تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۹ عنوان
۞ إِنَّ اللَّهَ لا يَستَحيۦ أَن يَضرِبَ مَثَلًا ما بَعوضَةً فَما فَوقَها ۚ فَأَمَّا الَّذينَ ءامَنوا فَيَعلَمونَ أَنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّهِم ۖ وَأَمَّا الَّذينَ كَفَروا فَيَقولونَ ماذا أَرادَ اللَّهُ بِهٰذا مَثَلًا ۘ يُضِلُّ بِهِ كَثيرًا وَيَهدى بِهِ كَثيرًا ۚ وَما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الفٰسِقينَ٢٦
#الَّذينَ يَنقُضونَ عَهدَ اللَّهِ مِن بَعدِ ميثٰقِهِ وَيَقطَعونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يوصَلَ وَيُفسِدونَ فِى الأَرضِ ۚ أُولٰئِكَ هُمُ الخٰسِرونَ٢٧
#ترجمه آیات :
خدا از اینکه به پشه و یا کوچکتر از آن مثل بزند شرم نمى کند مؤمنان چون آن را بشنوند میدانند که درست است و از ناحیه پروردگارشان است ، ولى کافران گویند خدا از این مثل چه منظور داشت بسیارى را با آن هدایت و بسیارى را بوسیله آن گمراه مى کند ولى جز گروه بدکاران کسى را بدان گمراه نمى کند (26) کسانیکه پیمان خدا را از پس آنکه آنرا بستند مى شکنند و رشته اى را که خدا به پیوستن آن فرمان داده المیزان مى گسلند و در زمین تباهى مى کنند آنها خودشان زیانکارانند.
یک مرحله از ضلالت و کورى از باب مجازات زشتکارى و فسق آدمى است#
بیان ( ان اللّه لا یستحیى ان یضرب ) الخ ، کلمه (بعوضة ) بمعناى پشه است ، که یکى از حشرات معروف و از کوچکترین حیواناتى است که بچشم دیده میشوند، و این آیه و آیه بعدیش نظیر آیه سوره رعدند، که مى فرماید: ( افمن یعلم انما انزل الیک من ربک الحق ، کمن هو اعمى ؟ انما یتذکر اولوا الالباب #الذین یوفون بعهد اللّه و لا ینقضون المیثاق و الذین یصلون ما امر اللّه به ان یوصل، (آیا کسیکه علم دارد باینکه آنچه از ناحیه پروردگارت بتو نازل شده حق است ، مثل کسى است که کور است ؟ نه ، ولى این تفاوت را متوجه نیستند، مگر آنها که داراى عقلند همانهائى که بعهد خدا وفا نموده ، آن پیمان را نمى شکنند و آنهائیکه پیوندهائى را که خدا دستور پیوستنش را داده پیوسته میدارند) الخ .
و بهر حال ، آیه شهادت میدهد بر اینکه یک مرحله از ضلالت و کورى دنبال کارهاى زشت انسان بعنوان مجازات در انسان گنه کار پیدا میشود، و این غیر آن ضلالت و کورى اولى است که گنه کار را بگناه وا داشت ، چون در آیه مورد بحث مى فرماید: ( و ما یضل به الا الفاسقین ) ، (خدا با این مثل گمراه نمیکند مگر فاسقان را) اضلال را اثر و دنباله فسق معرفى کرده ، نه جلوتر از فسق ، معلوم میشود این مرحله از ضلالت غیر از آن مرحله ایست که قبل از فسق بوده ، و فاسق را بفسق کشانیده (دقت بفرمائید).
این را نیز باید دانست که هدایت و اضلال دو کلمه جامعه هستند که تمامى انواع کرامت و خذلانیکه از سوى خدا بسوى بندگان سعید و شقى مى رسد شامل میشود،
پاره اى از احوال و اوصاف دو طائفه ( هدایت شدگان و گمراهان#
)
آرى خدا در قرآن کریم بیان کرده که براى بندگان نیک بخت خود کرامتهائى دارد، و در کلام مجیدش آنها را بر شمرده مى فرماید: (ایشانرا بحیوتى طیب زنده مى کند)، و (ایشانرا بروح ایمان تاءیید مى کند)، و (از ظلمت ها به سوى نور بیرونشان مى آورد)، و (براى آنان نورى درست مى کند که با آن نور راه زندگى را طى مى کنند)، و (او ولى و سرپرست ایشان است )، و (ایشان نه خوفى دارند، و نه دچار اندوه مى گردند) و (او همواره با ایشان است )، (اگر او را بخوانند دعایشانرا مستجاب میکند)، و (چون بیاد او بیفتند او نیز بیاد ایشان خواهد بود)، و (فرشتگان همواره به بشارت و سلام بر آنان نازل میشوند)، و از این قبیل کرامت هائى دیگر.
و براى بندگان شقى و بدبخت خود نیز خذلانها دارد، که در قرآن عزیزش آنها رابرشمرده ، مى فرماید: (ایشانرا گمراه مى کند)، (و از نور بسوى ظلمت ها بیرون مىبرد)، (و بر دلهاشان مهر مى زند)، (و بر گوش و چشمشان پرده مى افکند)، (ورویشانرا بعقب بر مى گرداند)، (و بر گردنهاشان غلها مى افکند)، (غلهایشان را طورىبگردن مى اندازد که دیگر نمیتوانند رو بدین سو و آن سو کنند)، (از پیش رو و از پشتسرشان سدى و راه بندى مى گذارد، تا راه پس و پیش نداشته باشند)، (شیطانها راقرین و دمساز آنان مى کند)، (تا گمراهشان کنند، بطوریکه از گمراهیشان خرسند باشند،و به پندار ند که راه همان است که ایشان دارند)، (و شیطانها کارهاى زشت و بى ثمرآنانرادر نظرشان زینت میدهند)، (و شیطانها سرپرست ایشان مى گردند)، (خداوندایشانرا از طریقى که خودشان هم نفهمند استدراج مى کند، یعنى سرگرم لذائذ و زینتهاى ظاهرى دنیاشان میسازد، تا از اصلاح خودغافل بمانند)، (و بهمین منظور ایشانرا مهلت میدهد که کید خدا بس متین است ) (و با ایشاننیرنگ مى کند)، (آنانرا بادامه طغیان وا میدارد، تا بکلى سرگردان شوند).
حیات وزندگى سه گانه انسان و تاثر زندگى متاخر از زندگى متقدم#
اینها پاره اى از اوصافى بود که خدا در قرآن کریمش از آن دو طائفه نام برده است ، و از ظاهر آن برمى آید که انسان در ماوراى زندگى این دنیا حیات دیگرى قرین سعادت و یا شقاوت دارد، که آن زندگى نیز اصولى و شاخه هائى دارد، که وسیله زندگى اویند، و انسان بزودى یعنى هنگامى که همه سبب ها از کار افتاد، و حجاب برداشته شد، مشرف بآن زندگى میشود، و بدان آگاه مى گردد.
و نیز از کلام خدایتعالى بر مى آید که براى آدمیان حیاة و زندگى دیگرى قبل از زندگى دنیا بوده ، که هر یک از این سه زندگى از زندگى قبلیش الگو مى گیرد، واضح تر اینکه انسان قبل از زندگى دنیا زندگى دیگرى داشته ، و بعد از آن نیز زندگى دیگرى خواهد داشت ، و زندگى سومش تابع حکم زندگى دوم او، و زندگى دومش تابع حکم زندگى اولش است ، پس انسانیکه در دنیا است در بین دو زندگى قرار دارد، یکى سابق ، و یکى لاحق ، این آن معنائى است که از ظاهر قرآن استفاده میشود.
و لکن بسیارى از مفسرین ، آیاتى را که متعرض زندگى اول انسان است حمل بر زبان حال و اقتضاى استعداد کرده اند، همچنانکه آیاتى را که متعرض زندگى لاحق بشر است ، حمل بر نوعى مجاز و استعاره کرده اند، (اینجا دقت بفرمائید). اما ظواهر بسیارى از آیات این حمل آقایان را تخطئه مى کند، اما قسم اول که عبارتنداز آیات ذر و میثاق ، بزودى هر یک در مورد خودش خواهد آمد، که خدا از بشر قبل از آنکه بدنیا بیاید، پیمان هائى گرفته ، و معلوم میشود که قبل از زندگى دنیا یک نحوه زندگى داشته است .
استشهاد به چند آیه براى اثبات تبعیت حکم حیات اخروى از حیات دنیوى#
و اما در آیات قسم دوم که بسیار زیادند، چند آیه را بعنوان نمونه در اینجا مى آوریم ، تا خواننده خودش داورى کند، که از ظاهر آن چه استفاده میشود؟ آیا همانطور که ما فهمیده ایم زندگى آخرت تابع حکم زندگى دنیا هست ، یا نه ؟ و آیا از آنها بر نمى آید که جزاى در آن زندگى عین اعمال دنیا است ؟ ( لا تعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعملون ) ، (امروز دیگر عذرخواهى مکنید، چون بغیر کرده هاى خود پاداشى داده نمیشوید)، ( ثم توفى کل نفس ما کسبت ) ، (سپس به هر کس آنچه را که خود انجام داده ، بتمام و کمال داده میشود)، ( فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة ) ، (پس بترسید از آتشى که آتش گیرانه اش مردم و سنگند)، ( فلیدع نادیه سندع الزبانیه ) (پس باشگاه خود را صدا بزند و ما بزودى مامورین دوزخ را صدا مى زنیم )، ( یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا، و ما عملت من سوء ) ، (روزیکه هر کس آنچه را که از خیر و شر انجام داده حاضر مى یابد)، ( ما تاءکلون فى بطونهم الا النار ) ، (آنها که مال یتیم را میخورند جز آتش در درون خود نمى کنند)، ( انما یاکلون فى بطونهم نارا ) ، (آنها که ربا مى خورند در شکم خود آتش فرو مى کنند).
و بجان خودم اگر در قرآن کریم در این باره هیچ آیه اى نبود بجز آیه : ( لقد کنت فى غفلة من هذا، فکشفنا عنک غطائک ، فبصرک الیوم حدید ) ، (تو از این زندگى غافل بودى ، ما پرده ات را کنار زدیم ، اینک دیدگانت خیره شده است ) کافى بود، چون لغت غفلت در موردى استعمال میشود که آدمى از چیزیکه پیش روى او و حاضر نزد او است بى خبر بماند، نه در مورد چیزیکه اصلا وجود ندارد، و بعدها موجود میشود، پس معلوم میشود زندگى آخرت در دنیا نیز هست ، لکن پرده اى میانه ما و آن حائل شده ، دیگر اینکه کشف غطاء و پرده بردارى از چیزى میشود که موجود و در پس پرده است ، اگر آنچه در قیامت آدمى مى بیند، در دنیا نباشد، صحیح نیست در آنروز بانسانها بگویند: تو از این زندگى در غفلت بودى ، و این زندگى برایت مستور و در پرده بود، ما پرده ات را برداشتیم ، و در نتیجه غفلت مبدل بمشاهده گشت .
و بجان خودم سوگند، اگر شما خواننده عزیز از نفس خود خواهش کنید که شما را به بیان و عبارتى راهنمائى کند، که این معانى را برساند، بدون اینکه پاى مجازگوئى در کار داشته باشد، نفس شما خواهش شما را اجابت نمى کند، مگر بعین همین بیانات ، و اوصافیکه قرآن کریم بدان نازل شده .
مجازات و تجسّم اعمال ، دو وجه حاصل از گفتار خداوند درباره زندگى آخرت#
و حاصل کلام اینستکه : گفتار خدایتعالى در باره مسئله قیامت و زندگى آخرت بر دو وجه است :
یکى وجه مجازات ، که پاداش و کیفر انسانها را بیان مى کند، و در این باره آیات بسیارى از قرآن دلالت بر این دارد، که آنچه بشر در آینده با آن روبرو میشود، چه بهشت ، و چه دوزخ ، جزاء اعمالى است که در دنیا کرده .
دوم وجه تجسم اعمال است ، که آیات بسیارى دیگر دلالت بر آن دارد، یعنى مى رساند که خود اعمال ، و یا لوازم و آثار آن سرنوشت سازند، و امورى گوارا یا ناگوار، خیر یا شر، براى صاحبش درست مى کنند، که بزودى در روزیکه بساط خلقت بر چیده میشود، بآن امور مى رسند، و میان این دو دسته از آیات هیچ منافاتى هم نیست (براى اینکه دسته اول مى رساند که خداوند براى پاداش و کیفر بندگانش بهشت و دوزخى آفریده ، که همین الان آماده و مهیا است ، و تنها پرده اى میان ما و آن حائل است ، که آنرا نمى بینیم ، و چون با تمام شدن عمر، آن پرده برداشته شد، با آن روبرو مى شویم ، و دسته دوم از آیات میرساند که اعمال ما در روز قیامت بصورت نعمت هاى بهشتى ، و یا عذابهاى دوزخى مجسم میشود، پس ممکن است یک انسان که خدا سهمى از بهشت را براى او آفریده ، بخاطر کاهلى و انجام ندادن خیراتیکه بصورت نعمتهاى آن بهشت مجسم میشود، بهشتى خالى از نعمت داشته باشد، پس اگر آیات دسته اول بما خبر داد، از اینکه بهشت و دوزخ هست ، و آیات دسته دوم فرمود بهشت و دوزخ مخلوق و مولود عمل خود شما است ، نباید توهم کنیم که میان این دو تعبیر منافاتى است (مترجم ).
معنى فسق#
( الا الفاسقین ) کلمه (فسق ) بطوریکه گفته اند، از الفاظى است که قبل از آمدن قرآن معناى امروز آنرا نداشت ، و در این معنا استعمال نمیشد، و این قرآن کریم است که کلمه نامبرده را در معناى معروفش استعمال کرد، و آنرا از معناى اصلیش که بمعناى بیرون شدن از پوست است گرفته ، چون وقتى میگویند: (فسقت التمرة ) معنایش این است که خرما از پوستش بیرون آمد، و بهمین جهت خود قرآن نیز کلمه : فاسقین را تفسیر کرد به ( الذین ینقضون عهد اللّه من بعد میثاقه ) ، کسانیکه مى شکنند عهد خدا را بعد از میثاق آن ، و معلوم است که نقض عهد وقتى تصور دارد که قبلا بسته و محکم شده باشد، پس نقض عهد نیز نوعى بیرون شدن از پوست است .
باز به همین مناسبت در آخر آیه ، فاسقین را توصیف فرمود، به خاسرین ، و زیانکاران ، و معلوم است که مفهوم خاسران و زیانکارى وقتى و در چیزى تصور دارد، که آدمى بوجهى مالک آن باشد، همچنانکه در جائى دیگر درباره خاسرین فرموده : ( ان الخاسرین ، الذین خسروا انفسهم و اهلیهم یوم القیامه ) ، (زیانکاران آنهایند که در روز قیامت خود و اهل خود را زیان کرده باشند).
با این حال زنهار که خیال نکنى این صفاتیکه خداى سبحان در کتابش براى سعداى از بندگانش ، و یا اشقیاء اثبات مى کند، براى مقربین ، و مخلصین ، و مخبتین ، و صالحین ، و مطهرین ، و امثال آنان اوصافى و براى ظالمین و فاسقین و خاسرین و غاوین و ضالین و امثال آنان اوصاف دیگرى ذکر کرده ، صرف عبارت پردازى ، و اوصافى مبتذل است ، که اگر چنین فکر کنى قریحه و درکت در فهم کلام خدایتعالى دچار اضطراب گشته ، همه را بیک چوب میرانى ، و آنوقت کلام خدا را هم مانند سخنان دیگران غلطهائى عامیانه و سخنى ساده بازارى خواهى گرفت .
بلکه آنچه گفته شد، اوصافى است که از حقایقى روحى ، و مقاماتى معنوى کشف مى کند، که یا در راه سعادت آدمى قرار دارند، و یا در راه شقاوت و بدبختیش ، و هر یک از آنها مبداء آثارى مخصوص بخود، و منشاء احکامى خاص و معین هستند، همچنانکه مراتب سن آدمى ، و خصوصیات قواى او، و اوضاع خلقتش ، هر یک منشاء احکام و آثار مخصوصى است ، که نمیتوانیم یکى از آن آثار را در غیر آن سن و سال ، از کسى توقع داشته باشیم ، و اگر در کلام خدایتعالى تدبر و امعان نظر کنى ، خواهى دید آنچه ما ادعا کردیم صحیح و درست است .
بحثى پیرامون مسئله معروف جبر و تفویض#
در جمله مورد بحث فرمود: ( و ما یضل به الفاسقین ) ، (خدا با قرآن کریم و مثلهایش گمراه نمى کند مگر فاسقان را)، و بهمین تعبیر، خود، بیانگر چگونگى دخالت خدایتعالى در اعمال بندگان ، و نتائج اعمال آنان است ، و در این بحثى که شروع کردیم نیز همین هدف دنبال میشود.
توضیح اینکه خدایتعالى در آیات بسیارى از کلام مجیدش ملک عالم را از آن خود دانسته ، از آن جمله فرموده : ( لله ما فى السماوات و ما فى الارض ) ، (آنچه در آسمانها است و آنچه در زمین است ملک خدا است )، و نیز فرموده : ( له ملک السماوات و الارض ) ، (ملک آسمانها و زمین از آن او است )، و نیز فرموده : ( له الملک و له الحمد ) ، (جنس ملک و حمد از او است ).
مالکیت مطلقه خداوند#
و خلاصه خود را مالک على الاطلاق همه عالم دانسته ، نه بطوریکه از بعضى جهات مالک باشد، و از بعضى دیگر نباشد، آنطور که ما انسانها مالکیم ، چون یک انسان اگر مالک برده اى ، و یا چیزى دیگر باشد، معناى مالکیتش این است که میتواند در آن تصرف کند، اما نه از هر جهت ، و بهر جور که دلش بخواهد، بلکه آن تصرفاتى برایش جائز است که عقلا آنرا تجویز کنند، اما تصرفات سفیهانه را مالک نیست ، مثلا نمیتواند برده خود را بدون هیچ جرمى بکشد، و یا مال خود را بسوزاند.
و لکن خدایتعالى مالک عالم است بتمام معناى مالکیت ، و بطور اطلاق ، و عالم مملوک او است ، باز بطور مطلق ، بخلاف مملوکیت یک گوسفند، و یا برده ، براى ما انسانها، چون ملک ما نسبت بآن مملوک ناقص و مشروط است ، بعضى از تصرفات ما در آن جائز است ، و بعضى دیگر جائز نیست ، مثلا انسانیکه مالک یک الاغ است ، تنها مالک این تصرف است که بارش را بدوش آن حیوان بگذارد، و یا سوارش شود، و اما اینکه از گرسنگى و تشنگیش بکشد، و بآتشش بسوزاند، و وقتى عقلاء علت آن را میپرسند، پاسخ قانع کننده اى ندهد اینگونه تصرفات را مالک نیست .
و خلاصه تمامى مالکیت هائى که در اجتماع انسانى معتبر شمرده شده ، مالکیت ضعیفى است که بعضى از تصرفات را جائز مى سازد، نه همه انحاء تصرف ممکن را، بخلاف ملک خدایتعالى نسبت باشیاء، که على الاطلاق است ، و اشیاء، غیر از خدایتعالى رب و مالکى دیگر ندارند، و حتى مالک خودشان ، و نفع و ضرر، و مرگ و حیاه ، و نشور خود نیز نیستند.
هر تصرفى از خداوند در هر مخلوقى ، تصرفى است از مالک حقیقى در مملوک واقعى وحقیقى#
پس هر تصرفى در موجودات که تصور شود، مالک آن تصرف خدا است ، هر نوع تصرفى که در بندگان و مخلوقات خود بکند، میتواند، و حق دارد، بدون اینکه قبح و مذمتى و سرزنشى دنبال داشته باشد، چون آن تصرفى از میان همه تصرفات قبیح و مذموم است ، که بدون حق باشد، یعنى عقلاء حق چنین تصرفى را به تصرف کننده ندهند، و او تنها آن تصرفاتى را میتواند بکند، که عقلاء آنرا جائز بدانند، پس مالکیت او محدود به مواردى است که عقل تجویز کرده باشد، و اما خدایتعالى هر تصرفى در هر خلقى بکند، تصرفى است از مالک حقیقى ، و در مملوک واقعى ، و حقیقى ، پس نه مذمتى بدنبال دارد، و نه قبحى ، و نه تالى فاسد دیگرى .
و این مالکیت مطلقه خود را تاءیید کرده باینکه خلق را از پاره اى تصرفات منع کند، و تنها در ملک او آن تصرفاتى را بکنند که خود او اجازه داده باشد، و یا خواسته باشد، و خود را محاسب و بازخواست کننده ، و خلق را مسئول و مؤ اخذ دانسته ، فرموده : ( من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ) ، (آن کیست که بدون اذن او نزد او سخنى از شفاعت کند)، و نیز فرموده : ( ما من شفیع الا من بعد اذنه ) ، (هیچ شفیعى نیست ، مگر بعد از اجازه او) و نیز فرموده : ( لو یشاء اللّه لهدى الناس جمیعا ) ، (اگر خدا میخواست همه مردم را هدایت مى کرد) و نیز فرموده ( یضل من یشاء و یهدى من یشاء ) و باز فرموده ( و ما تشاون الا ان یشاء اللّه ) (و در شما خواستى پیدا نمیشود، مگر آنکه خدا خواسته باشد)، و نیز فرموده : ( لا یسال عما یفعل ، و هم یسالون ) ، (باز خواست نمیشود از آنچه مى کند، بلکه ایشان باز خواست میشوند.)
پس بنابراین خدایتعالى متصرفى است که در ملک خود هر چه بخواهد مى کند، و غیر او هیچکس این چنین مالکیتى ندارد، باز مگر باذن و مشیت او، این آن معنائى است که ربوبیت او آنرا اقتضاء دارد.
معیارها و اساس قوانین عقلائى معیار و اساس و قوانین شرعى است#
این معنا وقتى روشن شد، از سوى دیگر مى بینیم که خدایتعالى خود را در مقام تشریع و قانونگذارى قرار داده ، و در این قانون گذارى ، خود را عینا مانند یکى از عقلا بحساب آورده ، که کارهاى نیک را نیک میداند، و بر آن مدح و شکر مى گذارد، و کارهاى زشت را زشت دانسته ، بر آن مذمت مى کند، مثلا فرموده : ( ان تبدوا الصدقات فنعما هى ) ، (اگر صدقات را آشکارا بدهید خوب است )، و نیز فرموده : ( بئس الاسم الفسوق ) ، (فسق نام زشتى است )، و نیز فرموده : که آنچه از قوانین براى بشر تشریع کرده ، بمنظور تاءمین مصالح انسان ، و دورى از مفاسد است ، و در آن رعایت بهترین و مؤ ثرترین راه براى رسیدن انسان بسعادت ، و جبران شدن نواقص شده است ، و در این باره فرموده : ( اذا دعاکم لما یحییکم ) ، (دعوت خدا را بپذیرید، وقتى شما را بچیزى میخواند که زنده تان مى کند)، و نیز فرموده : ( ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون ) ، (این براى شما بهتر است اگر علم داشته باشید)، و نیز فرموده : ( ان اللّه یامر بالعدل و الاحسان ) ، (تا آنجا که مى فرماید) ( و ینهى عن الفحشاء و المنکر و البغى ) ، (خدا بعدل و احسان امر مى کند، و از فحشاء و منکر و ظلم نهى مى نماید)، و نیز فرموده : ( ان اللّه لا یامر بالفحشاء ) ، (خدا بکارهاى زشت امر نمى کند)، و آیات بسیارى از این قبیل .
روش عقلاء در قانونگذارى#
و این در حقیقت امضاء روش عقلاء در مجتمع انسانى است ، میخواهد بفرماید: این خوب و بدها، و مصلحت و مفسده ها، و امر و نهى ها، و ثواب و عقابها، و مدح و ذم ها، و امثال اینها، که در نزد عقلاء دائر و معتبر است ، و اساس قوانین عقلائى است ، همچنین اساس احکام شرعى که خدا مقنن آنست ، نیز هست .
یکى از روشهاى عقلا این است که میگویند: هر عملى باید معلل باغراض ، و مصالحى عقلائى باشد، و گر نه آن عمل نکوهیده و زشت است ، یکى دیگر از کارهاى عقلا این است که براى جامعه خود، و اداره آن ، احکام و قوانینى درست مى کنند، یکى دیگرش این استکه پاداش و کیفر مقرر میدارند، کار نیک را با پاداش ، جزا میدهند، و کار زشت را با کیفر.
و همه اینها معلل بغرض و مصالحى است ، بطوریکه اگر در مورد امرى و یا نهیى از اوامر و نواهى عقلا، خاصیتى که مایه صلاح اجتماع باشد، رعایت نشده باشد، و اگر هم شده باشد، بر مورد خودش منطبق نباشد، عقلاء اقدام بچنین امر و نهیى نمى کنند، کار دیگرى که عقلا دارند این است که سنخیت و سنجش را میان عمل و جزاى آن رعایت مى کنند، اگر عمل خیر باشد، بهر مقدار که خیر است آنمقدار پاداش میدهند، و اگر شر باشد، بمقدار شریت آن ، کیفر مقرر میدارند، کیفریکه از نظر کم و کیف مناسب با آن باشد.
باز از احکام عقلاء، یکى دیگر این استکه امر و نهى و هر حکم قانونى دیگر را تنها متوجه افراد مختار مى کنند، نه کسانیکه مضطر و مجبور بآن عملند، (و هرگز بکسى که دچار لغوه است ، نمیگویند: دستت را تکان بده ، و یا تکان نده ،) و همچنین پاداش و کیفر را در مقابل عمل اختیارى میدهند، (و هرگز بکسیکه زیبا است مزد نداده ، و بکسى که سیاه و زشت است کیفر نمى دهند)، مگر آنکه عمل اضطراریش ناشى از سوء اختیارش باشد، مثل اینکه کسى در حال مستى عمل زشتى انجام داده باشد، که عقلاء عقاب او را قبیح نمیدانند، چون خودش خود را مست و دیوانه کرده ، دیگر نمیگویند آخر او در چنین جرم عاقل و هوشیار نبود.
اگر خداى سبحان بندگان را به اطاعت یا معصیبت مجبور کرده باشد...#
حال که این مقدمه روشن شد، میگوئیم اگر خداى سبحان بندگان خود را مجبور باطاعت یا معصیت کرده بود، بطوریکه اولى قادر بر مخالفت ، و دومى قادر بر اطاعت نبود، دیگر معنا نداشت که براى اطاعت کاران بهشت ، و براى معصیت کاران دوزخ مقرر بدارد، و حال که مقرر داشته ، باید در مورد اولى پاداشش بجزاف ، و در مورد دومى کیفرش ظلم باشد، و جزاف و ظلم نزد عقلاء قبیح ، و مستلزم ترجیح بدون مرجح است ، که آن نیز نزد عقلا قبیح است ، و کار قبیح کار بدون دلیل و حجت است ، و خدایتعالى صریحا آنرا از خود نفى کرده ، و فرموده : ( لئلا یکون للناس على اللّه حجه بعد الرسل ) ، (رسولان گسیل داشت ، تا بعد از آن دیگر مردم حجتى علیه خدا نداشته باشند) و نیز فرموده : ( لیهلک من هلک عن بینه ، و یحیى من حى عن بینه ) (تا در نتیجه هر کس هلاک میشود، دانسته هلاک شده باشد، و هر کس نجات مى یابد دانسته نجات یافته باشد)، پس با این بیانى که تا اینجا از نظر خواننده گذشت چند نکته روشن گردید:
اول اینکه تشریع ، بر اساس اجبار در افعال نیست ، و خدایتعالى کس را مجبور بهیچ کارى نکرده ، در نتیجه آنچه تکلیف کرده ، بر وفق مصالح خود بندگان است ، مصالحى در معاش و معادشان ، این اولا، و ثانیا این تکالیف از آن رو متوجه بندگان است ، که مختار در فعل و ترک هر دو هستند، و مکلف بآن تکالیف از این رو پاداش و کیفر مى بینند، که آنچه خیر و یا شر انجام میدهند، باختیار خودشان است .
اضلال منسوب به خدا، اضلال بعنوان مجازات است#
دوم اینکه آنچه خدایتعالى از ضلالت ، و خدعه ، و مکر، و امداد، و کمک در طغیان ، و مسلط کردن شیطان ، و یا سرپرستى انسانها، و یا رفیق کردن شیطانرا با بعضى از مردم ، و بظاهر اینگونه مطالب که بخود نسبت داده ، تمامى آنها آنطور منسوب بخدا است ، که لایق ساحت قدس او باشد، و به نزاهت او از لوث نقص و قبیح و منکر بر نخورد، چون برگشت همه این معانى بالاخره باضلال و فروع و انواع آنست ، و تمامى انحاء اضلال منسوب بخدا، و لائق ساحت او نیست ، تا شامل اضلال ابتدائى و بطور اغفال هم بشود.
بلکه آنچه از اضلال باو نسبت داده میشود، اضلال بعنوان مجازات است ، که افراد طالب ضلالت را بدان مبتلا مى کند، چون بعضى افراد براستى طالب ضلالتند، و بسوء اختیار باستقبالش مى روند، همچنانکه خدایتعالى نیز این ضلالت را به خودش نسبت داده و فرموده : ( یضل به کثیرا، و یهدى به کثیرا، و ما یضل به الا الفاسقین ) ، الخ و نیز فرموده : ( فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم ) ، (همینکه منحرف شدند، خدا دلهاشان را منحرف تر و گمراه تر کرد)، و نیز فرموده : ( کذلک یضل اللّه من هو مسرف مرتاب ) ، (این چنین خدا هر اسراف گر شکاک را گمراه مى کند):
سوم اینکه قضاء خدا، اگر بافعال بندگان تعلق گیرد، از این جهت نیست که فعلا افعالى است منسوب بفاعلها، بلکه از این جهت تعلق مى گیرد که موجودى است از موجودات ، و مخلوقى است از مخلوقات خدا، که انشاءاللّه تعالى در بحث روایتى ذیل ، و در بحث پیرامون قضاء و قدر توضیح این نکته خواهد آمد.
تفویض نیز با تشریع سازگار نیست#
چهارم اینکه تشریع همانطور که با جبر نمیسازد، همچنین با تفویض نیز نمیسازد، چون در صورت تفویض ، امر و نهى خدا به بندگان ، آنهم امر و نهى مولوى ، امر و نهى کسى است که حق چنان امر و نهیى را ندارد، براى اینکه در این صورت اختیار عمل را بخود بندگان واگذار کرده ، علاوه بر اینکه تفویض تصور نمیشود، مگر آنکه خدایتعالى را مالک مطلق ندانیم ، و مالکیت او را از بعضى مایملک او سلب کنیم .
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۶ تا ۲۷ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (پیرامون روایات قضا و قدر و امر بین الامرین )
روایات بسیار زیادى از ائمه اهل بیت علیهم السلام رسیده که فرموده اند: ( لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین ) ، (نه جبر است ، و نه تفویض ، بلکه امرى است متوسط میانه دو امر)، (تا آخر حدیث ).
و در کتاب عیون بچند طریق روایت کرده که چون امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام از صفین برگشت ، پیرمردى از آنان که با آنجناب در صفین شرکت داشت ، برخاست عرض کرد: یا امیرالمؤمنین : بفرما ببینم آیا این راهى که ما رفتیم بقضاء خدا و قدر او بود، یا نه ؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بله اى پیرمرد، بخدا سوگند بر هیچ تلى بالا نرفتید، و بهیچ زمین پستى فرود نشدید، مگر بقضائى از خدا، و قدرى از او.
پیرمرد عرضه داشت : حال که چنین است زحماتى را که تحمل کردم ، به حساب خدا مى گذارم ، یا امیرالمؤمنین ، حضرت فرمود: اى پیرمرد البته اینطور هم نپندار، که منظورم از این قضاء و قدر، قضا و قدر حتمى و لازم او باشد، چون اگر چنین باشد که هر کارى انسان انجام میدهد و یا نمیدهد همه بقضاء حتمى خدا صورت بگیرد، آنوقت دیگر ثواب و عقاب و امر و نهى (و تشویق ) و زجر معناى صحیحى نخواهد داشت ، و وعد و وعید بى معنا خواهد شد، دیگر هیچ بدکارى را نمى توان ملامت کرد، و هیچ نیکوکارى را نمیتوان ستود، بلکه نیکوکار سزاوارتر بملامت میشود، از بدکار، و بدکار سزاوارتر میشود باحسان از آنکس که نیکوکار است ، و این همان اعتقادى است که بت پرستان ، و دشمنان خداى رحمان و نیز قدرى ها و مجوسیان این امت بدان معتقدند.
اى شیخ همینکه خدا بما تکلیف کرده ، کافى است که بدانیم او ما را مختار میداند، و همچنین اینکه نهى کرده ، نهیش از باب زنهار دادن است ، و در برابر عمل کم ثواب زیاد میدهد، و اگر نافرمانى میشود، چنان نیست که مغلوب شده باشد، و اگر اطاعت شود مطیع را مجبور باطاعت کرده باشد، خدایتعالى زمین و آسمانها و آنچه را که بین آندو است بباطل نیافریده ، این پندار کسانیست که کفر ورزیدند، و واى بحال کسانیکه کفر ورزیدند از آتش (تا آخر حدیث ).
مولف: اینکه در پاسـخ فرمود: بقضائى از خدا و قدرى از او - تا آنجا که پیرمرد گفت : زحماتیکه تحمل کرده ام بحساب خدا میگذارم ، یکى از مسائلى است که بعدها بعنوان علم کلام نامیده شد.
توضیح و تحقیق در زمینه قضا و قدر و جبر و تفویض#
توضیح اینکه : باید دانست که یکى از قدیمى ترین مباحثى که در اسلام مورد نقض و ابرام قرار گرفت ، و منشاء نظریه هاى گوناگونى گردید، مباحثى بود که ، پیرامون کلام و نیز مسئله قضا و قدر پیش آمد، علماى کلام این مسئله را طورى طرح کردند، که ناگهان نتیجه اش از اینجا سر در آورد که : اراده الهیه بتمامى اجزاء و آثار عالم تعلق گرفته ، هیچ چیز در عالم با وصف امکان موجود نمیشود، بلکه اگر موجودى موجود شود، با وصف ضرورت و وجوب موجود میشود، چون اراده الهیه به آن تعلق گرفته ، و محال است اراده او از مرادش تخلف بپذیرد و نیز هر چیزیکه موجود نمیشود، و همچنان در عدم میماند، بامتناع مانده است ، چون اراده الهیه بهست شدن آن تعلق نگرفته ، و گر نه موجود میشد، پس آنچه هست واجب الوجود است ، و آنچه نیست ممتنع الوجود است ، و هیچیک از آندو دسته ممکن الوجود نیستند، بلکه اگر موجودند، بضرورت و وجوب موجودند، چون اراده بآن ها تعلق گرفته ، و اگر معدومند، بامتناع معدومند، چون اراده به آنها تعلق نگرفته .
و ما اگر این قاعده را کلیت داده ، همه موجودات را مشمول آن بدانیم ، آنوقت در خصوص افعال اختیارى ، که از ما انسانها سر مى زند، اشکال وارد میشود، (چون افعال ما نیز موجوداتى هستند، اگر موجود شوند، بطور وجوب و ضرورت موجود میشوند، و اگر نشوند بطور امتناع نمیشوند، در نتیجه ما بآنچه مى کنیم و یا نمى کنیم مجبور هستیم ).
در حالیکه ما در نظر بدوى و قبل از شروع بهر کار در مى یابیم ، که نسبت انجام آن کار و ترکش بما نسبت تساوى است ، یعنى همان قدر که در خود قدرت و اختیار نسبت بانجام آن حس مى کنیم ، همان مقدار هم نسبت به ترکش احساس مى کنیم ، و اگر از میان آندو، یعنى فعل و ترک ، یکى از ما سر مى زند، باختیار، و سپس به اراده ما متعین میشود، و این مائیم که اول آنرا اختیار، و سپس اراده مى کنیم ، و در نتیجه کفه آن که تاکنون با کفه دیگر مساوى بود، مى چربد.
اشکالاتى که از قائل شدن به جبر و عدم اختیار لازم مى آید#
پس بحکم این وجدان ، کارهاى ما اختیارى است ، و اراده ما در تحقق آنها موثر است ، و سبب ایجاد آنها است ، ولى اگر کلیت قاعده بالا را قبول کنیم ، و بگوئیم اراده ازلیه و تخلف ناپذیر خدا بافعال ما تعلق گرفته ، در درجه اول این اختیار که در خود مى بینیم باطل میشود، و در درجه دوم باید بر خلاف وجدانمان بگوئیم : که اراده ما در فعل و ترکهاى ما موثر نیست ، و اشکال دیگر اینکه در اینصورت دیگر قدرت قبل از فعل معنا ندارد، و در نتیجه تکلیف معنا نخواهد داشت ، چون تکلیف فرع آنست که مکلف قبل از فعل قدرت بر فعل داشته باشد، و مخصوصا در آنصورت که مکلف بناى نافرمانى دارد، تکلیف باو تکلیف (بما لایطاق ) خواهد بود.
اشکال دیگر اینکه در این صورت پاداش دادن بکسیکه به جبر اطاعت کرده ، پاداشى جزافى خواهد بود، و عقاب نافرمان بجبر هم ظلم و قبیح میشود، و همچنین توالى فاسده دیگر.
دانشمندان نامبرده بهمه این لوازم ملتزم شده اند، و گفته اند که : مکلف قبل از فعل ، قدرت ندارد، و این اشکال را که تکلیف غیر قادر قبیح است ، نیز ملتزم شده ، و گفته اند: مسئله حسن و قبح و خوبى و بدى امورى اعتبارى هستند، که واقعیت خارجى ندارند، و خدایتعالى محکوم باین احکام اعتبارى من و تو نمیشود، و لذا کارهائیکه صدورش از ما بر خلاف عقل و زشت است ، از قبیل ترجیح بدون مرجح و اراده جزافى ، و تکلیف به ما لا یطاق ، و عقاب گنه کار مجبور، و امثال اینها از خدا نه محال است ، و نه عیبى دارد (تعالى اللّه عن ذلک ).
توهّم ملازمه بین اعتقاد به قضاوقدر و انکار جزاى باستحقاق#
و کوتاه سخن آنکه : در صدر اول اسلام اعتقاد بقضاء و قدر از انکار حسن و قبح ، و انکار جزاى باستحقاق سر در مى آورد، و بهمین جهت وقتى پیرمرد از على علیه السلام مى شنود که : حرکت بصفین بقضاء و قدر خدا بوده ، گوئى خبر تاءثرآورى شنیده ، چون مایوس از ثواب شده ، بلافاصله و با کمال نومیدى میگوید: رنج و تعب خود را بحساب خدا مى گذارم ، یعنى حالا که اراده خدا همه کاره بوده ، و مسیر ما و اراده هاى ما فائده نداشته ، و جز خستگى و تعب چیزى براى ما نمانده ، من این خستگى را بحساب او مى گذارم ، چون او با اراده خود ما را خسته کرده .
لذا امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسـخش مى فرماید: نه ، اینطور که تو فکر مى کنى نیست ، چون اگر مطلب از این قرار باشد، ثواب و عقاب باطل میشود، (تا آخر حدیث ) که امام علیه السلام باصول عقلائى ، که اساس تشریع ، و مبناى آنست ، تمسک مى کند، و در آخر کلامش مى فرماید: (خدا آسمانها و زمین را بباطل نیافریده ) الخ .
میخواهد بفرماید: اگر اراده جزافى که از لوازم جبر انسانها، و سلب اختیار از آنها است ، صحیح باشد، مستلزم آنست که فعل بدون غرض و بى فایده نیز از خدا سر بزند، این نیز مستلزم آنست که احتمال بى غرض بودن خلقت و ایجاد احتمال امرى ممکن باشد، و این امکان با وجوب مساوى است ، (چرا براى اینکه وقتى فعلى غایت نداشت ناگزیر باید رابطه اى میان آن و غایت نباشد و وقتى رابطه نبود بى غایت بودنش واجب میشود و در نتیجه موجود مفروض ممتنع الوجود مى گردد و این همان بطلان است ، مترجم ) در نتیجه و روى این فرض ، هیچ فایده و غایتى در خلقت و ایجاد نیست ، و باید خدا آسمانها و زمین را بباطل آفریده باشد، و این مستلزم بطلان معاد، و سر بر آوردن تمامى محذورها است .
و گویا مراد آنجناب از اینکه فرمود: (اگر بندگانش نافرمانیش کنند، بجبر نکرده اند، و اگر اطاعتش کنند، باز مغلوب و مجبور نیستند)، این است که نافرمان او، او را به جبر نافرمانى نمى کند، و فرمانبرش نیز او را بکراهت اطاعت نمى کند.
کیفیت تعلق اراده الهیه بر افعال انسانه#
و در توحید، و عیون ، از حضرت رضا علیه السلام روایت شده ، که : در محضرش از مسئله جبر و تفویض گفتگو شد، ایشان فرمودند: اگر بخواهید، در این مسئله اصلى کلى برایتان بیان مى کنم ، که در همه موارد بآن مراجعه نموده ، نه خودتان در آن اختلاف کنید، و نه کسى بتواند بر سر آن با شما مخاصمه کند، و هر کس هر قدر هم قوى باشد، با آن قاعده نیروى او را در هم بشکنید؟ عرضه داشتیم : بله ، بفرمائید، فرمود: خداى عز و جل در صورتیکه اطاعتش کنند، باجبار و اکراه اطاعت نمیشود، (یعنى هر مطیعى او را باختیار خود اطاعت مى کند)، و در صورتیکه عصیان شود، مغلوب واقع نمیشود، (یعنى بر خلاف آنچه که تفویضى ها پنداشته اند، گنه کار از تحت قدرت او خارج نیست )، و بندگان را در ملک خود رها نکرده ، که هر چه بخواهند مستقلا انجام دهند، بلکه هر چه را که به بندگانش تملیک کرده خودش نیز مالک آن هست ، و بر هر چه که قدرتشان داده ، خودش نیز قادر بر آن هست .
بنابراین اگر بندگانش اطاعتش کردند، و اوامرش را بکار بستند، او جلو اطاعتشان را نمى گیرد، و راه اطاعت را بروى آنان نمى بندد، و اگر او امرش را با نافرمانى پاسـخ گفتند، یا از نافرمانیشان جلوگیرى مى کند، و یا نمى کند، در هر صورت خود او بندگانرا بنافرمانى وا نداشته ، آنگاه فرمود: هر کس حدود این قاعده کلى را بخوبى ضبط کند، بر خصم خود غلبه مى کند.
مولف: اگر خواننده عزیز توجه فرموده باشد، گفتیم : تنها عاملى که جبرى مذهبان را وادار کرد باینکه جبرى شوند، بحث در مسئله قضاء و قدر بود، که از آن ، حتمیت و وجوب را نتیجه گرفتند، وجوب در قضاء، و وجوب در قدر را، و گفتیم : که هم این بحث صحیح است ، و هم این نتیجه گیرى ، با این تفاوت که جبریان در تطبیق بحث بر نتیجه اشتباه کردند، و میان حقائق با اعتباریات خلط کردند، و نیز وجوب و امکان برایشان مشتبه شد.
توضیح اینکه : قضاء و قدر در صورتیکه ثابت شوند، این نتیجه را میدهند، که اشیاء در نظام ایجاد و خلقت صفت وجوب و لزوم دارند، باین معنا که هر موجودى از موجودات ، و هر حال از احوالیکه موجودات بخود میگیرند، همه از ناحیه خداى سبحان تقدیر و اندازه گیرى شده ، و تمامى جزئیات آن موجود، و خصوصیات وجود، و اطوار و احوالش ، همه براى خدا معلوم و معین است ، و از نقشه ایکه نزد خدا دارد، تخلف نمى کند.
یک عمل اختیارى و دو جهت متفاوت وجوب و امکان در آن#
و معلوم است که ضرورت و وجوب از شئون علت است ، چون علت تامه است ، که وقتى معلولش با آن مقایسه میشود، آن معلول نیز متصف به صفت وجوب میشود، ولى وقتى با غیر علت تامه اش ، یعنى با هر چیز دیگرى قیاس شود، جز صفت امکان صفت دیگرى بخود نمى گیرد، (و بیان ساده تر اینکه : هر موجودى با وجود و حفظ علت تامه اش واجب است ، و لکن همان موجود، با قطع نظر از علت تامه اش ، ممکن الوجود است ).
پس گسترش و شمول قضاء و قدر در همه عالم ، عبارت است از جریان و بکار افتادن سلسله علت هاى تامه ، و معلولهاى آنها، در مجموعه عالم ، و معلوم استکه این جریان با حکم قوه و امکان در سراسر عالم از جهت دیگر منافات ندارد.
حال که این معنا روشن گردید، میگوئیم : یک عمل اختیارى که از انسان صادر میشود، و طبق اراده و خواستش صادر میشود، همین یک عمل از جهتى واجب است ، و از جهتى دیگر ممکن ، اگر آنرا از طرفى در نظر بگیریم که تمامى شرائط وجود یافتنش ، از علم ، و اراده و آلات ، و ادوات صحیح ، و ماده اى که فعل روى آن واقع میشود، و نیز شرائط زمانى و مکانیش همه موجود باشد، چنین فعلى ضرورى الوجود، و واجب الوجود است ، و این فعل است که میگوئیم اراده ازلیه خدا بر آن تعلق گرفته ، و مورد قضاء و قدر او است .
و اگر از طرفى ملاحظه شود که همه شرائط نام برده ، مورد نظر نباشد تنها فعل را با یکى از آن شرائط، مانند وجود فاعل ، بسنجیم ، البته در این صورت فعل نامبرده ضرورى نیست ، بلکه ممکن است و از حد امکان تجاوز نمیکند، پس یک فعل ، اگر از لحاظ اول ضرورى شد، لازمه اش این نیست که از لحاظ دوم نیز ضرورى الوجود باشد.
پس معلوم شد اینکه علماى کلام از بحث قضاء و قدر، و عمومیت آندو، نسبت بهمه موجودات ، نتیجه گرفته اند که پس افعال آدمى اختیارى نیست ، معناى صحیحى ندارد، چون گفتیم اراده الهیه تعلق بفعل ما انسانها مى گیرد، اما با همه شئون و خصوصیات وجودیش ، که یکى از آنها ارتباطش با علل و شرائط وجودش میباشد.
اراده فاعل مختار در طول اراده خداست در عرض آن لذا با یکدیگرقابل جمع هستند#
بعبارتى دیگر، اراده الهى بفعلى که مثلا از زید صادر میشود، باین نحو تعلق گرفته ، که فعل نامبرده با اختیار خود از او صادر شود، نه بطور مطلق ، و نیز در فلان زمان ، و فلان مکان صادر شود، نه هر وقت و هر جا که شد، وقتى اراده اینطور تعلق گرفته باشد، پس اگر زید همان عمل را بى اختیار انجام دهد، مراد از اراده تخلف کرده ، و این تخلف محال است .
حال که چنین شد، میگوئیم : تاءثیر اراده ازلیه در اینکه فعل نامبرده ضرورى الوجود شود، مستلزم آنست که فعل باختیار از فاعل سر بزند، چون گفتیم : چنین فعلى متعلق اراده ازلیه است ، در نتیجه همین فعل مورد بحث ما بالنسبه باراده ازلى الهى ضرورى ، و واجب پس اراده فاعل نام برده در طول اراده خداست ، نه در عرض آن ، تا با هم جمع نشوند، و آنوقت بگوئى : اگر اراده الهى تاءثیر کند، اراده انسانى بى اثر و باطل میشود، و بهمین بهانه جبرى مذهب شوى .
پس معلوم شد خطاى جبرى مذهبان از کجا ناشى شده ، از اینجا که نتوانستند تشخیص دهند، که اراده الهى چگونه بافعال بندگان تعلق گرفته ، و نیز نتوانستند میان دو اراده طولى ، با دو اراده عرضى فرق بگذارند، و نتیجه این اشتباهشان این شده که بگویند: بخاطر اراده ازلى خدا، اراده بنده از اثر افتاده .
عقیده معتزله در تفویض ، و ذکر مثالى براى روشن شدن#
( امر بین الامرین )
و اما معتزله ، هر چند که با جبرى مذهبان در مسئله اختیارى بودن افعال بندگان ، و سایر لوازم آن ، مخالفت کرده اند، اما در راه اثبات اختیار، آنقدر تند رفته اند، که از آنطرف افتاده اند، در نتیجه مرتکب اشتباهى شده اند که هیچ دست کم از اشتباه آنان نیست .
و آن این استکه اول در برابر جبریها تسلیم شده اند، که اگر اراده ازلیه خدا به افعال بندگان تعلق بگیرد، دیگر اختیارى باقى نمى ماند، این را از جبریها قبول کرده اند، ولى براى اینکه اصرار داشته اند بر اینکه مختار بودن بندگان را اثبات کنند، ناگزیر گفته اند: از اینجا مى فهمیم ، که افعال بندگان مورد اراده ازلیه خدا نیست ، و ناگزیر شده اند براى افعال انسانها، خالقى دیگر قائل شوند، و آن خود انسانهایند، و خلاصه ناگزیر شده اند بگویند: تمامى موجودات خالقى دارند، بنام خدا، ولى افعال انسانها خالق دیگرى دارد، و آن خود انسان است .
غافل از اینکه اینهم نوعى ثنویت ، و دو خدائى است ، علاوه بر این به محذورهائى دچار شده اند که بسیار بزرگتر از محذور جبریها است ، همچنانکه امام علیه السلام فرموده : بى چاره قدرى ها خواستند باصطلاح ، خدا را بعدالت توصیف کنند، در عوض قدرت و سلطنت خدا را منکر شدند.
و اگر بخواهیم براى روشن شدن این بحث مثالى بیاوریم ، باید یکى از موالى عرفى را در نظر بگیریم ، که یکى از بندگان و بردگان خود را انتخاب نموده ، دخترش را براى مدتى بعقد او در مى آورد، آنگاه از اموال خود حصه اى باو اختصاص میدهد، خانه اى ، و اثاث خانه اى ، و سرمایه اى ، و امثال آن ، از همه آن چیزهائیکه مورد احتیاج یک خانواده است .
در این مثال اگر بگوئیم : این برده مالک چیزى نیست ، چون مالکیت با بردگى متناقض است ، و او نه تنها هر چه دارد، بلکه خودش نیز ملک مولایش است ، همان اشتباهى را مرتکب شده ایم ، که جبریها نسبت بافعال انسانها مرتکب شده اند، و اگر بگوئیم مولایش باو خانه داده ، و او را مالک آن خانه ، و آن اموال کرده ، دیگر خودش مالکیت ندارد، و مالک خانه مزبور همان برده است ، اشتباهى را مرتکب شده ایم که معتزله مرتکب شده اند.
و اگر بین هر دو ملک را جمع کنیم ، و بگوئیم هم مولى مالک است ، و هم بنده و برده ، چیزیکه هست ، مولى در یک مرحله مالک است ، و بنده در مرحله اى دیگر، بعبارتى دیگر، مولى در مقام مولویت خود باقى است ، و بنده هم در رقیت خود باقى است ، و اگر بنده از مولى چیزى بگیرد، هر چند مالک است ، اما در ملک مالک ملکیت یافته ، در اینصورت (امر بین الامرین ) را گرفته ایم ، چون هم مالک را مالک دانسته ایم ، و هم بنده را، چیزیکه هست ملکى روى ملک قرار گرفته ، و این همان نظریه امامان اهل بیت علیهم السلام است که برهان عقلى هم بر آن قیام دارد.
و در احتجاج از جمله سئوالاتى که از عبایه بن ربعى اسدى ، نقل کرد، که از امیرالمؤمنین علیه السلام کرده ، سئوالى است که وى از استطاعت کرده است ، و امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسـخ فرموده : آیا بنظر شما مالک این استطاعت تنها بنده است ، و هیچ ربطى به خدا ندارد؟ یا آنکه او و خدا هر دو مالکند؟ عبایه بن ربعى سکوت کرد، و نتوانست چیزى بگوید، آنجناب فرمود: اى عبایه جواب بگو، عبایة گفت : آخر چه بگوئم ؟ یا امیرالمؤمنین ! فرمود: باید بگوئى قدرت تنها ملک خداست ، و بشر مالک آن نیست ، و اگر مالک آن شود، به تملیک و عطاى او مالک شده ، و اگر تملیک نکند، آن نیز بمنظور آزمایش وى است ، و در آنجا هم که تملیک مى کند، چنان نیست که دیگر خودش مالک آن نباشد، بلکه در عین اینکه آنرا بتو تملیک کرده ، باز مالک حقیقیش خود اوست ، و بر هر چیز که تو را قدرت داده ، باز قادر بر آن هست (الخ ).
حدیثى از امام هادى علیه السلام درباره افعال انسان و توضیح آن#
مولف: معناى روایت با بیان گذشته ما روشن است .
و در کتاب شرح العقاید شیخ مفید آمده : که از امام هادى روایت شده ، که شخصى از آنجناب از افعال بندگان پرسید، که آیا مخلوق خداست ؟ یا مخلوق خود بندگان ؟ امام علیه السلام فرمود:
اگر خود خدا خالق افعال بندگان باشد، چرا از آنها بیزارى میجوید؟ و مى فرماید: ( ان اللّه برى ء من المشرکین ) ، (خدا از مشرکین بیزار است )، و معلوم است که خدا از خود مشرکین بیزارى ندارد، بلکه از شرک و کارهاى ناستوده شان بیزار است .
در توضیح این حدیث میگوئیم : افعال دو جهت دارند، یکى جهت ثبوت و وجود، و دوم جهت انتساب آنها بفاعل افعال ، از جهت اول ، متصف باطاعت و معصیت نیستند، و این اتصافشان از جهت دوم است ، که باین دو عنوان متصف میشوند، مثلا عمل جفت گیرى انسانها، چه در نکاح و چه در زنا یک عمل است ، و از نظر شکل با یکدگر فرقى ندارند، هر دو عمل داراى ثبوت و تحققند، تنها فرقى که در آندو است ، این است که اگر بصورت نکاح انجام شود، موافق دستور خداست ، و چون همین عمل بصورت زنا انجام گیرد، فاقد آن موافقت است ، و همچنین قتل نفس حرام ، و قتل نفس در قصاص ، و نیز زدن یتیم از در ستمگرى ، و زدن او از راه تاءدیب .
پس در تمامى گناهان میتوان گفت : از این جهت گناه است که فاعل آن در انجام آن ، جهت صلاحى ، و موافقت امرى ، و سود اجتماعى در نظر نگرفته ، بخلاف آنکه همین افعال را بخاطر آن اغراض آورده باشد.
پس هر چه هست زیر سر فاعل است ، و خود فعل از نظر اینکه موجودى از موجودات است بد نیست ، چون بحکم آیه : ( اللّه خالق کل شى ء ) ، (خدا آفریدگار هر چیزیست )، مخلوق خداست ، چون آن نیز چیزیست موجود، و ثابت ، و مخلوق خدا بد نمیشود، همچنین کلام امام علیه السلام که فرمود: (هر چیزیکه نام چیز بر آن اطلاق شود، مخلوق است ، غیر از یک چیز آنهم خداست ) تا آخر حدیث .
خلقت و حسن متلازمند و آنچه عمل را گناه مى کند امرى است عدمى#
که اگر آن آیه و این روایت را با آیه : ( الذى احسن کلشى ء خلقه ) ، (آن خدائیکه خلقت هر چیز را نیکو کرد)، ضمیمه کنیم ، این نتیجه را مى گیریم : که نه تنها فعل گناه بلکه هر چیزى همچنانکه مخلوق است ، بدین جهت که مخلوق است نیکو نیز هست ، پس خلقت و حسن با هم متلازمند، و هرگز از هم جدا نمیشوند.
در این میان خداى سبحان پاره اى افعال را زشت و بد دانسته ، و فرموده : ( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها، و من جاء بالسیئه فلا یجزى الا مثلها ) ، (هر کس عمل نیک آورد، ده برابر چون آن پاداش دارد، و هر کس عمل زشت مرتکب شود، جز مثل آن کیفر نمى بیند)، و بدلیل اینکه براى گناهان مجازات قائل شده ، مى فهمیم گناهان مستند بآدمى است ، و با در نظر گرفتن اینکه گفتیم : وجوب و ثبوت افعال ، از خدا و مخلوق او است ، این نتیجه بدست مى آید: که عمل گناه منهاى وجودش که از خداست ، مستند بآدمى است ، پس مى فهمیم که آنچه یک عمل را گناه مى کند، امرى است عدمى ، و جزء مخلوق هاى خدا نیست ، چون گفتیم اگر مخلوق بود حسن و زیبائى داشت .
خدایتعالى نیز فرموده : ( ما اصاب من مصیبة فى الارض و لا فى انفسکم الا فى کتاب من قبل ان نبراها ) ، (هیچ مصیبتى در زمین و نه در خود شما نمى رسد، مگر آنکه قبل از قطعى شدن ، در کتابى موجود بود)، و نیز فرموده : ( ما اصاب من مصیبه الا باذن اللّه ، و من یومن بالله ، یهد قلبه ) ، (هیچ مصیبتى نمیرسد، مگر باذن خدا، و هر کس بخدا ایمان آورد، خدا قلبش را هدایت مى کند)، و نیز فرموده : ( ما اصابکم من مصیبه ، فبما کسبت ایدیکم ، و یعفو عن کثیر ) ، (آنچه مصیبت که به شما مى رسد، بدست خود شما بشما مى رسد، و خدا از بسیارى گناهان عفو مى کند)، و نیز فرموده : ( ما اصابک من حسنه فمن اللّه ، و ما اصابک من سیئه ، فمن نفسک ، (آنچه خیر و خوبى بتو مى رسد از خدا است ، و آنچه بدى بتو مى رسد از خود تو است )، و نیز فرمود: ( و ان تصبهم حسنه ، یقولوا: هذه من عند اللّه ، و ان تصبهم سیئه ، یقولوا هذه من عندک ، قل : کل من عند اللّه ، فما لهولاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا ) ؟ (اگر پیش آمد خوشى برایشان پیش آید، میگویند این از ناحیه خدا است ، و چون پیش آمد بدى بایشان برسد، میگویند: این از شئامت و نحوست تو است ، بگو: همه پیش آمدها از ناحیه خداست ، این مردم را چه مى شود که هیچ سخنى بخرجشان نمیرود؟)،.
وقتى این آیات را بر رویهم مورد دقت قرار دهیم ، مى فهمیم که مصائب ، بدیهاى نسبى است ، باین معنا که انسانیکه برخوردار از نعمتهاى خدا، چون امنیت و سلامت ، و صحت ، و بینیازى است ، خود را واجد مى بیند، و چون بخاطر حادثه اى آنرا از دست میدهد، آن حادثه و مصیبت را چیز بدى براى خود تشخیص میدهد، چون آمدن آن مقارن با رفتن آن نعمت ، و فقد و عدم آن نعمت بود.
اینجاست که پاى فقدان و عدم بمیان مى آید، و ما آنرا بحادثه و مصیبت نامبرده نسبت میدهیم ، پس هر نازله و حادثه بد، از خداست ، و از این جهت که از ناحیه خدا است ، بد نیست ، بلکه از این جهت بد مى شود، که آمدنش مقارن با رفتن نعمتى از انسان واجد آن نعمت است ، پس هر حادثه بد که تصور کنى ، بدیش امرى است عدمى ، که از آن جهت منسوب بخدایتعالى نیست ، هر چند که از جهتى دیگر منسوب بخدا است ، حال یا باذن او و یا بنحوى دیگر.
حدیثى از امام رضا علیه السلام در اینکه آنچه مصیبت و بدى به انسان مى رسد از خوداوست#
و در کتاب قرب الاسناد از بزنطى روایت آمده ، که گفت : بحضرت رضا علیه السلام عرضه داشتم : بعضى از اصحاب ما قائل بجبرند، و بعضى دیگر باستطاعت ، شما چه مى فرمائى ؟ بمن فرمود: بنویس :
(خدایتعالى فرمود: اى پسر آدم ! آنچه تو براى خود میخواهى ، و مى پندارى خواستت مستقلا از خودت است ، چنین نیست ، بلکه بمشیت من میخواهى ، و واجبات مرا با نیروى من انجام میدهى ، و بوسیله نعمت من است که بر نافرمانى من نیرو یافته اى ، این منم که تو را شنوا و بینا و نیرومند کردم ، ( ما اصابک من حسنه فمن اللّه ، و ما اصابک من سیئه فمن نفسک ) آنچه خیر و خوبى بتو مى رسد از خداست ، و آنچه مصیبت و بدى مى رسد از خود تو است ، و این بدان جهت است که من بخوبیها سزاوارتر از توام ، و تو به بدى ها سزاوارتر از منى ، باز این بدان جهت است که من از آنچه مى کنم باز خواست نمى شوم ، و انسانها باز خواست مى شوند، اى بزنطى با این بیان همه حرفها را برایت گفتم ، هر چه بخواهى مى توانى از آن استفاده کنى ، (تا آخر حدیث ).
این حدیث و یا قریب بآن ، از طرق عامه و خاصه روایت شده ، پس از این حدیث هم استفاده کردیم : که از میان افعال آنچه معصیت است ، تنها بدان جهت که معصیت است بخدا نسبت داده نمیشود، و نیز این را هم فهمیدیم : که چرا در روایت قبلى فرمود: اگر خدا خالق گناه و بدیها بود، از آن بیزارى نمى جست ، و اگر بیزارى جسته ، تنها از شرک و زشتى هاى آنان بیزارى جسته ، (تا آخر حدیث ).
احادیث دیگرى از معصومین علیه و السلام درباره جبر و اختیار#
و در کتاب توحید از امام ابى جعفر و امام ابى عبد اللّه علیه السلام ، روایت آمده که فرمودند: خداى عز و جل نسبت بخلق خود مهربان تر از آنست که بر گناه مجبورشان کند، و آنگاه به جرم همان گناه جبرى ، عذابشان کند، و خدا قدرتمندتر از آنست که اراده چیزى بکند، و آن چیز موجود نشود، راوى مى گوید: از آن دو بزرگوار پرسیدند: آیا بین جبر و قدر شق سومى هست ؟ فرمودند: بله ، شق سومى که وسیع تر از میانه آسمان و زمین است .
باز در کتاب توحید از محمد بن عجلان روایت شده ، که گفت : بامام صادق علیه السلام عرضه داشتم : آیا خداوند امور بندگان را بخودشان واگذار کرده ؟ فرمود: خدا گرامى تر از آنست که امور را بایشان واگذار نماید، پرسیدم : پس میفرمائى بندگان را بر آنچه میکنند مجبور کرده ؟ فرمود: خدا عادل تر از آنست که بنده اى را بر عملى مجبور کند، و آنگاه بخاطر همان عمل عذاب کند.
و نیز در کتاب نام برده از مهزم روایت آورده ، که گفت : امام صادق علیه السلام بمن فرمود: بمن بگو ببینم دوستان ما که تو آنانرا در وطن گذاشتى و آمدى ، در چه مسائلى اختلاف داشتند: عرضه داشتم : در مسئله جبر و تفویض ، فرمود: پس همین مسئله را از من بپرس ، من عرضه داشتم : آیا خدایتعالى بندگان را مجبور بر گناهان کرده ؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قاهرتر از این است ، عرضه داشتم : پس امور را به آنها تفویض کرده ؟ فرمود: خدا بر بندگان خود قادرتر از این است پرسیدم : خوب ، وقتى نه مجبورشان کرده ؟ و نه واگذار بایشان نموده ، پس چه کرده ؟ خدا تو را اصلاح کند؟ (در اینجا راوى میگوید:) امام دو بار یا سه بار دست خود را پشت و رو کرد، ومولف: معناى اینکه فرمود: (خدا بر بندگان قاهرتر از این است ) این است که اگر قاهرى بخواهد کسى را بکارى مجبور کند، باید اینقدر قهر و غلبه داشته باشد که بکلى مقاومت نیروى فاعل را خنثى و بى اثر کند، تا در نتیجه شخص مجبور عملى را که او میخواهد بدون اراده خودش انجام دهد، و قاهرتر از این قاهر، کسى است که مقهور خود را وادار کند باینکه عملى را که وى از او خواسته با اراده و اختیار خودش انجام دهد، و خلاصه آن عمل را بیاورد، بدون اینکه اراده و اختیارش از کار افتاده باشد، و یا اراده اش بر خلاف اراده قاهر و آمر بکار رود.
و باز در کتاب توحید از امام صادق علیه السلام روایت آورده ، که فرمود: رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: کسیکه خیال کند خدا مردم را به سوء و فحشاء امر کرده ، بر خدا دروغ بسته است ، و کسیکه به پندارد که خیر و شر بغیر مشیت خدا صورت مى گیرد خدا را از سلطنت خود بیرون کرده است .
دو روایت از کتاب طرائف درباره قضاوقدر الهى#
و در کتاب طرائف است ، که روایت شده : حجاج بن یوسف نامه اى به حسن بصرى ، و به عمرو بن عبید، و به واصل بن عطاء، و به عامر شعبى ، نوشت ، و از ایشان خواست تا آنچه درباره قضاء و قدر بایشان رسیده بنویسند.
حسن بصرى نوشت : بهترین کلامى که در این مسئله بمن رسیده ، کلامى است که از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام شنیده ام ، که فرمود: آیا گمان کرده اى همان کسى که تو را نهى کرد، وادار کرده ؟ نه ، آنکه تو را بگناه وادار کرده ، بالا و پائین خود تو است ، و خدا از آن بیزار است .
و عمرو بن عبید نوشت : بهترین سخنى که در قضاء و قدر بمن رسیده ، کلامى است که از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام شنیده ام ، و آن این است که فرمود: اگر دروغ و خیانت در اصل حتمى باشد، باید قصاص خیانتکار، ظلم و خیانتکار در قصاص مظلوم باشد.
و واصل بن عطاء نوشت : بهترین سخنى که در مسئله قضاء و قدر بمن رسیده ، کلام امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است ، که فرموده : آیا خدا تو را براه راست دلالت مى کند، آنوقت سر راه را بر تو مى گیرد، که نتوانى قدمى بردارى ؟
و شعبى هم نوشت بهترین کلامیکه در مسئله قضاء و قدر شنیده ام ، کلام امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام است که فرمود: هر عملى که دنبالش از خدا بخاطر آن عمل طلب مغفرت مى کنى ، او از خود تو است ، و هر عملى که خدا را در برابر آن سپاس میگوئى ، آن عمل از خدا است .
چون این چهار نامه به حجاج بن یوسف رسید، و از مضمون آنها باخبر شد، گفت : همه این چهار نفر این کلمات را از سرچشمه اى زلال گرفته اند.
و در کتاب طرائف نیز روایت شده ، که مردى از جعفر بن محمد امام صادق علیه السلام از قضاء و قدر پرسید، فرمود: هر عملى که از کسى سر بزند، و تو بتوانى او را بخاطر آن عمل ملامت کنى ، آن عمل از خود آنکس است ، و آنچه نتوانى سرزنش کنى ، آن از خدایتعالى است ، خدایتعالى به بنده اش ملامت مى کند، که چرا نافرمانى کردى ؟ و مرتکب فسق شدى ؟ چرا شراب خوردى ؟ و چرا زنا کردى ؟ اینگونه افعال مستند بخود بنده است ، و آن کارهائى که از بنده باز خواست نمیکند؟ مثلا نمى گوید: چرا مریض شدى ؟ و چرا کوتاه قد شده اى ؟ و چرا سفید پوستى ؟ و یا چرا سیاه پوستى ؟ از خداست براى اینکه مریضى و کوتاهى و سفیدى و سیاهى کار خداست .
و در نهج البلاغه آمده : که شخصى از آنجناب از توحید و عدل پرسید، فرمود: توحید این است که درباره او توهم نکنى ، و عدل اینست که او را متهم نسازى .
طریق عدیده استدلال بر رد جبر و تفویض در روایات و اخبار#
مولف: اخبار در مطالبى که گذشت بسیار زیاد است چیزیکه هست این عده از روایات که ما نقل کردیم ، متضمن معانى سایر روایات هست ، و اگر خواننده در آنچه نقل کردیم ، دقت کند، خواهد دید که مشتمل بر طرق خاصه عدیده اى از استدلال است .
یکى استدلال بخود امر و نهى و عقاب و ثواب ، و امثال آن است ، بر وجود اختیار، و اینکه نه جبرى هست ، و نه تفویضى ، و این طریق استدلال در پاسـخ امیرالمؤمنین علیه السلام بآن پیرمرد آمده بود، و آنچه را هم که ما از کلام خدایتعالى استفاده کردیم ، قریب بهمان طریقه بود.
طریقه دوم استدلال بوقوع امورى است در قرآن کریم که با جبر و تفویض نمیسازد، یعنى اگر واقعا جبر و یا تفویض بود، آن امور در قرآن نمى آمد، مانند این مطلب که فرموده : (ملک آسمانها و زمین از آن خداست )، یا اینکه فرموده : (پروردگار تو ستمکار به بندگان نیست ، ( و ما ربک بظلام للعبید ) ، و یا اینکه فرموده : (بگو: خدا بکار زشت امر نمى کند، ( قل ان اللّه لا یامر بالفحشاء ) .
لکن ممکن است در خصوص آیه اخیر مناقشه کرد، و گفت : اگر فعلى از افعال براى ماانسانها فاحشه و یا ظلم باشد، همین فعل وقتى بخدا نسبت داده شود، دیگر ظلم و فاحشه خوانده نمیشود، پس از خدا هیچ ظلمى و فاحشه اى صادر نمى شود.
و لکن این مناقشه صحیح نیست ، و صدر آیه با مدلول خود جواب آنرا داده ، چون در صدر آیه مى فرماید: ( و اذا فعلوا فاحشه ، قالوا وجدنا علیها آباءنا، و اللّه امرنا بها ) ، (و چون مرتکب فاحشه اى میشوند، میگویند: ما پدران خود را دیدیم که چنین مى کردند، و خدا ما را به آن عمل امر کرده )، و اشاره بکلمه بها - به آن ) ما را ناگزیر مى کند بگوئیم : نفى بعدى که مى فرماید: (بگو خدا بفحشاء امر نمى کند)، نیز متوجه همان عمل فاحشه باشد، حال چه اینکه آنرا فاحشه بنامیم یا ننامیم .
طریقه سوم ، استدلال از جهت صفات است ، و آن این استکه خدا با سمائى حسنى نامیده میشود، و به بهترین و عالیترین صفات متصف است ، صفاتیکه با بودن آنها نه جبر صحیح است ، و نه تفویض ، مثلا خدایتعالى قادر و قهار و کریم و رحیم است ، و این صفات معناى حقیقى و واقعیش در خداى سبحان تحقق نمى یابد، مگر وقتى که هستى هر چیزى از او، و نقص هر موجودى و فسادش مستند بخود آنموجود باشد، نه بخدا، همچنانکه در روایاتیکه ما از کتاب توحید نقل کردیم نیز باین معنا اشاره شده بود.
طریقه چهارم ، استدلال بمثل استغفار، و صحت ملامت است ، چون اگر گناه از ناحیه بنده نباشد، استغفار او و ملامت خدا از او، معنا ندارد، زیرا بنا بر جبر، که همه افعال مستند بخدا میشود، دیگر فرقى میان فعل خوب و بد نیست ، تا ملامت بنده در کارهاى بدش صحیح ، و در کارهاى خوبش غیر صحیح باشد.
روایاتى که در تفسیر آیاتى که اضلال و اغواء وامثال آن را به خدا نسبت مى دهد وارد شده است#
البته در اینجا روایات دیگرى نیز در تفسیر آیاتیکه اضلال ، و طبع ، و اغواء، و امثال آنرا بخدا نسبت میدهد، وارد شده ، از آن جمله در کتاب عیون از حضرت رضا علیه السلام روایت شده که در تفسیر جمله : ( و ترکهم فى ظلمات لا یبصرون ) ، فرموده : خدایتعالى آنطور که بندگانش چیزى را و یا کسى را وا مى گذارند، متصف به تحرک و واگذارى نمیشود، و خلاصه بنده اش را بدون جهت وا نمى گذارد، بلکه وقتى میداند که بنده اش از کفر و ضلالت بر نمى گردد، دیگر یارى و لطف خود را از او قطع مى کند، و افسار او را بگردنش انداخته ، باختیار خودش وا مى گذارد.
و نیز در عیون از آنجناب روایت کرده ، که در ذیل جمله : ( ختم اللّه على قلوبهم ) ، فرموده : ختم همان طبع بر قلوب کفار است ، اما بعنوان مجازات بر کفرشان ، همچنانکه خودش در آیه اى دیگر فرمود: ( بل طبع اللّه علیها بکفرهم ، فلا یؤ منون الا قلیلا ) ، (بلکه خدا بخاطر کفرشان مهر بر دلهاشان زد، و در نتیجه جز اندکى ایمان نمى آورند).
و در مجمع البیان از امام صادق علیه السلام روایت کرده که در تفسیر جمله : ( ان اللّه لا یستحیى ) الخ ، فرموده : این سخن از خدا رد کسانى است که پنداشته اند: خداى تبارک و تعالى بندگان را گمراه مى کند، و همو بخاطر ضلالتشان عذابشان مى کند.
بحث فلسفی#
بحث فلسفى
شکى نیست در اینکه آنچه از حقایق خارجى که ما نامش را نوع مى گذاریم ، عبارتند از چیزهائیکه افعال نوعیه اى دارند، یعنى همه افرادش یکنوع عمل مى کنند، و آن انواع موضوع آن افعال شناخته شده اند، بعبارت روشن تر، ما وجود انواع ، و نوعیت ممتازه آنها را از طریق افعال و آثار آنها اثبات مى کنیم ، و میگوئیم : این نوع غیر آن نوع است .
ما نخست از طریق حواس ظاهرى و باطنى خود، افعال و آثار گوناگونى از موجودات گوناگون مى بینیم ، و این حواس ما غیر از این افعال ، و ماوراى آن ، چیز دیگرى احساس نمیکند، چیزى که هست در مرحله دوم ، این افعال و آثار گوناگون را رده بندى نموده ، از راه قیاس و برهان براى هر دسته اى از آنها علت فاعلى خاصى اثبات نموده ، آن علت فاعلى را موضوع و منشاء آن آثار مینامیم .
و در مرحله سوم ، حکم مى کنیم باینکه این موضوعات و این انواع ، با یکدیگر اختلاف دارند، چون افعال و آثارشان تا آنجا که براى ما محسوس است ، مختلفند، مثلا از آنجائیکه آثار و افعال انسان ، که یکى از موجودات خارجى است ، غیر آثار و افعال سایر انواع حیوانات است ، حکم مى کنیم باینکه انسان غیر فلان حیوان است ، و آن حیوان غیر آن حیوان دیگر است ، بعد از اینکه این معنا را درک کردیم ، و از اختلاف آثار پى باختلاف مؤ ثرها، و فاعلها بردیم ، بار دیگر از اختلاف مؤ ثرها پى باختلاف آثار و خواص مى بریم .
فعل اضطرارى و فعل ارادى#
و بهر حال افعالیکه از موجودات خارج از وجود خود مى بینیم ، نسبت بموضوعاتشان بیک تقسیم ابتدائى و اولى بدو قسم منقسم میشوند، اول فعلى که از طبیعت یک موجود سر مى زند، بدون این که علم آن موجود در صدور آن فعل دخالتى داشته باشد، مانند رشد و نمو بدن ، و تغذى نباتات ، و حرکات اجسام ، چون سردى و روانى آب ، و سنگینى سنگ ، و امثال آن ، مانند سلامتى و مرض ، که اینگونه آثار و افعال براى ما محسوس هست ، و قائم بخود ما نیز میشود، بدون اینکه علم ما به آنها اثرى در بود و نبود آنها دخالتى داشته باشد، بلکه تنها چیزیکه در بود و نبود آنها مؤ ثر است ، بود و نبود فاعل طبیعى آنها است .
قسم دوم فعلى است که اگر از فاعلش سر مى زند، بدان جهت سر مى زند که معلوم او است ، و علم فاعل بدان تعلق گرفته ، مانند افعال ارادى انسان ، و سایر موجودات داراى شعور.
و این قسم از افعال ، وقتى از فاعلش سر مى زند، که علمش بدان تعلق گرفته باشد، یعنى آنرا تشخیص و تمیز داده باشد، پس علم بآن فعل آنرا از غیرش تمیز میدهد، و این تمیز و تعیین از این جهت صورت مى گیرد، که فاعل انجام آن فعل را منطبق با کمالى از کمالات خود تشخیص میدهد، و خلاصه علم واسطه میان او و فعل او است .
چون فاعل هر چه باشد، هیچ فعلى را انجام نمیدهد، مگر آنکه کمال و تمامیت وجودش اقتضاى آنرا داشته باشد، و بنابراین فعلى که از فاعل عالم سر مى زند، از این جهت محتاج بعلم او است ، که علمش آن افعالى را که مایه کمال وى است از آن افعالیکه مایه کمال او نیست جدا کند، و تشخیص دهد. و بهمین جهت مى بینیم ، انسان در آن افعالیکه صورت علمیه متعددى ندارد بدون هیچ فکرى و معطلى انجام میدهد مانند افعالیکه از ملکات آدمى سر مى زند، چون سخن گفتن ، که آدمى در سریع ترین اوقات ، هر حرف از حروف بیست و نه گانه را که لازم داشته باشد، انتخاب نموده ، و کنار هم مى چیند، و از چند کلمه جمله ، و از چند جمله سخنى میسازد، بدون اینکه کمترین درنگى داشته باشد.
و نیز مانند افعالیکه از ملکات ، بضمیمه اقتضائى از طبع سر مى زند، چون نفس کشیدن ، که هم ملکه آدمى است ، و هم مقتضاى طبع اوست ، و مانند افعالیکه در حال غلبه اندوه ، و یا غلبه ترس ، و امثال آن از انسان سر مى زند، که در هیچ یک از اینگونه کارها محتاج فکر و صرف وقت نیست ، براى اینکه بیش از یک صورت علمیه و ذهنیه و بیش از یک منطبق با فعل خارجى ندارد، و در نتیجه فاعل هیچ حالت منتظره اى ندارد، که این کنم یا آن کنم ، و قهرا بسرعت انجام میدهد.
بخلاف افعالیکه داراى چند صورت علمیه است ، که از میان آن چند صورت ، یکى یا واقعا، و یا بخیال فاعل ، مصداق کمال او است ، و بقیه کمال او نیست ، مانند خوردن قرص نان ، که براى شخص زید گرسنه کمال هست ، ولکن احتمال هم دارد که نان مزبور سمى ، و یا مال مردم و یا آلوده و منفور طبع ، باشد، و یا دارو خوردن ، و راه رفتن ، و هر عملى دیگر.
که در مثال نان ، آدمى تروى و فکر مى کند، تا یکى از آن عناوین را که گفتیم با خوردن نان منطبق است ترجیح دهد، که وقتى ترجیح داد بقیه عناوین از نظرش ساقط مى گردد، و عنوان ترجیح یافته مصداق کمال او قرار گرفته ، بدون درنگ انجامش میدهد.
قسم اول از افعال را افعال اضطرارى انسان مینامیم ، همانطور که سردى هندوانه و گرمى زنجبیل فعل اضطرارى آنها است ، و قسم دوم را فعل ارادى ، مانند راه رفتن و سخن گفتن .
تقسیم فعل ارادى به اختیارى و اجبارى#
فعل ارادى هم که گفتیم با وساطت علم و اراده از فاعل سر مى زند، بتقسیم دیگرى بدو قسم منقسم میشود، براى اینکه در اینگونه افعال همواره فاعل خود را بر سر دو راهى بکنم یا نکنم مى بیند، و ترجیح یکى از دو طرف انجام و ترک ، گاهى مستند بخود فاعل است ، بدون اینکه چیزى و یا کسى دیگر در این ترجیح دخالت داشته باشد، مانند گرسنه اى که در سر دو راهى بخورم یا نخورم ، بعد از مقدارى فکر و تروى ، ترجیح میدهد که این نان موجود را نخورد، چون بنظرش رسیده که مال مردم است ، و صاحبش اجازه نداده ، لذا از دو طرف اختیار نگهدارى آن نان را انتخاب مى کند، و یا آنکه ترجیح میدهد آنرا بخورد.
و گاهى ترجیح یک طرف مستند به تاءثیر غیر است ، مثل کسیکه از طرف جبار زوردارى مورد تهدید قرار گرفته ، که باید فلان کار را بکنى ، و گر نه ، تو را مى کشم ، او هم بحکم اجبار، آنکار را مى کند، و با اراده هم مى کند، اما انتخاب یکى از دو طرف کردن و نکردنش مستند بخودش نیست ، چون اگر مستند بخودش بود، هرگز طرف کردن را ترجیح نمیداد، صورت اول را فعل اختیارى ، و دوم را فعل اجبارى مینامیم .
و خواننده عزیز اگر دقت کند، خواهد دید: که فعل اختیارى همانطور که گفتیم هر چند مستند باجبار جبار است ، و آن زورگو است که با اجبار و تهدیدش یکى از دو طرف اختیار را براى فاعل محال و ممتنع مى کند، و براى فاعل جز یک طرف دیگر را باقى نمى گذارد، لکن این فعل اجبارى نیز مانند فعل اختیارى سر نمى زند، مگر بعد از آنکه فاعل مجبور، جانب انجام دادن را بر جانب انجام ندادن ترجیح دهد، هر چند که شخص جابر بوجهى سبب شده که او فعل را انجام دهد، ولکن انجام فعل مادام که بنظر فاعل ، بر ترک رجحان نیابد، واقع نمیشود، هر چند که این رجحان یافتنش ، بخاطر تهدید و اجبار جابر باشد، بهترین شاهد بر این معنا وجدان خود آدمى است .
و از همین جا معلوم میشود: اینکه افعال ارادى را بدو قسم اختیارى و اجبارى تقسیم مى کنیم ، در حقیقت تقسیم واقعى نیست ، که آندو را دو نوع مختلف کند، که در ذات و آثار با هم مختلف باشند، چون فعل ارادى بمنزله دو کفه ترازو است ، که اگر در یکى از آنها سنگى نیندازند، بر دیگرى رجحان پیدا نمى کند، فعل ارادى هم در ارادى شدنش بیش از این که رجحان علمى ، یکطرف از انجام و یا ترک را سنگین کند، و فاعل را از حیرت و سرگردانى در آورد، چیز دیگرى نمیخواهد، و این رجحان ، در فعل اختیارى و اجبارى هر دو هست .
چیزیکه هست در فعل اختیارى ترجیح یکى از دو طرف را خود فاعل میدهد، و آنهم آزادانه میدهد، ولى در فعل اجبارى ، این ترجیح را آزادانه نمیدهد، و این مقدار فرق باعث نمیشود که این دو فعل دو نوع مختلف شوند، و در نتیجه آثار مختلفى هم داشته باشند.
تفاوت بین فعل اختیارى و اجبارى نیز در ضمن یک مثال#
شخصى که در سایه دیوارى دراز کشیده ، اگر ببیند که دیوار دارد برویش مى ریزد، و خراب میشود، فورا برخاسته ، فرار مى کند، و اگر هم شخصى دیگر او را تهدید کند که اگر برنخیزى دیوار را بر سرت خراب مى کنم ، باز برمى خیزد و فرار مى کند، و در صورت اول فرار خود را اختیارى ، و در صورت دوم اجبارى میداند، با اینکه این دو فرار هیچ فرقى با هم ندارند، هر دو داراى ترجیحند، تنها فرقى که میان آندو است ، اینست که ترجیح در فرار اول مستند بخود او است ، و در صورت دوم مستند بجبار است ، یعنى اراده جبار در آن دخالت داشته .
حال اگر بگوئى همین فرق میان آندو، کافى است که بگوئیم فعل اختیارى بر وفق مصلحت فاعل سر مى زند، و بهمین جهت مستوجب مدح و یا مذمت ، و ثواب و یا عقاب ، و یا آثارى دیگر است ، بخلاف فعل اجبارى ، که فاعلش مستوجب مذمت ، و مدح ، و ثواب ، و عقاب ، نیست .
در پاسـخت میگوئیم : درست است ، و همین فرق میان آندو هست ، ولکن بحث ما در این است که اختلاف این دو جور فعل ، اختلاف ذاتى نیست ، بلکه از نظر ذات یکى هستند، و این موارد اختلافیکه شما از آثار آندو شمردى ، آثاریست اعتبارى ، نه حقیقى و واقعى ، باین معنا که عقلاء براى اجتماع بشرى کمالاتى در نظر مى گیرند، و پاره اى از اعمال را موافق آن ، و پاره اى دیگر را مخالف آن میدانند، صاحب اعمال دسته اول را مستحق مدح و ثواب ، و صاحب اعمال دسته دوم را مستحق مذمت و عقاب میدانند، پس تفاوتهائیکه در این دو دسته از اعمال است ، بر حسب اعتبار عقلى است ، نه اینکه ذات آندو گونه اعمال مختلف باشد.
پس در نتیجه بحث از مسئله جبر و اختیار بحث فلسفى نیست ، چون بحث فلسفى تنها شامل موجودات خارجى ، و آثار عینى میشود، و اما امورى که بانحاء اعتبارات عقلائى منتهى میشود، مشمول بحث فلسفى و برهان عقلى نیست ، هر چند که آن امور در ظرف خودش ، یعنى در ظرف اعتبار معتبر و منشاء آثارى باشد، پس ناگزیر باید بحث از جبر و اختیار را از غیر راه فلسفه بررسى کنیم .
استدلال بر رد جبر و تفویض از طریق برهان علیت#
لذا میگوئیم : هیچ شکى نیست در اینکه هر ممکنى حادث و محتاج بعلت است ، و این حکم با برهان ثابت شده ، و نیز شکى نیست در اینکه هر چیز مادام که واجب نشده ، موجود نمیشود، چون قبل از وجوب ، هر چیزى دو طرف وجود و عدمش مانند دو کفه ترازو مساویند، و تا علتى طرف وجودش را تعیین نکند، و ترجیح ندهد، نسبتش به وجود و عدم یکسان است ، و موجود نمیشود، و در چنین حالى فرض وجود یافتنش برابر است با فرض وجود یافتن بدون علت ، و اینکه ممکن الوجود محتاج بعلت نباشد، و این خلف فرض و محال است .
پس اگر وجود چیزى را فرض کنیم ، باید قبول کنیم که متصف بوجوب و ضرورت است ، و این اتصافش باقى است مادام که وجودش باقى است ، و نیز این اتصاف را از ناحیه علت خود گرفته است .
پس اگر عالم وجود را یکجا در نظر بگیریم ، در مثل مانند سلسله زنجیرى خواهد بود، که از حلقه هائى مترتب بر یکدیگر تشکیل یافته ، و همه آن حلقه ها واجب الوجودند، و در آن سلسله هیچ جائى براى موجودى ممکن الوجود یافت نمیشود.
حال که این معنا روشن گردید، میگوئیم : این نسبت وجوبى از نسبت معلول بعلت تامه خود سرچشمه گرفته ، چه اینکه آن علت بسیط باشد، و یا از چند چیز ترکیب یافته باشد، مانند علل چهارگانه مادى و صورى و فاعلى و غائى ، و نیز شرائط و معدات .
و اما اگر معلول نامبرده را با بعضى از اجزاء علت ، و یا با هر چیز دیگریکه فرض شود، بسنجیم ، در اینصورت باز نسبت آن معلول نسبت امکان خواهد بود، چون این معنا بدیهى است که اگر در این فرض هم نسبت ضرورت و وجوب باشد، معنایش این میشود که پس وجود علت تامه زیادى است ، و مورد حاجت نیست ، با اینکه ما آنرا علت تامه فرض کردیم ، و این خلف فرض است و محال .
ضرورت و امکان ، دو نظام عالم طبیعى و انطباق آندو بافعل اختیارى انسان#
پس بر رویهم عالم طبیعى ما، دو نظام ، و دو نسبت هست ، یکى نظام وجوب و ضرورت ، و یکى نظام امکان ، نظام وجوب و ضرورت گسترده بر سراپاى علت هاى تامه ، و معلولهاى آنها است ، و در تک تک موجودات این نظام ، چه در تک تک اجزاء این نظام امرى امکانى بهیچ وجه یافت نمیشود، نه در ذاتى و نه در فعلى از افعال آن .
دوم نظام امکان است ، که گسترده بر ماده ، و صورتهائى است که در قوه ماده و استعداد آن نهفته شده ، و نیز آثاریکه ممکن است ماده آنرا بپذیرد، حال که این معنا روشن شد، میگوئیم : فعل اختیارى آدمى هم که یکى از موجودات این عالم است ، اگر نسبت بعلت تامه اش که عبارت است از خود انسان ، و علم ، و اراده او، و وجود ماده اى که آن فعل را مى پذیرد، و وجود تمامى شرائط زمانى و مکانى ، و نبودن هیچیک از موانع ، و بالاخره فراهم بودن تمامى آنچه را که این فعل در هست شدنش محتاج بدانست ، بسنجیم ، البته چنین فعلى ضرورى و واجب خواهد بود، یعنى دیگر نبودنش تصور ندارد، و اما اگر تنها با بود انسان سنجیده شود، البته معلوم است که جز امکان نسبتى نخواهد داشت ، و جز ممکن الوجود نخواهد بود، براى اینکه انسان ، جزئى از اجزاء علت تامه آنست .
بعد از آنچه گفته شد میگوئیم : اینکه هستى هر چیزى محتاج بعلت است ، و در جاى خود مسلم شده ، جهتش این است که وجود (که مناط جعل است )، وجود امکانى است ، یعنى بحسب حقیقت صرف رابط است ، و از خود استقلالى ندارد، و لذا مادام که این رابط و غیر مستقل سلسله اش بوجودى مستقل بالذات منتهى نشود، سلسله فقر و فاقه نیز منقطع نمى گردد، و همچنان هر حلقه اش بحلقه اى دیگر، تا علت آن باشد.
از اینجا این معنا نتیجه گیرى میشود، که اولا صرف اینکه یک معلول مستند بعلت خود باشد، باعث نمیشود که از علتى واجب الوجود بى نیاز شود، چون گفتیم تمامى موجودات یعنى علت و معلولهاى مسلسل ، محتاجند بعلتى واجب ، و گرنه این سلسله و این رشته پایان نمى پذیرد.
و ثانیا این احتیاج از آنجا که از حیث وجود است ، لاجرم احتیاج در وجود با حفظ تمامى خصوصیات وجودى ، و ارتباطش با علل و شرائط زمانى و مکانى و غیره ، خواهد بود.
همانطورى که وجود انسان مستند به اراده الهى است افعال او نیز مستند الوجود با اراده الهى است#
پس با این بیان دو مطلب روشن گردید، اول اینکه همانطور که خود انسان مانند سایر ذوات طبیعى ، وجودش مستند باراده الهى است ، همچنین افعالش نیز مانند افعال سایر موجودات طبیعى ، مستندالوجود باراده الهى است ، پس اینکه معتزله گفته اند: که وجود افعال بشر مرتبط و مستند بخداى سبحان نیست ، از اساس باطل و ساقط است .
و این استناد از آنجا که استنادى وجودى است ، لاجرم تمامى خصوصیات وجودى که در معلول هست ، در این استناد دخیلند، پس هر معلول با حد وجودى که دارد، مستند بعلت خویش است ، در نتیجه همانطور که یک فرد از انسان با تمامى حدود وجودیش ، از پدر، و مادر، و زمان ، و مکان ، و شکل ، و اندازه ، کمى ، و کیفى ، و سایر عوامل مادیش ، مستند بعلت اولى است ، همچنین فعل انسان هم با تمامى خصوصیات وجودیش مستند بهمان علت اولى است .
بنابراین فعل آدمى اگر مثلا بعلت اولى و اراده ازلى و واجب او، منسوب شود، باعث نمیشود که اراده خود انسان در تاءثیرش باطل گردد، و بگوئیم : که اراده او هیچ اثرى در فعلش ندارد، براى اینکه اراده واجبه علت اولى ، تعلق گرفته است باینکه فعل نامبرده از انسان نامبرده با اراده و اختیارش صادر شود، و با این حال اگر این فعل در حال صدورش بدون اراده و اختیار فاعل صادر شود، لازم مى آید که اراده ازلى خداى تعالى از مرادش تخلف بپذیرد، و این محال است .
پس این نظریه جبرى مذهبان از اشاعره که گفته اند: تعلق اراده الهى بافعال ارادى انسان باعث میشود که اراده خود انسان از تاثیر بیفتد، کاملا فاسد و بى پایه است ، پس حق مطلب و آن مطلبى که سزاوار تصدیق است ، این است که افعال انسانى یک نسبتى با خود آدمى دارد، و نسبتى دیگر با خدایتعالى ، و نسبت دومى آن ، باعث نمیشود که نسبت اولیش باطل و دروغ شود، چون این دو نسبت در عرض هم نیستند، بلکه در طول همند.
رد نظر فلاسفه مادى که جبر را به تمام نظام طبیعى راه داده اند#
مطلب دوم که از بیان گذشته روشن گردید، اینستکه افعال همانطور که مستند بعلت تامه خود هستند، (و اگر فراموش نکرده باشید، گفتیم : این نسبت ضرورى و وجوبى است ، مانند نسبت سایر موجودات بعلت تامه خود) همچنین مستند به بعضى از اجزاء علت تامه خود نیز هستند، مانند انسان که یکى از اجزاء علت تامه فعل خویش است ، و اگر فراموش نکرده باشید گفتیم : نسبت هر چیز به جزئى از علت تامه اش ، نسبت امکان است ، نه ضرورت ، و وجوب ، پس صرف اینکه فعلى از افعال بملاحظه علت تامه اش ضرورى الوجود، و واجب باشد، مستلزم آن نیست ، که از لحاظى دیگر ممکن الوجود نباشد، زیرا هر دو نسبت را دارد، و این دو نسبت با هم منافات ندارند، که بیانش گذشت .
پس اینکه مادیین از فلاسفه عصر حاضر، مسئله جبر را به سراپاى نظام طبیعى راه داده ، و انسان را مانند سایر موجودات طبیعى مجبور دانسته اند، راه باطلى رفته اند، زیرا حق اینستکه حوادث هر چه باشد،اگر با علت تامه اش لحاظ شود، البته واجب الوجود است ، و فرض عدم در آن راه ندارد، ولى اگر همان حوادث ، با بعضى از اجزاء علتش ، مثلا با ماده اش ، به تنهائى ، سنجیده شود البته ممکن الوجود خواهد بود، و همین دو لحاظ نیز در اعمال انسانها ملاک هستند، و انسان بخاطر لحاظ دوم ، هر عملى را انجام میدهد اساس عملش امید، و تربیت و تعلیم و امثال آن است و اگر فعل او از واجبات و ضروریات بود، دیگر معنا نداشت بامید چیزى عملى انجام دهد، و یا کودکى را تعلیم و تربیت داده ، درختى را پرورش دهد، و این خود از واضحات است .
