تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۸ عنوان
۞ لَقَد رَضِىَ اللَّهُ عَنِ المُؤمِنينَ إِذ يُبايِعونَكَ تَحتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فى قُلوبِهِم فَأَنزَلَ السَّكينَةَ عَلَيهِم وَأَثٰبَهُم فَتحًا قَريبًا١٨
#وَمَغانِمَ كَثيرَةً يَأخُذونَها ۗ وَكانَ اللَّهُ عَزيزًا حَكيمًا١٩
#وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأخُذونَها فَعَجَّلَ لَكُم هٰذِهِ وَكَفَّ أَيدِىَ النّاسِ عَنكُم وَلِتَكونَ ءايَةً لِلمُؤمِنينَ وَيَهدِيَكُم صِرٰطًا مُستَقيمًا٢٠
#وَأُخرىٰ لَم تَقدِروا عَلَيها قَد أَحاطَ اللَّهُ بِها ۚ وَكانَ اللَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرًا٢١
#وَلَو قٰتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَروا لَوَلَّوُا الأَدبٰرَ ثُمَّ لا يَجِدونَ وَلِيًّا وَلا نَصيرًا٢٢
#سُنَّةَ اللَّهِ الَّتى قَد خَلَت مِن قَبلُ ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبديلًا٢٣
#وَهُوَ الَّذى كَفَّ أَيدِيَهُم عَنكُم وَأَيدِيَكُم عَنهُم بِبَطنِ مَكَّةَ مِن بَعدِ أَن أَظفَرَكُم عَلَيهِم ۚ وَكانَ اللَّهُ بِما تَعمَلونَ بَصيرًا٢٤
#هُمُ الَّذينَ كَفَروا وَصَدّوكُم عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ وَالهَدىَ مَعكوفًا أَن يَبلُغَ مَحِلَّهُ ۚ وَلَولا رِجالٌ مُؤمِنونَ وَنِساءٌ مُؤمِنٰتٌ لَم تَعلَموهُم أَن تَطَـٔوهُم فَتُصيبَكُم مِنهُم مَعَرَّةٌ بِغَيرِ عِلمٍ ۖ لِيُدخِلَ اللَّهُ فى رَحمَتِهِ مَن يَشاءُ ۚ لَو تَزَيَّلوا لَعَذَّبنَا الَّذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابًا أَليمًا٢٥
#إِذ جَعَلَ الَّذينَ كَفَروا فى قُلوبِهِمُ الحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجٰهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلىٰ رَسولِهِ وَعَلَى المُؤمِنينَ وَأَلزَمَهُم كَلِمَةَ التَّقوىٰ وَكانوا أَحَقَّ بِها وَأَهلَها ۚ وَكانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيءٍ عَليمًا٢٦
#لَقَد صَدَقَ اللَّهُ رَسولَهُ الرُّءيا بِالحَقِّ ۖ لَتَدخُلُنَّ المَسجِدَ الحَرامَ إِن شاءَ اللَّهُ ءامِنينَ مُحَلِّقينَ رُءوسَكُم وَمُقَصِّرينَ لا تَخافونَ ۖ فَعَلِمَ ما لَم تَعلَموا فَجَعَلَ مِن دونِ ذٰلِكَ فَتحًا قَريبًا٢٧
#هُوَ الَّذى أَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدىٰ وَدينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ ۚ وَكَفىٰ بِاللَّهِ شَهيدًا٢٨
#مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ۖ تَرىٰهُم رُكَّعًا سُجَّدًا يَبتَغونَ فَضلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضوٰنًا ۖ سيماهُم فى وُجوهِهِم مِن أَثَرِ السُّجودِ ۚ ذٰلِكَ مَثَلُهُم فِى التَّورىٰةِ ۚ وَمَثَلُهُم فِى الإِنجيلِ كَزَرعٍ أَخرَجَ شَطـَٔهُ فَـٔازَرَهُ فَاستَغلَظَ فَاستَوىٰ عَلىٰ سوقِهِ يُعجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الكُفّارَ ۗ وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ ءامَنوا وَعَمِلُوا الصّٰلِحٰتِ مِنهُم مَغفِرَةً وَأَجرًا عَظيمًا٢٩
#خـداى تـعـالى آن روز که مؤمنین در زیر آن درخت با تو بیعت کردند از ایشان راضى شد چـون از نـیـات درونـیـشـان آگـاه بـود و بـه هـمـیـن جـهـت آرامـشـى بـر آنـان نازل کرد و به عنوان پاداش، فتحى نزدیک روزیشان کرد (18).
و نـیـز غـنـیـمـت هـایـى بـسـیار روزیشان کرد که به دست آورند و خدا همواره مقتدرى شکست ناپذیر و حکیمى فرزانه است (19).
خـدا بـه شـمـا وعده غنیمت هاى بسیارى داد که به دست آورید این یک غنیمت را زودرس کرد و دسـت شـرارت مـردم را از شما کوتاه کرد (براى مصالحى ناگفتنى ) و براى اینکه آیتى باشد براى مؤمنین و شما را به سوى صراط مستقیم هدایت کند (20).
و غنیمت دیگرى که هنوز بدان دست نیافته اید خداوند به آن احاطه دارد و خدا بر هر چیزى قادر است (21).
و اگـر کـفـار بـا شـمـا جنگ کنند پا به فرار خواهند گذاشت و دیگر سرپرست و یاورى نخواهند یافت (22).
ایـن سـنـت خـدا اسـت کـه تـا امـروز هـمـواره جـریـان داشـتـه و تـو هـرگـز بـراى سـنت خدا دگرگونگى نخواهى یافت (23).
و او همان کسى است که در درون مکه در زیر پنجه دشمن دست کفار را از شما و دست شما را از ایـشـان کـوتـاه کـرد بـعـد از آنـکـه در جنگهاى قبلى شما را بر آنان پیروزى داد و خدا بدانچه مى کنید بینا است (24).
و امـا ایـنـکـه دسـت شـمـا را از ایـشـان کـوتـاه کرد با اینکه اینان همانهایى هستند که کفر ورزیـدنـد و از ورود شـما به مسجد الحرام جلوگیرى نمودند و نگذاشتند قربانیهاى شما بـه قربانگاه برسد براى این بود که خون مردان و زنان مؤمن را که در بین کفار هستند و شـمـا نمى شناسید حفظ کند و دست شما به خون آن بى گناهان آلوده نگشته، در نتیجه بـدون آگـاهـى بـه آثـار سـوء آن گـرفـتـار نـشـویـد تـا خـدا هـر کـه را بـخـواهـد داخـل در رحـمت خود کند و الا اگر آن مؤمنین ناشناخته از بین کفار جدا شده بودند ما کفار را به عذابى دردناک گرفتار مى کردیم (25 ).
بـراى ایـنـکـه آنـهـا کـه کـافـر شـدنـد حـمـیـت هـاى جـاهـلیـت را در دل پـروریـدنـد و خـدا در مـقـابـل آن نـیـروى درونـى کـفـار نـیـروى سـکـیـنـت بـر رسـول و بـر مؤمنین نازل کرد و کلمه تقوى را نیروى جدا ناشدنى ایشان کرد، و ایشان سزاوارترین کس به آن بودند و اهلیت آن را داشتند و خدا به هر چیزى دانا است (26).
و خـداونـد آن رؤ یـا را کـه در خـواب بـه تـو نـشـان داد کـه ان شـاء اللّه بـه زودى داخـل مسجد الحرام خواهید شد در حالى که از شر کفار ایمن باشید و سر بتراشید و بدون هـیـچ تـرسى تقصیر کنید، دیدى که چگونه آن رویا را به حق به کرسى نشاند. آرى او چـیـزهـایـى مـى دانـسـت کـه شـمـا نـمـى دانـسـتـیـد و بـه هـمـیـن جـهـت قبل از فتح مکه فتحى نزدیک قرار داد (27).
او کـسـى اسـت کـه رسـول خـود را بـه هدایت و دین حق فرستاد تا دین حق را بر همه ادیان غالب سازد و این گواهى خدا کافى ترین گواهى است (28).
ترجمه آیه
مـحمد رسول خدا است و کسانى که با او هستند علیه کفار شدید و بى رحمند و در بین خود رحـیـم و دلسـوزنـد، ایـشـان را مـى بـیـنـى کـه هـمـواره در رکـوع و سـجـودنـد و در طـلب فـضـل و رضـوان خـدایـنـد. عـلامـتـشان در رخسارشان از اثر سجده نمایان است، این وصف ایـشان است در تورات و اما وصف آنان در انجیل این است که چون زراعتى هستند که از شدت بـرکـت پـیـرامـونش جوانه هایى مى زند و آن جوانه ها هم کلفت مى شود و مستقیم بر پاى خود مى ایستد به طورى که برزگران را به شگفت مى آورد (مؤمنین نیز این طورند)، این بـراى آن اسـت کـه کـفـار را به خشم آورد، خدا به کسانى که ایمان آورده و از آن بین به کسانى که اعمال صالح هم مى کنند وعده مغفرت و اجرى عظیم داده (29).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۸ تا ۲۹ است.
بیان آیات#
بیان آیات
ایـن آیـات فـصـل چـهـارم از آیـات سـوره اسـت کـه در آن شـرحـى از مؤمنـیـن کـه بـا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به حدیبیه رفتند ذکر نموده، و رضایت خود را از آنـان کـه بـا آن جـنـاب در زیـر درخـت بـیـعت کردند اعلام مى دارد، آنگاه بر آنان منت مى گـذارد کـه سـکـیـنـت را بـر قـلبـشـان نـازل کرده و به فتحى قریب و غنیمت هایى بسیار نویدشان مى دهد.
و نیز خبرى که در حقیقت نویدى دیگر است مى دهد که مشرکین اگر با شما جنگ کنند فرار خـواهـنـد کـرد، به طورى که پشت سر خود را نگاه نکنند. و مى فرماید آن رؤ یایى که در خـواب بـه پـیـامـبـرش نـشـان داد رؤ یـاى صـادقـه بـود، و بـر حـسـب آن، بـه زودى داخل مسجد الحرام خواهند شد، در حالى که ایمن باشند و سر خود را بتراشند، بدون اینکه از کـسـى واهـمـه اى کنند، چون خدا رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاده تا دین حق را بر همه ادیان غلبه دهد، هر چند که مشرکین کراهت داشته باشند.
اشـاره بـه ایـنـکـه مـقـصـود از رضـا و سـخـط خدا ثواب و عقاب او است و آیه : ( لقد رضـى الله عن المؤمنـین اذ یبایعونک تحت الشجرة... ) اخبار از پاداش و ثواب بیعت کنندگان است#
( رضـایـت ) حـالتـى اسـت کـه در بـرخـورد با هر چیز ملایم عارض بر نفس انسان مى شـود، و آن را مـى پـذیـرد و از خـود دور نـمـى کـنـد. در مـقـابل رضایت، کلمه ( سخط ) قرار دارد، و این دو کلمه وقتى به خداى سبحان (که نه نـفـس دارد و نـه دل ) نـسبت داده مى شود مراد از آن ثواب و عقاب او خواهد بود، پس رضاى خدا به معناى ثواب دادن و پاداش نیک دادن است، نه آن هیئتى که حادث و عارضى بر نفس اسـت، چـون خـداى تـعـالى مـحـال اسـت در معرض حوادث قرار گیرد. از اینجا این را هم مى فهمیم که رضایت و سخط از صفات فعل خدایند، نه از صفات ذات او.
و کـلمـه رضـا - بـه طـورى کـه گـفـتـه انـد - هـم بـه خـودى خـود مـتـعـدى مـى شـود و مفعول مى گیرد، و هم با حرف ( عن ) . چیزى که هست اگر به خودى خود متعدى نشود ممکن اسـت مـفـعـولش، هـم ذات باشد مثل اینکه بگویى ( رضیت زیدا از زید خوشنودم ) ، و هم مـمـکـن اسـت مـعـنـا بـاشـد مـثـل ایـنـکـه بگویى ( رضیت اماره زید من از امارت و رهبرى زید خـوشـنـودم ) هـمـان طـور که خداوند فرموده : ( و رضیت لکم الاسلام دینا ) . و اگر با حـرف ( عـن ) مـتـعـدى شـود مـفـعولش تنها ذات خواهد بود همان طور که خداوند فرموده : ( رضـى اللّه عـنهم و رضوا عنه ) . و اگر با حرف ( باء ) متعدى شود مفعولش تنها معنا خواهد بود مثل این قول خداوند: ( ارضیتم بالحیوه الدنیا من الاخره ) .
و چـون هـمـان طـور کـه گـفـتـیـم رضـایـت خـدا صـفـت فـعـل او و بـه مـعـنـاى ثـواب و جـزاء اسـت، و جـزاء هـمـواره در مقابل عمل قرار مى گیرد نه در مقابل ذات در نتیجه هر جا دیدیم که رضایت خدا به ذاتى نسبت داده شده، و با حرف ( عن ) متعدى گشته، همانطور که در آیه ( لقد رضى اللّه عـن المؤمنـیـن ) ایـن طـور اسـتعمال شده، باید بگوییم نوعى عنایت باعث شده که کلمه ( رضا ) با حرف ( عن ) متعدى شود و آن عنایت این است که بیعت گرفتن را که متعلق رضـا اسـت ظـرف گـرفته براى رضا، و دیگر چاره اى جز این نبوده که رضا متعلق به خود مؤمنین شود.
پس جمله ( لقد رضى اللّه عن المؤمنین اذ یبایعونک تحت الشجره ) از ثواب و پاداشى خبر مى دهد که خداى تعالى در مقابل بیعتشان در زیر درخت به ایشان ارزانى داشته.
و بـیـعـت حـدیـبـیـه در زیـر درخـتـى به نام سمره واقع شد، و همه مومنینى که با آن جناب بـودنـد بـیـعـت کـردند. از اینجا معلوم مى شود که ظرف ( اذ یبایعونک ) متعلق است به رضایت در جمله ( لقد رضى ) و لام در این جمله لام سوگند است .
ایـن آیـه بـه دلیـل ایـنـکـه در آغـازش ( فـاء ) تفریع آمده نتیجه گیرى از جمله ( لقد رضى اللّه... ) است، و مراد از ( ما فى قلوبهم ) حسن نیت و صدق آن در بیعتشان است ، چـون عـمـلى مرضى خداى تعالى واقع مى شود که نیت در آن صادق و خالص باشد، نه اینکه صورتش زیبا و جالب باشد.
پـس مـعـنـاى آیـه مـورد بحث این است که : خداى تعالى از صدق نیت و خلوص آنها در بیعت کردنشان با تو آگاه است.
ولى بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از ( ما فى قلوبهم ) ایمان و صحت آن و حب دین و حـرص بـر آن اسـت. بـعـضـى دیگر گفته اند: غیرت و تصمیم بر نشان ندادن نرمى در بـرابـر مـشـرکـین و صلح با ایشان است. و سیاق آیه با هیچ یک از این دو وجه سازگار نیست و این بر کسى پوشیده نمى باشد.
توضیحى راجع به تفـریع جمله : ( فعلم ما فى قلوبهم ) بر قلبش : ( لقد رضى الله... )#
حـال اگـر بـگـویـى : مـراد از ( مـا فـى قلوبهم ) مطلق آنچه در دلهایشان بوده نیست، بـلکـه مـراد نـیت صادق و خالص آنان در خصوص بیعت است، که قبلا هم گفته شد، و علم خـداى تعالى به چنین نیت صادقانه و خالصانه باعث خشنودى او شده ، نه اینکه رضا و خـشـنـودى او باعث و سبب علم او باشد، و لازمه این حرف آن است که رضایت را تفریع بر عـلم کـرده و فـرمـوده بـاشـد: ( لقد علم ما فى قلوبهم فرضى عنهم ) نه اینکه علم را متفرع بر رضایت کرده باشد همانطور که در آیه کرده است.
در پـاسـخ مـى گـویـیـم : هـمـان طـور که مسبب متفرع بر سبب است، از این جهت که وجودش مـوقـوف بـه وجـود آن اسـت، هـمـچـنـیـن سـبـب هـم مـتـفـرع بـر مـسـبـب هـسـت، حـال چـه سـبـب تام و چه ناقص از این جهت که انکشاف و ظهور سبب به وسیله مسبب است، و رضایت همانطور که در سابق گفتیم صفت فعلى خداى تعالى است که از مجموع علم خدا و عمل صالح عبد منتزع مى شود. باید عبد عمل صالح بکند تا رضایت خدا که همان ثواب و جـزاى او اسـت مـحقق شود. و آنچه در مقام ما رضایت از آن انتزاع مى شود مجموع علم خدا است بـه آنـچـه در دلهـاى مؤمنین است، و به انزال سکینت بر آن دلها، و به ثوابى که به صورت فتح قریب و مغانم کثیره به آنان داد، رضایت از مجموع اینها انتزاع شده.
پس جمله ( فعلم ما فى قلوبهم فانزل السکینه... ) ، متفرع است بر جمله ( لقد رضى اللّه عـن المؤمنین ) تا کشف کند حقیقت آن رضایت چیست، و دلالت کند بر مجموع امورى که با تحقق آنها رضایت متحقق مى شود.
و آنگاه جمله ( فانزل السکینه علیهم ) متفرع شده است بر جمله ( فعلم ما فى قلوبهم ) و همچنین جمله معطوف بر آن، یعنى جمله ( و اثابهم فتحا قریبا... ) .
و مراد از ( فتح قریب ) فتح خیبر است - این طور از سیاق استفاده مى شود - و همچنین مـراد از ( مـغـانـم کـثـیـره یاخذونها ) ، غنائم خیبر است . بعضى هم گفته اند: مراد از فتح قریب، فتح مکه است. ولى سیاق با این قول مساعد نیست.
و جـمـله ( و کـان اللّه عزیزا حکیما ) به این معنا است که خدا در آنچه اراده مى کند مسلط و غالب است، و نیز آنچه را اراده مى کند متقن انجام مى دهد نه گزافى و کدره اى.
مـراد از ایـن ( مـغـانـم کثیره ) که مؤمنین به زودى آنها را به دست مى آورند اعم از غنیمت هاى خیبر و غیر خیبر است، که بعد از مراجعت از حدیبیه به دست آنان افتاد، در نتیجه جمله فـعـجـل لکم هذه اشاره است به غنیمت هاى مذکور در آیه قبلى، یعنى غنیمت هاى خیبر، که از شدت نزدیکى به منزله غنیمت بدست آمده به حساب آورده.
البـتـه ایـن در صـورتـى اسـت کـه آیـه شـریـفـه بـا آیـات سـابـق نـازل شـده باشد، و اما بنا بر احتمالى که بعضى داده اند که این آیه بعد از فتح خیبر نـازل شده، در آن صورت معناى کلمه ( هذه ) روشن است. چیزى که هست معروف همین است کـه سـوره فـتـح تـمـامـى اش بـعـد از حـدیـبـیـه و قـبـل از رسـیـدن بـه مـدیـنـه نازل شده.
بـعـضـى از مـفسرین گفته اند: کلمه ( هذه ) اشاره است به بیعت در حدیبیه و در زیر آن درخت. لیکن خواننده به نادرستى این قول واقف است.
مقصود از ناس در جمله ( فکف ایدى الناس عنکم )#
( و کـف ایـدى الناس عنکم ) - بعضى گفته اند مراد از کلمه ( ناس ) دو قبیله اسد و غـطـفـان اسـت کـه تـصـمـیـم گـرفـتـنـد بـعـد از مـراجـعـت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) از خـیـبـر بـه مـدیـنـه حـمـله نـمـوده امـوال و زن و بـچـه مـسـلمـیـن را بـه غـارت بـبـرنـد، و لیـکـن خـداى تـعـالى وحـشـتـى در دل آنان انداخت که از این کار بازشان داشت.
بعضى دیگر گفته اند: مراد از ( ناس ) مالک بن عوف و عیینه بن حصین با بنى اسد و غطفان است که در جنگ خیبر آمدند تا یهودیان را یارى دهند ولى خداى تعالى ترس را بر دلهایشان مسلط کرد و از نیمه راه برگشتند.
بـعـضى دیگر گفته اند: مراد از ( ناس ) اهل مکه و افراد پیرامون مکه است که دست به جنگ نزدند، و به صلح قناعت کردند.
( و لتـکـون ایـه للمؤمنـین ) - این جمله عطف است بر مطالبى که در تقدیر است، و تـقـدیـر کـلام چـنـیـن اسـت کـه : خداى تعالى مسلمانان را به این فتح و غنیمت هاى بسیار و ثواب هاى اخروى وعده داد، براى اینکه چنین و چنان شود، و براى اینکه تو آیتى باشى، یـعـنـى عـلامـت و نـشـانـه اى بـاشـى، تـا آنـان را بـه حق راهنمایى کنى، و بفهمانى که پـروردگـارشـان در وعـده اى کـه بـه پـیـغـمـبـر خود مى دهد صادق، و در پیشگوئیهایش راستگو است.
اخبارات غیبى و پیشگویى هایى که در سوره فتح آمده است#
ایـن سوره مشتمل بر یک عده پیشگویى و اخبار غیبى است که همین ها هدایتى است براى مردم بـا تـقـوى، مـثـلا جـلوتـر از آنـکـه مسأله حرکت به سوى مکه پیش بیاید فرموده بود: ( سـیـقـول لک المـخـلفـون مـن الاعـراب شغلتنا... ) ، و پیش از آنکه غنیمتى به دست آید، فـرمـوده بـود: ( سـیـقـول المـخـلفـون اذا انـطـلقـتـم... ) . و نـیـز فـرمـوده بـود: ( قل للمخلفین من الاعراب ستدعون... ) . و همچنین در آیات مورد بحث از به دست آمدن فتح و غنیمت خبر داده بود، و در آیات بعد فرموده : ( و اخرى لم تقدروا علیها... ) و باز بعد از آن مى فرماید: ( لقد صدق اللّه رسوله الرویا... ) .
( و یـهـدیـکـم صـراطـا مـسـتـقیما ) این جمله عطف است بر جمله ( تکون ) یعنى همه اینها بـراى ایـن بـود کـه آیـتـى بـاشى براى مؤمنین، و براى این بود که شما را به سوى صراط مستقیم که طریقى است رساننده به اعلاء کلمه حق و بسط دین، هدایت فرماید.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: صـراط مـسـتـقـیـم ثـقـه و اعـتـمـاد و تـوکـل بـر خـدا اسـت، در هر کارى که مى کنید. ولى معنایى که ما کردیم با سیاق موافق تر است.
یـعـنـى : بـه شـمـا غـنـیـمـت هـاى دیـگرى وعده داده که خود شما قادر بر به دست آوردن آن نبودید، خدا به آن احاطه و تسلط داشت، و خدا بر هر چیزى قادر است .
پـس کـلمه ( اخرى ) ، مبتداء و جمله ( لم تقدروا علیها ) صفت آن است، و جمله ( قد احاط اللّه بـهـا ) خـبـر ثـانـى آن اسـت، و خـبـر اولش حـذف شـده، که تقدیر کلام چنین است : ( ثـمـه غـنـائم اخـرى ) یعنى : در این بین غنیمت هاى دیگر نیز هست که خدا بر آن احاطه دارد.
بـعضى گفته اند: کلمه ( اخرى ) در باطن منصوب است، تا عطف باشد بر کلمه ( هذه ) و تقدیر کلام ( و عجل لکم غنائم اخرى ) است. بعضى دیگر گفته اند: منصوب است امـا بـا فعلى که حذف شده، و تقدیر کلام ( و قضى غنائم اخرى ) مى باشد. بعضى دیـگـر گـفـتـه انـد: در بـاطـن مـجـرور است و عامل آن کلمه ( رب - چه بسا ) است که در تـقـدیـر مـى باشد، و تقدیر کلام ( و رب غنائم اخرى ) است. ولى هیچ یک از این وجوه خالى از وهن نیست.
و مراد از کلمه ( اخرى ) در آیه - به طورى که گفته اند - غنیمت هاى جنگ هوازن است. بـعـضـى هـم گفته اند: مراد غنائم فارس و روم است. و بعضى گفته اند: مراد فتح مکه اسـت، چـیـزى کـه هـسـت موصوف آن حذف شده، و تقدیر کلام ( و قریه اخرى لم تقدروا علیها ) است، یعنى : و قریه اى دیگر که قادر بر فتح آن نبودید.
وجه اول از میان این وجوه از همه نزدیک تر به ذهن است.
ایـن آیـه پـیـشـگـویـى دیـگـرى اسـت کـه در آن خـداى تـعـالى از نـاتـوانـى کـفـار در قتال با مؤمنین خبر مى دهد، و مى فرماید که : کفار هیچ ولیى که متولى امورشان باشد و هـیـچ یـاورى کـه نـصـرتـشـان دهـد نـدارنـد. و خـلاصـه ایـنـکـه : نـه خـودشـان یـاراى قـتـال دارنـد و نـه کـمـکـى از اعـراب دارنـد که یاریشان کنند. و این پیشگویى فى نفسه بشارتى است براى مؤمنین.
کلمه ( سنه اللّه ) مفعول مطلق است براى فعلى مقدر که تقدیرش ( سن اللّه سنه ) اسـت، و حاصلش این است که : ایمان سنتى است قدیمى از خداى سبحان که انبیاء و مؤمنین بـه انـبـیـاء را در صـورتـى کـه در ایـمـان خـود صـادق و در نیاتشان خالص باشند بر دشـمـنانشان غلبه مى دهد، و تو هرگز براى سنت خدا تبدیلى نخواهى یافت. همچنان که در جـاى دیـگـر فـرمـوده : ( کـتـب اللّه لاغـلبـن انـا و رسلى ) و آنچه صدمه و شکست که مـسـلمـانـان در جنگهاى خود دیدند به خاطر پاره اى مخالفت ها بوده که با خدا و رسولش مرتکب شدند.
ظاهرا مراد از نگهدارى دست هر یک از دو طائفه از آزار به طائفه دیگر، همان صلحى باشد که در حدیبیه واقع شد؛ چون محل آن را بطن مکه معرفى کرده و حدیبیه هم در نزدیکى مکه و بـطـن آن قـرار دارد، و حـتـى آنـقـدر اتـصـال بـه مکه دارد که بعضى گفته اند یکى از اراضـى مـکـه و از حدود حرم آن است. و چون هر یک از این دو طائفه دشمن ترین دشمن نسبت بـه طـائفـه دیـگـر بـودنـد، قـریـش تـمـامـى قـدرت خـود را در جـمـع آورى لشـکـر از داخـل شـهـر خـود و از قـواى اطـراف بـه کـار بـرده بـود، مؤمنـیـن هـم بـا رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بیعت کرده بودند که تا آخرین قطره خون خود در بـرابـر آنـان مـقـاومـت کـنـنـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) هم تصمیم گـرفـتـه بـود بـا آنـان نـبـرد کـنـد، و خـداى تـعـالى رسـول گـرامـى خـود و مؤمنـیـن را بـر کـفـار پـیـروز کـرد، بـراى ایـنـکـه مـسـلمـانـان داخـل سـرزمین کفار شده، و به داخل خانه آنان قدم نهاده بودند و در چنین وضعى جز جنگ و خـونـریزى هیچ احتمال دیگرى نمى رفت، اما خداى سبحان دست کفار را از مؤمنین و دست مؤمنـیـن را از کفار بازداشت و در عین حال مؤمنین را بر آنان پیروزى بخشید، و خدا به آنچه مى کنند دانا است.
کـلمـه ( عـکـوف ) کـه مـصـدر کـلمه ( معکوف ) است - به طورى که در مجمع البیان گفته به معناى اقامت در یکجا و ممنوع شدن از رفتن به این طرف و آن طرف است. اعتکاف در مسجد براى عبادت نیز به همین معنا است.
و مـعناى آیه این است که : مشرکین مکه همانهایند که به خدا کفر ورزیدند و نگذاشتند شما داخـل مـسـجـد الحـرام شـویـد، و نـیـز نـگـذاشتند قربانیهایى که با خود آورده بودید به مـحـل قـربـانـى بـرسـد، بـلکـه آنـهـا را مـحـبـوس کـردنـد. چـون مـحـل ذبـح قـربـانـى و نـحـر شـتران در مکه است که قربانیان عمره باید آنجا قربانى شـونـد، و قـربـانـیـان حـج در مـنـى ذبـح مـى شـونـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و مؤمنین که با او بودند به احرام عمره محرم شده و به این منظور قربانى همراه آورده بودند.
بیان آیات#
بیان آیاتى که راجع به جنگ نکردن با مشرکین مکه و صلح با آنان است
کـلمـه ( وطـا ) کـه مـصـدر جـمـله ( تـطـوهـم ) اسـت بـه مـعـنـاى لگدمال کردن، و کلمه ( معرة ) به معناى مکروه و ناملایم است. و جمله ( ان تطوهم ) بدل اشتمال است از مدخول ( لولا ) ، و جواب ( لولا ) حذف شده، و تقدیر کلام ( ما کف ایدیکم عنهم ) است.
و مـعـنـاى آیه این است که : اگر مردان و زنان مؤمن ناشناسى در بین مردم مکه نبودند، تا جـنـگ شما باعث هلاکت آن بى گناهان شود، و در نتیجه به خاطر کشتن آن بى گناهان دچار گـرفـتـارى مـى شـدیـد، هـر آیـنـه مـا دسـت شـمـا را از قـتال اهل مکه باز نمى داشتیم و اگر باز داشتیم براى همین بود که دست شما به خون آن مؤمنین ناشناس آلوده نشود و به جرمشان گرفتار ناملایمات نشوید.
( لیـدخـل اللّه فـى رحـمـتـه مـن یـشـاء ) - لام در اول جـمـله مـتـعـلق اسـت بـه کـلمـه اى کـه حـذف شـده، و تـقـدیـر کـلام ( کـف ایـدیکم عنهم لیـدخـل فـى رحـمـتـه... ) اسـت، یـعـنـى خـدا دسـت شـمـا را از قـتـال کـفـار کـوتـاه کـرد تـا هـر کـه از مؤمنـیـن و مؤمنـات را بـخـواهـد داخـل در رحمت خود کند، مؤمنین و مؤمناتى که در بین کفارند و مشخص نیستند، و نیز شما را هم از اینکه مبتلا به گرفتارى شوید حفظ کند.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : تـا خـدا داخل در رحمت خود کند هر یک از کفار را که بعد از صلح، اسلام آورند.
( لو تـزیـلوا لعـذبـنـا الذیـن کـفـروا مـنـهـم عـذابـا الیـمـا ) - کـلمـه ( تـزیـل ) بـه مـعـنـاى تـفـرق اسـت، و ضـمـیر در ( تزیلوا ) به همه نامبردگان در قـبـل از مؤمنین و کفار اهل مکه بر مى گردد، و معنایش این است که : اگر مؤمنین مکه از کفار جـدا بـودنـد، ما آنهایى را که کافر بودند عذابى دردناک مى کردیم، و لیکن از آنجایى که این دو طائفه درهم آمیخته بودند عذابشان نکردیم.
راغب در مفردات مى گوید: عرب از نیروى غضب وقتى فوران کند و شدت یابد تعبیر به ( حـمـیت ) مى کند، مى گوید: ( حمیت على فلان ) یعنى علیه فلانى سخت خشم کردم. خداى تعالى هم این کلمه را آورده و فرموده : ( حمیه الجاهلیه ) و به استعاره از همین معنا است که مى گویند: ( حمیت المکان حمى ) ، یعنى از مکان دفاع کردم و یا آن را حفظ کردم.
و ظرف در جمله ( اذ جعل ) متعلق است به جمله قبلى، یعنى ( و صدوکم ) .
بـعـضـى هـم گـفته اند متعلق است به جمله ( لعذبنا ) . و بعضى آن را متعلق دانسته اند بـه جـمـله ( اذکـر ) تـقـدیـرى. و کـلمـه ( جـعـل ) بـه مـعـنـاى القـاء اسـت، و فـاعـل ایـن القـاء ( الذیـن کـفـروا ) اسـت. و کـلمـه ( حـمـیـة ) مـفـعـول آن، و ( حـمـیـه الجـاهـلیـه ) بـیان حمیت اولى است، و صفت ( جاهلیه ) در جاى موصوف خود نشسته، و تقدیر ( حمیه مله الجاهلیه ) است.
و اگـر کـلمـه ( جـعـل ) بـه مـعـنـاى قـرار دادن بـاشـد مـفـعـول دومـش بـایـد مـقـدر بـاشد، و تقدیر کلام ( به یاد آر آن زمان که کفار حمیت را در دل خـود راسـخ کـردنـد ) مـى بـاشـد. و اگـر در جـمـله ( اذ جـعـل الذیـن کـفـروا ) بـا ایـنـکـه اسـم ( الذیـن کـفـروا ) چـنـد کـلمـه قـبـل بـرده شـده بـود، و مـى تـوانـست در جمله مورد بحث بفرماید ( اذ جعلوا مجددا ) کلمه ( الذیـن کـفـروا ) را تـکرار کرد، براى این بود که به علت حکم اشاره کرده باشد، (و خواسته بفرماید: علت فوران حمیت کفار کفرشان بود).
و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : ایشان کسانى هستند که کفر ورزیدند، و شما را از خانه خدا جلوگیر شدند، و دلهاى خود را به خاطر کفرشان پر از خشم کردند.
( فانزل اللّه سکینته على رسوله و على المؤمنین ) - این جمله تفریع و نتیجه گیرى از جـمـله ( جـعـل الذین کفروا ) است، و خود نوعى از مقابله را مى فهماند، کانه فرموده : آنـان حـمـیـت در دل راه دادنـد، خـدا هـم در مـقـابـل سـکـیـنـت را بـر رسـول و بـر مؤمنـیـن نـازل کـرد، و در نـتـیـجـه آرامـش دل یـافـتـنـد، و خـشـم و شجاعت دشمن سستشان نکرد، و بر عکس از خود سکینت و وقار نشان دادند، بدون اینکه دچار جهالتى شوند.
مقصود از ( کلمة التقوى ) و اینکه مؤمنین احق به آن واهل آن هستند#
( و الزمهم کلمه التقوى ) - یعنى تقوى را ملازم آنان کرد، به طورى که از آنان جدا نـشـود. و ایـن کـلمـه تـقـوى بـه طـورى کـه به نظر بسیارى از مفسرین رسیده همان کلمه تـوحـیـد اسـت. ولى بـعـضى گفته اند: مراد از آن ثبات بر عهد، و وفاى به میثاق است. بـعـضى گفته اند: همان سکینت است. و بعضى گفته اند آن ( بلى ) است که در ( روز اءلست ) گفتند. و این از همه وجوه سخفیف تر است.
و امـا از نـظـر مـا بـعـیـد نـیـست که مراد از آن، روح ایمان باشد که همواره آدمى را امر به تـقـوى مـى کند. و خداى تعالى در آیه ( اولئک کتاب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ) از آن خبر مى دهد. گاهى هم خداى تعالى لفظ ( کلمه ) را به روح اطلاق کرده، از آن جمله فرموده : ( و کلمته القاها الى مریم و روح منه ) .
( و کـانـوا احـق بها و اهلها ) - اما اینکه مؤمنین احق و سزاوارتر به کلمه تقوى بودند، عـلتـش ایـن اسـت کـه اسـتـعـدادشـان بـراى تـلقى چنین عطیه اى الهى تمام بود. آرى، با اعمال صالح خود استعداد خود را تکمیل کرده بودند، پس همانا سزاوارتر به کلمه تقوى بـودنـد تـا دیگران. و اما اینکه اهل آن بودند باز براى این بود که به غیر ایشان کسى اهلیت چنین دریافتى را نداشت و کلمه ( اهل ) به معناى خاصه هر چیز است.
بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـراد ایـن اسـت کـه آنـان سـزاوارتـر بـه سـکـیـنـت و اهـل آن بـودنـد. و بـعضى دیگر گفته اند: در این جمله تقدیم و تاءخیرى به کار رفته، اصـل جـمـله ( و کـانـوا اهـلهـا و احـق بـهـا ) بوده. ولى خود خواننده مى داند که این حرف صحیح نیست.
( و کـان اللّه بـکـل شى ء علیما ) - این جمله به منزله دامنه کلامى است براى جمله ( و کانوا احق بها و اهلها ) و یا براى همه مطالب گذشته. و معنایش به هر دو تقدیر روشن است.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: فـعـل ( صـدق ) و ( کـذب ) کـه فـعـل ثـلاثـى مـجـردش تـشـدیـد نـدارد، دو جـور مـى تـوانـد هـر دو مـفـعـول خـود را بـگـیـریـد. یـک جـور بـا حـرف ( فـى ) مـثـل ایـنکه بگویى ( صدقت زیدا فى حدیثه ) و یا ( کذبت زیدا فى حدیثه ) و نیز بـدون حرف مثل این که گفته مى شود: ( صدقت زیدا الحدیث ) و ( کذبته الحدیث ) و امـا اگـر هـمـیـن دو کـلمـه بـه بـاب تـفـعـیـل بـرود، و تـشـدیـد بـردارد، آن وقـت مـفـعـول دومـش را حـتـمـا بـا حـرف ( فى ) مى گیرد، مثلا مى گویى ( صدقت زیدا فى حدیثه ) و ( کذبته فى حدیثه ) .
لام در اول جـمـله ( لقـد صـدق اللّه ) لام سوگند است. و جمله ( لتدخلن المسجد الحرام ) پـاسـخ آن سـوگـنـد اسـت. کـلمـه ( بـالحـق ) حـال از رؤ یـا، و حـرف ( بـاء ) در آن باء ملابست است. و آوردن جمله ( ان شاء اللّه ) به منظور این است که به بندگانش بیاموزد. و معناى آیه این است که : سوگند مى خورم کـه خـدا آن رؤ یـایـى کـه قـبـلا نشاءنت داده بود، تصدیق کرد، آن رؤ یا این بود که به زودى، شـمـا اى مؤمنـیـن داخـل مـسـجد الحرام خواهید شد ان شاء اللّه، در حالى که از شر مـشـرکـین ایمن باشید، و سرها را بتراشید و تقصیر بکنید بدون اینکه ترسى از مشرکین بر شما باشد.
( فعلم ما لم تعلموا و جعل من دون ذلک فتحا قریبا ) - کلمه ( ذلک ) اشاره به همان مـطـلب قـبـل اسـت کـه فـرمـود: بـه زودى در کـمـال ایـمـنـى داخـل مـسـجـد الحـرام مى شوید. و مراد از جمله ( من دون ذلک ) ( اقرب من ذلک ) است، و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : خـداى تـعـالى از فـوائد و مـصـالح داخـل مـسـجـد شـدنـتـان چـیـزهـا مـى دانـسـت، کـه شـمـا نـمـى دانـسـتـیـد و بـه هـمـیـن جـهـت قـبـل از داخـل شـدن شـمـا بـه ایـن وضـع، فـتـحـى قـریـب قـرار داد تـا داخل شدن شما به این وضع میسر گردد.
فـتـح قـریـب فـتـح حدیبیه است، نه فتح خیبر و یا فتح مکه چنانچه بعضى پنداشته#
اند
از اینجا این معنا روشن مى شود که مراد از ( فتح قریب ) در این آیه، فتح حدیبیه است، چـون ایـن فـتـح بـود کـه راه را بـراى داخـل شـدن مؤمنـیـن بـه مـسـجـد الحـرام بـا کـمـال ایـمـنى و آسانى هموار کرد. اگر این فتح نبود ممکن نبود بدون خونریزى و کشت و کـشـتار داخل مسجد الحرام شوند، و ممکن نبود موفق به عمره شوند، و لیکن صلح حدیبیه و آن شـروطـى کـه در آن گـنـجـانـیـده شـد ایـن مـوفـقـیـت را بـراى مـسـلمـانـان ممکن ساخت که سال بعد بتوانند عمل عمره را به راحتى انجام دهند.
از ایـنـجـا ایـن مـعـنـا هم روشن مى گردد اینکه بعضى از مفسرین گفته اند: ( مراد از فتح قـریـب ) در آیـه فـتـح خیبر است، سخنى است که از سیاق آیه به دور است. و اما اینکه بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: ( مـراد از آن، فـتـح مـکـه اسـت ) از آن قـول بـعـیـدتـر اسـت و سـیـاق آیـه ایـن معنا را مى رساند که مراد از آن این است که شک و تـردیـد را از بـعضى مؤمنین که با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بودند بر طـرف سـازد، چـون مؤمنـیـن خـیـال مـى کـردنـد ایـنـکـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) در خـواب دیـده بـه زودى داخل مسجد الحرام مى شوند، در حالى که سرها تراشیده و تقصیر هم کرده اند پیشگویى مـربـوط بـه همان سال است، و وقتى به این قصد از مدینه به سوى مکه حرکت کردند و مشرکین جلو آنان را در حدیبیه گرفتند و از ورودشان به مسجد الحرام جلوگیرى نمودند، دچـار شـک و تـردیـد شـدنـد، خـداى تـعـالى در ایـن آیـه خـواسـت ایـن شـک و تـردیـد را زایل سازد.
و حـاصـل آیـه این است که : آن رؤ یاى حقى که خدا به رسولش نشان داد درست نشان داد، رؤ یـاى صـادقـه اى بـود، لیـکـن اینکه داخل شدن شما در مسجد الحرام و سر تراشیدن و تـقـصـیـرتان را در آن سال عقب انداخت، براى این بود که قبلا فتح حدیبیه را نصیب شما بـکـند، تا داخل شدنتان به مسجد الحرام میسر گردد، چون خدا مى دانست در همان سالى که رؤ یـا را نـشـان پـیـامـبـر داد شـمـا نـمـى تـوانـسـتـیـد بـدون تـرس داخل مسجد شوید.
تفسیر این آیه در سوره توبه آیه 203 گذشت. و معناى اینکه فرمود: ( و کفى باللّه شـهـیدا ) این است که خدا شاهد بر صدق نبوت رسولش است. و نیز شاهد بر صدق این وعـده اسـت کـه دیـنش به زودى بر همه ادیان غلبه مى کند، و یا شاهد بر این است که رؤ یـاى او صـادقـانـه اسـت. پس این جمله همان طور که ملاحظه مى فرمایید، ذیلى است ناظر به مضمون این آیه و یا آیه قبلى.
بیان آیات#
بیان آیه
ایـن آیـه خاتمه سوره است و پیامبر را توصیف مى کند، و نیز آنهایى را که با اویند به اوصـافـى مـى سـتـایـد کـه در تـورات و انـجـیـل سـتـوده. و مؤمنـیـن را کـه عـمـل صـالح انـجـام داده انـد وعـده جـمـیـل مـى دهـد. ایـن آیـه مـتـصـل بـه آیـه قـبـل اسـت ؛ چـون در آن آیـه مـى فـرمـود کـه او رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاده.
ظـاهـرا ایـن جـمله مرکب است از مبتدا و خبر، و کلامى است تمام. بعضى گفته اند: ( محمد ) خـبـر مـبـتـدائى اسـت کـه حـذف شـده و آن ضـمـیـرى اسـت کـه بـه کـلمـه ( رسـول ) در آیـه سـابـق بـرمـى گـردد و تـقـدیـرش ( هـو مـحـمـد ) مـى بـاشـد و ( رسول اللّه ) عطف بیان و یا صفت و یا بدل است. بعضى دیگر گفته اند: ( محمد ) مـبـتـدا و ( رسـول اللّه ) عـطـف بـیـان، یـا صـفـت و یـا بدل است و ( الذین معه ) هم عطف بر مبتدا و جمله ( اشداء على الکفار... ) خبر مبتدا است.
اوصاف کسانى که با پیامبر (ص) بودند#
( و الذیـن معه اشداء على الکفار رحماء بینهم ) - این جمله نیز مرکب است از مبتدا و خبر. پـس کـلام در ایـن صـدد اسـت کـه مؤمنین به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) را تـوصـیـف کـند، و ( شدت ) و ( رحمت ) که دو صفت متضاد است از صفات ایشان شمرده شده. و جمله ( اشداء على الکفار ) را مقید کرد به جمله ( رحماء بینهم ) تا توهمى که مـمـکـن بـود بشود دفع کرده باشد، و دیگر کسى نپندارد که شدت و بى رحمى نسبت به کـفـار، بـاعـث مـى شـود مـسـلمـانـان بـه طـور کـلى و حـتـى نـسـبـت بـه خـودشـان هـم سنگدل شوند لذا دنبال ( اشداء ) فرمود ( رحماء بینهم ) یعنى در بین خود مهربان و رحیمند. و این دو جمله مجموعا افاده مى کند که سیره مؤمنین با کفار شدت و با مؤمنین رحمت است.
( تـراهـم رکـعـا سـجدا ) - کلمه ( رکع ) و همچنین کلمه ( سجد ) جمع راکع و ساجد اسـت. و مراد از اینکه فرمود: مؤمنین را راکع و ساجد مى بینى این است که مؤمنین نماز مى خـوانـنـد. و کـلمـه ( تـراهـم ) اسـتـمـرار را مـى رسـانـد. و حـاصـل مـعـناى جمله این است که : مؤمنین مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است براى مبتداى گذشته، یعنى کلمه ( و الذین معه ) .
( یـبـتـغـون فضلا من اللّه و رضوانا ) - کلمه ( ابتغاء ) که مصدر ( یبتغون ) است بـه مـعـنـاى طـلب اسـت. و کـلمـه ( فضل ) به معناى عطیه است که در اینجا منظور از آن ثواب است. و کلمه ( رضوان ) به معناى خشنودى است، همچنان که کلمه ( رضا ) به این معنا است، ولى کلمه رضوان در رساندن این معنا بلیغ تر است.
در جـمله مورد بحث دو احتمال هست : یکى اینکه بیانى باشد براى نتیجه اى که از رکوع و سـجـود خـود در نـظـر دارنـد کـه در ایـن صـورت مـنـاسـب تـر آنـسـت کـه جـمـله، حال از ضمیر مفعول یعنى ضمیر ( هم ) در جمله ( تراهم ) باشد. دیگر اینکه بیانى باشد براى نتیجه زندگى مؤمنین به طور کلى، همچنان که ظاهرش هم همین است، آن وقت در این صورت این جمله نیز خبر سومى مى شود براى ( و الذین معه ) .
سیماى یاران پیامبر که حاکى از خشوع آنها براى خدا است#
( سـیـماهم فى وجوههم من اثر السجود ) - کلمه ( سیما ) به معناى علامت است. و جمله ( سـیـمـاهـم فـى وجـوهـهـم ) روى هـم مـبـتـدا و خـبـر، و جـمـله ( مـن اثـر السـجـود ) حـال ضـمـیـرى اسـت که در باطن خبر است و به سیما بر مى گردد. و یا بیان است براى سـیـمـا، و مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه : سـجـده آنـان بـراى خـدا بـه عـنـوان تـذلل و تخشع براى او است و این سجده در چهره آنان اثرى گذاشته، و آن اثر سیماى خـشـوع بـراى خداست، که هر کس ایشان را ببیند با آن سیما ایشان را مى شناسد. و قریب به این معنا روایتى است از امام صادق (علیه السلام ) که فرموده : ( منظور شب زنده دارى به نماز است ) . و روایت را صدوق در کتاب فقیه، و مفید در روضه الواعظین بدون ذکر سند از عبداللّه بن سنان از آن جناب نقل کرده اند.
بـعـضـى از مفسرین گفته اند: مراد از سیما، اثر خاکى است که در پیشانى دارند، چون مؤمنین همواره بر خاک سجده مى کنند، نه بر فرش و جامه.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـراد، سـیـمـاى مؤمنـیـن در روز قـیـامـت اسـت کـه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مى درخشد و نور مى دهد.
( ذلک مـثـلهـم فـى التـوریـه و مـثـلهـم فـى الانـجـیـل ) - کـلمـه ( مـثـل ) بـه معناى صفت است، یعنى این توصیفى که ما از ایشان کردیم و گفتیم اشداء بـر کـفـار و مـهـربـانان در بین خود هستند...، همان وصفى است که ما در دو کتاب تورات و انجیل ایشان را به آن اوصاف ستوده ایم.
پـس جـمـله ( و مـثـلهـم فـى الانـجـیـل ) عطف است بر جمله ( مثلهم فى التوریه ) . ولى بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: جـمـله ( و مـثـلهـم فـى الانـجـیـل ) عـطـف بر ما قبل نیست، بلکه آغاز کلامى دیگر است، و مبتدایى است که خبرش جـمله ( کزرع اخرج شطئه... ) مى باشد، در نتیجه وصف مؤمنین در تورات همان است که فـرمـود: ( اشـداء عـلى الکـفـار ) تـا جـمـله ( مـن اثـر السـجـود ) . و وصـفـشـان در انجیل این است که : ایشان مانند زرعى هستند که در اطرافش جوانه زده باشد...
( کزرع اخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه یعجب الزراع ) - ( شطاء گیاه ) به معناى آن جوانه هایى است که از خود گیاه به وجود مى آید و در اطراف آن مى رویـد، و کلمه ( ایزار ) که مصدر ( ازره ) است، به معناى اعانت و یارى است . و کلمه ( استغلاظ ) به معناى رو به غلظت نهادن است. و کلمه ( سوق ) جمع ( ساق ) است. و کلمه ( زراع ) جمع ( زارع ) است.
و معناى آیه این است که : مثل مؤمنین مثل زراعت و گیاهى است که از کثرت برکت جوانه هایى هـم در پـیـرامون خود رویانده باشد، و آن را کمک کند تا آن نیز قوى و غلیظ شده، مستقلا روى پاى خود بایستد، بطورى که برزگران از خوبى رشد آن به شگفت درآمده باشند.
و ایـن آیـه بـه این نکته اشاره مى کند که خداى تعالى در مؤمنین برکت قرار داده، و روز بـروز بـه عـده و نـیـروى آنـان اضـافـه مـى شـود. و بـه هـمـیـن جـهـت دنبال این کلام فرمود: ( لیغیظ بهم الکفار ) تا خداوند به وسیله آنان کفار را به خشم آورد.
وعـده خـدا بـه مـغـفـرت و اجـر عـظـیـم شـامـل هـمـه کـسـانـى کـه با پیامبر (ص) بودند (صحابه) نمى شود#
( وعـد اللّه الذیـن امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظیما ) - ضمیر ( منهم ) به ( الذین معه ) برمى گردد. و کلمه ( من ) به طورى که از ظاهر چنین کلامى برمى آیـد تـبعیض را مى رساند، و از این کلام استفاده مى شود که مغفرت و اجر عظیم در حدوث و بـقـائش هـم مـشـروط بـه ایـمـان اسـت و هـم مـشـروط اسـت بـه عـمل صالح. پس اگر از کسانى که با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بودند افرادى بوده باشند که در باطن ایمان نداشته اند، و مانند منافقین ایمانشان زبانى بوده، و تـوانـسـتـه انـد نفاق خود را از دیگران پنهان بدارند، (چون بعضى از منافقین معروف بـه نـفـاق بـودنـد، و بـعـضى از آنها معروف به ایمان )، چنین کسانى مغفرت و اجر عظیم نـدارند، همچنان که آیه شریفه ( و من اهل المدینه مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم ) از وجود چنین منافقینى خبر مى دهد.
و نـیز اگر کسانى که با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بودند در آغاز ایمان آوردند، ولى بعدا به شرک و کفر گرائیدند، آنان نیز مغفرت و اجر عظیم ندارند، همچنان کـه آیـه شـریـفه ( ان الذین ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبین لهم الهدى... و لو نشاء لاریناکهم فلعرفتهم بسیماهم ) از وجود آنان خبر مى دهد.
و نـیـز اگـر کـسـى از اصحاب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) ایمان آورد - و واقـعـا هـم ایـمـان آورد - و بـه سـوى کـفـر و شـرک بـرنـگـشـت، ولى عـمـل صـالح هـم نـکـرد، او نـیز مغفرت و اجر عظیم ندارد. همچنانکه از آیات افک هم این معنا اسـتـفـاده مـى شـود، چون بعضى از کسانى که در این واقعه دست داشتند صحابى بودند، بـدرى هم بودند، و در عین حال خداى تعالى در باره شان مى فرماید: ( ان الذین یرمون المـحـصـنـات الغـافـلات المؤمنات لعنوا فى الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم ) با این حـال آنـهـایـى کـه نـسـبـت زنـا بـه عـایـشـه دادنـد، جـزء مؤمنـیـن بـودنـد ولى در عـیـن حـال ، مـغـفـرت و اجـر عـظـیـم نـدارنـد. و نـیـز از آیه ( ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا اگر فـاسقى برایتان خبرى آورد تحقیق کنید ) که در باره ولید بن عاقبة است برمى آید که در عـیـن ایـنکه صحابى بود و جزء مؤمنین به شمار مى رفت ولى فاسق شده، و به حکم آیه ( فان اللّه لا یرضى عن القوم الفاسقین ) خدا از مردم فاسق راضى نمى شود.
وفـاى بـه عـهد نیز همچون ایمان و عمل صالح شرط مغفرت و اجر عظیم الهى است#
و نـظـیـر ایـن اشـتـراط، یـعـنـى شـرط ایـمـان واقـعـى و عـمـل صـالح، اشـتراط وفاء است، که در آیه شریفه ( ان الذین یبایعونک انما یبایعون اللّه یـد اللّه فـوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسه و من اوفى بما عاهد علیه اللّه فـسـیـوتـیـه اجـرا عـظـیـمـا ) گذشت. و ابن عباس هم در روایتى که آن نیز گذشت از آیه ( فعلم ما فى قلوبهم فانزل السکینه علیهم ) این طور فهمید و گفت : سکینت بر کسى نازل مى شود که خدا در دل او وفائى سراغ داشته باشد.
بـاز نـظیر آیه مورد بحث در اشتراط، شرایط مذکور در آیه ( وعد اللّه الذین امنوا منکم و عـمـلوا الصـالحـات لیستخلفنهم فى الارض... و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون ) اسـت کـه مـى فـرمـایـد ( خـداى تـعـالى بـه کـسـانـى کـه ایـمـان آورده، و عمل صالح کردند، وعده داده که ایشان را در زمین جانشین کند... و هر کس بعد از ایمان آوردن کفر بورزد، آنان فاسقانند ) .
بـعـضى از مفسرین گفته اند: کلمه ( من ) در آیه شریفه بیانیه است، نه تبعیضى، و در نـتـیـجـه ( وعـده ) در آیـه یـعـنـى وعـده مـغـفـرت و اجـر عـظـیـم، شـامـل تـمـامـى افـرادى کـه بـا پـیـامـبـر بـودنـد، یـعـنـى شامل تمامى صحابه آن جناب، مى شود، هر چند که منافق شناخته شده، یا منافق شناخته نشده و یا فاقد عمل صالح و یا فاسق بوده باشند.
ایـن حـرف صـحـیـح نـیـسـت : زیـرا بـه طورى که دیگران هم گفته اند کلمه ( من ) اگر بـیـانـیه باشد به هیچ وجه داخل بر ضمیر نمى شود، و در کلام عرب چنین چیزى سابقه ندارد. و اگر این مفسرین به آیه ( لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم ) استشهاد کنند کـه کـلمـه ( مـن ) بـا ایـنـکـه بـیـانـیـه اسـت بـر ضـمـیـر ( هـم ) داخل شده، جواب مى گوییم این استشهاد وقتى درست است که ضمیر در ( تزیلوا ) تنها بـه مؤمنـیـن بـرگـردد، و ضـمـیـر ( مـنـهـم ) بـه کـفـار بـرگـردد، و حـال آنـکه در تفسیر آیه گفتیم هر دو ضمیر به مجموع مؤمنین و کفار مکه برمى گردد، و در نتیجه کلمه ( من ) در آنجا نیز تبعیضى است، نه بیانیه، پس استشهاد درست نیست.
نقل و ردّ این سخن کـه وعده مغفرت و اجر عظیم در آیه : ( وعد الله الذین امنوا و عملوا الصالحات منهم... ) شامل همه صحابه است#
و بـعـد از هـمـه ایـن حـرفـهـا اگـر وعـده مـغـفـرت یـا خـود مـغـفـرت شـامـل هـمـه نـامـبـردگـان، بـه طـور مـطـلق بـشـود و هـیـچ شـرطـى از ایـمـان و عـمـل صـالح در کار نباشد، و همه آمرزیده باشند - چه ایمان داشته باشند، و چه مشرک بـاشـنـد، چـه عـمـل صالح کرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند - باید به طور قـطع و به روشنى ملتزم شویم به اینکه تمامى تکالیف دینى در باره غیر مؤمنین لغو و بیهوده بوده، و اصلا تکلیف از آنان برداشته شده. و این مطلبى است که قرآن و سنت آن را به شدت دفع مى کند.
پـس اشـتراط مذکور اشتراطى است صحیح که فى نفسه هر چند آیه و روایتى آن را نگفته باشد واقعیت دارد. خداى تعالى حتى در باره انبیایش فرموده : ( و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون ) و اشتراط ایمان را حتى در مورد انبیایش با اینکه معصوم بودند اثبات کرده، آن وقت چگونه مى توانیم در دیگران آن را معتبر نشماریم.
حـال اگـر بـگـویـى : اشـتـراط وعـده مـغـفـرت و اجـر عـظـیـم بـه ایـمـان و عمل صالح، اشتراطى است عقلى، که بیانش گذشت، و نمى شود آن را انکار کرد، و لیکن سـیـاق آیـه ( وعـد اللّه الذیـن امـنـوا و عملوا الصالحات منهم ) شهادت مى دهد به اینکه اصـحـاب رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) هـم ایـمـان داشـتـه انـد و هـم عمل صالح، و خلاصه واجد شرط بوده اند.
مـخـصـوصا با در نظر گرفتن اینکه کلمه ( منهم ) را بعد از جمله ( الذین امنوا و عملوا الصـالحـات ) آورد کـه مى فهماند عمل صالح. جداى از آنان نبوده، بخلاف آیه ( وعد اللّه الذیـن امـنـوا مـنـکـم و عـمـلوا الصـالحـات لیـسـتـخـلفـنـهـم ) کـه بـه قـول بـعضى از مفسرین چنین دلالتى ندارد. باز مؤید این حرف، مدحى است که از مؤمنین کـرده، و فـرمـوده : ( تـراهـم رکـعا سجدا یبتغون فضلا من اللّه و رضوانا ) چون از این تعبیر استمرار در رکوع و سجود استفاده مى شود.
سیاق آیه دلالت بر عدم انفکاک عمل صالح از اصـحـاب رسول خدا نمى کنند#
در پـاسخ مى گوییم : اما اینکه کلمه ( منهم ) در آیه شریفه بعد از جمله ( الذین امنوا و عـمـلوا الصـالحـات ) آمـده، بـراى ایـن نـیـسـت کـه دلالت کـنـد بـر ایـنـکـه عمل صالح منفک از اصحاب رسول خدا نبوده، بلکه براى این است که موضوع حکم مجموع دو طـائفه ( الذین آمنوا و عملوا الصالحات ) بود، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ایمان و بدون عمل صالح مترتب نمى شود، و کلمه ( منهم ) هم از آنجایى که متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد که بعد از تمام شدن موضوع یعنى بعد از ذکر ( الذین آمنوا ) و نیز ( و عملوا الصالحات ) گفته شود.
و امـا در آیـه شـریـفه ( وعد اللّه الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم ) که ضـمـیـر ( مـنـکـم ) بـعـد از ذکـر ایـمـان و قـبـل از ذکـر عمل صالحات آمده، براى این بوده که وجهه کلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنین است، و در چنین زمینه اى مناسب تر آنست که در مخاطب قرار دادن مؤمنین شتاب شود، تا زودتر خرسند گـشـتـه و از شـنیدن بشارت خوشحال گردند. پس نمى توان گفت آیه مذکور دلالت دارد بـر ایـنـکـه مـوضـوع در آن تـنـهـا ایـمـان اسـت، هـر چـنـد عـمـل صالح نداشته باشند، ولى در آیه مورد بحث دلالت دارد بر اینکه مؤمنین مورد نظر آن منفک از عمل صالح نیستند.
و امـا ایـنـکـه گـفتند: جمله ( تراهم رکعا سجدا... ) ، دلالت بر استمرار دارد، ما نیز در آن حـرفـى نـداریم، اما استمرار تا روز نزول آیه، نه تا چندى که زنده اند، پس ممکن است افـراد مـورد نـظـر آیـه تـا روز نـزول آیـه، هـم ایـمـان داشـتـه بـاشـنـد و هـم عمل صالح، ولى بعدا ایمان خود و یا عمل صالح را از دست داده باشند، و اشکالى که در کار است مربوط است به لغویت احکام در آینده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اینکه همان آمرزیدگان در آینده نیز مکلف باشند،
نـه تـنـهـا مـنـافـات نـدارد، بلکه مؤ کد آن نیز هست، بخلاف اینکه مغفرت مطلق باشد، و گـنـاهـان آیـنـده را نیز شامل شود که دیگر با بقاى تکلیف مولوى نمى سازد و دیگر معنا نـدارد تـکـلیـف بـاز هـم مـعـتـبـر بـاشـد، ناگزیر باید بگوییم مشمولین این آیه بعد از نـزول آیـه، دیـگـر تکلیفى نداشته اند، و بطلان این حرف قطعى است. علاوه بر اینکه ارتفاع تکلیف مستلزم آنست که دیگر معصیتى نباشد، و حتى بزرگترین گناهان، معصیت و نـافـرمـانـى نـبـاشـد، چـون دیـگـر فرمانى نیست تا مخالفتش نافرمانى باشد، و وقتى نافرمانى نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت این طورى مستلزم عدم مغفرت است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتى درباره روز شجره و تجدید بیعت مسلمانان بـا رسول الله (ص)#
در الدر المـنـثـور در ذیـل آیـه ( لقـد رضـى اللّه عن المؤمنین... ) آمده : ابن جریر و ابن ابـى حـاتـم و ابن مردویه از سلمه بن اکوع روایت کرده اند که گفت : روزى در بینى که دراز کـشـیـده بـودیـم تـا خـواب قـیـلوله اى کـنـیـم مـنـادى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) فـریـاد زد: ایـهـا الناس ! بیعت، بیعت، که جـبـرئیـل امـیـن نـازل شـده. مـا بـه عـجـله پـریـدیـم و نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) که زیر درخت سمره نشسته بود رفتیم، و با آن جـنـاب بـیـعـت کـردیـم، در باره اینجا بود که خداى تعالى مى فرماید: ( لقد رضى اللّه عـن المؤمنین اذ یبایعونک تحت الشجره ) ، و چون آن روز عثمان را به مکه فرستاده بـود، خـودش یـک دسـت خود را دست عثمان حساب کرد و به دست دیگرش زد، ما گفتیم خوش بـه حـال عثمان، هم بیعت کرد و هم در خانه کعبه طواف کرد، و ما اینجا از طواف محرومیم. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) فرمود: اگر فلان مقدار صبر مى کرد طواف نمى کرد مگر بعد از طواف من.
و نـیـز در آن کـتـابـسـت کـه عـبـد بـن حـمـیـد، مـسـلم، ابـن مـردویـه از مـفـضـل بـن یـسـار روایـت کـرده انـد کـه گـفـت : بـیـاد دارم کـه در روز شـجـره رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) با مردم بیعت مى کرد و من شاخه اى از درخت را بـر بـالاى سـر آنـهـا گرفته بودم، و ما هزار و چهار صد نفر بودیم، و ما آن روز بر سر جان بیعت نکردیم، بلکه بر این معنا بیعت کردیم که فرار نکنیم.
مؤلف: ایـنـکه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بوده اند در روایاتى دیگر نیز آمـده. و در بـعـضـى از روایـات آمـده کـه هـزار و سـیـصـد. و در بعضى هزار و هشتصد نفر بـودنـد. و همچنین در بعضى آمده که بیعت بر سر فرار نکردن بوده. و در بعضى دیگر آمده بر سر جان دادن بوده است.
و نـیـز در هـمـان کـتـاب اسـت کـه احـمـد از جـابـر، و مـسـلم از ام بـشـر، از خـود بـشـر از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) روایت کرده اند که فرمود: احدى از آنانکه در زیر درخت بیعت کردند داخل آتش دوزخ نمى شود.
بـاز در هـمـان کـتـابـسـت کـه ابـن ابـى حـاتـم از ابـن عباس روایت آورده که در تفسیر آیه ( فـعـلم مـا فـى قـلوبـهـم فانزل السکینه علیهم ) گفته : این سکینت تنها به کسانى نازل شد که خدا در آنان وفائى سراغ داشت.
همه شرکت کنندگان در بیعت روز شجره به پیمان خود وفا نکردند#
مؤلف: ایـن روایـت، روایـت قـبـلى را تـخـصیص مى زند، و مى فرماید چنان نیست که همه آنهایى که بیعت کردند داخل آتش نشوند، بلکه تنها مشمولین سکینت چنین هستند، دلیلش هم آیه قبل است که مى فرماید: ( ان الذین یبایعونک انما یبایعون اللّه ید اللّه فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث على نفسه و من اوفى بما عاهد علیه اللّه فسیوتیه اجرا عظیما ) که ترجمه اش گذشت. و از آن برمى آید که بیعت کنندگان در آن روز همه بر بیعت خود وفا نکردند، و بعضى بیعت خود را شکستند، چون شرط کرده بود کسانى اجر عظیم دارند - و در نتیجه خدا هم از آنان راضى است - که وفا به عهد نموده آن را نشکستند. و قمى هم این معنا را در تفسیر خود آورده، و گویا گفتارش کلام امام باشد.
و نیز در الدر المنثور در ذیل جمله ( اذ جعل الذین کفروا... ) آمده که ابن ابى شیبه، احمد، بـخـارى، مـسـلم، نـسـائى، ابـن جـریـر، طـبـرانـى، ابـن مـردویـه و بـیهقى - در کتاب دلائل - از سـهـل بـن حـنـیـف روایـت کـرده انـد کـه در روز جـنگ صفین گفت : نفس خود را متهم بـدانـیـد (و او را مـورد اعـتـمـاد قرار ندهید، چون به زودى مسیر خود را تغییر مى دهد) ما در روزن حـدیـبـیـه کـوشـش مـى کـردیـم آن صـلحـى کـه بـیـن رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و مشرکین برقرار شد برقرار نشود، و تاءخیر افتد، و میل داشتیم دست به جنگ نزنیم.
عـمـر نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آمـد، عـرضـه داشـت : یـا رسـول اللّه ! مـگـر مـا بـر حـق نـیـسـتـیـم، و مـشـرکـیـن بـر باطل نیستند؟ فرمود: آرى همین طور است. عرضه داشت : مگر کشتگان ما در بهشت و کشتگان آنـان در آتـش نـیستند؟ فرمود: بلى همینطور است. عرضه داشت : پس چرا دین خود را لکه دار کـنـیـم، و تـن بـه پـستى دهیم، و بدون اینکه خدا بین ما و آنان حکم کند برگردیم ؟ فرمود: اى پسر خطاب من فرستاده خدایم، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمى گذارد.
عمر برگشت و خشمش فرو نشست، تا آنکه نزد ابوبکر رفت و پرسید: اى ابوبکر مگر ما بر حق نیستیم، و مشرکین بر باطل نیستند؟ گفت : چرا. پرسید مگر کشتگان ما در بهشت و کشتگان آنان در آتش نیستند؟ ابوبکر گفت : چرا. عمر گفت پس چرا ننگى در دین خود وارد آوردیـم. گـفـت، اى پـسـر خطاب ! او رسول خدا است، و خداى تعالى هرگز او را وا نمى گـذارد. پـس سـوره فـتـح نـازل شـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) به دنـبـال عـمـر فـرسـتـاد، و سـوره را بـرایـش قـرائت کـرد. عـمـر گـفـت : یـا رسول اللّه ! آیا این صلح فتح است ؟ فرمود: بله
و در کتاب کمال الدین به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده کـه در تـفـسـیـر آیـه ( لو تـزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذابا الیما ) فرمود: اگـر خـدا کـفـارى که در پشت پدران مؤمنند و مؤمنینى که در پشت پدران کافرند بیرون مى آورد، آن وقت کفار حاضر را عذاب مى کرد.
چـنـد روایـت دربـاره مـراد از ( کـلمـه التـقـوى ) در جـمـله ( و الزمـهـم کـلمـه التقوى )#
مؤلف: این معنا در روایاتى دیگر نیز آمده.
و در کـافـى به سند خود از جمیل روایت کرده که گفت : من از امام صادق (علیه السلام ) از کـلام خـداى عـزّوجـلّ پـرسـیـدم کـه مـى فرماید: ( و الزمهم کلمه التقوى ) فرمود: کلمه تقوى همان ایمان است .
و در الدر المـنـثـور است که ترمذى و عبداللّه بن احمد - در کتاب ( زوائد المسند ) - و ابـن جـریـر و دارقـطـنـى - در کتاب ( الافراد ) - و ابن مردویه و بیهقى - در کتاب ( اسـمـاء و صـفـات ) - از ابـى بـن کـعـب از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) روایـت کرده اند که فرمود: منظور از ( کلمه تقوى ) در جمله ( و الزمهم کلمه التقوى ) کلمه ( لا اله الا اللّه ) است.
مؤلف : الدر المنثور این معنا را به طریقى دیگر از على (علیه السلام ) و سلمه بن اکوع و ابـو هـریـره روایـت کـرده. از طـرق شـیـعـه نـیـز روایـت شـده، هـمـچـنـان کـه در عـلل بـه سـنـد خـود از حـسـن بن عبداللّه از آباء و از جدش حسن بن على (علیه السلام ) از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) روایت کرده که در ضمن حدیثى که ( سبحان اللّه و الحمد لله و لا اله الا اللّه و اللّه اکبر ) را تفسیر کرده فرموده : لا اله الا اللّه به مـعـنـاى وحـدانـیـت خـدا اسـت و ایـنـکـه خـدا اعـمـال را جـز بـا تـوحـیـد قـبـول نـمـى کـنـد. و هـمـیـن کـلمـه، کـلمـه تـقـوى اسـت، کـه کـفـه تـرازوى اعمال در روز قیامت با آن سنگین مى شود.
روایاتى راجع به ماجراى جنگ و فتح خیبر#
و در مـجـمـع البـیـان در داسـتـان فـتـح خـیـبـر مـى گـویـد: وقـتـى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) از حدیبیه به مدینه آمد، بیست روز در مدینه ماند آنگاه براى جنگ خیبر خیمه زد.
ابـن اسـحـاق به سندى که به مروان اسلمى دارد از پدرش از جدش روایت کرده که گفت : بـا رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به سوى خیبر رفتیم، همین که نزدیک خیبر شـدیـم و قـلعـه هـایـش از دور پیدا شد، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: بـایـسـتـید. مردم ایستادند، فرمود: بار الها! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه که بـر آن سـایـه افـکنده اند، و اى پروردگار زمینهاى هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و اى پـروردگـار شـیطانها و آنچه گمراهى که دارند، از تو خیر این قریه و خیر اهلش و خیر آنـچـه در آنـسـت را مـسـاءلت مـى دارم، و از شـر ایـن محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه مى برم، آنگاه فرمود: راه بیفتید به نام خد
و از سـلمـه بـن اکـوع نـقـل کـرده کـه گـفـت : مـا بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) بـه سـوى خـیـبـر رفـتـیـم شـبـى در حـال حـرکـت بـودیم مردى از لشکریان به عنوان شوخى به عامر بن اکوع گفت : کمى از شـرو ورهـایـت (یـعـنى از اشعارت ) براى ما نمى خوانى ؟ و عامر مردى شاعر بود شروع کرد به سرودن این اشعار:
و بالصیاح عولوا علینا.
رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) پرسید این که شتر خود را با خواندن شعر مى رانـد کـیـست ؟ عرضه داشتند عامر است. فرمود: خدا رحمتش کند. عمر که آن روز اتفاقا بر شـتـرى خـسـتـه سـوار بـود شـتـرى کـه مرتب خود را به زمین مى انداخت، عرضه داشت یا رسول اللّه عامر به درد ما مى خورد از اشعارش استفاده مى کنیم دعا کنیم زنده بماند. چون رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در باره هر کس که مى فرمود خدا رحمتش کند در جنگ کشته مى شد.
مـى گـویـنـد هـمین که جنگ جدى شد، و دو لشکر صف آرایى کردند، مردى یهودى از لشکر خیبر بیرون آمد و مبارز طلبید و گفت :
اذا الحروب اقبلت تلهب
از لشکر اسلام عامر بیرون شد و این رجز را بگفت :
ایـن دو تـن بـه هـم آویختند، و هر یک ضربتى بر دیگرى فرود آورد، و شمشیر مرحب به سـپـر عامر خورد، و عامر از آنجا که شمشیرش کوتاه بود، ناگزیر تصمیم گرفت به پـاى یـهـودى بـزند، نوک شمشیرش به ساق پاى یهودى خورد، و از بس ضربت شدید بـود شـمشیرش، در برگشت به زانوى خودش خورد و کاسه زانو را لطمه زد، و از همان درد از دنیا رفت.
سـلمـه مـى گـوید: عده اى از اصحاب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) مى گفتند عـمـل عـامـر بـى اجـر و بـاطـل شـد، چـون خـودش را کـشـت. مـن نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) شرفیاب شدم، و مى گریستم عرضه داشتم یک عده در باره عامر چنین مى گویند، فرمود: چه کسى چنین گفته. عرض کردم چند نفر از اصحاب. حضرت فرمود دروغ گفتند، بلکه اجرى دو چندان به او مى دهند.
مـى گـویـد: آنـگـاه اهـل خـیـبـر را مـحـاصـره کـردیـم، و ایـن مـحـاصـره آنـقـدر طـول کـشـیـد کـه دچـار مخمصه شدیدى شدیم، و سپس خداى تعالى آنجا را براى ما فتح کـرد، و آن چـنـیـن بـود که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) لواى جنگ را به دست عـمـر بن خطاب داد، و عده اى از لشکر با او قیام نموده جلو لشکر خیبر رفتند، ولى چیزى نـگـذشـت کـه عـمـر و هـمراهیانش فرار کرده نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) برگشتند، در حالى که او همراهیان خود را مى ترسانید و همراهیانش او را مى ترساندند، و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) دچار درد شقیقه شد، و از خیمه بیرون نیامد، و فـرمـود: وقـتـى سـرم خـوب شـد بـیرون خواهم آمد. بعد پرسید: مردم با خیبر چه کردند؟ جـریـان عـمـر را بـرایش گفتند فرمود: فردا حتما پرچم جنگ را به مردى مى دهم که خدا و رسـولش را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول او، وى را دوسـت مـى دارنـد، مردى حمله ور که هـرگـز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمى گردد تا خدا خیبر را به دست او فتح کند.
فردا پرچم را به دست کسى خواهم داد که...#
بـخـارى و مـسـلم از قـتـیـبـه بـن سـعـیـد روایـت کـرده اند که گفت : یعقوب بن عبد الرحمان اسـکـنـدرانـى از ابـى حـازم بـرایـم حـدیـث کـرد، و گـفـت : سـعـد بـن سهل برایم نقل کرد که : رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در واقعه خیبر فرمود فـردا حتما این پرچم جنگ را به مردى مى دهم که خداى تعالى به دست او خیبر را فتح مى کـنـد، مـردى کـه خـدا و رسـولش را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول او وى را دوسـت مـى دارنـد، مـردم آن شـب را با این فکر به صبح بردند که فردا رایت را به دست چه کسى مى دهد. وقتى صبح شد مردم همگى نزد آن جناب حاضر شدند در حالى که هر کس این امید را داشت که رایت را به دست او بدهد.
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) فرمود: على ابن ابى طالب کجاست ؟ عرضه داشـتـنـد یـا رسـول الله او درد چـشـم کـرده. فرمود: بفرستید بیاید. رفتند و آن جناب را آوردنـد. حـضـرت آب دهان خود را به دیدگان على (علیه السلام ) مالید، و در دم بهبودى یـافت، به طورى که گوئى چشم نداشت، آنگاه رایت را به وى داد. على (علیه السلام ) پـرسـیـد: یـا رسول اللّه ! با آنان قتال کنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ فرمود: بدون هیچ درنگى پیش روى کن تا به درون قلعه شان درآئى، آنگاه در آنجا به اسلام دعوتشان کن، و حقوقى را که خدا به گردنشان دارد برایشان بیان کن، براى اینکه به خدا سوگند اگر خداى تعالى یک مرد را به دست تو هدایت کند براى تو بهتر است از اینکه نعمت هاى مادى و گرانبها داشته باشى.
سلمه مى گوید: از لشکر دشمن مرحب بیرون شد، در حالى که رجز مى خواند، و مى گفت : ( قـد عـلمت خیبر انى مرحب... ) ، و از بین لشکر اسلام على (علیه السلام ) به هماوردیش رفت در حالى که مى سرود:
او فیهم بالصاع کیل السندره
آنـگاه از همان گرد راه با یک ضربت فرق سر مرحب را شکافت و به خاک هلاکتش انداخت و خیبر به دستش فتح شد.
این روایت را مسلم هم در صحیح خود آورده.
فتح قلعه خیبر بدست مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام#
ابـو عـبـداللّه حـافـظ بـه سـنـد خـود از ابـى رافـع، بـرده آزاد شـده رسـول خـدا، روایـت کـرده کـه گـفـت : مـا بـا عـلى (عـلیـه السـلام ) بـودیـم کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) او را به سوى قلعه خیبر روانه کرد، همین که آن جـنـاب بـه قـلعـه نـزدیـک شـد، اهـل قـلعـه بـیـرون آمـدنـد و بـا آن جـنـاب قـتـال کـردنـد. مـردى یهودى ضربتى به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بیفتاد، نـاگـزیـر عـلى (علیه السلام ) درب قلعه را از جاى کند، و آن را سپر خود قرار داد و این درب هـمـچـنـان در دسـت آن حضرت بود و جنگ مى کرد تا آن که قلعه به دست او فتح شد، آنـگـاه درب را از دسـت خـود انـداخـت. بـه خـوبـى بـه یاد دارم که من با هفت نفر دیگر که مـجـمـوعـا هـشـت نـفـر مى شدیم هر چه کوشش کردیم که آن درب را تکان داده و جابجا کنیم نتوانستیم.
و نـیـز بـه سـنـد خـود از لیـث بـن ابـى سـلیم از ابى جعفر محمد بن على روایت کرده که فرمود: جابر بن عبداللّه برایم حدیث کرد که على (علیه السلام ) در جنگ خیبر درب قلعه را روى دست بلند کرد، و مسلمانان دسته دسته از روى آن عبور کردند با اینکه سنگینى آن درب به قدرى بود که چهل نفر نتوانستند آن را بلند کنند.
و نیز گفته که از طریقى دیگر از جابر روایت شده که گفت : سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش برگردانند.
و نیز به سند خود از عبدالرحمان بن ابى لیلى روایت کرده که گفت : على (علیه السلام ) هـمـواره در گرما و سرما، قبایى باردار و گرم مى پوشید، و از گرما پروا نمى کرد، اصـحـاب مـن نـزد مـن آمـدنـد و گـفـتند: ما از امیر المؤمنین چیزى دیده ایم، نمى دانیم تو هم مـتوجه آن شده اى یا نه ؟ پرسیدم چه دیده اید؟ گفتند: ما دیدیم که حتى در گرماى سخت بـا قـبائى باردار و کلفت بیرون مى آید، بدون اینکه از گرما پروایى داشته باشد، و بـر عـکس در سرماى شدید با دو جامه سبک بیرون مى آید، بدون اینکه از سرما پروایى کـنـد، آیـا تـو در ایـن بـاره چیزى شنیده اى ؟ من گفتم : نه چیزى نشنیده ام. گفتند: پس از پـدرت بـپرس شاید او در این باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابى لیلى پرسیدم، او هم گفت : چیزى در این باب نشنیده ام.
آنـگـاه بـه حضور على (علیه السلام ) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و این سؤ ال را در مـیـان نـهـاد. عـلى (عـلیه السلام ) فرمود: مگر در جنگ خیبر نبودى ؟ عرضه داشتم چـرا. فـرمـود یـادت نـیـست که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) ابوبکر را صدا کـرد، و بـیـرقـى بـه دسـتـش داده روانه جنگ یهود کرد، ابوبکر همین که به لشکر دشمن نزدیک شد، مردم را به هزیمت برگردانید، سپس عمر را فرستاد و لوائى به دست او داده روانـه اش کـرد. عـمـر هـمـیـن کـه بـه لشـکـر یـهـود نـزدیـک شـد و بـه قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.
رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: رایت جنگ را امروز به دست مردى خواهم داد کـه خـدا و رسـول را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول هـم او را دوست مى دارند، و خدا به دست او که مردى کرار و غیر فرار است قلعه را فـتـح مـى کـنـد، آنـگـاه مـرا خواست، و رایت جنگ به دست من داد، و فرمود: بار الها او را از گـرمـا و سـرمـا حفظ کن. از آن به بعد دیگر سرما و گرمایى ندیدم. همه این مطالب از کـتـاب دلائل النـبـوه تـاءلیـف امـام ابـى بـکـر بـیـهـقـى نقل شده.
آنچه بعد از جریان فتح قلعه خیبر اتفاق افتاد#
طـبـرسـى مـى گـویـد: بـعـد از فتح خیبر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) مرتب سـایـر قـلعـه هـا را یـکـى پـس از دیـگـرى فـتـح کـرد و امـوال را حـیـازت نـمـود، تـا آنـکـه رسیدند به قلعه ( وطیح ) و قلعه ( سلالم ) که آخـریـن قـلعـه هـاى خـیبر بودند آن قلعه ها را هم فتح نمود و ده روز و اندى محاصره شان کرد.
ابـن اسـحـاق مـى گـویـد: بعد از آنکه قلعه ( قموص ) که قلعه ابى الحقیق بود فتح شـد، صـفـیـه دخـتـر حـى بـن اخـطـب و زنـى دیـگـر کـه بـا او بـود اسـیـر شـدنـد. بـلال آن دو را از کـنـار کـشـتگان یهود عبور داد، و صفیه چون چشمش به آن کشتگان افتاد، صیحه زد، و صورت خود را خراشید
و خـاک بـر سـر خـود ریخت. چون رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) این صحنه را دیـد فـرمـود: این زن فتنه انگیز را از من دور کنید و دستور داد صفیه را پشت سر آن جناب جـاى دادنـد، و خـود ردائى بـه روى او افـکـنـد. مـسـلمـانـان فـهـمـیـدنـد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) او را براى خود انتخاب فرموده، آنگاه وقتى از آن زن یـهـودى آن وضـع را دیـد بـه بـلال فـرمـود اى بـلال مگر رحمت از دل تو کنده شده که دو تا زن داغدیده را از کنار کشته مردان شان عبور مى دهى ؟
از سوى دیگر صفیه در ایام عروسى اش که بنا بود به خانه کنانه بن ربیع بن ابى الحـقـیـق بـرود، شبى در خواب دید ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت. کـنـانـه گـفـت : ایـن خـواب تو تعبیرى ندارد جز اینکه آرزو دارى همسر محمد پادشاه حجاز شـوى، و سـیـلى مـحـکـمى به صورتش زد، به طورى که چشمان صفیه از آن سیلى کبود شـد، و آن روزى کـه او را نـزد رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) آوردند، اثر آن کـبـودى هـنـوز بـاقـى مـانـده بـود. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) پرسید: این کبودى چشم تو از چیست ؟ صفیه جریان را نقل کرد.
ابـن ابى الحقیق شخصى را نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرستاد که در یـک جـا جـمـع شـویـم بـا شما صحبتى دارم. حضرت پذیرفت. ابن ابى الحقیق تقاضاى صلح کرد، بر این اساس که خون هر کس که در قلعه ها مانده اند محفوظ باشد، و متعرض ذریه و اطفال ایشان نیز نشوند، و جمعیت با اطفال خود از خیبر و اراضى آن بیرون شوند، و هـر چـه مـال و زمـیـن و طـلا و نـقـره و چـارپـایـان و اثـاث و لباس دارند براى مسلمانان بـگـذارنـد، و تـنـهـا بـا یـک دسـت لبـاس کـه بـه تـن دارنـد بـرونـد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) هم این پیشنهاد را پذیرفت به شرطى که از امـوال چـیزى از آن جناب پنهان نکرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ایشان برى خواهد بود. ابن ابى الحقیق پذیرفت و بر این معنا صلح کردند.
تسلیم شدن مردم فدک و تقسیم اموال خیبر بین مسلمانان#
مـردم فـدک وقـتـى ایـن جـریـان را شـنـیـدنـد پـیـکـى نـزد رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرستادند که به ما هم اجازه بده بدون جنگ از دیـار خـود بـرویـم، و جـان خـود را سـالم بـدر بـبـریـم، و هـر چـه مال داریم براى مسلمین بگذاریم. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) هم پذیرفت. و آن کـسـى کـه بـیـن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) و اهل فدک پیام رد و بدل مى کرد، محیصه بن مسعود یکى از بنى حارثه بود.
بـعـد از آنـکـه یـهـودیـان بـر ایـن صـلحـنـامـه تـن در دادنـد، پـیـشـنـهـاد کـردنـد کـه امـوال خـیـبر را به ما واگذار که ما به اداره آن واردتر هستیم تا شما، و عوائد آن بین ما و شـما به نصف تقسیم شود. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) هم پذیرفت به این شـرط کـه هـر وقـت خـواسـتـیـم شـمـا را بـیـرون کـنـیـم ایـن حـق را داشـتـه بـاشـیـم. اهـل فـدک هـم بـه هـمـیـن قـسـم مـصـالحـه کـردنـد، در نـتـیـجـه امـوال خـیـبـر بین مسلمانان تقسیم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولى املاک فدک خالص بـراى رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) شد، براى اینکه مسلمانان در آنجا جنگى نکرده بودند.
آوردن گوسفند مسموم یک یهودیه براى رسول الله (ص)#
بعد از آنکه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) آرامشى یافت زینب دختر حارث همسر سـلام بـن مـشـکـم و بـرادرزاده مـرحـب گـوسـفـنـدى بـریـان بـراى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) هدیه فرستاد، قبلا پرسیده بود که آن جناب از کدام یک از اجزاى گوسفند بیشتر خوشش مى آید؟ گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدین جهت از سمى که در همه جاى گوسفند ریخته بود، در پاچه آن بیشتر ریخت، و آنگاه آن را بـراى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آورد، و جـلو آن حـضـرت گـذاشـت. رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) پاچه گوسفند را گرفت و کمى از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم که نزد آن جناب بود، استخوانى را برداشت تـا آن را بـلیـسد، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود از خوردن این غذا دست بکشید که شانه گوسفند به من خبر داد که این طعام مسموم است. آنگاه زینب را صدا زدند، و او اعـتـراف کرد، پرسید: چرا چنین کردى ؟ گفت براى اینکه مى دانى چه بر سر قوم من آمـد؟ پـیش خود فکر کردم اگر این مرد پیغمبر باشد، از ناحیه غیب آگاهش مى کنند، و اگر پـادشـاهـى بـاشـد داغ دلم را از او گـرفـتـه ام، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان یک لقمه اى که خورده بود درگذشت.
مـى گـویـد: در مرضى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به آن مرض از دنیا رفـت مـادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تا از آن جناب عیادت کند، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: اى ام بشر آن لقمه اى کـه من با پسرت در خیبر خوردیم ! مدام اثرش به من برمى گردد و اینک نزدیک است رگ قـلب مـرا قـطـع کـنـد. و مسلمانان معتقدند که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) با اینکه خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته بود به شهادت از دنیا رفت.
