تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۲ عنوان
۞ يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَتَّخِذُوا اليَهودَ وَالنَّصٰرىٰ أَولِياءَ ۘ بَعضُهُم أَولِياءُ بَعضٍ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُم فَإِنَّهُ مِنهُم ۗ إِنَّ اللَّهَ لا يَهدِى القَومَ الظّٰلِمينَ٥١
#فَتَرَى الَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ يُسٰرِعونَ فيهِم يَقولونَ نَخشىٰ أَن تُصيبَنا دائِرَةٌ ۚ فَعَسَى اللَّهُ أَن يَأتِىَ بِالفَتحِ أَو أَمرٍ مِن عِندِهِ فَيُصبِحوا عَلىٰ ما أَسَرّوا فى أَنفُسِهِم نٰدِمينَ٥٢
#وَيَقولُ الَّذينَ ءامَنوا أَهٰؤُلاءِ الَّذينَ أَقسَموا بِاللَّهِ جَهدَ أَيمٰنِهِم ۙ إِنَّهُم لَمَعَكُم ۚ حَبِطَت أَعمٰلُهُم فَأَصبَحوا خٰسِرينَ٥٣
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِى اللَّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم وَيُحِبّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى المُؤمِنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الكٰفِرينَ يُجٰهِدونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَلا يَخافونَ لَومَةَ لائِمٍ ۚ ذٰلِكَ فَضلُ اللَّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ ۚ وَاللَّهُ وٰسِعٌ عَليمٌ٥٤
#هان اى کسانى که ایمان آوردید، یهود و نصارا را دوستان خود مگیرید که آنان دوست یکدیگرند و کسى که (از شما) آنان را دوست بدارد خود او نیز از ایشان است ، چون خدا مردم ستمکار را به سوى حق هدایت نمى کند.(51)
نشانه اینکه بعضى از مدعیان ایمان از سنخ همان کافرانند این است که مى بینى این بیماردلان به سوى یهود و نصارا مى شتابند و مى گویند: ما بیم آن داریم که بلا بر سر ما آید غافل از اینکه چه بسا خداى تعالى از ناحیه خود فتحى آورده و امرى دیگر که خودش مى داند پیش بیاورد، آن وقت است که این بیماردلان نسبت به آنچه در دل پنهان مى داشتند پشیمان شوند(52).
و آن وقت است که مؤ منین واقعى به این بیماردلان خواهند گفت : آیا این یهود و نصارا بودند که سوگندهاى غلیظ یاد کردند بر اینکه همواره با شما و یار و یاور شما خواهند بود؟ پس چرا امروز که عذاب الهى شما را گرفت یاریتان نکردند؟ آرى آن وقت بیماردلان مى فهمند که تلاشهایشان بى نتیجه مانده ، در نتیجه شکست خورده و زیانکار مى شوند(53).
هان اى کسانى که ایمان آورده اید اگر کسى از شما از دینش برگردد، بدانید که خدا بزودى مردمى را براى گرایش به این دین مى آورد که دوستشان دارد و آنان نیز وى را دوست دارند، که اینان مردمى هستند در برابر مؤ منین افتاده حال و در برابر کافران مقتدر، مردمى که در راه خدا جهاد مى کنند و از ملامت هیچ ملامتگرى پروا ندارند و این خود فضلى است از خدا، فضلى که به هر کس صلاح بداند مى دهد و خدا داراى فضلى وسیع و علمى وصف ناپذیر است (54).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۵۱ تا ۵۴ است.
بیان آیات#
بیان آیات
سیر اجمالى در این آیات آدمى را در باره اتصال آنها به ما قبلش و نیز به ما بعدش که مى فرماید: ( انما ولیکم الله و رسوله ... ) و نیز اتصال آن دو آیه به ما بعدش که مى فرماید: ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا... ) و نیز اتصال آنها به آیه : ( یا ایها الرسول ... ) دچار تردید و توقف مى کند.
اما چهار آیه مورد بحث به یهود و نصارا تذکر مى دهد و ما این را مى دانیم که قرآن کریم در آیاتى که در مکه نازل شده هیچ صحبتى از یهود نکرده ، چون آن روز احتیاج و سر و کارى با این دو طائفه نبوده و تنها در آیات مدنى سخن از این دو طائفه رفته است ، آن هم در آیاتى که در اول هجرت نازل شده ، چون در اوائل هجرت بود که مسلمانان ناگزیر بودند با یهودیان معاشرت و آمیزش داشته باشند و یا با آنان پیمان و عهد ببندند و یا تنها در مقام دفع کید و مکر یهود بوده باشند ولى هیچ تماس و اصطکاکى با نصارا نداشتند مگر در نیمه آخر ده سال توقف آن جناب در مدینه ، و بعید نیست چهار آیه مورد بحث در این مدت نازل شده باشد و شاید مراد از کلمه ( فتح ) در این آیات فتح مکه باشد، لیکن در سابق گفتیم : احتمال قابل اعتماد این است که سوره مائده در سال حجة الوداع و بعد از فتح مکه نازل شده باشد. بنابراین یا مراد از کلمه ( فتح ) ، فتح دیگرى غیر از فتح مکه است و یا اینکه این آیات قبل از فتح مکه و قبل از نزول همه سوره نازل شده است .
سوال دیگرى که در این آیات هست این است که آیا آیه چهارم که مى فرماید: ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم ... ) متصل به سه آیه قبل از خودش است ؟ و سوال دیگر اینکه این گروهى که احتمال مى رفته که از دین خود مرتد شوند و آیه به عنوان پیشگوئى از ارتداد آنها خبر مى دهد چه کسانى بوده اند؟ سوال چهارم اینکه منظور از آن طائفه اى که خداى تعالى وعده آمدنشان را داده کیانند؟ هر یک از این سوال ها بر ابهام آیه مى افزاید و روایاتى که در شان نزول آمده ، در این باره بسیار مختلف است و آن روایات چیزى جز نظریه شخصى مفسرین سلف نبوده ، همچنانکه غالب روایات شان نزول همین وضع را دارند و این اختلاف شدید نیز خودش باعث ابهام بیشتر آیه و مایه اضطراب ذهن آدمى در فهم آیه شده است . ابهام دیگرى بر همه آن ابهامها اضافه کن و آن این است که همه مى دانیم که تعصبهاى مذهبى تا چه حد در اظهار نظرها دخالت مى کرده و به زودى شواهدى از این دخالتها در روایات و کلمات مفسرین سلف و خلف از نظر خواننده خواهد گذشت .
و آنچه که بعد از تدبر در این آیات به دست مى آید این است که همانطور که گفتیم اجزاى این آیات به یکدیگر متصل است ، ولى بریده از ما قبل و ما بعد است و آیه چهارم از متممات غرضى است که مقصود افاده و بیان آن است ، چیزى که هست باید در فهم معناى آن بارى به هر جهت کردن و مسامحه روا داشتن پرهیز کرد و مانند بسیارى از مفسرین در اظهار نظر مسامحه روا نداشت ، آن هم در آیه اى که به بیانى که مى آید صفات و خصوصیات قومى ذکر شده و نام و نشانه اى آن قوم آمده .
آنچه بطور اجمال از این آیات به دست مى آید این است که خداى سبحان در این آیات مؤ منین را از اینکه یهود و نصارا را اولیاى خود بگیرند، بر حذر داشته و با شدیدترین لحن تهدیدشان مى کند و در یک پیشگوئى به آینده امر امت در اثر این موالات و دوستى با دشمنان خبر مى دهد و مى فرماید که اگر چنین کنید بنیه روش دینى خود را از دست مى دهید و آن وقت است که خداى تعالى مردمى دیگر برمى انگیزد که قائم به امر دین شوند و بنیه دین را بعد از انهدام به حالت اصلى و اولیش برگردانند.
در مجمع البیان مى گوید: ( اتخاذ ) به معناى اعتماد کردن بر چیزى است ، به این صورت که شخص به آن دلگرم باشد که در فلان کار به دردم مى خورد و آن را براى آن کار ذخیره بسازد و این کلمه باب افتعال از ماده ( اخذ ) است و در اصل دو همزه داشته ، یعنى ( اءتخاذ ) بوده ، همزه دوم آن مبدل به ( تاء ) شده و به صورت ( ات تخاذ ) در آمده و سپس دو تاء در یکدیگر ادغام شده و به صورت ( اتخاذ ) در آمده ، در کلمه ( اتعاد ) که از مصدر ثلاثى ( وعد ) گرفته شده ، همین قاعده جارى شده (با این تفاوت که در این کلمه حرف واو مبدل به تاء مى شود)
معناى ( اخذ ) و (
ولاء ولایت#
)
و کلمه ( اخذ ) به چند معنا استعمال مى شود، وقتى مى گویند: ( اخذ الکتاب ) معنایش این است که کتاب را با دست خود گرفت و چون مى گویند: ( اخذ القربان ) معنایش این است که پیشکش و قربانى را قبول کرد و چون مى گویند: ( اخذه الله من مامنه ) ، معنایش این است که خداى تعالى او را که در جاى محکم و امنى پناهنده شده بود بگرفت و هلاک کرد، پس در حقیقت معناى جامعى که در همه این موارد از استعمال ماده ( اخذ ) دیده مى شود، عبور دادن چیزى از جهتى به جهادت دیگر است .
و راغب در مفردات خود گفته کلمه : ( ولاء ) و نیز کلمه ( توالى ) به این معنا است که دو چیز و یا چند چیز طورى نسبت به یکدیگر متصل باشند که چیزى از غیر جنس آنها در بین قرار نداشته باشد، و کلمه به عنوان استعاره در معناى نزدیکى استعمال مى شود، حال یا نزدیکى از حیث مکان ، یا از حیث نسبت و خویشاوندى ، یا از حیث دین ، یا از حیث صداقت و نصرت و یا اعتقاد، این بود گفتار راغب البته آن مقدار از گفتارش که مورد حاجت ما بود و بحث مفصل در معناى ولایت به زودى مى آید.
و سخن کوتاه اینکه ولایت یک نوع خاصى از نزدیکى چیزى به چیز دیگر است ، بطورى که همین ولایت باعث شود که موانع و پرده ها از بین آن دو چیز بر داشته شود، البته نه همه موانع ، بلکه موانع آن هدفى که غرض از ولایت رسیدن به آن هدف است ، حال اگر آن هدف تقوا و یا پیروزى باشد، ولى در چنین هدفى همان ناصر و یاورى است که هیچ مانعى او را از نصرت شخصى که به وى نزدیک شده و نسبت به او ولایت دارد باز ندارد و اگر از جهت التیام و آشتى و معاشرت و محبت و خلاصه جوش خوردن دلها به یکدیگر باشد، در این صورت کلمه ولى معناى محبوب را مى دهد، محبوبى که آدمى نمى تواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته او جلوگیرى نماید و قهرا در برابر خواسته او مطیع مى شود و اگر از جهت خویشاوندى باشد کلمه ولى به معناى کسى خواهد بود که از طرف مقابل خود ارث مى برد و چیزى نمى تواند مانع از ارث بردن او شود و اگر از جهت اطاعت دستور باشد، ولى به معناى کسى خواهد بود که در طرف مقابل خود امر و نهى مى کند و به او طبق دلخواه خود دستور مى دهد.
خداى سبحان در جمله مورد بحث که فرموده : ( لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ) ،مساءله ولایت را مقید به هیچ یک از خصوصیات و قیدها نکرده و بطور مطلق فرموده : یهود و نصارا را اولیاى خود مگیرید، پس آیه شریفه از این جهت مطلق است ، چیزى که هست از آیه بعدى که مى فرماید: ( تو اى پیامبر بیماردلان را مى بینى که به سرعت به طرف یهود و نصارا مى روند و مى گویند مى ترسیم بلائى بر سر ما بیاید... ) ، فهمیده مى شود که مراد از ولایت نوعى از نزدیکى و اتصال است که با بهانه بیماردلان متناسب باشد و آن این است که یهود و نصارا دولتى و سلطه اى داشته اند که مسلمانان بیمار دل مى ترسیده اند در تحت سلطه آنان منکوب شوند، همچنانکه ممکن است دولت و سلطه در غیر یهود و نصارا بوده و بیماردلان مى خواسته اند با دوستى با یهود و نصارا آنها را ناصر خود گرفته و از شر صاحب دولت و سلطنت محفوظ بمانند که بنابراین عنوان ولایت در آیه به معناى خصوص نصرت خواهد بود و همچنین ممکن است از خود یهود و نصارا مى ترسیده اند و با آنها دوستى مى کرده اند که از شرشان محفوظ بمانند در این صورت ولایت به معناى محبت و معاشرت خواهد بود.
اقوال مفسرین درباره اینکه مراد از ولایتى که در#
( لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء )
از آن نهى شده کدام ولایت است#
و کلمه ولایت به معناى قرب محبت و معاشرت جامع هر دو فائده و هر دو معنا است ، هم معناى نصرت و هم محبت و امتزاج روحى و بنابراین همین معنا مراد از آیه است و به زودى از نکاتى که در قیود آیه و صفات ماخوذه در آیه اخیر یعنى آیه : ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه ... ) هست استفاده مى کنیم که مراد از ولایت در اینجا یعنى در جمله مورد بحث تنها ولایت محبت است و لا غیر.
لیکن بعضى از مفسرین اصرار ورزیده اند در اینکه مراد از ولایت ، ولایت نصرت است و آن عبارت است از پیمان هاى همکارى و یا سوگند بر یارى و همکارى که بین دو کشور و دو قبیله بر قرار مى شود که هر یک از دو طرف ، آن طرف دیگر را در هنگام حاجت و نیاز یارى کند، مفسر نامبرده استدلالى کرده که خلاصه اش این است که : همانطور که از ظاهر آیات بر مى آید قبل از حجة الوداع در اوائل هجرت نازل شده ، در ایامى که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و مسلمین از کار یهودیان مدینه و اطراف آن یعنى فدک و خیبر و غیر آن فارغ نشده بودند و هنوز با آنها و با نصارا درگیرى داشتند و از سوى دیگر بین آنان و طوائفى از عرب پیمان و سوگند بر نصرت بر قرار بود و چه بسا که نظریه این مفسر با روایاتى که در شان نزول آیات وارد شده منطبق هم باشد، چون در آن روایات آمده که عبادة بن صامت از قبیله بنى عوف بن خزرج از بنى قینقاع به خاطر اینکه با رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) جنگیدند بیزارى جست ، با اینکه بین بنى عوف و بنى قینقاع سوگند بر نصرت بر قرار بود، لیکن عبدالله بن ابى رئیس منافقین بیزارى نجست و به سرعت به سوى بنى قینقاع شتافت و چنین بهانه آورد که ما مى ترسیم پیمان یارى را که با بنى قینقاع داریم لغو کنیم ،
آن وقت شهر از ناحیه دشمن مورد هجوم واقع شود و آن وقت یاورى نداشته باشیم و یا روایتى که در داستان ابى لبابه وارد شده ، که وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) او را فرستاد تا قبیله بنى قریظه را از قلعه هایشان بیرون کند و هر حکمى که مى خواهد در باره آنان براند، ابو لبابه بعد از بیرون کردن آنان اشاره به حلق خود کرد و به این وسیله خبر داد که همه آنان کشته خواهند شد.
و یا روایاتى که مى گوید: بعضى از مسلمانان بعد از آن همه مصیبتهائى که در جنگ احد دیدند، به فلان یهودى و فلان نصرانى پیوستند.
و یا روایاتى که وارد شده که بعضى از مسلمانان اخبار مدینه را به نصاراى شام مى نوشتند و بعضى از آنان با یهودیان مدینه مکاتبه مى کردند تا از اموال یهودیان هر چند به قرض هم که شده ، استفاده کنند.
و این روایات تقریبا در این جهت متفق و هم زبانند که گویندگان جمله : ( نخشى ان تصیبنا دائرة ) ، منافقین بوده اند و سخن کوتاه اینکه بنابراین آیات شریفه از پیمان بستن و هم سوگند شدن و ولایت نصرت با یهود و نصارا را نهى نموده است .
و بعضى از مفسرین تاکید و اصرار را به حدى رسانده اند که ادعا کرده اند ولایت در آیه به معناى ولایت محبت و اعتماد است ، با اینکه لغت آیه ، هم در مفرداتش و هم در سیاقش از آن مبرا است ، همچنانکه روایات سبب نزول هم آن را نمى پذیرد و نیز وضع عمومى که مسلمانان و یهود و نصارا در عصر نزول داشتند با آن سازگارى ندارد.
چطور ممکن است آیه را حمل کنیم بر اینکه مى خواهد مسلمانان را از معاشرت و اختلاط با اهل کتاب نهى کند هر چند که در ذمه مسلمانان بوده و با مسلمین پیمان داشته باشند؟ با اینکه یهودیان با رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و با صحابه در یک شهر یعنى در مدینه زندگى مى کردند و با آنان معامله داشتند و اسلام با آنان و با مسلمین بطور مساوى رفتار مى کرد، این بود خلاصه گفتار آن مفسر.
و همه این حرفهایش ناشى از مسامحه در فهم آیه و به دست آوردن معناى درست آن است ، اما اینکه گفت آیات قبل از حجة الوداع که سال نزول سوره مائده است نازل شده ، هر چند که خیلى اشکال بر آن وارد نیست ، لیکن صرف نازل شدن قبل از حجة الوداع باعث نمى شود که کلمه ولایت به معناى هم سوگندى باشد، نه به معناى محبت .
حادثه خارجى (شان نزول) عمومیت و اطلاق آیات قرآنى را محدود نمى سازد#
و اما اینکه او و جمعى از دیگر مفسرین روایاتى در شان نزول آیات نقل کرده و به آن استدلال کرده اند بر اینکه آیات شریفه در خصوص هم سوگند شدن و ولایت نصرت نازل شده که خود رسمى در بین اقوام عرب و بین یهود و نصارا بوده ، اولا روایات شان نزول در یک واقعه اتفاق ندارند و بین خود آنها معارضه هست ، هر کدام یک واقعه را شان نزول دانسته ، پس بر معناى واحدى که بتوان بدان اعتماد کرد اتفاق ندارند، و ثانیا اینکه این سخن به فرض هم که بتواند ولایت یهود را توجیه کند نمى تواند ولایت نصارا را توجیه کند، براى اینکه میان عرب مسلمان در آن روز و میان نصارا هیچ ولایتى و سوگندى بر قرار نبود و ثالثا ما روایات شان نزول را در آنچه که افاده مى کنند قبول داریم و نمى خواهیم بگوئیم چنان حوادثى اصلا رخ نداده ، بلکه مى خواهیم بگوئیم همانطور که بارها گفته ایم بیشتر روایات وارده در اسباب نزول علاوه بر ضعفى که در سند آنها هست صرفا تطبیقهائى است که ناقل تاریخ بر آیات قرآنى مناسب آن حوادث کرده اند و ما در این نیز حرفى نداریم ، حرف ما این است که این حوادث که در روایات آمده ، نمى تواند عموم آیه اى از آیات قرآنى را مقید کند و یا مطلق آن را مقید بسازد، چون اطلاق و تقیید دو حال از حالات لفظ هستند و حوادث خارجى نمى تواند در آن دخالت داشته باشد، ظاهر متفاهم عرفى هم مساعد با آن نیست ، اگر بنا باشد که ظاهر آیات قرآنى به خاطر خصوصیت واقعه اى که آیه در آن واقعه نازل شده ، دگرگون بشود و بدون اینکه در لفظ آیه دلیلى بر تخصیص عموم آن یا تقیید اطلاق آن وجود داشته باشد، صرف حادثه خارجى ظهور آیه را از آیه بگیرد و شنونده مجبور و محکوم شود به خاطر آن حادثه دست از آن ظاهر بردارد، اگر عام و یا مطلق است بگوید: خاص و مقید منظور بوده ، باید قرآن کریم با مردن افراد مربوط به آن حادثه بمیرد و دیگر در هیچ واقعه اى که در عصرهاى بعد از عصر نزول اتفاق مى افتد استدلال به آن آیه ممکن نباشد و چنین چیزى نه با کتاب خدا موافق است و نه با سنت و نه با عقل سالم .
و اما اینکه بعضى از آن مفسرین گفتند که : ( ولایت را به معناى محبت و اعتماد گرفتن خطائى است که هم لغت آیه در مفرداتش و سیاقش از آن مبرا است و هم اسباب نزول و حالتى که عامه مسلمین و اهل کتاب در عصر نزول داشته اند ) ، سخنى است که ما بعد از همه دقتها معناى درستى براى آن پیدا نکردیم ، براى اینکه بیزارى روایات شان نزول و نیز بیزارى وضع عمومى مسلمین و اهل کتاب در آن روز از شمول آیه نسبت به محبت و اعتماد و صدق آیه بر این معنا از معانى ولایت وقتى درست است که در مرحله اى جلوتر ظهور آیه شریفه با این شمول سازگار باشد و لفظ آیه در ضمن اینکه شامل همه معانى ولایت مى شود،
این معنا را هم شامل بشود و گر نه اگر آیه شریفه اصلا ظهورى در این معنا نداشته باشد و یا به عبارت دیگر از خصوص این معنا منصرف باشد، دیگر حاجت به آن نمى افتد که شما به اسباب نزول و وضع مسلمین و اهل کتاب در آن روز استدلال کنید، پس شما با این سخن خود اقرار کرده اید که آیه ، شامل این معناى از ولایت نیز مى شود، چیزى که هست مى خواهید مورد نزول و وضع عمومى انسانهاى آن روز را دلیل بگیرید بر اینکه مقصود آیه چنین و چنان است و ما در چند سطر قبل گفتیم که خصوصیت مورد نمى تواند مخصص آیه باشد و دلیلى بر چنین تخصیصى نداریم بلکه دلیل بر خلاف آن است و آن عبارت است از یک صغرى و یک کبرى ، صغرى برهان ظهور آیه است که اقرار کردید و کبراى آن حجیت ظهور بطور مطلق و در همه جا است ، پس معلوم شد که آیه شریفه مطلق است و هیچ دلیلى بر تقیید آن نیست ، در نتیجه آیه شریفه در همین معناى مطلق حجت است و آن عبارت است از ولایت به معناى محبت که ریشه سایر معانى این کلمه است .
شواهدى بر اینکه ولایت منهى عنه ، ولایت مودت و محبت است نه ولایت حلف (هم پیمانى)#
و اما اینکه گفت : آیه با مفردات و سیاقش بیزار از چنین معنائى است ، از آن حرفهاى عجیبى است که احیانا به گوش انسان مى خورد و من متوجه نشدم منظور این آقا از این بیزارى که بر آیه تحمیل کرده چیست ؟ و تنها به آیه هم اکتفا نکرده بلکه بر سیاق آن نیز تحمیل کرده و چگونه مفردات و سیاق آیه شریفه از این معنا بیزار است با اینکه بعد از جمله مورد بحث یعنى جمله : ( لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ) آمده : ( بعضهم اولیاء بعض ) و احدى نمى تواند شک کند در اینکه مراد از ولایت در جمله دوم همان محبت و اتحاد و مودت است نه ولایت هم سوگند بودن ، چون معنا ندارد خداى تعالى بفرماید: ( با یهود و نصارا هم سوگند نشوید که آنها هم سوگند یکدیگرند ) ، مگر هم سوگند بودن آنها با یکدیگر مزاحم و منافى آن است که مسلمین هم با آنها هم سوگند شوند؟ پس آن ولایتى که وحدت را بین یهودیان بوجود مى آورد و بعضى را بر بعض دیگر پیوند مى دهد، ولایت محبت و تعصب قومى و یا پیوندهاى مذهبى و دینى است و همچنین در نصارا نه ولایت به معناى هم سوگند شدن .
و همچنین در جمله سوم که مى فرماید: ( و من یتولهم منکم فانه منهم ) ، چون آن معیارى که باعث مى شود موالى مردمى از آن مردم شمرده شود، محبت و مودت است که باعث اجتماع متفرقات آن جمعیت و پیوستگى ارواح مختلف مى شود و فهم و ادراک همه افراد را یک سو و یک جهت ساخته ، اخلاق آنها را به هم مربوط و افعال آنها را شبیه به هم مى سازد، بطورى که دو نفر دوست را مى بینى که وضع یک یک آنها قبل از دوست شدن و بعد از آن فرق کرده ، بعد از دوست شدن کانه شخص واحدى شده اند و داراى یک نفسیت گشته اند اراده آن دو یکى و عمل آن دو یک جور است و در مسیر زندگى و مستواى عشرت هرگز از یکدیگر جدا نمى شوند.
پس این محبت است که باعث مى شود دوست هر قومى جزء آن قوم شود و به آن قوم ملحق گردد، بطورى که گفته اند: هر کس قومى را دوست بدارد، از آن قوم است و یا فرموده اند: هر کسى با آن شخص است که دوستش دارد، خداى تعالى هم در آیه اى نظیر آیه مورد بحث که از موالات مشرکین نهى کرده مى فرماید: ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة و قد کفروا بما جاءکم من الحق تا آنجا که بعد از چند آیه مى فرماید و من یتولهم منکم فاولئک هم الظالمون ) .
و نیز فرموده : ( لا تجد قوما یؤ منون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم ) .
و نیز در باره دوستى با کفار با لفظى عام که شامل یهود و نصارا و مشرکین مى شود فرموده : ( لا یتخذ المؤ منون الکافرین اولیاء من دون المؤ منین و من یفعل ذلک فلیس من الله فى شى ء الا ان تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه ) .
و این آیه صراحت دارد در اینکه منظور از ولایت ، ولایت محبت و مودت است ، نه ولایت به معناى سوگند و عهد، چون در زمان نزول سوره آل عمران بین رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و مؤ منین از یک سو و بین مشرکین و یهود معاهده ها و قراردادهائى بر قرار بوده است .
و سخن کوتاه اینکه ولایتى که از نظر اعتبار باعث مى شود قومى به قومى دیگر ملحق شود، ولایت مودت است نه ولایت سوگند و نصرت ، و این پر واضح است و اگر مراد از جمله : ( و من یتولهم منکم فانه منهم ) ، این باشد که هر کس بعد از این نهى با کفار بر مساءله یارى دادن در روزگار سخت هم سوگند شود خود او نیز از کفار مى شود، صرف نظر از اینکه معنائى است مبتذل ، عبارت آیه آن را نمى رساند، مگر آنکه قیودى از پیش خود بر عبارت آیه اضافه کنیم .
و به فرض که آیه مورد بحث خواسته باشد از هنگام نزول خود اعلام بدارد که دیگر مسلمانان با کفار پیمان و عهدى و سوگندى بر قرار نسازند طبق عادتى که قرآن کریم دارد اشاره اى به حکم سابق مى کند تا جانب حکم مشروع قبلى و نیز سیره جاریه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را که تاکنون جارى بوده احترام بگذارد، همچنانکه در آیات زیر این رسم و عادت قرآن به چشم مى خورد، توجه فرمائید: ( انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا ) ، ( فالان باشروهن و ابتغوا ما کتب الله لکم و کلوا و اشربوا ) ، ( لا یحل لک النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من ازواج ) و آیاتى دیگر از این قبیل .
پس تا اینجا به خوبى روشن شد که نه لغت در مفردات آیه از معنائى که ما براى ولایت کردیم بیزار است و نه سیاق آیه ، بلکه اگر بیزارى در کار باشد از معناى دیگر ولایت بیزار است .
و اما اینکه گفتند: مراد از جمله : ( الذین فى قلوبهم مرض ) منافقین هستند به زودى خواهد آمد که سیاق با این نظریه مساعدت ندارد.
پس حاصل کلام این شد که مراد از جمله : ( لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ) نهى از دوستى با یهود و نصارا است ، دوستى به حدى که باعث کشش روحى بین مسلمین و اهل کتاب شود و در نتیجه اخلاق اهل کتاب در بین مسلمین راه یابد چون چنین دوستى سرانجام سیره دینى جامعه مسلمان را که اساس آن پیروى از حق و سعادت انسانها است ، دگرگون ساخته ، سیره کفر در بین آنان جریان مى یابد که اساسش پیروى از هواى نفس و پرستش شیطان و خروج از راه فطرى زندگى است .
و اگر در جمله مورد بحث ، ( اهل کتاب ) را تعبیر به یهود و نصارا کرد، همانطور که درآیه بعدى که به زودى مى آید نیز چنین تعبیر کرده براى این بود که از تعبیر به اهل کتاب نوعى ( نزدیکى به مسلمانان ) به ذهن مى رسد (چون خود مسلمانان نیز همانند یهود و نصارا پیرو کتابى آسمانى هستند) و در مقامى که مى خواهد بفرماید قطع رابطه کنید مناسب نیست تعبیرى بیاورد که محبت را در بین سه طائفه از پیروان کتاب آسمانى برانگیزد و آنگاه بفرماید با آن دو طائفه از اهل کتاب رابطه دوستى را قطع کنید، به خلاف آیه بعدى که مى فرماید: ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و الکفار اولیاء ) و از یهود و نصارا تعبیر به کسانى که به آنان کتاب داده شده کرد با اینکه از ارتباط دوستى بر قرار کردن با آنان نهى کرده ، این تعبیر با آن نهى منافات ندارد، زیرا تعبیر مذکور به وسیله توصیف ( اتخذوا دینکم هزوا و لعبا ) از حالت مدح بودن در آمده و مبدل به مذمت شده است .
آرى اهل کتاب بودن خود افتخارى است ، ولى عبارت : ( اهل کتابى که دین خدا را مسخره مى کنند عبارتى است که زشت ترین مذمت از آن فهمیده مى شود، زیرا چنین اهل کتابى از مشرکین بى کتاب هم پستتر و نکوهیده تر است و اگر قرار باشد که انسان از مردم نکوهیده و پست دورى کند و آنان را دوست خود نگیرد از دوستى چنین اهل کتابى باید بیشتر پرهیز نماید، تا از مردمى که اصلا کتاب آسمانى ندارند و خدا را نمى شناسند، براى اینکه دسته اول داراى کتابى هستند که آنان را به سوى حق دعوت مى کند و حق را برایشان روشن مى سازد و در عین حال آنان دین حق را مسخره مى کنند، و آن را بازیچه خود مى سازند، پس اینها سزاوارترند به اینکه مورد نفرت اهل حق قرار گیرند و اهل حق از معاشرت و مخالطت و دوستى با آنان اجتناب کنند.
یهود و نصارا در مقابل اسلام و مسلمین یک دست و هماهنگ مى باشند#
و اما اینکه فرمود: ( بعضهم اولیاء بعض ) همانطور که قبلا نیز گفتیم مراد از ولایت در آن ولایت محبت است که باعث مى شود دلهایشان به هم نزدیک گشته و ارواحشان یکدیگر را جذب کند و آراءشان در پیروى هواى نفس و استکبار ورزیدن از قبول حق و اتحادشان در خاموش کردن نور خداى سبحان و معاونتشان علیه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و مسلمانان متحد و یکى شود، بطورى که گوئى یک تن واحدند و ملتى واحد دارند با اینکه یکى عرب است و دیگرى عجم ، ولى همینکه این ملت هاى گوناگون داراى ولایت محبت شدند گوئى یک ملت گردیدند و ولایت آنان را به اتفاق کلمه واداشته و همه را علیه مسلمانان یک دست کرده ، براى اینکه اسلام آنها را به قبول حق دعوت کرده ، به چیزى خوانده که با عزیزترین خواسته هایشان ناسازگارى دارد، آرى عزیزترین خواسته آنها پیروى هواى نفس و آزادى در شهوات و لذائذ دنیا است .
و همین مطلب که اسلام مخالف و ناسازگار با خواسته هاى ملت هاى گوناگون چون یهود و نصارا است ، یهود و نصارا را با همه دشمنى که با یکدیگر دارند، در یک هدف مشترک متحد و نزدیک به هم کرده و آن دشمنى با اسلام است و این هدف مشترک ، آنها را واداشته به یکدیگر مراجعه کنند، یهود، دوست نصارا شود و نصارا با یهود دوستى کند و همین است معناى ابهام جمله : ( بعضهم اولیاء بعض ) در مفرداتش و این جمله در مقام بیان علت فرمانى است که در جمله : ( لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ) آمده بود و معنایش این است که اگر گفتیم یهود و نصارا را اولیاى خود مگیرید علتش این است که این دو طائفه در عین اینکه دو طائفه جداى از هم و دشمن هم هستند، در عین حال علیه شما مسلمانان یک دست و متحدند، پس در نزدیک شدن به آنها و در دوستى و محبت با آنها هیچ سودى براى شما نیست .
و چه بسا بشود از جمله : ( بعضهم اولیاء بعض ) معناى دیگرى نیز استفاده کرد و آن این است که اگر به شما دستور دادیم که یهود و نصارا را دوست خود نگیرید براى این بود که شما با آنها به این منظور دوستى مى کنید که از آنها یارى بگیرید به این معنا که مثلا با نصارا دوستى کنید تا آنان شما را علیه یهود کمک کنند، در حالى که این دوستى هیچ سودى برایتان ندارد، زیرا این دو طائفه اولیاى هم هستند و هرگز شما را علیه خودشان یارى نخواهند کرد.
منظور از ملحق شدن مسلمانى که یهود و نصارا را ولى بگیرد به یهود و نصارا#
کلمه ( تولى ) که فعل ( یتولهم ) از آن گرفته شده ، به معناى ولى گرفتن و یا به عبارت دیگر انتخاب ولى است و کلمه ( من ) در کلمه ( منهم ) تبعیضى است و معناى جمله این است که هر کس از شما که یهود و نصارا را ولى خود بگیرد خود او نیز بعضى از ایشان است و این کلام خداى تعالى که یک مسلمان را ملحق به یهود و نصارا کرده از باب الحاق تنزیلى است نه الحاق واقعى (نمى خواهد بگوید چنین فرد مسلمان اصلا مسلمان نیست و واقعا یهودى و نصرانى است بلکه مى خواهد بفرماید به منزله آنان و شبیه به آنان است ) و برگشت این گفتار به این است که بفرماید ایمان حقیقتى است که از حیث خلوص و ناخالصى و کدورت و صفا داراى مراتب مختلفى است ، همچنانکه این معنا از آیات دیگر قرآنى از قبیل آیه زیر استفاده مى شود که مى فرماید: ( و ما یؤ من اکثرهم بالله الا و هم مشرکون ) ، و همین ناخالصى و کدورت است که خداى تعالى از آن به مرض قلوب تعبیر نموده ، در آیه ذیل فرموده : ( فترى الذین فى قلوبهم مرض یسارعون فیهم ) .
بنابراین آن کسانى که یهود و نصارا را اولیاى خود مى گیرند خداى تعالى آنان را از همان یهود و نصارا شمرده ، هر چند که بر حسب ظاهر جزء مؤ منین و از مؤ منین باشند و کمترین چیزى که از این بیان استفاده مى شود که اینگونه مؤ منین راه هدایت خدا را که همان ایمان است سلوک نکرده بلکه راهى را اتخاذ کرده اند که یهود و نصارا آن را سلوک مى کنند و به سوئى در حرکتند که یهود و نصارا بدان سو روانند و راهشان بدانجا کشیده مى شود که راه یهود و نصارا بدانجا منتهى مى گردد.
و به همین جهت است که خداى تعالى بیان مذکور را با جمله : ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) تعلیل نموده و بیان مى کند که چرا اینگونه مؤ منین ملحق به یهود و نصارا هستند، بنابراین برگشت بیان مذکور به این است که فرموده باشد: اى مسلمانان بدانید این افرادى که یهود و نصارا را به دوستى برمى گزینند خودشان نیز از همانها هستند و بدانید که راه شما را نمى روند براى اینکه راه شما راه ایمان است و راه ایمان ، راه هدایت الهى است و این افراد مثل یهود و نصارا ظالمند و خدا ظالمان را هدایت نمى کند.
و این آیه بطورى که ملاحظه مى کنید تنها متعرض اصل تشبیه و تنزیل است و تنها این را مى گوید که این مؤ منین به منزله یهود و نصارا هستند و اما آثارى که متفرع بر این تشبیه مى شود را متعرض نشده و لفظ آیه هر چند که مقید به هیچ قیدى نیست و لیکن از آنجا که از قبیل بیان ملاک است نظیر آیه ( و ان تصوموا خیر لکم ) و آیه : ( ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر ) و آیاتى دیگر که نمى گوید چطور روزه بگیرید و چگونه نماز بخوانید از این قبیل جز یک بیان مهمل نیست که تمسک به آن براى اثبات حکمى فرعى نیازمند بیان سنت است و کسى که مى خواهد در این باره اطلاعات بیشترى به دست آورد باید به کتب فقهى مراجعه کند.
این جمله به دلیل داشتن حرف ( فاء ) در اولش تفریع و نتیجه گیرى از آیه قبلى است که مى فرمود: ( خدا مردم ستمکار را هدایت نمى کند، یکى از مصادیق گمراهى و یا به عبارت دیگر مواردى که هدایت الهى شامل حال آنان نشده ،
همین است که به سوى یهود و نصارا مى شتابند و عذرهائى بدتر از گناه مى آورند، نکته اى که در این آیه هست این است که خداى تعالى تعبیر کرد به اینکه ( یسارعون فیهم ) ، با اینکه باید مى فرمود: ( یسارعون الیهم ) تا اشاره کند به اینکه این بیماردلان در جامعه یهود و نصارا هستند و در آن محیط ضلالت است که سرعت مى کنند، پس این بیماردلان به خاطر اینکه مبادا از ناحیه یهود و نصارا لطمه اى بخورند، به سوى آنان و در آنان نمى شتابند اینها بهانه هائى است که براى خود درست کرده اند که ملامت و توبیخى که ممکن است از ناحیه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و مؤ منین متوجه آنان شود از خود دفع کنند بلکه تنها عاملى که آنان را وادار به مسارعت مى کند این است که یهود و نصارا را دوست مى دارند.
و چون این در سرشت هر ظالمى و هر باطلى هست که روزى چهره کریه واقعى اش بر ملا شده و در نتیجه رسوا و نابود گردد، به حکم جمله : ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) و امید کسانى که براى رسیدن به اغراض باطل خود به وسائلى چنگ مى زنند که صورتش صورت حق به جانب ولى باطنش باطل است ، روزى قطع مى گردد، لاجرم این امید قطعى هست که خداى تعالى پیروزى حق و اهل حق را بیاورد و یا امرى دیگر از ناحیه خود پیش آورد تا این افراد حیله گر بر کرده هاى خود پشیمان گشته ، دروغشان در آنچه به خورد مؤ منین مى دادند براى مؤ منین آشکار گردد.
و با این بیان روشن مى شود که چرا جمله : ( فترى الذین ... ) را متفرع کرد بر جمله قبلى آن یعنى ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) و ما در سابق بحثى در این معنا کردیم که چرا ستمگران راه را پیدا نمى کنند و ظلمشان آنان را به هدفشان رهنمون نمى شود.
آیه شریفه ناظر بر منافقین اصطلاحى نیست#
بنابراین افراد مورد بحث از مؤ منین به خاطر اینکه براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و مؤ منین اظهاراتى دارند که در قلوبشان نیست از منافقین بودند، چون مى خواستند به بهانه ترس از گرفتارى به سوى یهود و نصارا به سرعت گرایش کنند، در حالى که ترسى در بین نبود و علت حقیقى مسارعتشان این بود که در دل ، دشمنان خدا را دوست مى داشتند و همین وجه و دلیل نفاق آنها بوده ، و اما اینکه بگوئیم از منافقین اصطلاحى بودند، یعنى در زمره کسانى بودند که در باطن کافر بودند و به ظاهر دعوى ایمان مى کردند، سیاق آیات مساعد با آن نیست .
ولى جماعتى از مفسرین گفته اند که افراد مورد بحث در آیه همان منافقین یعنى عبدالله بن ابى و یاران و همفکران او بوده اند، البته روایات شان نزول هم گفته آنان را تایید مى کند، آنها گفته اند: این افراد منافق از یک سو با مؤ منین در مجتمعشان شرکت نموده و با آنها مجامله و سازش مى کردند و از سوى دیگر با یهود و نصارا عهد و پیمان مى بستند که آنها را یارى کنند تا به این وسیله هم مسلمانان را بدوشند و هم آن دو طائفه را و هم در رعایت مصالح شخصى خود جانب احتیاط را پیش گرفته باشند و به قول معروف : ( ز هر طرف که شود کشته سود آنان باشد ) و در حوادثى که براى یکى از دو طرف پیش مى آید آنها همواره در مامن آسوده باشند.
لیکن این نظریه همانطور که قبلا هم گفتیم درست نیست زیرا با سیاق آیات نمى سازد، در این آیات در باره آنان جمله : ( فعسى الله ان یاتى بالفتح او امر من عنده فیصبحوا على ما اسروا فى انفسهم نادمین ) ، را مى خوانیم که خداى تعالى اظهار امید کرده که در اثر فتح و یا آمدن امرى از ناحیه او این عده از کرده خود پشیمان شوند، حال یا مراد از فتح ، فتح مکه است یا فتح قلعه هاى یهودینشین و بلاد نصارا و یا چیز دیگرى نظیر اینها است و معلوم است که اگر نامبردگان منافق اصطلاحى بودند، وجهى براى این امید پشیمانى نبود، منافقین از نظر سیاست زندگى کارى نکردند که پشیمان شوند، آنها با هر دو طائفه دوستى کردند تا در زندگى جانب احتیاط را رعایت کرده باشند و احتیاط چیزى نیست که انسان روزى از آن پشیمان شود، وقتى پشیمانى تصور دارد که به کلى از مؤ منین بریده و به یهود و نصارا پیوسته باشند، آنگاه بلائى بر سر نصارا و یهود بیاید و نامبردگان سر انگشت خود بگزند که چرا از مسلمانان بریدیم و به دشمنان ایشان پیوستیم و همچنین با جمله دیگرى که در آیه بعد آمده که مى فرماید: ( حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرین ) نمى سازد، زیرا اگر افراد مورد بحث منافقین اصطلاحى باشند کارى که کرده اند حبط شدنى یعنى بى اثر و بى نتیجه نیست (البته منظور از نتیجه ، نتیجه هاى دنیائى است ، چون فرض این است که افراد نامبرده منافق واقعى بوده باشند که ایمانى به خدا و روز جزا ندارند) و چنین افرادى اگر به خاطر حفظ منافع و مصالح خود طریقه احتیاط را پیش بگیرند، هم با مسلمانان بسازند و هم با دشمنان ایشان دیگر خسران و حبط در حقشان معنا ندارد، زیرا اگر آنچه که از آن مى ترسیده اند واقع شد که صدمه اى نمى خورند، چون احتیاط خود را داشته اند و اگر واقع نشد باز ضررى نکرده اند و سخن کوتاه اینکه احتیاط یک راه عقلائى است که هیچگاه ملامت و مذمت ببار نمى آورد.
مگر آنکه مفسرین نامبرده بگویند مذمت بدین جهت متوجه آنان شده که نهى الهى را عصیان کرده اند و دلهایشان به وعده فتحى که خداى تعالى داده بود مطمئن نشده و این توجیه هر چند در جاى خود سخن درستى است ، لیکن لفظ آیه دلالتى بر آن ندارد.
هر چند که در سابق مکرر گفته بودیم که کلمه ( عسى ) هر جا که در کلام خداى تعالى آمده باشد به معناى اظهار امید واقعى نیست ، چون اظهار امید از کسى صحیح است که اطلاعى از آینده نداشته باشد بلکه در کلام خدا قائم به شنونده و یا به مقام تخاطب است لیکن در اینجا قرینه قائم است بر اینکه منظور خبر دادن از آینده است چون مى خواهد جمله : ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) را تثبیت و صدق آن را مسلم سازد، پس آنچه در جمله مورد بحث آمده قطعا واقع خواهد شد.
مراد از ( فتح ) در جمله ( فعسى الله ان یاتى بالفتح )
کدام فتح است ؟#
و فتحى که خداى تعالى خبر وقوع آن را مردد کرده ، بین وقوع آن و یا امرى از ناحیه خودش معلوم نیست که چه بوده مصداق آن فتح بیان نشده که چیست بلکه بین آن و بین امر دیگرى که آن نیز براى ما مجهول است تردید شده ، چون احتمال دارد الف و لامى که بر سر کلمه ( فتح ) آمده ، الف و لام جنس باشد، بله اگر الف و لام عهد بود ممکن بود بگوئیم : منظور از این فتح ، فتح معهودى است که خداى تعالى قبلا خبر وقوع آن را داده و فرموده بود: ( ان الذى فرض علیک القرآن لرادک الى معاد ) .
و یا فرموده بود: ( لتدخلن المسجد الحرام ان شاءالله ) و آیاتى دیگر.
اگر چه در قرآن کریم هر جا که کلمه فتح آمده ، در بیشتر مواردش منظور فتح مکه است و لیکن بعضى از موارد هم هست که با فتح مکه تطبیق نمى کند مانندآیه شریفه زیر که مى فرماید: ( و یقولون متى هذا الفتح ان کنتم صادقین قل یوم الفتح لا ینفع الذین کفروا ایمانهم و لا هم ینظرون فاعرض عنهم و انتظر انهم منتظرون ) ، که در این آیه خداى تعالى ، روز فتح را طورى نشانى داده که با فتح مکه نمى سازد یکى از نشانیهایش این است که هر کس قبلا کافر بوده و آن روز ایمان بیاورد سودى به حالش ندارد،
نشانى دیگرش این است که کفار منتظر آن فتح هستند و خواننده محترم توجه دارد که این نشانیها با فتح مکه تطبیق نمى شود و حتى با سایر فتوحاتى که مسلمانان تا به آن روز داشتند نیز منطبق نیست ، براى اینکه سود ندادن ایمان در روز فتح که در حقیقت همان توبه کردن در آن روز است به یکى از دو جهت تصور دارد که بیان مفصلش در بحث پیرامون توبه در تفسیر آیه : ( انما التوبة على الله ... ) ، در جلد چهارم عربى این کتاب گذشت یکى اینکه اصلا نشاه دنیا مبدل به نشانه اى دیگر شود که معلوم است در نشاه دیگر اختیار بر داشته مى شود، چون در زندگى آخرت دیگر جاى توبه کردن و ایمان آوردن نیست و یا به اینکه اخلاق و ملکات نفسانى انسان بکلى مبدل به ملکات دیگرى شود، آنچنانکه قلب قساوت یابد، قساوتى که دیگر امید توبه و برگشت به خدا در او نرود همچنانکه در جاى دیگر فرمود: ( یوم یاتى بعض آیات ربک لا ینفع نفسا ایمانها لم تکن امنت من قبل او کسبت فى ایمانها خیرا.
و نیز فرموده : ( و لیست التوبه للذین یعملون السیئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان ، و لا الذین یموتون و هم کفار ) .
و به هر حال اگر مراد از فتح ، یکى از فتوحات مسلمین نظیر فتح مکه یا فتح قلعه هاى یهودیان و یا فتح بلاد نصارا باشد حرفى است ، و لیکن انطباق جمله : ( فیصبحوا على ما اسروا... ) و جمله ( یقول الذین ... ) بر چنین روزى معلوم نیست که وجهش بیان شد.
و اگر مراد از فتح روزگارى باشد که اسلام بساط کفر را از جهان برچیند و خداى تعالى بین رسول و قومش حکم فصل و داورى نهائى کند در این صورت آیه شریفه از پیشگوئى هاى قرآنى خواهد بود که از حوادث آینده امت اسلام خبر مى دهد و در این صورت آیه شریفه همان را مى گوید که آیه زیر در مقام افاده آن است : ( و لکل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بینهم ... ) .
و اما اینکه فرمود: ( فیصبحوا على ما اسروا فى انفسهم نادمین ) ، بیانش این است که ندامت وقتى به انسان دست مى دهد که کارى را که نباید مى کرد انجام داده باشد و یا کارى را که مى بایست مى کرد ترک کرده باشد و نامبردگان در آیه کارى را که نباید مى کردند کرده بودند، حال آن کار چه بوده که خداى سبحان در آیه بعد حبط اعمال و زیانکارى آنان را اثر آن کار دانسته ؟ همین بوده که در دل دوستى با یهود و نصارا را پنهان مى داشتند و به مسلمانان وانمود مى کردند که ما نیز مثل شما دشمن آنان هستیم لیکن دروغ مى گفتند بلکه در دل آنها را دوست مى داشتند و به سوى انجام آنچه آنان مى خواستند که همان اطفاى نور خدا و تسلط بر شهوات دنیا بوده مسارعت مى کردند و دین اسلام که دعوى دار آن بودند جلوگیر و مانعشان نبوده .
پس به احتمال قوى این بوده آنچه که در دل پنهان کرده بودند و به خاطر آن در بین یهود و نصارا آمد و شد مى کردند و چیزى نگذشت که خداى تعالى حق را پیروز ساخت و این گروه فهمیدند و آمد و شدهایشان باطل شد و آنگاه دچار ندامت شدند.
در قرآن کریم کلمه ( یقول ) در این آیه به ضم لام آمده ولى بعضى از قاریان آن را به فتح لام قرائت کرده اند تا عطف باشد بر جمله : ( یصبحوا ) و این قرائت بهتر است ، چون با سیاق بهتر مى سازد، به دلیل اینکه ندامت افراد مورد بحث از اینکه چرا دوستى با دشمنان اسلام را در دل پنهان کردند و نیز گفتار مؤ منین که گفتند: ( و یقول الذین آمنوا ... ) ، مؤ منین گفتند: آیا اینها بودند که سوگندهاى غلیظ مى خوردند که به خدا قسم ما با شمائیم ؟... ) همه سرزنش آن افراد است به عاقبت ننگینى که دوستى با کفار و مسارعتشان در میان یهود و نصارا برایشان ببار آورد.
و کلمه ( هؤ لاء ) اشاره است به یهود و نصارا و خطاب در کلمه ( معکم ) به کسانى است که بیمار دل بودند و با یهود و نصارا دوستى مى کردند، البته عکس این نیز احتمال دارد، یعنى ممکن است بگوئیم : ( هؤ لاء ) اشاره به این بیماردلان است و خطاب ( معکم ) متوجه یهود و نصارا است و همچنین این دو احتمال در جمله : ( حبطت اعمالهم ) جریان دارد یعنى هم ممکن است منظور از آن یهود و نصارا باشد و هم احتمال دارد منظور از آن بیماردلان باشند.
لیکن از ظاهر سیاق بر مى آید که خطاب در ( معکم ) به بیماردلان و جمله : ( حبطت اعمالهم ... ) به منزله جوابى است از سوال مقدر و معناى آیه این است که امید آن هست که خداى تعالى یا فتحى پیش بیاورد یا امرى از ناحیه خودش ، آن وقت است که مؤ منین ثابت قدم ، موقع حلول سخط الهى به این مؤ منین ضعیف الایمان خواهند گفت : آیا این یهود و نصارا بودند آنهائى که سوگند مى خوردند و در سوگند خوردن خود به نهایت درجه مبالغه مى کردند که ما با شما هستیم ؟ پس چرا امروز سودى به حال شما نداشتند؟ در اینجا ممکن است شخصى پرسیده باشد خوب ، بالاخره کار مؤ منین سست ایمان که یهود و نصارا را دوست مى داشتند به کجا انجامید؟ در پاسـخ فرموده : اعمالى که در اسلام کردند عبادتى و احسانى که کردند همه بدون اجر شد و در نتیجه زیانکار شدند.
گفتارى در معناى بیمارى دل (مرض قلب)#
جمله : ( فى قلوبهم مرض ) بطور اجمال دلالت دارد بر اینکه دل انسانها در خطر نوعى بیمارى قرار دارد و قهرا وقتى براى چیزى حالت بیمارى تصور شود حالت سلامتى هم دارد، چون صحت و مرض در مقابل هم هستند، تا یکى از آن دو فرض نداشته باشد طرف دیگر نیز فرض ندارد وقتى یکى از این دو حالت مى تواند در دلى یا هر چیزى محقق شود که قبلا آن چیز، چیزى باشد که تحقق طرف دیگر و حالت دیگر نیز در آن ممکن باشد، نظیر کورى و بینائى که خواننده توجه دارد به اینکه دیوار را به عنوان اینکه نمى تواند ببیند کور نمى خوانیم زیرا استعداد بینائى در آن نیست و همچنین نمى توان آن را به هیچ مرضى متصف کرد، چون استعداد صحت و سلامتى ندارد.
و در کلام خداى عزوجل هر جا که خداى تعالى براى دلها اثبات مرض کرده ، احوال آن دلهاى مریض و آثار آن را بیان کرده و در بیانش امورى را ذکر نموده که دلالت دارد بر اینکه آن دلها استقامت فطرى خود را از دست داده ، از راه میانه منحرف شده اند، به آیات زیر توجه فرمائید: ( اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا ) ، ( اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض غر هؤ لاء دینهم ) ، ( لیجعل ما یلقى الشیطان فتنة للذین فى قلوبهم مرض و القاسیة قلوبهم ) ، و آیاتى دیگر.
و کلى مطلب این است که مرض قلب عبارت است از اینکه قلب دچار نوعى تردید و اضطراب شود که مساءله ایمان به خدا و اطمینان نسبت به آیات او را کدر و ناصاف کند و ایمان در آن قلب آمیخته با شرک شود و لذا مى بینیم که در مرحله خلق و خوى احوالى و اخلاقى متناسب با کفر بر آن عارض مى گردد و در مرحله عمل کارهائى از آن سر مى زند که متناسب با کفر به خدا و به آیات او است .
در مقابل ، سلامتى قلب و صحت آن عبارت است از اینکه قلب در مستقرى قرار گیرد که خلقتش در همان مستقر بوده و یا به عبارت دیگر عبارت است از اینکه قلب راه میانه را از دست ندهد و برگشت این حالت به خلوص قلب در توحید خداى سبحان و اعتماد کردن به جناب او و بریدن از هر چیز دیگرى است که هواى نفس به سوى آن کشش دارد، این نکته از آیه زیر به چشم مى خورد که مى فرماید: ( یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتى الله بقلب سلیم ) .
بیمار دلان غیر از منافقین هستند#
از همین جا روشن مى شود که بیماردلان غیر از منافقینند، همچنانکه تعبیر قرآن از این دو طائفه مثل ، ( المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ) ، در غالب موارد تا حدى خالى از اشعار بر دو طائفه بودن آن دو نیست ، براى اینکه منافقین عبارتند از کسانى که به زبان ایمان آورده و در دل ایمان ندارند و دلهاشان کافر خالص است و از نظر حیات ایمانى مرده است ، نه بیمار، همچنانکه قرآن کریم آنان را مرده و دارندگان ایمان را زنده خوانده و مى فرماید: ( او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس ) .
و نیز مى فرماید: ( انما یستجیب الذین یسمعون و الموتى یبعثهم الله ) .
بنابراین ظاهر از عرف و اصطلاح قرآن کریم این است که مرض قلب عبارت است از شک و تردیدى که بر درک آدمى نسبت به آنچه مربوط به خداى تعالى و آیات اوست مستولى و چیره مى شود و نمى گذارد قلب با آن معارف که همان عقائد دینى است جوش بخورد و انسان مبتلاى به آن شک و تردید عقد قلبى نسبت به خدا و آیاتش داشته باشد.
پس بیماردلان (به حسب طبع معناى این کلمه ) عبارتند از کسانى که ایمانشان ضعیف است ، همانهائى که دلهایشان به پر کاهى مى ماند که هر لحظه دستخوش نسیم ها گشته ، به این سو و آن سو کشیده مى شود ولى منافقین که به زبان اظهار ایمان مى کنند اصلا ایمان ندارند و در باطن کافرند اما کافر بى شهامتى که کفر خود را علنى نمى سازند بلکه بخاطر مصالح مادى خود آن را پنهان مى کنند تا با دم زدن از اسلام و ایمان مؤ منین را و با اظهار کفر نزد کفار آنان را بدوشند.
وجه اشتراک منافق و بیمار دل#
بله بسا مى شود که در قرآن کریم از بیماردلان تعبیر به منافق مى شود و این تعبیر نوعى تحلیل است ، در حقیقت مى خواهد بفهماند که بیماردلان نیز مانند منافقین از داشتن لطیفه ایمان محرومند، پس از این نظر مانند آنها هستند، مانند آیه زیر که کلمه منافقین را بر بیماردلان اطلاق نموده و مى فرماید: ( بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما، الذین یتخذون الکافرین اولیاء من دون المؤ منین ، ایبتغون عندهم العزة فان العزة لله جمیعا و قد نزل علیکم فى الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره انکم اذا مثلهم ، ان الله جامع المنافقین و الکافرین فى جهنم جمیعا ) .
و این اطلاق غیر اطلاق بیمار بر منافقین واقعى است که در دل اصلا ایمان ندارند مانند آیه زیر: ( و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمؤ منین ... فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا... و اذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا انؤ من کما آمن السفهاء ) ، چون در این آیات به این جهت عنوان بیماردل را بر منافقین واقعى اطلاق کرده که بفهماند دلهاى منافقین واقعى از مرحله شک در باره حق سیر نموده ، در آخر به انکار حق منتهى شده است ، در آغاز به خاطر ارتکاب دروغ و اینکه در دل دچار شک بودند ولى به دروغ دعوى ایمان کردند بیماردل شدند و به تدریج خداى تعالى بیماریشان را بیفزود تا در آخر منکر حق شده و آن را مسخره کردند و هلاک گشتند.
شباهت بین بیمارى دل و بیمارى هاى جسمانى#
و اصولا خداى سبحان مرض قلب را در حد مرضهاى جسمانى دانسته که به تدریج شدت مى یابد و اگر به معالجه اش نپردازند مزمن میشود و در آخر کار بیمار را به هلاکت میکشاند و شدت یافتنش به خاطر ناپرهیزى کردن و بیمارى را با چیزهائى که براى مریض مضر است و طبع مریض را بیشتر تحریک میکند کمک کردن است که این ناپرهیزى و امداد کردن بیمارى در بیماریهاى قلبى همان ارتکاب معصیتها است که خداى تعالى در باره اش فرموده : ( فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ) .
و نیز فرموده : ( و اذا ما انزلت سورة ... و اما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم کافرون ، اولا یرون انهم یفتنون فى کل عام مرة او مرتین ، ثم لا یتوبون و لا هم یذکرون ) .
و نیز در یک بیانى عمومى فرموده : ( ثم کان عاقبة الذین اساؤ ا السواى ان کذبوا بایات الله و کانوا بها یستهزؤن ) .
خداى تعالى همانطور که براى دلها قائل به بیمارى است ، براى علاج آن بیمارى در آیاتى از قرآن کریمش علاج نیز پیشنهاد کرده است ، از آن جمله در بیانى عام و کلى فرموده : ( یهدیهم ربهم بایمانهم ) .
و نیز فرموده : ( الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه ) .
بنابراین کسى که دچار مرض قلب است اگر بخواهد خود را مداوا و بیمارى خود را بر طرف سازد باید به سوى خداى عز و جل توبه ببرد و توبه عبارت است از ایمان به او و تذکر به افکار شایسته و اعمال صالح ، همچنانکه در آیه قبلى یعنى آیه 126، سوره توبه در باره آنهائى که در صدد علاج دل خود نیستند فرمود: ( ثم لا یتوبون و لا هم یذکرون ) .
و نیز در کلامى جامع در این باب فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الکافرین اولیاء من دون المؤ منین ا تریدون ان تجعلوا لله علیکم سلطانا مبینا ان المنافقین فى الدرک الاسفل من النار و لن تجد لهم نصیرا، الا الذین تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دینهم لله فاولئک مع المؤ منین و سوف یؤ ت الله المؤ منین اجرا عظیما ) و ما در سابق هم گفتیم که مراد از توبه در اینجا رجوع به خدا است به ایمان و استقامت ورزیدن در برابر آن و تمسک به کتاب و سنت و در آخر به اخلاص عمل .
معناى اینکه گفته میشود فلانى ( ارتد عن دینه ) این است که از دین خود برگشت و این در اصطلاح اهل دین به معناى برگشتن از ایمان به کفر است ، حال چه اینکه ایمانش مسبوق به کفرى دیگر باشد، مثل کسى که کافر بوده ، سپس ایمان آورده و دوباره به کفر قبلى خود بر گردد و یا مسبوق نباشد مثل مسلمان زاده اى که قبل از اسلامش هیچ سابقه کفر نداشته و بعدا کافر شود که اولى را مرتد ملى میگویند که در حقیقت به ملت و کیش قبلى خود برگشته و دومى را مرتد فطرى مى نامند و این نامگذارى اصطلاحى است شرعى و یا حد اقل در عرف متشرعه پیدا شده ، به هر حال فعلا این دو کلمه حقیقت در آن دو معنا شده است .
بیان ارتباط آیه : ( و من یرتد منکم ...#
) با آیات قبل
و اما در آیه مورد بحث از کلمه ارتداد اى بسا که قبل از هر معنا این معنا به ذهن بیاید که مراد از آن همان معنائى است که اهل دین بر آن اصطلاح دارند و در نتیجه آیه شریفه بریده از ما قبل است و آیهاى است مستقل که مى خواهد بفهماند خداى سبحان از ایمان طائفه اى از مؤ منین به خاطر ایمان طائفهاى دیگر بى نیاز شده است .
لیکن اینطور نیست و دقت در این آیه و آیات قبل از آن این احتمال را دفع مى کند. براى اینکه بنا بر این احتمال آیه شریفه مى خواهد از قدرت خداى سبحان بر پرستیده شدنش در زمین خبر دهد و بفرماید خدا مى تواند وضعى و مردمى پیش بیاورد که همواره در زمین پرستش شود، اگر مردم موجود، او را پرستیدند که هیچ و اگر نپرستیدند اقوامى دیگر پدید مى آورد که ملازم دین او باشند و از دین او مرتد نشوند و خلاصه کلام آیه شریفه همان را بگوید که آیات زیر مى گوید، توجه بفرمائید: ( فان یکفر بها هؤ لاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین ، و من کفر فان الله غنى عن العالمین ) ، ( ان تکفروا انتم و من فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید ) .
و چنین مقامى بیش از آنچه در آیات مذکور آمده که همان اصل غرض و غرض اصلى است اقتضا ندارد، تنها باید این را بگوید که اگر شما از دین خدا برگردید قومى دیگر مى آیند که از دین بر نگردند و اما اینکه قومى که مى آیند مردمى هستند که خدا را دوست مى دارند و خدا ایشان را دوست مى دارد و مردمى هستند که در برابر مؤ منین خوار و متواضع و در برابر کفار شکستناپذیرند و... مقام اقتضا بر شمردن این اوصاف را نداشت ، چون زائد بر اصل غرض است و مسلما اگر در آیه مورد بحث متعرض آنها شده ، نکته و غرض زائدى در بین بوده است . و از جهت دیگر مى بینیم اوصافى که در آیه شریفه آمده بى ارتباط با مضمون آیات قبل یعنى دوستى با یهود و نصارا نیست ، چون دوست گرفتن آنان و نگرفتن مؤ منین بى ارتباط با علاقه قلبى با آنان نیست حتما دوستدار آنان علاقه قلبى به آنان دارد و چگونه ممکن است قلبى که این چنین شیفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاى دهد با اینکه خداى خالق دلها فرموده : ( ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه ) .
و از لوازم این دوستى یکى این است که مؤ من در برابر این کفار ذلیل گردد و کفار بر مؤ منین سلطه پیدا نموده ، آنان را مایه عزت خود قرار دهند و بکوشند که بر آنان آقائى کنند همچنانکه خداى تعالى فرموده : ( ایبتغون عندهم العزة فان العزة لله جمیعا ) .
و یکى از لوازم آن سهل انگارى در جهاد علیه کفار و نارضایتى از جنگیدن با آنان است و یکى از لوازم این نارضایتى این است که چنین کسى حاضر نیست در راه جهاد با کفار که دوستشان دارد رنج جنگیدن و سفر و گرسنگى و تشنگى و هر محرومیت دیگر را تحمل کند، پس کسى مى تواند این ناملایمات را تحمل کند که بطور کلى رابطه اجتماعى خود را با آنان قطع کند، همچنانکه خداى تعالى در این باره فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالمودة و قد کفروا بما جاءکم من الحق ... ان کنتم خرجتم جهادا فى سبیلى و ابتغاء مرضاتى تسرون الیهم بالمودة ) .
و نیز فرموده : ( قد کانت لکم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا براء منکم و مما تعبدون من دون الله کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء ابدا حتى تؤ منوا بالله وحده ) .
پس معلوم شد صفاتى که در آیه شریفه براى مؤ منین واقعى و جایگزینان حیله گر و مکار آن روز ذکر شده ، از مقتضیات دلهاى خالى از محبت کفار است همچنانکه ضد آن صفات از مقتضاى دوستى با کفار است که کلمه ارتداد به معناى لغویش و یا با یک عنایت تحلیلى صادق بر آن است و قرآن کریم آن صفات را در آیات زیر خاطرنشان ساخته و مى فرماید: ( و من یتولهم منکم فانه منهم ) که قبل از آیه مورد بحث بود.
و نیز فرموده : ( و من یفعل ذلک فلیس من الله فى شى ء ) که نقطه مقابل جمله :
( یحبهم ) در آیه مورد بحث است که در اوصاف دشمنان کفار آمده و نیز فرموده : ( انکم اذا مثلهم ) .
در آیه شریفه (فسوف یاتى الله بقوم ...) پیشگویى غیبى شده است#
پس با این بیان روشن گردید که آیه شریفه به نحوى متصل به آیات قبل است و در این مقام است که روشن سازد دین خدا از اینگونه مردم نیرنگ باز بى نیاز است ، براى اینکه مردمى که از ترس منافع مادى ، خود را در ورطه مخالفت با خدا مى افکنند و با یهود و نصارا دوستى مى کنند، در صراطى قرار دارند که آرام آرام نفاق در دلهاشان رخنه مى کند و قبل از گرفتار شدن به نفاق ، مبتلا به بیمارى دل هستند، جماعتى هستند که جمعى از آنان بیمار دلند، باکى ندارند از اینکه با از دست دادن سرمایه دین ، دنیا را به دست آورند و آنچه در نزد دشمنان دین از عزت کاذب و مقامهاى حیوانى و فانى سراغ دارند را مقدم مى دارند بر عزت حقیقى که تنها از آن خدا و رسول او و مؤ منین است و بر سعادت واقعى که هم شامل زندگى دنیا است و هم آخرت .
آیه شریفه که این معنا را فاش ساخته ، در حقیقت یک پیشگوئى غیبى است که از آن خبر مى دهد و مى گوید: خداى سبحان در مقابل تلون و دو چهرگى این مردم سست ایمان و صدمه هائى که دین از ناحیه آنان خورده و در ازاى اینکه اینان محبت غیر خدا را بر محبت خدا ترجیح دادند و عزت را از ناحیه غیر خدا طلب کردند و نیز در مقابل اینکه در امر جهاد در راه خدا سهل انگارى نموده و از ملامتها ترسیدند به زودى قومى را خواهد آورد که آنها را دوست مى دارد و آن قوم نیز خدا را دوست مى دارند، مردمى که در برابر مؤ منین خاضع و ذلیل و در مقابل کفار شدید و شکست ناپذیرند، مردمى که در راه خدا جهاد مى کنند و از ملامت هیچ ملامتگرى پروا نمى نمایند. بیشتر مفسرین هر چند متوجه این معنا که آیه شریفه خبرى از غیب مى دهد شده ، و بحثهاى طولانى پیرامون این مطلب که ( منظور از آن قومى که بعدها مى آیند چیست ؟ ) به راه انداخته اند الا اینکه در تفسیر مفردات آیه ، سهل انگارى نموده و حق معناى اوصافى را که در آیه ذکر شده ادا نکرده اند نتیجه سهل انگارى آنها این شده که با کلام خداى تعالى آن معامله را کرده باشند که با کلام غیر خدا مى کنند، یعنى جائز دانسته اند که در کلام خداى تعالى هم مانند کلام غیر او بارى به هر جهت واقع بشود.
نقطه افتراق مهم بین کلام الهى و کلام بشرى#
بله درست است که قرآن کریم در بلاغت خود یک مسلک نوظهور را ابداع نکرده و در استعمال الفاظ و ترکیب جملات و قرار دادن هر لفظى در مقابل معنایش طریقه جدیدى اختراع ننموده ، بلکه همان مسلکى را رفته که گفتارهاى دیگر، آن مسلک را رفته اند . و لیکن در عین حال در یک امرى دیگر با سایر گفتارها فرق دارد و آن این است که ما گویندگان بشرى چه بلیغ باشیم و چه نباشیم گفتار خود را بر اساس آنچه که عقل ما از معانى درک مى کند قالب گیرى مى کنیم و از معانى و حقایق آنچه که به درک ما در مى آید عبارت است از آنچه که از زندگى اجتماعیمان گرفته شده ، آن زندگى اجتماعى که خود ما با فطرت انسانى اجتماعیمان براى خود ساخته ایم و یکى از خصوصیات آن قیاس کردن است و همینکه پاى قیاس به میان کشیده میشود، باب مسامحه و مساهله به روى ذهن ما گشوده مى گردد، در نتیجه حکمى را که باید بر روى ( کثیر ) ببریم ، بر روى ( جمیع ) مى بریم و قضاوتى که باید براى غالب موارد موضوعى بکنیم ، درباره دائم مى کنیم و هر امر قیاسى را امرى مطلق فرض مى کنیم و هر امر نادر را ملحق به معدوم مى سازیم و هر امر اندک و کمیاب را جارى مجراى امرى مى کنیم که اصلا وجود ندارد، مثلا یک گوینده بشرى وقتى مى خواهد حرف بزند، مى گوید: فلان کار خوب و یا زشت است ، محبوب و یا مبغوض است ، پسندیده و یا نکوهیده است ، نافع و یا مضر است ، و از این قبیل تعبیرها که انسانها همه روزه دارند با اینکه نه خوب و محبوب و محمود و نافع و خیرش بطور مطلق و براى همیشه چنین است و نه مبغوض و نکوهیده و مضر و شرش بطور مطلق و براى همیشه چنین است ، بلکه در بعضى از حالاتش چنان و بر بعضى از فرضهایش چنین است ، در نزد بعضى از مردم چنان و به قیاس به بعضى اشیاء چنین است ، نه بطور مطلق و براى همه و براى همیشه ، اما یک گوینده بشرى بعضى از صورتهائى که مخالف حکم او است را ملحق به عدم مى کند و در درک خود و حکمش مسامحه روا مى دارد ، تازه همه اینها در چهار چوب ادراکاتى است که از جهان خارج دارد و اما بیرون این چهار چوب یعنى حقائقى که از آنها غافل است و به خاطر محدودیت درکش حتى آنچه از آن حقایق که مربوط به مدرکات او است را درک نمى کند، قهرا سهل انگاریش در باره آنها بیشتر است ، پس اگر انسان از چیزى خبر مى دهد و از آنچه در خارج رخ داده سخن مى گوید، به خیال اینکه به واقع آن احاطه دارد و حقیقت آن را درک و کشف کرده ، همه بر اساس تسامح در پارهاى جهات و دقت در پارهاى جهات دیگر است و این شوخى است که کسى ادعا کند مى تواند به واقع آنچه شده دست یابد و کلام گوینده را بر آن تطبیق دهد.
آرى این است حال آدمیان در علمشان و کلامشان که بیانگر عملشان است و اما کلام خداى سبحان چنین نیست و باید خداى تعالى را اجل از این نقیصه بدانیم چون او به هر چیزى از هر جهتش احاطه علمى دارد، او خود در وصف کلامش فرمود: ( انه لقول فصل و ما هو بالهزل ) .
آنچه از اطلاق کلام خداوند استفاده مى شود#
این است یکى از وجوه و ادلهاى که به آن تمسک مى کنیم در اینکه از کلام خداى تعالى آنچه که ظهور در اطلاق دارد، اطلاق مى گیریم ، مى گوئیم : کلام او کلام حکیمى است ، آگاه به همه چیز، او وقتى در کلام خود مطلقى مى آورد و به دنبالش چه متصل و چه جداى از آن کلام قیدى براى آن مطلق نمى آورد همان مطلق حجت است و نیز همین است یکى از وجوهى که مى گوئیم اگر خداى تعالى در کلام خود حکمى را که روى موضوعى مى برد آن موضوع را به صفتى توصیف مى کند این توصیف اشاره دارد به علیت و اینکه علت محکوم شدن آن موضوع به این حکم همین صفتى است که در آن وجود دارد، به طورى که اگر موضوع نامبرده در زمانى آن صفت را نداشته باشد آن حکم را نیز نخواهد داشت ، چون گوینده این کلام و حاکم به این حکم حکیم است و آن صفت را بیهوده ذکر نکرده ، بنابراین اگر در آیه مورد بحث فرموده : ( یحبهم ، دوستشان دارد ) و هیچ قیدى براى این محبت خود نیاورده ، مى فهمیم که خداى تعالى آن مردم را در هیچ چیزى دشمن نمى دارد و گرنه باید در کلام خود آن مورد را استثناء مى کرد و همچنین اگر فرموده : این مردمى که بعدها مى آیند در برابر مؤ منین ، متواضع و ذلیلند، مى فهمیم که آن مردم باید مؤ منین را به خاطر آنکه مؤ منند و مادام که مؤ منند دوست بدارند و یا به عبارت دیگر مؤ منین را بدین جهت دوست بدارند که داراى صفت ایمان به خداى سبحان هستند و نیز مى فهمیم که این مردم باید در برابر مؤ منین در هر حالى از احوال آنان متواضع باشند و الا لازم بود خداى سبحان در کلام خود استثناء بیاورد و مثلا بفرماید: ( در برابر مؤ منین ذلیلند الا در فلان حال مؤ منین ) ، و گرنه کلام قول فصل نمى شد. بله در این میان مطالبى هست که به غیر صاحبان آن نسبت داده مى شود، (مثلا به یهودیان زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) که نه پیغمبرى را دیده و نه پیغمبرى را کشته اند نسبت مى دهد که پس شما چرا انبیا را کشتید) و این در مواردى است که بین صاحبان آن عمل و منسوبین به آن عمل جامعى وجود دارد که این نسبت را تصحیح مى کند، به آیات زیر توجه فرمائید:
( و لقد آتینا بنى اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة و رزقنا هم من الطیبات و فضلنا هم على العالمین ، هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج ، کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر ) ، ( لتکونوا شهداء على الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا، و قال الرسول یا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا ) ، و آیاتى دیگر از این قبیل که در عین اینکه با اوصاف اجتماعى ، فرد و مجتمع را توصیف مى کند، در عین حال این توصیفش جنبه تسامح و سهل انگارى ندارد، بلکه به خاطر عنایتى جزء و کل و فرد و مجتمع را به آن توصیف نموده ، همانطور که خود ما خاک معدن طلا و سنگریزههاى معدن جواهرات را یکجا بار مى کنیم و مى بریم با اینکه غرض ما تنها طلا و جواهرات است ، اینک به اصل مطلب برگشته و مى گوئیم : اما اینکه فرمود: ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه ) ، مراد از ( ارتداد ) و برگشتن از دین بنا بر آنچه که گذشت همان دوستى با یهود و نصارا است و اگر خطاب را متوجه خصوص مؤ منین کرد براى این بود که خطاب قبلى نیز متوجه به مؤ منین بود و مقام آیه مقام بیان این نکته است که دین حق از ایمان چنین مؤ منین ى که ایمانشان مشوب به دوستى با دشمنان خدا است بى نیاز است ، چون خداى سبحان چنین ایمانى را کفر و شرک خوانده و فرموده : ( و من یتولهم منکم فانه منهم ) و براى اینکه خداى سبحان ولى و ناصر دین خود و ولى هر کسى است که دین او را یارى کند و به زودى مردمى خواهد آورد که بیزار از دشمنان اویند و اولیاى او را دوست مى دارند و دوست نمى دارند مگر او را.
مراد از ( قوم )
که خداوند وعده آمدن آنان را داده است ، اشخاص نیستند#
و اما اینکه فرمود: ( فسوف یاتى الله بقوم ) و نسبت آوردن قوم را به خودش داد، براى همین بود که یارى کردن از دینش را تثبیت کند، چون از سیاق کلام فهمیده مى شد که براى این دین یاورى هست و احتیاج به یارى بیگانگان ندارد و آن یاور خود خدا است .
و اینکه سیاق کلام بیان پیروز شدن دین به وسیله این قوم در مبارزه با کسانى است که پیروزى را در گروهگرائى مى بینند و به همین امید با دشمنان دین دوستى مى کنند و نیز تعبیر از آن مردم به کلمه قوم و آوردن آن اوصاف و افعال را با صیغه جمع ، همه و همه اشعار به این معنا دارد که آن قومى که خدا وعده آوردنش را داده ، مردمى هستند که دسته جمعى مى آیند نه تک تک و دو تا دو تا، و منظور این نیست که خداى تعالى در هر زمانى و قرنى شخصى را به یارى دین مى گمارد که او را دوست دارد و او خدا را دوست دارد ! شخصى که در برابر مؤ منین خاضع و در برابر کفار قدرتمند و شکست ناپذیر است و در راه خدا جهاد مى کند و از سرزنش هیچ ملامتگرى نمى هراسد!!.
مطلب دیگر اینکه آمدن چنین مردم را با اینکه خودشان مى آیند اگر به خود خداى تعالى نسبت داده و فرموده ، خدا آنان را مى آورد، به معناى آن نیست که خدا آنان را خلق مى کند زیرا آنان تنها نیستند که خالقشان خدا است ، بلکه کل جهان را خدا خلق کرده ، همچنانکه فرمود : ( الله خالق کل شى ء ) ، بلکه به این معنا است که خداى تعالى است که آنان را برمى انگیزد تا در هر فرصتى که به دست آورند دین را یارى کنند و او است که ایشان را به چنین افتخارى مفتخر کرده ، که دوستشان بدارد و ایشان نیز او را دوست بدارند و او است که به ایشان توفیق داده تا در برابر دوستان خدا خوار و علیه دشمنانش قدرتمند و شکست ناپذیر باشند و در راه او جهاد کنند و از ملامت هر ملامتگرى روى برتابند، پس اگر آنان دین را یارى مى کنند در حقیقت خدا است که دین خود را به وسیله آنان و از طریق ایشان یارى مى کند، در اینجا ممکن است کسى توهم کند که جا داشته فردى از مسلمانان صدر اسلام پیش خود بگوید: پس کجایند آن مردم و چرا نیامدند دین را یارى کنند، جوابش این است که زمان براى خداى تعالى دیر و زود ندارد، دیرش و زودش براى او یکى است ، این مائیم که به خاطر قصور فکرمان بین آن دو، فرق مى گذاریم .
کسانى که خدا دوستشان دارد مبرا از رذائل و متصف به فضائل هستند#
و اما اینکه فرمود: ( یحبهم و یحبونه ) ، از آن جهت که حب را مطلق آورد معلوم مى شود حب خدا مربوط به ذات آن قوم و متعلق به ذات ایشان است بدون اینکه مقید به وصفى و یا چیز دیگرى باشد و اما دوست داشتن آنان خدا را، لازمه اش آن است که پروردگارشان را بر هر چیز دیگرى غیر خدا که مربوط به خودشان باشد از قبیل مال و جاه و یا خویشاوند یا غیر آن مقدم بدارند؛
بنابراین قومى که وعده آمدنشان داده شده ، احدى از دشمنان خداى سبحان را دوست نمى دارند و اگر قرار باشد فردى از افراد انسان را دوست بدارند اولیاى خدا را به ملاک دوستى با خدا دوست مى دارند. و اما اینکه خدا آنان را دوست مى دارد، لازمهاش این است که این طائفه از هر ظلمى و از هر پلیدى معنوى یعنى کفر و فسق مبرا باشند حال یا به عصمت الهى و یا با مغفرت الهى و از راه توبه ، دلیل بر اینکه دوستى خدا چنین لازمه اى دارد این است که آنچه گناه و ظلم هست مبغوض خداى تعالى است و کسى که خدا او را دوست مى دارد ممکن نیست که از ظلم و پلیدیهاى معنوى مبرا نباشد و گرنه خدا ظلم را دوست داشته و حال آنکه در آیات زیر فرموده که خداى سبحان کفر و ظلم و اسراف و افساد و تجاوز و استکبار و خیانت را دوست ندارد، توجه فرمائید: ( فان الله لا یحب الکافرین ) ، ( و الله لا یحب الظالمین ) ، ( انه لا یحب المسرفین ، و الله لا یحب المفسدین ) ، ( ان الله لا یحب المعتدین ، انه لا یحب المستکبرین ) ، ( ان الله لا یحب الخائنین ) و آیاتى دیگر از این قبیل .
و این آیات آنچه رذائل انسانیت هست در این چند جمله جمع کرده است و اگر انسانى به خاطر اینکه خداى تعالى او را دوست دارد، این رذائل از او برطرف شده باشد، قهرا چنین انسانى به فضائلى متصف مى شود که مقابل آن رذائل است ، چون ممکن نیست فردى از انسان متصف به هیچیک از صفات فضیلت و رذیلت نباشد، مگر انسانى که هنوز متخلق به خلقى نشده ، و اما بعد از متخلق شدن ، بالاخره یا به فضائل متخلق مى شود و یا به رذائل .
نتیجه مى گیریم که این مؤ منین که خدا دوستشان دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند، ایمانشان آمیخته با ظلم نیست ، همانهائى هستند که خداى تعالى در باره آنها فرموده : ( الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون ) ،
پس چنین افرادى از ضلالت ایمنند، براى اینکه در این آیه فرموده : اینان راه را یافته اند و در آیه زیر مى فرماید: خدا کسى را که گمراه کند، هدایت نمى کند: ( فان الله لا یهدى من یضل ) ، پس این افراد از هر ضلالتى در امنیتى الهى و آسمانى قرار دارند و بر اهتدائى الهى به سوى صراط مستقیم او هستند و با ایمانشان که خداى تعالى آنان را در آن ایمان تصدیق فرموده ، به چیز دیگرى نیز اهتداء شده اند و آن عبارت است از پیروى رسول و تسلیم تام در برابر آن جناب ، پس چنین افرادى تسلیم رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نیز هستند، همانطور که تسلیم بیقید و شرط خداى سبحانند، زیرا خداى تعالى در باره مؤ منین واقعى فرموده : ( فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما ) .
در اینجاست که این معنا تمام مى شود که این افراد از مصادیق آیه شریفه زیرند که مى فرماید: ( قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونى یحببکم الله ) و با این آیه روشن مى شود که بین پیروى رسول و محبت خدا ملازمه هست ، هر کس که پیرو رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) باشد، خدا او را دوست مى دارد و معلوم است که خداى تعالى بندهاى را دوست نمى دارد مگر وقتى که پیرو رسولش باشد. و وقتى رسول را پیروى کردند، به هر صفت خوبى که خدا آن را دوست مى دارد متصف مى شوند، مانند تقوا، عدل ، احسان ، صبر، ثبات ، توکل و توبه و خود را از پلیدیها پاک نگهداشتن و امثال آن ، به آیات زیر توجه فرمائید: ( فان الله یحب المتقین ) ، ( ان الله یحب المحسنین ) ، ( و الله یحب الصابرین ) ، ( ان الله یحب الذین یقاتلون فى سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص ) ، ( ان الله یحب المتوکلین ، ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین )
و آیاتى دیگر از این قبیل . و اگر شما خواننده عزیز آیاتى را که آثار این اوصاف و فضائل را شرح مى دهد آمارگیرى کنى به خصال ستوده بسیارى دست مى یابى و متوجه مى شوى که همه آنها به این معنا برگشت مى کند که صاحبان این خصال همان افرادى هستند که قرآن کریم وارث زمینشان خوانده و دارندگان عاقبة الدارشان معرفى نموده ، همچنانکه آیات مورد بحث نیز به این خصوصیات اشاره نموده و در یک کلامى جامع فرموده : ( و العاقبة للتقوى ) که ان شاء الله العزیز در جاى مناسبى معناى همین کلام جامع را شرح داده بیان مى کنیم که چگونه عاقبت از آن تقوا است .
کلمه ( اذلة ) جمع کلمه ذلیل و کلمه ( اعزة ) جمع کلمه عزیز است ، جمله : ( اذلة على المؤ منین ) کنایه است از شدت تواضعشان در برابر مؤ منین تواضعى که حکایت از تعظیم خدا ولى آنان داشته باشد، خدائى که ایشان نیز اولیاى اویند و جمله : ( اعزة على الکافرین ) کنایه است از اینکه این اولیاى خدا خود را بزرگتر از آن مى دانند که اعتنائى به عزت کاذب کفار کنند، کفارى که اعتنائى به امر دین ندارند، همچنانکه خداى تعالى پیامبر خود را همینطور ادب کرده ، و به وى فرموده : ( لا تمدن عینیک الى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن علیهم و اخفض جناحک للمؤ منین ) ،
و اگر کلمه ( اذلة ) را با حرف ( على ) متعدى کرده ، شاید علتش این بوده که در خصوص این مورد معناى شفقت و یا میل در آن تضمین شده .
در این دو جمله دو مطلب داریم اما در جمله اول این است که اگر در میان همه فضائل این افراد، فقط جهاد در راه خدا را نام برده ، براى این بوده ، مقام نیاز به ذکر آن داشته ، چون خداى تعالى در این آیه در مقام این است که به وسیله این افراد دین خود را یارى دهد و اما مطلب دوم در باره جمله دوم است و آن این است که این جمله یعنى جمله : ( لا یخافون لومة لائم ) ، ظاهر این است که متعلق به همه جمله هاى قبلى باشد، نه تنها به جمله آخرى ( هر چند که در چنین مواردى جمله آخرى قدر متیقن است ) براى اینکه نصرت دین با جهاد در راه خدا همانطور که ملامت ملامت گران با آن مزاحم است و ملامت گران یاوران دین را از هدر رفتن اموال و اتلاف نفوس و تحمل شدائد و ناملایمات مى ترسانند، همچنین با تذلل براى مؤ منین و تعزز براى کافران مزاحم است ، ملامت گران مزاحم این کار نیز هستند براى اینکه از زخارف دنیا و وسائل شهوت و متاعهاى زندگى چیزهائى دارند که مؤ منین ندارند و ملامت گران افراد مورد بحث را ملامت میکنند که آیا با فلان و فلان مرد تهى دست تواضع دارى و در باره فلان و فلان ثروتمند و مستکبر تعزز و تکبر میکنى ؟ پس ملامت ملامت گران هم مانع جهاد در راه خدا است و هم از تذلل براى مؤ منین و تعزز بر کافران جلوگیر است و در این آیه خبرى غیبى هست که ان شاء الله به زودى در بحثى قرآنى و روایتى پیرامون آن سخن خواهیم گفت .
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتى در مورد شان نزول آیات مربوط به دوست گرفتن یهود و نصارا#
در کتاب در المنثور در تفسیر آیه ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود ... ) آمده که ابن اسحاق و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشیخ و ابن مردویه و بیهقى ( در کتاب دلائل ) و ابن عساکر همگى از عبادة بن ولید روایت کرده اند که گفت : عبادة بن صامت گفت : بعد از آنکه قبیله بنى قینقاع جنگ با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) را آغاز کردند عبد الله بن ابى بن سلول - رئیس منافقین در آن تاریخ - این واقعه را بهانه کرد تا در جنگ شرکت نجوید و به خاطر آنان توقف کند ولى بر خلاف او عبادة بن صامت نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) شد و خدا و رسول را گواه گرفت بر اینکه از امروز سوگندى که من با بنى قینقاع داشتم لغو است و من از آن سوگند و مردم آن قبیله بیزارى میجویم ، وى که یکى از بنى عوف بن خزرج بود مانند عبد الله بن ابى با بنى قینقاع پیمان و سوگند داشت ، لیکن به خاطر دوستى با خدا و رسول و مؤ منین آن پیمان را لغو نموده ، اظهار داشت من در برابر خدا و رسول او از سوگند این کفار و ولایت و دوستى با آنان بیزارى میجویم .
و در همان کتاب آمده که آیات سوره مائده یعنى از آیه : ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض ... فان حزب الله هم الغالبون ) (که مجموعا سه آیه است ) در شاءن عبد الله بن ابى نازل شده .
و باز در همان کتاب است که ابن ابى شیبه و ابن جریر از عطیة بن سعد روایت کرده اند که گفت : عبادة بن صامت از قبیله بنى الحارث بن خزرج نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) آمد و عرضه داشت : یا رسول الله من در میان یهود دوستانى دارم که عدد شاءن بسیار است و لیکن من به خاطر خدا و رسول او از دوستى و ولایت یهود بیزارى میجویم و با خدا و رسول دوستى میکنم.
عبد الله بن ابى گفت : من مردى ترسو هستم ، میترسم در اثر بیزارى از ولایت و محبت یهود بلائى به سرم بیاید، من همچنان دوستى و پیمانم را با آنان حفظ میکنم ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) بطور محترمانه به عبد الله بن ابى فرمود: اى ابا الحارث ! تو گمان کرده اى ، اینکه از چشم پوشى از ولاء یهود بخل ورزیدى و دعوت عباده را در این باب نپذیرفتى به نفع تو است ؟ و تو از آن سود میبرى و عباده نمى برد؟ عبد الله گفت : اینک قبول میکنم ، اینجا بود که خداى تعالى آیات : ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض ... و الله یعصمک من الناس ) ، ( که بنابراین حدیث هفده آیه در شاءن این واقعه نازل شده است ).
و باز در همان کتاب است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت : عبد الله بن ابى بن سلول ایمان آورد ولى به بهانه اینکه بین او و بنى قریظه و بنى النضیر سوگندى برقرار است ، گفت : من مى ترسم گرفتار شوم و لذا از اسلام برگشت و کافر شد ولى عبادة بن صامت گفت : من براى خاطر خدا از سوگندى که با بنى قریظه و بنى النضیر داشتم بیزارى جسته ، ولایت خدا و رسول او و مؤ منین را قبول دارم .
پس خداى تعالى آیات زیر را در این واقعه نازل کرد: ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء ... فترى الذین فى قلوبهم مرض یسارعون فیهم ) که منظور از بیماردل عبد الله بن ابى است و تا آنجا که مى فرماید: ( انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤ تون الزکوة و هم راکعون ) ، که منظور از این مؤ منین عبادة بن صامت و همه اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) است و تا آنجا که میفرماید: ( و لو کانوا یؤمنون بالله و النبى و ما انزل الیه ما اتخذوهم اولیاء، و لکن کثیرا منهم فاسقون ) .
مؤ لف : این قصه به غیر از این طریق ، یعنى طریق ابن مردویه از ابن عباس نیز روایت شده و ما در سابق گفتیم ( و مکرر هم گفته ایم ) که این روایات وارده در شاءن نزول تطبیقهائى است اجتهادى به شهادت امارات و نشانه هائى که در آنها به چشم میخورد، مثلا در روایات قصه مورد بحث میبینیم که هفده آیه را نازل در مورد قصه ابن ابى و یهودیان بنى قینقاع و بنى قریظه و بنى النضیر میداند با اینکه در این آیات در ردیف یهودیان ، نصارا را هم ذکر کرده اند که هیچ دخالتى در این قصه نداشتند نشانه دیگر اینکه غیر ابن ابى ، سایر مسلمانان نیز در این داستان سر و کارى با نصارا نداشتند، خواهى گفت : نام نصارا از باب تطفل یعنى بطور طفیلى ذکر شده ، در پاسـخ میگوئیم : این سخن درست نیست ، چون در قرآن سابقه ندارد، چون در جاى دیگر قرآن مواردى هست که متعرض حال یهود شده و وقایعى را که بین مسلمین و یهود واقع شده و منافقین نیز در آن وقایع دستى داشتهاند، ذکر نموده و تنها نام یهود را برده و نامى از نصارا به میان نیاورده ، نظیر آیات سوره حشر، بنابراین چه باعث شده که تطفل در اینجا جائز شده و در آن موارد جائز نبوده ؟.
بیان عدم ارتباط آیات شریفه با قصه عبادة بن صامت و عبدالله بن ابى#
نشانه دیگرش این است که اولا این روایت میگوید: آیات سوره مائده یعنى هفده آیه (51 - 67) در داستان عبادة بن صامت و عبد الله بن ابى نازل شده و بنابراین باید مطالب این هفده آیه مربوط و متصل به هم باشد که بتوان گفت : همه یکباره نازل شده و ثانیا در این آیات ، آیه شریفه : ( انما ولیکم الله و رسوله ) قرار دارد که روایات متواتره شیعه و سنى آن را نازل در حق على بن ابیطالب (علیه السلام ) میداند و ثالثا در این آیات آیه شریفه ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ) هست که هیچ ارتباطى با قصه یهودیان و عبد الله بن ابى ندارد.
پس همه این نشانیها دلیل قطعى بر گفتار ما است که گفتیم : راوى دیده قصه عبادة بن صامت و عبد الله بن ابى با آیات مورد بحث تا حدودى تناسب دارد آیات را بر آن قصه تطبیق کرده و چون نتوانسته خوب تطبیق کند، هفده آیه را به جاى سه آیه گرفته ، چون دیده این هفده آیه یعنى در اولش و وسطش و آخرش متعرض حال اهل کتاب شده است .
و در تفسیر در المنثور است که ابن جریر و ابن منذر از عکرمه روایت کرده که در تفسیر آیه : ( یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض ) ، گفته : این آیه در باره بنى قریظه نازل شده که نیرنگ کردند و عهدى را که با رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) بسته بودند شکسته و نامهاى به مکه به ابى سفیان بن حرب نوشتند و مشرکین مکه را دعوت کردند که با لشگر به مدینه بیایند و در قلعه هاى آنان وارد شوند و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم )، ( که از ناحیه غیب جریان را فهمید ) ابى لبابة بن عبد المنذر را نزد آنان فرستاد که باید از قلعه هاى خود بیرون آیند، بعد از آنکه از ابا لبابه اطاعت نموده و از قلعه ها بیرون شدند ابالبابه به گلوى خود اشاره کرد ( ابولبابه از طائفه اوس بود و با یهودیان قرظى سابقه دوستى داشت و به همین جهت وقتى به پیشنهاد خود یهودیان و اجازه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) به میان قلعه رفت ، زنها و کودکان دورش را گرفتند و فریاد به گریه و شیون بلند کردند، ابو لبابه تحت تاءثیر قرار گرفت و با علم به اینکه نباید اسرار را به دشمن گفت اشاره به گلوى خود کرد که همه شما کشته میشوید و از قلعه بیرون آمد، در حالى که از کردار خود پشیمان شده بود، یکسره به مدینه رفت و خود را به ستونى بست و گفت : خود را آزاد نمى کنم تا توبه ام قبول شود ) نظیر این خیانت را طلحه و زبیر کردند و به نصارا و اهل شام نامه مى نوشتند عکرمه اضافه میکند من شنید هام که این خیانت تنها کار نامبردگان نبوده بلکه جمعى از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) از بیم فقر و فاقه با یهودیان بنى قریظه و بنى النضیر مکاتبه سرى داشتند و اخبار رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) را به آنان مى رساندند تا به این وسیله بتوانند از یهودیان پول قرض بگیرند و سودهاى دیگرى ببرند ولى در این آیه از آن کار نهى شدند.
مؤ لف : این روایت اشکالى ندارد و میخواهد کلمه ولایت را که در این آیات آمده بود به ولایت محبت و مودت تفسیر کند، ما نیز در سابق همین معنا را تاءیید کردیم و آن داستان اگر حقیقتا سبب نزول آیات باشد به حکم اینکه مورد مخصص نیست آیات به اطلاق خود باقى است ، در هر واقعه دیگرى غیر از واقعه بنى قریظه راه دارد و اگر داستان بنى قریظه سبب نزول نبوده ، راوى از پیش خود آیات را بر آن قصه تطبیق کرده که کار آسانتر و اطلاق آیات واضحتر است .
منظور از (
قومى که مى آیند و در برابر مؤمنین متواضع و در برابر کفارشدیدند ) امام على (ع) و اصحاب اویند#
و در مجمع البیان در ذیل آیه شریفه : ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى الله بقوم ... ) ، گفته : بعضى گفته اند: منظور از قومى که مى آیند و در برابر مؤ منین متواضع و در برابر کفار شدیدند امام امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) و اصحاب اویند که با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند و این معنا از عمار یاسر و حذیفه و ابن عباس روایت شده و از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) نیز همین تفسیر روایت شده است .
مؤ لف : در مجمع البیان بعد از نقل این روایت گفته : که این قول مؤ یدى دارد و آن این است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) هنگامى که به امام امیر المؤ منین (علیه السلام ) فرمان فتح خیبر را مى داد و در حالى که حامل بیرق چند نوبت پا به فرار گذاشت هم مردم را ترساند و هم مردم او را ترساندند چنین فرمود: ( لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار لا یرجع حتى یفتح الله على یده ) فردا حتما رایت جنگ را به مردى مى دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست میدارد، مردى که حمله مى کند و پا به فرار نمى گذارد تا اینکه خدا به دست او فتح را نصیب اسلام کند ( و یا قلعه ها را بدست وى فتح کند )، آنگاه روز بعد پرچم جنگ را به دست آن جناب داد.
و اما اوصافى که در آیه براى افراد مؤ من مورد بحث آمده یعنى تواضع و نرمى در باره اهل ایمان و شدت و سخت گیرى بر کفار و جهاد در راه خدا با نداشتن پروا از ملامت ملامت گران چیزى است که احدى از شیعه و سنى نمى تواند آنها را در مورد على (علیه السلام ) انکار کند و بگوید: آن جناب استحقاق این اوصاف را نداشته ، براى اینکه شدتش در برابر اهل شرک و کفر و دمارى که از روزگار آنها در آورد و صحنه هائى که در تشیید ملت اسلام و نصرت دین داشت و خاطراتى که از راءفتش نسبت به مؤ منین ضبط شده بر کسى پوشیده نیست .
مؤ ید دیگر اینکه مصداق روشن آیه شریفه و اوصاف ذکر شده در آن على (علیه السلام ) است ، این است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) قریش را تهدید میکرد که بعد از آن جناب على با آنان قتال خواهد کرد، به این روایت توجه کنید: سهل بن عمرو با جماعتى از قریش به حضور رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) آمده ، عرضه داشتند، اى محمد بردگان ما به تو ملحق شده اند ، آنان را به ما برگردان ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) فرمود: اى گروه قریش دست از شرک و کفر بردارید و گرنه خداى تعالى مردى را به سراغ شما مى فرستد ( و البته خواهد فرستاد ) که با شما بر سر تاءویل قرآن قتال کند، همانطور که من بر سر تنزیل آن با شما قتال کردم ، بعضى از اصحاب پرسیدند: یا رسول الله او کیست ؟ ابو بکر است ؟ فرمود: نه ، و لیکن آن کسى است که الان در حجره مشغول پاره دوزى است و در آن لحظه على (علیه السلام ) داشت کفش رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم) را پینه میزد.
و از على (علیه السلام ) روایت شده که در روز جنگ بصره فرمود: به خدا سوگند تا به امروز کسى به جنگ اهل این آیه نیامده بود، امروز اولین روزى است که با اهل این آیه مى جنگند آنگاه آیه مذکور را تلاوت کرد.
روایات دیگرى در مورد مراد از قومى که در آیه آمده است#
ابو اسحاق ثعلبى در تفسیر خود و به سند خود از زهرى و سعید بن مسیب از ابى هریره روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) فرمود: جمعى از امت من در روز قیامت به سوى من باز مى گردند و مى خواهند در کنار حوض مرا دیدار کنند ولى آنها را راه نمى دهند و دور شاءن مى سازند، من مى گویم : اینها اصحاب من هستند، اصحاب من هستند، خطاب میرسد تو نمى دانى که بعد از رحلتت چه حوادثى پدید آوردند؟ اینها به سوى قهقراى جاهلیت مرتد شدند، این بود گفتار صاحب مجمع البیان .
و این گفته او در باره على (علیه السلام ) تمام است و هیچ تردیدى در آن نیست و شکى نیست که آن جناب روشنترین مصداق براى آیه و اوصاف مذکور در آیه است ، لیکن بحث در این است که آیا این آیه با همه اطرافیان و اصحاب آن جناب که در جنگ جمل و صفین در رکابش بودند، تطبیق میکند یا خیر؟ چون بسیارى از آن اصحاب وضع خود را دگرگونه کردند و اگر آیه شریفه ، شامل همه آنان مى بود مى بایست آن افراد را استثناء میکرد و چون در آیه هیچ استثنائى نیامده ، نمى تواند شامل همه اصحاب آن جناب شود و خواننده محترم در بیان گذشته ما معناى آیه را فهمید.
و نیز در آن کتاب آمده که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) روایت شده که شخصى از معناى این آیه پرسید، حضرت دست به شانه سلمان نهاد و فرمود: این است و اهل محل این ، آنگاه فرمود: اگر دین به ستاره ثریا آویزان باشد مردمى از ابناى فارس بدان دست مییابند.
مؤ لف : گفتارى که در این حدیث هست همان است که در حدیث قبلى گفتیم ، چون فارسیان زمان على (علیه السلام ) داراى اوصاف مذکور در آیه نبودند مگر آنکه منظور این باشد که خداى تعالى بعدها از این قوم مردمى که داراى چنین اوصافى باشند مبعوث میکند.
و نیز در همان کتاب است که بعضى گفته اند: مراد از این قوم اهل یمن است ، چون داراى دلى نرم و قلبى رقیقترند ایمان یمانى و حکمت یمانى معروف است و عیاض بن غنم اشعرى گفته : وقتى این آیه بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) نازل گردید، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) اشاره به ابى موسى اشعرى کرد و فرمود: آنان قوم این مرد هستند.
مؤ لف : این معنا در تفسیر الدر المنثور به چند طریق نقل شده ، اشکالى که در این روایت است همان است که در دو روایت بالا گذشت .
صاحب تفسیر طبرى به سند خود از قتاده روایت کرده که گفت : خداى تعالى این آیه را به این جهت نازل کرد که مى دانست به زودى عدهاى از مردم از دین بر میگردند، همین که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) از دنیا رفت عموم عرب از اسلام برگشتند، مگر سه مسجد، اهل مدینه ، اهل مکه و اهل بحرین که گفتند: نماز مى خوانیم ولى زکات نمى دهیم و به خدا سوگند نمى گذاریم اموال ما غصب شود، ابو بکر در این باره با اطرافیانش مشورت کرد، بعضیها به ایشان ( در نسخهاى دیگر آمده : به وى ) گفتند: اگر مسلمانان این خلافت را فهمیده بودند ( یعنى آن را مشروع مى دانستند ) زکات را هم میدادند و بلکه بیشتر میدادند، ابو بکر گفت : نه به خدا سوگند من میان ( نماز و زکات ) دو چیز که خدا بین آن دو جمع کرده ، جدائى نمى اندازم ، حتى اگر از یک تکه طناب که پاى شتر را به آن میبندند از زکات که خدا واجبش کرده مضایقه کنند با آنها مى جنگم ، آنگاه خداى تعالى جمعیتى را مبعوث کرد تا در خدمت ابى بکر قتال کنند بر سر همان چیزى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) بر سر آن جنگ کرد تا آنجا که انسانهائى را که از دین برگشته بودند و زکات نمى دادند اسیر گرفت و کشت و با آتش سوزانید و آنقدر با آنها جنگید تا در کمال خوارى به ماعون - که همان زکات باشد - اقرار کردند ( تا آخر حدیث ).
مؤ لف : این روایت را الدر المنثور از عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر و ابى الشیخ و بیهقى و ابن عساکر از قتاده نقل کرده و همچنین از ضحاک و حسن نیز روایت کرده است .
و عبارت حدیث روشنترین شاهد است بر اینکه حدیث صرف تطبیق نظریه شخصى با آیه شریفه است نه اینکه آیه در خصوص این مورد نازل شده باشد و در چنین وضعى همان اشکالى که به سایر روایات داشتیم ، در این روایت نیز وارد است ، براى اینکه وقایع و جنگها مشتمل بر حوادث و امورى است و در این جنگها افرادى شرکت جستند که تاریخ براى آنها در همان جنگها و بعد از آن جنگها گناهان و جنایات و مظالمى ضبط کرده ، نظیر خالد و مغیرة بن شعبه و بسر بن ارطاة و سمرة بن جندب و این جنایات نمى گذارد آیه : ( یحبهم و یحبونه ... ) بر آنان صادق و منطبق شود، حال این بر عهده خود خواننده است که نخست شرح حال اینگونه افراد را در تاریخ ببیند و سپس در معنائى که ما براى آیه کردیم دقت کند.
رد سخن مفسرى که گفته است آیه شریفه عام است و اختصاصى به قومى خاص ندارد#
بعضى از مفسرین آنقدر افراط کرده اند که گفته اند: این نظریه بسیار عجیب و غریب است که بعضى از مفسرین داده و گفته اند: آیه با اشعریهاى اهل یمن بهتر انطباق دارد تا با رزمندگان با مرتدین ، این چه حرفى است ؟ آیه شریفه عام است و شامل هر کسى که دین را یارى کند میشود، هر کسى که متصف به مضمون آیه باشد، چه نخبگان از مسلمانان زمان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) و چه هر مؤ من دیگرى که بعدا آمده و این نظریه با همه اخبارى که در این باب هست ، مى سازد، مثل آن خبرى که دلالت دارد بر اینکه قوم نامبرده در آیه شریفه ، سلمان و قوم او است - هر چند که این خبر ضعیف است - و خبرى که دلالت میکند بر اینکه منظور ابو موساى اشعرى و قوم او است و خبرى که میگوید: منظور از آن قوم ، ابو بکر و صحابه او است ، بله تنها خبرى را که شامل نمى شود آن خبرى است که میگوید: منظور على (علیه السلام ) است ، براى اینکه لفظ آیه با این حدیث انطباق ندارد، آیه شریفه صاحب آن اوصاف را قوم دانسته و على فرد واحدى است نه قوم .
این بود حاصل کلام آن مفسر و ارتکاب چنین افراط منشاى جز این نداشته که او با کلام خداى تعالى در اوصاف نیکى که براى قوم مورد بحث ذکر کرده معامله شعرى کرده که مبنا و اساس آن مدح ممدوح به هر چیزى است که به خیال شاعر در آید، حال تا ببینى خیال شاعر چه اندازه جولان داشته باشد، شاعر کارى به صدق و کذب مطلب ندارد ولى آیا قرآن کریم شعر است ؟ با اینکه خداى عز و جل در باره کلام خود فرموده : ( و من اصدق من الله قیلا ) و یا معامله کلام متعارفى کرده که معمول در بین خود ما است که گوینده در القاى کلام خود جز بر فهم شنونده ها که اساس آن بر تسامح و سهل انگارى است اعتماد نمیکند و هر جا که به وى ایراد بگیرند به همین مسامحه در تعبیر اعتذار مى جوید، در حالى که خداى تعالى در باره کلام خود فرموده : ( انه لقول فصل و ما هو بالهزل ) .
و خواننده عزیز در بیان سابق ما توجه کرد که اگر حق معناى آیه را در آن صفاتى که ذکر کرده بدهند روشن مى شود که مصداق آیه تا به امروز محقق نشده ، ما از خواننده مى خواهیم بار دیگر به بحث گذشته برگشته و در آن تاءمل و دقت فرماید، آن وقت هر قضاوتى که خواست بکند، و یکى از حرفهاى عجیبى که وى در آخر کلامش آورده این است که گفته : توجیه ما با همه روایات مى سازد مگر آن روایتى که میگوید: آیه در شاءن على (علیه السلام ) نازل شده و
غفلت کرده از اینکه هر کس آن روایت را نقل کرده ، على و اصحابش را گفته ، همچنانکه دیگران سلمان و قومش را و جمعى دیگر ابو موسى و قومش را و روایاتى دیگر ابوبکر و اصحابش را نام برده اند و همچنین روایاتى که - بعضى از آنها گذشت - آیه را در شاءن على مى داند، اصحاب على را هم ذکر کرده و در این روایات که مورد نظر مفسر نامبرده بوده ، هیچ روایتى نیست که گفته باشد آیه در شاءن على (علیه السلام ) به تنهائى نازل شده ، تا وى اشکال کند به اینکه لفظ آیه نصّ در جماعت است و با یک نفر تطبیق نمیشود.
بله در تفسیر ثعلبى آمده که این آیه در شاءن على (علیه السلام ) نازل شده و نیز در کتاب نهج البیان شیبانى از امام باقر و امام صادق (علیه السلام ) آمده که این آیه در شاءن على (علیه السلام ) نازل شده و مراد از این کلمات به قرینه روایاتى دیگر این است که در شاءن آن جناب و در شاءن اصحابش نازل شده ، اما نه به این معنا که خدا اصحاب آن حضرت در جنگ جمل و صفین و خوارج را براى همیشه و به تمام معنا دوست میدارد بلکه معنایش این است که اصحاب آن جناب را از این جهت که در این جنگها اسلام را یارى کردند دوست میدارد.
علاوه بر اینکه روایاتى زیاد از طرق بیشتر محدثین مى آید که گفته اند: آیه شریفه : ( انما ولیکم الله و رسوله ) در شاءن على (علیه السلام ) نازل شده با اینکه در عبارت آیه ( الذین ) آمده که صیغه جمع است .
از این هم که بگذریم در آن روایت ( یعنى روایت قتاده و ضحاک و حسن ) اشکال دیگرى هست و آن این است که آیه : ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى الله بقوم یحبهم و یحبونه ... ) بدون هیچ تردیدى ظهور در معناى تبدیل و استغناء دارد مى خواهد بفرماید: خدا و دین او از شما بى نیاز است و به زودى شما مسلمانان را تبدیل به مسلمانانى مى کند که چنین و چنانند، حال چه اینکه خطاب به مسلمانان موجود در روز نزول باشد و یا به مجموع موجودین و معدومین ، خلاصه کلام اینکه مقصود خطاب به جماعتى از مؤ من ین است به اینکه اگر همه آنها و یا بعضى از آنها از دین مرتد شوند، به زودى خداى تعالى آنها را مبدل به قومى مى کند که دوستشان دارد - و معلوم است که نه خدا مرتدین را دوست دارد و نه مرتدین خدا را - مبدل به قومى میکند که داراى چنین و چنان صفاتى هستند و دین خدا را یارى مى کنند.
و این خود صریح در این است که قومى که مى آیند جماعتى از مؤ منین غیر جماعت موجود در روزهاى نزولند، و غیر رزمندگان با مرتدین بعد از وفات رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) هستند، براى اینکه رزمندگان با مرتدین همان مسلمانان موجود در روز نزول آیه بودند، چون جنگ با مرتدین ، فاصلهاى با وفات رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) نداشت پس آنها نیز مانند موجودین در روز نزول آیه مخاطب به خطاب ( یا ایها الذین آمنوا ... ) بودند، پس در جمله : ( فسوف یاتى الله بقوم ... ) معقول نیست که خود آنان مقصود باشند.
و جان کلام اینکه آیه مورد بحث همان را میگوید که آیه شریفه زیر متضمن آن است توجه فرمائید: ( و ان تتولوا یستبدل قوما غیرکم ثم لا یکونوا امثالکم ) .
و در تفسیر نعمانى به سند خود از سلیمان بن هارون عجلى روایت کرده که گفت : من از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم که مى فرمود: صاحب این امر، هم خودش محفوظ است و هم این امر برایش محفوظ مى ماند، اگر تمامى مردم از بین بروند خداى تعالى اصحاب او را خواهد آورد و آنان هم کسانى هستند که خداى تعالى در باره آنان فرموده : ( فسوف یاتى الله بقوم یحبهم و یحبونه اذلة على المؤ منین اعزة على الکافرین ) .
مؤ لف : این معنا را عیاشى و قمى در تفسیر خود روایت کرده اند.
گفتارى قرآنى و روایتى#
(درباره اهمیت مساله نهى از تولى کفار در خطاب الهى ، و مضامین بلندى که در وصف قومى که در آیه آمده است وجود دارد)#
از بحثهائى که مکرر تاکنون شده این اشاره گذشت که خطابهاى قرآنى که قرآن کریم به امر آن اهتمام دارد و در تاءکید و تشدید آن مبالغه دارد لحن سخن در آنها خالى از دلالت بر این معنا نیست که عوامل و اسباب موجود، همه دست به دست هم داده اند که آینده مسلمین را به تباهى و سقوط و درک هلاکت و ابتلاء به خشم الهى بکشانند، مانند تاءکید و مبالغهاى که از آیات ربا و آیات مودّت ذى القربى و غیر آنها به چشم مى خورد.
و اصولا طبع خطاب این دلالت را دارد، براى اینکه اگر متکلم حکیم ماءمورین خود را به یک مساءله بى اهمیت و حقیرى امر کند و دنبالش در تاءکید و اصرار بر آن امر مبالغه نماید، شنونده احساس مى کند که این امر بى اهمیت این همه تاءکید نمى خواهد، پس حتما کاسه اى زیر نیم کاسه هست و همچنین اگر فردى از ماءمورین را مخاطب قرار دهد که شاءن آن مخاطب این نباشد که مخاطب به مثل چنین خطابى شود، مثلا یک عالم ربانى و صاحب قدم صدق در زهد و عبادت را از ارتکاب رسواترین فجور آن هم در انظار هزاران بیننده نهى کند، هر شنوندهاى مى فهمد که قضیه خالى از مطلب نیست و حتما مطلب مهمى و مهلکه عظیمى در شرف تکوین است که این گوینده حکیم اینطور سخن مى گوید.
خطابهاى قرآنى که چنین لحنى را دارد، دنبال آن خطاب حوادثى را ذکر مى کند که آنچه از لحن کلام فهمیده مى شد را تاءیید و تصدیق کند و بلکه بر آن دلالت نماید هر چند که شنوندگان ( چه بسا) در اولین لحظهاى که خطاب را مى شنوند یعنى در همان روز نزول متوجه اشارات و دلالات آن خطاب نشوند.
مثلا قرآن کریم امر کرده به مودت قرباى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) و در آن مبالغه کرده ، حتى آن را پاداش و اجر رسالت و راه به سوى خداى سبحان شمرده ، چیزى نمى گذرد که میبینیم امت اسلام در اهل بیت آن جناب فجایعى و مظالمى را روا میدارند که اگر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) دستور اکید به آنان داده بود به اینکه قرباى مرا به سختترین وجهى از بین ببرید، بیشتر از آنچه کرد، نمیکرد.
و نیز میبینیم که قرآن کریم از اختلاف نهى نموده و سپس در آن مبالغهاى کرده که بیش از آن تصور ندارد، بعد میبینیم که امت اسلام آنچنان متفرق و دستخوش انشعاب و اختلاف میشود که حتى از انشعاب واقع در یهود و نصارا گذرانید یعنى به هفتاد و سه فرقه منشعب گشت ، تازه این اختلافها اختلاف در مذهب و معارف علمى دین است ، اما اختلافى که در سنتهاى اجتماعى و تاءسیس حکومتها و غیر این مسائل بپا کردند قابل تحدید و حصر نیست .
و نیز قرآن کریم از حکم کردن به غیر ما انزل الله نهى کرده و از القاى اختلاف بین طبقات و از طغیان و از پیروى هواى نفس و امورى غیر از اینها نهى نموده و در آنها تشدید کرده ، بعدا میبینیم که در اثر ارتکاب این امور چه حوادثى واقع میشود.
مساله نهى از ولایت کفار و دوستى با یهود و نصارا از همین قسم دستورات است ، از نواهى مؤ کدهاى است که در قرآن کریم آمده بلکه بعید نیست که کسى ادعا کند تشدیدى که در نهى از ولایت کفار و اهل کتاب شده آنقدر به پایه آن نمیرسد.
تشدید در آن به حدى رسیده که خداى سبحان دوستداران اهل کتاب و کفار را از اسلام بیرون و در زمره خود کفار دانسته و فرموده : ( و من یتولهم منکم فانه منهم ) و نیز خداى تعالى آنان را از خود نفى کرده و فرموده : ( و من یفعل ذلک فلیس من الله فى شى ء ) .
و نیز نه یک بار و دو بار بلکه به نهایت درجه تحذیرشان کرده و فرموده : ( و یحذرکم الله نفسه و ما ) در آنجا که پیرامون این آیه بحث میکردیم گفتیم : مدلول آن این است که محذورى که از آن تحذیر کرده حتما واقع خواهد شد و به هیچ وجه تبدیل پذیر نیست .
و اگر بخواهى مطلب بیش از این روشن شود باید در سوره هود به این آیات توجه کنى که میفرماید: ( و ان کلا لما لیوفینهم ربک اعمالهم ) و قبل از این آیه داستان امتهاى نوح و هود و صالح و غیر آن را در آیات زیادى و سپس اختلاف یهود در باره کتابشان را ذکر کرده آنگاه فرموده : ( انه بما تعملون خبیر ) و سپس خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده میفرماید: ( فاستقم کما امرت و من تاب معک و لا تطغوا ) ملاحظه مى کنید که در آخر همین آیه خطاب را اجتماعى کرد و دنبالش فرمود: ( انه بما تعملون بصیر ) آنگاه دقت کن در آیه بعدش که میفرماید: ( و لا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار و ما لکم من دون الله من اولیاء ثم لا تنصرون ) که از جمله اول فه میده میشود منظور از ( لیوفینهم ) تنها سزاى آخرتى اعمال نیست چون گفتیم این آیه بعد از نقل عذابهائى است که در دنیا بر سر امت هاى گذشته آمده و بعد از نقل اختلاف یهود و بیان توفیه اعمال ، نتیجه میگیرد که پس شما امت اسلام استقامت کنید و از طغیان بپرهیزید و به ستمکاران دل نبندید که اگر چنین کنید هیچیک از آنها که مورد اعتماد و رکون شما باشند شما را یارى نمى کنند و گرفتار آتش خواهید شد.
و چون جمله : ( فتمسکم النار ) مطلق است هم آتش دنیا را که همان بدبختیها و ذلتها باشد شامل میشود و هم آتش آخرت را و این آتش که مکرر مسلمانان را از آن تحذیر کرده و فرموده بود: ( و یحذرکم الله نفسه ) همان است که در آیه زیر میفرماید: با نازل شدن حکم ولایت معصومین - البته اگر به آن عمل کنید - خطر آن آتش از شما بر طرف میشود و آن آیه این است : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون ) .
پس دگرگون شدن این نعمت به دست خود آنان و تجاوز از ولایت خداى تعالى و قطع رابطه با آن مقام و رکون به ظالمین و ولایت کفار و دوستى با اهل کتاب چیزى بوده که توقع آن از آن مردم میرفته و بر آنان واجب بوده که از این انحرافها بر جان خود بترسند و از سخط الهى که کسى نمیتواند از آن جلوگیرى کند بهراسند آن هم با آن تهدیدى که خداى تعالى به آنان کرده و در چند آیه قبل فرموده : ( و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) و در آخر آن خبر داده که ایشان را به سعادتشان هدایت نمیکند، پس آن چیزى که هدایت متعلق بدان است سعادت است و سعادت مسلمین در دنیا به این است که در مجتمعشان زندگى و عیشى بر طبق سنت دین و سیره عامه اسلامى داشته باشند.
و اگر بنیه و اسکلت این سیره منهدم گردد مظاهر آن که حافظ معناى آن است نیز در هم و بر هم میشود آن وقت در جو جامعه معلوم نمیشود کار نیک و ستوده کدام است که تا به آن امر کنند (امر به معروف ) و کار زشت کدام است تا یکدیگر را از آن نهى نمایند (نهى از منکر) و آن وقت است که شعائر عامه سقوط نموده و به جایش شعائر کفر رواج مییابد و این وضع پیوسته ریشه دارتر میشود و پایه هایش محکمتر مى گردد تا برسد به آنجا که از اسلام به غیر از اسم چیزى نماند - همچنانکه امروز نمانده -.
و اگر خواننده عزیز در سیره عمومى اسلامى که کتاب و سنت آن را تنظیم و سپس در بین مسلمین اجرا نموده دقت کند و سپس در سیره فاسدى که امروز بر مسلمین تحمیل شده به دقت بنگرد آن وقت آیه شریفه : ( فسوف یاتى الله بقوم یحبهم و یحبونه اذلة على المؤ منین اعزة على الکافرین یجاهدون فى سبیل الله و لا یخافون لومة لائم ) را به دقت مطالعه نماید، در مییابد که تمامى رذائل که جامعه ما مسلمانان را پر کرده و امروز بر ما حکومت میکند و همه آنها - که ما از کفار اقتباس کردهایم و به تدریج در بین ما منتشر گشته و استقرار یافته است - ضد آن اوصافى است که خداى تعالى براى مردمى ذکر کرده که در آیه وعده آمدنشان را داده ، چون تمامى رذائل عملى در یک کلمه خلاصه میشود و آن این است که جامعه ما خدا را دوست ندارد و خداى تعالى نیز این جامعه را دوست ندارد، جامعه ما ذلیل در برابر کفار و ستمگر نسبت به مؤ منین است و در راه خدا جهاد نمیکند و از ملامت هر ملامتگرى مى هراسد.
این همان معنائى است که قرآن کریم از چهره مسلمانان آن روز خوانده بود و اگر خواستى بگو خداى علیم خبیر چنین آیندهاى را براى امت اسلام از غیب خبر داده بود و پیش بینى کرده بود که به زودى امت اسلام از دین مرتد میشود، البته منظور از این ارتداد، ارتداد اصطلاحى (یعنى برگشتن به کفر صریح و اعلام بیزارى از اسلام ) نیست بلکه منظور ارتداد تنزیلى است که جمله ( و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) آن را بیان میکند و همچنین آیه شریفه : ( و لو کانوا یؤ منون بالله و النبى و ما انزل الیه ما اتخذوهم اولیاء و لکن کثیرا منهم فاسقون ) به آن اشاره دارد.
با اینکه خداى تعالى وعده شان داده بود که اگر او را یارى کنند او نیز یاریشان خواهد کرد و دشمنانشان را (البته اگر خود آنان تقویت و تاءیید نکنند) تضعیف خواهد فرمود، توجه فرمائید: ( ان تنصروا الله ینصرکم ، و لو آمن اهل الکتاب لکان خیرا لهم منهم المؤ منون و اکثرهم الفاسقون لن یضروکم الا اذى و ان یقاتلوکم یولوکم الادبار ثم لا ینصرون ضربت علیهم الذلة اینما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس ) و هیچ بعید نیست که از جمله : ( الا بحبل من الله و حبل من الناس ) استفاده شود که اهل کتاب در صورتى که مسلمانان با آنها دوستى کنند خداى تعالى براى سرکوب و تنبیه آنان ایشان را از ذلت نجات داده بر آنان مسلط سازد.
آنگاه خداى سبحان جامعه اسلامى را - که چنین وصفى به خود خواهند گرفت - وعده داده که قومى را خواهد آورد که دوستشان دارد و آن قوم نیز خدا را دوست دارند، مردمى که در برابر مؤ منین ذلیل و در مقابل کفار شکست ناپذیرند مردمى که در راه خدا جهاد نموده ، از ملامت هیچ ملامتگرى پروا نمیکنند و این اوصافى که براى آن قوم بر شمرده - همانطور که قبلا توجه کردید - اوصاف جامعى است که جامعه اسلامى امروز ما فاقد آن است و با دقت و باریک بینى در هر یک از آن اوصاف که متقابلا ضد آن اوصاف نیز اوصاف جامعى است که رذائلى بسیار از آنها منشعب مى شود، رذائلى که فعلا جامعه اسلامى ما گرفتار آن است و خداى تعالى در صدر اسلام از وضع امروز ما خبر داده .
و اگر ما آن رذائل را آمارگیرى کنیم خواهیم دید که همان رذائلى است که اخبار غیبى امامان (علیهم السلام ) و پیشگوئیهایشان از آخر الزمان از آن رذائل خبر دادهاند و آن روایات از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) و ائمه اهل بیت (علیهما السلام ) نقل شده ، روایات بسیارى است که هر چند مجموع آنها از آفت دسیسه و تحریف سالم نمانده ، و اما در بین آنها اخبارى است که جریان حوادث چهارده قرن گذشته و وقایعى که تاکنون رخ داده ، آن اخبار را تصدیق کرده است ، اخبارى است که از منابع هزار و چند سال قبل گرفته شده ، منابعى که نویسندگان آنها بیش از هزار سال قبل و یا نزدیک به هزار سال قبل مى زیسته اند و نسبت آن منابع به آن نویسندگان مسلم است ، چون در هر قرن از آن منابع روایت نقل شده .
علاوه بر اینکه آن اخبار از حوادث و وقایعى خبر میدهد که هنوز واقع نشده و انسانهاى قرون گذشته هم انتظار زنده بودن و دیدن آن وقایع را نداشته اند پس چاره اى جز این نداریم که به صحت آن اخبار و صدورش از منبع وحى اعتراف کنیم .
روایتى از رسول الله (ص) متضّمن اخبار از اوضاع واحوال مردم در آخرالزمان#
نظیر روایتى که قمى آن را در تفسیر خود از پدرش از سلیمان بن مسلم خشاب از عبد الله بن جریح مکى از عطاء بن ابى ریاح از عبد الله بن عباس نقل کرده که گفت : با رسول خدا به زیارت حج رفتیم ، همان حجى که بعد از آن رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) از دنیا رفت ، و یا به عبارت دیگر حجة الوداع - رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) در کعبه را گرفت و سپس روى نازنین خود را به طرف ما کرد و فرمود: مى خواهید شما را خبر دهم از علامات قیامت ؟ و در آن روز سلمان رضى الله عنه از هر کس دیگر به آن جناب نزدیک تر بود، لذا او در پاسـخ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) عرضه داشت : بله یا رسول الله ، حضرت فرمود: یکى از علامتهاى قیامت این است که نماز ضایع میشود - یعنى از میان مسلمین مى رود و از شهوات پیروى میشود و مردم به سوى هواها میل مى کنند، مال مقامى عظیم پیدا مى کند و مردم آن را تعظیم مى کنند، دین به دنیا فروخته مى شود، در آن زمان است که دل افراد با ایمان در جوفشان ، براى منکرات بسیارى که مى بینند و نمى توانند آن را تغییر دهند آب مى شود آن چنانکه نمک در آب حل میگردد.
سلمان با تعجب عرضه داشت : یا رسول الله : به راستى چنین روزى خواهد رسید؟ فرمود: آرى ، به آن خدائى که جانم به دست او است ، اى سلمان در آن هنگام سرپرستى و ولایت مسلمانان را امراى جور به دست مى گیرند امرائى که وزرائى فاسق و سرشناسانى ستمگر و امنائى خائن دارند.
سلمان پرسید: براستى چنین وضعى پیش خواهد آمد یا رسول الله ؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این موقع منکر، معروف ، و معروف ، منکر میشود، خائن امین قلمداد میگردد و امین خیانت میکند، دروغگو تصدیق میشود و راستگو تکذیب میگردد.
سلمان با حالت تعجب پرسید: یا رسول الله به راستى چنین چیزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در آن روزگار زنان به امارت میرسند و کنیزان طرف مشورت قرار میگیرند و کودکان بر فراز منبر میروند و دروغ نوعى زرنگى و زکات خسارت ، و خوردن بیت المال نوعى غنیمت شمرده شود، مرد به پدر و مادرش جفا ولى به دوستش نیکى مى نماید و ستاره دنباله دار طلوع میکند.
سلمان باز پرسید: یا رسول الله آیا چنین چیزى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان ! در این موقع زن با شوهرش در تجارت شرکت کند و باران در فصلش نیامده بلکه در گرماى تابستان مى بارد و افراد کریم سخت خشمگین مى گردند، مرد فقیر تحقیر میشود، در این هنگام بازارها به هم نزدیک میشوند وقتى یکى میگوید: ( من چیزى نفروختم ) و آن دیگرى میگوید: ( من سودى نبرده ام ) طورى مى گویند که هر شنونده مى فهمد دارد به خدا بد و بیراه میگوید.
سلمان پرسید: آیا حتما چنین وضعى خواهد شد یا رسول الله ؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است ، اى سلمان در این هنگام اقوامى بر آنان مسلط مى شوند که اگر لب بجنبانند کشته مى شوند و اگر چیزى نگویند دشمنان همه چیزشان را مباح و براى خود حلال مى کنند تا با بیت المالشان کیسه هاى خود را پر کنند و به ناموسشان تجاوز نموده ، خونشان را بریزند و دلهاشان را پر از وحشت و رعب کنند و در آن روز مؤ منین را جز در حال ترس و وحشت و رعب و رهبت نمیبینى .
سلمان عرضه داشت : یا رسول الله آیا چنین روزگارى بر مؤ منین خواهد گذشت ؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این هنگام چیزى از مشرق مى آورند و چیزى از مغرب تا امت اسلام را سرپرستى کنند، در آن روز واى به حال ناتوانان امت من ، از شر شرقى و غربیها و واى به حال آن شرقیان و غربیان از عذاب خدا، آرى نه صغیرى را رحم میکنند و نه پاس حرمت کبیرى را دارند و نه از هیچ مقصرى عفو مى کنند، اخبارشان همه فحش و ناسزا است ، جثه آنان جثه و بدن آدمیان است ولى دلهاشان دلهاى شیاطین .
سلمان عرضه داشت : یا رسول الله آیا چنین روزى خواهد رسید؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان ، در این هنگام مردان به مردان اکتفا مى کنند و زنان به زنان و همانطورى که پدر و اهل خانواده نسبت به دختر غیرت به خرج مى دهند نسبت به پسر نیز غیرت به خرج مى دهند، مردان به زنان شبیه میشوند و زنان به مردان و زنان بر مرکب ها سوار مى شوند که از طرف امت من لعنت خدا بر آنان باد .
سلمان از در تعجب پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعى پیش مى آید؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان ، در این هنگام مساجد طلا کارى و زینت مى شود آنچنان که کلیساها و معبد یهودیان زینت مى شود، قرآنها به زیور آلات آرایش و مغازهها بلند وصفها طولانى میشود اما با دلهائى که نسبت به هم خشمگین است و زبانهائى که هر یک براى خود منطقى دارد .
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا این وضع پیش مى آید؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است ، در آن روز مردان و پسران امت من با طلا خود را مى آرایند و حریر و دیبا میپوشند و پوست پلنگ کالاى خرید و فروش میگردد .
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است ، اى سلمان در آن روز ربا همه جا را میگیرد و یک عمل آشکار میشود و معاملات با غیبت و رشوه انجام میشود و دین خوار و دنیا بلند مرتبه میشود .
سلمان گفت : یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این هنگام طلاق زیاد میشود و هیچ حدى جارى نمیگردد و البته خداى تعالى از این بابت هرگز متضرر نمیشود .
سلمان عرضه داشت : یا رسول الله آیا این نیز واقع خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این زمان کنیزان آوازه خوان و نوازنده پیدا میشوند و اشرار امت من بر امت ، ولایت و حکومت میکند .
سلمان پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این موقع اغنیاى امت من صرفا به منظور گردش و تفریح به حج میروند و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا به منظور خودنمائى و ریا حج میروند، در این هنگام است که اقوامى قرآن را براى غیر خدا مى آموزند و آن را نوعى مزمار و آلت موسیقى اتخاذ میکنند، اقوامى دیگر به تعلم فقه اسلامى میپردازند اما براى غیر خدا در آن روزگار زنا زادگان زیاد میشوند با قرآن آوازه خوانى میکنند و بر سر دنیا سر و دست میشکنند .
سلمان عرضه داشت : یا رسول الله آیا چنین وضعى خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدائى سوگند که جانم به دست او است اى سلمان این وقتى است که حرمتها و قرقها شکسته شود و مردم عالما و عامدا در پى ارتکاب گناه باشند و اشرار بر اخیار مسلط شوند، دروغ فاش و بى پرده و لجاجتها ظاهر گردد و فقرا فقر خود را علنى کنند، مردم در لباس به یکدیگر مباهات کنند و باران در غیر فصل ببارد و مردم شطرنج و نرد و موسیقى را کارى پسندیده بشمارند و در مقابل امر به معروف و نهى از منکر را عملى نکوهیده بدانند تا آنجا که یک فرد با ایمان ذلیل ترین و منفورترین فرد امت شود و قاریان عابدان را ملامت کنند و عابدان قاریان را این مردمند که در ملکوت آسمانها رجس و نجس نامیده میشوند .
سلمان از در تعجب پرسید: یا رسول الله آیا چنین وضعى پیش مى آید؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم به دست او است اى سلمان در این هنگام است که توانگر هیچ دلواپسى جز فقیر شدن ندارد، حتى یک سائل در طول یک هفته یعنى بین دو جمعه سوال میکند و احدى نیست که چیزى در دست او بگذارد .
سلمان باز پرسید: یا رسول الله آیا چنین روزگارى خواهد رسید؟ فرمود: آرى به آن خدائى که جانم در دست او است اى سلمان در این زمان رویبضة تکلم میکنند، پرسید: یا رسول الله پدر و مادرم فداى تو، رویبضه چیست ؟ فرمود: چیزى و کسى به سخن در مى آید و در امور عامه سخن میگوید که هرگز سخن نمى گفت ، در این هنگام است که مردم ، دیگر زیاد زنده نمیمانند ناگهان زمین نعرهاى میکشد و هر قومى چنین میپندارد که زمین تنها در ناحیه او نعره کشید. بعد تا هر زمانى که خدا بخواهد همچنان میمانند و سپس واژگونه میشوند و زمین هر چه در دل دارد بیرون میریزد - و خود آن جناب فرمود: یعنى طلا و نقره را - آنگاه با دست خود به ستونهائى که در آنجا بود اشاره نموده و فرمود مثل این ، ولى در آن روز دیگر نه طلائى فائده دارد و نه نقرهاى ، این است معناى آیه : ( فقد جاء اشراطها - علامتهایش بیامد ) .
روایتى مشروح از امام صادق علیه السلام در همین#
باره
و در روضه کافى از محمد بن یحیى از احمد بن محمد از بعضى اصحابش و نیز على بن ابراهیم از پدرش از ابن ابى عمیر روایت کرده اند که این دو نفر یعنى احمد بن محمد در آن حدیث و ابن ابى عمیر در این حدیث از محمد بن ابى حمزه از حمران روایت کرده که گفت : امام صادق (علیه السلام ) ( در مجلسى که صحبت از قدرت و شوکت آنها و فقر و بد حالى شیعه میشد) فرمود: من در روزى که ابو جعفر منصور دوانیقى با موکب سلطنتى خود حرکت میکرد با او بودم او بر اسبى سوار بود که جمعى از خدم و سوارگانش همراهش بودند و جمعى دیگر از پشت سر مى آمدند و من بر الاغى سوار بودم و دوش به دوش او میرفتم .
به من گفت : یا ابا عبد الله به راستى جا دارد که به خاطر سلطنت و نیروئى که خدا به ما داده و عزتى که ارزانى داشته خوشحالى کنى و به مردم نگوئى که شما و اهل بیت شما سزاوارتر از ما به این سلطنت بودید، زیرا اگر چنین حرفى را بزنى ما را هم علیه خودت و هم علیه مردم تحریک کرده اى .
فرمود: من گفتم : چه کسى از من چنین گزارشى به تو داده ؟ هر کس که بوده دروغ گفته ، منصور گفت : آیا سوگند میخورى که چنین حرفى را نزدهاى ؟ میفرماید: به او گفتم : مردم ساحرند، یعنى دوست میدارند قلب تو را علیه من برنجانند، این تو هستى که باید اختیار گوش خودت را داشته باشى ، هر چه آنها گفتند نپذیرى ، براى اینکه احتیاج ما به تو بیشتر است از احتیاج تو به ما، آنگاه به من گفت : هیچ یادت مى آید آن روزى را که من از تو پرسیدم : آیا ما به سلطنت میرسیم ؟ تو گفتى : بله سلطنتى طولانى و گسترده و نیرومند و لایزال در سلطنت خود در مهلت و آسایشید و در دنیایتان در وسعت و فراخى تا آنکه در ماه حرام و در بلد حرام دست خود به خون ما بیالائید امام میفرماید: فهمیدم که او جریان را به یاد دارد گفتم : بله ولى امید است خداى عز و جل تو را حفظ کند و من هم آن روز در آن سخن شخص تو منظورم نبود بلکه حدیثى بود که برایت نقل کردم البته ممکن است آن کسى که دست خود به خون ما بیالاید شخصى از اهل بیت تو باشد چون سخن من بدینجا رسید ساکت شد و چیزى به من نگفت ، بعدا که به منزل آمدم یکى از دوستان با جمعیتى نزد من آمدند، آن دوست به من گفت : فدایت شوم تو را در مرکب ابو جعفر دیدم در حالى که بر الاغى سوار بودى و او بر اسب سوار بود، سرش را به سوى تو خم میکرد و با تو سخن میگفت کانه میخواست زیر دست شدن تو را مجسم کند، در دلم گفتم : ( یا للعجب ) این حجت خدا بر خلق است که صاحب واقعى این سلطنت و شوکت است و کسى است که همه سلاطین عالم باید به او اقتدا کنند و این دیگرى مردى ستمگر و قاتل اولاد انبیا و مردى خونریز است ، خون بى گناهانى را به زمین میریزد که خدا دوست ندارد، آن وقت او در موکب سلطنتى قرار گرفته و تو بر الاغى سوارى ، این فکر مرا گرفتار شبهه کرد به حدى که بر دین و جانم ترسیدم .
امام (علیه السلام ) فرمود: بدو گفتم اگر حشمت و خدمى را که من داشتم و آن فرشتگانى را که از پیش رو و پشت سر من در حرکت بودند میدیدى سلطنت منصور از نظرت میافتاد و آن را حقیر و پشیز میشمردى ، دوستم چون این بشنید گفت : الان دلم آسوده شده .
و سپس پرسید: اینها تا کى سلطنت خواهند کرد؟ و چه زمانى امت اسلام از شر اینها راحت میشود؟ در پاسـخش گفتم : مگر تو نمیدانى که براى هر چیزى مدتى است ، گفت : چرا ( میدانم ) گفتم : اگر بدانى که وقتى این امر تحقق یابد از چشم بر هم زدن هم سریعتر خواهد بود آن وقت علمت تو را نفع میدهد؟ آرى اگر حال این قوم که نزد خدا دارند را بدانى و بدانى که چه حالى دارند آن وقت بغض و دشمنیت نسبت به آنان به نهایت درجه میرسد، اگر تو و تمامى اهل زمین سعى کنید که حال آنان را شدیدتر از آنچه دارند بکنید هرگز نخواهید توانست پس شیطان تو را دست نیندازد که عزت از آن خدا و رسول و مؤ منین است ولى منافقین نمیدانند .
آیا نمیدانى که هر کس منتظر امر ما باشد و بر اذیتها و ترسها که امروز میبیند صبر کند، فردا در زمره ما خواهد بود، پس هر زمان دیدى حق مرده و اهلش از بین رفتهاند و جور و ستم همه جا را فرا گرفته و قرآن کهنه شده و چیزهائى در آن پدید آمده که در آن نیست و دیدى که قرآن طبق هوا و هوسها توجیه و تفسیر میشود و دیدى که دین وارونه شده ، آنچنانکه کاسه وارونه میشود( در نسخه بدل آمده : آنچنان که آب وارونه میشود) و دیدى که اهل باطل بر اهل حق آقائى و سرورى میکنند و دیدى که شر ظاهر گشته و از آن نهى نمیشود بلکه از اهل شر دفاع میشود و دیدى که فسق علنى شده و مردان با مردان و زنان با زنان اکتفا میکنند و دیدى که مؤ من سکوت کرده ، چون گفتارش پذیرفته نمیشود و دیدى که فاسق دروغ میگوید و پذیرفته میشود و کسى دروغ و افتراى او را رد نمیکند و دیدى که صغیر بزرگتران را تحقیر میکنند و دیدى که قطع رحم همگانى شده و دیدى که وقتى کسى را به فسق میستایند خود او میخندد و سخن گوینده را رد نمیکند و دیدى که به پسر همان را میدهند که به زن میدهند و دیدى که زنان با زنان ازدواج میکنند و دیدى که مدح و ثنا بسیار شده و دیدى که مرد مال خود را در غیر راه اطاعت خدا انفاق میکند و کسى نیست که او را نهى کند و دست او را بگیرد و دیدى که مردم وقتى مؤ من را مى بینند که در حال اجتهاد و تلاش است ، پناه به خدا میبرند از اینکه مثل او باشند و دیدى که همسایه ، همسایهاش را مى آزارد و کسى نیست جلویش را بگیرد و دیدى که کافر وقتى وضع رقت بار مؤ من را میبیند از وضع خود خوشحالى میکند و چون فساد را در پهناى زمین گسترده میبیند مسرور میشود و دیدى که شرابهاى گوناگون علنا نوشیده میشود و مردمى بر سفره شراب جمع هستند که از خداى عز و جل هیچ پروائى ندارند و دیدى که امر به معروف زایل شده و دیدى که فاسق در اعمالى که خدا دوست ندارد نیرومند و مورد حمایت و مدح قرار میگیرد و دیدى که دارندگان آیات ( در نسخه دیگر آمده دارندگان آثار ) مورد تحقیر واقع میشوند و هر کسى هم آنان را دوست بدارد تحقیر میشود و دیدى که راه خیر بسته شده و راه شر باز و پر رهرو است و دیدى که خانه کعبه معطل مانده و مردم از رفتن به زیارت آن نهى میشوند و به ترک آن تشویق و مامور میگردند و دیدى که هر کس به دیگرى میگوید آنچه را که خود نکرده و دیدى که مردان خود را براى مردان چاق میکنند و زنان براى زنان ( یا خود را آنطور وانمود میکنند که نیستند ) و دیدى که مرد از راه ما تحت خود روزى به دست مى آورد و زن از راه فرجش .
و دیدى که زنان براى خود مجالس ترتیب میدهند آنچنان که مردان تشکیل میدهند و دیدى که در دودمان بنى العباس عمل لواط و زن شدن مردان شایع و علنى گشته و به همین منظور خود را خضاب میکنند و شانه میزنند آنچنان که زنان براى شوهر خود شانه میزنند و مردان مالها به خاطر فروج خود خرج میکنند و چند نفر بر سر یک مرد تنازع میکنند و بر سر او، این علیه آن دیگرى و آن علیه این غیرت به خرج میدهد .
و دیدى که صاحب مال محترمتر از مؤ من است و ربا علنى معامله میشود و کسى سرزنش نمیکند و دیدى که زنان به خاطر دادن زنا ستایش میشوند و زن شوهرش را در عمل لواط با مردى دیگر کمک و همکارى میکند و دیدى که در نظر اکثریت مردم بهترین خانوادهها آن خانوادهاى است که زنان را بر کار فسق کمک میکنند .
و دیدى که مؤ من همواره در اندوه و تحقیر شده و خوار است و دیدى که بدعتها و زنا علنى شده و مردم را دیدى که با شاهدى که به دروغ شهادت میدهد به یکدیگر تجاوز میکنند و دیدى که حرام حلال و حلال تحریم شده است و دیدى که هر کس دین را با رأ ى و نظر خود براى خود توجیه میکند و کتاب خدا و احکامش تعطیل شده .
و دیدى که در ارتکاب گناه از تاریکى شب استفاده نمیشود بلکه در روز روشن گناه میکنند و دیدى که مؤ من جز با قلبش نمیتواند منکر را انکار کند و دیدى که مال بسیار هنگفت در راه خشم الهى خرج میشود و دیدى که والیان ولایت و سرپرستى مردم را قباله کسى بدانند که قدرتش بیشتر است و دیدى که محرم به محرم خود اکتفا کند و با او ازدواج نماید و دیدى که مردم به صرف تهمت و بر اساس مظنه کشته میشوند و دیدى که مردم بر سر عشق ورزیدن به یک پسر با یکدیگر به ملاک غیرت میستیزند و حتى بر سر این عشق جان و مال فدا میکنند .
و دیدى که مردم کسى را که شهوت خود را با رفتن نزد زنان خاموش میکند سرزنش مینمایند و دیدى که مرد با زنا دادن همسرش پول در مى آورد و زندگى میکند با علم به اینکه او زنا میدهد و حتى بر این کار او نظارت دارد و دیدى که زن قاهر و مسلط بر شوهرش میشود و بر خلاف میل او کارها میکند و علیه او پولها خرج میکند و دیدى که مرد همسر و دختر - کنیز - خود را کرایه میدهد و به طعام و نوشیدنى پست راضى میشود و اگر دیدى که سوگند به دروغ به خداى عز و جل بسیار و شایع شده و دیدى که قمار علنى و آشکار گشته و دیدى که شراب علنا فروخته میشود و کسى از آن منع نمیکند و دیدى که زنان مسلمان ناموس خود را به اهل کفر میدهند .
و دیدى که لهو و لعب و رقص و آوازه خوانى علنى شده ، مسلمانان از آن عبور میکنند و احدى ، احدى را منع نمیکند و احدى جراءت بر منع آن ندارد و دیدى که افراد شریف و آبرومند به وسیله کسانى که از قدرت آنان میترسند توهین شده و خوار میشوند و دیدى که نزدیک ترین افراد به درگاه والیان آن کسى است که با بد گوئى به ما اهل بیت آن والیان را مدح میگویند و دیدى که شنیدن صوت قرآن بر مردم سنگینى میکند و در مقابل شنیدن آوازهاى باطل برایشان آسان و خفیف است .
و دیدى که همسایه را از ترس زبانش احترام میکنند و دیدى که راستگوترین مردم دروغ سازانند و دیدى که شر علنى و بازار سخن چینى رایج شده و دیدى که بغى و ستم آشکار گشته و دیدى که غیبت کردن نوعى ملاحت و خوش اخلاقى تلقى میشود و مردم یکدیگر را به خاطر آن بشارت میدهند و دیدى که حج و جهاد جنبه غیر خدائى به خود میگیرد و دیدى که سلطان به خاطر کافر،مؤ من را توهین نموده و خوار میسازد و دیدى که خرابى بر عمران مسلط شده و دیدى که زندگى یک فروشنده از راه خیانت در کیل و وزن اداره میشود و دیدى که خونریزى یک امر آسان و پیش پا افتاده تلقى میشود .
و دیدى که اگر کسى به طلب ریاست برمیخیزد عوضش تنها دنیا است و خود را مردى بد زبان معرفى میکند تا کسى جرأ ت اعتراض کردن نداشته باشد و نیز امور به او نسبت داده میشود و دیدى که به نماز بى اعتنائى میشود و دیدى که ثروتمند مال بسیارى نزدش جمع شده و از روزى که مشغول جمع آورى آن شده ، زکاتش را نداده و دیدى که میت را از قبرش بیرون میکشند و آزارش داده ، کفنهایش را میفروشند و دیدى که هرج و مرج بسیار شده و دیدى که افراد در صبح و عصر مست هستند و هیچ اهتمامى به وضع مردم ندارند و دیدى که با چهار پایان جماع میکنند و دیدى که چهار پایان به جان یکدیگر میافتند و یکدیگر را پاره میکنند .
دیدى که مرد به نماز خانهاش میرود و بر میگردد در حالى که جامههایش را ربودهاند و دیدى که دلهاى مردم قساوت و چشمهاشان خشک شده و ذکر خدا بر آنان سنگین مى آید و حرام خوارى علنى گشته و بر سر آن از یکدیگر پیشى میگیرند و دیدى که نمازگزار اگر به نمازخانه میرود براى آن است که خود را به مردم نشان دهد، مردم او را ببینند که نماز میخواند و اگر دیدى که فقیه براى غیر هدف دین تفقه میکند، یعنى به این منظور فقه میخواند که دنیا و ریاست به دست آورد و دیدى که مردم به سوى آن کسى میشتابند که غالب باشد و خلاصه هر یک از دو طرف نزاع غلبه کند مردم با او باشند، چه غلبهاش حق باشد و چه باطل .
و دیدى که طالب حلال مورد مذمت و سرزنش و طالب حرام مورد مدح و احترام قرار گیرد و دیدى که در دو حرم کعبه و مدینه کارهائى صورت میگیرد که خدا دوست نمیدارد و هیچکس جلوگیر آنان نیست و حتى بین آنان و آن عمل زشت کسى حائل نمیشود و دیدى که در دو حرم شریف ساز و آواز علنى ارتکاب میشود و دیدى که افرادى سخن از حق میگویند و امر به معروف و نهى از منکر میکنند ولى از پاى خطابهاش کسى برمیخیزد در حالى که خود را خیر خواه و دلسوز او میداند از در خیر خواهى و نصیحت میگوید: خدا از تو نخواسته که این حرفها را بزنى و دیدى که مردم در اقتداى به اهل شر به یکدیگر هم چشمى میکنند و دیدى که راههاى خیر از رهرو خالى است و احدى به آن راه نمیرود .
و دیدى که جنازه را به اهتزاز در مى آورند و کسى از این عمل ناراحت نمیشود و دیدى که هر سالى که میگذرد بدعتهاى بیشترى از سال قبل باب شده و شر بیشترى پیدا میشود و دیدى که خلق و جمعیتها جز اغنیاء را پیروى نمیکنند، دیدى که حاجت محتاج را در برابر مسخره کردن او و خندیدن به او بر آورده میکنند و ترحمشان براى غیر رضاى خدا است و دیدى که آیات آسمانى الهى رخ میدهد ولى کسى از آن نمیترسد و دیدى که مردم با یکدیگر جفتگیرى میکنند، آنطور که چهار پایان میکنند و کسى این عمل را زشت ندانسته و اگر زشت بداند از ترس مردم نهى نمیکند و دیدى که افراد اموال بسیار در غیر راه خدا انفاق
میکنند ولى در راه خدا از انفاق مالى اندک مضایقه میکنند و اگر دیدى که رنجاندن و عقوق پدر و مادر علنى و خوار شمردن آنان شایع شده و در نظر فرزندان بدترین مردم تلقى میشوند، حتى فرزند خوشحال میشود از اینکه بر پدر و مادرش تهمت زده شود و دیدى که زنان بر حکومت و سلطنت چیره شدهاند و بر هر امرى که هوا و هوس آنان را تامین کند مسلط گشتهاند .
و دیدى که فرزندان به پدر و مادر خود افتراء میبندند و پدر و مادر خود را نفرین میکنند و از شنیدن خبر مرگشان خوشحال میشوند و اگر دیدى که وضع به اینجا کشیده که اگر شخصى روزى بر او بگذرد که در آن روز مرتکب گناه بزرگى نشود، فسق و فجورى انجام ندهد، کمفروشى و خیانتى ننماید، به حرامى دست نیافته و یا شراب مسکرى ننوشد، در غم و اندوه فرو میرود و میپندارد که آن روز او به بطالت گذشته و یک روز از عمرش ضایع شده است و دیدى که سلطان خوردنیها را احتکار میکند و دیدى که اموال ذوى القرباى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و صلم ) در ناحق تقسیم میشود و با آن اموال قمار میکنند و شراب مینوشند .
مؤلف : اگر مراد از این کلام یک آیه و یک حکم معینى باشد از احکامى که به آن جناب نازل شده ، براى روایت وجه صحیحى خواهد بود و گرنه اگر مراد تهدید باشد نسبت به هر آیه و حکمى که فرض شود، معناى صحیحى براى روایت نمى توان یافت ، زیرا سابقا گفتیم که مضمون آیه با یک چنین فرضى تطبیق ندارد
و دیدى که با شراب خود را معالجه میکنند و براى مریض تعریف و توصیف میکنند که فلان شراب براى تو بسیار نافع است و از شراب شفا میطلبند و اگر دیدى که مردم در ترک امر به معروف و نهى از منکر و ترک اعتقاد به وجوب آن با هم برابرند و دیدى که باد به بیرق منافقین و اهل نفاق میوزد، ولى بیرق اهل حق حرکتى ندارد و دیدى که مؤ ذنها و نمازخوانها در برابر مزد اذان میگویند و نماز میخوانند .
و دیدى که مسجدها پر است از مردمى که از خدا نمیترسند در آنجا جمع شدهاند، براى غیبت و خوردن گوشت اهل حق و در آن از خوبیهاى شراب مسکر، سخن میگویند و دیدى که پیشنمازى مست بر مردم نماز میخواند، در حالى که نمیفهمد چه میخواند و کسى هم او را ملامت نمیکند بلکه اگر مست شود مردم از ترس ، احترامش میکنند و او را وا گذاشته ، تعقیبش نمیکنند و بلکه معذورش میشمارند و اگر دیدى که فردى را دارند به صلاح و خوبى مدح و ثنا میکنند که اموال ایتام را میخورد و دیدى که قاضیان به خلاف آنچه خدا دستور داده قضاوت میکنند و دیدى که والیان به انگیزه طمع ، افراد خائن را امین خود میسازند .
و دیدى که والیان میراث ( به جاى اینکه ارث را کما فرض الله و طبق فرمان خدا در بین ورثه تقسیم کنند ) تنها به وارثى میدهند که اهل فسق و جرأ ت بر خداى تعالى باشد، ( رشوه و حق و حساب خود را از او میگیرند ) و او را آزاد میگذارند تا با حق سایر ورثه هر کارى که خواست بکند و دیدى که در منبرها مردم را به تقوا امر میکنند ولى خود گویندگان به آنچه میگویند عمل نمیکنند و دیدى که نماز در اوقاتش خوانده نمیشود، به اول وقت خواندن اهمیتى نمیدهند و دیدى که صدقهها به سفارش و شفاعت داده میشود و در آن رضاى خدا مقصود نیست و بلکه به این جهت داده میشود که مردم از او طلب میکنند و اگر دیدى که مردم در شکم و شهوت آزادند، باکى ندارند از اینکه چه میخورند و چه نکاح میکنند و دیدى که دنیا به مردم روى آورده .
و دیدى که شعائر دین کهنه و بر افتاده ، در چنین روزگارى بر حذر باش ، و براى درخواست نجات از خدا به خدا متوسل شو و بدان که مردم در چنین روزگارى غرق در سخط الهى هستند و اگر خداى تعالى مهلتشان داده ، از این کار منظورى دارد و تو منتظر تحقق آن منظور باش و کوشش کن تا خداى عز و جل تو را در وضعى ببیند که خلاف وضع مردم باشد تا اگر عذاب در آنان نازل شود تو زودتر به رحمت خداى تعالى برسى و اگر عذابشان تاخیر بیفتد آنها مبتلا شوند و تو از آنچه آنها در آن هستند بیرون شده باشى یعنى تو مثل آنان بر خداى عز و جل جرأت نکرده باشى و بدان که خداى تعالى اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد و رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است .
مؤ لف : در این باره اخبار بسیار دیگر از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان اهل بیت آن جناب ( علیهم السلام و الصلات ) به یادگار مانده که این دو حدیث که ما نقل کردیم از نظر معنا جامعترین آنها است و احادیث ( آخر الزمان ) در حقیقت شکفته و تفصیل آن کلیاتى است که آیه شریفه مورد بحث یعنى آیه : ( یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى الله بقوم یحبهم و یحبونه اذلة على المؤ منین اعزة على الکافرین یجاهدون فى سبیل الله و لا یخافون لومة لائم ... ) بر آن دلالت داشت و خدا داناتر است .
