تفسیر آیات ۸ تا ۱۷ سورهٔ فتح

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۸ تا ۱۷ است.

بیان آیات#

بیان آیات

ایـن چـنـد آیـه، فـصـل دوم از آیـات سـوره اسـت که در آن خداى سبحان پیامبر خود را از در تـعـظیم و تکریم چنین معرفى مى کند که او را به عنوان شاهد و مبشر و نذیر فرستاده، اطاعت او اطاعت خدا، و بیعت با او بیعت با خدا است.

فصل اول سـوره در ایـن مقام بود که بر پیامبر خود منت بگذارد به اینکه فتح و مغفرت و اتمام نـعـمـت و هـدایت و نصرت ارزانیش ‍ داشته، و بر مؤمنین منت بگذارد به اینکه سکینت را بر دلهایشان افکنده، و در نتیجه داخل بهشتشان مى کند، و نیز مشرکین و منافقین را تهدید کند به غضب و لعنت و آتش.

مـراد از شـاهـد بـودن آن جـنـاب، شـهـادتـش بـر اعـمـال امـت، یـعـنـى بـر ایـمـان و کـفر و عـمـل صـالح و طـالح آنـهـا اسـت. و مسأله شـهـادت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) در قـرآن کـریـم مـکـرر آمـده، و قـبـلا بـحـث مـفـصـل پـیـرامـون مـعـنـاى ایـن شـهـادت گـذشـت، و گـفـتـیـم کـه مـراد از آن شـهـادت حمل در دنیا است، و اما اداء شهادتها جایش در آخرت است.

و مـبـشـر بـودن آن جـنـاب بـه ایـن بـود که افراد با ایمان و با تقوى را به قرب خدا و ثواب جزیل او بشارت مى داد. و نذیر بودنش بدین جهت بود که کفار و اعراض کنندگان را به عذاب دردناک خدا انذار و تخویف مى کرد.

در قـرائت مـشهور همه فعلهاى چهارگانه با ( تاء ) که علامت خطاب است قرائت شده. و در قرائت ابن کثیر و ابو عمرو با ( یاء ) که علامت غیبت است قرائت شده، و قرائت این دو با سیاق مناسب تر است.

و بـه هـر حـال لام در جـمـله ( لتـومنوا ) لام تعلیل است، مى فرماید: اگر ما تو را به عـنـوان شـاهـد و مـبـشـر و نـذیـر فـرسـتـادیم براى این بود که به خدا و رسولش ایمان بیاورید. (و بنا بر قرائت دوم : ایمان بیاورند).

و ( تـعـزیـر ) کـه مـصـدر ( تـعزروه ) است - به طورى که گفته اند - به معناى نـصرت است. و ( توقیر ) که مصدر ( توقروه ) است به معناى تعظیم است، همچنان کـه در جـاى دیـگر فرموده : ( ما لکم لا ترجون لله وقارا ) ، و ظاهرا ضمیرهایى که در سـه فـعـل آیـه آمده همه به خداى تعالى برمى گردد. و معناى آیه این است که : ما تو را به عنوان شاهد و مبشر و نذیر فرستادیم تا مردم به خدا و رسولش ایمان آورند، و او را بـا دسـت و زبـان یـارى کـنـنـد و تـعـظـیـم و تـسبیح - که منظور تسبیح در نماز است - بنمایند هم در بامدادان و هم در عصر.

ولى بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: ضـمـیـر در دو فعل ( تعزروه ) و ( توقروه ) به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) برمى گـردد، و ضمیر در ( تسبحوه ) به خداى تعالى عود مى کند. ولى یک نکته این توجیه را مـوهـون مـى سـازد و آن اتحاد سیاق است که با وحدت سیاق نمى شود مرجع ضمائر را مختلف کرد.

مـعـنـاى ( بـیـعـت ) و ایـنکه بیعت با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بیعت با خدا#

است

کـلمـه ( بـیـعـت ) یـک نوع پیمان است که بیعت کننده خود را مطیع بیعت شونده مى سازد. راغـب در مـفـردات مـى گـویـد: وقـتـى مـى گـویـنـد بـا سـلطان بیعت کرد که بیعتش متضمن بذل طاعت باشد، البته طاعت به قدر مقدور.

و ایـن کـلمـه از مـاده ( بـیـع ) - که معناى معروفى دارد - گرفته شده، و چون رسم عرب (و همچنین در ایران ) این بود که وقتى مى خواستند معامله را قطعى کنند، به یکدیگر دسـت مـى دادنـد، و گـویـا بـا ایـن عـمـل مسأله نـقـل و انـتـقـال را نـشـان مـى دادند - چون نتیجه نقل و انتقال که همان تصرف است بیشتر بدست ارتـبـاط دارد - لذا دسـت بـه دسـت یـکـدیـگـر مـى زدند، و به همین جهت دست زدن به دست دیـگـرى در هـنـگام بذل اطاعت را ( مبایعه ) و ( بیعت ) مى خواندند، و حقیقت معنایش این بود که بیعت کننده دست خود را به بیعت شونده مى بخشید، و به سلطان بیعت شونده مى گفت : این دست من مال تو است، هر کارى مى خواهى با آن انجام بده.

پـس ایـنـکـه فـرمـود: ( ان الذیـن یلبایعونک انما یبایعون ) در حقیقت مى خواهد بیعت با رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) را به منزله بیعت با خدا قلمداد کند، به این ادعـاء کـه این همان است، هر اطاعتى که از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بکنند در حـقـیقت از خدا کرده اند؛ چون طاعت او طاعت خدا است. آنگاه همین نکته را در جمله ( ید اللّه فوق ایدیهم ) بیشتر بیان و تأکید کرده مى فرماید: دست او دست خدا است. همچنان که در آیه : ( و ما رمیت اذ رمیت و لکن اللّه رمى ) نیز دست او را دست خدا خوانده است.

و در اینکه کارها و خصائص رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) کار خدا و شاءن خدا است، آیات بسیارى در قرآن عزیز آمـده، مـانـند آیه ( من یطع الرسول فقد اطاع اللّه ) و آیه ( فانهم لا یکذبونک و لکن الظالمین بایات اللّه یجحدون ) ، و آیه ( لیس لک من الامر شى ء ) .

( فـمـن نـکـث فـانـما ینکث على نفسه ) - کلمه ( نکث ) به معناى پیمان شکنى و نقض بـیـعـت اسـت. جـمـله مـورد بـحـث تـفـریع و نتیجه گیرى از جمله ( ان الذین یبایعونک انما یـبـایـعـون اللّه ) اسـت و مـعـنـاى مـجـمـوع آن دو چـنـیـن اسـت : حـال کـه بـیعت تو بیعت خدا است پس کسى که بیعت تو را بشکند شکننده بیعت خدا است، و به همین جهت بجز خودش کسى متضرر نمى شود، همچنان که اگر وفا کند کسى جز خودش از آن بیعت سود نمى برد، چون خدا غنى از همه عالم است.

( و مـن اوفى بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما ) - این جمله وعده جمیلى است به کسانى که عهد و بیعت خدا را حفظ مى کنند، و به آن وفا مى نمایند.

و ایـن آیـه خـالى از اشـاره بـه ایـن نـکـتـه نـیـسـت کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) در هـنـگام بیعت دست خود را روى دست مردم مى گذاشت ، نه اینکه مردم دست روى دست آن جناب بگذارند.

اقوال مفسـریـن در مـعناى جمله : ( ید اللّه فوق ایدیهم ) که در آیه مربوط به بیعت است#

مـفـسـریـن در مـعـنـاى جـمـله ( یـد اللّه فـوق ایـدیـهـم ) اقوال دیگرى دارند:

بـعـضـى گـفـتـه انـد: اسـتـعـاره اى اسـت تـخـیـیـلیـه، کـه بـه مـنـظـور تأکید مطالب قـبـل آمـده، و ایـن را تـقـریـر مـى کـنـد کـه بـیـعـت بـا رسـول، بـیـعـت بـا خـدا اسـت، بـدون هـیـچ گـونه تفاوت، پس کانه اینطور به خیالها انـداخـتـه کـه خدا هم یکى از بیعت شوندگان است، آن وقت براى خدا دستى اثبات مى کند که بالاى دست بیعت کنندگان جاى دست رسول قرار مى گیرد.

ولى چنین توجیهى با ساحت قدس خداى تعالى سازگار نیست، و بزرگتر از آن است که آدمى او را به وجهى به خیالش اندازد که از آن منزه است.

بعضى دیگر گفته اند: مراد از کلمه ( ید ) قوت و نصرت است، پس ( ید اللّه ) به مـعـنـاى نـصـرت اللّه و قـوت اللّه مى باشد، مى خواهد بفرماید قوت و نصرت خدا فوق قـوت و نـصـرت مـردم اسـت ؛ و یـعـنـى اى پـیـامبر اعتمادت به نصرت خدا باشد، نه به نصرت آنان.

ولى ایـن هـم بـا مـقـام آیـه جـور نـیـسـت، بـراى ایـنـکـه مـقـام، مـقـام اعـظـام بـیـعـت رسول خدا است، و اینکه بیعت مردم با آن جناب آنقدر مهم است که گویى بیعت با خود خدا است، و اعتماد از نصرت خدا هر چند کار خوبى است، لیکن اجنبى از مقام آیه است.

بعضى دیگر گفته اند: مراد از کلمه ( ید ) عطیه و نعمت است، یعنى نعمت خدا بر مسلمین کـه یـا ثواب است و یا توفیق بیعت، فوق نعمت و خدمتى است که آنها به تو کرده اند و با تو بیعت نمودند.

بـعـضـى دیگر گفته اند: نعمت خدا بر مردم که هدایتشان کرده عظیم تر از خدمتى است که آنـهـا بـه تـو کـردنـد، و تـو را اطـاعـت نـمـودنـد. و از ایـن قبیل توجیه ها که ما فایده اى در بحث پیرامون آنها نمى بینیم.

بیان آیات#

بیان آیات

ایـن آیـات فـصـل سـومـى اسـت از آیـات سـوره، و در آن مـتـعـرض حال عربهایى است که از یارى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تقاعد ورزیدند، و در سـفـر حـدیـبـیـه شـرکـت نـکـردنـد، و بـه طـورى کـه گـفـتـه انـد آنـهـا اعـراب و قـبـائل اطـراف مـدیـنـه بـودنـد، یـعـنـى جـهـیـنـه، مـزیـنـه، غـفـار، اشـجـع، اسـلم و دئل کـه از امـر آن جـنـاب تخلف کرده و گفتند: محمد و طرفدارانش به جنگ مردمى مى روند که دیروز در کنج خانه خود به دست ایشان کشته دادند، و بطور قطع از این سفر برنمى گردند و دیگر دیار و زن و فرزند خود را نخواهند دید.

خـداى سـبـحـان در ایـن آیـات بـه رسول گرامى اش خبر داد که اینان به زودى تو را مى بـیـنـنـد، و از نـیـامـدنـشـان اعتذار مى جویند که سرگرم کارهاى شخصى و رسیدگى به اهل و به مالها بودیم، و از تو مى خواهند برایشان طلب مغفرت کنى، ولى خدا آنان را در آنـچـه مـى گـویـنـد تـکذیب مى کند، و تذکر مى دهد که سبب نیامدنشان، چیزى است غیر از آنچه که اظهار مى کنند، و آن سوء ظنشان است و خبر مى دهد که به زودى درخواست مى کنند تـا دوبـاره بـه تـو بـپـیوندند و تو نباید بپذیرى، چیزى که هست به زودى دعوتشان خـواهـى کـرد بـه جـنـگ قـومـى دیـگـر، اگـر اطـاعـت کـردنـد کـه اجـرى جزیل دارند و گر نه عذابى دردناک در انتظارشان هست.

عذرى که تخلف کنندگان از همراهى با پـیـامـبـر (ص ) آوردنـد و گفتـنـد: اشـتـغـال بـه سـرپرستى اموال و خانواده هایمان ما را باز داشت و جواب به آنها که سبب واقعى تخلفشان سوء ظن و ترس از کشته شدن بوده است#

در مـجـمـع البـیـان گـفته : ( مخلف ) به کسى گفته مى شود که در جاى کسانى که از شهر خارج مى شوند باقى گذاشته شود؛ و این کلمه مشتق از ماده ( خلف ) است، و ضد آن ( مقدم ) مى باشد.

و کلمه ( الاعراب ) - به طورى که گفته اند - به معناى جماعتى از عربهاى بادیه نشین است و بر عربهاى شهرنشین اطلاق نمى گردد. و این کلمه اسم جمع است که از لفظ خودش مفرد ندارد.

( سیقول لک المخلفون من الاعراب ) - این آیه از آینده نزدیکى خبر مى دهد که متخلفین از داستان حدیبیه به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) چنین و چنان خواهند گفت. و از عـبـارت آیـه بـرمـى آیـد کـه ایـن آیـات در مـراجـعـت از حـدیـبـیـه بـه مـدیـنـه و قبل از ورود به آن نازل شده.

( شـغـلتـنـا امـوالنـا و اهـلونـا فـاسـتـغـفـر لنـا ) - یـعـنـى عـامـلى کـه مـا را مـشـغـول کـرد از حـرکـت بـا اصـحـاب، و بـازداشـت از ایـنـکـه در خـدمـتـت بـاشـیـم، امـوال و زن و فـرزنـدمـان بود که کسى را نداشتیم براى سرپرستى آنان بگذاریم، و بیم آن داشتیم که در نبود ما دچار حادثه اى شوند، لذا ماندیم، و تو از خدا براى ما طلب مغفرت کن که خدا ما را بیامرزد، و به جرم تخلف مؤ اخذه نفرماید.

و از ایـنـکه طلب استغفار کردند، پیداست که تخلف از جهاد را گناه مى دانسته اند، و نمى خواسته اند مسأله زن و فرزند و مال و منال را عذر موجهى دانسته، بگویند به خاطر این عذر، گناه کرده ایم، بلکه خواسته اند بگویند: علت اینکه این گناه را مرتکب شده ایم، علاقه به زن و فرزند و مال بوده.

( یـقـولون بـالسـنتهم ما لیس فى قلوبهم ) - این جمله گفتار و اعتذار آنان را تکذیب مـى کـنـد، و مـى فـرمـایـد: نـه گـرفـتـارى مال و اولاد آنان را بازداشت و نه اعتنایى به استغفار تو دارند، بلکه همه اینها را مى گویند تا روپوشى باشد که به وسیله آن از شر عتاب و توبیخ مردم در امان باشند.

( قل فمن یملک لکم من اللّه شیئا ان اراد بکم ضرا او اراد بکم نفعا ) - جوابى است حلى از اعـتـذارى کـه مـى جـویـنـد، و خـواهـنـد گـفـت مـال و اولاد مـا بـى صـاحـب بـود. و حـاصـل جـواب ایـن است که : خداى سبحان، خالق و آمر و مالک و مدبر هر چیز است، غیر او ربى نیست. پس هیچ نفع و ضررى نیست جز با اراده و مشیت او، احدى از طرف خدا مالک هیچ چـیـز نـیـسـت، تـا قـاهـر بر آن باشد، و از ضرر آن - اگر بخواهد ضرر برساند - جـلوگـیـرى کـنـد، و یـا نـفـع آن را جـلب کند، اگر خدا ضررش را خواسته باشد، و یا از خیرش ‍ جلوگیرى کند، اگر این قاهر خیر آن را نخواهد، و چون چنین است پس انصراف شما از شرکت در لشکر پیغمبر براى یارى دین، و اشتغالتان به آن بهانه هایى که آوردید شما را از خدا به هیچ وجه بى نیاز نمى کند، یعنى عذرتان را پذیرفته نمى سازد، نه ضـررى از شما دفع مى کند اگر او ضررتان را خواسته باشد، و نه نفعى بسوى شما جلب مى کند و یا در جلبش تعجیل مى کند، اگر او خیر شما را خواسته باشد.

پس جمله ( قل فمن یملک لکم... ) جواب از تعلل آنان است، به اینکه سرگرم زندگى بودیم، تازه اگر در این دعوى راست گفته باشند. و خلاصه اش این شد که : دلبستگى شـمـا در دفع ضرر و جلب خیر به اسباب ظاهرى - که یکى از آنها اداره و تدبیر امور زن و فرزند است - و ترک یک وظیفه دینى به این منظور، شما را در دفع ضرر و جلب مـنـفـعـت هـیـچ سودى نمى دهد، بلکه امر تابع اراده خداى سبحان است. پس آیه شریفه در معناى آیه ( قل لن یصیبنا الا ما کتاب اللّه لنا ) است.

و تـمـسـک بـه اسـبـاب و عـدم لغـویـت آنها هر چند کارى است مشروع، و حتى خدا به آن امر فرموده که باید تمسک به اسباب ظاهرى جست، ولى این در صورتى است که معارض با امـرى مـهـم نباشد، و چنانچه امرى مهمتر از تدبیر امور زندگى پیش آید، - مثلا دفاع از دین و کشور - باید از آن اسباب چشم پوشید و به دفاع پرداخت، هر چند که در این کار ناملایماتى هم محتمل باشد. مگر اینکه در این میان خطرى قطعى و یقینى در کار باشد، که بـا وجـود آن خـطـر دیـگـر دفـاع و کـوشـش مؤثر نباشد، در آن صورت مى شود دفاع را تعطیل کرد.

( بل کان اللّه بما تعملون خبیرا ) - این جمله تعریض و کنایه به متخلفین است، و در آن بـه ایـن نـکـتـه اشـاره مى کند که شما در این بهانه خود دروغ مى گویید، اصللا علت تخلف شما مسأله اشتغال به امور اموال و اولاد نبود.

ایـن آیـه عـلت واقـعـى تـخلف را بیان مى کند، و مى فرماید تخلف شما از شرکت در جهاد بـراى اشـتـغـال بـه امـور مـذکـور نـبـود، بـلکـه ایـن بـود کـه شـمـا پـنـداشـتـیـد رسـول و مؤمنـیـن هرگز از این جنگ برنمى گردند و هر کس در این سفر شرکت کرده به دست قریش که آن همه لشکر فراهم آورده و آن همه نیرو و شوکت دارد کشته خواهد شد، این بود علت تخلف شما.

( و زیـن ذلک فـى قـلوبـکـم ) - و ایـنـکـه فـرمـود: هـمـیـن بـهـانـه در دل شـمـا اسـت کـه بـدسـت شـیـطـان جـلوه داده شـد، و شـمـا هـم طـبـق آن عـمـل کـردیـد، و آن ایـن بود که از حرکت به سوى جهاد تخلف کنید، تا مبادا شما هم کشته شوید و از بین بروید.

( و ظـنـنتم ظن السوء و کنتم قوما بورا ) - کلمه ( بور ) - به طورى که گفته اند - مصدر و به معناى فساد و یا هلاکت است، که البته منظور از آن معناى اسم فاعلى آنست، و معنایش : و شما مردمى هالک و یا فاسد بوده اید مى باشد.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـراد از ( ظـن سـوء ) همان پندارى بود که پنداشتند رسـول و مؤمنـیـن از سـفر حدیبیه برنخواهند گشت. و بعید هم نیست، که مراد از آن، این پـنـدار بـاشـد کـه خـدا رسـولش را یـارى نـمـى کند و دین خود را غلبه نمى دهد، که این احتمال در ذیل آیه ششم همین سوره گذشت، که مى فرمود: ( الظانین باللّه ظن السوء ) بلکه این احتمال روشن تر به نظر مى رسد.

در ایـن آیـات شـریـفـه بـیـن ایـمـان بـه خـدا و ایـمـان بـه رسـول جـمـع شـده ، و ایـن بـراى آن اسـت کـه بـفـهـمـانـد کـفـر بـه رسول و اطاعت نکردن از او کفر به خدا هم هست، و در این آیه لحنى است تهدیدآمیز.

در جـمـله ( فـانا اعتدنا للکافرین سعیرا مقتضاى ) ظاهر این بود که بفرماید ( اعتدنا لهـم ) چـون کـلمه کافرین قبلا گذشته بود و ضمیر کار آن کلمه را مى کرد، پس اگر به جاى ضمیر، خود کلمه را تکرار کرد براى این است که اشاره کند به اینکه آماده کردن سـعـیـر دوزخ بـراى آنـان چـه عـلتـى داشـت، چـون در اصـطـلاح اهـل ادب مـعـروف اسـت که تعلیق حکم بر وصف، علیت آن وصف براى حکم را مى رساند در نـتـیـجه معنا چنین مى شود که : اگر ما براى کفار آتش دوزخ فراهم کرده ایم، بدین علت اسـت کـه آنـهـا کـافـرنـد، لذا سـعـیـرى، یـعـنـى آتـشـى، مـسـعـر، یـعـنـى مـشـتـعـل، بـرایشان فراهم کردیم. و اگر کلمه ( سعیرا ) را نکرده آورده براى این است که دلهره بیشترى ایجاد کند.

مـعـنـاى آیـه روشـن اسـت. و ایـن آیـه مـطـالب قـبـل را تـأیـیـد مـى کـنـد. و اگـر در ذیل آیه که راجع به مالکیت مطلق خدا است دو نام ( غفور ) و ( رحیم ) را آورده، براى این است که اشاره کند به اینکه رحمتش از غضبش پیشى دارد، تا بندگانش به این وسیله تحریک و تشویق به استغفار و استرحام شوند.

در ایـن آیـه خـبـر از یـک آینده اى دیگر مى دهد، و آن این است که مؤمنین به زودى جنگى مى کـنـنـد کـه در آن جـنـگ فـتـح نـصـیـبشان مى شود، و غنیمت هایى عائدشان مى گردد، آن وقت آنهایى که تخلف کردند پشیمان شده درخواست مى کنند اجازه دهند به دنبالش به صحنه جـنـگ آیـنـد تـا از غـنـیـمـت بـهـره مـنـد شـونـد. و ایـن جـنـگ جـنـگ خـیـبـر اسـت کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) و مؤمنین از آنجا گذشتند و آن را فتح نموده غـنـیـمـت هـایـى گـرفـتـند. و خداى تعالى آن غنائم را به کسانى اختصاص داد که در سفر حدیبیه با او بودند، و غیر آنان را شرکت نداد.

و مـعـناى آیه این است که : شما به زودى روانه جنگى مى شوید که در آن غنیمت هایى به دسـت خـواهـیـد آورد، آن وقـت ایـن مـتـخلفین خواهند گفت : بگذارید ما هم به شما بپیوندیم. ( یـریـدون ان یـبـدلوا کـلام اللّه ) - بعضى گفته اند: مراد از این کلام خدا که ( مى خـواهـنـد تـبـدیـلش کـنـنـد ) هـمـان وعـده اى اسـت کـه خـدا بـه اهـل حـدیـبیه داد که به زودى غنیمت هاى خیبر را بعد از فتح خیبر به آنان اختصاص مى دهد کـه بـه زودى داسـتـانـش در تـفـسـیـر آیـه ( وعـدکـم اللّه مـغـانـم کـثـیـره تـاخـذونـهـا فعجل لکم هذه ) خواهد آمد. و خدا در این آیه با جمله ( اذا انطلقتم الى مغانم لتاخذوها ) به همان داستان اشاره دارد.

( قـل لن تـتـبـعـونـا کـذلکـم قـال اللّه مـن قـبـل ) - در ایـن آیـه بـه رسـول گـرامـى خـود مـى فـرمـایـد: ایـشـان را نـگـذار دنـبـالت بـیایند. و در پاسخ جمله ( ذرونا ) بگو ( لن تتبعونا ) .

( فـسـیـقـولون بـل تـحسدوننا ) - یعنى متخلفین بعد از اینکه این درخواستشان که به دنـبـال آنـهـا حرکت کنند پذیرفته نشود خواهند گفت : شما به ما حسد مى ورزید. و در جمله ( بـل کـانـوا لا یـفـقـهـون الا قـلیـلا ) ، پـاسـخـى است از اینکه گفتند شما به ما حسد مى ورزیـد، ولى ایـن جـواب را صـریـحـا مـتـوجـه خـود آنـان نـکـرد و نـفـرمـود: ( بل لا تکادون تفقهون... ) ، شما حرف به خرجتان نمى رود، بلکه فرمود ایشان حرف به خرجشان نمى رود، و این بدان جهت بوده که حرف به خرجشان نمى رفته، و در مقامى کـه قرآن ادعاء مى کند که آنها چنین هستند، دیگر معنا ندارد روى سخن را به خود آنان کند، لذا خـطـاب را مـتـوجـه رسـول خـدا کـرد و فـرمـود: ( بل کانوا لا یفقهون الا قلیلا ) .

مقـصـود از ایـنـکـه دربـاره مـتـخـلفانى که در خواستشان در مورد پیوستن به مجاهدان براى غنیمت گرفتن ردّ شد فرمود: جز اندکى نمى فهمند#

و دلیـل نـفـهـمـیـشـان ایـن اسـت کـه ایـن گفتارشان ( شما با ما حسادت مى ورزید ) اصلا ربـطى به کلام رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نداردو آن جناب از غیب خبرشان داده بـود کـه خـدا از پیش اینچنین خبر داده که شما هرگز ما را پیروى نمى کنید، و آنها در پـاسـخ گفته اند اولا شما نمى گذارید ما پیرویتان کنیم و این معنا از ناحیه خدا نیست. و ثانیا جلوگیریتان از شرکت ما در غنائم براى این است که مى خواهید غنائم را خودتان به تنهایى بخورید و به ما ندهید.

و ایـن پـاسـخ کـلام کـسـى اسـت کـه نـه ایـمـان دارد و نـه عـقـل. کـسـى کـه ایـنـقـدر قـدرت تـشـخـیـص نـدارد کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) مـعـصـوم اسـت و در هـیـچ امـرى داخـل و خـارج نـمـى شـود مـگـر بـه امـر خـدا، اگـر بـخـواهـیـم حـمـل به صحت کنیم حد اقل این است که بگوییم مردمانى ساده و کم فهم بوده اند، که با ادعاى اسلام و ایمان این طور با رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) سخن گفته اند. از ایـنـجـا مـعـلوم مـى شـود کـه مـراد از نـفـهـمـیـدنـشـان مـگـر انـدک بـسـیـط بـودن عقل و ضعف فهم آنان است، که سخن اشخاص را آنطور که باید درک نمى کنند، نه اینکه بـعـضـى از قـسـمتهاى کلام را مى فهمند و بعضى را نمى فهمند و آنچه مى فهمند کمتر و آنـچـه را نـمـى فـهـمند بیشتر است. و نه اینکه اقلیتى از آنان مى فهمند و اکثریتى نمى فهمند، کما اینکه بعضى از مفسرین این طور معنا کرده اند.

مـفـسـریـن اخـتلاف کرده اند در اینکه این قوم داراى باس شدید چه کسانیند؟ بعضى گفته اند: قبیله هوازن هستند. بعضى دیگر گفته اند: ثقیف اند. و بعضى گفته اند: هر دو طایفه انـد. بـعضى گفته اند: مردم روم اند که در دو جنگ موته و تبوک شرکت کردند. و بعضى گـفـتـه انـد: اهـل رده هـسـتـنـد کـه ابـوبـکـر بـعـد از رحـلت رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) با آنان جنگید. بعضى هم گفته اند: ایرانیان هستند. و بعضى گفته اند: عربها و کردهاى ایران اند.

و از جـمـله ( سـتـدعـون ) بـه نـظـر مـى رسـد کـه مـنـظـور، بـعـضـى از اقوامى است که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بعد از فتح خیبر با آنها نبرد کرد، یعنى هوازن و ثقیف و روم و موته. و اینکه خداى تعالى از پیش خبر داد که ( به متخلفین بگو شما ما را پـیـروى نـخـواهـیـد کرد ) ناظر به پیروى کردن آنان در جنگ خیبر است - این طور از سیاق استفاده مى شود.

و جـمـله ( تـقـاتـلونهم او یسلمون ) جمله اى است استینافى که تنویع را مى رساند، مى فرماید: یا این است که با ایشان نبرد مى کنید، و یا اینکه مسلمان مى شوند، شق سوم که جـزیـه گـرفـتـن بـاشـد در آنـان نـیـسـت ؛ چـون مـشـرک انـد، و جـزیـه از مـشـرک قـبـول نمى شود و حکم - جزیه مخصوص اهل کتاب است. مشرک یا باید مسلمان شود و یا جنگ کند.

و نـمـى شود جمله ( تقاتلونهم ) را صفت قوم بگیریم، چون مسلمین دعوت مى شوند که - بـا قـومـى قـتـال کـنـنـد، نـه ایـنـکـه بـا قـومـى کـه قـتـال مـى کـنـنـد قـتـال کـنـنـد. هـمـچـنـیـن نـمـى شـود آن را حـال از نـائب فـاعـل در ( سـتـدعـون ) دانـست ؛ براى اینکه مسلمین دعوت مى شوند تا با قـومـى قـتـال کـنـنـد نـه ایـنـکـه در حـال قـتـال دعـوت مـى شـونـد قتال کنند - آن چنان که بعضى از مفسرین خیال کرده اند.

خـداى سـبـحـان سـپـس کـلام خـود را بـا وعـده و وعـیـد خـاتـمـه مـى دهـد. وعـده در مـقـابـل اطـاعـت، و وعـیـد در مـقابل معصیت. مى فرماید: ( فان تطیعوا ) اگر اطاعت کنید و بـراى قـتال بیرون شوید ( یوتکم اللّه اجرا حسنا ) خدا اجر نیکى به شما مى دهد ( و ان تـتـولوا ) و اگـر روى بـگردانید و نافرمانى کنید و خارج نشوید ( کما تولیتم من قـبـل ) هـمـانـطـورى که بار قبلى رو گرداندید، و در سفر حدیبیه خارج نشدید، آن وقت ( یـعـذبکم عذابا الیما ) خدا در دنیا - به طورى که از ظاهر مقام استفاده مى شود - و یا هم در دنیا و هم در آخرت شما را به عذابى الیم و دردناک معذب مى کند.

در ایـن آیـه حـکـم جـهـاد را از مـعـلولیـن که جهاد برایشان طاقت فرساست به لسان رفع لازمه اش برمى دارد، یعنى نمى فرماید اینها حکم جهاد ندارند، بلکه مى فرماید لازمه آن را کـه حـرج اسـت ندارند. آنگاه در اینجا نیز مانند آیه قبلى کلام را با وعده و وعید خاتمه مـى دهـد. در وعـده اش مـى فـرمـایـد: و هـر کـس خـدا و رسول او را اطاعت کند خدا در بهشتى داخلش مى سازد که نهرها از دامنه آن جارى است. و در وعیدش مى فرماید و هر کس روى بگرداند خدا به عذابى دردناک معذبش مى کند.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایـتـى در ذیـل جـمـله : ( یـد اللّه فـوق ایـدیـهـم ) و روایـتـى درباره کیفیت بیعت)#

در الدر المنثور است که ابن عدى، ابن مردویه، خطیب و ابن عساکر در کتاب تاریخ خود از جـابـر بـن عـبـداللّه روایـت کـرده انـد کـه گـفـت : وقـتـى آیه ( و تعزروه ) بر پیغمبر نـازل شـد، بـه اصـحـاب خود فرمود: مى دانید یعنى چه ؟ عرضه داشتند: خدا و رسولش داناتر است. فرمود: یعنى او را یارى مى کنید.

و در عـیـون الاخـبـار بـه سند خود از عبداللّه بن صالح هروى روایت کرده که گفت : من به عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـلیـهـمـاالسـلام ) عـرضـه داشـتـم : یـا بـن رسـول اللّه ! شـمـا در باره این حدیث که راویان حکایتش مى کنند که مؤمنین خدا را از همان مـنـزلهـاى بـهـشـتـى خـود زیـارت مى کنند، چه مى فرمایى ؟ فرمود: اى ابا صلت ! خداى تـعـالى پیغمبر خود را از تمامى خلائق حتى از ملائکه و انبیاء برترى داده، و طاعت او را طـاعـت خـود خـوانـده، و بـیـعت با او را بیعت با خود خوانده، و زیارتش در دنیا و آخرت را زیـارت خـود خـوانـده و در بـاره اطـاعـتـش فـرمـوده : ( مـن یـطـع الرسول فقد اطاع اللّه ) ، و در باره بیعتش فرموده : ( ان الذین یبایعونک انما یبایعون اللّه یـد اللّه فـوق ایـدیهم ) و خود رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرموده : ( هـر کس مرا زیارت کند، چه در حیاتم و چه بعد از مرگم، خدا را زیارت کرده، و درجه او در بـهـشـت بـالاتـریـن درجـات اسـت، و کـسـى کـه رسـول خـدا را در درجـه اى کـه دارد در بـهـشـت و در منزل خودش زیارت کند، خداى تبارک و تعالى را زیارت کرده.

و در ارشاد مفید در حدیثى که بیعت حضرت رضا را حکایت مى کند آمده : مامون نشست و براى حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) دو پـشـتـى بـزرگ گـذاشت، خودش روى فرش نشست و حـضـرت رضـا را در آن جـایـگـاه نـشـانـیـد، در حـالى کـه عـمـامـه اى بـر سـر و شمشیرى حمایل داشت. آنگاه دستور داد به پسرش عباس که اولین کسى باشد که با آن جناب بیعت مـى کـنـد. حـضـرت رضـا دسـت مـبارک خود را طورى بلند کرد که کفدستش رو به صورت عـبـاس و سـایـر مردم بود. ماءمون عرضه داشت دست خود را دراز کن تا بیعت کنند. فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) اینطور بیعت مى گرفت پس مردم آمدند، و با آن جناب در حالى که دستش بالاى دست مردم بود بیعت کردند.