تفسیر آیات ۵۹ تا ۷۰ سورهٔ نساء

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۴ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۵۹ تا ۷۰ است.

بیان آیات#

بیان آیات

این آیات به طورى که ملاحظه مى فرمایید بى ارتباط با آیات قبلش نیست، چون آیات سابق، از آیه ( و اعبدوا اللّه و لا تشرکوا به شیئا... ) شروع شده است، گویا در این زمینه سخن دارد: که مردم را به سوى انفاق در راه خدا تشویق کند، تا زندگى همه طبقات مجتمع و حتى حاجتمندان از مؤمنین قوام یابد، و در همین زمینه کسانى را که از این عمل مشروع و واجب مانع مى شدند، و مردم را از آن باز مى داشتند مذمت مى کرد، و دنبال آن در این آیات مردم را تشویق و تحریک مى کند، به این که خدا را اطاعت کنند، و رسول و اولى الامر را نیز اطاعت کنند، و بدین وسیله ریشه هاى اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا که با یکدیگر درگیر شدند مساله را به خدا و رسولش ارجاع دهند، و از نفاق بپرهیزند، چنین نباشند که به ظاهر اظهار ایمان کنند ولى وقتى خدا و رسول بعد از ارجاع مساله مورد اختلاف به ضرر یکى حکم کرد، ناراحت شوند، و کفر باطنیشان از این که تسلیم حکم خدا شوند بازشان بدارد، و نیز تشویق مى کند به این که تسلیم اوامر خدا و رسول باشند، و هم چنان این مطالب را دنبال مى کند، تا برسد به آیاتى که دعوت به جهاد مى کند، و حکم جهاد را روشن مى سازد، و به کوچ کردن از وطن در راه خدا مى پردازد، پس همه این آیات مؤمنین را براى جهاد در راه خدا تجهیز مى کند، و نظام داخلیشان را منظم مى سازد، _ البته یکى دو آیه در بین آنها هست که جنبه جمله معترضه را دارد، ولى این دو آیه اتصال کلام را بر هم نمى زند، هم چنان که در تفسیر آیه : ( یا ایها الّذین آمنوا لا تقربوا الصلوه و انتم سکارى ) یعنى آیه 43 همین سوره به این نکته اشاره کردیم.

تفسیر آیه شریفه ( یا ایّها الّذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم )

یا ایها الّذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم

بعد از آن که از دعوت به عبادت خدا به تنهایى و دعوت به شرک نورزیدن، و گستردن احسان در بین همه طبقات مؤمنین، و مذمت کسانى که به این طریقه پسندیده خرده مى گیرند، و مردم را از احسان و انفاق باز مى دارند، بپرداخت، در این آیه به اصل مقصود برگشته، با زبانى دیگر چند فرع جدید را بر آن متفرع مى سازد، فروعى که با آن اساس مجتمع اسلامى را مستحکم مى سازد، و آن عبارت است از تحریک و ترغیب مسلمانان در این که چنگ به ائتلاف و اتفاق بزنند و هر تنازعى که رخ مى دهد به حکمیت خدا و رسول او واگذار نمایند.

و جاى هیچ تردیدى نیست که آیه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول ) جمله اى است که به عنوان زمینه چینى براى مطلب بعدى آورده شد، و آن مطلب عبارت است از این که دستور دهد مردم در هنگام بروز نزاع به خدا و رسول او مراجعه کنند، هر چند که آیه مورد بحث در عین حال که جنبه آن زمینه چینى را دارد، مضمونش اساس و زیربناى همه شرایع و احکام الهى است.

و دلیل بر زمینه بودنش ظاهر تفریعى است که جمله : ( فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه و الرسول... ) بر جمله مورد بحث دارد، و نیز بعد از آن، جمله هاى بعد است که یکى پس از دیگرى از جمله مورد بحث نتیجه گیرى شده، یکجا فرموده : ( الم تر الى الّذین یزعمون... ) و دنبالش فرموده : ( و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن اللّه... ) و بعد از آن فرموده : ( فلا و ربّک لایومنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم... )

و نیز جاى هیچ تردیدى نیست که خداى تعالى از این دستور که مردم او را اطاعت کنند منظورى جز این ندارد که ما او را در آنچه از طریق پیامبر عزیزش به سوى ما وحى کرده اطاعت کنیم و معارف و شرایعش را به کار بندیم، و اما رسول گرامیش دو جنبه دارد، یکى جنبه تشریع، بدانچه پروردگارش از غیر طریق قرآن به او وحى فرموده، یعنى همان جزئیات و تفاصیل احکام که آن جناب براى کلیات و مجملات کتاب و متعلقات آنها تشریع کردند، و خداى تعالى در این باره فرموده : ( و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم ) ، (ما کلیات احکام را بر تو نازل کردیم تا تو براى مردم جزئیات آنها را بیان کنى ) دوم یک دسته دیگر از احکام و آرایى است که آن جناب به مقتضاى ولایتى که بر مردم داشتند و زمام حکومت و قضا را در دست داشتند صادر مى کردند، و خداى تعالى درباره فرموده : ( لتحکم بین النّاس بما اراک اللّه ) تا در بین مردم به آنچه خداى تعالى به فکرت مى اندازد حکم کنى ). و این همان رایى است که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) با آن بر ظواهر قوانین قضا در بین مردم حکم مى کرد، و همچنین آن راءیى است که در امور مهم به کار مى بست، و خداى تعالى دستورش داده بود که وقتى مى خواهد آن راءى را به کار بزند قبلا مشورت بکند، و فرموده : ( و شاورهم فى الامر، فاذا عزمت فتوکل على اللّه ) ، (با مردم در هر امرى که مى خواهى درباره آن تصمیم بگیرى نخست مشورت بکن و همینکه تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن )، ملاحظه مى فرمایید که مردم را در مشورت شرکت داده، ولى در تصمیم گرفتن شرکت نداده، و تصمیم خود آن جناب (به تنهایى ) را معتبر شمرده است.

وجه تکرار کلمه ( اطیعوا ) در آیه شریفه

حال که به این معنا توجه کردید مى توانید به خوبى بفهمید که اطاعت رسول معنایى، و اطاعت خداى سبحان معنایى دیگر دارد هر چند که اطاعت از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )، در حقیقت اطاعت از خدا نیز هست، چون تشریع کننده تنها خدا است، زیرا او است که اطاعتش واجب است، همچنان که در آیه : ( و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن اللّه ) ، وجوب اطاعت رسول را هم منوط به اذن خدا دانسته، پس بر مردم واجب است که رسول را در دو ناحیه اطاعت کنند، یکى ناحیه احکامى که به وسیله وحى بیان مى کند، و دیگر احکامى که خودش به عنوان نظریه و راى صادر مى نماید.

و این معنا - و خدا داناتر است باعث شده است که کلمه (اطاعت ) در آیه تکرار شود، چون اگر اطاعت خدا و رسول تنها در احکامى واجب مى بود که به وسیله وحى بیان شده، کافى بود بفرماید ( اطیعوا اللّه و الرسول و اولى الامر منکم ) ، ولى چنین نکرد، و کلمه (اطیعوا) را دوباره آورد، تا بفهماند اطاعت خدا یک نحوه اطاعت است و اطاعت رسول یک نحوه دیگر است، ولى بعضى از مفسرین گفته اند تکرار کلمه (اطیعوا) صرفا به منظور تاءکید بوده، و این حرف به هیچ وجه درست نیست، زیرا اگر هیچ منظورى به جز تاءکید در بین نبود، ترک تکرار، این تاءکید را بیشتر افاده مى کرد، و لذا باید مى فرمود ( اطیعوا اللّه و الرسول... ) ، چون با این تعبیر مى فهمانید اطاعت رسول، عین اطاعت خداى تعالى است، و هر دو اطاعت یک هستند، بله این که تکرار، تاءکید را مى رساند، درست است، اما نه در هر جا.

و اما اولى الامر هر طایفه اى که باشند، بهره اى از وحى ندارند، و کار آنان تنها صادر نمودن آرایى است که به نظرشان صحیح مى رسد، و اطاعت آنان در آن آراء و در اقوالشان بر مردم واجب است، همان طور که اطاعت رسول در آرایش و اقوالش بر مردم واجب بود، و به همین جهت بود که وقتى سخن به وجوب رد بر خدا و تسلیم در برابر او کشیده شد. و فرمود وقتى بین شما مسلمانان مشاجره اى در گرفت باید چنین و چنان کنید، خصوص اولى الامر را نام نبرد، بلکه وجوب رد و تسلیم را مخصوص به خدا و رسول کرد، و فرمود: ( فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه و الرسول، ان کنتم تومنون باللّه و الیوم الاخر... ) (یعنى پس اگر در چیزى نزاع کردید، حکم آن را به خدا و رسول برگردانید...)، و این بدان جهت بود که گفتیم روى سخن در این آیه به مؤمنین است، همانهایى که در اول آیه که مى فرمود: ( یا ایها الّذین آمنوا... ) ، مورد خطاب بودند، پس بدون شک معلوم مى شود منظور از نزاع هم، نزاع همین مؤمنین است و تصور ندارد که مؤمنین با شخص ولى امر _ با این که اطاعت او بر آنان واجب است نزاع کنند، به ناچار باید منظور نزاعى باشد که بین خود مؤمنین اتفاق مى افتد، و نیز تصور ندارد که نزاعشان در مساله راءى باشد، (چون فرض این است که ولى امر و صاحب راءى در بین آنان است )، پس اگر نزاعى رخ مى دهد در حکم حوادث و قضایایى است که پیش مى آید آیات بعدى هم که نکوهش مى کند مراجعین به حکم طاغوت را که حکم خدا و رسول او را گردن نمى نهند، قرینه بر این معنا است، و این حکم باید به احکام دین برگشت کند، و احکامى که در قرآن و سنت بیان شده، و قرآن و سنت براى کسى که حکم را از آن دو بفهمد دو حجت قطعى در مسائلند، و وقتى ولى امر مى گوید: کتاب و سنت چنین حکم مى کنند قول او نیز حجتى است قطعى، چون فرض این است که آیه شریفه، ولى امر را مفترض الطاعه دانسته، و در وجوب اطاعت از او هیچ قید و شرطى نیاورده، پس گفتار اولى الامر نیز بالاخره به کتاب و سنت برگشت مى کند.

از این جا روشن مى شود که این اولى الامر - حال هر کسانى که باید باشند - حق ندارند حکمى جدید غیر حکم خدا و رسول را وضع کنند، و نیز نمى توانند حکمى از احکام ثابت در کتاب و سنت را نسخ نمایند، و گرنه باید مى فرمود در هر عصرى موارد نزاع را به ولى امر آن عصر ارجاع دهید، و دیگر معنا نداشت بفرماید موارد نزاع را به کتاب و سنت ارجاع دهید، و یا بفرماید بخدا و رسول ارجاع دهید در حالى که آیه شریفه : ( و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم و من یعص اللّه و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا ) ، (هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنه اى را نمى رسد که وقتى خدا و رسول او، امرى را مورد حکم قرار دهند، باز هم آنان خود را در آن امر مختار بدانند، و کسى که خدا و رسولش را نافرمانى کند به ضلالتى آشکار گمراه شده است ). حکم مى کند به این که غیر از خدا و رسول هیچکس حق جعل حکم ندارد.

و به حکم این آیه شریفه تشریع عبارت است از قضاى خدا، و اما قضاى رسول، یا همان قضاى اللّه است، و یا اعم از آن است، و اما آنچه اولى الامر وظیفه دارند این است که راءى خود را در مواردى که ولایت شان در آن نافذ است ارائه دهند، و یا بگو در قضایا و موضوعات عمومى و کلى حکم خدا و رسول را کشف کنند.

و سخن کوتاه این که از آنجا که اولى الامر اختیارى در تشریع شرایع و یا نسخ آن ندارند و تنها امتیازى که با سایرین دارند این است که حکم خدا و رسول یعنى کتاب و سنت به آنان سپرده شده، لذا خداى تعالى در آیه مورد بحث سخن در رد حکم دارد، نام آنان را نبرد، تنها فرمود: ( فردوه الى اللّه و الرسول... ) ، از اینجا مى فهمیم که خداى تعالى یک اطاعت دارد و رسول و اولى الامر هم یک اطاعت دارند، و به همین جهت بود که فرمود: ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) .

اطلاق امر به اطاعت از رسول (ص) و اولى الامر، دلیل بر عصمت ایشان است

و جاى تردید نیست در اینکه این اطاعت که در آیه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول... ) آمده، اطاعتى است مطلق، و به هیچ قید و شرطى مقید و مشروط نشده، و این خود دلیل است بر این که رسول امر به چیزى و نهى از چیزى نمى کند، که مخالف با حکم خدا در آن چیز باشد، واجب کردن خدا اطاعت خودش و اطاعت رسول را تناقضى از ناحیه خداى تعالى مى شد، و موافقت تمامى اوامر و نواهى رسول با اوامر و نواهى خداى تعالى جز با عصمت رسول تصور ندارد، و محقق نمى شود.

این سخن عینا در اولى الامر نیز جریان مى یابد، چیزى که هست نیروى عصمت در رسول از آنجا که حجت هایى از جهت عقل و نقل بر آن اقامه شده فى حد نفسه و بدون در نظر گرفتن این آیه امرى مسلم است و ظاهرا در اولى الامر این طور نیست و ممکن است کسى توهم کند که اولى الامرى که نامشان در این آیه آمده لازم نیست معصوم باشند، و معناى آیه شریفه بدون عصمت اولى الامر هم درست مى شود.

توضیح این که آن چیزى که خداى تعالى در این آیه مقرر فرموده، حکمى است که به مصلحت امت جعل شده، حکمى است که مجتمع مسلمین به وسیله آن از این که دستخوش اختلاف و تشتت گشته از هم متلاشى گردد حفظ مى شود، و این چیزى زاید بر ولایت و سرپرستى معهود در بین امت ها و مجتمعات نیست، و همان چیزى که مى بینیم عموم مجتمعات _ چه اسلامى و چه غیر اسلامى - آن را در بین خود معمول مى دارند، یعنى یکى از افراد جامعه خود را انتخاب نموده و به او مقام واجب الاطاعه بودن و نفوذ کلمه مى دهند در حالى که از همان اول مى دانند او هم مثل خودشان جایزالخطا است، و در احکامى که مى راند اشتباه هم دارد، و لیکن هر جا که جامعه فهمید حکم حاکم بر خلاف قانون است، اطاعتش نمى کند، و او را به خطایى که کرده آگاه مى سازد، و هر جا یقین به خطاى او نداشت، و تنها احتمال مى داد که خطا کرده به حکم و فرمان او عمل مى کند، و اگر بعدها معلوم شد که خطا کرده مسامحه کند، و با خود فکر مى کند مصلحت حفظ وحدت مجتمع و مصونیت از تشتت کلمه آن قدر بزرگ و مهم است، مفسده اشتباه کاریهاى گاه به گاه حاکم را جبران مى کند.

حال اولى الامر در آیه شریفه و وجود اطاعت آنان نیز به همین حال است، - و آیه چیزى زاید بر آنچه در همه زمانها و همه مکانها معمول است افاده نمى کند، _ خداى تعالى طاعت مردم از اولى الامر را بر مؤمنین واجب فرموده، اگر احیانا ولى امرى بر خلاف کتاب و سنت دستورى داد، مردم نباید اطاعتش کنند، و حکم این چنین او نافذ نیست، براى این که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) - قاعده اى کلى به دست عموم مسلمین داده، و فرموده : ( لا طاعه لمخلوق فى معصیه الخالق ) (هیچ مخلوقى در فرمانى که به معصیت خدا مى دهد نباید اطاعت شود) و این دستور را شیعه و سنى روایت کرده اند، و با همین دستور است که اطلاق آیه تقیید مى شود.

و اما اگر عالما عامدا حکم بر خلاف قرآن نکرد، بلکه خطا کرد، و به غلط چنین حکمى را راند، اگر مردم فهمیدند که حکمش اشتباه است، او را از راه خطا به سوى حق یعنى حکم کتاب و سنت بر مى گردانند، و اگر مردم نفهمیدند و تنها احتمال دادند که ممکن است حکمى که حاکم کرده مخالف با کتاب و سنت باشد حکمش را اجرا مى کنند همان طور که اگر مى دانستند مخالف نیست اجرا مى کردند، و وجوب اطاعت حاکم در این نوع احکام هیچ عیبى ندارد، براى همان که گفتیم حفظ وحدت در امت و بقاى سیادت و ابهت آن آن قدر مهم است که مفسده این مخالف کتاب و سنت ها را تدارک مى کند، همچنان که در اصول فقه مقرر و محقق شده که طرق ظاهریه - از قبیل خبر واحد و بینه و امثال آن - حجتند، در حالى که احکام واقعیه به حال خود باقى است.

و مى گوییم اگر احتمالا طریق ظاهرى بر خلاف واقع از آب در آمد، مفسده اش به وسیله مصلحتى که در حجیت طرق ظاهرى هست تدارک مى شود.

و سخن کوتاه این که اطاعت اولى الامر واجب است، هر چند که معصوم نباشند، و احتمال فسق و خطا در آنان برود، چیزى که هست اگر مردم بر فسق آنان آگاه شدند اطاعتشان نمى کنند، و اگر از آنان خطاب بینند به سوى کتاب و سنت ارجاعشان مى دهند، و در سایر احکام که علمى به خطاى آن ندارند حکمش را انفاذ مى کنند، و فکر نمى کنند که ممکن است فلان حکم او بر خلاف حکم خداى تعالى باشد، تنها ملاحظه مخالفت ظاهرى را مى کنند، چون مصلحتى مهم تر در نظر دارند، و آن عبارت است از مصلحت اسلام و مسلمین و حفظ وحدت کلمه آنان.

پاسـخ به این توهم که اطاعت اولى الامر واجب است هر چند معصوم باشند

این بود آن توهمى که گفتیم ممکن است کسى بکند، و خواننده عزیز اگر در بیانى که ما براى آیه کردیم دقت فرماید کاملا متوجه بى پایگى آن مى شود، براى این که هر چند که ممکن است ما این تقریب را در تقیید اطلاق آیه به صورت فسق قبول کنیم، و بگوییم اطلاق آیه مورد بحث به وسیله کلام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) که فرمود: ( لا طاعه لمخلوق فى معصیه الخالق ) و آیات قرآنى که این معنا را مى رساند تقیید مى شود، مانند آیه شریفه : ( ان اللّه لا یاءمر بالفحشاء ) خداى تعالى امر به فحشا نمى کند) و آیاتى دیگر از این قبیل.

و همچنین ممکن است و بلکه واقع هم همین است که در شرع نظیر این حجیت ظاهریه که گفته شد جعل شده باشد، مثلا اطاعت فرماندهان جنگ را که از طرف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) منصوب مى شدند، بر سربازها واجب کرده باشد، و نیز اطاعت حکامى را که آن جناب براى بلادى از قبیل مکه و یمن معین کرد، و یا در مواقعى که خود سفر مى کرد در مدینه جانشین خود مى ساخت بر مردم آن جا واجب کرده باشد، و یا فتواى مجتهد را بر مقلد او حجت کرده باشد، و یا حجت هاى ظاهرى دیگرى را قرار داده باشد، و لیکن این جعل حجیت ظاهرى، آیه شریفه را مقید نمى کند، زیرا صحیح بودن مساله اى از مسائل به خودى خود یک مطلب است، و مدلول ظاهر آیه قرآن بودنش مطلبى دیگر است.

آنچه آیه مورد بحث بر آن دلالت مى کند وجوب اطاعت این اولى الامر بر مردم است، و در خود آیه و در هیچ آیه دیگر قرآنى چیزى که این وجوب را مقید به قیدى و مشروط به شرطى کند وجود ندارد، تا برگشت معناى آیه شریفه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) به این آیه شود که : ( و اطیعوا اولى الامر منکم فیما لم یامروا بمعصیه ) ، (و اولى الامر خود را نیز اطاعت کنید مادام که امر به معصیت نکرده اند) و یا به این آیه شود که ( و اطیعوا اولى الامر منکم ما لم تعلموا بخطائهم ) (و اولى الامر خود را نیز اطاعت کنید، مادام که علم به خطاى آنها نداشته باشید)، و اما اگر شما را به معصیت امر کردند، و یا یقین کردید که در حکم خود خطا کرده اند دیگر اطاعتشان بر شما واجب نیست، بلکه بر شما واجب است که آنان را به سوى کتاب و سنت برگردانید، و کجى آنها را راست کنید، مسلما معناى آیه شریفه : ( و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) این نیست.

علاوه بر این که خداى سبحان در مواردى که قید، روشن تر از قید مورد بحث بوده، و طاعت هم کم اهمیت تر از طاعت مورد بحث بوده آن قید را ذکر کرده مثلا در مورد احسان به پدر و مادر فرموده : ( و وصینا الانسان بوالدیه حسنا و ان جاهداک لتشرک بى ما لیس ‍ لک به علم فلا تطعهما.... )

با این حال چطور ممکن است در آیه مورد بحث که مشتمل براءسى از اساس دین و اصلى از اصول آن است، اصلى که رگ و ریشه همه سعادتهاى انسانى بدان منتهى مى شود، هیچ قیدى از قیود را نیاورد، و بطور مطلق بفرماید: (خدا و رسول و اولى الامر خود را اطاعت کنید)؟!.

از این هم که بگذریم آیه شریفه بین رسول و اولى الامر را جمع کرده، و براى هر دو یک اطاعت را ذکر نموده و فرمود: ( و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) ، با این که در مورد رسول حتى احتمال این نیز نمى رود که امر به معصیت کند و یا گاهى در خصوص ‍ حکمى دچار اشتباه و غلط گردد، اگر در مورد اولى الامر این احتمال برود به هیچ وجه نباید براى جلوگیرى از این احتمال قیدى نیاورد، پس ما همین که مى بینیم در مورد آنان نیز قیدى نیاورده، چاره اى جز این نداریم که بگوییم آیه شریفه از هر قیدى مطلق است، و لازمه مطلق بودنش همین است که بگوییم همان عصمتى که در مورد رسول مسلم گرفته شد، در مورد اولى الامر نیز اعتبار شده باشد، و خلاصه کلام منظور از اولى الامر، آن افراد معینى هستند که مانند رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) داراى عصمتند.

حال ببینیم منظور از کلمه امر در عنوان (اولى الامر) چیست ؟ منظور از آن، آن شاءن و آن کارهایى است که با دین مؤمنین مخاطب به این خطاب، و یا به دنیاى آنان ارتباط دارد، و مستقیم و غیر مستقیم به آن برگشت مى کند، مؤ ید این که منظور از امر چنین شاءنى است وسیع، دو آیه زیر است، که کلمه (امر) در هر دو به معناى امور دنیایى است، در یکى مى فرماید: ( و شاورهم فى الامر ) و در دیگرى در مدح مردم باتقوا مى فرماید: ( و امرهم شورى بینهم ) ، و هر چند که ممکن است به وجهى منظور از کلمه (امر) فرمان باشد، که در مقابل نهى است، لیکن این احتمال بعید است.

کلمه ( اولى الامر ) در این آیه مقید شده به قید ( منکم ) ، و ظاهر این قید این است که ظرفى باشد به اصطلاح مستقر، یعنى عامل آن از افعال عموم باشد نظیر (بودن و امثال آن ) و معنایش این باشد که اطاعت کنید اولى الامرى را که از خودتان باشد، و این قید به همان معنایى است که قید منهم در آیه : ( هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم ) به آن معنا است و هم چنین در آیات زیر و نیز در دعایى که از حضرت ابراهیم (علیه السلام ) نقل کرده مى فرماید: ( ربّنا و ابعث فیهم رسولا منهم ) ، و نیز درباره رسولان الهى فرموده : ( رسلا منکم یقصون علیکم آیاتى ) .

منظور ما از این گفتار این است که خواننده را متوجه مردود بودن گفتار بعضى از مفسرین در معناى کلمه ( منکم ) بکنیم، آن مفسر گفته : از این کلمه ( اولى الامر ) مقید به آن شده به خوبى استفاده مى شود: که اولى الامر نیز فردى از افراد معمولى جامعه است، مى فرماید ( اولى الامر ) را که فردى مثل خود شما مؤمن است، و مثل خود شما گاهگاهى گناه و خطا مى کند اطاعت کنید. مفسر نامبرده با این تفسیر خواسته است اعتبار مساله عصمت از ( اولى الامر ) را بیندازد.

مطلب دیگرى که درباره کلمه ( اولى الامر ) مورد بحث قرار گرفته، این است که معناى این کلمه از نظر مصادیقى که دارد چیست ؟ آیا با این که این کلمه اسم جمع است، منظور دسته دسته هایى هستند که هر دسته اى به عنوان اهل حل و عقد در هر عصرى امور مسلمین را اداره مى کنند، و یا منظور فرد فرد معصومینند، که یکى پس از دیگرى زمام امور مسلمین را به دست مى گیرند،؟ آنچه در بدو نظر احتمالش به ذهن مى رسد این است که منظور فرد فرد معصومین اند اطاعتشان بر خلق واجب شده، و یکى پس از دیگرى زمام امور را به دست گرفتند و وجوب اطاعتشان بر مردم را تنها از نظر لفظ به جمع آنان نسبت داده در حقیقت معناى جامعى از معصومین در نظر گرفته و لفظ ( اولى الامر ) را در آن استعمال کرده همان طور که خود ما نیز در گفتگوهاى خود مى گوییم : (نمازهایت را بخوان ) و (بزرگانت را اطاعت کن ) و (گوش به فرمان بزرگان قومت باش )، با این که هر وقت انسان نماز بخواند یک نماز مى خواند نه همه نمازها را و همچنین اطاعت از بزرگان قوم، و گوش دادن به سخنان بزرگتر خود.

رد گفتار بى اساس فخر رازى

یکى از سخنان عجیب که در این مورد گفته شده گفتار فخر رازى است که گفته است اگر منظور از اولى الامر خصوص ولى امر معصوم باشد، این اشکال وارد مى شود که الزاما بایستى جمع را بر مفرد حمل کنید، و بگویید منظور از کلمه ( اولى الامر ) ولى امر مى باشد، و این خلاف ظاهر است.

عجیب بودن گفتار وى در این است که چگونه غفلت کرده از این که استعمال جمع در مفرد چیز نوظهورى نیست، هم در لغت شایع است، و هم قرآن کریم پر است از آن، و اینک چند نمونه آنرا نقل مى نماییم : ( فلا تطع المکذبین ) ، ( فلا تطع الکافرین ) ( انا اطعنا سادتنا و کبراءنا ) ، ( و لا تطیعوا امر المسرفین ) ، ( حافظوا على الصلوات ) ( و اخفض جناحک للمؤمنین ) ، و از این قبیل موارد مختلفه اى که یا در اثبات یا در نفى، یا در اخبار و یا در انشاء کلمه جمع در مفرد استعمال شده است.

آنچه از حمل جمع بر فرد، خلاف ظاهر است این است که لفظ جمع را اطلاق کنند و یکى از آحاد آن را اراده نمایند (مثلا پدرى به فرزندش بگوید: (علما را احترام کن )، و منظورش از علما فقط یک عالم باشد، به طورى که اگر فرزند، عالمى دیگر را احترام نماید اعتراض کند من کى به تو گفتم این آقا را احترام کنى، منظورم از علما فقط و فقط فلان عالم است )، نه این که حکم را طورى روى جمع ببرد که یک حکمش به عدد موضوعاتى که دارد منحل به احکامى متعدد شود، مثل این که همان پدر به فرزندش بگوید: (علماى شهر را احترام کن )، که معنایش چنین مى شود: (این عالم را احترام کن )، (این را نیز احترام نما)، و همچنین به طورى که اگر فرضا در آن شهر هزار دانشمند باشد و پدر خواسته باشد هزار بار گفتار خود را تکرار کند به جاى آن یک بار بطور کلى مى گوید: (علماى شهر را احترام کن )، این طور سخن گفتن نه تنها خلاف ظاهر نیست بلکه مطابق ظاهر است.

احتمال اینکه معناى ( اولى الامر ) اهل حل و عقد (مقامات حکومتى) باشند، و رد این احتمال

البته این احتمال را داده اند که مراد از کلمه : ( اولى الامر ) _ یعنى همین هایى که متعلق وجوب اطاعتند _ مجموع من حیث المجموع هیاءت حاکمه باشد، هیاءتى که از عده اى معدود تشکیل مى شود، و هر یک از آنان فردى از اولى الامرند، به این معنا که هر یک به قدر خودش در مردم نفوذ و در امور مردم تاءثیر دارد،

یکى رئیس همه لشگرها، و یکى رئیس تک تک لشگرها، یکى رئیس دانشگاه ها و یکى رئیس فلان قسمت از اجرائیات دولت، و یکى رئیس قسمت دیگر آن است، بلکه احتمال دارد که مراد از اولى الامر همان طور که صاحب المنار گفته همه اهل حل و عقد جامعه باشند، یعنى کسانى که امت به آنها وثوق و اطمینان دارند، چه علما، و رؤ ساى لشگر، و تجار، و صنعت گران، و کشاورزان، مصالح عمومى امّت را تامین مى کنند، و چه رؤ ساى کارگران، و احزاب، و مدیران جراید مورد احترام، و هیات تحریریه آنها.

پس این که احتمال دادیم معناى ( اولى الامر ) اهل حل و عقد باشد منظورمان این است، یعنى هیاءت اجتماعیه اى که از افراد موجه امت تشکیل مى گردد، و لیکن همه اشکال در این است که آیا مى توان مضمون همه آنها را بر این احتمال تطبیق داد یا نه ؟.

آیه شریفه - همان طور که توجه فرمودید _ دلالت دارد بر عصمت ( اولى الامر ) حتى مفسرینى هم که آیه را با احتمال بالا تفسیر کرده اند این معنا را قبول دارند، و ناگزیر از قبول آنند.

و ما از آنان مى پرسیم با این که اعتراف دارید که آیه شریفه دلالت بر عصمت اولى الامر دارد چگونه مى توانید آن را با افراد هیاءت هاى حاکمه تطبیق دهید آیا مى خواهید بگویید تک تک افراد این هیاءت معصومند و چون چنینند قهرا هیاءت جمعى آنان نیز معصوم مى شود، (چون مجموع چیزى جز افراد نیست )؟ هرگز چنین ادعایى را نمى توانید بکنید زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتى یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم بر انفاذ امرى از امور امت بوده باشند، و چون چنین چیزى سابقه ندارد پس محال است که خداى عزوجل امت را ماءمور به چیزى بکند که مصداق خارجى ندارد. و یا مى خواهید بگویید عصمت مستفاد از آیه که یک صفتى حقیقى است نه صرف فرض و اعتبار. قائم به هیاءت حاکمه هست نه به تک تک افراد، و خلاصه کلام این که هیاءت معصوم است، هر چند که تک تک افراد معصوم نباشند، بلکه گناه که سهل است شرک به خدا نیز بورزند و عینا مانند سایر افراد مردم که صدور هر گناهى و کفرى از آنان محتمل و ممکن است، مردم مکلف به اطاعت این افراد نیستند، تا از کافر و گنه کار اطاعت کرده باشند، بلکه مکلف به اطاعت هیاءت حاکمه اند و نظریه و راءیى که از این فرد فرد صادر مى شود ممکن است خطا باشد و امت را به سوى ضلالت و معصیت دعوت کند ولى نظریه هیاءت حاکمه به خاطر عصمتى که برایش فرض کردیم جز به راه صواب دعوت نمى کند.

اگر منظور شما این است، مى گوییم این نیز تصورى است محال، و چگونه تصور مى شود که یک موضوع اعتبارى _ یعنى هیاءت حاکمه _ به یک صفت حقیقى متصف گردد، با اینکه آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد افرادند، و هیاءت امرى است اعتبارى و امر اعتبارى نه معصوم مى شود و نه گنه کار.

و یا مى خواهید بگوئید عصمتى که از آیه شریفه استفاده مى شود نه صفت افراد هیاءت حاکمه است، و نه صفت خود هیاءت، بلکه حقیقت آن عبارت از این است که خداى تعالى این هیاءت را از انحراف حفظ مى کند، و نمى گذارد امر به معصیت کنند، و راءیى به خطا بدهند، همچنان که خبر متواتر محفوظ از کذب است، با این که مصونیت از کذب نه صفت تک تک مخبرین است، و نه صفت هیاءت اجتماعى آنان، بلکه حقیقت عصمت خبر از کذب این که عادت بر محال بودن دروغ آن جارى شده، و به عبارتى دیگر خداى تعالى خبرى را که متواتر است حفظ مى کند، از این که دروغى و خطایى در آن واقع شود.

راءى اولى الامر نیز مانند خبر متواتر است یعنى خطا به هیچ وجه در آنان راه پیدا نمى کند، هر چند که تک تک خبر واحد و تک تک هیاءت حاکمه و نیز هیاءت آنان متصف به صفت زایدى به نام عصمت نیستند، با این بیان دیگر چه اشکالى دارد که عصمت ( اولى الامر ) نیز از قبیل عصمت خبر واحد باشد، و آیه شریفه هم دلالت بر بیش از این ندارد تنها این مقدار گویایى دارد که راى هیاءت حاکمه اولى الامر، به خطا نمى رود، بلکه همیشه موافق با کتاب و سنت است و این خود عنایتى است از خداى تعالى بر این امت، مؤ ید این توجیه روایتى است که از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) رسیده، که فرموده :

(لا تجمع امتى على خطاء _ امت من هرگز بر خطا مجتمع نمى شوند).

اگر منظورتان این است در پاسـخ مى گوییم اولا حدیثى که براى تاءیید گفته خود آوردید به فرضى که صحیح باشد و مجعول نباشد هیچ ارتباطى با مورد بحث ما ندارد، زیرا در حدیث آمده که امت بر خطا اتفاق نمى کند نه اهل حل و عقد، کلمه امت براى خود معنایى دارد، و کلمه (اهل حل و عقد) نیز براى خود معنایى دیگر دارد، شما چه دلیلى دارید بر این که مراد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از کلمه (امت ) همه امت نیست، بلکه مراد اهل حل و عقد است ؟

علاوه بر این که در حدیث آمده که امت بر خطا اجتماع و اتفاق نمى کنند، و شما مى خواهید آن را معنا کنید به این که خطا از اجتماع امت بر داشته شده، و این معنا غیر آن معنا است.

آنچه از حدیث (لا تجتمع امتى على خطاء) برمى آید

آنچه از حدیث برمى آید این است که خطاى در مساله اى از مسائل آنقدر فراگیر نمى شود که همه امت را به سوى خود بکشاند، بلکه دائما کسانى در بین آنان خواهند بود که پیرو حق و بر حق باشند، حال یا همه امت بر حق و پیرو حق مى شوند، و یا بعضى از آنان، هر چند آن بعض، یک نفر معصوم باشد، در نتیجه مضمون روایت نامبرده موافق است با آیات و روایاتى که دلالت دارند بر این که دین اسلام و ملت حق، از صفحه زمین برانداخته نمى شود، بلکه تا روز قیامت باقى خواهد ماند، نظیر آیه زیر که مى فرماید: ( فان یکفر بها هولاء فقد و کلّنا بها قوما لیسوا بها بکافرین ) و نیز مى فرماید: ( و جعلها کلمه باقیه فى عقبه ) ، و نیز مى فرماید: ( انا نحن نزلنا الذّکر و انّا له لحافظون ) و نیز مى فرماید: ( و انّه لکتاب عزیز، لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ) و آیاتى دیگر از این قبیل.

و مضمون روایت مورد بحث اختصاصى به امت محمد (صلى اللّه علیه و آله ) ندارد، بلکه روایات صحیحى خلاف آن را مى رساند و آن روایاتى است که از طرق مختلف از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نقل شده که _ خلاصه اش این است که _ امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد، و نصارا به هفتاد و دو فرقه و مسلمانان به هفتاد و سه فرقه منشعب مى شوند، و همه این فرقه ها در هلاکتند مگر یکى، و ما روایت را در بحث روایى که در ذیل آیه : ( و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا ) داشتیم نقل کردیم.

و سخن کوتاه این که اگر سند روایت مورد بحث درست باشد هیچ بحثى در متن آن نیست، زیرا مطلبى را بیان مى کند که هیچ ارتباطى با بحث ما ندارد، زیرا بحث ما درباره عصمت اهل حل و عقد از امت اسلام است، مى گوییم اگر منظور از کلمه ( اولى الامر ) اهل حل و عقد باشد باید همه آنان معصوم باشند، در حالى که چنین چیزى نه بوده و نه خواهد بود.

مى گوییم : آن چه عاملى است که باعث مى شود اهل حل و عقد از مسلمانان در آرایى که مى دهند معصوم باشند؟ و مگر بین این عده با اهل حل و عقد سایر امت ها فرق هست ؟ و مگر تنها مسلمانان چند نفرى به نام اهل حل و عقد دارند؟ تمامى امت هایى که تاکنون در بشر تشکل یافته، و حتى همه اجتماعات کوچک و بلکه همه قبیله ها و عشایر، چند نفرى داشته اند که مسایل گره خورده امت را حل، و مسائل خلاف آن را عقد کرده اند، چون بالاخره در هر جمعیت و امتى چند نفرى نیرومند و صاحب نفوذ و آگاه به مسائل اجتماعى امت خود رسیدگى مى کنند.

خواننده محترم اگر در تاریخ جستجو کند، و حوادث گذشته تاریخ را و همچنین حوادث عصر حاضر را که در امت ها و قبایل رخ مى دهد بنگرد موارد بسیار زیادى را پیدا خواهد کرد که اهل حل و عقد هر امت در مسائل مهم مملکتى و قبیله اى دور هم جمع شده اند و بعد از مشورت و بگومگوها، یک راءیى را پسندیده و به دنبال آن به مرحله اجرایش گذاشته اند حال یا خوب از آب در آمده، و یا خطا بوده، پس خطا هر چند در نظریه هاى فردى بیشتر است، تا در نظریه هاى اجتماعى، و لیکن آراى اجتماعى هم، چنان نیست که هیچ خطایى در آن راه نداشته باشد، این شما و این تاریخ و این شما و این حوادث عصر خود ما که هر دو شهادت مى دهند بر مصادیق بسیار بسیار زیادى که آراى اهل حل و عقد خطا از آب در آمده.

پس اگر بین اهل حل و عقد مسلمین با اهل حل و عقد سایر جوامع تفاوتى هست، و اهل حل و عقد مسلمین مصون از خطا و معصوم از غلط و اشتباهند از این باب نیست که نظیر خبر متواتر عادتا خطا در آن راه ندارد، بلکه به اعتراف خود شما از این باب است که خداى تعالى از خطا بودنش جلوگیرى کرده، پس عامل در مصونیت اهل حل و عقد یک عامل عادى معمولى نیست، بلکه از سنخ عوامل خارق العاده، و خلاصه از باب معجزه است، و معلوم مى شود که کرامتى با هر به این امت اختصاص یافته، و این امت را حفظ مى کند، و از رخنه کردن هر شر و فسادى در جماعت مسلمین و در نتیجه از تباهى وحدت کلمه آنان جلوگیرى مى نماید، و بالاخره سببى است معجز و الهى و هم سنگ قرآن کریم، سببى است که تا قرآن زنده است آن سبب نیز زنده است و رابطه آن با زندگى امت اسلام نظیر رابطه اى است که قرآن با زندگى این امت دارد، چیزى که هست قرآن با زندگى علمى و معارفى این امت رابطه دارد، و آن سبب الهى و معجز با زندگى عملى امت داراى رابطه است.

خوب وقتى سبب، چنین سببى است، باید قرآن کریم حدود آن سبب وسعه دایره آن را بیان کند، و این منت را هم بر بشر بگذارد همان طور که خداى تعالى بر بشر منت نهاد و براى هدایت او قرآن و محمد (صلى اللّه علیه و آله ) را فرستاد و وظیفه امت را معلوم کرد، باید در همان قرآن وظیفه اجتماعى این عده که نامش اهل حل و عقد است را نیز براى خود اهل حل و عقد بیان کند، همانطور که براى پیغمبرش آن را بیان کرد، و نیز لازم است که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به امت خود و مخصوصا به نیکان از اصحاب خود بیان کند، اهل حل و عقد بعد از من که عنوانشان در قرآن ( اولى الامر ) است چه کسانیند، و چه حقیقتى دارند، حد و مرزشان، وسعه دایره عملشان چیست، و چقدر است، و آیا هیاءت حاکمه و یا بگو اهل حل و عقد و یا بگو ( اولى الامر ) در هر عصرى یکدسته هستند، براى تمامى قلمرو اسلام، و یا در هر جمعیتى اسلامى یک عده اولى الامر خواهند بود، مثلا اعراب یک عده، و آفریقائیها یک عده، و شرقى ها یک عده، و همچنین هر جمعیتى یک عده اولى الامر براى خود دارند، تا در بین ایشان در نفوس و اعراض و اموالشان حکم برانند؟.

و نیز لازم بود خود مسلمانان و مخصوصا اصحاب، نسبت به این مساله اهتمامى داشته باشند، با یکدیگر بنشینند بحث کنند، و در آخر از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) توضیح بخواهند، که اولى الامر کیانند؟ و آیا یک عده براى همه مسلمانان جهانند؟ و یا براى هر جمعیتى یک عده اولى الامر خواهند بود همچنان که روایات پر است از سوال هائى که اصحاب از آن جناب کرده اند، آن هم سوال هاى پیش پا افتاده اى که بقدر این مساله اهمیت نداشته و در قرآن کریم نیز از آن سوال ها چند نمونه آمده، از آن جمله سوال از ( اهله ) یعنى هلال هر ماه است، که فرموده : ( یسئلونک عن الاهله ) و از آن جمله سوال از انفاق است که در قرآن آمده : ( یسئلونک ما ذا ینفقون ) ، و ( یا یسئلونک عن الانفال ) .

آیا خود و خدا جاى این سوال نیست، که چرا اصحاب از این که اولى الامر معصوم و یا بگو اهل حل و عقد معصوم چه کسانیند هیچ سوالى نکرده اند؟ و یا سوال کرده اند ولى دست بازیگران سیاست با آن سوال ها بازى کرده، و در نتیجه به دست ما نرسیده ؟ و آیا مى توان گفت که خیر چنین چیزى نبوده با این که مى دانیم مساله اولى الامر شدن خبرى نبوده که با هوا و هوس اکثریت مردم آن روز مخالفت داشته باشد، بلکه کمال موافقت را داشته، هر کسى علاقمند بوده که از طرف خدا و رسولش عضوى از اعضاى اهل حل و عقد باشد، پس چرا مساله را به کلى متروک گذاشتند تا از یادها بردند.

از سوى دیگر گیرم که در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) شرم داشتند از این که درباره اولى الامر و جانشین رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) چیزى بپرسند، چرا بعد از رحلت آن حضرت در اختلافهایى که پیش آمد، و فتنه هایى که یکى پس از دیگرى بالا گرفت سخنى از این اهل حل و عقد به میان نیامد، و چرا در بگومگوهایى که کرده اند و تاریخ اسلام کلمه به کلمه آن را ضبط کرده، و حتى حرف به حرف آنها را به دست ما رسانده، اسمى و اثرى از اهل حل و عقد در هیچ خطابى و هیچ کتابى دیده نمى شود، نه در بین قدماى مفسرین، نه صحابه و نه تابعین، فقط و فقط در طول این چهارده قرن آقاى فخر رازى، و بعضى از علماى بعد از وى از این ماجرا خبردار شدند.

فخر رازى به گفتار خود اشکال کرده و سپس به آن جواب مى دهد!

نکته جالب توجه اینجا است که خود فخر رازى همین اشکال ما را بر گفتار خود کرده به این بیان که این وجه مخالف با اجماع مرکب است اجماع مرکب یعنى اظهار قول و نظریه اى سوم، در مساله اى که علماى اسلام در آن مساله دو دسته شده اند و هر دسته نظریه اى را اختیار کرده اند، که لازمه آن نفى نظریه سوم است در نتیجه تمامى علماى اسلام با این نظریه سوم مخالفند، و بر خلاف آن اجماعى مرکب از دو طایفه دارند - زیرا اقوال در معناى اولى الامر از چهار قول تجاوز نمى کند یکى این که خلفاى چهارگانه اند، دوم این که امراى لشگرند، سوم این که علماى اسلامند، چهارم این که ائمه معصومینند، پس گفتن این که اولى الامر حاکمه معصومند قول پنجمى است، که مخالف با همه آن اقوال است و همه صاحبان آن اقوال با آن مخالفند.

چیزى که هست خودش جواب مى دهد که در حقیقت این نظریه به نظریه سوم برگشت مى کند، نه این که قول پنجمى باشد و خودش ‍ با این جواب رشته هاى خود را پنبه مى کند، پس همه این شواهدى که آوردیم دلالت دارد بر این که مساله عصمت امتیاز اهل حل و عقد نیست، و چنان نیست که خداى عزوجل به این عده از مسلمانان از راه معجزه عطیه اى شریف و موهبتى عزیز داده باشد، که هرگز به خطا نروند.

مگر این که بگویند: این عصمت منتهى به عاملى خارق العاده نمى شود، بلکه اصولا تربیت عمومى اسلام بر اساسى دقیق پى ریزى شده، که خود به خود این نتیجه بر آن مترتب مى شود، که اهل حل و عقدش دچار غلط و خطا نمى شوند، به این معنا که بر یک مساله خلاف واقع و اشتباهى متفق القول نمى شوند، و در آنچه فتوا و نظریه مى دهند دچار خطا نمى گردند.

و این احتمال علاوه بر این که باطل است، چون با ناموس عمومى منافات دارد، و آن این است که ادراک کل اهل حل و عقد چیزى جز ادراکهاى فرد فرد آنان نیست و وقتى فرد فرد اهل حل و عقد ممکن الخطا باشند کل ایشان نیز جایز الخطا خواهند بود، علاوه بر این، اشکالى دیگر نیز بر آن وارد است، و آن این است که اگر راءى اولى الامر به این معنا یعنى به معناى اهل حل و عقد _ اینچنین پشتوانه اى شکست ناپذیر دارد، باید هیچگاه از اثر دادن تخلف نکند، و اگر چنین است پس این همه اباطیل و فسادهایى که عالم اسلامى را پر ساخته به کجا منتهى مى شود؟ و از کجا سرچشمه گرفته است.

و چه بسیار مجالس مشورتى که بعد از رحلت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) تشکیل گشت و در آن مجالس اهل حل و عقد از مسلمانان جمع شدند، و براى امرى از امور مشورت کردند، و متفقا نظریه اى را تصویب کردند و راه رسیدن به هدف را نیز پیش ‍ گرفتند، ولى ثمره اى جز گمراه تر شدن خود و بدبخت تر کردن مسلمانان عاید اسلام نکردند، و خیلى طول نکشید که بعد از رحلت آن جناب نظام الهى و عادلانه اسلام را به نظامى امپراطورى و دیکتاتورى مبدل کردند، خواننده عزیز براى این که به این گفته ما یقین حاصل کند لازم است فتنه هایى که بعد از رحلت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بپا خاست، و در نتیجه آن فتنه ها خونهاى به ناحقى که بر زمین ریخت و ناموسها که به باد رفت، و اموالى که دستخوش غارت گردید، و احکامى از که اسلام تعطیل شد، و حدودى که باطل گشت بررسى دقیق نموده سپس در مقام جستجو از منشاء آن بر آمده، ریشه یابى کند، و آن وقت از خود بپرسد آیا جز این است که یکتا عامل تمامى این بدبختى ها همان آراى اهل حل و عقد از امت بود؟ و آیا جز این بود که نشستند و طبق هوا و هوسهاى خود تصمیم هایى گرفتند و همان تصمیم ها را بر گردن مردم بیچاره تحمیل نمودند؟.

آرى این بود حال آن رکن اساسى که به زعم آقایان دین خدا بر آن پایه گذارى شده بود، و باز به زعم آقایان خداى تعالى در جمله و ( اولى الامر منکم ) مسلمانان را ماءمور به اطاعت از این رکن اساسى یعنى اهل حل و عقد کرد اهل حل و عقدى که به نظر آقایان همان کسانى بودند که آیه مورد بحث معصومشان خوانده (حال اگر معصوم نبودند چه مى کردند؟ و چه گناه به جا مانده اى را مرتکب مى شدند؟ و چه بلاى دیگرى را که بر سر دین نیاورده اند مى آوردند، خدا مى داند).

آثار مترتب بر این عقیده (که اولى الامر همان اهل حلّ و عقد اند)

پس اگر مراد از کلمه ( اولى الامر ) ، اهل حل و عقد باشد هیچ چاره اى جز این نداریم که بگوییم : اولى الامر نیز مانند سایر مردم جایز الخطایند چیزى هست از آن جایى که برجستگان جامعه و گروهى فاضل و آگاه به امور و مدرب و مجربند، خطایشان خیلى کمتر از مردم عامى است، و اگر قرآن کریم مردم را امر کرده که از این دسته اطاعت کنید، با اینکه خطا هم دارند از باب مسامحه و صرف نظر کردن از موارد خطا بوده، چون مصلحت مهم ترى که همان حفظ وحدت مسلمین است در نظر بوده است.

حال اگر حکمى بکنند که مغایر با حکم کتاب و سنت، و مطابق با مصلحتى باشد، خود آنان آن را براى امت صلاح تشخیص دادند، مثلا حکمى از احکام دین را به غیر آن چه قبلا تفسیر مى شد تفسیر کنند، و یا حکمى را مطابق صلاح زمان خود یا صلاح طبع امت و یا وضع حاضر دنیا تغییر دهند، باید امت اسلام آن حکم را پیروى کنند، و باید دین هم، همان حکم را بپسندد، چون دین چیزى جز سعادت مجتمع و ترقى اجتماع او را نمى خواهد، همچنان که از سیره حکومت هاى اسلامى در صدر اسلام و حکومت هاى بعد نیز همین معنا به چشم مى خورد.

که از هیچ حکمى از احکام دایر در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) جلوگیرى نشد، و بر طبق سیره اى از سیره ها و سنتى از سنن آن جناب حکم نکردند، مگر آن که وقتى از ایشان سوال مى شد که چرا حکم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را اجرا نمى کنید؟ و چرا سیره و سنت آن حضرت را بکار نمى زنید در پاسـخ این علت را آوردند که حکم سابق مزاحم بود با حقى از حقوق امت، و این که صلاح حال امت را در این تشخیص دادیم که حکم جدید را جارى کنیم، تا حال امت را به صلاح آورد، و یا گفتند سنت و روش جدید با آمال و آرزوهایى که امت در سعادت زندگى خود داشت موافق تر بود. بعضى از دانشمندان به این مطلب کفرآمیز تصریح کرده اند _ (و چنان نیست که ما از لازمه کلمات آنان بفهمیم ) خلیفه حق دارد به خاطر حفظ صلاح امت بر خلاف صریح دین عمل کند.

و بنابراین پس دیگر هیچ فرقى بین ملت اسلام با سایر مجتمعات به اصطلاح مترقى و مدینه هاى فاضله باقى نمى ماند، ملت اسلام هم جمعیتى خواهد بود که چند نفرى را انتخاب مى کنند تا طبق قوانین مجتمع بر حسب آن چه متناسب با مقتضیات احوال و موجبات اوضاع مى بینند حکم کنند.

و معلوم است که این طرز فکر از مغزى ترشح مى کند که دین را یک سنت اجتماعى مى داند و بس، و معتقد است که دین در واقع همان سنت اجتماعى است که در قالب دین و به شکل آن در آمده، و در نتیجه آن نیز مانند همه سنتها دستخوش دگرگونى است، و محکوم است به آن چه متن اجتماعات بشرى و هیکل آن حکم کند، و وقتى خود اجتماع در حال تطور تدریجى از نقص به کمال است، سنت آن نیز تطور مى یابد، پس در حقیقت دین اسلام یک مثل اعلایى است که جز بر زندگى انسان چهارده قرن قبل از این انطباق ندارد، اثرى است باستانى که وضع دوران نبوت و نزدیکى هاى آن دوران را براى امروزى ها مجسم مى سازد.

پس اسلام هم یک حلقه از زنجیرى که نامش مجتمعات بشرى است، همانطور که همه آن حلقه ها با سنتهایى که داشتند از بین رفتند این حلقه نیز محکوم به از بین رفتن است، دیگر امروز شایسته نیست بنشینیم و درباره معارف آن بحث کنیم، مگر به همان ملاکى که دانشمندان و متخصصین در علم ژئولوژى (زمین شناسى ) مى نشینند و درباره طبقات الارض بحث نموده، و از فسیل هایى که از طبقات تحت الارض استخراج مى کنند چیرهایى مى فهمند.

و ما هم با کسانى که چنین اعتقادى درباره اسلام دارند بحثى نداریم، زیرا براى او بحث کردن از آیه شریفه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم... ) معنا ندارد، و این اعتقاد اعتقادى است که اثرى ریشه اى در تمامى اصول و فروع دین که تاکنون به دست ما رسیده مى گذارد، و معارف دین را چه اعتقادیش و چه اخلاقیش، و چه عملیش را به کلى به باد مى دهد.

و واى به آن وقتى که ما حوادث گذشته اسلام را بر این اصل حمل کنیم، و بگوییم آنچه در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و در فرض فوت آن جناب سر زد، و آن اختلافهایى که راه انداختند، و نیز آن تصرفهایى که خلفا در بعضى از احکام و بعضى از سیره هاى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) کردند، و آن چه که در زمان معاویه و بقیه بنى امیه و پس از آنان در عهد عباسى ها و بعد از آنان رخ داد مبنا و اساسش همین نظریه بوده، معلوم است که چه نتیجه حیرت انگیزى به بار مى آورد.

یکى دیگر از حرفهاى عجیب درباره آیه شریفه ( اطیعوا الله )

یکى دیگر از حرفهاى عجیبى که درباره آیه مورد بحث زده اند، گفتارى است که بعضى از نویسندگان گفته اند که آیه شریفه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) ، بیش از آنچه که مفسرین با اختلافى که دارند گفته اند، دلالت ندارد، (و خلاصه این آیه دلیل بر فضیلت کسى نمى شود).

زیرا اولا واجب بودن اطاعت ( اولى الامر ) (حال اولى الامر هر کس که مى خواهد باشد) به هیچ وجه دلیل بر برترى آنان از سایرین نیست، همان طور که اطاعت از جباران دیکتاتور و ستمکار، در صورتى که مجبور باشیم بر ما نیز واجب مى شود، چون اگر اطاعت نکنیم از شرشان ایمن نخواهیم بود، و اطاعت ما دلیل نیست بر این که آن جباران خونخوار نزد خدا از ما افضلند.

و ثانیا حکمى که در آیه آمده چیزى زیادتر از سایر احکامى که موقوف به وجود موضوعاتند ندارد نظیر وجوب انفاق بر فقیر و حرمت اعانه و کمک به ظالم که وقتى این گونه احکام فعلیت پیدا مى کند که فقیرى و ظالمى پیدا بشود نه این که ما در به در بگردیم و فقیر پیدا کنیم و یا از این جا و آن جا ظالمى را پیدا کنیم و از یارى او اجتناب بورزیم.

و به نظر ما فساد این دو وجهى که نویسنده نامبرده ذکر کرده براى خواننده روشن است، زیرا صرف نظر از این که اولى الامر را به سلاطین جبار و ظالم معنا کرده، که فسادش به خوبى روشن گردید، درباره وجه اولش مى گوییم : وى غفلت کرده از این که قرآن کریم پر است از آیاتى که نهى مى کند از اطاعت ستمکاران، و مسرفین، و کافران، و این محال است که با این حال خود خداى تعالى امر کند به اطاعت از آنان، و تازه یک چیزى را هم اضافه کند، و آن این که اطاعت چنین عناصر فاسدى را دوش به دوش اطاعت خدا و اطاعت رسول قرار دهد و اگر فرض کنیم که منظور از اطاعت درباره اولى الامر اطاعت اجبارى، و از روى تقیه است باید اشاره اى به آن مى کرد، و مثلا مى فرمود: (و خدا اجازه به آن داده که اولى الامرتان را نیز اطاعت کنید)، همچنان که در آیه اى دیگر فرموده : ( الا ان تتقوا منهم تقاة ) نه این که امر کند به اطاعت از آنان و در نتیجه امر صریح کردن به آن همه محذورهاى غیر قابل توجیه متوجه بشود.

و اما وجه دوم، آن نیز اساسش همان وجه اول است، و اما اگر آیه شریفه را به آن وجه معنا نکنیم، بلکه فرض کنیم که وجوب اطاعت اولى الامر کردن براى این است که اولى الامر، شاءنى در دین خدا دارند، و به بیانى که مفصلا گذشت معصوم از گناه و خطا هستند، و محال است خداى تعالى امر به اطاعت کسانى بکند که در خارج هیچ مصداقى ندارند، و یا در آیه اى که مى خواهد اءسّ اساس مصالح دینى و خلاصه حکمى را بیان کند، بدون آن حال مجتمع به هیچ وجه اصلاح نمى شود، متعلق و موضوع این حکم را کسانى قرار دهد که واجد شرطى باشند که احیانا و اتفاقا آن شرط براى کسى حاصل مى شود، با این که خواننده عزیز توجه فرمود که احتیاج مجتمع بشرى به اولى الامر عین احتیاجى است که به رسول دارد، و آن عبارت است از سرپرست داشتن امت که ما در بحث محکم و متشابه درباره سرپرستى و ولایت امت بحث کردیم.

نظریه پیروان ائمه اهل بیت (ع ) در معناى اولوا الامر و رد اشکالاتى که بر این نظریه شده است

اینک به اول بحث پیرامون آیه برگشته مى گوییم : از آن چه گذشت براى خواننده روشن شد که ما نمى توانیم جمله : ( و اولى الامر منکم ) را حمل کنیم بر جماعتى که براى حل و عقد امور جامعه دور هم جمع مى شوند، و معنا ندارد بفرماید اجتماعیه اهل حل و عقد را اطاعت کنید، حال فرمان را به هر معنایى که تفسیرش بکنیم بالاخره معناى درستى دست نمى دهد.

به ناچار باید بگوییم منظور از اولى الامر افرادى از امتند که در گفتار _ و کردارشان - معصومند، و به راستى اطاعتشان واجب است، _ به عین همان معنایى که اطاعت خدا و رسولش واجب است، و چون ما قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد را نداریم _ بناچار محتاج مى شویم به این که خود خداى تعالى در کتاب مجیدش و یا به زبان رسول گرامیش این افراد را معرفى کند، و به نام آنان تصریح نماید، قهرا آیه شریفه با کسانى منطبق مى شود که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در روایاتى که از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) تصریح به نام آنان کرده، و فرموده اولى الامر اینان هستند.

و اما این که بعضى گفته اند: خلفا و یا امیران جنگ و یا علماى بزرگ که مردم از اقوال و آراى آنان پیروى مى کنند مى باشند!، جواب همه این نظریه ها این است که اولا آیه شریفه دلالت دارد بر عصمت اولى الامر، و طبقاتى که نام برده شد بدون اشکال عصمت نداشتند مگر على (علیه السلام ) که طایفه اى از امت معتقد به عصمت آن جناب اند، و ثانیا اقوال نام برده هیچ یک همراه دلیل نیست.

و اما اشکالاتى که به قول پیروان ائمه اهل بیت کرده اند چند اشکال است.

اول این که بودن ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) احتیاج به معرفى صریح از ناحیه خداى تعالى و پیامبر گرامى او دارد، و اگر چنین معرفى اى صورت گرفته بود، امت اسلام که سهل است، حتى دو نفر هم بعد از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) درباره آنان اختلاف نمى کردند.

جواب از این اشکال این است که هم در کتاب آمده، و هم در سنت، اما کتاب آیه ولایت و آیه تطهیر و آیاتى دیگر که به زودى درباره اش بحث خواهیم کرد انشاء اللّه تعالى.

اما سنت حدیث سفینه که در آن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود:

( مثل اهل بیتى کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق ) ، (صفت اهل بیت من نظیر کشتى نوح است، که هر کس ‍ سوار آن شد نجات یافت، و هر کس از سوار شدنش تخلف ورزید غرق گردید)، و حدیث ثقلین که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در آن حدیث فرمود: ( انّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتى، اهل بیتى، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا ) ، (من براى بعد از خودم دو چیز بس سنگین در بین شما مى گذارم، کتاب خدا و عترتم را، که اهل بیت منند، در صورتى که بعد از من به آن دو تمسک بجویید هرگز گمراه نخواهید شد)، شرح و بسط آن در جلد سوم عربى این کتاب، آنجا که درباره محکم و متشابه بحث مى کردیم گذشت، و باز نظیر احادیثى که از طرق شیعه و سنى روایت شده، که انشاءاللّه در بحث روایتى آینده از نظر خواننده خواهد گذشت.

اشکال دوم و پاسـخ به آن

اشکال دوم این است که اطاعت اولى الامر کردن منوط بر این است که مردم آنان را بشناسند چون اگر نشناسند تکلیف مردم به اطاعت از آنان تکلیف به ما لایطاق است، وقتى مشروط به این شرط شد، آیه شریفه آن شرط را دفع مى کند، چون آیه مطلق است.

جواب از این اشکال این است که عین این اشکال به خود وى برمى گردد، براى این که اطاعت همانطور که او گفته مشروط به معرفت است، آن هم به طور مطلق، تنها فرقى که بین گفتار او با گفتار ما هست، این است که او مى گوید: اولى الامر و اهل حل و عقد را خود ما مى شناسیم و مصداقش را تشخیص مى دهیم، و هیچ احتیاج به معرفى و بیان خدا و رسول او نداریم و راست هم مى گوید، زیرا اولى الامر گناهکار چه احتیاج به معرفى خدا و رسولش دارد، ولى ما مى گوییم شناختن اولى الامر بى گناه و معصوم از هر معصیت و خطا احتیاج به معرفى خدا و رسول او دارد، پس هم قول ما و هم قول صاحب اشکال مخالف با آیه است، زیرا آیه مطلق است در آن شرطى نیامده، و ما هر دو آن را مشروط کردیم، پس دیگر جا ندارد که مساله شرط را او بر ما اشکال کند.

علاوه بر این که معرفت به غرضى که شرط شمرده شود، از قبیل سایر شروط نیست، چون معرفت مربوط به تحقق بلوغ تکلیف است نه مربوط به خود تکلیف و یا مکلف به آن، ساده تر بگویم تا تکلیف به مکلف نرسد، و به آن و به موضوع و متعلق آن معرفت پیدا نکند، تکلیف منجز نمى شود (هر چند که خود تکلیف و مکلف به آن هیچ شرطى نداشته باشد)، و اگر معرفت مثل سایر شرایط قید تکلیف یا مکلف به آن بود و نظیر استطاعت در حج که قید مکلف است و وجود آب براى وضو که قید تکلیف است مى بود، دیگر واجبات به دو قسم مطلق و مشروط تقسیم نمى شد، و اصلا تکلیف مطلقى وجود نمى داشت، چون تکلیف هر قدر هم که بى قید و شرط باشد بالاخره مشروط به شرایط عامه یعنى علم و قدرت و امثال آن هست، پس باید بگوییم تمامى تکالیف مقیدند در حالى که چنین نیست.

اشکال سوم و پاسـخ به آن

اشکال سومى که به پیروان ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) کرده اند این که ما در این عصرى که زندگى مى کنیم دسترسى به امام معصوم و دریافت علم دین از او نداریم، و همین خود دلیل است بر این که آن کسى که خدا اطاعتش را بر امت واجب کرده امام معصوم نیست، چون امت به چنین امامى دسترسى ندارد.

جواب این اشکال این است که اگر امروز امت اسلام دسترسى به امام معصوم ندارد تقصیر خود او است زیرا این امت اسلام بود که به سوء اختیارش و با اعمال زشتى که کرد، و امروز هم دارد مى کند، خود را از امام معصوم بى بهره کرد، و این محرومیتش مستند به خدا و رسول نیست، پس تکلیف پیروى و اطاعت از معصوم برداشته نشده، و این رفتار، امت اسلام و سپس این گفتارمان مثل این مى ماند که امتى پیامبر خود را به دست خود بکشد، آنگاه به درگاه خدا عذر بخواهد، که به دستور تو و پیامبرت عمل نکردم براى این بود که نمى توانستم پیغمبرت را اطاعت کنم چون در بین ما نبود.

علاوه بر این که عین این اشکال به خود او برمى گردد، با این بیان که مى گوییم : ما امروز نمى توانیم امت واحده اى در تحت لواى اسلام تشکیل دهیم، تا آن چه اهل حل و عقد تصمیم مى گیرند در بین خود اجرا کنیم.

اشکال چهارمشان این است که خداى تعالى در همین آیه مورد بحث مى فرماید: ( فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه و الرسول... ) ، و اگر مراد از اولى الامر امام معصوم بود، باید مى فرمود: ( فان تنازعتم فى شى ء فردوه... الى الامام ) .

جواب این اشکال این است که در بیان سابق گذشت که گفتیم منظور همان رد بر امام است، به آن تقریبى که گذشت.

اشکال پنجم این است، آنها که قائل به امام معصومند، مى گویند: فایده امام معصوم و پیروى از او این است که در زیر سایه او از ظلمت تفرقه و نزاع و دشمنى و خلاف نجات یافته به وحدت کلمه و اتفاق و برادرى برسند، در حالى که آیه شریفه فرض به پا شدن تنازع را در بود اولى الامر کرده، و فرموده اگر نزاعى بین شما رخ داد به اولى الامر مراجعه کنید، پس اولى الامر معصوم هم نمى تواند وحدت کلمه بیاورد، پس بنابراین امامیه که مى گویند اولى الامر باید معصوم باشد چه فایده زایدى در وجود امام معصوم مى بینند؟.

پاسـخ اشکال پنجم

جواب این اشکال از آن چه گذشت روشن شده، براى این که تنازعى که در آیه شریفه آمده تنازع مؤمنین در احکام کتاب و سنت است، نه در احکام ولایت، که امام آن را در حوادثى که پیش مى آید به عنوان ولى مسلمین صادر مى کند، و ما در سابق گفتیم که غیر از خدا و رسول او کسى اختیار تشریع حکم ندارد، حال اگر دو طایفه اى که با هم نزاع دارند توانستند حکم کتاب و سنت را بفهمند باید آن را از کتاب و سنت استنباط و استخراج کنند، و اگر نتوانستند از امام معصوم که در فهم حکم خدا از کتاب و سنت عصمت دارد بپرسند، نظیر سیره اى که معاصرین رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) داشتند، هر چه را خودشان از کتاب و از کلمات رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) مى فهمیدند به همان عمل مى کردند، و هر جا نمى فهمیدند از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) مى پرسیدند.

پس حکم اولى الامر در اطاعت حکم رسول است، همان طور که آیه نیز بر این دلالت مى کرد، و حکم تنازع در عصرى که رسول (صلى اللّه علیه و آله ) نیست و اولى الامر هست، همان حکم تنازع در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است، همچنان که آیه مورد بحث و آیات بعدى نیز بر این معنا دلالت دارد، به این معنا که آیه مورد بحث حکم تنازع در زمان غیبت رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) را بیان مى کند، و آیات بعدى حکم آن را در زمان حضور آن جناب.

پس مساله رد تنازع به خدا و رسول که در آیه آمده مختص به صورتى است که مؤمنین با یکدیگر تنازع کنند، چون آیه دارد: ( فان تنازعتم ) ، (اگر شما مؤمنین در بین خود نزاع کردید)، و نفرموده : ( فان تنازع اولوا الامر ) ، اگر اولى الامر خودشان در بین خود نزاع کردند، و نیز نفرمود: ( فان تنازعوا ) ، و معلوم است که معناى رد به رسول در زمان حضور رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) این است که از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) حکم مساله اى که در آن نزاع کرده اند بپرسند، و یا خود اگر مى توانند از کتاب و سنت استنباط نمایند، و در زمان غیبت آن جناب این است که از امام حکم آن را بپرسند و یا اگر مى توانند خودشان استنباط کنند که بیانش گذشت، پس جمله : ( فان تنازعتم فى شى ء... ) ، آنطور که اشکال کننده پنداشته کلامى زاید و بى فایده نیست.

پس از همه مطالب گذشته این معنا به خوبى روشن شد که مراد از ( اولى الامر ) رجالى معین از امت است که حکم هر یک از آنان در وجوب اطاعت حکم رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) است، و این معنا در عین حال منافات با عمومیتى که به حسب لغت از لفظ اولى الامر فهمیده مى شود ندارد و هیچ اشکالى ندارد شارع از این لفظ عام آن معناى خاص را اراده کرده باشد، چون قصد مفهومى از مفاهیم از یک لفظ، مطلبى است، و قصد مصداقى که آن مفهوم با آن منطبق است مطلبى دیگر است، نظیر مفهوم رسول که معنایى است عام و کلى، و در آیه مورد بحث نیز در همان معنا استعمال شده، ولى منظور گوینده از این لفظ عام رسول اسلام محمد بن عبداللّه (صلى اللّه علیه و آله ) است.

معناى : ( فان تنازعتهم فى شىء فردّوه الى الله و رسوله )

فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه و الرسول ...

این جمله تفریع و نتیجه گیرى از حصرى است که از مورد آیه استفاده مى شد، چون جمله ( اطیعوا اللّه... ) از آنجایى که اطاعت خدا و رسول کردن را واجب مى کرد، از آن فهمیده مى شود که منظور اطاعت در مواد دینى است، که متکفل رفع همه اختلافهایى است که ممکن است در دین خدا پیدا بشود. و نیز بر آورنده هر حاجتى است که ممکن است پیش بیاید، دیگر موردى باقى نمى ماند که مردم در آن مورد به غیر خدا و رسول او مراجعه کنند، در نتیجه معناى کلام چنین مى شود که شما مردم باید تنها و تنها خدا و رسول و اولى الامر را اطاعت کنید نه طاغوت را و این همان حصرى است که گفتیم از آیه استفاده مى شود، و نتیجه آن، مضمون جمله مورد بحث است که مى فرماید: پس اگر در امرى تنازع کردید آن را به خدا و رسول رد کنید.

و از این که خطاب را متوجه مؤمنین کرده کشف مى کند از این که مراد از تنازع هم، تنازع مؤمنین در بین خودشان است، نه تنازعى که فرضا بین آنها و اولى الامر اتفاق بیفتد، و یا بین خود اولى الامر رخ دهد، چون فرض اولى یعنى تنازع مؤمنین با اولى الامر با مضمون آیه سازگار نیست که اطاعت اولى الامر را بر آنان واجب کرده، و همچنین فرض دوم با آیه نمى سازد چون معنا ندارد خداى تعالى اطاعت کسانى را بر امت واجب کند که بین خودشان تنازع رخ دهد، زیرا اگر اولى الامر در بین خود تنازع کنند قطعا یکى بر حق و دیگرى بر باطل خواهد بود، و خداى تعالى چگونه اطاعت کسى را واجب مى کند که خود بر باطل است، علاوه بر این که اگر منظور تنازع اولى الامر در بین خودشان بود پس چرا در جمله مورد بحث خطاب را متوجه مؤمنین کرد، و فرمود: (پس اگر در چیزى تنازع کردید آن را به خدا و رسول برگردانید...).

و اما کلمه (شى ء)، این کلمه هر چند عمومیت دارد همه احکام و دستورات خدا و رسول و اولى الامر را شامل مى شود، هر چه مى خواهد باشد و لیکن جمله بعد که مى فرماید: (پس آن را به خدا و رسول برگردانید)، به ما مى فهماند که مراد از کلمه شى ء مورد تنازع، چیزى که اولى الامر درباره آن استقلال ندارد و نمى تواند در آن به راءى خود استبداد کند،

و خلاصه کلام اینکه منظور نزاع مردم در آن احکام و دستوراتى نیست که ولى امرشان در دایره ولایتش اجرا مى کند، مثل این دستورشان بدهد به کوچ کردن، یا جنگیدن، یا صلح کردن با دشمن، و یا امثال اینها، چون مردم ماءمورند که در این گونه احکام ولى امر خود را اطاعت کنند، و معنا ندارد بفرماید وقتى در این گونه احکام تنازع کردید، ولى امر خود را رها کرده، به خدا و رسولش مراجعه کنید.

بنابراین آیه شریفه دلالت دارد بر این که مراد از کلمه (شى ء)، خصوص احکام دینى است، احدى حق ندارد در آن دخل و تصرفى بکند، مثلا حکمى را که نباید انفاذ کند، انفاذ، و حکمى را که باید حاکم بداند، نسخ کند، چون این گونه تصرفات در احکام دینى خاص خدا و رسول او است، و آیه شریفه مثل صریح است در این که احدى را نمى رسد که در حکمى دینى که خداى تعالى و رسول گرامى او تشریع کرده اند تصرف کند، و در این معنا هیچ فرقى بین اولى الامر و سایر مردم نیست.

ان کنتم تومنون باللّه ...

این جمله تشدید و تاءکید همان حکمى است که جمله قبل بیان کرد، و اشاره است به این مخالفت این دستور از فسادى که در مرحله ایمان باشد ناشى مى گردد، معلوم مى شود این دستور ارتباط مستقیم با ایمان دارد، و مخالفت آن کشف مى کند از این که شخص ‍ مخالف اگر تظاهر به صفات ایمان به خدا و رسولش مى کند، براى این است که کفر باطنى خود را بپوشاند، و این همان نفاق است که آیات بعدى بر آن دلالت دارد.

ذلک خیر و احسن تاویل

یعنى بر گرداندن حکمى که در آن تنازع دارید، به خدا و رسول او بهتر است، و یا (اطاعت خدا و رسول و اولى الامر بهتر است ) و کلمه تاءویل در اینجا به معناى مصلحت واقعى است، که حکم مورد بحث از آن منشاء مى گیرد، و سپس مترتب بر عمل مى شود، و ما در تفسیر آیه : ( و ابتغاء تاویله و ما یعلم تاویله الا اللّه... ) در جلد سوم عربى این کتاب بحثى درباره معناى تاویل کردیم.

الم تر الى الّذین یزعمون انهم آمنوا بما انزل الیک ...

کلمه (زعم ) به معناى اعتقاد داشتن به چیزى است، اعم از این که این اعتقاد مطابق واقع هم باشد و یا نباشد، به خلاف علم که به معناى اعتقاد مطابق با واقع است و چون کلمه (زعم ) در مورد اعتقادى استعمال مى شود که مطابق با واقع نیست، چه بسا همین باعث شده بعضى گمان کنند که این کلمه به معناى ظن _ پندار _ غلط است، و خلاصه غلط بودن و عدم مطابقت با واقع در معناى این کلمه اعتبار شده است و حال آن که اینطور نیست.

و کلمه (طاغوت ) مصدرى است به معناى طغیان مانند کلمات رهبوت و جبروت و ملکوت، مصدرند، و به معناى رهبت و جبر و ملک است، چیزى که هست بسیار مى شود که این کلمه از باب مبالغه در معناى اسم فاعل استعمال مى شود مثلا گفته مى شود: ( و الّذین کفروا اولیاوهم الطاغوت ) ، (و کسانى که کفر مى ورزیدند سرپرستانشان طاغوت هایند) و اما معناى این مصدر یعنى طاغوت و طغیان معروف است، مثلا مى گویند: (طغى الماء) یعنى آب به خاطر فورانش و یا کثرتش از ظرف خود تجاوز کرد، و استعمال کلمه در مورد انسان در آغاز از باب مجاز بوده، ولى در اثر کثرت استعمال به حد استعمال حقیقى رسیده است، و طغیان آدمى به معناى آن است که از آن طورى که باید باشد و از آن حدى که باید رعایت کند تجاوز نماید، حال چه این که آن حد را عقل خود او معلوم کرده باشد، و یا شرع، پس طاغوت عبارت است از انسان ظالم و جبار متمرد و یاغى از وظایف بندگى خدا، البته تمردى که از باب گردن کشى نسبت به خداى تعالى باشد، و آن کسى هم که طاغوت را عبارت دانسته از هر معبودى که غیر از خدا پرستیده شود برگشت گفتارش ‍ به همین معنایى است که ما کردیم.

بما انزل الیک و ما انزل من قبلک ...

این جمله به منزله این است که فرموده باشد ( بما انزل اللّه على رسله ) ، (یعنى کسانى که معتقدند که بدانچه خدا بر تو و بر رسولان قبل از تو نازل کرده ایمان دارند)، در این آیه مى توانست بفرماید: ( انهم آمنوا بک و بالذین من قبلک ) ، (کسانى که معتقدند به تو و پیامبران قبل از تو ایمان دارند)، ولى این طور نفرمود، بدین جهت که گفتار در زمینه برگشت به کتاب خدا و حکم او بود، و با در نظر داشتن این نکته روشن مى شود که مراد از امر در جمله : ( و قد امروا ان یکفروا ) به (با این که ماءمور شدند به این که به طاغوت کفر بورزند) امرى است که در کتب آسمانى و از طریق وحى بر انبیا یعنى رسول اسلام (صلى اللّه علیه و آله ) و انبیاى قبل از آن جناب (علیهم السلام ) نازل شده.

و جمله : ( الم تر... ) گفتارى است شبیه به دفع دخل، یعنى پیشگیرى از سوالى است که ممکن بود بشود و کسى بپرسد چرا خداى تعالى فرمود: ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول ) ، در جواب از این سوال تقدیرى فرمود: مگر نمى بینى از اطاعت سر بر مى تابند، و محاکمات خود را نزد طاغوت یعنى شیطان صفتان مى برند؟ و این استفهام، استفهام تاءسف است، مى خواهد بفرماید: متاءسفانه مى بینى که بعضى از مردم با این که معتقدند به آن چه بر تو نازل شده و به آن کتابهاى دیگر که به انبیاى دیگر نازل شده ایمان دارند، و با این که مى دانند که کتابهاى آسمانى نازل شده تا در بین مردم در آنچه اختلاف مى کنند حکم کند، و همین حقیقت را خداى تعالى در قرآن کریم بیان کرده، و فرموده : ( کان النّاس امه واحده فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا فیه ) ، (مردم امتى واحده بودند، سپس ‍ خداى تعالى پیغمبران را براى بشارت و انذار مبعوث کرد، و با آنان کتاب را به حق نازل کرد تا بین مردم در آن چه اختلاف مى کنند داورى کند)، با این حال محاکمات خود را نزد طاغوت مى برند، با این که مى دانند که آنان اهل طغیان و تمرد از دین خدا، و تجاوزگر بر حقوق خدا و خلقند، و با این که در همین کتب آسمانى ماءمور شده بودند به این که به طاغوت کفر بورزند، و نیز مى دانند که تحاکم نزد طاغوت لغو کردن کتب خدا و ابطال شرایع او است.

و یرید الشیطان ان یضلهم ضلالا بعیدا

این جمله دلالت دارد بر اینکه تحاکم این گونه افراد در نزد طاغوت ریشه اش القاى شیطان و اغواى او است ؟ و غرض شیطان از این القاآت این است که پیروانش به ضلالتى دور از نجات، گرفتار شوند.

و اذا قیل لهم تعالوا ...

کلمه ( تعالوا ) به حسب اصل لغت امرى است از ماده تعالى که به معناى ارتفاع است و معناى آن این است که به سوى بالا بیایید، و کلمه (صد) که فعل (یصدون ) مشتق از آن است وقتى با کلمه (عن ) متعدى مى شود معناى اعراض را مى رساند، پس جمله ( یصدون عنک صدودا ) ، مى شود: (از تو به نوعى اعراض مى کنند)، و جمله : ( الى ما انزل اللّه و الى الرسول... ) به منزله این است که فرموده باشد ( الى حکم اللّه والى من یحکم به ) ، (به ایشان گفته مى شود بیایید به افق بلند حکم خدا و حکم کسى که به حکم خدا حکم مى کند).

و در جمله : ( یصدّون عنک... ) مساله اعراض پیروان طاغوت را اختصاص به رسول داده، و فرموده : (از تو اعراض مى کنند)، با اینکه دعوت شده بودند به آمدن به سوى کتاب و رسولى که حکم به کتاب مى کند نه تنها به سوى رسول و این بدان جهت است که اعراض کنندگان کافر نیستند. و گرنه جاى تاءسف نبود، و آیه شریفه لحن تاءسف دارد، پس این تاءسف از عمل کسانى است که معتقدند ایمان دارند به آن چه خدا نازل کرده، پس اینان تجاهر به اعراض از کتاب خدا ندارند، چون کافر نیستند، بلکه منافقند و به داشتن ایمان به آنچه خدا نازل کرده تظاهر مى کنند، و در عین حال از رسول او اعراض مى کنند.

و از این جا روشن مى شود که فرق گذاشتن بین خدا و رسول او نفاق است، و کسى که ادعا مى کند که من تسلیم حکم خدا هستم، ولى نسبت به حکم رسول توقف و تردید دارم بدون شک منافق است.

فکیف اذا اصابتهم مصیبه ...

این جمله اعلام مى دارد که اعراض و انصراف از حکم خدا و رسول او و روى آوردن به حکم غیر خدا که همان حکم طاغوت باشد به زودى مصیبتى را براى این اعراض گران به بار خواهد آورد، مصیبتى که هیچ علتى جز این اعراضشان از حکم خدا و رسول و مراجعه کردنشان به حکام طاغوت ندارد.

ثم جائوک یحلفون باللّه ...

در این جمله معذرت آنان را حکایت مى کند، که ما در مراجعه به داورى طاغوت ها قصد سویى نداشتیم و معناى آن - و خدا داناتر است این است که وقتى حال آنان چنین حالى است چه خواهند کرد وقتى که بر اثر این رفتارشان بلاى بدى به آنان برسد، آنگاه نزدت بیایند، و به خدا سوگند یاد کنند که ما از بردن نزاع خود نزد طاغوتها و یا بگو مراجعه کردنمان به غیر کتاب و رسول هیچ منظورى جز احسان و توفیق یعنى قطع نزاع و مشاجره از بین طرفین دعوى نداشتیم.

اولئک الّذین یعلم اللّه ما فى قلوبهم ...

این جمله تکذیب همان عذر خواهى آنان است، و در آن نفرموده که چه نیتى فاسد در دل دارند، بلکه به این اکتفا نموده که (خدا مى داند چه در دل دارند) و این بدان جهت بوده که جمله بعدى که فرموده ( فاعرض عنهم و عظهم ) ، (پس از آنان اعراض کن و نصیحتشان کن )، مى فهماند سر این کوتاه گویى این بوده که اگر در دلشان نیت فاسدى نداشته اند و سخنشان صدق و حق بوده او باید عذرشان را بپذیرد، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هرگز ماءمور نیست به این که از سخن حق و صدق اعراض کند.

و قل لهم فى انفسهم قولا بلیغا

یعنى به ایشان سخنى بگو که دلهایشان آن را درک کند و بفهمند چه مى گویى و خلاصه با زبان دل آنان حرف بزن تا متوجه شوند، که این رفتارشان چه مفاسدى دارد، و اگر معلوم شود نفاق ورزیده اند، چه عذابى ناشى از خشم خداى تعالى بر آنان نازل مى شود.

اطاعت از رسول الله (ص) همان اطاعت از خدا است

و ما ارسلنا من رسول الّا لیطاع باذن اللّه

این جمله ردى است مطلق بر همه آن مطالبى که قبلا از منافقین حکایت کرده بود، یعنى تحاکم بردنشان به نزد طاغوت، و اعراضشان از رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله )، و سوگند خوردن، و عذرخواهیشان به این که ما منظورى به جز احسان و توفیق نداشتیم مى فرماید: همه این مطالب هر یک به وجهى مخالفت رسول کردن است، حال چه این که تواءم با عذرى که بهانه آنان بشود باشد، و چه تواءم با چنان عذرى نباشد براى این که خداى تعالى که اطاعت رسول کردن را واجب فرموده، قید و شرطى برایش نیاورد و اصلا رسول اللّه را نفرستاده مگر براى همین که به اذن او اطاعت شود.

و نباید کسى خیال کند که اطاعت تنها حق خدا است، و رسول بشرى و فردى که خداى تعالى او را خلق کرده، و تنها در جایى مى توان اطاعتش کرد که اطاعت او سودى و مصلحتى عاید ما سازد، در نتیجه اگر همان سود و آن مصلحت بدون اطاعت رسول دست بدهد دیگر چه احتیاجى به اطاعت او است ؟ و چرا نتوانیم مستقلا آن را احراز کنیم ؟ و رسول را کنارى زده او را ترک کنیم ؟ و آیا در چنین فرضى اگر باز هم رجوع به رسول را لازم بدانیم شرک به خدا نورزیده ایم ؟ و رسول را دوشادوش خدا نپرستیده ایم ؟ و اگر این اطاعت شرک به خدا نیست، پس چرا بعضى از مسلمانان صدر اسلام وقتى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) امرى را بر آنان واجب مى کرد از آن جناب مى پرسیدند، آیا این تکلیف دستور خود تو است ؟ و یا از ناحیه خدا است ؟ معلوم مى شود همان طور که به نظر ما رسیده اطاعت رسول کردن شرک به خدا است، و چیزى است در مقابل اطاعت خدا، و گرنه سوال اصحاب معنا نمى داشت.

وجه بطلان این خیال همان است که گفتیم خداى تعالى رسول (صلى الله علیه و آله ) را نفرستاده مگر براى همین که اطاعت بشود، و خودش فرموده : (هیچ رسولى را نفرستادیم مگر براى همین که به اذن خدا اطاعت شود) و در این وجوب اطاعت هیچ قید و شرطى نیاورده، پس معلوم مى شود اطاعت از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) کردن، آن هم بطور مطلق همان اطاعت خدا کردن است چون خود خدا دستور داده رسول را اطاعت کنید، و در جاى دیگر فرموده : ( من یطع الرسول فقد اطاع اللّه ) .

و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توابا رحیما

مى فرماید اگر رسول را مخالفت کردند، و با این مخالفتشان از او اعراض کردند، اگر به سوى خدا و رسول برگردند و توبه کنند، برایشان بهتر است از این که سوگند بخورند، که به خدا ما منظورمان مخالفت نبوده، و براى توجیه عمل خود سخنانى به هم ببافند، و عذرهایى غیر موجه بتراشند که نه سودى دارد، و نه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را راضى مى سازد، چون خداى تعالى قبل از این که اینان عذر بدتر از گناه خود را بیان کنند، حقیقت و باطن امرشان را براى رسول خود بیان کرده، و به وى فرموده : ( و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ ک... ) .

فلا و ربّک لاحتى یحکموک ...

کلمه (شجر) فعل ماضى از ماده (شجر) به سکون جیم، و نیز از شجور است و شجر و شجور به معناى اختلاط است، وقتى گفته مى شود: ( شجر شجرا و شجورا ) معنایش این است که فلان چیز مخلوط شد، و تشاجر و مشاجره نیز از این باب است گویا وقتى دو نفر با هم نزاع مى کنند گفته هایشان درهم و برهم مى شود، (و شنونده نمى فهمد این چه مى گوید و آن دیگرى چه مى گوید)، درخت را هم که شجر نامیده اند به این مناسبت بوده که شاخه هاى آن در یکدیگر فرو مى روند، و کلمه (حرج ) به معناى تنگى و مضیقه است.

و ظاهر سیاق در بدو نظر چنین مى نماید که این آیه رد بر منافقین باشد، که خیال کردند به پیغمبر ایمان آوردند، و در عین حال داورى را نزد طاغوت مى برند، در نتیجه معناى آن چنین مى شود: (پس نه به پروردگارت سوگند، این طور که آنان پنداشته اند نیست، ایمانى به تو ندارند، با این که داورى نزد طاغوت مى برند، بلکه به تو ایمان ندارند تا زمانى که تو را در بین خود حکم کنند...). این آن معنایى است که گفتیم : در بدو نظر از آیه فهمیده مى شود، و لیکن غایت یعنى جمله - تا زمانى که... - غیر منافقین را نیز شامل مى شود و همچنین جمله بعد از آن که مى فرماید: ( و لو انا کتبنا علیهم ) تا جمله ( ما فعلوه الّا قلیل منهم ) مؤ ید این است که رد دعوى ایمان، اختصاص به منافقین ندارد، بلکه غیر آنان را نیز شامل مى شود، چون بسیارى از غیر منافقین هستند که ظاهر حالشان چنین نشان مى دهد که خیال مى کنند به صرف که قرآن و احکامى که از ناحیه خداى تعالى نازل شده چه معارفش و چه دستورات اخلاقى و عملیش را تصدیق کردند، ایمان به خدا و رسول و ایمان بدانچه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از ناحیه پروردگارش ‍ آورده در دلشان افتاده، و در نتیجه ایمان حقیقى دارند، در حالى که این طور نیست، بلکه ایمان عبارت است از این که انسان به طور تام و کامل و به باطن و ظاهر تسلیم امر خدا و رسولش باشد، و چگونه ممکن است کسى مؤمن حقیقى باشد، و در عین حال در برابر حکمى از احکام او تسلیم نشود، یا به ظاهر و یا اگر به ظاهر اظهار تسلیم مى کند در باطن جانش تسلیم نباشد به ظاهر از ترس رسوایى اظهار تسلیم کند ولى در باطن دلش به خاطر این که حکم نامبرده که با حال و هواى او سازگار نیست منزجر باشد، با این که خداى تعالى به رسول گرامیش فرموده بود: ( لتحکم بین النّاس بما اریک اللّه ) ، و در آن هدف و غرض نهایى بعثت آن جناب را داورى در بین مردم معرفى کرده بود.

پس با این حال اگر این رسول بزرگوار حکمى علیه کسى بکند، و آن کس از حکم آن جناب منزجر و ناراحت شود، در حقیقت از حکم خداى تعالى ناراحت شده، چون خداى تعالى این شرافت را به آن جناب داده بود، که بندگانش اطاعتش کنند، و حکمش را در بین خود نافذ بدانند.

تسلیم حکم رسول خدا (ص) بودن، علامت ایمان واقعى و تسلیم در برابر احکام خدا است

پس اگر بندگان خدا تسلیم حکم رسول شدند، و از هیچ حکم آن جناب در باطن دلشان ناراحت نگشتند، آن وقت است که مسلمان واقعى شده اند، و در این صورت است که مى توان گفت بطور قطع تسلیم حکم خدایند، و حتى در برابر حکم تکوینى خدا نیز تسلیمند، آرى تسلیم بودن در برابر حکم دینى و تشریعى خدا، دلیل بر تسلیم بودن در برابر حکم تکوینى او است.

(همچنان که آن شاعر زبان حال این گونه افراد را در شعر خود آورده مى گوید):

یکى درد و یکى درمان پسندد

یکى وصل و یکى هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

( مترجم )

و این مرحله یکى از مراحل ایمان است، که هر مؤمنى به آن مرحله برسد صفاتى در او رشد مى کند، که از همه روشنترش تسلیم شدن در برابر همه دستورات و مقدراتى است که از ناحیه خداى تعالى به وى مى رسد و چنین کسى دیگر حالت اعتراض و چون و چرا به خود نمى گیرد، نه در زبان رده اى مى گوید، و نه در دل نقى مى زند، و به همین جهت است که مى بینیم در آیه مورد بحث تسلیم را مطلق آورده است.

از این جا روشن مى شود که جمله : ( فلا و ربک... ) هر چند که به حسب لفظ تنها رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را نام برده، و فرموده : (به پروردگارت سوگند که ایمان نمى آورند مگر وقتى که تو را در اختلافات خود حکم قرار دهند)، در نتیجه به ذهن مى رسد که مساله مخصوص احکام تشریعى خداى تعالى است لیکن مساله منحصر به آن نیست، چون به قول معروف مورد، مخصص نیست در آیه شریفه سخن از این رفته بود که مسلمانان نباید به غیر رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) مراجعه کنند، با این که خدا بر آنان واجب فرموده که تنها به او رجوع کنند قهرا احکام تشریعى مورد گفتگو قرار مى گیرد لیکن مساله تسلیم منحصر به آن نیست، بلکه معناى آیه عام است، و شامل احکام تشریعى خدا و رسول و احکام تکوینى خداى تعالى هر دو مى شود که توضحیش از نظر خواننده گذشت.

بلکه از این هم عمومى تر است و شامل قضاى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) یعنى داورى آن جناب و حتى همه روشهایى که آن جناب در زندگیش سیره خود قرار داده مى شود، و مسلمانان (اگر ایمانشان مستعار و سطحى نباشد)، باید اعمال آن جناب را سیره خود قرار دهند، هر چند خوشایندشان نباشد.

پس هر چیزى که به نحوى از انحا و به وجهى از وجوه انتسابى به خدا و رسول او (صلى اللّه علیه و آله ) داشته باشد، چنین مؤمنى نمى تواند آن را رد کند، و یا به آن اعتراض نماید و یا از آن اظهار خستگى کند و یا به وجهى از وجوه از آن بدش آید، چون اثر در همه مشترک است، و مخالفت در همه آنها ناشى از شرک است، البته به مراتبى که در شرک هست، و به همین جهت است که خداى تعالى فرموده : ( و ما یومن اکثرهم باللّه الا و هم مشرکون )

و لو انّا کتبنا علیهم... ما فعلوه الا قلیل منهم

در تفسیر آیه ( و لکن لعنهم اللّه بکفرهم فلا یؤ منون الا قلیلا ) گفتیم : ترکیب آیه دلالت دارد بر اینکه حکم مذکور در آیه مربوط است به هیاءت اجتماعیه اى که از افراد حاصل مى شود، و نامش را مجتمع مى گذاریم و این که اگر اندکى را استثنا کرد، و فرمود: ( الا قلیل منهم ) ، براى این بوده که کسى توهم نکند حکم استغراقى است، و تمامى افراد بشر را شامل مى شود، و لذا این استثنا به استثناى منفصل شبیه تر است، تا استثناى متصل، و یا چیزى است برزخ میان استثناى متصل و منفصل، چون داراى دو جنبه است، (از نظر این که حکم رفته است روى هیاءت اجتماعى استثنا بردار نیست، و استثناى منفصل است، و از نظر این که بالاخره پر حکم افراد را هم مى گیرد، استثنا متصل است ).

بنابراین پس این که فرمود: ( ما فعلوه الا قلیل منهم ) وارد در مورد اخبار است، اخبار از حال آن هیاءت مجتمعه به این که احکام و تکالیف حرجى و دشوار را امتثال نمى کنند، چون با محبوب دل آنان ضدیت و با چیزى که دلهایشان و دیارشان به آن بسته است برخورد دارد و استثناى عده قلیل براى دفع توهم است.

در نتیجه معناى آیه این مى شود که اگر ما مى نوشتیم (یعنى واجب مى کردیم ) بر آنان که یکدیگر را به قتل برسانند، و از شهر و دیار خود که با آن انس دارند خارج شوند این واجب را انجام نمى دهند، و چون جمله انجام نمى دهند کلیت و استغراق را مى رسانید، و شنونده مى پنداشت حتى یک نفر هم مؤمن حقیقى و تسلیم واقعى در برابر فرمان خداى تعالى در میان آنان وجود ندارد، براى دفع این توهم عده اى قلیل را استثنا کرد، هر چند که حکم اصلا شامل آن عده نمى شود چون حکم درباره افراد نبود، بلکه درباره هیاءت اجتماعیه (بدان جهت که مجتمع است ) بود، و لیکن چون به تبع هیاءت افراد هم داخل مى شدند این استثنا را آورد.

از اینجا روشن مى شود که مراد از قتل، قتل دسته جمعى یکدیگر است، و مراد از بیرون شدن نیز بیرون شدن و جلاى وطن کردن جمعى از میان جمعى دیگر است، خلاصه حکم همه اش مربوط به مجتمع است، نه این که هر فردى خودش خود را بکشد، و یا هر فردى از خانه و زندگیش بیرون شود، همچنان که در آیه شریفه : ( فتوبوا الى بارئکم فاقتلوا انفسکم ) درباره بنى اسرائیل است منظور قتل دسته جمعى است، و مقصود به خطاب جماعت است نه فرد.

و لو انهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لهم و اشدّ تثبیتا

در این آیه شریفه تعبیرى که در آیه قبلى بود عوض شده، در آنجا تعبیر کتابت آمده بود، مى فرمود: ( و لو انا کتبنا... ) ، و در این آیه همان را به عبارت ( یوعظون ) تعبیر فرموده، و این اشاره است به این احکام نامبرده هر چند به صورت امر و کتابت یعنى دستور وجوبى صادر شده است لیکن اشاراتى است به چیزى که صلاح و سعادتشان را تاءمین مى کند، پس در حقیقت مواعظ و نصایحى است که در آن خیر و صلاح آنان منظور است.

( لکان خیرا لهم ) یعنى اگر موعظتى که به ایشان شد عمل مى کردند برایشان بهتر بود، و معلوم است که این بهترى مربوط به همه سرنوشت هاى آنان است، چه سرنوشت دنیایى شان و چه سرنوشت آخرتیشان، براى این که خیر آخرت منفک از خیر دنیا نیست، بلکه آن را به دنبال دارد ( و اشد تثبیتا ) یعنى عمل به این مواعظ نفوس و دلهایشان را بر ایمان استوارتر مى کرد براى این که گفتار در این مقام همه پیرامون ایمان بود، در جاى دیگر نیز فرموده که خداى تعالى ایمان کسانى که ایمان آورده اند را استوار مى کند: ( یثبت اللّه الّذین آمنوا بالقول الثابت... ) .

و اذا لاتینا هم من لدنّا اجرا عظیما

یعنى در این هنگام که ایمان ثابت در دلهاشان استوار گشت، از خزانه غیب خود پاداشى عظیم به آنان خواهیم داد، و در این که چرا نفرمود آن پاداشى چیست و آن را مبهم گذاشت، همان توجیه مى آید که در مبهم آوردن جمله ( لکان خیرا لهم ) از نظر خواننده گذشت.

و لهدینا هم صراطا مستقیما

در سابق ذیل آیه : ( اهدنا الصّراط المستقیم ) در جلد اول این کتاب معناى صراط مستقیم گذشت.

و من یطع اللّه و الرسول

در این آیه بین خدا و رسول او در این وعده حسن جمع شده، فرموده کسى که خدا و رسول را اطاعت کند چنین و چنان خواهد شد، با این که آیات قبل تنها متعرض اطاعت رسول و تسلیم شدن در برابر حکم و قضاى آن جناب بود و این بدان جهت است که بین این دو آیه یعنى آیه مورد بحث و آیه : ( لا یؤ منون حتى یحکموک... ) نامى از خداى تعالى به میان آمده بود آنجا که فرمود: ( و لو انا کتبنا علیهم... ) لذا خواست بفهماند اطاعت رسول کردن بدان جهت واجب شده که خدا به آن امر فرموده، پس اطاعت واجب شده اطاعت خدا و رسول هر دو است، از سوى دیگر در آغاز آیات نیز گفتار با جمله : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول... ) شروع شده بود، خواست تا آخر کلام به اول آن مرتبط شود.

فاولئک مع الّذین انعم اللّه علیهم ...

این آیه دلالت دارد بر این که چنین کسانى ملحق به ( الذین انعم اللّه علیهم ) هستند و از خود آنان نیستند، و به حکم جمله : ( و لهدینا هم صراطا مستقیما ) خداى تعالى به صراط مستقیمى هدایتشان مى کند، که صراط ( الّذین انعم اللّه علیهم ) است، صراط مستقیمى که در کلام مجیدش جز به این طایفه نسبت نداده، و در سوره حمد فرموده : ( اهدنا الصّراط المستقیم صراط الّذین انعمت علیهم ) و سخن کوتاه این که این طایفه که خدا و رسول را اطاعت مى کنند ملحق به آن چهار طایفه اند و از آنان نیستند، همچنان که جمله : ( و حسن اولئک رفیقا ) نیز خالى از اشاره به این معنا نیست و چون مى فرماید: (این چهار طایفه رفقاى آن طایفه اند، و از آن فهمیده مى شود طایفه مورد بحث از آن چار طایفه نیستند، بلکه جداى از آنان، ولى رفیق با آنان هستند) و اما این که منظور از نعمت در جمله : ( انعم اللّه علیهم ) چیست ؟ در سابق گفتیم که منظور از آن نعمت ولایت است.

و اما این چهار طایفه یعنى نبیین و صدیقین و شهدا و صالحین چه کسانیند، باید گفت : ما نمى توانیم بگوییم انبیا (علیهم السلام ) چگونه انسانهایى هستند، چون این طایفه آشنایان با وحى و آگاهان از اخبار غیبى هستند، و ما بیش از این از وضع آنان خبر نداریم، و نمى توانیم داشته باشیم، مگر از ناحیه آثارى که از خود به جاى گذاشته اند.

و اما شهدا در سابق نیز گفته بودیم که این کلمه در قرآن کریم به معناى گواهان در اعمال است، و در هیچ جاى قرآن که از ماده (ش ‍ _ ه _ د) کلمه اى به کار رفته به معناى کشته در معرکه جنگ نیامده، بلکه مراد از آن افرادى است که گواه بر اعمال مردمند، و مراد از صالحین کسانى است که شایستگى نعمت خداى را دارند.

معناى ( صدیقین )

و اما کلمه (صدیقین ) به طورى که خود لفظ دلالت مى کند مبالغه در صدق است، یعنى کسانى که بسیار صادقند چیزى که هست صدق تنها زبانى نیست، یکى از مصادیق آن سخنانى است که انسان مى گوید، یک مصداق دیگرش عمل است، که اگر مطابق با زبان و ادعا بود آن عمل نیز صادق است، چون عمل از اعتقاد درونى حکایت مى کند، و وقتى در این حکایتش راست مى گوید، که ما فى الضمیر را بطور کامل حکایت کند، و چیزى از آن باقى و بدون حکایت نگذارد، چنین عملى راست و صادق است، و اما اگر حکایت نکند و یا درست و کامل حکایت نکند این عمل غیر صادق است، و همچنین سخن صدق آن سخنى است که با واقع و خارج مطابقت داشته باشد، و چون گفتن نیز یکى از افعال است، قهرا کسى که صادق در فعل خویش است سخن نخواهد گفت مگر آنچه که راست بودنش را مى داند، و مى داند که این سخن را در اینجا باید گفت، و گفتن آن حق است، و بنابراین سخن چنین کسى هم صدق خبرى دارد، و هم صدق مخبرى.

پس صدیق آن کسى است که به هیچ وجه دروغ در او راه ندارد، و چنین کسى کارى که حق بودن آن را نمى داند نمى کند، هر چند که مطابق با هواى نفسش باشد و سخنى را که راست بودن آن را نمى داند نمى گوید، و قهرا حتى کسى به جز حق را هم نمى بیند، پس ‍ او کسى که حقایق اشیا را مى بیند، و حق مى گوید و حق انجام مى دهد.

و با در نظر داشتن این بیان ترتیب بین چهار طایفه نامبرده در آیه روشن مى گردد، طایفه اول نبیون بودند که سادات بشرند، سپس ‍ صدیقون قرار گرفته اند، که گفتیم شاهدان و بینندگان حقایق و اعمالند، و سوم شهدا بودند، که شاهدان بر رفتار دیگرانند و در آخر صالحانند که لیاقت و آمادگى براى کرامت الله را دارند.

و حسن اولئک رفیقا

کلمه ( رفیقا ) تمیز است، و آیه را چنین معنا مى دهد: (و این چهار طایفه از حیث رفاقت طوایف خوبى هستند، بعضى گفته اند به هم ین جهت بوده که آن را به صیغه جمع نیاورد، و بعضى دیگر گفته اند، مفرد آوردنش براى این بوده که بفهماند تک تک آنان در حال رفاقت خوبند، و بنابراین معنا، کلمه (رفیقا) حال خواهد بود، نظیر جمله : ( ثم نخرجکم طفلا ) (سپس شما را _ از شکم مادران _ بیرون مى کنیم، در حالى که طفلید).

ذلک الفضل من اللّه و کفى باللّه علیما

در این جمله کلمه ( ذلک ) که مخصوص اشاره به دور است را آورده، و آن را ابتداى جمله قرار داد، و حرف (الف و لام ) بر سر خبر آورده، تا به این وسیله بر عظمت امر این فضل دلالت کند، و بفهماند که گویا این فضل، جامع تمامى فضیلت ها و فضل ها است، و اگر آیه شریفه را با علم خدا ختم کرد، براى این بود که گفتار در آیه شریفه درباره درجات ایمان بود، که جز علم الهى هیچ راه دیگرى براى تشخیص آن نیست.

این را هم بدان که در این آیات شریفه موارد متعددى از التفات هست، التفاتهایى آمیخته درهم، در آغاز آیات مؤمنین را مورد خطاب قرار داد و فرمود: ( یا ایها الّذین آمنوا ) و در آیه : ( و لو انّا کتبنا علیهم ) آنان را غایب به حساب آورد، التفات دیگر این که در آغاز کلام یعنى در جمله ( اطیعوا اللّه... ) غایب فرض شده، و در آیه شریفه : ( و ما ارسلنا من رسول... ) متکلم مع الغیر به حساب آمده، سپس در جمله : ( باذن اللّه... ) غایب فرض شده، و در آیه : ( و لو انّا کتبنا علیهم... ) متکلم مع الغیر به حساب آمده، و باز در آیه : ( و من یطع اللّه و الرسول... ) غایب فرض شده.

و اما رسول (صلى اللّه علیه و آله ) در اول این آیات که مى فرماید: ( و اطیعوا الرسول... ) غایب فرض شده، و در جمله : ( ذلک خیر ) خطابى که در این اسم اشاره است به سوى آن جناب متوجه شده است، دوباره در جمله : ( و استغفر لهم الرسول... ) غایب به حساب آمده، و در آیه :

( فلا و ربک... ) مخاطب شده است، باز در جمله : ( و من یطع اللّه و الرسول... ) غایب در نظر گرفته شده، و در جمله : ( و حسن اولئک ) خطاب اسم اشاره متوجهش شده، و این ده مورد از موارد التفات کلامى است، که در این چند آیه بکار رفته، و خواننده گرامى اگر در یک یک موارد دقت کند نکته مخصوص به آن مورد را مى فهمد.

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایاتى درباره اولوالامر، تسلیم در برابر رسول خدا (ص )...

در تفسیر برهان از ابن بابویه روایت کرده که وى به سند خود از جابر بن عبداللّه انصارى نقل کرده، گفت : وقتى خداى عزوجل آیه شریفه : ( یا ایها الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) را بر پیامبر گرامیش محمد (صلى اللّه علیه و آله ) نازل کرد، من به آن جناب عرضه داشتم : یا رسول اللّه خدا و رسولش را شناختیم، اولى الامر کیست ؟ که خداى تعالى طاعت آنان کردن را دوشادوش طاعت تو قرار داده ؟ فرمود: اى جابر آنان جانشینان منند، و امامان مسلمین بعد از منند، که اولشان على بن ابیطالب و سپس ‍ حسن و آنگاه حسین و بعد از او على بن الحسین و آنگاه محمد بن على است، که در تورات معروف به باقر است، و تو به زودى او را درک خواهى کرد، چون او را دیدار کردى و از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفر بن محمد، و بعد از او موسى بن جعفر، و آنگاه على بن موسى، و بعد از وى محمد بن على، و سپس على بن محمد و آنگاه حسن بن على، و در آخر، هم نام من محمد است، که هم نامش نام من است، و هم کنیه اش کنیه من است، او حجت خدا است بر روى زمین، و بقیه اللّه و یادگار الهى است در بین بندگان خدا، او پسر حسن بن على است، او است آن کسى که خداى تعالى نام خودش را به دست او در سراسر جهان یعنى همه بلاد مشرقش و مغربش مى گستراند، و او است که از شیعیان و اولیایش غیبت مى کند، غیبتى که بسیارى از آنان از اعتقاد به امامت او بر مى گردند _ و تنها کسى بر اعتقاد به امامت او استوار مى ماند که خداى تعالى دلش را براى ایمان آزموده باشد.

جابر اضافه مى کند عرضه داشتم : یا رسول اللّه آیا در حال غیبتش سودى به حال شیعیانش خواهد داشت ؟ فرمود: آرى به آن خدایى که مرا به نبوت مبعوث فرمود شیعیانش به نور او روشن مى شوند، و در غیبتش از ولایت او بهره مى گیرند، همان طور که مردم از خورشید بهره مند مى شوند هر چند که در پس ابرها باشد! اى جابر این از اسرار نهفته خدا است از اسرارى است که در خزینه علم خدا پنهان است، تو نیز آن را از غیر اهلش پنهان بدار، و جز نزد اهلش فاش مساز.

مؤ لف قدس اللّه سره : و نیز در همان کتاب از نعمانى نقل کرده که او به سند خود از سلیم بن قیس هلالى از على (علیه السلام ) حدیثى به همین معنا روایت کرده است، على بن ابراهیم نیز آن را به سند خود از سلیم از آن جناب نقل کرده و در این میان از طرق شیعه و سنى روایات دیگرى نیز هست، و در آن روایات امامت یک یک ائمه با اسامیشان ذکر شده، اگر خواننده عزیز بخواهد به همه آن روایات واقف گردد، باید به کتاب ینابیع الموده، و کتاب غایة المرام بحرانى و غیر این دو مراجعه نماید.

و در تفسیر عیاشى از جابر جعفى روایت آمده، که گفت : من از ابا جعفر امام باقر (علیه السلام ) از آیه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) پرسیدم، فرمود: اولى الامر اوصیاى رسول خدایند.

اولوا الامر، على بن ابى طالب (ع) و اوصیاى پس از اویند

مؤ لف قدس سره : و در تفسیر عیاشى از عمرو بن سعد از ابى الحسن (علیه السلام ) حدیثى مثل این آمده، و در آن چنین آمده : اولى الامر على بن ابیطالب و اوصیاى بعد از اویند.

و از ابن شهر آشوب روایت شده که گفت : حسن بن صالح از امام صادق (علیه السلام ) از این آیه پرسید فرمود: منظور امامان از اهل بیت رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) است.

مؤ لف قدس سره : نظیر این حدیث را صدوق از ابى بصیر از امام باقر (علیه السلام ) نقل کرده، و در آن آمده که امام فرمود: امامان از فرزندان على و فاطمه هستند که تا روز قیامت خواهند بود.

و در کافى به سند خود از ابى مسروق از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : من به آن جناب عرض کردم :

ما وقتى با اهل کلام یعنى علمایى پیرامون مذاهب بحث مى کنند بحث مى کنیم گفتار خداى عزوجل که فرموده : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) را به رخ آنان مى کشیم، ولى آنان مى گویند این آیه شریفه درباره عموم مؤمنین نازل شده، مى فرماید اولى الامر را که از عموم مؤمنین هستند اطاعت کنید.

ما براى اثبات حقانیت مذهب خود علیه آنان به آیه شریفه : ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ) استدلال مى کنیم در جواب مى گویند منظور از قربى نیز قرباى مسلمین است، آنگاه اضافه مى کند هر چه از این قبیل ادله به خاطرم بود براى امام (علیه السلام ) نقل کردم (و گفتم که مخالفین ما در پاسـخ از آن دلیل چه مى گویند و از آن دیگرى چه مى گویند) امام (علیه السلام ) به من فرمود: هر جا که چنین دیدى یعنى فهمیدى که خصم نمى خواهد حق را قبول کند، به آنان پیشنهاد مباهله کن، عرضه داشتم : چگونه مباهله کنم ؟ فرمود: سه روز به اصلاح نفس خود بپرداز، و آن را پاک کن، و فرمود روزه بگیر، و غسل کن، و تو و او از شهر خارج شده به طرف کوهها بروید آنگاه انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او فرو ببر، و براى این که نسبت به او به انصاف رفتار کرده باشى تو نخست آغاز کن و بگو: (بار الها اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمینهاى هفت، اى پروردگار عالم غیب و شهادت، اى پروردگار رحمان و رحیم، اگر چنانچه ابو مسروق _ یعنى راوى که امام به او تعلیم مى دهد _ حقى را انکار و باطلى را ادعا کرده حسبانى از آسمان و عذابى الیم بر او نازل فرما، آنگاه نفرین را بر او برگردان و بگو: و اگر او حقى را انکار و باطلى را ادعا کرده حسبانى از آسمان و عذابى الیم بر او نازل فرما.

امام (علیه السلام) سپس به من فرمود: اگر این طور مباهله کنى چیزى نخواهد گذشت که عذاب الیم را در او مشاهده کنى، چون به خدا سوگند تاکنون کسى را نیافته ام که دعوت مرا به مباهله پذیرفته باشد.

در تفسیر عیاشى از عبداللّه بن عجلان از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آمده که در تفسیر آیه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) فرمود: این آیه درباره على و نیز درباره ائمه نازل شده، که خداى تعالى آنان را در جاى انبیا _ جانشین آنان - قرار داده، با این تفاوت که آنان نه چیزى را حلال مى کنند، و نه چیزى را که حلال است تحریم مى کنند.

مؤ لف قدس سره : این استثنا که در روایت آمده همان چیزى است که ما در ذیل بحثى که پیرامون آیه داشتیم خاطر نشان ساخته، گفتیم : تشریع جز به دست خدا و رسول او نیست.

و در کافى به سند خود از برید بن معاویه روایت کرده که گفت : امام ابو جعفر (علیه السلام ) آیه شریفه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) را قرائت کرد، و به جاى جمله ( فان تنازعتم فى شىء ) فرمودند: ( فان خفتم تنازعا فى الامر فارجعوه الى اللّه ) تا آخر، یعنى پس اگر ترسیدید در امرى تنازع کنید، بیان آن امر را به خدا و رسول و ارجاع دهید.

آنگاه اضافه کردند چطور ممکن است خداى تعالى از یک سو امر به اطاعت از خدا و رسول او و از اولى الامر بکند، و از سوى دیگر در خود اولى الامر تنازع را فرض کند، و امر به اطاعت از اولى الامر بکند که خودشان در دین خدا تنازع مى کنند، پس روى سخن در این آیه به مارقین یعنى منکرین ولایت آسمانى ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) است، به آنان است که مى فرماید خدا و رسول را اطاعت کنید، (و در اطاعت اولى الامرى که براى شما معین کرده اند نافرمانیشان مکنید).

مؤ لف قدس سره : ممکن است کسى از این روایت و مخصوصا از جمله اى که قرائت کردند چنین بفهمد که امام خواسته است بفرماید: آیه شریفه این طور که من مى خوانم نازل شده، و لیکن این توهمى است باطل، چون روایت بیش از این دلالت ندارد که امام آیه شریفه را به آن چند کلمه اضافى تفسیر کرده اند، و خواسته است بیان کنند که مراد از آیه چیست ؟ و ما در بیان سابق خود این دلالت را توضیح دادیم.

دلیل بر این معنا اختلافى است که در عبارات روایات دیده مى شود، مثلا در روایتى که قمى به سند خود از جریر از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده آمده : (این آیه این طور نازل شده : ( فان تنازعتم فى شى ء فارجعوه الى اللّه و الى الرسول و الى اولى الامر منکم ) .

و در روایتى که عیاشى آن را از برید بن معاویه از امام باقر (علیه السلام ) نقل کرده (که همان روایت کافى است که در بالا نقل شد) آمده : سپس به مردم فرمود: ( یا ایها الّذین آمنوا ) (و مؤمنین تا روز قیامت را یک جا مورد خطاب قرار داد که )، ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) ، و منظورش از اولى الامر تنها ما بودیم، ( فان خفتم تنازعا فى الامر فارجعوا الى اللّه و الى الرسول و اولى الامر منکم ) و این چنین نازل شده است، و چگونه مردم را امر مى کند به اطاعت از اولى الامر و آنگاه تجویز مى کند براى خود اولى الامر این که با یکدیگر تنازع کنند، پس این خطاب به مامورین اولى الامر است، یعنى به مردمى که باید امر اولى الامر را اطاعت کنند، خطاب به آنان است که مى فرماید: ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) .

حدیثى زیبا از امام باقر (ع) در شان نزول (اطیعوا الله...)

و در تفسیر عیاشى است که در روایت ابى بصیر از امام باقر (علیه السلام ) آمده که فرمود: آیه شریفه : ( اطیعوا اللّه... ) درباره على بن ابیطالب (علیه السلام ) نازل شده، من عرضه داشتم : مردم مى گویند اگر درباره على (علیه السلام ) نازل شده چرا نام على و اهل بیتش در قرآن نیامده ؟ امام ابو جعفر (علیه السلام ) فرمود: به ایشان بگویید به همان دلیل که خداى تعالى نماز را در قرآن مجیدش واجب کرده ولى نامى از سه رکعت و چهار رکعت نبرد، تا آن که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نماز را براى مردم تفسیر کرد و به همان دلیل که حج را واجب کرد، ولى نفرمود: هفت طواف کنید تا آن که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن را تفسیر فرمود: و همچنین خداى تعالى آیه : ( اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) را درباره على و حسن و حسین (علیهم السلام ) نازل کرد ولى نام آنانرا نبرد، این رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بود که فرمود: ( من کنت مولاه فهذا على مولاه ) هر کس که من به حکم و اطیعوا الرسول مولاى اویم، على به حکم ( اولى الامر منکم ) مولاى او است، و نیز درباره همه اهل بیتش فرمود: ( اوصیکم بکتاب اللّه، و اهل بیتى انّى ساءلت الله ان لا یفرق بینهما حتى یوردهما على الحوض فاعطانى ذلک ) (من شما را وصیت مى کنم به کتاب خداى تعالى و اهل بیتم، من از خداى تعالى خواسته ام بین آن دو را جدایى نیندازد، تا هر دو را کنار حوض، به من وارد کند، و خداى تعالى این درخواستم را به من داد) و نیز فرمود: پس شما اى مسلمانان به اهل بیت من چیز یاد ندهید، که آنان اعلم از شمایند، اهل بیت من شما را تا قیامت از هیچ در هدایتى بیرون نمى کنند، و به هیچ در ضلالتى داخل نمى سازند و اگر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بیان نمى کرد که اولى الامر چه کسانى هستند قطعا آل عباس و آل عقیل و آل فلان ساکت نمى نشستند، و ادعاى خلافت و اولى الامرى مى کردند، ولى چون خداى تعالى در کتابش نازل کرده بود، که ( انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ) همه مى دانستند که منظور از اهل بیت على و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام ) هستند، چون رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در خانه ام سلمه دست على و فاطمه و حسن و حسین (صلوات اللّه علیهم ) را گرفت و داخل کسائشان کرد، و ام سلمه عرضه داشت : آیا من از اهل تو نیستم ؟ فرمود: تو عاقبت بخیرى، ولى ثقل من و اهل من و اهل بیت من اینهایند (تا آخر حدیث ).

مؤ لف قدس سره : در کافى به سند خود از ابى بصیر از آن جناب مثل این حدیث را با مختصر اختلافى در عبارت نقل کرده است.

و در تفسیر برهان از ابن شهر آشوب از تفسیر مجاهد روایت شده که گفت : این آیه درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام ) نازل شد، آن روزى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن جناب را جانشین خود در مدینه کرد به او عرضه داشت یا رسول اللّه آیا مرا جانشین خود بر زنان و کودکان مى کنى ؟ فرمود: یا امیرالمؤمنین ! آیا راضى نیستى این که نسبت به من به منزله هارون باشى نسبت به موسى، که به او گفت : ( اخلفنى فى قومى و اصلح ) (اى هارون جانشینى من کن در قومم، و بین آنان اصلاح کن ) جمله : ( و اولى الامر منکم ) هم از همین باب است.

مجاهد مى گوید: خداى تعالى على را ولى امر امت کرد، هم بعد از محمد (صلى اللّه علیه و آله ) و هم در زندگى آن جناب، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به امر خداى تعالى آن جناب را جانشین خود در مدینه کرد، پس خداى تعالى بندگان را ماءمور به طاعت از على (علیه السلام ) و ترک مخالفت او کرده است.

و در همان کتاب از مجاهد و او از ابانه فلکى روایت کرده که گفت : این آیه در روزى نازل شد که ابو بریده از على (علیه السلام ) نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) شکایتى کرد، (تا آخر حدیث ).

پاسـخ امیرالمؤمنین (ع) به سلیم درباره حجج خداوند که اولوا الامر همان اهل بیت پیغمبراند

و در عبقات از کتاب ینابیع الموده تاءلیف شیخ سلیمان بن ابراهیم بلخى از مناقب از سلیم بن قیس هلالى از على بن ابیطالب روایت آمده که در حدیثى فرمود: و اما نزدیک ترین حالتى که بنده خدا به خاطر آن به ضلالت نزدیک مى شود، این است که حجت خداى تبارک و تعالى و شاهد او بر بندگانش را نشناسد، حجتى که خود خداى تعالى بندگانش را امر به طاعت او کرده، و ولایت او را بر وى واجب نموده است.

سلیم مى گوید: من به امیرالمؤمنین عرضه داشتم : اولى الامر و حجت هاى خداى را برایم توصیف کن، فرمود: کسانى هستند که خداى تعالى آنان را قرین خود و قرین پیغمبر خود قرار داده، درباره آنان فرمود: ( یا ایها الّذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) ، عرض کردم : خداى مرا فداى تو کند مطلب را برایم توضیح بده، فرمود: آنان کسانى هستند که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در چند جا و حتى در آخرین خطبه اى که بعد از آن خداى عزوجل او را به سوى خودش قبض روح مى کرد، فرمود: ( انى تارک فیکم امرین لن تضلوا بعدى، ان تمسکتم بهما، کتاب اللّه عزوجل و عترتى، اهل بیتى، فان اللطیف الخبیر قد عهد الى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض کهاتین ) و من در میان شما دو چیز باقى مى گذارم، که اگر به آن دو تمسک کنید، هرگز بعد از من گمراه نمى شوید، یکى کتاب خداى عزوجل و دیگرى عترت من اهل بیتم است زیرا خداى لطیف خبیر به من عهدى سپرده، و آن این است که این دو از یکدیگر جدا نمى شوند، تا کنار حوض بر من در آید، در حالى که مثل این دو انگشت _ و بین ابهام (انگشت بزرگ _ شست ) و سبابه اش جمع کرد - با هم باشند، و سپس فرمود: نمى گویم مثل این دو انگشت _ بعد بین انگشت میانه و سبابه اش جمع کرد، و فرمود: پس به این دو تمسک بجویید، و از اهل بیت من جلو نیفتید که گمراه خواهید شد.

مؤ لف قدس سره : و روایاتى که از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) در این معانى وارد شده بسیار زیاد است، و ما از هر صنف آن روایات تنها به ذکر نمونه اى اکتفا، کردیم، و کسانى که مایلند به همه آنها واقف شوند مى توانند به جوامع حدیث مراجعه نمایند.

و اما اقوالى که از قدماى مفسرین روایت نشده، سه نظریه است، اول این که : اولى الامر خلفایند، دوم این که : امراى ارتشند، سوم این که : مراد از آن علمایند و نظریه اى که از ضحاک نقل شده این است که گفته است اولى الامر همه اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هستند، برگشتش به قول سوم است، چون عبارتى که از ضحاک نقل شده چنین است : مراد از اولى الامر، اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) اند، که داعیان اسلام و راویان احادیثند، و ظاهر این عبارت این است که مى خواهد بگوید علت این که گفتم اولى الامر اصحابند، این است که اصحاب علم دارند، پس برگشت قول ضحاک به همان قول سوم است.

این را نیز باید دانست که در شاءن نزول این آیات امورى بسیار و داستانهایى مختلف روایت شده، لیکن دقت در آن نقلها جاى شکى باقى نمى گذارد، همه آنها از باب تطبیق است، یعنى راویان نظریه خود را بر آیات تطبیق کرده اند، و به همین جهت ما از نقل آن روایات صرف نظر کردیم، چون دیدیم هیچ فایده اى در نقل آنها نیست، و اگر بخواهید گفتار ما را تصدیق کنید، مى توانید به تفسیر الدرالمنثور و تفسیر طبرى و امثال آن دو مراجعه نمایید.

روایاتى در ذیل آیه (فلا و ربک لایؤمنون...)

و برقى در کتاب محاسن به سند خود از ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام ) روایت آورده که در تفسیر آیه : ( فلا و ربک لا یؤ منون حتى... ) فرموده : تسلیم عبارت است از این که به حکم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) راضى بوده، و به داورى آن جناب قناعت کند.

و در کافى به سند خود از عبداللّه کاهلى روایت کرده که گفت : امام صادق (علیه السلام ) فرمود: اگر مردمى خدا را به تنهایى عبادت کنند و شریکى براى او نگیرند و نماز را به پا داشته زکات را بدهند، و حج خانه خدا کرده روزه رمضان را بگیرند، ولى در کارى که خدا و یا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) کرد، چون و چرا کنند که چرا چنین کرده، و اگر خلاف این را مى کرد بهتر بود، و حتى اگر این چون و چرا را به زبان نیاورند، و از دل خود بگذرانند، به همین مقدار مشرک شده اند، امام (علیه السلام ) بعد از این گفتار آیه زیر را تلاوت فرمودند: ( فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا ممّا قضّیت و یسلموا تسلیما ) آنگاه امام صادق (علیه السلام ) فرمود: بر شما باد به تسلیم شدن.

و در تفسیر عیاشى از عبداللّه بن یحیى کاهلى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آمده که گفت : من از آن جناب شنیدم مى فرمود به خدا سوگند اگر مردمى خدا را به تنهایى عبادت کنند، و شریکى براى او نگیرند، و نماز را به پا داشته زکات را بدهند، حج بیت اللّه انجام داده روزه رمضان را بگیرند ولى درباره کارى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) کرده اعتراض کنند، که چرا چنین و چنان کرد؟ و یا حتى این اعتراض را در دل خود کنند به همین خاطر مشرک مى شوند، امام (علیه السلام ) آنگاه این آیه را قرائت کردند، که : ( فلا و ربّک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا - ممّا قضى محمد و آل محمد _ و یسلموا تسلیما ) .

مؤ لف قدس سره : در معناى این دو روایت روایاتى دیگر نیز هست، و امام (علیه السلام) ملاک حکم آیه شریفه را از دو جهت تعمیم و توسعه داد، یکى از نظر تکوینى بودن و تشریعى بودن که حاصل فرمایشش این شد که موحد واقعى آن کسى است که نه در کارهاى تکوینى خداى تعالى چون و چرا کند، و نه در دستورات تشریعى او، دوم از نظر حاکم، و این که موحد واقعى آن کسى است که هم در برابر احکام خداى تعالى تسلیم باشد و هم در برابر احکام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ).

و باید دانست که در این میان روایاتى هست که آیه : ( فلا و ربک لا یؤمنون ) تا آخر آیات مورد بحث را با ولایت على بن ابیطالب (صلوات اللّه علیه )، و یا با آن و ولایت ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) تطبیق مى کند، و این گونه روایات از مواردى است که آیه را با موردى تطبیق داده اند نه این که بخواهند بفرمایند آیه درباره خصوص مساله ولایت نازل شده است، و همانطور که خداى سبحان و رسول او (صلى اللّه علیه و آله ) دو مصداق براى آیه اند، ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز مصادیقى براى آن هستند.

و در امالى شیخ آمده که وى به سند خود از على بن ابى طالب روایت کرده که فرمود: مردى از انصار به حضور رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) آمد، و عرضه داشت : یا رسول اللّه من تاب جدایى از تو را ندارم به خانه ام مى روم همین که به یاد تو مى افتم دیگر دستم به کار نمى رود کارم را هر چه باشد رها مى کنم، و به زیارت تو مى آیم تا تو را ببینم و آرام بگیرم از بس که به تو علاقمندم، و فعلا در این اندیشه ام که در روز قیامت که تو داخل بهشت شده تا اعلى علیین بالا مى روى، من آن روز چه کنم ؟ و یا نبى اللّه آن روز چگونه بر فراق تو صبر کنم.

در پاسـخ این مرد بود که آیه شریفه زیر نازل شد: ( و من یطع اللّه و الرسول فاولئک مع الّذین انعم اللّه علیهم من النّبیین و الصدیقین و الشّهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا ) ، رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله) آن مرد را احضار کرده آیه شریفه را برایش خواند، و به همنشینى خود مژده اش داد.

مؤ لف قدس سره : این معنا از طرق اهل سنت نیز روایت شده، و الدرالمنثور آن را از طبرانى، و ابن مردویه، و ابى نعیم (در کتاب حلیه )، و ضیاء مقدسى در کتاب صفت الجنّة، - وى حدیث را حسن دانسته، از عایشه نقل کرده، و به طریقى دیگر از طبرانى، و ابن مردویه، و از طریق شعبى، از ابن عباس، و نیز از سعید بن منصور، و ابن منذر از شعبى، و از ابن جریر از سعید بن جبیر آورده.

و در تفسیر برهان از ابن شهراشوب از انس بن مالک از کسى که او نامش را برده ولى انس فراموش کرده، از ابى صالح، از ابن عباس ‍ روایت آورده که گفت : در آیه ( و من یطع اللّه و الرسول فاولئک مع الّذین انعم اللّه علیهم من النبیین ) منظور از نبیین محمد (صلى اللّه علیه و آله ) و منظور از صدیقین على است، که اولین فردى بود که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را در دعوى نبوت تصدیق کرد، و منظور از شهدا على و جعفر و حمزه و حسن و حسین (علیهم السلام ) است.

مؤ لف قدس سره : در این معنا اخبار دیگرى نیز هست.

و در کافى از امام باقر (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: ما را با تقواى خود کمک کنید، زیرا کسى که خدا را با ورع _ تقوا _ دیدار کند، نزد خدا فرحى خواهد داشت، چون خداى عزوجل فرموده : ( و من یطع اللّه و الرسول... ) و بعد از تلاوت آیه فرمود: آرى نبى از ما است صدیق هم از ما است، شهدا و صالحون نیز از مایند.

و در همان کتاب از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: مؤمن دو قسم است، یک مؤمن است که به شرایط خداى تعالى آن شرایطى که با وى شرط کرده وفا مى کند، چنین مؤمنى با نبیین و صدیقین و شهداء صالحین خواهد بود، رفقاى خوبى هستند، و از کسانى خواهد بود که خودش شفاعت دیگران مى کند، و کسى شفاعت او را نمى کند _ چون حاجتى به شفاعت دیگران ندارد _ زیرا نه در دنیا دچار دلواپسى ها مى شود، و نه در آخرت هول و هراسهاى آن تهدیدش مى کند.

قسم دوم مؤمنینى هستند که احیانا لغزشى مى کنند، چنین مؤمنى مانند خامه زراعت است، از هر طرف که نسیم آن را خم کند خم مى شود، چنین کسى هم اهوال دنیا تهدیدش مى کند، و هم اهوال آخرت، خودش کسى را شفاعت نمى کند، ولى شافعان او را شفاعت مى کنند، و سرانجام کار او خیر است.

مؤ لف قدس سره : در کتاب صحاح اللغة کلمه (خامة ) به شاخه سبز گیاه معنا شده، این بود گفتار صاحب صحاح، و وقتى گفته مى شود: ( کفات فلانا فانکفاء ) معنایش این است که من فلانى را برگرداندم، و او برگشت، و منصرف شد، و امام (علیه السلام ) در این کلام خود به مطلبى اشاره دارند که ما نیز در تفسیر آیه ( صراط الّذین انعمت علیهم ) به آن اشاره کردیم، و گفتیم مراد از نعمت در جمله ( انعمت علیهم ) ، نعمت ولایت است، و در نتیجه آن آیه منطبق مى شود با آیه شریفه : ( الا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون، الّذین آمنوا و کانوا یتقون ) ، که مى فرماید دارندگان ولایت یعنى آنها که ایمان آوردند، و تقوا پیشه کردند، اندوهى و ترسى ندارند، و خلاصه بیم حوادث راهى به دل اولیاى خدا ندارد چون اولیاى خدا غیر از خدا کسى را ندارند، (خدا ما را از این نعمت بزرگ محروم نفرماید به محمد و آله الطاهرین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ).