تفسیر آیات ۱ تا ۱۴ سورهٔ انفال

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۷ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۴ است.

بیان آیات#

بیان آیات

از سیاق آیات این سوره بدست مى آید که این سوره در مدینه و بعد از واقعه جنگ بدر نازل شده، به شهادت اینکه پاره اى از اخبار این جنگ را نقل مى کند و مسائل متفرقه اى در باره جهاد و غنیمت جنگى و انفال و در آخر امورى را مربوط به هجرت ذکر مى نماید.

معناى ( انفال ) ، ( ذات ) و مراد از اصلاح طلبى ذات البین#

کلمه ( انفال ) جمع ( نفل ) - به فتح فاء - است، که به معناى زیادى هر چیزى است. و لذا نمازهاى مستحبى را هم ( نافله ) مى گویند چون زیاده بر فریضه است، و این کلمه بر زیادیهایى که ( فى ء ) هم شمرده شود اطلاق مى گردد، و مقصود از ( فى ء ) اموالى است که مالکى براى آن شناخته نشده باشد، از قبیل قله کوهها و بستر رودخانه ها و خرابه هاى متروک، و آبادیهایى که اهالى اش ‍ هلاک گردیده اند، و اموال کسى که وارث ندارد، و غیر آن، و از این جهت آن را انفال مى گویند که گویا اموال مذکور زیادى بر آن مقدار اموالى است که مردم مالک شده اند، بطورى که دیگر کسى نبوده که آنها را مالک شود، و چنین اموالى از آن خدا و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است. غنائم جنگى را نیز انفال مى گویند، این هم باز بخاطر این است که زیادى بر آن چیزى است که غالبا در جنگها مورد نظر است، چون در جنگها تنها مقصود ظفر یافتن بر دشمن و تار و مار کردن او است، و وقتى غلبه دست داد و بر دشمن ظفر پیدا شد مقصود حاصل شده، حال اگر اموالى هم به دست مردان جنگى افتاده باشد و یا اسیرى گرفته باشند موقعیتى است زیاده بر آنچه مقصود بوده، (پس همه جا، در معناى این کلمه، زیادتى نهفته است ).

کلمه ( ذات ) در اصل مؤ نث ( ذا ) به معناى صاحب و از الفاظى است که همیشه باید اضافه شود، چیزى که هست بسیار استعمال شده است در ( نفس هر چیز ) یعنى در آن چیزى که حقیقت هر شى ء با آن محفوظ است، مثلا وقتى مى گویند: ( ذات انسان ) معنایش آن چیزى است که انسان به وسیله آن انسان است، و ( ذات زید ) به معناى نفس انسانیت خاصه اى است که به اسم ( زید ) مسمى شده. و بعید نیست که اصل در این لغت ( نفس ذات اعمال کذا: نفس صاحب فلان اعمال ) بوده باشد، و سپس به منظور اختصار گفته باشند ( ذات اعمال : صاحب کارها ) و یا تعبیر دیگرى که این معنا را برساند، و به تدریج اعمال را هم انداخته و تنها گفته اند: ( ذات ) .

و همچنین در عبارت ذات بین که به معناى آن حالت و رابطه بدى است که در میان دو فرقه پدید مى آید، چون دشمنى و خصومت همیشه بین دو طرف واقع مى شود، پس این دشمنى ( صاحب بین ) است که عبارت دیگر آن ( ذات بین ) مى شود، پس منظور از جمله ( و اصلحوا ذات بینکم ) این است که آن حالت بد و آن فسادى که در بینتان رخ نموده و آن تیرگى رابطه را اصلاح کنید.

راغب در مفردات مى گوید: ( ذو ) بر دو وجه است یکى آن است که به توسط آن چیزى را که بخواهیم به اسم جنس و اسم نوع وصف مى کنیم. و در این صورت تنها به اسم ظاهر اضافه مى گردد، و به صیغه تثنیه و جمع نیز در مى آید، مثلا در تثنیه گفته مى شود: ( ذواتا ) و در جمع : ( ذوات ) و بهیچ وجه در هیچ صورت جز به اضافه استعمال نمى شود.

سپس اضافه کرده است : علماى معانى این کلمه را استعاره گرفته و عبارت دانسته اند از عین هر چیز، چه اینکه جوهر باشد و یا عرض، ( و بر خلاف آنچه که گفتیم ) آن را مفرد و مضاف به ضمیر و با الف و لام استعمال نموده و عینا معامله لفظ نفس و خاصه را با آن کرده و گفته اند: ( ذاته، نفسه و خاصته ) لیکن باید دانست که این نحوه استعمال از کلام عرب نیست.

وجه دوم از لفظ ( ذو ) لغت قبیله ( طى ) است که آن را عینا بجاى ( الذى ) بکار برده و در حالت رفع و نصب و جر و همچنین در حالت جمع و تانیث به یک لفظ استعمال مى کنند همچنانکه شاعر گوید: ( و بئرى ذو حفرت و ذو طویت ) یعنى ( و چاه من آن چاهى که حفر کردم، و آن چاهى که سنگ چین کردم ) .

و اینکه گفت در این صورت تنها به اسم ظاهر اضافه مى شود از ( فراء ) نقل شده است و لازمه اش این است که اگر دیدیم مضاف به ضمیر استعمال شده بگوییم : ( این نحوه استعمال از کلام مولدین است ) و انصاف بر این است که این نحوه استعمال کم است نه اینکه به کلى متروک شده باشد، به شهادت اینکه در کلمات امیر المومؤمنین (علیه السلام ) در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه دیده مى شود.

اختلاف مفسرین در قرائت ( یسئلونک عن الانفال )#

مفسرین در اینکه آیه شریفه در میان آیات قبل و بعدش چه موقعیتى دارد، و معنایش چیست ؟ از چند جهت شدیدا اختلاف کرده اند و این اختلاف در معناى آیه بخاطر قرائت هاى مختلفى است که در جمله ( یسئلونک عن الانفال ) رسیده، برخى آن را به اهل بیت پیغمبر (ص ) نسبت داده اند و بعضى دیگر مانند عبد الله بن مسعود، سعد بن ابى وقاص و طلحة بن مصرف آن را چنین قرائت کرده اند: ( یسئلونک الانفال ) و آنگاه بنابراین قرائت گفته اند کلمه ( عن ) در قرائت مشهور زائد است.

بعضى دیگر گفته اند: در قرائت غیر مشهور این کلمه مقدر است ؛ عده اى گفته اند: منظور از انفال غنائم جنگى است ؛ و عده اى دیگر گفته اند: فقط غنائم جنگ بدر است، و ( الف و لام ) در ( الانفال ) براى عهد است، ( و معنایش انفال معهود است ) .

بعضى دیگر گفته اند: منظور از آن ( فیئى ) است که مختص به خدا و رسول و امام است ؛ عده اى دیگر گفته اند: اصلا این آیه با آیه خمس نسخ شده ؛ و بعضى گفته اند: بلکه نسخ نشده و از محکمات است ؛ و بطورى که از مراجعه به تفاسیر مفصل از قبیل تفسیر رازى و تفسیر آلوسى و غیره مشهود مى شود این نزاع و مشاجره از جهاتى که ذکر شد در میان مفسرین خیلى کش پیدا کرده.

ولیکن آن چیزى که در اینجا با استمداد از سیاق کلام مى توان گفت این است که آیه به سیاق خود دلالت دارد بر اینکه در میان اشخاص مشارالیه به ( یسئلونک ) نزاع و تخاصمى بوده، و هر کدام حرفى داشته اند که طرف مقابلشان آن را قبول نداشته، و تفریعى که در جمله ( فاتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم ) است به خوبى دلالت دارد بر اینکه این نزاع و تخاصم در امر انفال بوده، و لازمه این تفریع این است که سؤ ال در صدر آیه بخاطر اصلاح و رفع نزاع از ایشان واقع شده، گویا این اشخاص در میان خود راجع به انفال اختلاف کرده اند، و سپس به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مراجعه نموده اند تا حکم آن را از آنجناب بپرسند، و جوابى که مى شنوند نزاعشان را خاتمه دهد.

و این سیاق - بطورى که ملاحظه مى کنید - تاءیید مى کند اولا اینکه قرائت مشهور یعنى ( یسئلونک عن الانفال ) راجح تر است ؛ زیرا وقتى سؤ ال با لفظ ( عن ) متعدى شود معناى استعلام حکم و استخبار خبر را مى دهد، بخلاف آنجایى که بدون ( عن ) متعدى شود که به معناى درخواست عطیه است، و با مقام ما سازگار نیست.

و ثانیا اینکه انفال هر چند بحسب مفهوم عام است، هم غنیمت را شامل مى شود و هم فى ء را - لیکن مورد آیه تنها غنائم جنگى است، آنهم نه فقط غنائم جنگ بدر، چون وجهى براى این تخصیص نیست، و اگر نزاع کنندگان درباره غنیمت جنگ بدر هم نزاع داشته اند قطعا براى این نبوده که خصوص جنگ بدر دخالتى داشته، بلکه براى این بوده که بطور کلى حکم اموالى را که مسلمین در جهادهاى خود از دشمنان دین به دست مى آورند بپرسند، و این بسیار روشن است.

و اگر مورد آیه اختصاص به غنیمت جنگى دارد موجب نمى شود که حکم وارد در آن را هم مختص به موردش کنیم، چون ( همه مى دانیم ) که مورد مخصص نیست، پس اطلاق آیه نسبت به هر درآمدى که آن را انفال بگویند محفوظ است ؛ نه تنها اختصاص به جنگ بدر ندارد بلکه اختصاص به غنائم جنگى نیز نداشته و همه درآمدهاى موسوم به نفل را شامل مى شود؛ براى اینکه مى فرماید انفال همه اش مال خدا و رسول او است و احدى از مؤمنین در آن سهم ندارد چه غنیمت جنگى باشد و چه فیئى.

و اما جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) از ظاهر این جمله و همچنین از ظاهر موعظه اى که بعد از این جمله کرده و ایشان را به ایمان به خدا واداشته استفاده مى شود که خداى تعالى اختلاف ایشان را تنها با همین که ملکیت انفال را مخصوص خود و رسولش کرده و از دست ایشان گرفته برطرف ساخته است، و لازمه این ظهور این است که نزاع این دو طایفه در این بوده که آن طایفه انفال و یا مقدارى از آن را مخصوص خود مى دانستند، و این طایفه منکر آن بوده اند، و خداوند سبحان با سلب ملکیت از هر دو طایفه و به اختصاص ‍ دادن آن به خود و پیغمبر گرامى خود نزاع ایشان را حل و فصل نموده، و علاوه، موعظه مى کند به اینکه از این مشاجره و نزاع دست بردارند. و اما اینکه بعضى گفته اند به دلیل اجماع سربازان جنگى هر غنیمتى را که در جنگ به دست بیاورند خودشان مالک مى شوند مطلبى است که باید در فقه بررسى شود، و مربوط به فن تفسیر نیست.

معنى و ترتیبى که از ضمیمه ساختن آیات ساختن آیات مربوط به انفال استفاده مى شود#

و کوتاه سخن، نزاعشان در انفال کاشف از این است که قبلا سابقه این را که غنیمت از خود ایشان باشد و یا سابقه دیگرى نظیر این را داشته اند، چیزى که هست این سابقه، حکم مجملى داشته که باعث اختلاف ایشان شده، و هر طایفه اى آن را به نفع خود تفسیر مى کرده، و آیات کریمه قرآن این برداشت ما را تایید مى کند.

توضیح اینکه، ارتباط آیات در این سوره و تصریح به داستان بدر کشف مى کند از اینکه این سوره تمامیش مربوط به جنگ بدر و کمى پس از آن نازل شده، حتى ابن عباس هم بطورى که از وى نقل شده این سوره را ( سوره بدر ) نامیده و آیاتى هم از این سوره که متعرض مساله غنیمت است پنج آیه است که در سه جاى سوره قرار گرفته و بر حسب ترتیب عبارت است از آیه ( یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول... ) و آیه ( و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى و الیتامى و المساکین و ابن السبیل ان کنتم امنتم بالله و ما انزلنا على عبدنا یوم الفرقان یوم التقى الجمعان و الله على کل شى ء قدیر... ) و آیات زیر: ( ما کان لنبى ان یکون له اسرى حتى یثخن فى الارض تریدون عرض الدنیا و الله یرید الاخره و الله عزیز حکیم، لولا کتاب من الله سبق لمسکم فیما اخذتم عذاب عظیم، فکلوا مما غنمتم حلالا طیبا و اتقواالله ان الله غفور رحیم ) .

و از سیاق آیه دوم به دست مى آید که بعد از آیه اول و همچنین آیات بعدى نازل شده، براى اینکه فرموده : اگر به خدا و به آنچه که بر بنده مان در روز فرقان و روز تلاقى دو گروه نازل کردیم ایمان آوردید پس معلوم مى شود این کلام بعد از واقعه بدر نازل شده.

از آیات اخیر هم استفاده مى شود که پرسش کنندگان از آنجناب درباره امر اسیران پرسش نموده اند، و درخواست کرده اند تا اجازه دهد اسیران کشته نشوند، بلکه با دادن فدیه آزاد گردند، و در جواب ایشان را مورد عتاب قرار داده است، و از اینکه فرمود: ( فکلوا... ) و تجویز کرد خوردن از غنیمت را، به دست مى آید که اصحاب بطور ابهام چنین فهمیده بودند که مالک غنیمت و انفال مى شوند، جز اینکه نمى دانستند آیا تمامى اشخاصى که حاضر در میدان جنگ بوده اند مالک مى شوند؟ و یا تنها کسانى که قتال کرده اند؟ و آنها که تقاعد ورزیده اند از آن بى نصیبند، و آیا مباشرین که از آن سهم مى برند بطور مساوى بینشان تقسیم مى شود و یا باختلاف ؟ مثلا سهم سواره ها بیشتر از پیاده ها و یا امثال آن است ؟.

چون جمله ( فکلوا ) مبهم بود باعث شد که مسلمین در میان خود مشاجره کنند، و سرانجام به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مراجعه نموده و توضیح بپرسند، لذا آیه نازل شد: ( قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم... ) و ایشان را در استفاده اى که از جمله ( فکلوا مما غنمتم ) کرده و پنداشته بودند که مالک انفال هم هستند تخطئه نموده و ملک انفال را مختص به خدا و رسول کرده، و ایشان را از تخاصم و کشمکش نهى نموده و وقتى بدین وسیله مشاجره شان خاتمه یافت آنگاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آن را به ایشان ارجاع داده و در میانشان بطور مساوى تقسیم کرد، و به همان اندازه سهمى براى آن عده از اصحاب که حاضر در میدان جنگ نبودند کنار گذاشت، و میان کسانى که قتال کرده و آنهایى که قتال نکردند و همچنین میان سوارگان و پیادگان تفاوتى نگذاشته است. آنگاه آیه دوم : ( و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه... ) به فاصله کمى نازل گردیده و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) ( بخاطر امتثال آن ) از آنچه که به افراد داده بود پنج یک را دوباره پس گرفت، این است آن معنا و ترتیبى که از ضمیمه کردن آیات مربوط به انفال به یکدیگر استفاده مى شود.

پس اینکه فرمود: ( یسئلونک عن الانفال ) به ضمیمه قرائنى که در سیاق کلام است این معنا را به دست مى دهد که سؤ ال کنندگان، این سؤ ال را وقتى کردند که پیش خود خیال کرده بودند مالک غنیمت هستند و اختلافشان در این بود که مالک آن کدام طایفه است، و یا در این بود که به چه نحو مالک مى شوند، و به چه ترتیبى در میانشان تقسیم مى شود، و یا در هر دو جهت اختلاف داشته اند.

و جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) جواب پرسش ایشان است، که مى فرماید: انفال ملک کسى از ایشان نیست، بلکه ملک خدا و رسول او است که به هر مصرفى بخواهند مى رسانند، و این بیان ریشه اختلافى که در میان آنان رخنه کرده بود برکند و بکلى از بین برد.

بیان عدم منافات بین آیات مربوط به غنیمت و خمس با آیه: ( قل الانفال لله والرسول )#

و از همین بیان به خوبى برمى آید که آیه شریفه ناسخ آیه ( فکلوا مما غنمتم... ) نیست، بلکه مبین معناى آن و تفسیر آن است، و جمله ( فکلوا ) کنایه از مالکیت قانونى ایشان به غنیمت نیست، بلکه مراد از آن اذن در تصرف ایشان در غنیمت و تمتعشان از آن است، مگر اینکه رسول خدا(صلى الله علیه وآله ) آن را در میان ایشان تقسیم کند، که در اینصورت البته مالک مى شوند.

و نیز روشن مى گردد که آیه ( و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى... ) ناسخ براى آیه ( قل الانفال لله و الرسول... ) نیست، بلکه تاثیرى که نسبت به جهادکنندگان دارد این است که ایشان را از خوردن و تصرف در تمامى غنیمت منع مى کند، چون بعد از نزول ( الانفال لله و الرسول ) - و با اینکه قبلا دانسته بودند که انفال ملک خدا و رسول است - و از آیه ( انما غنمتم ) غیر این را نمى فهمیدند، و آیه ( قل الانفال لله و الرسول ) هم غیر این را نمى رساند که اصل ملک انفال از خدا و رسول است، بدون این که کوچکترین تعرضى نسبت به کیفیت تصرف در آن و جواز خوردن و تمتع از آن را داشته باشد، خوب، وقتى متعرض این جهات نبود، پس با آیه ( انما غنمتم... ) هیچ منافاتى ندارد تا کسى بگوید آیه ( انما غنمتم... ) ناسخ آن است.

پس از مجموع این سه آیه این معنا استفاده مى شود که اصل ملکیت در غنیمت از آن خدا و رسول است، و خدا و رسول چهار پنجم آن را در اختیار جهادکنندگان گذارده اند تا با آن ارتزاق نموده، و آن را تملک نمایند، و یک پنجم آن را به خدا و رسول و خویشاوندان رسول و غیر ایشان اختصاص داده تا در آن تصرف نمایند.

دقت در این بیان این معنا را هم روشن مى کند که تعبیر از ( غنائم ) به ( انفال ) که جمع نفل و به معناى زیادى است، اشاره است به علت حکم از طریق بیان موضوع اعم آن، گویا: فرموده است : از تو مساله غنائم را مى پرسند که عبارت است از زیادتى که در میان مردم کسى مالک آن نیست، و چون چنین است در جوابشان حکم مطلق زیادات و انفال را بیان کن و بگو: همه انفال ( نه تنها غنائم ) از آن خدا و رسول او است و لازمه قهریش این است که غنیمت هم از آن خدا و رسول باشد.

و چه بسا به همین بیان این معنا تایید شود که الف و لام در لفظ الانفال اولى، الف و لام عهد و در الانفال دومى براى جنس و یا براى استغراق بوده باشد، و روشن شود سر اینکه چرا فرمود: ( قل الانفال ) و نفرمود: ( قل هى لله و الرسول ( بگو آن براى خدا و رسول است ) .

و نیز به این بیان روشن مى شود که جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) یک حکم عمومى را متضمن است که به عموم خود، هم غنیمت را شامل مى شود، و هم سایر اموال زیادى در جامعه را، از قبیل سرزمین هاى تخلیه شده و دهات متروکه و قله کوهها و بستر رودخانه ها و خالصه جات پادشاهان و اموال اشخاص بى وارث، و از همه این انواع تنها غنیمت جنگى متعلق به جهادکنندگان به دستور پیغمبر است، و مابقى در تحت ملکیت خدا و رسول او باقى است.

این آن معنایى است که دقت در آیات کریمه فوق آن افاده مى کند، و لیکن مفسرین درباره آنها حرفهاى دیگرى زده اند که نقل آنها و اشکال و نقض در آنها فایده اى ندارد، و خواننده خود مى تواند براى اطلاع از آن اقوال به تفاسیر مطول مراجعه نماید.

پنج صفت براى مؤمنین حقیقى#

این دو آیه و آیه بعدى آنها خصائص و امتیازات مردانى را که به معناى حقیقى کلمه، مؤمن هستند بیان نموده و اوصاف کریمه و ثواب جزیلشان را برمى شمارد تا بدین وسیله جمله سابق را که فرموده بود: ( فاتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم ) تاکید نماید.

و از میان همه صفات ایشان، پنج صفت را انتخاب نموده و در این آیه ذکر کرده است و این پنج صفت، صفاتى هستند که داشتن آن مستلزم داشتن تمامى صفات نیک و ملازم با دارا بودن حقیقت ایمان است، صفاتى است که اگر خود انسان در آنها تامل و دقت کند خواهد دید که داشتن آن، نفس را براى تقوا و اصلاح ذات بین و اطاعت خدا و رسول آماده مى سازد.

و آن صفات عبارت است از: 1 - ترسیدن و تکان خوردن دل در هنگام ذکر خدا، 2 - زیاد شدن ایمان در اثر استماع آیات خدا، 3 - توکل، 4 - بپاداشتن نماز، 5 - انفاق از آنچه که خدا روزى فرموده. و معلوم است که سه صفت اول از اعمال قلب و دو صفت اخیر از اعمال جوارح است، و در ذکر آن رعایت ترتیب واقعى و طبیعى آن شده است، چون نور ایمان به تدریج در دل تابیده مى شود و همچنان رو به زیادى مى گذارد تا به حد تمام رسیده و حقیقتش کامل شود. مرتبه اول آن که همان اثر قلب است عبارت است از وجل و ترس و تکان خوردن دل در هنگام ذکر خدا، و جمله ( انما المومنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم ) اشاره به آن است.

و این ایمان همچنان رو به انبساط نهاده و شروع به ریشه دواندن در دل مى کند، و در اثر سیر در آیات داله بر خداى تعالى و همچنین آیاتى که انسان را به سوى معارف حقه رهبرى مى کند در دل شاخ و برگ مى زند، بطورى که هر قدر مؤمن بیشتر در آن آیات سیر و تامل کند ایمانش قوى تر و زیادتر مى گردد، تا آنجا که به مرحله یقین برسد، و جمله ( و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا ) اشاره به آن است.

وقتى ایمان انسان زیاد گشت و به حدى از کمال رسید که مقام پروردگارش را و موقعیت خود را شناخت، و به واقع مطلب پى برد، و فهمید که تمامى امور به دست خداى سبحان است، و او یگانه ربى است که تمام موجودات به سوى او بازگشت مى کنند در این موقع بر خود حق و واجب مى داند که بر او توکل کرده و تابع اراده او شود، و او را در تمامى مهمات زندگى خود وکیل خود گرفته به آنچه که او در مسیر زندگیش مقدر مى کند رضا داده و بر طبق شرایع و احکامش عمل کند، اوامر و نواهیش را بکار بندد؛ و جمله و ( على ربهم یتوکلون ) اشاره به همین معنا است.

و وقتى ایمان به حد کاملش در دل مستقر گردید قهرا انسان به سوى عبودیت معطوف گشته و پروردگار خود را به خلوص و خضوع عبادت مى کند، و این عبادت همان نماز است، علاوه، به سوى اجتماع نیز معطوف گشته حوائج اجتماع خود را برآورده مى کند، و نواقص و کمبودیها را جبران مى نماید، و از آنچه خدا ارزانیش داشته از مال و علم و غیر آن انفاق مى نماید، و آیه ( الذین یقیمون الصلوه و مما رزقناهم ینفقون ) همین معنا را مى رساند. از آنچه گذشت روشن گردید که جمله ( زادتهم ایمانا ) اشاره است به زیادى از جهت کیفیت، یعنى ایمانشان رو به شدت و کمال مى گذارد؛ پس اینکه بعضى از مفسرین آن را به معناى زیاد شدن کمیت وعدد مؤمنین گرفته اشتباه است.

این حکمى است که خداوند کرده و فرموده : ایمان حقیقى تنها در دل آن کسانى ثابت و مستقر گشته که داراى پنج صفت بالا باشند، و به همین جهت هم اجر کریم ایشان را مطلق ذکر کرده و توضیح نداده که چیست بلکه فرموده : ( لهم درجات عند ربهم ) . پس ‍ صفات کمال و ثواب و اجر عظیمى که اینگونه مردم دارند همان صفات و ثواب و اجرى است که مؤمنین حقیقى داراى آنند.

مراد از درجات در: ( لهم درجات عند ربهم ) مراتب قرب به خدا است#

و اینکه فرمود: ( لهم درجات عند ربهم و مغفره و رزق کریم ) ، کلمه ( مغفرت ) به معناى گذشت الهى از گناهان است، و ( رزق کریم ) نعمتهاى بهشتى است که نیکان از آن ارتزاق مى کنند، و این تعبیر در چند جاى قرآن واقع شده، مانند آیه ( فالذین امنوا و عملوا الصالحات لهم مغفره و رزق کریم، و الذین سعوا فى ایاتنا معاجزین اولئک اصحاب الجحیم ) و امثال آن.

و از همین جا معلوم مى شود که منظور از ( درجات ) در جمله ( لهم درجات عند ربهم ) مراتب قرب و منزلت و درجات کرامت معنوى است، و همینطور هم هست، براى اینکه مغفرت و جنت از آثار مراتب قرب به خداى سبحان و فروع آن است. البته درجاتى که خداى تعالى در این آیه براى مؤمنین نامبرده اثبات مى کند تمامى آن براى فرد فرد مؤمنین نیست، بلکه مجموع آن براى مجموع مؤمنین است، براى اینکه درجات مذکور از آثار و لوازم ایمان است، و چون ایمان داراى مراتب مختلفى است، لذا درجات هم که خداوند به ازاى آن مى دهد مختلف مى باشد، بعضى از مؤمنین کسانى هستند که یکى از آن درجات را دارا مى شوند، بعضى دیگر دو درجه و بعضى چند درجه بحسب اختلافى که در مراتب ایمان ایشان است.

موید این معنا آیه ( یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات ) و آیه ( افمن اتبع رضوان الله کمن باء بسخط من الله و ماویه جهنم و بئس المصیر، هم درجات عند الله و الله بصیر بما یعملون ) است.

پس مى توان گفت تفسیرى که بعضى کرده و درجات آیه را به درجات بهشت معنا کرده اند تفسیر صحیحى نیست، و متعینا باید همان معناى سابق ما را کرده و گفت : منظور از آن درجات قرب به مقام پروردگار است، گو اینکه این درجات ملازم با درجات بهشت هم هست.

ظاهر سیاق چنین مى رساند که جمله ( کما اخرجک ) متعلق به مدلول جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) است و تقدیرش چنین مى باشد: خداوند حکم کرده به اینکه انفال براى او و رسولش باشد، و این حکم به حق است، هر چند بعضى از مؤمنین کراهت داشته باشند، همچنانکه خدا تو را از خانه ات به حق بیرون کرد با اینکه طایفه اى از ایشان کراهت داشتند، پس همه اینها حق و بر طبق مصلحت دین و دنیاى ایشان بوده، و ایشان از آن مصالح غفلت داشته اند.

بعضى از مفسرین گفته اند: جمله مذکور متعلق به جمله ( یجادلونک فى الحق ) است. بعضى دیگر گفته اند: عامل در این جمله معناى حق است و تقدیر آن چنین است ( این ذکر از حق است، همانطور که پروردگارت تو را به حق از خانه ات خارج کرد ) ولیکن این دو معنا بطورى که ملاحظه مى کنید از سیاق آیه به دور است.

معناى ( حق ) و ( جدال )#

و اما کلمه ( حق ) - منظور از این کلمه مقابل باطل است، و آن عبارت است از امر ثابتى که آثار واقعى مطلوبش بر آن مترتب بشود، و بحق بودن فعل خدا ( بیرون کردن ) به این معنا است که به حسب واقع متعین و واجب، همین فعل باشد. بعضى گفته اند: منظور از آن وحى است. بعضى دیگر گفته اند: منظور از آن جهاد است، و لیکن اینها معناهاى بعیدى است.

اما ( جدل ) اصل در معناى جدل تافتن است، مثلا مى گویند: ( زمام جدیل ) یعنى لگامى که بشدت تابیده شده، و اگر جدال را هم جدال مى گویند - بطورى که در مجمع البیان گفته - به این اعتبار است که نزاع در آن از ناحیه پیچیدن از مذهبى به مذهبى دیگر برخاسته مى شود.

و معناى دو آیه مورد بحث این است که : خداى تعالى با اینکه مردم میل نداشتند مع ذلک در امر انفال حکم بحق کرد، همچنانکه تو را در مدینه از خانه ات بیرون کرد، بیرون کردنى که توام با حق بود، و طایفه اى از مؤمنین از آن کراهت داشتند، و با تو در امر حق نزاع مى کردند، و این نزاعشان بعد از آن بود که حق بطور اجمال براى ایشان روشن شده بود، و ایشان شبیه به مردمى هستند که بخواهند آنان را بکشند و آنها ایستاده و وسائل و ابزار قتل خود را تماشا مى کنند.

بیان آیات#

بیان آیات مربوط به جنگ بدر و وضع وحال روحى مسلمین در آن جنگ که نخستین جنگ آنان بود

این آیات اشاره به داستان بدر مى کند که اولین جنگ در اسلام است، و ظاهر سیاق آیات چنانچه به زودى روشن خواهد شد این است که بعد از پایان یافتن واقعه نازل شده باشد.

یعنى به یاد آرید زمانى را که خداوند به شما وعده مى دهد (غلبه بر یکى از دو طائفه عیر و نفیر را)؛ خداوند در این آیه نعمتها و سنتهاى خود را براى ایشان برمى شمارد تا چنین بصیرتى بهم برسانند که خداى سبحان امرى به ایشان نمى کند و حکمى بر ایشان نمى آورد مگر بحق و در آن مصالح و سعادت ایشان و به نتیجه رسیدن مساعى ایشان را در نظر مى گیرد، و وقتى داراى چنین بصیرتى شدند دیگر در میان خود اختلاف نکرده، و نسبت به آنچه که خداوند براى آنان مقدر کرده و پسندیده اظهار کراهت ننموده بلکه امر خود را به او محول نموده و او و رسول او را اطاعت مى کنند.

و منظور از ( طائفتین ) دو طایفه عیر و نفیر مى باشند که مقصود از ( عیر ) قافله چهل نفرى قریش است که با مال التجاره و اموال خود از مکه به شام مى رفت، و همچنین از شام به مکه باز مى گشت، و ابو سفیان هم در میان ایشان بود، و مقصود از ( نفیر ) لشکر قریش است که قریب به هزار نفر بودند ( و لشکر اسلام پس از دست نیافتن به مال التجاره آنان در بدر با خود آنان روبرو شدند ) ، و ( احدى الطائفتین ) مفعول دوم ( یعدکم ) و جمله ( انها لکم ) بدل از آن است، و جمله ( و تودون ) در موضع حال است، و مقصود از ( غیر ذات الشوکه ) آن طایفه بى شوکت است که عبارت است از همان چهل نفر حامل مال التجاره که قوا و نفراتشان از نفیر کمتر بود، و ( شوکت ) به معناى تیزى و برندگى است، چون این کلمه استعاره از ( شوک ) به معناى خار است.

و اینکه فرمود: ( یرید الله ان یحق الحق بکلماته ) نسبت به آیه شریفه، حال است، و منظور از ( احقاق حق ) اظهار و تثبیت آن به ترتیب آثار آن است، و ( کلمات خدا ) قضا و قدرى است که رانده به اینکه انبیاى خود را یارى نموده و دین حق خود را ظاهر سازد، همچنانکه در آیه ( و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون ) و همچنین آیه ( یریدون لى طفوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون، هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و لو کره المشرکون ) اشاره به آن کرده است.

بعضى از قاریان قرآن آیه را به ( بکلمته ) قرائت کرده اند، و این قرائت موجه تر و به عقل نزدیک تر است. و کلمه ( دابر ) به معناى متعلقات هر چیز است که بعد از آن چیز بیاید و به آن بپیوندد، و ( قطع دابر ) کنایه از نابود کردن و منقرض ساختن چیزى است بطورى که بعد از آن اثرى که متفرع بر آن و مربوط به آن باشد باقى نماند.

و معناى آیه این است که : به یاد آورید آن روزى را که خداوند به شما وعده داد که با یارى او بر یکى از دو طایفه ( عیر ) و یا ( نفیر ) غالب شوید، و شما میل داشتید که آن طایفه، طایفه عیر ( قافله تجارتى قریش ) باشد، چون نفیر ( لشکریان قریش ) عده شان زیاد بود، و شما ضعف و ناتوانى خود را با شوکت و نیروى آنان مقایسه مى کردید، و لیکن خداوند خلاف این را مى خواست، خداوند مى خواست تا با لشکریان ایشان روبرو شوید، و او شما را با کمى عددتان بر ایشان غلبه دهد، و بدین وسیله قضاى او مبنى بر ظهور حق و استیصال کفار و ریشه کن شدن ایشان به کرسى بنشیند.

از ظاهر سیاق برمى آید که ( لام ) در ( لیحق ) براى غایت است، و کلمه مذکور تا آخر آیه متعلق به جمله ( یعدکم الله ) باشد، و بنا بر این، معناى آیه چنین مى شود: اگر خداوند به شما چنین وعده اى داد - و او هرگز خلف وعده نمى کند - براى این بود که بدین وسیله حق را تثبیت کرده، و باطل را باطل معرفى نماید هر چند کفار نخواسته باشند و بلکه کراهت داشته باشند.

و به این بیان روشن مى گردد که جمله ( لیحق الحق... ) ، تکرار جمله ( یرید الله ان یحق الحق بکلماته ) نیست، هر چند همان معنا را افاده مى کند ( چون یکى مربوط به اصل وعده اى است که خدا داده، و دیگرى مربوط است به مواجه نمودن مسلمین بر خلاف میل و انتظار آنان با لشکر کفار ) .

( استغاثه ) به معناى درخواست یارى است، همچنانکه در جاى دیگر مى فرماید: ( فاستغاثه الذى من شیعته على الذى من عدوه ) معناى ( امداد ) معروف است،

مراد از ( مردف ) بودن ملائکه اى که در جنگ بدر به یارى مسلمین نازل شدند#

و ( مردفین ) از ماده ( ارداف ) است و ارداف به معناى این است که شخص سواره کسى را ردیف ( ترک ) خود سوار کند، و ( ردف ) - بطورى که راغب گفته است به معناى تابع است ( و ردف المراه ) به معناى سرین و کفل زن است و ترادف به معناى این است که دو چیز و یا دو کس یکدیگر را متعاقب کنند، و ( رادف ) به معناى متاخر است، و ( مردف ) آن کس است که جلو سوار شده و کسى را پشت سر خود سوار کند.

و به این معنا آیه مورد بحث با آیه ( و لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله فاتقوا الله لعلکم تشکرون، اذ تقول للمؤمنین الن یکفیکم ان یمدکم ربکم بثلاثه الاف من الملائکه منزلین، بلى ان تصبروا و تتقوا و یاتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسه الاف من الملائکه مسومین، و ما جعله الله الا بشرى لکم و لتطمئن قلوبکم به و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم ) که آن نیز اشاره به همین داستان مى کند سازگار مى شود.

چون تطبیق آیات این سوره با آیات سوره ( آل عمران ) این معنا را افاده مى کند که منظور از نزول هزار ملائکه ردیف شده نزول هزار نفر از ملائکه است، که عده دیگرى را در پى دارند، بنا بر این هزار ملائکه ردیف شده با سه هزار ملائکه نازل شده منطبق مى شود.

و به همین بیان فساد این کلام ظاهر مى گردد که گفته اند: ( منظور از مردف بودن ملائکه این است که هزار نفر از ملائکه در پى هزار نفر دیگر باشد، چون اگر اینطور معنا کنیم لازمه اش این مى شود که با هر یک نفر از ایشان یک نفر ردیف باشد و در نتیجه عده ملائکه دو هزار نفر باشد.

و همچنین فساد اینکه گفته اند: مراد از مردف بودن ملائکه این است که دنبال هم نازل شده باشند، و نیز اینکه گفته اند: مراد آمدن ایشان از پى مسلمین است، و در حقیقت مردف به معناى رادف است. و همچنین اینکه بعضى دیگر گفته اند: مراد این است که ملائکه مسلمین را ردیف خود قرار داده اند، یعنى در پیش روى مسلمین قرار گرفتند، تا در دلهاى کفار ایجاد رعب و وحشت بکنند.

امداد مسلمین با فرستادن ملائکه به منظور بشارت مسلمین و آرامش دلهاى آنان بوده نهبراى کشتن کفار#

دو ضمیرى که در ( جعله ) و در ( به ) است بطورى که سیاق دلالت مى کند به امداد بر مى گردند، و معناى آیه این است که : امداد به فرستادن ملائکه به منظور بشارت شما و آرامش دلهاى شما بود، نه براى اینکه کفار به دست آنان هلاک گردند، همچنانکه آیه ( اذ یوحى ربک الى الملائکه انى معکم فثبتوا الذین آمنوا سالقى فى قلوب الذین کفروا الرعب ) نیز اشاره به آن دارد.

این معنا کلام بعضى از تذکره نویسان را تایید مى کند که گفته اند ( ملائکه براى کشتن کفار نازل نشده بودند، و احدى از ایشان را نکشتند، براى اینکه نصف و یا ثلث کشتگان را على بن ابیطالب (صلوات الله علیه ) کشته بود و ما بقى یعنى نصف و یا دو ثلث دیگر را ما بقى مسلمین به قتل رسانیده بودند، و منظور از نزول ملائکه تنها و تنها سیاهى لشکر و در آمیختن با ایشان بوده، تا بدین وسیله مسلمانان افراد خود را زیاد یافته دلهایشان محکم شود و در مقابل دل هاى مشرکین مرعوب گردد ) - و به زودى گفتارى در این باره خواهد آمد -

و اینکه فرمود: ( و ما النصر الا من عند الله ان الله عزیز حکیم ) بیان انحصار حقیقت یارى در خداى تعالى است، و اینکه اگر پیشرفت و غلبه به کثرت نفرات و داشتن نیرو و شوکت بود، مى بایستى مشرکین بر مسلمانان غلبه پیدا کنند که هم عده شان بیشتر بود، و هم مجهزتر از مسلمین بودند.

جمله ( ان الله عزیز حکیم ) تمامى مضمون آیه و متعلقات آن را که در آیه قبلى بود تعلیل مى کند، و مى فرماید: به عزت خود ایشان را یارى داده و به حکمتش یاریش را به این شکل و به اینصورت اعمال کرد.

امداد مسلمین در جنگ بدر با فرو فرستادن باران#

( نعاس ) ابتداى خواب را گویند که عبارت است از خواب سبک ؛ و ( تغشیه ) به معناى احاطه است ؛ و ( امنه ) به معناى امان است ؛ و ضمیر ( منه ) به خداى تعالى برمى گردد، و بعضى گفته اند به ( عدو ) برمى گردد؛ و ( رجز ) به معناى پلیدى و نجاست است، و در اینجا مقصود از ( رجز شیطان ) آن وسوسه هاى پلیدى است که در قلب راه مى یابد.

و معناى آیه این است که : این نصرت و مددکارى خدا به وسیله بشارت و آرامش دادن به دلها همان موقعى بود که در اثر آرامش یافتن دلها همه تان به خواب رفتید و معلوم است که اگر ترس و رعب شما از بین نرفته بود معقول نبود که در میدان جنگ خواب بر شما مسلط شود، خداوند باران را هم بر شما نازل کرد تا شما را پاکیزه کند و وسوسه شیطان را از دلهایتان بزداید، تا دلهایتان را قوى و نیرومند سازد - جمله ( لیربط على قلوبکم ) کنایه از تشجیع است - و نیز تا با فرستادن باران قدمهاى شما را بر روى ریگ هاى بیابان استوار نموده و یا بدین وسیله دلهایتان را محکم سازد.

این آیه شریفه موید روایاتى است که مى گوید: کفار قبل از مسلمین به لب چاه رسیدند و مسلمین وقتى پیاده شدند که کفار آب را گرفته بودند و به ناچار در زمین خشک و ریگزار پیاده شدند. بعد از مدتى که مسلمانان محدث و جنب شده، و همه دچار تشنگى گشتند شیطان در دلهایشان وسوسه کرد و گفت دشمنان شما آب را گرفتند و اینک شما با جنابت و نجاست نماز مى خوانید و پاهایتان در ریگ ها فرو مى رود، لذا خداى تعالى باران را برایشان بارانید و با آن هم غسل جنابت کرده و خود را از حدث تطهیر نمودند، و نیز اردوگاه آنان که ریگزار بود سفت و محکم و اردوگاه کفار گل و لغزنده گشت.

ظرفى که در اول آیه است حالش حال ظرفى است که در جمله ( اذ تستغیثون ربکم ) و ( اذ یغشیکم النعاس ) است، و معناى آیه احتیاج به توضیح ندارد.

( فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم کل بنان ) مراد از اینکه فرمود ( بالاى گردن ها را بزنید ) این است که سرها را بزنید، و مراد از ( کل بنان ) جمیع اطراف بدن است، یعنى دو دست و دو پا و یا انگشتان دستهایشان را بزنید تا قادر به حمل سلاح و به دست گرفتن آن نباشند.

ممکن هم هست خطاب در ( فاضربوا... ) به ملائکه باشد و اتفاقا همین مطلب هم به ذهن مى رسد، و آن وقت زدن بالاى گردنها و زدن همه بنان همان معناى ظاهریش مقصود باشد، و یا کنایه است از ذلیل کردن ایشان و اینکه با ارعاب، قوه و نیروى امساک را از دستهاى ایشان سلب کنند، و نیز ممکن است خطاب به مؤمنین باشد و غرض تشجیع ایشان علیه دشمنان باشد و خواسته است قدمهاى ایشان را ثابت تر و دلهایشان را محکم تر نموده و ایشان را بر علیه مشرکین تحریک کنند.

( مشاقه ) به معناى مخالفت است و اصل آن شق به معناى بعض است، و گویا مخالفت را از این جهت مشاقه گفته اند که مخالفت، آن بعض و آن ناحیه اى را مى گیرد که غیر از ناحیه طرف مقابل است، و معناى آیه این است که : این عذاب را خداوند به این خاطر بر سر مشرکین آورد که خدا و رسول را مخالفت مى کردند و بر مخالفتشان اصرار مى ورزیدند و کسى که با خدا و رسول مخالفت کند خداوند شدید العقاب است.

خطاب تشدیدى است بر کفار و عذابى را که نازل شده به ایشان نشان داده و مى فرماید: این عذاب را بچشید، و علاوه خاطرنشان مى سازد که به دنبال این عذاب، عذاب آتش را در پى دارید.

بحث روایتی#

بحث روایتى (معناى انفال، شان نزول آیات مربوط به انفال...)

مرحوم طبرسى در کتاب جوامع الجامع خود مى گوید: ابن مسعود و على بن الحسین زین - العابدین و امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) آیه مورد بحث را یسئلونک الانفال قرائت کرده اند.

مؤلف: این روایت را دیگران هم از ابن مسعود و همچنین از امام سجاد، امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده اند.

و در کافى به سند خود از عبد صالح (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: انفال عبارت است از هر زمین خرابى که اهلش منقرض شده باشند، و هر سرزمین که بدون جنگ و بدون بکار بردن اسب و شتر تسلیم شده است و با پرداختن جزیه صلح کرده باشند، سپس ‍ فرمود: و براى او است ( یعنى براى والى و زمامدار ) رؤ وس جبال و دره هاى سیل گیر و نیزارها و هر زمین افتاده اى که مربى نداشته باشد، و همچنین براى او است خالصه جات سلاطین، البته آن خالصه جاتى که به زور و غصب بدست نیاورده باشند، چون اگر به غصب تحصیل کرده باشند، هر مال غصبى مردود است، و باید به صاحبش برگردد، و او است وارث هر کسى که بى وارث مرده باشد و متکفل هزینه زندگى کسانى است که نمى توانند هزینه خود را به دست بیاورند.

و نیز به سند خود از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل آیه ( یسئلونک عن الانفال ) فرموده : هر کس بمیرد و وارثى نداشته باشد مالش جزو انفال است.

مؤلف: و در معناى این دو روایت روایات بسیارى از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده است، و اگر در این روایات انفال به معناى غنائم جنگى را ذکر نکرده ضرر به جایى نمى زند، زیرا خود آیه بطورى که از سیاق آن برمى آید به مورد خود بر غنائم جنگى دلالت دارد.

و در الدر المنثور است که : طیالسى و بخارى در کتاب ادب المفرد و مسلم و نحاس در کتاب ناسخش و ابن مردویه و بیهقى در کتاب شعب همگى از سعد بن ابى وقاص روایت کرده اند که گفت : از آیات قرآن چهار آیه در شان من نازل شده : اول اینکه مادرم قسم خورده بود که اعتصاب غذا نموده و لب به آب و غذا نگشاید تا من از محمد (صلى الله علیه و آله ) دست بردارم خداوند این آیه را نازل کرد: ( و ان جاهداک على ان تشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنیا معروفا ) .

دوم اینکه در جنگ شمشیرى بدست من افتاد که خیلى از آن خوشم آمد، به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) عرض کردم : این شمشیر را به من بده، آیه نازل شد: ( یسئلونک عن الانفال ) .

سوم اینکه وقتى من مریض شدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به عیادتم آمد، عرض کردم : یا رسول الله ! من مى خواهم مال خودم را تقسیم کنم، آیا مى توانم به نصف وصیت کنم ؟ فرمود: نه، عرض کردم : به ثلث چطور ؟ حضرت ساکت شد، و همین باعث شد که وصیت به ثلث جایز گردید. چهارم اینکه من با عده اى از انصار شراب خوردم، و یکى از ایشان با استخوان فک شتر به بینى من زد، من خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آمدم، خداوند حکم حرمت شراب را نازل کرد.

مؤلف: این روایت خالى از اشکال نیست، اولا براى اینکه جمله ( و ان جاهداک على ان تشرک بى... ) در ذیل آیه ( و وصینا الانسان بوالدیه ) قرار دارد که سیاقش با اینکه در باره شخص معینى و جهت خاصى نازل شده باشد منافات دارد، علاوه بر اینکه در ذیل آیه ( قل تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم ان لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا... ) گفتیم که دستور احسان به پدر و مادر از احکام عامه است که اختصاص به این شریعت و آن شریعت ندارد.

و ثانیا براى اینکه گرفتن شمشیر و آن را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) درخواست کردن با قرائت ( یسئلونک الانفال از تو انفال مى خواهند ) مناسبت دارد، نه با قرائت ( یسئلونک عن الانفال از تو از انفال سؤ ال مى کنند ) و توضیحش در سابق گذشت.

و ثالثا براى اینکه استقرار سنت بر وصیت به ثلث به آیه قرآن نبوده بلکه به سنت نبوى بوده است، ( و با این حال چطور سعد گفته است : از آیات قرآن چهار آیه در شان من نازل شده ؟ ) .

و رابعا گو اینکه داستان شرابخوردنش با جماعتى از اصحاب و پاره شدن بینیش بوسیله استخوان فک شتر حق است، و لیکن چرا نگفت که رفقایش مختلط از مهاجر و انصار هر دو طایفه بودند، وچرا نگفت که بینیش را عمر بن خطاب پاره کرد؟ علاوه، در این قضیه آیه سوره مائده نازل شد، که نزولش براى تحریم نبوده، بلکه به منظور تشدید و تاکید تحریم بود، و بیان این معنا در ذیل آیه ( یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان ) گذشت.

و نیز در همان کتاب است که احمد، عبدبن حمید، ابن جریر، ابو الشیخ، ابن مردویه، حاکم و بیهقى در سنن خود همگى از ابى امامه روایت کرده اند که گفت : من از عباده بن صامت معناى انفال را سؤ ال کردم، او گفت : درباره ما اصحاب بدر نازل شده، چون در آن روز ما، درباره نفل اختلاف کردیم، و اختلاف ما منجر به کدورت شد، در نتیجه خداوند آن را از دست ما گرفت و اختیار آن را به رسول خدا واگذار کرد. رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) هم آن را میان مسلمین تقسیم کرد، و همین روایت را از براء نقل کرده اند که در آخر گفت یعنى : بطور مساوى تقسیم کرد.

و نیز مى گوید: سعید بن منصور، احمد، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن حبان، ابو الشیخ و حاکم - وى روایت را صحیح دانسته - و بیهقى و ابن مردویه همگى از عباده بن صامت روایت کرده اند که گفت : ما با رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بیرون شدیم و من با او حاضر در جنگ بدر گشتم، تا اینکه دو صف برابر هم قرار گرفته و مشغول جنگ شدند، و خداوند دشمن را فرارى داد، یک دسته از مسلمین دشمن را تعقیب کرده و به هر که دست مى یافتند مى کشتند، دسته اى دیگر به جمع آورى غنیمت سرگرم شده و دسته سوم اطراف رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) حلقه زدند تا او را از شر دشمنان نگهبانى کنند، این بود تا شب، وقتى شب شد همه لشکریان به لشکرگاه برگشته و دور هم گرد آمدند، در نتیجه آن عده اى که به جمع آورى غنیمت پرداخته بودند گفتند: کسى غیر ما حقى از آن ندارد، که ما خودمان جمع کرده ایم، آن عده که دشمن را تعقیب کرده بودند در جواب مى گفتند: شما از ما سزاوارتر نیستید، براى اینکه ما دشمن را از اموالشان جدا کرده و فرارى دادیم، آن عده هم که دور پیغمبر را گرفته بودند گفتند: شما از ما سزاوارتر نیستید و ما کارى که مستلزم بى بهرگى ما شود نکردیم، زیرا اگر با شما نبودیم براى این بود که مى ترسیدیم از ناحیه دشمن آسیبى به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) برسد، لذا به حراست او پرداختیم، آیه شریفه ( یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله و اصلحوا ذات بینکم ) نازل شد و رسول خدا آن را در میان مسلمین تقسیم کرد....

و نیز مى گوید: ابن ابى شیبه، ابو داود، نسائى، ابن جریر، ابن منذر، ابن حبان، ابو الشیخ، ابن مردویه و حاکم - وى سند را صحیح دانسته - و بیهقى در کتاب دلائل، همگى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : در روز بدر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: هر کس که دشمنى را بکشد فلان مقدار از غنیمت مى برد و هر کس شخصى را اسیر بگیرد فلان مبلغ. پیرمردان در زیر پرچمها استقامت کرده، و جوانان به سوى قتال و گرفتن غنیمت شتافتند، لذا پیرمردان به جوانان گفتند: ما را باید با خود شریک کنید، چون ما براى شما پایگاهى بودیم اگر به خطرى برمى خوردید بما پناهنده مى شدید، جوانها زیر بار نمى رفتند، لذا مخاصمه را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) برده و در جوابشان این آیه نازل شد: ( یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول ) و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) غنائم را در میان همه لشکریان بطور مساوى تقسیم کرد.

مؤلف: در این معانى روایات دیگرى نیز هست، البته در اینجا روایاتى است راجع به تفصیل داستان انفال که در روشن شدن معناى آیات خیلى تاثیردارند و ما آنها را در ذیل آیات بعدى ایراد خواهیم کرد.

و در بعضى از روایات دارد که پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) ایشان را وعده داد که ( سلب ) و ( غنیمت ) را به ایشان بدهد و لیکن خداوند با جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) آن را نسخ کرد، و به این معنا اشاره دارد آنچه که در این روایت است، و لذا بعضى ها بهمین روایت استناد کرده و گفته اند ( زمامدار مى تواند به وعده اى که به لشکریان خود داده وفا نکند ) لیکن این روایت با اختلافى که در روز بدر در باره غنیمت کردند جور درنمى آید، براى اینکه اگر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به ایشان چنین وعده اى داده بود دیگر با وعده صریح آنجناب اختلاف نمى کردند.

و نیز در الدر المنثور است که ابن جریر از مجاهد روایت کرده که گفت : اصحاب از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مساله خمس را پرسیدند که وقتى چهار پنجم غنیمت بین لشکریان تقسیم شود یک پنجم آن چه مى شود؟ آیه نازل شد: ( یسئلونک عن الانفال )

مؤلف: این روایت هم با مضمون آیه به آن بیانى که ما از سیاق آیه درآوردیم مطابقت نمى کند، و در بعضى از روایاتى که از مفسرین صدر اول از قبیل سعید بن جبیر و مجاهد و عکرمه و همچنین از ابن عباس رسیده دارد که آیه ( یسئلونک عن الانفال قل الانفال لله و الرسول... ) با آیه ( و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول... ) نسخ شده، و لیکن در سابق که آیه را شرح مى دادیم وجوهى گذشت که احتمال نسخ را نفى مى کند.

و نیز در الدر المنثور است که مالک، ابن ابى شیبه، ابو عبید، عبد بن حمید، ابن جریر، نحاس، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابو الشیخ و ابن مردویه همگى از قاسم بن محمد روایت کرده اند که گفت : شنیدم که مردى از ابن عباس از انفال مى پرسید، ابن عباس در جوابش ‍ گفت : اسب و اسلحه اى که از دشمن گرفته شود از نفل است، آن مرد دوباره سؤ ال خود را تکرار کرد، ابن عباس هم همان جواب را داد.

سپس آن مرد پرسید: انفالى که خداى تعالى در کتابش فرموده چیست ؟ و این سؤ ال را آنقدر تکرار کرد که نزدیک بود ابن عباس به تنگ بیاید، ناگزیر در جوابش گفت، این مرد مثل صبیغ است که عمر او را کتک کارى کرد - و در نقل دیگرى - چنین گفت : چقدر احتیاج به کتک دارى، تو عمر را مى خواهى که مانند صبیغ عراقى کتک کاریت کند، و عمر صبیغ را آنقدر زد که خون از پاشنه پایش ‍ سرازیر شد.

و نیز در ذیل جمله ( اولئک هم المومنون حقا ) مى نویسد: طبرانى از حارث بن مالک انصارى روایت کرده که وقتى از رسول خدا(صلى الله علیه و آله ) مى گذشت حضرت پرسید حارث حالت چطور است ؟ عرض کرد مؤمن حقیقى شده ام، فرمود: فکر کن و حرف بزن براى هر چیزى حقیقتى است، حقیقت ایمان تو چیست ؟ عرض کرد نفس خود را از دنیا گریزان و بى رغبت کرده ام، و در نتیجه همه شب را به عبادت مى گذرانم، و روزم را به روزه و تشنگى، و گویا اهل بهشت را مى بینم که در بهشت به دیدار یکدیگر مى روند، و گویا اهل جهنم را مى بینم که از ناله و فریاد صدا به صداى هم داده اند، حضرت سه مرتبه فرمود: حارث درست شناخته اى از دست مده.

مؤلف: این روایت از طرق شیعه نیز به سندهاى متعددى وارد شده.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایاتى درباره جنگ بدر و شان نزول آیات مربوطه)#

در مجمع البیان از ابن عباس نقل کرده که گفته است : در روز بدر بعد از آنکه هر دو لشکر روبرو شده و صف آرایى کردند و آماده جنگ شدند ابو جهل گفت : بار الها! هر کدام از ما دو فریق سزاوارتر به نصرتیم آن فریق را نصرت ده، مسلمین هم استغاثه کردند و در نتیجه ملائکه فرود آمدند و آیه ( اذ تستغیثون ربکم... ) نازل شد.

و بعضى گفته اند: رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) وقتى کثرت نفرات مشرکین و کمى نفرات مسلمین را بدید رو به قبله کرد و گفت : بار الها! وفا کن به آنچه مرا وعده دادى، پروردگارا! اگر این گروه (اصحاب من ) را به دست این دشمنان هلاک سازى دیگر در روى زمین عبادت نمى شوى، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) همچنان خداى خود را مى خواند و دستها را رو به آسمان بلند کرد تا حدى که ردایش از شانه اش افتاد، در این موقع بود که خداوند آیه ( اذ تستغیثون ربکم ) را نازل کرد، صاحبان این قول گفتار خود را به عمر بن خطاب و سدى و ابى صالح نسبت داده اند، و از حضرت ابى جعفر (علیه السلام ) نیز روایت شده است.

صاحب مجمع البیان سپس اضافه کرده که : وقتى عصر شد، و رفته رفته تاریکى شب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) و یارانش را فرا گرفت، خداوند خواب را بر یاران او مسلط کرد، و همه به حالت چرت درآمدند، و چون زمینى که ایشان در آنجا اطراق کرده بودند ریگزار بود، و قدمهایشان مى لغزید (و از این ناحیه ناراحت بودند)، خداوند باران را برایشان نرم نرم نازل کرد تا زمین نمناک و سفت گردید، و قدمها استوار گشت، و همین باران در ناحیه لشکرگاه قریش مانند دهانه مشگ مى ریخت، علاوه بر این خداوند دلهاى کفار را پر از وحشت نمود، همچنانکه فرموده : ( سالقى فى قلوب الذین کفروا الرعب ) .

مؤلف: لفظ ( اذ تستغیثون ربکم ) با نازل شدن آن در روز بدر و در پى استغاثه مسلمین سازگار نیست، بلکه سیاق آیه دلالت مى کند بر اینکه با آیه یسئلونک عن الانفال و آیات بعد از آن نازل شده، و این آیات دلالت دارد بر یک حکایتى که قبلا رخ داده است، و خداوند در آن داستان بر مسلمین منت نهاده که آیات نصرت را برایشان فرو فرستاده و نعمتهایى به ایشان ارزانى داشته است، و این نعمتها را به رخ ایشان مى کشد تا شکرش را به جا آورده، و در اوامر و نواهیش اطاعتش کنند.

و بعید نیست اینکه در روایت مجمع البیان نزول آیه را بعد از استغاثه مسلمین در روز بدر دانسته، از باب انطباق مضمون آیه با واقعه بدر باشد (نه اینکه آیه در بدر نازل شده باشد) و این قبیل از مضمونها در روایات مربوط به شان نزول آیات زیاد است.

و در تفسیر برهان از ابن شهراشوب روایت کرده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در عریش فرمود: بار الها! اگر تو امروز این گروه (مسلمین ) را هلاک کنى بعد از این روز، دیگر پرستش نخواهى شد، در این موقع بود که آیه ( اذ تستغیثون ) نازل گردید، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بیرون آمد در حالى که مى فرمود: بزودى جمع مشرکین شکست خورده و پا به فرار مى گذارند، خداوند هم او را با پنج هزار ملک سواره کمک نمود و عدد ایشان را در چشم مشرکین بسیار وانمود کرد، و در عوض عدد مشرکین را در نظر مسلمین اندک جلوه داد، و این آیه نازل شد: ( و هم بالعدوه القصوى ) ؛ آنان در دورترین نقطه مرتفع وادى و پشت ریگزارى وسیع قرار گرفته بودند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در نقطه مرتفع نزدیک یک چاه قرار داشت.

مؤلف: در این روایت نیز همان حرفى است که در روایت قبل گفتیم.

و در مجمع البیان مى گوید: بلخى از حسن نقل کرده که گفته است آیه ( و اذ یعدکم الله... ) قبل از آیه ( کما اخرجک ربک من بیتک بالحق ) نازل شده و لیکن در تنظیم قرآن بعد از آن نوشته شده است.

مؤلف: تقدم مدلول یک آیه بر مدلول آن دیگرى از نظر وقوع در خارج ملازم این نیست که جلوتر هم نازل شده باشد، و از سیاق آیه هیچ دلیلى بر گفتار حسن نمى توان یافت.

و در تفسیر عیاشى از محمد بن یحیى خثعمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل آیه ( و اذ یعدکم الله احدى الطائفتین انها لکم و تودون ان غیر ذات الشوکه تکون لکم ) فرموده : شوکت آن برخوردى بود که در آن قتال بود.

داستان جنگ بدر

مؤلف: نظیر این روایت را قمى نیز در تفسیر خود نقل کرده است.

و در مجمع البیان مى گوید: سیره نویسان و نیز ابو حمره و على بن ابراهیم در کتب تفسیرشان نقل کرده اند که : ابو سفیان با قافله قریش ‍ از شام مى آمد با اموالى که در آنها عطریات بود و در آن قافله چهل سوار از قریش بودند، پیغمبر اکرم (صلوات الله علیه ) چنین راى داد که اصحابش بیرون روند و راه را بر ایشان گرفته و اموال را بگیرند، لذا فرمود: امید است خداوند این اموال را عاید شما کند. اصحاب نیز پسندیدند، بعضى به عجله حرکت کردند، و بعضى دیگر به کندى، چون باور نمى کردند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از رموز جنگى آگاهى داشته باشد، لذا فقط قافله ابو سفیان و گرفتن غنیمت را هدف خود قرار دادند.

وقتى ابوسفیان شنید که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) حرکت کرده ضمضم بن عمرو غفارى را خبر داد تا خود را به مکه رسانیده، به قریش برساند که محمد (صلى الله علیه و آله ) با اصحابش متعرض قافله ایشان شده، و به هر نحو شده قریش را حرکت دهد.

سه شب قبل از اینکه ضمضم وارد مکه شود عاتکه دختر عبد المطلب در خواب دیده بود که مرد شترسوارى وارد شده و فریاد مى زند اى آل غالب رهسپار به سوى قتلگاه خود شوید، آنگاه با شتر خود بر بالاى کوه ابو قبیس رفته سنگى را از بالاى کوه غلطانید، و این سنگ همچنان که سرازیر مى شد پاره پاره شده و هیچ خانه اى از خانه هاى قریش نبود مگر اینکه پاره اى از آن سنگ در آن بیفتاد، عاتکه از وحشت از خواب پرید و داستان رویایش را با عباس در میان نهاد، عباس قضیه را به عتبه بن ربیعه گفت، عتبه در تعبیر آن گفت : این مصیبتى است که به قریش رو مى آورد، آهسته آهسته، خواب عاتکه دهن به دهن منتشر شد و به گوش ابو جهل رسید، وى گفت : این هم یک پیغمبر دیگر در خاندان عبد المطلب، به لات و عزى سوگند من سه روز صبر مى کنم، اگر خواب او حق بود که هیچ، و گر نه همه قریش را وادار مى کنم نامه اى در بین خود بنویسیم که هیچ اهل بیت و دودمانى دروغگوتر از بنى هاشم نیست چه مردهایشان و چه زنهایشان.

خواب عاتکه (دختر عبدالمطلب) تعبیر شد!#

وقتى روز سوم رسید ضمضم وارد شد، در حالى که به صداى هر چه بلندتر فریاد مى زد: اى آل غالب، اى آل غالب ! مال التجاره، مال التجاره، قافله، قافله، دریابید و گمان نمى کنم که بتوانید دریابید. محمد و مشتى بى دینان از اهل یثرب، حرکت کردند و متعرض قافله شما شدند، آماده حرکت شوید، قریش وقتى این را شنیدند احدى از ایشان نماند مگر اینکه دست به جیب کرده و پولى جهت تجهیز قشون بداد، و گفتند: هر کس حرکت نکند خانه اش را ویران مى کنیم، عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و عقیل بن ابى طالب نیز حرکت کردند، قریش کنیزان خود را نیز در حالى که دف مى زدند حرکت دادند.

از آنسو رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) با سیصد و سیزده نفر بیرون رفت و در نزدیکیهاى بدر یک نفر را ماءمور دیده بانى کرد، تا وى را از قریش خبر دهد. و در حدیث ابى حمره دارد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مردى را بنام عدى فرستاد تا برود و از قافله قریش خبرى به دست بیاورد، وى برگشت و به عرض رسانید که در فلان موضع قافله را دیدم، جبرئیل در این موقع نازل شد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) را خبر داد که مشرکین قریش تجهیز لشکر کرده و از مکه حرکت کرده اند، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) قضیه را با اصحاب خود در میان نهاد. و در اینکه به دنبال قافله و اموال آن به راه بیفتند، و یا با لشکر قریش مصاف دهند مشورت کرد.

ابوبکر برخاست و عرض کرد: یا رسول الله این لشکر، لشکر قریش است، همان قریش متکبر که تا بوده کافر بوده اند، و تا بوده با عزت و قدرت زندگى کرده اند، علاوه، ما از مدینه که بیرون شدیم براى جنگ بیرون نشدیم، و از نظر قوا و اسلحه آمادگى نداریم. و در حدیث ابى حمره دارد که وى گفت : من این راه را بلدم، عدى (بطورى که مى گوید) در فلان جا قافله قریش را دیده، اگر این قافله راه خود را پیش گیرند ما نیز راه خود را پیش گیریم درست بر سر چاه بدر به یکدیگر مى رسیم. حضرت فرمود: بنشین، ابو بکر نشست. عمر برخاست، او نیز کلام ابو بکر را تکرار کرد و همان نظریه را داد، به او نیز فرمود بنشین، عمر نشست.

بعد از او، مقداد برخاست و عرض کرد: یا رسول الله این لشکر، لشکر قریش متکبر است، و لیکن ما به تو ایمان آورده و تو را تصدیق نموده ایم، و شهادت داده ایم بر اینکه آنچه که تو آورده اى حق است، به خدا سوگند اگر بفرمایى تا در زبانه هاى آتش پر دوام چوب درخت غضا برویم و یا در انبوه تیغ هراس درآییم درمى آییم و تو را تنها نمى گذاریم، و ما آنچه را که بنى اسرائیل در جواب موسى گفتند که : ( تو و پروردگارت بروید ما اینجا نشسته ایم ) در جوابت بر زبان نمى آوریم، بلکه مى گوییم : آنجا که پروردگارت امر کرده برو ما نیز همراه تو مى آییم، و در رکابت مى جنگیم، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در مقابل این گفتارش جزاى خیرش ‍ داد.

انصار هم همچو مهاجرین دست یارى به پیامبر اکرم (ص) مى دهند#

سپس فرمود: مردم شما راى خود را بگویید، و منظورش از مردم انصار (اهل مدینه ) بود، چون عده انصار بیشتر بود، علاوه، انصار در بیعت عقبه (ما بین مکه و منا) گفته بودند: ما در باره تو هیچ تعهدى نداریم تا به شهر ما (مدینه ) درآیى، وقتى بر ما وارد شدى البته در ذمه ما خواهى بود، و از تو دفاع خواهیم کرد، همچنانکه از زنان و فرزندان خود دفاع مى کنیم.

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فکر مى کرد منظور ایشان در آن بیعت این بوده باشد که ما تنها در شهرمان از تو دفاع مى کنیم، و اما اگر در خارج مدینه دشمنى به تو حمله ور شد ما در آن باره تعهدى نداریم.

چون چنین احتمالى را مى داد خواست تا ببیند آیا در مثل چنین روزى هم او را یارى مى کنند یا خیر، لذا از میان انصار سعد بن معاذ برخاست و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد اى رسول خدا ! گویا منظورت ما انصار است. فرمود: آرى.

عرض کرد: پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا ! ما به تو ایمان آوردیم، و تو را تصدیق کردیم، و شهادت دادیم بر اینکه آنچه بیاورى حق و از ناحیه خدا است، بنابراین به آنچه که مى خواهى امر کن (تا با دل و جان امتثال کنیم ) و آنچه که مى خواهى از اموال بگیر و هر قدر مى خواهى براى ما بگذار، به خدا سوگند اگر دستور دهى تا در این دریا فرو شویم امتثال نموده و تنهایت نمى گذاریم، و از خدا امیدواریم که از ما به تو رفتارى نشان دهد که مایه روشنى دیدگانت باشد، پس بى درنگ ما را حرکت بده که برکت خدا همراه ما است.

پیامبر اکرم (ص) دستور حرکت صادر مى کند#

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از گفتار وى خوشحال گشت و فرمود: حرکت کنید به برکت خدا، که خداى تعالى مرا وعده داده بر یکى از دو طایفه (عیر و نفیر) غلبه یابم و خداوند از وعده خود تخلف نمى کند، به خدا سوگند گویا همین الساعه قتلگاه ابى جهل بن هشام و عتبه بن ربیعه و شیبه بن ربیعه و فلانى و فلانى را مى بینم.

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) دستور حرکت داد و به سوى بدر که نام چاهى بود روانه شد، و در حدیث ابى حمره ثمالى دارد که : بدر اسم مردى از قبیله جهنیه بود که صاحب آن چاه بود و بعدا آن چاه را به اسم وى نامیدند، بهر حال قریش نیز از آنسو به حرکت درآمده و غلامان خود را پیشاپیش فرستادند تا به چاه رسیده و آب را برگیرند، اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) ایشان را گرفته دستگیر نمودند، پرسیدند شما چه کسانى هستید؟ گفتند: ما غلامان و بردگان قریشیم، پرسیدند: قافله عیر را کجا دیدید؟ گفتند: ما از قافله هیچ اطلاعى نداریم، اصحاب رسول خدا آنها را تحت فشار قرار دادند بلکه بدین وسیله اطلاعاتى کسب نمایند، در این موقع رسول خدا (صلى الله علیه و آله )، مشغول نماز بود، از نماز خود منصرف گشت و فرمود: اگر این (بیچاره ها) واقعا به شما راست مى گویند شما همچنان ایشان را خواهید زد، و اگر یک دروغ بگویند دست از آنان برمى دارید (پس کتک زدن فائده ندارد) ناچار اصحاب غلامان را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بردند حضرت پرسید: شما چه کسانى هستید؟ عرض کردند: ما بردگان قریشیم، فرمود: قریش چند نفرند ؟ عرض کردند ما از عدد ایشان اطلاعى نداریم، فرمود در شبانه روز چند شتر مى کشند ؟ گفتند نه الى ده عدد، فرمود: عدد ایشان نهصد تا هزار نفر است آنگاه دستور داد غلامان را بازداشت کنند. این خبر به گوش قریش رسید، بسیار وحشت کرده و از حرکت کردن خود پشیمان شدند، عتبه بن ربیعه، ابو البخترى پسر هشام را دید و گفت : این ظلم را مى بینى ؟ به خدا سوگند من جا پاى خود را نمى بینم (نمى فهمم کجا مى روم ) ما از شهر بیرون شدیم تا از اموال خود دفاع کنیم و اینک مال التجاره ما از خطر جست، حالا مى بینم راه ظلم و تعدى را پیش گرفته ایم، با اینکه به خدا سوگند هیچ قوم متجاوزى رستگار نشد، و من دوست مى داشتم اموالى که در قافله از بنى عبد مناف بود همه از بین مى رفت و ما این راه را نمى آمدیم.

ابوالبخترى گفت : تو براى خودت یکى از بزرگان قریشى، (این مردم بهانه اى ندارند مگر آن اموالى که در واقعه نخله از دست دادند و آن خونى که از ابن الحضرمى در آن واقعه به دست اصحاب محمد ریخته شد) تو آن اموال و همچنین خون بهاى ابن الحضرمى را که هم سوگند تو است به گردن بگیر و مردم را از این راه برگردان، عتبه گفته به گردن گرفتم. و هیچیک از ما مخالفت نداریم مگر ابن الحنظلیه یعنى ابو جهل (که مى ترسم او زیر بار نرود) تو نزد او شو و به او بگو که من اموال و خون ابن الحضرمى را به گردن گرفته ام، و چون او هم سوگند من بوده دیه اش با من است.

ابو البخترى مى گوید: من به خیمه ابو جهل رفتم و مطلب را به وى رساندم : ابو جهل گفت : عتبه نسبت به محمد تعصب مى ورزد چون او خودش از عبد مناف است، و علاوه بر این، پسرش ابو حذیفه در لشکر محمد است، و مى خواهد از این کار شانه خالى کند، از مردم رودربایستى دارد، و حاشا که بپذیرم، به لات و عزى سوگند دست برنمى دارم تا آنکه ایشان را تا مدینه فرارى داده و سر جایشان بنشانیم و یا همه شان را اسیر گرفته و به اسیرى وارد مکه شان کنیم تا داستانشان زبانزد عرب شود.

از آن سو وقتى ابوسفیان قافله را از خطر گذراند شخصى را نزد قریش فرستاد که خداوند مال التجاره شما را نجات داد، لذا متعرض ‍ محمد نشوید، و به خانه هایتان برگردید و او را به عرب واگذار نموده و تا مى توانید از مقاتله با او اجتناب کنید، و اگر برنمى گردید، کنیزان را برگردانید.

فرستاده ابو سفیان در جحفه به لشکر قریش برخورد و پیغام ابو سفیان را رسانید، عتبه خواست از همانجا برگردد، ابو جهل و بنو مخزوم مانع شدند و کنیزان را از جحفه برگرداندند.

راوى گوید اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) وقتى از کثرت قریش خبردار شدند جزع و فزع کرده و استغاثه نمودند، خداوند آیه ( اذ تستغیثون ربکم ) و آیه بعدش را نازل فرمود. طبرسى سپس اضافه کرده است که : وقتى صبح روز بدر شد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) اصحاب خود را گرد آورد (و به تجهیزات آنان رسیدگى کرد)، در لشکرش دو راس اسب بود، یکى از زبیر بن عوام، و یکى از مقداد بن اسود، و هفتاد شتر بود که آنها را به نوبت سوار مى شدند، مثلا رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) و على بن ابى طالب و مرثد بن ابى مرثد غنوى به نوبت بر شتر مرثد سوار مى شدند، در حالى که در لشکر قریش چهار صد اسب، و به روایتى دویست اسب بود.

قریش وقتى کمى اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) را دیدند ابوجهل گفت : این عدد بیش از خوراک یک نفر نیست، ما اگر تنها غلامان خود را بفرستیم ایشان را با دست گرفته و اسیر مى کنند. عتبه بن ربیعه گفت : شاید در دنبال عده اى را در کمین نشانده باشند، و یا قشون امدادى زیر سر داشته باشند، لذا قریش عمیر بن وهب جمحى را که سواره اى شجاع و نترس بود فرستادند تا این معنا را کشف کند، عمیر اسب خود را به جولان درآورد و دورادور لشکر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) جولان داد و برگشت و چنین گفت : ایشان را نه کمینى است و نه لشکرى امدادى و لیکن شتران یثرب مرگ حتمى را حمل مى کنند، و این مردم تو گوئى لالند، حرف نمى زنند، بلکه مانند افعى زبان از دهان بیرون مى کنند، مردمى هستند که جز شمشیرهاى خود پناهگاه دیگرى ندارند، و من ایشان را مردمى نیافتم که در جنگ پا به فرار بگذارند، بلکه از این معرکه برنمى گردند تا کشته شوند، و کشته نمى شوند تا به عدد خود از ما بکشند، حالا فکر خودتان را بکنید. ابو جهل در جوابش گفت : دروغ گفتى و ترس تو را گرفته است.

در این موقع بود که آیه ( و ان جنحوا للسلم فاجنح لها ) نازل گردید، لذا رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) شخصى را نزد ایشان فرستاد که : اى گروه قریش ! من میل ندارم که جنگ با شما را من آغاز کرده باشم، بنا بر این مرا به عرب واگذارید، و راه خود را پیش ‍ گرفته بر گردید، عتبه (این پیشنهاد را پسندید و) گفت : هر قومى که چنین پیشنهادى را رد کنند رستگار نمى شود، سپس شتر سرخى را سوار شد و در حالى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) او را تماشا مى کرد میان دو لشکر جولان مى داد و مردم را از جنگ نهى مى کرد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: اگر نزد کسى امید خیرى باشد نزد صاحب شتر سرخ است، اگر قریش او را اطاعت کنند به راه صواب ارشاد مى شوند.

عتبه بعد از این جولان خطبه اى در برابر مشرکین ایراد کرد و در خطبه اش گفت : اى گروه قریش مرا یک امروز اطاعت کنید و تا زنده ام دیگر گوش به حرفم مدهید، مردم ! محمد یک مرد بیگانه نیست که بتوانید با او بجنگید، او پسر عموى شما و در ذمه شما است، او را به عرب واگذارید (و خود مباشر جنگ با او نشوید) اگر راستگو باشد شما بیش از پیش سرفراز مى شوید و اگر دروغگو باشد همان گرگ هاى عرب براى او بس است.

ابوجهل از شنیدن حرفهاى او به خشم در آمد و گفت : همه این حرفها از ترس تو است که دلت را پر کرده، عتبه در جواب گفت : ترسو توئى که همیشه فلان جایت از ترس صفیر مى زند، آیا مثل من کسى ترسو است ؟ به زودى قریش خواهد فهمید که کدامیک از ما ترسوتر و پست تر و کدامیک مایه فساد قوم خود هستیم.

جنگ بدر آغاز مى شود#

آنگاه زره خود را به تن کرده و به اتفاق برادرش شیبه و فرزندش ولید به میدان رفته صدا زدند: اى محمد! حریف هاى ما را از قریش ‍ تعیین کن تا با ما پنجه نرم کنند. سه نفر از انصار از لشکر اسلام بیرون شده خود را براى ایشان معرفى نموده و گفتند: شما برگردید سه نفر از قریش به جنگ ما بیاید، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) چون این بدید نگاهى به عبیده بن حارث بن عبد المطلب که در آن روز هفتاد سال عمر داشت انداخت و فرمود: عبیده برخیز، سپس نگاهى به حمره افکنده و فرمود: عمو جان برخیز آنگاه نظر به على بن ابیطالب (علیه السلام ) که از همه کوچکتر بود انداخت و فرمود: على برخیز و حق خود را که خداى براى شما قرار داده از این قوم بگیرید، برخیزید که قریش مى خواهد با به رخ کشیدن نخوت و افتخارات خود نور خدا را خاموش کند، و خدا هر فعالیت و کارشکنى را خنثى مى کند تا نور خود را تمام نماید.

آنگاه فرمود: عبیده تو به عتبه بن ربیعه بپرداز و به حمره فرمود: تو شیبه را در نظر بگیر، و به على (علیه السلام ) فرمود: تو به ولید مشغول شو. نامبردگان به راه افتاده تا در برابر دشمن قرار گرفتند و گفتند: و اینک سه حریف شایسته. آنگاه عبیده از گرد راه به عتبه حمله کرد و با یک ضربت فرق سرش را بشکافت، عتبه هم شمشیر به ساق پاى عبیده فرود آورد. و آن را قطع کرد، و هر دو به زمین در غلطیدند، از آن سو شیبه بر حمره حمله برد و آنقدر به یکدیگر شمشیر فرود آوردند تا از کار بیفتادند، و اما امیر المؤمنین (علیه السلام ) وى چنان شمشیر به شانه ولید فرود آورد که شمشیرش از زیر بغل او بیرون آمد و دست ولید را بینداخت. على (علیه السلام ) مى فرماید آن روز ولید دست راست خود را با دست چپ گرفت و آن را چنان بسر من کوفت که گمان کردم آسمان به زمین افتاد.

سپس حمره و شیبه دست به گریبان شدند، مسلمین فریاد زدند: یا على ! مگر نمى بینى که آن سگ چطور براى عمویت کمین کرده، على (علیه السلام ) به عموى خود که بلند بالاتر از شیبه بود گفت : عمو سر خود را بدزد، حمره سر خود را در زیر سینه شیبه برد، و على (علیه السلام ) با یک ضربت نصف سر شیبه را پراند و به سراغ عتبه رفت و او را که نیمه جانى داشت بکشت.

و در روایت دیگرى آمده که حمره با عتبه و عبیده با شیبه و على با ولید روبرو شدند، حمره عتبه را کشت و عبیده شیبه را و على (علیه السلام ) ولید را، و از آنسو شیبه پاى عبیده را قطع کرد، على (علیه السلام ) و حمره او را دریافته و نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آوردند عبیده در حضور آن حضرت اشک ریخت و پرسید یا رسول الله آیا من شهید نیستم ؟ فرمود: چرا تو اولین شهید از خاندان منى.

ابوجهل چون این بدید رو به قریش کرد و گفت : در جنگ عجله نکنید و مانند فرزندان ربیعه غرور به خرج ندهید، و بر شما باد که به اهل مدینه بپردازید و ایشان را از دم شمشیر بگذرانید، و اما قریش را تا مى توانید دستگیر کنید تا ایشان را زنده به مکه برده ضلالت و گمراهى شان را به مردم بنمایانیم.

در این موقع ابلیس به صورت سراقه بن مالک بن جشعم درآمد و به لشکر قریش گفت : من صاحب جوار شمایم (و به همین خاطر مى خواهم امروز شما را مدد کنم ) اینک پرچم خود را به من دهید تا برگیرم، قریش رایت جناح چپ لشکر خود را که در دست بنى عبد الله بود به او سپردند. رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) وقتى ابلیس را دید به اصحاب خود گفت : چشمهایتان را ببندید، و دندانها را روى هم بگذارید (کنایه از اینکه اعصاب خود را کنترل کنید و استوار باشید) آنگاه دستهایش را به آسمان بلند کرده و عرض کرد: بار الها! اگر این گروه کشته شوند دیگر کسى نیست که تو را بپرستد، در همین موقع بود که حالت غشوه (حالت وحى ) به آنجناب دست داد و پس از اینکه به خود آمد و در حالى که عرق از صورت نازنینش مى ریخت فرمود: اینک جبرئیل است که هزار فرشته منظم شده را به کمک شما آورده است.

و در کتاب امالى به سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش (علیهم السلام ) روایت کرده که فرمودند: رسول خدا در ماه رمضان به سوى بدر مسافرت کرد، و فتح مکه هم در این ماه اتفاق افتاد.

مؤلف: تذکره نویسان و مورخین هم همه بر این قولند، یعقوبى در تاریخ خود مى گوید: واقعه بدر در روز جمعه هفدهم رمضان اتفاق افتاد، و در هجدهمین ماهى بود که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به مدینه تشریف آورده بود.

واقدى مى گوید: رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در شب جمعه هفدهم رمضان در بدر نزول اجلال کرد و على (علیه السلام )، زبیر، سعد بن ابى وقاص و بسبس بن عمرو را به جستجوى آب فرستاد، نامبردگان در ضمن جستجو به راویه لشکر قریش برخوردند که سقایان ایشان هم همراهشان بودند، نامبردگان سقایان را دستگیر و اسیر نموده و عده اى از ایشان گریختند و اسیران را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آوردند، آن حضرت مشغول نماز بود، مسلمانها خودشان اسرا را به استنطاق کشیده و پرسیدند شما چه کسانى هستید ؟ گفتند ما سقایان لشکر قریشیم، ما را فرستادند تا آب تهیه نموده برایشان ببریم. مسلمانان آنها را کتک زدند، و آنان ناگزیر گفتند ما غلامان ابى سفیانیم و ما در قافله اى هستیم که اینک در این تل ریگ قرار دارد، مسلمانها هر وقت این اسیران حرف مى زدند دست از کتک کارى شان بر مى داشتند، این بود تا رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نماز خود را سلام داد و فرمود: (این رفتار صحیح نیست ) اگر راست بگویند شما ایشان را مى زنید، و اگر دروغ بگویند دست از زدنشان برمى دارید؟!

خطابه رسول الله (ص) براى لشگر اسلام در روز جنگ بدر#

فرداى آن روز رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) لشکر خود را بیاراست و سپس براى مسلمانان خطبه اى خواند و بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اما بعد، پس اینک من شما را به چیزى دعوت و تحریص مى کنم که خداوند بر آن تحریصتان کرده است، و از چیرهایى نهیتان مى کنم که خداوند از آن نهى فرموده، شان خداوند عظیم است، همیشه به حق امر مى کند، و صدق را دوست مى دارد، و اهل خیر را به خاطر همان نیکى هایشان به اختلاف مراتب نیکى - شان جزا مى دهد، به خیر یاد مى شوند، و به همان از یکدیگر برترى پیدا مى کنند، و شما اى مردم در منزلى از منزلها (و مرحله اى از مراحل ) حق قرار گرفته اید، خداوند از احدى از شما قبول نمى کند مگر آن عملى را که صرفا براى خاطر او انجام شده باشد، صبر در مواقف دشوار و خطرناک از وسائلى است که خداوند آدمى را با آن وسائل گشایش داده و از اندوه نجات مى دهد، و صبر در این موقف شما را به نجات اخروى مى رساند، در میان شما است پیغمبر خدا، شما را زنهار مى دهد، امر مى کند، پس در چنین روزى شرم کنید از اینکه خداوند به گناه و یا نقطه ضعفى از شما خبردار شود، و به کیفر آن شما را مورد خشم شدید خود قرار دهد، زیرا او مى فرماید: ( لمقت الله اکبر من مقتکم انفسکم ) - ( خشم خدا بزرگتر از خشمى است که شما به یکدیگر مى گیرید ) پس امورى را که او در کتاب خود به آنها امر فرموده در نظر بگیرید (تا همه را به کار ببندید) دلائل روشنش را از یاد نبرید، مخصوصا این آیت را که شما را بعد از ذلت به عزت رسانید، پس در برابرش اظهار مسکنت کنید تا از شما راضى شود، و در این مواطن، خداى خود را امتحان کنید، و آن شرطى را که کرده رعایت کنید ببینید رحمت و مغفرتى که در برابر آن شرط به شما وعده داده آیا عملى مى کند یا نه (و مطمئن بدانید که اگر به شرطش وفا کنید او نیز به وعده اش وفا مى کند) چون وعده او حق و قول او صدق است، همچنانکه عقابش هم شدید است.

مردم ! جز این نیست که قوام من و شما به خداى حى قیوم است، و اینک ما به سوى او پناه برده و به او تکیه مى کنیم، و از او مى خواهیم که ما را از آلودگى حفظ کند، و بر او توکل جسته بازگشت ما به سوى او است، و خداوند مرا و مسلمین را بیامرزد.

و در مجمع البیان مى گوید: جماعتى از مفسرین مانند ابن عباس و غیر او گفته اند: جبرئیل در روز بدر به رسول خدا عرض کرد، مشتى خاک بگیر و به طرف دشمن بپاش، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) وقتى دو لشکر روبرو شدند به على (علیه السلام ) فرمود: یک مشت سنگ ریزه از این وادى به من بده، على (علیه السلام ) از بیابان مشتى ریگ خاک آلود برداشته به آنجناب داد، حضرت آن را به طرف مشرکین پاشید و گفت : ( شاهت الوجوه ) - ( زشت باد این روى ها ) و هیچ مشرکى نماند مگر اینکه از آن مشت خاک ذره اى به حلق، بینى و چشمش فرو رفت و مؤمنین حمله آورده و از ایشان کشتند و اسیر کردند، و همین مشت خاک سبب هزیمت لشکر کفار شد.

و در امالى به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بعد از خاتمه جنگ بدر بر سر کشته هاى کفار رفت و به ایشان فرمود: خداوند به شما جمعیت جزاى شر مى دهد، شما مرا تکذیب کردید در حالى که راستگو بودم، و خیانتم کردید در حالى که امین بودم، آنگاه متوجه کشته ابى جهل بن هشام شد، و فرمود: این مرد در برابر خدا یاغى تر از فرعون بود، چون فرعون وقتى یقین کرد که غرق خواهد شد به وحدانیت خدا اقرار کرد، اما این مرد با اینکه یقین کرد که هم اکنون کشته مى شود مع ذلک متوسل به لات و عزى شد.

حکایت جریان جنگ بدر بنقل از واقدى در کتاب مغازى#

و در کتاب مغازى واقدى است که : رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در روز بدر دستور دادند تا لشکریان چاهى حفر کرده و کشتگان را در آن ریختند الا امیه بن خلف را که چون مرد فربهى بود جسدش همان روز باد کرد و وقتى مى خواستند حرکتش دهند گوشت بدنش جدا مى شد و مى ریخت، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: همانجا که هست خاک و سنگ رویش بریزید تا پنهان شود.

آنگاه بر سر چاه آمد و کشته ها را یک به یک صدا زد و فرمود: آیا یافتید و دستگیرتان شد که آن وعده اى که پروردگارتان مى داد حق بود ؟ من آنچه را که پروردگارم وعده ام داده حق یافتم، چه خویشاوندان بدى بودید براى پیغمبرتان، مرا تکذیب کردید، و بیگانگان تصدیقم کردند، مرا از وطنم بیرون کردید، و بیگانگان منزلم دادند، با من به جنگ برخاستید، بیگانگان یاریم کردند. اصحاب عرض ‍ کردند: یا رسول الله با مردگان سخن مى گوئى ؟ فرمود: مسلما بدانید که ایشان فهمیدند که وعده پروردگارشان حق بود.

و در روایت دیگرى دارد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود: شما زندگان آنچه را که من گفتم بهتر و روشن تر از این مردگان نشنیدید، چیزى که هست ایشان نمى توانند جواب مرا بدهند.

مورخ نامبرده سپس اضافه مى کند که : هزیمت قریش در هنگام ظهر بود، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آن روز را تا به آخر، در بدر ماند و عبد الله بن کعب را فرمود تا غنیمتها را تحویل گرفته و به مدینه حمل کند، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را کمک کنند، آنگاه نماز عصر را در آنجا خواند و حرکت کرد، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که به سرزمین ( اثیل ) رسید و در آنجا بیتوته فرمود، چون بعضى از اصحابش آسیب دیده بودند - البته جراحاتشان خیلى زیاد نبود - ذکوان بن عبد قیس را فرمود تا نیمه شب مسلمین را نگهبانى کند، نزدیکى هاى آخر شب بود که از آنجا حرکت کرد.

جنگ بدر بروایت تفسیر قمى#

و در تفسیر قمى در خبرى طولانى دارد: ابى جهل (در جنگ بدر) از صف مشرکین بیرون آمد و در میان دو صف صدا زد پروردگارا محمد از میان ما بیشتر از ما قطع رحم کرد، و براى ما دینى آورد که ما آن را نمى شناسیم پس او را در همین بامداد هلاک کن، خداى تعالى هم آیه ( ان تستفتحوا فقد جاءکم الفتح و ان تنتهوا فهو خیر لکم و ان تعودوا نعد و لن تغنى عنکم فئتکم شیئا و لو کثرت و ان الله مع المومنین ) را نازل کرد.

آنگاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مشتى ریگ برگرفت و به جانب آنان پاشید و فرمود: ( شاهت الوجوه ) - ( زشت باد این روى ها ) و خداوند بادهایى را ماءمور کرد که بر روى کفار قریش مى کوبیدند، و به همین وسیله آنان را مجبور به هزیمت کرد. رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) عرض کرد: بار الها! فرعون این امت ابو جهل پسر هشام، جان به در نبرد، آنگاه شمشیر در آنان گذاشت و هفتاد نفرشان را کشت و هفتاد نفر را اسیر گرفت.

عمرو بن جموح با وى روبرو شد و ضربتى بر ران او زد، ابو جهل هم ضربتى بر دست عمرو زد و دست او را از بازو جدا کرد، بطورى که به پوست آویزان شد، عمرو آن دست را زیر پاى خود قرار داد و خود بلند شد و دستش را از بدن خود جدا کرده انداخت.

عبدالله بن مسعود مى گوید: در این موقع گذار من به ابو جهل افتاد، دیدم که در خون خود مى غلطد، گفتم : حمد خداى را که ذلیلت کرد. ابو جهل سربلند کرد و گفت : خداوند برده برده زاده را ذلیل کرد واى بر تو بگو ببینم کدام طرف هزیمت کردند ؟ گفتم خدا و رسول شما را هزیمت دادند، و من اینک تو را خواهم کشت، آنگاه پاى خود را روى گردنش گذاشتم تا کارش را بسازم، گفت : جاى ناهموارى بالا رفتى، اى گوسفند چران پست ! اینقدر بدان که هیچ دردى کشنده تر از این نیست که در چنین روزى کشتن من به دست تو انجام شود، چرا یک نفر از دودمان عبد المطلب و یا مردى از هم پیمانهاى ما مباشر قتل من نشد؟ من کلاهخودى را که بر سر داشت از سرش کنده و او را کشتم. و سر نحسش را نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آورده عرض کردم : یا رسول الله بشارت که سر ابى جهل بن هشام را آوردم، حضرت سجده شکر کرد.

اسامى کفارى که به نقل شیخ مفید عامه و خاصه اتفاق دارند در جنگ بدر به دست امیرالمؤمنین على (ع) هلاک شدند#

در ارشاد مفید هست بعد از آنکه عده اى بر عاص بن سعید بن العاص حمله برده و کارى از پیش نبردند امیرالمؤمنین (علیه السلام ) بر او حمله برد و از گرد راه به خاک هلاکتش در انداخت، از پى وى حنظله پسر ابو سفیان با آنجناب روبرو شد، حضرت او را هم کشت، بعد از او طعیمه بن عدى بیرون آمد او را هم کشت، و بعد از او نوفل بن خویلد را که از شیطانهاى قریش بود کشت، و همچنان یکى را پس دیگرى کشت تا کشتگانش به عدد نصف همه کشتگان بدر که هفتاد نفر بودند رسید، یعنى تمامى لشکریان حاضر در جنگ با کمکى که سه هزار ملائکه به ایشان کردند همگى به اندازه آن مقدارى که على (علیه السلام ) به تنهائى کشته بود از کفار کشته بودند.

و از نیز در ارشاد دارد که : عامه و خاصه همگى اتفاق دارند در اسماء آن کسانى که به شمشیر على (علیه السلام ) کشته شده اند، و هیچ اختلافى در میان نیست، از جمله آن اشخاصى که شمرده اند ولید بن عتبه بود ما قبلا هم داستانش را نقل کردیم، و او مردى شجاع و پر جرات و نامردى بى شرم بود که شجاعان از نامردى و غافل گیر کردنش مى ترسیدند، و عاص بن سعید بود که مردى درشت هیکل و مخوف بود، بطورى که مردان جنگى از وى حساب مى بردند، و او همان کسى است که عمر بن خطاب از روبرو شدنش شانه خالى کرد، و داستانش بطورى که در جاى خود خواهید دید معروف است.

و از آن جمله طعیمه بن عدى بن نوفل است که از بزرگان اهل ضلالت بود، و نوفل بن خویلد است که یکى از دشمن ترین مشرکین نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بود و در قریش سمت پیشوائى داشت، قریش او را تعظیم نموده اطاعتش مى کردند، و او همان کسى است که قبل از هجرت، در مکه ابو بکر و طلحه را گرفت و هر دو را به یک طناب بست، و یک روز از صبح تا به شام آنها را کتک زد تا آنکه با شفاعت دیگران آزادشان کرد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) وقتى شنید که او نیز در جنگ حاضر شده از خدا خواست تا خودش شر او را کفایت کند. و عرض کرد: بار الها! مرا از شر نوفل بن خویلد کفایت کن، خداوند هم او را به شمشیر امیر المؤمنین على (علیه السلام ) بکشت.

و از آن جمله زمعه بن اسود است، و در بعضى از نسخه هاى ارشاد عقیل بن اسود آمده و در همین نسخه بعد از بردن نام او مى گوید: ( این شد سى و شش نفر ) و نیز حارث بن زمعه و نضر بن حارث بن عبد الدار، و عمیر بن عثمان بن کعب بن تیم عموى طلحه بن عبید الله، و عثمان و مالک دو پسران عبید الله و برادران طله بن عبید الله، و نیز مسعود بن ابى امیه بن مغیره، و قیس بن فاکه بن مغیره، و حذیفه بن ابى حذیفه بن مغیره، و ابو قیس ولید بن مغیره - وى برادر خالد بن ولید بن مغیره است و آن سه تن که قبلا شمردیم پسران عموهاى خالدند - و حنظله بن ابى سفیان و عمرو بن مخزوم، و ابو منذر بن ابى رفاعه، و منبه بن حجاج سهمى، و عاص بن منبه، و علقمه بن کلده، و ابو العاص بن قیس بن عدى، و معاویه بن مغیره بن ابى العاص، و لوذان بن ربیعه، و عبد الله بن منذر بن ابى رفاعه، و مسعود بن امیه بن مغیره، و حاجب بن سائب بن عویمر، و اوس بن مغیره بن لوذان، و زید بن ملیص، و عاصم بن ابى عوف، و سعید بن وهب - هم قسم بنى عامر، و معاویه بن (عامر بن ) عبد قیس، و عبد الله بن جمیل بن زهیر بن حارث بن اسد، و سائب بن مالک، و ابو الحکم بن اخنس، و هشام بن ابى امیه بن مغیره است.

پس این عده سى و پنج نفرند که در آنها هیچ اختلافى نیست، البته نفرات دیگرى نیز هستند که در آنان اختلاف است که آیا فقط به شمشیر على (علیه السلام ) کشته شده اند و یا آنکه دیگران هم با آنجناب شریک بوده اند، و این عده همانطورى که گفتیم اکثریت کشتگان در جنگ بدر را تشکیل مى دهند.

مؤلف: بطورى که مجمع البیان مى گوید غیر از شیخ مفید بعضى از مورخین گفته اند که در روز جنگ بدر بیست و هفت نفر کشته شدند، واقدى گفته است آن عده اى که مورد اتفاق است که به دست آن حضرت کشته شده اند نه نفرند، و ما بقى مورد اختلاف است.

لیکن بحث دقیق در پیرامون این داستان و بررسى اشعارى که از شعراى عرب در این باره رسیده، و دقت در حوادث مختلفى که بعد از جنگ بدر اتفاق افتاده آدمى را نسبت به اختلاف مزبور بدبین مى کند، علاوه بر اینکه خود واقدى از محمد بن اسحاق نقل مى کند که گفته است اکثر کشتگان در جنگ بدر به دست على (علیه السلام ) کشته شده اند.

و همین واقدى بطورى که ابن ابى الحدید از او نقل مى کند گفته است : کشتگان واقعه بدر پنجاه و دو نفر بودند، و قتل بیست و چهار نفر از ایشان را به على (علیه السلام ) نسبت داده است، که یا او خودش به تنهایى کشته و یا دیگران را در این باره کمک کرده است.

و از جمله اشعار این داستان، شعر سید بن ابى ایاس است که مشرکین قریش را تحریک مى کند به کشتن على (علیه السلام ) و از جمله آن ابیات بطورى که ارشاد و مناقب نقل کرده اند چند بیت ذیل است :

و در ارشاد دارد که : شعبه از ابى اسحاق از حارث بن مضرب روایت کرده که گفت : من از على بن ابیطالب (علیه السلام ) شنیدم که فرمود: جنگ بدر براى ما پیش آمد در حالى که غیر از مقداد بن اسود کسى اسب سوار نبود و من در آن شب دیدم که همه بخواب رفته بودیم غیر از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) که در پاى درختى همه شب را به نماز و دعا گذراند تا صبح شد.

مؤلف: روایات در داستان جنگ بدر بسیار است، و ما در اینجا تنها به آن مقدرى که در فهم مضمون آیات دخالت دارد اکتفا کردیم، البته پاره اى از آن اخبار در خلال بحث از آیات بعدى که آنها نیز به بعضى از اطراف این داستان اشاره دارد خواهد آمد - ان شاء الله -.

فهرست اسامى شهداى جنگ بدر#

در کتاب بحار از واقدى نقل مى کند که گفته است : عبد الله جعفر مرا حدیث کرد که من از زهرى پرسیدم در جنگ بدر از مسلمانان چند نفر به شهادت رسیدند؟ گفت 14 نفر، شش نفر از مهاجرین و هشت نفر از انصار.

آنگاه برشمرد و گفت : از بنى المطلب بن عبد مناف، عبیده بن حارث که او را عتبه شهید کرد - و در غیر روایت واقدى دارد که او را شیبه کشت و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بدنش را در صفراء به خاک سپرد.

و از بنى زهره، عمیر بن ابى وقاص که او را عمرو بن عبدود همان یکه سوار جنگ احزاب شهید کرد، و نیز از این قبیله عمیر بن عبدود ذو الشمالین هم قسم بنى زهره بود که ابو اسامه جشمى او را بکشت، و از بنى عدى عامل بن ابى بکیر بود که هم قسم ایشان از بنى سعد بود، وى را مالک بن زهیر شهید کرد، و مهجع غلام عمر بن خطاب بود که عامر بن حضرمى او را بکشت - بعضى گفته اند که او اول کسى بود که از مهاجرین به شهادت رسید.

و از بنى حارث بن فهر، صفوان بن بیضاء بود که به دست طعیمه بن عدى کشته شد. و از انصار از قبیله بنى عمرو بن عوف، یکى مبشر بن عبد منذر بود که ابو ثور او را به قتل رسانید، و دیگر سعد بن خیثمه بود که نیز عمرو بن عبدود او را کشت، و بعضى گفته اند: قاتل او طعیمه بن عدى بود.

و از قبیله بنى عدى بن نجار، حارثه بن سراقه بود که حنان بن عرقه تیرى به سوى او پرتاب کرد، و تیر به گلوى او اصابت نمود و او را کشت، و از قبیله بنى مالک بن نجار، عوف و معوذ دو پسران عفراء بودند، که هر دو را ابو جهل کشت، و از قبیله بنى سلمه، عمیر بن حمام بن جموح بود که خالد بن اعلم او را به قتل رسانید، و به قول بعضى او اولین کشته از انصار است، البته روایتى هم هست که مى گوید اولین شهید از انصار حارثه بن سراقه است.

و از بنى زریق رافع بن معلى بود که عکرمه بن ابى جهل او را کشت، و از بنى حارث بن خزرج یزید بن حارث بود که نوفل بن معاویه به قتلش رساند، و این هشت نفر از انصار بودند.

از ابن عباس روایت شده که گفت : انسه، غلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نیز در جنگ بدر کشته شد، و نیز روایت شده که معاذ بن ماعص در جنگ بدر جراحتى برداشت، و در مدینه از همان جراحت درگذشت، و نیز ابن عبید بن سکن (در نسخه اى دیگر عبید بن سکن ) در این جنگ جراحت برداشت و به همان وسیله از دار دنیا رفت.