تفسیر آیات ۱ تا ۱۰ سورهٔ حجرات

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۳ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۰ است.

بیان آیات#

بیان آیات

مسائل و مطالبى که سوره مبارکه حـجـرات مشتمل بر آنست#

ایـن سـوره مـشـتـمل بر مسائلى از احکام دین است، احکامى که با آن سعادت زندگى فردى انـسـان تـکـمـیـل مـى شـود، و نظام صالح و طیب در مجتمع او مستقر مى گردد. بعضى از آن مسائل ادب جمیلى است که باید بین بنده و خداى سبحان رعایت شود، و پاره اى آدابى است کـه بـنـدگان خدا باید در مورد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رعایت کنند، که در پـنـج آیـه اول سوره آمده. بعضى دیگر آن، احکام مربوط به مسائلى است که مردم در بـرخـورد با یکدیگر در مجتمع زندگى خود باید آن را رعایت کنند. قسمتى دیگر مربوط بـه بـرتـرى هـایـى اسـت کـه بـعـضـى افـراد بـر بـعـض دیـگـر دارنـد، و تـفـاضـل و برترى افراد از اهم امورى است که جامعه مدنى انسان با آن منتظم مى شود، و انـسـان را بـه سـوى زندگى توام با سعادت و عیش پاک و گوارا هدایت مى کند، و با آن بـیـن دیـن حق و باطل فرق مى گذارد، و مى فهمد کدام دین حق است، و کدام از سنن اجتماعى قـومـى است. و در آخر، سوره را با اشاره به حقیقت ایمان و اسلام ختم نموده، بر بشریت منت مى گذارد که نور ایمان را به او افاضه فرموده است.

ایـن سـوره بـه شـهـادت مـضـامـیـن آیـاتـش در مـدیـنـه نازل شده، به استثناى آیه ( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى... ) که بعضى در باره مدنى بودن آن حرف دارند، که به زودى خواهد آمد.

کـلمـه ( بـیـن یـدى ) در بـاره هـر چـیـز اسـتـعـمـال شـود، بـه مـعناى جلوى آن چیز است، و این استعمالى است شایع، چیزى که هست یا مجازى اسـت و یـا اسـتـعـاره اى. و ایـنـکـه ایـن کـلمـه را هـم بـه خـدا نـسـبـت داده و هـم بـه رسـول خـدا، خـود دلیـل بـر ایـن اسـت کـه مـنـظـور از آن، جـلو چـیـزیـسـت مشترک بین خدا و رسـول و آن مـقـام حـکـمـرانـى اسـت، کـه مختص است به خداى سبحان و - با اذنش - به رسول او همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( ان الحکم الا لله ) ، و نیز فرموده : ( و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن اللّه ) .

و نیز شاهد بر اینکه مراد از بین یدى حکم است ؛ این مى باشد که آیه شریفه را با جمله ( یـا ایها الذین امنوا ) آغاز، و با جمله ( و اتقوا اللّه ان اللّه سمیع علیم ) ختم کرده، کـه از ظـاهـر آن برمى آید مراد از ( بین یدى ) آن مقامى است که ارتباط به مؤمنین متقى دارد؛ به کسانى ارتباط دارد که هم به خدا و رسولش ایمان دارند، و هم از آن دو پروا. و آن مقام همان مقام حکم است که مؤمنین احکام اعتقادى و عملى خود را از آن مقام مى گیرند.

توضیح معناى جمله : ( لا تقدموا بین یدى الله و رسوله ) و بیان اینکه مفاد آن ایـن اسـت کـه هـیـچ حـکـمـى را بـر حـکـم خـدا و رسول مقدم مدارید#

با این تقریب روشن گردید که مراد از ( لا تقدموا ) هم این است که هیچ حکمى را بر حکم خـدا و رسـولش مـقـدم مـداریـد، حـال یـا مـراد ایـن اسـت کـه قـبـل از گـرفـتـن کـلام و دسـتـور خـدا و رسـول در بـاره حـکـم چیزى سخنى نگویید، و یا قـبـل از گـرفـتـن دسـتـور خـدا عـمـلى را انـجـام نـدهـیـد. لیـکـن از ایـنـکـه بـه دنـبـال کـلام مـى فـرمـایـد: ( ان اللّه سـمـیـع عـلیـم خـدا شـنـوا و دانـاسـت ) مـثـل ایـنـکـه بـرمـى آیـد مـراد تـقـدیـم قـول اسـت، نـه تـقـدیـم فـعـل و نـه اعـم از آن دو، کـه هـم شـامـل قـول شـود و هـم فعل، و گر نه اگر مراد قول و فعل هر دو بود، مى فرمود: ( ان اللّه سمیع بصیر خدا شـنـوا و بـیـنـا اسـت ) هـم سـخـن شـمـا را مـى شـنـود، و هـم عـمـل شـمـا را مـى بـیـنـد، هـمـچـنـانـکـه در بـسـیـارى از مـوارد کـه پـاى فـعـل در کـار اسـت کـلمـه ( بـصـیـر ) را آورده، مـثـلا مـى فرماید: ( و اللّه بما تعملون بصیر ) . پس حاصل معناى آیه این شد: اى کسانى که ایمان آورده اید، در جایى که خدا و رسـول او حـکـمـى دارنـد، شـمـا حـکـم نـکـنـیـد - یـعـنـى حـکـمـى نـکـنید مگر به حکم خدا و رسول او - و باید که همواره این خصیصه در شما باشد، که پیرو و گوش به فرمان خدا و رسول باشید.

و لیـکن از آنجایى که هر فعل و ترک فعلى که آدمى دارد، بدون حکم نمى تواند باشد. و همچنین هر تصمیم و اراده اى که نسبت به فعل و یا ترک فعلى دارد آن اراده نیز خالى از حـکـم نـیـسـت، در نـتـیـجـه مـى تـوان گـفـت کـه مؤمن نـه تـنـهـا در فعل و ترک فعلش باید گوش به فرمان خدا باشد، بلکه در اراده و تصمیمش هم باید پیرو حکم خدا باشد. و نهى در آیه شریفه ما را نهى مى کند از اینکه هم به سخنى اقدام کنیم که از خدا و رسول نشنیده ایم و هم به فعلى و یا ترک فعلى اقدام کنیم که حکمش را از خـدا و رسـول نـشـنـیـده ایـم، و هـم نـسبت به عملى اراده کنیم که حکم آن اراده را از خدا و رسـولش نـشـنـیـده ایـم. در نـتـیـجـه آیـه شـریـفـه نـظـیـر و قـریـب المـعـنـى بـا آیـه ( بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون ) مى شود که در باره اوصاف مـلائکـه مـى فـرمـایـد: از کـلام خـدا سـبـقـت نـمـى گـیـرنـد، و هـمـواره بـه امـر او عـمل مى کنند. و این اتباعى که در جمله ( لا تقدموا بین یدى اللّه و رسوله ) بدان دعوت مـى کـنـد، هـمـان داخل شدن در ولایت خدا، و وقوف در موقف عبودیت، و سیر در آن مسیر است، به طورى که عبد در مرحله تشریع مشیت خود را تابع مشیت خدا کند، همانطور که در مرحله تکوین مشیتش تابع مشیت خدا است و خداى تعالى در آن باره فرموده : ( و ما تشاون الا ان یشاء اللّه ) ، و نیز فرموده : ( و اللّه ولى المؤمنین ) ، و نیز فرموده : ( و اللّه ولى المتقین ) .

ایـن بـود نـظـریـه مـا در تـفسیر آیه مورد بحث، و مفسرین وجوهى دیگر ذکر کرده اند که بعضى از آنها از نظر شما مى گذرد:

وجوه مختلف دیگرى که مفسرین در معناى جمله فوق گفته اند#

1- ( تقدیم ) در این آیه به معناى ( تقدم ) است، یعنى اگر کلمه ( تقدیم ) در جـاهاى دیگر متعدى و به معناى جلو انداختن چیزیست، در اینجا به معناى تقدم و جلو افتادن اسـت ؛ و مـعـنـاى آیـه ایـنـسـت کـه : از خـدا و رسـولش جـلو نـیـفـتـیـد، و قـبـل از امـر و نـهـى خـدا و رسـول امـر و نـهـى نـکـنـیـد، و قبل از دستور خدا و رسول هیچ کارى را فیصله ندهید.

و چه بسا گفته باشند که ( تقدیم ) در آیه به همان معناى معروف کلمه است، لیکن در ایـنجا با صرفنظر از متعلقاتش استعمال شده، مانند آیه ( یحیى و یمیت ) ، که معنایش مـتـعـدى اسـت، ولى کـارى نـدارد بـه ایـنـکه چه کسى را زنده و چه کسى را مى میراند، در نتیجه معنایش همان معناى تقدم مى شود، یعنى جلو قرار گرفتن چیزى از چیز دیگر. و چون لفـظ آیـه مـطـلق اسـت تـمـامـى انـواع تـقـدم را مـى گـیـرد: تقدم در سخن گفتن ، تقدم در عـمل، و حتى تقدم در راه رفتن، و تقدم در نشستن، و تقدم در عبادتهایى که وقت معین دارد، مثل نماز ظهر خواندن در قبل از ظهر، و تقدمهاى دیگر.

2- مـراد از آیـه شـریـفـه ایـن اسـت کـه مؤمنـیـن را نـهـى کـنـد از سـخـن گـفـتـن قـبـل از رسول خدا، یعنى وقتى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در مجلس حاضر اسـت و شـخـصـى از آن جناب سؤ الى مى کند، قبل از آنکه آن جناب پاسخ بگوید، شما در پاسخ گفتن جلو نیفتید.

3- مـعـناى آیه این است که : مادام که خدا و رسول دستورى به شما نداده اند، هیچ سخنى مگویید، و هیچ عملى انجام ندهید.

4- مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : سـخـن خـود را مـقـدم بـر سـخـن رسـول خـدا مکنید، و عمل خود را مقدم بر عمل او نسازید، و به احدى اجازه ندهید جلوتر از او راه برود.

اشـکـالى کـه در سـه وجـه اخـیـر اسـت ایـن اسـت کـه مـنـظـور از آیـه را نـهـى از تـقدم بر رسـول خـدا دانـسـتـه انـد، و حـال آنـکـه در آیـه نـهـى فـرمـوده از تـقـدم بـر خـدا و بـر رسـول خدا، و ظاهرا خواسته اند بگویند آوردن کلمه ( اللّه ) در آیه شریفه تنها جنبه تـشـریـف دارد، مـثـل اینکه مى گویى : ( اعجبنى زید و کرمه - مرا به شگفت آورد زید و کـرامـت او ) پس آوردن نام خدا قبل از نام رسول خدا تنها براى این است که اشاره کند به اینکه سبقت جستن به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) سبقت جستن بر خدا هم هست.

و شـایـد دقـت در آنچه ما در تفسیر آیه گفتیم، خواننده را باز بدارد از اینکه یکى از این وجوه را بپذیرد.

( و اتقوا اللّه ان اللّه سمیع علیم ) - در این جمله بندگان را امر به تقوى مى کند، و چون موقف بنده موقف پیروى و عبودیت است، و انسان جز ظرف عبودیت ظرفى دیگر ندارد، لذا تقوى را مطلق آورد و نفرمود از چه چیز بپرهیزید.

و جـمـله ( ان اللّه سـمـیـع عـلیـم ) نـهـى از تـقـدم و امـر بـه تـقـوى را تـعـلیـل مـى کـنـد، مـى فـرمـایـد از خـدا بـتـرسـیـد، و ایـن امـر را اطـاعـت و آن نـهـى را امـتـثـال کـنـیـد، و بـا زبـان سـر و با زبان سر بر خدا و رسولش تقدم مجویید، که خدا سخنان شما را مى شنود و از اعمال ظاهر و باطن شما خبر دارد.

مراد از اینکه فرمود: صداى خود را از صداى پیامبر بلندتر نکنید#

مـنـظـور از ایـنـکـه مـى فـرمـایـد: صـداى خـود را بـلنـدتـر از صـداى رسـول اللّه مـکـنـیـد، ایـن اسـت که وقتى با آن جناب صحبت مى کنید، صدایتان بلندتر از صـداى آن جـنـاب نـبـاشـد، چـون - بـه طـورى کـه گـفـتـه انـد - دو عـیـب در ایـن عـمـل هـسـت : یـا مـنـظور شخصى که صداى خود را بلند مى کند این است که توهینى به آن جـنـاب کرده باشد، که این کفر است. و یا منظورى ندارد و تنها شخصى بى ادب است که رعـایـت مـقـام آن جـنـاب را نمى کند، و این خلاف دستور است ، چون مسلمانان دستور دارند آن جناب را احترام و تعظیم کنند.

مـى فرماید: ( و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ) با آن جناب آن طور که بـا یکدیگر صحبت مى کنید داد و فریاد مکنید، چون رعایت احترام و تعظیم آن جناب اقتضاء دارد در هنگام تخاطب گوینده صدایش کوتاه تر از صداى آن حضرت باشد. پس به طور کـلى، بـا صـداى بلند صحبت کردن فاقد معناى تعظیم است، و با بزرگان به صداى بلند صحبت کردن. نظیر مردم عادى، خالى از اسائه ادب و وقاحت نیست.

توضیح راجـع بـه جـمـله : ( ان تـحـبـط اعـمالکم و انتم لا تشعرون ) و وجوهى کـه دربـاره ظـهـور آن در ایـنـکـه بـدون کـفـر هـم عمل حبط مى شود گفته شده است#

( ان تـحـبـط اعـمـالکـم و انـتـم لا تـشـعـرون ) یـعنى ( لئلا تحبط، او کراهه ان تحبط اعـمـالکـم ) : بـه صـداى بـلنـد سـخـن مـگـویـیـد تـا اعـمـال شـمـا حـبـط نـشـود. و این جمله متعلق به هر دو نهى است، معنایش این است که : اگر گـفـتـیـم بـه روى آن جناب فریاد نزنید و اینکه گفتیم به صداى بلند صحبت نکنید، آن طـور کـه در بین خود صحبت مى کنید براى این است که اعمالتان به این وسیله و ندانسته بـاطـل نـشـود، چـون ایـن دو عـمـل بـاعـث حـبـط و بـطـلان اعـمـال صـالح اسـت. و مـا در جـلد دوم ایـن کـتـاب بـحـثـى پـیـرامـون مسأله حـبـط اعمال گذرانیدیم.

بعضى از مفسرین احتمال داده اند که جمله ( ان تحبط ) تعلیلى باشد براى عملى که از آن نـهـى شـده، یـعـنـى فـریـاد زدن و بـلنـد حـرف زدن، و مـعـنـا ایـن بـاشـد کـه : ایـن عـمـل کـه بـه مـنـظـور حـبـط انجام مى دهید عملى است که نهى شده، و فرق بین اینکه جمله مـزبـور تـعـلیـل نـهـى بـاشـد، یـا تـعـلیـل مـنـهـى عـنـه، ایـن اسـت کـه در اولى فعل منهى عنه تعلیل شده و در دومى فعل تعلیل شده مورد نهى قرار گرفته. و خواننده محترم مى داند که دومى توجیهى تکلف آور است.

و ظـاهـر آیـه شـریـفـه ایـن اسـت کـه بـلنـد کـردن صـداى خـود از صـداى رسـول خـدا، و بـلنـد سـخـن گـفـتـن در حـضـور آن جـنـاب، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است، پس استفاده مى شود که غیر از کفر گناهانى دیگر نیز هست که باعث حبط مى شود.

عـده اى آیـه را چـنـیـن تـوجـیـه کـرده انـد کـه : مـراد از حـبـط، ثـواب نـداشـتـن خـود عـمـل اسـت، نـه ایـنـکـه ایـن عـمـل مـانـنـد کـفـر، ثـواب سـایـر اعـمـال را بـاطـل مـى کـنـد. در مـجـمـع البـیـان مـى گوید: اصحاب ما گفته اند: معناى حبط عـمـل در جـمـله ( ان تـحـبـط اعـمـالکـم ) ایـن اسـت کـه هـمـیـن سـخـن گـفـتـن مـسـلمـانـان با رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) اگـر با رعایت ادب و تعظیم آن جناب باشد مـسـتـحـق ثـواب مـى باشند، و اگر همین سخن گفتن را طورى انجام دهند که رعایت احترام آن جـناب نشود مستحق عقاب مى شوند، و آن ثواب هم از دستشان مى رود، پس همین عملشان حبط شده، پس این آیه هیچ ربطى به اهل عذاب ندارد .

دلیـل ایـن گـفـتـار مـا ایـن اسـت کـه در آیـه مـورد بـحـث احـبـاط بـه خـود عـمـل مـعـلق شـده، و بـعـضـى از مفسرین آن را مربوط کرده اند به ثوابى که در برابر عمل مستحق مى شود، و این خلاف ظاهر است.

رد توجیه کسانى که مراد از حبط را ثواب نداشتن خـود عمل دانسته اند#

این توجیه درست نیست، براى اینکه در حبط مربوط به کفر هم که بدون هیچ شکى منظور از آن حـبـط ثـواب اعـمـال اسـت نـیـز حـبـط مـعـلق شـده بـه خـود اعـمـال، هـمـان طـور کـه در ایـن آیـه نـیـز چـنـیـن است. پس ناگزیریم در اینجا هم آیه را حـمـل کـنـیـم بـه هـمـان مـعـنـایـى کـه آیـه حـبـط مـربـوط بـه کـفـر را حـمـل کـردیـم. آنـجـا گـفـتـیـم کـه کـفر، ثواب عمل را حبط مى کند، اینجا نیز باید همین را بـگـویـیـم، و هـیـچ فـرقـى بـیـن ایـن دو مـورد نـیـسـت. و ایـن کـه گـفتند خلاف ظاهر است قـبـول نـداریـم، بـراى ایـنـکـه بـطـلان عـمـل هـمـیـن اسـت کـه اثـر مـتـرتـب بـر آن باطل شود.

بـعـضـى دیـگر آیه را چنین توجیه کرده اند که : تنها کفر باعث حبط است، و اگر در این آیه فریاد زدن به روى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و بلند صحبت کردن را هـم بـاعـث حـبط دانسته از این جهت نبوده که خود این رفتار باعث حبط مى شود، بلکه از این جـهـت بـوده کـه مـمـکـن اسـت گـاهـى ایـن عـمـل بـاعـث اذیـت شـدن آن جناب شود، و اذیت کردن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) کـفـر و مـایـه حـبـط عمل است.

تـوجـیـه بـعـضـى مـفـسـریـن کـه نهى در آیه را به ملاک پرهیز از عملى که باعث آزار پیامبرمى شود دانسته اند#

بعضى هم گفته اند: هر چند در آیه از مطلق بلند حرف زدن نهى شده ولى ما مى دانیم که مـلاک آن پـرهـیـز از عـمـلى اسـت کـه مـمـکـن اسـت بـاعـث آزار رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) شود و چون آزار آن جناب به اتفاق مسلمین کفر و بـاعث حبط عمل است، لذا به طور مطلق از عملى که گمان آزار پیغمبر در آن هست نهى کرده، چه اینکه آزار باشد و چه نباشد. و این به دو منظور بوده یکى حمایت از حرمت آن جناب، و یکى پیش گیرى و از بین بردن ماده فساد.

و چـون ایـن عـمل مورد نهى، دو قسم بوده، یکى به حد کفر مى رسیده و آن صورتى است کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) را آزار دهـد، و یـکـى هم به حد کفر نمى رسـیـده، و نـیـز از آنـجـا کـه دلیـلى نـبـوده ایـن دو قـسـم عـمـل را مـشـخـص کـنـد، و اگـر هـم فـرض کـنیم بوده مردم در بیشتر مواقع توجهى به آن نداشتند لذا مکلفین باید به عنوان احتیاط از هر دو قسم، احتیاط مى کردند، تا از آن هم که به حد اذیت مى رسیده اجتناب کرده باشند.

و جـمـله ( ان تـحـبـط اعـمـالکـم و انتم لا تشعرون ) هم به همین مشخص نبودن این دو قسم اشـاره مـى کـند، و الا اگر به صداى بلند سخن گفتن با آن جناب به طور مطلق حرام مى بود - چه به حد اذیت برسد و چه نرسد - دیگر جا نداشت بفرماید ندانسته اعمالتان حـبـط شـود چـون مـورد تـکـلیـف مـنـحـصـر بـه یـک قـسـم بـود، یـعـنـى بـلنـد حـرف زدن، حـال اگـر بـه حـد آزار بـرسـد کـفـر هـم بـود، و اگـر نـرسـد حـداقـل حـرام بـود پـس بـه طـور قـطع بلند حرف زدن حرام بوده، دیگر چه معنا دارد عدم شعور و عدم تشخیص را در اینجا بیاورند، با اینکه شعور بطور مطلق ثابت است - این بود خلاصه گفتار صاحب مجمع البیان.

اشکال به توجیه اخیر: تکلیف مذکور یک تکلیف نفسى است نه غیرى#

اشـکـال ایـن قـول ایـن اسـت کـه تکلیف مذکور در آیه ( لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النـبـى و لا تـجـهـروا له بـالقـول کجهر بعضکم لبعض ) را نهى مقدمى از باب احتیاط گـرفـتـه اسـت در حالى که بدون هیچ تردیدى تکلیف در آن تکلیفى نفسى است. و اینکه گـفـتـه : مـردم در بـیـشـتـر مـواقـع تـوجـهـى بـه هـر یـک از دو عـمـل نـدارنـد صـحـیـح نـیـسـت، بـلکـه تشخیص این دو گونه بلند حرف زدن چیزیست که عـقـل هـر عـاقـلى از عـهـده آن بـرمـى آیـد، و عـقـل هـر عـاقـلى قـبـل از نـهـى شـرعـى هـم آن را تـشـخـیـص مـى دهـد کـه عمل زشتى است، و تشخیص زشتى آن مانند تشخیص زشتى افتراء و افک و دروغ است.

و کـسـانى که در صدر اسلام این عمل را مرتکب مى شدند مؤمنین بودند، به شهادت اینکه در اول آیـه فـرمـوده : ( یـا ایـهـا الذیـن امـنـوا ) . و مؤمنـیـن بـا ایـن تـشـخـیـص کـه ایـن عمل، عمل زشتى است مرتکب مى شدند، از باب اینکه در خیلى از گناهان مسامحه مى کردند، و خـیـال مـى کـردنـد خـیـلى مـهـم نـیـسـت، ولى نـمـى دانـسـتـنـد کـه ایـن عـمـل بـاعـث حـبـط و بـطـلان عـبـادات و اعمال صالحشان مى شود، و اگر مى دانستند هرگز راضى به بطلان آن نمى شدند.

لذا خـداى تـعالى متوجهشان کرده که این عمل چنین خطرى دارد، و شما نمى دانید و فرموده : ( ان تـحـبـط اعـمـالکـم و انـتـم لا تـشـعـرون ) شـمـا نـمـى دانـیـد کـه ایـن عمل شما اثرى هولناک و خطرى عظیم دارد، و آن این است که اعمالتان را حبط مى کند، پس زنـهـار، مـتـوجـه بـاشـید و هیچ یک از این دو قسم حرف زدن را مرتکب نشوید که اعمالتان باطل مى شود و خود متوجه نیستید.

پـس جـمـله ( و انـتـم لا تـشـعـرون ) نـاظـر اسـت بـه حـالى کـه مؤمنـیـن قـبـل از نـهى داشتند، و آن این است که مى دانستند عملشان زشت است، ولى نمى دانستند این عـمـل زشتشان چقدر زشت است، و زشتیش به این حد از عظمت است، و اما بعد از صدور بیان الهى فهمیدند که خطر احباط در این اعمالشان هست.

پـس آیـه شـریـفـه از یک نقطه نظر شبیه آیه شریفه : ( و تحسبونه هینا و هو عند اللّه عـظـیـم ) اسـت کـه راجـع بـه مسأله افـک اسـت مـى فـرمـایـد: شـمـا خیال مى کنید افک عمل کوچکى است، در حالى که نزد خدا عملى است عظیم. و از نظر دیگر نـظـیر آیه ( و بدا لهم من اللّه ما لم یکونوا یحتسبون ) است، که راجع به قیامت است و مـى فرماید: در آن روز از ناحیه خدا چیزهایى برایشان ظاهر مى شود که هرگز احتمالش را هم نمى دادند.

کلمه ( غض صوت ) معناى خلاف ( رفع الصوت ) را مى دهد. و کلمه ( امتحان ) به مـعـنـاى ابتلاء و اختیار است ، و امتحان را وقتى به کار مى برند که بخواهند وضع چیزى کـه تـاکـنـون بـرایـشـان مـجـهـول بـوده مـعـلوم کـنند، و چون این معنا در مورد خداى تعالى محال است، ناگزیر باید بگوییم که امتحان در مورد خداى تعالى به معناى تمرین دادن و عادت دادن است - همچنان که بعضى اینطور معنا کرده اند. و یا امتحان را به معناى محنت و مـشـقـت دادن بـه قـلب مـعـنـا کـنـیـم، و بـگـویـیـم خـداى تـعـالى ایـن مـشـقت ها را بر دلها تحمیل مى کند تا قلبها به تقوى عادت کنند.

وعده جمـیـل بـه مؤمنـانى که ادب را در محضر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم#

رعایت کنند

سـیـاق ایـن آیـه سـیـاق وعـده جـمـیـلى اسـت در بـرابـر آهـسـتـه کـردن صـدا پـیـش روى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بعد از آنکه مؤمنین را توصیف مى کند به اینکه خـداونـد دلهـایـشـان را بـراى تـقوى تمرین داده. و این خود تأکید و تقویتى است براى مـضـمـون آیـه قـبـلى تـا مؤمنـیـن را تـشـویـق کـنـد بـه ایـنـکـه نـهـى در آن آیـه را عمل کنند.

و در ایـنـکـه در ایـن آیـه از پـیـامـبـر اسـلام تـعـبـیـر کـرد بـه ( رسـول اللّه ) و در آیـه قبلى تعبیر کرد به ( نبى ) اشاره اى است به ملاک حکم، خـواسـتـه بـفـهـمـانـد شـخـص رسـول بـدان جـهـت کـه رسـول اسـت هـر قـسـم رفـتـارى کـه بـا آن جـنـاب بـشـود بـا مـرسل و فرستنده او شده است، اگر او را تعظیم و احترام کنند خدا را احترام کرده اند، پس آهسته سخن گفتن نزد او، احترام و تعظیم و بزرگداشت خداى سبحان است ، و مداومت بر این سیره - که از کلمه ( یغضون ) استفاده مى شود، چون مضارع استمرار را مى رساند - کاشف از این است که این کسانى که چنین ادبى دارند تقوى خلق آنان شده، و خدا دلهایشان را براى تقوى تمرین داده.

( لهـم مـغـفـره و اجـر عـظـیـم ) - ایـن نـیـز وعـده جـمـیلى است در برابر تقوایى که در دل دارند، همچنان که فرموده : ( و العاقبه للتقوى ) .

از سیاق آیه چنین برمى آید که از واقعه اى خبر مى دهد که واقع شده، و اشخاص جفا کار بـوده انـد کـه آن جـنـاب را از پشت دیوار حجره هایش صدا مى زدند، و در حقش رعایت ادب و احـتـرام نـمـى کـردنـد، و خـداى تـعالى در این آیه مذمتشان مى کند، و به نادانى و نداشتن عقل توصیفشان مى فرماید و به حیوانات و چارپایان تشبیهشان مى کند.

یـعـنـى اگر این جفاکاران صبر کنند و تو را صدا نزنند، تا خودت به دیدنشان از خانه در آیـى بـراى آنـان بـهتر است، براى اینکه هم ادبى است نیکو، و هم تعظیم و احترام مقام رسـالت است، و هم رعایت این ادب آنان را به مغفرت خدا و رحمت او نزدیک مى کند، چون او پروردگارى است غفور و رحیم.

پـس جـمله ( و اللّه غفور رحیم ) گویا ناظر است به همان صبرى که بدان توصیه مى فـرمـود. مـمـکـن هـم هـسـت نـاظـر بـاشـد بـه ایـنـکـه اکـثـرشـان عقل ندارند. و معناى مجموع جملات این باشد که : آنچه از این افراد جفاکار صادر شد و آن جـهـالت و سـوء ادبـشـان، مـورد عـفـو قـرار گـرفـت، بـراى ایـنـکـه از روى عقل مرتکب نشدند، بلکه ناشى از قصور فهمشان بوده، و خدا هم غفور و رحیم است.

کـلمـه ( فـاسـق ) بـه طـورى که گفته اند به معناى کسى است که از طاعت خارج و به معصیت گرایش کند. و کلمه ( نبا ) به معناى خبر مهم و عظیم الشاءن است. و کلمه ( تبین ) و نـیـز کلمه ( استبانه ) و ( ابانه ) - به طورى که در صحاح آمده - همه به یـک مـعـنـا اسـت، و ایـن کـلمـه هـم مـتـعـدى اسـتـعـمـال مـى شـود و مفعول مى گیرد، و هم لازم استعمال مى شود، و چون متعدى شود معناى ایضاح و اظهار را مى دهـد، مـثـلا وقـتـى گـفـته مى شود: ( تبینت الامر ) و یا ( استبنته ) و یا ( ابنت الامر ) مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه مـن فـلان امـر را روشـن و اظـهـار کـردم. و چـون بـه طـور لازم اسـتعمال شود، به معناى اتضاح و ظهور خواهد بود، وقتى گفته مى شود ( ابان الامر ) و یا ( استبان الامر ) و یا ( تبین الامر ) معنایش این است که فلان امر واضح شد.

و مـعـنـاى آیـه چـنـین است : اى کسانى که ایمان آورده اید! اگر فاسقى نزد شما خبرى مهم آورد، خـبـرش را تـحـقـیق و پیرامون آن بحث و فحص کنید، تا به حقیقت آن واقف شوید، تا مـبـادا بدون جهت و به نادانى بر سر قومى بتازید، و بعدا از رفتارى که با آنان کرده اید پشیمان شوید.

خـداى سـبـحـان در ایـن آیـه اصـل عـمل به خیر را که اصلى است عقلایى امضاء کرده، چون اسـاس زنـدگـى اجـتـمـاعـى بـشـر بـه هـمـیـن اسـت کـه وقـتـى خـبرى را مى شنوند به آن عـمـل کـنند، چیزى که هست در خصوص خبر اشخاص فاسق دستور فرموده تحقیق کنید، و این در حـقـیـقـت نـهـى از عـمل به خبر فاسق است، و حقیقت این نهى این است که مى خواهد از بى اعـتـبـارى و عدم حجیت خبر فاسق پرده بردارد، و این هم خودش نوعى امضاء است، چون عقلا هـم رفـتارشان همین است که خبر اشخاص بى بندوبار را حجت نمى دانند، و به خبر کسى عمل مى کنند که به وى وثوق داشته باشند.

تـوضـیـحـى راجـع بـه نـقـش ( خـبر ) در زندگى اجتماعى انسان و اقسام خبر و لزوم تبین و تفحص درباره اخبار فاسق#

توضیح اینکه : حیات آدمى حیاتى است علمى، و انسان سلوک طریق زندگى اش را بر این اسـاس بـنـا نـهـاده کـه آنـچـه بـه چـشـم خـود مـى بـیـنـد، بـه هـمـان عمل کند، حال چه خیر باشد و نافع و چه شر باشد و مضر. و چون مایحتاج زندگى اش و آنـچـه مـربـوط و مـتـعـلق بـه زندگى او است منحصر در دیدنیها و شنیدنیهاى خودش نیست بلکه بیشتر آنها از حیطه دید و علم او غایب است، ناگزیر مى شود که بقیه حوائج خود را کـه گـفـتـیـم از حـیـطـه عـلم او غـایـب اسـت از راه عـلم دیـگـران تـکمیل و تتمیم کند، علمى که دیگران با مشاهده و یا با گوش خود بدست آورده اند، و این همان خبر است.

پـس اعتماد به خبر به این معنا است که عملا ترتیب اثر به آن بدهیم و با مضمون آن تا حـدى مـعامله علمى بکنیم که گویا خود از راه مشاهده بدست آورده ایم، و این همان طورى که گـفـتـیـم لازمه زندگى اجتماعى انسان است، و احتیاج ابتدائى او است، و بناى عقلا و مدار عملکرد آنان بر قبول خبر دیگران است.

حـال اگـر خـبـرى کـه بـه مـا مى دهند متواتر باشد یعنى از بسیارى آورندگان آن براى انـسـان یـقـیـن آور بـاشـد و یـا اگـر بـه ایـن حـد از کـثـرت نـیـسـت حـداقـل هـمراه با قرینه هایى قطعى باشد که انسان نسبت به صدق مضمون آن یقین پیدا کند، چنین خبرى حجت و معتبر است.

و امـا اگـر خـبر متواتر نبود، و همراه با قرینه هایى قطعى نیز نبود، و در نتیجه بعد از شنیدن خبر یقین به صحت آن حاصل نشد، و به اصطلاح علمى خبر واحد بود، چنین خبرى در نـظـر عـقـلا وقـتـى مـعـتـبـر اسـت کـه اگـر بـراى انـسـان یـقـیـن نـمـى آورد، حـد اقـل وثوق و اطمینانى بیاورد، حال یا به حسب نوعش خبرى وثوق آور باشد، (مانند خبرى کـه مـتـخـصـص یـک فـن بـه مـا مـى دهـد) و یـا بـه حـسـب شـخـصـش وثـوق آور بـاشـد، (مـثـل ایـنـکـه شـخـص آورنده خبر مورد وثوق ما باشد)، عقلا بنا دارند که بر این خبر نیز تـرتـیـب اثـر دهـنـد. و سـرش هـم ایـن اسـت کـه عـقـلا یـا بـه عـلم عـمـل مـى کـنـنـد، و یـا به چیزى که اگر علم حقیقى نیست علم عادى هست، و آن عبارت است از مظنه و اطمینان.

حـال کـه ایـن مـقدمه روشن گردید، مى گوییم : اینکه در آیه شریفه دستور به تحقیق و بـررسـى خـبـر فـاسـق را تـعـلیل فرموده به اینکه ( ان تصیبوا قوما بجهاله... ) مى فـهـمـانـد کـه آنچه بدان امر فرموده، رفع جهالت است، و اینکه انسان اگر خواست به گـفـتـه فـاسـق تـرتـیـب اثـر دهـد، و بـه آن عـمـل کـنـد بـاید نسبت به مضمون خبر او علم حاصل کند، پس در آیه شریفه همان چیزى اثبات شده که عقلا آن را ثابت مى دانند، و همان عـمـلى نـفـى شده که عقلا هم آن را نفى مى کنند، و این همان امضاء است، نه تاءسیس حکمى جدید.

کـلمـه ( عنت ) به معناى گناه، و نیز به معناى هلاکت است. و کلمه ( طوع ) و اطاعت هر چـنـد بـه مـعـنـاى انـقـیـاد و گـردن نـهـادن اسـت، و لیـکـن بـیـشـتـر بـه مـعـنـاى امـتـثال امر و مشى بر طبق خطى است که آمر براى ماءمور ترسیم کرده - این نظریه راغب است . لیکن چه بسا ممکن است که امر به عکس شود، یعنى مافوق بر طبق خواسته زیردست خـود عـمل کند، آنطور که او دلش مى خواهد، در اینجا متبوع و آمر از تابع و زیردست اطاعت کـرده. و اتـفاقا در آیه مورد بحث اطاعت به همین معنا است، مى فرماید ( لو یطیعکم اگر پـیـغمبر شما را اطاعت کند ) چون عمل رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) را بر طبق دلخواه مؤمنین اطاعت آن جناب از مؤمنین خوانده.

و ایـن آیـه بـه طـورى کـه از سـیـاقـش بـرمـى آیـد تـتـمـه گـفـتـار در آیـه قـبـل اسـت، مـى خـواهـد حـکـم در آن آیـه را تـعـمـیـم دهـد، و بـفـرمـایـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) نـه تـنـهـا نـباید خبر فساق را بدون تحقیق بـپـذیـرد، بـلکه خواسته شما را هم نباید اطاعت کند، به همان علتى که گفتیم نباید به خـبـر فـسـاق عـمـل کـنـد. در آنـجـا گـفـتـیـم اگـر عـمـل کـنـد گـرفـتـار جـهـالت و بـنـاى عمل بر اساس جهالت شده است، اطاعت کردنش از شما هم همین محذور را دارد.

لزوم پیروى از رسول الله (ص) و وجـه و سـبـب اینکه آن جناب نباید از دیگران#

اطاعت کند

مـضـمـون ایـن آیـه روشـن کـردن مؤمنین است به اینکه خداى سبحان ایشان را به جاده رشد انـداخته، و به همین جهت است که ایمان را محبوبشان کرده و در دلهایشان زینت داده، و کفر و فـسـوق و عـصـیـان را از نـظـرشـان انـداخـتـه، پـس بـاید که از این معنا غفلت نکنند که رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) را دارنـد. کـسـى را دارند که مؤید از ناحیه خـداسـت. کـسـى را دارنـد کـه از ناحیه پروردگارش ‍ بینه اى دارد که هرگز جز به راه رشـد نـمـى برد، و به سوى چاه و گمراهى نمى کشاند، پس باید او را اطاعت کنند، و هر چه او اراده مى کند اراده کنند، و هر چه او اختیار مى کند اختیار کنند، و اصرار نورزند که آن جـنـاب ایـشـان را در آراء و اهـوائشـان اطـاعت کند، چون اگر او ایشان را در بسیارى از امور اطاعت کند، هلاک مى شوند، و به تعب مى افتند.

پـس جـمـله ( و اعـلمـوا ان فـیـکـم رسـول اللّه ) عطف است بر جمله ( فتبینوا ) ى در آیه قبل، و اگر در جمله مورد بحث خبر را بر مبتدا مقدم داشته، و به جاى اینکه بفرماید ( ان رسـول اللّه فـیـکـم ) فرموده ( ان فیکم رسول اللّه ) براى این بوده که انحصار را بـرسـانـد و بفهماند این تنها شمایید که چنین نعمتى در اختیار دارید. و نیز به لازمه این انـحـصـار هـم اشـاره کـرده بـاشـد، و بـفـهـمـانـد لازمـه ایـنـکـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تنها در اختیار شما است، این است که شما هم به رشـد او چـنـگ بـزنـید، و از گمراهى اجتناب بکنید، و در امور به او مراجعه نموده، اطاعتش کـنـیـد، و دنـبـال راهش حرکت کنید، نه اینکه دنباله هواهاى نفسانى خود را گرفته، توقع داشته باشید که آن جناب هم تابع هواهاى شما شود.

پـس مـعـنـاى جـمـله ایـن شـد کـه : فـرامـوش مـکـنـیـد کـه رسول خدا تنها در بین شما است - و این کنایه است از اینکه واجب است در امور خود به او مـراجعه کنند و (با سایر اقوامى که از چنین نعمتى برخوردار نیستند فرق داشته باشند) در هـر پـیـشـامـدى کـه بـا آن مـواجـه مى شوند طبق نظریه آن جناب رفتار نموده هر چه او دستور مى دهد عمل کنند، بدون اینکه کمترین دخالتى به هواى نفس خود دهند.

( لو یـطـیـعـکـم فـى کـثـیـر مـن الامـر لعـنـتـم ) - یـعـنـى اگـر رسـول خـدا در بـسـیـارى از امـور به دلخواه شما رفتار کند به زحمت مى افتید و هلاک مى شوید. و این جمله تقریبا به منزله جواب از سؤ الى است تقدیرى، گویا کسى پرسیده : بـه چـه دلیـل در امـور و حـوادث بـه آن جناب مراجعه کنیم و او به ما مراجعه نکند، و به دلخـواه مـا رفـتـار نـنـمـایـد؟ در پـاسـخ فـرمـوده ( بـراى ایـنـکـه اگـر به دلخواه شما عمل کند، به زحمت مى افتید و هلاک مى شوید ) .

خداوند دلهـاى مؤمنـیـن را بـه زیـورى آراسته که مجذوب ایمان مى شوند و از کفر و عصیان تنفر پیدا مى کنند#

( و لکن اللّه حبب الیکم الایمان و زینه فى قلوبکم ) - کلمه ( لکن ) در ابتداى این جـمـله اسـت دراک و اعـراض از مـطـلبـى اسـت کـه جـمـله قـبـل آن را هم شامل مى شود، یعنى جمله ( لو یطیعکم فى کثیر من الامر لعنتم ) این معنا را هـم مـى فـهـمـانـد کـه شـما مسلمانان در معرض هلاکت و گمراهى هستید و کلمه ( لکن ) مى خواهد این را استثناء کند، بفرماید: نه، شما به خاطر اینکه خدا ایمان را محبوب دلهایتان کـرده، و ایـن انـعـام را بـر شـمـا کـرده کـه ایـمـان را در دلهـایـتان زینت داده، و کفر را از نـظـرتـان انـداخـته، و دیگر اشتهائى به کفر و فسوق و عصیان ندارید، لذا مشرف به هلاکت و گمراهى نیستید.

مـحـبـوب کردن ایمان در دل مؤمنین به این معنا است که : خداى تعالى ایمان را به زیورى آراسـتـه کـه دلهـاى شـمـا را بـه سـوى خـود جـذب مى کند، به طورى که دلهاى شما به آسانى دست از آن برنمى دارد، و از آن رو به سوى چیزهاى دیگر نمى کند.

( و کره الیکم الکفر و الفسوق و العصیان ) - این جمله عطف است بر جمله ( حبب ) ، و مـعـنـاى مـکـروه کردن کفر و فسوق و عصیان این است که دلهاى شما را طورى کرده که خود بـه خـود از کـفـر و تـوابـع آن تنفر دارد. و فرق بین فسوق و عصیان - به طورى که گـفـتـه انـد - ایـن اسـت که فسوق عبارتست از خروج از طاعت به سوى معصیت، و عصیان عـبـارتـسـت از خـود مـعـصـیـت. به عبارت دیگر عصیان عبارتست از همه گناهان. بعضى هم گـفـتـه اند: مراد از فسوق دروغ است، به قرینه آیه قبلى که از خبر دروغین فساق سخن مى گفت، و عصیان عبارتست از بقیه گناهان.

( اولئک هـم الراشدون ) - این جمله مسأله محبوب کردن ایمان و مجذوب کردن دلهاى مؤمنین در برابر آن، و نیز مکروه کردن کفر و فسوق و عصیان را بیان مى کند، مى فرماید هـمـیـن سـبـب رشـدى اسـت کـه هـر انـسـانـى بـه فـطـرت خـود در جـسـتـجـوى آنـسـت، و در مـقـابـل بـاز بـه فـطـرت خود از گمراهى متنفر است، پس بر مؤمنین لازم است که دست از ایمان برندارند، و از کفر و فسوق و عصیان اجتناب ورزند، تا رشد یابند که اگر رشد یابند تابع رسول مى شوند، و دیگر هواهاى خود را پیروى نمى کنند.

وجه تغییر سیاق آیه که در آن خطاب را متوجه شخص پیامبر نموده است#

و چون دوست داشتن ایمان و مجذوب شدن در برابر آن، و تنفر از کفر و توابع آن، صفت بـعـضـى از افـرادى بـوده کـه رسـول در بین آنان بوده است و تمامى اصحاب آن جناب، داراى چـنـین صفاتى نبوده اند - همان طور که آیه قبلى هم تصریح به آن مى کرد - و اگـر خـطـاب را متوجه همه اصحاب کرده با اینکه محبت به ایمان و کراهت از کفر و فسق و عـصـیـان در همه اصحاب نبود، همچنان که آیه سابق بر آن شهادت مى داد، براى این بود که خواست وحدتشان محفوظ باشد، و خلاصه به گردن آنهایى هم که چنین نیستند بگذارد کـه چـنـیـن هـسـتـیـد، و بـاید چنین باشید، و به همین جهت در آخر آیه، سیاق را تغییر داد، و خـطـاب را مـتـوجـه شخص رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نمود و فرمود: اینان رشـد یـافـتـگـانند. و اشاره به کلمه ( اینان ) اشاره به خصوص آنهایى است که چنین صـفـاتـى دارنـد، یـعـنـى آنـهـایـى که دلهایشان دوستدار ایمان و متنفر از کفر و فسوق و عـصـیـان است، تا به این وسیله، هم این افراد را مدح کرده باشد و هم آنهایى را که چنین نبوده اند تشویق نموده باشد.

ایـن را هـم بـایـد دانـسـت کـه در جـمـله ( و اعـلمـوا ان فـیـکـم رسـول اللّه لو یـطیعکم فى کثیر من الامر لعنتم ) اشعارى است به اینکه یک دسته از مؤمنـیـن اصـرار داشـتـه انـد کـه خـبـر فـاسـق مـشـار الیـه در آیـه قـبـلى ، مـورد قبول واقع شود و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به آن خبر ترتیب اثر دهد و اتفاقا جریان از همین قرار هم بوده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) ولید بن عاقبة را (که مردى فاسق بود) به میان قبیله ( بنى المصطلق ) فرستاد تا زکات آنان را جـمـع آورى نـمـوده بـیـاورد. ولیـد، نـزد ایـن قـبـیـله رفت و مردم قبیله وقتى او را دیدند دلواپـس شـدنـد، و او بدون اینکه چیزى به ایشان بگوید، به مدینه برگشت و عرضه داشـت کـه مـردم بـنـى المـصـطـلق از دیـن بـرگـشـتـه انـد، و زکـات نـمـى دهـنـد. رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله /) تصمیم گرفت لشکر به سویشان بفرستد، و با ایـشـان کـارزار کـنـد کـه آیـه مـورد بـحـث نـازل شد، و ایشان منصرف گردیدند و در بین مـسـلمـانان عده اى اصرار داشتند که چه خوبست با بنى المصطلق کارزار کنیم - که به زودى اصل این داستان در بحث روایتى خواهد آمد.

ایـن جـمـله رفـتـارى را کـه در جـمـلات قـبـل خـداى تـعـالى بـا مؤمنـیـن داشـت تعلیل مى کند، یعنى مى فرماید: اگر خداى تعالى ایمان را محبوب دلهایشان کرد و کفر و فـسـوق و عـصیان را مورد نفرتشان قرار داد، صرفا عطیه و نعمتى بود که به ایشان ارزانى داشت، نه اینکه خواسته باشد عوضى از ناحیه مؤمنین عایدش گردد، البته این عمل بیهوده و گزافى هم نبوده و بدون حکمت و علتى مؤمنین را به چنین عطیه اى اختصاص نـداده، چـون او عـلیـم اسـت، مـى دانـد عـطـیـه خود و نعمتش را کجا مصرف کند، و حکیم است هـرگـز عملى را بیهوده و گزاف و بدون حکمت انجام نمى دهد، همچنانکه در سوره فتح مى فـرمـود: ( و الزمـهـم کـلمـه التـقـوى و کـانـوا احـق بـهـا و اهـلهـا و کـان اللّه بکل شى ء علیما.

کلمه ( اقتتال ) و ( تقاتل ) به یک معنا است، همچنان که ( استباق ) و ( تسابق ) بـه یـک معنا است. و برگردانیدن ضمیر جمع به دو طائفه، به اعتبار معنا است (چون هر چـنـد دو طـائفـه بـودند، و مى باید ضمیر تثنیه به آن دو برگردد، ولى چون دو طائفه چـنـدیـن نـفـر هـستند، پس از حیث نفر جمعند) همچنان که در عبارت ( فاصلحوا بینهما ) که ضمیر تثنیه به آن بر مى گردد، به اعتبار لفظ ( طائفتان ) مى باشد.

از بـعـضـى از مـفسرین نقل شده که در وجه فرق بین دو ضمیر، که چرا یک جا ضمیر جمع بـه طـائفـتـان برگردانیده، و یک جا ضمیر تثنیه گفته اند: سرش این است که در اولى (که ضمیر جمع برگردانده ) دو طائفه در حال جنگ، یک طائفه مخلوط به هم هستند، و چون جمعیتى هستند، ضمیر جمع به آنها برمى گردد، و در دومى که ضمیر تثنیه برگردانده، به این جهت است که در آن حال دو طائفه جدا از همند.

( فـان بـغـت احـدیهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفیى ء الى امر اللّه ) - کـلمـه ( بغى ) که مصدر ( بغت ) است، به معناى ظلم و تعدى بدون حق است، و کلمه ( فـى ) که جمله ( تفیى ء ) از آن اشتقاق یافته، به معناى برگشتن است. و مراد از ( امـر اللّه ) دستوراتى است که خداى تعالى داده . و معناى آیه این است که : اگر یکى از دو طائفه مسلمین به طائفه دیگر بدون حق ستم کرد، باید با آن طائفه که تعدى کرده قتال کنند تا به امر خدا برگردند و دستورات الهى را گردن نهند.

امر به اصلاح بیـن دو طـایـفـه از مؤمنـیـن کـه بـه جـنـگ بـا هـم پـرداخـتـه انـد و تعلیل آن به اینکه مؤمنان برادر یکدیگرند#

( فـان فـاءت فـاصـلحـوا بـیـنـهـمـا بـالعـدل ) - یـعـنـى اگـر بـا قـتال شما طائفه تجاوزکار سر جاى خود نشست، و اوامر خدا را گردن نهاد، آن وقت در مقام اصـلاح بـیـن آن دو طـائفـه بـرآیـیـد. امـا اصـلاح تـنها به این نباشد که سلاح ها را زمین بـگـذاریـد، و دسـت از جـنـگ بـکـشـیـد، بـلکـه اصـلاحـى تـواءم بـا عدل باشد، به این معنا که احکام الهى را در مورد هر کسى که به او تجاوز شده - کسى از او کشته شده، و یا عرض و مال او و یا حق او تضییع شده - اجراء کنید.

( و اقسطوا ان اللّه یحب المقسطین ) - کلمه ( اقساط ) - به کسره همزه به معناى آن است که به هر یک، آن حقى را که مستحق است و آن سهمى را که دارد بدهى.

پـس عـطـف ایـن جـمـله بـه جـمـله ( اصـلحـوا بـیـنـهـمـا بـالعـدل ) ، از قبیل عطف مطلق بر مقید به منظور تأکید است. و جمله ( ان اللّه یحب المقسطین ) ، هم علت دسـتـور بـه اصـلاح و عـدالت را تعلیل مى کند، و هم آن تأکیدى را که گفتیم از عطف دو جـمـله به یکدیگر استفاده مى شود، براى بار دوم تأکید مى نماید، گویا فرموده : بین آن دو طـائفه به عدالت اصلاح کنید، باز هم مى گویم، دائما عدالت کنید، و در همه امور عدالت را رعایت نمایید؛ براى اینکه خداوند عدالت گستران را به خاطر عدالتشان دوست دارد.

این جمله هر چند مطلب جدیدى را بیان مى کند، لیکن باز مطالب قبلى را تأکید مى نماید، و اگـر ارتـبـاط بـیـن مؤمنین را منحصر کرد در ارتباط اخوت، براى این بود که مقدمه و زمـیـنه چینى باشد براى تعلیلى که براى حکم صلح مى آورد، و مى فرماید ( پس بین دو بـرادر خـود اصـلاح کـنید ) ، و در نتیجه بفهماند این دو طائفه اى که شمشیر به روى یـکـدیـگـر کـشـیـدنـد، بـه خـاطـر وجـود اخوت در بین آن دو، واجب است که صلح در بینشان بـرقـرار گـردد، و اصـلاحـگران هم به خاطر اینکه برادران آن دو طائفه هستند، واجب است صـلح را در هر دو طائفه برقرار نموده، هر دو را از نعمت صلح برخوردار سازند - نه اینکه به طرف یک طائفه متمایل شوند.

و ایـن کـه در جـمـله مـورد بـحـث فـرمود: ( فاصلحوا بین اخویکم ) با اینکه مى توانست بـفـرمـایـد ( فـاصـلحوا بین الاخوین ) ، براى این بود که در کوتاهترین عبارت، لطیف ترین بیان را کرده باشد؛ چون جمله مورد بحث دو چیز را مى فهماند: یکى اینکه دو طائفه اى کـه بـا هـم جـنگ مى کنند برادر یکدیگرند، و باید صلح بین آن دو برقرار شود، دوم ایـنـکـه سـایـر مـسـلمـانـان هـم برادر هر دو طرف جنگ هستند، و آنان باید رعایت برادرى و اصلاح را در بین هر دو طائفه بنمایند.

( و اتـقـوا اللّه لعـلکـم تـرحـمـون ) - و از خـدا بـتـرسـیـد شـایـد مـشـمـول رحـمـت خـدا گـردیـد. ایـن جـمـله هـر سـه طـائفـه، یـعـنـى دو طـائفـه مقاتل، و طائفه اصلاحگر را موعظه و نصیحت مى کند.

گفتارى در معناى اخوت#

باید دانست که جمله ( انما المؤمنون اخوه ) قانونى را در بین مسلمانان مؤمن تشریع مى کـنـد، و نـسـبـتـى را بـرقرار مى سازد که قبلا برقرار نبود، و آن نسبت برادرى است که آثارى شرعى، و حقوقى قانونى نیز دارد.

مـا در بـعضى از مباحث گذشته این تفسیر پیرامون مسأله ابوت، بنوت و اخوت و سایر انواع قرابت و خویشاوندى گفتیم که این نسبت ها دو قسمند: یکى حقیقى و طبیعى که عبارت از ایـن است که دو فرد از بشر یا بدون واسطه و یا با یک یا چند واسطه بالاخره منتهى به پشت یک پدر و یا رحم یک مادر، و یا منتهى به هر دو شوند. یکى هم نسبت هاى اعتبارى و قـراردادى اسـت، بـراى ایـنـکـه آثارى خاص ‍ بر آنها مترتب شود، مثلا از یکدیگر ارث بـبـرند، و یا نفقه یکى بر دیگرى واجب باشد، و یا اینکه ازدواج آن دو با یکدیگر حرام باشد، و یا احکامى دیگر.

پـس مـعـلوم شـد کـه قـرابـت و نـسبت اعتبارى، غیر از قرابت طبیعى است، البته گاهى مى شـود کـه هـر دو بـا هم جمع مى شوند، مثل قرابتى که بین دو برادر و یا یک زن و شوهر مشروع هست که قرابتشان هم طبیعى است و هم اینکه قانون و اعتبار این قرابت را قرابت مى دانـد، و آثارى بر آن مترتب مى کند. و گاهى طبیعى هست ولى اعتبارى نیست، مانند فرزند مـتـولد شـده از زنا که از نظر طبیعت، این فرزند، فرزند پدر و مادر زناکار خود هست، و اما از نظر قانون و اعتبار هیچ ارتباطى با آن دو ندارد، نه از آن دو ارث مى برد، و نه آن دو از وى ارث مـى بـرنـد، و گـاه هـم مـى شود قرابت اعتبارى هست ولى طبیعى نیست، مانند پسر خوانده که در بعضى از قوانین (مانند قانون جاهلیت عرب ) پسر شمرده مى شد، ولى پسر طبیعى نبود.

و مـعـتبر شمردن امور اعتبارى هر چند همانطور که گفتیم به منظور این است که آثار حقیقى بر آن امر اعتبارى مترتب کنیم، مثلا یک فرد از جامعه را سر جامعه فرض کنیم تا نسبت او بـه جامعه نسبت سر به بدن باشد، همان طور که سر امور بدن را تدبیر مى کند، او هم امور جامعه را تدبیر کند، و در بین جامعه حکم براند، همانطور که سر در بدن مى راند، و لیکن این را هم باید دانست که عقل آدمى بدون جهت و بیهوده چیزى را که فاقد حقیقتى است، داراى آن حقیقت فرض نمى کند، و اگر فرض کند، حتما به خاطر مصلحتى است که وادارش کرده چنین فرضى بکند. این را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بگوییم : وقتى به خاطر مصلحتى قرار شد چیز فاقد حقیقتى را واجد آن حقیقت فرض کنیم و آثار آن حقیقت را بر این امـر فـرضـى هم مترتب سازیم، از آثار حقیقت آنچه که مصلحت اقتضا کند مترتب مى کنیم. اگر مصلحت اقتضا کرد همه آنها را مترتب کنیم، مى کنیم، و اگر اقتضا کرد بعضى از آن آثار را مترتب کنیم همان بعض را مترتب خواهیم کرد.

مـثـل یـک مـعـجون که مرکب حقیقى از چند جزء است، اگر یک جزء آن نباشد معجون، دیگر آن مـعـجون نخواهد بود، ولى در یک معجون اعتبارى به نام نماز که مرکب از چند جزء است، هم ممکن است بگوییم اگر خواندن حمد در آن نباشد نماز خوانده نشده - چه اینکه سوره عملا تـرک شـود و چـه سـهـوا - و هـم مـى تـوانـیـم بـگـویـیـم اگـر عـمـدا تـرک شـود نـمـاز بـاطـل اسـت، چـون نماز انجام نشده، ولى اگر سهوا ترک شود عیب ندارد. و شارع اسلام شـق دوم را اعـتـبـار کـرده، و فـرمـوده مـن نـماز بى سوره را با اینکه بى سوره است، در صـورتى که سوره آن سهوا فراموش شده باشد نماز داراى سوره فرض مى کنم، و آن را صحیح مى دانم.

و بـاز به همین جهت است که مى بینیم آثار معنا به حسب اختلاف موارد، مختلف مى شود، مثلا اگـر در نـمـاز رکـوع دو بـار بـیـایـد و یـا اصـلا تـرک شـود، چـه عمدا و چه سهوا نماز بـاطل مى شود، ولى قرائت حمد و سوره این طور نیست - که شرحش گذشت - پس جائز و ممکن است که آثار مترتبه بر یک معناى اعتبارى به حسب اختلاف مواردش مختلف شود.

لیکن این را هم باید در نظر داشت که آثار اعتبارى تنها بر موضوعات اعتبارى مترتب مى شـود، نـه بـر مـوضـوعـات طبیعى هر چند که اعتبار نداشته باشد، مثلا اثر مالکیت انسان نـسـبـت بـه خانه اش، این است که بتواند در آن تصرف کند، اما این اثر بدین جهت مترتب است که صاحب خانه مالک اعتبارى آن است، یعنى در عالم اعتبار و در قانون، مالک شناخته شـده، نـه بـدین جهت که انسان است. و همچنین برادر در عالم اعتبار اسلامى از برادر خود ارث مـى بـرد، نـه بـدیـن جـهت که برادر طبیعى او، یعنى متولد از پدر یا از مادر و یا از پـدر و مادر او است، تا برادر ولد زنا هم از پدرش ارث ببرد، چون برادر طبیعى او است بلکه از این جهت ارث مى برد که در عالم اعتبار اسلامى برادر شناخته شده است.

( اخـوت ) نـیـز یـک مـعـنـایـى اسـت که هم مى تواند طبیعى باشد و هم اعتبارى. و اخوت طبیعى در شرایع و قوانین هیچ اثرى ندارد، و قوانین به صرف اینکه دو انسان داراى یک پـدر و یـا یـک مـادر و یـا یـک پـدر و مادر باشند ارتباطى بین این دو از نظر قانون نمى بـیـنـد، ولى اخـوت اعـتـبارى در اسلام آثارى اعتبارى دارد. و اخوت در اسلام عبارت است از نـسـبـتـى کـه بـیـن دو نـفـر بـرقـرار اسـت، و در نـکـاح و ارث آثـارى دارد، حـال چـه ایـنـکـه اخـوت طـبـیـعـى باشد و چه رضاعى که البته اخوت رضاعى آثارى در مسأله ازدواج دارد ولى در ارث نـدارد - و چه اخوت دینى که آثارى اجتماعى دارد، و در نـکـاح و ارث اثـر نـدارد. و بـه زودى کـلامى از امام صادق (علیه السلام ) در باره حقوق اخـوت دیـنـى خـواهـد آمـد که فرموده : مؤمن برادر مؤمن و چشم او و راهنماى او است، به او خـیـانـت نمى کند، و ستم بر او روا نمى دارد و او را فریب نمى دهد، و اگر وعده اى به او داد خلف وعده نمى کند.

و ایـن مـعـنـا بـر بـعـضـى از مـفسرین مخفى مانده و اطلاق اخوت در آیه را در باره مؤمنین، اطـلاقـى مـجـازى و از بـاب اسـتـعاره گرفته و گفته اند: شرکت دو نفر در داشتن ایمان، شـبیه است به شرکت آن دو در اصل تولد، براى اینکه هم تولد، اصلى است براى بقاء، چـون مـنـشـاء حـیـات اسـت، و هـم ایمان منشاءاى است براى بقاء ابدى در بهشت. بعضى هم گـفـتـه انـد: این اخوت از باب تشبیه بلیغ است، از این حیث که مؤمنین همه به یک ریشه منسوبند آن هم ایمان است، که باعث بقاء ابدى است.

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایاتى در ذیل آیه : ( لا تقدموا بین یدى الله و رسـوله ) و ( لا تـرفـعـوا اصواتکم فوق صوت النبى )#

در مـجـمع البیان در ذیل آیه ( یا ایها الذین امنوا ) مى گوید: زراره از امام باقر (علیه السـلام ) روایـت کـرده کـه فـرمـود: هـنـوز هـیچ شمشیرى در اسلام کشیده نشده، و هیچ صف نمازى وصف جنگى بر پا نشده بود، و هیچ اذانى به صداى بلند گفته نشده بود، و هیچ خطاب ( یا ایها الذین آمنوا ) نازل نشده بود که افراد قبیله اوس و خزرج مسلمان شدند.

مؤلف: و از ابـن عـبـاس هـم روایـت شده که گفته است : هیچ خطابى به ( یا ایها الذین آمـنـوا ) در مـکـه نـازل نـشـد، هـمـچـنـان که هیچ خطابى به ( یا ایها الناس ) در مدینه نـازل نـشـد - تـا آخـر حـدیـث - ولى بـعـضـى در بـاره ذیـل ایـن حـدیث تردید کرده اند. در این میان روایات دیگرى در الدر المنثور و تفسیر قمى در سـبـب نـزول آیـه ( لا تـقـدمـوا بـیـن یـدى اللّه و رسـوله ) نـقـل شـده، کـه بـا مـضمون آیه آن طور که باید مطابقت ندارد، و ما متعرض آنها نشدیم ، اگر کسى خواسته باشد مى تواند به این دو تفسیر مراجعه کند.

و در الدر المـنـثـور اسـت کـه احـمـد، بـخـارى، مسلم، ابو یعلى و بغوى - در کتاب معجم الصـحـابـه، و ابـن مـنـذر، طـبـرانـى، ابـن مـردویـه و بـیـهـقـى - در کـتـاب دلائل - از انـس روایـت کـرده انـد کـه گـفـته : وقتى آیه ( یا ایها الذین امنوا لا ترفعوا اصـواتـکـم فـوق صـوت النـبـى... و انـتـم لا تـشـرون ) نـازل شـد، ثـابـت بـن قـیـس بـن شـمـاس کـه مردى درشت صدا بود گفت : این من بودم که صـدایـم را بـلنـد کـردم، و حـتـمـا اعـمـال صـالح مـن حـبـط شـده، و مـن اهل جهنم شده ام، و از آن به بعد غمگین در خانه خود نشست.

رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) روزى پرسید: ثابت بن قیس کجا است که او را نـمـى بـیـنـم ؟ بـعـضـى از حـاضـران شـتـابـان بـه سـراغ ثـابـت رفـتـنـد کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) احوال تو را مى پرسید مگر تو را چه شده ؟ گـفت : من صدایم را بلندتر از صداى رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) کرده ام، و آیـه شـریـفـه در بـاره مـن نـازل شـده، و ایـنـک هـمـه اعـمـال صـالحـم بـیـهـوده گـشـتـه، و مـن اهـل آتـش شـده ام. افـراد مـذکـور بـه حـضـور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رسیدند، و جریان را باز گفتند حضرت فرمود: نـه، او اهـل آتـش نـیست، بلکه اهل بهشت است ، این بود تا آنکه ثابت در حادثه جنگ یمامه به شهادت رسید.

مؤلف: جـمـله ( ایـن بـود تـا آنـکه ثابت در جنگ یمامه کشته شد ) کلام راوى است، مى خـواسـتـه بـگـویـد شـهـادت او در جـنـگ یـمـامـه تـصـدیـق هـمـان وعـده اى اسـت کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) داد، و فـرمـود: او اهـل بـهـشـت اسـت. البـتـه ایـن روایـت بـا مـخـتـصـر اخـتلافى به طرق مختلف دیگرى نیز نقل شده.

و نـیـز در هـمـان کتاب است که بخارى - در کتاب الادب - و ابن ابى الدنیا و بیهقى از داوود بـن قـیـس روایـت آورده انـد کـه گـفـت : مـن حـجـره هـا (ى هـمـسـران رسول خدا) را دیدم که از شاخه هاى بى برگ درخت خرما ساخته شده بود، و از پشت، آن را بـا پـلاس مـویـى پـوشـیـده بودند، و به گمانم عرض و فاصله بین در خانه تا در حجره چادرى، حدود شش و یا هفت ذراع بود.

و آخرین نقطه خانه (که به اصطلاح فارسى پستوى خانه گفته مى شود) ده ذراع بود، و من گمان مى کنم بلندى سقف این حجره ها بین هفت تا هشت ذراع بود.

مؤلف: نـظـیر صدر این روایت را از ابن سعد از عطاء خراسانى روایت کرده که گفت : من حـجره هاى همسران رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) را دیدم که از شاخه هاى بى برگ درخت خرما ساخته شده بود، و بر در خانه ها پلاسى از موى سیاه افتاده بود.

روایتى درباره شأن نزول آیه : ( ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا )#

و نـیـز در هـمـان کتاب است که احمد، ابن ابى حاتم، طبرانى، ابن منده و ابن مردویه به سـنـد خـود از حـارث بـن ضـرار خـزاعـى روایـت کـرده کـه گـفـت : مـن وارد بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) شـدم، مـرا به اسلام دعوت فرمود. پس به حضورش رفتم، و اسلام آوردم مرا دعوت کرد به دادن زکات آن را هم پذیرفتم و عرضه داشـتـم : یـا رسـول اللّه ! به سوى قوم و قبیله ام برمى گردم، و ایشان را به اسلام و دادن زکات مى خوانم، هر کس اجابتم کرد زکاتش را مى گیرم، و شما حدود فلان و فلان روز شخصى بفرستید تا هر چه زکات جمع آورى کرده ام بدهم بیاورد.

حـارث بـیـن قـوم خـود رفت و دعوتش پذیرفته شد، و زکاتها را از آنان که مسلمان شدند جـمـع کـرد، ولى در آن تـاریـخـى کـه مـعـیـن کـرده بـود فـرسـتـاده اى از نـاحـیـه رسـول خـدا نـرسـیـد. حـارث پـیـش خـود فـکـر کـرد حـتـمـا حـادثـه اى رخ داده و رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) از دست او خشمگین شده، لذا محترمین از قوم خود را خـواست و به ایشان گفت : رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تاریخى معین کرد کـه در آن تـاریـخ فـرسـتـاده اى بـراى گـرفـتـن زکـات نـزد مـن مـى فـرسـتـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) هـرگـز خـلف وعـده نـمـى کـنـد، و مـن خـیـال مـى کـنم این تاءخیر جز براى این نیست که آن جناب خشمگین شده، به راه بیفتید تا نزد آن جناب برویم.

از آن سـو رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در راءس همان تاریخ ولید بن عاقبة را بـه سـوى حـارث روانـه کـرد، تـا زکـاتـهـایـى را کـه از اشـخـاص گـرفـتـه تـحـویـل بـگـیـرد، و ولیـد در بـیـن راه وحـشـت مـى کـنـد و بـرمـى گـردد، و بـه عـرض رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) مى رساند که من نزد حارث رفتم و او از دادن زکـات خـوددارى کـرد، و مـى خـواسـت مـرا بکشد. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فـورا لشـکـرى بـه سوى حارث و قبیله اش روانه مى کند. لشکر آن جناب در بین راه به حـارث و نـفراتش برمى خورند که از قبیله بیرون شده و دارند مى آیند. لشکریان گفتند ایـن خـود حـارث اسـت که مى آید، حارث و نفراتش را دوره کردند. حارث پرسید به سوى چـه کـسـى مـاءمـوریـت یـافـتـه ایـد؟ گـفـتـنـد بـسـوى تـو. پـرسـیـد: بـراى چـه ؟ گفتند رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) ولیـد بـن عـقـبـة را نـزد تـو فـرسـتاده و او بـرگـشته و گفته که من نزد حارث رفتم، ولى او زکات را به من نداد، و خواست مرا به قـتـل بـرسـانـد. حـارث گفت به آن خدایى که محمد را به حق مبعوث کرده چنین نبوده، و من اصلا ولید را ندیده ام، و ولید نزد من نیامده.

و بعد از آنکه حارث به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رسید (حضرت ) پـرسـیـد: آیـا زکـات را ضـبـط کـردى و خـواسـتـى فـرسـتـاده مـرا بـه قـتل برسانى ؟ عرضه داشت : نه به آن خدایى که تو را به حق مبعوث فرموده من اصلا ولیـد را نـدیـدم و او هـم مـرا نـدیـده و من نیامدم مگر بعد از آنکه دیدم در تاریخى که معین فـرمودى کسى را نفرستادى. ترسیدم خدا و رسول بر من خشم گرفته باشد، لذا آمده ام کـه عـلت تـاءخیر را بپرسم. در اینجا بود که آیه ( یا ایها الذین امنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا... ) حکیم نازل شد.

مؤلف : نـزول آیـه مـذکـور در داسـتـان ولیـد بـن عـقـبـة در روایـات وارده از طـرق اهـل سـنـت مـسـتـفـیـض اسـت، و هـمـچـنـین روایات وارده از طرق شیعه . ابن عبد البر در کتاب اسـتـیـعـاب مـى گـویـد: در بـیـن اهـل عـلم آنـهـایـى کـه دانـاى بـه تـاءویـل قـرآن هـسـتند تا آنجا که من خبر دارم هیچ اختلافى نیست در اینکه آیه ( ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ) در باره ولید بن عقبه نازل شده است.

حبّ همان دین است و دین همان حبّ است#

و در کـتـاب مـحاسن به سند خود از زیاد حذاء از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت کرده کـه در ضـمـن حـدیـثـى بـه او فـرمود: اى زیاد واى بر تو مگر دین به غیر از محبت، چیز دیـگـرى اسـت ؟ مـگـر کـلام خـدا را نـمـى بـیـنـى کـه مـى فـرمـاید: ( ان کنتم تحبون اللّه فـاتـبعونى یحببکم اللّه و یغفر لکم ذنوبکم اگر دوستدار خدا هستید مرا پیروى کنید تا خـدا هـم شـمـا را دوسـت بـدارد و گـنـاهـان شـما را برایتان بیامرزد و مگر خطاب او را به رسـول گـرامى اش محمد (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نمى بینید که مى فرماید: ( حبب الیـکـم الایـمان و زینه فى قلوبکم ایمان را محبوب شما کرد و در دلهایتان زینت داد ) ، و نـیـز مى فرماید: ( یحبون من هاجر الیهم مسلمانان هر کسى را که به سوى ایشان هجرت کند دوست مى دارند ) و فرمود: حب همان دین است، و دین همان حب است.

مؤلف: در کافى هم به سند خود از فضیل بن یسار از امام صادق (علیه السلام ) حدیثى روایت کرده که در معناى همین حدیث است. و عبارت آن حدیث این است که : مگر ایمان غیر از حب و بغض است. آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: ( حبب الیکم الایمان... ) .

و در مـجـمـع البـیـان اسـت کـه بـعـضـى گفته اند: کلمه ( فسوق ) به معناى کذب است نقل از ابن عباس و ابن زید، و نیز منقول از امام ابى جعفر (علیه السلام ).

مؤلف: در این معنا روایات دیگرى نیز هست.

چند روایت درباره اخوت ایمانى و شأن نـزول آیـه : ( و ان طـائفـتان من المؤمنین اقتتلوا... )#

و در کـافـى بـه سـنـد خـود از عـلى بن عقبه از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که فـرمـود: مؤمن برادر مؤمن، و چشم او و راهنماى او است. به او خیانت و ظلم نمى کند، او را فریب نمى دهد، و اگر وعده اى به او داد خلف وعده نمى کند.

مؤلف: و در مـعـنـاى ایـن حـدیـث روایـات دیـگـرى از آن جـنـاب نـقل شده که در بعضى از آنها به جاى مؤمن فرموده : مسلمان برادر مسلمان است، او را ظلم نـمـى کـنـد، و اگـر دیـگـران بـه او ظـلم کـنـنـد بـى یـاورش نـمـى گـذارد، و نـیـز دنبال سر او بدگویى نمى کند.

و در کتاب محاسن به سند خود از ابى حمزه ثمالى از امام ابى جعفر باقر (علیه السلام ) روایـت کـرده کـه فـرمـود: مؤمن برادر مؤمن است، برادر پدرى و مادریش، براى اینکه خداى عزّوجلّ مؤمن را از طینت باغهاى آسمانى آفریده، و از باد و بوى جنان بر او دمیده و بهمین جهت مؤمن، برادر پدرى و مادرى مؤمن است.

و در الدر المنثور است که احمد، بخارى، مسلم، ابن جریر، ابن منذر، ابن مردویه و بیهقى - در کـتـاب سـنـن - از انـس روایـت کـرده انـد کـه گـفـت : شـخـصـى بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) عرضه داشت چه خوب بود سرى به عبداللّه بـن ابـى (وى بـزرگ مـنـافـقـیـن بود) بزنى. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بـدون درنگ بر الاغى سوار شد و مسلمانان هم با او به راه افتادند، و راهى که مى باید طـى مـى کـردنـد زمـیـنـى خـشـک و شـوره زار بـود، هـمـیـن کـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به عبداللّه و همفکرانش رسید عبداللّه گفت : دور شو از من، به خدا سوگند بوى الاغت ناراحتم کرد.

مـردى از انـصـار گـفـت : بـه خـدا سـوگـند الاغ رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) خـوشـبـوتـر از تـو اسـت. بـعـضى از یاران عبداللّه به حمایت او برخاسته و بعضى از یاران رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به حمایت از آن جناب برخاستند، و هر دو طـایـفـه عـصـبـانى بودند، دست به شاخه هاى خرما برده، بعضى با دست و با کفش به یـکـدیـگـر زدند، اینجا بود که آیه ( و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما ) نازل شد.

مؤلف : و در بـعـضـى از روایـات - بـه طـورى کـه در مـجـمـع البـیـان نـقـل شـده - آمـده : آن کـسـى کـه بـه عـبـداللّه بـن ابـى بـن سـلول آن پـاسـخ را داد عـبـداللّه بـن رواحـه بـود، و زد و خـوردى کـه رخ داد بـیـن فامیل او از اوس و فامیل عبداللّه بن ابى از خزرج بود. ولى در انطباق آیه و مضمون آن و حکمى که در آن آمده با این روایات خفائى هست.