تفسیر آیات ۴۱ تا ۵۰ سورهٔ مائده

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۹ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۴۱ تا ۵۰ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى

قضیه گفتگوى ابن صوریا (از احبا یهود) بار سول الله (ص) در ذیل آیه : ( لا یحزنک ...#

)

در مجمع البیان در تفسیر آیه : ( یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر... ) ، از امام باقر (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: زنى از اشراف خیبر با مردى از اشراف همان قبیله زنا کرد و هر دو هم محصن بودند، یعنى هم زن شوهر داشت و هم مرد همسر داشت احبار یهودیان از سنگسار کردن آن دو به خاطر اینکه از اشراف بودند کراهت داشتند، نامه اى به یهودیان مدینه نوشتند که از پیامبر اسلام حکم این مساله را بپرسند به این امید که حکم اسلام آسان تر از حکم تورات که سنگسار است باشد،

سرانجام عده اى از یهودیان مدینه از قبیل کعب بن اشرف ، کعب بن اسید، شعبة بن عمرو، مالک بن صیف و کنانة بن ابى الحقیق و جمعى دیگر به سوى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به راه افتادند و چون شرفیاب حضور حضرتش شدند، عرضه داشتند: اى محمد خبر بده ما را که حکم مرد زنا کار و زن زنا کارى که هر دو محصن باشند چیست ؟ و چه حدى باید بر آن دو جارى شود؟ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: آیا هر حکمى که من بکنم قبول مى کنید و به حکم من راضى مى شوید؟ گفتند: بله ، در این میان جبرئیل نازل شد و حکم سنگسار را بیاورد و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود حد آن دو، سنگسار شدن است ولى یهودیان حاضر نشدند آن حکم را بپذیرند جبرئیل به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) عرضه داشت : مردى به نام ابن صوریا را که به این نام و نشان است بین خود و این یهودیان حکم قرار بده .

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از آن جمع پرسید جوانى امرد را که موى صورتش نروئیده و سفید چهره و لوچ است مى شناسید که در فدک منزل دارد؟ و نامش ابن صوریا است ؟ گفتند: بله ، مى شناسیم ، پرسید، او چگونه شخصى است در بین شما؟ عرضه داشتند: او اعلم علماى یهود است که فعلا در روى زمین باقى مانده ، او از هر کس دیگرى به آنچه خداى تعالى بر موسى نازل کرده داناتر است ، حضرت فرمود: پس بفرستید تا بیاید، یهودیان پیکى روانه فدک کردند و عبدالله بن صوریا را آوردند. رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به او فرمود: من تو را به آن خدائى سوگند مى دهم که جز او هیچ معبودى نیست ، همان خدائى که تورات را بر موسى نازل کرد و دریا را براى شما بنى اسرائیل شکافت و شما را از غرق نجات داد و فرعون و فرعونیان را غرق کرد، همان خدائى که ابر را بر سر شما سایبان نمود، آن خدائى که بر شما من و سلوى نازل کرد آیا در کتابتان حکم سنگسار را براى مرد و زن زنا کار دیده اى یا نه ؟ ابن صوریا گفت : به همان خدائى که مشخصاتش را برایم شمردى سوگند مى خورم که آرى چنین حکمى در تورات هست و به همان خدا سوگند که اگر ترس آن نبود که خداى تعالى پروردگار تورات مرا به جرم دروغ بستن به تورات و تحریف آن آتش بزند هرگز این اعتراف را نزد تو نمى کردم و لیکن اى محمد تقاضا دارم بگوئى که حکم زناى محصنه در کتاب تو چیست ؟ حضرت فرمود: حکم زنا در قرآن این است که اگر چهار نفر شاهد شهادت دهند که دیده اند آلت تناسل مرد همچون میل در سرمه دان داخل در فرج زن است ، واجب است بر حاکم که آن زن و مرد را رجم کند، ابن صوریا گفت : خداى تعالى در تورات نیز همین حکم را نازل کرده .

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به وى فرمود: پس اولین بارى که حکم خدا را نادیده گرفتید چه زمانى بود؟ گفت : هر وقت زنى از اشراف زنا مى کرد رهایش مى کردیم و چون زنى از طبقه ضعیف جامعه ، زنا مى کرد حد سنگسار را بر او جارى مى ساختیم و همین باعث شد که زنا در میان اشراف شایع شد، این وضع به همین صورت بود تا اینکه پسر عموى یکى از پادشاهان ما زنا کرد و ما سنگسارش نکردیم ، چیزى نگذشت مردى دیگر از طبقه پایین جامعه ، زنا کرد همینکه خواستیم سنگسارش کنیم گفت به هیچ وجه نمى گذارم سنگسارم کنید مگر بعد از آنکه پسر عموى شاه را سنگسار کنید (و چون آبروى علماى یهود را در خطر دیدیم ) جمع شدیم و از پیش خود حدى براى زناى محصنه معین کردیم که آسانتر از سنگسار باشد و در اشراف و غیر اشراف یکسان اجرا گردد و آن تازیانه و داغ نهادن بود، به این نحو که چهل ضربه شلاق بخورد و سپس صورتش را سیاه کنند و مرد زنا کار را بر الاغى و زن زنا کار را بر الاغى دیگر سوار کنند آن هم به این نحو که روى آن دو به طرف دم الاغ باشد و بعد آن دو را در شهر بگردانند، از آن به بعد حکم زناى محصنه به جاى رجم ، چنین شکنجه اى شد.

یهودیان ابن صوریا را به ملامت گرفتند که چه زود اسرار یهودیت را به او گفتى و تو براى حل این مشکلى که براى آن به تو مراجعه کردیم اهلیت نداشتى و لیکن چون غایب بودى نخواستیم در پاسـخ محمد که مى پرسید: چنین مردى را در فدک مى شناسید از تو بد گوئى کنیم (و بگوئیم ما حکمیت او را قبول نداریم )، ابن صوریا گفت : من براى این اعتراف کردم که او مرا به تورات سوگند داد و اگر این نبود هرگز سر یهودیت را فاش نمى کردم و بالاخره رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دستور داد آن زن و مرد یهودى را در جلو در مسجدش سنگسار کردند و ابن صوریا عرضه داشت : من اولین عالم یهودى بودم که امر تو را بعد از آنکه دیگران پنهانش کرده بودند هویدا ساختم ، خداى تعالى در این مورد این آیه را نازل کرد: ( یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر ) ، ابن صوریا چون این آیه را شنید برخاست و دو دست خود را (به عنوان التماس ) بر دو زانوى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) گذاشت و سپس گفت : من در موقعیتى هستم که به خدا و به تو پناه مى برم ، آنچه را هم که مامور شده اى چشم پوشى کنى بیان کن رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) اعتنائى به او نکرد.

سپس ابن صوریا از کیفیت خواب آن جناب پرسید، حضرت فرمود: دیدگانم به خواب مى رود ولى دلم بیدار است ، ابن صوریا گفت : راست مى گوئى ، حال به من خبر بده که ( چطور مى شود فرزندى شبیه پدر مى گردد و هیچ اثر و نشانه اى از مادرش در سیماى او دیده نمى شود؟ و بر عکس فرزندى شبیه مادرش شده و هیچ اثرى از پدرش در قیافه او نمى توان یافت ) ؟ حضرت فرمود: نطفه هر یک از پدر و مادر بر نطفه دیگرى غالب آید فرزند شبیه به او مى شود. ابن صوریا گفت این را نیز راست گفتى ، ( حال به من خبر ده از اینکه از بدن فرزند چه چیزهائى مربوط به پدر و چه چیزهائى مربوط به مادر است ) ؟ راوى مى گوید: رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به حال وحى افتاد و مدتى طولانى بیهوش بود، سپس به حال آمد در حالى که صورت مقدسش قرمز شده بود و عرق مى ریخت آنگاه فرمود: گوشت و خون و ناخن و چربى در بدن فرزند از آن مادر و استخوان و رشته اعصاب و رگها از پدر است ، ابن صوریا عرضه داشت : این نیز درست است و امر تو امر یک پیامبر است .

سرانجام ابن صوریا مسلمان شد و عرضه داشت : اى محمد بفرمائید تا بدانم که از میان فرشتگان خدا کدامیک نزد تو مى آیند؟ و نیز صفات و خصوصیات آن فرشته را برایم بگو، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) وقتى اوصاف آن فرشته را بیان کرد ابن صوریا گفت : من گواهى مى دهم که همین اوصاف در تورات نیز آمده و شهادت مى دهم که تو رسول به حق خدائى .

بعد از آنکه ابن صوریا مسلمان شد یهودیان شروع به بدگوئى از وى کرده و او را به باد دشنام گرفتند و مى خواستند برخیزند و بروند که یهودیان بنى قریظه دامن یهودیان بنى النضیر را گرفتند که بنشینید، آنگاه گفتند: اى محمد! قبیله بنى النضیر برادران ما هستند، پدر ما قرظیها و نضیریها یکى است ولى در عین حال قرار و مدار نابرابرى در بین ما حاکم است ، اگر ما یک نفر از آنان را به قتل برسانیم ، قاتل را که از ما است مى کشند و از ما دو خون بها مى گیرند که عبارت است از صد و چهل وسق خرما (که هر وسق عبارت است از شصت من که به اندازه یک بار شتر است ) و اگر کشته آنان زن باشد از ما یک مرد را مى کشند و اگر یک مرد باشد از ما دو مرد را مى کشند و اگر کشته آنان برده اى باشد از ما، یک آزاد مى کشند و اگر جنایت وارده کمتر از قتل باشد بلکه جراحاتى باشد دیه آن جراحات را هم براى خود دو برابر مى گیرند ولى به ما نصف آن را مى دهند، حال که در مساله زناى محصنه بین ما حکم کردى در این مساله نیز حکم کن ، اینجا بود که خداى عزوجل حکم رجم و قصاص را در آن آیات نازل کرد.

مؤ لف : مرحوم طبرسى در مجمع البیان این حدیث را علاوه بر امام باقر (علیه السلام ) به جمعى از مفسرین نیز نسبت داده ، اهل سنت نیز در جوامع حدیث و در تفاسیر خود قریب به این داستان را به چند طریق از ابى هریرة و براء بن عازب و عبدالله بن عمرو ابن عباس و غیر ایشان نقل کرده اند.

و این روایات از نظر مضمون نزدیک به هم هستند، ذیل این قصه را الدر المنثور از عبد بن حمید و ابى الشیخ از قتاده و نیز ابن جریر و ابن اسحاق و طبرانى و ابن ابى شیبه و نیز ابن منذر و غیر ایشان از ابن عباس نقل کرده است .

وجود حکم رجم و حکم قصاص در تورات فعلى#

اما آنچه در روایت بالا آمده بود که ابن صوریا وجود حکم رجم در تورات را تصدیق کرد و مراد از جمله : ( و کیف یحکمونک و عندهم التورایة فیها حکم الله ... ) هم همین است ، مطلب درستى است ، براى اینکه حکم مذکور در توراتهاى امروز به عبارتى قریب به آنچه در روایت آمده بود موجود است ، اینک عبارت تورات :

در اصحاح بیست و دوم از سفر تثنیه از تورات عربى چاپ کمبروج سال 1935 میلادى چنین آمده : (22) اگر مردى دیده شود که با زنى شوهر دار در بسترى جمع شده ، باید هر دو کشته شوند، هم آن مرد که با زن جمع شده ، و هم زن تا به این وسیله شر از میان بنى اسرائیل کنده شود (23) اگر دخترى باکره که نامزد مردى شده به مردى برخورد کند و آن مرد در آن شهر با وى جمع شود(24) باید آن دو را به طرف دروازه آن شهر بیرون ببرید و هر دو را سنگ باران کنید تا بمیرند، آن دختر به جرم اینکه در شهر بود و مى توانست فریاد بزند و براى حفظ ناموس خود مردم را به کمک طلب کند و آن مرد را به جرم اینکه زن صاحب شوهرى را ذلیل و بى آبرو کرده ، پس به وسیله سنگباران شر را از بین خود بیرون کنید.

و این عبارت بطورى که ملاحظه مى کنید حکم رجم را مخصوص بعضى از صور زناى محصنه کرده ، آن صورتى که زنا در شهر واقع شود و زن نامزد داشته باشد.

و اما اینکه در روایت ابن صوریا آمده بود که یهودیان بنى قریظه و بنى النضیر از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) خواستند تا در مساله دیه و خون بها نیز بین آنان حکم کند، در سابق هم گفتیم که آیات خالى از تایید این فقره حدیث نیست ، آنچه در آیه شریفه راجع به حکم قصاص در قتل و جرح آمده ، در تورات فعلى نیز موجود است ، در توراتى که قبلا معرفى کردیم در اصحاح بیست و یکم از سفر خروج چنین مى خوانیم :(12) اگر کسى انسانى را بزند و در اثر ضربه به او، آن انسان بمیرد، به نحوى کشته مى شود(13) و لیکن اگر او از اول قصد کشتن نداشته باشد بلکه خداى تعالى مردن او را به دست وى واقع سازد، من براى تو مکانى معین مى کنم که قاتل خطائى به آنجا بگریزد...(23) و اگر تنها جراحتى بر دارد و آزارى ببیند، نفس به نفس (24) و چشم به چشم و دندان به دندان و دست به دست و پا به پا(25) و داغ به داغ و زخم به زخم و شکستگى استخوان به شکستن استخوان تلافى مى شود.

و در اصحاح بیست و چهارم از سفر لاوى ها چنین مى خوانیم :(17) و اگر شخصى انسانى را بمیراند (باعث مردن او شود) باید کشته شود(18) و اگر شخصى چهار پائى را بمیراند، عوضش را باید بدهد، نفس به نفس ، چشم به چشم و دندان به دندان و عین آن عیبى که در انسانى به وجود آورد، در خودش بوجود مى آورند.

و در تفسیر درالمنثور است که احمد و ابو داود و ابن جریر و ابن منذر و طبرانى و ابوالشیخ و ابن مردویه ، از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : خداى تعالى آیه شریفه : ( و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون ... الظالمون ... الفاسقون ) را خداوند در باره دو طائفه از یهود نازل کرد که در دوره جاهلیت یک طائفه ، طائفه دیگر را مقهور و ذلیل خود قرار داده بود، بطورى که طائفه مقهور رضایت داده بودند به اینکه اگر از طائفه قاهر و زورمند فردى از آنان را کشت فقط پنجاه وسق خون بها بپردازد ولى اگر از طائفه ذلیل و مقهور فردى از طائفه قاهر را کشت صد وسق خون بها بپردازد، این قرار نابرابر و غیر عادلانه همچنان در بین این دو طائفه از یهود معمول بود تا آنکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از مکه به مدینه هجرت فرمود، در همان اوایل هجرت که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) علیه این دو طائفه از یهود جبهه نگرفته بود، یهودیان دو قبیله ، مقدم آن جناب را گرامى داشتند، قبیله ذلیل و مقهور با ورود آن جناب احساس پشت گرمى نموده ، علیه آن قبیله دیگر قیام نمود و گفت : کجاى دنیا سراغ دارید که دو قبیله همسایه که دین واحدى و دودمان واحدى و سرزمین واحدى داشته باشند، آن وقت خون بهاى یکى نصف خون بهاى دیگرى باشد؟ ما اگر تاکنون تن به این ذلت داده بودیم از ترس بود و مى خواستیم زن و بچه هایمان از شر شما ایمن باشند و حال که محمد به مدینه آمده ، دیگر حاضر نیستیم چنین امتیازى به شما بدهیم ، آن قبیله دیگر اعتنائى به گفته اینان نکردند تا کار به مشاجره کشید و چیزى نمانده بود که به جنگ هم بکشد ولى سرانجام هر دو رضایت دادند که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را در بین خود حکم قرار دهند، در عین حال طائفه زورمند در بین خود جلسه اى تشکیل دادند و گفتند: به خدا سوگند محمد طرف آنان را خواهد گرفت و هرگز حاضر نیست براى ما دو برابر آنان دیه و خون بها معین کنند چون منطق آنان قوى است و سخن درستى دارند که اگر تاکنون تن به چنین قرارى داده بودند از ترس بود، لذا افرادى را بطور محرمانه نزد آن جناب فرستادند تا بلکه بتوانند قبل از روز موعود که هر دو قبیله به حضورش میروند نظر آن جناب را به سوى خود معطوف سازند، خداى تعالى آن جناب را از قضیه آنان آگاه کرد و به همه مطالب آنان و اینکه چه هدفى دارند خبر دارش ساخت و این آیات را نازل فرمود: ( یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر... و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون ) ،ابن عباس سپس سوگند یاد کرد که به خدا قسم آیات در باره این دو طائفه نازل شده .

مؤ لف : این داستان را قمى هم در تفسیر خود در حدیثى طولانى آورده و در آن آمده : که عبدالله بن ابى (رئیس منافقین ) آن کسى بوده ، که از سوى بنى النضیر ماءمور شد ذهن رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را مشوب نماید و آن جناب را طرفدار بنى النضیر کند و همچنین آن جناب را از شر قبیله بنى النضیر (که همان قبیله زورمند بود) بترساند همان او بوده که گفته است : ( ان اوتیتم هذا فخذوه و ان لم تؤ توه فاحذروا ) .

ولى روایت اول از نظر متن درست تر از این روایت است ، براى اینکه مضمون آن با سیاق آیات سازگارتر و منطبق تر است ، چون اوائل آیات و مخصوصا دو آیه اول از نظر سیاق با مساءله خون بها و اختلاف بنى النضیر و بنى قریظه در آن ، که این روایت آن را نقل نموده انطباق ندارد، و این عدم انطباق را کسى مى فهمد که عارف به اسلوب هاى مختلف کلام باشد و بعید نیست که این روایت خواسته باشد مانند بسیارى از روایات شان نزول داستان را بر آیات مورد بحث تطبیق داده باشد راوى دیده داستان این دو قبیله مى تواند با جمله : ( و کتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس ... ) و با جملات قبلى آن منطبق شود و از سوى دیگر دیده که اتصال آیات از جمله : ( یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر... ) آغاز مى شود، لذا گفته است که همه این آیات در باره داستان دو قبیله نامبرده نازل شده و غفلت کرده از اینکه این آیات در ضمن متعرض مساءله سنگسار شده و این مساءله ربطى به مساءله خون بها ندارد و به هر حال خدا داناتر است .

و در تفسیر عیاشى از سلیمان بن خالد روایت آورده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم که مى فرمود: خداى تعالى وقتى براى بندهاى خیر بخواهد، در قلب او نقطه اى سفید و روشن پدید آورده و گوش هاى دلش را باز مى کند و فرشتهاى موکل او مى سازد تا او را تسدید و راهنمائى کند و همواره به راه صواب ملهم سازد و چون براى بندهاى شر و بدى بخواهد، در قلب او نقطه اى سیاه و تاریک پدید مى آورد و جلوى مسامع و گوش هاى قلبش را مى بندد و شیطانى موکل بر او مى کند تا همواره گمراهش سازد.

آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: ( فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا ... ) و نیز آیه : ( ان الذین حقت علیهم کلمة ربک لا یومنون ) و آیه : ( اولئک الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم ) .

روایاتى درباره مراد از#

( سحت )

و در کافى به سند خود از سکونى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: سحت به معناى بهائى است که کسى در برابر فروختن مردار و سگ و شراب بگیرد و همچنین مهر زن زنا کار و رشوه گرفتن در برابر حکم و اجرتى که کاهن و جادوگر مى گیرد سحت است .

مؤ لف : آنچه در روایت آمده صرفا نمونه هائى است از سحت که شمرده شده نه اینکه سحت منحصر به آنها باشد، چون اقسام سحت بسیار است که در روایات آمده و در همین معنا و قریب به آن روایات بسیارى از طرق ائمه اهل البیت (علیهم السلام ) وارد شده است .

و در درالمنثور است که عبد بن حمید از على بن ابیطالب روایت کرده که شخصى از آن جناب از سحت پرسید حضرت فرمود: رشوه است ، سوال شد: رشوه در حکم ؟ فرمود: نه ، رشوه در حکم ، کفر است .

مؤ لف : اینکه فرمود: ( نه رشوه در حکم ، کفر است ) کانه اشاره است به مطلبى که در آیات مورد بحث بود که در سیاق مذمت از سحت و رشوه خوارى در حکم فرمود: ( و لا تشتروا بایاتى ثمنا قلیلا و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون ) و این که رشوه خوارى در حکم کفر است ، در روایات وارده از امام صادق و امام باقر (علیهمالسلام ) مکرر آمده و آن دو بزرگوار نیز مکرر فرموده اند: اما رشوه در حکم ؟ چنین عملى کفر به خدا و رسول او است و روایات در تفسیر کلمه سحت و حرمت آن بسیار است که هم از طرق شیعه نقل شده و هم از طرق اهل سنت در جوامع حدیث آنان آمده .

و در تفسیر درالمنثور در ذیل آیه : ( فان جاؤ ک فاحکم بینهم ... ) آمده که ابن ابى حاتم و نحاس (در کتاب ناسخش ) و طبرانى و حاکم (وى حدیث را صحیح دانسته ) و ابن مردویه و بیهقى (در کتاب سنن خود) همگى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : دو آیه از سوره مائده نسخ شده ، یکى آیه : ( قلائد ) و یکى دیگر جمله : ( فان جاؤ ک فاحکم بینهم او اعرض عنهم ) که قبل از نسخ ، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) مخیر بود، اگر مى خواست بین اهل کتاب حکم مى کرد و اگر نمى خواست از آنان اعراض مى نمود و آنان را به احکام خودشان حوالت مى داد ولى وقتى آیه : ( و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهواء هم ) نازل شد مى گوید: رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) دستور داد در بین اهل کتاب نیز طبق دستورى که در کتاب آسمانى ما آمده حکم شود.

و در همان کتاب آمده که ابو عبید و ابن منذر و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده اند که در تفسیر جمله : ( فاحکم بینهم او اعرض ‍ عنهم ) گفته : این جمله به وسیله جمله : ( و ان احکم بینهم بما انزل الله ) نسخ شده .

عدم نسخ آیه :#

( فاحکم بینهم او اعرض عنهم ) با جمله (

و ان احکم بینهم بماانزل الله#

)

مؤ لف : و نیز درالمنثور از عبد الرزاق از عکرمه ، نظیر آن را نقل کرده و آنچه از مضمون آیات استفاده مى شود غیر از آن چیزى است که این روایات مى گوید، آنچه از آیات بر مى آید با مساءله نسخ سازگار نیست ، براى اینکه از ظاهر سیاق آیات بر مى آید که همه به یکدیگر متصل هستند و همین اتصال اقتضا مى کند که آیات یکباره نازل شده باشد و معنا ندارد در چند آیه اى که در یک روز نازل مى شود یکى ناسخ دیگرى باشد، علاوه بر اینکه جمله : ( و ان احکم بینهم بما انزل الله ... ) آیه مستقلى نیست ، بلکه جمله اى است که معنایش جز با جمله هاى قبلش تمام نمى شود و بر این اساس نیز معنا ندارد که خود به تنهائى ناسخ باشد و به فرضى هم که با همه این اشکالها ناسخ باشد آیه قبلش که مى فرمود: ( فاحکم بینهم بماانزل الله ) به ناسخ بودن سزاوارتر بود (براى اینکه قبل از این جمله در کلام آمده بود) علاوه بر اینکه خواننده محترم توجه کرد که گفتیم ظاهرترین وجه این است که ضمیر در کلمه ( بینهم ) به مطلق ناس برگردد نه بخصوص اهل کتاب ، آن هم خصوص یهود، از این هم که بگذریم در اوائل تفسیر این سوره گفتیم که سوره مائده ناسخ هست ولى منسوخ نیست .

استدلال لطیف امام صادق علیه السلام به آیه : ( انا انزلنا التوریة ... ) در مورد علومى که شایسته مقام امامت است#

و در تفسیر عیاشى در ذیل آیه : ( انا انزلنا التوریة فیها هدى و نور... ) از ابى عمرو زبیرى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: از جمله چیزهائى که امامت سزاوار آن است ، این است که خداى تعالى او را از گناهان بزرگ که موجب آتش دوزخ است و از هر نافرمانى پاک کرده باشد و خودش هم پاک باشد و یکى دیگر داشتن علم منور است و در نسخه اى دیگر به جاى ( علم منور ) ( علم مکنون ) آمده و دیگر چیزهائى که سزاوار مقام امامت است عالم بودن به تمامى آنچه که امت بدان نیاز پیدا مى کند و عالم بودن به آنچه که بر امت حلال و یا حرام است و علم پیدا کردن به کتاب خدا به خاص و به عام آن ، به محکمش و متشابهش به دقائق علمى و به تاءویل هاى غریب از اذهان سایرین ، به ناسخش و منسوخش راوى مى گوید به امام (علیه السلام ) عرضه داشتم ، چه دلیلى هست بر اینکه امام باید به همه اینها که فرمودى عالم باشد؟ فرمود: دلیلش کلام خداى تعالى است ، در آنجا که در باره افرادى سخن مى گوید که به آنان اجازه حکومت داده و آنان را شایسته و اهل این کار دانسته ، مى فرماید: ( انا انزلنا التوریة فیها هدى و نور یحکم بها النبیون ، الذین اسلموا للذین هادوا و الربانیون و الاحبار ) ، پس این امامان یک مرحله پائین تر از انبیا هستند که مردم را به علم خود تربیت مى کنند و اما احبار علمائى هستند پائین تر از ربانیین ، آنگاه در باره همه فرموده : ( بما استحفظوا من کتاب الله و کانوا علیه شهداء ) و نفرمود: ( بما حملوا من کتاب الله به خاطر اینکه داناى به کتاب خدایند ) بلکه فرمود: به خاطر اینکه مکلف به حفظ کتاب هستند.

مؤ لف : این استدلال از امام صادق (علیه السلام )، استدلالى است لطیف و طبق این استدلال معناى عجیبى از آیه به دست مى آید، معنائى که بسیار دقیق تر از آن معنائى است که گذشت و حاصل استدلال این است که ترتیبى که در آیه شریفه در شمردن حاکمان به کتاب خدا اتخاذ شده چنین است که اول انبیا (علیهم السلام ) ذکر شده اند و سپس ربانیین و در مرتبه سوم احبار، از همین ترتیب به دست مى آید که این چند طبقه از نظر فضل و کمال نیز در چند طبقه قرار دارند، طبقه اول افضل و اکمل از آن دو طبقه دیگر است و طبقه دوم پائین تر از طبقه اول و بالاتر از طبقه سوم یعنى احبار است و احبار عبارتند از علماى دین که علم دین را از راه تعلیم و تعلم حمل کرده اند.

و خداى تعالى در آیه اى که امام به آن استدلال فرموده ، از نحوه علم ربانیین خبر داده و فرموده : ( بما استحفظوا من کتاب الله و کانوا علیه شهداء ) و اگر منظور از این عبارت صرف دانائى به کتاب خدا بود و ربانیین نیز علمشان مانند علم علما بود مى فرمود: ( بما حملوا من کتاب الله ) ، همچنان که در سوره جمعه در باره احبار یهود فرمود: ( مثل الذین حملوا التوریة ثم لم یحملوها... ) آرى استحفاظ به معناى درخواست حفظ است و معناى آن تکلیف به حفظ مى باشد، پس ربانیین کسانى هستند که مسؤ ول و مکلف به حفظ کتابند، نظیر اینکه در باره صدیقین فرموده : ( لیسل الصادقین عن صدقهم ) یعنى تا صدیقین را مکلف کند به اینکه صدق نهفته در باطن جانشان را اظهار کنند و این حفظ و شهادت بر کتاب تمام نمى شود مگر با عصمت که جز در امام معصوم از طرف خداى سبحان محقق نمى شود، براى اینکه خداى سبحان مجاز بودن در حکومت را بر حفظ کتاب شرط کرده و نیز شهادت آنان بر کتاب را معتبر شمرده ، و این محال است که خداى تعالى کسى را شاهد بر کتاب قرار دهد و به وسیله او کتاب ثابت گردد که جائز الخطاء باشد و غلط از او نیز سر بزند.

پس این حفظ و شهادت غیر از حفظ و شهادتى است که بین ما مردم معمولى یافت مى شود بلکه از قبیل حفظ اعمال و شهادتى است که بیانش در تفسیر آیه شریفه : ( لتکونوا شهداء على الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا ) در جلد اول این کتاب گذشت .

و اگر در اینجا یعنى در آیه مورد بحث ، این حفظ و شهادت را به همه انبیاء و ربانیین و اءحبار نسبت داده ، با اینکه قائم به بعضى از افراد است که همان معصومین (علیهم السلام ) هستند، نظیر نسبتى است که در آیه سوره بقره داده بود، در آنجا نیز شهادت بر اعمال را به همه امت نسبت داده بود و استعمال اینگونه نسبتها در قرآن شایع است مثل آنجا که مى فرماید: ( و لقد آتینا بنى اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة ) .

و این گفتار ما منافات با آن ندارد که احبار هم مکلف به حفظ و شهادت باشند و میثاق از آنان نیز گرفته شده باشد زیرا مکلف بودن احبار به اینکه کتاب خدا را حفظ کنند مطلبى است و اینکه نتوانستند حفظ کنند و دچار غلط و اشتباه شوند مطلبى دیگر است و دین الهى همانطور که بدون ثبوت تکلیف شرعى و اعتبارى تمام نمى شود ، بدون ثبوت حقیقى و واقعى نیز تمام نمى گردد.

پس ثابت شد که در این میان مرحله و منزلتى وجود دارد که ما بین منزلت انبیا و منزلت احبار است و آن عبارت است از منزلت ائمه معصومین ، و خداى تعالى از وجود چنین نسبتى خبر داده و فرموده : ( و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون ) .

و این مطلب که منزلتى بین دو منزلت باشد با آیه زیر که اسحاق و یعقوب (علیهم االسلام ) را، هم پیغمبر دانسته و هم امام و فرموده : ( و وهبنا له اسحق و یعقوب نافلة و کلا جعلنا صالحین و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا ) منافات ندارد، براى اینکه اجتماع نبوت و امامت در بعضى از افراد منافات ندارد با این مطلب که در بعضى دیگر جداى از هم باشد یعنى یکى پیغمبر باشد و امام نباشد و یکى دیگر امام باشد و پیغمبر نباشد. و ما در باره امامت مطالبى در تفسیر آیه ( و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات ) در جلد اول این کتاب بیان کردیم .

و سخن کوتاه اینکه ربانیین و ائمه حد وسطى هستند بین انبیا و احبار، و این طائفه اگر به کتاب علم دارند علم به حق دارند و اگر شاهد بر آنند شهادتشان به معناى حقیقى و واقعى کلمه است .

همه اینها که گفته شد راجع به ربانیین و ائمه از بنى اسرائیل بود لیکن آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه اگر ربانیین و ائمه از بنى اسرائیل ، داراى چنین منزلتى بودند به این جهت بود که حامل کتاب آسمانى تورات بودند، به خاطر حفظ این کتاب آسمانى خداى تعالى به آنان چنین مقامى را داد، پس اگر کتاب آسمانى دیگرى نیز از ناحیه خدا نازل شود که مشتمل بر معارف الهى و احکام عملى باشد حتما باید کسانى مستحفظ و شاهد بر آن باشند و همین معنا مطلوب را اثبات مى کند.

پس اینکه امام (علیه السلام ) فرمود: ( پس این ائمه در منزلتى پائین تر از انبیا قرار دارند ) معنایش این است که از آیه ترتیب استفاده مى شود، ترتیب از حیث کمال و فضیلت ، رتبه اول را انبیا دارند و رتبه پائین تر را ائمه همچنانکه احبار (که همان علما باشند) در رتبه پائین تر از ائمه واقعند و اینکه فرمود: ( مردم را به علم خود تربیت مى کنند ) از ظاهرش بر مى آید که امام (علیه السلام ) مساءله تربیت را از ماده و ریشه کلمه ( ربانى ) که همان تربیت است گرفته باشد نه از ربوبیت ، بقیه فقرات روایت در همانجا که خلاصه معنایش را آوردیم روشن شد.

و چه بسا منظور امام (علیه السلام ) در روایت عیاشى همین باشد، عیاشى که روایت قبلى نیز از او نقل شده از مالک جهنى نیز روایت آورده که گفت : امام باقر (علیه السلام ) در تفسیر آیه : ( انا انزلنا التوریة فیها هدى و نور... بما استحفظوا من کتاب الله ) فرمود: این آیه شریفه در باره ما نازل شده .

روایاتى در مورد حکم نکردن به ما انزل الله#

و در تفسیر برهان در ذیل جمله : ( و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون ) ، از کافى نقل کرده که او به سند خود از عبدالله بن مسکان بطور رفع (یعنى حذف سند تا رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از آن جناب روایت کرده که فرمود: کسى که در مورد دو در هم حکمى به جور براند و طرف را مجبور به اجراى آن کند، از اهل این آیه خواهد بود که مى فرماید: ( کسانى که طبق ما انزل الله حکم نکنند کافرند ) ، راوى مى گوید: عرضه داشتم : چگونه مجبور به اجرا کند؟ فرمود: حاکمى داراى قدرت اجرا باشد، شلاق و زندان داشته باشد، محکوم اگر به حکمش رضایت داد که هیچ و اگر رضایت نداد او را با شلاق بزند و در زندان خود محبوسش کند.

مؤ لف : این روایت را شیخ طوسى نیز در تهذیب به سند خود تا ابن مسکان و از آنجا تا رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بدون سند آورده ، عیاشى آن را در تفسیر خود بطور مرسل و بدون سند از ابن مسکان نقل کرده و معناى اول حدیث به طرق دیگرى نیز از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) روایت شده است .

و مراد از اینکه حکم را مقید به ( اجبار ) فرموده ، فهماندن این معنا است که حاکم وقتى کافر مى شود که حکمش داراى اثر باشد، حکم فصل و قاطعى باشد که دو طرف نزاع به حسب طبع خود حکم نزاع خود را خاتمه یافته ببینند و گرنه صرف انشاى حکم ، کفر نمى آورد، چون در حقیقت حکم شمرده نمى شود (و گرنه باید اظهار نظرهاى افراد کوچه و بازار را هم حکم بدانیم ، در حالى که چنین نیست ).

و در درالمنثور است که سعید بن منصور و ابوالشیخ و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت : خداى عزوجل آیه شریفه : ( و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون ) و آن آیه که دارد ( الظالمون ) و آنکه مى فرماید: ( الفاسقون ) همه را در خصوص یهود نازل کرده .

مؤ لف : این حدیث مورد اشکال است ، زیرا آیات سه گانه مذکور همه مطلقند و شامل همه حکام و قاضیان جور مى شوند و هیچ دلیلى وجود ندارد که آنها را مقید به یهود سازد و صرف نزول آیات در مورد یهودیان باعث نمى شود که ما در اطلاق آنها دخل و تصرفى نموده و بگوئیم : اطلاق ندارد، علاوه بر این مورد آیات نیز فقط یهود نیست ، زیرا آیه سوم فقط در باره نصارا نازل شده ، از این هم که بگذریم خود ابن عباس راوى حدیث بالا روایاتى دارد که نقیض این روایت است .

و در همان کتاب است عبد بن حمید از حکیم بن جبیر روایت کرده که گفت : من از سعید بن جبیر در مورد این آیات سوره مائده سوال کردم و گفتم جمعى معتقدند که این آیات در باره بنى اسرائیل و علیه آنان نازل شده ، و کارى به کار ما ندارد، او در پاسـخ گفت : ما قبل و ما بعد این آیات را بخوان ، برایش خواندم گفت : نه ، این حرف درست نیست ، بلکه آیات مذکور بر ما نازل شده و مربوط به ما مسلمانان است ، بعد از این ماجرا به مقسم آزاد شده ابن عباس برخوردم ، و از این آیات که در مائده است پرسیدم ، و گفتم : جمعى معتقدند که در باره بنى اسرائیل و علیه آنان نازل شده نه بر علیه ما مسلمانان ، گفت : هم علیه آنان نازل شده ، و هم علیه ما، و آیه اى که بر ما و بر آنان نازل شود به نفع ما و آنان نیز خواهد بود.

آنگاه به حضور على بن الحسین رسیدم و از آیاتى که در سوره مائده است پرسیدم و براى وى شرح دادم که من از سعید بن جبیر و از مقسم سوال کردم ، آن جناب پرسید مقسم چه جوابى داد؟ من جواب مقسم را برایش نقل کردم حکیم آنگاه گفت : على بن الحسین فرمود: مقسم درست گفته ، و لیکن باید دانست که این کفر غیر کفر شرک است و فسق آن نیز غیر فسق شرک است ، و ظلم آن نیز غیر ظلم شرک است .

بعد از آن سعید بن جبیر را دیدم ، و نظر على بن الحسین را براى او گفتم او به پسرش گفت : این فتوا را چگونه مى بینى ؟ پسرش گفت فتواى على بن الحسین از فتواى تو و مقسم بهتر است .

مؤ لف : از بیان قبلى ما بخوبى روشن مى شود که این روایت با آنچه از آیه ظاهر مى شود مطابق است .

درگذشتن از جانى موجب بخشودگى گناهان مى شود#

و در کافى به سند خود از حلبى از امام صادق (علیه السلام ) و نیز عیاشى در تفسیر خود از ابى بصیر از آن جناب روایت کرده اند که در ذیل آیه : ( فمن تصدق به فهو کفارة له ) فرمود: صرف نظر کردن از قصاص گناهان او را به همان مقدار که از قصاص صرف نظر کرده محو مى کند، چه جراحت باشد، و چه غیر آن .

و در درالمنثور است که ابن مردویه از مردى از انصار از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) روایت کرده که در جمله : ( فمن تصدق به فهو کفارة له ) گفته است : رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرموده : مردى که دندانش را شکسته اند و یا دستش را قطع کرده اند، و یا چیزى از دستش را قطع کرده اند و یا جراحتى بر بدنش وارد ساخته اند، و او از جانى عفو مى کند، خداى تعالى به مقدار دیه اى که مى توانست بگیرد و نگرفت از گناهان او عفو مى کند، مثلا اگر دیه یک چهارم خون بها است ، خداى تعالى از یک چهارم گناهانش ‍ صرف نظر مى کند، و اگر یک سوم باشد از یک سوم ، و اگر همه خون بها باشد از همه گناهان او چشم پوشى مى کند.

مؤ لف : نظیر این روایت را نیز از دیلمى از ابن عمر نقل کرده ، و شاید آنچه در این روایت و روایت قبلى آمده که ( تکفیر گناهان را مطابق و به مقدار عفوى دانسته که مجنى علیه کرده است ) ، از تشبیه دیه شرعى که چند قسم است به قصاص ، و تنزیل آن به منزله قصاص ، و سنجیدن قصاص و دیه را با مغفرت گناهان استفاده شده باشد، و چون مغفرت گناهان نیز منقسم و داراى شدت و ضعف است ، در نتیجه بعضى از مراتب دیه بر بعضى از مراتب مغفرت و کل دیه بر کل مغفرت منطبق مى شود.

و در تفسیر قمى در ذیل آیه شریفه : ( لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا ) از قول امام (علیه السلام ) گفته است : یعنى براى هر پیغمبرى شریعتى و طریقه اى است .

آن قاضى که هم به حق آگاه باشد و هم به حق قضاوت کند، اهل بهشت است#

و در تفسیر برهان در ذیل آیه : ( افحکم الجاهلیة یبغون ... ) از کافى روایتى آورده که مرحوم کلینى آنرا به سند خود از احمد بن محمد بن خالد از پدرش نقل کرده و پدر او بقیه افراد سند را انداخته و مستقیما از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: قضا چهار قسم است ، مباشر سه قسم از آن در آتش است ، و مباشر یک قسم در بهشت ، مردى که قضاوت به جور و بنا حق کند با اینکه به موازین قضا آگاه است او در آتش است ، و مردى هم که به جور قضاوت کند و این قضاوت به جورش براى این است که به موازین قضا آگاهى ندارد در آتش است ، و مردى که به حق قضاوت کند ولى به موازین قضا آگاه نیست او نیز در آتش است ، تنها کسى در بهشت است که هم به حق قضاوت کند، و هم به موازین قضاوت آگاه باشد.

و نیز همان جناب فرمود: حکم که حاصل قضاوت است دو نوع است ، یکى حکم خدا و یکى حکم جاهلیت ، قهرا کسى که به حکم خدا حکم نکرده باشد به حکم جاهلیت حکم کرده است .

مؤ لف : در معناى این دو روایت اخبار بسیار زیادى از طرق شیعه و طرق اهل سنت در کتابهاى حدیث هر دو طائفه در باب قضا و شهادات آمده ، و آیه شریفه اشعار و بلکه دلالت بر هر دو معنا دارد، اما بالنسبه به معناى اول بیان دلالت آیه بر آن این است که حکم به جور چه اینکه حاکم با علم به جور بودنش حکم کرده باشد و چه اطلاعى از جور بودنش نداشته باشد، بالاخره جور است ، هر چند که در صورت دوم تصادفا جور از آب در آمده باشد، و همچنین حکم به حق با جهل به موازین ، که آن نیز به تصادف حق از آب در آمده و هر دو مورد پیروى هواى نفس است که خداى تعالى از آن نهى کرده ، و فرموده : ( فاحکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهواء هم عما جاءک من الحق ) ، که در این آیه از پیروى هواى نفس در حال حکم کردن تحذیر نموده ، و حکم ناشى از پیروى هوا را در مقابل حکم به حق قرار داده و از همین مقابله به دست مى آید که علم به حق بودن قضاوت ، شرط در جواز حکم است و کسى که حکم مى کند و علمى به حق بودن آن ندارد عمل غیر مجازى انجام داده و در آتش خواهد بود، براى اینکه در این عمل از هواى نفس پیروى کرده و علاوه بر این چنین حکمى مصداق حکم جاهلیت بوده ، چون حکم جاهلیت عبارت است از هر حکمى که مستند به خدا نباشد. و اما بالنسبة به معناى دوم دلیلش مقابله اى است که بین دو حکم واقع شده و خدا داناتر است .

و در تفسیر طبرى از قتاده روایت کرده که در تفسیر آیه : ( انا انزلنا التوریة فیها هدى و نور یحکم بها النبیون الذین اسلموا للذین هادوا و الربانیون و الاحبار ) گفته است : اما ربانیون عبارتند از فقهاى یهود، و اما احبار عبارتند از علماى ایشان و اضافه کرده است که چنین به ما رسیده که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بعد از آنکه این آیه نازل شد فرمود: به حکم این فرمان بعد از این ، ما بر یهود و غیر آنان از اهل ادیان حکم خواهیم کرد.

مؤ لف : این روایت را سیوطى نیز در تفسیر آیه شریفه : ( انا انزلنا التوریة .. ) از عبد بن حمید و از ابن جریر از قتاده نقل کرده .

و ظاهر روایت این است که آنچه که گفت از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) برایش نقل شده مربوط به آیه شریفه است ، یعنى خواسته است بگوید دلیل بر اینکه ربانیین فقها و احبار علماى یهودند خود آیه است ، و بنا براین اشکالى متوجه وى مى شود که آیه شریفه بیش از این دلالت ندارد که باید طبق تورات در بین یهود حکم کرد، چون در آیه آمده : ( للذین هادوا، ) پس نه غیر یهود را شامل مى شود و نه حکم به غیر تورات نسبت به یهود را، در حالى که ظاهر روایت این است که مى خواهد بگوید: به غیر تورات بر یهود و غیر یهود حکم مى شود، مگر آنکه منظور از این کلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) که در روایت فرمود: (از این پس ما بر یهود و غیر آنان از اهل ادیان حکم خواهیم کرد) این باشد که ما انبیا بر یهود و غیر یهود حکم مى کنیم و این علاوه بر سستى و سخافت هیچ ارتباطى با آیه ندارد.

و ظاهرا بعضى از راویان در نقل آیه دچار اشتباه شده و گویا رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) این کلام را بعد از جمله : ( و انزلنا الیک الکتاب بالحق فاحکم بینهم بما انزل الله ) (تا آخر آیات ) فرموده که در این صورت روایت با همان مطلبى منطبق مى شود که گفتیم از ظاهر آیه بر مى آید و آن این است که ضمیر در کلمه ( بینهم ) به عموم مردم بر مى گردد نه به خصوص یهود، راوى اشتباها به جاى این آیه آن آیه را آورده است .