) ، اینست عیسى بن مریم آن قول حقیکه در او شک مى کنند)، و آیاتى دیگر.
و یک قسمت دیگر درباره حوادث آینده است ، مانند آیه : ( غلبت الروم فى ادنى الارض ، و هم من بعد غلبهم سیغلبون فى بضع سنین ) ، سپاه روم در سرزمین پائین تر شکست خوردند، ولى هم ایشان بعد از شکستشان بزودى و در چند سال بعد غلبه خواهند کرد)، و آیه : ( ان الذى فرض علیک القرآن ، لرادک الى معاد ) ، آن خدائیکه قرآن را نصیب تو کرد، بزودى تو را بدانجا که از آنجا گریختى ، یعنى بشهر مکه بر مى گرداند)، و آیه ( لتدخلن المسجد الحرام ، انشاءاللّه آمنین ، محلقین روسکم ، و مقصرین لا تخافون ) ، بزودى داخل مسجد الحرام میشوید، انشاءاللّه ، در حالیکه سرها تراشیده باشید، و تقصیر کرده باشید، و در حالیکه هیچ ترسى نداشته باشید)، و آیه : ( سیقول المخلفون ، اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها،: ذرونا نتبعکم ) ، بزودى آنها که از شرکت در جهاد تخلف کردند، وقتى براى گرفتن غنیمت روانه میشوید، التماس خواهند کرد: که اجازه دهید ما هم بیائیم ) و آیه : ( و اللّه یعصمک من الناس ) ، و خدا تو را از شر مردم حفظ مى کند)، و آیه - ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ) بدرستیکه ما خودمان ذکر را نازل کرده ایم ، و خودمان نیز بطور مسلم آنرا حفظ خواهیم کرد)، و آیات بسیارى دیگر که مؤمنین را وعده ها داده ، و همانطور که وعده داد تحقق یافت ، و مشرکین مکه و کفار را تهدیدها کرد، و همانطور که تهدید کرده بود، واقع شد.
نمونه هاى دیگرى از آیات قرآنى که درباره امور غیبى است#
و از این باب است آیات دیگریکه درباره امور غیبى است ، نظیر آیه : ( و حرام على قریه اهلکناها، انهم لا یرجعون ، حتى اذا فتحت یاجوج و ماجوج ، و هم من کل حدب ینسلون ، و اقترب الوعد الحق ، فاذا هى شاخصه ابصار الذین کفروا، یا ویلنا قد کنا فى غفله من هذا، بل کنا ظالمین ) ، ممکن نیست مردم آن شهریکه ما نابودشان کردیم ، و مقدر نمودیم که دیگر باز نگردند، اینکه باز گردند، مگر وقتى که راه یاجوج و ماجوج باز شود، در حالیکه از هر پشته اى سرازیر شوند، و وعده حق نزدیک شود، که در آن هنگام دیده آنانکه کافر شدند از شدت تحیر باز میماند، و میگویند: واى بر ما که از این آت یه خود در غفلت بودیم ، بلکه حقیقت مطلب آنست که ستمگر بودیم )، و آیه ( وعد اللّه الذین آمنوا منکم ، و عملوا الصالحات ، لیستخلفنهم فى الارض ) ، خدا کسانى از شما را که ایمان آوردند، و عمل صالح کردند، وعده داد: که بزودى ایشانرا جانش ین در زمین کند)، و آیه ( قل : هو القادر على ان یبعث علیکم عذابا من فوقکم ) ، بگو خدا قادر است بر اینکه عذابى از بالاى سر بر شما مسلط کند).
اخبار از حقایق علمى که در زمان نزول قرآن در هیچ جاى دنیا اثرى از آن وجود نداشته است#
باز از این باب است آیه : ( و ارسلنا الریاح لواقح ) ، ما بادها را فرستادیم تا گیاهان نر و ماده را تلقیح کنند)،، و آیه ( و انبتنا فیها من کل شى ء موزون ) و رویاندیم در زمین از هر گیاهى موزون که هر یک وزن مخصوص دارد) و آیه : ( و الجبال اوتادا ) ، آیا ما کوهها را استخوان بندى زمین نکردیم )، که اینگونه آیات از حقایقى خبر داده که در روزهاى نزول قرآن در هیچ جاى دنیا اثرى از آن حقایق علمى وجود نداشته ، و بعد از چهارده قرن ، و بعد از بحث هاى علمى طولانى بشر موفق بکشف آنها شده است .
باز از این باب است (البته این مطلب از مختصات این تفسیر است که همانطور که در مقدمه کتاب گفتیم ، معناى یک آیه را از آیات دیگر قرآن استفاده نموده ، براى فهم یک آیه سایر آیات را استنطاق مى کند، و از بعضى براى بعضى دیگر شاهد مى گیرد) آیه شریفه : ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه ، فسوف یاتى اللّه بقوم یحبهم و یحبونه ) ، اى کسانیکه ایمان آورده اید! هر کس از شما از دین خود بر گردد، ضررى بدین خدا نمى زند، چون بزودى خداوند مردمانى خواهد آورد، که دوستشان دارد، و ایشان او را دوست میدارند)، و آیه شریفه ( و لکل امه رسول ، فاذا جاء رسولهم ، قضى بینهم بالقسط ) ، براى هر امتى رسولى است ، همینکه رسولشان آمد، در میان آن امت بعدالت حکم میشود)، تا آخر چند آیه و آیه شریفه ( فاقم وجهک للدین حنیفا، فطره اللّه التى فطر الناس علیها ) ،روى دل بسوى دین حنیف کن ، که فطره خدائى است ، آن فطرتى که خدا بشر را بدان فطرت آفریده )، و آیاتى دیگر که از حوادث عظیم آینده اسلام و یا آینده دنیا خبر میدهد، که همه آن حوادث بعد از نزول آن آیات واقع شده ، و بزودى انشاءاللّه مقدارى از آنها را در بحث از سوره اسراء ایراد مى کنیم .
تحدى قرآن باینکه اختلافى در آن نیست#
قرآن کریم باین معنا تحدى کرده ، که در سراپاى آن اختلافى در معارف وجود ندارد، و فرموده : ( افلا یتدبرون القرآن ؟ و لو کان من عند غیر اللّه ، لوجدوا فیه اختلافا کثیرا ) ، چرا در قرآن تدبر نمى کنند؟ که اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلافهاى زیادى در آن مى یافتند)، و این تحدى درست و بجا است ، براى اینکه این معنا بدیهى است ، که حیات دنیا، حیات مادى و قانون حاکم در آن قانون تحول و تکامل است ، هیچ موجودى از موجودات ، و هیچ جزئى از اجزاء این عالم نیست ، مگر آنکه وجودش تدریجى است ، که از نقطه ضعف شروع میشود، و بسوى قوه و شدت مى رود، از نقص شروع شده ، بسوى کمال مى رود، تا هم در ذاتش ، و هم در توابع ذاتش ، و لوا حق آن ، یعنى افعالش ، و آثارش تکامل نموده ، بنقطه نهایت کمال خود برسد.
یکى از اجزاء این عالم انسان است ، که لایزال در تحول و تکامل است ، هم در وجودش ، و هم در افعالش ، و هم در آثارش ، به پیش مى رود، یکى از آثار انسانیت ، آن آثاریست که با فکر و ادراک او صورت مى گیرد، پس احدى از ما انسانها نیست ، مگر آنکه خودش را چنین در مى یابد، که امروزش از دیروزش کامل تر است ، و نیز لایزال در لحظه دوم ، به لغزش هاى خود در لحظه اول بر میخورد، لغزشهائى در افعالش ، در اقوالش ، این معنا چیزى نیست که انسانى با شعور آنرا انکار کند، و در نفس خود آنرا نیابد.
و این کتاب آسمانى که رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم آنرا آورده ، بتدریج نازل شده ، و پاره پاره و در مدت بیست و سه سال بمردم قرائت میشد، در حالیکه در این مدت حالات مختلفى ، و شرائط متفاوتى پدید آمد، پاره اى از آن در مکه ، و پاره اى در مدینه ، پاره اى در شب ، و پاره اى در روز، پاره اى در سفر، و پاره اى در حضر، قسمتى در حال سلم ، و قسمتى در حال جنگ ، طائفه اى در روز عسرت و شکست ، و طائفه اى در حال غلبه و پیشرفت ، عده اى از آیاتش در حال امنیت و آرامش ، و عده اى دیگر در حال ترس و وحشت نازل شده .
آنهم نه اینکه براى یک منظور نازل شده باشد، بلکه هم براى القاء معارف الهیه ، و هم تعلیم اخلاق فاضله ، و هم تقنین قوانین ، و احکام دینى ، آنهم در همه حوائج زندگى نازل شده است ، و با این حال در چنین کتابى کوچکترین اختلاف در نظم متشابهش دیده نمیشود، همچنانکه خودش در این باره فرموده : ( کتابا متشابها مثانى ) ، کتابى که با تکرار مطالب در آن نظم متشابهش محفوظ است .
این از نظر اسلوب و نظم کلام ، اما از نظر معارف و اصولى که در معارف بیان کرده ، نیز اختلافى در آن وجود ندارد، طورى نیست که یکى از معارفش با یکى دیگر آن متناقض و منافى باشد، آیه آن آیه دیگرش را تفسیر مى کند، و بعضى از آن بعض دیگر را بیان مى کند، و جمله اى از آن مصدق جمله اى دیگر است ، همچنانکه امیر المؤمنین على علیه السلام فرمود: (بعضى از قرآن ناطق به مفاد بعض دیگر و پاره اى از آن شاهد پاره اى دیگر است )، و اگر از ناحیه غیر خدا بود، هم نظم الفاظش از نظر حسن و بهاء مختلف میشد، و هم جمله اش از نظر فصاحت و بلاغت متفاوت مى گشت ، و هم معنا و معارفش از نظر صحت و فساد، و اتقان و متانت متغایر میشد.
اشکال بر ادعاى عدم اختلاف در قرآن و پاسـخ آن#
در اینجا ممکن است شما خواننده عزیز بگوئى : اینها همه که گفتید، صرف ادعا بود، و متکى بدلیلى قانع کننده نبود، علاوه بر اینکه بر خلاف دعوى شما اشکالهاى زیادى بر قرآن کرده اند، و چه بسیار کتابهائى در متناقضات قرآن تاءلیف شده و در آن کتابها متناقضاتى درباره الفاظ قرآن ارائه داده اند، که برگشت همه آنها باین است که قرآن از جهت بلاغت قاصر است ، و نیز تناقضاتى معنوى نشان داده اند، که برگشت آنها باین است که قرآن در آراء و نظریات و تعلیماتش بخطاء رفته ، و از طرف مسلمانان پاسـخ هائى باین اشکالات داده اند، که در حقیقت برگشتش به تاءویلاتى است که اگر بخواهیم سخن قرآنرا بان معانى معنا کنیم ، سخنى خواهد شد بیرون از اسلوب کلام ، و فاقد استقامت ، سخنى که فطرت سالم آنرا نمى پسندد.
در پاسـخ میگوئیم : اشکالها و تناقضاتى که بدان اشاره گردید، در کتب تفسیر و غیر آن با جوابهایش آمده ، و یکى از آن کتابها همین کتابست ، و بهمین جهت باید بپذیرید، که اشکال شما به ادعاى بدون دلیل شبیه تر است ، تا بیان ما.
چون در هیچیک از این کتابها که گفتیم اشکالى بدون جواب نخواهى یافت ، چیزیکه هست معاندین ، اشکالها را در یک کتاب جمع آورى نموده ، و در آوردن جوابهایش کوتاهى کرده اند، و یا درست نقل نکرده اند، براى اینکه معاند و دشمن بوده اند، و در مثل معروف میگویند: اگر بنا باشد چشم محبت متهم باشد، چشم کینه و دشمنى متهم تر است .
رفع شبهه درباره نسخ که در قرآن صورت گرفته#
خواهى گفت بسیار خوب ، خود شما درباره نسخى که در قرآن صورت گرفته ، چه میگوئى ؟ با اینکه خود قرآن کریم در آیه ( ما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیرمنها ) ، هیچ آیه اى را نسخ کنیم یا آنرا از یادها ببریم آیه اى بهتر از آن مى آوریم )، و همچنین در آیه : ( و اذا بدلنا آیه مکان آیه ، و اللّه اعلم بما ینزل ) ، و چون آیتى را در جاى آیتى دیگر عوض مى کنیم ، بارى خدا داناتر است بآنچه نازل مى کند)، اعتراف کرده : باینکه در آن نسخ و تبدیل واقع شده ، و بفرضیکه ما آنرا تناقض گوئى ندانیم ، حداقل اختلاف در نظریه هست .
در پاسـخ میگوئیم مسئله نسخ نه از سنخ تناقض گوئى است ، و نه از قبیل اختلاف در نظریه و حکم ، بلکه نسخ ناشى از اختلاف در مصداق است ، باین معنا که یک مصداق ، روزى با حکمى انطباق دارد، چون مصلحت آن حکم در آن مصداق وجود دارد، و روزى دیگر با آن حکم انطباق دارد، براى اینکه مصلحت قبلیش به مصلحت دیگر مبدل شده ، که قهرا حکمى دیگر را ایجاب مى کند، مثلا در آغاز دعوت اسلام ، که اکثر خانواده ها مبتلا بزنا بودند، مصلحت در این بود که براى جلوگیرى از زناى زنان ، ایشانرا در خانه ها زندانى کنند، ولى بعد از گسترش اسلام ، و قدرت یافتن حکومتش آن مصلحت جاى خود را باین داد: که در زناى غیر محصنه تازیانه بزنند، و در محصنه سنگسار کنند.
و نیز در آغاز دعوت اسلام ، و ضعف حکومتش ، مصلحت در این بود که اگر یهودیان در صدد برآمدند مسلمانان را از دین برگردانند، مسلمانان بروى خود نیاورده ، و جرم ایشانرا ندیده بگیرند، ولى بعد از آنکه اسلام نیرو پیدا کرد، این مصلحت جاى خود را بمصلحتى دیگر داد، و آن جنگیدن و کشتن ، و یا جزیه گرفتن از آنان بود.
و اتفاقا در هر دو مسئله آیه قرآن طورى نازل شده که هر خواننده مى فهمد حکم در آیه بزودى منسوخ میشود، و مصلحت آن حکم دائمى نیست ، بلکه موقت است ، درباره مسئله اولى مى فرماید: ( و اللاتى یاتین الفاحشه من نساءکم ، فاستشهدوا علیهن اربعه منکم ، فان شهدوا، فامسکوهن فى البیوت ، حتى یتوفیهن الموت ، او یجعل اللّه لهن سبیلا ) و آن زنان از شما که مرتکب زنا میشوند، از چهار نفر گواهى بخواهید، اگر شهادت دادند، ایشانرا در خانه ها زندانى کنید، تا مرگ ایشانرا ببرد، و یا خداوند راهى براى آنان معین کند)، که جمله اخیر بخوبى مى فهماند: که حکم زندانى کردن موقت است ، پس این حکم تازیانه و سنگسار، از باب تناقض گوئى نیست .
و در خصوص مسئله دوم مى فرماید: ( ود کثیر من اهل الکتاب ، لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبین لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا، حتى یاتى اللّه بامره ) ، بسیارى از اهل کتاب دوست دارند بلکه بتوانند شما را از دین بسوى کفر برگردانند، و حسادت درونیشان ایشانرا وادار میکند که با وجود روشن شدن حق این چنین بر خلاف حق عمل کنند، پس شما صرفنظر کنید، و به بخشید، تا خداوند دستورش را بفرستد)، که جمله اخیر دلیل قاطعى است بر اینکه مصلحت عفو و بخشش موقتى است ، نه دائمى .
تحدى قرآن به بلاغت#
یکى دیگر از جهات اعجاز که قرآن کریم بشر را با آن تحدى کرده ، یعنى فرموده : اگر در آسمانى بودن این کتاب شک دارید، نظیر آنرا بیاورید، مسئله بلاغت قرآن است ، و در این باره فرموده : ( ام یقولون افتریه ، قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان کنتم صادقین ، فان لم یستجیبوا لکم ، فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ، و ان لا اله الا هو، فهل انتم مسلمون ) ؟ و یا میگویند: این قرآن را وى بخدا افتراء بسته ، بگو اگر چنین چیزى ممکن است ، شما هم ده سوره مثل آنرا بخدا افتراء ببندید، و حتى غیر خدا هر کسى را هم که میتوانید بکمک بطلبید، اگر راست میگوئید، و اما اگر نتوانستید این پیشنهاد را عملى کنید، پس باید بدانید که این کتاب بعلم خدا نازل شده ، و اینکه معبودى جز او نیست ، پس آیا باز هم تسلیم نمیشوید؟!، و نیز فرموده : ( ام یقولون : افتریه ، قل فاتوا بسوره مثله ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ، ان کنتم صادقین ، بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ، و لما یاتهم تاءویله ) ، و یا میگویند: قرآنرا بدروغ بخدا نسبت داده ، بگو: اگر راست میگوئید، یک سوره مثل آن بیاورید، و هر کسى را هم که میتوانید بکمک دعوت کنید، لکن اینها بهانه است ، حقیقت مطلب این استکه چیزیرا که احاطه علمى بدان ندارند، و هنوز بتاءویلش دست نیافته اند، تکذیب مى کنند).
این دو آیه مکى هستند، و در آنها بنظم و بلاغت قرآن تحدى شده ، چون تنها بهره اى که عرب آنروز از علم و فرهنگ داشت ، و حقا هم متخصص در آن بود، همین مسئله سخندانى ، و بلاغت بود، چه ، تاریخ ، هیچ تردیدى نکرده ، در اینکه عرب خالص آنروز، (یعنى قبل از آنکه زبانش در اثر اختلاط با اقوام دیگر اصالت خود را از دست بدهد)، در بلاغت بحدى رسیده بود، که تاریخ چنان بلاغتى را از هیچ قوم و ملتى ، قبل از ایشان و بعد از ایشان ، و حتى از اقوامیکه بر آنان آقائى و حکومت مى کردند، سراغ نداده ، و در این فن بحدى پیش رفته بودند، که پاى احدى از اقوام بدان جا نرسیده بود، و هیچ قوم و ملتى کمال بیان و جزالت نظم ، و وفاء لفظ، و رعایت مقام ، و سهولت منطق ایشانرا نداشت .
از سوى دیگر قرآن کریم ، عرب متعصب و غیرتى را بشدیدترین و تکان دهنده ترین بیان تحدى کرده ، با اینکه همه میدانیم عرب آنقدر غیرتى و متعصب است ، که بهیچ وجه حاضر نیست براى کسى و در برابر کار کسى خضوع کند، و احدى در این مطلب تردید ندارد.
و نیز از سوئى دیگر، این تحدى قرآن یکبار، و دو بار نبوده ، که عرب آنرا فراموش کند، بلکه در مدتى طولانى انجام شد، و در این مدت عرب آنچنانى ، براى تسکین حمیت و غیرت خود نتوانست هیچ کارى صورت دهد، و این دعوت قرآنرا جز با شانه خالى کردن ، و اظهار عجز بیشتر پاسـخى ندادند، و جز گریختن ، و خود پنهان کردن ، عکس العملى نشان ندادند، همچنانکه خود قرآن در این باره مى فرماید: ( الا انهم یثنون صدورهم ، لیستخفوا منه ، الا حین یستغشون ثیابهم ، یعلم ما یسرون و ما یعلنون ) ، متوجه باشید، که ایشان شانه خالى مى کنند، تا آرام آرام خود را بیرون کشیده ، پنهان کنند، باید بدانند که در همان حالیکه لباس خود بر سر مى افکنند، که کسى ایشانرا نشناسد، خدا میداند که چه اظهار مى کنند، و چه پنهان میدارند).
نمونه هائى از معارضاتى که با قرآن شده#
از طول مدت این تحدى ، در عصر نزولش که بگذریم ، در مدت چهارده قرن هم که از عمر نزول قرآن گذشته ، کسى نتوانسته کتابى نظیر آن بیاورد، و حد اقل کسى این معنا را در خور قدرت خود ندیده ، و اگر هم کسى در این صدد بر آمده ، خود را رسوا و مفتضح ساخته .
تاریخ ، بعضى از این معارضات و مناقشات را ضبط کرده ، مثلا یکى از کسانیکه با قرآن معارضه کرده اند، مسیلمه کذاب بوده ، که در مقام معارضه با سوره فیل بر آمده ، و تاریخ سخنانش را ضبط کرده ، که گفته است : ( الفیل ، ما الفیل ، و ما ادریک ما الفیل ، له ذنب و بیل ، و خرطوم طویل ) ، فیل چیست فیل ، و چه میدانى که چیست فیل ، دمى دارد سخت و وبیل ، و خرطومى طویل ).
و در کلامیکه خطاب به سجاح (زنى که دعوى پیغمبرى مى کرد) گفته : ( فنولجه فیکن ایلاجا، و نخرجه منکن اخراجا ) ، آنرا در شما زنان فرو مى کنیم ، چه فرو کردنى ، و سپس بیرون مى آوریم ، چه بیرون کردنى )، حال شما خواننده عزیز خودت در این هذیانها دقت کن ، و عبرت بگیرد.
بعضى از نصارى که خواسته است با سوره فاتحه (سرشار از معارف ) معارضه کند، چنین گفته : ( الحمد للرحمان ، رب الاکوان ، الملک الدیان لک العباده ، و بک المستعان ، اهدنا صراط الایمان ، سپاس براى رحمان ، پروردگار کون ها، و پادشاه دین ساز، عبادت تو را باد، و استعانت بتو، ما را بسوى صراط ایمان هدایت فرما) و از این قبیل رطب و یابس هاى دیگر.
دو شبهه پیرامون اعجاز بلاغت قرآن#
حال ممکن است بگوئى : اصلا معناى معجزه بودن کلام را نفهمیدم ، براى اینکه کلام ساخته قریحه خود انسان است ، چطور ممکن است از قریحه انسان چیزى ترشح کند، که خود انسان از درک آن عاجز بماند؟ و براى خود او معجزه باشد؟ با اینکه فاعل ، اقواى از فعل خویش ، و منشاء اثر، محیط باثر خویش است ، و بعبارتى دیگر، این انسان بود که کلمات را براى معانى وضع کرد، و قرار گذاشت که فلان کلمه بمعناى فلان چیز باشد، تا باین وسیله انسان اجتماعى بتواند مقاصد خود را بدیگران تفهیم نموده ، و مقاصد دیگرانرا بفهمد.
پس خاصه کشف از معنا در لفظ، خاصه ایست قراردادى ، و اعتبارى ، که انسان این خاصه را بان داده ، و محال است در الفاظ نوعى از کشف پیدا شود، که قریحه خود انسان بدان احاطه نیابد، و بفرضى که چنین کشفى در الفاظ پیدا شود، یعنى لفظى که خود بشر قرار داده ، در برابر معنائى معین ، معناى دیگرى را کشف کند، که فهم و قریحه بشر از درک آن عاجز باشد، این گونه کشف را دیگر کشف لفظى نمیگویند، و نباید آنرا دلالت لفظ نامید.
علاوه بر اینکه اگر فرض کنیم که در ترکیب یک کلام ، اعمال قدرتى شود، که بشر نتواند آنطور کلام را ترکیب کند، معنایش این استکه هر معنا از معانى که بخواهد در قالب لفظ در آید، بچند قالب میتواند در آید، که بعضى از قالب ها ناقص ، و بعضى کامل ، و بعضى کاملتر است ، و همچنین بعضى خالى از بلاغت ، و بعضى بلیغ و بعضى بلیغ تر، آنوقت در میان این چند قالب ، یکى که از هر حیث از سایر قالبها عالى تر است ، بطوریکه بشر نمیتواند مقصود خود را در چنان قالبى در آورد، آنرا معجزه بدانیم .
و لازمه چنین چیزى این است که هر معنا و مقصودى که فرض شود، چند قالب غیر معجزآسا دارد، و یک قالب معجزآسا، با اینکه قرآن کریم در بسیارى از موارد یک معنا را بچند قالب در آورده ، و مخصوصا این تفنن در عبارت در داستانها بخوبى بچشم میخورد، و چیزى نیست که بشود انکار کرد، و اگر بنا بدعوى شما، ظاهر آیات قرآن معجزه باشد، باید یک مفاد، و یک معنا، و یا بگو یک مقصود، چند قالب معجزآسا داشته باشد.
اعتقاد به ( صرف )
درباره معجزه بودن قرآن#
در جواب میگوئیم : قبل از آنکه جواب از شبهه را بدهیم مقدمتا توجه بفرمائید که ، این دو شبهه و نظائر آن ، همان چیزیست که جمعى از اهل دانش را وادار کرده ، که در باب اعجاز قرآن در بلاغتش ، معتقد بصرف شوند، یعنى بگویند: درست است که بحکم آیات تحدى ، آوردن مثل قرآن یا چند سوره اى از آن ، و یا یک سوره از آن ، براى بشر محال است ، بشهادت اینکه دشمنان دین ، در این چند قرن ، نتوانستند دست بچنین اقدامى بزنند، و لکن این از آن جهت نیست که طرز ترکیب بندى کلمات فى نفسه امرى محال باشد و خارج از قدرت بشر بوده باشد، چون مى بینیم که ترکیب بندى جملات آن ، نظیر ترکیب و نظم و جمله بندى هائى است که براى بشر ممکن است .
بلکه از این جهت بوده ، که خداى سبحان نگذاشته دشمنان دینش دست بچنین اقدامى بزنند، باین معنا که با اراده الهیه خود، که حاکم بر همه عالم ، و از آن جمله بر دلهاى بشر است ، تصمیم بر چنین امرى را از دلهاى بشر گرفته ، و بمنظور حفظ معجزه ، و نشانه نبوت ، و نگهدارى پاس حرمت رسالت ، هر وقت بشر میخواسته در مقام معارضه با قرآن برآید، او تصمیم وى را شل مى کرده ، و در آخر منصرفش میساخته .
نادرستى اعتقاد به صرف#
ولى این حرف فاسد و نادرست است ، و با آیات تحدى هیچ قابل انطباق نیست ، چون ظاهر آیات تحدى ، مانند آیه ( قل فاتوا بعشرسور مثله مفتریات ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ، ان کنتم صادقین ، فان لم یستجیبوا لکم فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ) ، این است که خود بشر نمى تواند چنین قالبى بسازد، نه اینکه خدا نمى گذارد، زیرا جمله آخرى آیه که مى فرماید: ( فاعلموا انما انزل بعلم اللّه ) ، ظاهر در این است که استدلال به تحدى استدلال بر این است که قرآن از ناحیه خدا نازل شد، نه اینکه رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم آنرااز خود تراشیده باشد، و نیز بر این است که قرآن بعلم خدا نازل شده ، نه بانزال شیطانها، همچنانکه در آن آیه دیگر مى فرماید: ( ام یقولون تقوله ، بل لا یومنون ، فلیاتوا بحدیث مثله ) ، ان کانوا صادقین ، و یا میگویند قرآن را خود او بهم بافته ، بلکه چنین نیست ، ایشان ایمان ندارند، نه اینکه قرآن از ناحیه خدا نیامده باشد، اگر جز این است ، و راست میگویند، خود آنان نیز، یک داستان مثل آن بیاورند)، و نیز مى فرماید: ( و ما تنزلت به الشیاطین ، و ما ینبغى لهم ، و ما یستطیعون ، انهم عن السمع لمعزولون ) ، بوسیله شیطانها نازل نشده ، چون نه شیطان ها سزاوار چنین کارى هستند، و نه مى توانند بکنند، چون آنها از شنیدن اسرار آسمان ها رانده شده اند).
و صرفى که آقایان مى گویند تنها دلالت دارد بر اینکه رسالت خاتم الانبیاء صلوات اللّه علیه صادق است ، بخاطر معجزه صرف ، و اینکه خدا که زمام دل ها دست او است ، تاکنون نگذاشته که دلها بر آوردن کتابى چون قرآن تصمیم بگیرند، و اما بر این معنا دلالت ندارد، که قرآن کلام خداست ، و از ناحیه او نازل شده .
آیاتى از قرآن کریم که ظهور در خلاف اعتماد بر صرف دارد
نظیر آیات بالا آیه : ( قل فاتوا بسوره مثله ، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان کنتم صادقین ، بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ، و لما یاتهم تاءویله ) ، است ، که ترجمه اش گذشت ، و دیدیم که ظاهر در این معنا بود که آنچه باعث شده آوردن مثل قرآن را بر بشر: فرد فرد بشر، و دسته جمعى آنان ، محال نموده ، و قدرتش را بر این کار نارسا بسازد، این بوده که قرآن مشتمل بر تاءویلى است ، که چون بشر احاطه بان نداشته ، آنرا تکذیب کرده ، و از آوردن نظیرش نیز عاجز مانده ، چون تا کسى چیزى را درک نکند، نمى تواند مثل آنرا بیاورد، چون جز خدا کسى علمى بان ندارد، لا جرم احدى نمى تواند بمعارضه خدا برخیزد، نه اینکه خداى سبحان دلهاى بشر را از آوردن مثل قرآن منصرف کرده باشد، بطوریکه اگر منصرف نکرده بود، مى توانستند بیاورند.
و نیز آیه : ( افلا یتدبرون القرآن ، و لو کان من عند غیر اللّه ، لوجدوا فیه اختلافا کثیرا ) ، که به نبودن اختلاف در قرآن تحدى کرده است ، چه ظاهرش این است که تنها چیزى که بشر را عاجز از آوردن مثل قرآن کرده ، این است که خود قرآن ، یعنى الفاظ، و معانیش ، این خصوصیت رادارد: که اختلافى در آن نیست ، نه اینکه خداى تعالى دلها را از اینکه در مقام پیدا کردن اختلافهاى آن برآیند منصرف نموده باشد، بطوریکه اگر این صرف نبود، اختلاف در آن پیدا میکردند، پس اینکه جمعى از مفسرین ، اعجاز قرآن را از راه صرف ، و تصرف در دلها معجزه دانسته اند، حرف صحیحى نزده اند، و نباید بدان اعتناء کرد.
پاسـخ به دو شبهه یاد شده و توضیح اینکه چگونه بلاغت قرآن معجزه است#
بعد از آنکه این مقدمه روشن شد، اینک در پاسـخ از اصل شبهه هاى دوگانه مى گوئیم : اینکه گفتید: معجزه بودن قرآن از نظر بلاغت محال است ، چون مستلزم آنست که ، انسان در برابر ساخته خودش عاجز شود، جواب میگوئیم : که آنچه از کلام مستند بقریحه آدمى است ، این مقدار است که طورى کلام را ترکیب کنیم ، که از معناى درونى ما کشف کند، و اما ترکیب آن ، و چیدن و نظم کلماتش ، بطوریکه علاوه بر کشف از معنا، جمال معنا را هم حکایت کند، و معنا را بعین همان هیئتى که در ذهن دارد، بذهن شنونده منتقل بسازد، و یا نسازد، و عین آن معنا که در ذهن گوینده است ، بشنونده نشان بدهد، و یا ندهد، و نیز خود گوینده ، معنا را طورى در ذهن خود تنظیم کرده ، و صورت علمیه اش را ردیف کرده باشد، که در تمامى روابطش ، و مقدماتش ، و مقارناتش ، و لوا حق آن ، مطابق واقع باشد، و یا نباشد، یا در بیشتر آنها مطابق باشد، یا در بعضى از آنها مطابق ، و در بعضى مخالف باشد، و یا در هیچیک از آنها رعایت واقع نشده باشد، امورى است که ربطى بوضع الفاظ ندارد بلکه مربوط بمقدار مهارت گوینده در فن بیان ، و هنر بلاغت است ، و این مهارت هم مولود قریحه ایست که بعضى براى اینکار دارند، و یکنوع لطافت ذهنى است ، که بصاحب ذهن اجازه مى دهد کلمات و ادوات لفظى را به بهترین وضع ردیف کند، و نیروى ذهنى او را بان جریانیکه مى خواهد در قالب لفظ در آورد، احاطه مى دهد بطوریکه الفاظ تمامى اطراف و جوانب آن ، و لوازم و متعلقات آن جریان را حکایت کند.
پس در باب فصاحت و بلاغت ، سه جهت هست ، که ممکن است هر سه در کلامى جمع بشود، و ممکن است در خارج ، از یکدیگر جدا شوند.
1- ممکن است یک انسان آنقدر بواژه هاى زبانى تسلط داشته باشد، که حتى یک لغت از آن زبان برایش ناشناخته و نامفهوم نباشد، و 2- و چه بسا مى شود که انسانى ، نه تنها عالم بلغت هاى زبانى است ، بلکه مهارت سخنورى بان زبان را هم دارد، یعنى مى تواند خوب حرف بزند، اما حرف خوبى ندارد که بزند، در نتیجه از سخن گفتن عاجز میماند، نمى تواند سخنى بگوید، که حافظ جهات معنا، و حاکى از جمال صورت آن معنا، آنطور که هست ، باشد.
3- و چه بسا کسى باشد که هم آگاهى بواژه هاى یک زبان داشته باشد، و هم در یک سلسله از معارف و معلومات تبحر و تخصص داشته باشد، و لطف قریحه و رقت فطرى نیز داشته ، اما نتواند آنچه از معلومات دقیق که در ذهن دارد، با همان لطافت و رقت در قالب الفاظ بریزد، در نتیجه از حکایت کردن آنچه در دل دارد، باز بماند، خودش از مشاهده جمال و منظره زیباى آن معنا لذت مى برد، اما نمى تواند معنا را بعین آن زیبائى و لطافت بذهن شنونده منتقل سازد.
و از این امور سه گانه ، تنها اولى مربوط بوضع الفاظ است ، که انسان با قریحه اجتماعى خود آنها را براى معانى که در نظر گرفته وضع مى کند، و اما دومى و سومى ، ربطى بوضع الفاظ ندارد، بلکه مربوط بنوعى لطافت در قوه مدرکه آدمى است .
در محدودیت قوه مدرکه انسان#
و این هم خیلى واضح است ، که قوه مدرکه آدمى محدود و مقدر است ، و نمى تواند بتمامى تفاصیل و جزئیات حوادث خارجى ، و امور واقعى ، با تمامى روابط، و علل ، و اسبابش ، احاطه پیدا کند، و بهمین جهت ما در هیچ لحظه اى بهیچ وجه ایمن از خطا نیستیم ، علاوه بر اینکه استکمال ما تدریجى است ، و هستى ما بتدریج رو بکمال مى رود، و این خود باعث شده که معلومات ما نیز اختلاف تدریجى داشته باشد، و از نقطه نقص بسوى کمال برود.
هیچ خطیب ساحر بیان ، و هیچ شاعر سخندان ، سراغ نداریم ، که سخن و شعرش در اوائل امرش ، و اواخر کارش یکسان باشد.
و بر این اساس ، هر کلام انسانى که فرض شود، و گوینده اش هر کس باشد، بارى ایمن از خطاء نیست ، چون گفتیم اولا انسان بتمامى اجزاء و شرائط واقع ، اطلاع و احاطه ندارد، و ثانیا کلام اوائل امرش ، با اواخر کارش ، و حتى اوائل سخنانش ، در یک مجلس ، با اواخر آن یکسان نیست ، هر چند که ما نتوانیم تفاوت آنرا لمس نموده ، و روى موارد اختلاف انگشت بگذاریم ، اما اینقدر میدانیم که قانون تحول و تکامل عمومى است .
و بنابراین اگر در عالم ، بکلامى بربخوریم ، که کلامى جدى و جدا سازنده حق از باطل باشد، نه هذیان و شوخى ، و یا هنرنمائى ، در عین حال اختلافى در آن نباشد، باید یقین کنیم ، که این کلام آدمى نیست ، این همان معنائى است که قرآن کریم آنرا افاده مى کند، و مى فرماید: ( افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیراللّه لوجدوا فیه اختلافا کثیرا ) ، آیا در قرآن تدبر نمى کنند؟ که اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلاف بسیار در آن مى یافتند)، و نیز مى فرماید: ( و السماء ذات الرجع ، و الارض ذات الصدع ، انه لقول فصل ، و ما هو بالهزل ) ، سوگند بآسمان ، که دائما در برگشت بنقطه ایست که از آن نقطه حرکت کرد، و قسم بزمین که در هر بهاران براى برون کردن گیاهان شکافته میشود، که این قرآن جدا سازنده میانه حق و باطل است ، و نه سخنى باطل و مسخره ).
معارف قرآنى متکى بر حقایقى ثابت و لایتغیر است و اختلاف و دگرگونى در آن راه ندارد#
و در مورد قسم این آیه ، نظر و دقت کن ، که به چه چیز سوگند خورده ، بآسمان و زمینى که همواره در تحول و دگرگونى هستند، و براى چه سوگند خورده ؟ براى قرآنیکه دگرگونگى ندارد، و متکى بر حقیقت ثابته ایستکه همان تاءویل آنست (تاءویلى که بزودى خواهیم گفت مراد قرآن از این کلمه هر جا که آورده چیست ).
و نیز درباره اختلاف نداشتن قرآن و متکى بودنش بر حقیقتى ثابت فرموده : ( بل هو قرآن مجید، فى لوح محفوظ ) ، بلکه این قرآنى است مجید، در لوحى محفوظ) و نیز فرموده : ( و الکتاب المبین ،انا جعلناه قرآنا عربیا، لعلکم تعقلون ، و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) ، سوگند بکتاب مبین ، بدرستیکه ما آنرا خواندنى و بزبان عرب در آوردیم ، باشد که شما آنرا بفهمید، و بدرستى که آن در ام الکتاب بود، که نزد ما بلند مرتبه و فرزانه است )، و نیز فرموده : ( فلا اقسم بمواقع النجوم ، و انه لقسم لو تعلمون عظیم ، انه لقرآن کریم ، فى کتاب مکنون ، لا یمسه الا المطهرون ) ، بمدارهاى ستارگان سوگند، (و چه سوگندى که ) اگر علم میداشتید مى فهمیدید که سوگندى است عظیم ، که این کتاب خواندنى هائى است بزرگوار، و محترم ، و این خواندنى و دیدنى در کتابى نادیدنى قرار دارد، که جز پاکان ، احدى با آن ارتباط ندارد).
آیاتیکه ملاحظه فرمودید، و آیاتى دیگر نظائر آنها، همه حکایت از این دارند: که قرآن کریم در معانى و معارفش ، همه متکى بر حقائقى ثابت ، و لایتغیر است ، نه خودش در معرض دگرگونگى است ، و نه آن حقائق .
حال که این مقدمه را شنیدى ، پاسـخ از اشکال برایت معلوم شد، و فهمیدى که صرف اینکه واژه ها و زبانها ساخته و قریحه آدمى است ، باعث نمیشود که کلام معجزآسا محال باشد، و سخنى یافت شود که خود انسان سازنده لغت نتواند مثل آنرا بیاورد، و معلوم شد که اشکال نامبرده مثل این میماند، که کسى بگوید: محال است آهنگریکه خودش شمشیر میسازد، در برابر ساخته خودش که در دست مردى شجاع تر از او است عاجز بماند، و سازنده تخت نرد و شطرنج ، باید که از همه بازى کنان شطرنج ماهرتر باشد، و سازنده فلود باید که از هر کس دیگر بهتر آنرا بنوازد، در حالیکه هیچیک از این حرفها صحیح نیست ، و بسیار میشود که آهنگرى با شمشیریکه خودش ساخته کشته میشود، و سازنده شطرنج در برابر بازى کنى ماهر شکست میخورد، و نوازنده اى بهتر از سازنده فلود آنرا مى نوازد، پس چه عیبى دارد که خداى تعالى بشر را با همان زبانیکه خود او وضع کرده ، عاجز و ناتوان سازد.
شروط حصول بلاغت بتمام معناى کلمه#
پس از همه مطالب گذشته روشن گردید، که بلاغت بتمام معناى کلمه وقتى براى کسى دست میدهد که اولا بتمامى امور واقعى احاطه و آگاهى داشته باشد، و در ثانى الفاظى که اداء مى کند الفاظى باشد که نظم و اسلوبى داشته باشد و مو به مو همه آن واقعیات و صورتهاى ذهنى گوینده را در ذهن شنونده منتقل سازد.
و ترتیب میان اجزاء لفظ بحسب وضع لغوى مطابق باشد با اجزاء معنائى که لفظ میخواهد قالب آن شود، و این مطابقت بطبع هم بوده باشد، و در نتیجه وضع لغوى لغت با طبع مطابق باشد، این آن تعریفى است که شیخ عبدالقاهر جرجانى در کتاب دلائل الاعجاز خود براى کلام فصیح و بلیغ کرده .
و اما معنا در صحت و درستیش متکى بر خارج و واقع بوده باشد، بطوریکه در قالب لفظ، آن وضعى را که در خارج دارد از دست ندهد، و این مرتبه مقدم بر مرتبه قبلى ، و اساس آنست ، براى اینکه چه بسیار کلام بلیغ که تعریف بلاغت شامل آن هست ، یعنى اجزاء لفظ با اجزاء معنا مطابقت دارد، ولى اساس آن کلام شوخى و هذیانست ، که هیچ واقعیت خارجى ندارد، و یا اساسش جهالت است و معلوم است که نه کلام شوخى و هذیان مى تواند با جد مقاومت کند، و نه جهالت بنیه آنرا دارد که با حکمت بمعارضه برخیزد، و نیز معلوم استکه کلام جامع میان حلاوت و گوارائى عبارت ، و جزالت اسلوب ، و بلاغت معنا، و حقیقت واقع ، راقى ترین کلام است .
حق یکى است و چون قرآن حق است میان اجزاء آن اختلاف نیست#
باز این معنا معلوم است که وقتى کلام قائم بر اساس حقیقت و معنایش منطبق با واقع باشد، و تمام انطباق را دارا باشد، ممکن نیست که حقایق دیگر را تکذیب کند، و یا حقایق و معارف دیگرانرا تکذیب کند.
چون حقائق عالم همه با هم متحدالاجزاء متحدالارکانند، هیچ حقى نیست که حقى دیگر را باطل کند، و هیچ صدقى نیست که صدقى دیگر را ابطال نماید، و تکذیب کند، و این باطل است که هم با حق منافات دارد، و هم با باطلهاى دیگر، خوب توجه کن ، ببین از آیه : ( فماذا بعد الحق الا الضلال ) ، بعد از حق غیر از ضلالت چه چیز هست )؟ چه میفهمى ، در این آیه حق را مفرد آورده ، تا اشاره کند باینکه در حق افتراق و تفرقه و پراکندگى نیست ، باز در آیه ( و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله ) ، راه ها را دنبال مکنید، که از راه او متفرقتان میسازد)، نظر کن ، که راه خدا را یکى دانسته ، و راه هاى دیگر را متعدد، و متفرق ، و تفرقه آور دانسته است .
حال که امر بدین منوال است ، یعنى میان اجزاء حق اختلاف و تفرقه نیست ، بلکه همه اجزاء آن با یکدگر ائتلاف دارند، قرآن کریم هم که حق است ، قهرا اختلافى در آن دیده نمیشود، و نباید دیده شود، چون حق است ، و حق یکى است ، و اجزاءش یکدگر را بسوى خود مى کشند، و هر یک سایر اجزاء را نتیجه میدهد، هر یک شاهد صدق دیگران ، و حاکى از آنها است .
و این از عجائب امر قرآن کریم است ، براى اینکه یک آیه از آیات آن ممکن نیست بدون دلالت و بى نتیجه باشد، و وقتى یکى از آیات آن با یکى دیگر مناسب با آن ضمیمه میشود، ممکن نیست که از ضمیمه شدن آندو نکته بکرى از حقایق دست نیاید، و همچنین وقتى آندو آیه را با سومى ضمیمه کنیم مى بینیم که سومى شاهد صدق آن نکته میشود.
و این خصوصیت تنها در قرآن کریم است ، و بزودى خواننده عزیز در این کتاب در خلال بیاناتیکه ذیل دسته از آیات ایراد مى کنیم ، باین خاصه بر خواهد خورد، و نمونه هائى از آن را خواهد دید، اما حیف و صد حیف که این روش و این طریقه از تفسیر از صدر اسلام متروک ماند، و اگر از همان اوائل این طریقه تعقیب میشد، قطعا تا امروز چشمه هائى از دریاى گواراى قرآن جوشیده بود، و بشر بگنجینه هاى گرانبهائى از آن دست یافته بود.
پس خیال مى کنم که تا اینجا اشکالى که کرده بودند جواب داده شد، و بطلانش از هر دو جهت روشن گردید، هم روشن شد که منافات ندارد انسان ، واضع لغت باشد، و در عین حال قرآنى نازل شود که خود وضع کننده لغت عرب را از آوردن مثل آن عاجز سازد، و هم روشن گردید که ممکن است از میان قالبها و ترکیب هاى لفظى ، چند ترکیب ، معجزه باشد، و اینکه در جهت اولى گفتند: سازنده لغت عرب انسان است ، چطور ممکن است کتابى عربى او را عاجز کند؟ باطل است ، و اینکه در جهت دوم گفتند بفرضى هم که از میان ترکیبات یک ترکیب معجزه در آید نیز باطل است .
معجزه در قرآن به چه معنا است ؟ و چه چیز حقیقت آنرا تفسیر مى کند؟#
هیچ شبهه اى نیست در اینکه قرآن دلالت دارد بر وجود آیتى که معجزه باشد، یعنى خارق عادت باشد، و دلالت کند بر اینکه عاملى غیر طبیعى و از ماوراء طبیعت و بیرون از نشئه ماده در آن دست داشته است ، البته معجزه باین معنا را قرآن قبول دارد، نه بمعناى امرى که ضرورت عقل را باطل سازد.
اثبات بى پایگى سخنان عالم نمایانى که در صدد تاویل آیات داله بر وقوع معجزه ، بر آمده اند در#
چند فصل
پس اینکه بعضى از عالم نماها در صدد بر آمده اند بخاطر اینکه آبروى مباحث طبیعى را حفظ نموده ، آنچه را از ظاهر آنها فهمیده با قرآن وفق دهند، آیات داله بر وجود معجزه و وقوع آنرا تاءویل کرده اند زحمتى بیهوده کشیده و سخنانشان مردود است ، و بدرد خودشان میخورد، اینک براى روشن شدن حقیقت مطلب ، آنچه از قرآن شریف درباره معناى معجزه استفاده میشود در ضمن چند فصل ایراد مى کنیم ، تا بى پایگى سخنان آن عالم نماها روشن گردد.
1- قرآن قانون علیت عمومى را مى پذیرد#
قرآن کریم براى حوادث طبیعى ، اسبابى قائل است ، و قانون عمومى علیت و معلولیت را تصدیق دارد، عقل هم با حکم بدیهى و ضروریش این قانون را قبول داشته ، بحثهاى علمى و استدلالهاى نظرى نیز بر آن تکیه دارد، چون انسان بر این فطرت آفریده شده که براى هر حادثه اى مادى از علت پیدایش آن جستجو کند، و بدون هیچ تردیدى حکم کند که این حادثه علتى داشته است .
این حکم ضرورى عقل آدمى است ، و اما علوم طبیعى و سایر بحثهاى علمى نیز هر حادثه اى را مستند بامورى میداند، که مربوط بان و صالح براى علیت آن است ، البته منظور ما از علت ، آن امر واحد، و یا مجموع امورى است که وقتى دست بدست هم داده ، و در طبیعت بوجود مى آیند، باعث پیدایش موجودى دیگر مى شوند، بعد از تکرار تجربه خود آن امر و یا امور را علت و آن موجود را معلول آنها مینامیم ، مثلا بطور مکرر تجربه کرده ایم که هر جا سوخته اى دیده ایم ، قبل از پیدایش آن ، علتى باعث آن شده ، یا آتشى در بین بوده ، و آنرا سوزانده ، و یا حرکت و اصطکاک شدیدى باعث آن شده ، و یا چیز دیگرى که باعث سوختگى میگردد، و از این تجربه مکرر خود، حکمى کلى بدست آورده ایم ، و نیز بدست آورده ایم که هرگز علت از معلول ، و معلول از علت تخلف نمى پذیرد، پس کلیت و عدم تخلف یکى از احکام علیت و معلولیت ، و از لوازم آن میباشد.
پس تا اینجا مسلم شد که قانون علیت هم مورد قبول عقل آدمى است ، و هم بحثهاى علمى آنرا اساس و تکیه گاه خود میداند، حال مى خواهیم بگوئیم از ظاهر قرآن کریم هم بر مى آید که این قانون را قبول کرده ، و آنرا انکار نکرده است ، چون بهر موضوعیکه متعرض شده از قبیل مرگ و زندگى ، و حوادث دیگر آسمانى و زمینى ، آنرا مستند بعلتى کرده است ، هر چند که در آخر بمنظور اثبات توحید، همه را مستند بخدا دانسته .
پس قرآن عزیز بصحت قانون علیت عمومى حکم کرده ، باین معنا که قبول کرده وقتى سببى از اسباب پیدا شود، و شرائط دیگر هم با آن سبب هماهنگى کند، و مانعى هم جلو تاءثیر آن سبب را نگیرد، مسبب آن سبب وجود خواهد یافت ، البته باذن خدا وجود مى یابد، و چون مسببى را دیدیم که وجود یافته ، کشف مى شود که لابد قبلا سببش وجود یافته بوده .
2- قرآن حوادث خارق عادت را مى پذیرد#
قرآن کریم در عین اینکه دیدیم که قانون علیت را قبول دارد، از داستانها و حوادثى خبر میدهد که با جریان عادى و معمولى و جارى در نظام علت و معلول سازگار نبوده ، و جز با عواملى غیر طبیعى و خارق العاده صورت نمى گیرد، و این حوادث همان آیت ها و معجزاتى است که بعده اى از انبیاء کرام ، چون نوح ، و هود، و صالح ، و ابراهیم ، و لوط، و داود، و سلیمان ، و موسى ، و عیسى ، و محمد، صلوات اللّه علیهم نسبت داده است .
حال باید دانست که اینگونه امور خارق العاده هر چند که عادت ، آنرا انکار نموده ، و بعیدش مى شمارد، الا اینکه فى نفسه امور محال نیستند، و چنان نیست که عقل آنرا محال بداند، و از قبیل اجتماع دو نقیض ، و ارتفاع آندو نبوده ، مانند این نیست که بگوئیم : ممکن است چیزى از خود آن چیز سلب شود، مثلا گردو گردو نباشد، و یا بگوئیم : یکى نصف دو تا نیست ، و امثال اینگونه امورى که بالذات و فى نفسه محالند، و خوارق عادات از این قبیل نیستند.
و چگونه میتوان آنرا از قبیل محالات دانست ؟ با اینکه ملیونها انسان عاقل که پیرو دین بودند، در اعصار قدیم ، معجزات را پذیرفته ، و بدون هیچ انکارى با آغوش باز و با جان و دل قبولش کرده اند، اگر معجزه از قبیل مثالهاى بالا بود، عقل هیچ عاقلى آنرا نمى پذیرفت ، و با آن به نبوت کسى ، و هیچ مسئله اى دیگر استدلال نمى کرد، و اصلا احدى یافت نمیشد که آنرا بکسى نسبت دهد.
علاوه بر اینکه اصلاینگونه امور، یعنى معجزات را عادت طبیعت ، انکار نمى کند، چون چشم نظام طبیعت از دیدنآن پر است ، و برایش تازگى ندارد، در هر آن مى بیند که زنده اى بمردهتبدیل میشود، و مرده اى زنده میگردد، صورتى بصورت دیگر، حادثه اى
دو فرق بین وقایع عادى و معجزه خارق عادت#
تنها فرقى که میان روش عادت با معجزه خارق عادت هست ، این است که اسباب مادى براى پدید آوردن آنگونه حوادث در جلو چشم ما اثر مى گذارند، و ما روابط مخصوصى که آن اسباب با آن حوادث دارند، و نیز شرایط زمانى و مکانى مخصوصش را مى بینیم ، و از معجزات را نمى بینیم ، و دیگر اینکه در حوادث طبیعى اسباب اثر خود را بتدریج مى بخشند، و در معجزه آنى و فورى اثر مى گذارند.
مثلا اژدها شدن عصا که گفتیم محال عقلى نیست ، در مجراى طبیعى اگر بخواهد صورت بگیرد، محتاج بعلل و شرائط زمانى و مکانى مخصوصى است ، تا در آن شرائط، ماده عصا از حالى بحالى دیگر برگردد، و بصورتهاى بسیارى یکى پس از دیگرى در آید، تا در آخر صورت آخرى را بخود بگیرد، یعنى اژدها شود، و معلوم است که در این مجرا عصا در هر شرایطى که پیش آید، و بدون هیچ علتى و خواست صاحب اراده اى اژدها نمیشود، ولى در مسیر معجزه محتاج بان شرائط و آن مدت طولانى نیست ، بلکه علت که عبارتست از خواست خدا، همه آن تاءثیرهائى را که در مدت طولانى بکار مى افتاد تا عصا اژدها شود، در یک آن بکار مى اندازند، همچنانکه ظاهر از آیاتیکه حال معجزات و خوارق را بیان مى کند همین است .
تصدیق و پذیرفتن خوارق عادت نه تنها براى عامه مردم که سر و کارشان با حس و تجربه میباشد مشکل است ، بلکه نظر علوم طبیعى نیز با آن مساعد نیست براى اینکه علوم طبیعى هم سر و کارش با سطح مشهود از نظام علت و معلول طبیعى است ، آن سطحى که تجارب علمى و آزمایش هاى امروز و فرضیاتى که حوادث را تعلیل مى کنند، همه بر آن سطح انجام میشوند، پس پذیرفتن معجزات و خوارق عادات هم براى عوام ، و هم براى دانشمندان روز، مشکل است .
کارهاى خارق العاده و توجیه علماء روانکاو از آنها#
چیزیکه هست علت این نامساعد بودن نظرها، تنها انس ذهن بامور محسوس و ملموس است ، و گرنه خود علم معجزه را نمى تواند انکار کند، و یا روى آن پرده پوشى کند، براى اینکه چشم علم از دیدن امور عجیب و خارق العاده پر است ، هر چند که دستش هنوز به مجارى آن نرسیده باشد، و دانشمندان دنیا همواره از مرتاضین و جوکیها، حرکات و کارهاى خارق العاده مى بینند، و در جرائد و مجلات و کتابها میخوانند، و خلاصه چشم و گوش مردم دنیا از اینگونه اخبار پر است ، بحدى که دیگر جاى هیچ شک و تردیدى در وجود چنین خوارقى باقى نمانده .
و چون راهى براى انکار آن باقى نمانده ، علماى روانکاو دنیا، ناگزیر شده اند در مقام توجیه اینگونه کارها بر آمده ، آنرا بجریان امواج نامرئى الکتریسته و مغناطیسى نسبت دهند، لذا این فرضیه را عنوان کرده اند: که ریاضت و مبارزات نفسانى ، هر قدر سخت تر باشد، بیشتر انسان را مسلط بر امواج نامرئى و مرموز مى سازد، و بهتر میتواند در آن امواج قوى بدلخواه خود دخل و تصرف کند، امواجى که در اختیار اراده و شعورى است و یا اراده و شعورى با آنها است ، و بوسیله این تسلط بر امواج حرکات و تحریکات و تصرفاتى عجیب در ماده نموده ، از طریق قبض و بسط و امثال آن ، ماده را بهر شکلى که میخواهد در مى آورد.
و این فرضیه در صورتى که تمام باشد، و هیچ اشکالى اساسش را سست نکند سر از یک فرضیه جدیدى در مى آورد که تمامى حوادث متفرقه را تعلیل مى کند، و همه را مربوط بیک علت طبیعى میسازد، نظیر فرضیه اى که در قدیم حوادث و یا بعضى از آنها را توجیه مى کرد، و آن فرضیه حرکت و قوه بود.
این بود سخنان دانشمندان عصر درباره معجزه و خوارق عادات ، و تا اندازه اى حق با ایشان است ، چون معقول نیست معلولى طبیعى علت طبیعى نداشته باشد، و در عین حال رابطه طبیعى محفوظ باشد، و بعبارت ساده تر منظور از علت طبیعى این است که چند موجود طبیعى (چون آب و آفتاب و هوا و خاک ) با شرائط و روابطى خاص جمع شوند، و در اثر اجتماع آنها موجودى دیگر فرضا گیاه پیدا شود، که وجودش بعد از وجود آنها، و مربوط بانها است ، به طورى که اگر آن اجتماع و نظام سابق بهم بخورد، این موجود بعدى وجود پیدا نمى کند.
پس فرضا اگر از طریق معجزه درخت خشکى سبز و بارور شد، با اینکه موجودى است طبیعى ، باید علتى طبیعى نیز داشته باشد، حال چه ما آن علت را بشناسیم ، و چه نشناسیم ، چه مانند علماى نامبرده آن علت را عبارت از امواج نامرئى الکتریسته مغناطیسى بدانیم ، و چه درباره اش سکوت کنیم .
معجزه و خوارق عادات نیز مستند به علل و اسباب هستند#
قرآن کریم هم نام آن علت را نبرده ، و نفرموده آن یگانه امر طبیعى که تمامى حوادث را چه عادیش و چه آنها که براى بشر خارق العاده است ، تعلیل مى کند چیست ؟ و چه نام دارد؟ و کیفیت تاءثیرش چگونه است ؟.
و این سکوت قرآن از تعیین آن علت ، بدان جهت است که از غرض عمومى آن خارج بوده ، زیرا قرآن براى هدایت عموم بشر نازل شده ، نه تنها براى دانشمندان و کسانیکه فرضا الکتریسته شناسند، چیزیکه هست قرآن کریم این مقدار را بیان کرده : که براى هر حادث مادى سببى مادى است ، که باذن خدا آن حادث را پدید مى آورد، و بعبارتى دیگر، براى هر حادثى مادى که در هستیش مستند بخداست ، (و همه موجودات مستند باو است ) یک مجراى مادى و راهى طبیعى است ، که خدایتعالى فیض خود را از آن مجرى بآن موجود افاضه مى کند.
از آن جمله میفرماید: ( و من یتق اللّه یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب ، و من یتوکل على اللّه فهو حسبه ، ان اللّه بالغ امره قد جعل اللّه لکل شى ء قدرا ) ، کسیکه از خدا بترسد، خدا برایش راه نجاتى قرار داده ، از مسیرى که خودش نپندارد، روزیش میدهد، و کسیکه بر خدا توکل کند، او وى را بس است ، که خدا بکار خویش مى رسد، و خدا براى هر چیزى مقدار و اندازه اى قرار داده ).
در صدر آیه ، با مطلق آوردن کلام ، مى فهماند هر کس از خدا بترسد، و هر کس بطور مطلق بر خدا توکل کند، خدا او را روزى میدهد، و کافى براى او است ، هر چند که اسباب عادى که نزد ما سبب اند، بر خلاف روزى وى حکم کنند، یعنى حکم کنند که چنین کسى نباید روزى بمقدار کفایت داشته باشد.
این دلالت را اطلاق آیات زیر نیز دارد: ( و اذا سالک عبادى عنى ، فانى قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان ) : و چون بندگان من سراغ مرا از تو مى گیرند من نزدیکم ، دعاى دعا کننده را در صورتیکه مرا بخواند اجابت مى کنم ، هر چند که اسباب ظاهرى مانع از اجابت باشد)، ( ادعونى استجب لکم ) : مرا بخوانید تا دعایتان را مستجاب کنم ، (هر چند که اسباب ظاهرى اقتضاى آن نداشته باشد): ( الیس اللّه بکاف عبده ) ، آیا خدا کافى بنده خود نیست ؟ چرا هست ، و حوائج و سئوالات او را کفایت مى کند، هر چند که اسباب ظاهرى مخالف آن باشند).
گفتگوى ما درباره صدر آیه سوم از سوره طلاق بود، که آیات بعدى نیز، استفاده ما را از آن تایید مى کرد، اینک میگوئیم که ذیل آیه یعنى جمله : ( ان اللّه بالغ امره ) اطلاق صدر را تعلیل مى کند، و مى فهماند چرا خدایتعالى بطور مطلق امور متوکلین و متقین را کفایت مى کند؟ هر چند اسباب ظاهرى اجازه آنرا ندهند؟ مى فرماید: براى اینکه اولا امور زندگى متوکلین و متقین جزو کارهاى خود خداست ، (همچنانکه کارهاى شخصى یک وزیر فداکار، کار شخص سلطان است )، و در ثانى خدائیکه سلسله اسباب را براه انداخته ، العیاذ باللّه دست بند بدست خود نزده ، همانطور که باراده و مشیت خود آتش را سوزنده کرده ، در داستان ابراهیم این اثر را از آتش مى گیرد، و همچنین در مورد هر سببى دیگر، اراده و مشیت خدایتعالى باطلاق خود باقى است ، و هر چه بخواهد مى کند، هر چند که راههاى عادى و اسباب ظاهرى اجازه چنین کارى را نداده باشند.
حال باید دید آیا در مورد خوارق عادات و معجزات ، خدایتعالى چه مى کند؟ آیا معجزه را بدون بجریان انداختن اسباب مادى و علل طبیعى و بصرف اراده خود انجام میدهد، و یا آنکه در مورد معجزه نیز پاى اسباب را بمیان میاورد؟ ولى علم ما بان اسباب احاطه ندارد، و خدا خودش بدان احاطه دارد، و بوسیله آن اسباب آن کارى را که میخواهد مى کند؟.
آیه (قد جعل اللّه شى ء قدرا) دلالت دارد بر صحت احتمال دوم#
هر دو طریق ، احتمال دارد، جز اینکه جمله آخرى آیه سوم سوره طلاق یعنى جمله : ( قد جعل اللّه لکل شى ء قدرا ) ، که مطالب ما قبل خود را تعلیل مى کند، و مى فهماند بچه جهت (خدا بکارهاى متوکلین و متقین مى رسد؟) دلالت دارد بر اینکه احتمال دوم صحیح است ، چون بطور عموم فرموده : خدا براى هر چیزى که تصور کنى ، حدى و اندازه اى و مسیرى معین کرده ، پس هر سببى که فرض شود، (چه از قبیل سرد شدن آتش بر ابراهیم ، و زنده شدن عصاى موسى ، و امثال آنها باشد، که اسباب عادیه اجازه آنها را نمى دهد)، و یا سوختن هیزم باشد، که خود، مسبب یکى از اسباب عادى است ، در هر دو مسبب خداى تعالى براى آن مسیرى و اندازه اى و مرزى معین کرده ، و آن مسبب را با سایر مسببات و موجودات مربوط و متصل ساخته ، در مورد خوارق عادات آن موجودات و آن اتصالات و ارتباطات را طورى بکار مى زند، که باعث پیدایش مسبب مورد اراده اش (نسوختن ابراهیم ، و اژدها شدن عصا و امثال آن ) شود، هر چند که اسباب عادى هیچ ارتباطى با آنها نداشته باشد، براى اینکه اتصالات و ارتباطهاى نامبرده ملک موجودات نیست ، تا هر جا آنها اجازه دادند منقاد و رام شوند، و هر جا اجازه ندادند یاغى گردند، بلکه مانند خود موجودات ، ملک خدایتعالى و مطیع و منقاد اویند.
و بنابراین آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه خدایتعالى بین تمامى موجودات اتصالها و ارتباطهائى برقرار کرده ، هر کارى بخواهد میتواند انجام دهد، و این نفى علیت و سببیت میان اشیاء نیست ، و نمیخواهد بفرماید اصلا علت و معلولى در بین نیست ، بلکه میخواهد آنرا اثبات کند و بگوید: زمام این علل همه بدست خداست ، و بهر جا و بهر نحو که بخواهد بحرکتش در مى آورد، پس ، میان موجودات ، علیت حقیقى و واقعى هست ، و هر وجودى با موجوداتى قبل از خود مرتبط است ، و نظامى در میان آنها بر قرار است ، اما نه بآن نحوى که از ظواهر موجودات و بحسب عادت در مى یابیم ، (که مثلا همه جا سرکه صفرا بر باشد)، بلکه بنحوى دیگر است که تنها خدا بدآن آگاه است ، (دلیل روشن این معنا این است که مى بینیم فرضیات علمى موجود قاصر از آنند که تمامى حوادث وجود را تعلیل کنند).
بیان اینکه فقط خداوند به نظام و ارتباط بین موجودات آگاهى دارد در آیات قرآنى#
این همان حقیقتى است که آیات قدر نیز بر آن دلالت دارد، مانند آیه ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه ، و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه هاى آنست ، و ما نازل و در خور این جهانش نمیکنیم ، مگر به اندازه اى معلوم ) و آیه ( انا کل شى ء خلقناه بقدر ) ، ما هر چیزى را بقدر و اندازه خلق کرده ایم ، و آیه ( و خلق کل شى ء، فقدره تقدیرا ) (و هر چیزى آفرید، و آنرا به نوعى اندازه گیرى کرد) و آیه ( (الذى خلق فسوى ، و الذى قدر فهدى ) ، آنکسى که خلق کرد، و خلقت هر چیزیرا تکمیل و تمام نمود، و آنکسى که هر چه را آفرید اندازه گیرى و هدایتش فرمود)، و همچنین آیه ( ما اصاب من مصیبه فى الارض و لا فى انف سکم ، الا فى کتاب من قبل ان نبراها ) (هیچ مصیبتى در زمین و نه در خود شما پدید نمى آید، مگر آنکه قبل از پدید آوردنش در کتابى ضبط بوده )، که درباره ناگواریهااست ، و نیز آیه ( ما اصاب من مصیبه الا باذن اللّه ، و من یومن باللّه یهد قلبه ، و اللّه بکل شى ء علیم ) ، (هیچ مصیبتى نمى رسد، مگر باذن خدا، و کسیکه بخدا ایمان آورد، خدا قلبش را هدایت مى کند، و خدا بهر چیزى دانا است ).
آیه اولى و نیز بقیه آیات ، همه دلالت دارند بر اینکه هر چیزى از ساحت اطلاق بساحت و مرحله تعین و تشخص نازل میشود، و این خدا است که با تقدیر و اندازه گیرى خود، آنها را نازل میسازد، تقدیریکه هم قبل از هر موجود هست ، و هم با آن ، و چون معنا ندارد که موجودى در هستیش محدود و مقدر باشد، مگر آنکه با همه روابطى که با سایر موجودات دارد محدود باشد، و نیز از آنجائیکه یک موجود مادى با مجموعه اى از موجودات مادى ارتباط دارد، و آن مجموعه براى وى نظیر قالبند، که هستى او را تحدید و تعیین مى کند، لاجرم باید گفت : هیچ موجود مادى نیست ، مگر آنکه بوسیله تمامى موجودات مادى که جلوتر از او و با او هستند قالب گیرى شده ، و این موجود، معلول موجود دیگرى است مثل خود.
ممکن هم هست در اثبات آنچه گفته شد استدلال کرد بایه ( ذلکم اللّه ربکم ، خالق کلشى ء ) ، (این اللّه است که پروردگار شما، و آفریدگار همه کائنات است ). و آیه ( ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان ربى على صراط مستقیم ) ، چون این دو آیه بضمیمه آیات دیگریکه گذشت قانون عمومى علیت را تصدیق میکند، و مطلوب ما اثبات میشود.
براى اینکه آیه اول خلقت را بتمامى موجوداتى که اطلاق کلمه (چیز) بر آن صحیح باشد، عمومیت داده ، و فرموده هر آنچه (چیز) باشد مخلوق خداست ، و آیه دومى خلقت را یک و تیره و یک نسق دانسته ، اختلافى را که مایه هرج و مرج و جزاف باشد نفى مى کند.
و قرآن کریم همانطور که دیدید قانون عمومى علیت میان موجودات را تصدیق کرد، نتیجه میدهد که نظام وجود در موجودات مادى چه با جریان عادى موجود شوند، و چه با معجزه ، بر صراط مستقیم است ، و اختلافى در طرز کار آن علل نیست ، همه بیک و تیره است ، و آن این استکه هر حادثى معلول علت متقدم بر آن است .
از اینجا این معنا نیز نتیجه گیرى میشود: که هر سبب از اسباب عادى ، که از مسبب خود تخلف کند، سبب حقیقى نیست ، ما آنرا سبب پنداشته ایم ، و در مورد آن مسبب ، اسباب حقیقى هست ، که بهیچ وجه تخلف نمى پذیرد، و احکام و خواص ، دائمى است ، همچنانکه تجارب علمى نیز در عناصر حیاة و در خوارق عادات ، این معنا را تاءیید مى کند.
3- قرآن در عین اینکه حوادث مادى را بعلل مادى نسبت میدهد بخدا هم منسوب میدارد#
قرآن کریم همانطور که دیدید میان موجودات علیت و معلولیت را اثبات نمود، و سببیت بعضى را براى بعضى دیگر تصدیق نمود، همچنین امر تمامى موجودات را بخدایتعالى نسبت داده ، نتیجه مى گیرد: که اسباب وجودى ، سببیت خود را از خود ندارند، و مستقل در تاءثیر نیستند، بلکه مؤ ثر حقیقى و بتمام معناى کلمه کسى جز خداى (عز سلطانه ) نیست ، و در این باره فرموده : ( اءلا له الخلق و الامر ) ، (آگاه باش که خلقت و امر همه بدست او است )، و نیز فرموده : ( لله ما فى السماوات و ما فى الارض ) ، (از آن خداست آنچه در آسمانها است و آنچه در زمین است ) و نیز فرموده : ( له ملک السماوات و الارض ) ، (مراو راست ملک آسمانها و زمین )، و نیز فرموده : ( قل کل من عند اللّه ) ، (بگو همه از ناحیه خداست ) و آیاتى بسیار دیگر، که همه دلالت میکنند بر اینکه هر چیزى مملوک محض براى خداست ، و کسى در ملک عالم شریک خدا نیست ، و خدا میتواند هر گونه تصرفى که بخواهد و اراده کند در آن بکند، و کسى نیست که در چیزى از عالم تصرف نماید، مگر بعد از آنکه خدا اجازه دهد، که البته خدا بهر کس بخواهد اجازه تصرف میدهد، ولى در عین حال همان کس نیز مستقل در تصرف نیست ، بلکه تنها اجازه دارد، و معلوم است که شخص مجاز، دخل و تصرفش بمقدارى است که اجازه اش داده باشند، و در این باره فرموده ( قل اللّه م مالک الملک ، توتى الملک من تشاء، و تنزع الملک ممن تشاء ) ، (بار الها که مالک ملکى ، و ملک را بهر کس بخواهى میدهى ، و از هر کس بخواهى باز مى ستانى )، و نیز فرموده : ( الذى اعطى کلشى ء خلقه ثم هدى ) ، (آنکه خلقت هر موجودى را بآن داده و سپس هدایت کرده ) و آیاتى دیگر از این قبیل ، که تنها خدایرا مستقل در ملکیت عالم معرفى مى کنند.
همچنانکه در دو آیه زیر اجازه تصرف را بپاره اى اثبات نموده ، در یکى فرموده : ( له ما فى السماوات و ما فى الارض ، من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ؟ ) (مر او راست ملک آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ، کیست آنک س که نزد او بدون اذن او شفاعت کند)، و در دومى مى فرماید: ( ثم استوى على العرش ، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه ) ، (سپس بر مصدر اوامر قرار گرفته ، امر را اداره کرد، هیچ شفیعى نیست مگر بعد از اذن او).
پس با در نظر گرفتن این آیات ، اسباب هر چه باشند، مالک سببیت خود هستند، اما به تملیک خدایتعالى ، و در عین اینکه مالک سببیت خود هستند، مستقل در اثر نیستند، این معنا همان است که خدایتعالى از آن به شفاعت و اذن تعبیر نموده ، و معلوم است که اذن وقتى معناى صحیحى خواهد داشت که وجود و عدمش یکسان نباشد، باین معنا که اگر اذن باشد مانعى از تصرف ماذون نباشد، و اگر اذن نباشد، مانعى از تصرف او جلوگیرى کند، و آن مانع هم وقتى تصور دارد، که در شى ء مورد بحث اقتضائى براى تصرف باشد، چیزیکه هست مانع جلو آن اقتضاء را بگیرد، و نگذارد شخص ماءذون در آن شى ء تصرف کند.
پس روشن شد که در هر سببى مبدئى است مؤ ثر و مقتضى براى تاءثیر، که بخاطر آن مبدء و مقتضى سبب در مسبب مؤ ثر مى افتد، و خلاصه هر سببى وقتى مؤ ثر میشود که مقتضى تاءثیر موجود، و مانع از آن معدوم باشد، و در عین حال یعنى با وجود مقتضى و عدم مانع ، شرط مهم ترى دارد، و آن این است که خداوند جلوگیر سبب از تاءثیر نشود.
4- قرآن کریم براى نفوس انبیاء تاءثیرى در معجزات قائل است#
بدنبال آنچه در فصل سابق گفته شد، اضافه مى کنیم که بنابر آنچه از آیات کریمه قرآن استفاده مى شود، یکى از سبب ها در مورد خصوص معجزات نفوس انبیاء است ، یکى از آن آیات آیه : ( و ما کان لرسول ان یاءتى بایة الا باذن اللّه ، فاذا جاء امر اللّه ، قضى بالحق ، و خسر هنالک المبطلون ) : (هیچ رسولى نمیتواند معجزه اى بیاورد، مگر باءذن خدا پس وقتى امر خدا بیاید بحق داورى شده ، و مبطلین در آنجا زیانکار میشوند) از این آیه بر مى آید که آوردن معجزه از هر پیغمبرى که فرض شود منوط باءذن خداى سبحان است ، از این تعبیر بدست مى آید که آوردن معجزه و صدور آن از انبیاء، بخاطر مبدئى است مؤ ثر که در نفوس شریفه آنان موجود است ، که بکار افتادن و تاءثیرش منوط باءذن خداست ، که تفصیلش در فصل سابق گذشت .
آیه دیگریکه این معنا را اثبات مى کند، آیه ( واتبعوا ما تتلوا الشیاطین على ملک سلیمان ، و ما کفر سلیمان ، ولکن الشیاطین کفروا، یعلمون الناس السحر، و ما انزل على الملکین ببابل هاروت و ماروت ، و ما یعلمان من احد، حتى یقولا انما نحن فتنه ، فلا تکفر، فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه ، و ما هم بضارین به من احد الا باءذن اللّه ) ، (آنچه شیطانها بر ملک سلیمان میخواندند، پیروى کردند، سلیمان خودش کفر نورزید، ولکن شیطانها کفر ورزیدند که سحر بمردم آموختند، آن سحریکه بر دو فرشته بابل یعنى هاروت و ماروت نازل شده بود، با اینکه آن دو فرشته بهیچ کس یاد نمیدادند مگر بعد از آنکه زنهار میدادند: که این تعلیم ما، مایه فتنه و آزمایش شما است ، مواظب باشید با این سحر کافر نشوید، ولى آنها از آن دو فرشته تنها چیزیرا فرا مى گرفتند که مایه جدائى میانه زن و شوهر بود، هر چند که باحدى ضرر نمى رساندند مگر باذن خدا). این آیه همانطور که صحت علم سحر را فى الجمله تصدیق کرده ، بر این معنا نیز دلالت دارد: که سحر هم مانند معجزه ناشى از یک مبدء نفسانى در ساحر است ، براى اینکه در سحر نیز مسئله اذن آمده ، معلوم میشود در خود ساحر چیزى هست ، که اگر اذن خدا باشد بصورت سحر ظاهر میشود.
تمامى امور خارق العاده مستند به مبادئى نفسانى و مقتضیاتى ارادى هستند#
و کوتاه سخن اینکه : کلام خدایتعالى اشاره دارد باینکه تمامى امور خارق العاده ، چه سحر، و چه معجزه ، و چه غیر آن ، مانند کرامتهاى اولیاء، و سایر خصالیکه با ریاضت و مجاهده بدست مى آید، همه مستند بمبادئى است نفسانى ، و مقتضیاتى ارادى است ، چنانکه کلام خدایتعالى تصریح دارد باینکه آن مبدئى که در نفوس انبیاء و اولیاء و رسولان خدا و مؤمنین هست ، مبدئى است ، مافوق تمامى اسباب ظاهرى ، و غالب بر آنها در همه احوال ، و آن تصریح اینستکه مى فرماید: ( و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین ، انهم لهم المنصورون ، و ان جندنا لهم الغالبون ) ، (کلمه ما درباره بندگان مرسل ما سبقت یافته ، که ایشان ، آرى تنها ایشان یارى خواهند شد، و بدرستیکه لشگریان ما تنها غالبند) ونیز فرموده : ( کتب اللّه لاغلبن انا و رسلى ) ، (خدا چنین نوشته که من و فرستادگانم بطور مسلم غالبیم )، و نیز فرموده : ( انا لننصر رسلنا، و الذین آمنوا فى الحیاة الدنیا، و یوم یقوم الاشهاد ) ، (ما فرستادگان خود را و نیز آنهائى را که در زندگى دنیا ایمان آوردند، در روزیکه گواهان بپا مى خیزند یارى مى کنیم )، و این آیات بطوریکه ملاحظه مى کنید مطلقند، و هیچ قیدى ندارند.
از اینجا ممکن است نتیجه گرفت ، که مبدء موجود در نفوس انبیاء که همواره از طرف خدا منصور و یارى شده است ، امرى است غیر طبیعى ، و مافوق عالم طبیعت و ماده ، چون اگر مادى بود مانند همه امور مادى مقدر و محدود بود، و در نتیجه در برابر مادى قوى ترى مقهور و مغلوب میشد.
خواهى گفت امور مجرده هم مانند امور مادى همینطورند، یعنى در مورد تزاحم غلبه با قوى تر است ، در پاسـخ میگوئیم : درست است ، ولکن در امور مجرده ، تزاحمى پیش نمى آید، مگر آنکه آن دو مجردى که فرض کرده ایم تعلقى به مادیات داشته باشند، که در اینصورت اگر یکى قوى تر باشد غلبه مى کند، و اما اگر تعلقى بمادیات نداشته باشند تزاحمى هم نخواهند داشت ، و مبدء نفسانی مجرد که باراده خداى سبحان همواره منصور است وقتى بمانعى مادى برخورد خدایتعالى نیروئى بآن مبدء مجرد افاضه مى کند که مانع مادى تاب مقاومت در برابرش نداشته باشد.
5- قرآن کریم همانطور که معجزات را بنفوس انبیاء نسبت میدهد، بخدا هم نسبت میدهد.#
بیان اینکه اراده و فعل انسان موقوف به اراده وفعل خدا است#
جمله اخیر از آیه ایکه در فصل سابق آوردیم یعنى آیه اى :که میفرمود: ( فاذا جاء امر اللّه قضى بالحق ) الخ ، دلالت دارد بر اینکه تاءثیر مقتضى نامبرده منوط بامرى از ناحیه خدایتعالى است ، که آن امر با اذن خدا که گفتیم جریان منوط بآن نیز هست صادر میشود، پس تاءثیر مقتضى وقتى است که مصادف باامر خدا، و یا متحد با آن باشد، و اما اینکه امر چیست ؟ در آیه ( انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون ) کلمه ایجاد و کلمه (کن ) تفسیر شده .
و آیات زیر این اناطه به امر خدا را آماده مى کنند، ( ان هذه تذکرة ، فمن شاء اتخذ الى ربه سبیلا، و ما تشاون الا ان یشاء اللّه ) ، (بدرستى این قرآن تذکره و هشدارى است ، پس هر کس خواست بسوى پروردگارش راهى انتخاب کند، ولى نمى کنید، مگر آنکه خدا بخواهد) و آیه ( ان هو الا ذکر للعالمین ، لمن شاء منکم ان یستقیم ، و ما تشاون الا ان یشاء اللّه رب العالمین ) ، (او نیست مگر هشدار دهى براى عالمیان ، براى هرکس که از شما بخواهد مستقیم شود، ولى نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد، که رب العالمین است ). این آیات دلالت کرد بر اینکه آن امرى که انسان میتواند اراده اش کند، و زمام اختیار وى بدست آنست ، هرگز تحقق نمى یابد، مگر آنکه خدا بخواهد، یعنى خدا بخواهد که انسان آنرا بخواهد، و خلاصه اراده انسان را اراده کرده باشد، که اگر خدا بخواهد انسان اراده مى کند، و میخواهد، و اگر او نخواهد، اراده و خواستى در انسان پیدا نمیشود.
آرى آیات شریفه ایکه خواندید، در مقام بیان این نکته اند که کارهاى اختیارى و ارادى بشر هر چند بدست خود او و باختیار او است ، ولکن اختیار و اراده او دیگر بدست او نیست ، بلکه مستند بمشیت خداى سبحان است ، بعضى ها گمان کرده اند آیات در مقام افاده این معنا است که هر چه را انسان اراده کند خدا هم همان را اراده کرده ، و این خطائى است فاحش ، چون لازمه اش این است که در موردیکه انسان اراده اى ندارد، و خدا اراده دارد، مراد خدا از اراده اش تخلف کند، و خدا بزرگتر از چنین نقص و عجز است ، علاوه بر اینکه اصلا این معنا مخالف با ظواهر آیاتى بى شمار است ، که در این مورد وارد شده ، مانند آیه : ( و لو شئنا لاتینا کل نفس هدیها ) ، (اگر میخواستیم هدایت همه نفوس را بآنها میدادیم )، یعنى هر چند که خود آن نفوس نخواهند هدایت شوند، پس مشیت خدا تابع خواست مردم نیست ، و آیه شریفه ( ولو شاء ربک لامن من فى الارض کلهم جمیعا، و اگر پروردگارت میخواست تمامى مردم روى زمین همگیشان ایمان مى آوردند)، پس معلوم میشود اراده مردم تابع اراده خداست ، نه بعکس ، چون مى فرماید: اگر او اراده مى کرد که تمامى مردم ایمان بیاورند، مردم نیز اراده ایمان مى کردند، و از این قبیل آیاتى دیگر.
پس اراده و مشیت ، اگر تحقق پیدا کند، معلوم میشود تحقق آن مراد به اراده خداى سبحان و مشیت او بوده ، و همچنین افعالیکه از ما سر مى زند مراد خداست ، و خدا خواسته که آن افعال از طریق اراده ما، و با وساطت مشیت ما از ما سر بزند، و این دو یعنى اراده و فعل ، هر دو موقوف بر امر خداى سبحان ، و کلمه (کن ) است . پس تمامى امور، چه عادى ، و چه خارق العاده ، و خارق العاده هم ، چه طرف خیر و سعادت باشد، مانند معجزه و کرامت ، و چه جانب شرش باشد، مانند سحر و کهانت ، همه مستند باسباب طبیعى است ، و در عین اینکه مستند باسباب طبیعى است ، موقوف باراده خدا نیز هست ، هیچ امرى وجود پیدا نمى کند، مگر بامر خداى سبحان ، یعنى باینکه سبب آن امر مصادف و یا متحد باشد با امر خداى تعالى .
و تمامى اشیاء، هر چند از نظر استناد وجودش بخدایتعالى بطور مساوى مستند باو است ، باین معنا که هر جا اذن و امر خدا باشد، موجودى از مسیر اسبابش وجود پیدا مى کند، و اگر امر و اجازه او نباشد تحقق پیدا نمى کند، یعنى سببیت سببش تمام نمیشود، الا اینکه قسمى از آن امور یعنى معجره انبیاء، و یا دعاى بنده مؤمن ، همواره همراه اراده خدا هست ، چون خودش چنین وعده اى را داده ، و درباره خواست انبیائش فرموده : ( کتب اللّه لاغلبن انا ورسلى ) ، و درباره اجابت دعاى مؤمن وعده داده ، و فرموده : ( اجیب دعوة الداع اذا دعان ) الخ ، آیاتى دیگر نیز این استثناء را بیان مى کنند، که در فصل سابق گذشت .
6- قرآن معجزه را به سببى نسبت میدهد که هرگز مغلوب نمیشود.#
در پنج فصل گذشته روشن گردید که معجزه هم مانند سایر امور خارق العاده از اسباب عادى خالى نیست و مانند امور عادى محتاج به سببى طبیعى است ، و هر دو اسبابى باطنى غیر آنچه ما مسبب میدانیم دارند، تنها فرقى که میان امور عادى و امور خارق العاده هست ، این استکه امور عادى مسبب از اسباب ظاهرى و عادى و آن اسباب هم تواءم با اسبابى باطنى و حقیقى هستند، و آن اسباب حقیقى تواءم با اراده خدا و امر او هستند، که گاهى آن اسباب با اسباب ظاهرى هم آهنگى نمى کنند، و در نتیجه سبب ظاهرى از سببیت مى افتد، و آن امر عادى موجود نمیشود، چون اراده و امر خدا بدان تعلق نگرفته .
بخلاف امور خارق العاده که چه در ناحیه شرور، مانند سحر و کهانت ، و چه خیرات ، چون استجابت دعا و امثال آن ، و چه معجزات ، مستند باسباب طبیعى عادى نیستند، بلکه مستند باسباب طبیعى غیر عادى اند، یعنى اسبابى که براى عموم قابل لمس نیست ، و آن اسباب طبیعى غیر عادى نیز مقارن با سبب حقیقى و باطنى ، و در آخر مستند باذن و اراده خدا هستند
تفاوت بین سحر و معجزات و کرامات#
و تفاوتى که میان سحر و کهانت از یکطرف و استجابت دعا و کرامات اولیاء و معجزات انبیاء از طرفى دیگر هست اینستکه در اولى اسباب غیر طبیعى مغلوب میشوند ولى در دو قسم اخیر نمیشوند.
باز فرقى که میانه مصادیق قسم دوم هست اینستکه در مورد معجزه از آنجا که پاى تحدى و هدایت خلق در کار است ، و با صدور آن صحت نبوت پیغمبرى و رسالت و دعوتش بسوى خدا اثبات میشود، لذا شخص صاحب معجزه در آوردن آن صاحب اختیار است ، باین معنا که هر وقت از او معجزه خواستند میتواند بیاورد، و خدا هم اراده اش را عملى میسازد، بخلاف استجابت دعا و کرامات اولیاء، که چون پاى تحدى در کار نیست ، و اگر تخلف بپذیرد کسى گمراه نمیشود، و خلاصه هدایت کسى وابسته بدان نیست ، لذا تخلف آن امکان پذیر هست .
اشکال بر حجیت معجزه#
حال اگر بگوئى : بنا بر آن چه گفته شد، اگر فرض کنیم کسى بتمامى اسباب وعلل طبیعى معجزه آگهى پیدا کند، باید او هم بتواند آنعوامل را بکار گرفته ، و معجزه بیاورد، هر چند که پیغمبر نباشد، و نیز در اینصورتهیچ فرقى میان معجزه و غیر معجزه باقى نمى ماند، مگر صرف نسبت ، یعنى یکعمل براى مردمى معجزه باشد، و براى غیر آن مردم معجزه نباشد، براى مردمى که علم وفرهنگى ندارند معجزه باشد، و براى مردمى دیگر که علمى پیشرفته دارند، و بهاسرار جهان آگهى یافته اند، معجزه نباشد، و یا یکعمل براى یک عصر معجزه باشد و براى اعصار بعد از آن معجزه نباشد، اگر پى بردنباسباب حقیقى و علل طبیعى قبل از علت اخیر در توانائى علم و ابحاث علمى باشد،دیگر اعتبارى براى معجزه باقى نمى ماند، و معجزه از حق کشف نمیکند، و نتیجه این بحثى که شما پیرامون معجزه کردید، این میشود: که معجزه هیچ حجیتى ندارد، مگر تنهابراى مردمجاهل ، که باسرار خلقت و علل طبیعى حوادث اطلاعى ندارند، وحال آنکه ما معتقدیم معجزه خودش حجت است ، نه اینکه شرائط زمان و مکان آنرا حجت بیانجهت
اعجاز معجزات و پاسـخ به اشکال مذکور#
در پاسـخ این اشکال میگوئیم : که خیر، گفتار ما مستلزم این تالى فاسد نیست ، چون ما نگفتیم معجزه از این جهت معجزه است که مستند بعوامل طبیعى مجهول است ، تا شما بگوئید هر جا که جهل مبدل بعلم شد، معجزه هم از معجزه بودن و از حجیت مى افتد، و نیز نگفتیم معجزه از این جهت معجزه استکه مستند بعوامل طبیعى غیر عادى است ، بلکه گفتیم ، از این جهت معجزه است که عوامل طبیعى و غیر عادیش مغلوب نمیشود، و همواره قاهر و غالب است . مثلا بهبودى یافتن یک جذامى بدعاى مسیح علیه السلام ، از این جهت معجزه است که عامل آن امرى است که هرگز مغلوب نمیشود، یعنى کسى دیگر اینکار را نمیتواند انجام دهد، مگر آنکه او نیز صاحب کرامتى چون مسیح باشد، و این منافات ندارد که از راه معالجه و دواء هم بهبودى نامبرده حاصل بشود، چون بهبودى از راه معالجه ممکن است مغلوب و مقهور معالجه اى قوى تر از خود گردد، یعنى طبیبى دیگر بهتر از طبیب اول معالجه کند، ولى نام آنرا معجزه نمیگذاریم .
7- قرآن کریم معجزه را برهان بر حقانیت رسالت میداند، نه دلیلى عامیانه .#
در اینجا سئوالى پیش مى آید و آن اینست که چه رابطه اى میان معجزه و حقانیت ادعاى رسالت هست ؟ با اینکه عقل آدمى هیچ تلازمى میان آندو نمى بیند، و نمیگوید: اگر مدعى رسالت راست بگوید، باید کارهاى خارق العاده انجام دهد، وگرنه معارفى را که آورده همه باطل است ، هر چند که دو دو تا چهار تا باشد.
و از ظاهر قرآن کریم هم بر مى آید که نمى خواهد چنین ملازمه اى را اثبات کند، چون هر جا سخن از داستانهاى جمعى از انبیاء، چون هود، و صالح ، و موسى ، و عیسى ، و محمد صلى الله علیه و آله و سلم ، بمیان آورده ، معجزاتشان را هم ذکر مى کند، که بعد از انتشار دعوت ، مردم از ایشان معجزه و آیتى خواستند، تا بر حقیت دعوتشان دلالت کند، و ایشان هم همانچه را خواسته بودند آوردند. و اى بسا در اول بعثت و قبل از درخواست مردم معجزاتى را دارا میشدند، همچنانکه خدایتعالى بنقل قرآن کریم در شبى که موسى را برسالت بر مى گزیند، معجزه عصا و ید بیضاء را باو و هارون داد ( اذهب انت و اخوک بآیاتى ، و لا تنیا فى ذکرى ) ، (تو و برادرت معجزات مرا بردار و برو در یاد من سستى مکنید)، و از عیسى (علیه السلام ) نقل مى کند که فرمود: ( و رسولا الى بنى اسرائیل ، انى قد جئتکم بآیة من ربکم ، انى اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر، فانفخ فیه ، فیکون طیرا باذن اللّه ، و ابرى الاکمه و الابرص ، و احیى الموتى باذن اللّه ، و انبئکم ، بما تاءکلون ، و ما تدخرون فى بیوتکم ، ان فى ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین ) ، (و فرستاده اى بسوى بنى اسرائیل گسیل داشتم ، که مى گفت : من آیتى از ناحیه پروردگارتان آورده ام ، من براى شما از گل مجسمه مرغى میسازم ، بعد در آن میدمم ، ناگهان باذن خدا مرغ زنده میشود، و کور مادرزاد و جذامى را شفا میدهم ، و مردگان را باذن خدا زنده مى کنم ، و بشما خبر میدهم که امروز چه خورده اید، و در خانه چه ذخیره ها دارید، همه اینها آیتهائى است براى شما اگر که ایمان بیاورید)، و هم چنین قبل از انتشار دعوت اسلام قرآن را بعنوان معجزه بوى داده اند.
با اینکه همان طور که در اشکال گفتیم ، هیچ تلازمى میان حق بودن معارفى که انبیاء و رسل درباره مبدء و معاد آورده اند، و میانه آوردن معجزه نیست ؟ علاوه بر نبودن ملازمه ، اشکال دیگر اینکه : اصلا معارفى که انبیاء آورده اند، تمام بر طبق برهانهائى روشن و واضح است ، و این براهین هر عالم و بصیرى را از معجزه بى نیاز مى کند، و بهمین جهت بعضى گفته اند: اصلا معجزه براى قانع کردن عوام الناس است ، چون عقلشان قاصر است از اینکه حقایق و معارف عقلى را درک کنند، بخلاف خاصه مردم ، که در پذیرفتن معارف آسمانى هیچ احتیاجى بمعجزه ندارند.
جواب اشکال مطرح شده#
جواب از این اشکال اینستکه انبیاء و رسل ، هیچیک هیچ معجزه اى را براى اثبات معارف خود نیاوردند، و نمى خواستند با آوردن معجزه مسئله توحید و معاد را که عقل خودش بر آنها حکم مى کند اثبات کنند، و در اثبات آنها بحجت عقل اکتفاء کردند، و مردم را از طریق نظر و استدلال هوشیار ساختند.
همچنانکه قرآن کریم در استدلال بر توحید مى فرماید: ( قالت رسلهم : اءفى اللّه شک فاطر السماوات و الارض ؟ ) (رسولان ایشان بایشان مى گفتند: آیا در وجود خدا پدید آرنده آسمانها و زمین شکى هست ؟!)، و در احتجاج بر مسئله معاد مى فرماید: ( و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا، ذلک ظن الذین کفروا، فویل للذین کفروا من النار، ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فى الارض ؟ ام نجعل المتقین کالفجار؟ ) (ما آسمان و زمین و آنچه بین آندو است بباطل نیافریدیم ، این پندار کسانى است که کافر شدند، پس واى بر کسانیکه کفر ورزیدند، از آتش ، آیا ما با آنانکه ایمان آورده و عمل صالح کردند، چون مفسدان در زمین معامله مى کنیم ؟ و یا متقین و فجار را بیک چوب میرانیم ؟) نه اینکه براى اثبات این معارف متوسل بمعجزه شده باشند، بلکه معجزه را از این بابت آوردند که مردم از ایشان در خواست آنرا کردند، تا بحقانیت دعویشان پى ببرند.
(و حق چنین در خواستى هم داشتند، براى اینکه عقل مردم بایشان اجازه نمیدهد دنبال هر ادعائى را بگیرند، و زمام عقاید خود را بدست هر کسى بسپارند، بلکه باید بکسى ایمان بیاورند که یقین داشته باشند از ناحیه خدا آمده ) آرى کسیکه ادعا میکند فرستاده خدا است ، و خدا از طریق وحى یا بدون واسطه وحى باوى سخن میگوید، و یا فرشته اى بسوى او نازل میشود، ادعاى امری خارق العاده میکند، چون وحى و امثال آن از سنخ ادراکات ظاهرى و باطنى که عامه مردم آنرا میشناسند، و در خود مى یابند، نیست ، بلکه ادراکى است مستور از نظر عامه مردم ، و اگر این ادعا صحیح باشد، معلوم است که از غیب و ماوراى طبیعت تصرفاتى در نفس وى میشود، و بهمین جهت با انکار شدید مردم روبرو میشود.
دو نوع عکس العمل مردم در انکار دعوى انبیاء علیه و السلام#
و مردم در انکار دعوى انبیاء یکى از دو عکس العمل را نشان دادند، جمعى در مقام ابطال دعوى آنان بر آمده ، و خواستند تا با استدلال آنرا باطل سازند، از آنجمله گفتند: ( ان انتم الا بشر مثلنا، تریدون ان تصدونا عما کان یعبد آباونا ) ، (شما جز بشرى مثل ما نیستید، و با اینحال میخواهید ما را از پرستش چیزهائیکه پدران ما مى پرستیدند باز بدارید)، که حاصل استدلالشان اینستکه شما هم مثل سایر مردمید، و مردم در نفس خود چنین چیزهائى که شما براى خود ادعا مى کنید نمى یابند، با اینکه آنها مثل شما و شما مثل ایشانید، و اگر چنین چیزى براى یک انسان ممکن بود، براى همه بود، و یا همه مثل شما میشدند.
و از سوى دیگر یعنى از ناحیه انبیاء جوابشان را بنا بر حکایت قرآن کریم چنین دادند: ( قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم ، و لکن اللّه یمن على من یشاء من عباده ) ،(رسولان ایشان بایشان گفتند: ما (همانطور که شما میگوئید) جز بشرىمثل شما نیستیم ، تنها تفاوت ما با شما منتى است که خدا بر هر کسى بخواهد مى گذارد)،یعنى مماثلت را قبول کرده گفتند: رسالت از منت هاى خاصه خدا است ، و اختصاص بعضىاز مردم به بعضى از نعمت هاى خاصه ، منافاتى با مماثلت ندارد، همچنانکه مى ببینیم:بعضى از مردم به بعضى از نعمت هاى خاصه اختصاص یافته اند واگر خدا بخواهد اینخصوصیت را نسبت به بعضى قائل شود مانعى نیست که جلوگیرش شود، نبوت هم یکىاز آن خصوصیت ها است ، که خدا انبیاء را بدآن اختصاص داده ، هر چند که میتوانست بغیرایشان نیز بدهد.
احتجاجاتى که علیه رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شده وخداوند آنها را رد کرده است#
نظیر این احتجاج که علیه انبیاء کردند، استدلالى است که علیه رسول اسلام صلى الله علیه و آله و سلم کردند، و قرآن آنرا چنین حکایت میکند: ( اانزل علیه الذکر من بیننا ) ، (آیا از میانه همه ما مردم ، قرآن تنها باو نازل شود؟) و نیز حکایت مى کند که گفتند: ( لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القریتین عظیم ؟ ) (چرا این قرآن بر یکى از دو مردان بزرگ این دو محل نازل نشد).
باز نظیر این احتجاج و یا قریب بآن ، احتجاجى است که در آیه : ( و قالوا ما لهذا الرسول یاءکل الطعام و یمشى فى الاسواق ؟ لولا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا؟ او یلقى الیه کنز؟ او تکون له جنة یاءکل منها ) ، (گفتند: این چه پیغمبرى است که غذا میخورد، و در بازارها راه مى رود؟ اگر پیغمبر است ، چرا فرشته اى بر او نازل نمیشود، تا با او بکار انذار بپردازد، و چرا گنجى برایش نمى افتد، و یا باغى ندارد که از آن بخورد؟) بچشم میخورد.
چون خواسته اند بگویند: ادعاى رسالت ، ایجاب مى کند که شخص رسول مثل ما مردم نباشد، چون حالاتى از قبیل وحى و غیره دارد که در ما نیست ، و با این حال چرا این رسول طعام میخورد، و در بازارها راه مى رود، تا لقمه نانى بدست آورد؟ او باید براى اینکه محتاج کاسبى نشود، گنجى نزدش بیفتد و دیگر محتاج بآمدن بازار و کار و کسب نباشد، و یا باید باغى داشته باشد که از آن ارتزاق کند، نه اینکه از همان طعامها که ما میخوریم استفاده کند، دیگر اینکه باید فرشته اى با او باشد که در کار انذار کمکش کند.
و خدایتعالى استدلالشان را رد نموده فرمود: ( انظر کیف ضربوا لک الامثال ، فضلوا فلا یستطیعون سبیلا ) تا آنجا که میفرماید: ( و ما ارسلنا قبلک من المرسلین ، الا انهم لیاءکلون الطعام ، و یمشون فى الاسواق ، و جعلنا بعضکم لبعض فتنة ، اءتصبرون ؟ و کان ربک بصیراء ) ، (ببین چگونه مثلها مى زنند، و این بدان جهت است که گمراه شده نمیتوانند راهى پیدا کنند- تا آنجا که مى فرماید- و ما قبل از تو هیچیک از پیغمبران را نفرستادیم ، الا اینکه آنان نیز طعام میخوردند، و در بازارها راه میرفتند، و ما بعضى از شما را مایه فتنه بعضى دیگر کرده ایم ، ببینیم آیا خویشتن دارى مى کنید یا نه ، البته پروردگار تو بینا است )
احتجاج بر توقع نزول فرشته و دیدن خداوند و ملائکه و رد آن در قرآن کریم#
و در جاى دیگر از استدلال نامبرده آنان این قسمت را که مى گفتند: باید فرشته اى نازل شود، رد نموده مى فرماید: ( و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا، و للبسنا علیهم ما یلبسون ) ، (بفرض هم که آن رسول را فرشته مى کردیم باز در صورت مردى مى کردیم و امر را بر آنان مشتبه میساختیم ).
باز قریب بهمین استدلال را در آیه : ( و قال الذین لا یرجون لقاءنا، لولا انزل علینا الملائکه ؟ او نرى ربنا لقد استکبروا فى انفسهم ، و عتو عتوا کبیرا، (آنانکه امید دیدار ما ندارند، گفتند: چرا ملائکه بر خود ما نازل نمیشود؟ و چرا پروردگارمان را نمى بینیم ؟ راستى چقدر پا از گلیم خود بیرون نهادند، و چه طغیان بزرگى مرتکب شدند؟!)، از ایشان حکایت کرده چون در این گفتارشان خواسته اند با این توقع که خودشان نزول ملائکه و یا پروردگار را ببینند، دعوى رسالت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را باطل کنند، و بگویند: ما هم که مثل اوئیم ، پس چرا خودمان نزول ملائکه را نبینیم ؟ و چرا خودمان پروردگارمان را دیدار نکنیم ؟! خدایتعالى استدلالشان را رد نموده و فرموده : ( یوم یرون الملائکة ، لا بشرى یومئذ للمجرمین ، و یقولون حجرا محجورا، (روزى خواهد رسید که ملائکه را ببینند، اما روزى که مجرمین مژده اى ندارند و در امانخواهى فریادشان به حجرا حجرا بلند میشود) و حاصل معناى آن این استکه این کفار با این حال و وصفى که دارند، ملائکه را نمى بینند، مگر در حال مردن ، همچنانکه در جاى دیگر همین پاسـخ را داده و فرموده : ( و قالوا: یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون ، لو ما تاءتینا بالملائکة ؟ ان کنت من الصادقین ، ما ننزل الملائکة الا بالحق ، و ما کانوا اذا منظرین ) ، (گفتند: اى کسیکه ذکر بر او نازل شده ، تو دیوانه اى ، اگر راست میگوئى ، چرا این ملائکه بسروقت خود ما نیاید؟ (مگر ما از تو کمتریم ؟) اینان میدانند که ما ملائکه را جز بحق نازل نمیکنیم ، و وقتى بحق نازل کنیم دیگر بایشان مهلت نمیدهند). این چند آیه اخیر علاوه بر وجه استدلال ، نکته اى اضافى دارد، و آن این است که اعتراف براستگوئى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم کرده اند، چیزیکه هست میگویند: خود او نمیداند آنچه که میگوید، اما وحى آسمانى نیست ، بلکه هذیانهائى است که بیمارى جنون در او پدید آورده ، همچنانکه در جاى دیگر از ایشان حکایت میکند که گفتند: ( مجنون و ازدجر) ، (اجنه او را آزار میدهند). و کوتاه سخن آنکه امثال آیات نامبرده در مقام بیان استدلالهائى است که کفار از طریق مماثلت بر ابطال دعوى نبوت انبیاء کرده اند.
درخواست معجزه بعنوان حجت و شاهد از انبیاء براى پذیرش دعوت آنها#
عکس العمل دوم که مردم در برابر دعوت انبیاء نشان دادند، این بود که دعوت آنان را نپذیرفتند مگر وقتى که حجت و شاهدى بر صدق دعوى خود بیاورند، براى اینکه دعوى انبیاء مشتمل بر چیزهائى بود که نه دلها و نه عقول بشر آشنائى با آن نداشت ، و لذا باصطلاح فن مناظره از راه منع با سند وارد شدند، و منظورشان از شاهد همان معجزه است .
توضیح اینکه ادعاى نبوت و رسالت ، از هر نبى و رسولى که قرآن نقل کرده ، با ادعاى وحى و سخن گوئى با خدا، و یا به گفتگوى با واسطه و بى واسطه نقل کرده ، و این مطلبى است که هیچیک از حواس ظاهرى انسان با آن آشنائى ندارد، و حتى تجربه نیز نمى تواند انسانرا با آن آشنا سازد، در نتیجه از دو جهت مورد اشکال واقع میشود.
اول اینکه شما انبیاء چه دلیلى بر این ادعا دارید که وحى بر ما نازل میشود؟ دوم اینکه ، ما دلیل بر نبود چنین چیزى داریم ، و آن اینستکه وحى و گفتگوى با خدا، و دنباله هاى آن ، که همان تشریع قوانین و تربیت هاى دینى است ، همه از امورى استکه براى بشر قابل لمس نیست ، و بشر آنرا در خود احساس نمیکند، و قانون جارى در اسباب و مسببات نیز منکر آنست ، پس این ادعاء ادعاى بر امرى خارق العاده است ، که قانون عمومى علیت آنرا جائز نمیداند.
بنابراین اگر پیغمبرى چنین ادعائى بکند، و در دعویش راستگو هم باشد، لازمه دعویش این استکه با ماوراء طبیعت اتصال و رابطه داشته باشد، و مؤ ید به نیروئى الهى باشد، که آن نیرو میتواند عادت را خرق کند، و وقتى یک پیغمبر داراى نیروئى است که عادت را خرق مى کند، باید معجزه مورد نظر ما را هم بتواند بیاورد، چون فرقى میان آن خارق العاده و این خارق العاده نیست ، و حکم امثال یکى است ، اگر منظور خدا هدایت مردم از طرق خارق العاده یعنى از راه نبوت و وحى است ، باید این نبوت و وحى را با خارق العادهى دیگرى تاءیید کند، تا مردم آنرا بپذیرند، و او بمنظور خود برسد.
بیان علت درخواست معجزه توسط امتهاى مختلف با ذکر یک مثل#
این آن علتى است که امتهاى انبیا را وادار کرد تا از پیغمبر خود معجزه اى بخواهند، تا مصدق نبوتشان باشد، و منظورشان از درخواست معجزه ، همانطور که گفته شد تصدیق نبوت بوده ، نه اینکه بر صدق معارف حقه ایکه بشر را بدآن میخواندند دلالت کند، چون آن معارف مانند توحید و معاد همه برهانى است ، و احتیاج به معجزه ندارد. مسئله درخواست امتها از پیامبرانشان که معجزه بیاورد، مثل این استکه مردى از طرف بزرگ یک قوم پیامى براى آن قوم بیاورد، که در آن پیام اوامر و نواهى آن بزرگ هست ، و مردم هم ایمان دارند باینکه بزرگشان از این دستورات جز خیر و صلاح آنان را نمیخواهد، در چنین فرض همینکه پیام آرنده احکام و دستورات بزرگ قوم را براى قوم بیان کند، و آنرا برهانى نماید، کافى است در اینکه مردم بحقانیت ، آن دستورات ایمان پیدا کنند، ولى آن برهانها براى اثبات این معنا که پیام آرنده براستى از طرف آن بزرگ آمده ، کافى نیست ، لذا مردم اول از او شاهد و دلیل میخواهند، که از کجا میگوئى : بزرگ ما تو را بسوى ما گسیل داشته ؟ درست است که احکامى که براى ما خواندى همه صحیح است ، اما باید اثبات کنى که این احکام دستورات بزرگ ما است ، یا باینکه دستخط او را بیاورى ، یا باینکه مهر او در ذیل نامه ات باشد، و یا علامت دیگرى که ما آنرا بشناسیم ، داستان انبیاء و معجزه خواستن قومشان ، عیناء نظیر این مثال است ، و لذا قرآن از مشرکین مکه حکایت مى کند: که گفتند: ( حتى تنزل علینا کتاباء نقروه ) ، (تا آنکه کتابى بیاورى که ما آنرا بخوانیم ).
پس از آنچه تاکنون گفته شد چند مطلب روشن گردید:
اول اینکه میانه دعوى نبوت و قدرت بر آوردن معجزه ملازمه هست ، و معجزه دلیل بر صدق دعوى پیغمبر است ، و در این دلالت فرقى میان عوام و خواص مردم نیست .
دوم اینکه وحیى که انبیاء از غیب مى گیرند، از سنخ مدرکات ما، و آنچه که ما با حواس و با عقل نظرى خود درک مى کنیم ، نیست ، و وحی غیر فکر صائب است ، و این معنا در قرآن کریم از واضحات قرآن است ، بطوریکه احدى در آن تردید نمى کند، و اگر کسى کمترین تاءمل و دقت نظر و انصاف داشته باشد، آنرا درمى یابد.
انحراف جمعى از اهل علم معاصر با تفسیر مادى حقائق دینى و از آنجمله معجزه#
ولى متاسفانه جمعى از اهل علم معاصر، در همین جا منحرف شده اند، و همانطور که در سابق نیز اشاره کرده ایم ، گفته اند: اساس معارف الهى و حقایق دینى بر اصالت ماده و تحول و تکامل آنست ، چون اساس علوم طبیعى بر همان است ، در نتیجه تمامى ادراک هاى انسانى را در خواص ماده دانسته اند، که ماده دماغ ، آنرا ترشح میدهد، و نیز گفته اند: تمامى غایات وجودى و همه کمالات حقیقى ، چه افراد براى درک آن تلاش کنند، و چه اجتماعات ، همه و همه مادى است . و در دنبال این دعوى بدون دلیل خود نتیجه گرفته اند: که پس نبوت هم یک نوع نبوغ فکرى ، و صفاى ذهنى است ، که دارنده آن که ما او را پیغمبر مى نامیم بوسیله این سرمایه کمالات اجتماعى قوم خود را هدف همت قرار میدهد، و باین صراط مى افتد، که قوم خویش را از ورطه وحشیت و بربریت بساحت حضارت و تمدن برساند، و از عقائد و آرائى که از نسلهاى گذشته بارث برده ، آنچه را که قابل انطباق با مقتضیات عصر و محیط زندگى خودش هست ، منطبق مى کند، و بر همین اساس قوانین اجتماعى و کلیات عملى بر ایشان تشریع نموده ، با آن اصول و قوانین اعمال حیاتى آنان را اصلاح مى کند، و براى تتمیم آن ، احکام ، و امورى عبادى نیز جعل مى کند، تا بوسیله آن عبادتها خصوصیات روحى آنانرا نیز حفظ کرده باشد، چون جامعه صالح و مدینه فاضله جز با داشتن چنین مراسمى درست نمى شود.
نتائجى که این گروه از تئوریها و فرضیات خود گرفته اند#
از این تئوریها و فرضیات که جز در ذهن ، و در عالم فرض ، جائى ندارد، نتیجه گرفته اند که اولا: پیغمبر آن کسى استکه داراى نبوغ فکرى باشد، و قوم خود را دعوت کند، تا باصلاح محیط اجتماعى خود بپردازند.
و ثانیا: وحى بمعناى نقش بستن افکار فاضله در ذهن انسان نامبرده است.
و ثالثا: کتاب آسمانى عبارت است از مجموع همان افکار فاضله ، و دور از هوس و از اغراض نفسانى شخصى .
و رابعا: ملائکه که انسان نامبرده از آنها خبر میدهد، عبارتند از قواى طبیعى ایکه در عالم طبیعت امور طبیعى را اداره مى کند، و یا عبارتست از قواى نفسانیه ایکه کمالات را به نفس افاضه مى کند، و در میان ملائکه خصوص روح القدس عبارتست از مرتبه اى از روح طبیعى مادى ، که این افکار از آن ترشح میشود.
و در مقابل ، شیطان عبارتست از مرتبه اى از روح که افکار زشت و پلید از آن ترشح مى گردد، و انسانرا بکارهاى زشت و بفساد انگیزى در اجتماع دعوت مى کند، و روى همین اساس واهى ، تمامى حقایقى را که انبیاء از آن خبر داده اند، تفسیر مى کنند، و سر هر یک از لوح ، و قلم ، و عرش ، و کرسى ، و کتاب ، حساب و بهشت ، و دوزخ ، از این قبیل حقایق را ببالینى مناسب با اصول نامبرده مى خوابانند.
و خامسا: بطور کلى ، دین تابع مقتضیات هر عصرى است ، که با تحول آن عصر بعصرى دیگر باید متحول شود.
و سادسا: معجزاتى که از انبیاء نقل شده ، همه دروغ است ، و خرافاتى است که بآن حضرات نسبت داده اند، و یا از باب اغراق گوئى حوادثى عادى بوده ، که بمنظور ترویج دین ، و حفظ عقائد عوام ، ازاینکه در اثر تحول اعصار متحول شود، و یا حفظ حیثیت پیشوایان دین ، و رؤ ساى مذهب ، از سقوط، بصورت خارق العاده اش در آورده ، و نقل کرده اند، و از این قبیل یاوه سرائى هائى که یک عده آنرا سروده ، و جمعى دیگر هم از ایشان پیروى نموده اند.
و نبوت باین معنا به خیمه شب بازیهاى سیاسى شبیه تر است ، تا به رسالت الهى ، و چون بحث و گفتگو در پیرامون این سخنان ، خارج از بحث مورد نظر است ، لذا از پرداختن پاسـخ بدآنها صرفنظر نموده مى گذریم .
با عینک مادى معنویات و ماوراى طبیعت را نمى توان دید#
آنچه در اینجا میتوانیم بگوئیم ، این استکه کتابهاى آسمانى ، و بیاناتیکه از پیغمبران بما رسیده ، بهیچ وجه با این تفسیریکه آقایان کرده اند، حتى کمترین سازش و تناسب را ندارد.
خواهید گفت : آخر صاحبان این نظریه ها، باصطلاح دانشمندند، و همانهایند که مو را از ماست مى کشند، چطور ممکن است حقیقت دین و حقانیت آورندگان ادیانرا نفهمند؟ ! در پاسـخ مى گوئیم : عینک انسان بهر رنگ که باشد، موجودات را بآن رنگ بآدمى نشان میدهد، و دانشمندان مادى همه چیز را با عینک مادیت مى بینند، و چون خودشان هم مادى و فریفته مادیاتند، لذا در نظر آنان معنویات و ماوراى طبیعت مفهوم ندارد، و هر چه از حقائق دین که برتر از ماده اند بگوششان بخورد تا سطح مادیت پائینش آورده ، معناى مادى جامدى برایش درست مى کنند، (عینا مانند کودک خاک نشین ، که عالیترین شیرینى را تا با کثافت آغشته نکند نمیخورد).
البته آنچه از آقایان شنیدى ، در حقیقت تطور جدیدى است ، که یک فرضیه قدیمى بخود گرفته ، چون در قدیم نیز اشخاصى بودند که تمامى حقائق دینى را بامورى مادى تفسیر مى کردند، با این تفاوت ، که آنها مى گفتند: این حقائق مادى در عین اینکه مادى هستند، از حس ما غایبند، عرش ، و کرسى ، و لوح ، و قلم ، و ملائکه ، و امثال آن ، همه مادى هستند، ولکن دست حس و تجربه ما بآنها نمیرسد.
این فرضیه در قدیم بود، لکن بعد از آنکه قلمرو علوم طبیعى توسعه یافت ، و اساس همه بحث ها حس و تجربه شد، اهل دانش ناگزیر حقائق نامبرده را بعنوان امورى مادى انکار کردند، چون نه تنها با چشم معمولى دیده نمیشدند، حتى با چشم مسلح به تلسکوپ و امثال آن نیز محسوس نبودند، و براى اینکه یکسره زیراب آنها را نزنند، و هتک حرمت دین نکنند، و نیز علم قطعى خود را مخدوش نسازند، حقائق نامبرده را بامورى مادى برگردانیدند.
دیدگاه دو گروه از اهل علم درباره حقایق نامبرده#
و این دو طائفه از اهل علم ، یکى یاغى ، و دیگرى طاغیند، دسته اول که از قدماى متکلمین ، یعنى دارندگان علم کلامند، از بیانات دینى آنچه را که باید بفهمند فهمیده بودند، چون بیانات دینى مجازگوئى نکرده ، ولى برخلاف فهم و وجدان خود، تمامى مصادیق آن بیانات را امورى مادى محض دانستند، وقتى از ایشان پرسیده شد: آخر این عرش مادى و کرسى ، و بهشت و دوزخ و لوح و قلم مادى ک جایند که دیده نمیشوند؟ در پاسـخ گفتند: اینها مادیاتى غایب از حسند، در حالیکه واقع مطلب برخلاف آن بود.
دسته دوم نیز بیانات واضح و روشن دین را از مقاصدش بیرون نموده ، بر حقایقى مادى و دیدنى و لمس کردنى تطبیق نمودند، با اینکه نه آن امور، مقصود صاحب دین بود، و نه آن بیانات و الفاظ بر آن امور تطبیق میشد.
و بحث صحیح و دور از غرض و مرض ، اقتضاء مى کند، که این بیانات لفظى را بر معنائى تفسیر کنیم ، که عرف و لغت آنرا تعیین کرده باشند، و عرف و لغت هر چه درباره کلمات عرش و کرسى و غیره گفته اند، ما نیز همان را بگوئیم ، و آنگاه درباره مصادیق آنها، از خود کلام استمداد بجوئیم ، چون کلمات دینى بعضى بعض دیگر را تفسیر مى کند، سپس آنچه بدست آمد، بعلم و نظریه هاى آن عرضه بداریم ، ببینیم آیا علم این چنین مصداقى را قبول دارد؟ و یا آنکه آنرا باطل میداند؟.
در این بین اگر بتحقیقى برخوردیم ، که نه مادى بود، و نه آثار و احکام ماده را داشت ، مى فهمیم پس راه اثبات و نفى این مصداق غیر آن راهى است که علوم طبیعى در کشف اسرار طبیعت طى مى کند، بلکه راه دیگرى است ، که ربطى بعلوم طبیعى ندارد، آرى علمى که درباره اسرار و حقایق داخل طبیعت بحث مى کند، چه ارتباطى با حقایق خارج از طبیعت دارد؟ و اگر هم بخواهد در آنگونه مسائل دست درازى نموده ، چیزى را اثبات و یا نفى کند، در حقیقت فضولى کرده است ، و نباید باثبات و نفى آن اعتنائى کرد.
و آن دانشمند طبیعى دانى هم که در اینگونه مسائل غیر طبیعى دخل و تصرفى کرده ، و اظهار نظرى نموده ، نیز فضولى کرده ، و بیهوده سخن گفته است ، و بکسى میماند که عالم بعلم لغت است ، و بخواهد از علم خودش احکام فلکى را اثبات و یا نفى کند، بنظرم همین مقدار براى روشن شدن خواننده عزیز کافى است ، و بیشترش اطاله سخن است ، لذا به تفسیر بقیه آیات مورد بحث مى پردازیم .
توضیح (
فاتقوا النار التى وقودها الناس والحجارة ...#
)
( فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة ) الخ ، هر چند سوق آیات از اول سوره بمنظور بیان حال منافقین ، و کفار، و متقین بود، و مى خواست حال هر سه طائفه را بیان کند، لکن خداى سبحان ، از آنجائیکه در آیه : ( یا ایها الناس اعبدوا ربکم ) الخ ، خطابرا متوجه هر سه کرد، و همه مردم را بسوى پرستش خود دعوت نمود، قهرا مردم در مقابل این دعوت به دو قسم تقسیم شدند، پذیرنده و نپذیرنده ، چون بطور کلى دعوت از حیث اجابت و عدم اجابت بغیر از این دو طائفه تقسیم نمى پذیرد، و مردم در برابر آن یا مؤمنند. و یا کافر، و اما در منافق سخن از ظاهر و باطن بمیان مى آید، و وقتى شخصى منافق شناخته میشود، که زبان و دلش یکسان نباشد، و در نتیجه مردم در دعوت نامبرده یا زبان و قلبشان با هم آنرا مى پذیرند، و بدآن ایمان مى آورند، و یا هم با زبان و هم با قلب آنرا انکار مى کنند، و یا آنکه بزبان مى پذیرند، و با قلب انکار مى کنند، و شاید بهمین جهت بود که در آیه مورد بحث و آیه بعدش مردم را دو دسته کرد، و منافقین را نام نبرد، و نیز بهمین جهت بجاى عنوان متقین عنوان مؤمنین را ذکر کرد.
و اما الفاظ آیه : کلمه (وقود) بمعناى آتش گیرانه است ، (که در قدیم به صورت سنگ و چخماق بود، و در امروز به صورت فندک درآمده ) و در آیه مورد بحث تصریح کرده : باینکه آتش گیرانه دوزخ ، انسانهایند، که خود باید در آن بسوزند، پس انسانها هم آتش گیرانه اند، و هم هیزم آن ، و این معنا در آیه : ( ثم فى النار یسجرون ) نیز آمده ، چون مى فرماید: سپس در آتش افروخته مى شوند و همچنین آیه : ( نار اللّه الموقده ، التى تطلع على الافئده ) ، (آتش افروخته که از دلها سر مى زند).
پس معلوم میشود که انسان در آتشى معذب مى شود، که خودش افروخته.
آدمى در جهان دیگر جز آنچه خودش در این جهان براى خود تهیه کرده چیزى ندارد#
و این جمله که مورد بحث ما است ، نظیر جمله ایست که قرآن کریم درباره بهشتیان فرموده ، و آن اینست : ( کلما رزقوا منها من ثمرة رزقا، قالوا هذا الذى رزقنا من قبل ، واتوابه متشابها ) ، (از میوه هاى بهشت بهر رزقى که مى رسند، میگویند این همان است که قبلا هم روزیمان شد و آنچه را که بایشان داده میشود شبیه با توشه اى مى یابند، که از دنیا با خود برده اند).
چه ، هم از جمله مورد بحث و هم از این آیه بر مى آید: آدمى در جهان دیگر، جز آنچه خودش در این جهان براى خود تهیه کرده چیزى ندارد، همچنانکه از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم هم روایت شده که فرمود: (همانطور که زندگى مى کنید، میمیرید، و همانطور که میمیرید، مبعوث میشوید) تا آخر حدیث . هر چند میان دو طائفه ، این فرق هست ، که اهل بهشت را علاوه بر آنچه خود تهیه کرده اند میدهند، چون قرآن مى فرماید: ( لهم ما یشاؤ ن فیها و لدینا مزید ) ، (هر چه بخواهند در اختیار دارند، و نزد ما بیش از آنهم هست ).
و اما کلمه (حجارءة )، مقصود از این کلمه ، در جمله (وقودها الناس و الحجارة ) همان سنگهائى است که بعنوان بت مى تراشیدند، و مى پرستیدند بشهادت اینکه در جاى دیگر فرموده : ( انکم و ما تعبدون من دون اللّه حصب جهنم ) ، (شما و آنچه مى پرستید هیزم جهنمید)، چون کلمه حصب نیز بهمان معنى وقود است .
( و لهم فیها ازواج مطهرة ) کلمه (ازواج ) قرینه ایست که دلالت مى کند بر اینکه مراد بطهارت طهارت از همه انواع قذارتها و مکارهى است که مانع از تمامیت الفت و التیام و انس میشود، چه قذارتهاى ظاهرى و خلقتى ، و چه قذارتهاى باطنى و اخلاقى .
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۱ تا ۲۵ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (شامل یک روایت درباره ( ازواج مطهره ) )
مرحوم صدوق روایت کرده که شخصى از امام صادق علیه السلام معناى این آیه را پرسید، فرمود: ازواج مطهرة ، حوریانى هستند که نه حیض دارند و نه حدث .
مولف : و در بعضى روایات طهارت را عمومیت داده ، و بمعناى برائت از تمامى عیب ها و مکاره گرفته اند
