تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۹ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
الر ۚ تِلكَ ءايٰتُ الكِتٰبِ المُبينِ١
#إِنّا أَنزَلنٰهُ قُرءٰنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُم تَعقِلونَ٢
#نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ أَحسَنَ القَصَصِ بِما أَوحَينا إِلَيكَ هٰذَا القُرءانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ الغٰفِلينَ٣
#إِذ قالَ يوسُفُ لِأَبيهِ يٰأَبَتِ إِنّى رَأَيتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَبًا وَالشَّمسَ وَالقَمَرَ رَأَيتُهُم لى سٰجِدينَ٤
#قالَ يٰبُنَىَّ لا تَقصُص رُءياكَ عَلىٰ إِخوَتِكَ فَيَكيدوا لَكَ كَيدًا ۖ إِنَّ الشَّيطٰنَ لِلإِنسٰنِ عَدُوٌّ مُبينٌ٥
#وَكَذٰلِكَ يَجتَبيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأويلِ الأَحاديثِ وَيُتِمُّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ وَعَلىٰ ءالِ يَعقوبَ كَما أَتَمَّها عَلىٰ أَبَوَيكَ مِن قَبلُ إِبرٰهيمَ وَإِسحٰقَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ٦
#بنام خداوند رحمان و رحیم
الر - این، آیه هاى کتاب روشن است. (1)
که ما آن را قرآنى عربى نازل کرده ایم شاید تعقّل کنید. (2)
ما با این قرآن که به تو وحى مى کنیم (در ضمن ) بهترین داستان را برایت مى سراییم گر چه پیش از آن از بى خبران بودى. (3)
چون یوسف به پدرش گفت اى پدر! من در خواب یازده ستاره با خورشید و ماه دیدم که براى من در حال سجده اند.(4)
گفت پسرکم ! رویاى خویش را به برادرانت مگو که در کار تو نیرنگى کنند، چون شیطان دشمن آشکار انسان است.(5)
و بدین سان پروردگارت تو را برمى گزیند و تعبیر احادیث را تعلیمت مى دهد و نعمت خویش را بر تو و بر خاندان یعقوب کامل مى کند چنانچه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق کامل کرده بود که پروردگارت دانا و حکیم است.(6)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۶ است.
بیان آیات#
بیان آیات
آهنگ مفاد و غرض کلى سوره یوسف#
غرض این سوره بیان ولایتى است که خداوند نسبت به بنده اش دارد، البته آن بنده اش که ایمان خود را خالص، و دلش را از محبت او پر کرده و دیگر جز به سوى او به هیچ سوى دیگرى توجّه نداشته باشد. آرى، چنین بنده اى را خداوند خودش عهده دار امورش شده، او را به بهترین وجهى تربیت مى کند، و راه نزدیک شدنش را هموار، و از جام محبّت سرشارش مى کند، آنچنان که او را خالص براى خود مى سازد و به زندگى الهى خود زنده اش مى کند، هر چند اسباب ظاهرى همه در هلاکتش دست به دست هم داده باشند، او را بزرگ مى کند هر چند حوادث او را خوار بخواهند، عزیزش مى کند هر چند نوائب و ناملایمات روزگار او را به سوى ذلّت بکشاند و قدر و منزلتش را منحط سازد.
خداوند این غرض را در خلال بیان داستان یوسف تاءمین نموده و در هیچ سوره اى از قرآن کریم هیچ داستانى به مانند داستان یوسف بطور مفصل و از اول تا به آخر نیامده. علاوه، در این سوره غیر از داستان یوسف داستان دیگرى هم نیامده، و سوره اى است مخصوص به یوسف (علیه السلام).
آرى، یوسف بنده اى بود خالص در بندگى، و خداوند او را براى خود خالص کرده بود، و به عزّت خود عزیزش ساخته بود با اینکه تمامى اسباب بر ذلّت و خواریش اجتماع کرد و او را در مهلکه ها انداخت، و خداوند او را از همان راهى که به سوى هلاکتش مى کشان ید به سوى زندگى و حیاتش مى برد.
برادرانش بر او حسد بردند و او را در چاه دور افتاده اى افکندند، و سپس به پول ناچیزى فروخته، و خریداران او را به مصر بردند و در آنجا به خانه سلطنت و عزّت راه یافت. آن کس که در آن خانه ملکه بود، با وى بناى مراوده را گذاشت و او را نزد عزیز مصر متّهم ساخت، و چیزى نگذشت که خودش نزد زنان اعیان و اشراف مصر اقرار به پاکى و برائت وى کرد. دوباره اتهام خود را دنبال نموده او را به زندان انداخت، و همین سبب شد که یوسف مقرّب درگاه سلطان گردد. و نیز همان پیراهن خون آلودش که باعث نابینایى پدرش یعقوب شد، همان پیراهن در آخر باعث بینایى او گردید، و به همین قیاس تمامى حوادث تلخ وسیله ترقى او گشته، به نفع او تمام شد.
و کوتاه سخن، هر پیشامدى که در طریق تکامل او سد راهش مى شد خداوند عین همان پیشامد را وسیله رشد و پخته شدن او و باعث موفّقیّت و رسیدن به هدفش قرار داد، و همواره خدا او را از حالى به حالى مى داد تا آنجا که او را ملک و حکمت ارزانى داشته او را برگزید، و تأویل احادیث را به او بیاموخت، و نعمت خود را بر او تمام نمود، همانطورى که پدرش به او وعده داده بود.
خداوند داستان آن جناب را از خوابى که در ابتداى امر و در کودکى در دامن پدر دیده بود آغاز نمود. آرى، رویاى او از بشارتهاى غیبى بود که بعدها آن را خارجیّت داده، و با تربیت الهى که مخصوص یوسف بود کلمه او را کامل گردانید. آرى، سنّت خداى تعالى درباره اولیائش همین بوده که هر یک از ایشان را در تحت تربیّت خاصى پرورش دهد همچنانکه فرموده: ( الا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا تتقون لهم البشرى فى الحیوة الدنیا و فى الاخرة لا تبدیل لکلمات اللّه ذلک هو الفوز العظیم ) .
و در جمله اى که بعد از رؤیاى یوسف و تعبیر پدرش آورده و فرموده: ( لقد کان فى یوسف و اخوته آیات للسائلین ) اشعار به این معنا دارد که گویا اشخاصى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) داستان یوسف و یا مطلبى را سؤ ال کرده بودند که با این داستان ارتباط داشته، و این اشعار مویّد آن روایاتى است که مى گوید قومى از یهود، مشرکین مک ه را وادار کردند تا نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) شده از سبب انتقال بنى اسرائیل به مصر پرسش کنند - چون بنى اسرائیل فرزندان یعقوب بودند که خود ساکن سرزمین شام بودند - مشرکین هم این سؤ ال را در میان نهادند، و در جوابشان این سوره نازل شد.
بنابراین، غرض این سوره، بیان داستان یوسف (علیه السلام) و داستان آل یعقوب است. خداوند با بیان این داستان غرض عالى از آن را استخراج کرده است و آن مسأله ولایت خداى تعالى نسبت به بندگان مخلص است که در ابتداء و خاتمه این سوره بطور چشم گیرى منعکس است.
و این سوره بطوریکه از سیاق آیات آن برمى آید در مکه نازل شده، و اینکه در بعضى از روایات منقوله از ابن عباس آمده که ( چهار آیه آن، یعنى سه آیه اول و آیه ( لقد کان فى یوسف و اخوته آیات للسائلین ) در مدینه نازل شده صحیح نیست، زیرا با وحدت سیاقى که در آیات این سوره است منافات دارد.
اشاره با ( تلک ) که مخصوص اشاره به دور است به منظور تعظیم مشار الیه (آیات ) آمده، و ظاهرا مقصود از کتاب مبین همین قرآنى است که مى خوانیم چون این قرآن هم خودش واضح و روشن است و هم روشن کننده معارفى الهى و حقایقى است که متضمن مبداء و معاد است.
و اگر در این آیه، کتاب را به وصف ( مبین ) و در اول سوره یونس به وصف ( حکیم ) توصیف کرده، و در آنجا فرموده: ( تلک آیات الکتاب الحکیم ) براى این است که این سوره درباره داستان آل یعقوب و بیان آن نازل شده، و کلمه ( مبین ) به معناى بیان کننده است، احتمال هم دارد که مقصود از آن قرآن نباشد، بلکه لوح محفوظ بوده باشد.
ضمیر ( انزلناه ) به کتاب برمى گردد، چون کتاب مشتمل است بر آیات الهى و معارف حقیقى. و انزال کتاب به صورت قرآن و عربى بدین معنا است که آن را در مرحله انزال به لباس قرائت عربى درآوردیم، و آن را الفاظى خواندنى مطابق با الفاظ معموله نزد عرب قرار دادیم، همچنانکه در آیه دیگرى در این باره فرموده: ( انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) .
و جمله ( لعلکم تعقلون از قبیل توسعه خطاب و عمومیّت دادن به آن است، زیرا سوره با خطاب به شخص رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) افتتاح شده و فرموده: ( تلک آیات الکتاب ) و بعدا هم باز خطاب به شخص ایشان مى شود و مى فرماید: ( نحن نقص علیک ) .
قالب الفاظ و زبان عربى و نقش مهم آن دو در حفظ ضبط آیات الهى#
بنابراین، معناى آیه - و اللّه اعلم - این مى شود: ما این کتاب مشتمل بر آیات را در مرحله نزول ملبس به لباس و واژه عربى و آراسته به زیور آن واژه نازل کردیم تا درخور تعقّل تو و قوم و امتت باشد، و اگر در مرحله وحى به قالب الفاظ خواندنى درنمى آمد، و یا اگر درمى آمد به لباس واژه عربى ملبس نمى شد، قوم تو پى به اسرار آیات آن نمى بردند و فقط مختص به فهم تو مى شد، چون وحى و تعلیمش اختصاص به تو داشت.
و این خود دلالت مى کند براینکه الفاظ کتاب عزیز به خاطر اینکه تنها و تنها وحى است و نیز به خاطر اینکه عربى است توانسته است اسرار آیات و حقایق معارف الهى را ضبط و حفظ کند. و به عبارت دیگر در حفظ و ضبط آیات الهى دو چیز دخالت دارد، یکى اینکه وحى از مقوله لفظ است، و اگر معانى الفاظ وحى مى شد و الفاظ حاکى از آن معانى، الفاظ رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مى بود - مثلا مانند احادیث قدسى - آن اسرار محفوظ نمى ماند. دوم اینکه اگر به زبان عربى نازل نمى شد و یا اگر مى شد ولى رسول خدا آن رابه لغت دیگرى ترجمه مى کرد پاره اى از آن اسرار بر عقول مردم مخفى مى ماند، و دست تعقل و فهم بشر به آنها نمى رسید.
آرى ، این معنا بر صاحبان نظر و متدبرین در آیات کریمه قرآنى پوشیده نیست که خداوند متعال در این آیات چه اندازه نسبت به الفاظ آن عنایت به خرج داده، و آن را به دو دسته محکمات و متشابهات تقسیم نموده، محکمات آن را ( ام الکتاب ) خوانده که برگشت متشابهات هم به آنهاست و فرموده: ( هو الذى انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اخر متشابهات ) و نیز فرموده: ( و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر لسان الذى یلحدون الیه اعجمى و هذا لسان عربى مبین ) .
احسن القصص بودن داستان یوسف (علیه السلام)#
راغب در مفردات مى گوید: کلمه ( قص ) به معناى دنباله جاى پا را گرفتن و رفتن است، و جمله ( قصصت اثره ) به معناى ( رد پاى او را دنبال کردم ) است و این کلمه به معناى خود اثر هم هست، مانند آیه ( فارتد على آثارهما قصص) و آیه ( و قالت لاخته قصیه ) و ( قصص ) به معناى اخبار تتبع شده نیز آمده مانند آیه ( لهو القصص الحق ) و آیه ( فى قصصهم عبره ) و جمله ( قص علیه القصص ) و جمله ( نقص علیک احسن القصص ) .
پس ( قصص ) به معناى قصه و ( احسن القصص ) بهترین قصه و حدیث است، و چه بسا بعضى گفته باشند که کلمه مذکور مصدر و به معناى اقتصاص (قصه سرائى ) است، و هر کدام باشد صحیح است، چه اگر به معناى اسم مصدر (خود داستان ) باشد، داستان یوسف بهترین داستان است، زیرا اخلاص توحید او را حکایت نموده و ولایت خداى سبحان را نسبت به بنده اش مجسم مى سازد، که چگونه او را در راه محبت و سلوک راهش تربیت نموده، از حضیض ذلت به اوج عزت کشانید، و دست او را گرفته از ته چاه اسارت و طناب بردگى و رقیت و زندان عذاب و شکنجه به بالاى تخت سلطنت بیاورد. و اگر به معناى مصدر (قصه سرائى ) باشد باز هم سرائیدن قصه یوسف به آن طریق که قرآن سروده بهترین سرائیدن است، زیرا با اینکه قصه اى عاشقانه است طورى بیان کرده که ممکن نیست کسى چنین داستانى را عفیف تر و پوشیده تر از آن بسراید.
معناى آیه - و خدا داناتر است - این است: ما با وحى این قرآن بهترین قصه ها را برایت مى سرائیم، و تو قبل از سرائیدن ما نسبت به آن از غافلین بودى.
بیان آیات#
بیان آیات
این آیات رویاى یوسف را - که در خواب دید و تعبیر خوابى که پدرش، یعقوب نمود و نهى کرد از اینکه براى برادرانش تعریف کند - خاطرنشان مى سازد و این خواب بشارتى بوده که خداى سبحان به یوسف داده تا ماده اى روحى براى تربیّت او بوده باشد، و او را در راه ولایت و تقرب به خدا آماده سازد. این آیات به منزله مدخلى است بر داستان آن جناب.
رؤیاى یوسف (علیه السلام) و تعبیر آن به وسیله پدرش یعقوب (علیه السلام)#
در این آیه یعقوب (پدر یوسف ) را اسم نبرده، بلکه کنایتا از آن به ( اءب ) (پدر) تعبیر نموده تا به آن صفت رحمت و مهر و شفقتى که میان پدر نسبت به فرزند است اشاره کرده باشد، و جمله ( قال یا بنى لا تقصص ) که در آیه بعدى است کاملا این معنا را مى رساند.
کلمه ( رایت ) و همچنین ( رایتهم ) از رویا است که به معناى مشاهداتى است که آدم خوابیده و یا سست و بیهوش مى بیند، به شهادت اینکه در آیه بعدى مى فرماید: ( لا تقصص رویاک على اخوتک - رویاى خود را براى برادرانت تعریف مکن ) ، و همچنین در آخر داستان مى فرماید: ( یا ابت هذا تأویل رویاى - پدر جان این بود تأویل رویاى من. )
و اگر کلمه ( رایت ) را تکرار کرده براى این است که میان ( رایت ) و ( لى ساجدین ) فاصله زیاد شده، لذا بار دیگر فرموده: ( رایتهم ) . فایده دیگرى که این تکرار دارد افاده این جهت است که: من در خواب دیدم که آنها بطور دسته جمعى براى من سجده کردند، نه تک تک.
علاوه بر این که رویت یوسف (علیه السلام) دو جور رویت بوده، یکى رویت کواکب و آفتاب و ماه که خود رویتى صورى و عادى است، و یکى رویت سجده و خضوع و تعظیم آنها که این رویت امرى معنوى است.
و اگر درباره سجده کردن آنها فرموده: ( رایتهم لى ساجدین ) با اینکه این کلمه مخصوص به صاحبان عقل است، براى این است که بفهماند سجده ستارگان و مهر و ماه از روى علم و اراده و عینا مانند سجده یکى از عقلا بوده.
نکته دیگرى که در این آیه است و باید خاطرنشان ساخت این است که خداوند در ابتداء و شروع به تربیت یوسف، رویایى به او نشان داد و در داستانش هم ابتدا از آن رویا خبر مى دهد، و این بدان جهت بوده که از همان آغاز تربیت دورنماى آینده درخشان او و ولایت الهى که خداوند او را بدان مخصوص مى کند به وى نشان داده باشد، تا براى او بشارتى باشد که همواره در طول زندگى و تحوّلاتى که مى بیند در مد نظرش بوده باشد، و در نتیجه مصیبت هایى که مى بیند و شدائدى که با آنها روبرو مى گردد به یاد آن دورنما بیفتد، و نفس را به خویشتن دارى و تحمّل آن مشقات راضى کند.
این بود حکمت اینکه خداوند خصوص اولیاء خود را به آ ینده درخشانشان و مقام قربى که براى آنان در نظر داشته بشارت داده است، و از آن جمله فرموده: ( الا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون - تا آنجا که مى فرماید: لهم البشرى فى الحیوه الدنیا و فى الاخرة ) .
نهى یعقوب (ع) از اینکه یوسف (ع) خواب خود را براى برادرانش بازگو کند#
در مفردات مى گوید: کلمه ( کید ) به معناى نوعى حیله زدن است که گاهى مذموم و گاهى ممدوح است، هر چند استعمالش بیشتر در مذموم است، و چنین است کلمه ( استدراج ) و ( مکر ) . علماى ادب گفته اند که: کید هم به خودى خود متعدى مى شود و مفعول مى گیرد، و هم با حرف ( لام ) .
این آیه دلالت مى کند بر اینکه یعقوب وقتى خواب یوسف را شنیده نسبت به آنچه که از خواب او فهمیده اطمینان پیدا کرده، و یقین کرده که به زودى خدا خود، کار یوسف را عهده دار گشته و کارش بالا مى گیرد، و بر اریکه سلطنت تکیه مى زند و چون یوسف را از سایر افراد آل یعقوب بیشتر دوست مى داشت و احترام مى کرد لذا ترسید اگر خواب وى را بشنوند او را صدمه اى بزنند، زیرا ایشان مردانى قوى و نیرومند بودند، و انطباق یازده ستاره و آفتاب و ماه بر یعقوب و همسرش و یازده پسران دیگرش خیلى روشن بود، و طورى بود که برادران به محض شنیدن خواب وى معنا را فهمیده آنگاه تکبّر و نخوّت وادار به حسادتشان کرده، در صدد بر مى آمدند نقشه اى بریزند که میان او و پدرش حائل شده، نگذارند به آن بشارتها نائل شود.
و لذا به یوسف خطابى مشفقانه کرد و فرمود: ( یا بنى: اى پسرک عزیزم ) . و قبل از آنکه خواب او را تعبیر کند از در اشفاق، اول او را نهى کرد از اینکه رویاى خود را براى برادرانش نقل کند، و آنگاه بشارتش داد به کرامت الهیى که در حقّش رانده شده. و نهى را مقدم بر بشارت نیاورد مگر به خاطر فرط محبّت و شدّت اهتمامى که به شان او داشته و آن حسادت و بغض و کینه اى که از برادران نسبت به وى سراغ داشت.
دلیل اینکه دلهاى برادرانش سرشار از کینه و دشمنى با وى بود این است که یعقوب (علیه السلام) در جواب یوسف نفرمود: من مى ترسم درباره ات نقشه شومى بریزند و یا ایمن نیستم از اینکه نابودت کنند، بلکه فرمود: نقشه مى ریزند، و تازه همین بیان را هم با مصدر تاکید نموده فرمود: ( یکیدوا لک کید)، زیرا مصدر ( کید) که مفعول مطلق است خود یکى از وسائل تاکید است.
علاوه بر این، کلام خود را با جمله ( ان الشیطان للانسان عدو مبین ) تعلیل و تاکید کرد، و خاطرنشان ساخت که کید برادران غیر از کینه هاى درونى، یک سبب خارجى دارد که کینه آنان را دامن زده آتش دلهایشان را تهییج مى کند تا آن حسد و کینه اثر سوء خود را کرده باشد، و او شیطانى است که از روز نخست دشمن انسان بوده حتى یک روز هم حاضر به ترک دشمنى نشده، و دائما با وسوسه و اغوا کردن خود، آدمیان را تحریک مى کند تا از صراط مستقیم و راه سعادت به سوى راه کج و معوجى که به شقاوت دنیایى و آخرتى آدمى منتهى مى شود منحرف شود. آرى، او با همین وسوسه هاى خود، میان پدران و فرزندان را بر هم زده دوستان یک جان در دو بدن را از هم جدا مى کند و مردم را گیج و گمراه مى سازد.
بنابراین، معنى آیه چنین مى شود: یعقوب به یوسف فرمود: پسرک عزیزم ! داستان رویاى خود را براى برادرانت شرح مده، زیرا به تو حسادت مى ورزند، و از کار تو در خشم شده نقشه اى براى نابودیت مى کشند، شیطان هم از همین معنا استفاده کرده فریب خود را به کار مى بندد، یعنى به دلهاى آنان راه یافته نمى گذارد از کید بر تو صرفنظر کنند، چه شیطان براى آدمیان دشمنى آشکار است.
( اجتباء ) از ماده جبایت است که به معناى جمع آورى کردن است. گفته مى شود ( جبیت الماء فى الحوض - جمع کردم آب را در حوض ) و از همین باب است که جمع آورى مالیات را ( جبایة الخراج ) مى گویند. خداى تعالى هم مى فرماید: ( یجبى الیه ثمرات کل شى ء.
بنابراین، در همه موارد استعمال و همه مشتقات این ماده، جمع آورى اجزاى یک چیز و حفظ آن از تفرقه و تشتت خوابیده، و در ضمن، آمد و شد و حرکت جمع کننده به سوى آن چیزى که مى خواهد جمع کند نیز در معنایش نهفته هست.
و بنابراین، اجتباء خداى سبحان بنده اى از بندگان خود را، به این است که بخواهد او را مشمول رحمت خود قرار داده به مزید کرامت اختصاصش دهد، و به این منظور او را از تفرق و پراکندگى در راههاى پراکنده شیطانى حفظ نموده به شاهراه صراط مستقیمش بیندازد، و این هم وقتى صورت مى گیرد که خود خداى سبحان متولّى امور او شده او را خاص خود گرداند، بطورى که دیگران از او بهره نداشته باشند، همچنانکه درباره حضرت یوسف به همین معانى اشاره کرده و فرموده: ( انه من عبا دنا المخلصین... )
( تأویل ) در جمله ( و یعلمک من تأویل الاحادیث ) آن پیشامدى را گویند که بعد از دیدن خواب پیش آید و خواب را تعبیر کند، و آن حادثه اى است که حقیقت آن در عالم خواب براى صاحب رویا مجسّم شده در شکل و صورتى مناسب با مدارک و مشاعر وى خودنمایى مى کند، همچنانکه سجده پدر و مادر و برادران یوسف در صورت یازده ستاره و ماه و خورشید مجسم شده و در برابر وى سجده کردند.
ما در سابق در تفسیر آیه ( فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویل ه، ) در جلد سوم این کتاب بحث مفصلى راجع به تأویل گذراندیم.
وجه اینکه در جمله: ( و یعلمک من تأویل الاحادیث ) از رؤیا به ( حدیث ) تعبیرشده است#
کلمه ( احادیث ) جمع حدیث است، و بسیار مى شود که این کلمه را مى گویند و از آن رویاها را اراده مى کنند، چون در حقیقت رویا هم حدیث نفس است، زیرا در عالم خواب امور به صورتهایى در برابر نفس انسان مجسم مى شود، همانطور که در بیدارى هر گوینده اى مطالب خود را براى گوش شنونده اش مجسم مى کند، پس رویا هم مانند بیدارى، حدیث است.
پس اینکه بعضى گفته اند ( اگر رویا را حدیث نامیده اند به این اعتبار است که بعد از خواب آن را تعریف مى کنند ) صحیح نیست. و همچنین است اینکه گفته شده که ( چون خواب صادق حدیث و گفتگوى ملائکه است، و در رویاى کاذبه گفتگوى شیطان است ) .
زیرا بسیارى از رویاها هست که نه مستند به ملائکه است، و نه به شیطان، مانند رویاهائى که از حالت مزاجى شخص بیننده ناشى مى شود، مثل اینکه دچار تب و یا حرارت شده و در خواب مى بیند که دارد در حمام استحمام مى کند و یا در هواى بسیار گرم در عالم خواب تشنه مى شود، و خواب مى بیند که در استخر آب تنى مى کند، و یا دچار سرماى شدید شده خواب مى بیند که برف و یا تگرگ مى آید.
بعضى دیگر از مفسرین این حرف را چنین رد کرده اند که: مخالف با واقع است، زیرا در رویاى یوسف اصلا گفتگویى نبود، و همچنین خوابى که رفیق زندانى آن حضرت دیده بود، ویا آن خوابى که پادشاه مصر دیده بود در هیچ یک گفتگو وجود نداشت.
و غفلت کرده از اینکه منظور آقایان از حدیث فرشته و یا شیطان حدیث به معناى تکلم نیست، بلکه مراد این است که خواب، قصه و یا حادثه اى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصور و مجسم مى سازد، همانطور که در بیدارى گوینده اى همان قصه یا حادثه را به صورت لفظ درآورده شنونده از آن به اصل مراد پى مى برد. و نیز حدیث ملک و شیطان نظیر این است که درباره شخصى که تصمیم دارد کارى بکند و یا آن را ترک کند، مى گوییم: نفس او وى را حدیث کرد که فلان کار را بکند، و یا ترک کند. معناى این حرف این است که او تصور کردن و یا نکردن آن عمل را نمود، مثل اینکه نف س او به او گفته که بر تو لازم است این کار را بکنى، و یا جایز نیست بکنى.
و کوتاه سخن، معناى اینکه رویا از احادیث باشد اینست که رویا براى نائم از قبیل تصور امور است، و عینا مانند تصورى است که از اخبار و داستانها در موقع شنیدن آن مى کند، پس رویا نیز حدیث است، حالا یا از فرشته و یا از شیطان و یا از نفس خود انسان. این است مقصود آنهایى که مى گویند رویا حدیث فرشته و یا شیطان است. و لیکن حق مطلب همان است که ما گفتیم که رویا حدیث خود نفس است، به مباشرت و بدون واسطه ملک و یا شیطان، و بزودى - ان شاء اللّه - بحث مفصلى در این باره خواهد آمد.
مراد از علم یوسف (علیه السلام) به تأویل احادیث#
تا اینجا مى خواستیم بگوییم مراد از تأویل احادیث تأویل رویاها است، و لیکن از ظاهر داستان یوسف در این سوره برمى آید که مقصود از احادیثى که خداوند تأویل آن را به یوسف (علیه السلام) تعلیم داده بود اعم از احادیث رویا است، و بلکه مقصود از آن مطلق احادیث یعنى مطلق حوادث و وقایعى است که به تصور انسان درمى آید، چه آن تصوراتى که در خواب دارد و چه آنهایى که در بیدارى.
آرى، بین حوادث و ریشه هاى آنها که از آن ریشه ها منشاء مى گیرند و همچنین غایاتى که حوادث به آن غایات و نتیجه ها منتهى مى شوند اتصالى است که نمى توان آن را انکار کرد و یا نادیده گرفت، و با همین اتصال است که بعضى با بعضى دیگر مرتبط مى شود. بنابراین، ممکن است بنده اى به اذن خدا به این روابط راه پیدا کرده باشد، بطوریکه از هر حادثه اى حوادث بعدى و نتیجه اى را که بدان منتهى مى شود بخواند.
مؤیّد این معنا در خصوص حوادث عالم رویا، آن حکایت ى است که خداى تعالى از قول یعقوب در تأویل خواب یوسف کرده، و نیز آن تأویل ى است که یوسف از خواب خود و از خواب رفقاى زندانیش و از خواب عزیز مصر کرد، و در خصوص حوادث عالم بیدارى حکایتى است که از یوسف در روزهاى زندانیش نقل کرده و فرموده: ( قال لا یاتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما بتأویله قبل ان یاتیکما ذلکما مما علمنى ربى ) و همچنین آنجا که فرموده: ( فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لا یشعرون ) و ان شاء الله بیان آن به زودى از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
معناى ( نعمت ) ، ریشه، مشتقات و مورد استعمال آن#
( و یتم نعمته علیک و على آل یعقوب ) - راغب در مفردات خود گفته: ( نعمه ) - به کسر حرف اول و فتح دوم - به معناى حالت خوش است. و ( بنا النعمه ) به معناى بناى حالت و هیاتى است که انسان به خود مى گیرد، مانند ( جلسه: حال نشستن ) و یا ( رکبه: حالت سواره ) .
و اما ( نعمه ) - به فتح حرف اول و سکون دوم - به معناى تنعم است، و ساختمانش صیغه مره از فعل است، مانند ( ضربه ) که به معناى ( یک بار زدن ) است و همچنین ( شتمه ) ( یک بار دشنام دادن ) و نعمت مرجنس را باشد یعنى شامل کم و زیاد مى شود.
سپس اضافه مى کند: انعام به معناى رساندن احسان به غیر است، و به کار نمى رود مگر در موردى که آن شخص دریافت کننده انعام از جنس ناطقین (جن و انس و ملک ) باشد، براى اینکه هیچوقت گفته نمى شود که فلانى بر اسب خود انعام کرد، ولى گفته مى شود: ( انعمت علیهم ) و ( و اذ تقول للذى انعم اللّه علیه و انعمت علیه ) . و کلمه ( نعماء ) در مقابل ( ضراء ) به معناى شداید است.
و ( نعیم ) به معناى نعمت بسیار است، و لذا خداوند بهشت را با این کلمه توصیف کرده و فرموده: ( فى جنات النعیم ) و ( جنات النعیم ) ، و ( تنعم ) به معناى تناول چیزى است که در آن نعمت و خوشى است، گفته مى شود: ( نعمه تنعیما فتنعم ) یعنى او را تنعیم کرد و متنعم شد، و زندگیش فراخ و گوارا گردید. خداى تعالى هم فرموده: ( فاکرمه و نعمه ) و به همین معناست ( طعام ناعم ) و ( جاریه ناعمه ) .
بنابراین، در همه مشتقات این کلمه بطورى که ملاحظه گردید یک معنى خوابیده، و آن نرمى و پاکیزگى و سازگارى است و مثل اینکه ریشه این مشتقات نعومت باشد، و اگر مى بینیم که تنها در مورد انسان استعمال مى شود براى این است که تنها انسان است که با عقل خود نافع را از ضار تشخیص داده، از نافع خوشش مى آید و از آن متنعم مى شود، و از ضار بدش مى آید و آن را ملایم و سازگار با طبع خویش نمى بیند، به خلاف غیر انسان که چنین تشخیصى را ندارد، مثلا مال و اولاد و امثال آن براى یکى نعمت است و براى دیگرى نقمت، و یا در یک حال نعمت است ودر حالى دیگر نقمت و عذاب.
به همین جهت است که مى بینیم قرآن کریم عطایاى الهى از قبیل مال و جاه و همسران و اولاد و امثال آن را نسبت به انسان نعمت على الاطلاق نخوانده، بلکه وقتى نعمت خوانده که در طریق سعادت و به رنگ ولایت الهى درآمده آدمى را به سوى خدا نزدیک کند. و اما اگر در طریق شقاوت و در تحت ولایت شیطان باشد البته نقمت و عذاب است، نه نعمت، و آیات بر این معنا بسیار است.
بله، اگر در جایى به خدا نسبت داده شود البته نعمت است و فضل و رحمت، چون او خود خیر است و جز خیر از ناحیه او افاضه نمى شود، و از موهبت خود نتیجه سوء و شر نمى خواهد، و چگونه بخواهد با اینکه او رؤ وف، رحیم، غفور و ودود است، ( و ان تعدوا نعمه اللّه لا تحصوها - و اگر بشمارید نعمت هاى خدا را شمار را به آخر نمى رسانید ) و این خطاب در آیه متوجّه تمامى مردم است، یعنى همه شما هم که دست به دست هم بدهید باز به آخر نمى رسید. و نیز فرموده: ( و ذرنى و المکذبین اولى النعمه و مهلهم قلیلا ) و نیز فرموده: ( ثم اذا خولناه نعمه منا قال انما اوتیته على علم ) .
این نعمتها که مورد اشاره این دو آیه است، و امثال آن، وقتى نعمت است که به خدا منسوب گردد و اما اگر به کفران کننده خدا نسبت داده شود براى او نقمت و عذاب خواب بود، همچنانکه فرمود: ( لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید ) .
مراد از اتمام نعمت#
و کوتاه سخن، اگر انسان در ولایت خدا باشد تمامى اسبابى که براى ادامه زندگیش و رسیدن به سعادت بدانها تمسک مى جوید همه نسبت به او نعمت هایى الهى خواهند بود، و اگر همین شخص مفروض، در ولایت شیطان باشد عین آن نعمتها برایش نقمت خواهد شد، هر چند خداوند آنها را آفریده که نعمت باشند.
حال اگر چنانچه اسباب و وسایل زندگى ناقص باشد و به جمیع جهات سعادت در زندگى وافى نباشد نعمت بودنش مثل کسى است که مالى دارد و لیکن به خاطر نداشتن امنیت و یا سلامتى نمى تواند از آن مال آنطور که مى خواهد و هر وقت و هرجور که بخواهد استفاده کند، و در این حال اگر چنانچه به آن امنیّت و آن سلامت برسد مى گویند نعمت بر او تمام شد.
پس اینکه در آیه مورد بحث فرموده: ( و یتم نعمته علیک و على آل یعقوب ) معنایش این مى شود که: خدا به شما نعمت هایى داده که با داشتن آن در زندگى سعادتمند شوید، و لیکن این نعمت ها را در حق تو و در حق آل یعقوب - که همان یعقوب و همسرش و سایر فرزندانش باشند - تکمیل و تمام مى کند، همانطور که یوسف در خواب خود دید.
اینکه در این خطاب یوسف را اصل و آل یعقوب را معطوف بر او گرفته و فرموده: ( علیک و على آل یعقوب ) براى این است که با خواب او مطابق باشد، او در خواب خود را مسجود یعقوب و آل یعقوب دید، و ایشان را دید که در هیات آفتاب و ماه و ستارگان بر او سجده مى کنند.
تمام شدن نعمت بر خود یوسف به همین بود که او را حکمت و نبوّت و ملک و عزّت بداد، و او را از مخلصین قرار داد و بدو تأویل احادیث بیاموخت. و تمام شدن آن بر آل یعقوب به این بود که چشم یعقوب را با داشتن چنین فرزندى روشن گردانیده، او و اهل بیتش را از بیابان و زندگى صحرانشینى به شهر بیاورد، و در آنجا در کاخهاى سلطنتى زندگى مرفهى روزیشان گرداند.
( کما اتمها على ابویک من قبل ابراهیم و اسحق ) - یعنى نعمت را بر تو و بر آل یعقوب تمام مى کنیم، نظیر تمام کردنمان در حق دو پدرت ابراهیم و اسحاق، چون آن دو نیز خیر دنیا و آخرت را دارا شدند. پس جمله ( من قبل ) متعلق است به جمله ( اتمه). و چه بسا احتمال داده شود که ظرف مستقر وصف باشد براى ( ابویک ) و تقدیر این باشد: همانطور که نعمت را بر دو پدرت که در قبل مى زیستند تمام کرد.
( ابراهیم و اسحق ) بدل و یا عطف بیانند براى کلمه ( ابویک ) ، و فایده این سیاق و ترتیب، اشاره و اشعار به این است که این نعمت ها در این دودمان مستمر و همیشگى بوده و اگر به یوسف مى رسد به عنوان ارث از بیت ابراهیم و اسحاق و یعقوب است، و از یعقوب هم به یوسف و از او به بقیه دودمان یعقوب.
معناى آیه این است: همانطور که در خواب دیدى خداوند تو را براى خودش خالص گردانیده، از شرک پاک مى کند تا غیر خدا کسى در تو نصیب نداشته باشد، و تأویل احادیث مى آموزد تا از دیدن حوادث چه در خواب و چه در بیدارى به مال و سرانجام آن پى ببرى، و نعمت خود را که همان ولایت الهى است بر تو تمام مى کند و تو را در مصر جاى داده اهل و دودمان تو را به نزدت مى رساند و ملک و عزّت را بر تو و پدر و مادر و برادرانت تمام مى کند، همه اینها را بدین جهت مى کند که او علیم به بندگان و با خبر به حال آنان است، حکیم است و هر کسى را به هر مقدار که استحقاق دارد پیش مى برد، او به حال تو آگاه است و مى داند که ستمکاران بر تو تا چه حد مستحق عذابند.
سه نکته درباره شخصیت یعقوب (علیه السلام)، سجده براى یوسف (علیه السلام)#
دقت در آنچه گذشت چند نکته را دست مى دهد:
یکى اینکه، یعقوب هم مانند یوسف از مخلصین بوده، و خدا وى را نیز تأویل احادیث آموخته، به دلیل اینکه در این آیه یعقوب خبر مى دهد به یوسف که سرانجام کار تو چیست، و خوابت چه تأویل ى دارد، و قطعا آنچه گفته از باب گمان و تخمین نبوده بلکه به تعلیم خدایى بوده است.
علاوه، در آنجا که به حکایت قرآن فرزندان خود را نصیحت کرده چنین فرموده: ( یا بنى لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه... ) و دنبالش خداى تعالى در حقش فرموده: ( و انه لذو علم لما علّمناه ولکن اکثر الناس لا یعلمون - و او به خاطر اینکه ما تعلیمش کرده بودیم صاحب علمى بود و لیکن بیشتر مردم نمى دانند ) .
دلیل دیگر این مدعى این است که یوسف - به حکایت قرآن - بعد از آنکه به رفقاى زندانیش فرمود: ( لا یاتیکما طعام ترزقانه الا نباتکما بتأویل ه قبل ان یاتیکما ذلکما ممّا علّمنى ربى ) این تعلیم الهى را چنین تعلیل کرده: ( انى ترکت مله قوم لا یؤمنون باللّه و هم بالاخرة هم کافرون و اتبعت مله آبائى ابراهیم و اسحق و یعقوب ما کان لنا ان نشرک باللّه من شى ء... ) و در آن چنین فهمانید که اگر من تأویل هر چیز را مى دانم براى این است که ( مخلص ) - به فتح لام - براى خدایم، و اگر براى خدا مخلصم این صفت را بدان سبب دارم که پیرو پدرانى چون ابراهیم و اسحاق و یعقوبم که پیغمبرانى نقى الوجود و سلیم القلب بودند، وجودشان پاک و دلهایشان به تمام معنا سالم از شرک بود. و چون همین علّت که باعث شد وى داراى علم به تأویل احادیث باشد در پدرانش نیز بوده اشتراک در علّت ما را ناگزیر مى سازد که بگوییم پدران بزرگوارش، ابراهیم و اسحاق و یعقوب نیز مخلص بودند، و علم به تأویل احادیث را داشتند.
آیه شریفه ( و اذکر عبادنا ابراهیم و اسحاق و یعقوب اولى الایدى و الابصار انا اخلصناهم بخالصه ذکرى الدار ) نیز مؤ یّد این مدعى است، چون این معنا را دست مى دهد که مسأله علم به تأویل احادیث از نتایج و فروع اخلاص براى خداى سبحان است.
یعقوب (ع ) و فرزندانش در حقیقت به خدا سجده کرده اند#
دوم اینکه، آنچه که یعقوب (علیه السلام) خبر داد درست مطابق با رویاى یوسف بود، براى این که سجده کردن ایشان براى یوسف با اینکه یکى از آنان خود یعقوب (علیه السلام) است که از مخلصین است و جز براى خداى واحد سجده نمى کند خود کاشف از این است که ایشان در برابر یوسف، خدا را سجده کرده اند نه اینکه یوسف را سجده کرده باشند، و در حقیقت یوسف را نظیر کعبه قبله خود قرار داده اند. پس مى فهمیم که نزد یوسف و براى یوسف جز خدا چیز دیگرى نبوده، و همین خود دلیل دیگرى است بر اینکه وى براى پروردگارش از مخلصین - به فتح لام - بوده، و کسى جز خدا در او شرکت نداشته، همچنانکه خودش بدان اشاره کرده و گفته: ( ما کان لنا ان نشرک باللّه من شى ء ) سابقا هم گفتیم که علم به تأویل احادیث متفرع است بر اخلاص.
از همین جهت است که یعقوب در تعبیر رویاى یوسف گفت: ( و کذلک - یعنى همینطور که خودت را مسجود آنان دیدى - پروردگارت تو را برمى گزیند و خالص براى خود مى کند و تأویل احادیث را به تو مى آموزد.
و همچنین دیدن آل یعقوب به صورت آفتاب و ماه و یازده ستاره که همه اجرام آسمانیند و در مکان رفیعى قرار داشته نورافشانى مى کنند، و هر یک داراى مدارى وسیع هستند خود دلیل بر این است که بزودى آل یعقوب در حیات انسانى سعید که عبارت است از حیات دینى آبادگر دنیا و آخرت داراى مکانتى بلند گشته و از دیگران ممتاز مى گردند.
و به همین حساب یعقوب گفتار خود را ادامه مى دهد و مى فرماید: ( و یتم نعمته علیک ) یعنى تنها بر تو، تا از دیگران ممتاز باشى ( و على آل یعقوب ) یعنى بر من و همسرم و فرزندانم، همانطور که ما را مجتمع و در صورتى نزدیک به هم دیدى ( کما اتمها على ابویک من قبل ابراهیم و اسحق ان ربک علیم حکیم ) .
مقصود از اتمام نعمت بر آل یعقوب علیه السلام#
سوم اینکه، منظور از ( اتمام نعمت ) تعقیب ولایت است، به اینکه سایر نواقص حیات سعید را نیز برداشته دنیا را ضمیمه آخرت کند. و منافات ندارد که نسبت اتمام نعمت را به همه آنان دهد، ولى اجتباء و تعلیم احادیث را به یوسف و یعقوب اختصاص دهد، زیرا نعمت که گفتیم عبارت از ولایت است خود مراتب و درجات مختلفى دارد، و وقتى این نعمت به همه نسبت داده مى شود هر یک به قدر نصیب خود از آن بهره مند مى شوند.
علاوه بر اینکه جایز است امرى را به جمعى نسبت دهیم که بعضى از آن جمع منتسب به آن نسبت باشند همچنانکه در آیه ( و لقد آتینا بنى اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوه و رزقناهم من الطیبات ) دادن کتاب و حکم و نبوت را به همه بنى اسرائیل نسبت داده و حال آنکه مختص به ب عضى از بنى اسرائیل بوده، نه همه آنان، به خلاف روزى دادن از طیبات که به همه آنان بوده.
چهارم اینکه، یوسف باعث شد که خداوند نعمت خود را بر همه آل یعقوب تمام کند، و به همین جهت یعقوب (علیه السلام) هم او را در گفتار خود، اصل حساب کرد و دیگران را بر او عطف نمود، تا او را از میان آل خود مشخص کرده باشد. و نیز به همین جهت بود که عنایت و رحمت را به پروردگار یوسف نسبت داد و مکرر فرمود: ( ربک ) و نفرمود: ( یجتبیک اللّه ) و یا ( ان اللّه علیم حکیم ) . همه اینها شاهدند بر اینکه او در تمام نعمت بر آل یعقوب اصل بوده، و اما دو پدرش یعنى ابراهیم و اسحاق با تعبیر به تشبیه: ( کما اتمها على ابویک من قبل ابراهیم و اسحق ) از اصالت یوسف استثناء شدند، و همین تعبیر فهماند که آن دو نیز اصالت داشتند - دقت بفرمائید.
بحث روایتی#
بحث روایتى (چند روایت درباره رؤیاى یوسف (علیه السلام)
قمى در تفسیر خود گفته: و در روایت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام) آمده که فرمود: تأویل این رویا این است که به زودى پادشاه مصر مى شود و پدر و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند. شمس، مادر یوسف ( راحیل ) است، و قمر، یعقوب، و یازده ستاره، یازده برادران اویند، وقتى وارد بر او شدند و او را دیدند خدا را از روى شکر سجده کردند، و این سجده براى خدا بود.
و در الدّرالمنثور است که ابن منذر از ابن عباس در ذیل جمله ( احد عشر کوکب) آورده که گفت: این یازده کوکب، برادران وى و شمس مادرش، و قمر پدرش بود، و مادر او ( راحیل ) یک سوم زیبایى را داشت.
مؤلف: این دو روایت بطورى که ملاحظه مى کنید شمس را به مادر یوسف تفسیر مى کنند و قمر را به پدرش، و این خالى از ضعف نیست. و چه بسا روایت شده که آن زنى که با یعقوب وارد مصر شد خاله یوسف بود، نه مادرش، چون مادرش قبلا از دنیا رفته بود، در تورات هم همینطور آمده.
و در تفسیر قمى از امام باقر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: یوسف یازده برادر داشت، و تنها برادرى که از یک مادر بودند شخصى به نام ( بنیامین ) بود. آنگاه فرمود: یوسف در سن نه سالگى این خواب را دید و براى پدرش نقل کرد، و پدر سفارش کرد که خواب خود را نقل نکند.
مؤلف: و در بعضى روایات آمده که او در آن روز هفت ساله بوده، در تورات دارد که شانزده ساله بوده ولى بعید است.
و در داستان رویاى یوسف روایات دیگرى نیز هست که پاره اى از آنها در بحث روایتى آینده خواهد آمد - ان شاء الله.
