تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۴۵ عنوان
حُرِّمَت عَلَيكُم أُمَّهٰتُكُم وَبَناتُكُم وَأَخَوٰتُكُم وَعَمّٰتُكُم وَخٰلٰتُكُم وَبَناتُ الأَخِ وَبَناتُ الأُختِ وَأُمَّهٰتُكُمُ الّٰتى أَرضَعنَكُم وَأَخَوٰتُكُم مِنَ الرَّضٰعَةِ وَأُمَّهٰتُ نِسائِكُم وَرَبٰئِبُكُمُ الّٰتى فى حُجورِكُم مِن نِسائِكُمُ الّٰتى دَخَلتُم بِهِنَّ فَإِن لَم تَكونوا دَخَلتُم بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيكُم وَحَلٰئِلُ أَبنائِكُمُ الَّذينَ مِن أَصلٰبِكُم وَأَن تَجمَعوا بَينَ الأُختَينِ إِلّا ما قَد سَلَفَ ۗ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفورًا رَحيمًا٢٣
#۞ وَالمُحصَنٰتُ مِنَ النِّساءِ إِلّا ما مَلَكَت أَيمٰنُكُم ۖ كِتٰبَ اللَّهِ عَلَيكُم ۚ وَأُحِلَّ لَكُم ما وَراءَ ذٰلِكُم أَن تَبتَغوا بِأَموٰلِكُم مُحصِنينَ غَيرَ مُسٰفِحينَ ۚ فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَـٔاتوهُنَّ أُجورَهُنَّ فَريضَةً ۚ وَلا جُناحَ عَلَيكُم فيما تَرٰضَيتُم بِهِ مِن بَعدِ الفَريضَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليمًا حَكيمًا٢٤
#وَمَن لَم يَستَطِع مِنكُم طَولًا أَن يَنكِحَ المُحصَنٰتِ المُؤمِنٰتِ فَمِن ما مَلَكَت أَيمٰنُكُم مِن فَتَيٰتِكُمُ المُؤمِنٰتِ ۚ وَاللَّهُ أَعلَمُ بِإيمٰنِكُم ۚ بَعضُكُم مِن بَعضٍ ۚ فَانكِحوهُنَّ بِإِذنِ أَهلِهِنَّ وَءاتوهُنَّ أُجورَهُنَّ بِالمَعروفِ مُحصَنٰتٍ غَيرَ مُسٰفِحٰتٍ وَلا مُتَّخِذٰتِ أَخدانٍ ۚ فَإِذا أُحصِنَّ فَإِن أَتَينَ بِفٰحِشَةٍ فَعَلَيهِنَّ نِصفُ ما عَلَى المُحصَنٰتِ مِنَ العَذابِ ۚ ذٰلِكَ لِمَن خَشِىَ العَنَتَ مِنكُم ۚ وَأَن تَصبِروا خَيرٌ لَكُم ۗ وَاللَّهُ غَفورٌ رَحيمٌ٢٥
#يُريدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُم وَيَهدِيَكُم سُنَنَ الَّذينَ مِن قَبلِكُم وَيَتوبَ عَلَيكُم ۗ وَاللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ٢٦
#وَاللَّهُ يُريدُ أَن يَتوبَ عَلَيكُم وَيُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعونَ الشَّهَوٰتِ أَن تَميلوا مَيلًا عَظيمًا٢٧
#يُريدُ اللَّهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُم ۚ وَخُلِقَ الإِنسٰنُ ضَعيفًا٢٨
#ازدواج با افراد زیر بر شما حرام شده است، مادرانتان، و دخترانتان، و خواهرانتان، و عمه هایتان، و خاله هایتان، و دختران برادر، و دختران خواهر، و مادرانى که شما را شیر داده اند، و خواهرى که با او شیر مادرش را مکیده اى، و مادر زنان شما، و دختر زنان شما، که با مادرش ازدواج کرده اید، و عمل زناشوئى هم انجام داده اید، و اما اگر این عمل را انجام نداده اید مى توانید مادر را طلاق گفته با ربیبه خود ازدواج کنید، و نیز عروسهایتان، یعنى همسر پسرانتان، البته پسرانى که از نسل خود شما باشند، و نیز اینکه بین دو خواهر جمع کنید، مگر دو خواهرانى که در دوره جاهلیت گرفته اید، که خدا آمرزنده رحیم است (23)
و زنان شوهردار مگر کنیزانى از شما که شوهر دارند، _ که مى توانید آنان را بعد از استبرا به خود اختصاص دهید، _ پس حکمى را که خدا بر شما کرده ملازم باشید، و اما غیر از آنچه برشمردیم، بر شما حلال شده اند، تا به اموالى که دارید زنان پاک و عفیف بگیرید، نه زناکار، و اگر زنى را متعه کردید _ یعنى با او قرارداد کردید در فلان مدت از او کام گرفته و فلان مقدار اجرت (به او) بدهید، _ واجب است اجرتشان را بپردازید، و بعد از معین شدن مهر، اگر به کمتر یا زیادتر توافق کنید گناهى بر شما نیست، که خدا دانایى فرزانه است (24)
و کسى که از شما توانائى مالى براى ازدواج زنان آزاد و عفیف و مؤمن ندارد _ نمى تواند از عهده پرداخت مهریه و نفقه برآید، _ مى تواند با کنیزان به ظاهر مؤمنه اى که سایر مؤمنین دارند ازدواج کند، و خدا به ایمان واقعى شما داناتر است، و از این گونه ازدواج ننگ نداشته باشید، که مؤمنین همه از همند، و فرقى بین آزاد و کنیزشان نیست، پس با کنیزان عفیف و نه زناکار و رفیق گیر البته با اجازه مولایشان ازدواج کنید، و کابین آنان را بطور پسندیده بپردازید، و کنیزان بعد از آن که شوهردار شدند اگر مرتکب زنا شدند عقوبتشان نصف عقوبت زنان آزاده است، این سفارش مخصوص کسانى از شما است که ترس آن دارند اگر با کنیز ازدواج نکنند به زناکارى مبتلا شوند، و اما اگر مى توانید صبر کنید و دامن خود به زنا آلوده نسازید، براى شما بهتر است، _ چون مستلزم نوعى جهاد با نفس است، _ و خدا آمرزگارى رحیم است (25)
خدا مى خواهد روشهاى کسانى که پیش از شما بودند براى شما بیان کند، و شما را بدان هدایت فرماید، و شما را ببخشد. و خدا دانائى فرزانه است (26)
خدا مى خواهد با بیان حقیقت و تشریع احکام به سوى شما برگردد، و پیروان شهوات مى خواهند شما از راه حقیقت منحرف شوید، و دچار لغزشى بزرگ بگردید (27)
خدا مى خواهد با تجویز سه نوع نکاحى که گذشت بار شما را سبک کند، چون انسان ضعیف خلق شده است (28)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۳ تا ۲۸ است.
بیان آیات#
بیان آیات
آیات محکمه اى است که محرمات در باب ازدواج و آنچه را که در این باب حلال است بر مى شمارد.
آیه قبل از این که حرمت ازدواج با زن پدر را بیان مى کرد، هر چند به حسب مضمون جزء این آیات بود، الا اینکه چون از ظاهر سیاقش برمى آید که تتمه آیات سابق است، لذا ما آنرا جزء آن دسته آیات مورد بحث قرار دادیم، علاوه بر اینکه از نظر معنا نیز ملحق به آن آیات بود.
و به هر حال آیات مورد بحث همانطور که گفتیم در مقام بیان تمامى اقسام ازدواجهاى حرام است، و در حرام بودن آنها هیچ تخصیصى و یا تقیدى نیاورده، ظاهر جمله : ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) (جز اینها که برشمردیم همه برایتان حلال است )، که بعد از شمردن محرمات آمده، نیز همین است، که محرمات نامبرده بدون هیچ قیدى حرامند، و در هیچ حالى حلال نمى شوند.
و به همین جهت است که مى بینیم اهل علم هم در استدلال به آیه نامبرده بر حرمت ازدواج با دخترى که پسرزاده و یا دخترزاده انسان است، و نیز حرمت ازدواج با مادر پدر و یا مادر مادر، و نیز در استدلال به آیه : ( و لاتنکحوا ما نکح آباوکم... ) بر حرمت ازدواج با همسر جد، هیچ اختلافى نکرده اند معلوم مى شود حرمت زنان نامبرده در آیه هیچ قید و شرطى ندارد، و با همین اطلاق است که نظر قرآن کریم در مورد تشخیص پسران و دختران استفاده مى شود، و معلوم مى شود از نظر تشریع پسران انسان و دخترانش چه کسانى هستند؟ که انشاءاللّه بیانش خواهد آمد.
بیان آیات#
بیان آیات مربوط به ازدواجهاى ممنوع و...
این چند زنى که در این آیه اصنافشان ذکر شده است زنانى هستند که بر حسب نسب ازدواج با آنها، حرام است، و این محرمات نسبى هفت صنفند: 1_ مادران. 2_ دختران.
3- خواهران 4- عمه ها 5_ خاله ها 6_ دختران برادر 7_ دختران خواهر.
اما صنف اول : یعنى مادران عبارتند از زنانى که ولادت انسان به آنان منتهى مى شود، و نسب آدمى از راه ولادت به آنان متصل مى گردد، حال چه این که آن زن آدمى را بدون واسطه زائیده باشد، و یا با واسطه، مانند مادر پدر،که اول پدر را به دنیا آورد، و سپس ما از آن پدر متولد شدیم و یا مادر مادر، که اول مادر ما را به دنیا آورد سپس مادر ما، ما را بدنیا آورد و یا با چند واسطه مانند مادرانى که جد، از آنان متولد شده اند.
و اما صنف دوم : یعنى دختران، عبارتند از هر دخترى که تولد خودش و یا پدر و مادرش و یا تولد جد و جده اش از ما باشد.
و اما صنف سوم : یعنى خواهران عبارتند از دختران و زنانى که نسبتشان از جهت ولادت متصل به ما باشد، به این معنا که تولدشان از پدر و مادر ما باشد، و یا تنها از پدر ما باشد، هر چند مادرش مادر ما نباشد، و یا تولدش از مادر ما باشد، هر چند که پدرش، پدر ما نباشد.
و اما صنف چهارم : یعنى عمه، عبارت است از خواهر پدر، و خواهر جد، چه اینکه این خواهر و برادرى آن دو از پدر و مادر هر دو باشد، و چه اینکه تنها از پدر باشد، و چه اینکه تنها از مادر، خواهر و برادر باشند.
و اما صنف پنجم : یعنى خاله، عبارت است از زنى که با مادر ما و یا با جده ما از یک پدر و مادر متولد شده باشند، و یا تنها از یک پدر و یا تنها از یک مادر به دنیا آمده باشند.
و همچنین صنف ششم و هفتم :، یعنى دختر برادر و دختر خواهر، که آن دو نیز منحصر در برادر و خواهر پدر و مادرى نیستند، بلکه دختر برادر و دختر خواهرى که تنها از پدر، و یا تنها از مادر ما باشند برادرزاده و خواهرزاده اند.
و منظور از اینکه فرمود: حرام شده است بر شما مادران و دختران و... این است که ازدواج شما با آنها حرام شده، چون بطور کلى وقتى اینگونه تعبیرها را در قرآن مى بینم، مناسبت حکم با موضوعش معلوم مى سازد که موضوع حکم چیست، در آیه مورد بحث مى دانیم که موضوع حرمت خوردن مادر و دختر و... نیست، چون کسى چنین کارى را نمى کرده، تا اسلام آن را حرام کند، همچنان که در آیه : ( حرمت علیکم المیته و الدم... ) با این که موضوع حرمت را نام نبرده از مناسبت حکم با موضوع مى فهمیم موضوع حرمت خوردن میته و خون است، و در آیه شریفه ( فانها محرمه علیهم ) ، که از همین راه مى فهمیم منظور سکونت گزیدن در آن زمین است، و این نوع تعبیرها را مجاز عقلى مى نامند، و در محاورات شایع است.
و لیکن این معنا با جمله : ( الا ما ملکت ایمانکم ) نمى سازد براى اینکه مى دانیم این استثنا، استثناى از عمل هم خوابگى است، نه از علقه زوجیت و ازدواج، که بیانش به زودى مى آید، و همچنین با جمله : ( ان تبتغوا باموالکم محصنین غیر مسافحین ) به بیانى که آن نیز به زودى مى آید.
پس حق این است که موضوع حکم حرمت که در آیه ذکر نشده، و در تقدیر گرفته شده است علقه نکاح نیست، بلکه کلمه (وطى ) و یا کلماتى دیگر که مفید معناى آن است، مى باشد، و اگر قرآن به نام آن تصریح نکرد به منظور رعایت ادب در گفتار بوده، چون عادت قرآن همین است که عفت کلام را رعایت کند.
و اگر در آیه مورد بحث خطاب را متوجه خصوص مردان نموده، فرموده بر شما مردان حرام شده است مادران و دخترانتان و... با اینکه ممکن بود همین خطاب را متوجه زنان نموده، بفرماید: بر شما زنان حرام است که به فرزندان و پدرانتان شوهر کنید، و یا بطور کلى و بدون خطاب بفرماید بین زن و فرزندش و پدرش نکاح نیست، براى این بوده که (به آن بیانى که در تفسیر آیه شریفه : ( الرجال قوامون على النساء ) گذشت ) خواستگارى و اقدام به ازدواج و تولید نسل بر حسب طبع، کار مردان است، و تنها مردان هستند (و نر هر حیوانى است ) که به طلب جفت مى روند، (و تاکنون دیده نشده که ماده از حیوانى به طلب نر برود، و یا زنى براى انتخاب شوهر این خانه و آن خانه را بکوبد).
و اما اینکه خطاب را در آیه متوجه جمع کرده و فرموده : (علیکم _ بر شما) و نیز حرمت را متعلق به جمع از هر هفت طایفه کرده، و فرموده : (مادرانتان و دخترانتان...) براى این بوده که کلام استغراق در توزیع را برساند، ساده تر بگویم شامل همه مردها و عموم مادران و دختران و... بشود، و این معنا را برساند که بر هر فرد از مردان شما حرام شده ازدواج با مادرش و دخترش...، چون تحریم عموم افراد هفت طایفه بر عموم مردان معنا ندارد، و همچنین تحریم تمامى افراد هفت طایفه از یک نفرها بر همه یک نفرها سخنى بى معنا است، چون اگر فرضا مادر و دختر و خواهر و عمه و خاله و دختر برادر و دختر خواهر من بر تمامى یک نفرهاى مسلمانان حرام باشد، معنایش این است که پس در اسلام اصلا ازدواج حرام است، چون هر مسلمانى هر زنى را که بگیرد یا مادر کسى است یا دختر کسى و یا خواهر کسى و بنابراین برگشت معناى آیه (همانطور که گفتیم ) به این است که بر هر فرد از مردان مسلمان حرام است که با مادر و دختر و خواهر و... خودش ازدواج کند.
محرمات سببى چه کسانى هستند؟#
از اینجا شروع شده است به شمردن محرمات سببى، (یعنى زنانى که با خواستگارشان اشتراک در خون ندارند، بلکه به خاطر وصلت و پیوند خویشاوندى با آنان مرتبط شده اند)، و این محرمات نیز هفت طایفه اند که شش طایفه آنها در این آیه ذکر شده، و هفتمى آنها در آیه : ( و لا تنکحوا ما نکح آباوکم من النساء... ) آمده است.
و این آیه با سیاقى که دارد دلالت مى کند بر اینکه شارع اسلام حکم مادرى و فرزندى را بین یک دختر و زنى که او را شیر داده برقرار کرده است، یعنى زن شیرده را مادر آن دختر و دختر را فرزند آن زن دانسته، و همچنین حکم برادرى را بین یک پسر و خواهر شیریش برقرار ساخته، چون این مادر فرزندى و این برادر خواهرى را امرى مسلم گرفته است، پس مساله رضاع و شیر دادن و شیر نوشیدن به حسب تشریع، روابط نسبى را ایجاد مى کند، و این معنا به بیانى که به زودى مى آید از مختصات شریعت اسلامى است.
از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هم در روایاتى که از دو طریق شیعه و سنى نقل شده آمده، که فرموده : خداى تعالى از روابط شیر خوردن همان را حرام کرده که از روابط نسبى حرام کرده است، (مثلا اگر از روابط نسبى مادر را محرم فرزند کرده، مادر شیرده را نیز بر فرزند شیر خوارش حرام کرده است )، و لازمه این فرمایش این است که به وسیله شیر حرمت به تمامى افرادى که (اگر نسبى بودند محرم بودند) منتشر گردد، یعنى وقتى کودک من شیر زنى را خورد آن زن، مادرش و کودک من فرزندش، و کودک آن زن خواهرش، و خواهر آن زن خاله اش، و خواهر شوهر آن زن عمه اش، و فرزندان کودک آن زن برادرزاده و یا خواهرزاده اش شوند، و همه به وى محرم باشند.
و اما اینکه چه مقدار شیر خوردن باعث تحقق این محرمیت مى شود، و چه شرایطى از حیث مقدار و کیفیت و مدت دارد، و چه احکامى دیگر مترتب بر آن مى شود، مطالبى است که پاسـخگویش کتب فقهى است، و بحث در پیرامون آن از وضع این کتاب خارج است.
و اما این که فرمود: ( و اخواتکم من الرضاعه ) مراد از آن دخترى نیست که من شیر مادرش را خورده ام، بلکه آن دخترى است که او شیر مادر مرا خورده باشد، البته شیرى که از ناحیه پدر من در پستانش آمده باشد، و اما اگر از شوهرى دیگر شیر در پستان داشته، و بعد با پدر من ازدواج نموده و سپس به من حامله شده، و در ایام حمل دخترى را شیر داده،
آن دختر خواهر من نمى شود، و همچنین سایر افرادى که به وسیله شیر محرم مى شوند در وقتى است که شیر متعلق به پدر طفل باشد.
( و امهات نسائکم ) (مادر زنان شما) چه اینکه با دختر او یعنى همسرت همخوابگى کرده باشى، و چه نکرده باشى، در هر دو صورت نمى توانى مادر زن خود را براى خود عقد کنى، و علت این بى تفاوتى این است که کلمه (نساء) وقتى اضافه شود و نسبت داده شود به رجال، دلالت بر همه همسران مى کند، به دلیل اینکه چنین تعبیرى تقییدپذیر است، و مى بینیم در جمله بعدى که در مورد دختر زنان است مى فرماید: ( من نسائکم اللاتى دخلتم بهن فان لم تکونوا دخلتم بهن... ) (ربیبه هائى که از زنان هم خوابى شده شما هستند بر شما حرامند، و اما اگر با مادرشان هم خوابى نکرده اید، مى توانید با آنان ازدواج کنید).
کلمه (ربائب ) جمع ربیبه است، که به معناى دختر زن آدمى است، دخترى که از شوهرى دیگر آورده و به این مناسبت او را ربوبه نامیده اند که تدبیر مادر او _ که همسر آدمى است - و هر کسى که با آن مادر به خانه ما آمده به دست ما است، و این ما هستیم که غالبا تربیت دختران همسرمان را به عهده مى گیریم، هر چند که این معنا دائمى نباشد.
بحث پیرامون (فى حجورکم ) در آیه شریفه#
قید ( فى حجورکم ) نیز قیدى است غالبى، نه دائمى، غالبا چنین است که بچه هاى همسر ما، در دامن ما رشد کنند، نه دائما (چه ممکن است همسر ما دختر جدازاى خود را به کسان خود و یا کسان فرزندش سپرده باشد پس آیه شریفه نمى خواهد بفرماید تنها آن ربیبه اى بر شما حرام است که در دامان شما پرورش یافته باشد) و به همین جهت گفته اند: ازدواج انسان با ربیبه اش حرام است، چه در دامان آدمى پرورش یافته باشد و چه در دامان دیگرى، بنابراین قید ( فى حجورکم ) قید توضیحى است، نه به اصطلاح قید احترازى، (تا از آن برآید که ازدواج با ربیبه اى که در دامان ناپدرى پرورش نیافته با آن ناپدرى حلال است ).
البته این احتمال هم هست که جمله : ( اللاتى فى حجورکم... ) ، اشاره باشد به حکمتى که در تشریع احکام مورد بحث وجود دارد، یعنى بفهماند چرا ازدواج با افرادى از زنان به خاطر نسب و افرادى به خاطر سبب حرام شده است، که توضیح بحثش انشاءالله مى آید، و آن حکمت عبارت است از آمیزشى که بین مرد و بین این اصناف از زنان واقع مى شود، و مصاحبتى که به طور غالب با این اصناف در خانه ها و در زیر یک سقف وجود دارد، و اگر حکم حرمت ابدى نبود ممکن نبود مردان با اصناف نامبرده از زنان به فحشا نیفتند، و صرف اینکه در آیاتى دیگر زنا تحریم شده، براى اجتناب از این فحشا کافى نبود (که انشاءاللّه بیانش مى آید).
بنابراین جمله : ( اللاتى فى حجورکم ) ، به این معنا اشاره مى کند که ربیبه ها از آنجائى که غالبا در دامن خود شما بزرگ مى شوند، و غالبا نزد شمایند، همان حکمت و ملاکى که در تحریم مادران و خواهران بود، در آنان نیز هست، (و به همان جهت که زناى با خصوص آن اصناف را نام بردیم زناى با ربیبه را نیز نام بردیم.
و به هر حال مى خواهیم بگوئیم قید (فى حجورکم ) احترازى نیست، و نمى خواهد بفرماید تنها آن ربیبه اى حرام است که در دامن شما و در خانه شما است، و اما اگر در خانه غیر و یا دختر بزرگى باشد که در دامن شما پرورش نیافته مى توانید با او ازدواج کنید، هم مادرش را داشته باشید و هم او را.
دلیل بر این مدعا و این مفهومى که ما از آیه بدست آورده ایم این است که در جمله : ( فان لم تکونوا دخلتم بهن فلا جناح علیکم ) ، به همین تصریح نموده، مى فرماید: در صورتى که با مادر ربیبه دخولى صورت نگرفته، مى توانید با خود ربیبه ازدواج کنید، معلوم مى شود دخول در مادر دخالت دارد در تحریم ازدواج با دختر، خوب : اگر قید (فى حجورکم ) هم مانند قید دخول احترازى بود همانطور که حکم فرض نبودن دخول را بیان کرد باید حکم فرض نبودن در حجور را هم بیان کند، و بفرماید: (و اگر ربیبه شما در دامن شما پرورش نیافته، مى توانید با او ازدواج کنید، و همین که مى بینیم ذکر نکرده مى فهمیم بین این دو قید فرق هست، قید دخول احترازى و قید فى حجورکم توضیحى است ).
و در جمله ( فلا جناح علیکم ) جمله : ( فى ان تنکحوهن ) به منظور کوتاه گویى حذف شده، چون زمینه کلام بر آن دلالت داشت، (و هر کسى مى فهمید معناى جمله نامبرده این است که در ازدواج شما با آنان حرجى بر شما نیست ).
کلمه (حلائل )، جمع حلیله است، در مجمع البیان آمده که : حلائل جمع حلیله و به معناى محلله _ حلال شده _ است، و این کلمه از کلمه حلال مشتق شده، و مذکر آن حلیل و جمع مذکرش احله است، مانند عزیز که جمعش اعزه مى آید، و اگر زن حلال را حلیله و مرد حلال را حلیل نامیده اند به این مناسبت است که نزدیکى و همخوابگى با این براى آن و با آن براى این جایز و حلال است، و بعضى گفته اند: کلمه نامبرده مشتق از مصدر حلول - وارد شدن - است، چون زن حلال بر رختخواب مرد، و مرد حلال، در رختخواب زن وارد مى شود، و هر دو در یک بستر داخل مى شوند این بود گفتار صاحب مجمع البیان.
و مراد از کلمه (ابناء) هر انسانى است که از راه ولادت به انسان متصل باشد چه بى واسطه مثل فرزند خود آدمى،
و چه با واسطه مثل فرزند فرزند آدمى، و چه اینکه آن واسطه پسر ما باشد و یا دختر ما، و اگر (ابناء _ فرزندان ) را مقید کرد بقید ( الّذین من اصلابکم ) ، براى این بود که در آن روزها در عرب فرزند خوانده ها را نیز فرزند مى دانستند، قرآن کریم خواست بفهماند ازدواج با همسر اولاد صلبى حرام است، نه اولادهاى فرضى و ادعائى.
مراد از این جمله، بیان تحریم ازدواج با خواهر زن با بقاء همسرى زن و زنده بودن او است، و بنابراین عبارت آیه در رساندن این مطلب زیباترین و کوتاه ترین عبارت است، البته این عبارت اطلاقش منصرف است به جائیکه انسان بخواهد در یک زمان دو خواهر را بگیرد، و بنابراین شامل آن مورد نمى شود که شخصى اول یک خواهر را بگیرد و بعد از طلاق دادن او و یا مردنش خواهر دیگر را نکاح کند، سیره قطعى جارى در بین مسلمین نیز دلیل بر جواز آن است، چون این سیره از زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) برقرار بوده است.
ازدواج با زن پدر و با دو خواهر در جاهلیت مرسوم بوده است.#
و اما جمله ( الا ما قد سلف ) مانند نظیرش که در آیه (22) بود و مى فرمود: ( و لا تنکحوا ما نکح آباوکم من النساء الا ما قد سلف ) ناظر است به آنچه در بین عرب جاهلیت معمول بوده، هم زن پدر خود را بعد از پدر مى گرفتند، و هم بین دو خواهر جمع مى کردند و در این دو مورد مى فرماید، آنچه در زمان جاهلیت و قبل از نزول این آیات انجام داده اید مورد عفو الهى قرار گرفته، و اما اگر فرض کنیم در جاهلیت دو خواهر براى یک مرد نامزد شده باشند، و آن مرد خواسته باشد بعد از نزول این آیه آن دو را به خانه بیاورد، و با آنها عروسى کند جمله مورد بحث این فرض را استثنا نکرده، بلکه آیه شریفه دلالت دارد بر منع از آن، زیرا این جمع عملى بین دو خواهر است، همچنان که روایات گذشته در تفسیر آیه : ( و لا تنکحوا ما نکح آباوکم... ) نیز بر این منع دلالت دارد، چون در آن روایات دیدیم که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بین زنان و فرزندان شوهر از دنیا رفته آنان جدائى انداخت، با اینکه پسر متوفى زن پدر خود را قبل از نزول این آیه همسر خود کرده بود.
و حرام نبودن ازدواج با دو خواهر و یا با زن پدر در زمان جاهلیت با اینکه زمانى است گذشته و امروز دیگر مورد ابتلاى مردم نیست، و بخشودن آن نکاحها از این جهت که عملى است گذشته هر چند حکمى است لغو، و اثرى بر آن مترتب نمى شود، و لیکن از جهت آثار عملى که امروز از آن ازدواجها باقى مانده، خالى از فائده نیست، و به عبارتى ساده تر اینگونه ازدواجها که قبل از اسلام انجام شده از جهت اصل عمل دیگر مورد ابتلا نیست، هر چه بوده چه حلال و چه حرام واقع شده، ولى از این جهت که آیا مثلا فرزند متولد از چنین بسترهائى حکم حلالزاده را دارند یا حکم حرامزاده را و آیا احکام قرابت بر اینگونه خویشاوندان مترتب هست یا نه، مساله اى است مورد ابتلاء.
باز به عبارتى دیگر این صحیح نیست و معنا ندارد که اسلام حرمت و حلیت را متوجه ازدواجهاى قبل از خود کند، مثلا ازدواجهائى که در جاهلیت به صورت جمع بین دو خواهر انجام شده را حلال و یا حرام کند، با اینکه مثلا دو خواهر و یا یکى از آن دو مرده و یا هر دو و یا یکى از آن دو مطلقه شده باشند، و لیکن حلال کردن و لغو ندانستن آن ازدواجها در امروز این اثر را دارد که فرزندان متولد از چنین ازدواجهائى محکوم به طهارت مولد و حلالزادگى مى شوند، و از خویشاوندان خود ارث مى برند، و خویشاوندان از آنان ارث مى برند، و ازدواجشان با محارم از خویشاوندان حرام، و ازدواج محارمشان با آنان حرام خواهد بود، و همچنین هر اثر و حکمى که در قرابت هست بین آنان و قرابتشان بار مى شود.
و بنابراین پس این که فرمود: ( الا ما قد سلف ) استثنایى است از حکم، نه به اعتبار اینکه مربوط و متعلق به اعمال گذشته قبل از تشریع است، بلکه به اعتبار آثار شرعیه اى که از آن اعمال گذشته هنوز باقى است و با این بیان معلوم شد که استثناى نامبرده، استثنایى است متصل نه منقطع، که مفسرین پنداشته اند.
ممکن هم هست استثنا را به همه فقرات مذکور در آیه ارجاع دهیم، و آن را مختص به جمله : ( و ان تجمعوا بین الاختین ) ندانیم چون هر چند عرب جاهلیت مرتکب همه محرمات نامبرده در آیه نمى شده، یعنى با مادر و دختر و سایر طوائف نامبرده در آیه ازدواج نمى کرده، الا اینکه در غیر عرب امت هائى بوده اند که با بعضى از آن طوائف ازدواج مى کرده اند، مانند امت فرس و روم و سایر امت هاى متمدن و غیر موحدى که در ایام نزول این آیات بوده اند، و سنتهاى مختلفى در مساله ازدواج داشته اند اسلام خواسته است با این استثنا آن ازدواجها که قبل از طلوع اسلام در بین امت هاى دیگر دائر بوده را معتبر شمرده، حکم به طهارت مولد متولدین از آن ازدواجها بنماید، و بفرماید بعد از آنکه داخل اسلام و دین حق شده اند محکوم به حلالزادگى هستند، و قرابتشان قرابت معتبر است، لیکن وجه اول از آیه شریفه ظاهرتر است.
این جمله تعلیلى است راجع به استثنا و این از مواردى است که مغفرت به آثار اعمال تعلق گرفته نه به خود اعمالى که گناه و معصیت است.
معناى احصان و مراد از محصنات در آیه (والمحصنات من النساء...)#
کلمه (محصنات ) به فتحه صاد اسم مف عول از ماده (ح _ ص _ ن ) از مصدر باب افعالش احصان است، که به معناى منع است، حصن حصین (دژ محکم ) را هم از این جهت حصن گفته اند، که مانع از ورود اغیار است، و وقتى مى گویند: ( احصنت المراة ) معناى آن این است که فلان زن عفت به خرج داد، و ناموس خود را حفظ کرد، و یا این است که از فسق و فجور امتناع ورزید، در قرآن کریم نیز آمده که : ( التى احصنت فرجها ) یعنى داراى عفت بود، و وقتى گفته مى شود: (اءحصنت المراة ) بصورت معلوم و یا (اءحصنت المراة ) بصیغه مجهول، معنایش این است که فلان زن شوهر رفت، و در نتیجه شوهرش او را حفظ کرد، و یا بدون دخالت شوهر صرف ازدواج، او را حفظ کرد، و چون بخواهى در مورد زنى بگوئى این زن آزاده است نه برده، مى گوئى ( اءحصنت المراة ) زیرا آزاد بودن او مانع مى شود از اینکه کسى مالک ناموس او شود، و یا آزاد بودنش مانع مى شود از اینکه مرتکب زنا گردد، زیرا در آن ایام زنا در بین کنیزان شایع بود، و آزادها از ارتکاب آن ننگ داشتند.
و ظاهرا مراد از کلمه ( محصنات ) در آیه مورد بحث معناى دوم باشد، یعنى زنانى که ازدواج کرده اند نه به معناى اول و سوم، چون آنچه از زنان خارج از چهار طایفه نامبرده در آیه، ازدواجشان حرام است تنها شوهردارشان است، خواه عفیف باشند و یا نباشند، و چه اینکه آزاد باشند یا کنیز.
پس هیچ وجهى به نظر نمى رسد که کسى بگوید: مراد از کلمه ( محصنات ) در آیه شریفه، زنان عفیف است، با اینکه حکم حرمت ازدواج اختصاصى به عفیف ها ندارد. (ساده تر بگویم آیه شریفه مى فرماید: غیر آن چهارده طایفه، با هر زنى مى توان ازدواج کرد، مگر محصنات یعنى شوهرداران که ازدواج با آنها حرام است. بعضى ها گفته اند: مگر محصنات یعنى زنان عفیف که ازدواج با آنها _ البته اگر شوهر داشته باشند - حرام است، بعضى دیگر لفظ نامبرده را حمل کرده اند به حرائر، یعنى گفته اند: مگر زنان آزاد که ازدواج با آنها _ البته اگر شوهر داشته باشند حرام است، اشکال ما این بود که در هر دو احتمالى که مفسرین دادند قید - البته اگر شوهر داشته باشند - اخذ شده بود، و در احتمال اول حکم را مختص به زنان عفیف دانستند، با اینکه اختصاصى به آنها نداشت، و در احتمال دوم حکم را مختص به زنان آزاد کرده بودند، با اینکه اختصاصى به آنان نداشت، و معلوم است که اینگونه معنا کردن را طبع سلیم نمى پسندد.
(پس حق مطلب همان است که گفتیم مراد از کلمه نامبرده زنان شوهردار است ) (مترجم ) افعالش احصان است، یعنى کلمه (محصنات ) عطف است به کلمه (امهات ) و معناى آیه چنین مى شود حرام شد بر شما ازدواج با مادران و... همچنین ازدواج با زنان شوهردار _ البته مادام که شوهر دارند _.
و بنابراین جمله : ( الا ما ملکت ایمانکم ) در این مقام خواهد بود که حکم منعى که در محصنات بود از کنیزان محصنه بردارد، یعنى بفرماید زنانى که ازدواج کرده اند، و یا بگو شوهر دارند، ازدواج با آنها حرام است به استثناى کنیزان که در عین اینکه شوهر دارند ازدواج با آنها حلال است به این معنا که صاحب کنیز که او را شوهر داده مى تواند بین کنیز و شوهرش حائل شود، و در مدت استبرا نگذارد با شوهرش تماس بگیرد، و آنگاه خودش با او همخوابگى نموده، دوباره به شوهرش تحویل دهد، که سنت هم بر این معنا وارد شده است.
گفتار دیگر مفسرین درباره مراد از (الا ما ملکت ایمانکم)#
و اما اینکه بعضى مفسرین گفته اند مراد از جمله : ( الا ما ملکت ایمانکم ) مالکیت مولى نسبت به خود برده نیست بلکه صاحب اختیارى و ملکیت همخوابگى و شهوترانى از زن به وسیله نکاح و یا به وسیله مالک کنیز شدن است، (ساده تر اینکه آیه شریفه مى خواهد بفرماید غیر آن چهارده طایفه حلال است. به استثناى شوهردارها که همخوابگى با آنها حرام است، مگر آنکه به وسیله نکاح یا ملکیت رقبه مالک ناموس آنها شده باشید، و بنابراین معنا استثناى نام برده استثناى منقطع و نظیر عبارت (به همه علما سلام کن مگر غیر علما) خواهد بود، چون قبلا فرموده بود زنان شوهردار حرامند، مگر آنکه به وسیله نکاح یا ملک رقبه مالک ناموس آنها باشید و معلوم است چنین زنى داخل در عبارت زنان شوهردار نبود، تا استثنا آنرا خارج سازد) (مترجم )
پس این تفسیر درست نیست به خاطر اینکه اولا باید بگوئیم : مراد از کلمه (محصنات ) زنان عفیفند، نه شوهردار، تا استثناى منقطع نشود، که اشکال آن را قبلا تذکر دادیم، و گفتیم زنى که از آن چهارده طایفه نباشد ازدواجش حلال است، چه عفیف باشد و چه نباشد، و ثانیا این معنا از قرآن کریم معهود و سابقه دار نیست، که عبارت (ما ملکت ایمانکم ) را بر غیر برده اطلاق کرده باشد، در اصطلاح قرآن کریم ملک یمین به معناى برده است و بس، نه به معناى تسلط بر شهوترانى و امثال آن.
و همچنین تفسیر دیگرى که کرده اند و ذیلا از نظر خواننده مى گذرد درست نیست، و آن این است که گفته اند مراد از جمله : (ما ملکت ایمانکم ) زنان جوانى است که شوهر کافر دارند، ولى در جنگ اسیر مسلمانان شده اند، (و آیه شریفه مى خواهد بفرماید بطور کلى زن شوهردار حرام است، الا چنین زنى که با اینکه شوهر دارد، از آنجا که جزء غنائم جنگى مسلمین شده براى مسلمان تمتع از او حلال است )، و این تفسیر را با روایت زیر تاءیید کرده اند که ابى سعید خدرى گفته : این آیه درباره اسیر شدن اوطاس نازل شد، که مسلمانان زنان مشرکین را اسیر گرفتند و با اینکه در دارالحرب شوهرانى مشرک داشتند با این همه به حکم این آیه حلال شدند و منادى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) ندا درداد که هر کس کنیزى از این زنان نصیبش شده، اگر کنیزش حامله است با او همخوابگى نکند، تا وضع حمل کند و آنها هم که کنیزشان حامله نیست صبر کنند تا مدت استبرا تمام شود.
وجه نادرستى این تفسیر این است که عبارت ( ما ملکت ایمانکم ) مطلق است، هم شامل اسراى جنگى شوهردار مى شود، و هم شامل غیر آنان، و روایت نامبرده به خاطر اینکه سندش ضعیف است، و قدرت آن را ندارد که اطلاق قرآن را مقید کند.
( کتاب الله علیکم ) یعنى ( الزموا حکم کتاب اللّه ) ، ملازم حکم خدا شوید، و آن حکمى که خدا بر شما نوشته _ و یا بگو واجب کرده را بگیرید (چون کلمه علیکم _ به نظر مؤ لف قدس سره در اینجا اسم فعل است، و معناى فعل امر _ بگیرید _ را مى دهد،) ولى مفسرین گفته اند کلمه ( کتاب ) در این جمله از این جهت به صداى بالا خوانده مى شود که مفعول مطلق فعلى تقدیرى و فرضى است، و تقدیر کلام ( کتب اللّه کتابا علیکم ) (خدا علیه شما کتابى نوشته و تکلیفى واجب کرده )، آنگاه فعل کتب حذف شده، به جایش مصدر آن فعل به فاعل اضافه شده، و این مضاف و مضاف الیه به جاى فعل نشسته، و بنابه گفته آنان دیگر (علیکم ) اسم فعل نیست بهانه مفسرین در این تفسیر که کرده اند این است که اگر کلمه (علیکم ) اسم فعل بود باید مى فرمود: ( علیکم کتاب اللّه ) ، (بگیرید کتاب خدا را).
به ایشان اشکال کرده اند که جلوتر آمدن مفعول از فعل چیز نوظهورى نیست، ممکن است (کتاب ) را از باب تقدم مفعول بر فعل مفعول ( علیکم ) بگیریم.
جواب داده اند نحویین اجازه نمى دهند زیرا اسم فعل در عمل کردن ضعیف است، خیلى هنر داشته باشد طبق معمول همه افعال در مفعول مؤخر عمل کند، و اما در مفعول مقدم نمى تواند عمل کند.
در اینجا اگر خداى تعالى مى خواست بفرماید: غیر از این شانزده طایفه، هر زنى دیگر براى شما حلال است، نمى فرمود (ماوراء) چون کلمه (ما) مربوط به غیر ذوى العقول است.
ساده تر بگویم در عرب در مورد اشیا تعبیر به (ما) _ (چیز) مى آورند، و در مورد اشخاص تعبیر به (من _ کسى که )، و چون در آیه سخن از اشخاص است نباید مى فرمود (ما)،
از سوى دیگر نباید مى فرمود (ذلکم ) چون این اسم اشاره مخصوص مذکر است، و سخن در آیه حلال بودن زنان است، نه مردان از اینجا مى فهمیم که منظور از کلمه (ما) زنان نیستند، بلکه عمل شهوترانى و همخوابگى و امثال اینها است همان عملى که در آیه : ( حرمت علیکم امهاتکم ) مقدر است، و معناى جمله مورد بحث این است که همخوابگى و شهوترانى با آن شانزده طایفه بر شما حرام شده، و غیر آن مثلا نکاح کردن با غیر این چند طایفه حلال است، با این معنا مساله بدل قرار گرفتن جمله : ( ان تبتغوا باموالکم ) از جمله ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) نیز کاملا درست مى شود، لیکن مفسرین درباره جمله مورد بحث تفسیرهاى عجیب و غریبى کرده اند، مثلا بعضى از آنان گفته اند معناى ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) این است که غیر خویشاوندان محرمتان هر زنى دیگر برایتان حلال است.
بعضى دیگر گفته اند معنایش این است که کمتر از پنج زن یعنى چهار یا سه یا دو نفر برایتان حلال است، که با اموال خود و به وجه نکاح زن بگیرید.
بعضى دیگر گفته اند (یعنى غیر نامبردگان هر چه مى خواهید از کنیزان بگیرید).
بعضى دیگر گفته اند: یعنى غیر محرم ها و غیر از زائد بر چهار نفر بر شما حلال است، که با اموالتان زن بگیرید، حال چه بر وجه نکاح، و چه خریدن کنیز.
و همه این تفسیرها بى ارزش است، چون از الفاظ آیه هیچ دلیلى بر هیچیک از آنها دلالت ندارد، علاوه بر اینکه اشکال استعمال کلمه (ما) در معناى ذوى العقول - کسى که _ به همه آنها وارد است، با اینکه هیچ ضرورتى در کار نیست که ما را وادار کند کلمه - چیزى که _ را به معناى کسى که _ که بیانش در همین نزدیکى گذشت، از این هم که بگذریم آیه شریفه در مقام اینست که چه اصنافى از زنان حرام، و چه اصنافى حلالند، نه در این مقام که چند زن حلال است و بیش از آن حرام، پس این درست نیست که ما تحمیل کنیم بر آیه شریفه که مى خواهد عدد را بیان کند، پس حق مطلب همان است که گفتیم جمله مورد بحث در مقام بیان بهره ورى از زنان در ماسواى آن شانزده صنف نامبرده در دو آیه قبل است، حال چه اینکه بهره ورى نکاح باشد، و چه از راه خریدن.
این جمله بدل یا عطف بیان از جمله (ماوراء ذلکم ) است، مى خواهد راه شروع در است فاده و بهره گیرى از زنان و همخوابگى با آنان را روشن کند، چون آنچه جمله : ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) مى فهماند و مصادیقى را که شامل مى شد سه مصداق بود: 1_ نکاح 2_ خریدن کنیز 3_ زنا _ سفاح - در جمله مورد بحث منع از سفاح - زنا - را بیان نموده، راه حلال را منحصر به دو راه کرد،
1- نکاح 2- خریدن و اگر بر روى اموال تکیه کرده است، براى این بوده که دو راه نامبرده جز با مال عملى نیست، اگر انسان بخواهد زنى را بطور دائم براى خود نکاح کند، باید مهریه بدهد، و اگر بخواهد با زنى بطور موقت ازدواج کند، باید اجرت بدهد، و مساله مهریه در اولى و اجرت در دومى رکن عقد است، و اگر بخواهد از کنیزان استفاده کند، باید قیمتش را بفروشنده بپردازد، گو اینکه در مورد کنیزان مال رکن نیست، زیرا ممکن است کسى کنیز خود را به ما ببخشد، و یا اباحه کند، و لیکن این غالبا به وسیله مال بدست مى آید پس برگشت معناى آیه به این شد که غیر از آن اصناف نامبرده براى شما حلال است که همخوابگى با زنان و دسترسى با آنان را به وسیله اموال خود براى خود فراهم کنید، و مال خود را در این راه خرج کنید، یا مهریه بدهید، یا اجرت و یا قیمت، اما در مسیر سفاح و زنا نباید خرج کنید.
از اینجا روشن مى شود که مراد از احصان در جمله ( محصنین غیر مسافحین ) احصان عفت است، نه آن دو معناى دیگر که در آغاز کلام نقل کردیم، یعنى احصان تزویج و احصان حریت، زیرا منظور از (ابتغاء به اموال ) در آیه شریفه اعم است از آنچه خرج نکاح مى شود، یا خرج خریدن کنیز، و هیچ دلیلى در دست نیست که آن را منحصر در نکاح کند، تا به ناچار احصان را هم حمل بر خصوص احصان تزوج کنیم، و منظور از احصان عفت این نیست که بفرماید اصلا در صدد آمیزش و همخوابگى با زنان برنیائید، تا بگوئى با مورد خود آیه که در مقام حلال کردن زنان است منافات دارد، بلکه منظور از احصان عفت چیزى در مقابل زنا است، یعنى تعدى به طرف فحشا به هر صورت که باشد، مى خواهد بفرماید زنان بر شما حلالند در صورتى که شما هواى از تعدى به سوى فحشا جلوگیرى کنید، و این اسب سرکش را تنها در چهار دیوارى حلالهاى خدا به جولان در آورید، و از محرمات جلوگیرش باشید، حال این تاخت و تازهاى حلال به هر صورت که مى خواهد باشد، و این عمل جنسى را به هر طریق از طرق عادى که خواستید انجام دهید، طرقى که در بین افراد بشر براى بیشتر لذت بردن معمول است، و خداى عزوجل انگیزه آن را در نهاد انسان و فطرت او به ودیعه نهاده است.
با بیانى که گذشت فساد گفته بعضى از مفسرین که ذیلا از نظر خواننده مى گذرد روشن مى شود، او گفته : جمله ( ان تبتغوا باموالکم... ) لام غایت و یا چیز دیگرى که معناى آن را بدهد در تقدیر دارد، و مثلا تقدیر جمله چنین است : ( لتبتغوا... ) و یا اراده ( ان تبتغوا.... ) وجه فساد آن این است که همانطور که قبلا گفتیم جمله مورد بحث بدل است از جمله : ( احل لکم ماوراء ذلکم ) و به همین جهت، بدل و مبدل منه عین همند، نه اینکه اولى غایت و غرض از دومى باشد، پس مضمون جمله ( ان تبتغوا... )
به وجهى عین همان چیزى است که از جمله ( ماوراءکم ) منظور است، نه اینکه نتیجه اى مترتب بر آن باشد، و به طفیل آن مورد اراده واقع شده باشد، و این روشن است و نیازى به توضیح بیشتر ندارد.
استناد نادرست به جمله#
( غیر مسافحین )
در آیه، براى عدم جواز ازدواج موقت، و ردّآن#
و همچنین آن مفسر دیگر که گفته : مراد از مسافحه مطلق سفح ماء که در فارسى بگو ریختن آب منى است، بدون اینکه در نظر گرفته شود که چرا خداى تعالى انگیزه شهوترانى را در فطرت آدمى قرار داد، و این دستگاه تناسلى را به چه منظور آفرید، و با اینکه مى داند خدا آنرا آفرید تا به وسیله آن بشر به تشکیل خانواده و تولید نسل تن در دهد، آب نطفه خود را در غیر این مورد بریزد، و به قرینه مقابله معناى احصان قهرا همان ازدواج دائمى مى شود، که غرض از آن توالد و تناسل است، (و مثل اینکه مفسر نامبرده خواسته است آیه را دلیل بگیرد بر اینکه پس ازدواج موقت نیز مسافحه و حتى حرام است ؟!!) (مترجم ).
بنده نتوانستم بفهمم این مفسر خواسته است چه بگوید، تنها چیزى که از گفتارش دستگیرم شد این است که وى راه بحث و استدلال را گم کرده، راهى را که مى خواسته طى کند عوضى رفته و سر از جاى دیگر درآورده، بحث درباره ملاک حکم که نامش حکمت تشریع نیز هست را با بحث از خود حکم خلط کرده، و درنتیجه به لوازمى برخورده که نمى تواند به آن ملتزم شود.
یکى از آن دو بحث در صدد به دست آوردن ملاک عقلى است، و دیگرى در جستجوى حکم شرعى و حدودى که موضوع و متعلق آن حکم دارد، و نیز شرایط و موانعى که براى آن حکم مقرر شده مى باشد، و معلوم است که این بحث برخلاف بحث اول، بحثى است لفظى که وسعت و ضیق حکم و موضوع آن و شرایط و موانعش تابع لفظ دلیلى است که از ناحیه شارع رسیده و ما هیچ تردیدى نداریم در این که تمامى احکام تشریع شده از ناحیه شارع تابع مصالح و ملاکهاى حقیقى است، _ نه ملاکهاى اعتبارى و موهوم -، و حکم نکاح نیز یکى از احکام شرع است، آن نیز در تشریعش مصلحت هاى واقعى و ملاکهاى حقیقى معیار بوده، و آن مصالح عبارت است از بقاى نسل از راه توالد و تناسل.
و نیز مى دانیم که نظام جارى در عالم صنع و ایجاد از نوع انسانى، بقاى نوعى را خواسته که البته به وسیله بقاى افراد تاءمین مى شود، نظام خواسته است بشر تا روزى که خدا مى خواهد در روى زمین بماند و نسلش منقرض نگردد، آنگاه براى تضمین و تاءمین این غرض بنیه و ساختمان بشر را مجهز به جهاز تناسلى کرده، تا این دستگاه اجزائى را از بدن دو انسان نر و ماده جدا کرده، در فضایى مناسب تربیت کند، و از آن یک انسان جدید بسازد، تا جانشین دو انسان قبل گردد، و به این وسیله سلسله نسل این نوع بدون تعطیل و انقطاع ادامه حیات دهد.
و چون صرف دادن دستگاه تناسلى به صورتى به جنس نر و به صورتى دیگر به جنس ماده کافى نبوده، و نیروئى لازم بوده تا این دو دستگاه را به کار بیاندازد، و به خدمت بگیرد، به ناچار نیروئى به نام شهوت در دل دو طرف به ودیعه سپرد، تا هر یک به طرف دیگر متمایل و مجذوب گشته، آن طرف دیگر را نیز به کوشش و جذبه خود به سوى خود بکشاند و آنقدر از درون دل آن دو تحریک خود را ادامه دهد تا آن دو را به هم رسانیده و عمل جنسى انجام پذیرد، نظام خلقت این قدم دوم را نیز کافى ندانسته براى اینکه آن دستگاه تناسلى و این نیروى جاذبه بازیچه قرار نگیرد و به فساد کشیده نشود، عقل را بر زندگى بشر حاکم کرد.
و در عین اینکه نظام خلقت کار خود را به طور کامل انجام داده، و در تحصیل غرض خود که همانا بقاى نوع بشر بود هیچ کوتاهى نکرد، ما مى بینیم که افراد این اتصالات و تک تک زن و مردها و حتى همه اصناف آنها دائما به این غرض خلقت نمى رسند، از اینجا مى فهمیم که همه آن قدمها که نظام خلقت در به دست آوردن غرض خود برداشته مقدماتى است غالبى، یعنى غالبا به نتیجه منتهى مى شود، نه دائما، پس نه همه ازدواجها به پیدایش فرزند منتهى مى شود، و نه هر عمل تناسلى و نه هر جذبه و میل به عمل جنسى، چنین اثرى را نتیجه مى دهد، و نه هر مرد و زنى، و نه هر ازدواجى، به هدایت فطرى به سوى کام گیرى و سپس استیلاد منجر مى شود، بلکه همه اینها امورى است غالبى.
پس مجهز بودن تکوینى به جهاز تناسلى، آدمى را دعوت مى کند به اینکه براى به دست آوردن نسل از طریق شهوت به ازدواج اقدام نماید، و از سوى دیگر عقلى که در او به ودیعه سپرده شده است، دعوت دیگرى اضافه بر دعوت جهاز تناسلى دارد، و آن این است که انسان را مى خواند به اینکه خود را از فحشا که مایه فساد سعادت زندگى او و ویرانگر اساس خانواده و قاطع نسل است حفظ نماید.
و این دو مصلحت و یا بگو یک مصلحت مرکب، یعنى مصلحت تولید نسل و مصلحت ایمنى از رخنه فحشا و فساد، ملاک و معیارى غالبى است که زیر بناى تشریع نکاح در اسلام را تشکیل مى دهد، چیزى که هست این اغلبیت تنها از خصوصیت هاى ملاک احکام است، و اما خود احکام که هر یک براى موضوع خودش تشریع شده اغلبیت نمى پذیرد، بلکه هر حکمى براى موضوع خودش دائمى است.
پس این جایز نیست که کسى بگوید جواز نکاح و هم خوابگى تابع غرض و ملاک نامبرده است، اگر آن ملاک بود ازدواج و همخوابگى نیز جایز است و اگر آن ملاک نبود، (و دو نفر مرد و زن صرفا منظورشان شهوترانى بود) ازدواج باطل است، و تنها ازدواجى درست است که به منظور توالد باشد، و پس ازدواج مرد عقیم و یا زن عقیم جایز نیست و ازدواج زن عجوزه (سالخورده ) بخاطر اینکه خون حیض نمى بیند جایز نیست و ازدواج با دختر صغیره اى که به سن زائیدن نرسیده جایز نیست، و ازدواج مرد زناکار جایز نیست، همخوابگى با زن حامله _ به خاطر اینکه از این همخوابگى حامله نمیشود جایز نیست، و همخوابگى بدون انزال جایز نیست و ازدواج بدون تاءسیس خانواده جایز نیست و فلان ازدواج جایز نیست و آن دیگرى جایز نیست.
بلکه همه این ازدواجها جایز است، چون سنتى است قانونى و مشروع و این سنت در بین دو طایفه مرد و زن احکامى دایمى دارد، و مساله حفظ مصلحت عمومى یعنى بقاى نسل همانطور که توجه کردید ملاکى است غالبى، نه دایمى و معنا ندارد که سنت مشروع را تابع وجود ملاک، و عدم این را باعث عدم مشروعیت آن بدانیم، و تک تک افراد ازدواج را ملاحظه کنیم، هر یک از آنها که داراى ملاک بود صحیح دانسته، و هر یک را که فاقد آن بود باطل بدانیم.
گویا ضمیر در کلمه (به ) به چیزى برمى گردد که از جمله ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) استفاده مى شود، و آن عبارت است از رسیدن به کام شهوت، و یا هر تعبیرى که این معنا را برساند، در نتیجه کلمه (ما) براى توقیف _ و به معناى هر زمانى که _ خواهد بود، و جار و مجرور (منهن ) متعلق است به جمله (استمتعتم )، و معناى جمله این است که هر زمانى که از زنان با گرفتن کام تمتع بردید فریضة و وجوبا باید اجرت ایشان را به خود ایشان بدهید.
البته ممکن است کلمه (ما) را موصوله بگیریم، و جمله (استمتعتم ) را صله آن و ضمیر در (به ) را راجع به موصول، و جار و مجرور (منهن ) را بیانگر موصول بدانیم، که در این صورت معنا چنین مى شود (و از زنان با هر یک که به وسیله هم خوابگى استمتاع کردید باید اجرتش را بدهید).
و این جمله به دلیل اینکه حرف (فا) بر سرش آمده تفریع و نتیجه گیرى از سخنان قبل است.
تفریع بعض بر کل، و یا بگو تفریع جزئى بر کلى، و در این معنا هیچ شکى نیست، چون مطلب قبلى این بود که با اموال خود در جستجو و طلب همسر باشید، به شرطى که عفت را رعایت نموده سفاح و زنا نکنید، و این سخن همانطور که بیانش گذشت هر دو نوع کام گیرى را یعنى نکاح دائم و تمتع از کنیز را شامل مى شود، پس تفریع جمله ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن ) بر آن جمله قطعا از باب تفریع جزء بر کل و یا تفریع بعضى از اقسام جزئى بر مقسم کلى خواهد بود.
و این قسم تفریع در کلام خداى تعالى بسیار آمده، مانند آیه شریفه ( ایاما معدودات فمن کان منکم مریضا او على سفر ) که در آن بعضى از افراد مسلمین که حالت غیر عادى دارند تفریع شده است بر کل مسلمین، و آیه شریفه : ( فاذا امنتم فمن تمتع بالعمره الى الحج ) که یک قسم از اقسام سه گانه حج را بر اصل مقسم متفرع کرده است، و آیه شریفه : ( لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى فمن یکفر بالطاغوت و یومن باللّه ) که یک طایفه از مردم مکلف به انتخاب یکى از دو راه رشد و غى را متفرع کرده بر کل آن مردم و از این قبیل است آیات دیگر.
آیه ( فما استمتعتم )
درباره متعه است#
و بدون شک مراد از استمتاع مذکور در آیه نکاح متعه است، چون آیه شریفه در مدینه نازل شده، زیرا در سوره نساء واقع شده، که در نیمه اول بعد از هجرت نازل شده و بیشتر آیاتش بر آن شهادت مى دهد، و این نکاح یعنى نکاح متعه و یا بگو نکاح موقت، در آن برهه از زمان در بین مسلمانان معمول بوده، و در آن نیز هیچ شکى نیست _ اخبار بر مسلم بودن آن توافق و اتفاق دارد -، حال چه اینکه اسلام آن را تشریع کرده باشد و چه از تاءسیسات شارع اسلام نباشد، - بلکه قبل از اسلام هم معمول بوده باشد - پس اصل وجود چنین نکاحى در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و در پیش چشم و گوش آن جناب جاى تردید نیست، و نیز جاى شک نیست که در آن ایام نام این نوع ازدواج همین نام بوده و از آن جز به عنوان متعه تعبیر نمى کردند، پس چاره اى جز این نیست که جمله : (فما استمتعتم به منهنّ) را حمل بر همین نوع نکاح نموده و از آن جمله این قسم نکاح را بفهمیم، همچنان که سایر رسوم و سنت هائى که در عهد نزول قرآن به اسماء خودش معروف و شناخته مى شده آیات قرآن بر آن معناى معهود حمل مى شده، مثلا اگر آیه اى درباره حکمى راجع به یکى از آن اسما نازل مى شده آن عنوان را امضا مى کرده و یا رد و تخطئه مى نموده، یا درباره آن عنوان امر مى کرده و یا نهى مى نموده، چاره اى جز این نبوده که آن اسما و عناوین را بر همان معانى معروف آنروزش حمل کنند و هرگز سابقه ندارد که با وجود چنین زمینه اى اسم نامبرده را بر معناى لغویش _ که در آن روز متروک شده بوده _ حمل کرده باشند.
مانند کلمه (حج ) و کلمه (بیع )، و (ربا)، و (ربح )، و (غنیمت )، و کلماتى دیگر از این قبیل که یک معناى لغوى دارند و یک معناى معروف در بین اهل زمان مثلا کلمه (حج ) در اصل لغت به معناى قصد کردن بوده ولى معناى معروفش در بین مردم عرب زیارت خانه کعبه بوده، و ممکن نیست کسى ادعا کند که در قرآن کریم کلمه (حج ) به معناى قصد است، و همچنین سایر عناوین قرآنى، و نیز تعبیرات و عناوینى که در لسان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) براى موضوعات مى آمده نظیر کلمه (صلات ) و (زکات ) و(حج تمتع ) و امثال اینها که در اصل لغت معنائى داشته ولى در لسان شارع، استعمالش در معنائى دیگر و یا مصداق معینى از آن معنا شایع شده، (مانند کلمه (صلات ) که در اصل لغت به معناى دعا بوده و شارع مقدس آن را در مصداق خاصى از دعا یعنى در نماز استعمال کرد، و این استعمال آنقدر شایع شد که هر جا کلمه صلات شنیده مى شد معناى نماز به ذهن مى رسید، نه معناى دعا، و با تحقق و جا افتادن چنین نامگذارى دیگر مجالى نیست، براى اینکه ما الفاظى را که از صلات و زکات و غیره که در قرآن آمده بر معانى لغویش حمل کنیم، با اینکه نسبت به معناى جدیدش آنقدر شهرت یافته که در واقع معناى حقیقى کلمه شده است، حال یا به دست شارع چنین وضعى را به خود گرفته که در این صورت حقیقتى شرعى خواهد بود، و یا این که شهرتش در آن معنا در آغاز آنقدر نبوده که معناى لغوى به ذهن کسى نیاید، ولى در اثر اینکه متشرعه، یعنى مسلمانان کلمه نامبرده را در معناى جدید بسیار استعمال کرده اند. به حد معناى حقیقى رسیده است، که در این صورت از آن تعبیر مى کنیم به حقیقت متشرعه ).
پس متیقن و مسلم شد که باید استمتاع در جمله مورد بحث را، بر نکاح متعه حمل کنیم، چون در ایام نزول آیه، لفظ متعه به همین معنا بر سر زبانها دوران مى یافته، حال چه اینکه (به اعتقاد شیعه بگوئیم نکاح متعه هم اکنون نیز به قوت و اعتبار خودش باقى است )، و چه اینکه (به گفته اهل سنت ) بگوئیم حکم نکاح متعه به وسیله آیه اى دیگر و یا به وسیله سنت _ کلام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) _ نسخ شده، چون این مطلبى دیگر است که در جاى خودش بحث مى شود.
و کوتاه سخن اینکه آنچه از آیه مورد بحث استفاده مى شود، حکم نکاح متعه است و بس و همین معنا از قدماى مفسرین یعنى مفسرین از صحابه و تابعین چون ابن عباس، و ابن مسعود، و ابى بن کعب، و قتاده، و مجاهد، و سدى، و ابن جبیر، و حسن، و دیگران نیز استفاده مى شود، و مذهب ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) هم در مساله متعه همین است.
فساد گفتار بعضى از مفسرین که استمتاع در آیه را نکاح دانسته اند#
از همین جا روشن مى شود که گفتار بعضى از مفسرین که ذیلا نقل مى شود تا چه پایه از بطلان و فساد است، او در تفسیر این آیه گفته : مراد از کلمه (استمتاع ) همان نکاح است، زیرا ایجاد علقه نکاح هم نوعى طلب تمتع است، کسى که زنى را براى خود نکاح مى کند، مى خواهد از او تمتع ببرد. و چه بسا بعضى دیگر در تاءیید این گفتار گفته باشند که دو حرف (سین _ تاء) در استمتاع _ براى تاءکید است _ و معناى استمتاع همان تمتع است.
وجه بطلان این سخن این است که متداول بودن نکاح متعه _ به این اسم _، و معروفیت آن در بین مردم آن روز به هیچ وجه مجالى باقى نمى گذارد براى این که شنونده آیه، از کلمه استمتاع معناى لغوى آن به ذهنش بیاید.
علاوه بر اینکه به فرضى که نظریه این مفسرین درست باشد، و معناى طلب بر مورد نکاح دائمى منطبق گردد، و یا برعکس کلمه (استمتعتم ) معناى طلب نداشته اصولا معنائى که این مفسرین براى کلمه مذکور کرده اند، با جزائى که در آیه براى شرط آورده شده یعنى جمله (فاتوهن اجورهن ) سازگار نیست، زیرا در نکاح دائم (اجرتى در کار نیست، و آنچه داده مى شود مهریه و صداق است ) و از این مهم تر آنکه در جمله مورد بحث، استمتاع شرط دادن اجرت قرار گرفته فرموده : اگر از زنى استمتاع بردید واجب است اجرت وى را بدهید، در حالى که در عقد دائمى استمتاع شرط نیست، وقتى مردى زنى دائمى را براى خود عقد مى کند به محض تمام شدن عقد مهریه او به ذمه اش مى آید، چنانچه دخولى صورت بگیرد، باید همه مهر را بدهد، و اگر صورت نگیرد نصف مهر را باید بپردازد.
پس در عقد دائمى دادن مهر واجب است، و مشروط بر این نیست که تمتعى واقع شده باشد، و یا مرد در طلب تمتع باشد، هر چند که ما صرف مراسم خواستگارى و اجراى عقد و ملاعبه و مباشره را تمتع بدانیم، بلکه همانطور که گفتیم نصف مهریه با خواندن عقد واجب مى شود، و نصف دیگرش با دخول.
از این هم که بگذریم آیاتى که قبل از این آیه نازل شده مساله وجوب دادن مهر در همه فرضهایش را به طور مستوفى و کامل بیان کرده بود، دیگر حاجتى نبود که در آیه اى دیگر آن را تکرار کند، در آیات قبل فرموده بود: ( و آتوا النساء صدقاتهن نحله... ) و نیز فرموده بود: ( و ان اردتم استبدال زوج مکان زوج و آتیتم احدیهن قنطارا فلا تاءخذوا منه شیئا ) تا آخر دو آیه و نیز فرموده بود: ( لا جناح علیکم ان طلقتم النساء مالم تمسوهن او تفرضوا لهن فریضه و متعوهن على الموسع قدره و على المقتر قدره متاعا ) تا آنجا که فرمود _ ( و ان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن و قد فرضتم لهن فریضه فنصف ما فرضتم ) .
و اینکه بعضى از این مفسرین احتمال داده اند که آیه مورد بحث یعنى جمله ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة ) براى تاءکید باشد، این اشکال بر آن وارد است که لحن آیاتى که قبلا نازل شده بود، و مادر بالا آنها را نقل کردیم، و مخصوصا سیاق ذیل آیه : ( و ان اردتم استبدال زوج ) (تا آخر دو آیه ) براى تاءکید، شدیدتر از جمله مورد بحث است، پس هیچ زمینه اى براى احتمال نامبرده نمى ماند.
آیه متعه نسخ نشده است نه با آیات دیگر و نه با آیات سنت#
و اما اینکه کسى بگوید: بله آیه مورد بحث در مورد متعه یعنى نکاح مدت دار نازل شده بود، ولى به وسیله آیه : ( و الّذین هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملکت ایمانهم فانهم غیر ملومین فمن ابتغى وراء ذلک فاولئک هم العادون ) نسخ شده، چون فرموده (هر کس با غیر همسر یا کنیزش نزدیکى کند _ تجاوزگر است ) و اگر بگوید (کما اینکه گفته اند) به وسیله آیه : ( یا ایها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن ) اى پیامبر چون زنان را طلاق مى دهید با رعایت عده طلاق دهید) به ضمیمه آیه : ( و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثه قروء ) زنان طلاقى تا سه نوبت حیض دیدن و پاک شدن عده نگه بدارند)، نسخ شده، چون در این دو آیه جدا شدن زن از شوهر منحصر شده در طلاق و عده، و در نکاح موقت نه طلاق هست نه عده سه حیض.
و اگر گفته شود _ کما اینکه گفته اند _ به وسیله آیه ارث نسخ شده، چون در آن آیه فرموده : ( و لکم نصف ماترک ازواجکم ) ، (شما نصف ماترک همسرتان را ارث مى برید)، چون در نکاح متعه ارث نیست (نه از طرف مرد و نه از طرف زن ).
و اگر گفته شود - کما این که گفته اند _ به وسیله تحریم که فرموده : ( حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم... ) نسخ شده، چون این آیه درباره نکاح است.
و یا بگوید - کما اینکه گفته اند _ به وسیله آیه تعدد زوجات نسخ شده، چون در آن آمده : ( فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنى و ثلاث و رباع... ) از زنان به عقد خود درآورید دو به دو و سه به سه و چهار به چهار) و نفرموده متعه نیز مى توانید بکنید و در متعه بیش از چهار زن نیز جایز است.
و یا بگوید - همچنان که گفته اند - به وسیله سنت _ یعنى کلام رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) - نسخ شده، چون رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در سال جنگ خیبر و به گفته بعضى دیگر در سال فتح مکه و به گفته بعضى دیگر در حجة الوداع آن را نسخ کرد.
و اگر گفته شود درست است که متعه زنان مباح شد، ولى در دو نوبت و یا سه نوبت از آن نهى شد، که آخرین نوبت که در آن حکم متعه استقرار یافت نهى تحریمى شد.
پاسـخ این گفتار را یک به یک از نظر خواننده مى گذرانیم.
اما اینکه گفتند حکم متعه به وسیله آیه مؤمنون نسخ شده.
جوابش این است که آیه نامبرده صلاحیت این نسخ را ندارد، براى اینکه معنا ندارد آیه ناسخ قبل از آیه منسوخ نازل شود، و آیه مؤمنون در مکه نازل شده، در روزگارى که متعه تشریع نشده بود، و آیه متعه در مدینه نازل شد، علاوه بر اینکه کلمه (ازواجهم ) که در آیه مؤمنون آمده شامل متعه نیز مى شود، و با آیه متعه هیچ تعارضى ندارد تا بگوئید ناسخ آن است، مگر زن متعه همسر آدمى نیست ؟ و مگر عقدى که به این منظور خوانده مى شود نکاح نیست ؟ و چرا نباشد با اینکه در اخبار صادره از مقام نبوت، و در کلمات مسلمانان دست اول و دوم یعنى صحابه و تابعین، متعه، نکاح نامیده شده، و آن را نکاح مدت دار خوانده اند، و این اشکال که اگر نکاح باشد باید چنین زن و شوهرى از یکدیگر ارث ببرند، و اگر بخواهند از یکدیگر جدا شوند به وسیله طلاق جدا شوند، با اینکه در متعه نه ارث هست و نه طلاق، جوابش به زودى خواهد آمد انشاءاللّه.
و اما اینکه گفتند حکم متعه به وسیله آیات ارث و طلاق و آیه تعدد زوجات نسخ شده.
جوابش این است که نسبت بین آن آیات و بین متعه، نسبت ناسخ و منسوخ نیست، تا آنها ناسخ این باشند، بلکه نسبتشان نسبت عام و خاص، و یا مطلق و مقید است، چون آیه میراث مثلا حکم کلى و عمومى کرده به اینکه همه زنان چه دائمى و چه موقت از شوهر ارث مى برند و شوهران از آنان ارث مى برند و سنت یعنى کلام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) این عموم را تخصیص زده فرموده الّا زن موقت که از شوهر ارث نمى برد، و شوهر از او ارث نمى برد و همه زنان وقتى بخواهند از شوهر جدا شوند به وسیله طلاق جدا مى شوند، به استثناى همسر موقت که طلاق لازم ندارد، و مردان از زنان بیش از چهار نفر نمى توانند بگیرند، به جز نکاح متعه، که بیش از چهار نیز جایز است، و شاید این مفسرین به خاطر این که نتوانسته اند بین نسبت عام و خاص و نسبت ناسخ و منسوخ فرق بگذارند دچار چنین اشتباهى شده اند، و پنداشته اند بین آیات نامبرده و آیه متعه نسبت، ناسخ و منسوخ است.
بله در مورد عام و خاص بعضى از اصولیین نظرشان این است که در بعضى صور عام ناسخ و خاص منسوخ مى شود، و آن در صورتى است که اول دلیل خاص از ناحیه شارع صادر شود، بعد دلیل عام، که در این فرض دلیل عام اگر در اثبات و نفى مخالف دلیل خاص باشد ناسخ آن خواهد شد، لیکن هم اصل این نظریه در جاى خود باطل است، و در فن اصول پنبه اش زده شده، و هم اینکه، مورد بحث ما را شامل نمى شود، چون آیات طلاق که عام است در سوره بقره قرار دارد، و این سوره اولین سوره اى است که در مدینه طیبه نازل شده، و آیه متعه که خاص است، در سوره نساء قرار دارد، که بعد از سوره بقره نازل شده، و همچنین آیه تعدد زوجات که هر چند در سوره نساء قرار دارد _ لیکن قبل از آیه متعه واقع شده، و نیز آیه ارث که آن نیز در سوره نساء قبل از آیه متعه قرار دارد، و اتفاقا سیاق و زمینه آیات در این سوره متحد است، و پیدا است که آیاتش یکى پس از دیگرى نازل شده ( پس نمى توان احتمال داد که آیه متعه قبل از آیه تعدد زوجات و قبل از آیه طلاق نازل شده باشد، ولى به حسب دستور بعد از آن آیات قرار گرفته باشد (مترجم ) ).
پس حاصل این شد که در بحث ما خاص که همان آیه متعه است بعد از عام قرار دارد، نسبت به بعضى از عمومات در سوره اى قرار دارد که بعد از سوره آن عام نازل شده، و نسبت به بعضى دیگر گو اینکه عام و خاص در یک سوره قرار دارند، اما خاص بعد از عام قرار گرفته.
و اما اینکه گفتند آیه متعه به وسیله آیه عده سه حیض نسخ شده باشد، بطلانش از بطلان احتمالهاى گذشته روشن تر است، براى اینکه مگر کسى گفته : نکاح متعه عده ندارد تا بگوئى با آیه عده نسخ شده ؟ البته در متعه نیز عده هست، هر چند که مقدار زمان عده در عقد دائم و عقد موقت مختلف است، و برگشت این اختلاف به تخصیص است، نه نسخ، در نتیجه مجموع دلیل متعه و دلیل عده چنین مى شود: هر زنى که از شوهر جدا مى شود، باید سه حیض و یا سه طهر عده نگه دارد، بجز متعه که او باید فلان مقدار عده بگیرد.
و اما اینکه گفتند حکم متعه به وسیله آیه تحریم که چند صفحه قبل تفسیر شد، و مى فرمود ازدواج شما با مادران و خواهران و غیره حرام است نسخ شده، از حرفهاى عجیبى است که در این مقام زده شده براى اینکه اولا آیه متعه دنبال آیه تحریم، و هر دو در یک زمینه و یک سیاق قرار دارند، و اجزاء هر دو بهم مربوط و ابعاضشان به یکدیگر متصل است، و با این حال چگونه تصور دارد که آیه متعه قبل از آیه تحریم باشد، و چگونه ممکن است گوینده اى که دارد در یک زمینه سخن مى گوید صدر کلامش ناسخ ذیل آن باشد؟.
و ثانیا آیه تحریم کجایش از نکاح موقت نهى کرده ؟ و حتى اشاره اى به این معنا کرده است ؟ (وجدانا ما هر چه فکر مى کنیم ) نه صریح آن نهى از نکاح موقت است، و نه حتى ظهورى در این باره دارد، تنها چیزى که آیه شریفه در مقام بیان آن است اصنافى از زنانند که ازدواجشان با مردانى حرام است، در آخر این را بیان مى کند که غیر از این اصناف ازدواجشان و اگر کنیزاند خریدنشان اشکال ندارد، و ازدواج موقت نیز به بیانى که گذشت ازدواج است، و ذیل آیه تحریم دلالت بر بى اشکالى آن دارد نه اینکه. از آن نهى کرده باشد، پس بین آیه تحریم و آیه متعه نسبت تباینى وجود ندارد، تا در مقام جمع بین آن دو گفته شود یکى ناسخ دیگرى است.
بله چه بسا گفته باشند که جمله : ( و احل لکم ماوراء ذلکم ان تبتغوا باموالکم محصنین غیر مسافحین ) از آنجا که حلیت زنان را مقید به مهر و به احصان بدون سفاح کرده شامل متعه نمى شود، چون در متعه که ازدواج موقت است احصان نیست، _ زیرا احصان عبارت است از ازدواج رسمى و دائمى _ و به همین جهت است که اگر مردى با داشتن زن متعه، زنا کند سنگسار نمى شود، چون زناى او زناى مرد داراى همسر نیست، پس همین دلیل نمى گذارد جمله ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) شامل متعه شود.
لیکن این سخن نیز باطل است، دلیل بطلانش همان معنائى است که ما براى کلمه احصان کرده گفتیم هر چند در سه معنا استعمال مى شود، لیکن در آیه شریفه منظور از آن احصان عفت است، نه احصان تزوج، زیرا این کلام همانطور که شامل نکاح مى شود، شامل ملک یمین کنیز خریدارى نیز مى شود، و به فرضى هم که قبول کنیم مراد از احصان، احصان تزوج است، تازه مى گوییم حکم عمومى سنگسار در مورد مرد داراى متعه تخصیص خورده، و مجموع دو دلیل چنین معنا مى دهد، هر مردى که داراى احصان تزوج است _ که این کلى دو فرد دارد یکى دارنده زن دائمى، و دیگر دارنده متعه _ اگر زنا کند باید سنگسار شود، الا مردى که زنش متعه باشد، نه دائمى که به حسب سنت اعدام نمى شود، و اما کتاب خدا اصلا متعرض مساله نشده است.
و اما اینکه گفتند حکم متعه به وسیله سنت نسخ شده، _ علاوه بر اینکه چنین نسخى از اصل باطل است، به خاطر اینکه مخالف اخبار متواتره اى است که دستور مى دهد براى تشخیص روایت صحیح از غیر صحیح آن را عرضه بر کتاب کنید، اگر مخالف کتاب بود به دیوارش بزنید، و به کتاب مراجعه کنید _ اشکالى دارد که در بحث روایتى انشاءاللّه مى آید.
کلمه (طول ) به معناى غنى و بى نیازى و یا زیادت در قدرت مالى است، و هر دو معنا با آیه شریفه مى سازد، و مراد از محصنات زنان آزاد است، چون در مقابلش فتیات را آورده، که به معناى کنیزان است، و عین این مقابله شاهد بر آن است که مراد از محصنات زنان عفیف نیست، چون اگر آن بود شامل زنان آزاد و برده هر دو مى شد، دیگر زنان برده را در مقابلش ذکر نمى کرد، و بلکه در مقابل زنان عفیف زنان غیر عفیف را نام مى برد و نیز منظور از آن، زنان شوهردار نیست، براى اینکه زنان شوهردار را نمى توان نکاح کرد و نیز منظور زنان گرویده به اسلام نیست و گرنه احتیاج نداشت بفرماید زنان محصنه بلکه همان قید مؤمنات کافى بود زیرا مؤمنات، مسلمات نیز هستند.
و مراد از جمله : ( فمن ما ملکت ایمانکم ) کنیزانى است که در دست سایر مؤمنین هستند، نه آنهائى که در دست خود مردى است که مى خواهد نکاح کند، چون نکاح کردن مرد با کنیز خودش باطل و غیر مشروع است، و اگر کنیزان را به عموم مؤمنین نسبت داده، و به مرد عرب فرموده با کنیز مؤمنین ازدواج کن با اینکه خود آن مرد عزب نیز جزء مؤمنین است، به خاطر اینست که مؤمنین با اتحادى که در دین دارند گویا همه آنان یک شخصند، مصالح و منافعشان یکى است.
در جمله مورد بحث محصنات و همچنین فتیات را مقید کرد به قید مؤمنات، تا اشاره کرده باشد به اینکه براى مسلمان جایز نیست با زن غیر مؤمنه یعنى اهل کتاب و مشرک ازدواج کند، نه با زن آزاد ایشان و نه با کنیرهاشان، که البته این مساله تتمه اى دارد که بزودى انشاءاللّه (در اوایل سوره مائده ) از نظر خواننده محترم خواهد گذشت.
و حاصل معناى آیه این شد: که هر مسلمانى نمى تواند از زنان مؤمنه و آزاد بگیرد، زیرا بنیه مالیش آنچنان زیاد نیست که بتواند سنگینى مهر و نفقه او را تحمل کند، مى تواند با کنیزان مؤمنه اى که در دست سایر مسلمانان است ازدواج کند و مجبور نیست آنقدر خود را در فشار تجرد نگه دارد که خداى نخواسته در معرض خطر فحشا و در نتیجه در معرض شقاوت و بدبختى قرار دهد.
بنابراین مراد از این نکاح، نکاح دائم است، و آیه شریفه در زمینه تنزل دادن و آسان کردن تکلیف است، مى فرماید اگر دسترسى به آن ندارید به این اکتفا کنید.
وجه اکتفا آیه به نکاح با کنیزان در مقام تنزیل دادن تکلیف#
در اینجا ممکن است سوالى به ذهن خواننده برسد، و آن این است : حال که آیه شریفه در مقام تنزل دادن تکلیف است، چرا با اینکه مى تواند دو راه فرار از فحشا (ازدواج با کنیزان، و ازدواج موقت با آزادگان ) را پیشنهاد کند، به یکى از این دو اکتفا نمود؟.
جوابش این است که بلى نکاح متعه هم علاج تجرد را مى کند لیکن از آنجائیکه ازدواج متعارف در نظر کسانى که مى خواهند تشکیل خانواده داده، نسل نوى پدید آورند، و از خود جانشین به جاى بگذارند طبعا همان ازدواج دائمى است، لذا سخنى از متعه به میان نیاورد، و آن را به عنوان راه چاره پیشنهاد نکرد، زیرا تشریع متعه در حقیقت تسهیلى است براى مسلمانان که اگر در سفرى یا در خانه اى، یا در روزگارى ناگزیر شدند با زنى تماس داشته باشند، و در عین حال مسؤ ول نفقه و مهریه او هم نشوند، و این تماس احیانا به صورت زنا واقع نشود، بلکه همین عمل را به صورت ازدواج موقت انجام دهند، آرى تشریع متعه براى این بود که در هیچ شرایطى بهانه اى براى فحشا به دست بندگان خدا نباشد و ریشه فساد از بیخ قطع گردد.
در حقیقت، کلام در این آیه طبق زمینه غالب و معروف و آشناى به ذهن شنونده جریان یافته، نه اینکه متعه راه چاره نباشد، بلکه اصولا در قرآن کریم عادت بر این است که در مقام تشریع احکام و قوانین جهت غالب و معروف را در نظر بگیرد، مثلا در آیه شریفه : ( فمن شهد منکم الشهر فلیصمه و من کان مریضا او على سفر فعده من ایام اخر )
با این که عذر براى خوردن روزه منحصر در سفر و بیمارى نیست، این دو را نام برد، پس نام بردن خصوص این دو به معناى آن نیست که غیر از این دو هیچ بهانه و عذرى، عذر نیست، و نیز در آیه شریفه : ( و ان کنتم مرضى او على سفر او جاء احد منکم من الغائط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا ) .
عذر مجوز تیمم را منحصر در نیافتن آب کرده، با اینکه منحصر به آن نیست، زیرا ممکن است آب باشد، ولى غصبى باشد، و یا وقت براى غسل و وضو تنگ باشد، پس عذرها و سایر قیودى که براى کلام ذکر مى شود همانطور که ملاحظه مى فرمائید مبنى بر غالب و معروف است، و از این قبیل آیات باز هم هست.
همه این حرفها بنابر نظریه مفسرین است که آیه را حمل بر نکاح دائم کرده اند، خواستیم بگوئیم به فرضى که نظریه شما درست باشد ذکر عقد دائم دلیل بر انحصار نیست، و اما بنابه نظریه خود، که جمله ( ان ینکح المحصنات المؤمنات ) هر دو نوع نکاح را شامل مى شود، و لیکن منظور از آن، نکاح دائم است که دشوارتر و خرجش بیشتر است دیگر جائى براى این توجیه ها باقى نمى ماند، و نباید به خاطر همین که آیه شریفه خواسته است راهى آسانتر از نکاح دائم ارائه دهد کسى توهم کند که پس آیه شریفه تنها شامل نکاح دائم مى شود، چون اگر متعه هم مشروع بود باید آن را جزء نکاح هاى آسان تر بشمارد پس معلوم مى شود ( فما استمتعتم به منهن ) در مقام بیان حکم متعه نیست، همچنانکه بعضى این توهم را کرده اند _ براى خاطر اینکه توسعه و راه آسان تر نشان دادن هر دو طرفش یعنى ( منزل عنه و منزل الیه ) (و یا بگو نکاح دشوار و نکاح آسان ) در خود آیه مورد بحث آمده مى فرماید: هر کس نمى تواند چنان کند، چنین کند (و من لم یستطع...) بله اگر منزل الیه _ همان راه آسان تر _ را نام ببرد، ولى در مورد بحث اینطور نیست، حکم متعه در آیه قبلى بیان شده، و در آیه مورد بحث در مقابل راه دشوار نکاح دائم و راه آسانتر ازدواج با کنیز دیگران مقابله شده فرمود اگر قادر بر آن نیستید به این اکتفا نمائید، و این چه ارتباطى به آیه قبلى دارد؟!!.
علاوه بر اینکه گفتیم جمله ( ان ینکح المحصنات المؤمنات ) هیچ امتناعى ندارد از اینکه شامل هر دو نوع نکاح یعنى دائم و متعه بشود، همچنانکه اگر در بقیه فقرات آیه دقت کنیم این معنا کاملا روشن مى شود.
از آنجائى که در جمله قبلى با آوردن قید (المؤمنات ) ایمان، در متعلق حکم قید شده بود، و از آنجائى که ایمان امرى قلبى است لذا کسى نمى تواند به حقیقت ایمان دیگرى اطلاع پیدا کند، چون براى این آگهى میزانى مانند میزان الحراره و سایر موازین مادى وجود ندارد، چه بسا مردمى توهم کنند که خداى تعالى با آوردن این قید کار مسلمانان را دشوار کرده، و بلکه اصلا جلو آن را گرفته، مسلمانان مکلف را دچار عسر و حرج ساخته، چون نمى توانند تشخیص دهند آیا زنى که مى خواهند بگیرند ایمان قلبى دارد یا نه، لذا در این جمله که مى فرماید: (خدا به ایمان بندگان مؤمنش آگاه است ) بطور کنایه فهمانده، شما مکلفین ماءمور به تشخیص واقع و حقیقت ایمان زنان نیستید، این کار خدا است و بس، بلکه تنها ماءمورید بر طبق اسباب ظاهرى عمل کنید اسبابى که نظیر شهادتین، و شرکت در جماعت مسلمین، و انجام وظائف عمومى دین دلالت بر ایمان صاحبش مى کند، و همین ایمان ظاهرى معیار است نه ایمان باطنى.
وجه آوردن جمله بعضکم من بعض (همه از هم هستید) در آیه#
( و من لم یستطع... )
و چون این جهت که تنها فقرا از مکلفین را هدایت کرد به اینکه با کنیزان ازدواج کنند باعث مى شد که تاءثیر گفتار در دلهاى ناقص و کوتاه شود و عموم مردم از این بیان نسبت به طبقه کنیزان احساس خوارى و پستى و ذلت کنند، و خیال کنند خداى تعالى نیز این طبقه را خوار و بى مقدار مى داند، و از سوى دیگر خود این طبقه هم از این خطاب دلگیر شوند، و عموم مردم نیز خود را بافته اى جدا تافته پنداشته، با طبقه بردگان معاشرت ننموده، و مخصوصا مردان از ازدواج با کنیزان، و زنان از ازدواج با غلامان خوددارى ورزند، و از این که آنان را شریک زندگى نموده گوشت و خون خود را با آنها مخلوط سازند احساس ننگ کنند لذا با جمله (بعضکم من بعض ) از این سوء تفاهم جلوگیرى نموده و به حقیقتى صریح اشاره کرد، که بادقت در آن، توهم فاسد نامبرده از بین مى رود، زیرا مى فرماید: برده نیز مانند آزاد، انسان است، و از نظر انسانیت و معیارى که با آن یک موجود، انسان مى شود هیچ تفاوتى با هم ندارند، برده نیز مانند آزاد واجد همه شؤ ون انسانیت است، تنها تفاوتى که بین این دو هست، در سلسله احکامى است که به منظور استقامت امر مجتمع انسانى در رساندن او به سعادتش تشریع شده، و این تفاوتها به هیچ وجه نزد خداى تعالى معیار نیست، تنها چیزى که نزد خداى عزوجل معیار است، تقوا است، که باعث کرامت و حرمت نزد او مى شود.
پس مردمى که به خداى عزیز ایمان دارند نباید تحت تاءثیر این خلجانات ذهنى موهوم و افکار خرافى قرار گیرند، که این افکار آنان را از حقائق معارف که متضمن سعادت و رستگارى آنان است دور سازد، آرى بیرون شدن از وسط طریق مستقیم هر چند که در بدو نظر و ابتداى امر حقیر و بى اهمیت است، لیکن همواره و به تدریج آدمى را از راه هدایت دور مى سازد، تا سر انجام به وادى هاى هلاکتش بکشاند.
از اینجا روشن مى شود که ترتیبى که در ابتداى آیه مورد بحث به صورت مشروط و تنزل قرار گرفته، و فرموده : ( و من لم یستطع منکم طولا ان ینکح المحصنات المؤمنات فمن ما ملکت ایمانکم... ) در حقیقت سخن را به ترتیبى که در مجراى طبع و عادت هست آورده است، نه اینکه خواسته مردم را به امرى غیرطبیعى و غیرعادى ملزم سازد، به این معنا که فرموده باشد جواز ازدواج با کنیزان مشروط بر این است که مسلمان توانایى ازدواج با زنان آزاد را نداشته باشد، نه، نمى خواهد این را بفرماید، بلکه مردم به حسب طبع خودشان این طور عمل مى کنند، و به همین جهت خداى تعالى خطابشان کرده که اگر توانائى آن را ندارید که با زنان آزاد ازدواج کنید، مى توانید _ براى رهائى از فشار تجرد - با کنیزان ازدواج کنید، و از این کار دل چرکین نباشید، و در عین حال تذکر داد که آزاد و برده هر دو انسان و از جنس هم هستند.
و نیز از این جا روشن مى شود که نظریه اى که بعضى از مفسرین در ذیل جمله ( و ان تصبروا خیر لکم ) داده اند فاسد است، او گفته معناى جمله مذکور این است که اگر فشار تجرد را تحمل کنید، و با کنیزان ازدواج نکنید برایتان بهتر است، براى اینکه ازدواج با کنیزان نوعى تن به ذلت و خوارى دادن و نوعى سبکى است.
و علت فاسد بودن این نظریه این است که جمله (بعضکم من بعض ) بطور قطع با آن منافات دارد.
مراد از کلمه (محصنات ) زنان عفیف است، زیرا زنان شوهردار قابل نکاح کردن نیستند، و مراد از مسافحات معنائى مقابل جمله (متخذات اخدان ) است، و کلمه (اخدان ) جمع کلمه (خدن ) به کسره خا است، که به معناى دوست است و این کلمه مذکر و مؤ نثش و مفرد و جمعش یکسان است، یعنى هم به دوست مذکر خدن گفته مى شود، و هم به دوست مؤ نث هم به جماعت دوستان خدن گفته مى شود و هم به یک فرد، و اگر در مورد بحث به صیغه جمع آمده، براى این بود که در دلالت بر کثرت و زیادى تصریح داشته باشد، و بفهماند وقتى کسى به منظور فحشا و زنا کردن دوستى مى گیرد، به او و به مثل او قناعت نمى کند، چون نفس آدمى حریص است، اگر قرار باشد خواست نفس را برآورد، و آنرا اطاعت کند حتما دوستان زیادى براى فحشا مى گیرد.
بنابراین وقتى کلمه (مسافحات ) در مقابل کلمه (متخذات اخدان ) قرار گرفته، معلوم مى شود این دو یک معنا ندارد، آن مفسرى هم که گفته : مراد از سفاح زناى علنى، و مراد از گرفتن دوست، زناى پنهانى است به همین مقابله نظر داشته، چون مساله دوست گیرى در بین عرب، حتى در بین زنان آزاد و زنان برده آنان متداول بوده و مردم کسى را به این جهت ملامت و مذمت نمى کردند ولى به خاطر زناى علنى با زنان آزاد ملامت مى کردند.
و مراد از جمله : ( فانکحوهن باذن اهلهن ) این است که مردم را ارشاد کند به این که زنان برده را نکاح کنند، اما به شرطى که با اذن صاحب کنیز باشد، چون اختیار امور کنیزان تنها به دست صاحبان آنان است و نه فرد دیگر و اگر از صاحب کنیزان تعبیر فرمود به اهل آنان، خواست تا به مقتضاى جمله : ( بعضکم من بعض ) عمل کرده باشد، و بفهماند کنیز هم یکى از افراد خانواده مولا است، و مولاى او اهل او است.
و مراد از اینکه فرمود: ( و آتوهن اجورهن بالمعروف ) ، این است که مهریه آنانرا به طور کامل و تا دینار آخر بپردازید، البته پرداخت مهریه آنان به این است که آن مهریه را به مولایشان بپردازند، و با آوردن کلمه (معروف ) به این معنا ارشاد فرمود که در دادن آن امروز و فردا نکنید، و به خاطر اینکه کنیز است مهریه را کم نگیرید، و او را آزرده خاطر نسازید.
کلمه (احصن ) هم به ضمه همزه قرائت شده تا صیغه مجهول باشد، و هم به فتحه همزه تا صیغه معلوم، بنابر قرائت اول معنایش این مى شود که هرگاه کنیزان به وسیله شوهران حفظ شوند، و بنابر قرائت دوم چنین مى شود: (هرگاه کنیزان با اسلام آوردن خود را حفظ کنند) و این قرائت دوم بهتر است.
و احصان در این آیه اگر به معناى احصان ازدواج باشد جزء شرط قرار دادنش صرفا براى این بوده که مورد سخن جائى است که قبل از ارتکاب فاحشه ازدواج صورت گرفته، چون مساله شرعى چنین است که کنیز اگر مرتکب فحشا شود، چه شوهردار باشد و چه نباشد حدش نصف حد زن آزاد است، و احصانش چیزى بر حد او اضافه نمى کند.
و اما اگر به معناى احصان اسلام باشد _ که بعضى گفته اند _ و قرائت با فتحه همزه هم مؤ ید آن است، معنایش روشنتر و بى نیاز از مونه زائد خواهد بود، و بنابراین احتمال معنایش چنین مى شود، کنیزان اگر زنا بدهند نصف عذاب آزادگان را دارند، چه شوهر داشته باشند و چه نداشته باشند.
حد کنیزان نصف حد زنان آزاد است#
و مراد از عذاب، تنها تازیانه است، نه سنگسار، چون سنگسار نصف نمى شود، و همین خود شاهد بر این است که مراد (از محصنات ) در جمله ( فعلیهن نصف ما على المحصنات... ) زنان آزاد است، نه زنان شوهردار، که در اول آیه مورد بحث بدان معنا بود، و حرف الف و لام در این کلمه الف و لام عهد است، _ یعنى همان محصناتى که در اول آیه نامش را بردیم. نه محصناتى که در آیه قبلى ذکر کردیم، چون محصنات در آیه قبلى به معناى زنان آزاد شوهردار بود، که مى فرمود: ازدواج با آنان حرام است، و محصنات در آیه مورد بحث به معناى زنان آزاد بود که مى فرمود: اگر توانائى آن را ندارید که با زن آزاد ازدواج کنید با کنیزان (ازدواج کنید) (مترجم ).
در نتیجه معناى آیه چنین مى شود: که اگر کنیزان مؤمن مرتکب زنا شدند، نصف عذابى که زنان آزاد و بى شوهر دارند خواهند داشت، و آن عبارت است از پنجاه تازیانه.
ممکن هم هست بگوئیم مراد از احصان در اینجا احصان عفت باشد، به این بیان که در آن ایام کنیزان آزادى عمل نداشتند تا هر کارى که دلشان مى خواست بکنند، چون تابع اوامر مولاى خود بودند و مخصوصا در مساله فحشا و فسق و فجور _ اگر اتفاق مى افتاد _ به دستور مولایشان بوده که آن موالى مى خواستند از راه ناموس فروشى کنیزان خود، عوایدى بدست آورند، و ما این معنا را از آیه شریفه : ( و لاتکرهوا فتیاتکم على البغاء ان اردن تحصنا ) ، (و کنیزان خود را مجبور به دادن زنا نکنید در صورتى که خودشان مى خواهند عفیف باشند) استفاده مى کنیم، پس اگر در آن ایام کنیزى به دادن زنا عادت مى کرد و این عمل را کاسبى خود قرار مى داد. به امر مولایش بود، چون او نمى توانست از انجام فرمان مولایش تمرد کند، و اما اگر مولایش او را به اینکار وانمى داشت، و کنیز هم کنیز باایمانى بود، تقواى اسلامى هر چند تقواى ظاهریش نمى گذاشت مرتکب زنا شود، (چون اسلام و ایمان او را به عفت دعوت مى کرد) در چنین فرضى اگر کنیزى مرتکب زنا مى شد، نصف حد زنان آزاد را داشت، پس مى توان در حق چنین کنیزى گفت : ( فاذا احصن فان اتین بفاحشه... ) (یعنى اگر کنیزى که اسلام و ایمان او را داراى عفت کرده، با اینهمه زنا بدهد نصف حد زن آزاد را دارد).
از اینجا روشن مى شود که آیه شریفه به خاطر شرطى که در آن هست مفهوم ندارد، _ توضیح اینکه در علم اصول ثابت شده که مفهوم شرط، حجت است، و اگر گوینده اى مثلا به زیر دست خود فرمان دهد که اگر فلانى تو را احترام کرد تو نیز او را احترام کن، مفهوم آن این است که اگر او تو را احترام نکرد، تو نیز احترامش مکن، _ حجت خواهد بود) ( مترجم ) .
در اینجا ممکن است کسى مفهوم بگیرد و بگوید اگر کنیزان نخواهند عفت خود را حفظ کنند شما مى توانید آنان را مجبور به دادن زنا کنید، و لیکن این مفهوم در مورد آیه شریفه مورد بحث حجیت ندارد، و یا بگو بنابر معنایى که ما کردیم اصلا مفهوم ندارد، زیرا کنیزان اگر نمى خواستند عفت به خرج دهند، از ناحیه مولایشان مجبور به زنا دادن مى شدند، و دستور آنان را به رضا و رغبت خود اطاعت مى کردند، دیگر اکراهى فرض نداشت، همچنان که آیه (33) سوره نور نیز، مفهوم ندارد چون وقتى خود کنیز نمى خواهد عفیف و پاکدامن باشد، و خودش از دادن زنا خوشش مى آید دیگر موضوعى براى اکراهشان از ناحیه مولى باقى نمى ماند.
کلمه عنت به معناى جهد و شدت و هلاکت مى آید، و گویا مراد از آن زنا است، که نتیجه وقوع انسان در مشقت تجرد و شهوت نکاح است، و خود مایه هلاک آدمى است، و چون در زنا هم معناى جهد خوابیده و هم شدت و هم هلاکت، از این جهت آن را عنت خوانده اند.
و اشاره با کلمه (ذلک ) به طورى که گفته اند به نکاح کنیزان است، که در آیه شریفه با عنوان (فتیات ) ذکر شده، و بنابه گفته آنان معناى جمله : ( و ان تصبروا خیر لکم ) این مى شود که اگر از ازدواج با کنیزان صبر کنید و یا از زنا خویشتن دارى نمائید، برایتان بهتر است، البته احتمال دیگرى هست و آن این است که اشاره نامبرده به وجوب ازدواج با کنیزان، و یا به وجوب مطلق ازدواج باشد، تا کدامیک از آیه، و سیاق آن استفاده شود، (و خدا داناتر است ).
بهر حال بهتر بودن صبر بنابر احتمال اول _ یعنى صبر از نکاح با کنیزان _ از این بابت است که صاحبان ایشان به شرحى که در فقه ذکر کرده اند در خود کنیزان و در فرزندان ایشان حق دارند، (براى اینکه به فتواى عامه و در شیعه به فتواى بعضى از علما و از آن جمله علامه رحمه اللّه علیه _ در کتاب قواعد _ در صورتى که در ازدواج صاحب کنیز شرط کند که هر چه از این کنیز فرزند برایت متولد شود برده من باشد، این شرط لازم الوفاء است، و درباره خود کنیز هم مالک حق دارد کنیز شوهر داده اش را به خدمت بگیرد، و حتى بفروش برساند، پس نهى از ازدواج با کنیزان از این بابت ها است ).
و بنابر احتمال دوم (یعنى صبر از ارتکاب زنا) بهتر بودن صبر روشن است، براى اینکه این صبر باعث تهذیب نفس و تهیه ملکه تقوا در نفس است، وقتى انسان خواسته نفس در عمل زنا را ترک کند چه ازدواج کرده باشد و چه نکرده باشد به تدریج نفسش داراى ملکه تقوا مى شود.
با مغفرت خود آثار سوئى که فکر زنا کردن در نفس دارد محو مى سازد، و نفوس متقین از بندگانش را مشمول مغفرت و رحمت خود مى کند.
هدف از تشریع احکام مربوط به نکاح#
این آیه در مقام بیان هدفى است که در تشریع احکام نامبرده در آیات سه گانه منظور بوده و بیان مصلحت هائى است که بر این احکام اگر بدان عمل شود مترتب مى شود، مى فرماید: (خدا مى خواهد براى شما بیان کند)، یعنى احکام دین خود را بیان کند، که چه مصالحى براى دنیا و آخرت شما در آنها است، و چه معارف و حکمت هائى در آن نهفته است، و بنابراین در جمله مورد بحث، معمول جمله : (یبین ) حذف شده، تا اشاره باشد به اینکه آنقدر عظیم و بااهمیت است که قابل بیان نیست، ممکن هم هست هر دو جمله : ( یبین لکم ) و جمله ( و یهدیکم ) یک معمول داشته هر دو در آن یک معمول تنازع داشته باشند، و آن یک معمول عبارت باشد از ( سنن الّذین ) .
یعنى شما را هدایت کند به طریقه هاى زندگى سابقین یعنى انبیا و امت هاى صالح گذشته، که زندگى خود را در دنیا مطابق رضاى خدا پیش بردند، و در نتیجه سعادت دنیا و آخرت خود را به دست آوردند، و بنابراین معنا مراد از سنت هاى آنان، سنتهاى آنان بطور اجمال است، نه بطور تفصیل، و بیان همه خصوصیات آن پس کسى اشکال نکند که چگونه این آیات بیانگر سنت هاى گذشتگان است، با اینکه عینا همین آیات بعضى از آنان را نسخ مى کند، نظیر ازدواج برادران با خواهران در سنت آدم ابوالبشر، و جمع بین دو خواهر در سنت یعقوب (علیه السلام )، که در زمان واحد دو خواهر را در ازدواج داشت، یکى لیا مادر یهودا و دیگرى راحیل مادر یوسف، _ آنطور که در بعضى اخبار آمده.
البته در این میان معنائى دیگر نیز هست، که بعضى آیه را آنطور معنا کرده اند، و آن این است که مراد از هدایت در آیه، راهنمائى به همه سنت هاى همه امت هاى گذشته است، چه آنها که بر حق بودند، و چه آنها که در سنت هایشان راه باطل مى پیمودند، و معناى آیه این است که ما مى خواهیم براى شما همه سنتهاى سابقه چه حق و چه باطلش را بیان کنیم، تا شما مردم داراى بصیرت شوید، و سنتهاى حق و صحیح را بگیرید و باطلش را رها کنید.
و این معنا عیبى ندارد، جز اینکه هدایت در قرآن کریم در این معنا استعمال نشده، و هر جا استعمال شده به معناى راهنمائى به سوى حق است، نظیر آیه : ( انک لاتهدى من احببت و لکن اللّه یهدى من یشاء ) ، و یا اگر نامى از حق را نمى برد منظورش همان حق است نظیر آیه : ( انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا ) و در مواردى که معناى بالا مورد نظر باشد قرآن کریم تعبیر به بیان و یا قصد و یا امثال آن مى کند، نه تعبیر به هدایت.
بله اگر جمله ( یبین... ) و جمله : ( یهدى ) کم هر دو در جمله : ( سنن الّذین من قبلکم و جمله یتوب علیکم... ) عمل کنند یعنى ما این دو را راجع به آن دو بدانیم، و برگشت معنا را به این بدانیم که : خداى تعالى سنت هاى گذشتگان را برایتان بیان مى کند، و شما را به سوى خصوص حق آن سنتها هدایت مى کند، و در مواردى که مبتلا به باطل آن سنتها شدید از جرم شما درمى گذرد، آنوقت وجهى براى این قول هست، چون با این توجیه ارتباط این آیه با آیات سابق هم که در آن ذکرى از سنتهاى حق و باطل گذشتگان و ذکرى از توبه نسبت به آنچه قبل از اسلام آوردن مرتکب شده بودند، به میان آمده بود.
این توبه عبارت است از رجوع خداى تعالى به بنده خود به نعمت و رحمتش، به اینکه برایش شریعت تشریع کند، و حقیقت را بیان نماید و به سوى طریق استقامت، هدایتش فرماید، همه اینها از خداى تعالى توبه است، همچنان که قبول توبه بنده گنه کار و از بین بردن آثار گناهان او نیز توبه است.
و اگر جمله : ( و اللّه علیم حکیم ) را ذیل کلام قرار داد، براى این بود که به همه فقرات آیه مربوط باشد، چون اگر مى خواست تنها مربوط به جمله آخر آیه باشد مناسب تر آن بود که بفرماید: ( و اللّه غفور رحیم ) .
در این آیه مساله توبه تکرار شده، و گویا منظور دلالت بر این معنا بوده که بفهماند جمله : ( و یرید الّذین یتبعون الشهوات ان تمیلوا میلا عظیما ) از سه فقره آیه قبلى، تنها مقابل فقره اخیر قرار دارد، و اگر جمله : ( و اللّه یرید... ) تکرار نمى شد، و جمله : ( و یرید الّذین یتبعون الشهوات ) به آیه قبلى وصل مى شد، قهرا چنین به نظر مى رسید که این جمله در مقابل همه فقرات آیه قبلى قرار دارد، و آنوقت معناى آیه به طور قطع لغو مى شد (توضیح اینکه فقرات آیه قبل عبارت بود از 1_ ( یرید اللّه لیبین لکم ) 2_ ( یهدیکم سنن الّذین من قبلکم ) 3_ ( و یتوب علیکم ) ، و اراده آنهائى که پیروى شهوات مى کنند، نمى تواند از بیان خداى تعالى که مضمون فقره اول است جلوگیرى و با آن مقابله کند، و همچنین نمى تواند با هدایت خداى تعالى که مضمون جمله دوم است مقابله نماید، خداى تعالى براى مسلمانان بیان مى کند و به سوى سنتهاى گذشتگان هدایت مى کند، چه آنها بخواهند و چه نخواهند، پس به همین منظور که جمله ( و یرید الّذین یتبعون الشهوات... ) به همه فقرات برنگردد، و تنها به جمله اخیر بر گردد.
جمله : ( و اللّه یرید ان یتوب علیکم ) را تکرار نمود) (مترجم ).
و مراد از میل عظیم، هتک همین حدود الهى است، که در این آیات ذکر شد، مى فرماید: پیروان شهوات مى خواهند شما همه این مرزها را بشکنید، با مادر و خواهر و دختر خود و غیره که به نسب بر شما حرام شده اند، و خواهر رضاعى و مادر زن و ربیبه و غیره که به سبب بر شما حرام شده اند همخوابگى کنید، و یا زنا را مباح دانسته از سنت قویم ازدواج که خدا آن را باب کرده روى گردان نشوید.
ضعیف بودن انسان از این بابت است که خداى سبحان در او قواى شهویه را ترکیب کرده، قوائى که دائما بر سر متعلقات خود با انسان ستیزه مى کند، و وادارش مى سازد به اینکه آن متعلقات را مرتکب شود، خداى عزوجل بر او منت نهاد، و شهواتى را بر او حلال کرد، تا به این وسیله سوژه شهوتش را بشکند، نکاح را به مقدارى که غائله عسر و حرج او را برطرف سازد تجویز کرده فرمود: ( و احل لکم ماوراء ذلکم ) ، و این ماوراء عبارت است از همان دو طریق ازدواج، و خریدن کنیز، و نیز به این وسیله آنان را به سوى سنن اقوامى که قبل از ایشان بودند هدایت فرمود، و تخفیف بیشترى به آنها داد و آن این است که نکاح موقت - متعه - را هم برایشان تجویز و تشریع کرد چون با تجویز متعه دیگر دشواریهاى نکاح دائم و مشقت لوازم آن یعنى صداق و نفقه و غیره را ندارند.
این نظر ما در معناى جمله مورد بحث بود، لیکن بعضى ها گفته اند: منظور از این تخفیف جواز ازدواج با کنیزان در هنگام ضرورت است که قبل از اسلام نیز در بین مردم با کراهت و مذمت معمول بوده، و در این آیات مى خواهد این کراهت و نفرت را از بین برده رسما آن را مشروع اعلام کند، به این بیان که کنیز هم مانند آزاد، انسان است، و هیچ تفاوتى بین آن دو نیست، و صرف رقیت و بردگى باعث نمى شود که برده از لیاقت مصاحبت و معاشرت و همسرى سقوط کند.
و ظاهر این آیات - به طورى که قابل انکار نیست _ آن است که خطاب در آن متوجه به مؤمنین از این امت است، در نتیجه تخفیف نامبرده در این آیه تخفیفى بر خصوص این امت است، و مراد از آن همان معنائى است که ما بیان کردیم.
و بنابراین اگر این تخفیف را تعلیل فرموده، به اینکه ( خلق الانسان ضعیفا ) ، با اینکه این علت صفتى است که در همه انسانها وجود دارد، هم در این امت و هم در امت هاى گذشته، با اینکه تخفیف مخصوص امت اسلام است، از قبیل ذکر مقتضى عام و سکوت از ذکر عدم مانع است، پس گویا فرموده : ما بر شما امت اسلام تخفیف دادیم، براى اینکه ضعف عمومى در نوع بشر اقتضا داشت تا جائى که موانع جلوگیر نشود ما این تخفف را بدهیم، لیکن در امت هاى گذشته موانعى پیوسته از فعلیت دادن به این تخفیف جلوگیرى مى کرد و نمى گذاشت این رحمت ما در سایر امت ها نیز گسترش یابد، تا نوبت رسید به شما و این رحمت ما بر شما امت اسلام گسترش یافت، و آثار آن در شما ظاهر گردید، و باعث شد سبب نامبرده _ یعنى ضعف بشرى _ خاصیت خود را بروز دهد، و خداى تعالى حکم تخفیف را در شما تشریع کند، در حالى که امت هاى گذشته از آن محروم بودند، به شهادت اینکه در قرآن آوردیم : ( ربّنا و لاتحمل علینا اصرا کما حملته على الّذین من قبلنا ) و نیز آوردیم ( هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الّدین من حرج ) .
از همینجا روشن مى شود که نکته در این تعلیل عام، بیان ظهور تمام نعمت هاى الهى خاص به انسانها در امت اسلام است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایاتى در ذیل آیات گذشته مربوط به نکاح )#
از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) روایت شده که فرمود: (خداى عزوجل رضاع _ شیر دادن و شیر نوشیدن همان را حرام کرده که از نسب حرام کرده است ) و نیز از آن جناب روایت شده که فرمود: رضاع قرابتى است مانند قرابت نسب.
و در الدرالمنثور است که مالک و عبدالرزاق از عایشه روایت آورده اند که گفت : در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از جمله آیاتى که جزء قرآن بود، رضعات دهگانه معلوم بود، که با پنج رضعه معلوم نسخ شد، عایشه خواسته است بگوید آیه شریفه نخست ( اللاتى ارضعنکم عشر رضعات معلومات ) بود، سپس نسخ شد و ( اللاتى ارضعنکم خمس رضعات معلومات ) نازل شد و سپس رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در گذشت، در حالى که آن جمله جزء قرآن بود و قرائت مى شد.
مؤ لف قدس سره : قریب به این معنا به چند طریق دیگر در آن کتاب روایت شده، ولى همه آنها به خاطر اینکه جزء روایات تحریف و مخالف با قرآن کریم است، مردود مى باشد.
و در همان کتاب است که عبدالرزاق، و عبد بن حمید، و ابن جریر، و ابن منذر، و بیهقى در کتاب سنن خود به دو طریق از عمر و بن شعیب از پدرش از جدش از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) روایت آورده اند که فرمود: وقتى مردى با زنى ازدواج کرد،
دیگر حلال نیست که با مادرش ازدواج کند، چه اینکه با او نزدیکى کرده باشد و چه نکرده باشد، ولى اگر اول با مادر ازدواج کند و قبل از نزدیکى با او، طلاقش بدهد مى تواند با دختر او ازدواج نماید.
مؤ لف قدس سره : این معنا از طرق شیعه از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز روایت شده و اصولا مذهب و فتواى ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) همین است، و از کتاب خداى عزوجل نیز همین معنا استفاده مى شود، که بیانش در سابق گذشت.
ولى از طرق اهل سنت از على (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: ازدواج با مادر زن در صورتى که با دختر او نزدیکى صورت نگرفته باشد اشکال ندارد، و نیز روایت شده که مادر زن به منزله ربیبه است، و اینکه ربیبه اگر در دامن شوهر مادرش نباشد ازدواج با او اشکال ندارد، ولى این مسائل همه مخالف مذهب ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) است، و روایاتى که از طرق شیعه از آن حضرات نقل شده آنها را دفع مى کند.
و در کافى به سند خود از منصور بن حازم روایت کرده که گفت : نزد امام صادق (علیه السلام ) بودم که مردى به حضورش رسید، و از مردى پرسید که با زنى ازدواج نمود، و قبل از اینکه عمل زناشوئى را با او انجام دهد مرگ او فرا رسید، آیا این مرد مى تواند با مادر آن زن ازدواج کند؟
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: مردى از ما اهل بیت همین کار را کرد، و در آن اشکالى ندید.
من (یعنى منصور) گفتم : فدایت شوم شیعه افتخار نمى کند مگر به قضاوتهاى على (علیه السلام ) درباره مشیخه که ابن مسعود در پاسـخ او از این مساله فتوا داده (شاید به جاى مشیخه صحیح شمخى باشد، چون در بعضى از اخبار آمده که او مردى از قبیله بنى شمخ بوده، و شاید این باشد که در آن مرد شمخى براى ابن مسعود فتوا داده ) بود که عیبى ندارد، و سپس آن مرد نزد على (علیه السلام ) آمده و جریان را به عرض رسانید، حضرت فرمود: ابن مسعود این فتوا را از کجا اخذ مى کند، (در نسخه وافى آمده از کجا به آن اخذ کرده است )؟ عرض کرد از کلام خداى عزوجل که فرموده : ( و ربائبکم اللاتى فى حجورکم من نسائکم اللاتى دخلتم بهن فان لم تکونوا دخلتم بهن فلا جناح علیکم ) حضرت فرمود: این مستثنا است یعنى مشروط به شرطى است و آن مرسله است، یعنى شرط و قیدى ندارد.
منظور این بوده که حرمت ربیبه مشروط بر این است که به مادرش دخول شده باشد، ولى حرمت مادر زن مطلق است، چه با دخترش دخول شده و چه نشده باشد ( مترجم ) .
آنگاه امام صادق (علیه السلام ) به آن مرد فرمود: مگر نمى شنوى که این _ یعنى منصور بن حازم _ از على (علیه السلام ) روایت مى کند؟.
همین که برخاستم بروم از گفتار خود پشیمان شده، با خود گفتم این چه کار بود که من کردم، امام مى فرماید: مردى از ما اینکار را کرد، و در آن اشکال ندید، آن وقت من به اعتراض برمى خیزم، و مى گویم على (علیه السلام ) در این مساله چنین و چنان قضاوت کرد!!؟ (عجب کار زشتى است که کردم )، روزهاى بعد آن حضرت را دیدم و عرضه داشتم : فدایت شوم مساله آن مرد _ آن روزى _ را نفهمیدم که شما چه فرمودید، و آنروز لغزشى از من سر زد _ مى بخشید _، حال بفرمائید نظرتان در آن باره چیست ؟ فرمود: مرد بزرگوار از یک طرف خبر مى دهى که على (علیه السلام ) درباره این مساله چنین قضاوت کرده، و از سوى دیگر مى پرسى : راءى تو درباره آن چیست ؟!.
قضاوت امیرالمؤمنین (ع) درباره فتواى ابن مسعود#
مؤ لف قدس سره : داستان قضاوت على (علیه السلام ) درباره فتواى ابن مسعود آنطور که در الدرالمنثور از سنن بیهقى و غیره آمده این بوده : که مردى از بنى شمخ با زنى ازدواج کرد، هنوز به او دخول نکرده مادر او را دیده و از مادر او خوشش آمد، لاجرم نزد ابن مسعود رسید تا از او فتوا بگیرد که آیا مى تواند با مادرش ازدواج کند یا خیر؟ ابن مسعود دستور داد اول آن زن را طلاق بدهد بعد با مادر او ازدواج کند، او نیز چنین کرد، و از مادر زنش صاحب فرزندانى هم شد، سپس ابن مسعود به مدینه آمد به او گفتند فتوایت غلط بوده، ابن مسعود وقتى به کوفه برگشت به آن مرد گفت زنت بر تو حرام است. و مرد از آن زن جدا شد.
بطورى که ملاحظه مى کنید: در این روایت مساله را به على (علیه السلام ) نسبت نداده، بلکه تنها گفته است به او گفته شد، و در بعضى از روایات آمده ابن مسعود از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) پرسید، و در عبارتى آمده که از عمر حکم مساله را پرسید، و در بعضى دیگر _ مانند نقلى که ملاحظه کردید _ آمده به او خبر دادند حکم مساله آنطور نیست که او گفته، و شرط دخول مربوط به ربیبه است و اما در مادر زن هیچ شرطى نیست.
و در استبصار به سند خود از اسحاق بن عمار از جعفر از پدرش روایت آورده که گفت : امام امیرالمؤمنین (علیه السلام ) همیشه مى فرمود: ربیبه ها بر شما حرامند، با اینکه به مادرشان دخول کرده اید، حال چه اینکه در حجر باشند و چه نباشند، و اما ازدواج با مادر زن مبهم است یعنى مطلق است و بدون هیچ شرطى حرام است، خواه با دختر آنان نزدیکى کرده باشید و خواه نکرده باشید، خداى تعالى ازدواج با مادر زن را مبهم و بدون شرط حرام کرده، شما نیز بدون شرط حرام بدانید ( ابهموا ما ابهم اللّه ) .
مؤ لف قدس سره : در بعضى از روایات از طرق اهل سنت این معنا به على (علیه السلام ) نسبت داده شده، که در حرمت ربیبه قید حجر مدخلیت دارد، (پس اگر همسر ما، دخترى دارد که در دامن ما بزرگ نشده بلکه در خانه پدرش مثلا زندگى مى کند، مى توانیم با او ازدواج کنیم ) لیکن روایاتى که از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده این نسبت را ناروا مى داند، و از آیه شریفه نیز به بیانى که گذشت همین استفاده مى شود.
اینکه در روایت داشت ( ابهموا ما ابهم اللّه ) ، کلمه مبهم و ابهام از ماده _ ب _ ه - م - است که به معناى ساده و بى رنگ بودن و یا یک رنگ داشتن چیزى است، به طورى که رنگ دیگر با رنگ اصلى آن مخلوط نشده باشد، و رنگ مختلف نداشته باشد، و اگر از طبقات زنانى که ازدواج با آنها بدون شرط حرام است آن چند طایفه اى که حرمت ازدواجشان مطلق و بدون قید است را مبهمات خوانده اند، به همین مناسبت است که حکم حرمتشان یک دست است یعنى در حالات مختلف اختلاف پیدا نمى کند، و این طوایف عبارتند از: 1_ مادران 2_ دختران 3_ خواهران 4_ عمه ها 5_ خاله ها 6- دختران خواهر 7_ دختران برادر 8_ همه این هفت طایفه از رضاع _ شیر خوردن، 9_ مادر زن 10_ زن پسر.
و در همان کتاب به سند خود از زراره از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که گفت : از آن جناب پرسیدم : مردى کنیزى دارد، و با او همخوابگى کرد، آیا مى تواند با دختر او ازدواج کند؟ فرمود: نه دختر او نیز مشمول آیه : ( و ربائبکم اللاتى فى حجورکم ) است.
و در تفسیر عیاشى از ابى عون روایت کرده که گفت : از ابى صالح حنفى شنیدم که گفت : روزى على (علیه السلام ) فرمود: (سلونى، از من بپرسید)، ابن الکواء گفت : بگو ببینم آیا دختر خواهر رضاعى حلال است یا نه ؟ و آیا جمع بین دو خواهر که حرام است در بردگان نیز حرام است ؟ حضرت فرمود: ذهن تو همیشه بیابان گرد است، و به سوى سوالهاى حیرت انگیز مى رود، _ چیزى بپرس که به دردت بخورد، و یا به تو سودى ببخشد، ابن الکواء گفت :
ما از تو آنچه نمى دانیم مى پرسیم، و اما آنچه مى دانیم از تو نمى پرسیم، آنگاه امام (علیه السلام ) فرمود: اما همخوابگى با دو خواهر برده را آیه اى از قرآن حلالش دانسته، و آیه اى دیگر تحریمش کرده، و من نه مى گویم حلال است و نه مى گویم حرام است، و لیکن نه خودم و نه احدى از اهل بیتم بین دو خواهر مملوک جمع نمى کنیم.
و در تهذیب به سند خود از معمر بن یحیى بن بسام روایت کرده که گفت : ما از امام ابى جعفر (علیه السلام ) از امورى پرسش کردیم که مردم درباره آنها از امیرالمؤمنین روایت مى کنند، که مردم را نه به آنها امر کرد و نه نهى، _ نه آن امور را براى مردم حلال کرد و نه حرام بلکه حکم آنها را تنها براى خودش و فرزندانش معین نمود، پرسیدیم آیا این روایت ها درست است، و اگر درست است این عمل على (علیه السلام ) چه توجیهى دارد؟ حضرت فرمود: توجیهش این است که آیه اى آنها را حلال کرده و آیه اى دیگر حرامش ساخته، عرضه داشتیم آیا آیه اول منسوخ و آیه دوم ناسخ است، و یا هر دو آیه محکمند، و مى توان به هر دو عمل کرد؟ فرمود: همین که فرمود من و اهل بیتم چنین کارى را نمى کنیم سوال شما را پاسـخ است، پرسیدیم : چرا صریحا حکم مساله را بیان نفرمود، امام ابى جعفر فرمود: ترسید مردم او را اطاعت نکنند، آرى اگر زمام امور به دست امیرالمؤمنین افتاده بود همه احکام کتاب اللّه را پیاده مى کرد، و همه حق را به کرسى مى نشاند.
مؤ لف قدس سره : منظور معمر بن یحیى بن بسام از روایتى که مردم مى کنند همان روایتى است که سنى ها از طرق خودشان نقل کرده اند، مانند روایتى که الدرالمنثور از بیهقى و غیر او از على بن ابیطالب (علیه السلام ) نقل کرد، و در آن آمده بود که در مساله جمع بین دو خواهر برده فرمود: آیه اى از قرآن حرامشان کرده، و آیه اى دیگر حلالشان دانسته، و من در این مساله نه امرى مى کنم و نه نهیى، و نه حلالش مى کنم و نه حرام، ولى خودم و اهل بیتم این کار را نمى کنیم.
و نیز در همان کتاب از قبیصه بن ذؤ یب روایت کرده که گفت مردى از امیرالمؤمنین (علیه السلام ) از این مساله پرسش کرد، حضرت فرمود: اگر زمام امور به دست من بود و اختیارى مى داشتم و آنگاه با خبر مى شدم که کسى دو خواهر برده را زن خود کرده، او را مورد عذاب قرار مى دادم.
و در تهذیب به سند خود از عبداللّه بن سنان روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم مى فرمود: هرگاه دو خواهر مملوک از آن کسى باشد، و با یکى از آن دو همخوابگى کرده، بعد تصمیم بگیرد که با دیگرى همبستر شود هیچ راهى ندارد جز اینکه اولى را از ملک خود خارج بسازد، یا او را به کسى ببخشد، و یا بفروشد، و حتى اگر او را به فرزند خودش ببخشد کافى است.
روایاتى در ذیل آیه (والمحصنات من النساء الا ما ملکت ایمانکم)#
و در کافى و تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم روایت شده که گفت : من از امام باقر (علیه السلام ) از معناى کلام خداى عزوجل پرسیدم، که فرمود: ( والمحصنات من النساء الا ما ملکت ایمانکم ) ، فرمود: به اینکه انسان به برده خود که کنیزش همسر او است بگوید: از همسر خودت کناره گیرى کن، و دیگر با او نزدیکى نکن، آنگاه خود او کنیزش را از دسترس غلام دور نگه بدارد، تا حیض شود بعد از آن که پاک شد خودش با او نزدیکى کند، سپس اگر خواست دوباره او را در اختیار غلام بگذارد، بعد از آنکه حیض شد او را به غلام برمى گرداند، بدون اینکه حاجت به عقد نکاح داشته باشد.
و در تفسیر عیاشى از ابن مسکان از ابى بصیر از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهما السلام ) روایت کرده که در معناى آیه : ( و المحصنات من النساء الا ما ملکت ) فرموده : منظور از محصنات زنان شوهردار است، که ازدواج با آنان حرام است، به جز زنى که کنیز تو باشد، و تو او را به غلام خودت شوهر دادى هر وقت بخواهى مى توانى او را از شوهرش جدا کنى، و خودت از او بهره بگیرى، ابى بصیر مى گوید: عرضه داشتم : حال اگر کنیزش را به غیر غلامش شوهر داده چطور؟ فرمود: او نمى تواند بین این زن و شوهر جدائى بیندازد، مگر آنکه کنیز خود را بفروشد، آنگاه دیگر ناموس کنیز ملک مشترى مى شود، و مشترى اگر خواست زناشوئى کنیزش با غلام غیر را باقى مى گذارد، و اگر خواست مى تواند بین آن دو جدائى اندازد.
و در الدرالمنثور است که احمد، و ابو داود، و ترمذى _ وى، حدیث را حسن دانسته -، و ابن ماجه، همگى از فیروز دیلمى روایت کرده اند که وى وقتى به اسلام درآمد که دو نفر خواهر همسرش بودند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به او دستور داد یکى از آن دو همسر را _ هر یک را که خودت مى خواهى طلاق بده.
و در همان کتاب است که ابن عبدالبر در کتاب استذکار از ایاس بن عامر روایت کرده که گفت : از على بن ابیطالب سوال کردم و گفتم : من در بردگانم دو خواهر دارم، یکى از آن دو را براى فرزند آوردن انتخاب کردم، و او برایم فرزندانى آورد، سپس به آن دیگرى رغبت کردم چه کنم ؟ فرمود: آنرا که وطى کردى و برایت فرزندانى آورده آزاد کن، سپس دیگرى را وطى کن آنگاه فرمود: در بردگان نیز همه آنهائى که از احرار در کتاب خدا بر تو حرام شده حرام است، به جز عدد، (و یا فرمود به جز چهار) یعنى در احرار بیش از چهار همسر نمى توان گرفت، ولى از بردگان بیش از چهار کنیز مى توان گرفت، و نیز آنچه در کتاب خدا از نسب بر تو حرام شده از رضاع نیز حرام است.
مؤ لف قدس سره : الدرالمنثور این حدیث را از غیر این طریق، از طرق دیگر نیز روایت کرده.
و در صحیح بخارى و مسلم از ابى هریره روایت آمده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: کسى نمى تواند و حلال نیست که بین زنى با عمه اش و نه بین زنى با خاله اش جمع کند.
مؤ لف قدس سره : و این معنا: به غیر این دو طریق به طرق دیگر اهل سنت روایت شده، و لیکن آنچه از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) روایت شده خلاف این است، و کتاب هم، موافق با روایت شیعه است.
و در الدرالمنثور است که طیالسى، و عبدالرزاق، و فریابى، و ابن ابى شیبه، و احمد، و عبد بن حمید، و مسلم، و ابو داود، و ترمذى و نسائى، و ابویعلى، و ابن جریر، و ابن منذر و ابن ابى حاتم، و طحاوى، و ابن حیان، و بیهقى (در کتاب سنن )، همگى از ابى سعید خدرى روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در روزى که جنگ حنین پیش آمد لشگرى به طرف اوطاس روانه کرد، و این لشگر به قشون دشمن برخوردند و با آنان کار زار آغاز نموده در آخر شکستشان دادند، و اسیرانى از آنان گرفتند، بعضى از یاران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) که کنیزى از آن مردم نصیبش شده بود از همخوابگى با آن کنیز به خاطر اینکه شوهر دارد و شوهرش هم اکنون در بین مشرکین و از مشرکین است، کراهت داشت، خداى تعالى در این باره این آیه را نازل فرمود: ( و المحصنات من النساء الا ما ملکت ایمانکم ) ، یکى دیگر از زنانى که ازدواج با آنان حرام است زن شوهردار است، مگر برده اى که در جنگ به چنگ شما آمده، که در عین اینکه شوهر دارد مى توانید با او نزدیکى کنید، ما ناموس آنها را براى شما مسلمین حلال کردیم.
مؤ لف قدس سره : این معنا از طبرانى از ابن عباس نیز روایت شده.
و در همان کتاب است که عبد بن حمید از عکرمه روایت کرده که گفت : این آیه که در سوره نساء مى فرماید: ( و المحصنات من النساء الا ما ملکت ایمانکم ) ، درباره زنى به نام معاذه نازل شد، که همسر رئیس قبیله اى از بنى سدوس به نام شجاع بن حارث بود و او هووئى داشت که براى شوهرش شجاع، پسران متعددى زائیده بود، در این میان شجاع سفرى به هجر کرد، تا براى اهل بیتش طعامى تهیه کند، در این بین روزى معاذه به پسر عموى خود برخورده بدو گفت : مرا با خود ببر، و به اهل و قبیله ام برسان، و خلاصه حاضر نیستم در خانه شجاع بمانم، زیرا نزد این مرد خیرى نیست، پسر عمویش او را با خود برد، و در بین راه به شجاع برخوردند که داشت از هجر برمى گشت، شجاع چون چنین دید نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) شد و عرضه داشت یا رسول اللّه من در رجب از خانه بیرون آمده ام، تا براى همسرم معاذه طعامى تهیه کنم و او در غیاب من فرار کرده و به دم (پسر عمویش ) چسبید آرى جنس زن شرى است که زورش به هر کس برسد بر او غالب مى شود همسر من جوانى را دید که راحت در خانه زین نشسته و معلوم است که هم او و هم این هدفى و میلى داشتند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: به عهده من است که یاریت کنم آنگاه رو به اصحاب خود کرد و فرمود اگر آن مرد جامه اى از همسر وى کنده باشد باید آن زن را سنگسار کنید، و گرنه او را به وى برگردانید، پس مالک پسر شجاع و در حقیقت پسر هووى معاذه به راه افتاد، و به جستجوى زن پدرش پرداخت، و او را پیدا کرد و به خانه آورد.
مؤ لف قدس سره : در این تفسیر مکرر خاطرنشان کردیم که امثال این حوادث که در روایات به عنوان شان نزول نقل شده، و مخصوصا حوادثى که مربوط به بعضى از جملات یک آیه و به اجزاى آن مى باشد، صرف تطبیق هایى است که راویان کرده، حوادث را با آیات تطبیق نموده اند نه اینکه سبب حقیقى نزول آیه اى باشد.
در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده که شخصى از امام صادق (علیه السلام ) پرسید معناى کلمه (المحصنات ) در آیه ( و المحصنات من النساء ) چیست ؟ فرمود: زنان شوهردار، آن شخصى پرسید معناى آن در آیه شریفه : ( و المحصنات من الّذین اوتوا الکتاب من قبلکم ) چیست ؟ فرمود: زنان عفیف.
مؤلف قدس سره : این روایت را عیاشى نیز از آن جناب نقل کرده است.
روایاتى در ارتباط با ازدواج با کنیزان#
و در مجمع البیان در ذیل جمله : ( و من لم یستطع منکم طولا ) گفته : یعنى کسى که هزینه ازدواج با زنان آزاد را ندارد، و آنقدر ثروت ندارد که اینکار را انجام دهد، به ازدواج با کنیزان اکتفا کند، و آنگاه گفته : این معنا از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده.
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده که فرمود: این سزاوار نیست که در این عصر، مرد آزاد با زن کنیز ازدواج کند، _ زیرا در سابق گفتیم که چه عیبى در این کار هست، - و اگر خداى تعالى در عصر نزول قرآن فرمود: ( و من لم یستطع منکم طولا... ) با در نظر گرفتن اینکه کلمه طول به معناى مهریه است مخصوص همان عصر بوده، که مهریه زنان آزاد از زنان کنیز بیشتر بوده، و اما در مثل امروز که مهریه زنان آزاد برابر کنیزان و یا کمتر از آن است صلاح نیست به جاى زنان آزاد با کنیز ازدواج شود.
مؤ لف قدس سره : این که در روایت قبلى کلمه (طول ) را به غنا معنا فرمود، باید دانست که غنا یکى از مصادیق طول است، و روایت کافى هم نمى خواهد بفرماید ازدواج با کنیزان حرام است، بلکه به بیش از کراهت دلالت ندارد.
و در تهذیب به سند خود از ابى العباس بقباق روایت آورده که گفت : من به امام صادق (علیه السلام ) عرض کردم : آیا جایز است که مردى با کنیز دیگران بدون اطلاع صاحبش ازدواج کند؟ فرمود: این زنا است، زیرا خداى تعالى فرمود: ( فانکحوهن باذن اهلهن ) ، با آنها ازدواج کنید با اذن صاحبانشان.
و در همان کتاب به سند خود از احمد بن محمدبن ابى نصر روایت کرده که گفت : من از حضرت رضا (علیه السلام ) پرسیدم : آیا مى شود با کنیز مردم با اذن صاحبان آنها تمتع برد - و شهوترانى کرد _ فرمود: بله زیرا خداى تعالى فرموده ( فانکحوهن باذن اهلهن ) .
و در تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهما السلام ) روایت کرده که گفت : من از آن بزرگوار پرسیدم : اینکه خداى تعالى درباره کنیزان فرموده :
( فاذا احصنّ ) منظورش از احصان کنیزان چیست ؟ فرمود: اینکه دخول شود به ایشان - یعنى وطى شوند - پرسیدم اگر به ایشان داخل نشده باشد، آیا حدى بر آنان نیست ؟ فرمود: بله.
و در همان کتاب از جریر روایت کرده که گفت : من از آن جناب از معناى کلمه (محصن ) پرسیدم، فرمود: محصن مردى است که براى خاموش کردن آتش شهوت خود کسى را دارد، _ یا زنى و یا کنیزى.
حد بردگان نصف حد آزادگان است#
و در کافى به سند خود از محمد بن قیس روایت کرده که گفت : امام ابى جعفر (علیه السلام ) فرمود: امیرالمؤمنین (صلوات اللّه علیه ) در مورد مردان و زنان برده اینطور قضاوت فرمود که اگر یکى از آنان مرتکب عمل زنا شد پنجاه تازیانه بخورد، چه مسلمان باشد و چه کافر، و چه نصرانى، و نباید سنگسار شود و تبعید هم نمى شود.
و در همان کتاب به سند خود از ابى بکر حضرمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که شخصى از آن جناب از برده اى مملوک پرسید، که مرد آزادى را قذف کرده، - یعنى نسبت زنا به او داده، آیا حد قذف او نیز نصف حد قذف آزاد است ؟ _ فرمود: - نه - باید هشتاد تازیانه - یعنى حد کامل قذف را بخورد، چون مساله قذف حق النّاس است، و اما آنچه از گناهان که حق اللّه عزوجل است حدش در مورد بردگان نصف حد آزادگان است. عرضه داشتم، چه چیرهائى حق اللّه است ؟ فرمود: اینکه زنا کند یا شراب بنوشد، که اینها از حقوقى است که حد مرتکب آن در بردگان نصف حد آزادگان است.
و در تهذیب به سند خود از برید عجلى از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت کرده که از کنیزى پرسیدند که مرتکب زنا شده است، فرمود: نصف حد بر او زده مى شود، چه اینکه شوهر داشته باشد و چه نداشته باشد.
و در الدرالمنثور که ابن جریر از ابن عباس روایت کرده که گفت : مسافحات به معناى زنانى است که علنا زنا مى دهند، و یار و دوست مى گیرند، و آن زنى هم که تنها یک دوست دارد جزء متخذات اخدان است، و اضافه کرد که مردم جاهلیت چنین بودند که زناى علنى را حرام، و زناى پنهانى را حلال مى دانستند، و مى گفتند زناى علنى از لئامت و پستى است، و اما آنچه پنهانى انجام شود هیچ اشکالى ندارد، لیکن خداى تعالى در قرآن کریم این آیه را نازل کرد که :
( و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) ، (مرتکب عمل فاحشه نشوید نه علنى و نه پنهانى ).
مؤ لف قدس سره : روایات درباره مطالبى که دیده شد بیش از اینها است که از نظر خواننده گذشت، آنچه ما آوردیم نمونه اى بود از هزار، و اندکى از بسیار.
بحث روایتی#
بحث روایتى دیگر
(پیرامون ازدواج موقت )#
در کافى به سند خود از ابى بصیر روایت کرده که گفت : من از امام ابى جعفر (علیه السلام ) از مساله متعه پرسیدم، فرمود: بله در قرآن این مساله نازل شده، و فرموده :
( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضه و لاجناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة ) .
و در همان کتاب به سند خود از ابن ابى عمیر از شخصى که نامش فراموش شده، و یا از نسخه افتاده از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: آیه اینطور نازل شده بود:
( فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى، فاتوهن اجورهن ) (از زنان آن کسانى که شما از آنان براى مدتى معین تمتع مى برید واجب است اجرتشان را بدهید.
مؤ لف قدس سره : این قرائت را عیاشى نیز از ابى جعفر (علیه السلام ) نقل کرده، جمهور _ یعنى علماى اهل سنت _ نیز آن را به چند طریق از ابى بن کعب و عبداللّه بن عباس روایت کرده اند، که انشاءاللّه روایاتش خواهد آمد، و شاید منظور از امثال این روایات این باشد که بفهمانند مراد آیه این است، نه اینکه بخواهند بفهمانند آیه اینطور نازل شده بوده، و آن چند کلمه از آیه افتاده است.
و در همان کتاب به سند خود از زراره روایت کرده که گفت : عبداللّه بن عمیر لیثى به حضور امام ابى جعفر باقر (علیه السلام ) آمد، و عرضه داشت : درباره متعه زنان چه مى گوئى ؟.
امام فرمود، خداوند هم در کتابش آن را حلال کرده، و هم بر زبان پیغمبرش، پس متعه تا روز قیامت حلال است، عبداللّه عرضه داشت : اى ابى جعفر آیا مثل تو کسى چنین فتوا مى دهد، با اینکه عمر آن را حرام کرد و از آن نهى نمود؟.
حضرت فرمود: هر چند که عمر تحریم کرده باشد، عرضه داشت : من تو را به خدا پناه مى دهم از اینکه حلال کنى چیزى را که عمر آن را حرام کرده.
زراره مى گوید: امام باقر (علیه السلام ) در جوابش فرمود: خیلى خوب، تو بر عقیده صاحبت باش، من هم به عقیده رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) باقى مى مانم حال بیا تا با تو بر سر این مساله ملاعنه و مباهله کنم (یعنى بر این که قول رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) حق، و قول صاحب تو عمر باطل است ) عبداللّه عمیر رو به آن حضرت کرد و گفت آیا دوست مى دارى زنان و دختران و خواهران و دختر عمه هاى تو متعه شوند؟ حضرت وقتى شنید که او نام زنان و دختر عموهاى آن جناب را برد روى از او برگردانید.
و در همان کتاب به سند خود از عبدالرحمان بن ابى عبداللّه روایت کرده که گفت : من از ابو حنیفه شنیدم که داشت از امام صادق (علیه السلام ) از مساله متعه سوال مى کرد، حضرت پرسید. از کدام متعه مى پرسى _ از متعه زنان، و یا متعه حج - عرضه داشت منظورم متعه حج بود، ولى فعلا مرا خبر ده از مساله متعه زنان، آیا این عمل حق است ؟ حضرت فرمود: سبحان اللّه مگر کتاب خدا را نخواندى که مى فرماید: ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضه ) عرضه داشت : به خدا سوگند مثل اینکه این آیه اى است که تاکنون آنرا نخوانده ام.
و در تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: جابر بن عبداللّه از سیره رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) سخن مى گفت : از آن جمله گفت : من و یارانم با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به جنگ مى رفتیم، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عمل متعه را برایمان حلال کرد، و تا زنده بود حرامش نکرد، و على (علیه السلام ) بارها مى فرمود: اگر پسر خطاب یعنى عمر قبل از من خلافت را به دست نمى گرفت، و از دست من نمى ربود، احدى جز شقى مرتکب زنا نمى شد (در نسخه اى دیگر به جاى شقى کلمه اشقى _ یعنى شقى ترین مردم _ آمده )، و ابن عباس در تفسیر آیه : ( فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى فاتوهن اجورهن فریضه ) مى گفت : این مردم یعنى دستگاه خلافت _ به این آیه کفر ورزیدند، ولى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن را حلال کرد، و تا زنده بود تحریمش نفرمود.
و در همان کتاب است که ابى بصیر از امام باقر (علیه السلام ) نقل کرد که در باب متعه و در معناى آیه شریفه : ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضه و لاجناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة ) فرمود: یعنى اگر مدت متعه سرآمد، مى توانى تو پیشنهاد تمدید مدت دهى، و او نیز مى تواند مدت را بیشتر کند، در صورتى که زن راضى باشد، مرد مى گوید: ( استحللتک باجل آخر _ یعنى ترا حلال مى کنم براى مدتى دیگر ) که در این صورت این زن براى غیر تو حلال نیست، تا آنکه عده اش سر آید، و عده زن متعه دو حیض است.
و از شیبانى روایت کرده که گفت امام باقر و امام صادق (علیهما السلام ) در تفسیر جمله : ( و لاجناح علیکم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة ) ، فرموده اند: تراضى به این است که مرد اجرت زن را زیاد کند و زن مدت عقد را.
مؤ لف قدس سره : روایات درباره مطالب گذشته به طور تواتر و حداقل به طور استفاضه از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) رسیده، و آنچه ما نقل کردیم نمونه اى از آنها بود، و اگر کسى بخواهد به همه آنها آگاه شود، باید به جوامع حدیث - از قبیل : کافى و من لایحضره الفقیه و استبصار و تهذیب و امثال آن _ مراجعه نماید.
اخبارى که بر نسخ شدن حکم متعه دلالت مى کنند (از طریق اهل سنت )#
اخبارى که مى گوید حکم متعه نسخ شده است و در الدرالمنثور است که ابن ابى حاتم از ابن عباس روایت کرده که گفت : متعه در اول اسلام عملى مى شد، فلان آقا به شهرى وارد مى شد، در حالى که کسى همراه نداشت که کارهایش را انجام دهد، و اثاث زندگیش را حفظ کند، با زنى ازدواج موقت مى کرد، که تا چندى که در آن شهر هست همسرش باشد، و اثاث و سرمایه اش را زیر نظر داشته باشد، و زندگیش را اداره کند و هر وقت این آیه را مى خواند که : ( فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمّى ) مى گفت : این آیه به وسیله آیه : ( محصنین غیر مسافحین ) نسخ شده، و محصن بودن زن به دست مرد بود تا هر وقت مى خواست زن را نگه مى داشت، و هر وقت نمى خواست طلاق مى داد.
و حاکم در مستدرک به سند خود از ابى نضره روایت آورده که گفت : من آیه ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة ) را نزد ابن عباس اینطور خواندم، ( فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمىّ ) و گفتم : ما اینطور قرائت نمى کنیم ابن عباس گفت به خدا سوگند خدا همینطور آن را نازل کرده است.
مؤ لف قدس سره : این روایت را سیوطى نیز از او و از عبد بن حمید و ابن جریر و ابن انبارى در کتاب مصحف نقل کرده است.
و در الدرالمنثور است که عبد بن حمید و ابن جریر از قتاده روایت کرده اند که گفت : در قرائت ابى بن کعب آیه شریفه اینطور است ( فما استمتعتم به منهنّ الى اجل مسمّى ) .
و در صحیح ترمذى از محمد بن کعب از ابن عباس روایت آورده که گفت : متعه در اول اسلام مشروع بود شخصى که از دیارى به شهرى وارد مى شد که به آنجا آشنائى نداشت، زنى مى گرفت به مدتى که مى دانست در آن شهر مى ماند، تا متاع او را حفظ نموده، کارهایش را اصلاح کند، این حکم همچنان بود تا آن که آیه : ( الا على ازواجهم او ما ملکت ایمانهم ) نازل شد، ابن عباس اضافه کرده که به حکم این آیه هر فرجى که غیر این دو باشد حرام است.
مؤ لف قدس سره : لازمه این روایت این است که آیه متعه که سالها بعد از هجرت در مدینه نازل شده قبلا در مکه نسخ شده باشد، _ و همین شاهد است بر اینکه روایت کمترین اعتبارى ندارد _. و حاکم در مستدرک از عبداللّه بن ابى ملیکه روایت کرده که گفت : من از عایشه از مساله متعه زنان پرسیدم : گفت بین من و شما کتاب خدا، مى گوید: سپس آیه زیر را قرائت کرد ( و الّذین هم لفروجهم حافظون الّا على ازواجهم او ما ملکت ایمانهم فانّهم غیر ملومین ) ، و اضافه کرد: پس کسى که از این دو یعنى از همسرى که خدا به او تزویج کرده و کنیزى که خدا به ملکش درآورده تجاوز کند مشمول آیه بعد مى شود که فرموده : ( فمن ابتغى وراء ذلک فاولئک هم العادون ) .
و در الدرالمنثور است که ابو داود در کتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس از طریق عطا از ابن عباس روایت کرده که : درباره آیه شریفه : ( فما استمتعتم به منهنّ فاتوهنّ اجورهنّ فریضة ) گفته است : این آیه به وسیله آیه شریفه : ( یا ایها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهنّ لعدتهن ) و آیه : ( و المطلقات یتربّصن بانفسهنّ ثلاثه قروء ) ، و آیه : ( و اللاتى یئسن من المحیض من نساء کم ان ارتبتم فعدّتهنّ ثلاثة اشهر ) نسخ شده است.
و در همان کتاب است که ابو داود در کتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس و بیهقى از سعید بن مسیب روایت کرده اند که گفت : آیه میراث آیه متعه را نسخ کرده.
و در همان کتاب است که عبدالرزاق و ابن منذر و بیهقى از ابن مسعود روایت کرده اند که گفت : حکم متعه نسخ شده، و ناسخ آن آیه طلاق و آیه صدقه و آیه عده و آیه میراث است.
و باز در همان کتاب آمده که عبدالرزاق و ابن منذر از على روایت کرده اند که گفت : حکم روزه رمضان، هر روزه دیگر را نسخ کرد، و آیه زکات، هر صدقه دیگر را نسخ کرد، و آیه متعه را طلاق و عده و میراث نسخ کردند، و حکم قربانى، هر ذبیحه دیگر را نسخ کرد.
و باز در همان کتاب است که عبدالرزاق و احمد و مسلم از سیره جهنى روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در سال فتح مکه به ما اجازه داد زنان را متعه کنیم، من و مردى از قوم خودم در آن سفر از مدینه خارج شدیم من از رفیقم زیباتر بودم و او تقریبا زشت بود، ولى جامه اش از جامه من نوتر بود همچنان پیش مى رفتیم، تا به بالاى کوه هاى مکه رسیدیم در آنجا کنیزى به ما برخورد مانند دخترى باکره و خوش منظر و گردن بلند به او گفتم آیا حاضر هستى یکى از ما تو را متعه کند، و از تو کام بگیرد؟ گفت : در مقابل چه مى دهید هر یک از ما همان جامه اى را که داشتیم در برابرش پهن کردیم کنیز شروع کرد ما را براندازى کردن، رفیقم گفت برد من نوتر از برد این مرد است، برد من تازه و زیبا است، و برد او کهنه است، و کنیز گفت برد این هم عیبى ندارد، سرانجام به متعه من درآمد، و من از او کام گرفتم و او را با خود داشتم، ولى از مکه بیرون نشدیم مگر آن که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را تحریم کرد.
و در همان کتاب است که مالک و عبدالرزاق و ابن ابى شیبه و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه از على بن ابى طالب (علیه السلام ) روایت کرده اند که گفت، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در جنگ خیبر از متعه کردن زنان و از خوردن گوشت الاغهاى اهلى نهى کرد.
و در همان کتاب است که ابن ابى شیبه و احمد و مسلم از سلمه بن اکوع روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در سال اوطاس سه روز متعه زنان را براى ما حلال کرد، و بعد از سه روز از آن نهى فرمود.
و در شرح ج 5 ص 50 ابن العربى که شرح صحیح ترمذى است، از اسماعیل از پدرش از زهرى روایت کرده که گفت : سبره روایت کرد که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در حجة الوداع از متعه نهى کرد ابو داود بعد از آن که این حدیث را نقل کرده، مى گوید: این حدیث را عبدالعزیز بن عمر بن عبدالعزیز از ربیع پسر سیره از پدرش نقل کرد، و در آن گفته است : این جریان بعد از خارج شدن از احرام در حجة الوداع اتفاق افتاد، و تشریع متعه براى مدتى معلوم بود، ولى حسن گفته جریان در عمره القضاء اتفاق افتاده است.
و در همان کتاب ج 5 ص 50 از زهرى روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را در جنگ تبوک جمع کرد.
مؤ لف قدس سره : روایات چنان که ملاحظه مى فرمائید در تشخیص تاریخ نهى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از متعه اختلاف دارند، بعضى مى گویند قبل از هجرت بوده، و بعضى دیگر مى گویند: بعد از هجرت به وسیله آیات نکاح و طلاق و عده و میراث نسخ شد، و یا به نهى خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در سال جنگ خیبر یا در زمان عمرة القضاء یا سال اوطاس یا سال فتح یا سال تبوک و یا بعد از حجة الوداع نسخ شده، و به همین جهت بعضى ها این روایات مختلف را حمل کرده اند به اینکه همه اش درست است، زیرا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در همه این سالها از متعه نهى کرده اند، و هر یک از روایات از نهى آن جناب در یک سال خبر مى دهد، و لیکن جلالت قدر بعضى از راویان چون على (علیه السلام ) و جابر و ابن مسعود که همواره با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بودند و از کوچک و بزرگ سیره آن جناب با خبر بودند، اجازه نمى دهد که ما بگوئیم نامبردگان از نهى آن جناب در سایر مواقف و سایر اوقات اطلاع نداشته اند.
و در الدرالمنثور است که بیهقى از على روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از متعه نهى کرد، آن روزى هم که جایز بود تنها براى کسانى جایز بود که دسترسى به ازدواج نداشتند، ولى همین که آیات نکاح و طلاق و عده و میراث بین زن و شوهر نازل شد حکم متعه نسخ گردید.
و باز در همان کتاب است که نحاس از على بن ابیطالب روایت کرده که به ابن عباس گفت تو مردى گیج هستى یادت نیست که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از متعه نهى کرد.
و در همان کتاب است که بیهقى از ابى ذر روایت کرده که گفت متعه تنها براى سه روز براى اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) حلال شد، بعد از سه روز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) از آن نهى کرد.
و در صحیح بخارى از ابى حمزه روایت کرده که گفت : شخصى، از ابن عباس از متعه زنان سوال کرد، ابن عباس گفت جایز است، آنگاه غلام آزاد شده او پرسید: آیا این جواز به خاطر آن است که زن کم بوده، و مردان در سختى قرار داشته اند، ابن عباس گفت : بله.
و در الدرالمنثور است که بیهقى از عمر نقل کرده که در خطبه اش گفت : چه مى شود به مردمى که زنان را با عقد متعه نکاح مى کنند، با اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از آن نهى فرموده احدى که مرتکب نکاح متعه شود را نزد من نیاورید مگر آنکه او را سنگسار مى کنیم.
و در همان کتاب است که ابن ابى شیبه و احمد و مسلم از سیره روایت کرده اند که گفت : من رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را دیدم که در بین رکن کعبه و در آن ایستاده بود و مى فرمود: ( یا ایها النّاس ) این من بودم که به شما اجازه دادم زنان را متعه کنید، آگاه باشید که خداى تعالى آن را تا روز قیامت حرام کرده، هر کس زنى متعه دارد مدتش را ببخشد و رهایش کند، و از آنچه به آنان داده اید چیزى پس نگیرید.
و در همان کتاب است که ابن ابى شیبه از حسن روایت کرده که گفت : و اللّه متعه بیش از سه روز نبود، که در آن سه روز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آنرا تجویز کرد، نه قبل از آن سه روز متعه اى بود و نه بعد از آن.
روایات دال بر جواز متعه از نظر جمعى از صحابه و تابعین
(بعضى از روایات که دلالت دارد بر اینکه جمعى از صحابه و تابعین از مفسرین، متعه را جایز مى دانستند).
و در تفسیر طبرى از مجاهد روایت کرده که در تفسیر آیه ( فما استمتعتم به منهنّ ) گفته : مقصود نکاح متعه است.
و در همان کتاب از سدى نقل کرده که در تفسیر آیه نامبرده گفته این آیه راجع به متعه است و آن این است که مردى زنى را به شرط مدتى معین نکاح کند همین که آن مدت سر آمد دیگر حقى به آن زن ندارد و آن زن نیز به وى نامحرم است و بر آن زن لازم است رحم خود را استبرا کند _ یعنى عده نگه دارد، تا معلوم شود از آن مرد حامله نیست، _ نه آن مرد از زن ارث مى برد و نه زن از مرد.
و در دو کتاب صحیح بخارى و صحیح مسلم این حدیث را در الدرالمنثور نیز روایت کرده - از عبدالرزاق، و ابن ابى شیبه، از ابن مسعود روایت کرده اند که گفت : ما با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در جنگ بودیم و زنان ما با ما نبودند عرضه داشتیم آیا مى توانیم خود را خصى - اخته کنیم ؟ در پاسـخ ما را از این عمل نهى فرمود و به ما اجازه داد با زنان ازدواج موقت کنیم، در ازاء یک تکه لباس، عبداللّه بن مسعود سپس این آیه را قرائت کرد: ( یا ایها الّذین آمنوا لاتحرموا طیبات ما احل اللّه لکم ) (اى کسانى که ایمان آورده اید طیباتى را که خدا برایتان حلال کرده، بر خود حرام نکنید).
و در الدرالمنثور است که ابن ابى شیبه از نافع روایت کرده که گفت شخصى از پسر عمر از مساله متعه پرسید، او گفت : حرام است به او گفته شد که ابن عباس به متعه فتوا مى دهد گفت : پس چرا در زمان عمر جرات نکرد لب باز کند.
و در الدرالمنثور است که ابن منذر و طبرانى و بیهقى از طریق سعید بن جبیر روایت کرده اند که گفت : من به ابن عباس گفتم این چه کارى بود که کردى، سواره ها فتواى تو را به اطراف بردند، و منتشر کردند و شعرا درباره آن شعر سرودند، پرسید چه گفتند؟ در پاسـخ این شعر را برایش خواندم :
من به آن مرد محترم که مجلسش طول کشیده و شاگردانش رفته بودند گفتم، با فتواى ابن عباس چطورى ؟ میل دارى زنى صیغه کنى تا آلت تناسلیت روى آزادى ببیند، و مونسى بیابد، تا مردم و شاگردانت برمى گردند بستر گرم و نرمى داشته باشى ؟ که البته منظور شاعر مسخره کردن ابن عباس و فتواى او بوده.
ابن عباس گفت : ( انّا للّه و انّا الیه راجعون ) نه به خدا سوگند، من اینطور فتوا ندادم و منظورم از آن فتوا که دادم چنین چیزى نبود، و من متعه را جز براى کسى که مضطر شده حلال نکرده ام، و از متعه جز آن مقدار که خدا گوشت مرده و خون و گوشت خوک را حلال کرده، حلال نکرده ام.
و در همان کتاب آمده که ابن منذر از طریق عمار غلام آزاد شده شرید روایت آورده که گفت : من از ابن عباس از متعه پرسیدم که آیا این عمل زنا است و یا نکاح ؟ گفت : نه سفاح است و نه نکاح، گفتم : پس چیست ؟ گفت : همان متعه است، همچنانکه خداى تعالى نامش را متعه نهاده، گفتم آیا زن متعه، عده دارد؟ جواب داده عده او حیض او است، گفتم آیا با شوهرش از یکدیگر ارث مى برند؟ گفت : نه.
اگر عمر متعه را منع نمى کرد احدى زنا نمى کرد مگر شقى ترین افراد!#
و در همان کتاب است که عبدالرزاق، و ابن منذر، از طریق عطا از ابن عباس روایت کرده که گفت خدا به عمر رحم کند، متعه جز رحمتى از خداى تعالى نبود که به امت محمد کرد، و اگر نهى عمر از متعه نمى بود جز شقى ترین افراد کسى احتیاج به زنا پیدا نمى کرد، آنگاه گفت این متعه همان است که در سوره نساء درباره اش فرموده : ( فما استمتعتم به منهن ) یعنى تا مدت کذا و کذا و به مبلغ کذا و کذا، و بین چنین زن و شوهرى وراثت نیست، و اگر دلشان خواست به رضایت یکدیگر مدت را تمدید کنند مى توانند، و اگر از هم جدا شدند، آن نیز کافى است و بین آن دو نکاحى نیست، عطا در آخر خبر داد که از ابن عباس شنیده که امروز هم متعه را حلال مى داند با اینکه عمر از آن نهى کرده است.
و در تفسیر طبرى _ الدرالمنثور این حدیث را از عبدالرزاق _ و ابى داود آن را در کتاب ناسخ خود از حکم _ روایت کرده اند، که شخصى از وى پرسید آیا این آیه نسخ شده یا نه ؟ گفت : نه، و على گفت : که اگر نهى عمر از متعه نبود احدى گرفتار زنا نمى شد مگر شقى ترین افراد. و در صحیح مسلم (ج 9 ص 183) از جابر بن عبداللّه روایت کرده که گفت : ما در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و ابى بکر با یک مشت خرما و آرد متعه مى کردیم، تا آنکه عمر در جریان عمرو بن حریث از آن نهى کرد.
مؤ لف قدس سره : این حدیث از جامع الاصول تاءلیف ابن اثیر و کتاب زادالمعاد تاءلیف ابن القیم و فتح البارى تاءلیف ابن حجر و کنزالعمال _ تالیف متقى هندى نقل شده.
و در الدرالمنثور است که مالک و عبدالرزاق از عروة بن زبیر روایت کرده که گفت : خوله دختر حکیم وارد بر عمر بن خطاب شد، و گفت ربیعه پسر امیه زنى را متعه کرده، و آن زن از وى باردار شده، عمر از جاى خود حرکت کرد و از شدت ناراحتى رداى خود را به زمین کشید، در حالى که مى گفت : این همان متعه است، و تو اگر زودتر به من خبر داده بودى او را سنگسار مى کردم.
داستان مرد شامى و برخورد قاطعانه عمر با در نهى از متعه !#
مؤ لف قدس سره : و این جریان از شافعى در کتاب الام وبیهقى در سنن کبرى نقل شده. و از کنزالعمال از سلیمان بن یسار از امّ عبداللّه دختر ابى خیثمه نقل کرده که گفت : مردى از شام به مدینه آمد، و در منزل امّ عبداللّه منزل کرد و به او گفت تجرد بر من سخت گرفته، در صدد برآى زنى را براى من متعه کن، تا از او تمتع ببرم، امّ عبداللّه مى گوید، من او را به زنى راهنمائى کردم، مرد شامى با او قرار بست، و چند نفر عادل را شاهد گرفت، و مدتى که خدا خواست با او بود، تا آنکه از مدینه خارج گشت، بعد از رفتنش عمر از جریان خبردار شد، مرا خواست و از من پرسید آیا این گزارشى که به من رسیده حق است ؟ گفتم آرى : گفت : پس این بار که از شام آمد مرا خبر ده، وقتى مرد شامى آمد من به عمر اطلاع دادم، ماءمورى فرستاد _ تا او را نزد وى بردند _، عمر به او گفت چه چیز تو را واداشت به اینکه چنین کارى بکنى ؟ گفت : من در بودن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه مى کردم و آن جناب تا زنده بود مرا از این کار نهى نکرد، و بعد از درگذشت آن جناب در عهد ابى بکر نیز متعه مى کردم، او نیز مرا نهى نکرد، تا از دنیا رفت و در عهد خلافت تو نیز متعه مى کردم و تو نیز از این عمل نهیى نکردى، عمر گفت : آگاه باش به آن کسى که جانم به دست او است اگر با علم به نهى من اقدام به این عمل کرده بودى تو را سنگسار مى کردم، آنگاه اضافه کرد روشن سازید تا نکاح از سفاح مشخص شود یعنى نکاح دائم از سفاح _ زنا _ مشخص است، ولى متعه مشخص نیست.
و در صحیح مسلم و مسند احمد از عطا روایت شده که گفت : جابر بن عبداللّه از سفر عمره مى آمد، ما به دیدنش رفتیم، مردم هر کسى چیزى مى پرسید تا آنکه سخن به مساله متعه کشیده شد، جابر گفت : ما در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و در عهد ابى بکر و عمر متعه مى کردیم، و در عبارت احمد آمده، تا آنکه اواخر خلافت عمر رسید.
چنانچه عمر کسى را به جرم متعه ! مى گرفت سنگسار مى کرد!!#
و از سنن بیهقى از نافع از عبداللّه بن عمر روایت شده که شخصى از او از مساله متعه زنان پرسید، او گفت حرام است، آگاه باش که عمر بن خطاب اگر کسى را به این جرم مى گرفت او را باسنگ سنگسار مى کرد.
و از مرآة الزمان ابن جوزى روایت شده که گفته است : عمر بارها مى گفت به خدا سوگند اگر مردى را بیاورند که متعه را حلال بداند او را سنگسار مى کنم.
و در کتاب بدایه المجتهد تاءلیف ابن رشد از جابر بن عبداللّه روایت آمده که گفته است : ما در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و ابى بکر و در نیمى از مدت خلافت عمر متعه مى کردیم بعد از آن عمر مردم را از متعه نهى کرد.
و در اصابه است که ابن الکلبى گفته : سلمه بن امیة بن خلف جمحى، سلمى کنیز آزاد شده حکیم بن امیه بن اوقص اسلمى را متعه کرد، و سلمى برایش فرزندى آورد، ولى او منکر فرزند خود شد جریان به گوش عمر رسید، و او از عمل متعه نهى کرد.
و از زادالمعاد از ایوب روایت شده که گفت : عروة به ابن عباس گفت : آیا از خدا نمى ترسى، که حکم جواز در مورد متعه صادر مى کنى ؟ ابن عباس گفت : اى عروه کوچولو، برو از مادرت بپرس، عروه گفت اما ابوبکر و عمر متعه نمى کردند، ابن عباس گفت : به خدا سوگند من خیال نمى کنم دست از این کارهایتان _ منظور خلیفه تراشى و امثال آن است بردارید، تا آنکه خدا عذابتان کند، من دارم از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) براى شما حدیث مى گویم، و شما رفتار ابى بکر و عمر را علیه من دلیل مى آورید؟!!
مؤ لف قدس سره : مادر عروه اسما دختر ابى بکر بود، که متعه زبیر بن عوام شد، و عبداللّه بن زبیر از این ازدواج به دنیا آمد.
و در محاضرات راغب آمده که عبداللّه بن زبیر، عبداللّه بن عباس را ملامت مى کرد که تو چرا متعه را حلال مى دانى، او در پاسـخ مى گفت برو از مادرت بپرس، که ازدواج تو با پدرم چگونه بود _ چگونه مجمر عروسى تو و پدرم را دود کردند _ عبداللّه بن زبیر از مادرش پرسید او گفت من تو را جز در عقد متعه نزائیدم.
و در صحیح مسلم از مسلم القرى روایت آورده که گفت : من از ابن عباس مساله متعه را پرسیدم، گفت هیچ اشکالى ندارد، و عبداللّه زبیر از آن نهى مى کرد، ابن عباس براى تاءیید فتواى خود مى گفت این مادر عبداللّه بن زبیر زنده است، و دارد شهادت مى دهد بر اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را اجازه داد، بروید از او بپرسید، مسلم القرى مى گوید: ما به خانه او _ یعنى مادر عبداللّه زبیر و دختر ابى بکر _ رفتیم، و زنى تنومند و نابینا دیدیم، در جواب ما گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عمل متعه را تجویز کرد.
مؤ لف قدس سره : شاهد این حال و وضعى که حکایت شده گواهى مى دهد بر اینکه سوال مسلم القرى از متعه زنان بوده، نه متعه حج، روایات دیگر نیز این روایت را همینطور تفسیر کرده اند.
و در صحیح مسلم از ابى نضره روایت شده که گفت : من نزد جابر بن عبداللّه بودم، که مردى ناشناس وارد شد، و گفت ابن عباس و ابن زبیر بر سر مساله متعه زنان و متعه حج اختلاف دارند، جابر گفت ما این دو متعه را در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) انجام مى دادیم، تا آنکه عمر ما را از آن نهى کرد، و دیگر انجام نمى دهیم.
روایات دال بر جواز متعه از نظر جمعى از صحابه و تابعین
مؤ لف قدس سره : به طورى که نقل شده این روایت را بیهقى نیز در سنن خود آورده، و این معنا در صحیح مسلم در سه جا به الفاظ و عباراتى مختلف آمده، در بعضى از آنها آمده که جابر گفت. همین که عمر زمام خلافت را به دست گرفت، گفت : خداى تعالى براى پیغمبرش هر چه را خواست و به هر مقدار که خواست حلال کرد، ولى من حکم مى کنم به اینکه دیگر حج تمتع نکنید، و بین عمره و حج از احرام در نیایید، بلکه حج و عمره را تمام کنید، آنطور که خداى تعالى دستور داده، و از نکاح این زنان _ لابد منظورش زنانى است که متعه مى شدند _ دست بردارید احدى از شما را به این جرم که زنى را به مدت نکاح کرده نزد من نیاورند، مگر آنکه سنگسارش کنم.
این معنا را بیهقى در سنن خود، و جصاص در احکام القرآن خود، و متقى هندى در کنزالعمالش، و سیوطى در الدرالمنثور خود، و رازى در تفسیرش، و طیالسى در مسندش روایت کرده اند.
و در تفسیر قرطبى از عمر نقل کرده که در خطبه اش گفت : ( متعتان کانتا على عهد رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) و انا انهى عنهما و اعاقب علیهما متعة الحج و متعة النساء ) ، (دو متعه در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بود، و من شما را از آن دو نهى مى کنم، و بر ارتکابش عقوبت مى کنم، متعه حج و متعه زنان ).
مؤ لف قدس سره : و این خطبه از منقولاتى است که همه اهل نقل آن را قبول دارند، و آن را به طور ارسال مسلم نقل مى کنند، و در اصل صدور آن احدى از شیعه و سنى تردید نکرده، همچنان که تفسیر رازى، و تفسیرالبیان و التبیین و زادالمعاد، و احکام القرآن، و طبرى، و ابن عساکر، و دیگران به این معنا اعتراف کرده اند.
و از کتاب مستبین تاءلیف طبرى از عمر حکایت شده که گفت : سه چیز در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بود و من محرم _ حرام کننده _ آنهایم، و بر آنها عقوبت مى کنم 1- متعه حج 2_ متعه زنان 3_ گفتن حى على خیر العمل در اذان.
و در تاریخ طبرى از عمران بن سواده روایت کرده که گفت : من نماز صبح را با عمر خواندم هنگام قرائت سبحان الله را خواند با یک سوره آنگاه از قبله رو برگردانید، و من با او برخاستم به من گفت : آیا کارى دارى ؟ گفتم : بله، حاجتى دارم گفت : پس دنبالم بیا، مى گوید: من دنبالش رفتم وقتى داخل خانه شد از درون خانه اجازه ورودم داد، داخل شدم ناگهان دیدم عمر بر سر تختى نشسته که روپوشى بر آن نیست، گفتم از در خیرخواهى نصیحتى به تو دارم، در پاسـخ گفت صبح و شام مرحبا به خیرخواه، گفتم : امت تو چهار عیب از تو مى گیرند، مى گوید وقتى این را شنید چانه خود را روى نوک چوب دستیش گذاشت، و نوک دیگر چوب را روى رانش قرار داد، و سپس گفت : بگو (ببینم آن چهار عیب چیست )، گفتم مى گویند تو عمره را در ماههاى حج حرام کرده اى، با اینکه نه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آنرا تحریم کرده بود و نه ابوبکر، و چنین عمره اى حلال است ؟ گفت چگونه حلال است با اینکه اگر در ماههاى حج عمره به جاى آوردند آنرا مجزا از حج خود مى پندارند، _ و دیگر حج واجب را انجام نمى دهند، و مکه در ایام حج مانند پوست تخم مرغى که جوجه اش درآمده باشد خالى از زوار مى شود، با اینکه حج بهائى است از بهاءاللّه و من درست فهمیده ام.
گفتم و مى گویند که تو متعه زنان را حرام کرده اى، با اینکه خداى تعالى آن را حلال کرده بود، و ما با یک مشت _ پول و یا خرما و یا چیز دیگر _ از زنان بهره مند مى شدیم، و بعد از چند روز هم جدا مى شدیم _ خلاصه نه از نظر هزینه ازدواج در مضیقه بودیم، و نه از نظر پاى بندى به آن - عمر در جواب گفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را در زمانى حلال کرد که ضرورت در کار بود _، مردم دسترسى به زن دائم نداشتند _ ولى امروز مردم در وسعت قرار گرفته اند، و آن روز هم کسى از مسلمانان به این حکم عمل نکرد من کسى را سراغ ندارم که آن روز و یا حتى این روزها به این حکم عمل کرده باشد، تازه امروز هم مى توانند با یک مشت _ از چه و چه _ از زنان بهره بگیرند، و بعد از سه روز هم از او جدا شوند اما با عقد دائمى و طلاق، پس راءى من درست است.
مى گوید: به او گفتم تو کنیز حامله مردم را به محضى که وضع حمل کند آزاد مى سازى، بدون اینکه صاحب کنیز آن را آزاد کند، _ با اینکه به حکم ( لاعتق الا فى ملک ) ، تنها مالک مى تواند برده خود را آزاد کند _، در پاسـخ گفت من به طفیل حرمتى که مولود دارد و آزاد است مادرش را هم حرمت دادم، و من جز خیر اراده نکرده ام، و اگر خلاف شرع باشد استغفار مى کنم.
گفتم شکایت دیگرى که از تو دارند این که تو رعیت را از خود رم مى دهى و طرد مى کنى، و با خشونت راه مى برى _ در اینجا عمران مى گوید: چوب دستى را از روى رانش برداشت، و دست دیگر خود را تا به آخر آن کشید، و از در افتخار که رسم عرب است گفت من کسى هستم که در جنگ قرقره الکدر در ردیف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) سوار بر شتر بودم، پس به خدا سوگند من خلاف سیره او عمل نمى کنم، چیزى که هست در برابر مردم قیافه مى گیرم، که از من حساب ببرند، و گرنه چون شبانى هستم که شتر را رها مى کنم تا خوب سیر شود و کاملا سیراب گردد و منحرفشان را به راه برمى گردانم و متجاوز را به جاى خود مى نشانم، و به قدر طاقتم ادب مى کنم و به قدر طاقتم پیش مى رانم، زیاد داد و فریاد مى کنم، ولى کمتر مى زنم، عصایم را بلند مى کنم ولى با دست مى زنم و اگر غیر این کنم رمه را رها کرده ام، و رعیت را مهمل گذاشته ام، وقتى این گفتگو به گوش معاویه رسید گفت به خدا سوگند او داناى به حال رعیت بود.
بررسى و نقد روایاتى که از طریق اهل سنت درباره متعه نقل شده است#
مؤ لف قدس سره : این روایت را ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه از ابن قتیبه نقل کرده. این بود عده اى از روایاتى که در مساله متعه زنان وارد شده، و اهل بحث و نظر اگر در مضامین آنها دقت کنند خواهند دید که همه آنها باهم معارضه دارند، در حقیقت خود روایات خود را باطل مى سازند، و اهل بحث در مضامین آنها به هیچ حاصلى دست نمى یابد، تنها چیزى که همه در آن اتفاق دارند، این است که عمر بن خطاب در ایام خلافتش متعه زنان را حرام کرد، و از آن نهى کرد، و انگیزه اش بر این کار ماجرائى بود که در داستانهاى عمرو بن حریث، و ربیعة بن خلف جمحى دید، و گرنه داستان نسخ شدن این حکم خدا به آیاتى که دیدید، و یا سنت، هیچیک دلیل نیست، و چنانچه توجه فرمودید سخن بیهوده اى بیش نبود، براى اینکه گفتیم روایات در همه مضامینش متعارض است، و یکدیگر را باطل مى سازند، تنها این معنا را به دست مى دهند که عمر حکم خداى را تغییر داده، از متعه نهى کرد، و نهى خود را اجرا هم نمود، و حد سنگسار براى مرتکبش معین کرد این اولا. و ثانیا همه روایات اتفاق دارند در اینکه متعه سنتى بوده که در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و به تجویز آن جناب تا حدودى عملى مى شده، حال یا اسلام آن را تاءسیس کرده، و یا حداقل از سابق معمول بوده، و اسلام امضایش کرده، و در بین صحابه آن جناب کسانى به این سنت عمل مى کرده اند، که در حقشان احتمال زنا داده نمى شود، مانند جابر بن عبداللّه، و عبداللّه بن مسعود، و زبیر بن عوام، و اسماء دختر ابى بکر که از طریق متعه، عبداللّه بن زبیر را زاییده است.
و ثالثا در صحابه و تابعین کسانى بودند که آن را مباح مى دانستند، مانند ابن مسعود، و جابر و عمرو بن حریث، و غیر ایشان، و از تابعین مجاهد و سدى و سعید بن جبیر و دیگران.
و این اختلاف فاحشى که در بین روایات هست، باعث شده که علماى اسلام علاوه بر اختلافى که در اصل جواز و یا حرمت متعه کرده اند، اختلافى هم در نحوه حرمت و کیفیت منع از آن به راه بیندازند، و اقوال عجیب و غریبى که شاید به پانزده قول برسد داشته باشند.
و این مساله از جهات متعددى مورد بحث است، که از میان همه آنها تنها پرداختن به بعضى از آن جهات براى ما مهم است، و به فن تفسیر ارتباط دارد.
توضیح این که در مساله متعه یک بحث از نظر کلامى مى شود، در اینکه آیا عمر بن خطاب و یا هر کس دیگرى که سرپرستى امت اسلام را به عهده بگیرد حق دارد حلال خدا را حرام کند یا خیر، و این بحث در بین دو طایفه شیعه و سنى جریان دارد، _ که شیعه معتقد است او چنین حقى نداشته، و سنى ها خلاف این را معتقدند.
و یک بحثى دیگر از نظر فقه مى شود، که اصولا عمل متعه عمل حلالى است یا عملى حرام ؟
و یک بحث دیگر از نظر تفسیر مى شود، و آن این است که از آیه شریفه ( فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن... ) ، چه استفاده مى شود، آیا مفاد آن تشریع نکاح متعه است و یا امضاى سنتى است که از پیش بوده، و بعد از آنکه معلوم شد در مقام تشریع است آیا این آیه به وسیله آیات دیگر نظیر آیه مؤمنون و آیات نکاح و تحریم و طلاق وعده و میراث نسخ شده یا خیر؟ باز بعد از فراغ از این که به وسیله هیچ یک از این آیات نسخ نشده، بحث مى شود در روایتى که به وسیله سنت نبویه (یعنى کلام خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نسخ شده یا نه ؟ و از این قبیل مسائلى که ارتباط با فن تفسیر دارد.
و این قسم بحث یعنى بحث قسم سوم را ما در این کتاب تعقیب مى کنیم، در سابق خلاصه بحث را از نظر خواننده گذراندیم، در اینجا براى توضیح بیشتر نظر خود را متوجه سخنانى مى سازیم که دیگران علیه آنچه ما گفتیم درباره دلالت آیه بر مساله نکاح متعه و باب کردن آن دارند.
گفته هاى یکى از مخالفین در رد جواز متعه و پاسـخ به او#
بعضى از مخالفین ما بعد از اصرار بر اینکه آیه در مقام این است که بفرماید مهریه زنان دائم را بدهید، گفته است : ولى شیعه معتقد است که منظور این آیه نکاح متعه است، و نکاح متعه عبارت از این است که زنى را براى مدتى معین مثلا یک روز یا یک هفته و یا یک ماه به نکاح خود درآورى، و استدلال کرده اند به قرائتى که از ابى و ابن مسعود و ابن عباس (رض ) نقل شده، و این قرائت در بین سایر قرائت ها شاذ و غیر مقبول است، و نیز استدلال کرده اند به اخبار و داستانهائى که در متعه هست.
آنگاه گفته اما آن قرائت همانطور که گفتیم شاذ و غیر مقبول است، و قرآن بودنش ثابت نیست، در سابق نیز گفتیم روایاتى که این معنا و این قرائت را مى رسانند هر چند که صحیح باشند خبر واحدند، و استفاده اى که راویان از آیه کرده اند چیز زائدى است،
که از فهم خود اضافه کرده اند، نه اینکه لفظ آیه بر آن دلالت کند، و فهم هر کسى براى خودش اعتبار دارد، صحابه هم فهمشان براى کسى حجت دینى نیست، مخصوصا در جاهائى که نظم و اسلوب کلام مساعد با آن معنا نباشد، نظیر همین مساله چون کسى که با تمتع نکاح مى کند منظورش این نیست که از زنا فرار کند، و به احصان پناهنده شود بلکه قصد اصلى و اولیش همان زنا است، و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاکدامنى هست، و نمى گذارد در آن ایام مرتکب زنا شود، براى زن هیچ احصانى نیست، او همان کارى را مى کند که زن زناکار مى کند، یعنى هر چند روزى خود را اجیر مردها مى کند، همچنان که گفته اند:
(توپى که براى بازى کردن چوگان نمى خواهد، و مانند توپ بسکتبال دست به دست مى گردد)
مؤ لف قدس سره : اما اینکه گفت : به قرائت ابن مسعود و غیره استدلال کرده اند، جوابش این است که هر کسى به کلام شیعه در این باب مراجعه کند خواهد دید که شیعه به قرائت نامبرده به عنوان یک دلیل معتبر و قاطع استدلال نکرده، و چگونه چنین چیزى ممکن است، با اینکه شیعه قرائت هاى شاذ را حجت نمى داند، حتى آن قرائت هائى را که از امامان خود شیعه نقل شده، آنوقت چگونه ممکن است به قرائتى تمسک کند که نه خودش آن را حجت مى داند، و نه خصمش، و این سخنى است خنده آور.
بلکه تنها استدلالى که شیعه کرده استدلال به قول صحابه اى است، که آیه را چنین قرائت کرده اند، نه به قرائتشان بلکه به قولشان، و اینکه این صحابه از آیه چنین معنائى را فهمیده اند، حال شما مى خواهید نام این را قرائت اصطلاحى بگذارید و مى خواهید نگذارید، بلکه آن را تفسیر بنامید، و این استدلال از دو جهت به نفع شیعه است، اول اینکه عده اى از صحابه نظرشان همین است که شیعه مى گوید، و به طورى که گفته شده این عده جمع بسیار زیادى از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و تابعینند، و هر کس بخواهد مى تواند سخنان آنان را در مظانش پیدا کند.
و دوم اینکه آیه شریفه دلیل بر فتواى شیعه است، به همین دلیل که صحابه نامبرده اینطور قرائت کرده اند، و حتى آنهائى هم که متعه را فعلا مشروع نمى دانند آیه را راجع به متعه مى دانند، و لیکن ادعا مى کنند که نسخ شده، پس در دلالتش بر متعه حرفى ندارند، و گرنه معنا ندارد که حکم به نسخ آن کنند، و یا در این باب کلامى را از دیگران روایت کنند، و این روایات بسیار زیاد است، که عده اى از آنها را در سابق نقل کردیم، پس شیعه از روایات نسخ هم همان را استفاده مى کند، که از قرائت شاذ نامبرده استفاده مى کند، هر چند که قائل به حجیت قرائت شاذه نباشد، همچنان که خودش قائل به نسخ نیز نمى باشد، و تنها از همه آن روایات این معنا را استفاده مى کند، که تمامى آن قاریان و این راویان مسلم داشته اند که آیه شریفه مربوط به نکاح متعه است.
و اما اینکه گفت : (مخصوصا در جائى که نظم و اسلوب کلام مساعد با آن معنا نباشد نظیر همین مساله )، از گفتارش برمى آید که وى سفاح را عبارت دانسته از صرف ریختن منى در رحم زن، _ و خلاصه کلمه (سفاح ) را به معناى لغوى ماده آن (س _ ف _ ح) معنا کرده، و آنگاه آنرا امرى منوط به قصد و نیت قرار داده _ مانند نماز که با نیت ادا و قضا، و با نیت، ظهر و عصر مى شود، آنگاه نتیجه گرفته پس اگر ازدواج موقت و ریختن منى در رحم زن صرفا به منظور قضاى شهوت باشد سفاح است نه نکاح، و غفلت ورزیده از اینکه اصل لغت در نکاح هم همینطور است، یعنى کلمه نکاح و یا بگو (ماده - ن - ک - ح ) در زبان عرب به معناى عمل جنسى است، چه حلال و چه حرام، زهرى مى گوید: (اصل نکاح در زبان عرب به معناى وطى است ) پس بنابه گفته او باید نکاح نیز سفاح باشد، آن وقت دیگر سفاح چیزى در مقابل نکاح نخواهد بود _ در حالى که در قرآن و احادیث این دو کلمه مقابل همند، یکى به معناى ازدواج حلال، و دیگرى به معناى جفت گیرى حرام است.
علاوه بر اینکه لازمه قصدى بودن این عمل، و اینکه اگر کسى صرفا به قصد ریختن منى خود ازدواج موقت کند آن ازدواج زنا و سفاح مى شود، این است که اگر کسى به چنین قصدى ازدواج دائم نیز بکند ازدواجش زنا و سفاح خواهد بود و آیا هیچ مسلمانى حاضر هست چنین فتوائى بدهد؟.
فوائدى که بر نکاح دائم مترتب مى شود بر موقّت آن نیز مترتب مى شود#
حال اگر بگوید بین ازدواج موقت و ازدواج دائم فرق هست، و آن این است که نکاح دائم طبعا براى این درست شده که مرد و زن ناموسشان و عفتشان را حفظ نموده، و با هم خوابگى، نسلى از خود تولید کنند، و خانه و دودمانى تشکیل دهند، ولى در ازدواج موقت چنین اهدافى در کار نیست. در پاسـخ مى گوئیم این سخن بجز لجبازى هیچ معنائى ندارد، براى اینکه هر فائده اى که بر نکاح دائم مترتب مى شود، بر موقت آن نیز مترتب مى شود، اگر در آن عفت و ناموس حفظ مى شود، در این نیز مى شود، اگر به وسیله آن از زنا و اختلاط نطفه ها جلوگیرى مى شود در این نیز مى شود، اگر در آن بستر، نسل پدید مى آید در این نیز مى آید، اگر در آن تشکیل خانواده مى شود، در این نیز مى شود، تنها تفاوتى که در این دو هست، بلکه مزیتى که در نکاح موقت هست آسانى آن است، و تشریع آن در حقیقت تخفیفى به حال امت است، کسانى که قدرت ندارند ازدواج دائم کنند، زیرا خانه ندارند، و درآمدى که بتواند کفاف نفقه همسر را بدهد، ندارند، و یا غریب هستند و یا موانع مختلف دیگرى در کارشان هست، مى توانند با ازدواج موقت، خود را از خطر زنا و سایر تبعات آن، نجات دهند.
و همچنین هر اثرى که بر نکاح موقت مترتب مى شود و این دانشمند آن را ملاک سفاح بودن قرار داده بر نکاح دائم نیز مترتب مى شود، نظیر قصد شهوت، و ریختن آب منى در رحم یک زن، - و امثال آن - چون همه اینها در نکاح دائم جایز است، و اگر کسى بگوید: نکاح دائم، بالطبع براى این درست شده که وسیله تشکیل خاندان و تولید مثل و امثال آن باشد و نکاح موقت صرفا براى آن به مضارى که گفته شد درست شده، - صرف نظر از اینکه مضار بودن آن آثار را قبول نداریم _ این ادعا ادعایى است که فسادش بر همه روشن است.
و اگر بگوید: نکاح متعه از آنجا که سفاح هست زنا در مقابل نکاح است، در پاسـخش مى گوییم سفاح به آن معنائى که تو تفسیرش کرده اى یعنى _ ریختن آب منى در رحم _ اعم از زنا است، و هر ریختنى زنا نیست و اگر چنین باشد باید نکاح دائم هم زنا باشد، آنهم نکاحى که منظور از آن ریختن آب منى باشد _ و اتفاقا بیشتر ازدواجهاى دائم در جوانان به همین منظور انجام مى شود.
و اما اینکه گفت : (و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاکدامنى هست، و نمى گذارد در آن ایام مرتکب زنا شود، براى زن هیچ احصانى نیست ) از آن حرفهاى عجیب و غریب است، و دل ما مى خواست این آقا مى بود، و از او مى پرسیدیم : چه تفاوتى بین مرد و زن در این بابت هست، که باعث شده مرد متمتع بتواند با گرفتن متعه پاکدامنى خود را حفظ نموده، خویشتن را از خطر زنا نگه بدارد، ولى زن چنین قصدى نتواند بکند، شما را به خدا این سخن را جز گزافه گوئى چیز دیگرى مى توان نامید؟.
و اما آن شعرى که انشا کرد در پاسخش مى گوئیم : بحث ما یک بحث حقیقى و به منظور پى بردن به حقیقتى از حقایق دینى است، که آثار بسیار مهمى در زندگى دنیا و آخرت بشر بر آن مترتب مى شود، بحثى است که نباید آن را سرسرى گرفت، حال چه اینکه نکاح متعه حرام باشد و چه حلال، در چنین بحثى چه جاى استشهاد به شعر است، که پایه و اساس آن خیالبافى است، آرى در منطق شعر، باطل شناخته شده تر از حق، و گمراهى معروف تر از هدایت است، حالا هم که به شعر استشهاد کرد چرا در ذیل روایات گذشته و مخصوصا در ذیل کلام عمر انشا نکرد، که بنابه روایت طبرى که گذشت گفت حالا هر کس مى خواهد برود و به یک مشت (گندم و...) ازدواج کند، و بعد از سه روز هم طلاق بدهد.
و آیا منظورش از طعنه چه کسى مى تواند باشد، و آیا هدفى جز خدا و رسولش که متعه را یا ابتداء و یا به طور امضا تشریع کردند کس دیگرى است ؟ نه، چون در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) مسلمانان در مرئى و مسمع آن جناب متعه مى کردند، و در این هیچ شکى نیست.
ضرورت و موجبات جواز متعه در آغاز، در زمان عمر و پس از او تا زمان حاضر وجود داشته است#
حال اگر این شخص - به اصطلاح دانشمند - بگوید رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) اگر متعه را اجازه داد به خاطر ضرورتى بوده که بر جو آن روز حاکم بوده، و آن تهى دستى عامه مسلمین از یکسو، و مسافرتهاى پى در پى براى جنگ از سوى دیگر بود _ در روایات هم اشاره اى به این ضرورت بود.
در پاسخ مى گوییم اولا با فرض اینکه متعه در اول اسلام بین مردم معمول بوده، و به نام نکاح متعه، و یا بگو نکاح استمتاع شهرت داشته، دیگر نمى توان از اعتراف به دلالت آیه بطور مطلق بر جو از آن طفره رفت، از سوى دیگر هیچ یک از آیات و روایات هم دلالت بر نسخ نداشت، و چنین صلاحیتى در آنها نبود، پس اگر با این حال کسى بگوید حکم جو از متعه برداشته شده، در دلالت آیه بدون دلیل تاءویل کرده، گیرم که حکم اباحه متعه به دلیل آیه نبوده، بلکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به خاطر مصلحتى که ضرورت آنرا به وجود آورده بود متعه را حلال کرد، مى پرسیم آیا این ضرورت که در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) باعث چنین حکمى شد، در آنروز شدیدتر بوده، یا در زمان خلفا که اسلام رو به گسترش نهاده بود، و لشگریان در مشارق و مغارب زمین پراکنده شدند، آنهم نه یک نفر و ده نفر، بلکه در هر ناحیه اى هزاران نفر اطراق کرده بودند؟.
و چه فرقى مى تواند باشد بین اوائل خلافت عمر و اواخر آن، که در اوایل خلافت عمر آن ضرورت بوده، ولى در اواخرش برطرف شده ؟ اگر فقر بوده، اگر جنگ بوده، اگر غربت بوده، و اگر هر عامل دیگرى بوده در اواخر حکومتش نیز بوده، چطور شد ضرورتى که بهانه شما است در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و خلافت ابى بکر و اوائل خلافت عمر و در اواخر حکومت عمر برطرف شد؟.
آیا آن ضرورت که باعث مشروعیت متعه شد امروز در جو اسلام حاضر شدیدتر و عظیم تر است، یا در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و ابى بکر و نیمه اول از عهد عمر؟ با اینکه فقر و فلاکت سایه شوم خود را بر همه بلاد مسلمین گسترده، و حکومت هاى استعمارگر و مرتجعین از حکومت هاى اسلامى، که ایادى استعمارگران و فراعنه سرزمین هاى مسلمان نشین هستند خون مسلمانان را مکیده از منابع مالى آنان هیچ رطب و یا بسى را به جاى نگذاشته اند؟.
و از سوى دیگر _ همانها که منابع مالى مسلمانان را به یغما مى بردند براى خواب کردن مسلمین شهوات را در همه مظاهر آن از رادیو و تلویزیون و روزنامه و سینما و غیره ترویج مى کنند؟ - و در بهترین شکلى که تصور شود آن را زینت مى دهند؟ و با رساترین دعوتها مسلمانان را به ارتکاب آن دعوت مى کنند؟ و این بلاى خانمان سوز روز به روز شدیدتر و در بلاد و نفوس گسترده تر مى شود تا به جائى که سواد اعظم بشرى و نفوس به درد خور اجتماع، یعنى دانشجویان و ارتشیان و کارگران کارخانجات که معمولا جوانهاى جامعه اند را طعمه خود ساخته ؟.
و جاى شک براى احدى نمانده که آن ضرورتى که جوانان را اینطور به سوى منجلاب فحشا و زنا و لواط و هر داعى شهواتى دیگر مى کشاند، عمده اش عجز از تهیه هزینه زندگى و اشتغال به کارهاى موقت است، که نمى گذارد در محل کار منزل تهیه کند، تا بتواند نکاح دائم کند، یا مشغول تحصیل علم در غربت است، و یا کارمندى است که به طور موقت در یک محلى زندگى مى کند، حال چه شده که این ضرورتها در صدر اسلام _ با اینکه کمتر و در مقایسه با امروز قابل تحمل تر بوده، _ باعث حلیت نکاح متعه شد، ولى امروز که بلا خانمانسوزتر، و فتنه عظیم تر است مجوز نباشد.
آیات سوره مؤمنون و سوره معارج قوى ترین دلالت را بر حلیت متعه دارد
مفسر نامبرده سپس مى گوید متعه با آنچه در قرآن کریم مقرر شده منافات دارد، و حاصل گفتارش این است که آیات سوره مؤمنون که مى فرماید: ( و الّذین هم لفروجهم حافظون... ) حلیت از زنان را منحصر در همسران ساخته، و متعه همسر و زوجه نیست، پس همین آیات مانع از حلال بودن متعه است، این اولا و ثانیا مانع از این است که جمله ( فما استمتعتم به منهن ) شامل متعه بشود، در پاسخش از او مى پرسیم بالاخره مى خواهى چه بگوئى ؟ اگر مى گوئى آیات مؤمنون متعه اى را که قبلا حلال بوده - و در آن هیچ شکى نیست - تحریم مى کند اشکال مکى بودن آیات سوره مؤمنون را چه مى کنى ؟.
و در پاسـخ از این سوال که بعد از هجرت در مدینه نیز متعه حلال بوده و فى الجمله مورد عمل قرار مى گرفته چه جواب مى دهى، آیا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در مدینه حلال کرده است چیزى را که خداى تعالى قبلا در مکه تحریمش کرده بود؟ که نمى توانى چنین پاسـخى بدهى، براى اینکه حجیت کلام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) تا این حد که احکام قرآن را تغییر دهد مناقض با خود قرآنى است که کلام او را حجت کرده.
و یا جواب مى دهى که تجویز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در مدینه، آیات سوره مؤمنون را که در مکه نازل شده بود نسخ کرد؟ و بعد از نسخ رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )
دوباره قرآن و یا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از آن جلوگیرى نمود؟ و در نتیجه آیات سوره مؤمنون بعد از مردن و منسوخ شدن دوباره زنده شد؟ که چنین چیزى را نه کسى گفته و نه مى توان گفت.
و همین خود بهترین شاهد است بر اینکه زن متعه نیز زوجه و همسر آدمى است، و عقد متعه هم عقد نکاح است، و آیات مورد بحث دلالت مى کند بر اینکه متمتع نیز تزویج و زن خواهى است، و گرنه لازم مى آید که آیات سوره مؤمنون با تجویز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نسخ شده باشد، پس آیات سوره مؤمنون نیز دلیل بر جواز تمتع است، نه دلیل بر حرمت آن، زیرا تمتع نیز نوعى تزویج و متعه نیز نوعى زوجه است.
و به بیانى دیگر آیات سوره مؤمنون و سوره معارج که مى فرماید: ( و الّذین هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم... ) قوى ترین دلالت را بر حلیت متعه دارد، و دلالتش بر این حلیت قوى تر از سایر آیات است، چون علماى اسلام همگى اتفاق دارند بر اینکه این آیات محکم است، و نسخ نشده و در مکه هم نازل شده و این به حسب نقل از ضروریات است که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را جایز دانسته، و اگر زن متعه زوجه نبود به طور قطع و وضوح تجویز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله )، نسخ این آیات بود، و با علم و اتفاق علما بر اینکه این آیات نسخ نشده نتیجه مى گیریم پس تمتع هم زوجیت مشروع است، و وقتى دلالت آیات مؤمنون و معارج بر تشریع متعه تمام شد، هر حدیثى که ادعا شود که این حدیث نهى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است از متعه، آن حدیث هم فاسد خواهد بود، براى اینکه مخالف با قرآن و مستلزم نسخ قرآن است، و ما ماءموریم حدیثى را که مخالف قرآن باشد به دیوار بکوبیم، و نسخ نشدن آیات، مورد اتفاق علماى اسلام است.
هم عقد متعه عقد نکاح است و هم زن در آن زوجه محسوب مى شود#
و به هر حال پس زن متمتع بها، بر خلاف گفته این مفسر زوجه آدمى است و عقد متعه هم مصداقى از عقد نکاح است، - در نتیجه هر آیه اى که نکاح را حلال بداند شامل متعه نیز مى شود -، و براى خواننده همین دلیل کافى است که در همه روایاتى که اخیرا از نظرش گذشت در لسان صحابه و تابعین، از متعه به عبارت نکاح تعبیر کرده بودند، حتى در لسان شخص عمر بن خطاب، و حتى در همان روایاتى که نهى او را از متعه حکایت مى کرد، مانند روایت بیهقى که خطبه عمر را نقل مى کرد، و روایت مسلم از ابى نضره متعه را نکاح نامید، و گفت : (و از نکاح این زنان دست بردارید)، حتى در روایت کنزالعمال از سلیمان بن یسار هم که لفظ نکاح آمده ولى صریح در ادعاى ما نیست، اگر دقت شود معلوم مى شود در آن نیز کلمه نکاح را در متعه استعمال کرده، و متعه را نوعى نکاح دانسته، چون مى گوید:
روشن سازید تا نکاح از سفاح مشخص شود یعنى نکاح دائم از سفاح _ زنا _ مشخص است، همین را انجام دهید، و اما متعه مشخص نیست پس از متعه کردن خوددارى کنید دلیل بر این معنا جمله : (بینوا) روشن سازید _ است.
و سخن کوتاه اینکه نکاح بودن متعه و زوجه بودن زن متعه شده در عرف قرآن و لسان مسلمین صدر اول (از صحابه و تابعین ) جاى هیچ تردید نیست، و اگر بعد از عصر اول به تدریج لفظ نکاح و تزویج _ متعین در نکاح دائم شده، به خاطر نهى عمر از متعه و منسوخ شدن این سنت در بین مردم بوده، در نتیجه در همه این ادوار تاریخ دو کلمه نامبرده جز عقد دائم مصداقى نداشته اند، و قهرا کار به جائى رسیده که مانند سایر حقایق متشرعه هر جا این دو لفظ استعمال مى شود عقد دائم به ذهن متبادر مى شود.
از همین جا روشن مى شود که گفتار دیگرش تا چه حد ساقط و بى اعتبار است، او مى گوید (از خود شیعه نقل شده که احکام زوجیت و لوازم آن را بر متعه مترتب نمى کنند).
از ایشان مى پرسیم منظورت از زوجیت چیست ؟ اگر زوجیت در عرف قرآن است که شیعه همه احکام زوجیت را بدون استثنا بر زوجیت موقت بار مى کند، و اگر منظورت زوجیت در عرف متشرعه است همانطور که قبلا گفتیم البته شیعه احکام زوجیت را بر آن بار نمى کند، و محذورى هم ندارد، _ یعنى ارث بین زن و شوهر و حق همخوابگى در چهار ماه یکبار و وجوب نفقه و غیره را در متعه جارى نمى کند.
و اما اینکه گفته است، و این خود قطعى است از شیعه به اینکه جمله : ( محصنین غیر مسافحین ) شامل آن کسى نمى شود که با داشتن متعه، زنا مى کند، و او را سنگسار نمى کنند، و همین خود تناقض گوئى از شیعه است.
قول به تخصیص لازمه اش تناقض گویى نیست#
!
جوابش این است که ما در تفسیر جمله نامبرده در سابق گفتیم ظاهر این جمله بدان جهت که شامل ملک یمین نیز مى شود، این است که مراد از احصان، احصان عفت است نه احصان ازدواج، و به فرضى که مراد از آن احصان ازدواج باشد آیه شامل نکاح متعه نیز مى شود، و اگر مردى را که با داشتن زن متعه زنا مى کند سنگسار نمى کنند، از این بابت نیست که چنین مردى زوجه ندارد، بلکه از این بابت است که دلیلى از ناحیه سنت حکم سنگسار را بیان کرده و یا تخصیص زده، مانند سایر احکام زوجیت یعنى میراث و نفقه و طلاق و حرمت بیش از چهار داشتن، علاوه بر اینکه حکم سنگسار اصلا قرآنى نیست، و دلیلش تنها سنت است .
توضیح اینکه آیات احکام اگر بگوئیم در مقام اهمال و کلى گویى است، چون مى خواهد اصل تشریع را بیان کند، نه خصوصیات و شرایط آن را، در این صورت قیودى که از ناحیه سنت براى آن احکام مى رسد صرفا جنبه بیان و شرح را دارد، نه تخصیص و تقیید، و اگر بگوئیم عمومیت و اطلاق دارند آنگاه قیودى که از ناحیه سنت براى آن احکام مى رسد نسبت به کلیات احکام مخصص، و نسبت به اطلاقات آن مقید است، و چنین چیزى نه تناقض است، و نه چنین دو دلیلى با هم منافات دارند، که تفصیل این مساله در علم اصول آمده است .
و این آیات یعنى آیات ارث، و طلاق و نفقه مانند سایر آیات احکام بدون تخصیص و تقیید نیست، آیات ارث و طلاقش در زن مرتد تخصیص خورده، چنین زنى نه ارث مى برد و نه در جدا شدن از شوهر طلاق مى خواهد، و آیات طلاقش در موردى که عیبى در مرد و یا زن کشف شود که مجوز فسخ عقد باشد تخصیص خورده و نیازى به رضایت طرف در طلاق ندارد، بلکه عقد را فسخ مى کند، و دلیلى که نفقه زن را واجب کرده در هنگام نشوز زن تخصیص خورده، و در چنین حالى مرد مى تواند نفقه زن را ندهد، حال با این همه تخصیص چرا در مورد عقد متعه تخصیص نخورد، و مرد داراى زن متعه اگر زنا کرد از حکم سنگسار خارج نشود؟ .
پس بیاناتى که زناشوئى متعه را از حکم میراث و طلاق و نفقه _ و سنگسار _ خارج مى سازد، یا مخصص آیات احکام نامبرده است، و یا مقید آنها، و این معنا هیچ منافات ى ندارد، با اینکه الفاظ - تزویج - نکاح - احصان - و امثال اینها از نظر حقیقت متشرعه متعین در نکاح دائم، و از نظر حقیقت شرعیه اعم از دائم و موقت باشد، پس اصلا محذورى که او توهم کرده در کار نیست، مثلا وقتى فقیه مى گوید : اگر مرد زناکار محصن باشد یعنى با داشتن زوجه زنا کرده باشد باید سنگسار شود، ولى اگر زن متعه داشته باشد سنگسار نمى شود، چون محصن نیست چنین فقیهى کلمه ( محصن ) را اصطلاح کرده بر دوام نکاح، که آثارى چنین و چنان دارد، و این منافات ندارد با اینکه احصان در عرف قرآن، هم در نکاح دائم باشد و هم در نکاح موقت (متعه )، و هر یک از این دو احصان آثار خاص به خود را داشته باشد .
و اما اینکه از بعضى نقل کرده که گفته اند شیعه در متعه قائل به عده نیست، و زنى که متعه مى شود لازم نیست عده نگه دارد، افترائى است واضح که به شیعه بسته اند، زیرا کتب شیعه هر چه هست در دسترس عموم مسلمین است، این متون روائى و جوامع حدیث شیعه است، و این کتب فقهى آنان که مملو است از اینکه عده زن متعه دو حیض است، و در این کتاب در همین بحث چند روایت از طرق شیعه از ائمه اهل بیت ( علیهم السلام ) نقل کردیم، که عده زن متعه را دو حیض دانسته بودند .
مفسر نامبرده سپس مى گوید: و اما احادیث و آثارى که در این باب روایت شده، مجموعش دلالت مى کند بر اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در بعضى از جنگها متعه رابراى اصحابش مباح کرد و سپس از آن نهى فرمود، و دوباره در یک و یا دو نوبت تجویز کرد، و در آخر براى همیشه از آن نهى فرمود .
و نیز دلالت مى کند بر این که آنجا که تجویز کرد براى این بود که اطلاع یافت از اینکه اجتناب از زنا براى اصحاب بسیار دشوار است، چون از همسرانشان دور افتاده اند، معلوم مى شود تجویز مت عه، تجویز زنائى خفیف بوده، زیرا هر چه باشد در متعه عقدى خوانده مى شود، این کجا که مرد گرفتار عزوبت، زنى بى مانع را براى مدتى موقت نکاح کند و همچنان با او سر ببرد، تا مدتش سرآید، و آن کجا که مرتکب زنا شود و امروز با یک زن و فردا با زنى دیگر و هر روز با هر زنى که بتواند او را به سوى خود جلب نماید جمع شود؟ البته زناى اول خفیف تر است .
مؤ لف قدس سره : البته اینکه گفته از مجموع روایات برمى آید که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) متعه را در بعضى از جنگها تجویز کرده، و سپس از آن نهى، و دو نوبت یا یک نوبت دیگر ترخیص نموده، و در آخر براى همیشه تحریم کرده، با روایاتى که از نظر خواننده گذشت (صرف نظر از اختلافى که در آنها هست ) تطبیق نمى کند، خواننده عزیز مى تواند یک بار دیگر به این روایات که بیشترش را نقل کردیم مراجعه کند، آنوقت خواهد دید که مجموع روایات، گفتار این مفسر را کلمه به کلمه تکذیب مى کند، (زیرا رسول خدا ( صلى اللّه علیه و آله ) ، تجویز نکرد، بلکه قرآن کریم آن را تجویز کرد، و ثانیا تجویز، منحصر در جنگ نبود، به شهادت اینکه زبیر بن عوام دختر ابى بکر را در جنگ متعه نکرد، و ثالثا نه تنها در چند نوبت از آن نهى نفرمود، بلکه هیچ نهیى از آن جناب در باب متعه صادر نشد، و همه روایات، و محدثین اتفاق دارند که نهى تنها از ناحیه عمر بود تا چه رسد به اینکه گفت در آخر براى همیشه آن را تحریم کرد. و رابعا کلام عمر بن خطاب ادعاى این مفسر را تکذیب مى کند چون عمده دلیل آقایان گفتار عمر است و عمر در گفتار خود اعتراف کرده که، متعه در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) حلال بوده ) ( مترجم ) .
آنگاه مى گوید، اهل سنت معتقد است که متعه یک بار و یا دو بار تجویز شد، به طورى که ذهن مردم آماده منع تدریجى آن بشود و در آخر یک سره منع شد اما این منع تدریجى تفاوت زیادى با منع قطعى از زنا نداشته همانطور که شرب خمر به تدریج تحریم شد، چون دو عمل فاحشه یعنى شرب خمر و زنا در جاهلیت شایع بود، چیزى که هست زنا در بین کنیزان شایع بود، و متعه در بین زنان آزاد رایج .
پاسـخ به این که منع در متعه تدریجى صورت گرفته است#
مؤ لف قدس سره : اما اینکه گفته منع در متعه به تدریج صورت گرفته (البته تدریجى که قریب به منع قطعى از زنا بود)، حاصل گفتارش این است که متعه در نظر مردم آنروز نوعى زنا بوده و مانند سایر انواع زنا در دوران جاهلیت شایع بوده است، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) منع از زنا را به تدریج، و با ملایمت انجام داد، تا مردم آن را بپذیرند، لذا در اول، زناى بدون عقد را که نوعى از زنا بود منع کرد، و زناى متعه را باقى گذاشت، و پس از مدتى آن را هم منع کرد، و دوباره تجویزش کرد، تا بتواند براى همیشه از آن نهى کند .
و به جان خودم سوگند، که این نوع بازى کردن با احکام و تشریفات پاک دینى، بدترین نوع بازى گرى است، که کسى به خاطر اینکه عقیده فاسد خود را به کرسى بنشاند اینگونه قوانین دین مبین اسلام را که خدا جز طهارت مردم و اتمام نعمت بر امت به وسیله آن هیچ غرضى نداشته به بازى بگیرد .
اولا نسب ت دادن منع و سپس تجویز و دوباره منع و بار دیگر ترخیص در مساله متعه به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) با فرض اینکه به قول خود این مفسر و اصرارش، آیات سوره معارج و مؤمنون (آنجا که مى فرماید : ( و الّذین هم لفروجهم حافظون ... ) مساله متعه را نسخ کرده، _ و صرف نظر از آن اشکال که گفتیم آیات مکى نمى تواند احکام نازل شده در مدینه را نسخ کند)، معنایش این است که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) یک بار با ترخیص خود آیات نامبرده، و سپس همین نسخ را با منع خود نسخ کرده : آیات نامبرده را محکم ساخته، و بار دیگر آنرا نسخ و بار دیگر محکم کرده باشد .
آیا چنین نسبتى به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) دادن نسبت بازیگرى با آیات خدا به آن جناب نیست ؟ !.
و ثانیا آیاتى که در کتاب خداى تعالى از زنا نهى مى کند، همگى صریح در تحریم است، و هیچ بوئى از تدریج در آنها احساس نمى شود،از آن جمله آیه شریفه زیر است که مى فرماید : ( و لا تقربوا الزنا انه کان فاحشه و ساء سبیلا ) ، و چه لسانى صریح تر از این زبان، و این آیه در مکه نازل شده و اتفاقا در بین آیاتى قرار دارد که از بدیها نهى مى کند، و همچنین آیه شریفه : ( قل تعالوا اتل ما حرّم ربّکم علیکم... و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) .
که با در نظر گرفتن اینکه کلمه ( الفواحش ) جمع و داراى الف و لام است، و چنین جمعى افاده استغراق و عمومیت مى کند یعنى نهى در آیه تمامى مصادیق فاحشه و زنا را فرا مى گیرد، و
با در نظر گرفتن این که آیه شریفه در مکه نازل شده، دیگر جایى براى تحریم تدریجى چنانى باقى نمى ماند، و همچنین آیه : ( قل انّما حرّم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) که در مکه نازل شده، و آیه : ( و الّذین هم لفروجهم حافظون، الا على ازواجهم او ما ملکت ایمانهم فانّهم غیر ملومین، فمن ابتغى وراء ذلک فاولئک هم العادون ) که هر دو سوره در مکه نازل شده، و این آیات طبق گفته این شخص متعه را مثل سایر اقسام زنا تحریم کرده .
پس تمامى آیاتى که از زنا نهى مى کند و هر فاحشه را تحریم مى نماید، اینها بود که دیدید و همه آنها در مکه نازل شده اند، و بطور صریح و روشن زنا را تحریم کرده اند، پس آن تحریم تدریجى کجا است ؟ نکند منظورش این باشد که بگوید _ همچنان که لازم صریح گفتارش که گفت (آیات مؤمنون دلالت بر حرمت متعه دارد) این است که خداى تعالى متعه را یکباره و قطعى تحریم کرده باشد، _ نه به تدریج _، و با این حال رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عملا منع خدا را به تدریج یعنى بعد از چند بار رخصت به مردم رسانیده، و به خاطر اینکه مردم آن را بهتر بپذیرند مداهنه و سستى کرده باشد، با این که خداى تعالى عینا درباره همین صفت یعنى مداهنه کردن با مردم تشدید کرده، و فرموده بود : ( و ان کادوا لیفتنونک عن الّذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره و اذا لاتّخذوک خلیلا (73) و لو لا ان ثبّتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا (74) اذا لاذقناک ضعف الحیوة و ضعف الممات ثمّ لاتجد لک علینا نصیرا ) ، و ثالثا این ترخیصى که شما به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نسبت مى دهید ( که هر چند یک بار درباره متعه کرد) به چه معنا بوده، آیا حلیت آن را از پیش خود و بدون دستور خداى تعالى تشریع کرده، یعنى قانونا آن را حلال دانسته ؟ که فرض شما این است که متعه زنا است و فاحشه است، و معناى حلال کردن زنا مخالفت صریح آن جناب، با خداى تعالى است، و حال آنکه او (که صلوات خدا بر او باد ) معصوم به عصمت خدائى بوده و اگر با دستور خداى تعالى تشریع کرد، معنایش این است که خدا امر به ف حشا کرده باشد، و حال آنکه خداى تعالى براى پیش گیرى از چنین احتمالى پیامبرش را صریحا خطاب کرده و فرموده : ( قل انّ اللّه لا یامر بالفحشاء ) و اگر این ترخیص تواءم با تشریع حلیت بوده، دیگر زنا و فاحشه نخواهد بود، بلکه سنتى است مشروع، و داراى حدودى محدود و محکم، و مانند نکاح دائم مهریه و عده دارد از اختلاط نطفه ها و اختلال انساب جلوگیرى مى کند، دیگر هیچ ربطى به زنا و سایر طبقات حرام ندارد، و دیگر چه معنا دارد که چنین ازدواجى را فاحشه بنامند، با اینکه فاحشه عبارت است از هر عمل زشتى که جامعه آن را قبیح مى داند، چون تجاوز از حدود و اخلال مصالح عامه است، و نمى گذارد جامعه به تحصیل حوائج ضرورى زندگى خود قیام نماید .
و رابعا _ این سخن، که متعه خود نوعى زنا در ایام جاهلیت بوده، جعلى است که وى در تاریخ کرده و دروغى از پیش خود ساخته، که هیچ مدرک تاریخى ندارد، چون از این سخن در کتب تاریخ نه عینى هست و نه اثرى، بلکه متعه سنتى است که اسلام آن را ابتکار کرد، و اصلا در جاهلیت نبوده، و تسهیلى است که خداى تعالى بر این امت نمود، تا به این وسیله حاجت خود را برآورند، و از انتشار زنا و سایر فواحش جلوگیرى شود، اما هزار حیف که نگذاشتند این سنت زنده نگه داشته شود، و اگر زنده مى ماند حکومت هاى اسلامى در امر زناکارى و سایر فواحش، این اغماضى که مى بینیم نمى کردند، و با وضع سنتهاى قانونى (که بعدا باب شد) دنیا مالامال از فساد و وبال نمى شد .
و اما اینکه گفت : (چون دو عمل فاحشه یعنى شرب خمر و زنا در جاهلیت شایع بود، منتها زنا در بین کنیزان شایع بود، و متعه در بین زنان آزاد)، ظاهرش این است که منظورش از دو فاحشه، زنا و شرب خمر است، و درست هم هست .
اما اینکه گفت زنا در کنیزان شایع بوده، نه در زنان آزاد، سخنى است بى اصل، که وى آن را اساس گفتار خود قرار داده، براى اینکه شواهد تاریخى مختلف که در زوایاى تاریخ هست خلاف این سخن را تاءیید مى کند، مخصوصا اشعارى که در این باب سروده شده، مهمترین شاهد گفتار ما است، در روایت ابن عباس نیز گذشت که اهل جاهلیت زناى در خلوت را هیچ زشت نمى دانست، تنها زناى علنى را تقبیح مى کرد .
دلیل دیگرى که گفتار ما و خلاف گفته این مفسر را اثبات مى کند مساله مرافعه بر سر پسران و مساله پسرخواندگى است، چون ادعاى اینکه فلان بچه پسر من است صرف نامگذارى و نسبت نبوده، بلکه منظور این بوده که با ملحق کردن فلان پسر به خود نیروى خود را تقویت کنند، و جمعیت خانواده خود را _ علیه دشمن _ بیشتر سازند، و براى اثبات ادعاى خود استناد مى کردند، به اینکه من با مادر این پسر زنا کرده ام، حتى از این استناد در مورد زنان شوهردار نیز پروائى نداشتند، و اما کنیزان مورد رغبت مردان و مخصوصا اقویاى آنان نبودند، و زناى با کنیزان و معاشقه و اختلاط با آنان را عیب و ننگ مى دانستند، و تنها کارى که با کنیزان مى کردند این بود که آنان را در اختیار سایرین مى گذاشتند، تا زنا بدهند، و براى مولاى خود پول بیاورند .
دلیل بر این گفته ما داستانهائى است که در کتب سیر و آثار در خصوص الحاق آمده مانند قصه معاویه پسر ابوسفیان، که زیاد بن ابیه را به پدر خود ابوسفیان ملحق کرد، و ادعا کرد که پدر من با مادر وى زنا کرده، و وى فرزند پدر من است، و بر ادعاى خود شهودى را هم اقامه کرد، و از این قبیل قصه هائى که نقل شده .
بله چه بسا استشهاد شود بر گفته آن مفسر _ که زناى با احرار در جاهلیت اندک بوده - به گفتار هند - جگرخوار - به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هنگامى که مى خواست با آن جناب بیعت کند، وى در آن حال گفته بود: مگر زن آزاد زنا مى دهد؟ لیکن این استشهاد درست نیست، زیرا اگر او چنین سخنى را گفته باشد، دلیل بر گفتار آن مفسر نمى شود، چون در آن هنگام هند غیر این سخن را نمى توانسته بگوید، اگر به راستى بخواهیم هند را بشناسیم، باید بدیوان حسان بن ثابت مراجعه نموده در اشعارى که وى بعد از جنگ بدر و احد در هجو هند سروده دقت کنیم، تا حقیقت براى ما کشف شود، و این مفسر از اشتباه درآید .
نهى عمر از متعه بر اساس اجتهاد شخصى بوده است#
وى سپس به خلاصه گیرى از احادیث و رفع تعارضى که به نظرش رسیده پرداخته، و آنگاه مى گوید: در منطق اهل سنت دلیل عمده بر حرمت متعه سه دلیل است، اول همان که توجه کردید، گفتیم جواز متعه با صریح و حداقل با ظاهر قرآن یعنى آیاتى که مربوط به احکام نکاح و طلاق و عده است منافات دارد .
دوم با احادیثى که بر حرمت همیشگى آن تصریح مى کند .
و سوم نهى عمر از آن است که وى در منبر در حضور عامه مسلمین به تحریم خود اشاره کرد، و صحابه که پاى منبر نشسته بودند تحریم او را امضا نموده احدى اعتراض نکرد، و معلوم است که اگر متعه حلال بوده و عمر حلال خدا را حرام کرده بود صحابه ساکت نمى شدند، و با اینکه مى دانیم هر جا از او اشتباه مى دیدند تذکر مى دادند در چنین مساله اى دست از او برنمى داشتند، و حاضر نبودند او را بر کار منکرش بدون نهى از منکر باقى بگذارند .
و در آخر این نظریه را اختیار مى کند: که اگر عمر متعه را تحریم کرد به اجتهاد خودش نبوده حتما به دلیلى بوده که از ناحیه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در دست داشته، و اگر گفته : من متعه را تحریم مى کنم منافات ندارد که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) تحریمش کرده باشد، چون عمر تحریم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را براى مردم بیان کرده، و یا تحریم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را اجرا نموده، پس صحیح بوده که بگوید: من آنرا تحریم مى کنم، همانطور که مى گوییم شافعى شراب کشمش را تحریم کرده و ابوحنیفه حلالش ساخته است .
مؤ لف قدس سره : اما جواب دلیل اول و دومش را در چند سطر قبل دادیم، و حقیقت امر را به بیانى که روشن تر از آن نباشد روشن ساختیم، و اما وجه سوم جوابش این است که تحریم عمر چه به اجتهاد بوده، و چه به تحریم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) که این مفسر ادعا مى کند، و چه اینکه سکوت صحابه از هیبتى باشد که از او مى بردند، و یا ترسى بوده که از تهدید او داشته اند، و چه اینکه برخلاف شرع بوده که او را نهى از منکر نکرده اند، و چه از این بابت بوده که اگر اعتراض مى کردند مردم نمى پذیرفتند، _ که روایات وارده از على و جابر و ابن مسعود و ابن عباس بر این معنا دلالت دارد، - به هر حال تحریم عمر و سوگند خوردنش بر اینکه هر کس این کار را بکند سنگسارش مى کنم، هیچ تاءثیرى در دلالت آیه : ( فما استمتعتم به منهنّ بر حلیت متعه ندارد، و این حلیت با هیچ آیه و روایتى از بین نمى رود، چون دلالت آیات و محکم بودن آن آیات چیزى است، که هیچ شکى در آن و غبار تردیدى بر آن نیست .
عجیب اینجا است که با چنین حالى بعضى از نویسندگان از اصل منکر مساله متعه در اسلام شده، گفته اند: این قسم زناشوئى از سنتهاى جاهلیت بوده، و اصلا داخل اسلام نشد تا بیرون کردنش از اسلام احتیاج به تحریم عمر و یا نسخ آن به وسیله آیات کتاب خدا و یا سنت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) باشد، و اصلا مسلمانان متعه را نمى شناسند، و در هیچ کتابى به جز کتب شیعه دیده نمى شود .
سخن آخر در مشروعیت متعه#
مؤ لف قدس سره : بله اگر انسان از کتاب خدا و از احادیث و از اجماع امت و تاریخ چشم بپوشاند مى تواند به این صورت اقوال مسلمین در این مساله را واژگونه سازد، و بگوید اصلا متعه داخل اسلام نشده با اینکه متعه در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) سنت قائمه اى بوده، و عمر در زمان خلافتش از آن نهى کرده، و یا نهى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را اجرا نموده، و جمعى نهى او را از راه نسخ شدن آیه استمتاع به وسیله آیاتى دیگر و یا به وسیله نهى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) توجیه کرده اند و عده بسیارى از اصحاب و جمعیت بسیارى از تابعین از فقهاى حجاز و یمن و غیر ایشان مخالفت نموده، حتى مثل ابن جریح کسى که خود یکى از ائمه حدیث است، آنقدر در متعه گرفتن مبالغه داشت، که هفتاد زن را متعه گرفت (به ترجمه ابن جریح در کتاب تهذیب التهذیب و میزان الاعتدال مراجعه فرمائید)، و مثل مالک امام مالکى ها یکى از امامان چهارگانه حدیث، (براى آگاهى بیشتر از اقوالى که در باب متعه هست و بحث هاى فقهى و کلامى، به کتبى که اساتید فن از قدما و متاءخرین و مخصوصا کتبى که در عصر حاضر بعضى از اهل نظر در خصوص این مساله نوشته اند مراجعه کنید ).
با این حال متاءخرین از اهل تفسیر به کلى مساله متعه را مسکوت گذاشته، آیه متعه را به نکاح دائم تفسیر کرده اند، البته خواسته اند چنین کنند، ولى مگر ممکن است ؟ و از مساله متعه تنها گفته اند: سنتى بوده که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آن را باب کرد، و سپس به وسیله حدیث خود آن جناب نسخ شد، و سپس در این اواخر در صدد برآمدند بگویند اصلا متعه یکى از انواع زناى جاهلیت بوده، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) یکى دو بار آن را جایز کرد و در آخر براى ابد از آن نهى فرمود، تا اینکه نوبت رسید به همین آقاى اخیر که بگوید اصلا متعه زنائى است جاهلى محض، و اصلا در اسلام وارد نشده، الا آنچه که در کتب شیعه آمده، و خدا داناتر است، که از این به بعد بر سر مساله متعه چه بیاورند .
و یکى از سخنان عجیبى که در مورد متعه گفته شده سخن زجاج است، که در ذیل آیه متعه گفته است : قومى در معناى این آیه مرتکب غلط بسیار بزرگى شده اند، چون بسیار جاهل بوده اند، و آن این است که جمله ( فما استمتعتم به منهن ) نظر به متعه دارد، متعه اى که اهل علم همه اجماع دارند بر اینکه حرام است، آنگاه اضافه کرده که معناى استمتاع همان نکاح است، و من متحیرم که کجاى گفتار زجاج را اصلاح کنم، آیا به این قسمتش بپردازم، که امثال ابن عباس و ابى و غیره را جاهل به علم لغت دانسته ؟ و یا این ادعایش را که هر کس متعه را حرام بداند عالم است، و همه علما بر حرمت آن اجماع دارند؟، و یا این دعویش را که خود را اهل خبره به لغت مى داند، و در عین حال استمتاع را به معناى نکاح گرفته است !.
بحث علمی#
بحث علمى
( درباره انتقال نسب و قرابت از طریق زنان، در اسلام )#
رابطه نسب و خویشاوندى _ یعنى همان رابطه اى که یک فرد از انسان را از جهت ولادت و اشتراک در رحم به فرد دیگر مرتبط مى سازد، - اصل و ریشه رابطه طبیعى و تکوینى در پیدایش شعوب و قبائل است، و همین است که صفات و خصال نوشته شده در خونها را با خون به هر جا که او برود مى برد، مبداء آداب و رسوم و سنن قومى هم همین است، این رابطه است که وقتى با سایر عوامل و اسباب مؤ ثر مخلوط مى شود، آن آداب و رسوم را پدید مى آورد .
و مجتمعات بشرى چه مترقیش و چه عقب مانده اش یک نوع اعتنا به این رابطه دارند، که این اعتنا در بررسى سنن و قوانین اجتماعى فى الجمله مشهود است، نظیر قوانین نکاح وا رث و امثال آن، و این جوامع در عین اینکه این اعتنا را دارند، با این همه همواره در این رابطه یعنى رابطه خویشاوندى دخل و تصرف نموده، زمانى آن را توسعه مى دهند، و زمانى دیگر تنگ مى کنند، تا ببینى مصلحتش که خاص مجتمع او است چه اقتضا کند، همچنان که در مباحث گذشته از نظر شما گذشت، و گفتیم غالب امتهاى سابق از یکسو اصلا براى زن قرابت رسمى قائل نبودند، و از سوى دیگر براى پسرخوانده قرابت قائل مى شدند، و فرزندى را که از دیگرى متولد شده به خود ملحق مى کردند، همچنانکه در اسلام نیز این دخل و تصرفها را مى بینیم، قرابت بین مسلمان و کافر محارب را از بین برده، شخص را که کافر است فرزند پدرش نمى داند که ارث پدر را به او نمى دهد، و نیز پسر فرزندى را منحصر در بستر زناشوئى کرده، فرزندى را که از نطفه مردى از راه زنا متولد شده فرزند آن مرد نمى داند، و از این قبیل تصرفات دیگر .
و از آنجایى که اسلام برخلاف جوامعى که بدان اشاره شد براى زنان قرابت قائل است، و بدان جهت که آنانرا شرکت تمام در اموال و حریت کامل در اراده و عمل داده که توضیح آن را در مباحث گذشته شنیدى، در نتیجه پسر و دختر خانواده در یک درجه از قرابت و رحم رسمى قرار گرفتند، و نیز پدر و مادر و برادر و خواهر و جد و جده و عمو و عمه و دائى و خاله به یک جور و به یک درجه خویشاوند شدند، و خود به خود رشته خویشاوندى و عمود نسب از ناحیه دختران و پسران نیز به درجه اى مساوى، پائین آمد یعنى همانطور که پسر پسر، پسر انسان بود پسر دختر نیز پسر انسان شد و همچنین هر چه پائین تر رود، یعنى نوه پسر انسان، با نوه دختر انسان به یک درجه با انسان مرتبط شدند، و همچنین در دختران یعنى دختر پسر و دختر دختر آدمى به طور مساوى دو دختر آدمى شدند، و احکام نکاح و ارث نیز به همین منوال جارى شد، ( یعنى همانطور که فرزندان طبقه اول آدمى دختر و پسرش ارث مى برند، فرزندان طبقه دومش نیز ارث مى برند، و همانطور که ازدواج با دختر حرام شد، ازدواج با دختر دختر نیز حرام شد ).
و ما در سابق گفتیم که آیه تحریم که مى فرماید : ( حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم ) بر این معنا دلالت دارد، و لیکن متاءسفانه دانشمندان اسلامى گذشته ما، در این مساله و نظایر آن که مسائلى اجتماعى و حقوقى است کوتاهى کرده اند، و خیال کرده اند صرفا مساله اى لغوى است، به مراجعه و ارجاع به لغت خود را راحت مى کردند، و گاهى بر سر معناى لغوى نزاعشان شدید مى شد، عده اى معناى مثلا کلمه ( ابن ) را توسعه مى دادند، و بعضى دیگر آنرا تنگ مى گرفتند، در حالى که همه آن حرفها از اصل خطا بود .
و لذا مى بینیم بعضى از آن علما گفته اند: آنچه ما از لغت در معناى بنوت (پسر بودن ) مى فهمیم، این است که باید از نسل پسر ما متولد شده باشد، اگر پسرى از دختر ما و یا از دخترزاده ما متولد شده باشد، از نظر لغت پسر ما نیست، و از ناحیه دختر ما هر چه متولد شود (چه پسر و چه دختر) ملحق به پدر خودشان _ یعنى داماد ما _ مى شوند، نه به ما که جد آنها هستیم، عرب جد امى را پدر و جد نمى داند، و دخترزادگان را فرزندان آن جد نمى شمارد، و اما اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) درباره حسن و حسین (علیهما السلام ) فرمود: این دو فرزند من امام امتند، چه قیام کنند و چه قیام نکنند، و نیز در مواردى دیگر آن دو جناب را پسران خود خوانده، از باب احترام و تشریف بوده، نه اینکه به راستى دخترزادگان آن جناب فرزندان او باشند، آنگاه همین آقا براى اثبات نظریه خود شعر شاعر را آورده که گفت :
( یعنى پسران ما تنها پسرزادگان مایند و اما دختران ما پسرهاشان پسران مردم غریبه و بیگانه اند) نظیر این شعر بیت دیگر است که گفته :
( یعنى مادران براى نسل بشر جنبه تخمدان و محفظه را دارند، و نسل بشر تنها به پدران منسوبند ).
و این شخص طریق بحث را گم کرده، خیال کرده، بحث در مورد پدر فرزندى صرفا بحثى لغوى است، تا اگر عرب لفظ (ابن ) را براى معنایى وضع کرد که شامل پسر دختر هم بشود آنوقت نتیجه بحث طورى دیگر شود، غفلت کرده از اینکه آثار و احکامى که در مجتمعات مختلف بشرى _ نه تنها در عرب _ بر مساله پدرى و فرزندى و امثال آن مترتب مى شود، تابع لغات نیست بلکه تابع نوعى بنیه مجتمع و سننى دایر در آن است که چه بسا این احکام در اثر دگرگونى سنن و آداب دگرگون شود، در حالیکه اصل لغت به حال خود باقى بماند، و این خود کاشف آن است که بحث یک بحث اجتماعى است و یا به یک بحث اجتماعى منتهى مى شود، و صرفا بحثى لفظى و لغوى نیست .
آن شعرى هم که سروده تنها شعر است، و شعر در بازار حقایق به یک پشیز نمى ارزد، چون شعر چیزى به جز یک آرایش خیالى و مشاطه گرى و همى نیست _ تا بشود به هر چه شاعر گفته و هر یاوه سرایى که به هم بافته تکیه نمود، آن هم در مساله اى که قرآن که ( قول فصل و ما هو بالهزل ) است، در آن مداخله کرده .
و اما اینکه گفت پسران به پدران خود ملحقند، و به پدر مادرشان ملحق نمى شوند، بنابر اینکه آن هم مساله اى لفظى و لغوى نباشد از فروع نسب نیست، تا نتیجه اش این باشد که رابطه نسبى بین پسر و دختر با مادر قطع شود، بلکه از فروع قیمومت مردان بر خانه و خانواده است، چون هزینه زندگى و تربیت فرزندان با مرد است (از این رو دختر مادام که در خانه پدر است تحت قیمومت پدر است، و وقتى به خانه شوهر رفت تحت قیمومت او قرار مى گیرد، و وقتى خود او تحت قیمومت شوهر است فرزندانى هم که مى آورد تحت قیمومت شوهر او خواهند بود، پس ملحق شدن فرزند به پدر از این بابت است، نه اینکه با مادرش هیچ خویشاوندى و رابطه نسبى نداشته باشد ).
و سخن کوتاه اینکه همانطور که پدر رابطه نسبى را به پسر و دختر خود منتقل مى کند مادر نیز منتقل مى کند، و یکى از آثار روشن این انتقال در قانون اسلام مساله ارث و حرمت نکاح است، (یعنى اگر من به جز یک نبیره دخترى اولادى و وارثى نداشته باشم او ارث مرا مى برد و اگر او دختر باشد به من که جد مادرى او هستم محرم است )، بله در این بین احکام و مسائل دیگرى هست که البته ملاک هاى خاصى دارد، مانند ملحق شدن فرزند، و مساله نفقه و مساله سهم خویشاوندان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از خمس، که هر یک از اینها تابع ملاک و معیار خاص به خودش است .
بحث علمی#
بحث علمى دیگر
( پیرامون حکمت ممنوعیت ازدواجهاى محرّم در شرع مقدس اسلام )#
نکاح و ازدواج از سنتهاى اجتماعى است که همواره و تا آنجا که تاریخ بشر حکایت مى کند در مجتمعات بشرى هر قسم مجتمعى که بوده دایر بوده، و این خود به تنهایى دلیل بر این است که ازدواج امرى است فطرى، (نه تحمیلى از ناحیه عادت و یا ضروریات زندگى و یا عوامل دیگر ).
علاوه بر این یکى از محکم ترین دلیل ها بر فطرى بودن ازدواج مجهز بودن ساختمان جسم (دو جنس نر و ماده ) بشر به جهاز تناسل و توالد است، که توضیحش در این تفسیر مکرر داده شد و علاقه هر یک از این دو جنس به جذب جنس دیگر به سوى خود یکسان است، هر چند که زنان جهاز دیگرى اضافه بر مردان در جسم و در روحشان دارند، در جسمشان جهاز شیر دادن، و در روحشان عواطف فطرى ملایم و این بدان جهت است که تحمل مشقت اداره و تربیت فرزند برایشان شیرین شود .
علاوه بر آنچه گفته شد چیز دیگرى در نهاد بشر نهفته شده که او را به سوى محبت و علاقمندى به اولاد مى کشاند، و این حکم تکوینى را به وى مى قبولاند که انسان با بقاى نسلش باقى است، و باورش مى دهد که زن براى مرد، و مرد براى زن مایه سکونت و آرامش است، و وادارش مى سازد که بعد از احترام نهادن به اصل مالکیت و اختصاص، اصل وراثت را محترم بشمارد، و مساله تاءسیس خانه و خانواده را امرى مقدس بشمارد .
و مجتمعاتى که این اصول و این احکام فطرى را تا حدودى محترم مى شمارند، چاره اى جز این ندارند، که سنت نکاح و ازدواج اختصاصى را به وجهى از وجوه بپذیرد، به این معنا که پذیرفته اند که نباید مردان و زنان طورى با هم آمیزش کنند که انساب و شجره دودمان آنها درهم و برهم شود، و خلاصه باید طورى به هم درآمیزند که هر کس معلوم شود پدرش کیست، هر چند که فرض کنیم بشر بتواند - به وسائل طبى از مضرات زنا یعنى فساد بهداشت عمومى و تباهى نیروى توالد جلوگیرى کند، و خلاصه کلام این که اگر جوامع بشرى ملتزم به ازدواج شده اند به خاطر حفظ انساب است هر چند که زنا، هم انساب را درهم و برهم مى کند، و هم انسانها را به بیمارى هاى مقاربتى مبتلا مى سازد و گاهى نسل آدمى را قطع مى کند، و در اثر زنا مردان و زنانى عقیم مى گردند .
اینها اصول معتبره اى است که همه امت ها آن را محترم شمرده و کم و بیش در بین خود اجرا مى کردند، حال یا یک زن را به یک مرد اختصاص مى دادند، و یا بیشتر از یکى را هم تجویز مى کردند، و یا به عکس یک مرد را به یک زن و یا چند مرد را به یک زن و یا چند مرد را به چند زن، بر حسب اختلافى که در سنن امتها بوده، چون به هر تقدیر خاصیت نکاح را که همانا نوعى همزیستى و ملازمت بین زن و شوهر است محترم مى شمردند .
بنابراین پس فحشا و سفاح که باعث قطع نسل و فساد انساب است از اولین امورى است که فطرت بشر که حکم به نکاح مى کند با آن مخالف است و لذا آثار تنفر از آن همواره در بین امت هاى مختلف و مجتمعات گوناگون دیده مى شود، حتى امتهایى که در آمیزش زن و مردش آزادى کامل دارد، و ارتباط هاى عاشقانه و شهوانى را زشت نمى داند، از این عمل خود وحشت دارد، و مى بینید که براى خود قوانینى درست کرده اند، که در سایه آن، احکام انساب را به وجهى حفظ نمایند .
و انسان با اینکه به سنت نکاح اذعان و اعتقاد دارد، و با اینکه فطرتش او را به داشتن حد و مرزى در شهوترانى محکوم مى کند، در عین حال طبع و شهوت او نمى گذارد نسبت به نکاح پاى بند باشد، و مثلا به خواهر و مادر خود و یا به زن اجنبى و غیره دست درازى نکند، و یا زن به پدر و برادر و فرزند خود طمع نبندد، به شهادت اینکه تاریخ ازدواج مردان با مادران و خواهران و دختران و از این قبیل را در امت هاى بسیار بزرگ و مترقى (و البته منحط از نظر اخلاقى ) ثبت کرده اخبار امروز نیز از تحقق زنا و گسترش آن در ملل متمدن امروز خبر مى دهد، آن هم زناى با خواهر و برادر و پدر و دختر و از این قبیل .
آرى طغیان شهوت، سرکش تر از آن است که حکم فطرت و عقل و یا رسوم و سنن اجتماعى بتواند آن را مهار کند، و آنهائى هم که با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج نمى کنند، نه از این بابت است که حکم فطرت به تنهائى مانعشان شده، بلکه از این جهت است که سنت قومى، سنتى که از نیاکان به ارث برده اند چنین اجازه اى به آنان نمى دهد .
قانون اسلام در جهت تنظیم امر ازدواج دقیق ترین قانون است#
و خواننده عزیز اگر بین قوانینى که در اسلام براى تنظیم امر ازدواج تشریع شده و سایر قوانین و سننى که در دنیا دایر و مطرح است مقایسه کند، و با دید انصاف در آنها دقت نماید، خواهد دید که قانون اسلام دقیق ترین قانون است، و نسبت به تمامى شؤ ون احتیاط در حفظ انساب و سایر مصالح بشرى و فطرى، ضمانت بیشترى دارد، و نیز خواهد دید که آنچه قانون در امر نکاح و ملحقات آن تشریع کرده، برگشت همه اش به دو چیز است : حفظ انساب، یا بستن باب زنا .
پس از میان همه زنانى که ازدواج با آنان حرام شده، یک طایفه به خاطر حفظ انساب به طور مستقیم تحریم شده، و آن ازدواج (یا هم خوابگى و یا زناى ) زنان شوهردار است، که به همین ملاحظه فلسفه حرمت ازدواج یک زن با چند مرد نیز روشن مى شود، چون اگر زنى در یک زمان چند شوهر داشته باشد نطفه آنها در رحم وى مخلوط گشته، فرزندى که به دنیا مى آید معلوم نمى شود فرزند کدام شوهر است، همچنان که فلسفه عده طلاق و اینکه زن مطلقه باید قبل از اختیار همسر جدید سه حیض عده نگه دارد، روشن مى شود، که به خاطر درهم و برهم نشدن نطفه ها است .
و اما بقیه طوایفى که ازدواج با آنها حرام شده یعنى همان چهارده صنفى که در آیات تحریم آمده ملاک در حرمت ازدواجشان تنها سد باب زنا است، زیرا انسان از این نظر که فردى از مجتمع خانواده است بیشتر تماس و سر و کارش با همین چهارده صنف است، و اگر ازدواج با اینها تحریم نشده بود، کدام پهلوانى بود که بتواند خود را از زناى با آنها نگه بدارد، با اینکه مى دانیم مصاحبت همیشگى و تماس بى پرده باعث مى شود نفس سرکش در وراندازى فلان زن کمال توجه را داشته باشد، و فکرش در اینکه چه مى شد من با او جمع مى شدم تمرکز پیدا مى کند، و همین تمرکز فکر میل و عواطف شهوانى را بیدار و شهوت را به هیجان درمى آورد، و انسان را وادار مى کند تا آنچه را که طبعش از آن لذت مى برد به دست آورد، و نفسش تاب و توان را در برابر آن از دست مى دهد، و معلوم است که وقتى انسان در اطراف قرقگاه، گوسفند بچراند، خطر داخل شدن در آن برایش زیاد است .
لذا واجب مى نمود که شارع اسلام تنها به نهى از زناى با این طوایف اکتفا نکند، چون همان طور که گفتیم مصاحبت دائمى و تکرار همه روزه هجوم وسوسه هاى نفسانى و حمله ور شدن هم بعد از هم نمى گذارد انسان با یک نهى خود را حفظ کند، بلکه واجب بود این چهارده طایفه تا ابد تحریم شوند، و افراد جامعه براساس این تربیت دینى بار بیایند، تا نفرت از چنین ازدواجى در دلها مستقر شود، و تا بطور کلى از این آرزو که روزى فلان خواهر یا دختر به سن بلوغ برسد، تا با او ازدواج کنم ماءیوس گردند، و علقه شهوتشان از این طوائف مرده، و ریشه کن گردد، و اصلا در دلى پیدا نشود، و همین باعث شد که مى بینیم بسیارى از مسلمانان شهوتران و بى بند و بار با همه بى بند و بارى که در کارهاى زشت دارند هرگز به فکرشان نمى افتد که با محارم خود زنا کنند، مثلا پرده عفت مادر و دختر خود را بدرند، آرى اگر آن منع ابدى نبود هیچ خانه اى از خانه ها از زنا و فواحشى امثال آن خالى نمى ماند .
حکمت نهى از اختلاط زن و مرد و وجوب حجاب براى زنان#
و باز به خاطر همین معنا است که اسلام با ایجاب حجاب بر زنان باب زناى در غیر محارم را نیز سد نمود، و از اختلاط زنان با مردان اجنبى جلوگیرى کرد، و اگر این دو حکم نبود، صرف نهى از زنا هیچ سودى نمى بخشید، و نمى توانست بین مردان و زنان و بین عمل شنیع زنا حائل شود.
بنابر آنچه گفته شد در این جا یکى از دو امر حاکم است، زیرا آن زنى که ممکن است چشم مرد به او طمع ببندد یا شوهردار است، که اسلام به کلى ازدواج با او را تحریم نموده است، و یا یکى از آن چهارده طایفه است که یک فرد مسلمان براى همیشه به یکبار، از کام گرفتن با یکى از آنها نومید است، و اسلام پیروان خود را بر این دو قسم حرمت تربیت کرده، و به چنین اعتقادى معتقد ساخته، به طورى که هرگز هوس آن را نمى کنند، و تصورش را هم به خاطر نمى آورند.
مصدّق این جریان وضعى است که ما امروز از امم غربى مشاهده مى کنیم، که به دین مسیحیت هستند و معتقدند به اینکه زنا حرام و تعدد زوجات جرمى نزدیک به زنا است، و در عین حال اختلاط زن و مرد را امرى مباح و پیش پا افتاده مى دانند و کار ایشان به جایى رسیده که آنچنان فحشا در بین آنان گسترش یافته که حتى در بین هزار نفر یک نفر از این درد خانمانسوز سالم یافت نمى شود، و در هزار نفر از مردان آنان یک نفر پیدا نمى شود که یقین داشته باشد فلان پسرش از نطفه خودش است، و چیزى نمى گذرد که مى بینیم این بیمارى شدت مى یابد و مردان با محارم خود یعنى خواهران و دختران و مادران و سپس به پسران تجاوز مى کنند، سپس به جوانان و مردان سرایت مى کند، و... و سپس، کار به جایى مى رسد که طایفه زنان که خداى سبحان آنان را آفرید تا آرامش بخش بشر باشند و نعمتى باشند تا نسل بشر به وسیله آنها حفظ و زندگى او لذت بخش گردد، به صورت دامى درآید که سیاستمداران با این دام به اغراض سیاسى و اقتصادى و اجتماعى خود نائل گردند، و وسیله اى شوند که با آن به هر هدف نامشروع برسند هدفهایى که هم زندگى اجتماعى را تباه مى کند، و هم زندگى فردى را تا آنجا که امروز مى بینیم زندگى بشر به صورت مشتى آرزوهاى خیالى درآمده و لهو و لعب به تمام معناى کلمه شده است، و وصله جامه پاره از خود جامه بیشتر گشته است.
این بود آن پایه و اساسى که اسلام تحریم محرمات مطلق و مشروط از نکاح را بر آن پى نهاده، و از زنان تنها ازدواج با محصنات را اجازه داده است.
و به طورى که توجه فرمودید تاءثیر این حکم در جلوگیرى از گسترش زنا و راه یافتن آن در مجتمع خانوادگى کمتر از تاءثیر حکم حجاب در منع از پیدایش زنا و گسترش فساد در مجتمع مدنى نیست.
در سابق نیز به این حکمت اشاره کردیم و گفتیم : آیه شریفه ( و ربائبکم اللاتى فى حجورکم ) از اشاره به این حکمت خالى نیست، و ممکن هم هست اشاره به این حکمت را از جمله اى که در آخر آیات آمده است و فرموده ( یرید اللّه ان یخفف عنکم، و خلق الانسان ضعیفا ) استفاده کرد، چون تحریم این اصناف چهارده گانه از ناحیه خداى سبحان از آنجا که تحریمى است قطعى، و بدون شرط، و مسلمانان براى همیشه ماءیوس از کام گیرى از آنان شده اند، در حقیقت بار سنگین خویشتن دارى در برابر عشق و میل شهوانى و کام گیرى از آنان از دوششان افتاده، چون همه این خواهش هاى تند و ملایم در صورت امکان تحقق آن است وقتى امکانش به وسیله شارع از بین رفته دیگر خواهشش نیز در دل نمى آید.
آرى انسان به حکم اینکه ضعیف خلق شده نمى تواند در برابر خواهش هاى نفسى و دواعى شهوانى آن طاقت بیاورد، خداى تعالى هم فرموده : که ( ان کید کن عظیم )
و این از ناگوارترین و دشوارترین صبرها است، که انسان یک عمر در خلوت و جلوت با یک زن یا دو زن و یا بیشتر نشست و برخاست داشته باشد و شب و روز با او باشد، و چشم و گوشش پر از اشارات لطیف و شیرینى حرکات او باشد، و آنگاه بخواهد در برابر وسوسه هاى درونى خود و هوسى که به آن زنان دارد صبر کند، و دعوت شهوانى نفس خود را اجابت نکند، با اینکه گفته اند حاجت انسان در زندگى دو چیز است : غذا و نکاح، و بقیه حوایجش همه براى تاءمین این دو حاجت است، و گویا به همین نکته اشاره فرموده است رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) که فرمود: (هر کس ازدواج کند نصف دین خود را حفظ کرده، از خدا بترسد در نصف دیگرش ).
