تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۸ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
إِنّا فَتَحنا لَكَ فَتحًا مُبينًا١
#لِيَغفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَما تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ وَيَهدِيَكَ صِرٰطًا مُستَقيمًا٢
#وَيَنصُرَكَ اللَّهُ نَصرًا عَزيزًا٣
#هُوَ الَّذى أَنزَلَ السَّكينَةَ فى قُلوبِ المُؤمِنينَ لِيَزدادوا إيمٰنًا مَعَ إيمٰنِهِم ۗ وَلِلَّهِ جُنودُ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ ۚ وَكانَ اللَّهُ عَليمًا حَكيمًا٤
#لِيُدخِلَ المُؤمِنينَ وَالمُؤمِنٰتِ جَنّٰتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ خٰلِدينَ فيها وَيُكَفِّرَ عَنهُم سَيِّـٔاتِهِم ۚ وَكانَ ذٰلِكَ عِندَ اللَّهِ فَوزًا عَظيمًا٥
#وَيُعَذِّبَ المُنٰفِقينَ وَالمُنٰفِقٰتِ وَالمُشرِكينَ وَالمُشرِكٰتِ الظّانّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوءِ ۚ عَلَيهِم دائِرَةُ السَّوءِ ۖ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيهِم وَلَعَنَهُم وَأَعَدَّ لَهُم جَهَنَّمَ ۖ وَساءَت مَصيرًا٦
#وَلِلَّهِ جُنودُ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ ۚ وَكانَ اللَّهُ عَزيزًا حَكيمًا٧
#بـه نام اللّه که هم رحمان است و هم رحیم. به درستى که ما برایت فتحى نمایان کردیم (1).
تـا خـداونـد آثـار گـنـاهانى که بدهکار مشرکین بودى (و به خاطر آن تو را مستحق آزار و شـکـنـجه مى دانستند) از دلهاى آنان بزداید، چه گذشته ات و چه آینده ات را، و نعمت خود بر تو تمام نموده به سوى صراط مستقیم رهنمونت شود (2).
و به نصرتى شکست ناپذیر یاریت کند (3).
او هـمـان خـدایـى اسـت کـه سـکـیـنـت و آرامـش و قـوت قـلب را بـر دلهـاى مؤمنـیـن نازل کرد تا ایمانى بر ایمان خود بیفزایند، آرى براى خدا همه رقم لشکر در آسمان ها و زمین هست و خدا مقتدرى شکست ناپذیر و حکیمى فرزانه است (4).
و نیز چنین کرد تا مردان و زنان مؤمن را به جناتى درآورد که از زیر آن نهرها جارى است جـنـاتى که ایشان در آن جاودانه اند و گناهانشان را جبران کند که این در آخرت (نزد خدا) رستگارى عظیمى است (5).
و مـردان و زنـان مـنـافـق و مردان و زنان مشرک را که به خدا ظن بد مى بردند عذاب نموده گـردونـه عـذاب بـر سـرشـان گـردانـد، و خـدا بـر آنـان خـشم و لعنت کرد و جهنم را که بازگشتگاه بدى است برایشان آماده نمود (6).
و خـداى را لشـکـریـانـى در آسـمـان هـا و زمـیـن اسـت و خدا، مقتدرى شکست ناپذیر و حکیمى فرزانه است (7).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۷ است.
بیان آیات#
بیان آیات
اشاره به مضامین سوره مبارکه فتح و انطباق آن با ماجراى صلح حدیبیه#
مضامین آیات این سوره با فصول مختلفى که دارد انطباقش بر قصه صلح حدیبیه که در سـال شـشم از هجرت اتفاق افتاد روشن است، و همچنین با سایر وقایعى که پیرامون این قصه اتفاق افتاد، مانند داستان تخلف اعراب از شرکت در این جنگ و نیز جلوگیرى مشرکین از ورود مسلمانان به مکه، و نیز بیعتى که بعضى از مسلمانان در زیر درختى انجام دادند که تاریخ، تفصیل آنها را آورده، و ما هم به زودى قسمتى از روایاتش را در بحث روایتى آینده - ان شاء اللّه - مى آوریم.
پـس غـرض سـوره بـیـان مـنـتـى اسـت کـه خـداى تـعـالى بـه رسـول خـدا نهاده، و در این سفر فتحى آشکار نصیبش فرموده. و نیز منتى که بر مؤمنین همراه وى نهاده و مدح شایانى است که از آنان کرده، و وعده جمیلى است که به همه کسانى از ایـشـان داده کـه ایـمـان آورده و عـمـل صـالح کـرده انـد. و ایـن سـوره در مـدیـنـه نازل شده.
ایـن جـمـله در زمینه منت نهادن قرار دارد. و اگر مطلب را با کلمه ( ان ) و نسبت دادن فتح به نون عظمت (نا) و توصیف آن به کلمه ( مبین ) تأکید کرده، براى این است که نسبت به این فتح عنایتى داشته که با آن منت گذارده.
و مـراد از ایـن ( فـتح ) به طورى که قرائن کلام هم تاءیید مى کند، فتحى است که خدا در صلح حدیبیه نصیب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود.
و توضیح اینکه : تمامى پیشرفتهایى که در این سوره اشاره اى به آنها دارد، از روزى شـروع شـده کـه آن جـنـاب از مـدینه به سوى مکه بیرون رفت و سرانجام مسافرتش به صـلح حـدیـبـیـه مـنـتـهـى گـردیـد، مـانـنـد مـنـت نـهـادن بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) و مؤمنین، و مدح مؤمنین، و خشنودیش از بیعت ایـشـان، و وعـده جمیلى که به ایشان داده که در دنیا به غنیمت هاى دنیایى و در آخرت به بـهـشـت مـى رسـانـد، و مـذمـت عربهاى متخلف که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) خواست آنان را به سوى جنگ حرکت دهد، ولى حاضر نشدند، و مذمت مشرکین در اینکه سد راه رسـول خدا و همراهیان آن جناب از داخل شدن به مکه شدند، و مذمت منافقین و تصدیق خدا رؤ یاى رسول گرامیش را، و همچنین اینکه مى فرماید: او چیزهایى مى داند که شما نمى دانید، و در پـس ایـن حـوادث فـتـحـى نـزدیک قرار دارد همه اینها اگر صریح نباشد نزدیک به صـریـح اسـت کـه مـربوط به خروج آن جناب از مدینه به سوى مکه که منتهى به صلح حدیبیه شد مى باشد.
تـوضـیـح و تـوجـیـه ایـنـکـه مقصود از فتح مبین در آیه : ( انا فتحنا لک فتحا مبینا ) صلح حدیبیه است#
و امـا ایـنـکه این صلح فتحى مبین است که خدا به پیغمبرش روزى کرده، دقت در لحن آیات مـربـوط بـه ایـن داسـتـان، سـرش را روشـن مـى کـنـد، چـون بـیـرون شـدن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) و مؤمنین به منظور حج خانه خدا، عملى بسیار خـطـرنـاک بـود، آنـقـدر کـه امـیـد بـرگـشـتـن بـه مـدیـنـه عـادتـا محتمل نبود، و آیه ( بل ظننتم ان لن ینقلب الرسول و المؤمنون الى اهلیهم ابدا ) به همین مـعـنـا اشـاره مـى کـند؛ چون مسلمانان عده اى قلیل، یعنى هزار و چهار صد نفر بودند و با پاى خود به طرف قریش مى رفتند، قریشى که داغ جنگ بدر و احد و احزاب را از آنان در دل دارنـد، قـریـشـى که داراى پیروانى بسیارند و نیز داراى شوکت و قوتند، و مسلمانان کـجـا مـى تـوانـنـد حـریـف لشـکـر نـیـرومـنـد مـشـرکـیـن، آن هـم در داخل شهر آنان باشند؟
و لیکن خداى سبحان مسأله را به نفع رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و مؤمنین و به ضرر مشرکین تغییر داد، به طورى که مشرکین به این مقدار راضى شدند که براى مـدت ده سـال صـلح کـنـنـد، با اینکه مؤمنین چنین امیدى از آنان نداشتند، ولى سرانجام چنین شد، و صلح کردند که مدت ده سال جنگ نداشته باشند، و هر یک از قریش به طرف مسلمین رفـت، و یـا از طرف مسلمین به طرف قریش رفت، آزارش ندهند، و در امانش بدانند. و نیز رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آن سـال را بـه مـدیـنـه بـرگـردد، و سال بعد به مکه وارد شود، و مردم مکه، شهر را براى سه روز براى ایشان خالى کنند.
صلح حدیبیـه مؤثرتـریـن عـامـل براى فتح مکه در قرن هشتم هجرى بود#
و این سرنوشت روشنترین فتح و پیروزى است که خدا نصیب پیامبرش کرد و مؤثرترین عـامـل بـراى فـتـح مـکـه در سـال هـشـتـم هـجـرى شـد، چـون جمع کثیرى از مشرکین در این دو سـال بـیـن ( صـلح و فـتـح مـکـه ) اسـلام آوردنـد، عـلاوه بـر ایـن، سـال بـعـد از صـلح، یـعـنى سال هفتم هجرى، خیبر و قراى اطرافش را هم فتح کردند، و مسلمانان شوکتى بیشتر یافتند، و دامنه اسلام وسعتى روشن یافت، و نفرات مسلمین بیشتر شـد، و آوازه شـان مـنـتـشـر شـد، و بـلاد زیـادى را اشـغـال کـردنـد. آنـگاه در سال هشتم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) براى فتح مکه حرکت کرد، در حالى که به جاى هزار و چهار صد نفر در صلح حدیبیه، ده و یا دوازده هزار نفر لشکر داشت.
بعضى از مفسرین در باره ( فتح ) گفته اند: مراد از آن، فتح مکه است، و معناى ( انا فـتـحـنـا لک ) ایـن اسـت کـه مـا بـرایـت مقدر کرده ایم که مکه را بعدها فتح کنى. اما این تفسیر با قرائن آیه نمى سازد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه اند: مراد از این فتح، فتح خیبر است، و معنایش - بنابر اینکه سوره در هنگام مراجعت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) از صلح حدیبیه به مدینه نازل شده باشد - این است که ما برایت مقدر کرده ایم که خیبر را فتح کنى. این تفسیر نیز همانند تفسیر قبلى است.
بـعـضـى دیگر گفته اند: مراد از ( فتح ) فتح معنوى است، که عبارت است از پیروزى بـر دشـمـنـان از نظر مستدل بودن منطق، و از نظر معجزات درخشان و آشکارى که کلمه حق به وسیله آنها بر باطل غلبه کرد، و اسلام به وسیله آنها بر کفر غلبه یافت. این وجه هم هر چند در جاى خود حرف بى اشکالى است، لیکن با سیاق آیات درست در نمى آید.
لام در کـلمـه ( لیـغـفـر ) بـه طـورى کـه از ظـاهـر عـبـارت بـرمـى آیـد لام تـعلیل است، ظاهرش این است که غرض از این ( فتح مبین ) عبارت است از ( آمرزش تو نـسـبـت به گناهان گذشته و آینده ات ) و ما مى دانیم که هیچ رابطه اى بین فتح مذکور بـا آمـرزش گـنـاهـان نـیـسـت و هـیـچ مـعـنـاى مـعـقـولى بـراى تعلیل آن فتح به مغفرت به ذهن نمى رسد، پس چه باید کرد، و چطور آیه را معنا کنیم ؟
تـوجـیـه بـعـضـى از مفسرین براى فرار از عدم ارتباط فتح مذکور با آمرزش گناهان#
بعضى از مفسرین براى فرار از این اشکال گفته اند: ( لام ) در جمله ( لیغفر ) در عین ایـنکه صداى کسره دارد لام قسم است، و اصل آن ( لیغفرن ) بود که نون تأکید از آن حـذف شـده، و ( راء ) آن همچنان به صداى بالا باقى مانده، تا بفهماند نون در اینجا حذف شده. لیکن این سخنى است غلط چون در میان عرب چنین استعمالى سابقه ندارد.
و هـمـچـنـیـن گـفـتـار بـعـضـى دیـگـر کـه بـراى فـرار از اشـکـال گـفـتـه انـد: عـلت فـتـح، تـنها آمرزش گناهان نیست، بلکه مجموع ( آمرزش ) ، ( اتمام نعمت ) ، ( هدایت ) و ( نصرت عزیز ) علت است، پس منافات ندارد که یکى از آنها به خصوص، یعنى آمرزش گناهان فى نفسه علت فتح نباشد.
ایـن حـرف نیز بسیار بى پایه است و هیچ ارزشى ندارد، چون بخشش گناه نه علت فتح اسـت و نـه جزء علت و نه حتى به نوعى با مطالبى که بر آن عطف شده ارتباط دارد تا بـگـوییم مسأله آمرزش گناه با علل فتح مخلوط شده، پس هیچ مصححى براى اینکه به تـنـهـایـى عـلت مـعـرفـى شـود، و نـه بـراى ایـنـکـه بـا علل دیگر و ضمن آنها مخلوط شود نیست.
و کوتاه سخن اینکه : این اشکال خود بهترین شاهد است بر اینکه مراد از کلمه ( ذنب ) در آیـه شریفه، گناه به معناى معروف کلمه یعنى مخالفت تکلیف مولوى الهى نیست . و نیز مـراد از ( مـغـفـرت ) مـعـنـاى مـعـروفـش کـه عـبـارت اسـت از تـرک عـذاب در مـقـابـل مـخـالفـت نـامـبـرده نـیـسـت، چـون کـلمـه ( ذنـب ) در لغـت آنـطـور کـه از مـوارد اسـتـعـمـال آن اسـتـفـاده مـى شـود عـبـارت اسـت از عـمـلى کـه آثـار و تـبـعـات بـدى دارد، حـال هـر چـه بـاشد. و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افکندن بر روى هر چیز، ولى بـایـد ایـن را هـم بـدانـیـم که این دو معنا که براى دو لفظ ( ذنب ) و ( مغفرت ) ذکر کـردیـم (و گـفـتـیـم کـه متبادر از لفظ ( ذنب ) مخالفت امر مولوى است که عقاب در پى بیاورد، و متبادر از کلمه ( مغفرت ) ترک عقاب بر آن مخالفت است ) معنایى است که نظر عـرف مـردمـان مـتـشرع به آندو لفظ داده، و گر نه معناى لغوى ذنب همان بود که گفتیم عـبارت است از هر عملى که آثار شوم داشته باشد، و معناى لغوى مغفرت هم پوشاندن هر چیز است.
شـرح مـقـصـود از غفران ذنب متقدم و متاءخر پیامبر (ص) در آیه : ( یغفر لک اللّه تقدم منذنبک و ما تاخر... ) و ارتباط آن با فتح مبین#
حـال کـه مـعـنـاى لغـوى و عـرفـى ایـن دو کـلمـه روشـن شـد، مـى گـویـیـم قـیـام رسـول خـدا بـه دعـوت مـردم، و نـهـضـتـش عـلیـه کـفـر و وثـنـیـت، از قبل از هجرت و ادامه اش تا بعد از آن، و جنگهایى که بعد از هجرت با کفار مشرک به راه انداخت، عملى بود داراى آثار شوم، و مصداقى بود براى کلمه ( ذنب ) و خلاصه عملى بود حادثه آفرین و مسأله ساز، و معلوم است که کفار قریش مادام که شوکت و نیروى خود را مـحـفـوظ داشـتـنـد هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمى دادند، یعنى از ایجاد دردسر بـراى آن جـنـاب کـوتـاهـى نـمـى کـردنـد، و هـرگـز زوال مـلیـت و انـهـدام سنت و طریقه خود را، و نیز خون هایى که از بزرگان ایشان ریخته شده، از یاد نمى بردند، و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پیامبر کینه هاى درونى خود را تسکین نمى دادند، دست بردار نبودند.
اما خداى سبحان با فتح مکه و یا فتح حدیبیه که آن نیز منتهى به فتح مکه شد، شوکت و نـیـروى قـریـش را از آنـان گـرفـت، و در نـتـیـجـه گـنـاهـانـى کـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در نظر مشرکین داشت پوشانید، و آن جناب را از شر قریش ایمنى داد.
پس مراد از کلمه ( ذنب ) - و خدا داناتر است - تبعات بد، و آثار خطرناکى است که دعوت آن جناب از ناحیه کفار و مشرکین به بار مى آورد، و این آثار از نظر لغت ذنب است، ذنـبى است که در نظر کفار وى را در برابر آن مستحق عقوبت مى ساخت، همچنان که موسى (عـلیـه السلام ) در جریان کشتن آن جوان قبطى خود را گناه کار قبطیان معرفى نموده مى گـویـد: ( و لهـم عـلى ذنـب فـاخـاف ان یـقـتـلون ) ایـن مـعـنـاى گـنـاهـان گـذشـتـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) اسـت گـنـاهـانـى کـه قبل از هجرت کرده بود و اما گناهان آینده اش عبارت است از خونهایى که بعد از هجرت از صـنـادیـد قـریـش ریـخت، و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از پوشاندن آنـهـا، و ابطال عقوبت هایى که به دنبال دارد، و آن به این بود که شوکت و بنیه قریش را از آنـان گـرفـت. مـؤیـد ایـن مـعـنـا جـمله ( و یتم نعمته علیک ... و ینصرک اللّه نصرا عزیزا ) است .
این آن معنایى است که از آیه، به ضمیمه سیاق به نظر ما رسید، ولى مفسرین مسلک هاى مختلف دیگرى دارند که هشت نظریه از آنها را در اینجا مى آوریم.
وجود متعددى که در بیان معنى و مفاد آیه فوق گفته شده است#
1- مـراد از ذنـب رسـول خـدا گـنـاهـانـى اسـت که آن جناب کرد، و مراد از گناهان گذشته گـناهان قبل از بعثت، و مراد از گناهان آینده گناهان بعد از بعثت آن حضرت است. بعضى دیگر گفته اند گناهان قبل از فتح مکه و بعد از آن است .
ایـن مـسـلک در صـورتـى صـحیح است که ما صدور معصیت از انبیاء را جائز بدانیم، و این خلاف دلیل قطعى از کتاب و سنت و عقل است، چون این ادله بر عصمت انبیاء (علیهم السلام ) دلالت دارند که بحثش در جلد دوم این کتاب و جاهایى دیگر گذشت.
علاوه بر این، اشکال نامربوط بودن آمرزش گناهان با فتح مبین به جاى خود باقى است.
2- مـراد از مـغـفـرت گناهان گذشته و آینده، مغفرت گناهانى است که قبلا مرتکب شده و آنچه که بعدا مرتکب مى شود. و منظور از مغفرت گناهانى که هنوز مرتکب نشده ، وعده به آن اسـت، چـون اگـر بـگـویـیـم خـود مـغـفـرت مـنـظـور اسـت، اشکال مى شود که گناه ارتکاب نشده مغفرت بردار نیست.
اشکال این وجه همان اشکال وجه قبلى است، علاوه بر اینکه آمرزش گناهان بعدى مستلزم آن اسـت کـه تـکـلیـف از آن جـنـاب بـرداشته شده باشد، و این مخالف نص صریح کلام خداى تـعـالى اسـت، آن هـم در آیـاتـى بـسـیـار، مـانـنـد آیـه ( انا انزلنا الیک الکتاب بالحق فـاعـبـداللّه مـخـلصـا له الدیـن ) و آیـه ( فـامـرت لان اکـون اول المسلمین ) و آیاتى دیگر که سیاقشان استثناء نمى پذیرد.
اشکال سوم : آمرزش گـنـاهان بطور مطلق لازمه اش جایز بودن ارتکاب گناهان غیرقابل آمرزش همچون شرک به خدا است#
علاوه بر اینکه بعضى از گناهان قابل آمرزش نیست، مانند شرک به خدا، افتراء و دروغ بـر او، اسـتـهزاء به آیات خدا، افساد در زمین، و هتک محارم. و آیه مورد بحث بطور مطلق فـرمـوده : گناهان آینده ات را آمرزیده، پس باید این گونه گناهان براى آن جناب جائز بـاشـد، و ایـن مـعـقول نیست که خدا بنده اى از بندگان خود را براى اقامه دینش و اصلاح زمـیـن مـبعوث کند آن وقت این پیغمبر، همینکه به نصرت خدا دعوتش ریشه کرد، و خدا او را بر هر چه که خواست غلبه داد، اجازه اش دهد تمامى اوامرش را مخالفت نموده، آنچه را که بنا کرده ویران سازد و آنچه را که اصلاح کرده تباه کند، و به او بفرماید: هر چه بکنى مـن تـو را مـى آمـرزم و از هـر دروغ و افـتـرائى کـه بـه مـن بـبندى عفو مى کنم، با اینکه عـمـل آن پـیـغـمـبـر خـود دعـوت و تـبـلیـغ عـمـلى اسـت، ایـن از نـظـر عـقـل . و امـا از نـظـر قـرآن، آیـه شـریـفـه ( و لو تقول علینا بعض الاقاویل، لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین ) صریح در این است که چنین ایمنى به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) داده نشده.
3- مـراد از مـغـفـرت گـناهان گذشته آن جناب، گناهان پدر و مادرش آدم و حوا، و مراد از مـغـفـرت گـنـاهـان آیـنـده اش آمـرزش گـنـاهـان امـت و بـه وسـیـله دعـاى آن جـنـاب اسـت. اشکال این وجه همان اشکال وجه قبلى است.
4- ایـن کـلام گـفـتارى است بر حسب فرض، هر چند که از نظر سیاق به نظر مى رسد کـلامـى تحقیقى باشد نه فرضى، و معنایش این است که : تا خدا گناهان قدیمى و آینده ات را اگر گناهى داشته باشى بیامرزد. اشکال این وجه این است که خلاف ظاهر آیه است و خلاف ظاهر دلیل مى خواهد که ندارد.
5- این کلام جنبه تعظیم و حسن خطاب دارد و معناى آن ( غفر اللّه لک ) مى باشد همچنان کـه چـنـیـن خـطـابـى در آیـه ( عـفـا اللّه عـنـک لم اذنـت لهـم ) آمـده. اشـکـال ایـن وجـه ایـن اسـت کـه در چنین خطابهایى معمولا لفظ دعاء به کار مى برند - اینطور گفته اند.
6- مـراد از ذنـب در حـق رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) ترک اولى است، یعنى مـخـالفـت اوامـر ارشـادى، نـه تـمـرد از امـتـثـال تکالیف مولوى، چون انبیاء با آن درجات قـربـى کـه دارنـد بر ترک اولى مؤ اخذه مى شوند، همانطور که دیگران بر معصیت هاى اصـطلاحى مؤ اخذه مى شوند، همچنانکه معروف است که ( حسنات الابرار سیئات المقربین حسنه نیکان نسبت به مقربین گناه شمرده مى شود ) .
7- وجهى است که جمعى از علماى امامیه آن را پسندیده اند، و آن این است که مراد از مغفرت گناهان گذشته آن جناب، گناهان گذشته امت او، و مراد از گناهان آینده اش گناهانى است کـه امـتش بعدها مرتکب مى شوند و با شفاعت آن جناب آمرزیده مى شود و نسبت دادن گناهان امت به آن جناب عیبى ندارد، چون شدت اتصال آن جناب با امت این را تجویز مى کند.
و ایـن وجـه و وجـه قـبـلى اش از هـمـه اشـکـالات گـذشـتـه سـالم مـى بـاشـنـد، لیـکـن اشـکـال بـى ربـط بـودن مـغـفـرت بـا فـتـح مـکـه یـا حـدیـبـیـه بـه حال خود باقى است.
نظریه سید مرتضى در توجیه غفران نبوت پیامبران#
8- پـاسـخـى اسـت کـه از سـیـد مـرتـضـى عـلم الهـدى (رحـمـه اللّه عـلیـه ) نـقـل شـده کـه فـرمـوده : کـلمـه ( ذنـب ) مـصـدر اسـت، و مـصـدر مـى تـوانـد هـم بـه فـاعـل خـود اضـافـه شـود و هـم بـه مـفـعـول خـود، و در ایـنـجـا کـلمـه ( ذنـب ) بـه مـفـعول خود اضافه شده، و مراد از ( ذنب ) گناهانى است که مردم نسبت به آن جناب روا داشـتـنـد، و نـگـذاشتند آن جناب وارد مکه شود، و مانع از ورود او به مسجد الحرام شدند. و بـنـابـرایـن، مـعـناى آمرزش این گناه، نسخ احکام دشمنان آن جناب یعنى مشرکین است، مى خـواهـد بـفـرماید: خداوند به وسیله فتح مکه و داخل شدنت در آن لکه ننگى که دشمنان مى خواستند به تو بچسبانند زایل مى سازد.
و ایـن وجـه خیلى قریب الماخذ با وجهى است که ما ذکر کردیم، و عیبى هم ندارد، جز اینکه کمى با ظاهر آیه ناسازگار است.
در جـمـله ( لیـغـفـر لک اللّه... ) کـه بـعـد از جـمـله ( انـا فـتحنا لک فتحا مبینا ) قرار گرفته، التفاتى از تکلم به غیبت به کار رفته، و شاید وجهش این باشد که از آنجا کـه حاصل مفاد سوره منت نهادن بر پیامبر و مؤمنین بود، به اینکه فتح را نصیبشان کرد، و آرامـش بـر دلهـایـشان افکند، و یاریشان نمود، و سایر وعده هایى که به ایشان داد، در چـنـیـن زمـیـنـه اى مـنـاسـب بـود نـصـرت دادن به پیغمبر و مؤمنین را به خدا نسبت دهد، چون نـامـبـردگـان، غیر خدا را نمى پرستیدند، و مشرکین، غیر خدا را به این امید که یاریشان کنند و هرگز نمى کردند مى پرستیدند.
و امـا ایـنـکـه چرا این سنت را در آیه اول با تعبیر ( نا ما ) ادا کرد، و فرمود: ( ما براى تـو فـتـح کـردیـم ) ، براى این بود که تعبیر به ( ما ) که به عظمت اشعار دارد، با ذکر فتح مناسب تر است و این نکته عینا در آیه ( انا ارسلناک شاهدا... ) نیز جریان دارد.
( و یـتـم نعمته علیک ) - بعضى از مفسرین گفته اند معنایش این است که : نعمت خود را هـم در دنـیا برایت تمام کند، و تو را بر دشمن غلبه داده بلند آوازه ات گرداند و دینت را رونـق بـخـشـد، و هـم در آخـرت تـمام کند و درجه ات را بلند کند. بعضى دیگر گفته اند: یعنى نعمت خود را با فتح مکه و خیبر و طائف بر تو تمام کند.
( و یـهـدیک صراطا مستقیما ) - بعضى گفته اند: یعنى تو را بر صراط مستقیم ثابت بـدارد، صـراطـى کـه سـالک خود را به سوى بهشت مى کشاند. بعضى دیگر گفته اند، یعنى : تو را در تبلیغ احکام و اجراى حدود به سوى صراط مستقیم رهنمون شود.
مراد و مقصود از ( نصر عزیز ) در آیه ( ینصرک الله نصرا عزیزا )#
( و ینصرک اللّه نصرا عزیزا ) - بعضى در معناى نصر عزیز گفته اند: آن نصرتى اسـت کـه هـیـچ جـبـارى عنید و دشمنى نیرومند نتواند کارى به ایشان بکند، و خداى تعالى چـنـیـن نـصـرتـى بـه رسـول اسـلام داد، بـراى ایـنـکـه دیـن او را خـلل نـاپـذیـرتـرین ادیان کرد، و سلطنت او را عظیم ترین سلطنت قرار داد. بعضى گفته انـد: مراد از نصر عزیز، آن نصرى است که در عالم نمونه اش نادر و یا نایاب باشد، و نـصـرت خـداى تـعـالى نـسـبـت بـه پـیـامـبـر اسـلام هـمـینطور بوده. و این معنا با مقایسه حال آن جناب در اول بعثت و با حال او در آخر ایام دعوتش روشن مى شود.
دقـت در سـیاق این دو آیه بر اساس آن معنایى که ما براى آیه ( انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاخر ) کردیم، این معنا را به دست مى دهد که مراد از جمله ( و یتم نعمته علیک ) مقدمه چینى و فراهم شدن زمینه براى تمامیت کلمه توحید است، منظور این است که خداوند جو و افق را براى یک نصرت عزیز برایت تصفیه مى کند، و مـوانـع آن را بـه وسـیله مغفرت گناهان گذشته و آینده تو (به آن معنایى که ما کردیم ) بر طرف مى سازد.
( و یهدیک صراطا مستقیما ) - هدایت آن جناب بعد از تصفیه جو براى پیشرفت او، هدایت بـه سـوى صـراط مـسـتـقـیـم اسـت، چون این تصفیه سبب شد که آن جناب بعد از مراجعت از حـدیـبـیه بتواند خیبر را فتح کند و سلطه دین را در اقطار جزیره گسترش دهد، و در آخر، پیشرفتش به فتح مکه و طائف منتهى گردد.
( و یـنـصـرک اللّه نـصـرا عـزیـزا ) - خـداى تـعـالى آن جـناب را نصرت داد نصرتى چـشـمـگـیـر، کـه یـا کـم نظیر و یا بى نظیر بود، چون مکه و طائف را برایش فتح کرد و اسـلام را در سـرزمـیـن جـزیـره گـسـتـرش داد و شـرک را ریـشـه کـن و یـهـود را ذلیـل و نـصـاراى جـزیـره را بـرایـش خاضع و مجوس ساکن در جزیره را برایش تسلیم نـمـود. و خـداى تـعالى دین مردم را تکمیل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برایشان دینى پس ندیده کرد.
مراد از ( سیکینت ) و انزال آن بر قلوب مؤمنین#
ظـاهرا مراد از ( سکینت ) آرامش و سکون نفس و ثبات و اطمینان آن به عقائدى است که به آن ایمان آورده. و لذا علت نزول سکینت را این دانسته که : ( یزدادوا ایمانا مع ایمانهم تا ایمانى جدید به ایمان سابق خود بیفزایند ) . در سابق در بحثى که راجع به سکینت در ذیـل آیـه ( ان یـاتـیکم التابوت فیه سکینه من ربکم ) کردیم، گفتیم : این سکینت با روح ایمانى که در جمله ( و ایدهم بروح منه ) آمده منطبق است.
بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـکـیـنـت بـه مـعـنـاى رحـمـت اسـت. بـعـضـى دگـر گـفـتـه انـد: عـقـل اسـت. بـعـضـى آن را بـه وقـار و عـصـمـتى معنا کرده اند که در خدا و رسولش هست. بـعـضـى آن را بـه تـمـایل به سوى دینى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) آورده مـعـنـا کـرده انـد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـکـینت نام فرشته اى است که در قلب مؤمن مـنـزل مـى کـند. بعضى گفته اند: چیزى است که سرى مانند سر گربه دارد. و همه اینها اقاویلى است بدون دلیل.
مراد از ( انزال سکینت در قلوب مؤمنین ) ایجاد آن است بعد از آنکه فاقد آن بودند، چون بـسـیـار مـى شـود کـه قـرآن کـریـم خـلقـت و ایـجـاد را انـزال مـى خـوانـد، مـثـلا مى فرماید: ( و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج ) و نیز ( و انزلنا الحدید ) ، و نیز ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ، و اگر خلقت و ایجاد را انزال خوانده، به این منظور بوده که به علو مبدء آن اشاره کند.
سخن بعضى که گفته اند مراد از ( انزل ) اسکان و قرار دادن است و رد سخن#
آنان
بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـراد از ( انـزال ) اسـکـان و قـرار دادن اسـت، مـى گـویـنـد: ( نـزل فـى مـکـان کذا فلانى در فلان مکان نازل شد ) یعنى بار و بنه خود را در آنجا پیاده کرد.
لیـکـن ایـن مـعـنـایـى اسـت کـه در کـلام خـداى تـعـالى مـعـهـود نـیـسـت، و یـا ایـنـکـه مـوارد اسـتـعـمـال کـلمه مذکور در کلام خدا بسیار است در هیچ جا به این معنا نیامده، و شاید باعث ایـنـکـه آقـایـان را وادار کـرده ایـن مـعـنـا را اخـتـیـار کـنـنـد ایـن بـوده کـه دیـده انـد کـلمـه ( انـزال ) در آیـه بـا حـرف ( فـى ) مـتعدى شده، ولى باید بدانند که آوردن کلمه ( فـى ) به عنایت کلامیه اى بوده، یعنى در کلام این معنا رعایت شده که سکینت مربوط بـه دلهـا اسـت، و در دلهـا مـسـتـقر مى شود، همچنان که در اثر رعایت واقع شدن سکینت در دلهـا، از جـهـت عـلو تـعـبـیـر کـرده بـه ( انـزال ) ، هـم در آیـه مـورد بـحـث و هـم در آیـه ( فـانـزل اللّه سـکـیـنـتـه عـلى رسـوله و عـلى المؤمنـیـن ) از چـنـین وقوعى تعبیر به انزال کرده است.
و مراد از اینکه فرمود: تا ایمان خود را زیاد کنند، شدت یافتن ایمان به چیزى است، چون ایـمـان بـهـر چـیـز عـبـارت اسـت از عـلم به آن به اضافه التزام به آن، به طورى که آثـارش در عملش ظاهر شود، و معلوم است که هر یک از علم و التزام مذکور، امورى است که شـدت و ضـعـف مـى پـذیـرد، پس ایمان که گفتیم عبارت است از علم و التزام نیز شدت و ضعف مى پذیرد.
پـس مـعـنـاى آیـه ایـن است که : خدا کسى است که ثبات و اطمینان را که لازمه مرتبه اى از مـراتـب روح اسـت در قـلب مؤمن جـاى داد، تـا ایـمـانـى کـه قبل از نزول سکینت داشت بیشتر و کامل تر شود.
گفتارى درباره ایمان و زیاد شدن آن#
(بیان ایـنکه ایمان علم و عمل - با هم - است و شدت و ضعف ایمان ناشى از شدت وضعف علم و عمل است)#
ایـمان، تنها و صرف علم نیست، به دلیل آیات زیر که از کفر و ارتداد افرادى خبر مى دهـد کـه بـا عـلم بـه انـحراف خود کافر و مرتد شدند، مانند آیه ( ان الذین ارتدوا على ادبـارهـم مـن بـعـد مـا تـبـیـن لهـم الهـدى ) و آیـه ( ان الذیـن کـفـروا و صـدوا عـن سبیل اللّه و شاقوا الرسول من بعد ما تبین لهم الهدى ) و آیه ( و جحدوا بها و استیقنتها انـفـسـهـم ) و آیـه ( و اضـله اللّه عـلى علم ) ، پس بطورى که ملاحظه مى فرمایید این آیات، ارتداد و کفر و جحود و ضلالت را با علم جمع مى کند.
پـس مـعـلوم شـد کـه صـرف عـلم بـه چـیـزى و یـقـیـن بـه ایـنـکـه حـق اسـت، در حـصـول ایـمـان کـافـى نـیست، و صاحب آن علم را نمى شود مؤمن به آن چیز دانست، بلکه بـایـد مـلتـزم به مقتضاى علم خود نیز باشد، و بر طبق موداى علم عقد قلب داشته باشد، به طورى که آثار عملى علم - هر چند فى الجمله - از وى بروز کند، پس کسى که علم دارد بـه اینکه خداى تعالى، الهى است که جز او الهى نیست، و التزام به مقتضاى علمش نـیـز دارد، یـعـنـى در مقام انجام مراسم عبودیت خود و الوهیت خدا بر مى آید، چنین کسى مؤمن اسـت، امـا اگر علم مزبور را دارد، ولى التزام به آن را ندارد، و علمى که علمش را بروز دهـد و از عـبودیتش خبر دهد ندارد چنین کسى عالم هست و مؤمن نیست. و از اینجا بطلان گفتار بعضى که ایمان را صرف علم دانسته اند، روشن مى شود به همان دلیلى که گذشت.
و نـیـز بـطـلان گـفـتـار بـعـضـى کـه گـفـتـه انـد: ایـمـان هـمـان عمل است، چون عمل با نفاق هم جمع مى شود، و ما مى بینیم منافقین که حق برایشان ظهورى علمى یافته، عمل هم مى کنند، اما در عین حال ایمان ندارند.
و چـون ایـمان عبارت شد از علم به چیزى به التزام به مقتضاى آن، به طورى که آثار آن عـلم در عمل هویدا شود، و نیز از آنجایى که علم و التزام هر دو از امورى است که شدت و ضـعـف و زیـادت و نـقـصـان مـى پـذیـرد، ایـمـان هـم کـه از آن دو تـاءلیـف شـده قـابـل زیـادت و نـقـصـان و شـدت و ضـعـف است، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات آن از ضروریاتى است که به هیچ وجه نباید در آن تردید کرد.
ایـن آن حـقـیـقـتـى اسـت کـه اکـثـر عـلمـاء آن را پـذیـرفـتـه انـد، و حـق هـم هـمـیـن اسـت، دلیل نقلى هم همان را مى گوید، مانند آیه مورد بحث که مى فرماید: ( لیزدادوا ایمانا مع ایـمـانـهـم ) و آیـاتـى دیـگـر. و نـیـز احـادیـثـى کـه از ائمـه اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده، و از مراتب ایمان خبر مى دهد.
سخن کسانى که گفته اند: ایمان شدت و ضـعـف نـمـى پـذیـرد و عمل ربطى به ایمان ندارد و بیان ضعف و بى پایگى این سخن#
ولى در مـقابل این اکثریت عده اى هستند - مانند ابو حنیفه و امام الحرمین و غیر آن دو - که مـعـتـقـدنـد ایـمـان شـدت و ضـعـف نـمـى پـذیرد و استدلال کرده اند به اینکه ایمان نام آن تصدیقى است که به حد جزم و قطع رسیده باشد و جزم و قطع کم و زیاد بردار نیست، و صاحب چنین تصدیقى اگر اطاعت کند، و یا گناهان را ضمیمه تصدیقش سازد، تصدیقش تـغـیـیـر نـمـى کـنـد. آنـگـاه آیـاتـى کـه خـلاف گـفـتـه آنـان را مـى رسـانـد تاءویل کرده گفته اند: منظور از زیادى و کمى ایمان زیادى و کمى عددى است، چون ایمان در هر لحظه تجدید مى شود، و در مثل پیامبر ایمانهایش پشت سر هم است، و آن جناب حتى یـک لحـظـه هم از برخورد با ایمانى نو فارغ نیست، به خلاف دیگران که ممکن است بین دو ایمانشان فترتهاى کم و زیادى فاصله شود.
پـس ایـمـان زیـاد یـعـنـى ایـمـانـهـایـى کـه فـاصـله در آنها اندک است، و ایمان کم یعنى ایمانهایى که فاصله در بین آنها زیاد است.
و نـیـز ایمان یک کثرت دیگر هم دارد و آن کثرت چیزهایى است که ایمان متعلق به آنها مى شود، و چون احکام و شرایع دین تدریجا نازل مى شده، مؤمنین هم تدریجا به آنها ایمان پـیـدا مى کردند، و ایمانشان هر لحظه از نظر عدد بیشتر مى شده، پس مراد از زیاد شدن ایمان، زیاد شدن عدد آن است.
بیان ضعف و بى پایگى این سخن
ولى ضـعـف ایـن نـظـریـه بـسـیـار روشـن اسـت. امـا ایـنـکـه اسـتـدلال کـردنـد کـه ( ایـمـان نـام تـصـدیـق جـزمـى اسـت ) قبول نداریم، براى اینکه اولا گفتیم که ایمان نام تصدیق جزمى تواءم با التزام است، مگر آنکه مرادشان از تصدیق، علم به التزام باشد. و ثانیا اینکه گفتند ( این تصدیق زیـادى و کـمـى نـدارد ) ادعـایـى اسـت بـدون دلیـل، بـلکـه عـیـن ادعـاء را دلیـل قـرار دادن اسـت، و اساسش هم این است که ایمان را امرى عرضى دانسته، و بقاء آن را بـه نـحـو تـجـدد امـثال پنداشته اند، و این هیچ فایده اى براى اثبات ادعایشان ندارد، بـراى ایـنـکـه ما مى بینیم بعضى از ایمانها هست که تندباد حوادث تکانش نمى دهد، و از بـیـنـش نـمـى بـرد، و بـعـضـى دیـگـر را مـى بـیـنـیـم کـه بـه کـمـتـریـن جـهـت زایـل مـى شـود، و یـا بـا سست ترین شبهه اى که عارضش مى شود از بین مى رود، و چنین اخـتـلافـى را نـمـى شـود بـا مسأله تـجـدد امـثـال و کـمـى فـتـرت هـا و زیـادى آن، تـعـلیـل و تـوجـیـه کـرد، بـلکه چاره اى جز این نیست که آن را مستند به قوت و ضعف خود ایمان کنیم، حال چه اینکه تجدد امثال را هم بپذیریم یا نپذیریم.
عـلاوه بـر ایـن، مسأله تـجـدد امـثـال در جـاى خـود باطل شده.
و ایـنـکه گفتند ( صاحب تصدیق، چه اطاعت ضمیمه تصدیقش کند و چه معصیت، اثرى در تـصـدیـقـش نمى گذارد ) سخنى است که ما آن را نمى پذیریم، براى اینکه قوى شدن ایمان در اثر مداومت در اطاعت، و ضعیف شدنش در اثر ارتکاب گناهان چیزى نیست که کسى در آن تـردیـد کـنـد، و هـمـیـن قوت اثر و ضعف آن کاشف از این است که مبدء اثر قوى و یا ضـعـیـف بـوده، خـداى تـعـالى هـم مـى فـرمـایـد: ( الیـه یـصـعـد الکـلم الطـیـب و العـمـل الصـالح یـرفـعـه ) و نـیـز فـرموده : ( ثم کان عاقبه الذین اساوا السواى ان کذبوا بایات اللّه و کانوا بها یستهزون ) .
و امـا ایـنـکـه آیـات داله بـر زیـاد و کـم شـدن ایـمـان را تـاءویـل کـردنـد، تـاءویـلشـان درسـت نـیـسـت، بـراى ایـنـکـه تـاءویـل اولشـان ایـن بـود کـه ایـمـان زیاد، آن ایمانهاى متعددى است که بین تک تک آنها فـتـرت و فـاصله زیادى نباشد، و ایمان اندک ایمانى است که عددش کم و فاصله بین دو عـدد از آنـهـا زیـاد بـاشـد، و ایـن تـاءویـل مـسـتـلزم آن اسـت کـه صـاحـب ایـمـان انـدک در حال فترت هایى که دارد کافر و در حال تجدد ایمان مؤمن باشد، و این چیزى است که نه قـرآن بـا آن سـازگـار اسـت و نـه در سـراسـر کلام خدا چیزى که مختصر اشعارى به آن داشته باشد دیده مى شود.
و اگـر خـداى تـعـالى فرموده : ( و ما یومن اکثرهم باللّه الا و هم مشرکون ) هر چند ممکن است به دو احتمال دلالت کند، یکى اینکه ایمان خودش شدت و ضعف بپذیرد - که نظر ما هـمـین است - و یکى هم اینکه چنین دلالتى نداشته باشد، بلکه دلالت بر نفى آن داشته بـاشد. الا اینکه دلالت اولیش قوى تر است، براى اینکه مدلولش این است که مؤمنین در عـین حال ایمانشان، مشرکند، پس ایمانشان نسبت به شرک، محض ایمان است، و شرکشان نسبت به ایمان محض شرک است، و این همان شدت و ضعف پذیرى ایمان است.
و تاویل دومشان این بود که زیادى و کمى ایمان و کثرت و قلت آن بر حسب قلت و کثرت احـکـام نـازله از نـاحـیـه خـدا اسـت، و در حـقـیـقـت صـفـتـى اسـت مـربـوط بـه حـال مـتعلق ایمان، و علت زیادى و کمى، ایمان است نه خودش. و این صحیح نیست، زیرا اگـر مـراد آیـه شـریـفـه ( لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم ) این بود، جا داشت این نتیجه را نـتـیـجـه تـشـریـع احـکـامـى زیـاد قـرار بـدهـد، نـه نـتـیـجـه انزال سکینت در قلوب مؤمنین - دقت فرمایید.
سخن بـعـضى از مفسرین درباره زیادت ایمان در آیه ( لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم )#
بـعـضـى دیـگر زیادت ایمان در آیه را حمل بر زیادى آثار آن که همان نورانیت قلب است کـرده انـد. ایـن وجـه نـیـز خـالى از اشـکـال نـیست ؛ چون کمى و زیادى اثر بخاطر کمى و زیـادى مؤثر است، و معنا ندارد ایمان قبل از سکینت که با ایمان بعد از سکینت از هر جهت مساوى است، اثر بعد از سکینتش بیشتر باشد.
بـعـضـى هـم گـفته اند: ایمانى که در آیه شریفه کلمه ( مع ) بر سرش در آمده ایمان فطرى است، و ایمان قبلیش ایمان استدلالى است، و معناى جمله این است : ما بر دلهایشان سـکـیـنـت نازل کردیم تا ایمانى استدلالى بر ایمان فطرى خود بیفزایند. این توجیه هم درسـت نـیـسـت، بـراى ایـنـکه هیچ دلیلى نیست که بر آن دلالت کند. علاوه بر این، ایمان فـطـرى هـم ایـمـانـى اسـتـدلالى اسـت، و مـتـعـلق عـلم و ایـمـان بـه هـر حال امرى نظرى است نه بدیهى.
بـعـضـى دیـگر - مانند فخر رازى - گفته اند: نزاع در اینکه آیا ایمان زیادت و نقص مـى پـذیـرد یـا نـه، نـزاعـى اسـت لفـظـى، آنـهـایـى کـه مـى گـویـنـد نـمـى پـذیـرد، اصـل ایـمان را مى گویند، یعنى تصدیق را؛ و درست هم مى گویند، چون تصدیق زیاده و نـقـصـان نـدارد و مـراد آنـهـایـى کـه مـى گـویـنـد: مـى پـذیـرد، مـنـظـورشـان سـبـب کـمـال ایـمـان اسـت، یـعـنـى اعـمـال صـالح کـه اگـر زیـاد بـاشـد ایـمـان کامل مى شود، و الا نه، و درست هم هست، و شکى در آن نیست.
لیـکـن ایـن حـرف بـه سـه دلیـل بـاطـل اسـت : اول ایـنـکـه خـلط اسـت بـیـن تـصـدیـق و ایـمـان، و حال آنکه گفتیم ایمان صرف تصدیق نیست، بلکه تصدیق با التزام است.
و دوم ایـنـکـه ایـن نـسـبـتـى کـه بـه دسـتـه دوم داد کـه مـنـظـورشـان شـدت و ضـعـف اصـل ایـمـان نـیـسـت بلکه اعمالى است که مایه کمال ایمان است، نسبتى است ناروا، براى اینکه این دسته شدت و ضعف را در اصل ایمان اثبات مى کنند، و معتقدند که هر یک از علم و التزام به علم که ایمان از آن دو مرکب مى شود، داراى شدت و ضعف است.
سوم اینکه پاى اعمال را به میان کشیدن درست نیست، زیرا نزاع در یک مطلب غیر از نزاع در اثـرى اسـت کـه بـاعـث کـمـال آن شـود، و کـسـى در ایـن کـه اعـمـال صـالح و طـاعـات، کـم و زیـاد دارد، و حـتـى بـا تـکـرار یـک عمل زیاد مى شود نزاعى ندارد.
معناى اینکه فرمود: جنود آسمانها و زمین از آن خدا است#
( و لله جـنود السموات و الارض ) - کلمه ( جند ) به معناى جمع انبوهى از مردم است کـه غـرضـى واحـد، آنـان را دور هـم جـمـع کـرده باشد، و به همین جهت به لشکرى که مى خواهند یک ماءموریت انجام دهند ( جند ) گفته مى شود. و سیاق آیه شهادت مى دهد که مراد از جنود آسمانها، و زمین، اسبابى است که در عالم دست در کارند، چه آنهایى که به چشم دیـده مى شوند، و چه آنهایى که دیده نمى شوند. پس این اسباب واسطه هایى هستند بین خداى تعالى و خلق او، و آنچه را که او اراده کند اطاعت مى کنند، و مخالفت نمى ورزند.
و آوردن جـمـله مـورد بـحـث بـعـد از جـمـله ( هـو الذى انـزل السـکـیـنـه... ) بـراى ایـن است که دلالت کند بر اینکه همه اسباب و عللى که در عـالم هـسـتـى اسـت از آن خدا است، پس او مى تواند هر چه را بخواهد به هر چه که خواست بـرسـانـد، و چـیـزى نـیست که بتواند بر اراده او غالب شود، براى اینکه مى بینیم زیاد شدن ایمان مؤمنین را به انزال سکینت در دلهاى آنان مستند مى کند.
( و کان اللّه علیما حکیما ) - یعنى خدا جانبى منیع دارد، به طورى که هیچ چیزى بر او غـالب نمى شود. و در عملش متقن و حکیم است و هیچ عملى جز به مقتضاى حکمتش نمى کند. و ایـن جـمـله بیانى است تعلیلى براى جمله ( و لله جنود السموات و الارض ) همچنان که بـیـان تـعلیلى براى جمله ( هو الذى انزل السکینه... ) نیز هست. پس گویا فرموده : سـکـیـنـت را بـراى زیـاد شـدن ایـمـان مؤمنـیـن نـازل کـرد، و مـى تـوانـد نـازل کـنـد، چون تمامى اسباب آسمانها و زمین در اختیار او است، چون او عزیز و حکیم على الاطلاق است.
ایـن آیه تعلیلى دیگر براى انزال سکینت در قلوب مؤمنین است، البته تعلیلى است به حسب معنا، همچنان که جمله ( لیزدادوا ایمانا ) تعلیلى است به حسب لفظ، گویا فرموده : اگـر مؤمنین را اختصاص داد به سکینت و دیگران را از آن محروم کرد، براى این بود که ایـمـان آنـان اضـافـه شـود. و حـقـیـقـت ایـن اضـافـه شـدن ایـن اسـت کـه آنـان را داخـل بـهـشـت و کـفـار را داخـل دوزخ کـنـد. پـس جـمـله ( لیـدخـل ) یـا بدل از جمله ( لیزدادوا... ) است، و یا عطف بیان آن.
و در ایـنـکـه مـتـعـلق لام در ( لیـدخـل ) چـیـسـت ؟ مـفـسـریـن اقـوال دیـگـرى دارنـد، مثل اینکه متعلق باشد به جمله ( فتحنا ) یا جمله ( یزدادوا ) یا بـه هـمـه مـطـالب قـبـل و از ایـن قـبـیـل اقـوالى کـه فـایـده اى در نقل آنها نیست.
و اگـر مؤمنات را در آیه، ضمیمه مؤمنین کرد براى این است که کسى توهم نکند بهشت و تکفیر گناهان مختص مردان است، چون آیه در سیاق سخن از جهاد است، و جهاد و فتح بدست مـردان انـجـام مى شود، و به طورى که گفته اند: در چنین مقامى اگر کلمه مؤمنات را نمى آورد، جاى آن توهم مى بود.
و ضـمـیـر در ( خالدین ) و در ( یکفر عنهم سیئاتهم ) هم به مؤمنین برمى گردد و هم به مؤمنات و اگر تنها ضمیر مذکر آورد به خاطر تغلیب است.
و جـمـله ( و کـان ذلک عـنـد اللّه فـوزا عـظـیـمـا ) بـیـان ایـن مـعـنـا اسـت کـه دخـول در چـنـین حیاتى سعادت حقیقى است، و شکى هم در آن نیست ؛ چون نزد خدا هم سعادت حقیقى است و او جز حق نمى گوید.
ایـن جـمـله عـطـف اسـت بـر جـمـله ( یدخل ) ، به همان معنایى که گذشت. و اگر منافقین و مـنـافـقات را قبل از مشرکین و مشرکات آورد، براى این است که خطر آنها براى مسلمانان از خـطـر ایـنـهـا بـیـشـتـر اسـت، و چـون عـذاب اهـل نـفـاق سـخـت تـر از عـذاب اهـل شـرک اسـت، هـمـچـنـان کـه فـرمـود: ( ان المـنـافـقـیـن فـى الدرک الاسفل من النار منافقین در پایین ترین نقطه آتش قرار دارند ) .
( الظـانـیـن بـاللّه ظـن السـوء ) - کـلمه ( سوء ) - به فتحه سین و سکون واو - مصدر و به معناى قبح است، به خلاف کلمه ( سوء ) - به ضم سین - که اسم مصدر اسـت، و ظـن سـوء هـمـان اسـت کـه خـیـال مـى کـردنـد خـدا نـمـى تـوانـد رسول خود را یارى کند. بعضى هم گفته اند: ظن سوء اعم از آن و از سایر پندارهاى زشت از قبیل شرک و کفر است.
( عـلیـهـم دائره السـوء ) - نفرینى است بر منافقین، و یا حکمى است که خداى تعالى عـلیـه آنـان رانـده. مـى فـرمـاید: به زودى گردونه بلاء که مى گردد تا هر که را مى خواهد هلاک و عذاب کند، بر سرشان بچرخد، و یا به زودى مى چرخد.
( و غـضـب اللّه عـلیـهـم و لعـنـهم و اعدلهم جهنم ) - این جمله عطف است بر جمله ( علیهم دائره... ) ، و جـمـله ( و سـاءت مـصیرا ) بیان بدى بازگشت گاه آنان است، همچنان که جـمـله ( و کـان ذلک عـنـد اللّه فـوزا عـظـیـمـا ) در آیـه قـبـلى بـیـان خـوبى بازگشتگاه اهل ایمان بود.
مـعـنـاى ایـن جـمـله در سـابـق گـذشـت، و ظـاهـرا مـى خـواهـد مـضـمـون دو آیـه را تعلیل کند، یعنى آیه ( لیدخل المؤمنین و المؤمنات... و اعدلهم جهنم ) ، طبق همان بیانى کـه در نـظـیـر ایـن آیـه کـه مسأله انـزال سـکـیـنـت در قـلوب مؤمنـیـن را تعلیل مى کرد آوردیم.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـضـمون این جمله تنها مربوط به آیه اخیر است، پس تهدیدى است براى منافقین و مشرکین، و مى فرماید: شما در قبضه قدرت خدا هستید، و خدا از شما انتقام خواهد گرفت. ولى وجه اول روشن تر است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایتى پیرامون ماجراى صلح حدیبیه و نـزول آیـات: ( انـا فـتـحـنـا لک فتحا مبینا... )#
در تـفـسـیـر قـمـى در ذیـل جمله ( انا فتحنا لک فتحا مبینا ) مى گوید: پدرم از ابن ابى عـمـیـر از ابـن سـنـان از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) روایـت کـرده کـه فـرمـود: سـبـب نـزول ایـن آیـه و ایـن فـتـح چـنـان بـود کـه خـداى عـزّوجـلّ رسـول گـرامـى خـود را در رؤ یـا دسـتـور داده بـود کـه داخـل مـسـجـدالحـرام شـود و در آنـجـا طـواف کـنـد، و بـا سـر تـراشـان سـر بـتـراشـد. و رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) این مطلب را به اصحاب خود خبر داد، و دستور داد تا با او خارج شوند.
هـمـیـن کـه بـه ذو الحـلیفه (مسجد شجره ) رسیدند، احرام عمره بسته، و قربانى با خود حـرکـت دادنـد، رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) هم شصت و شش قربانى با خود حـرکـت داد، در حـالى کـه بـه احـرام عـمـره تـلبـیـه گـفـتـنـد، و قـربـانـیـان خـود را بـا جل و بى جل حرکت دادند.
از سـوى دیـگر وقتى قریش شنیدند که آن جناب به سوى مکه روان شده، خالد بن ولید را بـا دویـسـت سـواره فرستادند، تا بر سر راه آن جناب کمین بگیرد، و منتظر رسیدن آن جناب باشد. خالد بن ولید از راه کوهستان پا به پاى لشکر آن جناب مى آمد. در این بین رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) و اصـحـابـش بـه نـمـاز ظـهـر ایـسـتـادنـد، بـلال اذان گـفـت، و رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله وسلّم ) به نماز ایستاد. خالد بن ولیـد به همراهان خود گفت : اگر همین الان به ایشان که سرگرم نمازند بتازیم همه را از پـاى در خـواهـیـم آورد. چـون من مى دانم که ایشان نماز را قطع نمى کنند، و لیکن بهتر اسـت که در این نماز حمله نکنیم، صبر کنیم تا نماز دیگرشان برسد که از نور چشمشان بـیـشـتـر دوسـتـش مـى دارنـد، هـمـیـن کـه داخـل آن نـمـاز شـدنـد حـمـله مـى کـنـیـم در ایـن بین جـبـرئیـل بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) نـازل شـد، و دسـتـور نـمـاز خـوف را آورد کـه مـى فـرمـاید: ( فاذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلاه ... ) .
امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى فـرمـایـد: فـرداى آن روز رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به حدیبیه رسید، و آن جناب در بین راه اعرابى را کـه مـى دید دعوت مى کرد تا به آن جناب بپیوندند، ولى احدى به وى نپیوست، و از در تـعـجـب مـى گـفـتـنـد: آیـا مـحـمـد و اصـحـابـش انـتـظـار دارنـد داخـل حـرم شـونـد بـا ایـنـکـه قـریـش بـا ایـشـان در داخـل شـهـرشـان نـبـرد کـرده و بـه قتلشان رساندند و ما یقین داریم که محمد و اصحابش هرگز به مدینه برنمى گردند....
روایتى از ابن عباس در شر واقعه صلح حدیبیه#
و در مـجـمـع البـیـان از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه : گـفـت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) بـه عزم مکه بیرون آمد، همین که به حدیبیه رسید شترش ایستاد، و هر چه به حرکت وادارش کرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو بـه زمـیـن زد. اصـحابش پیشنهاد کردند ناقه را بگذار و برویم، فرمود: آخر این حیوان چـنـیـن عـادتى نداشت، قطعا همان خدا که فیل (ابرهه ) را از حرکت بازداشت، این حیوان را بازداشته.
آنـگـاه عـمـر بـن خـطـاب را احـضـار کـرد تـا او را بـه سـوى مـکـه بـفـرسـتـد، تـا از اهـل مـکـه اجـازه ورود بـه مکه را بگیرد، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قـربـانـیـش را ذبـح کـند. عمر عرضه داشت من در مکه یک دوست دلسوز ندارم، و از قریش بـیـمـنـاکـم، چون خودم با آنان دشمنم، و لیکن به نزد مردى راهنمایى مى کنم که در مکه خـواهـان دارد، و در نـظـر اهـل مـکـه عـزیـزتـر از مـن اسـت، و او عـثـمـان بـن عـفـان اسـت. رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تصدیق کرد. لاجرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفیان و اشراف مکه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد: پیامبر به منظور جنگ نیامده، بلکه تنها منظورش زیارت خانه خدا است، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسیار بزرگ اسـت. قـریـش وقـتـى عـثـمـان را دیـدنـد نـزد خـود نـگـه داشـتـنـد، و نـگـذاشـتـنـد نـزد رسول برگردد.
از سـوى دیگر به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و به مسلمانان رساندند که عـثـمـان کشته شده، فرمود: حال که چنین است ما از اینجا تکان نمى خوریم تا با این مردم بـجـنگیم، آنگاه مردم را دعوت کرد تا بار دیگر با او بیعت کنند، خودش از جاى برخاست نـزد درخـتـى کـه آنـجـا بـود رفـت، و بـه آن تـکیه کرد و مردم با او بر این پیمان بیعت کردند، که با مشرکین بجنگند و فرار نکنند.
عـبـداللّه بـن مـغـفـل مـى گـویـد: مـن آن روز بـالاى سـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) ایـستاده بودم، و شاخه اى از چوب سمره در دستم بود که مردم را از پیرامون آن جناب دور مى کردم، تا یکى یکى بیعت کنند، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بیعت کنید، بلکه فرمود بر این بیعت کنید که فرار نکنید.
روایتى دیگر درباره جریان صلح حدیبیه#
زهـرى و عـروه بـن زبـیـر و مـسـور بـن مـخـرمـه، در روایـتـى گـفـتـه انـد: رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) از مدینه بیرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصـحـابـش بـا او بـودنـد، تـا بـه ذو الحـلیـفـه رسـیـدنـد. در آنـجـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) حـسـب مـعـمـول در حـج قـران و افراد کفش پاره اى به گردن قربانى هاى خود انداخت، و کوهان بـعـضـى از آنـها را خون آلود ساخت و به نیت عمره احرام بست و شخصى از قبیله خزاعه را کـه در جـنـگـها پیشقراول او بود پیشاپیش فرستاد تا از قریش خبر گرفته وى را آگاه سازد.
و همچنان پیش مى رفت تا گودال اشطاط که در نزدیکى غسفان است رسید.
در آنـجـا پـیـشـقـراول خـزاعـى خـدمـتـش رسـیـده عـرضـه داشـت : مـن فـامـیـل کـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را دیـدم کـه داشتند در اطراف، لشکر جمع مى کـردنـد، مـثل اینکه بنا دارند با تو به جنگ برخیزند، و برمى خیزند و از رفتن به مکه جـلوگـیـرى مـى کنند. حضرت لشکر را دستور داد همچنان پیش برانند. لشکر به راه خود ادامـه داد تـا آنـکـه در بـیـن راه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: طلیعه لشـکـر دشـمـن بـه سرکردگى خالد بن ولید در غمیم است شما به طرف دست راست خود حرکت کنید.
لشـکـر هـمـچـنـان پـیـش رفـت تـا بـه ثـنـیـه رسـیـد، در آنـجـا شـتـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) زانـو بـه زمـیـن زد، و بـرنـخـاسـت. رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلکه مانعى او را از حرکت جلوگیر شده، همان کسى که فیل ابرهه را جلوگیر شد. آنگاه فرمود: به خدا سـوگـند هیچ پیشنهادى که در آن رعایت حرمت هاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آنکه مى پذیرم. آنگاه شتر راهى کرد شتر از جاى خود برخاست.
مـى گـویند رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) مسیر را عوض کرد و پیش راند، تا رسـیـد بـه بـلنـدى حـدیـبـیـه کنار گودالى آب که مردم در آن دست مى زدند و ترشح مى کـردنـد، و نـمـى شـد از آن اسـتـفـاده کـرد. مـردم از عـطـش شـکـایـت کـردنـد، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) یک چوبه تیر از تیردان خود کشید و فرمود: این را در آب آن چاه بیندازید، و به خدا سوگند چیزى نگذشت که آب چاه جوشیدن گرفت، و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشکریان سیراب شدند.
در هـمـیـن حال بودند که بدیل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبیله خزاعه که همگى مبلغین اسـلام و مـاءمـورین رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بودند که در سرزمین تهامه مـردم را بـا نـصـیـحـت بـه اسـلام دعـوت مـى کـردنـد از راه رسـیـد، و عـرضـه داشـت مـن فـامـیـل کـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را دیـدم کـه عـلم و کـتـل مـعـروف بـه عـوذ المـطـافـیـل هـم بـا خـود داشتند و بنا داشتند با تو کارزار کنند، و نگذارند داخل خانه خدا شوى. حضرت فرمود: ما براى جنگ با آنان نیامده ایم، بلکه آمده ایـم عمل عمره انجام دهیم، و قریش هم خوبست دست از ستیز بردارند، براى اینکه جنگ آنها را از پاى در آورده و خسارت زیادى برایشان بار آورده، و من حاضرم اگر بخواهند مدتى مـقرر کنند که ما بعد از آن مدت عمره بیاییم، و با مردم خود برگردیم، و اگر خواستند مـانـنـد سـایـر مـردم به دین اسلام درآیند، و اگر این را هم نپذیرند پیداست که هنوز سر سـتـیـز دارنـد، و بـه آن خـدایـى کـه جـانـم بـه دسـت او اسـت، بـر سـر دعـوتـم آنـقـدر قـتـال کنم که تا رگهاى گردنم قطع شود و یا خداى سبحان مقدر دیگرى اگر دارد انفاذ کند. بدیل گفت : من گفتار شما را به ایشان ابلاغ مى کنم.
بدیل این را گفت و به سوى قریش روانه شد، و گفت من از نزد این مرد مى آیم، او چنین و چنان مى گوید. عروه بن مسعود ثقفى گفت : او راه رشدى به شما قریش پیشنهاد مى کند، پـیـشـنـهـادش را بپذیرید و اجازه بدهید من بدیدنش بروم. قریش گفتند: برو. عروه نزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آمـد و بـا او گـفـتـگـو کـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) هـمـان مـطـالبـى را کـه بـه بدیل فرموده بود بیان کرد.
عـروه در ایـن هـنـگـام گـفـت : اى مـحـمـد اگـر در ایـن جـنـگ پـیـروز شـوى تـازه اهـل شـهـر و فـامـیـل خـودت را نـابـود کـرده اى و آیـا هـیـچ کـس را سـراغ دارى کـه قـبـل از تـو در عرب چنین کارى را با فامیل خود کرده باشد؟ و اگر طورى دیگر پیش آید یـعـنى فامیل تو غلبه کنند، من قیافه هایى در لشکرت مى بینم که از سر و رویشان مى بـارد کـه در هـنـگـام خـطـر پا به فرار بگذارند. ابوبکر گفت ساکت باش آیا ما از جنگ فـرار مـى کنیم، و او را تنها مى گذاریم ؟ عروه پرسید: این مرد کیست ؟ فرمود: ابوبکر اسـت. گـفـت بـه آن خـدایـى کـه جـانـم در دسـت او اسـت، اگـر نـبـود یـک عـمـل نـیکى که با من کرده بودى، و من هنوز تلافیش را در نیاورده ام، هر آینه پا سخت را مى دادم.
راوى مـى گـویـد: سـپـس عـروه بـن مـسـعـود شـروع کـرد بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) گـفتگو کردن، هر چه مى گفت دستى هم به ریـش رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) مى کشید. مغیره بن شعبه در آنجا بالاى سـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) ایـسـتـاده بـود، و شمشیرى هم در دست و کـلاهـخودى بر سر داشت، وقتى دید عروه مرتب دست به ریش آن جناب مى کشد، با دسته شـمـشـیـر بـه دسـت عـروه مـى زد، و مـى گـفـت دسـت از ریـش رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) پس بکش و گر نه دیگر دستت به طرف تو بـر نـمى گردد (یعنى دستت را قطع مى کنم ). عروه پرسید: این کیست ؟ فرمود: مغیره بن شـعبه است. عروه گفت : اى حیله باز تو همان نیستى که خود من در اجراى حیله هایت کمک مى کردم ؟
راوى مـى گـویـد: مغیره در جاهلیت با یک عده طرح دوستى ریخت، و در آخر همه آنها را به نـامـردى کـشـت، و امـوالشـان را تـصـاحـب کـرد، آنـگـاه نـزد رسـول خـدا آمـد و امـوال را هـم آورد کـه مـى خـواهـم مـسلمان شوم. حضرت فرمود: اسلامت را قبول مى کنیم، و اما اموالت را نمى پذیریم، چون با نیرنگ و نامردى به دست آورده اى.
آنـگـاه عـروه شـروع کـرد بـا گـوشـه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز کردن، و دید که وقـتـى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) دسـتـورى مـى دهـد اصـحـابـش در امـتـثـال آن دسـتـور از یـکـدیـگـر پـیشى مى گیرند، چون وضو مى گیرد بر سر ربودن قـطـرات آب وضـویـش بـا یـک دیـگـر نـزاع مى کنند، و وقتى مى خواهند با یکدیگر حرف بزنند آهسته صحبت مى کنند، و از در تعظیم زیر چشمى به او مى نگرند، و برویش خیره شده و تند نگاه نمى کنند.
مـى گـویـد عـروه نـزد قـریش برگشت و گفت : اى مردم ! به خدا سوگند من به محضر و دربـار سـلاطـیـن بـار یافته ام، دربار قیصر و کسرى و نجاشى رفته ام، به همان خدا سوگند که هیچ پادشاهى تاکنون ندیده ام که مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظیم کنند. وقـتى دستورى مى دهد، بر سر امتثال دستورش از یکدیگر سبقت مى گیرند، و چون وضو مـى گـیـرد، بـراى ربودن آب وضویش یکدیگر را مى کشند، و چون مى خواهند صحبت کنند صداى خود را پایین آورده آهسته تکلم مى کنند، و هرگز به رویش خیره نمى شوند، اینقدر او را تعظیم مى کنند. و او پیشنهاد درستى با شما دارد پیشنهادش را بپذیرید.
مـردى از بـنـى کـنـانـه گـفـت : بـگـذارید من نزد او بروم، گفتند: برو. وقتى آن مرد به اصـحاب محمد نزدیک شد، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به اصحابش فرمود ایـن کـه مـى آیـد فـلانى است، و از قبیله اى است که قربانى کعبه را احترام مى کنند شما قربانى هاى خود را بسویش ببرید، وقتى بردند و صدا به لبیک بلند کردند. او گفت : سبحان اللّه ! سزاوار نیست این مردم را از خانه کعبه جلوگیرى کنند.
مـردى دیـگـر در بـین قریش برخاست و گفت : اجازه دهید من نزد محمد روم. نام این مرد مکرز بـن حـفـص بـود. گـفـتـنـد: بـرو. هـمـیـن کـه مـکـرز نـزدیـک رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رسید حضرت فرمود: این که مى آید مکرز است، مـردى اسـت تـا جـر و بـى حـیـا. مـکـرز شـروع کـرد بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) صحبت کردن، و در بینى که صحبت مى کرد، سهیل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد، و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) از نام او تفال زد، و فرمود: امر شما سهل شد، بیا بین ما و خودت عهدنامه اى بنویس .
مضمون عهدنامه صلح حدیبیه#
آنـگـاه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) على ابن ابى طالب (علیه السلام ) را صـدا زد، و بـه او فـرمـود: بـنـویـس بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـیـم. سـهـیـل گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد من نمى دانم رحمان چیست ؟ و لذا بنویسید باسمک اللهم مـسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمى نویسیم، مگر همان بسم اللّه الرّحمن الرّحیم را. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: یا على بنویس باسمک اللهم. این نامه حـکـمـى اسـت کـه مـحـمـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) رانـده. سهیل گفت اگر ما تو را رسول خدا مى دانستیم، که از ورودت به خانه خدا جلوگیر نمى شـدیـم، و بـا تـو جـنـگ نـمـى کـردیـم، بـایـد کـلمـه رسـول اللّه را پـاک کـنـیـد، و بـنـویـسـیـد این نامه حکمى است که محمد بن عبداللّه رانده. حضرت فرمود: من رسول خدا هستم هر چند که شما تکذیبم کنید.
آنـگـاه بـه عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: یـا عـلى کـلمـه رسـول اللّه را مـحـو کـن عـلى عـرضـه داشـت : یـا رسـول اللّه دسـتم براى پاک کردن آن بـفـرمـانـم نـیـسـت. رسـول خـدا نـامـه را گـرفـت و خـودش کـلمـه رسول اللّه را محو کرد.
آنـگـاه فـرمـود بـنـویـس : ایـن نـوشـتـه مـعـاهـده اى اسـت کـه مـحـمد بن عبداللّه با عبداللّه سـهـیـل بـن عـمـرو مـى بـنـدد، و بـر ایـن مـعـنـا صـلح کـردنـد کـه تـا ده سـال دیـگـر در بین طرفین جنگى نباشد، و مردم در بین هر دو طرف ایمن باشند، و از آزار یـکـدیگر دست بردارند. و نیز بر این معنا صلح کردند که هر کس از اصحاب محمد براى حـج یـا عـمره به مکه آمد و یا جهت کسب وارد مکه شد، بر جان و مالش ایمن باشد، و هر کس از قریش به مدینه آمد، تا از آنجا به مصر و یا شام برود، بر جان و مالش ایمن باشد، و از ایـن بـه بعد سینه هاى ما از کینه و نیرنگ پاک باشد، نه دیگر به روى هم شمشیر بـکـشـیـم، و نـه یـکـدیـگـر را اسـیـر کـنـیـم. و ایـنـکـه هر کس از دو طرف دوست داشت که داخـل در عـقـد و بـیـعـت مـحـمـد شـود آزاد بـاشـد، و هـر کـس کـه از دو طـرف خـواسـت داخل در عقد و بیعت قریش شود آزاد باشد.
خـزاعـه از خوشحالى جست و خیز کردند، و گفتند ما در عقد و عهد محمدیم، و بنى بکر به جست و خیز در آمدند که ما در عقد و عهد قریش هستیم.
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) فـرمـود: به شرطى که مانع ما از زیارت و طواف خانه نشوید. سهیل گفت : به خدا سوگند آیا عرب نمى نشینند و به یکدیگر نمى گـویـنـد کـه قـریـش را خـفـه گـیـر کـردنـد؟ پـس مـوافـقـت کـنـیـد سال دیگر این عمره را انجام دهید، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) موافقت کرد و این را هم نوشتند. سهیل گفت : من هم شرطى دارم و آن اینکه هر کس از ما به میان شما آمد، و لو بـه دیـن شـمـا بـاشـد بـه مـا بـرگـردانـیـد، و هـر کـس از شـمـا بـه مـیـان ما آمد ما هم بـرگـردانـیم. مسلمانها سر و صدا کردند که سبحان اللّه ! چگونه ممکن است کسى که از بـیـن مـشـرکـیـن آمـده و مـسـلمـان شـده دوبـاره بـه مـشـرکـیـن پـس داده شـود؟ رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) فرمود: کسى که از بین ما به طرف مشرکین برود بگذار خدا او را دور کند. و کسى که از مشرکین بین ما آید به آنان برمى گردانیم، زیرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مى کند.
سـهـیـل گـفـت : شـرطـى دیـگـر دارم و آن ایـن اسـت کـه امـسـال بـه مـدیـنـه بـرگـردى و از داخـل شـدن مـکـه صـرفـنـظـر کـنـى، هـمـیـن کـه سـال دیـگـر آمـد، مـا شـهـر مـکـه را خـالى مـى کـنـیـم شـمـا داخـل آن شـویـد و سه روز در آن توقف کنید، آن هم به شرطى که اسلحه با خود نیاورید مـگـر شـمـشـیـر در غـلاف و آنـچـه یـک سـواره بـدان مـحـتـاج اسـت. و بـاز به شرطى که قـربـانـیـهـاى خـود را از ایـن جـلوتـر نـیـاوریـد و در همین جا که از آن جلوگیرى کرده ایم بمانند. حضرت فرمود: باشد ما (در راه خدا) قربانى مى آوریم و شما آن را رد کنید.
در این بین ناگهان ابو جندل بن سهیل بن عمرو در حالى که پاهایش در زنجیر بود از راه رسـیـد. مـعـلوم شـد از پـایـیـن مـکـه بـیـرون آمـده و خـود را در بـیـن مـسـلمـانـان انـداخـت. سـهـیـل گـفـت : اى محمد این اولین وفایى است که باید به عهد خود کنى، و این شخص را بـه مـا بـرگـردانـى، حضرت فرمود: ما که هنوز عهدنامه را امضاء نکرده ایم، و تعهدى نـداریم. سهیل گفت : به خدا سوگند حال که چنین شد دیگر ابدا با تو مصالحه نخواهم کـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) فرمود: پس او را در پناه من قرار بده، گـفـت هـرگـز قـرار نـمى دهم، فرمود: قرار بده گفت : هرگز چنین کارى نمى کنم. مکرز گـفـت : بـاشـد قـرارش مـى دهـیـم، در پـنـاه تـو بـاشـد. ابـو جـنـدل بـن سـهـیـل گفت اى مسلمانان آیا بعد از این شکنجه ها که به من داده اند، و با اینکه مسلمان آمده ام مرا به مشرکین برمى گردانید؟
عـمـر بـن خـطـاب مـى گـویـد: بـه خـدا مـن از روزى کـه مـسـلمـان شـدم هـیـچ روزى مـثـل آن روز بـه شـک نـیـفـتادم، لاجرم نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رفته عـرضـه داشـتم : مگر تو پیغمبر نیستى ؟ فرمود: چرا هستم. گفتم مگر ما بر حق نیستیم و مگر دشمن ما بر باطل نیست ؟ فرمود: چرا همین طور است. گفتم : پس چرا در امر دینمان تن بـه ذلت دهـیـم ؟ فـرمـود: مـن رسـول خدایم و با اینکه خدا یاور من است من او را نافرمانى نـمـى کـنـم. گـفـتـم : مـگـر تـو نـبـودى کـه بـه مـا مـى گـفـتـى بـه زودى داخـل بـیـت الحرام مى شویم و طواف صحیح مى کنیم ؟ فرمود: چرا، ولى آیا گفتم که همین امـسـال داخـل بـیـت الحـرام مـى شـویـم ؟ گـفـتـم : نـه فـرمـود: حـالا هـم مـى گـویم که تو داخـل مـکـه مـى شـوى، و طـواف هـم مـى کـنـى. پـس رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) یک شتر را قربانى کرد، و سرتراش خواست تـا سـر خـود را بـتـراشـد، آنـگـاه زنـان مـسـلمـان از مـکـه آمدند، و خداى تعالى این آیه را نازل کرد: ( یا ایها الذین آمنوا اذا جاءکم المؤمنات مهاجرات... ) .
کاتب رسول خدا در معاهده صلح حدیبیه على بن ابى طالب علیه السلام بود#
مـحـمـد بـن اسـحـاق بـن یـسـار مـى گـویـد: بـریـده بـن سـفـیـان از مـحـمـد بن کعب برایم نـقـل کـرد، که گفت : کاتب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در این عهدنامه، على بـن ابى طالب بود. رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به او فرمود: بنویس این صـلحـى اسـت کـه محمد بن عبداللّه با سهیل بن عمرو کرده، در اینجا على (علیه السلام ) دسـتـش بـه نـوشـتـن نـمـى رفـت، و نـمـى خـواسـت بـنـویـسـد مـگـر ایـنـکـه کـلمـه رسـول اللّه را هـم قـیـد کـنـد. رسول خدا فرمود: تو خودت هم یک چنین روزى دارى، و چنین نـامـه اى را امـضـا مـى کـنـى، در حـالى کـه مـظـلوم و ناچار باشى. ناگزیر على (علیه السلام ) مطابق آنچه مشرکین گفتند نوشت.
آنـگـاه رسـول خـدا بـه مـدیـنـه برگشت، چیزى نگذشت که یک نفر از قریش به نام ابو بـصـیـر کـه مـسـلمـان شـده بـود از مـکـه گـریـخـت، و در مـدیـنـه بـه مـحـضـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) رسید، قریش دو نفر را فرستادند مدینه تا ابـو بـصـیـر را پـس بـگیرند. عرضه داشتند: به عهدى که با ما بستى وفا کن، و ابو بـصـیـر را بـه مـا بـرگـردان، حـضـرت، ابو بصیر را به دست آن دو نفر داد از مدینه بیرون شدند، و همچنان مى رفتند تا به ذو الحلیفه رسیدند، در آنجا پیاده شدند تا غذا بخورند، و از خرمایى که داشتند سد جوعى بکنند. ابو بصیر به یکى از آن دو نفر گفت : چـه شمشیر خوبى دارى ؟ راستى بسیار عالى است، آن مرد شمشیرش را از غلاف درآورد و گـفـت : بله، خیلى خوبست، و من نه یکبار و نه دو بار آن را آزموده ام. ابو بصیر گفت ببینم چطور است. آن مرد شمشیرش را به دست ابو بصیر داد، ابو بصیر بیدرنگ شمشیر را بـر او فـرود آورد، و هـمـچـنـان فـرود آورد تـا بـه قـتـل رسـیـد، مـرد دیـگـر از ترس فرار کرده خود را به مدینه رسانید، و شروع کرد دور مـسـجـد چـرخـیدن و دویدن، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) وقتى او را وحشت زده یـافـت پرسید این چرا چنین مى کند، مرد وقتى نزدیک آن جناب آمد فریاد زد به خدا رفیقم را کشت، و مرا هم خواهد کشت.
در ایـن بـیـن ابـو بـصـیـر از راه رسـیـد و عـرضـه داشـت : یـا رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) خدا به عهد تو وفا کرد، تو عهد کرده بودى مـرا بـه آنـان بـرگـردانـى کـه بـرگـردانـدى و خـدا مـرا هـم از آنـان نـجـات داد، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) فـرمود: واى بر مادرش اگر او کس و کارى داشـتـه بـاشـد آتـش جـنـگ شـعـله ور مـى شـود. ابـو بـصـیـر وقتى این را شنید فهمید که رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) دوبـاره او را بـه اهـل مـکـه بـرمـى گـرداند، ناگزیر از مدینه بیرون شد، و به محلى به نام سیف البحر رفت.
نـفـر دوم کـه از بـیـن اهـل مـکـه فـرار کـرد، ابـو جـنـدل بـن سـهـیل بود، او نیز خود را به ابى بصیر رسانید، از آن به بعد هر کس از مکه فرار مى کـرد، و بـه سوى اسلام مى آمد، به ابى بصیر ملحق مى شد، تا به تدریج ابو بصیر داراى جـمـعیتى شد، گفت به خدا سوگند اگر بشنوم قافله اى از قریش از مکه به طرف شـام حـرکـت کـرده سـر راهـش را مى گیرم، و همین کار را کرد و راه را بر تمامى کاروانها گرفت، و افراد کاروان را کشت، و اموالشان را تصاحب کرد.
قریش سفیرى نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرستادند، و آن جناب را به خدا و به حق رحم سوگند داد که نزد ابو بصیر و نفراتش بفرستد، و آنان را از این کار بـاز دارد، و مـا از بـرگـردانـدن فـراریـان خـود صرفنظر کردیم، هر کس از ما قریش، مـسـلمـان شـد، و نـزد شـمـا مـسـلمـیـن آمـد، ایـمـن اسـت، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرستاد تا ابو بصیر را آوردند.
و در تـفـسـیـر قـمـى در حـدیـثـى طـولانـى کـه اوائل آن را در اوائل هـمـیـن بـحـث نـقـل کـردیـم مـى گـویـد: امـام فـرمـود رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) بـعـد از نـوشـتـن عـهـدنـامـه حـدیبیه فرمود: قـربـانیان خود را ذبح کنید، و سرهایتان را بتراشید. اصحاب امتناع کرده گفتند: چگونه قـبـل از طـواف خانه و سعى بین صفا و مروه قربانى کنیم ؟ حضرت سخت اندوهناک شد، و انـدوه خـود را بـا ام سـلمـه درد دل کـرد. ام سـلمـه گـفـت : یـا رسـول اللّه ! شـمـا خـودت قـربـانـى کـن، و سـر بـتـراش، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) چنین کرد، مردم هم در بین یقین و شک و دو دلى قربانى کردند.
مؤلف: ایـن مـعـنـا در روایـاتـى دیـگـر از طـرق شـیـعـه و اهـل سـنت نقل شده، و آن روایتى که طبرسى آورده خلاصه اى است از روایتى که بخارى و ابو داوود و نسائى از مروان و مسور نقل کرده اند.
روایتى به نقل از تفسیر ( الدرا المنثور ) در بیان شـأن نزول سوره فتح#
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه بـیـهـقـى از عـروه نـقـل کـرده کـه گـفـت : رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) وقتى از حدیبیه برمى گشت و به طرف مدینه مى آمد، مردى از اصحابش گفت : به خدا ما فتحى نکردیم، براى اینکه مانع ما از زیارت خـانـه شـدنـد، تنها نتیجه کار ما این شد که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در حدیبیه معطل شود، و دو نفر از مسلمانان اهل مکه را به آنان پس دهد.
ایـن سـخـن بـه گوش رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رسید که بعضى از مردم چـنـیـن مـى گـویـنـد. فـرمود: بسیار بد حرفى زدند، زیرا این بزرگترین فتح براى ما بود، که مشرکین با آن همه ناراحتى که از شما دیدند، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظـفـر داد، و شـمـا که در کنار شهر ایشان بودید سالم و با غنیمت و ماءجور برگرداند، و بـدون خـونـریزى از بلاد ایشان دور شدید، و خود آنان تقاضاى صلح نموده براى آمدن به نزد شما از خود رغبت نشان دادند، پس این بزرگترین فتح بود.
مـگـر روز احـد فـرامـوشـتـان شـده کـه بـه مـنظور فرار از دشمن به بالاى بلندى ها مى گریختید، و صداى من تنها به آخرین نفر شما مى رسید؟ آیا از یادتان رفته جنگ احزاب را کـه از بـالاى مـدینه و پایین آن بر شما تاختند و چشم هایتان از شدت ترس از کاسه بـیـرون مـى زد، و دلهـا تـا گـلوگـاهـهـا رسـیـده، در بـاره خـداى تـعالى پندارهایى مى پنداشتید؟
مـسلمانان گفتند: خدا و رسولش درست مى گویند، راستى ماجراى حدیبیه فتحى عظیم و از عـظـیـم ترین فتوح بود. به خدا سوگند اى پیامبر خدا ما در آنچه شما فکر کردید فکر نـمـى کـردیـم، و تـو از مـا بـه خـدا و بـه امـور داناترى. در اینجا بود که سوره فتح نازل شد.
مؤلف: احـادیـث در داسـتـان حـدیـبـیـه بـسـیـار اسـت، آنـچـه مـا نقل کردیم قسمتى از آن بود.
دو روایـت در بـیـان مـعـنـاى آیـه : ( لیـغـفـر لک اللّه مـا تـقـدم مـن ذنـبـک و مـا تأخر... )#
و در تـفـسـیر قمى به سند خود از عمر بن یزید بیاع سابرى مى گوید: به امام صادق (عـلیـه السـلام ) عـرضـه داشتیم : آیه ( لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاخر ) چه مـعنا دارد؟ فرمود: ایشان گناهى نداشتند، حتى تصمیم بر گناهى را هم نگرفتند، و لیکن خداى تعالى گناهان شیعه اش را بر او حمل کرد، و آنگاه آمرزید.
و در عیون الاخبار در روایاتى که مجلس ماءمون با حضرت رضا (علیه السلام ) را حکایت مـى کـنـد، بـه سند خود که به ابن جهم دارد روایت کرده که گفت : در مجلس ماءمون حاضر شدم، دیدم حضرت رضا (علیه السلام ) نزد اوست، ماءمون از آن جناب مى پرسید: یا بن رسول اللّه آیا راءى شما این نیست که انبیاء معصومند؟ فرمود: بله - تا آنجا که ماءمون گـفـت - پـس بـفـرمـا بـبـینم معناى این کلام خداى عزّوجلّ: ( لیغفر لک ما تقدم من ذنبک و ما تاخر ) چیست ؟
حـضـرت فـرمـود: در نـظـر مـشـرکـیـن عـرب هـیـچ کـس گـنـاهـکـارتر و گناهش عظیم تر از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) نـبـود، بـراى ایـنکه آنها سیصد و شصت خدا داشتند، و رسول خدا که آمد همه آنها را از خدایى انداخت و مردم را به اخلاص خواند، و این در نـظـر آنـهـا بـسـیـار سـنـگـیـن و عـظـیـم بـود، گـفـتـنـد: ( اجـعـل الالهـه الهـا واحـدا ان هـذا لشى ء عجاب و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتکم ان هذا لشى ء یراد ما سمعنا بهذا فى المله الاخره ان هذا الا اختلاق آیا آن همه خدا را یـکـى کـرده ایـن خـیلى شگفت آور است بزرگانشان براى تحریک مردم به راه افتادند که بـرخـیـزیـد و از خـدایان خود دفاع کنید که این وظیفه اى است مهم، ما چنین چیزى را در هیچ کیشى نشنیده ایم این جز سخنى خود ساخته نیست ) .
ایـن جـاسـت کـه وقتى خداى تعالى مکه را براى پیامبرش فتح مى کند، مى فرماید: ( انا فـتـحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک اللّه ما تقدم من ذنبک و ما تاخر یعنى ما این فتح آشکار را برایت کردیم، تا تبعات و آثار سوئى را که دعوت گذشته و آینده ات در نظر مشرکین دارد از بـیـن بـبـریم تا دیگر در صدد آزارت برنیایند ) و همینطور هم شد، بعد از فتح مـکـه عـده اى مسلمان شدند، و بعضى از مکه فرار کردند، آنهایى هم که ماندند قدرت بر انکار توحید نداشتند، و با دعوت مردم آن را مى پذیرفتند.
پس با فتح مکه گناهانى که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نزد مشرکین داشت آمـرزیـده شـد، یعنى دیگر نتوانستند دست از پا خطا کنند. ماءمون عرضه داشت . خدا خیرت دهد یا ابا الحسن.
و در تـفـسـیـر عـیـاشـى از مـنـصور بن حازم، از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فـرمـود: از روزى کـه آیـه ( انـى اخـاف ان عـصـیـت ربـى عـذاب یـوم عـظـیـم ) نـازل شـد، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) آرام و قرار نداشت، و مرتب از آن سـخـن مـى گـفـت تـا آنـکـه سـوره فـتـح نـازل شـد، دیگر از آن آیه سخنى نگفت، و آن را مثل سابق مکرر براى مردم نخواند.
مؤلف: این معنا از طرق اهل سنت نیز روایت شده، ولى حدیث خالى از شبهه نیست ، چون از آن بـرمـى آیـد که قبول کرده کلمه ( ذنب ) به معناى نافرمانى خدا، و منافى با عصمت است، در حالى که گفتیم معنایش این نیست.
روایتى در باره مراد از ( سکینت ) و روایتى درباره اینکه ایـمـان عمل است و شدت و ضعف و زیادت و نقصان دارد#
و در کـافـى به سند خود از جمیل روایت کرده که گفت : من از امام صادق (علیه السلام ) از مـعناى آیه ( هو الذى انزل السکینه فى قلوب المؤمنین ) پرسیدم که این سکینت چیست ؟ فرمود: ایمان است همچنان که دنبالش فرمود: ( لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم )
مؤلف: ظـاهـر ایـن روایـت چـنـیـن مـى رسـاند که جمله ( لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم ) را تفسیر براى سکینت گرفته، و در همین معنا روایتى دیگر نیز هست.
و نیز در همان کتاب به سند خود از ابى عمرو زبیرى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کـرده کـه گـفـت : بـه حـضـورش عـرضـه داشـتـم : اى عالم مرا خبر ده از اینکه کدام یک از اعـمـال نـزد خـدا افـضـل اسـت ؟ فـرمـود: آن چـیـزى کـه سـایـر اعـمـال جـز بـه وسیله آن قبول نمى شود. پرسیدم آن چیست ؟ فرمود: ایمان به خدایى که جـز او مـعـبودى نیست، این از همه اعمال درجه اش بالاتر و منزلتش شریف تر و برکاتش بیشتر است.
مى گوید: پرسیدم : آیا مرا از ایمان خبر نمى دهى که آیا صرف گفتن شهادتین است و یا عـمـل کـردن ؟ فـرمـود: ایـمـان هـمـه اش عـمـل اسـت، و گـفـتـن شـهـادتـیـن هـم عـمـل زبـان اسـت کـه خـدا وجـوب آن را در کـتابش و نور واضحش بیان کرده، و دلیلش از نـاحـیـه عـقـل هـم تـمـام اسـت. کـتـاب هـم شـاهـد عـقـل اسـت، و بـه سـوى رهـنـمـودهـاى عـقـل مـى خـوانـد. عـرضـه داشـتم : فدایت شوم توضیح بدهید تا بفهمم. فرمود: ایمان، حـالات و درجـات و صـفـات و مـنازلى دارد، بعضى از آن مراتب مرتبه تام است، که دیگر به منتهى درجه رسیده است، و بعضى از آن ناقص است، و نقصانش روشن است، و بعضى از آن نـه بـه آن تـمـامـیـت اسـت و نـه بـه ایـن نـقـص، بـلکـه از طـرف نـقـصـان بـسـوى کمال ترجیح دارد.
عـرضه داشتم مگر ایمان تام و ناقص، و کم و زیاد دارد؟ فرمود: بله. پرسیدم : چطور؟ فرمود: براى اینکه خداى تعالى ایمان را بر تمامى اعضاى بنى آدم واجب، و در همه آنها تـقـسـیـم کـرده، هـیـچ عـضـوى از اعضاء نیست مگر آنکه موظف به داشتن ایمانى است غیر آن ایمانى که اعضاى دیگر دارند.
پـس هـر کـس خـدا را دیـدار کند در حالى که اعضاى خود را حفظ کرده، و هر یک را در انجام وظـیـفـه اى کـه داشـتـه بـه کـار بـسـتـه، خـدا را بـا ایـمـان کـامـل دیـدار کرده، و اهل بهشت است. و هر کس که در یکى از آنها خیانت کرده و یا از حدودى که خدا معین نموده تعدى کند خدا را ناقص الایمان ملاقات کرده است.
عـرضـه داشـتـم : نـقـصـان و کـمـال ایـمـان را فـهـمـیـدم حـال بـفـرمـایـیـد ایـن زیـادتى ایمان از کجا مى آید؟ فرمود: از آمادگى، همچنان که خداى عـزّوجـلّ پـاسـخ ایـن سـؤ ال را چـنـیـن مـى دهـد: ( و اذا مـا انـزلت سـوره فـمـنـهـم مـن یـقـول ایـکـم زادتـه هذه ایمانا فاما الذین آمنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون و اما الذین فـى قـلوبـهـم مـرض فـزادتـهـم رجـسـا الى رجـسـهـم و چـون سـوره اى نـازل مـى شـود، بـعضى ها مى پرسند: کدام یک از شما است که این سوره ایمانش را زیاد کـرده بـاشـد؟ و امـا آنـهـایـى کـه ایـمـان دارند، آن سوره ایمانى بر ایمانشان بیفزاید و خـوشـحـال مـى شـونـد، و امـا آنـهـایـى که در دل مریضند همان سوره، پلیدى جدیدى بر پـلیـدیـشـان مى افزاید ) و نیز مى فرماید: ( نحن نقص علیک نباهم بالحق، انهم فتیه آمـنـوا بـربـهـم و زدنـاهـم هـدى مـا اخـبـار آنـان را بـه حـق بـرایـت نـقـل مـى کـنـیم، آنان جوانمردانى بودند که به پروردگار خود ایمان آورده بودند، و ما هدایتشان را بیشتر کردیم ) .
و اگر ایمان در همه افراد یکى مى بود، و هیچ زیادت و نقصانى در بین نبود، دیگر احدى بـر دیـگـرى برترى نمى داشت، و نعمت ها و مردم همه برابر مى شدند، و فضیلتى در کار نمى بود، و لیکن این تمامیت ایمان است که مؤمنین را بهشتى مى کند، و این زیادتى آن است که مؤمنین را از نظر درجاتى که نزد خدا دارند مختلف مى سازد، و این کمى ایمان است که مقصرین را داخل آتش مى سازد.
