تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۹ عنوان
۞ لَقَد كانَ فى يوسُفَ وَإِخوَتِهِ ءايٰتٌ لِلسّائِلينَ٧
#إِذ قالوا لَيوسُفُ وَأَخوهُ أَحَبُّ إِلىٰ أَبينا مِنّا وَنَحنُ عُصبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفى ضَلٰلٍ مُبينٍ٨
#اقتُلوا يوسُفَ أَوِ اطرَحوهُ أَرضًا يَخلُ لَكُم وَجهُ أَبيكُم وَتَكونوا مِن بَعدِهِ قَومًا صٰلِحينَ٩
#قالَ قائِلٌ مِنهُم لا تَقتُلوا يوسُفَ وَأَلقوهُ فى غَيٰبَتِ الجُبِّ يَلتَقِطهُ بَعضُ السَّيّارَةِ إِن كُنتُم فٰعِلينَ١٠
#قالوا يٰأَبانا ما لَكَ لا تَأمَ۫نّا عَلىٰ يوسُفَ وَإِنّا لَهُ لَنٰصِحونَ١١
#أَرسِلهُ مَعَنا غَدًا يَرتَع وَيَلعَب وَإِنّا لَهُ لَحٰفِظونَ١٢
#قالَ إِنّى لَيَحزُنُنى أَن تَذهَبوا بِهِ وَأَخافُ أَن يَأكُلَهُ الذِّئبُ وَأَنتُم عَنهُ غٰفِلونَ١٣
#قالوا لَئِن أَكَلَهُ الذِّئبُ وَنَحنُ عُصبَةٌ إِنّا إِذًا لَخٰسِرونَ١٤
#فَلَمّا ذَهَبوا بِهِ وَأَجمَعوا أَن يَجعَلوهُ فى غَيٰبَتِ الجُبِّ ۚ وَأَوحَينا إِلَيهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمرِهِم هٰذا وَهُم لا يَشعُرونَ١٥
#وَجاءو أَباهُم عِشاءً يَبكونَ١٦
#قالوا يٰأَبانا إِنّا ذَهَبنا نَستَبِقُ وَتَرَكنا يوسُفَ عِندَ مَتٰعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئبُ ۖ وَما أَنتَ بِمُؤمِنٍ لَنا وَلَو كُنّا صٰدِقينَ١٧
#وَجاءو عَلىٰ قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ ۚ قالَ بَل سَوَّلَت لَكُم أَنفُسُكُم أَمرًا ۖ فَصَبرٌ جَميلٌ ۖ وَاللَّهُ المُستَعانُ عَلىٰ ما تَصِفونَ١٨
#وَجاءَت سَيّارَةٌ فَأَرسَلوا وارِدَهُم فَأَدلىٰ دَلوَهُ ۖ قالَ يٰبُشرىٰ هٰذا غُلٰمٌ ۚ وَأَسَرّوهُ بِضٰعَةً ۚ وَاللَّهُ عَليمٌ بِما يَعمَلونَ١٩
#وَشَرَوهُ بِثَمَنٍ بَخسٍ دَرٰهِمَ مَعدودَةٍ وَكانوا فيهِ مِنَ الزّٰهِدينَ٢٠
#وَقالَ الَّذِى اشتَرىٰهُ مِن مِصرَ لِامرَأَتِهِ أَكرِمى مَثوىٰهُ عَسىٰ أَن يَنفَعَنا أَو نَتَّخِذَهُ وَلَدًا ۚ وَكَذٰلِكَ مَكَّنّا لِيوسُفَ فِى الأَرضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأويلِ الأَحاديثِ ۚ وَاللَّهُ غالِبٌ عَلىٰ أَمرِهِ وَلٰكِنَّ أَكثَرَ النّاسِ لا يَعلَمونَ٢١
#به راستى که در سرگذشت یوسف و برادرانش براى پرسش کنان عبرتها است. (7)
آن دم که گفتند یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که دسته اى نیرومندیم محبوب ترند، که پدر ما، در ضلالتى آشکار است. (8)
یوسف را بکشید، یا به سرزمینى دور بیندازیدش که علاقه پدرتان خاص شما شود، و پس از آن مردمى شایسته شوید. (9)
یکى از ایشان گفت: یوسف را مکشید اگر کارى مى کنید او را به قعر چاه افکنید که بعضى مسافران او را برگیرند. (10)
گفتند: اى پدر براى چه ما را درباره یوسف امین نمى شمارى در صورتى که ما از خیرخواهان اوییم. (11)
فردا وى را همراه ما بفرست که بگردد و بازى کند و ما او را حفاظت مى کنیم. (12)
گفت من از اینکه او را ببرید غمگین مى شوم و مى ترسم گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید. (13)
گفتند: اگر با وجود ما که دسته اى نیرومندیم گرگ او را بخورد به راستى که ما زیانکار خواهیم بود. (14)
و چون او را بردند و هم سخن شدند که در قعر چاه قرارش دهند، بدو وحى کردیم که آنان را از این کارشان خبردار خواهى کرد، و آنها ادراک نمى کنند. (15)
شبانگاه گریه کنان پیش پدر شدند. (16)
گفتند: اى پدر ما به مسابقه رفته بودیم و یوسف را نزد بنه خویش گذاشته بودیم پس گرگ او را بخورد، ولى تو سخن ما را گر چه راستگو باشیم باور ندارى. (17)
و پیراهن وى را با خون دروغین بیاوردند، گفت (چنین نیست ) بلکه دلهاى شما کارى بزرگ را به نظرتان نیکو نموده، صبرى نیکو باید و خداست که در این باب از او کمک باید خواست.(18)
و کاروانى بیامد و مامور آب خویش را بفرستادند، او دلوش در چاه افکند و صدا زد: مژده ! این غلامیست. و او را بضاعتى پنهانى قرار دادند و خدا مى دانست چه مى کردند.(19)
و وى را به بهایى ناچیز، درهم هایى چند فروختند که به فروش وى بى اعتنا بودند.(20)
آن کس از مردم مصر که وى را خریده بود به زن خود گفت: منزلت وى را گرامى بدار شاید ما را سود دهد یا به فرزندیش گیریم. این چنین یوسف را در آن سرزمین جا دادیم تا تعبیر حوادث رویا را تعلیمش دهیم که خدا به کار خویش مسلّط است ولى بیشتر مردم نمى دانند.(21)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۷ تا ۲۱ است.
بیان آیات#
بیان آیات
از اینجا شروع به داستان مى شود، در حقیقت بشارتى که قبلا داده بود عنوان مقدمه اى را داشت که بطور اجمال اشاره به سرانجام قصه مى نمود.
آیات مورد بحث فصل اول داستان را متضمن است، که همان مفارقت یوسف از یعقوب و بیرون شدنش از خانه پدر تا پابرجا شدنش در خانه عزیز مصر. البته در خلال این احوال، به چاه انداختن برادران، و بیرون شدنش به دست مکاریان، و فروخته شدنش و حرکتش به سوى مصر نیز اشاره دارد.
( براى سائلان، در داستان یوسف و برادرانش نشانه هایى الهى هست )#
از این جمله شروع به بیان داستان مى شود، و در این جمله مى فرماید: در داستان یوسف و برادرانش آیات الهیى است که دلالت بر توحید او مى کند، و دلالت مى کند بر اینکه خداى تعالى ولى بندگان مخلص است، و عهده دار امور آنان است تا به عرش عزّت بلندشان کرده، در اریکه کمال جلوسشان دهد. پس خدایى که غالب بر امر خویش است، اسباب را هر طورى که بخواهد مى چیند، نه هر طورى که غیر او بخواهند، و از به کار انداختن اسباب آن نتیجه اى که خودش مى خواهد مى گیرد، نه آن نتیجه اى که بر حسب ظاهر نتیجه آن است.
برادران یوسف به وى حسد ورزیده او را در قعر چاهى مى افکنند و سپس به عنوان برده اى او را به مکاریان مى فروشند و بر حسب ظاهر به سوى هلاکت سوقش مى دهند، ولى خداوند نتیجه اى بر خلاف این ظاهر گرفت و او را به وسیله همین اسباب زنده کرد. آنها کوشیدند تا ذلیلش کنند، و از دامن عزّت یعقوب به ذلّت بردگى بکشانند خداوند با همین اسباب او را عزیز کرد. آنها خواستند زمینش بزنند، خداوند با همان اسباب بلندش کرد. آنها مى خواستند محبّت یعقوب را از او به خود برگردانند، خداوند قضیه را به عکس کرد. آن ها کارى کردند که پدرشان نابینا شد و در اثر دیدن پیراهن خون آلود یوسف دیدگان رااز دست بداد، خداوند به وسیله همان پیراهن چشم او را به او برگردانید، و به محضى که بشیر پیراهن یوسف را آورده به روى یعقوب انداخت دیدگانش باز شد.
و هم چنین همواره هر کس مى خواست او را آزارى برساند خداوند او را نجات مى داد، و همان قصد سوء را وسیله ظهور و بروز کرامت و جمال ذات او مى کرد، و در هر راهى که او را بردند که بر حسب ظاهر منتهى به هلاکت و یا مصیبت وى مى شد، خداوند عینا به وسیله همان راه او را به سرانجامى خیر و به ف ضیلتى شریف منتهى نمود.
و به همین معنا است اشاره یوسف که در مقام معرفى خود براى برادرانش گفت: ( انا یوسف و هذا اخى قد امن اللّه علینا انه من یتق و یصبر فان اللّه لا یضیع اجر المحسنین ) و نیز در برابر برادرانش به پدر بزرگوارش گفت: ( یا ابت هذا تأویل رویاى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد احسن بى اذ اخرجنى من السجن و جاء بکم من البدو من بعد ان نزع الشیطان بینى و بین اخوتى ) آنگاه وقتى مجذوب جذبه الهى مى شود با تمام وجود والهش به سوى خدا متوجّه و از غیر او روى گردان شده مى گوید: ( رب قد آتیتنى من الملک و علمتنى من تأویل الاحادیث فاطر السموات و الارض انت ولیى فى الدنیا و الاخرة... )
همانطور که قبلا هم اشاره شد از اینکه فرمود: ( در این آیاتى است براى پرسش کنندگان ) معلوم مى شود جماعتى داستان یوسف (علیه ال سلام ) را از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) پرسیده، و یا مطلبى پرسیده بودند که به وجهى ارتباط با این داستان داشته و در جوابشان این سوره نازل شده است.
در مجمع البیان گفته: کلمه ( عصبه ) به معناى جماعتى است که درباره یکدیگر تعصّب داشته باشند، و از نظر عدد شامل جماعتى مى شود که از ده کمتر و از پانزده نفر بیشتر نباشد، بعضى هم بین دو و چهل نفر را گفته اند، و به هر حال همانند کلمات، قوم، رهط و نفر، جمعى است که مفرد ندارد.
جمله ( اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الى ابینا من) گفتار فرزندان یعقوب سواى یوسف و برادر تنى اش مى باشد که عده شان ده نفر بوده، و به شهادت جمله ( و نحن عصبه ) مردانى نیرومند بوده اند که رتق و فتق امور خاندان یعقوب و اداره گوسفندان و اموالش به دست ایشان بوده.
و اینکه گفتند ( یوسف و برادرش ) با اینکه او برادر ایشان هم بوده، و همه فرزندان یعقوب بوده اند، خود مشعر به این است که یوسف و این برادرش از یک مادر بوده، و نسبت به آن ده نفر فقط برادر پدرى بوده اند. و از روایات برمى آید که اسم برادر پدر و مادرى یوسف ( بنیامین ) بوده. و از سیاق آیات برمى آید که هر دوى آنان اطفالى صغیر بوده اند و کارى از آنان ساخته نبوده، و در اداره خانه یعقوب و تدبیر چهارپایان آن جناب مداخله اى نداشته اند.
جمله ( و نحن عصبه ) یعنى: و ماده نفر قوى هستیم که ضعف بعضى با قوت بعضى دیگر جبران شده. این جمله حال از جمله قبلى است و بر حسادت و غیظ و کینه آنان نسبت به پدرشان یعقوب دلالت مى کند، که ناشى از محبت بیشتر وى نسبت به آن دو بوده، و به منزله تتمّه تعلیل جمله ( ان ابانا لفى ضلال مبین ) است.
مراد پسران یعقوب (علیه السلام) در جمله: ( انّ ابانا لفى ضلال مبین ) ضلالت در امر زندگى است نه در دین#
پسران یعقوب با جمله ( ان ابانا لفى ضلال مبین ) حکم کردند بر اینکه پدرشان در گمراهى است، و مقصودشان از گمراهى، کج سلیقه گى و فساد روش است، نه گمراهى در دین.
براى اینکه اولا استدلال ایشان این معنى را مى رساند، چون در مذاکره خود گفتند که ما جماعتى نیرومند و کمک کار یکدیگر و متعصب نسبت به یکدیگریم، و تدبیر شؤ ون زندگى پدر و اصلاح امور معاش و دفع هر مکروهى از وى بدست ما و قائم به ماست، و یوسف و برادرش دو طفل صغیرند که کوچکترین اثرى در وضع زندگى پدر نداشته، بلکه هر کدام به نوبه خود سربارى بر پدر و بر ما هستند، و با چنین وضعى محبت و توجه تام پدر ما نسبت به آن دو، و اعراضش از ما روش ناصحیحى است، زیرا حکمت و عقل معاش اقتضاء مى کند که انسان نسبت به هر یک از اسباب و وسایل زندگیش به قدر دخالت آن در زندگى اهتمام بورزد، و اما اینکه آدمى تمامى اهتمام خود را از همه اسباب و وسایل موثر بریده، مصروف چیزى کند که دست شکسته اى بیش نیست، جز ضلالت و انحراف از صراط مستقیم زندگى وجه دیگرى ندارد، و این مسأله هیچ ارتباطى به دین ندارد، زیرا دین اسباب دیگرى از قبیل کفر به خدا و آیات او، و مخالفت او امر و نواهى او دارد.
و ثانیا فرزندان یعقو ب مردمى خداپرست و معتقد به نبوت پدرشان یعقوب بوده اند، به شهادت اینکه گفتند: ( و تکونوا من بعده قوما صالحین ) و نیز در آخر سوره گفتند: ( یا ابانا استغفر لنا ذنوبن) و نیز به یوسف عرض کردند: ( تاللّه لقد آثرک اللّه علین) و همچنین کلماتى دیگر که همه دلالت بر خداپرستى و اعتقاد ایشان به نبوّت پدر مى کند، و اگر مقصودشان از ضلالت پدر، ضلالت در دین بود با همین گفتار کافر شده بودند.
علاوه بر اینکه ایشان پدر خود را دوست مى داشته او را احترام و تعظیم مى کرده اند، و اگر نسبت به یوسف دست به چنین اقدامى زدند باز براى این بوده که محبت پدر را متوجه خود کنند، و لذا به یکدیگر گفتند: ( یوسف را بکشید و یا در زمینى دور دست بیندازید تا توجّه پدر خالص براى شما شود. ) پس بطورى که از سیاق آیات برمى آید پدر را دوست داشته مى خواستند محبّت او را خالص متوجه خود کنند، و اگر غیر این بود طبعا بایستى اول پدر را از بین مى بردند، نه برادر را. آرى، مى بایست او را مى کشتند و یا از او کناره گیرى مى کردند و یا بیچاره اش مى کردند تا محیط زندگى را براى خود محیطى صاف و سالم کنند، آن وقت آسان تر به کار یوسف مى پرداختند.
از طرفى مى بینیم که عین همین حرف را پس از چند سال در جواب پدر که فرموده بود: ( اگر ملامتم نکنید من بوى یوسف را مى شنوم ) به میان آورده و گفتند: ( به خدا تو هنوز در آن ضلالت قدیمیت باقى هستى ) و پر معلوم است که مقصود ایشان از ضلالت قدیمى ضلالت در دین نیست، (چون در قدیم چنین سابقه اى از او نداشتند) بلکه مقصود همان افراط در محبت یوسف و مبالغه بى جا در امر او بوده.
از آیه مورد بحث و آیات مربوط به آن برمى آید که یعقوب (علیه السلام) در بیابان زندگى مى کرده، و داراى دوازده پسر بوده که از چند مادر بوده اند و ده نفر از ایشان بزرگ و نیرومند و کارآمد بوده اند که آسیاى زندگى وى بر محور وجود آنان مى گشته، و ایشان به دست خود امور اموال و چهارپایان و گوسفندان پدر را اداره مى کرده اند، و اما آن دو پسر دیگر صغیر و دو برادر از یک مادر بوده اند که در دامن پدر تربیت مى شدند، و آن دو، یوسف و برادر پدر و مادریش بوده، که یعقوب بى اندازه دوستشان مى داشته، چون در جبین آن دو آثار کمال و تقوا مشاهده مى کرده. آرى، محبت فوق العاده اش بدین سبب بوده، نه از روى هوا و هوس، و چگونه چنین نباشد و حال آنکه آنان از بندگان مخلص خدا بوده، که با جملاتى از قبیل: ( انا اخلصناهم بخالصه ذکرى الدار ) مورد مدح خدا قرار گرفته، و ما سابقا به این معنا اشاره کردیم.
پس این محبت و ایثار باعث شده که غریزه حسد را در سایر برادران برانگیزد و آتش کینه ایشان را نسبت به آن دو تیزتر سازد، و یعقوب هم با اینکه این معنا را مى فهمیده مع ذلک در محبت به آن دو مخصوصا به یوسف مبالغه مى کرده و همواره از سایر فرزندان خود بر جان او مى ترسیده و هیچ وقت نمى گذاشت با او خلوت کنند، و ایشان را نسبت به وى امین نمى دانست.
همین حرکات، بیشتر باعث طغیان خشم و کینه آنان مى شد، به حدى که یعقوب آثار آن را در قیافه هاى آنان مشاهده مى کرد. همه این مطالب از جمله ( فیکیدوا لک کید) استفاده مى شود. و خلاصه این بود تا یوسف آن خواب را دید و براى پدر تعریف کرد، نتیجه این خواب آن شد که دلسوزى پدر و محبّتش نسبت به او دو چندان شود، لا جرم سفارش کرد که رویاى خود را مکتوم بدارد، و زنهار داد که برادرانش را از آن خبر ندهد، شاید از این راه او را از کید ایشان در امان سازد، اما تقدیر الهى بر تدبیر او غالب بود.
لا جرم پسران بزرگتر یعقوب دور هم جمع شده، درباره حرکاتى که از پدر نسبت به آن دو برادر دیده بودند به مذاکره پرداختند، یکى گفت: مى بینید چگونه پدر به کلّى از ما منصرف شده و تمام توجهش مصروف آن دو گشته ؟ آن دیگرى گفت: پدر، آن دو را بر همه ما مقدّم مى دارد با اینکه دو طفل بیش نیستند و هیچ دردى از او دوا نمى کنند. آن دیگر گفت: تمامى امور زندگى پدر به بهترین وجهى به دست ما اداره مى شود و ما ارکان زندگى او و ایادى فعّال او در جلب منافع و دفع مضار و اداره اموال و احشام اوییم، ولى او با کمال تعجّب همه اینها را نادیده گرفته، محبت و علاقه خود را به دو تا بچه کوچک اختصاص داده است و این رویه، رویه خوبى نیست که او پیش گرفته. و سرانجام حکم کردند که پدر به روشنى دچار کج سلیقه گى شده است.
بیان یکى از مفسرین در توجیه کلام پسران یعقوب: ( انّ ابانا لفى ضلال مبین )#
این بود آن معنایى که از سیاق آیات برمى آید، و خواننده محترم از همینجا به اشکالاتى که به گفته هاى سایر مفسّرین وارد است و به انحرافهاى ایشان در تقریر معناى آیه متوجه مى شود و ما چند توجیه را از چند مفسر در اینجا نقل مى کنیم:
توجیه اول: بعضى از مفسّرین گفته اند: حکم ایشان به ضلالت پدرشان از طریق عدل و مساوات، نادانى و خطاى بزرگى از ایشان بوده، و شاید جهتش این بوده که پدر را از روز اول متهم کرده بودند که مادر آن دو را بیشتر از مادر ایشان دوست مى داشته، پس ریشه این عداوت به مادران مختلف و زوجات متعدد یعقوب منتهى مى شده، مخصوصا با در نظر داشتن اینکه بعضى از مادران ایشان کنیز بوده اند و همین معنا سبب شده که در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غریزه والدین نسبت به فرزندان کوچکتر بکنند بلکه بگویند این به خاطر علاقه بیشترى است که پدر نسبت به مادر آن دو داشته.
مفسّر مذکور سپس گفته: از فواید این داستان این است که ما نیز عبرت گرفته در رفتار با اولاد و تربیت ایشان رعایت عدالت را بکنیم، و با زیادى محبت نسبت به یکى، حسادت دیگران را تحریک نکنیم، و در نتیجه میان فرزندانمان دشمنى براه نیندازیم. و نیز در برابر همه یکى را بر دیگران برترى ندهیم، بطورى که به شخصیت دیگران اهانت شده پدر را محکوم کنند به اینکه از روى هوا و هوس آن دیگرى را بیشتر دوست مى دارد. رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) هم از اینگونه رفتار به هر نحوى که باشد نهى فرموده، حتى اگر حکمت اقتضاى چنین برترى و تبعیضى را داشته باشد، مثل اینکه یکى از آنان از نظر مواهب خدادادى مانند مکارم اخلاق و تقوا و علم و هوش و ذکاوت بر دیگران تفوق داشته باشد.
یعقوب هم کسى نبود که این معانى و وظایف برایش پوشیده باشد، بلکه دستورى که به یوسف درباره پنهان داشتن رویایش داد خود شاهد بیدارى آن جناب نسبت به این وظایف بوده، و لیکن آدمى در برابر غرائز و قلب و روحش چه مى تواند بکند؟ آیا مى تواند از سلطنتى که دل و جان آدمى بر اعضاء و جوارحش دارد جلوگیرى نماید؟ ابدا.
اشکالات کلام مفسر مزبور#
و ما در چند جاى کلام او نظر داریم:
1 - اینکه گفت منشاء و ریشه این اختلاف خانوادگى داشتن زنان مختلف و مخصوصا کنیزان بوده گو اینکه این حرف در جاى خود قابل انکار نیست، و حتى در مورد یعقوب (علیه السلام) هم احتمال مى رود، و لیکن آنچه در قرآن سبب این اختلاف معرفى شده غیر از این است. علاوه، اگر سبب منحصر به فرد این مسأله زنان متعدّد بود، جا داشت که برادران یوسف آن برادر دیگرش را هم به چاه مى انداختند، و تنها به یوسف اکتفا نمى کردند.
2 - اینکه گفت ( همین معنا سبب شده که در قضاوت خود گمراه شوند و نتوانند رفتار پدر را حمل بر غریزه والدین نسبت به فرزندان کوچکتر بکنند. ) مفاد این حرف این است که محبت یعقوب نسبت به یوسف از باب رقت و ترحّم غریزى بوده که هر پدرى را وادار مى کند بچه هاى کوچک را مادام که صغیرند بیشتر دوست بدارد، و وقتى که بزرگ شد، آن محبت را باز درباره کوچکتر بکار ببرد.
اشکال ما به این حرف این است که رقت و ترحّم درباره بچه هاى صغیر را فرزندان بزرگ هم قبول دارند و هیچ فرزند بزرگى به خاطر آن، پنجه به روى والدین خود نمى کشد. آرى ما به چشم خود مى بینیم که اگر احیانا پسر بزرگى به پدر اعتراض کند که چرا بیش از همه ما به این بچه کوچک اهتمام مى ورزى، و خلاصه این تبعیض قائل شدن است و روشى عادلانه نیست، پدر در جوابش مى گوید: آخر، این طفل صغیر است و احتیاج بیشترى به ترحّم و رقت دارد، و باید همه نسبت به او مهر و محبت کنیم تا بزرگ شود و روى پاى خود بایستد، قطعا آن پسر بزرگتر قانع گشته از اعتراض خود دست برمى دارد.
و اگر مسأله محبت یعقوب نسبت به یوسف و برادرش از این باب بوده قطعا پسران بزرگ وى اعتراض نمى کردند، چون هر یک به نوبه خود چنین محبتى را در ایام طفولیت از پدر دیده بوده اند و دیگر عیب جویى و مذمت پدر معنا نداشت، بلکه دلیلى که آورده و گفته بودند: آخر ما نیرومندیم دلیل علیه خودشان بود و مى رساند که مردمى بسیار گمراهند، چون انتظار دارند با اینکه مردانى قوى هیکل و نیرومندند باز هم پدر، ایشان را به جاى یوسف صغیر ناز کند. پس به همین دلیل خود آنان در اعتراضشان گمراه بودند، نه یعقوب در دوست داشتن بچه هاى خردسال.
علاوه بر این، آنجا که با پدر درباره یوسف گفتگو کردند به پدر خود گفتند: ( چرا ما را بر جان یوسف امین نمى دانى با اینکه ما خیرخواه اوییم ) . و پر واضح است که اکرام یوسف و در آغوش کشیدنش و مراقبتش و امین ندانستن برادران نسبت به او امرى است غیر از مسأله محبت و رقت و ترحم به خاطر کوچکى، و هیچ ربطى به آن ندارد.
3- اینکه گفت: ( یعقوب هم کسى نبود که این معانى و وظایف برایش پوشیده باشد... ) معناى این حرف این است که عشق و علاقه مفرط یعقوب نسبت به یوسف عقل او را در کار تربیت اولاد از کار انداخته، و با اینکه میدانست که این عشق و علاقه بر خلاف عدل و انصاف است و خیلى زود باعث خواهد شد که در بین فرزندانش بلوایى راه بیندازد، مع ذلک نمى توانسته خوددارى کند، و حق هم به جانب او بوده، چون مخالفت عشق و علاقه درونى مقدور انسان نیست.
اشکال این توجیه این است که به کلى اصول مسلم عقلى و نقلى را که درباره مقامات انبیاء و علماى ربّانى از صدیقین و شهداء و صالحین در دست داریم و خلاصه اساس و مبانى بحث از فضایل اخلاقى را باطل مى سازد. آرى، تخلق به اخلاق فاضله، و دورى از رذایل نفسانى - که اصل و اساسش پیروى از هواى نفس است - و ترجیح دادن رضاى خدا بر هر خشنودى دیگر، امرى است که از تمامى فرد فرد بشر انتظارش مى رود، و براى هر کسى از پرهیزکاران که نفس خود را به دستورات اخلاقى ریاضت دهد مقدور است، آن وقت چگونه مى توانیم آن را درباره انبیاء آن هم پیغمبرى مانند یعقوب (علیه السلام) غیر مقدور بدانیم ؟!
شگفتا! اگر این مقدار از مخالفت هواى نفس از استطاعت انسان بیرون باشد، پس این همه تکلیف و اوامر و نواهى دینى که نسبت به آن و نظایر آن شده چه معنایى جز لغو و گزاف مى تواند داشته باشد؟
علاوه، این حرف توهین به مقام انبیاى خدا و اولیاى او، و منحط نمودن مواقف عبودیت آنان تا درجه مردم متوسط است، که اسیر هواى نفس و جاهل به مقام پروردگار خویشند، با اینکه خداوند ایشان را به امثال آیه ( و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ) ستوده، و در خصوص یعقوب و پدران بزرگوارش ابراهیم و اسحاق فرموده: ( و کلا جعلنا صالحین و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و کانوا لنا عابدین ) و نیز در حقشان فرموده: ( انا اخلصناهم بخالصه ذکرى الدار ) و خبر داده که ایشان را به سوى صراط مستقیمش هدایت فرموده بدون اینکه خبر خود را به قیدى مقید ساخته باشد. و نیز فرموده که ایشان را اجتباء کرده، یعنى جمع آورى نموده و یک جا خالص براى خود گردانیده. پس انبیاء (علیهم السلام ) مخلص - به فتح لام - براى خداى سبحانند و غیر از خدا کسى در آنان بهره و نصیبى ندارد، در نتیجه این بزرگواران جز آنچه که او خواسته، نمى خواهند و او جز حق چیزى نخواسته، و خشنودى کسى را بر خشنودى او مقدم نمى دارند چه اینکه آن غیر خدا، نفس خودشان باشد و چه دیگران باشند. و خداوند متعال در کلام خود آنجا که اغواى بنى آدم را به دست شیطان ذکر کرده مکرر مخلصین را استثناء نموده و فرموده: ( لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین ) .
پس حق مطلب این است که یعقوب اگر یوسف و برادرش را دوست مى داشته به خاطر آن پاکى و کمالاتى بوده که مخصوصا در یوسف به خاطر رویایش تفرّس مى کرده و پیش بینى مى نموده که به زودى خداوند او را برخواهد گزید، و تأویل احادیث تعلیمش خواهد داد، و نعمتش را بر او و بر آل یعقوب تمام خواهد کرد. آرى، منشاء محبت یعقوب این بوده نه هواى نفس.
وجوه بى اساس دیگرى که در این باره گفته شده است#
توجیه دوم: بعضى دیگر از مفسرین گفته اند: مقصود فرزندان یعقوب از اینکه گفتند ( پدر ما در گمراهى آشکاریست ) همان گمراهى دینى است. با اینکه گذشت که سیاق آیات کریمه این معنا را دفع مى کند.
نقطه مقابل این حرف گفتار عدّه دیگریست که گفته اند: برادران یوسف از انبیاء بودند، و اگر پدر را به ضلالت نسبت دادند مقصودشان ضلالت در روش زندگى و بى استقامتى و بى عدالتى در حق فرزندان است. و اگرکسى به ایشان اعتراض مى کرد که پس این چه ظلمى بود که نسبت به برادر و پدر خود مرتکب شدند، جواب مى دهند که این معصیت کوچکى بوده که قبل از رسیدن به مقام نبوت از ایشان سرزده و بنابراین که صدور گناه کوچک را از انبیاء قبل از نبوتشان جایز بدانیم اشکالى به پاسخشان وارد نمى شود.
بعضى دیگر از طرف فرزندان یعقوب چنین جواب داده اند که ممکن است این عمل را وقتى مرتکب شده باشند که خود صغیر و نابالغ بوده اند، و صدور چنین کارها از اطفال نا بالغ جایز است.
و لیکن همه این حرفها اوهامى بیش نیست، و آیه ( و اوحینا الى ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط ) که ظهور دارد در نبوت اسباط، صریح در نبوت برادران یوسف نیست. و حق مطلب اینست که برادران یوسف از انبیاء نبودند بلکه اولاد انبیاء بودند و نسب ت به یوسف حسد برده گناه بزرگى نسبت به یوسف صدیق مرتکب شدند و بعدا هم به درگاه پروردگار خود توبه کرده صالح شدند، پدر و برادرشان هم که دو پیغمبر بودند، درباره ایشان استغفار نمودند همچنانکه از گفتار یعقوب به حکایت قرآن که در جواب درخواست ایشان که گفتند: ( یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین ) گفت: ( سوف استغفر لکم ربى ) و از گفتار یوسف که بعد از اعتراف برادرانش به اینکه ( و ان کنا لخاطئین ) گفت: ( یغفر اللّه لکم و هو ارحم الراحمین ) این معنا استفاده مى شود.
توجیه سوم: بعضى دیگر از مفسرین گفته اند که برادران یوسف بعد از آنکه یوسف خواب خود را بر ایشان نقل کرد به وى حسد بردند و یعقوب هم او را نهى کرده بود از اینکه خواب خود را براى برادرانش تعریف کند.
ولى حق این است که برادرانش قبلا هم نسبت به وى حسد مى ورزیدند البته خواب او باعث طغیان حسدشان شد، و بیان این جهت گذشت.
گفتگو و مشاوره برادران یوسف (علیه السلام) در مورد یوسف (علیه السلام) و ازمیان برداشتن او#
این قسمت تتمه گفتار برادران یوسف است، و از مشورت دوم مذاکرات ایشان درباره یوسف حکایت مى کند. شور اول درباره رفتار یعقوب بود که سرانجام او را محکوم به ضلالت کردند، و در این شور گفتگو داشته اند در اینکه چه کنند و چه نقشه اى بریزند که خود را از این ناراحتى نجات دهند، همچنانکه آیه ( و ما کنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم و هم یمکرون ) به آن اشاره دارد.
خداوند متن مشورت آنان را در این سه آیه: ( قالوا لیوسف و اخوه - تا جم له - ان کنتم فاعلین ) ذکر فرموده است. نخست، مصیبتى را که در مورد یوسف و برادرش دچار آن شده اند به میان آورده، که این دو کودک تمام توجه یعقوب را از ما به سوى خودشان جلب کرده دل او را مجذوب خود ساخته اند، بطوریکه دیگر از آن دو جدا نمى شود و هیچ اعتنایى به غیر آن دو ندارد که چه مى کنند، و این محنتى است که فعلا به ایشان روى آورده و ایشان را به خطر بزرگى تهدید مى کند، و آن اینست که به زودى شخصیتشان بکلى خرد شده زحمات چند ساله ایشان بى نتیجه و پس از سالیان عزت، دچار ذلت و پس از قوت دچار ضعف مى شوند و این خود انحراف و کج سلیقه گى یعقوب است در روش و طریقه، و این روش و طریقه اى که پدر پیش گرفته روشى غلط و طریقه اى منحرف است.
آنگاه در شور دوم درباره خلاصى خود از این گرفتارى مذاکره کردند، و هر یک نقشه اى که کشیده آن را مطرح کردند یکى گفت کشتن یوسف لازم است. دیگران گفتند باید او را به سرزمین دور دستى پرت کرد که نتواند نزد پدر برگردد، و روى خانواده را ببیند، و به تدریج اسمش فراموش شود، و توجّهات پدر خالص براى ایشان باشد، و محبت و علاقه اش در ایشان صرف شود.
در این شور متفقا راى داده و بر اصل آن تصمیم گرفتند، اما در جزئیات آن راى نهائیشان این شد که او را در قعر چاهى بیندازند تا رهگذران و مکاریان او را گرفته با خود به شهرهاى دور دست ببرند و به کلى اثرش از بین برود.
پس، از اینکه در یکى از دو رایى که دادند و گفتند: ( اقتلوا یوسف ) با اینکه قبلا ناراحتى از یوسف و برادرش هر دو داشتند و مى گفتند: ( لیوسف و اخوه احب الى ابینا من) فهمیده مى شود که یعقوب گو اینکه هر دو برادر را دوست مى داشته، و بیش از دیگران مورد عنایت و اکرام قرار مى داده، و لیکن نسبت به یوسف علاقه اى مخصوص و محبتى زیادترى بر برادرش داشته، که باید هم مى داشت، زیرا یوسف کسى است که چنان خوابى دید و در عالم رویا به عنایات خاصه الهى و کرامات غیبى بشارت یافت. علاوه بر اینکه یوسف از آن برادر دیگرش بزرگتر بود، و از نظر برادران خطر او از آن دیگرى بیشتر و نزدیکتر. و بعید نیست اینکه یوسف را با برادرش اسم بردند اشاره به این باشد که یعقوب، مادر آن دو را دوست مى داشته، و دوستى او بالطبع باعث محبت بیشتر به فرزندان او شده، و این باعث شده که حسد برادران نسبت به آن دو تحریک و کینه هایشان آتشین گردد.
جمله ( او اطرحوه ارض) حکایت از راى دوم ایشان مى کند، و معنایش این است که او را دور کنید در زمینى که دیگر نتواند به خانه پدر برگردد، و این دست کمى از کشتن ندارد، زیرا بدین وسیله هم مى شود از خطر او دور شد.
دلیل این استفاده یکى نکره بودن ( ارض ) است، و یکى کلمه ( طرح ) است که به معناى دور انداختن چیزى است که دیگر انسان به آن احتیاج ندارد، و از آن سودى نمى برد.
و اینکه تردید در این دو راى را به ایشان نسبت داده دلیل بر این است که اکثریتشان هر دو راى را صحیح دانسته و قبول کردند، و به همین جهت در پیاده کردن یکى از آن دو به تردید افتادند، تا آنکه یکى کفه نکشتن را ترجیح داده گفت: ( لا تقتلوا یوسف... ) .
و معناى جمله ( یخل لکم وجه ابیکم ) این است که یکى از این دو را انجام دهید تا روى پدرتان برایتان خالى شود و این کنایه است از اینکه محبتش خالص براى شما شود، و آن مانعى که محبت پدر را به خود مى کشد و نمى گذارد به ایشان برسد از میان برود. گویا وضع ایشان و یوسف و پدر اینطور است که اگر یوسف باشد میان ایشان و روى پدر حائل مى شود و روى پدر را متوجه خود مى کند، و وقتى این مانع برطرف شد همه روى پدر را مى بینند، و محب ت و اقبال پدر منحصر در ایشان خواهد شد.
توبه اى که همزمان با عزم بر گناه قصد شود، توبه حقیقى نیست#
( و تکونوا من بعده قوما صالحین ) یعنى بعد از یوسف، و یا بعد از کشتن یوسف، و یا بعد از طرد او (که برگشت همه به یک نتیجه است ) با توبه از گناه، مردمى صالح شوید.
از این کلام استفاده مى شود که آنها این عمل را گناه و آن را جرم مى دانستند، و معلوم مى شود که ایشان احکام دین را محترم و مقدس مى شمردند و لیکن حسد در دلهایشان کورانى برپا کرده بود و ایشان را در ارتکاب گناه و ظلم جرات داده طریقه اى تلقینشان کرده بود که از آن طریق هم گناه را مرتکب شوند و هم از عقوبت الهى ایمن باشند و آن این است که گناه را مرتکب شوند و بعد توبه کنند، غافل از اینکه اینگونه توبه به هیچ وجه قبول نمى شود، زیرا این مطلب وجدانى است که کسى که به خود تلقین مى کند که گناه مى کنم و بعد توبه مى کنم چنین کسى مقصودش از توبه بازگشت به خدا و خضوع و شکستگى در برابر مقام پروردگار نیست، بلکه او مى خواهد به خداى خود نیرنگ بزند و به خیال خود از این راه عذاب خدا را در عین مخالفت امر و نهى او دفع کند.
پس در حقیقت چنین توبه اى تتمه همان نیت سوء اول او است نه توبه حقیقى که به معناى ندامت از گناه و بازگشت به خداست. ما در تفسیر آیه ( انما التوبه على اللّه للذین یعملون السوء بجهاله ) در جلد چهارم این کتاب بحثى درباره توبه گذراندیم.
بعضى هم گفته اند: منظور از ( صلاح ) که در آیه است، صلاح و روبراه شدن زندگى دنیا و انتظام امور آن است، و معنایش این است که بعد از یوسف مردمى صالح یعنى صاحب زندگى خوشى باشید، و با پدر به خوشى زندگى کنید.
کلمه ( جب ) به معناى چاهى است که سنگ بست نشده باشد یعنى اطراف و دیواره اش را با سنگ نچیده باشند، و اگر سنگ بست باشد آن را ( بئرطوى ) گویند، و کلمه ( غیابه ) - به فتح حرف اول آن - گودالى را گویند که اگر چیزى در آن قرار گیرد از دور نمودار نمى شود، و در نتیجه دو کلمه غیابت و جب مجموعا معناى ته چاه را مى دهد که اگر چیزى در آن قرار گیرد به خاطر تاریکیش دیده نمى شود.
پیشنهادى که برادران تصویب کردند: ( یوسف را مکشید، او را در ته چاه بیفکنید )#
از برادران یوسف آن کس که پیشنهاد دوم یعنى: ( او اطرحوه ارض) را پذیرفت آن را مقید به قیدى کرد که هر چه باشد با رعایت آن جان یوسف از کشته شدن و یا هر خطرى که منتهى به هلاکت او گردد محفوظ بماند، خلاصه با پیشنهاد اول که کشتن او بود مخالفت کرد، و پیشنهاد دوم را هم به این شرط قبول کرد که به نحوى انجام گیرد که سبب هلاکت او نشود، مثلا او را در چاهى بسیار گود و دور از راه نیندازند که از گرسنگى و تشنگى جان دهد، و در نتیجه رحم خود را هلاک کرده باشند، بلکه او را در یکى از چاههاى سر راه و کنار جاده بیندازند که همه روزه قافله در کنارش اطراق مى کنند و از آن آب مى کشند، تا در نتیجه قافله اى در موقع آب کشیدن او را پیدا نموده با خود به هر جا که مى روند ببرند، که اگر این کار را بکنند هم او را ناپدید کرده اند و هم دست و دامن خود را به خونش نیالوده اند. از سیاق آیات برمى آید که برادران نسبت به این پیشنهاد اعتراض نکرده اند، و گرنه در قرآن آمده بود، علاوه بر این، مى بینیم که همین پیشنهاد را بکار بردند.
مفسرین در اینکه گوینده این حرف کدام یک از ایشان بوده اختلاف کرده اند و بعد از اتفاق بر اینکه یکى از همان برادران بوده، بعضى اسم او را ( روبین ) پسر خاله یوسف، و بعضى دیگر ( یهود) که بزرگتر و عاقلتر از همه بوده دانسته اند و بعضى گفته اند او ( لاوى ) بوده. و به هر حال بعد از آنکه قرآن کریم از بردن اسم او سکوت کرده ما چرا بى جهت و بدون هیچ ثمره اى در این باره بحث کنیم.
بعضى از مفسرین گفته اند: ( اینکه کلمه ( جب ) را با الف و لام آورده، دلالت مى کند که مقصودشان جب معهودى بوده ) و این حرف در صورتیکه الف و لام براى عهد باشد نه براى جنس حرف خوبى است و نیز اختلاف کرده اند که این جب در کجا واقع بوده ولى چون براى ما فایده اى ندارد درباره آن بحث نمى کنیم.
گفتگوى برادران یوسف (علیه السلام) با پدر براى بردن او و اجراى قصد سوء خود#
اصل کلمه ( تامن) ( تامنن) بوده، دو نون در هم ادغام شده است (ادغام کبیر).
این آیه دلیل خوبى است بر اینکه برادران پیشنهاد آن کس که گفت: ( یوسف را مکشید و او را در ته جب بیندازید ) پذیرفته و بر آن اتفاق کرده اند، و تصمیم گرفته اند همین نقشه را پیاده کنند. لا جرم لازم بود، اول پدر را که نسبت به ایشان بدبین بود و بر یوسف امینشان نمى دانست درباره خود خوشبین سازند، و خود را در نظر پدر پاک و بى غرض جلوه دهند، و دل او را از کدورت شبهه و تردید پاک سازند تا بتوانند یوسف را از او بگیرند. به همین منظور او را به این کلمات مخاطب قرار دادند که: ( یا ابانا: اى پدر م) و همین عبارت خود در بر انگیختن عواطف پدرى و مهر نسبت به فرزند تاءثیر به سزائى داشته ( ما لک لا تامنا على یوسف و انا له لناصحون ) چرا ما را بر یوسف امین نمى دانى با اینکه ما جز خیر او نمى خواهیم و جز خشنودى و تفریح او را در نظر نداریم.
آنگاه آنچه مى خواستند پیشنهاد کردند، و آن این بود که یوسف را با ایشان روانه مرتع و چراگاه گوسفندان و شتران کند تا هوائى به بدنش بخورد، و جست و خیزى کند، آنها هم از دور محافظتش کنند، لذا گفتند: ( ارسله معنا... )
کلمه ( رتع ) به معناى آزادانه چریدن حیوان و آزادانه گردش کردن و میوه خوردن انسان است.
و جمله ( ارسله معنا غدا یرتع و یلعب ) پیشنهاد آن درخواستى است که قبلا اشاره شد. و در جمله ( و انا له لحافظون ) کلام را به چند وجه کردند، یکى به ( ان ) و یکى به ( لام ) و یکى هم به اینکه جمله را اسمیه آوردند، همانطور که در جمله ( و انا له لناصحون ) نیز همین تاکیدها را به کار بردند، و در هر دو جمله به نوعى پدر را دلخوش ساختند، گویا گفتند: چرا ما را بر یوسف امین نمى دانى، اگر از ما بر جان او مى ترسى که مثلا ما قصد سوئى نسبت به او داشته باشیم که ما یقینا و بطور مسلم خیرخواه او هستیم، و اگر بر جان او از غیر ما مى ترسى که مثلا ما در محافظتش کوتاهى کنیم و در نتیجه پیشامد سوئى برایش بشود که ما یقینا و بطور مسلّم حافظ اوییم.
پس در کلام خود ترتیب طبیعى را رعایت کرده، اول گفتند که او از ناحیه ما تا هستیم و هست ایمن است، آنگاه پیشنهاد کردند که او را صبح فردا با ما بفرست، و سپس گفتند تا زمانى که نزد ما است از او محافظت مى کنیم. پس معلوم مى شود جمله ( انا له لناصحون ) تاءمین جانى یوسف است از ناحیه آنان بطور دائم و جمله ( انا له لحافظون ) تاءمین جانى او است از ناحیه غیر ایشان بطور موقت.
این آیه، حکایت پاسخى است که پدرشان در ازاى پیشنهادشان داده و در این جواب انکار نکرده که من از شما ایمن نیستم. بلکه وضع درونى خود را در حال غیبت یوسف بر ایشان بیان کرده، و با تاکیدى که در کلام خود به کار برده فرموده: ( یقینا و مسلما از اینکه او را ببرید اندوهگین مى شوم ) و از مانع پذیرفتن این پیشنهاد چنین پرده برداشته که آن مانع، نفس خود من است، و نکته لطیفى را که در این جواب بکار برده، این است که هم رعایت تلطف نسبت به ایشان را کرده و هم لجاجت و کینه ایشان را تهییج نکرده است.
و آنگاه چنین اعتذار جسته که ( من از این مى ترسم که در حالى که شما از او غافلید گرگ او را بخورد، و این عذر هم عذر موجهى است، زیرا بیابانهایى که چراگاه مواشى و رمه ها است طبعا از گرگها و سایر درندگان خالى نمى باشد، و معمولا در گوشه و کنارش کمین مى گیرند تا در فرصت مناسب پریده و گوسفندى را شکار کنند، غفلت ایشان هم امرى طبیعى و ممکن است. پس ممکن است در حالى که ایشان به کار خود سرگرم هستند گرگى از کمینگاه خود بیرون پریده و او را بدرد.
در اینجا در برابر پدر تجاهل کردند، و کانه خواستند بگویند نفهمیدند که مقصود پدر چه بوده، و جز این نفهمیده اند که پدر ایشان را امین مى داند و لیکن مى ترسد که در موقع سرگرمى آنها گرگ یوسفش را بدرد، و لذا در جواب کلام پدر بطور انکار و تعجب و بطورى که دل پدر راضى شود گفتند: ما جمعیتى نیرومند و کمک کار یکدیگریم. و به خدا قسم خوردند که اگر با این حال گرگ او را پاره کند او مى تواند به زیانکاریشان حکم نماید، و هرگز زیانکار نیستند.
و این سوگند که از لام ( لئن ) استفاده مى شود نیز براى دلخوش کردن پدر و به این منظور بود که اندوه را از دل او بیرون کنند تا مانع از بردن یوسف نشود، و اینگونه قسمها در کلام معمول و شایع است.
در این کلام یک وعده ضمنى هم نهفته و آن اینست که ما قول مى دهیم از او غفلت نورزیم. لیکن بیشتر از یک روز از این قولشان نگذشت که خود را در آنچه که قسم خورده و وعده داده بودند تکذیب کرده، گفتند: ( یا ابانا انا ذهبنا نستبق... )
راغب در مفردات گفته: ( اجماع بر چیزى ) غالبا در چیزى گفته مى شود که هم جمعیت بخواهد و هم فکر، مثلا خداى تعالى به مشرکین فرموده: ( فاجمعوا امرکم و شرکائکم - شرکاى خود را جمع و جور و در امر خود فکر کنید ) و همچنین گفته مى شود: ( مسلمانان بر این مطلب اجماع کرده اند ) و معنایش این است که آرائشان بر این معنا متفق شده.
و در مجمع البیان گفته: کلمه ( اجمعو) به معناى ( همگى تصمیم گرفتند ) است و در آیه مورد بحث به این معنا است که همگى متفق شدند. آرى، به یک نفر که تصمیمى بگیرد نمى گویند ( اجمع ) پس کانه این کلمه از اجتماع دواعى گرفته شده است.
آیه مورد بحث اشعار دارد بر اینکه فرزندان یعقوب با نیرنگ خود توانستند پدر را قانع سازند، و او را راضى کردند که مانع بردن یوسف نشود، در نتیجه یوسف را بغل کرده و با خود برده اند تا تصمیم خود را عملى کنند.
نکته اى که در آیه: ( فلمّا ذهبوا به... ) به کار رفته و بر عظمت حادثه دلالت دارد#
جواب ( لم) در آیه شریفه حذف شده تا اشاره شده باشد بر اینکه مطلب، از شدت شناعت و فجیع بودن، قابل گفتن نیست. و اینگونه حذفها در صنعت سخن شایع است، مثلا مى بینیم گوینده اى را که مى خواهد امر شنیعى از قبیل کشتن کسى را تعریف کند که دلها از شنیدنش مى سوزد و گوشها طاقت شنیدنش ندارد، به ناچار در آغاز مقدمات و اسبابى که به چنین جنایتى منتهى مى گردد بیان مى کند و همچنان شنونده را تا خود حادثه مى کشاند، ولى در بیان اصل حادثه ناگهان به سکوت عمیقى فرو مى رود، آنگاه سر بلند کرده حوادث پس از قتل را بیان مى کند، و باز از خود قتل اسمى نمى برد، و به این وسیله مى رساند که این قتل آن قدر فجیع بوده که هیچ گوینده اى نمى تواند آن را تعریف کند و هیچ شنونده اى نمى تواند بشنود.
و گوینده این قصه، خداى تعالى است که با حذف جواب ( لم) این معنا را رسانیده که کانّه مقدارى سکوت کرده و از شدت تاسّف و اندوه اسمى از خود جریان نیاورده است چون گوشها طاقت شنیدن اینکه چه بر سر این طفل معصوم آوردند ندارد. آرى، طفل بى گناه و مظلومى که خودش پیغمبر است و پسر پیغمبر است و کارى نکرده که مستحق چنین کیفرى باشد، آن هم به دست کسانى که برادر او بودند و مى دانستند که پدرشان چقدر او را دوست مى دارد، چرا باید دچار چنین سرنوشتى شود؟ خدا این حسد را بکشد که پاره جگرى چون یوسف صدیق را به دست برادران به هلاکت مى اندازد، و پدرى بزرگوارى چون یعقوب پیغمبر را به دست پسران خودش داغدار مى سازد، و جنایتى چنین شنیع را در نظر مردانى که در دامن نبوت و خاندان انبیاء نشو و نما کرده اند زینت مى دهد.
بعد از آنکه با آن سکوت آنچه را که باید بفهماند فهماند، دوباره به ذیل قصه پرداخته مى فرماید: ( و اوحینا الیه... )
ضمیر ( الیه ) به یوسف برمى گردد و ظاهر کلمه ( وحى ) این است که وحى نبوت است، و منظور از ( امرهم هذ) همان به چاه انداختن یوسف است.
و همچنین ظاهر جمله ( و هم لا یشعرون ) این است که حال از وحى فرستادن باشد که کلمه ( و اوحین) بر آن دلالت دارد، و متعلق جمله ( لا یشعرون ) امر است، یعنى حقیقت این کار خود را نمى فهمند. ممکن هم هست به ( وحى فرستادن ) برگردد، یعنى: و ایشان اطلاع ندارند که ما چه وحیى فرستاده ایم.
توضیح معناى جمله: ( و اوحینا الیه لتنبّئهم بامرهم هذا... )#
و معناى آن - و خدا داناتر است - این است که: وحى کردیم به یوسف که سوگند مى خورم بطور یقین، روزى برادران را به حقیقت این عملشان خبر خواهى داد و از تأویل آنچه به تو کردند خبردارشان خواهى کرد. آرى، ایشان اسم عمل خود را طرد و نفى تو و خاموش کردن نور تو و ذلیل کردن تو مى نامند، غافل از اینکه همان عمل نزدیک کردن تو به سوى اریکه عزت و تخت مملکت و احیاى نام تو و اکمال نور تو و برترى قدر و منزلت تو است، ولى ایشان نمى فهمند و تو بزودى به ایشان خواهى فهماند. و این در آن وقتى صورت گرفت که یوسف تکیه بر اریکه سلطنت زده و برادران در برابرش ایستاده و با امثال جمله: ( یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان اللّه یجزى المتصدقین ) ترحم او را به سوى خود جلب مى کردند، او هم در جوابشان گفت: ( هل علمتم ما فعلتم بیوسف و اخیه اذ انتم جاهلون - تا آنجا که فرمود - انا یوسف و هذا اخى قد من اللّه علینا.... )
جمله ( هل علمتم ) بسیار قابل دقت است، چون اشاره دارد بر اینکه آنچه امروز مشاهده مى کنید حقیقت آن رفتارى است که شما با یوسف کردید. و جمله ( اذ انتم جاهلون ) که در آخر داستان است در مقابل جمله ( و هم لا یشعرون ) مورد بحث است، البته در معناى آیه وجوه دیگرى نیز گفته اند.
اشاره به وجوه متعدد دیگرى که در معناى آن گفته شده است#
یکى از آن وجوه این است که: تو بزودى و وقتى که تو را نشناسند به برادرانت خبر مى دهى که آنچه که به تو کردند. و مقصود خبرى است که یوسف در مصر و قبل از آنکه خود را معرفى کند به ایشان داد.
یکى دیگر اینکه منظور از خبر دادن یوسف به ایشان مجازات ایشان است به کیفر کار زشتى که کرده بودند، عینا مثل خود ما که وقتى از کسى ناراحت مى شویم به عنوان تهدید مى گوییم بزودى خدمتت مى رسم و به تو مى فهمانم.
یکى دیگر قول بعضى است که مى گویند از ابن عباس روایت شده، و آن این است که منظور از اینکه فرمود: ( ایشان را به این کارشان خبر خواهى داد ) همان جریانى است که بعدها یوسف (علیه السلام) در مصر با برادرانش داشت که وقتى ایشان را شناخت، جامى را به دست گرفت و آن را به صدا درآورد، آنگاه فرمود این جام به من خبر مى دهد که شما برادرى از پدرتان داشته و او را در چاه انداخته و سپس به قیمت ناچیزى فروخته اید.
و لیکن وجوه بالا خالى از سخافت و سستى نیست، و وجه همان است که گفتیم، چون این تعبیر در کلام خداى تعالى در معناى بیان واقع و حقیقت عمل زیاد آمده مثل اینکه فرموده: ( الى اللّه مرجعکم جمیعا فینبوکم بما کنتم تعملون ) و نیز فرموده: ( و سوف ینبئهم اللّه بما کانوا یصنعون ) و نیز فرموده: ( یوم یبعثهم اللّه جمیعا فینبئوهم بما عملو) و همچنین در آیات بسیارى دیگر.
بعضى هم گفته اند: معناى آن این است که ما به وى وحى کردیم که بزودى خبرشان مى دهى به آنچه که بر سرت آوردند، ولى آنها این وحى را نمى فهمند. این وجه خیلى بعید نیست، لیکن گفتگوى ما در این بود که جمله ( و هم لا یشعرون ) براى افاده چه نکته اى آورده شده، و بنابراین وجه، ظاهرا حاجتى به این قید به نظر نمى رسد.
بعضى دیگر گفته اند: معنایش این است که به زودى با ترقیى که در زندگى و عزت و ملک و سلطنت مى کنى به آنان نتیجه و عاقبت این رفتارشان را مى فهمانى، چون خداوند تو را بر ایشان مسلّط و ایشان را براى تو ذلیل مى سازد، و رویایت را حق و واقعى مى کند، در حالى که ایشان امروز نمى فهمند که خدا به تو چه داده.
فرق عمده اى که این وجه با وجه ما دارد این است که معناى خبر دادن را از خبر دادن زبانى به خبر دادن عملى و خارجى برگردانیده، و حال آنکه هیچ جهتى براى این کار وجود ندارد، آنهم بعد از آنکه یوسف به حکایت قرآن گفته بود: ( هل علمتم ما فعلتم بیوسف... )
( عشاء ) به معناى آخر روز است، بعضى هم گفته اند به معناى مدّت زمانى است که میان نماز مغرب و عشاء فاصله مى شود، و اگر گریه مى کردند، گریه شان مصنوعى و منظورشان این بوده که امر را بر پدر مشتبه سازند تا ایشان را در آنچه که ادّعا مى کردند، تصدیق کند، و تکذیب ننماید.
بیان معناى کلمه: ( نستبق ) در آیه: ( قالوا یا ابانا انّا ذهبنا نستبق... )#
راغب در مفردات مى گوید: اصل کلمه ( سبق ) به معناى پیشى گرفتن در راه و امثال آن است، مثل ( و السابقات سبق)، که به معناى تسابق و از یکدیگر جلو زدن است، مانند ( انا ذهبنا نستبق ) و نیز ( و استبقا الباب ) .
زمخشرى هم در کشاف گفته: ( نستبق ) به معناى ( نتسابق ) است و باب افتعال و تفاعل در معنا، شریکند، مانند ( انتضال ) و ( تناضل ) که هر دو به معناى مسابقه در تیراندازى، و ( ارتماء ) و ( ترامى ) که هر دو به معناى تیراندازى است، و امثال آن، و معناى ( نستبق ) این است که ( ما، در دو و یا در تیراندازى تسابق کنیم ) .
صاحب المنار هم گفته: معنایش این است که ما از محل اجتماعمان رفتیم که مسابقه بگذاریم، یعنى هر کدام همت کنیم از دیگرى جلو بزنیم، پس استباق به معناى زحمت سبقت را تحمّل کردن است، و غرض از مسابقه و تسابق هم که صیغه شان صیغه شرکت است همین غلبه یافتن بر شریک است، گاهى هم مقصود با لذّات مى شود، یا بخاطر غرض دیگر، و از آن موارد یکى آیه ( فاستبقوا الخیرات ) است، که سبقت در اینجا به منظور غلبه نیست بلکه خودش منظور است. و آن جمله دیگرى که بعدا مى آید یعنى جمله ( و استبقا الباب ) این معنا را افاده مى کند که یوسف مى خواست از خانه بیرون رود، و از آنچه زلیخا در نظر داشت (و به همان منظور او را دنبال کرده بود شاید بتواند او را برگرداند) بگریزد و افاده این معنا از صیغه مشارکت (باب مفاعله و تفاعل ) برنمى آید، و زمخشرى با اینکه علامه لغت است و همچنین اتباعش، متوجه این فرق دقیق نشده اند.
مؤلف: این مثالى که ایشان به جمله ( فاستبقوا الخیرات ) زده نیز از موارد غلبه است، براى اینکه در شرع مستحب است که آدمى نگذارد دیگران در خیرات بر او پیشدستى کنند، بلکه سعى کند در خیرات و مثوبات و به دست آوردن برکات، کسى بر او مقدم نشود، و این همان معناى تسابق و مشارکت است.
مثال دیگرش هم ک ه همان ( و استبقا الباب ) باشد با تسابق منطبق است براى اینکه قطعا زلیخا نیز مى خواسته بر او غلبه کند همچنانکه او مى خواسته بر زلیخا فائق آید، این مى خواست در را باز کند، و او مى خواست نگذارد، و این همان تسابق است پس حق این است که معناى استباق و معناى تسابق در مورد تصادق دارند.
و در صحاح گفته: ( سابقت ) با ( استبقت ) هر دو به معناى تسابق و مسابقه است. و همچنین در لسان العرب گفته: ( سابق ) و ( استبق ) در دویدن به معناى مسابقه است.
و شاید وجه تصادق ( استبق ) و ( تسابق ) این باشد که ( سبق ) خود معنایى است اضافى و وزن ( افتعل ) مفید تاکید معناى ( فعل ) و امعان فاعل در فعل خویش است، و مى رساند که فاعل، فعل خود را زینتى براى خود مى گیرد همچنانکه در امثال ( کسب ) و ( اکتسب ) ، ( حمل ) و ( احتمل ) و ( صبر ) و ( اصطبر ) ، ( قرب ) و ( اقترب ) ، ( خفى ) و ( اختفى ) ، ( جهد ) و ( اجتهد ) و نظایر آن به خوبى مشاهده مى شود، و ماده ( سبق ) هم وقتى به این باب بیاید قهرا آن معنا در آن عارض مى شود، و با در نظر داشتن اینکه گفتیم خود ماده داراى معناى اضافى است، این نکته را مى فهماند که فاعل کوشش دارد فعل ( سبق ) را به خود اختصاص دهد، و چون چنین معنایى جز با مسابقه صورت نمى گیرد قهرا دو صیغه ( استبق ) و ( تسابق ) در این مورد با هم تصادق مى کنند.
و اینکه فرمود: ( بمؤمن لن) معنایش این است که تو تصدیق کننده گفتار ما نیستى. و ماده ( ایمان ) همانطور که با ( باء ) متعدى مى شود با ( لام ) هم مى شود، مانند جمله مورد بحث، و مانند جمله ( فامن له لوط ) .
معناى آیه مورد بحث این مى شود که: فرزندان یعقوب وقتى در آخر روز نزد پدر آمدند گریه مى کردند و در این حال به پدر خود گفتند: اى پدر جان ! ما گروه برادران رفته بودیم بیابان براى مسابقه دو، و یا تیراندازى - البته مسابقه دو با دور شدن از یوسف مناسب تر است، پس بعید نیست مقصودشان همین بوده - و یوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بودیم گرگى او را خورد، و بدبختى و بیچارگى ما این است که هم برادر را از دست داده ایم و هم تو گفتار ما را تصدیق نخواهى کرد هر چند هم که ما راستگو باشیم.
و این کلام یعنى جمله ( و ما انت بمؤمن لنا و لو کنا صادقین ) کلامى است که نوعا هر پوزش طلبى وقتى دستش از همه جا بریده شد و راه چاره اى نیافت بدان تمسّک مى جوید، و مى فهماند که مى داند کلامش نزد طرفش مسموع و عذرش پذیرفته نیست، لیکن مع ذلک از روى ناچارى حق مطلب را مى گوید و از واقع قضیه خبر مى دهد، هر چند تصدیقش نکنند، پس این تعبیر کنایه از این است که کلام من صدق و حق است.
( کذب ) - به فتح کاف و کسر ذال - مصدر است، و در اینجا به جاى اسم فاعل به کار رفته تا مبالغه را برساند، در نتیجه معنایش چنین مى شود: ( به خونى کاذب که کذبش آشکارا بود ) .
از این آیه - با در نظر گرفتن اینکه ( دم: خون ) را نکره آورده و فرموده ( خونى ) تا بفهماند دلالت آن بر ادعاى ایشان دلالتى ضعیف بوده - چنین برمى آید که پیراهن خون آلود وضعى داشته که نمودار دروغ آنان بوده، چون کسى را که درنده اى پاره اش کرده و خورده باشد معقول نیست پیراهنش را سالم بگذارد.
از اینجا معلوم مى شود که چراغ دروغ را فروغى نیست، و هیچ گفتار و پیشامدى دروغین نیست مگر آنکه در اجزاى آن تنافى و در اطرافش تناقض هایى به چشم مى خورد که شاهد دروغ بودن آنست (و به فرضى هم که طراح آن، خیلى ماهرانه طرحش کرده باشد) اوضاع و احوال خارجى که آن گفتار دروغین محفوف به آن است بر دروغ بودنش شهادت داده و از واقع و حقیقت زشت آن هر چه هم که ظاهرش فریبنده باشد پرده برمى دارد.
سخنى درباره بى فرجام بودن دروغ و اینکه سرانجام، حقیقت نمودار مى شود.#
گفتارى در اینکه در دروغگویى رستگارى نیست.
این مطلب تجربه شده که عمر اعتبار دروغ کوتاه، و دروغگو دیرى نمى پاید مگر آنکه خودش به آن اعتراف مى کند، و اگر هم اعتراف نکند بارى اظهاراتى مى کند که از بطلان گفتارش پرده برمى دارد.
حال باید دید چرا چنین است ؟ دلیلش این است که بطور کلى در این عالم، نظامى حکومت مى کند که به واسطه آن نظام در اجزاء و ابعاض عالم نسبت ها و اضافاتى برقرار و در نتیجه ابعاض به یکدیگر متصل و مربوط مى شوند و این اضافات نسبت هایى غیر متغیرند، پس هر حادثى از حوادث که فرض کنیم وقتى در خارج واقع مى شود لوازم و ملزوماتى متناسب با خود دارند که به هیچ وجه از یکدیگر منفک نمى شوند، و در بین تمامى لوازم و ملزومات آثارى است که بعضى را بر بعضى دیگر متصل مى سازد، بطورى که اگر به یکى از آنها خللى وارد آید همه مختل مى شود، و اگر همان مختل، سالم گردد همه سلسله سالم مى شود، و این قانونى است کلى و استثناء ناپذیر.
مثلا اگر جسمى از مکانى به مکانى دیگر انتقال یابد، از لوازم این انتقال آن است که دیگر در آن زمان آن جسم در مکان اول نباشد، بلکه از آن و از لوازم آن و هر چه که متصل به آن است دور و غایب باشد، و نیز مکان اول از آن خالى و مکان دوم مشغول به آن باشد، و نیز اینکه فاصله اى را که میان دو مکان است بپیماید، و همچنین لوازم دیگر که اگر یکى از آنها اختلال یابد - مثلا در همان زمان باز هم مکان اول شاغل آن جسم باشد - تمامى لوازمى که شمردیم مختل شده، دیگر صدق نخواهند داشت.
و انسان و هر سبب دیگرى که فرض شود نمى تواند حقیقتى از حقایق هستى را به نوعى تدلیس و تردستى بپوشاند، و در عین حال تمام لوازم و ملزومات مربوط به آن را هم مستور بدارد، و یا آن حقیقت را بطور کلى از محل واقعیش (که محفوف به آن لوازم و ملزومات است ) خارج کند، و یا از مجراى هستى اش تحریف نماید، و به فرضى هم که بتواند یکى از لوازم را هم مستور سازد، لوازم دیگرش سر درمى آورد، و به فرضى که آن را هم در پرده کند لازم سومى ظاهر مى شود، و همچنین تا حقیقت پنهان شده آشکارا گردد.
از همینجا است که مى گویند حکومت و دولت از آن حق است هر چند باطل جولان و عرض اندامى هم بکند. و نیز مى گویند ارزش از آن صدق است هر چند احیانا باطلى مورد رغبت قرار بگیرد، و نیز از همین جهت است که خداى تعالى فرموده: ( ان الله لا یهدى من هو کاذب کفار ) و نیز فرموده: ( ان اللّه لا یهدى من هو مسرف کذاب ) و نیز فرموده: ( ان الذین یفترون على الله الکذب لا یفلحون ) و فرموده: ( بل کذبوا بالحق لما جائهم فهم فى امر مریج ) .
و این بدان جهت است که چون حق را دروغ شمردند ناگزیر پایه خود را بر اساس باطل نهاده و در زندگیشان بر باطل تکیه زدند، و در نتیجه خود را در نظامى مختل قرار دادند که اجزایش با یکدیگر تناقض داشته و هر جزئى جزء دیگر و هر طرفى طرف دیگر را رسوا و انکار مى کند.
جواب یعقوب (علیه السلام) به پسرانش که گفتند یوسف را گرگ خورده#
این جمله جواب یعقوب (علیه السلام) است، و این جواب را در وقتى داده که خبر مرگ یوسف، فرزند عزیز و حبیبش را شنیده، فرزندان بر او درآمده اند در حالى که یوسف را همراه ندارند، و با گریه و حالتى پریشان خبر مى دهند که یوسف را گرگ خورده، و این پیراهن خون آلود اوست، و او در همین حال مقدار حسد برادران را نسبت به یوسف مى دانست، و اینکه او را به زور و اصرار از دستش ربودند به خاطر داشت و حال نیز که پیراهنش را آورده اند وضع خونین پیراهن اعلام به دروغگویى آنان مى کند، در چنین شرایطى این جواب را داده و همین را هم مى باید مى داد.
آرى، در این جواب هیچ اعتنایى به گفته آنان که گفتند: ما رفته بودیم مسابقه بگذاریم نکرده و فرموده: ( بلکه نفس شما امرى را بر شما تسویل کرده ) و ( تسویل ) به معناى وسوسه است، و معناى پاسخ او این است که: قضیه اینطور که شما مى گویید نیست، بلکه نفس شما در این موضوع شما را به وسوسه انداخته، و مطلب را مبهم کرده، و حقیقت آن را معین ننموده. آنگاه اضافه کرد که من خویشتن دارم، یعنى شما را مؤ اخذه ننموده، در مقام انتقام برنمى آیم، بلکه خشم خود را به تمام معنى فرو مى برم.
پس اینکه فرمود: ( بل سولت لکم انفسکم امر) خود تکذیب دعوى آنان و هم بیان این جهت است که من به خوبى مى دانم فقدان یوسف مستند به این گفته هاى شما و دریدن گرگ نیست، بلکه مستند به مکر و خدعه اى است که شما به کار برده اید، و مستند به وسوسه اى است که دلهاى شما آن را طراحى کرده، و در عین حال به منزله مقدمه اى است براى جمله بعد که مى فرماید: ( فصبر جمیل... )
در جمله ( فصبر جمیل ) صبر را مدح کرده و این از قبیل به کار بردن سبب در جاى مسبب است، یعنى در جایى که مى بایست بفرماید ( من بر آنچه که بر سرم آمده صبر مى کنم، به سبب اینکه صبر خوب است ) تنها سبب را آورده.
و اینکه کلمه صبر را نکرده (بدون الف و لام ) آورده، و آن را توصیف نکرده، بلکه بطور مبهم فرموده ( صبر خوبست ) اشاره به عظمت قضیه و تلخى و دشوارى تحمّل آن است.
و اگر حرف ( فاء ) را که براى تفریع و نتیجه گیرى است بر سر جمله آورده و فرموده: ( پس صبر خوبست ) براى اشعار به این جهت است که اسباب و آن جهاتى که دست به هم داده و این مصیبت را به بار آورده وضعش طورى است که در برابر آن جز صبر هیچ چاره دیگرى نیست (پس صبر بهتر است )، براى اینکه اولا یوسف محبوبترین مردم بود در دل او، و اینک دارند خبر مى دهند که چنین محبوبى طعمه گرگ شده، و براى گواهى خود پیراهن خون آلودش را آورده اند، و ثانیا او خود بطور یقین مى داند که اینان در آنچه که مى گویند دروغگویند، و در نابود کردن یوسف دست داشته و نقشه اى داشته اند، و ثالثا راهى براى تحقیق مطلب و به دست آوردن اینکه بر سر یوسف چه آمده، و او فعلا کجا است و در چه حالى است، در دست نیست. او براى چنین پیشامدهاى ناگوارى جز فرزندانش چه کسى را دارد که براى دفع آن به این سو و آن سو روانه کند؟ و فعلا این مصیبت به دست همین فرزندان رخ داده، نزدیکتر از ایشان چه کسى را دارد که به معاونت وى از ایشان انتقام بگیرد؟ و به فرضى هم که داشته باشد چگونه مى تواند فرزندان خود را طرد نماید. (پس باز صبر بهتر است ).
اشاره به معناى صبر و اینکه صابران چه کسانى هستند#
چیزى که هست معناى صبر این نیست که انسان خود را آماده هر مصیبتى نموده صورت خود را بگیرد تا هر کس خواست سیلیش بزند، نه، معناى صبر - که یکى از فضایل است - این نیست که آدمى چون زمین مرده زیر دست و پاى دیگران بیفتد مردم او را لگدکوب کنند، و مانند سنگ دم پا بازیچه اش قرار دهند، زیرا خداى سبحان آدمى را طورى خلق کرده که به حکم فطرتش خود را موظّف مى داند هر مکروهى را از خود دفع نماید، و خدا هم او را به وسائل و ابزار دفاع مسلح نموده تا به قدر توانائیش از آنها استفاده کند، و چیزى را که این غریزه را باطل و عاطل سازد نمى توان فضیلت نام نهاد. بلکه صبر عبارت است از اینکه انسان در قلب خود استقامتى داشته باشد که بتواند کنترل نظام نفس خود را - که استقامت امر حیات انسانى و جلوگیرى از اختلال آن بستگى به آن نظام دارد - در دست گرفته، دل خود را از تفرقه و نسیان تدبیر و خبط فکر و فساد راى جلوگیرى کند.
پس صابران آنهایى هستند که در مصائب استقامت به خرج داده و از پا درنمى آیند، و هجوم رنجها و سختیها پایشان را نمى لغزاند، به خلاف غیر صابران که در اولین برخورد با ناملایمات قصد هزیمت مى کنند و آنچنان فرار مى کنند که پشت سر خود را هم نگاه نمى کنند.
صبر، توأم با توکل کارساز است#
از همین جا معلوم مى شود که صبر چه فضیلت بزرگى است، و چه راه خوبى است براى مقاومت در برابر مصائب و شکستن سورت و شدت آن، ولى با این حال به تنهایى کافى نیست که عافیت و سلامت را که در مخاطره بوده برگرداند، در حقیقت صبر مانند دژى است که انسان از ترس دشمن بدان پناهنده شود، ولى این دژ نعمت امنیّت و سلامتى و حریت حیات را به انسان عودت نمى دهد، و چه بسا محتاج به سبب دیگرى شود که آن سبب رستگارى و پیروزى را تاءمین نماید.
این سبب در آیین توحید عبارت است از خدا - عز سلطانه. یک نفر موحّد وقتى نا ملایمى مى بیند و مصیبتى به او روى مى آورد نخست خود را در پناه دژ محکم صبر قرار داده، بدین وسیله نظام عبودیت را در داخل خود در دست گرفته و از اختلال آن و متلاشى شدن قوا و مشاعرش جلوگیرى مى کند، و سپس بر پروردگار خود که فوق همه سبب ها است توکل جسته، امید مى دارد که او وى را از شرى که روى آورده حفظ کند، و همه اسباب را به سوى صلاح حال او متوجه سازد، که در این صورت کار او کار خود خداى تعالى شده، و خدا هم که بر کار خود مسلط است، اسباب را هر چند سبب بیچارگى او باشد به سوى سعادت و پیروزى او جریان مى دهد، و ما در این باره در تفسیر آیه ( و استعینوا بالصبر و الصلوه ) در جلد اول این کتاب بحثى را گذراندیم.
به خاطر همه این جهات بود که یعقوب بعد از آنکه فرمود: ( فصبر جمیل ) دنبالش گفت: ( و الله المستعان على ما تصفون ) و کلمه صبر را با کلمه توکل تمام کرد، نظیر آنکه در آیات بعدى همین معنا را رعایت نموده چنین گفت: ( فصبر جمیل عسى الله ان یاتینى بهم جمیعا انه هو العلیم الحکیم... )
پس جمله ( و الله المستعان على ما تصفون ) - که راستى کلام عجیبى است - توکل یعقوب را بر خداى تعالى بیان نموده، مى فرماید: من مى دانم که شما در این قضیه مکر و حیله اى به کار برده اید، و مى دانم که یوسف را گرگ نخورده، و لیکن در کشف دروغ شما و دست یابى بر یوسف به اسباب ظاهرى که بدون اذن خدا هیچ اثرى ندارند دست نمى زنم و در میان این اسباب دست و پا نمى زنم بلکه با صبر، ضبط نفس نموده، و با توکل به خدا حقیقت مطلب را از خدا مى خواهم.
پس معلوم شد که جمله ( و الله المستعان على ما تصفون ) دعایى بود که یعقوب (علیه السلام) در مقام توکل کرده، و معنایش این است: ( پروردگارا! من در این گرفتاریم بر تو توکل کردم تو در آنچه که این فرزندانم مى گویند یاریم کن ) . و این جمله توحید در فعل را مى رساند. یعقوب خواست بگوید تنها و یگانه مستعان خداست، و مرا جز او مستعانى نیست.
آرى، او معتقد بود که هیچ حکم حقى نیست مگر حکم خدا، و در آیاتى که به زودى مى آید به همین معنا تصریح کرده و گفته است: ( ان الحکم الا لله علیه توکلت ) .
و براى اینکه توحید در فعل را تکمیل نموده و به بالاتر از این برسانداسمى از خود نبرد، و نگفت: ( بزودى صبر خواهم کرد ) و نیز نگفت: ( و من در آنچه شما مى گویید به خدا استعانت مى جویم ) بلکه خود را به کلى کنار گذاشت و فقط از خدا دم زد، تا برساند همه امور منوط به حکم خداست که تنها حکم او حق است، و این کمال توحید او را مى رساند و مى فهماند که با آنکه درباره یوسفش غرق اندوه و تاسف است، در عین حال یوسف را نمى خواهد و به وى عشق نمى ورزد، و از فقدانش دچار شدیدترین و جانکاه ترین اندوه نمى گردد مگر به خاطر خدا و در راه خدا.
سر رسیدن کاروانیان و بیرون آوردن یوسف (علیه السلام) از چاه#
راغب در مفردات گفته: ( ورود ) در اصل لغت به معناى آب طلب کردن بوده و بعدها در غیر آن هم استعمال شده. و در معناى ( دلو ) گفته: ( دلوت الدلو ) - که ثلاثى مجرد است - به معناى ( دلو را به چاه سرازیر کردم ) است، ولى ( ادلیت الدلو ) - که از باب افعال است - به معناى ( دلو را بیرون کشیدم ) است. ولى دیگران به عکس آن را گفته اند. و در معناى ( اسروه ) گفته: ( اسرار ) بر خلاف ( اعلان ) و به معناى پنهان داشتن است.
در این آیه نکته جالبى است، و آن این است که بیرون آمدن یوسف نتیجه بیرون کشیدن دلو از چاه بود، و با اینکه متفرع بر آن بود جا داشت بفرماید: ( فقال یا بشرى ) یعنى پس دلو خود را انداخت، آنگاه گفت: بشارت که غلامى یافتم. ولى اینطور نفرمود، بلکه فرمود: ( پس دلو خود را انداخت، گفت بشارت... ) و این را در ادبیات مى گویند ( فصل ) همچنانکه اولى را مى گویند ( وصل ) . نکته اینکه تعبیر را به فصل آورد این بود که بیرون شدن یوسف پس از کشیدن دلو هر چند در خارج نتیجه آن بود، ولى امرى غیر منتظره بوده، زیرا نتیجه اى که از بیرون کشیدن دلو متوقع است بیرون شدن آب است نه دست یابى بر پسر بچه، پس اینکه پسر بچه اى بیرون آمده امرى ناگهانى و غیرمنتظره بوده.
نداى ( بشرى ) (مژده) مانند نداى به ( اسف ) و ( ویل ) و نظایر آن در جایى به کار مى رود که بخواهند بفهمانند که حادثه خیر و یا شر حاضر و هویدا است.
جمله ( و اللّه علیم بما یعملون ) مفادش مذمّت رفتار فرزندان یعقوب و اشاره به این است که عمل ایشان معصیتى بوده که علیه ایشان نزد خدا محفوظ هست تا بدان مؤاخذه شوند.
ممکن هم هست مراد این باشد که این واقعه به علم خدا اتفاق افتاده، و خدا خواسته تا یوسف را به آن قدر و منزلتى که برایش مقدّر کرده برساند، چون اگر از چاه بیرون نمى آمد و به عنوان یک بازیافته اى پنهانى به مصر آورده نمى شد، قطعا از خانه عزیز مصر سر درنمى آورد، و در نتیجه به آن سلطنت و عزت نمى رسید.
معناى آیه این است که: جماعتى رهگذر از کنار آن چاه مى گذشتند، کسى را فرستادند تا آبى تهیه کند، آن شخص دلو خود را در چاه سرازیر کرد و وقتى بیرون مى آورد ناگهان فریادش بلند شد: ( بشارت ! این پسر بچه است. ) آرى، او پسر بچه اى را دید که خود را به طناب آویزان کرده، از چاه بیرون آمد. اهل قافله او را پنهان کردند تا کس و کارش خبردار نشوند، و در نتیجه سرمایه اى برایشان باشد و از فروشش پولى به دست بیاورند، و حال آنکه خداى سبحان به آنچه میکردند دانا بود، و بر آن کار آنان را مؤ اخذه مى کند. و یا: و حال آنکه همه اینها به علم خدا بوده و او بود که یوسف را در مسیرى قرار داد تا در مصر بر اریکه سلطنت و نبوت بنشاندش.
توضیح معناى آیه: ( و شروه بثمن بخس دراهم معدودة... )#
( ثمن بخس ) به معناى بهایى است که از قیمت اصلى و واقعى، ناقص و کمتر باشد، و ( دراهم معدوده ) به معناى پولى اندک است - و بطورى که مى گویند بدین جهت فرموده ( معدوده ) که آن روزها پول زیاد وزنى بوده نه شمردنى، و تنها پولهایى را مى شمرده اند که خیلى ناچیز بوده، و مقصود از ( دراهم ) پول خردى از جنس نقره بوده که در آن روز در میان مردم رواج داشته، و کلمه ( شراء ) در اینجا به معناى فروختن است، و زهد به معناى روگردانى و بى رغبتى از هر چیز را گویند، ممکن هم هست در اینجا کنایه از برحذر بودن باشد.
از ظاهر سیاق برمى آید که ضمیر جمعى که در جمله ( شروه ) و در جمله ( کانو) مى باشد به رهگذران برمى گردد، و معنایش این باشد که: رهگذران یوسف را به پولى اندک فروختند، چون از این معنا حذر داشتند که اگر بر سر قیمت ایستادگى به خرج دهند حقیقت مطلب روشن شده صاحبانش پیدا شده از چنگ ایشان بیرونش مى کنند.
وجوهى که در این باره گفته شده#
ولى بیشتر مفسرین گفته اند: ضمیر مذکور به برادران یوسف برمى گردد و معناى جمله این است که: برادران یوسف بعد از آنکه فریاد رهگذران بلند شد که ( بشارت ! پسر بچه اى ) خود را به کنار چاه رسانده ادعا کردند که این پسر بچه از ایشان است که در چاه افتاده و اینک آمده اند او را بیرون بیاورند، و در نتیجه همانجا یوسف را به پولى اندک فروختند، و از ترس اینکه حقیقت حال معلوم نشود در قیمتش پافشارى نکردند.
بعضى دیگر گفته اند: ضمیر اول به برادران و ضمیر دوم به رهگذران برمى گردد، و معناى آیه این است که: برادران، یوسف را به پولى اندک فروختند، و رهگذران از خریدنش اظهار بى میلى مى کردند که فروشندگان قیمت را بالا نبرند، و یا واقعا نسبت به خریدنش بى میل بودند براى اینکه حدس مى زدند حقیقت مطلب غیر اینست، و حتما مکر و نقشه اى در کار است، چون از سیماى پسر بچه پیداست که از بردگان نیست.
و لیکن سیاق آیات با هیچیک از این دو وجه سازگارى ندارد، چون هر چه ضمیر جمع در آیه قبلى بود همه به رهگذران برمى گشت و در آیه بعدى هم اسمى از برادران به میان نیامده تا بگوییم ضمیر در ( شروه ) و ضمیر در ( کانو) و یا یکى از آن دو به برادران برمى گردد.
علاوه بر اینکه ظاهر آیه بعدى که مى فرماید: ( و قال الذى اشتراه من مصر ) این است که آن خریدن با فروختن در این آیه تحقق یافته (و خلاصه خریداران در آن آیه خریداران این آیه اند).
و اما اینکه در روایات آمده که ( برادران یوسف خود را به آنجا رسانیده، یوسف را از دست ایشان گرفتند و ادعا کردند که این برده ماست که در چاه افتاده و در آخر او را به ثمن بخسى فروختند ) مطلبى است تاریخى که نه با ظاهر سیاق آیات تدافع دارد، و نه ظاهر آیه آن روایات را دفع مى کند.
و چه بسا گفته شده که ( شراء ) در آیه مورد بحث به معنى خریدن است، چون به این معنا هم از زبان عرب شنیده شده، ولى سیاق آیه این احتمال را هم مانند دو احتمال قبلى دفع مى کند.
از سیاق آیات استفاده مى شود که قافله نامبرده یوسف را با خود به مصر بردند و در آنجا به معرض فروش گذاشتند، و مردى از اهل مصر او را خریدارى نموده به خانه اش برد.
خریدار یوسف (علیه السلام)، عزیز مصر و منزل جدید او کاخ عزیز بوده است#
راستى آیات این سوره به چه نحو شگفت آورى این شخص را معرفى مى کند: اولا در کلمه ( من مصر ) مى فهماند خریدار یوسف، مردى از اهل خود مصر بوده، و ثانیا در آیه ( و الفیا سیدها لدى الباب ) مى فهماند که او مردى بزرگ و مرجع حوائج مردم بوده، و ثالثا در آیه ( و قال نسوه فى المدینه امراه العزیز تراود فتیها عن نفسه ) مى فهماند که او عزیزى در مصر بوده که مردم مصر براى او عزت و مقامى منیع قائل بوده اند. و نیز او را معرفى مى کند که داراى زندان بوده، پس معلوم مى شود ریاستى در بین مردم داشته، زیرا داشتن زندان از شؤ ون ریاست است، و خلاصه از همه این آیات برمى آید که یوسف از همان اول به خانه عزت و کاخ سلطنتى درآمده بوده.
و کوتاه سخن، قرآن کریم در تعریف این شخص در هر نوبت آن مقدار را که مورد حاجت بوده بیان کرده، چون در اولین مرتبه که سخن از او به میان مى آید لازم نیست تمامى خصوصیاتش گفته شود، و لذا در این مقام تنها فرموده: ( و قال الذى اشتریه من مصر ) و به هر حال آیه مورد بحث با همه اختصار و کوتاهیش مى رساند که قافله، یوسف را به مصر برده و در آنجا او را به یکى از سکنه آن شهر فروختند، و او هم یوسف را به خانه اش برد، و به همسرش سفارش کرد که ( اکرمى مثویه عسى ان ینفعنا او نتخذه ولد).
با اینکه عادت بر این جریان دارد که موالى نسبت به امر بردگان خود اهمیتى ندهند، مگر در جایى که از سیماى برده آثار اصالت و رشد را تفرس کنند و به نظرشان سیماى خیر و سعادت بیاید، مخصوصا پادشاهان و سلاطین و روسا که هر لحظه دهها و بلکه صدها برده و کنیز مى گیرند، چنین اشخاصى عادتا نسبت به آن همه غلام و کنیز ولع و اشتیاق نشان نمى دهند، و چنان نیست که تا یک برده و یا کنیز به دستشان بیاید واله و شیدایش شوند، با این حال این سفارشى که عزیز مصر درباره یوسف کرده که ( او را احترام کند، باشد که از او انتفاع ببرند و یا فرزند خود بخوانند ) معناى عمیقى دارد، و مخصوصا از این جهت که این سفارش را به شخص همسر و بانوى خانه اش مى کند (نه به کارکنان خانه )، بلکه به او مى گوید که شخصا مباشر جزئیات امور یوسف باشد، و این سابقه ندارد که ملکه ها در امور جزئى و کوچک مباشرت کنند، و خانمى با چنین مقامى منیع به امور بردگان و غلامان رسیدگى نماید.
پس معلوم مى شود یوسف جمالى بدیع و بى نظیر داشته که عقل هر بیننده را خیره و دلها را واله مى ساخته، و بالاتر از زیبایى آب و گل، خلق زیبا داشته، صبور و با وقار و داراى حرکاتى سنگین بوده، لهجه اى ملیح و منطقى حکیمانه و نفسى کریم و اصلى نجیب داشته، و این صفات وقتى در فردى وجود داشته باشد ریشه هایش از همان کودکى حرکات و سکنات کودک را از حرکات و سکنات دیگر کودکان متمایز مى کند و آثارش از همان کودکى در سیمایش ظاهر مى گردد.
اینها بوده که دل عزیز را به سوى یوسف - یک طفل صغیر - جلب کرده، تا آنجا که آرزومندش نموده که این کودک در خانه او نشو و نما کند و از خواص اهل بیتش شمرده شود، و بلکه نزدیک ترین مردم به وى باشد تا او در امور مهم و مقاصد بزرگ خود از وى منتفع گردد. و یا او را پسر خود بخواند تا براى او و براى همسرش فرزندى باشد، و از خاندان او ارث ببرد.
و از همین جا مى توان احتمال داد که عزیز مردى عقیم بوده و از همسرش فرزندى نداشته، و به همین جهت آرزو مى کرده که یوسف فرزند او و همسرش باشد.
پس اینکه فرمود: ( و قال الذى اشتریه من مصر ) یعنى: عزیز ( لامراته ) عزیره مصر ( اکرمى مثویه ) یعنى خودت مباشر امور او باش، و براى او مقامى بزرگ و ارجمند در نزد خودت قرار ده ( عسى ان ینفعن) شاید در مقاصد عالى و امور مهم به دردمان بخورد، ( او نتخذه ولد) و یا او را فرزند خود بخوانیم.
راغب در مفردات مى گوید: ( مکان ) در نزد اهل لغت به معناى جایى است که چیزى را در خود گنجانیده باشد، (و تمکین به معناى جاى دادن است همچنانکه تمکن به معناى قبول مکان و جایگیر شدن در آنست ) و از همین باب است که خدا فرموده: ( و لقد مکناهم فى الارض ) و نیز فرموده ( و لقد مکناهم فیما ان مکناکم فیه ) و نیز فرموده: ( او لم نمکن لهم و نمکن لهم فى الارض ) . آنگاه اضافه کرده که خلیل گفته: کلمه ( مکان ) بر وزن مفعل از ماده ( کون ) است (و قاعدتا مى بایستى همه مشتقات آن از این سه حرف اشتقاق یابد) و لیکن در محاوره عرب از ماده ( مکن ) اشتقاق یافته، مى گویند: ( تمکن ) و ( تمسکن ) همچنانکه اصل منزل ( نزل ) است ولى ازخود آن اشتقاق جدا مى کنند و مى گویند ( تمنزل ) .
معناى جمله: ( و کذلک مکّنّا لیوسف فى الارض )#
پس کلمه ( مکان ) به معناى قرارگاه هر چیز است از زمین، و معناى ( امکان ) و ( تمکین ) قراردادن در محل است. و چه بسا، که کلمه ( مکان ) و ( مکانت ) به استقرارگاه امور معنوى اطلاق مى شود، مثل اینکه مى گوئیم ( فلانى مکانتى در علم دارد ) ، و یا ( مکانتى در نزد مردم دارد ) . و وقتى گفته مى شود ( من فلانى را از فلان چیز امکان دادم و او تمکن یافت ) معنایش این است که او را قدرت دادم و او قادر بر آن شد، ولى این تعبیر از باب کنایه است.
و شاید مراد از اینکه فرمود: ما یوسف را در زمین تمکین دادیم این باشد که ما او را طورى در زمین جاى دادیم که بتواند در زمین از مزایاى حیات، با وسعت هر چه بیشتر تمتّع ببرد، بر خلاف آنچه برادرانش مى خواستند که او از ماندن در روى زمین محروم باشد، و به همین جهت او را در ته چاه، انداختند و بعدا هم به ثمن ناچیزى به فروش رساندند تا از قرارگاه پدرش دور شده، از سرزمینى به سرزمینى انتقال یابد.
خداوند در خلال داستان یوسف دو جا قضیه تمکین دادن از زمین را یادآور شده، یکى بعد از آنکه بیرون آمدنش را از چاه و پنهانى به مصر آوردن و فروختنش را به عزیز بیان کرده، و یکى هم بعد از بیان بیرون شدنش از زندان عزیز و منصوب شدنش بر خزینه هاى سرزمین مصر، که در آنجا چنین فرموده: ( و کذلک مکنا لیوسف فى الارض یتبوء منها حیث یشاء ) و عنایت در هر دو جا یکى است.
و اینکه در آیه مورد بحث فرمود: ( و کذلک مکنا لیوسف فى الارض ) اشاره است به همان مطالبى که قبلا فرموده بود که: از چاه برونش آورد و به فروشش رساند و در خانه عزیز جایش داد. در اینجا دو احتمال هست یکى اینکه مقصود از تمکین در زمین همین مقدار از تمکین باشد که یک پسر بچه غریب از خانه عزیز سر درآورده و به سفارش صاحب خانه داراى گواراترین عیش شود، و بنابراین احتمال تشبیه ( کذلک ) در آیه از قبیل تشبیه چیزى است به خودش، البته بطوریکه دلالت بر عظمت اوصاف آن کند، نه از آن قسم که در ادبیات مذمّت شده، نظیر گفته شاعر:
کاننا و الماء من حولنا قوم جلوس حولهم ماء
( وضع ما در این حال که اطرافمان آب است نظیر وضع مردمى است که نشسته اند و دورشان آب است ) چون این تشبیه رکیک و مذموم است.
بلکه منظور اینست که آن تمکینى که ما در زمین به یوسف دادیم نظیر تمکینى است که الان داریم شرح مى دهیم، و اوصافى داشته مثل اوصاف خیره کننده اى که در شرح داستانش آوردیم. و این خود یک نحوه لطافتى است در بیان که گوینده چیزى را به خودش مثال زده و تشبیه کند، تا ذهن شنونده متوجّه برجستگى و اهمیت اوصاف آن شود، و غرضى که در همه تشبیه ها هست و آن جذاب بودن مطلب است حاصل شود.
و از همین باب است تشبیه ( لیس کمثله شى ء ) و همچنین ( لمثل هذا فلیعمل العاملون ) که در اولى مراد این است که صفات خداوندى از این جهت که صفات اوست شبیه و نظیر ندارد، و در دومى این است که هر چیزى که داراى این صفات باشد آنطور که بهشت متصف به آن است، پس عاملین براى رسیدن به آن، عمل کنند، تا با رسیدن به آن، رستگار شوند.
احتمال دوم این است که منظور از تمکین، مطلق تمکین در زمین است، نه تنها آن تمکینى که تاکنون یادآور شده. بنابراین تشبیه در آیه از باب تشبیه کل به بعضى از افراد است تا دلالت کند بر اینکه سایر تمکین هاى بعدى هم مثل تمکینى است که تاکنون بیان شده. و یا تشبیه کل است به بعضى از اجزایش، تا دلالت کند بر اینکه اجزاى باقیمانده هم حالش حال همین جزئى است که گفته شد. و بنابراین، معناى آیه مورد بحث این مى شود که: تمکین ما به یوسف در زمین به همین منوالى که گفتیم ادامه مى یابد، چه برادرانش به وى حسد برده از ماندنش در روى زمین و نزد پدر دریغ ورزیده به چاهش انداختند، و نعمت تمتع در وطن و زندگى بدوى را از او سلب نموده، او را به مکاریان بفروختند، تا از خانه و اهلش دور سازند، و خداى سبحان عینا کید آنان را وسیله قرار داد براى تمکنش در زمین، آنهم در خانه عزیز و در بهترین احوال، از این به بعدش هم همین منوال ادامه مى یابد، همسر عزیز به او دلبسته و دیگر زنان اشراف مصر تعقیبش مى کنند، تا بلکه کام دل از او گرفته و لکه دارش سازند، خداوند کید ایشان را هم عینا وسیله ظهور اخلاص و صدق ایمان وى قرار مى دهد.
و به همین منوال مصریان تصمیم میگیرند او را به زندان افکنده از آزادى و آمد و شد با مردم محرومش کنند، خداوند همین زندان را وسیله تمکین او قرار مى دهد، آنچنان تمکینى که در سرزمین وسیع مصر هر جا بخواهد زندگى کند، و هیچ بالا دستى نباشد که او را محدود سازد.
و کوتاه سخن، بنابراین احتمال، آیه شریفه از قبیل آیه ( کذلک یضل الله الکافرین ) و آیه ( کذلک یضرب الله الامثال ) خواهد بود، که در اولى مى فرماید: گمراه شدن کافران توسط خدا دائما به همین منوال که گفته شد جریان مى یابد. و در دومى مى فرماید: مثل زدن خدا دائما نظیر این مثلى است که زد، و این مثل نمونه اى است که باید سایر مثالهاى خدایى را بدان مقیاس گرفت.
و اینکه فرمود: ( و لنعلمه من تأویل الاحادیث ) نتیجه تمکین مذکور را مى رساند، چون ( لام ) ، مفید غایت و نتیجه است. و اگر حرف ( واو ) آورده و جمله را عطف کرده، عطف بر جمله مقدرى کرده تا برساند که غیر از تعلیم احادیث نتایج دیگرى در نظر داشتیم که مقام تخاطب، گنجایش بیان آن را ندارد. بنابراین، تقدیر کلام چنین مى شود: ( لنفعل به کذا و کذا و لنعلمه من تأویل الاحادیث ) ، و این آیه شبیه به آیه راجع به ابراهیم (علیه السلام) است که مى فرماید: ( و کذلک نرى ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ) و آیاتى نظیر آن.
معناى: ( والله غالب على امره )#
و در جمله ( و اللّه غالب على امره و لکن اکثر الناس لا یعلمون ) ظاهر این است که منظور از ( امر ) شان باشد، و شان خدا همان رفتارى است که در خلق خود دارد که از مجموع آن نظام تدبیر به دست مى آید، همچنانکه خودش فرموده: ( یدبر الامر ) و اگر امر را به خدا اضافه کرده و گفته ( امره ) براى این است که خدا مالک همه امور است، همچنانکه خودش فرموده: ( الا له الخلق و الامر ) .
و معناى آیه این است که هر شانى از شؤ ون عالم صنع و ایجاد از امر خداى تعالى است و خداى تعالى غالب و آن امور مغلوب و مقهور او هستند و او را در هر چه که بخواهد مطیع و منقاد مى باشند و نمى توانند از خواسته او استکبار و تمرد کنند، و از تخت سلطنت او خارج گردند، همچنانکه نمى توانند از او سبقت بگیرند، و چیزى از قلم تدبیر او نمى افتد، همچنانکه فرموده: ( ان اللّه بالغ امره ) .
و کوتاه سخن، خداى سبحان بر همه این اسباب فعاله عالم غالب است، به اذن او فعالیت مى کنند، و او هر چه را بخواهد بدانها تحمیل مى کند، و آنها جز سمع و طاعت چاره اى ندارند، اما (چه باید کرد که ) بیشتر مردم نمى دانند، چون گمان مى کنند که اسباب ظاهرى جهان خود در تاثیرشان مستقلند، و به همین جهت مى پندارند که وقتى سببى و یا اسبابى دست به دست هم داد تا کسى را مثلا ذلیل کند خدا نمى تواند آن اسباب را از صورتى که دارند بگرداند، ولى آنها اشتباه مى کنند.
بحث روایتی#
بحث روایتى
علت ابتلاء یعقوب به فراق یوسف قصور در اطعام مسکینى بوده است#
در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روایت کرده که گفت: من با على بن الحسین (علیهما السلام ) نماز صبح روز جمعه را خواندم، بعد از آنکه از نماز و تسبیح فارغ شد برخاست تا به منزل برود، من هم به دنبالش برخاستم و در خدمتش بودم حضرت، کنیزش را که سکینه نام داشت، صدا زد و به او فرمود: از در خانه ام سائلى دست خالى رد نشود، چیزى به او بخورانید، زیرا امروز روز جمعه است. عرض کردم آخر همه سائل ها مستحق نیستند، فرمود: اى ثابت ! آخر مى ترسم در میان آنان یکى مستحق باشد، و ما به او چیزى نخورانیم و ردش کنیم، آن وقت بر سر ما اهل بیت بیاید آنچه که بر سر یعقوب و آل یعقوب آمد، به همه آنان طعام بدهید.
یعقوب رسمش این بود که هر روز یک قوچ مى کشت و آن را صدقه مى داد و خود و عیالش هم از آن مى خوردند، تا آنکه وقتى سائلى مؤمن و روزه گیر و اهل حقیقت که در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش از در خانه یعقوب مى گذشت، مردى غریب و رهگذر بود، صدا زد که از زیادى غذایتان چیزى به سائل غریب و رهگذر گرسنه بخورانید، مدتى ایستاد و چند نوبت تکرار کرد، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نکردند.
وقتى از غذاى اهل خانه مایوس شد و شب تاریک گشت ( انالله ) گفت و گریه کرد و شکایت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شکم خود را در دست مى فشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود. یعقوب و آل یعقوب آن شب سیر و با شکم پر خوابیدند، و صبح از خواب برخاستند در حالتى که مقدارى طعام از شب قبل مانده بود.
امام سپس فرمود: صبح همان شب خداوند به یعقوب وحى فرستاد که تو، اى یعقوب ! بنده مرا خوار داشتى، و با همین عملت غضب مرا به سوى خود کشاندى، و خود را مستوجب تادیب و عقوبت من کردى، مستوجب این کردى که بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم. اى یعقوب ! محبوبترین انبیاء نزد من و محترم ترین آنان آن پیغمبرى است که نسبت به مساکین از بندگانم ترحم کند، و ایشان را به خود نزدیک ساخته طعامشان دهد، و براى آنان ملجا و ماوى باشد.
اى یعقوب ! تو دیشب دم غروب وقتى بنده عبادت گر و کوشاى در عبادتم ( دمیال ) که مردى قانع به اندکى از دنیا است به در خانه ات آمد، و چون موقع افطارش بود شما را صدا زد که سائلى غریب و رهگذرى قانعم، شما چیزى به او ندادید او ( انا لله ) گفت و به گریه در آمد، و به من شکایت آورد، و تا به صبح شکم خالى خود را بغل گرفت و حمد خدا را بجاى آورد و براى خشنودى من دوباره صبح نیّت روزه کرد، و تواى یعقوب با فرزندانت همه با شکم سیر به خواب رفتید با اینکه زیادى طعامتان مانده بود.
اى یعقوب ! مگر نمى دانستى عقوبت و بلاى من نسبت به اولیائم سریع تر است تا دشمنانم ؟ آرى، به خاطر حسن نظرى که نسبت به دوستانم دارم اولیائم را در دنیا گرفتار مى کنم (تا کفّاره گناهانشان شود) و بر عکس دشمنانم را وسعت و گشایش مى دهم. اینک بدان که به عزّتم قسم بر سرت بلائى خواهم آورد و تو و فرزندانت را هدف مصیبتى قرار خواهم داد، و تو را با عقوبت خود تاءدیب خواهم کرد، خود را براى بلاء آماده کنید، و به قضاى من هم رضا دهید و بر مصائب صبر کنید.
ابو حمزه ثمالى مى گوید: به امام على بن الحسین (علیهما السلام ) عرض کردم خدا مرا قربانت گرداند، یوسف چه وقت آن خواب را دید؟ فرمود در همان شب که یعقوب و آلش شکم پر، و ( دمیال ) با شکم گرسنه بسر بردند و صبح از خواب برخاسته براى پدر تعریف کرد، یعقوب وقتى خواب یوسف را شنید در اندوه فرو رفت، همچنان اندوهگین بود تا آنکه خدا وحى فرستاد: اینک آماده بلاء باش، یعقوب به یوسف فرمود خواب خود را براى برادران تعریف مکن که من مى ترسم بلائى بر سرت بیاورند، ولى یوسف خواب را پنهان نکرد و براى برادران تعریف کرد.
على بن الحسین (علیهما السلام ) مى فرماید: ابتداى این بلوا و مصیبت این بود که در دل فرزندانش حسدى تند و تیز پدیدار شد، که وقتى آن خواب را از وى شنیدند بسیار ناراحت شدند و شروع کردند با یکدیگر مشورت کردن و گفتند: ( لیوسف و اخوه احب الى ابینا منا و نحن عصبه ان ابانا لفى ضلال مبین اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضا یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوما صالحین ) یعنى توبه مى کنید.
اینجا بود که گفتند: ( یا ابانا ما لک لا تامنا على یوسف و انا له لناصحون ) و او در جوابشان فرمود: ( انى لیحزننى ان تذهبوا به و اخاف ان یاکله الذئب و انتم عنه غافلون ) یعقوب یقین داشت که مقدرى برایش تقدیر شده، و به زودى به مصیبتى خواهد رسید، اما مى ترسید این بلاى خدائى مخصوصا از ناحیه یوسف باشد چون در دل محبت و علاقه شدیدى به وى داشت.
ولى قضاء و قدر خدا کار خود را کرد، (و خواستن و نخواستن و ترسیدن و نترسیدن یعقوب اثرى نداشت ) و یعقوب در دفع بلا کارى نمى توانست بکند. لا جرم یوسف را در شدّت بى میلى به دست برادران سپرد، در حالى که تفرس کرده بود که این بلا فقط بر سر یوسف خواهد آمد.
فرزندان یعقوب وقتى از خانه بیرون رفتند یعقوب بشتاب خود را به ایشان رسانید و یوسف را بگرفت و به سینه چسبانید، و با وى معانقه نموده سخت بگریست، و به حکم ناچارى دوباره به دست فرزندانش بداد. فرزندان این بار به عجله رفتند تا مبادا پدر برگردد و یوسف را از دستشان بگیرد، وقتى کاملا دور شدند و از نظر وى دورش ساختند او را به باتلاقى که درخت انبوهى داشت آورده و گفتند او را سر مى بریم و زیر این درخت مى گذرایم تا شبانگاه طعمه گرگان شود، ولى بزرگترشان گفت: ( یوسف را مکشید ) و لیکن ( در ته چاهش بیندازید تا مکاریان رهگذر او را گرفته با خود ببرند، اگر مى کنید، این کار را بکنید ) .
پس او را به کنار چاه آورده و در چاهش انداختند به خیال اینکه در چاه غرق مى شود، ولى وقتى در ته چاه قرار گرفت فریاد زد اى دودمان رومین ! از قول من پدرم یعقوب را سلام برسانید. وقتى دیدند او غرق نشده به یکدیگر گفتند باید از اینجا کنار نرویم تا زمانى که بفهمیم مرده است. و آنقدر ماندند تا از او ماءیوس شدند ( و رجعوا الى ابیهم عشاء یبکون قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب ) .
وقتى یعقوب کلام ایشان را شنید ( انا لله ) گفت و گریه کرد و به یاد وحى خداى عزّوجلّ افتاد که فرمود ( آماده بلاء شو ) . لاجرم خود را کنترل کرد، و یقین کرد، که بلاء نازل شده، و به ایشان گفت ( بل سولت لکم انفسکم امر) آرى او مى دانست که خداوند گوشت بدن یوسف را به گرگ نمى دهد، آن هم قبل از آنکه خواب یوسف را به تعبیر برساند.
ابو حمزه ثمالى مى گوید: حدیث امام سجاد (علیه السلام) در اینجا تمام شد، و من برخاستم و به خانه رفتم، چون فردا شد، دوباره شرفیاب شدم و عرض کردم فدایت شوم، دیروز داستان یعقوب و فرزندانش را برایم شرح داده و ناتمام گذاشتى، اینک بفرما برادران یوسف چه کردند؟ و داستان یوسف بعدا چه شد و به کجا انجامید؟ فرمود: فرزندان یعقوب بعد از آنکه روز بعد از خواب برخاستند با خود گفتند چه خوبست برویم و سرى به چاه بزنیم و ببینیم کار یوسف به کجا انجامیده، آیا مرده و یا هنوز زنده است.
وقتى به چاه رسیدند در کنار چاه قافله اى را دیدند که دلو به چاه مى اندازند، و چون دلو را بیرون کشیدند یوسف را بدان آویزان شده دیدند، از دور ناظر بودند که آبکش قافله، مردم قافله را صدا زد که مژده دهید! برده اى از چاه بیرون آوردم. برادران یوسف نزدیک آمده و گفتند: این برده از ما است که دیروز در چاه افتاده بود، امروز آمده ایم او را بیرون آوریم، و به همین بهانه یوسف را از دست قافله گرفتند و به ناحیه اى از بیابان برده بدو گفتند، یا باید اقرار کنى که تو برده مائى و ما تو را بفروشیم، و یا اینکه تو را همینجا به قتل مى رسانیم، یوسف گفت مرا مکشید هر چه مى خواهید بکنید.
لا جرم یوسف را نزد قافله آورده گفتند کیست از شما که این غلام را از ما خریدارى کند؟ مردى از ایشان وى را به مبلغ بیست درهم خریدار شد، برادران در حق وى زهد به خرج داده به همین مبلغ اکتفا کردند. خریدار یوسف او را همه جا با خود برد تا به شهر مصر درآورد و در آنجا به پادشاه مصر بفروخت، و در این باره است که خداى تعالى مى فرماید: ( و قال الذى اشتریه من مصر لامراته اکرمى مثویه عسى ان ینفعنا او نتخذه ولد).
ابو حمزه اضافه مى کند که من به حضرت زین العابدین عرض کردم: یوسف در آن روز که به چاهش انداختند چندساله بود؟ فرمود: پسرى نه ساله بود، عرض کردم در آن روز بین منزل یعقوب و مصر چقدر فاصله بود؟ فرمود: مسیر دوازده روز راه....
مؤلف: ذیل این حدیث را به زودى در بحث روایتى آینده ان شاء الله ایراد خواهیم کرد، و در آن چند نکته است که بر حسب ظاهر، با ظاهر بیانى که ما قبلا ایراد نموده بودیم نمى سازد، و لیکن با کمترین دقت و تاءمّل این ناسازگارى مرتفع مى شود.
چند روایت دیگر در مورد یوسف (علیه السلام) و آیات گذشته مربوط به داستان آن حضرت#
و در الدر المنثور است که احمد و بخارى از ابن عمر روایت کرده اند که گفت: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: کریم بن کریم بن کریم بن کریم یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم.
و در تفسیر عیاشى از زراره از ابى جعفر (علیه السلام) آورده که فرمود: انبیاء پنج طایفه اند: بعضى از ایشان صدا را مى شنود، صدایى که مانند صداى زنجیر است، و از آن مقصود خدا را مى فهمند و براى بعضى از ایشان در خواب خبر مى آورند مانند یوسف و ابراهیم (علیهما السلام ). و بعضى از ایشان کسانى هستند که به عیان مى بینند. و بعضى از ایشان به قلبشان خبر مى رسد و یا بگوششان خوانده مى شود.
و نیز در همان کتاب از ابى خدیجه از مردى از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: یعقوب بدین سبب به داغ فراق یوسف مبتلا شد که گوسفندى چاق کشته بود و یکى از اصحابش به نام ( یوم ) و یا ( قوم ) محتاج به غذا بود و آن شب چیزى نیافت که افطار کند و یعقوب از او غفلت کرده و گوسفند را مصرف نمود و به او چیزى نداد، در نتیجه به درد فراق یوسف مبتلا شد.
از آن به بعد دیگر همه روزه منادیش فریاد مى زد هر که روزه است بیاید سر سفره یعقوب حاضر شود، و این ندا را موقع هر صبح و شام تکرار مى کرد.
و در تفسیر قمى مى گوید: و در روایت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام) آمده که در تفسیر ( لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا یشعرون ) فرموده: یعنى و ایشان نمى دانند که تو یوسفى و برادر ایشانى، و این خبر را جبرئیل به یوسف داد.
و نیز در همان کتاب است که: در روایت ابى الجارود آمده که امام (علیه السلام) در تفسیر آیه ( و جاءوا على قمیصه بدم کذب ) فرموده بزى را روى پیراهن یوسف سربریدند.
و در امالى شیخ به سند خود آورده که امام (علیه السلام) در تفسیر آیه ( فصبر جمیل ) فرمود یعنى بدون شکوى.
مؤلف: این روایت گویا از امام صادق (علیه السلام) باشد، چون قبل از این روایت که ما آوردیم روایتى دیگر از امام صادق آورده. و در این معنى نیز روایتى در الدّرالمنثور از حیان بن جبله از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمده. و در مضامین قبلى روایات دیگرى هم هست.
