تفسیر آیات ۱۵۵ تا ۱۶۰ سورهٔ اعراف

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۴ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۵۵ تا ۱۶۰ است.

بیان آیات#

بیان آیات

در این آیات چند فصل دیگر از داستانهاى بنى اسرائیل آمده و در آن بسیارى از آیات و معجزاتى که خداوند بر آنان نازل کرده بود ذکر شده و نیز خاطرنشان شده است که بنى اسرائیل نسبت به این آیات که همه به منظور هدایت ایشان به راه حق و به سوى تقوا نازل شده بود کفر ورزیده و ستم کردند.

تقدیر آیه ( و اختار موسى من قومه ) است، یعنى موسى از قوم خود هفتاد نفر را انتخاب کرد، و بنابراین، کلمه ( قومه ) که به صداى بالا خوانده مى شود فتحه آن بخاطر حذف کلمه ( من ) و به اصطلاح منصوب به نزع خافض است.

انتخاب هفتاد نفر از بنى اسرائیل و حضور آنان در میقات و نزول رجفه، جزئى از داستان میقات و نزول تورات است#

و این آیه دلالت دارد بر اینکه خداى سبحان براى بنى اسرائیل میقاتى معین کرده بود تا براى امر عظیمى در آن میقات حاضر شوند، و موسى (علیه السلام ) هفتاد نفر از ایشان را براى اینکار انتخاب کرد، و اما اینکه این امر عظیم چه بوده آیه شریفه از آن ساکت است، و تنها این جهت را ذکر کرده که بعد از حضور در میقات بخاطر ظلم بزرگى که مرتکب شده بودند زلزله مهیبى ایشان را هلاک کرد، چون در آیه شریفه دارد که موسى عرض کرد: ( پروردگارا اگر مى خواستى مرا و این قوم را قبل از این هلاک مى کردى آیا ما را بخاطر کار زشتى که سفهائى از ما مرتکب شده اند هلاک مى فرمایى ) ، از این جمله به خوبى بر مى آید که خداوند ایشان را با رجفه هلاک ساخته.

و همین معنا این احتمال را تاءیید مى کند که قصه مذکور در این آیه همان قصه اى است که خداوند در آیه شریفه ( و اذ قلتم یا موسى لن نومن لک حتى نرى الله جهره فاخذتکم الصاعقه و انتم تنظرون ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون ) و در آیه شریفه ( یسئلک اهل الکتاب ان تنزل علیهم کتابا من السماء فقد سالوا موسى اکبر من ذلک فقالوا ارنا الله جهره فاخذتهم الصاعقه بظلمهم ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البینات فعفونا عن ذلک ) به آن اشاره فرموده است.

وقتى داستان وارده در آیه مورد بحث همان داستان باشد قهرا مقصود از ( رجفه ) که در آیه مورد بحث است همان رجفه صاعقه اى خواهد بود که در آن داستان بوده، نه رجفه در اندام ایشان که بعضى از مفسرین احتمالش را داده اند، و این اختلاف در تعبیر در آیات راجع به داستان صالح (علیه السلام ) نیز دیده مى شود، یکى مى فرماید: ( فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمین ) و یکى مى فرماید: ( فاخذتهم صاعقه العذاب الهون ) .

و از آیه ( 153 ) سوره ( نساء ) که چند سطر قبل نقل شد بر مى آید که درخواست رؤ یت مربوط به نزول کتاب بوده، و گوساله پرستى ایشان بعدا اتفاق افتاده، و چنین استفاده مى شود که همراهان موسى به این منظور در میقات حاضر شدند که نزول تورات را ناظر باشند، و مقصودشان از رؤ یت این بود که نزول تورات را به چشم خود ببینند، تا کاملا اطمینان پیدا کنند به اینکه تورات کتابى است آسمانى، و نازل از طرف خداى تعالى شاهد دیگر این معنا این است که از ظاهر آیه بر مى آید همراهان موسى که موسى ایشان را از میان بنى اسرائیل انتخاب کرده بود نسبت به اصل دعوت وى ایمان داشته اند، و غرضشان از اینکه گفتند: ( ما هرگز ایمان نمى آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم ) این بوده که ایمان خود را از جهت نزول تورات مشروط و متعلق بر مشاهده و رؤ یت کرده باشند.

و همه این قرائن شاهد بر این است که داستان مورد نظر آیه مورد بحث جزئى از داستان میقات و نزول تورات است، و از مجموع آیات بر مى آید که موسى وقتى خواست به میقات برود و تورات را بگیرد از میان بنى اسرائیل این هفتاد نفر را انتخاب کرده، و نامبردگان، به شنیدن صداى خدا و اینکه چگونه با پیغمبر خود سخن مى گوید قناعت نکرده از وى درخواست کردند تا خدا را به ایشان نشان دهد، و بخاطر همین درخواست صاعقه اى بر ایشان نازل شد و همه را هلاک کرد، و خداوند با دعاى موسى دوباره ایشان را زنده نمود، آنگاه خود موسى درخواست رؤ یت نموده و آن وقایع پیش آمد، که از جمله آنها داستان گوساله پرستى قوم بود در ایام غیبت موسى.

و این معنا در اخبار وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز وارد شده، و به زودى از نظر خوانندگان خواهد گذشت - ان شاء الله تعالى -.

البته همانطورى که گفتیم این مطلب از قرائنى که در سیاق آیات هست استفاده مى شود، نه اینکه آیه مورد بحث در مقام بیان آن باشد، ما خود اعتراف داریم که آیه تنها در مقام بیان ظلم بنى اسرائیل و نزول عذاب بر ایشان و دعاى موسى در حق ایشان است و اما اینکه این داستان جزئى از داستان میقات است آیه از آن ساکت است، لیکن باید دانست از این هم که غیر آن داستان است ساکت است.

سخن صاحب المنار مبنى بر اینکه داستان هفتاد نفر غیر داستان میقات موسى (ع) است#

صاحب تفسیر المنار در ذیل آیه مورد بحث گفته : داستان مذکور در این آیه غیر داستان میقات موسى است، و استدلال کرده به اینکه اولا از فصاحت کلام خداى تعالى به دور است که در وسط نقل داستانى به داستان دیگرى بپردازد، و ثانیا اگر رجفه، کیفر درخواست رؤ یت بود جا داشت بفرماید: ( آیا ما را به جرم سخنى که سفهاى ما گفته اند هلاک مى سازى ) نه اینکه بفرماید: ( آیا ما را به جرم عملى که سفهاى ما کرده اند... ) بعلاوه در این آیه نفرموده که همراهان موسى چه گفته اند، و معلوم نیست که در اینجا نیز جمله ( خدا را به ما آشکارا نشان ده ) را گفته باشند، بلکه حق مطلب این است، که در اینجا سه داستان از بنى اسرائیل نقل شده، یکى داستان درخواست رؤ یت و نزول صاعقه، دیگر داستان میقات موسى و صعقه خود او، و سوم داستان میقات رفتن هفتاد نفر و نزول رجفه که - ان شاء الله - در مبحث روایتى آینده ایرادش خواهیم کرد.

صاحب المنار سپس اضافه کرده است که : بخاطر همین اشکالات بوده که جمعى از مفسرین گفته اند میقاتى که در آیه مورد بحث ذکر شده غیر از میقات اول است که میقات خود موسى است، و داستان از این قرار بوده که پس از بازگشتن موسى از میقات و مواجه شدن با گوساله پرستى قوم، خداوند او را ماءمور کرده تا دوباره به اتفاق جمعى از بنى اسرائیل به میقات برود، و این عده در آنجا از عمل زشتى که مرتکب شده اند عذرخواهى کنند. موسى (علیه السلام ) هفتاد نفر از ایشان را برگزیده و به طور برده است، و در آنجا بود که بخاطر آن سخنى که گفته بودند به رجفه یعنى لرزه بدنى مبتلا شدند، و وقتى موسى دید نزدیک است همگى از این درد هلاک شوند دعا کرد و به دعاى وى نجات یافتند.

آنگاه گفته است : عده دیگرى از مفسرین گفته اند: بعد از مرگ هارون، بنى اسرائیل موسى را به قتل وى متهم ساخته و گفتند: تو به وى حسد برده و او را کشتى. موسى وقتى دید در این امر خیلى پافشارى دارند هفتاد نفر از ایشان را که از آن جمله فرزند خود هارون بود انتخاب نمود و به کنار قبر هارون آورد و در این باب با قبر او سخنى گفته و هارون از قبر جواب داده و او را بى گناه معرفى نموده، در اینجا بود که گفتند: ما به برائت تو نزد قوم شهادت نمى دهیم مگر اینکه از خدایت بخواهى تا ما را نیز پیغمبرانى قرار دهد، و بخاطر این حرف دچار رجفه شدند.

و بعضى دیگر گفته اند: بنى اسرائیل از موسى تقاضاى رؤیت خدا را کرده و موسى از میان ایشان هفتاد نفر را انتخاب نموده و به طور برد، در آنجا این تقاضا را کردند و به رجفه دچار شدند، و خداوند دوباره ایشان را زنده کرد، الا اینکه این خود یک جریان مستقل و غیر از جریان میقات موسى بوده.

اشکال بر کلام صاحب المنار و اشاره به قرآن درنقل داستان ها#

این بود کلام صاحب المنار در ذیل آیه مورد بحث، و لیکن خواننده محترم به خوبى مى داند اقوالى که صاحب المنار نقل کرده مخصوصا دو قول اول هیچ شاهدى بر آنها در خود آیه دیده نمى شود، و روایات وارده در این داستان نیز هیچ یک از آنها را تاءیید نمى نماید.

و اما اینکه گفت : ( اگر داستان وارده در آیه مورد بحث همان داستانى باشد که در آیه ( 143 ) یعنى آیه ( لما جاء موسى لمیقاتنا و کلمه ربه ) وارد شده، لازمه اش این است که داستان گوساله پرستى بنى اسرائیل در وسط این داستان گنجیده شده باشد و این از فصاحت قرآن بدور است ) .

جوابش این است که وقتى از فصاحت قرآن بدور است که عنایتى در کار نباشد و اما اگر عنایت و خصوصیتى در کار بیاید هیچ مانعى نیست از اینکه در وسط نقل داستانى به داستان دیگرى پرداخته شود، و امثال آن در قرآن کریم بسیار است، آرى اگر قرآن کریم کتابى تاریخى و رمانى مانند سایر رمانها بود البته این انتقال به داستانى در خلال داستانى دیگر عیب شمرده مى شد، و لیکن قرآن کریم کتاب هدایت و دلالت و حکمت است، از هر قضیه و هر اتفاقى که در ادوار گذشته رخ داده تنها آن قسمتش را نقل مى کند که به کار هدایت بخورد.

و اما اینکه گفت : ( اگر رجفه بخاطر همان سؤال رؤیتى باشد که در آیه ( 143 ) بود جا داشت در این آیه بفرماید: ( بما قال السفهاء منا ) نه ( بمافعل ) ، جوابش این است که مؤ اخذه اى که خداوند از ایشان کرده و ایشان را به رجفه مبتلا ساخته بخاطر نافرمانى ایشان بوده. و نافرمانى خود عمل و فعلى است، هر چند از قبیل گفتار باشد و لذا مى گوییم آیه ( انما تجزون ما کنتم تعملون ) بدون تردید شامل گناهان زبانى از قبیل کلمات کفرآمیز و دروغ و افتراء نیز مى شود، و على الظاهر جهتش همین است که عذاب و کیفر در مقابل خود عمل نیست، تا گناهان زبانى را شامل نشود بلکه در مقابل چیزى است که لازمه عمل و قول است، از قبیل اسائه ادب و یا عناد و یا بى اعتنایى به مقام پروردگار که اینها جداگانه عمل شمرده مى شوند.

علاوه بر این، این اشکال اگر وارد باشد و جواب نداشته باشد تازه اشکالى است که بر اقوال منقول در المنار نیز وارد است.

براى اینکه همه آن اقوال عذاب رجفه را در قبال سخن نکوهیده اى مى دانستند که از همراهان موسى سر زده بود، پس بخوبى معلوم شد که هیچ یک از اشکالهاى المنار وارد نیست. و داستان وارده در آیه مورد بحث همان داستانى است که در چند آیه قبل وارد شده بود.

غرض موسى (علیه السلام ) از این جمله این بود که خداوند همراهانش را دوباره زنده کند، چون مى دید اگر تنها به میان قوم برگردد و خبر مرگ همراهان را براى ایشان ببرد او را به قتل آنان متهم ساخته و به همین بهانه از دین بیرون مى روند، و دعوتش بکلى از بین مى رود، این بود مقصود موسى، و لیکن از آنجایى که موقف و موقعیتى که داشت اجازه نمى داد غرض خود را صریحا به زبان بیاورد، و همراهان خود را بخاطر آن معصیت بزرگى که مرتکب شدند، و در نتیجه مورد غضب شدید الهى قرار گرفته و هلاک گردیدند مستحق این نمى دید که بار دیگر عنایت الهى دستگیرشان شده و چشم به دنیا باز کنند.

لذا مطلب را پوست کنده به زبان نیاورد، بلکه براى اینکه رحمت خدا را بر غضبش غلبه داده و راءفتش را بر انگیزد، و به عبارت دیگر براى اینکه زمینه ذکر حاجت را با بر طرف کردن موانع اجابت فراهم ساخته باشد در آغاز سخن اسم ربوبیت را که خود مهیج رحمت است به زبان آورد و آنگاه گفت : ( لوشئت اهلکتهم من قبل ) زمام امر این مردگان از پیش هم در دست تو بود ( وایاى ) و همچنین من، اگر مى خواستى مى توانستى قبل از این همه ما را هلاک کنى، و اگر همراهان مرا قبل از این هلاک مى کردى هیچگونه تهمتى متوجه من نمى شد. آنگاه گفت : ( اتهلکنا بما فعل السفهاء منا ) و براى اینکه رعایت ادب را کرده باشد بصورت استفهام گفت از شاءن تو و رحمت و سنت ربوبیت دور است که مردمى را بخاطر اعمال سفهاى آنان مواخذه فرمایى.

سپس گفتار خود را با جمله ( ان هى الا فتنتک -این نیست جز امتحانى از تو ) و همچنین با جمله ( تضل بها من تشاء و تهدى من تشاء ) تاءکید نموده و خلاصه چنین رسانید که هلاک کردن همراهان من یکى از موارد امتحان عمومى تو است که بندگان خود را با آن مى آزمایى تا هر که گمراه شدنى است گمراه شده و هر که هدایت شدنى است هدایت شود، و از سنت تو نیست که هر که در اثر امتحان تو گمراه شد هلاکش سازى.

و کوتاه سخن اینکه، تو آن خدایى که رحمتت همواره بر غضبت پیشى دارد، و سنت تو چنین نیست که در عقاب بدکاران از بندگانت عجله کنى، و یا آنان را بخاطر نفهمى هاى عده اى سفیه و نادان عقاب نمایى، تو آن خدایى هستى که مرا به سوى قومم مبعوث فرمودى، و به من وعده دادى که در پیش بردن دعوتم یاریم کنى، و هلاکت این عده فعلا براى من صلاح نیست و باعث تهمت بر من است :

در این جمله شروع مى شود به نقل دعاهایى که موسى (علیه السلام ) در آن روز کرده بود، موسى (علیه السلام ) در این جمله کوتاه نیز حاجت و دعاى خود را در بین دو صفت از صفات خداى تعالى یکى صفت ولایت که مخصوص به مقام ربوبى است و یکى آمرزش ‍ او که بهترین آمرزش ها است قرار داد و بعد حاجت خود را درخواست نمود و چنین گفت : ( فاغفرلنا و ارحمنا ) و این بهترین حاجتى است که خدا درخواست آن را از بندگان خود مى پسندد.

موسى (علیه السلام ) ذکر این دو صفت را کافى دانست از اینکه به حاجت اصلیش (زنده کردن همراهان ) تصریح کند، و خواست تا با تصریح نکردن به آن اظهار تذلل و شرمسارى نماید، وگرنه شکى نیست که مقصودش از این کلام اظهار حاجت خود بوده، اگر چه تصریح نکرده، براى اینکه آیه اى که در سوره بقره راجع به این مطلب است مى فرماید: خداوند همراهان موسى را زنده کرد، و معلوم است که اگر استجابت دعاى موسى در کار نبود خداوند مردمى را که به عذاب خود هلاک کرده دوباره بدون جهت آنان را زنده نمى کند.

کلمه ( هدنا ) از ماده ( هاد، یهود ) است که به معناى بازگشتن است، و جمله ( انا هدنا الیک ) جملات قبل از خود را که فصلى از دعاهاى موسى است تعلیل مى کند، موسى نخست از درگاه پروردگار خود مسئلت مى نماید که در زندگى دنیا یک نوع حسنه و در زندگى آخرتش حسنه دیگرى روزیش کند، آنگاه جمله مزبور را اضافه مى کند، و تعلیل بودن آن به این عنایت است که حسنه زندگى دنیا جز نیکویى عیش آن چیز دیگرى نمى تواند باشد، و رجوع به خدا که عبارت است از سلوک طریقه و پیروى راه فطرت او، آدمى را به نیکویى عیش و حیات طیب در دنیا و آخرت هدایت مى کند، و به عبارت دیگر حیات طیب از آثار بازگشت به سوى خدا است، و با اینکه موسى از قول خود و دیگران مى گوید: ( ما به سوى تو بازگشت کردیم ) جاى آن هست که خداوند در آینده حیات طیب را روزیشان فرماید، مناسب با کلمه ( واکتب ) که به معناى قضاء و تقدیر است نیز همین روزى کردن در آینده است. و اما فصل اول از دعاى آنجناب یعنى جمله ( فاغفر لنا و ارحمنا ) ، جملات سابق بر آن از قبیل ( انت ولینا ) و همچنین ( وانت خیر الغافرین ) کفایت تعلیل آن را مى کند، و ارتباطى با تعلیل ( انا هدنا الیک ) ندارد - دقت بفرمایید -.

این جمله جواب خداى سبحان است به درخواست موسى، و بطورى که مى بینید خداوند این جواب را طورى بیان کرده که هم جواب درخواست موسى باشد و هم در مقابل کلامى که او قبل از درخواست خود گفته بود و به عرض رسانیده بود که ( رب لوشئت اهلکتهم من قبل و ایاى ) قرار بگیرد، و اگر رساندن عذابش را مقید به جمله ( هر که را بخواهیم ) کرده و در رحمت خود چنین تقییدى را به کار نبرده براى این بوده که عذاب از اقتضاى عمل گنهکاران ناشى مى شود نه از ناحیه خود او، از ناحیه او جز رحمت ناشى نمى شود همچنانکه فرموده : ( ما یفعل الله بعذابکم ان شکرتم و آمنتم ) و نیز فرموده : ( لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید ) .

بیان اینکه رحمت خدا عام و عذاب او خاص است#

و از این دو آیه به خوبى بر مى آید که اگر خداوند گنهکاران را عذاب مى کند، این عذاب کردنش به اقتضاى ربوبیتش نیست، وگرنه جا داشت تمامى افراد را عذاب کند، و حال آنکه مشیتش به عذاب افراد معینى تعلق مى گیرد، و معلوم است که مشیتش تعلق نمى گیرد مگر به عذاب کردن آن افرادى که نعمتش را کفران کرده اند، پس باز عذاب او مستند به گنهکاران است نه مستند به خود او.

علاوه بر اینکه از آیات کریمه قرآن بر مى آید که اصولا عذاب همان فقدان رحمت است، همچنانکه نقمت عدم بذل نعمت است، و این نرسانیدن نعمت و رحمت جز در مورد افرادى که بخاطر کفر و گناه استعداد رحمت و نعمت را از دست داده اند تحقق پیدا نمى کند، پس در حقیقت سبب عذاب، همان نبودن سبب رحمت است.

و اینکه گفتیم از ناحیه خود او جز رحمت و نعمت ناشى نمى شود دلیلش خیلى روشن است، براى اینکه سعه رحمت و افاضه نعمت از مقتضیات الوهیت و از لوازم صفت ربوبیت است، هیچ موجود مربوب و مخلوق نیست مگر اینکه وجودش براى خود او و براى بسیارى از موجودات دیگر نعمت است، چون موجودات همه به هم مربوطند و خیر و شرى که در یک موجود هست یا هم براى خودش و هم براى دیگران نعمت است مانند نیرومندى و ثروت و امثال آندو که هم صاحبش از آن منتفع مى شود و هم دیگران و یا اگر براى خودش نقمت است حد - اقل براى دیگران نعمت است،

مانند بلاها و امراض و آفاتى که براى صاحبش مایه ضرر است، و لیکن موجودات دیگر از بلاى او منتفع مى شوند، بنابراین مى توان گفت که رحمت الهى واسعه است، و اختصاص به مؤ من و یا صاحبان شعور نداشته و مخصوص به دنیا یا به آخرت نیز نیست، حتى شمول و عمومیتش فعلى است نه شاءنى، و مشیت او هم همواره ملازم با رحمت او است.

البته اگر عذاب را نسبت به خود معذب و رحمت و نعمت را نسبت به شخص متنعم در نظر بگیریم و عذاب آن و لذت این را مقیاس ‍ قرار دهیم رحمت الهى، واسعه نخواهد بود، بلکه رحمتش خاص و عذابش نیز خاص خواهد بود، الا اینکه این یک معنایى است قیاسى که از مقایسه حال افرادى نسبت به حال افراد دیگر تحقق مى یابد، وقتى مى بینیم افرادى از نعمت هایى که خداوند به دیگران ارزانى داشته محروم مانده اند و این حرمان را یک نوع عذاب و ناراحتى مى یابیم قهرا نعمتى را که آن دسته دیگر دارا هستند در مقابل این عذاب رحمت مى شود، و همچنین وقتى آفات و ناگواریها و عقاب دنیوى و اخروى عذاب باشد قهرا ایمنى از آنها خود یک نوع رحمت مى شود، و لیکن به آن معنایى که گذشت همه اینها رحمت است.

اشاره به دو قسم رحمت براى خداى تعالى: رحمت عام و رحمت خاص#

پس مى توان گفت که براى خداى تعالى دو قسم رحمت است، یکى رحمت عام که مؤ من و کافر، نیکوکار و فاجر و با شعور و بى شعور همه بوسیله آن به وجود آمده و از ابتداى هستى و در مسیر وجودشان مادامى که وجود دارند بوسیله آن روزى مى خورند. و دیگر رحمت خاص که خود عطیه اى است که خداوند آن را تنها به کسانى مى دهد که داراى ایمان و عبودیت باشند، مانند حیات طیب و زندگى نورانى در دنیا، و جنت و رضوان در آخرت که کفار و مجرمین بخاطر کفر و جرمشان از آن بهره اى ندارند، و بهره آنان چیزى است در مقابل این رحمت مانند عذاب استیصال و زندگى نکبت بار از دنیا، و آتش و آلام آن در آخرت. پس این رحمت است که در مقابل عذاب است نه رحمت واسعه عامه، زیرا عذابى که در مقابل رحمت واسعه قرار بگیرد وجود ندارد بلکه هر موجودى که بتوان کلمه ( چیز ) را بر آن اطلاق کرد مصداقى از مصادیق رحمت عامه واسعه است، حال یا براى خودش رحمت است و یا براى غیر، چون اصل خلقتش به ملاک و به منظور رحمت بوده، بنابراین، چیزى باقى نمى ماند که کلمه ( چیز ) بر آن اطلاق بشود، و ما آن را از مصادیق عذاب بشماریم.

وقتى این معنا معلوم شد به خوبى روشن مى گردد که جمله ( عذابى اصیب به من اشاء و رحمتى وسعت کل شى ء ) ، خصوصیت عذاب و عمومیت رحمت را بیان مى کند، و اگر میان عذاب و رحمت عامه مقابله انداخته با اینکه میان آندو تقابل نیست براى این است که با ذکر رحمت عامه زمینه را براى خصوصى شدن آن در حق پرهیزکاران از مؤ منین فراهم نموده بفرماید: ( فساکتبها... ) .

از آنچه گذشت به دست آمد که سعه رحمت شاءنى نیست تا در جمله ( و رحمتى وسعت کل شى ء ) رحمت را مقید به مشیت تقدیرى نموده و بگوییم : در این جمله نیز چیزى نظیر ( من اشاء ) در تقدیر است، زیرا بطورى که از ظاهر آیه بر مى آید مراد از رحمت، رحمت عامه است که بالفعل همه موجودات را فرا گرفته و لابد خدا خواسته که فرا گرفته، پس اینکه جمعى از مفسرین گفته اند در این جمله نیز ( ان شئت - اگر بخواهیم ) در تقدیر است، صحیح نیست.

این جمله تفریع بر جمله ( عذابى اصیب به من اشاء و رحمتى... ) است، و معناى آن این است که لازمه وجوب اصابه عذاب به پاره اى از مردم و شمول رحمت بر تمامى موجودات این است که رحمت را بر آن بعض دیگر که عبارتند از: پرهیزکاران و دهندگان زکات واجب کنم.

آیه : ( فسأکتبها للذین یتقون... ) استجابت و تقیید دعاى موسى (ع) را مى رساند#

خداى سبحان مشمولین رحمت خود را به اوصاف عامى توصیف کرده و فرموده : ( هر کس تقوى داشته باشد و زکات دهد و به آیات خدا ایمان آورد ) ، و نفرموده : ( هر کس از شما چنین و چنان باشد ) همچنانکه مشمولین عذاب را هم بطور عموم ذکر کرد، و به قوم و قبیله موسى (علیه السلام ) اختصاص نداد و فرمود: ( هر که رابخواهم ) تا نتیجه این بیان عام نیز عمومیت داشته باشد.

و این بیان عام نسبت به درخواست موسى (علیه السلام ) یک نحوه تقیید است، براى اینکه موسى درخواست حسنه و رحمت را براى قوم خود با جمله ( انا هدنا الیک ) تعلیل کرده، و در حقیقت خواسته است بگوید: پروردگارا از قوم من همه آن افرادى را که بازگشت کرده اند بخاطر همان بازگشتشان مشمول رحمت و حسنه خود کن، و خداوند درخواست این عمومیت و وسعت را اجابت نکرد، بلکه آن را تقیید نمود و فرمود: من به زودى رحمت خود را براى آن افرادى که هم بازگشت کردند و هم تقوا پیشه خود ساخته و هم به آیات من ایمان آوردند مى نویسم.

و این تقیید کسر شاءن موسى (علیه السلام ) نیست، زیرا راهنما و معلم انبیاء (علیهم السلام ) خداى سبحان است، و این خدا است که به کلیم خود روش درخواست کردن را مى آموزد، و دستور مى دهد که درخواست خود را مقید به پرهیز از محرمات و ایمان به آیات خدا و تسلیم در برابر احکام نازل بر انبیاء کند، و موسى چنین نکرده بود، او تنها مساءله بازگشت را ذکر کرده بود،

و معلوم است که کلمه بازگشت شامل تقوا و ایمان به آیات خدا و خلاصه شامل تسلیم در برابر احکام خدا نیست، و این تصرفى که خداى تعالى در درخواست موسى کرده نظیر تصرفى است که در درخواست ابراهیم کرده و آن را تقیید نموده بود.

ابراهیم (علیه السلام ) در آیه ( قال انى جاعلک للناس اماما قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین ) از خدا خواسته بود که ذریه اش را نیز مانند خودش امام قرار دهد، و خداوند در جوابش فرمود دعایت تنها درباره آن افرادى از ذریه ات مستجاب است که ستمکار نباشند، چون عهد من (امامت ) به ستمکاران نمى رسد. و نیز مانند تصرفى است که در آن دعاى دیگرش کرده و آن را تعمیم داد، و قرآن کریم آن دعا وجوابش را چنین حکایت مى کند: ( و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و الیوم الاخر قال و من کفر فامتعه قلیلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصیر ) ابراهیم در این دعا تنها مردم با ایمان اهل مکه را مورد نظر قرار داده بود، و لیکن خداى تعالى فرمود: من دعاى خیر او را در حق کفار ایشان نیز اجابت مى کنم.

پس معلوم شد: اولا آیه مورد بحث متضمن استجابت و تقیید دعایى است که موسى (علیه السلام ) در جمله ( و اکتب لنا فى هذه الدنیا حسنه و فى الاخره ) کرده بود، و عجب از بعضى مفسرین است که گفته اند سیاق آیه مورد بحث دلالت دارد بر اینکه خداى تعالى دعاى موسى را رد کرده و آن را مستجاب ننموده. و همچنین از بعضى دیگر که گفته اند موسى (علیه السلام ) براى قوم خود دعا کرد و خداوند دعایش را در حق امت محمد (صلوات الله علیه ) مستجاب نمود و استدلال کرده اند به اینکه جمله ( الذین یتبعون الرسول ) بیان از جمله ( للذین یتقون ) است. - و ما به زودى به نقل و جواب آن مى پردازیم.

و ثانیا معلوم شد که خداى تعالى دعاى اول موسى (علیه السلام ) را هم که همان طلب مغفرت براى قوم خود بود مستجاب کرده است، چون معقول نیست که خداوند دعاى بیهوده غیر مستجابى را در کلام خود نقل کند، چیزى که هست در اینجا مانند موارد دیگرى مشابه آن به سکوت از رد دعا اکتفا شده است، چون همین سکوت از رد دعا خود دلیل بر استجابت آن است، و جمله ( فساکتبها ) به هیچ وجه مربوط به این دعا نیست، بلکه استجابت دعاى دوم او است، که از خداوند حسنه دنیا و آخرت خواسته است.

مؤ ید اینکه خداوند دعاى اول موسى را نیز مستجاب کرده و از گناه قومش که گفتند: ( ارنا الله جهره ) در گذشته این است که در جاى دیگر داستان مى فرماید: ( ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون ) زیرا به نظر خیلى بعید مى رسد که خداوند ایشان را دوباره زنده کرده باشد در حالى که آن گناهانشان را که بخاطر آن هلاکشان کرده بود نیامرزیده باشد.

و به هر حال معناى جملات آن آیه این است که : ( فساکتبها ) یعنى به زودى رحمت خود را نصیب و واجب مى کنم (و اگر تعبیر به کتابت کرده براى این بوده که حتمى بودن آن را بهتر برساند، چون کتابت ثبوت و وجوب بیشترى را افاده مى کند). ( للذین یتقون ) براى کسانى که از گناهان و ترک واجبات دورى مى کنند، ( و یوتون الزکوه ) و زکات مى دهند. زکات به معنى حق مالى و یا مطلق انفاق در راه خدا است، و براى این زکاتش گفته اند که باعث زیادى مال و اصلاح مفاسد اجتماع و تکمیل نواقص آن مى شود، و چه بسا اشخاصى که گفته اند: منظور از دادن زکات پاک کردن دل و اصلاح اخلاق است، و لیکن این حرف قابل اعتنا نیست.

( والذین هم بایاتنا یومنون ) ایمان آوردن به آیات به معناى تسلیم در برابر هر آیه و نشانه اى است که از ناحیه خداوند رسیده باشد، چه اینکه آن نشانه معجزه باشد، مانند معجزات موسى و عیسى و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و چه اینکه احکام آسمانى باشد، مانند شرایع دین موسى و دستورات سایر انبیاء (علیهم السلام ) و چه خود انبیاء باشند، و یا علامتى از علامات نبوت پیغمبرى باشد، مانند علائمى که خداوند در کتاب تورات موسى و انجیل عیسى براى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) ذکر کرده، همه اینها آیات خداوند هستند که بر هر کس واجب است در برابر آن تسلیم شود و آن را تکذیب نکند.

این بود معناى آیه، و در این آیه التفات بکار رفته یعنى سیاق کلام از تکلم مع الغیر (ما) به غیبت (قال ) تغییر یافته است، زیرا در اول فرموده : ( موسى از قوم خود هفتاد نفر براى میقات ما برگزید ) آنگاه در آخر فرموده : ( خدا گفت عذاب خود را به هر کس بخواهم مى رسانم ) و گویا این تغییر لحن براى این بوده که زمینه و مقام گفتار در اول کلام مقام اظهار عظمت بوده،

و عظماء در این مقام همیشه از خود و اطرافیان خود دم مى زنند، و مى گویند: ( ما چنین کردیم و ما چنان کردیم ) به خلاف آخر کلام که مقام، مقام اظهار عنایت خاصه نسبت به مخاطب و یا نسبت به خطاب است و در چنین مقامى باید به صیغه افراد (قال ) تعبیر کرد، و لذا مى بینیم در آیات مورد بحث و در موارد دیگرى که مناجات انبیاء و اولیاء (علیهم السلام ) نقل شده، آنجا که دعاهاى نوح و ابراهیم (علیه السلام ) آمده و آنجا که دعاى موسى (علیه السلام ) در شب طور بازگو شده و آنجا که ادعیه سایر صالحین و استجابت دعاهایشان به میان آمده همه جا لحن کلام آنان لحن متکلم وحده است، که با مقام مناجات و اظهار کوچکى تناسب دارد، و هیچ جا از این لحن عدول نشده است مگر براى فهماندن نکته زائدى.

و اما التفاتى که در جمله ( و الذین هم بایاتنا یومنون ) بکار رفته و با اینکه سیاق کلام در اول آیه سیاق متکلم وحده بوده و مى فرمود: ( پس من به زودى مى نویسم رحمت خود را... ) در آخر فرموده : ( و کسانى که به آیات ما ایمان مى آورند ) ، ظاهرا نکته اش این باشد که بخواهد این آیه را با آیه بعدى که خود یک نوع بیانى است براى جمله ( و کسانى که... ) متصل سازد، زیرا آیه بعدى بطورى که بعدا نیز اشاره خواهیم کرد به منزله جمله معترضه اى است که از نتیجه بحث گریز مى زند و سیاق آن از سیاق آیه مورد بحث یعنى خطاب مشافهى میان موسى و خداى تعالى خارج است، و از آن آیه به بعد به سیاق اصلى کلام یعنى سیاق تکلم با غیر برگشت مى شود.

پس اینکه فرمود: ( و الذین هم بایاتنا یومنون ) و نفرمود: ( و الذین هم بایاتى یومنون ) براى این است که به نحو لطیفى آیات بعدى را با آیات قبل از آیه مورد بحث متصل سازد و این از عجائب سیاقات قرآنى است - دقت بفرمایید که جاى دقت است -.

معناى ( اصر ) در ( و یضع عنهم اصرهم )#

راغب در مفردات گفته است : ( اصر ) به معناى گره زدن و حبس کردن به قهر است، گفته مى شود: ( اصرته فهو ماصور ) یعنى زندانى کردم او را و او فعلا زندانى است، کلمه ( ماصر و ماصر ) - به فتح صاد و کسر آن - به معنى زندان کشتى است، در قرآن هم که مى فرماید: ( و یضع عنهم اصرهم ) معناى ش این است که خداوند چیزهایى را که مانع ایشان از خیرات و رسیدن به صواب مى شود از آنان بردارد، و در آنجا که مى فرماید: ( و لا تحمل علینا اصرا ) نیز به همین معنا است، گر چه بعضى ها گفته اند معنایش ‍ ثقل و سنگینى است، و لیکن تحقیقش همان است که من گفتم. و ( اغلال ) جمع ( غل ) و به معناى طوق و بندى است که به دست و پاى اشخاص مى اندازند.

( الذین یتبعون الرسول النبى الامى... ) این آیه بحسب ظاهر سیاق، بیان جمله ( و الذین هم بایاتنا یومنون ) است، و ظاهر آن نیز بیان بودنش را تاءیید مى کند، براى اینکه رسول خدا را پیغمبرى درس نخوانده معرفى مى کند که امر به معروف و نهى از منکر کرده و هر پاک و پاکیزه اى را بر بشر حلال و هر ناپاک و پلیدى را حرام مى کند، و موانع و غل و زنجیرهایى را که مانع سعادت بشر است از دست و پاى آنان باز مى کند، و همه اینها آیات و نشانه هاى نبوت آن حضرت و خاتمیت نبوت او است، و همان آیاتى است که خداوند قبلا در تورات و انجیل براى ایشان بیان کرده بود پس ایمان به آنها ایمان به آن آیات است، و یهود و نصارا اگر بخواهند دستورات اکید تورات و انجیل را درباره ایمان به آیات بکار ببندند ناگزیرند به نشانه هاى نبوت خاتم النبیین (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز ایمان بیاورند.

این آن معنایى است که از ظاهر سیاق آیه استفاده مى شود، و لیکن انصاف این است که نمى توان به چنین معنایى ملتزم شد، و بدون شک نمى توان گفت آن رحمتى که خداوند بر یهود واجب کرد به شرط اینکه تقوا پیشه کرده و به آیات خداوند ایمان بیاورند تنها شامل آن عده معدود و انگشت شمارى است که معاصر عصر رسول خدا بوده و به دعوت وى ایمان آورده اند، و میلیون ها یهود حتى پارسایان بى شمارى که از زمان موسى و استجابت دعایش تا زمان بعثت خاتم انبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم ) به دنیا آمده و رفته اند همه از آن رحمت محرومند، توهم این معنا را هم نمى توان کرد، چرا که خود قرآن شهادت مى دهد به اینکه گروه بى شمارى از بنى اسرائیل دعوت الهى موسى را اجابت نموده و خداوند هم ایمانشان را پذیرفته و وعده خیرشان داده است، با این حال چطور ممکن است رحمت الهى مبسوط بر بنى اسرائیل را منحصر در عده قلیلى از ایشان دانست.

بنابراین، جمله ( الذین یتبعون الرسول النبى الامى... ) گر چه بیان جمله ( و الذین هم بایاتنا یومنون ) است و لیکن در سعه و ضیق مساوى با آن نیست، بلکه بیان خاصى است که از مبین عام خود، استخراج و انتزاع شده، و در آن از هزاران نفر یهود - که مشمول مبین عام است - تنها مؤ منین به نبوت خاتم النبیین و آیات آن ذکر شده تا غرض از سوق کلام که همان بیان حقیقت دعوت محمدى (صلى الله علیه و آله و سلم ) و لزوم اجابت آن بر یهودیان است معلوم گردد.

و از این سنخ بیان که میان ( مبین ) و ( بیان ) از نظر سعه و ضیق اختلاف باشد در قرآن کریم بسیار دیده مى شود، مثلا از ابلیس ‍ حکایت شده که بطور عموم گفته است : ( فبعزتک لاغوینهم اجمعین... ) و در جاى دیگر دایره فعالیت خود را تنگ کرده و گفته است : ( لاتخذن من عبادک نصیبا مفروضا ) بطورى که ملاحظه مى کنید این جمله استخراج شده است از جمله اول که از او حکایت شده.

و نیز در اول همین سوره نخست خطاب به این امت نموده مى فرماید: ( و لقد خلقناکم ثم صورناکم ) آنگاه بطور عموم مى فرماید: ( یا بنى آدم اما یاتینکم رسل منکم ) در این مثال بعکس مثال بالا ( بیان ) عام و ( مبین ) خاص است، و این سنخ بیان همانطورى که در سابق گفته شد از قبیل استخراج خطاب از خطاب و منظور از آن تعمیم دادن مطلب است، و نظائر آن در قرآن کریم بسیار است.

بنا بر آنچه گذشت برگشت بیان بودن جمله ( الذین یتبعون الرسول ) به استخراج بیان از بیان براى تطبیق دادن بیان بر مورد حاجت است، و مثل این است که فرموده باشد: وقتى رحمت مکتوب بر بنى اسرائیل منحصرا براى کسانى مکتوب و واجب شده است که تقوى پیشه کنند و زکات دهند و به آیات ما ایمان بیاورند، در این زمان که زمان بعثت آخرین پیغمبر ما است مصداق آن اشخاص از بنى اسرائیل تنها کسانى هستند که این پیغمبر را پیروى کنند، براى اینکه در این عصر تنها ایشانند که تقوى داشته و زکات مى دهند و هم به آیات ما ایمان دارند، موسى و عیسى و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را تصدیق نموده و آیات و معجزات و شرایع و احکامى را که ما بوسیله ایشان فرستادیم پذیرفتند، آرى، تنها ایشانند که به آیات و امارات نبوت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و علامات ظهور دعوت وى که در تورات و انجیل آمده ایمان آوردند.

در این آیه به جاى ( یومنون ) کلمه ( یتبعون ) بکار رفته، و این بهترین تعبیر است، زیرا ایمان به آیات خداى سبحان و ایمان آوردن به انبیاء و شرایع ایشان به اطاعت و تسلیم در برابر دستورات ایشان است، و تعبیر به ( یتبعون ) دلالت بر همین معنا مى کند و مى فهماند ایمان به معناى صرف اعتقاد فائده اى ندارد، چون هر قدر هم شخص اعتقاد به حقانیت آیات و شرایع الهى داشته باشد مع ذلک وقتى اطاعت و تسلیم در کارش نباشد عملا حق بودن آن آیات را تکذیب کرده است.

و از اینکه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) را اسم نبرده و با سه وصف ( رسول ) ، ( نبى ) و ( امى ) یاد کرده و مخصوصا از اینکه دنباله اش فرموده : ( الذى یجدونه مکتوبا عندهم فى التوراه و الانجیل ) به خوبى بدست مى آید که آنجناب در تورات و انجیل هم به همین سه وصف معرفى شده است، چون غیر از آیه مورد بحث که راجع به شهادت تورات و انجیل بر نبوت آن حضرت است در هیچ جاى دیگر قرآن رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به مجموع این اوصاف یکجا توصیف نشده، و اگر منظور از توصیف وى به این اوصاف تعریف آنجناب به اوصاف آشناى در نظر یهود و نصارا نبود در خصوص این آیه وى را به این اوصاف و مخصوصا صفت سوم توصیف کردن هیچ نکته اى را افاده نمى کرد.

امر به معروف، نهى از منکر، تحلیل حلائل، تحریم خبائث و برداشتن تکالیف شاقه، از مختصات اسلام است#

و همچنین ظاهر آیه دلالت و یا حد اقل اشعار دارد بر اینکه مساءله امر به معروف و نهى از منکر و خلاصه امور پنجگانه اى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در این آیه به آن امور وصف شده همه از علائمى است که از آنجناب در تورات و انجیل ذکر شده است، و بر اینکه این امور از مختصات پیغمبر اسلام و ملت بیضاى او است - و همین طور هم هست - براى اینکه هر چند به شهادت آیه ( لیسوا سواء من اهل الکتاب امه قائمه ) تا آنجا که مى فرماید: ( و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یسارعون فى الخیرات و اولئک من الصالحین ) سایر امم صالح نیز به وظیفه امر به معروف و نهى از منکر قیام مى کرده اند، و به شهادت آیه ( قل من حرم زینه الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق ) حلال دانستن طیبات و حرام دانستن خبائث و پلیدیها تا اندازه اى از فطریاتى بوده که همه ادیان بر آن اتفاق داشته اند، و همچنین هر چند مساءله برداشتن موانع و غل و بندهاى معنوى از دست و پاى بشر تا حدى در شریعت عیسى (علیه السلام ) هم بوده و حکایت قرآن در آیه ( ومصدقا لما بین یدى من التوریه و لاحل لکم بعض الذى حرم علیکم ) بر آن دلالت و آیه ( قد جئتکم بالحکمه و لابین لکم بعض الذى تختلفون فیه ) که خطاب به بنى اسرائیل است بر آن اشعار دارد،

الا اینکه هیچ خردمندى تردید ندارد در اینکه دینى که محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) به همراهى کتابى از ناحیه خدا آورده هر چند بر کتب آسمانى دیگر صحه گذارده و آنها را تصدیق کرده است، و لیکن خودش یگانه دینى است که در قالب بى روح امر به معروف و نهى از منکر تا آنجا که ظرفیت داشته روح حیات دمیده و کار آن را که جز دعوت زبانى چیز دیگرى نبود به جایى رسانید و آنقدر آن را توسعه داد که شامل جهاد با اموال و نفوس گردید، و تنها دینى است که جمیع امور مربوط به زندگى بشر و همه شؤ ون و اعمال وى را بر شمرده و آنها را به دو قسم طیبات و خبائث تقسیم، و طیبات را حلال و خبائث را حرام نموده است.

کامل و جامع بودن اسلام، خود دلیلى است، مستقل بر حقانیت آن#

آرى قوانین مجعوله در هیچ دین و هیچ قانون اجتماعى به تفصیل قوانین این شریعت نبوده و بمانند آن به جزئیات و دقائق امور نپرداخته است، دینى است که جمیع احکام و تکالیف شاقه اى که در سایر ادیان و مخصوصا در دین یهود و به دست احبار و ملایان ایشان رخنه پیدا کرده بود نسخ کرده و از بین برده، پس حد اعلا و کامل امور پنجگانه مذکور در آیه مورد بحث که عبارت بود از: 1 - امر به معروف 2 - نهى از منکر 3 - تحلیل طیبات 4 - تحریم خبائث 5 - برداشتن تکالیف شاقه جعلى و غیر الهى، تنها و تنها در اسلام یافت مى شود، هر چند در سایر ادیان نمون هاى از هر یک آنها دیده مى شود.

و همین معنا صرفنظر از شهادت تورات و انجیل بر حقانیت اسلام، خود بهترین شاهد و روشن ترین گواه بر صدق ادعاى آورنده آن است، بطورى که اگر بشارات و علائم آنجناب در تورات و انجیل هم نیامده بود، و آن دو کتاب شهادت صریحى بر نبوت وى نداشتند. همین کمال شریعتش در شهادت بر صدق ادعایش کافى بود، چون شریعت آن حضرت در حقیقت تکمیل شده همان شریعت موسى و عیسى (علیهماالسلام ) است. حال باید از یهود و نصارا پرسید غرض از پیروى یک دین صحیح و اصولا انتظارى را که از یک شریعت حق مى توان داشت چیست ؟ آیا علامت صحیح بودن یک دین جز این است که برگشت تمامى احکام و قوانینش به یکى از امور پنجگانه بالا باشد و بخواهد با تفاصیل احکامش معروف را معروف و منکر را منکر دانسته طیبات را حلال و خبائث را حرام نموده و خرافات و عقائد ساختگى سودپرستان را لغو کند؟ اگر چنین است پس باید اعتراف کنند به اینکه شریعتى که متضمن حد اعلا و کامل این امور است همان مرحله کامل شریعت خود ایشان است.

از این بیان به خوبى ظاهر گردید که جملات ( یامرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر... ) مجموعا توضیح مى دهد معناى آیاتى را که مى فرماید: قرآن تورات و انجیل را تصدیق دارد، مانند آیه ( و لما جاءهم رسول من عندالله مصدق لما معهم نبذ فریق من الذین اوتوا الکتاب کتاب الله و راء ظهورهم کانهم لا یعلمون ) و آیه ( و لما جاءهم کتاب من عند الله مصدق لما معهم و کانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به فلعنه الله على الکافرین ) و مقصود از این دو آیه این است که وقتى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) مبعوث شد و شریعت و کتابى آورد که شریعت و کتاب ایشان را تکمیل مى کرد به آن کافر شدند، با اینکه مى دانستند که این همان پیغمبرى است که در کتابهایشان پیش گویى شده، و انبیایشان به آمدنش بشارت داده اند، همچنانکه از مسیح (علیه السلام ) نیز حکایت کرده که فرموده : ( یا بنى اسرائیل انى رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدى من التوریه و مبشرا برسول یاتى من بعدى اسمه احمد ) .

و ما - ان شاء الله - به زودى درباره بشارت هایى که در کتب مقدس یهود و نصارا است تا آنجا که میسور است بحث خواهیم کرد. و اگر در آیه مورد بحث مانند آیات سابق الذکر بطور اجمال نفرمود: ( مصدقا لما بین یدیه ) بلکه بطور تفصیل امور پنجگانه را بر شمرد براى این بود که در این آیه وجهه کلام تنها به دو ملت یهود و نصارا نیست، بلکه به تمام مردم است، و لذا مى بینیم در آیه بعدیش پیغمبر خود را دستور مى دهد که جمیع بشر را خطاب کرده و بگوید: ( انى رسول الله الیکم جمیعا- من فرستاده خدا به سوى همگى شمایم ) . شاهد دیگر اینکه در خود آیه بطور عموم فرموده : ( فالذین آمنوا به - پس هر آن کسانى که ایمان آوردند به او ) و طورى نفرمود که مختص به یهود و نصارا باشد.

کلمه ( عزروه ) از مصدر ( تعزیر ) به معناى یارى تواءم با تعظیم است. و مقصوداز نورى که با او نازل شده همان قرآن کریم است و غرض از این تعبیر این است که بفهماند قرآن کریم نورى است که راه زندگى و آن طریقى را که انسان باید براى رسیدن به سعادت و کمال خود بپیماید روشن مى سازد، چون زمینه کلام اثبات همین معنا است.

و در اینکه فرمود ( انزل معه نازل - شده با او ) و نفرمود ( انزل علیه - نازل شد بر او ) و یا ( انزل الیه - نازل شد بسوى او ) با در نظر گرفتن اینکه کلمه ( مع ) به معناى همراه بودن چیزى با چیز دیگرى است، اشاره و تلویح است به همان معناى شهادتى که گفتیم، و همین یک کلمه معناى آیه را به این بر مى گرداند که پیروى کنید نورى را که نازل بر وى شده در حالى که این نور (قرآن ) با شرایعى که در بر داشته و اظهار مى کند خود شاهد صدق وى است و گواه بر این است که وى همان کسى است که انبیاى خود شما و کتاب هاى آسمانى تان از آمدنش خبر داده است. و بنابراین، کلمه ( معه ) حال از نائب فاعل ( انزل ) خواهد بود. و نظیر این تعبیر در آیه ( فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه ) نیز به کار رفته.

وجوهى که در معناى جمله: ( انزل معه ) و علت تعدیه کلمه: ( انزل ) با ( مع ) گفته شده است#

مفسرین دیگر در توجیه این تعبیر و معناى کلمه مزبور اختلاف کرده، بعضى گفته اند: ظرف ( مع ) متعلق است به ( انزل ) و میان کلمه مزبور و ضمیرى که بدان اضافه شده است مضاف دیگرى است که حذف شده، و آن یا رسالت است و یا نبوت، و تقدیر کلام ( مع نبوته ) و یا ( مع رسالته ) است، براى اینکه اگر این مضاف را در تقدیر نگیریم معناى آیه ( پیروى مى کنند قرآنى را که با او نازل شده ) مى شود و حال آنکه قرآن با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نازل نشده بلکه با جبرئیل نازل شده.

بعضى دیگر گفته اند: کلمه مذکور متعلق است به ( اتبعوا ) و معناى آیه ( پیروى و شرکت مى کنند با او در پیروى کردن قرآن ) است، و یا این است که ( با پیروى کردن او قرآن را نیز پیروى مى کنند ) .

بعضى دیگر گفته اند: حال از فاعل ( اتبعوا ) است و معنایش این است که ( پیروى مى کنند قرآن را در حالى که در پیروى کردنشان با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) هستند ) .

عده اى دیگر گفته اند: کلمه ( مع ) به معناى ( على ) است. و بعضى دیگر گفته اند: در معناى کلمه ( عند - نزد ) مى باشد. و لیکن دور بودن این معانى از ظاهر آیه شریفه بر کسى پوشیده نیست.

پس اینکه فرمود: ( فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور... ) به منزله تفسیرى است براى صدر آیه که فرمود: ( الذین یتبعون الرسول ) و توضیح مى دهد که منظور از پیروى رسول بطور حقیقت، همانا پیروى کتاب خداست که مشتمل است بر شرایع و احکام خدا، و آن چیزى که براى او معناى اتباع را دارد همان ایمان به نبوت و رسالت او و تکذیب نکردن و احترامش را رعایت کردن و در برابر اوامرش تسلیم بودن و در انجام مقاصد یاریش کردن است.

و این جمله یعنى جمله ( فالذین آمنوا به... ) نتیجه اى است که بر صدر آیه یعنى جمله ( الذین یتبعون الرسول... ) متفرع مى شود، چنانکه قبلا هم گفتیم جمله دوم بیان خاصى است که از بیان عام ( و الذین هم بایاتنا یومنون ) استخراج شده است، و معنایش این است که : وقتى پیروى رسولى که داراى این صفات است همان ایمان به آیات ما باشد که ما آن را به بنى اسرائیل توصیه نموده و پاداش آن را بسط رحمت در دنیا و آخرت قرار داده و گفتیم اگر به آیات ما ایمان بیاورید با رسیدن به حسنه در دنیا و آخرت رستگار مى شوید، پس ک سانى که از یهود به وى ایمان آورده و او را یارى کنند همانا اینان رستگارند.

عمومیت و شمول رسالت پیغمبر اکرم اسلام (ص) واستدلال براى رفع استیحاش یهود و مردم غیر عرب از بعثت آن حضرت#

بعد از آن که از اوصاف پیغمبر گرامیش بدست آمد که نزد وى آن دین کاملى است که حیاط طیّب بشرى را در هر مکان و در هر زمانى که فرض شود تضمین مى کند، و بشر در رسیدن به چنین زندگانى احتیاجى به بیش از امر به معروف و نهى از منکر و تجویز طیبات و تحریم خبائث و الغاء خرافات و گشودن قید و بندهاى بیهوده اى که خود به دست خویش زده است، ندارد، اینک در جمله مورد بحث پیغمبر خود را دستور مى دهد تا نبوت خود را بر جمیع طبقات بشر اعلام نماید، و بدون اینکه آن را مخصوص قومى کند، بگوید: ( ایها الناس ! من بدرستى فرستاده خدا به سوى همگى شمایم ) .

( الذى له ملک السموات و الارض لا اله الا هو یحیى و یمیت ) - صفاتى است که خداوند خود را به آن توصیف نموده، و مجموع آنها به منزله تعلیلى است که امکان رسالت از ناحیه خدا را فى نفسه بیان نموده، و در ثانى امکان عمومیت این رسالت را اثبات مى کند، و بدین وسیله استیحاش و تعجب بنى اسرائیل را که چگونه ممکن است مردى غیر از یهود آنهم از طبقه درس نخوانده به چنین نبوتى جهانى برسد از بین مى برد، چون یهودیها پیش خود چنین خیال مى کردند که در میان همه اقوام بشرى فقط آنها از حزب خدایند بلکه آنها خود را از نزدیکان درگاه خدا و حتى فرزندان و دوستان خدا مى پنداشتند، و همچنین استیحاش ناشى از عصبیت غیر عرب را از اینکه مردى عرب بر آنان مبعوث شود زائل مى کند.

وجه دلالت جمله مورد بحث بر این معانى این است که در جمله قبل مى فرمود: ( من فرستاده خدا به سوى همگى شمایم ) و در این جمله خدا را توصیف نموده و مى فرماید: ( آن خدایى که... ) پس برگشت معناى این دو جمله به این است که : ( آن خدایى مرا به رسالت خود برگزیده که ملک آسمانها و زمین و سلطنت عالى بر آسمان و زمین از آن او است، همان خدایى که معبودى جز او نیست که مالک گوشه اى از آسمانها و زمین باشد، پس تنها اوست که مى تواند به هر چه بخواهد حکم کند و هیچ مانعى مزاحم نفوذ حکمش نیست و هیچ اراده اى جلوگیر نفوذ اراده اش نمى باشد، اوست که مى تواند به اراده خود رسولى به سوى طایفه اى از بندگانش ‍ و یا به سوى همه آنان گسیل بدارد، او همان خدایى است که زنده کردن و میراندن به دست او است، پس همو مى تواند مردمى را و یا همه بشر را به حیاتى سعید و طیب زنده کند، چون سعادت و هدایت از زندگى است همانطور که شقاوت و ضلالت از مرگ است، همچنانکه فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم ) و نیز فرموده : ( او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس ) و نیز فرموده : ( انما یستجیب الذین یسمعون و الموتى یبعثهم الله ) .

این آیه شریفه تفریع بر آیه قبل است، و معنایش این است که : وقتى مطلب از این قرار باشد، پس به من ایمان بیاورید، زیرا من همان پیغمبر امى هستم که تورات و انجیل شما به آمدنم بشارت داده، و من به خدا ایمان داشته و به وى کفر نمى ورزم، و همچنین به کلمات او ایمان آورده ام، و کلمات او همان شرایع و احکامى است که بر من و بر انبیاى سابق بر من نازل کرده است، مرا پیروى کنید باشد که رستگار شوید.

این آن معنایى است که سیاق آیه اقتضاى آن را دارد، و از این معنا وجه التفات از تکلم ( انى رسول الله ) به غیبت ( رسوله... ) ، معلوم مى شود، البته باید دانست که از ظاهر سیاق استفاده مى شود که این آیه دنباله آیه سابق و هر دو کلام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است.

و وجه التفات همانطور که قبلا هم خاطر نشان شد این است که بجاى اینکه بفرماید: ( پس ایمان آورید به خدا و به من ) فرمود: ( پس ایمان بیاورید به خدا و به رسول او ) ، آنگاه رسول را به اوصافى وصف کرد تا بدین وسیله امر در ( فامنوا ) و در ( فاتبعوه لعلکم تهتدون را تعلیل کرده باشد.

و مقصود از ( اهتداء ) در ( تهتدون ) هدایت یافتن بسوى سعادت اخروى است که عبارت است از خوشنودى خدا و بهشت او، نه هدایت یافتن به راه حق، زیرا ایمان به خدا و به رسول خدا و پیروى کردن احکام و شرایع رسول، خودش اهتداء به راه حق است، نه اینکه نتیجه اش اهتداء به راه حق باشد. پس برگشت معناى ( لعلکم تهتدون ) به معناى ( اولئک هم المفلحون ) است که در آیه قبلى بعنوان نتیجه ایمان به خدا و پیروى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) ذکر شده است.

مراد از ( هدایت ) و ( امت ) در: ( و من قوم موسى امة یهدون بالحق )#

در این جمله عمل صالح نیکان از بنى اسرائیل را مى ستاید، و این از انصاف قرآن است که بعد از بر شمردن سیئاتى که از آنان سر زده مستحقین مدح را نیز مدح مى کند، و حاصل معنایش این است که : همه بنى اسرائیل خدا و رسول را مخالفت نکرده و بر ضلالت و ظلم پافشارى نداشتند، بلکه پاره اى از ایشان مردمى بودند که دیگران را به سوى حق راهنمایى نموده و در میان ایشان به حق و عدالت حکم مى کردند. بنابراین، باید گفت : ( باء ) در ( بالحق ) همان بائى است که علماى نحو آن را ( باء آلت ) مى نامند، مى توان هم گفت که ( باء ملابسه ) است.

بنابراین معنا، آیه مورد بحث از مواردى است که خداوند هدایت را به غیر خود و به غیر انبیاء و امامان نسبت داده، نظیر حکایتى که از مؤ من آل فرعون کرده و با اینکه ظاهرا پیغمبر نبوده درباره اش فرموده : ( و قال الذى آمن یا قوم اتبعون اهدکم سبیل الرشاد ) و بعید نیست که مراد از امت از قوم موسى در آیه مورد بحث، انبیاء و امامانى باشند که بعد از موسى در میان بنى اسرائیل پدید آمدند و قرآن درباره شان در چند مورد و از آن جمله فرموده : ( و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون )

چون اگر هدایت به حق را که در آیه مورد بحث است بر معناى حقیقیش حمل کنیم جز از پیغمبران و امامان ساخته نیست، و بحث از این معنا را در تفسیر آیه ( قال انى جاعلک للناس اماما ) و آیه ( فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره ) و همچنین در ذیل آیاتى دیگر گذراندیم.

معناى ( اسباط ) و اشاره به آیات و معجزاتى که از موسى (ع) در سوره اعراف آمده است#

کلمه ( سبط ) در لغت به معناى پسر زاده و یا دختر زاده است، و جمع آن ( اسباط ) مى آید، و لیکن در بنى اسرائیل به معناى قوم خاصى بوده، سبط در اصطلاح ایشان به منزله قبیله در نزد عرب است، از ابن حاجب نقل شده که گفته است : کلمه ( اسباطا ) در این آیه بدل از عدد است نه تمیز عدد وگرنه اگر تمیز مى بود مى بایستى اسباط بنى اسرائیل حداقل سى و شش سبط و تیره مى بودند و حال آنکه نبودند، چون سبط در بنى اسرائیل دوازده تیره بود و بنابراین حداقل جمع سبط سى و شش است، پس ناچار باید بگوییم کلمه ( اسباطا ) بدل از عدد است، و تمیز عدد حذف شده چون با بودن اسباطا احتیاجى به ذکر آن نبوده، و تقدیر کلام ( و قطعناهم اثنتى عشره فرقه اسباطا ) است. البته کسانى دیگر هم گفته اند که کلمه مذکور تمیز است، و اشکال ابن حاجب هم وارد نیست زیرا اگر چه کلمه به صیغه جمع است ولى در اینجا به معناى مفرد آمده و معناى آن، جماعت و یا طایفه و یا نظیر آن است.

( و اوحینا الى موسى اذ استسقیه قومه... ) ( انبجست ) از ( انبجاس ) و به معناى انفجار است، و بعضى گفته اند به معناى بیرون شدن اندک اندک آب است، بخلاف انفجار که به معناى بیرون شدن به کثرت و فراوانى است. و از ظاهر اینکه فرمود: ( پس منفجر شد از آن دوازده چشمه و هر گروهى از مردم چشمه خود را شناختند ) بدست مى آید که چشمه ها به عدد اسباط بنى اسرائیل یعنى دوازده بود، چون مى رساند که هر چشمه مخصوص یک تیره بوده و اینکه این اختصاص به خاطر مشاجره اى بوده که با یکدیگر داشته اند، و این ظاهر تاءیید مى کند روایاتى را که درباره داستان این چشمه ها وارد شده. معناى بقیه آیه شریفه روشن است.

در آیات این سوره خداى سبحان از معجزات موسى (علیه السلام ) و آیات وى چند معجزه زیر را بر شمرده : 1 - اژدها 2 - ید بیضاء 3 - قحطى فرعونیان 4 - نقص ثمرات ایشان 5 - طوفان 6 - ملخ ‌هاى بالدار 7 - ملخ ‌هاى بى بال 8 - قورباغه 9 - خون شدن آب نیل 10 - غرق شدن فرعونیان در نیل

11 - میراندن و زنده کردن هفتاد نفر از یاران موسى 12 - شکافته شدن دوازده چشمه از سنگ با ضربت موسى 13 - سایه افکندن ابر بر سر بنى اسرائیل 14 - فرو فرستادن من و سلوى 15 - کندن کوه از ریشه و آن را بر بالاى سر بنى اسرائیل مانند سایه بان نگهداشتن. و لیکن مى توان تکلم با خداى تعالى و نزول تورات و مسخ شدن پاره اى از بنى اسرائیل به صورت میمون را نیز بر آن اضافه نمود،و ما - ان شاء الله - در تفسیر سوره هود راجع به این چند معجزه نیز بحث خواهیم کرد.

بحث روایتی#

بحث روایتى

در تفسیر عیاشى از محمد بن سالم نى فروش از حارث بن مغیره از ابى عبدالله (علیه السلام ) روایت مى کند که حارث گفت : به حضرتش عرض کردم، عبد الله بن عجلان در مرضى که به آن مرض درگذشت مى گفت من در این مرض نمى میرم و مرد. حضرت فرمود خداوند: هیچ گناهى از او نیامرزد این چه فکر باطلى بوده که او کرده ؟ موسى (علیه السلام ) از قوم خود هفتاد مرد برگزید و وقتى دچار رجفه شدند و هم ه هلاک گردیدند موسى گفت : پروردگارا اصحابم اصحابم خطاب آمد من بجاى ایشان اصحابى بهتر به تو مى دهم عرض کرد: من ایشان را مى شناختم و به ایشان علاقمند بودم، خداوند بجاى آنان انبیایى براى وى مبعوث کرد.

مؤلف: مقصود امام (علیه السلام ) این بوده که بعد از درگذشت عبدالله عجلان خداوند اصحابى بهتر از او به وى ارزانى بدارد، همچنانکه به موسى (علیه السلام ) داد، و لیکن این روایت در باب خود روایت غریبى است و با ظاهر قرآن سازگار نیست.

روایتى درباره علت اینکه انتخاب امام به مردم واگذار نشده است#

و در تفسیر برهان از ابن بابویه و او به سند خود از سعد بن عبدالله قمى در ضمن حدیث طویلى روایت کرده که گفت : خدمت امام قائم (علیه السلام ) عرض کردم اى مولاى من مرا خبر ده از اینکه چرا مردم از انتخاب امام و زمامدار براى خود ممنوع شدند؟ فرمود: امام مصلح و یا مفسد؟ عرض کردم البته مصلح. فرمود: آیا با اینکه احدى از مردم از صلاح و فساد درونى اشخاص آگاهى ندارند آیا ممکن است شخصى را که انتخاب مى کنند اتفاقا برخلاف تشخیصشان مفسد از کار در آید؟ عرض کردم بلى ممکن است. فرمود: علت ممنوعیت مردم همین است که من آن را به صورت برهان برایت ایراد کردم.

سپس رو به سعد کرده و فرمود: بگو ببینم پیغمبرانى که خدا آنها را برگزیده و کتابشان داده و با عصمت تاءییدشان کرده با اینکه اعلم - در دو نسخه چاپى از برهان اعلام وارد شده و لیکن احتمال دارد که تصحیف شده باشد - همه امت ها هستند مانند موسى و عیسى (علیهماالسلام ) آیا با وفور عقل و کمال علمى که دارند هیچ ممکن نیست که وقتى بخواهند اشخاص نیکى را براى کارى انتخاب کنند اتفاقا منافق از کار در آیند؟ عرض کردم : نه. فرمود: بلکه ممکن است، به شهادت اینکه موسى کلیم الله (علیه السلام ) با وجود عقل و کمال علمش و با اینکه وحى به او مى شد مع ذلک وقتى از اعیان قومش و از وجوه لشکریانش و خلاصه از کسانى که شکى در ایمان و اخلاصشان نداشت هفتاد نفر براى رفتن به میقات برگزید انتخابش به خطا رفت و بجاى هفتاد نفر با ایمان هفتاد نفر منافق برگزید و قرآن درباره اش فرموده : ( و اختار موسى قومه سبعین رجلا لمیقاتنا - تا آنجا که میفرماید - لن نومن لک حتى نرى الله جهره فاخذتهم الصاعقه بظلمهم ) . پس با اینکه مى بینیم اختیار و انتخاب مثل موسى کسى که خداوند براى نبوتش برگزیده به خطا مى رود و افسد را بجاى اصلح بر مى گزیند مى فهمیم که انتخاب تنها و تنها کار کسى است که به باطن اشخاص راه داشته و ضمائر و سریره هاى افراد برایش آشکار باشد، و نیز مى فهمیم که بعد از خطا رفتن انتخاب انبیاء انتخاب مهاجر و انصار یک پشیز ارزش ‍ نداشته است.

مؤلف: آیه اى که امام (علیه السلام ) در این روایت بدان استشهاد کرده نقل به معنى شده، یعنى امام (علیه السلام ) آن را از آیات سوره اعراف و سوره نساء ترکیب کرده است.

چند روایت در مورد داستان هفتاد نفر برگزیدگان موسى (ع ) براى حضور در میقات#

و در الدر المنثور از ابن ابى حاتم و ابوالشیخ از نوف حمیرى روایت کرده که گفت : وقتى موسى براى رفتن به میقات پروردگارش ‍ هفتاد نفر از قوم خود را برگزید خدایش فرمود: من زمین را براى شما سجده گاه و مایه طهارت قرار داده و سکینت را با شما در خانه هاتان قرار مى دهم، و چنانتان مى کنم که تورات را از حفظ بخوانید و در نتیجه مردان و زنان و غلامان و آزادگان همگى بتوانند آن را قرائت کنند.

موسى به قوم خود گفت : ( خداوند براى شما تمامى روى زمین را سجده گاه و آن را مایه طهارت قرار داده ) گفتند: ما در غیر معابد نماز نمى خوانیم چه احتیاج به چنین ترخیصى داریم. گفت : ( خداوند سکینت را با شما و در خانه هاى شما قرار داده ) گفتند: ( لازم نیست، ما دوست داریم که در همان تابوت که بود بماند )

گفت : ( خداوند قدرتى به شما مى دهد که زن و مرد و صغیر و کبیر و آزاد و بنده شما همگى بتوانید تورات را از بر بخوانید ) گفتند ( ما نمى خواهیم مگر خواندن از روى کتاب را ) بعد از این گفت و شنود و لجاجت بنى اسرائیل بود که خداوند فرمود: ( فساکتبها للذین یتقون و یوتون الزکوه... - تا آنجا که مى فرماید - المفلحون ) ، ( آنگاه موسى گفت : پروردگارا من قوم خود را به درگاه تو آوردم و نتیجه آمدنشان را به دیگران دادى پروردگارا پس مرا پیغمبر آن مردم قرار بده ) فرمود: ( پیغمبر ایشان از خود ایشان است ) عرض کرد: ( پس مرا از آن امت قرار بده ) فرمود: ( تو آن امت را درک نمى کنى ) عرض کرد: ( من قوم خود را به درگاهت آوردم وفاده ایشان را به دیگران دادى ) ؟ اینجا بود که خداوند به وى وحى فرستاد: ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) حمیرى گفت ( در اینجا موسى راضى شد، آنگاه رو به حضار کرده و گفت آیا ستایش نمى کنید خدایى را که در آن روز حفظ غیبت شما را کرده و بجاى شما گوش داد مطالب مربوط به شما را و وفاده دیگران را براى شما قرار داد؟

و نیز در همان کتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشیخ از نوف بکالى روایت کرده که گفت : موسى بعد از آنکه از قوم خود هفتاد نفر انتخاب نمود به ایشان گفت : اینک به سوى خدا روانه شوید، و از او هر چه مى خواهید درخواست کنید، خود موسى درخواستى داشت و ایشان درخواستى، وقتى به میقاتگاه یعنى به کوه طور رسیدند موسى رو به ایشان کرده و گفت : اینک درخواست خود را عرضه بدارید، ایشان گفتند: ( خدا را به ما نشان بده ) گفت : ( واى برشما دوباره این درخواست را از خدا مى کنید ) گفتند: ( درخواست ما همین است باید خدا را آشکارا به ما نشان دهى ) این را که گفتند صاعقه ایشان را گرفت و همگى مدهوش افتادند، موسى عرضه داشت : ( پروردگارا من هفتاد نفر از نیکان و سرشناسان بنى اسرائیل را به میقات تو آوردم حال به سوى ایشان برگردم و یک نفر از آنان با من نباشد جواب بنى اسرائیل را چه بگویم ؟ آیا مرا نخواهند کشت ؟ صدائى به گوش موسى رسید که درخواست خود را عرضه بدار، موسى گفت : ( پروردگارا از تو مى خواهم که همراهان مرا زنده کنى ) خداوند همگى ایشان را زنده کرد و در نتیجه درخواست ایشان و درخواست موسى هدر رفت، و این درخواست ماند براى این امت، چون آنها نتوانستند استفاده کنند.

بیان ضعف آن آیات#

مؤلف: این دو روایت را از این جهت ایراد کردیم که از نظر شباهت در قصه شبیه به روایات موقونه بود، و لیکن صرفنظر از اختلافى که در مضمون آندو است از نظر جزئیات قصه نه با یکدیگر تطبیق مى شوند و نه با ظاهر آیات، درخواستى که کردند تنها مساءله دیدن خدا بود که رد شد، و درخواست موسى هم زنده شدن ایشان بود که زنده شدند، و درخواست دیگرش نوشته شدن رحمت بر بنى اسرائیل بود که آنهم به شرط تقوا و ایمان به آیات خدا مستجاب شد، دیگر چه وفاده و اجرى طلب داشتند که به ایشان داده نشد و در عوض آن را به امت آخرالزمان دادند؟ اشکال دیگر اینکه از ظاهر سیاق استفاده مى شود که در جمله ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) خطاب به پیغمبر اکرم است نه به موسى.

نظیر این دو روایت در منطبق نشدن با آیه، روایتى است که از ابن عباس در ذیل جمله ( اکتب لنا فى هذه الدنیا حسنه و فى الاخره ) نقل شده، در این روایت ابن عباس گفته است : خداوند این درخواست را به موسى نداد، بلکه در جوابش فرموده : ( عذابى اصیب به من اشاء - تا آنجا که مى فرماید - المفلحون ) ، مقصود ابن عباس این است که خداوند این دعاى موسى را در حق امت اسلام مستجاب کرد نه در حق خود او، و ما گفتیم که ظهور آیه در غیر این معنا است.

و نیز نظیر این روایت آن روایتى است که از سدى نقل شده که در ذیل جمله ( ان هى الا فتنتک... ) ، گفته است : موسى گفت پروردگارا! سامرى به ایشان گفت گوساله درست کنند لیکن چه کسى گوساله را زنده کرد و روح در آن دمید؟ پروردگار فرمود: ( من ) . گفت : پس تو خودت ایشان را گمراه کردى.

عیاشى نیز نظیر این روایت را در تفسیر خود از ابى جعفر و ابى عبدالله (علیه السلام ) بطور مرسل یعنى بدون ذکر سند نقل کرده، و در آن دارد که موسى گف ت : پروردگارا چه کسى گوساله را به صدا درآورد؟ فرمود: ( من ) . موسى این را که شنید گفت : ( ان هى الا فتنتک تضل بها من تشاء و تهدى من تشاء ) .

و اشکال این روایات این است که موسى (علیه السلام ) جمله مذکور را در موقع هلاک شدن هفتاد نفر گفته نه در داستان سامرى و گوساله اش، مگر اینکه بگوییم موسى این جمله را دوباره و در دو جا گفته است.

روایاتى درباره رحمت واسعه خداى تعالى#

و در الدر المنثور از احمد و ابو داود از جندب بن عبدالله بجلى روایت کرده است که گفت : مردى عرب از بادیه وارد شد و شتر خود را خوابانید و آن را عقال کرد و سپس پشت سر پیغمبر (صلى الله علیه و آله وسلم ) به نماز ایستاد، بعد از نماز به صداى بلند چنین دعا کرد: پروردگارا مرا و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را رحم کن و احدى را در رحمت من و او شریک مساز. رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود از رحمت عمومى و واسع خداوند جلوگیرى مى کنى ؟ براى خدا صد رحمت است که از آنهمه تنها یک رحمت را بر خلق خود نازل کرده و با آن جن و انس و چارپایان را با یکدیگر مهربان مى کند، نود و نه رحمت دیگر دارد.

و نیز در همان کتاب از احمد و مسلم از سلمان فارسى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) روایت کرده که فرمود: براى خداوند صد رحمت است، از آن جمله رحمتى است که با آن خلق خود را با یکدیگر مهربان کرده و میان وحوش با بچه هایشان عاطفه قرار داده، و نود و نه رحمت دیگر خود را براى روز قیامت قرار داده.

و نیز مى گوید: ابن ابى شیبه از سلمان بطور موقوف و ابن مردویه نیز از همان جناب روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: خداوند روزى که آسمانها و زمین را مى آفرید صد رحمت آفرید که هر یک از آنها درست قالب زمین و آسمانها است، از آن صد رحمت یکى را به زمین فرستاد که باعث مهربانى خلایق با یکدیگر شد، و با آن رحمت است که مادران نسبت به فرزندان مهر مى ورزند، و وحوش و طیور از یک آبخور آب مى آشامند، و خلایق با هم زندگى مى کنند، ولى روز قیامت خداوند این رحمت را از دل ها مى کند و آن را به اضافه نود و نه رحمت دیگر تنها به متقین واگذار مى کند، آنگاه آن حضرت آیه ( و رحمتى وسعت کل شى ء فساکتبها للذین یتقون ) را قرائت کردند.

مؤلف: این معنا از طریق شیعه از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز روایت شده، و گویا روایت دوم از سلمان همان روایت اول است که نقل به معنا شده، و لیکن راوى که آن را نقل به معنا کرده با اضافه کردن جمله ( ولى روز قیامت خداوند این رحمت را از دل ها مى کند ) روایت را ضایع کرده، و باید از او پرسید اگر در قیامت خداوند این رحمت را از غیر متقین سلب کند پس چگونه آسمان و زمین باقى مانده و بهشت و دوزخ بجاى مى ماند؟ و چگونه ملائکه و غیر ایشان بدون رحمت شامله خدا زنده مى مانند؟

پس تعبیر بهتر آن تعبیرى است که در پاره اى از روایات ما امامیه وارد شده

که - بطورى که به یاد دارم - فرموده اند: در آن روز خدا همه صد رحمت خود را در مؤ منین جمع مى کند، و این معنا غیر از کندن و سلب رحمت از غیر مؤ منین است، اولى جائز و معقول هست و لیکن دومى معقول و متصور نیست - دقت بفرمایید -.

و نیز در الدر المنثور از طبرانى از حذیفه بن الیمان از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) روایت کرده که در حدیثى فرمود: به آن خدایى که جان من در دست اوست هر آینه خداوند در قیامت آمرزشى کند که ابلیس هم به طمع بیفتد.

مؤلف: و از طرق شیعه از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز نظیر این معنا روایت شده.

باز در همان کتاب از ابن ابى حاتم و ابوالشیخ از ابى بکر هذلى روایت شده که گفت : وقتى آیه ( و رحمتى وسعت کل شى ء ) نازل شد، ابلیس گفت : پروردگارا من هم چیزى هستم، خطاب آمد ( فساکتبها للذین یتقون... ) ، پس آن رحمت را از ابلیس سلب کرد.

مؤلف: ظاهرا مضمون این روایت فرضى است که خود ابى بکر هذلى کرده نه اینکه از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) صادر شده باشد، به جهت اینکه بدون شک شیطان هم از رحمت واسعه خداوند که در صدر آیه است برخوردار است، و آن رحمت خاصه خدا است که در ذیل آیه ذکر شد و ابلیس از آن محروم است.

اهمیت و ارزش بیشتر ایمان کسانى که پیامبر (ص) را ندیده به آن حضرت ایمان آورده اند#

در تفسیر برهان از نهج البیان روایت کرده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: کدام یک از خلایق ایمانشان حیرت انگیزتر است ؟ گفتند: ملائکه. فرمود: ملائکه خود در نزد پروردگارند، جهت ندارد که ایمان نداشته باشند. گفتند: انبیاء (علیهم السلام ). فرمود: انبیاء هم مورد وحى خداى تعالى هستند، با این حال ایمان آوردنشان خیلى مهم نیست. گفتند: ما. فرمود: شما هم با من که پیغمبرم معاصر هستید، جهت ندارد که ایمان نیاورید، بلکه ایمان آن مردمى مهم و با ارزش است که بعد از شما مى آیند، با اینکه جز نوشته اى در اوراق چیزى ندیده اند مع ذلک به همان نوشته ایمان مى آورند، این است معناى آیه ( و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون ) .

مؤلف: این خبر هیچ اشکالى ندارد، چیزى که هست باید دانست که مقصود رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) بیان شاءن نزول آیه نبوده بلکه تطبیق آیه بر یکى از مصادیقش بوده است. و همچنین آن روایتى که مى گوید مقصود از نور در آیه شریفه على (علیه السلام ) است معنایش این است که یکى از مصادیق آن نور، على (علیه السلام ) است، ممکن هم هست بگوییم روایت دوم ناظر به باطن آیه است نه به ظاهر آن.

منشعب شدن بنى اسرائیل به هفتاد و چند فرقه و ناجیه بودن یکى از آن فرق#

و در الدر المنثور است که ابن ابى حاتم از على بن ابیطالب (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : بنى اسرائیل بعد از موسى به هفتاد و یک فرقه منشعب شدند و اهل نجات از همه آنها یک فرقه است و ما بقى در آتشند و نصارا بعد از عیسى (علیه السلام ) به هفتاد و دو فرقه منشعب شدند و اهل نجات از آنها تنها یک فرقه است، و مابقى در آتشند، امت اسلام هم به هفتاد و سه فرقه منشعب خواهند شد و همه آن فرق در آتشند مگر یک فرقه، قرآن درباره آن یک فرقه از امت موسى فرموده : ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) و درباره امت عیسى فرموده : ( منهم امه مقتصده ) این آن دو امت اهل نجات از قوم موسى و عیسى هستند. و درباره ما مسلمانان مى فرماید: ( و ممن خلقنا امه یهدون بالحق و به یعدلون ) این آن فرقه اهل نجات از امت اسلام است.

و درتفسیر عیاشى از ابى الصهبان بکرى روایت کرده که گفت : من در حضور على بن ابیطالب (علیه السلام ) بودم که آن حضرت راءس ‍ الجالوت و اسقف نصارا را احضار نمود و به ایشان گفت : من از شما پرسشى خواهم کرد که خودم به جواب آن داناتر از شمایم، پس ‍ بیهوده از دادن جواب آن طفره نروید و از من کتمان نکنید. آنگاه به راءس الجالوت گفت : به حق آن کسى که تورات را بر موسى نازل کرد، و بنى اسرائیل را از من و سلوى خورانید، و براى ایشان از دل دریا راه خشکى باز کرد، و از سنگ کوه طور براى ایشان دوازده چشمه جوشانید، و هر یک را به سبطى از اسباط بنى اسرائیل اختصاص داد مرا خبر ده از اینکه بنى اسرائیل بعد از موسى به چند فرقه منشعب شدند؟ راءس الجالوت گفت : به یک فرقه باقى ماندند. حضرت فرمود: به حق آن خدایى که جز او معبودى نیست دروغ گفتى، بنى اسرائیل به هفتاد و یک فرقه منشعب شدند، و همه در آتشند مگر یک فرقه، که قرآن درباره ایشان مى فرماید: ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) .

و در مجمع البیان گفته است : این فرقه از یهود قومى هستند که در ماوراى چین زندگى مى کنند، و بین آنان و سرزمین چین وادى ریگزارى فاصله است، قومى هستند که چیزى از شرایع و احکام تورات را تغییر نداده اند. صاحب مجمع البیان سپس اضافه کرده است که این معنا مضمون روایتى است که از ابى جعفر (علیه السلام ) نقل شده است.

اشاره به روایات و داستان هاى خرافى و مجعولى که درباره فرقه یهود ساخته و پرداخته شده است#

مؤلف: روایت مزبور ضعیف و غیر مسلم الصدور است. علاوه بر این، از چنین فرقه یهودى که به راه حق هدایت کنند و در بین خود به عدالت حکم نمایند اثرى نمى بینیم، و بفرض هم که در روزگار ما چنین مردمى در ماوراى چین بوده باشند قطعا فرقه هادى و عادل نیستند، براى اینکه اولا دین یهود با شریعت عیسى نسخ شده، و ثانیا شریعت عیسى هم به آمدن دین اسلام از اعتبار ساقط گردیده، پس اگر در ماوراى چین مردمى هادى به حق و عادل یافت شوند جز مسلمان نمى توانند باشند، و لذا بعضى از دانشمندان که این داستان خرافى را نقل کرده اند ناگزیر شده اند یک جمله به آن بیفزایند و آن این است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در شب معراج در میان آنان فرود آمد و به دین اسلام دعوتشان کرد، و آنان به وى ایمان آورده و مسلمان شدند، و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نماز را به ایشان تعلیم داد.

علاوه بر این، داستان هاى عجیب و غریبى براى ایشان تراشیده و نقل کرده اند، از آن جمله مقاتل گفته است : از جمله چیزهایى که خداوند با آن رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) را فضیلت داده این است که او را در شب معراج به سوى پدران قوم موسى که در ماوراى چین هستند فرستاد، و داستان این قوم چنین است که : وقتى بنى اسرائیل گناه کار شدند، و مردان نیکى را که امر به عدالت مى کردند، کشتند، این نیک مردان که آن روز در زمین مقدس بسر مى بردند از خدا خواستند ( پروردگارا ما را از میان بنى اسرائیل بیرون کن ) ، خداوند دعایشان را مستجاب کرد و راهى از زیر زمین برایشان باز کرد، نیک مردان یهود وارد آن نقب شدند، خداوند در آن نقب نهرى جارى ساخت که همه جا با ایشان در جریان بود، و چراغى از نور براى - شان قرار داد که همه جا پیش پایشان را روشن مى کرد، نیک مردان یهود یک سال و نیم در این نقب راه پیمودند تا از بیت المقدس به سرزمین فعلى خود در چین رسیدند، خداوند ایشان را از زیر زمین بیرون آورد و در سرزمینى منزل داد که پرندگان و چارپایان و درندگان با هم زندگى مى کنند، سرزمینى که در آنجا گناه و نافرمانى نیست،

و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در شب معراج در میان ایشان آمد در حالى که جبرئیل با او بود، همگى به وى ایمان آورده و او را تصدیق کردند، و آن جناب ایشان را نماز آموخت، و ایشان اقرار کردند که موسى به آمدن وى بشارتشان داده است.

خرافه دیگر روایتى است که شعبى نقل کرده و گفته : براى خداوند بندگانى است در ماوراى اندلس به همان مقدار مسافتى که ما با اندلس داریم، مردمى هستند که حتى تصور اینکه کسانى خدا را معصیت مى کنند برایشان ممکن نیست، ریگ هاى زمینشان در و یاقوت وکوه هایشان طلا و نقره است، نه زراعتى به عمل مى آورند و نه با درو کردن و بلکه با هیچ کارى سر و کار ندارند، براى هر یک جلو خانه هایشان درختى است که برگ هاى پهنى دارد، از همان برگ ها لباس تهیه مى کنند، و درخت دیگرى است که از میوه آن ارتزاق مى نمایند. و همچنین روایات دیگرى که در داستان این فرقه خیالى از یهود وارد شده که تمامى مجعول و دروغى است.

معناى آیه مورد بحث از بیان سابق معلوم شد، و احتیاج به بیان زائدى ندارد.