تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۴۸ عنوان
إِنَّ فى خَلقِ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَاختِلٰفِ الَّيلِ وَالنَّهارِ لَءايٰتٍ لِأُولِى الأَلبٰبِ١٩٠
#الَّذينَ يَذكُرونَ اللَّهَ قِيٰمًا وَقُعودًا وَعَلىٰ جُنوبِهِم وَيَتَفَكَّرونَ فى خَلقِ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ رَبَّنا ما خَلَقتَ هٰذا بٰطِلًا سُبحٰنَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ١٩١
#رَبَّنا إِنَّكَ مَن تُدخِلِ النّارَ فَقَد أَخزَيتَهُ ۖ وَما لِلظّٰلِمينَ مِن أَنصارٍ١٩٢
#رَبَّنا إِنَّنا سَمِعنا مُنادِيًا يُنادى لِلإيمٰنِ أَن ءامِنوا بِرَبِّكُم فَـٔامَنّا ۚ رَبَّنا فَاغفِر لَنا ذُنوبَنا وَكَفِّر عَنّا سَيِّـٔاتِنا وَتَوَفَّنا مَعَ الأَبرارِ١٩٣
#رَبَّنا وَءاتِنا ما وَعَدتَنا عَلىٰ رُسُلِكَ وَلا تُخزِنا يَومَ القِيٰمَةِ ۗ إِنَّكَ لا تُخلِفُ الميعادَ١٩٤
#فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُم أَنّى لا أُضيعُ عَمَلَ عٰمِلٍ مِنكُم مِن ذَكَرٍ أَو أُنثىٰ ۖ بَعضُكُم مِن بَعضٍ ۖ فَالَّذينَ هاجَروا وَأُخرِجوا مِن دِيٰرِهِم وَأوذوا فى سَبيلى وَقٰتَلوا وَقُتِلوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنهُم سَيِّـٔاتِهِم وَلَأُدخِلَنَّهُم جَنّٰتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ ثَوابًا مِن عِندِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسنُ الثَّوابِ١٩٥
#لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَروا فِى البِلٰدِ١٩٦
#مَتٰعٌ قَليلٌ ثُمَّ مَأوىٰهُم جَهَنَّمُ ۚ وَبِئسَ المِهادُ١٩٧
#لٰكِنِ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم لَهُم جَنّٰتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ خٰلِدينَ فيها نُزُلًا مِن عِندِ اللَّهِ ۗ وَما عِندَ اللَّهِ خَيرٌ لِلأَبرارِ١٩٨
#وَإِنَّ مِن أَهلِ الكِتٰبِ لَمَن يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَما أُنزِلَ إِلَيكُم وَما أُنزِلَ إِلَيهِم خٰشِعينَ لِلَّهِ لا يَشتَرونَ بِـٔايٰتِ اللَّهِ ثَمَنًا قَليلًا ۗ أُولٰئِكَ لَهُم أَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم ۗ إِنَّ اللَّهَ سَريعُ الحِسابِ١٩٩
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اصبِروا وَصابِروا وَرابِطوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحونَ٢٠٠
#همانا در خلقت آسمان و زمین و رفت و آمد شب و روز روشن دلایلى است براى خردمندان (190)
آنهائى که در هر حالت (اى ستاده و نشسته و خفتن ) خدا را یاد کنند و دائم فکر در خلقت آسمان و زمین کرده و گویند پروردگارا این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریده اى پاک و منرهى، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار (191)
اى پروردگار ما هر که را تو در آتش افکنى او را سخت خوار کرده اى و او ستمکار بوده و ستمگران را هیچ کس یارى نخواهد کرد (192)
پروردگارا ما چون صداى منادیى را که خلق را به ایمان مى خواند شنیدیم اجابت کردیم و ایمان آوردیم پروردگارا از گناهان ما درگذر و زشتى کردار ما را بپوشان و هنگام جان سپردن ما را با نیکان محشور گردان (193)
پروردگارا ما را از آنچه به رسولان خود وعده دادى نصیب فرما و از آن محروم مگردان که وعده تو هرگز تخلف نخواهد کرد (194)
پس خدا دعاهاى ایشان را اجابت کرد که البته من که پروردگارم عمل هیچ کس از مرد و زن را بى مزد نگذارم (چه آنکه همه درنظر خدا یکسانند بعضى مردم بر بعض دیگر برترى ندارند مگر به طاعت و معرفت )پس آنانکه از وطن خود هجرت نمودند و از دیار خویش بیرون شده و در راه خدا رنج کشیدند و جهاد کرده و کشته شدند همانا بدیهاى آنان را (در پرده لطف خود) بپ وشانیم و آنها را به بهشتهائى در آوریم که زیر درختانش نهرها جارى است این پا داشى است از جانب خدا و نزد خدا است پاداش نیکو (یعنى بهشت و ملاقات خدا) (195)
ترا دنیا مغرور نکند (و غمگین نشوى ) آنگاه ببینى کافران شهرها را به تصرف آورده اند (196)
دنیا متاعى اندک است و پس از این جهان منزلگاه آنان جهنم است و چقدر آنجا بد آرامگاهى است (197)
لیکن آنان که خدا ترس و با تقوا شدند منزلگاهشان بهشتهائى است که زیر درختانش نهرها جارى است و بهشت منزل جاودانى آنها است در حالى که خدا بر آنها خوان و سفره احسان خود را گسترده و آنچه نزد خدا است براى نیکان از هر چیز بهتر است (198)
همانا برخى از اهل کتاب کسانى هستند که به خدا و کتاب آسمانى شما و هم کتاب آسمانى خودشان ایمان آورند در حالتى که مطیع فرمان خدا بوده و آیات خدا را به بهائى اندک نفروشند. آن طایفه اهل کتاب را نزد خدا پاداش نیکو است (که هر نیک و بد را جزائى مسلم است ) و البته خدا حساب خلق را سریع و آسان خواهد کرد (199)
ترجمه آیه
اى اهل ایمان در کار دین صبور باشید و یکدیگر را به صبر و مقاومت سفارش کنید و مهیا و مراقب کار دشمن بوده و خدا ترس باشید باشد که پیروز و رستگار گردید (200)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۹۰ تا ۲۰۰ است.
بیان آیات#
بیان آیات
این آیات به منزله خلاصه گیرى از بیان حال مؤمنین و مشرکین و اهل کتاب است که شرح حالشان در این سوره آمده بود، به این بیان که مى فرماید حال ابرار نیکان از مؤمنین ذکر خداى سبحان و تفکر در آیات او و پناه بردن به دامن او از عذاب آتش و درخواست مغفرت و جنت است، خداى تعالى هم خواسته شان را بر آورد و به زودى نیز بر مى آورد (این حال عمومى ایشان است )، و اما کسانى که کافر شدند حالشان این است که در دنیا در میان متاعى قلیل مى لولند و در آخرت جایگاهى آتشین دارند. پس وضع مؤمنین را نباید با وضع کفار مقایسه کرد، دسته سوم اهل کتابند که از کفار استثنا شده اند البته نه همه آنها بلکه افرادى که از حق پیروى مى کنند که چنین کسانى با مؤمنین هستند.
گویا مراد از ( خلق ) کیفیت وجود و آثار و افعال از حرکت و سکون و دگرگونیهاى آسمان و زمین باشد نه پیدایش آنها، در نتیجه خلقت آسمانها و زمین و اختلاف لیل و نهار مشتمل بر بیشتر آیات محسوسه خداى تعالى است و ما بیان بیشتر این معنا را در سوره بقره آیه 164 و در تفسیر آیه هفتم همین سوره گذراندیم و نیز معناى اولى الالباب را بیان کردیم.
پاره اى از اوصاف مؤمنان#
یعنى کسانى که خداى تعالى را در همه احوال یاد مى کنند (چه در حال قیام و چه قعود و چه دراز کشیده ) و اما معناى ذکر و تفکر قبلا گذشت و حاصل معناى دو آیه این است : نظر کردن و اندیشیدن در آیات آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز در نظر کننده و اندیشنده ذکر دائمى از خدا را پدید آورد و در نتیجه صاحبان این نظر و اندیشه دیگر در هیچ حالى خدا را فراموش نمى کنند، و نیز باعث مى شود که در خلقت آسمانها و زمین تفکر کنند، و به این وسیله متوجه شوند که خداى تعالى بزودى آنان را مبعوث خواهد کرد، و به همین جهت از خداى تعالى درخواست رحمتش را نموده و از او مى خواهند وعده اى را که داده، در حق آنان تحقق بخشد.
در این جمله، با کلمه ( هذا ) (با اینکه مفرد مذکر است ) اشاره شده به آسمانها و زمین، با اینکه ( السموات ) جمع و مؤ نث است و این به خاطر آن بوده که غرض در این مناجات اشاره به یک یک آسمانها جداى از هم نبوده بلکه اشاره به جهت جامع آنها، یعنى مخلوقیت آنها بوده و آسمانها و زمین در مخلوق بودن واحدند، و این اشاره نظیر اشاره اى است که در حکایت کلام ابراهیم علیه السلام آمده، آنجا که فرمود: ( فلمّا راى الشّمس بازغة قال هذا ربّى هذا اکبر ) که این اشاره به جرم خورشید بدان جهت که خورشید است، نشده، چون ابراهیم هنوز خورشید را نشناخته بود، و اسمش را هم نمى دانست، که چیست بلکه بدان جهت اشاره شده که شیئى است از اشیا.
و کلمه ( باطل ) به معناى هر چیزى است که در آن هدفى و غرضى معقول نباشد و به قول خداى تعالى در مثال سیل و کف آنجا که مى فرماید: ( فامّا الزّبد فیذهب جف اء و امّا ما ینفع النّاس فیمکث فى الارض ) ، و به همین جهت اندیشمندان بعد از آنکه باطل را از عالم خلقت نفى مى کنند، این معنا برایشان کشف مى شود که پس بطور سلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران کیفر خواهند دید، آن هم کیفرى خوار کننده، که همان آتش باشد، و ممکن نیست کسى یا عاملى این کیفر را و مصلحت آن را باطل و یا رد کند، چون بدون حشر مساله خلقت باطل خواهد شد، پس این است معناى اینکه مى گویند ( فقنا عذاب النار ربّنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار ) .
منظور از منادى در این آیه شریفه رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) است که بشر را به سوى ایمان ندا کرد، ( ان امنوا بربّکم ) ، این جمله همان ندا را تفسیر مى کند، پس کلمه ( ان ) ، ان تفسیرى است، ( فامنا ) و چون با این کلمه اظهار ایمان کردند و در باطن این کلمه همه معارف الهى نهفته است، چون رسولى که به وى ایمان آوردند از ناحیه خدا به ایشان خبرهائى داده و از پاره اى امور از قبیل گناهان و بدیها و مردن در حال کفر و گناه ترسانیده بود و به پاره اى امور از قبیل مغفرت و رحمت خدا و جزئیات زندگى آن بهشتى که وعده اش را به بندگان مؤمن خود داده تشویق کرده بود، به همین جهت بعد از آنکه گفتند: ( فامنا ) دنبالش درخواست کردند که خدایا ما را بیامرز، ( فاغفرلنا ذنوبنا ) و گناهان ما را از ما بریز ( و کفر عنا سیئاتنا و ما را با ابرار و نیکان که وعده چنان بهشتى به ایشان داده اى بمیران ) و نیز درخواست کردند که خدایا آن وعده بهشت و رحمتى که داده اى و رسولانت به اذن خودت ضمانتش را کردند در حق ما منجز بفرما.
پس معناى جمله : ( على رسلک ) این است که خدایا آن وعده اى که بر رسولانت حمل کردى (و بر رسولانت نیروى تحمل بار رسالت دادى )، و رسولان هم آن وعده را از طرف تو ضمانت کردند، در حق ما منجّز فرما، و معناى جمله : ( و لا تخزنا... ) این است که خدایا وعده ات را خلف مکن که اگر چنین کنى، بیچاره مى شویم، و لذا دنبالش فرمود: ( انّک لا تخلف المیعاد ) .
از آیات مورد بحث این معنا روشن گردید که صاحبان این مناجات اعتقاد به خدا و روز جزا و مساله نبوت انبیا را به طور اجمال از راه نظر کردن به آیات آسمانى و زمینى به دست آوردند و اما ایمان به جزئیات احکامى که پیامبر اسلام آورده از راه ایمان به رسالت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به دست آوردند پس صاحبان این مناجات بر طریق فطرتند و هر حکمى را که فطرت کند به سمع و طاعت پذیرفتند.
تعبیر به کلمه ( رب ) و اضافه کردن آن بر ضمیر صاحبان مناجات، دلالت بر ثوران و فوران رحمت الهى دارد، و نیز دلالت دارد بر اینکه خداى سبحان در اثر فوران رحمتش رحمت خود را عمومیت داده، مى فرماید: بطور کلى عمل هیچ عاملى از شما را ضایع نمى گرداند، پس در درگاه خدا فرقى نیست بین عملى و عمل دیگر، و عاملى و عامل دیگر.
بنابراین پس اینکه در مقام تفریع فرمود: ( فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا... ) خواست تا در مقام تفصیل اعمال صالحه برآید و ثواب هر یک را تثبیت کند، و کلمه ( واو ) در فواصل آیه براى همین تفصیل است، نه اینکه بخواهد فاصله ها را جمع کند، (کلمه ( واو ) گاهى براى تفصیل استعمال مى شود و گاهى براى جمع ) تا کسى خیال کند که آیه شریفه فقط در مقام شمردن ثواب شهیدان از مهاجرین است.
استعمال کلمه هجرت در دورى گزیدن از گناه#
و این آیه شریفه با این حال تنها اعمال نیکى را که در این سوره به آن ترغیب نموده نام مى برد، یعنى ایثار دین بر وطن، تحمل اذیت در راه خدا و جهاد در راه او و ظاهرا مراد از ( مهاجرین ) در جمله : ( فالّذین هاجروا ) معنائى است عمومى که شامل مهاجرت و دورى از شرک و هم دورى از فامیل و هم دورى از گناه مى شود، چون اولا کلمه ( هاجروا ) را مطلق آورده و ثانیا در مقابل آن مساله اخراج از دیار را ذکر کرده که همان هجرت به معناى اخص است و ثالثا دنبال مساله هجرت فرموده : ( لاکفّرنّ عنهم سیّئاتهم... ) و کلمه سیئات در اصطلاح قرآن کریم به معناى گناهان صغیره است، پس معلوم مى شود که مراد از مهاجرین کسانى هستند که از گناهان کبیره اجتناب و یا توبه مى کنند، و خدا هم از گناهان صغیره آنان صرفنظر مى کند (دقت بفرمائید).
کامروایى و بهروزى کفّار فریبتان ندهد#
این جمله به منزله بر طرف کردن ایرادى است که ممکن است کسى بکند، و بگوید وقتى حال مؤمنین چنین حالى باشد قهرا باید کافران نقطه مقابل آن را داشته باشند با اینکه مى بینیم کفار عیشى مرفه و حیاتى پر زرق و برق و معاشى فراوان دارند در پاسـخ خطاب به رسول گرامیش فرموده : ( لا یغرنک... ) و مقصودش توجه دادن عموم مردم است به اینکه از تقلب کفار در بلاد و از اینکه به اصطلاح همه جا خرشان مى رود فریب نخورند که کفار هر چه دارند متاعى است قلیل و بى دوام.
کلمه ( نزل ) به معناى طعام و شراب و سایر مایحتاجى است که براى مسافر قبل از آمدنش فراهم مى کنند و مراد از کسانى که چنین وضعى دارند ابرار است بدلیل آخر آیه که مى فرماید: آنچه نزد خدا است بهتر است براى ابرار و نیکان و همین مؤ ید گفتار ما است که گفتیم آیه قبلى در مقام رفع و پیشگیرى از یک توهم بیجا است.
مراد از این آیه این است که بعضى از اهل کتاب در حسن ثواب با مؤمنین شریک هستند و غرض از گفتن این معنا آن است که بفرماید سعادت اخروى جنسیه نیست تا منحصر به یک طبقه و یا دودمان باشد و اهل کتاب به آن نرسند هر چند که ایمان هم بیاورند بلکه داشتن و نداشتن آن دایر مدار ایمان به خدا و به رسولان او است اگر آنها هم ایمان بیاورند جزء مؤمنین مى شوند و با آنان یکسانند.
در این آیه خداى تعالى آن صفت نکوهیده را که در آیات قبل اهل کتاب را به خاطر آن ملامت و مذمت مى کرد یعنى صفت تفرقه بین رسولان خدا را از این دسته اهل کتاب نفى کرده در آنجا مى فرمود اهل کتاب بین رسولان خدا فرق گذاشتند و میثاق خدا را کتمان کردند یعنى عهدى که سپرده بودند تا آیات خدا را بیان کنند از یاد بردند و آیات خدا را بیان نکردند تا با این کتمان خود بهاى اندکى به دست آورند و در آیه مورد بحث در باره این دسته از اهل کتاب مى فرماید: هم بدانچه بر شما نازل شده ایمان دارند و هم بدانچه بر اهل کتاب نازل شده و خلاصه کلام اینکه در برابر خداى تعالى خاشعند و نمى خواهند با آیات خدا منافع مادى بى ارزش را به دست آورند.
بحثى فلسفى و یک مقایسه#
(بین مقام زن در اسلام و در آئین هاى دیگر)#
مشاهده و تجربه این معنا را ثابت کرده که مرد و زن دو فرد از یک نوع و از یک جوهرند جوهرى که نامش انسان است چون تمامى آثارى که از انسانیت در صنف مرد مشاهده شده در صنف زن نیز مشاهده شده است (اگر در مرد فضائلى از قبیل سخاوت شجاعت علم خویشتن دارى و امثال آن دیده شده در صنف زن نیز دیده شده است ) آن هم بدون هیچ تفاوت بطور مسلم ظهور آثار نوع دلیل بر تحقق خود نوع است پس صنف زن نیز انسان است بله این دو صنف در بعضى از آثار مشترکه (نه آثار مختصه از قبیل حامله شدن و امثال آن ) از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند ولى صرف شدت و ضعف در بعضى از صفات انسانیت باعث آن نمى شود که بگوئیم نوعیت در صنف ضعیف باطل شده و او دیگر انسان نیست. و با این بیان روشن مى شود که رسیدن به هر درجه از کمال که براى یک صنف میسر و مقدور است براى صنف دیگر نیز میسور و ممکن است و یکى از مصادیق آن استکمالهاى معنوى کمالاتى است که از راه ایمان به خدا و اطاعت و تقرب به درگاه او حاصل مى شود با این بیان کاملا روشن مى شود که در افاده این بحث بهترین کلام و جامع ترین و در عین حال کوتاه ترین کلام همین عبارت : ( انى لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثى بعضکم من بعض ) است و اگر خواننده محترم این کلام را با کلامى که در تورات در این باره وارد شده مقایسه کند برایش روشن مى گردد که قرآن کریم در چه سطحى است و تورات در چه افقى !. در سفر جامعه تورات آمده : من و دلم بسیار گشتیم (من با کمال توجه بسیار گشتم ) تا بدانم از نظر حکمت و عقل جرثومه شر یعنى جهالت و حماقت و جنون چیست و کجا است ؟ دیدم از مرگ بدتر و تلخ تر زن است که خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهایش قید و زنجیر است تا آنجا که مى گوید من در میان هزار نفر مرد یک انسان پیدا مى کنم اما میان هزار نفر زن یک انسان پیدا نمى کنم.
بیشتر امتهاى قدیم نیز معتقد بودند که عبادت و عمل صالح زن در درگاه خداى تعالى پذیرفته نیست در یونان قدیم زن را پلید و دست پرورده شیطان مى دانستند و رومیان و بعضى از یونانیان معتقد بودند که زن داراى نس مجرد انسانى نیست و مرد داراى آن هست و حتى در سال 586 میلادى در فرانسه کنگره اى تشکیل شد تا در مورد زن و اینکه آیا زن انسان است یا خیر بحث کنند!
بعد از بگو مگوها و جر و بحثهاى بسیار به این نتیجه رسیدند که بله زن نیز انسان است اما نه چون مرد انسانى مستقل بلکه انسانى است مخصوص خدمت کردن بر مردان و نیز در انگلستان تا حدود صد سال قبل زن جزء مجتمع انسانى شمرده نمى شد و خواننده عزیز اگر در این باب به کتابهائى که درباره آراء و عقاید و آداب ملت ها نوشته شده مراجعه کند به عقایدى عجیب برمى خورد.
بیان آیات#
بیان آیه
این آیه به منزله خلاصه گیرى از بیان مفصلى است که در سوره آمده و مى خواهد از آن آیات براى ما نتیجه گیرى نماید.
امرهائى که در این آیه آمده یعنى امر ( اصبروا ) و ( صابروا ) و ( رابطوا ) و ( اتّقوا ) همه مطلق و بدون قید است در نتیجه صبرش، هم شامل صبر بر شدائد مى شود و هم شامل صبر در اطاعت خدا و همچنین صبر بر ترک معصیت و بهر حال منظور از آن صبر تک تک افراد است چون دنبالش همین صبر را به صیغه ( مفاعله - صابروا ) آورده که در مواردى استعمال مى شود که ماده فعل بین دو طرف تحقق مى یابد.
و مصابره عبارت است از اینکه جمعیتى به اتفاق یکدیگر اذیت ها را تحمل کنند و هر یک صبر خود را به صبر دیگرى تکیه دهد و در نتیجه برکاتى که در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاءثیر صبر بیشتر گردد و این معنا امرى است که هم در فرد (اگر نسبت به حال شخصى او در نظر گرفته شود) محسوس است و هم در اجتماع (اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود) چون باعث مى شود که تک تک افراد نیروى یکدیگر را به هم وصل کنند و همه نیروها یکى شود و انشاءاللّه به زودى بحثى مفصل در این باره در جاى خودش خواهیم کرد.
مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است چون مصابره عبارت بود از وصل کردن نیروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همین وصل کردن نیروها اما نه تنها نیروى مقاومت در برابر شدائد بلکه همه نیروها و کارها در جمیع شؤ ون زندگى دینى چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى.
و چون مراد از مرابطه این است که جامعه به سعادت حقیقى دنیا و آخرت خود برسد _ و اگر مرابطه نباشد گو اینکه صبر من و تو به تنهائى و علم من و توبه تنهائى و هر فضیلت دیگر افراد به تنهائى سعادت آور هست ولى بعضى از سعادت را تاءمین مى کند و بعضى از سعادت سعادت حقیقى نیست، - به همین جهت دنبال سه جمله : ( اصبروا و صابروا و رابطوا ) اضافه کرد: ( و اتّقوا اللّه لعلکم تفلحون ) که البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقى است.
گفتارى پیرامون مرابطه در جامعه اسلامى#
1 _ انسان و اجتماع#
انسان در میان تمامى جانداران موجودى است که باید اجتماعى زندگى کند و این مطلب احتیاج به بحث زیاد ندارند چرا که فطرت تمامى افراد انسان چنین است یعنى فطرت تمام انسانها این معنا را درک مى کند و تا آنجا هم که تاریخ نشان داده هر جا بشر بوده اجتماعى زندگى مى کرده و آثار باستانى هم (که از زندگى قدیمى ترین بشر آثارى بدست آورده ) این مطلب را ثابت مى کند.
قرآن کریم هم با بهترین بیان در آیاتى بسیار از این حقیقت خبر داده از قبیل آیه : ( یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا... ) .
و آیه : ( نحن قسمنابینهم معیشتهم فى الحیوة الدّنیا، و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتّخذ بعضهم بعضا سخریّا ) و آیه : ( بعضکم من بعض ) .
و آیه : ( و هو الّذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا ) و آیاتى دیگر که خواننده عزیز براى درک هر یک از این آیات و نحوه دلالتشان لازم است به تفسیر یک یک آنها در این کتاب مراجعه کند.
2 _ انسان و رشد و نمو او در اجتماع#
اجتماع انسانى مانند سایر خواص روحى انسان و آنچه که مربوط به او است از روز آغاز پیدایش به صورت کامل تکون نیافته تا کسى خیال کند که اجتماع نمو و تکامل نمى پذیرد نه در کمالات مادى و نه در کمالات معنوى بلکه اجتماعى شدن انسان هم مانند سایر امور روحى و ادراکیش دوش به دوش آنها تکامل پذیرفته هر چه کمالات مادى و معنویش بیشتر شده اجتماعش نیز سامان بیشترى به خود گرفته است و مسلما انتظار نمى رود که این یک خصوصیت از میان همه خصوصیات و خواص انسانیت مستثنا باشد یعنى خصوص اجتماعى بودنش از همان اول پیدایشش بطور کامل تحقق یافته باشد و اجتماع امروزیش با اجتماع روز اول خلقتش هیچ فرق نکرده باشد بلکه این خصیصه انسان مانند سایر خصائصش که بنحوى با نیروى علم و اراده او ارتباط دارند تدریجا بسوى کمال در حرکت بوده و کم کم در انسان تکامل یافته است.
و آنچه بعد از دقت و تاءمل در حال این نوع از موجودات یعنى انسان روشن مى شود این است که اولین اجتماع و گردهمائى که در بشر پیدا شده گرد همآئى منزلى از راه ازدواج بوده چون عامل آن یک عامل طبیعى بوده است که همان جهاز تناسلى (که زن و مرد هر کدام جهاز تناسلى مخصوص به خود را دارند) است و این خود قوى ترین عامل است براى اینکه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نماید زیرا معلوم است که این دو دستگاه هر یک بدون دیگرى بکار نمى افتد به خلاف مثلا جهاز هاضمه که اگر فرض کنیم در محلى و زمانى یک فرد انسان تک و تنها باشد مى تواند با جویدن برگ و میوه درختان تغذى کند ولى نمى تواند به تنهائى فرزندى از خود منشعب سازد و همچنین دستگاههاى دیگرى که در بدن انسان تعبیه شده براى بکار افتادنش نیازى به انسانهاى دیگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است که باید در بین دو نفر مشترکا بکار بیفتد دو نفر از جنس مخالف (یعنى یک مرد و یک زن ).
بعد از تشکیل اجتماع کوچک یعنى خانواده یک مشخصه دیگر بشرى خود نمائى کرد که ما در مباحث گذشته این کتاب آن مشخصه را استخدام نامیدیم یعنى اینکه هر انسانى بخواهد به وسیله انسانى و یا انسانهائى دیگر حوائج خود را بر آورد و سلطه خود را گسترش دهد آنگاه برایش ممکن است که اراده خود را بر آن انسانها تحمیل کند تا هر چه او مى خواهد آنها بکنند و رفته رفته این خصیصه به صورت ریاست جلوه کرد ریاست در منزل ریاست در عشیره (فامیل ) ریاست در قبیله ریاست در امت.
این هم طبیعى است که ریاست در بین چند انسان نصیب آن کسى مى شده که از سایرین قوى تر و شجاع تر بوده و همچنین مال و اولاد بیشترى داشته و همچنین نسبت به فنون حکومت و سیاست آگاه تر بوده و آغاز ظهور بت پرستى هم همین جا است یعنى پرستش و خضوع انسانها در برابر یک انسان از همین جا شروع شد تا در آخر براى خود دینى مستقل گردید و ما انشاءاللّه العزیز در آینده در این باره بحثى کامل خواهیم کرد.
(و لذا به اصل مطلب بر گشته و مى گوئیم ) مشخصه اجتماع به تمام انواعش چه اجتماع خانوادگى و چه غیر آن هر چند که هیچگاه در این ادوار بشرى از بشر جدا نبوده حتى برهه اى از زمان هم سراغ نداریم که انسان فردى زندگى کرده باشد و لیکن این نیز بوده که انسان این رقم زندگى را از زندگى فردى انتخاب نکرده و براى انتخاب آن بطور تفصیل مصلحت ها و خوبیهاى آن را نسنجیده بلکه (همانطور که قبلا گفته شد ضرورت وجود دستگاه تناسلى او را براى اولین بار به ازدواج یعنى اولین قدم در تشکیل اجتماع وا داشته (و قهرا مجبور شده قدمهاى دیگر را نیز بر دارد) و اما پى بردن به خوبیهاى آن و اینکه چگونه اجتماعى بهتر است ؟ به تدریج و به تبع پیشرفت سایر خواص بشرى رشد و نمو کرده نظیر خصیصه استخدام و خصیصه دفاع و...
اولین بارى که بشر متوجه منافع و مصالح اجتماع شد زمان بعثت اولین پیامبر الهىبود#
و قرآن کریم خبر داده که اولین بارى که بشر متوجه منافع اجتماع شد و بطور تفصیل (و نه ناخود آگاه ) به مصالح آن پى برد و در صدد حفظ آن مصالح بر آمد. زمانى بود که براى اولین بار پیغمبرى در میان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت. جان کلام این است که : به وسیله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گردید این مطلب را از آیات زیر استفاده مى کنیم که مى فرماید:
( و ما کان ژ الاامة واحدة فاختلفوا ) .
و نیز مى فرماید: ( کان النّاس امّة واحدة فبعث اللّه النّبیین مبشّرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحقّ، لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا ) چون این دو آیه چنین خبر مى دهد که انسان در قدیم ترین عهدش امتى واحده و ساده و بى اختلاف بوده سپس (بخاطر همان غریزه استخدام که گفتیم ) اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید لذا خداى تعالى انبیا را بر انگیخت و با آنان کتاب فرستاد تا به وسیله آن کتاب اختلافها را بر طرف کنند و دوباره به وحدت اجتماعیشان بر گردانند و این وحدت را به وسیله قوانینى که تشریع فرموده حفظ کنند.
و نیز در آیه ( شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا، و الذى اوحینا الیک، و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى، ان اقیموا الدین و لاتتفرقوا فیه ) خبر مى دهد که : و با این کلام خود خبر داده از اینکه رفع اختلاف از بین مردم و ایجاد اتحادشان در کلمه تنها و تنها از راه دعوت به اقامه دین و اتحادشان در دین واحد تحقق مى یابد پس تنها دین است که ضامن اجتماع صالح آنان است.
و آیه نامبرده همین دعوت را (یعنى دعوت انسانهاى اولیه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دین و متفرق نشدن مردم در آن پیشنهاد کرده پس تنها ضامن اجتماع صالح دین است.
و این آیه - بطورى که ملاحظه مى فرمائید این دعوت را (یعنى دعوت به اجتماع و اتحاد را) از نوح علیه السلام حکایت کرده که قدیم ترین انبیا صاحب کتاب و شریعت است و بعد از آن جناب از ابراهیم و آن گاه از موسى و سپس از عیسى (علیه السلام ) حکایت کرده با اینکه در شریعت نوح و ابراهیم علیهمالسلام عدد انگشت شمارى از احکام تشریع شده بود و از این چهار پیامبر (که نام برده شده ) موسى علیه السلام شریعتى وسیع تر آورده و بطورى که قرآن کریم خبر مى دهد و از ظاهر انجیل هاى مسیحیان هم برمى آید عیسى علیه السلام نیز تابع شریعت آن جناب بوده (چون در سابق گفتیم که شریعت آن جناب بیشتر براى بر داشتن امور قدغن و تحلیل نمودن آن امور را داشته است که خداى تعالى به عنوان گوشمالى آنها را بر بنى اسرائیل حرام کرده بود) و شریعت موسى علیه السلام هم بطورى که گفته شده بیش از حدود ششصد حکم نداشته.
پس روشن گردید که دعوت به اجتماع دعوتى مستقل و صریح بوده که تنها از ناحیه مقام نبوت شروع شده و آغازگر آن انبیا علیهم السلام بوده اند و آن را در قالب دین به بشر پیشنهاد کرده اند به شهادت اینکه هم قرآن بدان تصریح نموده و هم تاریخ آن را تصدیق کرده است که ان شاءاللّه بحث تاریخیش مى آید.
3_ اسلام و عنایتش به امر اجتماع#
هیچ شکى نیست در اینکه اسلام تنها دینى است که بنیان خود را بر اجتماع نهاده و ین معنا را به صراحت اعلام کرده و در هیچ شاءنى از شؤ ون بشرى مساله اجتماع را مهمل نگذاشته، _ و تو خواننده عزیز اگر بخواهى بیش از پیش نسبت به این معنا آگاه شوى، - مى توانى از این راه وارد شوى که نخست اعمال انسانها را دسته بندى کنى و بفهمى که دامنه اعمال انسان چقدر وسیع است و اعتراف کنى که چگونه فکر آدمى از شمردن آنها و تقسیماتى که به خود مى گیرد به اجناس و انواع و اصنافى که منشعب مى شود عاجز است و از سوى دیگر در این معنا بیندیشى که چگونه شریعت الهیه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه یافته و چگونه احکام خود را بطور شگفت آورى بر آن اعمال بسط و گسترش داده (بطورى که هیچ عمل کوچک و بزرگ آدمى را بدون حکم نگذاشته ) آنگاه در این بیندیشى که چگونه همه این احکام را در قالب هاى اجتماعى ریخته آن وقت خواهى دید که اسلام روح اجتماع را به نهایت درجه امکان در کالبد احکامش دمیده.
سپس آنچه دستگیرت شده با آنچه از سایر شرایع حقه که قرآن نیز به شاءن آنها اعتنا ورزیده مقایسه کنى یعنى با شرایع و احکامى که نوح و ابراهیم و موسى و عیسى آورده بسنجى نسبت اسلام و آن شرایع به دستت مى آید و در نتیجه به مقام و منزلت اسلام پى مى برى.
و اما آن شرایعى که در سایر ادیان است و اسلام اعتنائى به آنها نکرده مانند احکامى که در کیش بت پرستان و صائبان و پیروان مانى و مجوسیان و سایرین به آنها معتقدند وضع روشن ترى دارد که قابل مقایسه با احکام اسلام نیستند.
و اما امت هاى قدیم چه متمدن و چه غیر متمدن تاریخ چیزى از وضع آنان ضبط نکرده ولى این مقدار را مى دانیم که تابع موروثى هاى قدیم ترین عهد انسانیت بوده اند آنها نیز به حکم اضطرار جامعه تشکیل داده و به حکم غریزه به استخدام یکدیگر پرداختند و در آخر افراد تحت یک جمعى اجتماع کرده اند و آن جمع عبارت بوده از حکومتى استبدادى و سلطه پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده یا از اجتماعى قومى و نژادى و یا اجتماعى وطنى و اقلیمى که یکى از این چند عامل وحدت همه را در تحت رایت و پرچم شاه و یا رئیسى جمع مى کرده و راهنماى زندگیشان هم همان عامل وراثت و اقلیم و غیر این دو بوده نه اینکه به اهمیت مساله اجتماع پى برده و در نتیجه نشسته باشند و پیرامون آن بحثى یا عملى کرده باشند حتى امتهاى بزرگ یعنى ایران و روم هم که در قدیم بر همه دنیا سیادت و حکومت داشتند تا روزگارى هم که آفتاب دین خدا در بشر طلوع کرد و اشعه خود را در اطراف و اکناف مى پراکند به این فکر نیفتادند که چرا تشکیل اجتماع دهیم و چه نظامى اجتماعى بهتر از نظام امپراطورى است ؟ بلکه به همان نظام قیصرى و کسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد و انحطاط جامعه شان تابع لواى سلطنت و امپراطوریشان بود هر زمانى که امپراطوریشان قوى و قدرتمند بود جامعه هم نیرومند بود هر زمان که رشد امپراطورى متوقف مى شد رشد جامعه نیز متوقف مى شد.
بله در نوشته هائى که از حکماى خود به ارث برده بودند از قبیل نوشته هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و غیر اینها بحث هائى اجتماعى یافت مى شود و لیکن تنها نوشته ها و اوراقى است که هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهائى است ذهنى که هرگز در مرحله خارج پیاده نگشته است و تاریخ آن زمان که براى ما به ارث رسیده بهترین شاهد بر صدق گفتار ما است.
پس درست است که بگوئیم : اولین ندائى که از بشر برخاست و براى اولین بار بشر را دعوت نمود که به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد و آن را از کنج اهمال و زاویه تبعیت حکومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث حساب کند ندائى بود که شارع اسلام و خاتم انبیا (صلى اللّه علیه و آله ) افضل الصلوه والسلام سر داد و مردم را دعوت کرد به اینکه آیاتى را که از ناحیه پروردگارش به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاکى آنان نازل شده پیروى کنند مانند آیات زیر که مى فرماید: ( و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم )
( و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا ) تا آنجا که به مساله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى فرماید: ( و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون، و لا تکونوا کالّذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات. )
( ان الّذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فى شى ء ) و آیاتى دیگر که بطور مطلق مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى کند.
و در آیاتى دیگر دعوت مى کند به تشکیل اجتماعى خاص یعنى خصوص اجتماع اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد و به دست آوردن منافع و مزایاى معنوى و مادى آن مانند آیه شریفه : ( انّما المؤمنون اخوة فاصلحوا بین اخویکم ) و آیه : ( و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم ) و آیه : ( و تعاونوا على البر و التقوى ) و آیه : ( و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر ) که انشاءاللّه توضیح مختصرى براى این مطلب خواهد آمد.
4- رابطه اى که اسلام بین فرد و اجتماعقائل است در هیچ دینى و ملتى سابقه ندارد#
این معنا در سراپاى عالم صنع به چشم مى خورد که نخست اجزائى ابتدائى خلق مى کند که آن اجزا هر یک براى خود آثار و خواص خود را دارد و سپس چند جزء از آن اجزا را با هم ترکیب نموده (با همه تفاوت ها و جدائى ها که در آنها هست هماهنگ و هم آغوششان مى سازد و از آن هم آغوش شده فوائدى نو اضافه بر فوائدى که در تک تک اجزا بود به دست مى آورد.
مثلا انسان که یکى از موجودات عالم است اجزائى و اجزایش ابعاضى دارد و اعضائى و اعضایش قوائى دارد که براى هر یک از آنها فوائدى مادى و روحى جداگانه است که اگر همه دست به دست هم دهند قوى و عظیم مى شوند همانطور که تک تک آنها وزن کمترى و رویهمشان وزن بیشترى دارد آثار و فوائد تک تک و مجموعشان نیز همین اختلاف را دارد وقتى دست به دست هم دهند در این سو و آن سو شدن و از این سو بدان سو برگشتن و در سایر فوائد قوى تر مى شوند و اگر هماهنگى نداشته باشند هر یک تنها کار خودش را مى کند گوش مى شنود و چشم مى بیند و ذائقه مى چشد و اراده عضوى را که بخواهد بکار مى اندازد و به حرکت در مى آورد ولى رویهم آنها از جهت وحدتى که در ترکیب پیدا مى کنند تحت فرمان و سیطره یک حاکم در مى آیند که همان انسان است و در این هنگام است که فوائدى از آن اعضا و قوا بدست مى آید که از تک تک آنها و از اجزاى یک یک آنها بدست نمى آمد فوائد بسیار زیادى که یا از قبیل افعالند و یا از مقوله انفعالها (در موجودات خارج اثر مى گذارند و یا از آن موجودات متاءثر مى شوند) فوائد بسیارى که یا روحى هستند و یا مادى و یکى از آن فوائد این است که در اثر هماهنگى اعضاء یک فایده چند فایده مى شود براى اینکه ماده انسانیت مثلا نطفه اى که بعدها انسان مى شود وقتى انسانى کامل شد مى تواند مقدارى از ماده خودش را از خود جدا کند و آنرا با تربیت انسان تمام عیارى مانند خود بسازد انسانى که مانند پدرش عمل کند هر چه از افعال مادى و روحى که از پدرش سر مى زند از او هم سر بزند.
پس افراد انسان با همه کثرتى که دارد یک انسان هستند و افعال آنها با همه کثرتى که از نظر عدد دارد از نظر نوع یک عمل است که به اعمالى متعدد تقسیم مى شود نظیر آب دریا که یک آب است ولى وقتى در ظرف هاى بسیارى ریخته مى شود چند آب مى شود پس این آبها که از نظر عدد بسیارند از نظر نوع یک آبند و در عین اینکه یک نوعند آثار و خواص بسیار دارند و این آثار بسیار وقتى آبها یکجا جمع مى شوند قوت و عظمت پیدا مى کنند.
اسلام هم افراد نوع بشر را در تربیت و در هدایتش بسوى سعادت حقیقى اش این معناى حقیقى را در نظر گرفته معنائى که چاره اى از اعتبارش نیست و در این باره فرموده : ( و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا ) .
و نیز فرموده ( یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى ) .
و نیز فرموده : ( بعضکم من بعض ) .
هویت و شخصیت مستقل براى اجتماع در اسلام#
و این رابطه حقیقى که بین فرد و جامعه وجود دارد خواه ناخواه به وجود و کینونتى دیگر منجر مى شود کینونتى در مجتمع و مطابق قوت و ضعف و وسعت و ضیقى که افراد در وجودشان و قوایشان در خواصشان و آثارشان دارند و در نتیجه غیر از وجود تک تک افراد که فرضا ده میلیون نفرند یک وجودى دیگر پیدا مى شود بنام مجتمع و غیر از آثار و خواصى که تک تک افراد دارند خواص و آثارى دیگر و از همه قوى تر پیدا مى شود بنام آثار اجتماع.
(صد هزاران خیط یکتا را نباشد قوتى چون به هم برتافتى اسفند یارش نگسلد _ مترجم ) و به همین جهت قرآن کریم غیر از آنچه که براى افراد هست وجودى و عمرى و کتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصیتى براى اجتماع قائل است مثلا درباره عمر و اجل امت ها مى فرماید: ( و لکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون ) .
و درباره کتاب خاص بهر امتى مى فرماید: ( کل امه تدعى الى کتابها ) .
و درباره درک و شعور هر امتى مى فرماید: ( زینا لکل امه عملهم ) .
و درباره عمل بعضى از امتها فرموده : ( منهم امه مقتصدة ) .
و درباره طاعت امت فرموده : ( امه قائمه یتلون آیات اللّه ) .
و درباره معصیت امتها فرموده : ( و همت کل امه برسولهم لیاخذوه و جادلوا بالباطل لید حضوا به الحق فاخذتهم فکیف کان عقاب ) یعنى هر امتى در صدد برآمد تا رسول خود را دستگیر کنند و با باطل علیه حق مجادله کردند تا شاید به وسیله آن حق را از بین ببرند در نتیجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود که بر سرشان آوردم.
و نیز درباره خلاف کارى امت فرموده : ( و لکل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بینهم بالقسط ) .
و از همین جا است که مى بینم قرآن همان عنایتى را که به داستان اشخاص دارد به داستان و تاریخ امت ها نیز دارد بلکه اعتنایش به تواریخ امتها بیشتر است براى اینکه در عصر نزول قرآن آنچه از تاریخ بر سر زبانها بود تنها احوال پادشاهان و رؤ ساى امتها بود و ناقلین تاریخ هیچ در صدد ضبط احوال امتها و تواریخ جوامع نبودند شرح حال جوامع تنها بعد از نزول قرآن باب شد آن هم بعضى از مورخین مانند مسعودى و ابن خلدون متعرض آن شدند تا آنکه تحول فکرى اخیر در تاریخ نگارى پدیدار شد و به جاى پرداختن به شرح حال اشخاص به شرح حال امتها پرداختند و بطورى که مى گویند اولین کسى که این روش را باب کرد ( اگوست کنت فرانسوى ) متوفى در سال 1857 میلادى بوده است.
و خلاصه اینکه لازمه آنچه در این باره اشاره کردیم این است که هر جا قوا و خواص اجتماعى با قوا و خواص فردى معارضه کند قوا و خواص اجتماعى به خاطر اینکه نیرومندتر است بر قوا و خواص فردى غلبه کند و همینطور هم هست چون لازمه قوى تر بودن یکى از دو نیروى متضاد این است که بر آن دیگرى غلبه کند علاوه بر اینکه حس و تجربه هم همین را اثبات مى کند و بر این معنا (یعنى غلبه قوه او خواص فاعله جامعه و قوا و خواص منفعله آن بر قوا و خواص فاعله و منفعله فرد) شهادت مى دهد مثلا وقتى جامعه بر امرى همت بگمارد و تحقق آن را اراده کند و قوا و خواص فاعله خود را به کار بگیرد یک فرد نمى تواند با نیروى خودش به تنهائى علیه جامعه قیام کند مثلا در جنگها و هجومهاى دسته جمعى اراده یک فرد نمى تواند با اراده جمعیت معارضه نماید بلکه فرد چاره اى جز این ندارد که تابع جمع شود تا هر چه بر سر کل آمد بر سر آن جزء هم بیاید حتى مى توان گفت اراده جامعه آن قدر قوى است که از فرد سلب اراده و شعور و فکر مى کند.
و همچنین آنجا که قوا و خواص منفعله جامعه به کار مى افتد مثلا خطرى عمومى از قبیل شکست در جنگ یا شروع زلزله و یا وجود قحطى و وبا او را وادار به فرار مى سازد و یا رسوم متعارفه باعث مى شود که از ترک عملى شرم کند و یا عادتى قومى جامعه را وادار مى سازد به اینکه فرم مخصوصى از لباس بپوشد در همه این انفعالهاى عمومى یک فرد نمى تواند منفعل نشود بلکه خود را ناچار مى بیند به این که از جامعه پیروى کند حتى در این دو حال که گفته شد فعل و انفعال اجتماع شعور و فکر را از افراد و اجزا خود سلب مى کند.
علت اهتمام شدید اسلام به شان اجتماع#
و همین معنا ملاک اهتمام اسلام به شاءن اجتماع است اهتمامى که تاکنون ندیده و ابدا نیز نخواهیم دید که نظیرش در یکى از ادیان و در یکى از سنن ملت هاى متمدن یافت شود (هر چند که ممکن است خواننده محترم این دعوى ما را نپذیرد).
علت این شدت اهتمام هم روشن است براى اینکه وقتى تربیت و رشد اخلاق و غرائز در یک فرد انسان که ریشه و مبدا تشکیل اجتماع است مؤ ثر واقع مى شود که جو جامعه با آن تربیت معارضه نکند و گرنه از آنجائى که گفتیم قدرت نیروى جامعه فرد را در خود مستهلک مى کند اگر اخلاق و غرائز جامعه با این تربیت ضدیت کند یا تربیت ما اصلا مؤ ثر واقع نمى شود و یا آن قدر ناچیز است که قابل قیاس و اندازه گیرى نیست (و مثل این مى ماند که ما بخواهیم یک ماهى قزل آلا را در آب شور تربیت کنیم که اگر در همان روزهاى اول ماهى کوچولوى ما از بین نرود تربیت ما آنطور که باید و آنطور که به زحمات ما بیارزد مؤ ثر واقع نمى شود ( مترجم ) ).
به همین جهت است که اسلام مهم ترین احکام و شرایع خود از قبیل حج و جهاد و نماز و انفاق را و خلاصه تقواى دینى را بر اساس اجتماع قرار داد و علاوه بر اینکه قواى حکومت اسلامى را حافظ و مراقب تمامى شعائر دینى و حدود آن کرده و علاوه بر اینکه فریضه دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از تمامى منکرات را بر عموم واجب نموده براى حفظ وحدت اجتماعى هدف مشترکى براى جامعه اعلام نموده و معلوم است که کل جامعه هیچوقت بى نیاز از هدف مشترک نیست و آن هدف مشترک عبارت است از سعادت حقیقى (نه خیالى ) و رسیدن به قرب و منزلت نزد خدا و این خود یک پلیس و مراقب باطنى است که همه نیت ها و اسرار باطنى انسان را کنترل مى کند تا چه رسد به اعمال ظاهریش پس در حکومت اسلامى اگر ماءمورین حکومتى که گفتیم موظف به دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از منکرند اطلاعى از باطن افراد نداشته باشند باطن ها بى پلیس و بدون مراقب نمانده اند و به همین جهت گفتیم اهتمام به امر اجتماع در حکومت و نظام اسلامى بیش از هر نظام دیگر است.
5 _ آیا سنت اجتماعى اسلام ضمانت بقا و اجرا دارد؟#
ممکن است خواننده محترم بگوید : گیرم دعوى شما حق باشد یعنى نظام اجتماعى عالى ترین نظام و نظر اسلام در پدید آوردن جامعه اى صالح پیشرفته ترین و متقن ترین و اساسى ترین نظریه ها باشد و حتى از نظریه جوامع پیشرفته عصر حاضر نیز متقن تر باشد ولى وقتى ضامن اجرا ندارد چه فایده ؟
و دلیل نداشتنش همین است که در طول چهارده قرن به جز چند روزى در همان اوائل بعثت نتوانست خود را حفظ کند و جاى خود را به قیصریت و کسرویت داد و حکومتش به صورت حکومتى امپراطورى در آمد آن هم بصورت ناهنجارترین و فجیع ترین وضعش و اعمالى را مرتکب شد که امپراطوریهاى قبل از او هرگز مرتکب نشده بودند به خلاف حکومت زائیده شده از تمدن غرب که همواره روى پاى خود ایستاده هیچ تغییر ماهیتى نداده است.
و همین خود دلیل بر این است که تمدن غربى ها پیشرفته ترین تمدن و نظام اجتماعیشان متقن ترین و مستحکم ترین نظام است که سنت اجتماعى و قوانینش بر اساس خواست مردم و هر پیشنهادى است که مردم از روى طبیعت و هوا و هوسهاى خود مى کنند و در این باره معیار آن را خواست اکثریت و پیشنهاد آنان قرار داده چون اتحاد و اجتماع کل جامعه در یک خواست به حسب عادت محال است (و هیچ نظامى نمى تواند آنچه را مى کند مطابق میل کل جامعه باشد از سوى دیگر تحمیل خواست اقلیت بر اکثریت هم معقول نیست ) و غلبه اکثر بر اقل سنتى است که در طبیعت نیز مشهور است چرا که ما مى بینیم هر یک از علل مادى و اسباب طبیعى اکثرا مؤ ثر واقع مى شوند نه پیوسته و على الدوام و همچنین از میان عوامل مختلف و ناسازگار اکثر مؤ ثر واقع مى شود نه همه و نه اقل به همین جهت مناسب است که هیکل اجتماع نیز هم از نظر غرض و هم به حسب سنت ها و قوانین جاریه در آن بر اساس خواست اکثر بنا شود و اما این فرضیه که دین پیشنهادى را که مى دهد در دنیاى حاضر جز آرزوئى خام نیست و از مرحله فرض تجاوز نمى کند و تنها مثالى است که جایش در عقل و ذهن است و نه در خارج ولى تمدن عصر حاضر در هر جا که قدم نهاده نیروى مجتمع و سعادتش را و تهذیب و طهارت افرادش از رذائل را ضمانت کرده است (البته منظور از رذائل هر عملى است که جامعه آن را نپسندد) نظیر دروغ خیانت ظلم جفا خشونت خشکى و امثال آن.
شبهه اى که دل غربزدگان را به خود مشغول داشته#
این مطالب خلاصه و فشرده خیالاتى است که دل غرب زدگان ما را به خود مشغول نموده مخصوصا تحصیل کرده هاى مشرق زمین را که به اصطلاح رشته تحصیلشان بحث در مسائل اجتماعى و روانى است چیزى که هست این آقایان بحث را در غیر موردش ایراد کردند در نتیجه حق مطلب بر ایشان مشتبه شده است و اینک توضیح آن.
اما اینکه مى پندارند سنت اجتماعى اسلام در دنیا و در مقابل سنن تمدن فعلى و در شرایط موجود در دنیا قابل اجرا نیست به این معنا که اوضاع حاضر دنیا با احکام اسلامى نمى سازد ما نیز قبول داریم لیکن این سخن چیزى را اثبات نمى کند چون ما هم نمى گوئیم با حفظ شرایط موجود در جهان احکام اسلام بدون هیچ درد سر جارى شود البته هر سنتى در هر جامعه اى جارى شده ابتدائى داشته یعنى قبلا نبوده و بعد موجود شده است و وقتى مى خواسته موجود شود البته شرایط حاضر با آن ناسازگار بوده و آن را طرد مى کرده و سنت نو هم با سنت قبلیش مبارزه مى کرده و چه بسا بخاطر ریشه دار بودن سنت قبلى چند بارى هم شکست مى خورده و دوباره قیام مى کرده تا پس از دو یا سه بار شکست غلبه مى یافته و سنت قبلى را ریشه کن مى کرده اند و چه بسا اتفاق مى افتاده که در مقابل سنت قبلى توان مقاومت نمى آورده اند چون عوامل و شرایط موجود هنوز با آن مساعد نبوده و در نتیجه شکست مى خورده و به کلى از بین مى رفتند. تاریخ خود شاهد بر این معنا است و از این پیروزیها و شکستها (چه در سنت هاى دینى و چه دنیوى و حتى در مثل نظام دموکراتیک و اشتراکى ) نمونه ها دارد.
مثلا نظام و سنت دموکراتیک (که در دنیاى امروز سنت پسندیده است ) بعد از جنگ جهانى اول در روسیه شکل واقعى خود را از دست داد و به صورت نظامى اشتراکى و کمونیستى در آمد و بعد از جنگ جهانى دوم کشورهاى اروپاى شرقى نیز به روسیه ملحق شدند و سپس چین به آن پیوست و نیز فرضیه دموکراتیک در بین جمعیتى قریب به نصف سکنه روى زمین بى کلاه ماند و تقریبا یکسال قبل بود که ممالک کمونیستى اعلام کردند. که رهبر فقید شوروى (استالین ) در طول مدت حکومتش یعنى سى سال بعد از حکومت لنین نظام اشتراکى را به نظام فردى و استبدادى منحرف کرد و حتى در همین روزها هم وضع چنین است که اگر طایفه اى شیفته آن مى شود و طایفه اى دیگر از آن بر مى گردند و اگر جمعى به آن ایمان مى آورند جمعى دیگر مرتد مى شوند و این نظام همچنان رو به گستردگى مى رود تاریخ از این قبیل نمونه ها زیاد دارد قرآن کریم هم به این حقیقت اشاره نموده مى فرماید: ( قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین ) و مى فهماند که هر سنتى و نظامى که با تکذیب آیات خدا همراه بوده به عاقبتى پسندیده منتهى نشده است.
صرف عدم انطباق یک سنت با وضع حاضر انسانهادلیل بر بطلان و فساد آن سنّت نیست#
پس صرف اینکه سنتى از سنت ها با وضع حاضر انسانها انطباق ندارد دلیل بر بطلان آن سنت و فساد آن نظام نیست بلکه آن سنت نیز مانند همه سنت هاى طبیعى که در عالم جریان دارد پاى گیر شدنش به دنبال فعل و انفعالها و کشمکش ها با عوامل مختلفى است که سد راهش مى شوند.
اسلام هم از دیدگاه یک سنت طبیعى و اجتماعى مانند سایر سنت ها است و مستثناى از این قانون کلى نیست وضع آن نیز مانند وضع سایر سنت ها است که اگر بخواهد پاى گیر شود عوامل و شرایطى دارد همچنانکه پاى گیر نشدنش نیز عوامل و شرایطى دارد و اوضاع امروز اسلام (با اینکه در دل بیش از چهار صدمیلیون نفر از افراد بشر براى خود جا باز کرده ) ضعیف تر از وضعى که در زمان نوح و ابراهیم و محمد (صلى اللّه علیه و آله ) داشت نمى باشد در روزگار این بزرگواران اسلام و دعوتش قائم به شخص واحد بود و دعوتشان در جوى آغاز شد که فساد همه جا را فرا گرفته و در همه دلها ریشه دوانده بود و این ریشه ها حتى یک روز هم نخشکیده و تا به امروز جوانه زده و باقى مانده است.
و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) وقتى قیام به دعوت نمود که به غیر از یک مرد و یک زن پیرو نداشت ولى بتدریج یکى یکى به پیروانش افزوده شد با اینکه آن روز روزگار عسرت بود لیکن نصرت خدا یاریشان کرد و توانستند اجتماعى صالح تشکیل دهند اجتماعى که صلاح و تقوا بر افراد آن غلبه داشت و تا آن جناب زنده بود صلاح اجتماعیشان نیز محفوظ بود تا آنکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از دنیا رفت فتنه ها کار اسلام را بدانجا که خواست کشانید.
و همین نمونه اندک از نظام اجتماعى اسلام با اینکه عمرى کوتاه داشت (و مى توان گفت از اول تا به آخرش سیزده سال بیشتر طول نکشید) و با اینکه عرصه حکومتش بسیار تنگ بود (و تنها قسمت غربى و جنوبى شبه جزیره عربستان را شامل مى شد) دیرى نپائید (یعنى در مدت کمتر از نیم قرن ) بر مشارق و مغارب عالم سیطره یافت و تحولى جوهرى و ریشه دار در تاریخ بشریت پدید آورد تحولى که آثار شگرفش تا به امروز باقى است و از این به بعد نیز باقى خواهد ماند.
جامعه شناسان و روانکاوان در تاریخ نظرى نمى توانند از این اعتراف خود دارى کنند که منشاء (البته نه منشاء دور بلکه منشاء خیلى نزدیک ) تحول عصر حاضر و عامل تمام تاءثیر آن همانا ظهور سنت اسلام و طلوع خورشید آن در جهان بود و بیشتر دانشمندان اروپا پیرامون تاءثیرى که تمدن اسلام در تمدن غرب داشت بط ور کافى و لازم بحث کرده اند و به آن اعتراف نموده اند مگر عده اى که یا دچار تعصب بوده اند و یا علل سیاسى به این حق کشى وادارشان ساخته و گرنه چگونه ممکن است که دانشمندى خبیر و بینا با نظر انصاف به مساله نظر کند _ و آنگاه نهضت و حرکت تمدن عصر جدید را نهضتى از جانب مسیحیت دانسته و بگوید: قائد و پرچمدار این جنبش پیشرفته حضرت مسیح (علیه السلام ) بوده است ؟ با اینکه مسیح (علیه السلام ) در کلماتش تصریح کرده به اینکه کارى به کار مادیات و به جنبه جسمى بشر ندارد و در کار دولت و سیاست مداخله نمى کند و تمام کوشش و همش اصلاح جان بشر است به خلاف اسلام که بشر را به اجتماع و تاءلیف مى خواند و در تمام شؤ ون فردى و اجتماعى بشر مداخله مى کند بدون اینکه شاءنى از آن شؤ ون را است ثنا کرده باشد و آیا اگر دانشمندى به خود اجازه چنین بى انصافى را بدهد جز اینکه بگوئیم در صدد خاموش کردن نور اسلام است محل دیگرى دارد؟ (هر چند که خدا نور خود را تمام مى کند چه دشمنان بخواهند و چه نخواهند) و آیا جز این است که به انگیزه بغى و دشمنى مى خواهد با این حق کشى خود اثر دین اسلام را از دلها بزداید و آنرا به عنوان یک ملیت و نژاد که جز انشعاب نسلى از نسلهاى دیگر اثرى ندارد معرفى کند؟.
اسلام صلاحیت خود را براى هدایت مجتمع انسانى به سوى سعادت ثابت کرده است#
و کوتاه سخن اینکه : اسلام صلاحیت خود را براى هدایت مردم بسوى سعادتشان و پاکى حیاتشان ثابت کرده و با این حال چگونه ممکن است کسى آن را یک فرضیه غیر قابل انطباق بر زندگى بشر بداند و بپندارد که چنین فرضیه اى حتى امید نمى رود روزى زمام امر دنیا را به عهده بگیرد (با اینکه هدف اسلام چیزى به جز سعادت حقیقى انسان نیست ).
و با اینکه در سابق در تفسیر آیه : ( کان النّاس امه واحده ) گذشت که بحث عمیق در احوال موجودات عالم به اینجا منجر مى شود که بزودى نوع بشر هم به هدف نهائیش (که همان ظهور و غلبه کامل اسلام است ) خواهد رسید یعنى روزى خواهد آمد که اسلام زمام امور جامعه انسانى را در هر جا که مجتمعى از انسان باشد بدست خواهد گرفت و گفتیم که خداى عزوجل هم طبق این نظریه و رهنمود عقل وعده اى داده و در کتاب عزیزش فرموده : ( فسوف یاتى اللّه بقوم یحبهم و یحبونه اذله على المؤمنین اعزه على الکافرین و یجاهدون فى سبیل اللّه و لا یخافون فى اللّه لومه لائم ) .
(و شکر خداى را که در عصر ما چنین مردمى را آورد و دیدیم که در راه دوستى خدا بر سر شهادت در میدان جنگ از یکدیگر پیشى مى گیرند و کار اینان به جائى رسیده است که وقتى فرماندهى بخواهد یکى از آنان را به خاطر رعایت نکردن ضوابط گوشمالى دهد بدترین گوشمالى این است که از فیض شهادت محرومش کند و اجازه رفتن به جبهه مقدم را به او ندهد ( مترجم ) ).
و نیز فرموده : ( وعد اللّه الّذین آمنوا و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الارض کما استخلف الّذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننى لایشرکون بى شیئا ) .
(و آیاتى دیگر که این معنا را افاده مى کند).
شعار اسلام#
( پیروى از حق )
و شعار تمدن عربى#
( پیروى از اکثریت ) مىباشد
البته در این میان جهت دیگرى نیز هست که دانشمندان در بحث هاى خود از آن غفلت ورزیده اند که آن عبارت است از اینکه تنها شعار اجتماع اسلامى پیروى از حق است (هم در اعتقاد و هم در عمل ) ولى جوامع به اصطلاح متمدن حاضر شعارشان پیر وى از خواست اکثریت است. (چه آن خواست حق باشد و چه باطل ) و اختلاف این دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه اى است که با این دو شعار تشکیل مى شود و هدف اجتماع اسلامى سعادت حقیقى انسان است یعنى آنچه که عقل سلیم آن را سعادت مى داند و یا به عبارت دیگر هدفش این است که همه ابعاد انسان را تعدیل کند و عدالت را در تمامى قواى او رعایت نماید یعنى هم مشتهیات و خواسته هاى جسم او را به مقدارى که از معرفت خدایش باز ندارد به او بدهد و هم جنبه معنویتش را اشباع کند و بلکه خواسته هاى مادیش را وسیله و مقدمه اى براى رسیدنش به معرفه اللّه قرار دهد و این بالاترین سعادت و بزرگترین آرامش است که تمامى قواى او به سعادت (مخصوصى که دارند) مى رسند (هر چند که امروز خود ما مسلمانان هم نمى توانیم سعادت مورد نظر اسلام را آنطور که باید درک کنیم براى اینکه تربیت اسلامى تربیت صددرصد اسلامى نبوده است ).
و به همین جهت اسلام قوانین خود را بر اساس مراعات جانب عقل وضع نمود چون جبلت و فطرت عقل بر پیروى حق است و نیز از هر چیز که مایه فساد عقل است به شدیدترین وجه جلوگیرى نموده و ضمانت اجراى تمامى احکامش را به عهده اجتماع گذاشت (چه احکام مربوط به عقاید را و چه احکام مربوط به اخلاق و اعمال را) علاوه بر اینکه حکومت و مقام ولایت اسلامى را نیز ماءمور کرد تا سیاسات و حدود و امثال آن را با کمال مراقبت و تحفظ اجرا کند.
و معلوم است که چنین نظامى موافق طبع عموم مردم امروز نیست فرورفتگى بشر در شهوات و هوا و هوسها و آرزوهائى که در دو طبقه مرفه و فقیر مى بینیم هرگز نمى گذارد بشر چنین نظامى را بپذیرد بشرى که بدست خود آزادى خود را در کام گیرى و خوشگذرانى و سبعیت و درندگى سلب مى کند چنین نظامى آنگاه موافق طبع عموم مردم مى شود که در نشر دعوت و گسترش تربیت اسلامى شدیدا مجاهدت شود همانطور که وقتى مى خواهد به اهداف بلند دیگر برسد مساله را سرسرى نگرفته و تصمیم را قطعى مى کند و تخصص کافى به دست مى آورد و بطور دائم در حفظ آن مى کوشد.
و اما هدف تمدن حاضر عبارت است از کام گیریهاى مادى و پر واضح است که لازمه دنبال کردن این هدف این است که زندگى بشر مادى و احساسى شود یعنى تنها پیرو چیزى باشد که طبع او متمایل بدان باشد چه اینکه عقل آن را موافق با حق بداند و چه نداند و تنها در مواردى از عقل پیروى کند که مخالف با غرض و هدفش نباشد.
و به همین جهت است که مى بینیم تمدن عصر حاضر قوانین خود را مطابق هوا و هوس اکثریت افراد وضع و اجرا مى کند و در نتیجه از میان قوانینى که مربوط به معارف اعتقادى و اخلاق و اعمال وضع مى کند تنها قوانین مربوط به اعمال ضامن اجرا دارد و اما آن دو دسته دیگر هیچ ضامن اجرائى ندارد و مردم در مورد اخلاق و عقایدشان آزاد خواهند بود و اگر آن دو دسته قوانین را پیروى نکنند کسى نیست که مورد مواخذه اش قرار دهد مگر آنکه آزادى در یکى از موارد اخلاق و عقاید مزاحم قانون باشد که در این صورت فقط از آن آزادى جلوگیرى مى شود.
و لازمه این آزادى این است که مردم در چنین جامعه اى به آنچه موافق طبعشان باشد عادت کنند نظیر شهوات رذیله و خشمهاى غیر مجاز و نتیجه این اعتیاد هم این است که کم کم هر یک از خوب و بد جاى خود را به دیگرى بدهد یعنى بسیارى از بدیها که دین خدا آن را زشت مى داند در نظر مردم خوب و بسیارى از خوبیهاى واقعى در نظر آنان زشت شود و مردم در به بازى گرفتن فضائل اخلاقى و معارف عالى عقیدتى آزاد باشند و اگر کسى به ایشان اعتراض کند در پاسـخ آزادى قانونى را به رخ بکشند.
لازمه سخن مذکور این است که تحولى در طرز فکر نیز پیدا شود یعنى فکر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بیفتد
و در نتیجه بسیارى از کارهائى که از نظر عقل فسق و فجور است از نظر میلها و احساسات تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشروئى شمرده شود نظیر بسیارى از روابطى که بین جوانان اروپا و بین مردان و زنان آنجا برقرار است که زنان شوهردار با مردان اجنبى و دختران باکره با جوانان و زنان بى شوهر با سگها و مردان با اولاد خویش و اقوامشان و نیز روابطى که مردان اروپا با محارم خود یعنى خواهر و مادر دارند و نیز نظیر صحنه هائى که اروپائیان در شب نشینى ها و مجالس رقص برپا مى کنند و فجایع دیگرى که زبان هر انسان مؤ دب به آداب دینى از ذکر آن شرم مى دارد.
و چه بسا که خوى و عادات دینى در نظر آنان عجیب و غریب و مضحک بیاید و به عکس آنچه در طریق دینى معمول نیست به نظرشان امرى عادى باشد همه اینها به خاطر اختلافى است که در نوع تفکر و ادراک وجود دارد (نوع تفکر دینى و نوع تفکر مادى ).
تسلیم اکثر مردم در برابر لذائذ مادى موجب دورى آنها از حق و پذیرش سنت هاى احساسى است#
و در سنت هاى احساسى که صاحبان تفکر مادى براى خود باب مى کنند (همان طور که گفتیم ) عقل و نیروى تعقل دخالتى ندارد مگر به مقدارى که راه زندگى را براى کامروائى و لذت بردن هموار کند پس در سنت هاى احساسى تنها هدف نهائى که هیچ چیز دیگرى نمى تواند معارض آن باشد همان لذت بردن است و بس و تنها چیزى که مى تواند جلو شهوترانى و لذت بردن را بگیرد لذت دیگران است. پس در این گونه نظامها هر چیزى را که انسان بخواهد قانونى است هر چند انتحار و دوئل و امثال آن باشد مگر آنکه خواست یک فرد مزاحم با خواست جامعه باشد که در آن صورت دیگر قانونى نیست.
و اگر خواننده محترم به دقت اختلاف نامبرده را مورد نظر قرار بدهد آن وقت کاملا متوجه مى شود که چرا نظام اجتماعى غربى با مذاق بشر سازگارتر از نظام اجتماعى دینى است چیزى که هست این را هم باید متوجه باشد که این سازگارتر بودن مخصوص نظام اجتماعى غربى نیست و مردم تنها آن را بر سنت هاى دینى ترجیح نمى دهند بلکه همه سنت هاى غیر دینى دایر در دنیا همین طور است و از قدیم الایام نیز همین طورى بوده حتى مردم سنت هاى بدوى و صحرانشینى را هم مانند سنت هاى غربى بر سنت هاى دینى ترجیح مى دادند براى این که دین صحیح همواره به سوى حق دعوت مى کرده و اولین پیشنهادش به بشر این بوده که در برابر حق خاضع باشند و بدویها از قدیم ترین اعصار در برابر بت و لذائذ مادى خضوع داشتند.
و اگر خواننده حق این تاءمل و دقت را ادا کند آن وقت خواهد دید که تمدن عصر حاضر نیز معجونى است مرکب از سنت هاى بت پرستى قدیم با این تفاوت که بت پرست قدیم جنبه فردى داشت و در عصر حاضر به شکل اجتماعى در آمده و از مرحله سادگى به مرحله پیچیدگى فنى در آمده است.
و اینکه گفتیم اساس نظام دین اسلام پیروى از حق است نه موافقت طبع روشن ترین و واضحترین بیان بیانات قرآن کریم است که اینک چند آیه از آن بیانات از نظر خواننده مى گذرد.
( هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق ) : ( و اللّه یقضى بالحق ) و درباره مؤمنین فرموده : ( و تواصوا بالحق ) : ( لقد جئناکم بالحق و لکن اکثرکم للحق کارهون ) در این آیه ملاحظه مى فرمائید این اعتراف که حق موافق میل بیشتر مردم نیست و در جاى دیگر مساله پیروى از خواست اکثریت را رد نموده و فرمود: پیروى از خواست اکثریت سر از فساد در مى آورد و آن این آیه است که : ( بل جاءهم بالحق و اکثرهم للحق کارهون و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فیهن بل اتیناهم بذکرهم فهم عن ذکرهم معرضون ) و جریان حوادث هم مضمون این آیه را تصدیق کرد و دیدیم که چگونه فساد مادیگرى روز بروز بیشتر و روى هم انباشته تر شد و در جاى دیگر فرموده : ( فما ذا بعد الحق الا الضلال فانى تصرفون ) .
و آیات قرآنى در این معنا و قریب به این معنا بسیار زیاد است و اگر بخواهى به بیش از آنچه ما آوردیم آشنا شوید مى توانید سوره یونس را مطالعه کنید که بیش از بیست و چند بار کلمه حق در آن تکرار شده است.
پیروى از اکثریت در نظام طبیعت باعث بطلان حکم عقل به وجوب پیروى از حق نمى شود#
و اما اینکه براى اعتبار بخشیدن به خواست اکثریت گفتند: ( پیروى اکثر در عالم طبیعت هم جارى است ) ، درست است و نمى توان تردید کرد که طبیعت در آثارش تابع اکثر است و لیکن این باعث نمى شود که حکم عقل (وجوب پیروى از حق ) باطل شود و یا با آن معارضه کند چون طبیعت خودش یکى از مصادیق حق است آنگاه چگونه ممکن است حق خودش را باطل کند و یا به معارضه با آن برخیزد.
توضیح این مطلب نیاز به بیان چند مطلب دارد: اول اینکه : موجودات و حوادث خارجى، که ریشه و پایه اصول عقاید انسان در دو مرحله ( علم ) و ( عمل ) هستند در پدید آمدن و اقسام تحولاتش تابع نظام علیت و معلولیت است که نظامى است دائمى و ثابت و نظامى است که به شهادت تمامى دانشمندان و متخصصین در هر رشته از رشته هاى علوم و نیز به شهادت قرآن کریم به بیانى که در بحث ( اعجاز قرآن ) در جلد اول عربى این کتاب گذشت استثنا نمى پذیرد.
پس جریان آنچه در عالم خارج جارى است از دوام و ثبات تخلف ندارد حتى مساله اکثریت هم که در عالم طبیعت است در اکثریتش طبق قاعده است و دائمى و ثابت مى باشد مثلا اگر آتش در اکثر موارد گرمى و حرارت مى بخشد و نود در صد این اثر را از خود بروز مى دهد همین نود در صدش دائمى و ثابت است و همچنین هر چیزى که داراى اثر است و این خود مصداقى از کلى حق است.
دوم اینکه : انسان به حسب فطرت تابع هر چیزى است که به نحوى آن را داراى واقعیت و خارجیت مى داند پس خود انسان هم که به حسب فطرت تابع حق است خودش نیز مصداقى از حق است و حتى آن کسى هم که وجود علم قطعى را منکر است و مى گوید هیچ علم قطعى اى در عالم نداریم. (هر چند که همین گفتارش گفته او را رد مى کند چرا که اگر این جمله _ که هیچ علم قطعى اى در عالم وجود ندارد - قطعى نباشد پس مردود و غیر قابل اعتماد است چون قطعى نیست و اگر قطعى باشد پس صاحب این گفتار یک علم قطعى را پذیرفته است. ( مترجم ) ) وقتى از شخصى قاطع، سخنى قاطع مى شنود با خضوع هر چه بیشتر آن را مى پذیرد.
سوم اینکه : حق _ همانطور که توجه فرمودید _ امرى است که خارجیت و واقعیت داشته باشد امرى است که انسان در مرحله اعتقاد خاضعش شود و در مرحله عمل از آن پیروى کند و اما نظر انسان و ادراکش وسیله و عینکى است براى دیدن واقعیت هاى خارجى و نسبت به واقعیت ها نظیر نسبتى است که آینه با مرئى و صورت منعکس در آن دارد.
حق و حق بودن ملازمه اى با راءى اکثریت ندارد#
حال که این چند نکته روشن گردید معلوم شد که حق بودن صفت موجود خارج است وقتى چیزى را مى گوییم حق است که در طبیعت وقوعش در خارج اکثرى و یا دائمى باشد که بازگشت اکثریتش هم به بیانى که گذشت به همان دوام و ثبات است پس حق بودن هر چیزى بدین اعتبار است نه به اعتبار اینکه من به آن علم دارم و یا درکش مى کنم به عبارتى دیگر حق بودن صفت آن امرى است که معلوم به علم ما است نه صفت علم ما پس اگر راى و علم اکثریت افراد و اعتقادشان به فلان امر تعلق بگیرد نمى توان گفت این راى حق است و حق دائمى است باید دید این راى اکثریت مطابق با واقعیت خارجى است یا مخالف آن بسا مى شود که مطابق با واقع است و در نتیجه حق است و بسا مى شود که به خاطر مخالفتش با واقعیت خارج مصداق باطل مى شود و وقتى باطل شد دیگر جا ندارد که انسان در برابر آن خاضع شود و یا اگر خیال مى کرده واقعیت دارد و در برابرش خاضع مى شده بعد از آن هم که فهمید باطل است باز دست از خضوع قبلیش برندارد.
مثلا وقتى شما خواننده عزیز یقین به امرى پیدا کنید بعدا تمام مردم در آن عقیده با تو مخالفت کنند تو به خاطر مخالفت همه مردم دست از خضوع خود در برابر آن تشخیص که داشتى برنمى دارى و طبیعتا خاضع تشخیص مردم نمى شوى و به فرضى هم که به ظاهر پیروى از آنان کنى این پیرویت از رو در بایستى و یا ترس و یا عاملى دیگر است، نه اینکه تشخیص آنان را حق و واجب الاتباع بدانى و بهترین بیان در اینکه صرف اکثریت دلیل بر حقیت وجوب اتباع نیست، بیان خداى تعالى است که مى فرماید: ( بل جاءهم بالحق و اکثرهم للحق کارهون ) ، و اگر آنچه اکثریت مى فهمد حق بود، دیگر ممکن نبود که اکثریت نسبت به حق کراهت داشته باشند و به معارضه با آن برخیزند.
و با این بیان فساد آن گفتار روشن گردید که گفتند بناى نظام اجتماع بر خواست اکثریت طبق سنت طبیعت است، براى اینکه خواست و راى جایش ذهن است و سنت تاءثیر اکثر جایش خارج است که علم و اراده و راى به آن تعلق مى گیرد و انسانها هم که گفتید در اراده و حرکاتشان تابع اکثریت در طبیعتند تابع آن اکثرند که در خارج واقع مى شود نه تابع آنچه که اکثر به آن معتقدند و خلاصه کلام اینکه هر انسانى اعمال و افعال خود را طورى انجام مى دهد که اکثرا صالح و صحیح از آب درآید نه اینکه اکثر مردم آن را صحیح بدانند قرآن کریم هم زیر بناى احکام خود را همین مبنى قرار داده و در این باره فرموده :
( ما یرید اللّه لیجعل علیکم من حرج و لکن یرید لیطهرکم و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون ) .
و نیز فرموده : ( کتب علیکم الصیام کما کتب على الّذین من قبلکم لعلکم تتقون ) . و آیاتى دیگر که در آن ملاک حکم ذکر شده با اینکه مى دانیم آن ملاک صددرصد واقع نمى شود بلکه وقوعش غالبى و اکثرى است.
تمدن غرب و و پیشرفت صنعتى آن از نظر اسلام سعادت محسوب نمى شود#
و اما اینکه گفتند: ( تمدن غرب براى غربیها، هم سعادت مجتمع را آورد و هم سعادت افراد را به این معنا که تک تک افراد را از رذائلى که خوشایند مجتمع نیست مهذب و پاک کرد ) ، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است به این معنا که گمان کرده اند پیشرفت یک جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبیعى عالم و همچنین تفوق و برترى طلبى اش بر سایر جوامع سعادت آن جامعه است (هر چند که منابع طبیعى نامبرده حق ملل ضعیف باشد و ملت مترقى آن را از ضعیف غصب کرده باشند و براى غصب کردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند ( مترجم ) ).
اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مکرر گفتیم که : اسلام چنین پیشرفتى را سعادت نمى داند (چون این پیشرفت مایه فلاکت و مظلومیت و بدبختى سایر جوامع است و حتى براى خود ملت پیشرفته هم سعادت نیست ( مترجم ) ).
بحث عقلى و برهانى نیز نظریه اسلام را در این زمینه تاءیید مى کند براى اینکه سعادت آدمى تنها به بهتر و بیشتر خوردن و سایر لذائذ مادى نیست بلکه امرى است مؤ لف از سعادت روح و سعادت جسم و یا به عبارت دیگر سعادتش در آن است که از یک سو از نعمت هاى مادى برخوردار شود و از سوى دیگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقه الهیه آراسته گردد در این صورت است که سعادت دنیا و آخرتش ضمانت مى شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى و بکلى رها کردن سعادت روح چیزى جز بدبختى نمى تواند باشد.
و اما اینکه این غرب زدگان (که متاءسفانه بیشتر فضلاى ما همینها هستند) با شیفتگى هر چه تمامتر سخن از صدق و صفا و امانت و خوش اخلاقى و خوبیهاى دیگر غربیها و ملل راقیه داشتند در این سخن نیز حقیقت امر بر ایشان مشتبه شده است (و به خاطر دورى از معارف دین و ناآشنائى به دیدگاه اسلام فرد نگر و شخص پرست شدند) توضیح اینکه اینان خود را یک انسان مستقل و غیر وابسته به موجودات دیگر مى پندارند و هرگز نمى توانند بپذیرند که آنچنان وابسته و مرتبط به دیگرانند که به هیچ وجه از خود استقلالى ندارند (با اینکه مطلب همینطور است و هیچ انسانى مستقل از غیر خود نیست ) ولى به خاطر داشتن چنین تفکرى درباره زندگى خود غیر از جلب منافع به سوى شخص خود و دفع ضرر از شخص خود به هیچ چیز دیگر نمى اندیشند و وقتى وضع خود را با وضع یک فرنگى مقایسه مى کنند که او تا چه اندازه مراقب حق دیگران و خواهان آسایش دیگران است خود را و ملت خود را عقب مانده و آن فرنگى و همه فرنگى ها را مترقى مى بیند و معلوم است که از اینگونه افراد قضاوتى غیر این انتظار نمى رود.
و اما کسى که اجتماعى فکر مى کند و همواره شخص خود را نصب العین خود نمى بیند بلکه خود را جزء لاینفک و وابسته به اجتماع مى نگرد و منافع خود را جزئى از منافع اجتماع و خیر اجتماع را خیر خودش و شر اجتماع را شر خودش و همه حالات و اوصاف اجتماع را حال و وصف خودش مى بیند، چنین انسانى تفکرى دیگر دارد قضاوتش نیز غیر قضاوت غرب زدگان ما است، او در ارتباط با غیر خود هرگز به افراد جامعه خود نمى پردازد و اهمیتى بدان نداده بلکه تنها به کسانى مى پردازد که از مجتمع خود خارجند.
بیان یک مثال براى درک روشنتر یک مطلب#
خواننده محترم مى تواند با دقت در مثالى که مى آوریم مطلب را روشنتر درک کند: تن انسان مجموعه اى است مرکب از اعضا و قوائى چند که همه به نوعى دست به دست هم داده و وحدتى حقیقى تشکیل داده اند که ما آنرا انسانیت مى نامیم و این وحدت حقیقى باعث مى شود که تک تک آن اعضا و آن قوا در تحت استقلال مجموع استقلال خود را از دست داده و در مجموع مستهلک شوند چشم و گوش و دست و پا و... هر یک عمل خود را انجام بدهد و از عملکرد خود لذت ببرد اما نه بطور استقلال بلکه لذت بردنش در ضمن لذت بردن انسان باشد.
در این مثال هر یک از اعضا و قواى نام برده، تمام همشان این است که از میان موجودات خارج، به آن موجودى بپردازند که کل انسان یعنى انسان واحد مى خواهد به آن بپردازد. مثلا دست به کسى احسان مى کند و به او صدقه مى دهد که انسان خواسته است به او احسان شود و به کسى سیلى مى زند که انسان خواسته است او را آزار و اذیت کند و اما رفتار این اعضا و این قوا با یکدیگر در عین اینکه همه در تحت فرمان یک انسانند، کمتر ممکن است رفتارى ظالمانه باشد مثلا دست یک انسان چشم همان انسان را در آورد و یا به صورت او سیلى بزند و...
این وضع اجزاى یک انسان است که مى بینم دست به دست هم داده و در اجتماع سیر مى کنند و همه به یک سو در حرکتند افراد یک جامعه نیز همین حال را دارند یعنى اگر تفکرشان تفکر اجتماعى باشد خیر و شر فساد و صلاح تقوا و فجور نیکى کردن و بدى کردن و... یک یک آنها در خیر و شر مجتمعشان تاءثیر مى گذارد یعنى اگر جامعه صالح شد آنان نیز صالح گشته و اگر فاسد شد فاسد مى گردند اگر جامعه با تقوا شد آنان نیز با تقوا مى شوند و اگر فاجر شد فاجر مى گردند و... براى اینکه وقتى افراد اجتماعى فکر کردند جامعه داراى شخصیتى واحد مى گردد.
قرآن کریم هم در داوریهایش نسبت به امت ها و اقوامى که تعصب مذهبى و یا قومى وادارشان کرد به اینکه اجتماعى فکر کنند همین شیوه را طى کرده وقتى روى سخن با این گونه اقوام مثلا با یهود یا عرب و یا امتهائى نظیر آن دو دارد حاضرین را به جرم نیاکان و گذشتگانشان مؤ اخذه مى کند و مورد عتاب و توبیخ قرار مى دهد با اینکه جرم را حاضرین مرتکب نشده اند و آنها که مرتکب شده اند قرنها قبل مرده و منقرض گشته اند و اینگونه داورى در بین اقوامى که اجتماعى تفکر مى کنند داورى صحیحى است و در قرآن کریم از این قبیل داوریها بسیار است و در آیاتى بسیار زیاد دیده مى شود که در اینجا احتیاجى به نقل آنها نیست.
بله مقتضاى رعایت انصاف این است که از میان فلان قوم که مورد عتاب واقع شده اند افرادى که صالح بوده اند استثنا شوند و حق افراد صالح پایمال نگردد زیرا اگر چه اینگونه افراد در میان آنگونه اجتماعات زندگى کرده اند و لیکن دلهایشان با آنان نبوده و افکارشان به رنگ افکار فاسد آنان در نیامده و خلاصه فساد و بیمارى جامعه در آنان سرایت نکرده بود و اینگونه افراد انگشت شمار در آنگونه جوامع مثل عضو زایدى بوده اند که در هیکل آن جامعه روئیده باشند و قرآن کریم همین انصاف را نیز رعایت کرده در آیاتى که اقوامى را مورد عتاب و سرزنش قرار مى دهد افراد صالح و ابرار را استثنا مى کند.
و از آن چه گفته شد روشن گردید که در داورى نسبت به جوامع متمدن معیار صلاح و فساد را نباید افراد آن جامعه قرار داد و نباید افراد آن جامعه را با افراد جامعه هاى دیگر سنجید اگر دیدیم که مثلا مردم فلان کشور غربى در بین خود چنین و چنانند رفتارى مؤ دبانه دارند به یکدیگر دروغ نمى گویند و مردم فلان کشور شرقى و اسلامى اینطور نیستند نمى توانیم بگوئیم پس بطور کلى جوامع غربى از شرقیها بهترند بلکه باید شخصیت اجتماعى آنان را و رفتارشان با سایر جوامع را معیار قرار داد باید دید فلان جامعه غربى که خود را متمدن قلمداد کرده اند، رفتارشان با فلان جامعه ضعیف چگونه است و خلاصه باید شخصیت اجتماعى او را با سایر شخصیت هاى اجتماعى عالم سنجید.
تمدن یا توحش غربى !#
آرى در حکم به اینکه فلان جامعه صالح است یا طالح، ظالم است یا عادل، سعادتمند است یا شقى و... باید این روش را پیش گرفت که متاءسفانه فضلاى غرب زده ما همانطور که گفتیم از این معنا غفلت ورزیده اند و در نتیجه دچار خلط و اشتباه شده اند، (و چون دیده اند که فلان شخص انگلیسى در لندن پولى که در زمین افتاده بود برنداشت و یا فلان عمل صحیح را انجام داد و مردم فلان کشور شرقى اینطور نیستند آنچنان شیفته غربى و منزجر از شرقى شدند که به طور یک کاسه حکم کردند به اینکه تمدن غرب چنین و چنان است و در مقابل شرقى ها اینطور نیستند و پا را از این هم فراتر نهاده و گفتند اسلام در این عصر نمى تواند انسانها را به صلاح لایقشان هدایت کند).
در حالى که اگر جامعه غرب را یک شخصیت مى گرفتند آن وقت رفتار آن شخصیت را با سایر شخصیت هاى دیگر جهان مى سنجیدند معلوم مى شد که از تمدن غربى ها به شگفت درمى آیند و یا از توحش آنان !
و به جان خودم سوگند که اگر تاریخ زندگى اجتماعى غربیها را از روزى که نهضت اخیر آنان آغاز شد مورد مطالعه دقیق قرار مى دادند و رفتارى را که با سایر امتهاى ضعیف و بینوا کردند مورد بررسى قرار مى دادند. بدون کمترین درنگى حکم به توحش آنان مى کردند و مى فهمیدند که تمام ادعاهائى که مى کنند و خود را مردمى بشردوست و خیرخواه و فداکار بشر معرفى نموده و وانمود مى کنند که در راه خدمت به بشریت از جان و مال خود مایه مى گذارند تا به بشر حریت داده ستمدیدگان را از ظلم و بردگان را از بردگى و اسیرى نجات بخشند همه اش دروغ و نیرنگ است و جز به بند کشیدن ملل ضعیف هدفى ندارند و تمام همشان این است که از هر راه که بتوانند بر آنها حکومت کنند یک روز از راه قشون کشى و مداخله نظامى روز دیگر از راه استعمار روزى با ادعاى مالکیت نسبت به سرزمین آنان روزى با دعوى قیمومت، روزى به عنوان حفظ منافع مشترک روزى به عنوان کمک در حفظ استقلال آنان روزى تحت عنوان حفظ صلح و جلوگیرى از تجاوزات دیگران روزى به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بیچاره روزى... و روزى...
هیچ انسانى که سلامت فطرتش را از دست نداده هرگز به خود اجازه نمى دهد که چنین جوامعى را صالح بخواند و یا آن را سعادتمند بپندارد هر چند که دین نداشته باشد و به حکم وحى و نبوت و بدانچه از نظر دین سعادت شمرده شده آشنا نباشند.
چگونه ممکن است طبیعت انسانیت (که همه افرادش اعم از اروپائى و آفریقائیش یا آسیائى و امریکائیش و... به طور مساوى مجهز بقوا و اعضائى یکسان مى باشند) رضایت دهد که یک طایفه بنام متمدن و تافته جدا بافته بر سر دیگران بتازند و ما یملک آنان را تاراج نموده خونشان را مباح و عرض و مالشان را به یغما ببرند و راه به بازى گرفتن همه شؤ ون وجود و حیات آنان را براى این طایفه هموار سازند تا جائى که حتى درک و شعور و فرهنگ آنان را دست بیندازند و بلائى بر سر آنان بیاورند که حتى انسانهاى قرون اولیه نیز آن را نچشیده بودند. سند ما در همه این مطالب تاریخ زندگى این امت ها و مقایسه آن با جنایاتى است که ملتهاى ضعیف امروز از دست این به اصطلاح متمدنها مى بینند و از همه جنایاتشان شرم آورتر این جنایات است که با منطق زورگوئى و افسار گسیختگى جنایات خود را اصلاح نامیده به عنوان ( سعادت ) ! بخورد ملل ضعیف مى دهند.
6_ اجتماع اسلامى به چه چیز تکون یافته و زندگى مى کند؟#
شکى نیست در اینکه تشکیل اجتماع (هر نوع که باشد) مولود هدف و غرضى واحد است که مشترک بین همه افراد آن اجتماع مى باشد و این هدف مشترک در حقیقت به منزله روح واحدى است که در تمام جوانب و اطراف اجتماع دمیده شده و نوعى اتحاد به آنها داده است.
البته این هدف مشترک در غالب و بلکه در نوع اجتماعاتى که تشکیل مى شود یک هدف مادى و مربوط به زندگى دنیائى انسانها است. البته زندگى مشترک آنان نه زندگى فردیشان. و جامع همه آن هدفها این است که اجتماع از مزایاى بیشترى برخوردار گشته و به زندگى مادى بهترى برسد.
و فرق بین بهره مندى اجتماعى با بهره مندى انفرادى از نظر خاصیت این است که انسان اگر مى توانست _ مانند بیشتر جانداران _ بطور انفرادى زندگى کند قهرا در همه لذائذ و در برخوردارى از همه بهره هاى زندگیش مطلق العنان و آزاد بود و هیچ مخالف و معارضى راه را بر او نمى بست و هیچ رقیبى مزاحمش نمى شد بله تنها چیزى که آزادى او را محدود مى کرد نارسائى قوا و جهازات بدن خود او بود. چون آدمى نمى تواند هر نوع هوائى را استنشاق کند ساختمان ریه او هوائى مخصوص مى خواهد و همچنین او نمى تواند بیرون از اندازه و گنجایش دستگاه گوارشش غذا بخورد. زیرا این دستگاه براى هضم کردن غذا قدرتى محدود دارد. و همچنین سایر قوا و جهازات او یکدیگر را محدود مى کنند. این وضع انسان است نسبت به خودش.
و اما نسبت به انسانهاى دیگر آنجا که ما زندگى او را فردى فرض کنیم نه او کارى به کار انسانهاى دیگر دارد و نه انسانهاى دیگر در بهره وریهاى او مزاحم اویند و میدان عمل را علیه او محدود و تنگ مى کنند. چون بنابر این فرض هیچ علتى تصور نمى شود که باعث تضییق میدان عمل او و محدود کردن فعلى از افعال او و عملى از اعمال او گردد.
و این بخلاف انسانى است که در محدود اجتماع زندگى مى کند که دیگر عرصه زندگى او آن گستردگى اى که در فرض بالا بود را ندارد. و او در ظرف اجتماع نمى تواند در اراده کردن و در اعمال خود مطلق العنان باشد، زیرا آزادى او مزاحم آزادى دیگران است. و معلوم است که وقتى پاى مزاحمت و معارضه به میان آید، زندگى خود او و زندگى همه افراد اجتماع تباه مى شود و ما این معنا را در مباحث نبوت که قبلا گذشت با کامل ترین وجه شرح دادیم.
تنها علتى که باعث شد بشر از روز نخست تن به حکومت قانون داده و خود را محکوم به حکم قانون جارى در مجتمع بداند، همانا مساله تزاحم و خطر تباهى نوع بشر بوده است. چیزى که هست در جامعه هاى وحشى اینطور نبوده که عقلا نشسته باشند و با فکر و اندیشه به نیازمندى خود به قانون پى برده باشند و سپس براى خود قوانینى جعل کرده باشند بلکه آداب و رسومى که داشتند باعث مى شده درگیریها و مشاجراتى در آنان پیدا شود و قهرا همه ناگزیر مى شدند که امورى را رعایت کنند تا بدینوسیله جامعه خویش را از خطر انقراض حفظ کنند و چون پیدایش آن امور همانطور که گفتیم بر اساس فکر و اندیشه نبوده، اساسى مستحکم نداشته و در نتیجه همواره دستخوش نقض و ابطال بوده است.
چند روزى مردم آن امور را رعایت مى کردند، بعد مى دیدند رعایت آن دردى از آنان دوا نکرد، ناگزیر آن را رها نموده امور دیگرى را جایگزین آن مى ساختند.
اما در جامعه هاى متمدن، اگر قوانینى تدوین مى شده بر اساسى استوار جعل مى شده البته هر قدر آن مجتمع از تمدن بیشترى برخوردار بودند قوانین آن نیز محکمتر بوده و با آن قوانین بهتر مى توانستند تضادهائى که در اراده و اعمال افراد پدید مى آید تعدیل و برطرف سازند و براى خواست تک تک افراد چارچوبى و قیودى مقرر بسازند این مجتمعات بعد از تقنین قانون قدرت و نیروى اجتماع را در یک نقطه - بنام مثلا دربار _ تمرکز داده آن مقام را ضامن اجراى قانون قرار مى دادند تا بر طبق آنچه که قانون مى گوید حکومت کند.
سه مطلب از بیانات گذشته#
از آنچه گذشت معلوم شد که :
اولا: قانون حقیقى در تمدن عصر حاضر عبارت است از نظامى که بتواند خواست و عمل افراد جامعه را تعدیل کند و مزاحمت ها را از میان آنان بر طرف سازد و طورى مرزبندى کند که اراده و عمل کسى مانع از اراده و عمل دیگرى نگردد.
و ثانیا: افراد جامعه که این قانون در بینشان حکومت مى کند در ماوراى قانون آزاد باشند، چون مقتضاى اینکه بشر مجهز به شعور و اراده است این است که بعد از تعدیل آزاد باشد. و به همین جهت است که قوانین عصر حاضر متعرض معارف الهیه و مسائل اخلاقى نمى شود، (و بشر را در انتخاب هر عقیده و داشتن هر خلقى آزاد مى گذارد) و این دو امر بسیار مهم به شکلى تصور مى شود که قانون به آن شکل تصورش کند ولى بتدریج و به حکم اینکه جامعه تابع قانون است عقاید و اخلاقش نیز با قانون سازش نموده خود را با آن وفق مى دهد و دیر یا زود صفاى معنوى خود را از دست داده و به صورت مراسمى ظاهرى و تشریفاتى خشک در مى آید و باز به همین سبب است که مى بینیم چگونه سیاست ها و سیاست بازان با دین مردم بازى مى کنند، یک روز تیشه به ریشه آن مى زنند و روز دیگر روى خوش نشان مى دهند، و در ترویج آن مى کوشند و روز دیگر کارى به کار آن نداشته به حال خود واگذارش مى کنند.
و ثالثا: معلوم شد که این طریقه خالى از نقص نیست براى اینکه هر چند ضمانت اجراى قانون به قدرت مرکزى (که یا فردى و یا افرادى است ) واگذار شده لیکن در حقیقت و سرانجام ضمانت اجرا ندارد به این معنا که آن قدرت مرکزى اگر خودش از حق منحرف شد و مرز قانون را شکست و سلطنت جامعه را مبدل به سلطنت شخص خود کرد و در نتیجه اراده و دلخواه او جاى قانون را گرفت هیچ قدرتى نیست که او را به مرز خود برگرداند و دوباره قانون را حاکم سازد و بر این معنا شواهد بسیارى در زمان خود ما (که به اصطلاح عصر تمدن و دانش است ) وجود دارد تا چه رسد به شواهدى که تاریخ از قرون گذشته ضبط کرده که مردم نه به این پایه از ( دانش ) رسیده بودند و نه به این درجه از ( تمدن ) .
علاوه بر این نقص، نقص دیگرى نیز وجود دارد و آن نهانى بودن موارد نقض قانون است چون قوه مجریه تنها مى تواند حفظ قانون را در ظاهر حال جامعه تعهد و ضمانت کند و در مواردى که احیانا قانون شکنى ها پنهانى صورت مى گیرد از حیطه قدرت و مسؤ ولیت مجرى خارج است اینک به اول گفتار بر مى گردیم.
هدف و وجه مشترک قانونگزارى در دنیاى امروز بهره بردارى از مزایاى حیات مادى است#
و کوتاه سخن اینکه : هدف و جهت جامعى که (و یا نقطه ضعفى که ) در همه قوانین جاریه در دنیاى امروز هست بهره بردارى و بهره مندى از مزایاى حیات مادى و دنیائى است و این هدف است که در همه قوانین منتها درجه سعادت آدمى در نظر گرفته شده در حالى که اسلام آنرا قبول ندارد زیرا از نظر اسلام سعادت، در برخوردارى از لذائذ مادى خلاصه نمى شود بلکه مدار آن وسیع تر است، یک ناحیه اش همین برخوردارى از زندگى دنیا است و ناحیه دیگرش برخوردارى از سعادت اخروى است، که از نظر اسلام، زندگى واقعى هم همان زندگى آخرت است و اسلام سعادت زندگى واقعى یعنى زندگى اخروى بشر را جز با مکارم اخلاق و طهارت نفس از همه رذائل، تاءمین شدنى نمى داند و باز به حد کمال و تمام رسیدن این مکارم را وقتى ممکن مى داند که بشر داراى زندگى اجتماعى صالح باشد و داراى حیاتى باشد که بر بندگى خداى سبحان و خضوع در برابر مقضیات ربوبیت خداى تعالى و بر معامله بشر بر اساس عدالت اجتماعى، متکى باشد.
اسلام بر اساس این نظریه براى تاءمین سعادت دنیا و آخرت بشر اصلاحات خود را از دعوت به ( توحید ) شروع کرد تا تمامى افراد بشریک خدا را بپرستند و آنگاه قوانین خود را بر همین اساس تشریع نمود و تنها به تعدیل خواست ها و اعمال اکتفا نکرد، بلکه آن را با قوانینى عبادى تکمیل نمود و نیز معارفى حقه و اخلاق فاضله را بر آن اضافه کرد.
آنگاه ضمانت اجرا را در درجه اول به عهده حکومت اسلامى و در درجه دوم به عهده جامعه نهاد تا تمامى افراد جامعه با تربیت صالحه علمى و عملى و با داشتن حق امر به معروف و نهى از منکر در کار حکومت نظارت کنند.
و از مهم ترین مزایا که در این دین به چشم مى خورد ارتباط تمامى اجزاى اجتماع به یکدیگر است، ارتباطى که باعث وحدت کامل بین آنان مى شود به این معنا که روح توحید در فضائل اخلاقى که این آئین بدان دعوت مى کند سارى و روح اخلاق نامبرده در اعمالى که مردم را بدان تکلیف فرموده جارى است در نتیجه، تمامى اجزاى دین اسلام بعد از تحلیل به توحید بر مى گردد و توحیدش بعد از تجزیه به صورت آن اخلاق و آن اعمال جلوه مى کند همان روح توحید اگر در قوس نزول قرار گیرد آن اخلاق و اعمال مى شود و اخلاق و اعمال نامبرده در قوس صعود همان روح توحید مى شود همچنانکه قرآن کریم فرمود: ( الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه ) .
ممکن است کسى بگوید: عین همان اشکالى که به قوانین مدنیه وارد گردید به قوانین اسلامى نیز وارد است یعنى همانطور که قوه مجریه در آن قوانین نمى تواند آن قوانین را حتى در خلوتها اجرا کند چون، اطلاعى از عصیانهاى پنهانى ندارد قوه مجریه در اسلام نیز همین نارسائى را دارد، دلیل روشنش این ضعفى است که به چشم خود در قوانین دینى مشاهده مى کنیم و مى بینیم که چگونه سیطره خود بر جامعه اسلامى را از دست داده و این نیست مگر بر بشر تحمیل کند.
عدم ضمانت اجراى قوانین موضوعه در تمدن حاضر و ضمانت اجراى قوانین اسلام#
در پاسـخ مى گوییم حقیقت قوانین عمومى چه الهى و چه بشریش چیزى جز صورتهائى ذهنى در اذهان مردم نیست، یعنى تنها معلوماتى است که جایش ذهن و دل مردم است بله وقتى اراده انسان به آن تعلق بگیرد مورد عمل واقع مى شود، یعنى اعمالى بر طبق آنها انجام مى دهند و قهرا اگر اراده و خواست مردم به آن تعلق نگیرد و نخواهند به آن قوانین عمل کنند چیزى در خارج به عنوان مصداق و منطبق علیه آنها یافت نمى شود. پس مهم این است که کارى کنیم تا خواست مردم به وقوع آن قوانین، تعلق بگیرد و تا قانون قانون بشود و قوانین تدوین شده در تمدن حاضر بیش از این همّ و اراده ندارد که افعال مردم بر طبق خواست اکثریت انجام یابد به همین اندازه است و بس، و اما چه کنیم که خواست ها اینطور شود چاره اى برایش نیندیشیده اند هر زمانى که اراده ها زنده و فعال و عاقلانه بوده قانون به طفیل آن جارى مى شده است و هر زمان که در اثر انحطاط جامعه و ناتوانى بنیه مجتمع مى مرده و یا اگر هم زنده بوده به خاطر فرورفتگى جامعه در شهوات و گسترش یافتن دامنه عیاشى ها شعور و درک خود را از دست مى داده و یا اگر هم زنده بوده و هم داراى شعور از ناحیه حکومت استبدادیش جراءت حرف زدن نداشته و اراده آن حاکم مستبد اراده اکثریت را سرکوب کرده و قانون به بوته فراموشى سپرده مى شد. باید گفت که در وضع عادى هم قانون تنها در ظاهر جامعه حکومت دارد و مى تواند از پاره اى خلافکاریها و تجاوزات جلوگیرى کند اما در جنایاتى که سرى انجام مى شود قانون راهى براى جلوگیرى از آن ندارد و نمى تواند دامنه حکومت خود را تا پستوها و صندوق خانه ها و نقاطى که از منطقه نفوذش بیرون است گسترش دهد و در همه این موارد امت به آرزوى خود که همان جریان قانون و صیانت جامعه از فساد و از متلاشى شدن است نمى رسد و انشعابهائى که بعد از جنگ جهانى اول و دوم در سرزمین اروپا واقع شد خود از بهترین مثالها در این باب است.
و این خطر یعنى شکسته شدن قوانین و فساد جامعه و متلاشى شدن آن، جوامع را دستخوش خود نکرد مگر به خاطر اینکه جوامع توجه و اهتمامى نورزید در اینکه تنها علت صیانت خواستهاى امت را پیدا کند و تنها علت حفظ اراده ها و در نتیجه تنها ضامن اجراى قانون همانا اخلاق عالیه انسانى است چون اراده در بقایش و استدامه حیاتش تنها مى تواند از اخلاق مناسب با خود استمداد کند و این معنا در علم النفس کاملا روشن شده است (کسى که داراى خلق شجاعت است اراده اش قوى تر از اراده کسى است که خلق را ندارد و آنکه داراى تواضع است اراده اش در مهر ورزیدن قوى تر از اراده کسى است که مبتلا به تکبر است در عکس قضیه نیز چنین است آنکه ترسوتر و یا متکبرتر است اراده اش در قبول ظلم و در ستمگرى قوى تر از اراده کسى است که شجاع و متواضع است ( مترجم ) ).
پس اگر سنتى و قانونى که در جامعه جریان دارد متکى بر اساسى قویم از اخلاق عالیه باشد بر درختى مى ماند که ریشه ها در زمین و شاخه ها در آسمان دارد و به عکس اگر چنین نباشد به بوته خارى مى ماند که خیلى زود از جاى کنده شده و دستخوش بادها مى شود.
شما مى توانید این معنا را در پیدایش کمونیسم که ( چیزى جز زائیده دمکراتى نیست ) را مورد نظر قرار دهید، چون این نظام در دنیا به وجود نیامد مگر به خاطر تظاهر طبقه مرفه به عیاشى و به خاطر محرومیت طبقات دیگر اجتماع و روز به روز فاصله این دو طبقه از یکدیگر بیشتر و قساوت و از دست دادن انصاف در طبقه مرفه زیادتر و خشم و کینه از آنان در دل طبقات محروم شعله ورتر گردید و اگر قوانین کشورهاى متمدن مى توانست سعادت آدمى را تضمین کند و ضمانت اجرائى مى داشت هرگز این مولود نا مشروع (کمونیسم ) متولد نمى شد.
و نیز مى توانید صدق گفتار ما را با سیرى در جنگهاى بین المللى به دست آورید که نه یکبار و نه دو بار زمین و زندگى انسانهاى روى زمین را طعمه خود ساخت و خون هزاران هزار انسان را به زمین ریخت، حرث و نسل را نابود کرد براى چه ؟ تنهاوتنها براى اینکه چند نفر خواستند حس استکبار و غریزه حرص و طمع خود را پاسـخ دهند.
(آیا اینک تصدیق خواهى کرد که قوانین غربى بخاطر نداشتن پشتوانه اى در دل انسانها نمى تواند سعادت انسان را تاءمین کند؟ انسانى که این قدر خطرناک است چه اعتنائى به قانون دارد؟ قانون در نظر چنین انسانى چیزى جز بازیچه اى مسخره نیست ( مترجم ) ).
و لیکن اسلام سنت جاریه و قوانین موضوعه خود را بر اساس اخلاق تشریع نموده و در تربیت مردم بر اساس آن اخلاق فاضله سخت عنایت به خرج داده است.
چون قوانین جاریه در اعمال، در ضمانت اخلاق و بر عهده آن است و اخلاق همه جا با انسان هست در خلوت و جلوت وظیفه خود را انجام مى دهد و بهتر از یک پلیس مى تواند عمل کند چون پلیس و هر نیروى انتظامى دیگر تنها مى توانند در ظاهر نظم را بر قرار سازند.
خواهى گفت : معارف عمومى در ممالک غربى نیز در مقام تهذیب اخلاق جامعه هست و از ناحیه مجریان قوانین، براى این منظور تلاش بسیار مى شود تا مردم را بر اساس اخلاق پسندیده تربیت کنند.
اخلاق و فضائل اخلاقى در تمدن غربى جایى ندارد#
مى گوئیم بله همینطور است، اما این اخلاق و دستوراتش مانند قوانین آنان در نظر آنهائى که مى خواهند بند و بارى نداشته باشند مسخره اى بیش نیست و لذا مى بینیم که هیچ سودى به حالشان نداشته است.
خواهى پرسید چرا؟ مى گوییم اولا: براى اینکه تنها چیزى که منشاء همه رذائل اخلاقى است، اسراف و افراط در لذت هاى مادى در عده اى و تفریط و محرومیت از آن در عده اى دیگر است و قوانین غربیان مردم مرفه را در آن اسراف و افراط آزاد گذاشته و نتیجه اش محرومیت عده اى دیگر شده خوب در چنین نظامى که اقلیتى از پرخورى شکمشان به درد آمده و اکثریتى از گرسنگى مى نالند آیا دعوت به اخلاق دعوت به دو امر متناقض و درخواست جمع بین دو ضد نیست ؟.
علاوه بر این همانطور که قبلا توجه فرمودید غربیها تنها اجتماعى فکر مى کنند و پیوسته مجتمعات و نشست آنان براى به دام کشیدن جامعه هاى ضعیف و ابطال حقوق آنان است و با ما یملک آنان زندگى مى کنند و حتى خود آنان را برده خویش مى سازند تا آنجا که بتوانند به ایشان زور مى گویند! با این حال اگر کسى ادعا کند که غربیها جامعه و انسانها را به سوى صلاح و تقوا مى خوانند ادعائى متناقض نیست ؟ قطعا همین است و لا غیر و سخن اینگونه گروهها و سازمانها در کسى اثر نمى گذارد.
و دلیل دوم اینکه : غربیها به اصلاح اخلاق نیز مى پردازند لیکن کمترین نتیجه اى نمى گیرند این است که اخلاق فاضله اگر بخواهد مؤ ثر واقع شود باید در نفس ثبات و استقرار داشته باشد و ثبات و استقرارش نیازمند ضامنى است که آنرا ضمانت کند و جز توحید یعنى اعتقاد به اینکه ( براى عالم تنها یک معبود وجود دارد ) تضمین نمى کند تنها کسانى پاى بند فضائل اخلاقى مى شوند که معتقد باشند به وجود خدائى واحد و داراى اسماى حسنا، خدائى حکیم که خلایق را به منظور رساندن به کمال و سعادت آفرید خدائى که خیر و صلاح را دوست مى دارد و شر و فساد را دشمن خدائى که بزودى خلایق اولین و آخرین را در قیامت جمع مى کند تا در بین آنان داورى نموده و هر کسى را به آخرین حد جزایش برساند نیکوکار را به پاداشش و بدکار را به کیفرش.
و پر واضح است که اگر اعتقاد به معاد نباشد هیچ سبب اصیل دیگرى نیست که بشر را از پیروى هواى نفس باز بدارد و وادار سازد به اینکه از لذائذ و بهره هاى طبیعى نفس صرفنظر کند چون طبع بشر چنین است که به چیزى اشتها و میل کند و چیزى را دوست بدارد که نفعش عاید خودش شود نه چیزى که نفعش عاید غیر خودش شود مگر آنکه برگشت نفع غیر هم به نفع خودش باشد (به خوبى دقت بفرمائید).
خوب، بنابر این در مواردى که انسان از کشتن حق غیر لذت مى برد و هیچ رادع و مانعى نیست که او را از این لذت هاى نامشروع باز بدارد و هیچ قانونى نیست که او را در برابر این تجاوزها مجازات کند و حتى کسى نیست که او را سرزنش نموده و مورد عتاب قرار دهد دیگر چه مانعى مى تواند او را از ارتکاب اینگونه خطاها و ظلمها (هر قدر هم که بزرگ باشد) جلوگیرى نماید؟.
عواملى مانند ( وطن دوستى#
) و ( نوع دوستى ) و (
مدح و تمجید طلبى ) سببیت اخلاقى ندارد#
و اما اینکه این توهم (که اتفاقا بسیارى از اهل فضل را به اشتباه انداخته ) که مثلا ( حب وطن ) ، ( نوع دوستى ) ( ثنا و تمجید در مقابل صحت عمل ) و امثال اینها بتواند کسى را از تجاوز به حقوق همنوع و هموطن باز بدارد (توهّمى است که جایش همان ذهن است و در خارج وجود ندارد) و خیالى است باطل چرا که امور نامبرده عواطفى است درونى و انگیزه هائى است باطنى که جز تعلیم و تربیت چیزى نمى تواند آن را حفظ کند و خلاصه اثرش بیش از اقتضا نیست و بحد سببیت و علیت نمى رسد تا تخلف ناپذیر باشد پس اینگونه حالات اوصافى هستند اتفاقى و امورى هستند عادى که با برخورد موانع زایل مى شوند و این توهم مثل توهم دیگرى است که پنداشته اند عوامل نامبرده یعنى حب وطن علاقه به همنوع و یا عشق به شهرت و نام نیک، اشخاصى را وادار مى کند به اینکه نه تنها به حقوق دیگران تجاوز نکند بلکه خود را فداى دیگران هم بکند، مثلا خود را به کشتن دهد تا وطن از خطر حفظ شود و یا مردم پس از مردنش او را تعریف کنند آخر کدام انسان بى دین انسانى که مردن را نابودى مى داند حاضر است براى بهتر زندگى کردن دیگران و یا براى اینکه دیگران او را تعریف کنند و او از تعریف دیگران لذت ببرد خود را به کشتن دهد؟ او بعد از مردنش کجا است که تعریف دیگران را بشنود و از شنیدنش لذت ببرد؟.
و کوتاه سخن اینکه هیچ متفکر بصیر، تردید نمى کند در اینکه انسان (هر چه مى کند به منظور سعادت خود مى کند و هرگز) بر محرومیت خود اقدامى نمى کند هر چند که بعد از محرومیت او را مدح و ثنا کنند و وعده هائى که در این باره به او مى دهند که اگر مثلا براى سعادت جامعه ات فداکارى کنى (قبرت بنام سرباز گمنام مزار عموم مى گردد) و نامت تا ابد به نیکى یاد مى شود و افتخارى جاودانى نصیبت مى شود و... تمام اینها وعده هائى است پوچ و فریب کارانه که مى خواهند او را با اینگونه وعده ها گول بزنند و عقلش را در کوران احساسات و عواطف بدزدند و چنین شخص فریب خورده اى اینگونه خیال مى کند که بعد از مردنش و به اعتقاد خودش بعد از باطل شدن ذاتش همان حال قبل از مرگ را دارد مردم که تعریف و تمجیدش مى کنند او مى شنود و لذت مى برد و این چیزى جز غلط در وهم نیست همان غلط در وهمى است که مى گساران مست در حال مستى دچار آن مى شوند وقتى احساساتشان به هیجان در مى آید بنام فتوت و مردانگى از جرم مجرمین درمى گذرند و جان و مال و ناموس و هر کرامت دیگرى را که دارند در اختیار طرف مى گذارند و این خود سفاهت و جنون است چون اگر عاقل بودند هرگز به چنین امورى اقدام نمى کردند.
پس این لغزشها و امثال آن خطرهائى است که غیر از توحیدى که ذکر شد هیچ سنگرى نیست که انسان را از آن حفظ کند و به همین جهت است که اسلام اخلاق کریمه را که جزئى از طریقه جاریه او است بر اساس توحید پى ریزى نموده است توحیدى که اعتقاد به توحید هم از شؤ ون آن است و لازمه این توحید و آن معاد این است که انسان هر زمان و هر جا که باشد روحا ملتزم به احسان و دورى از بدیها باشد چه اینکه تک تک موارد را تشخیص بدهد که خوبى است یا بدى است و یا نداند و چه اینکه ستایشگرى، او را بر این اخلاق پسندیده ستایش بکند و یا نکند و نیز چه اینکه کسى با او باشد که بر آن وادار و یا از آن بازش بدارد یا نه، براى اینکه چنین کسى خدا را با خود و داناى به احوال خود و حفیظ و قائم بر هر نفس مى داند و معتقد است که خداى تعالى عمل هر انسانى را مى بیند و نیز معتقد است که در ماوراى این عالم روزى است که در آن روز هر انسانى آنچه را که کرده حاضر مى بیند (چه خیر و چه شر) و در آن روز هر کسى بدانچه کرده جزا داده مى شود.
7_ انگیزه هاى عقلانى، غیر انگیزه احساس است#
منطق احساس انسان را تنها به منافع دنیوى دعوت و وادار مى کند، در نتیجه هر زمان که پاى نفعى مادى در کار بود و انسان مادى آن را احساس هم کرد آتش شوق در دلش شعله ور گشته و به سوى انجام آن عمل تحریک و وادار مى شود و اما اگر نفعى در عمل نبیند خمود و سرد است ولى در منطق تعقل، انسان به سوى عملى تحریک مى شود که حق را در آن ببیند و تشخیص دهد چنین کسى پیروى حق را سودمندترین عمل مى داند حال چه اینکه سود مادى هم در انجام آن احساس بکند و یا نکند چون معتقد است آنچه که نزد خدا است بهتر و باقى تر است و تو خواننده عزیز مى توانى در این باره بین دو نمونه زیر از این دو منطق یعنى منطق تعقل و منطق احساس مقایسه کنى.
از منطق ( احساس ) شعر عنتره شاعر را به یادت مى آوریم که مى گوید:
میخواهد بگوید: من در جنگها هر وقت آتش جنگ شعله ور و تنورش داغ میشود و احساس خطر متزلزلم مى سازد، براى اینکه دلم را محکم کنم به دلم مى گویم : ثبات و استوارى به خرج بده براى اینکه اگر کشته شوى مردم تو را به ثبات قدم و فرار نکردنت مى ستایند و اگر دشمن را بکشى راحت مى شوى و به آرزویت مى رسى پس ثبات قدم در هر حال براى تو بهتر است.
و از منطق ( تعقل ) کلام خداى تعالى را نمونه مى آوریم که مى فرماید: ( قل لن یصیبنا الا ما کتب اللّه لنا هو مولینا و على اللّه فلیتوکل المؤمنون قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم اللّه بعذاب من عنده او باءیدینا فتربصوا انّا معکم متربصون ) که در این آیه مؤمنین مى گویند ولایت بر ما و نصرت یافتن ما از آن خدا و بدست او است ما جز ثوابى را که خدا در برابر اسلام آوردن و التزام دینى بما وعده داده چیزى نمى خواهیم (حال چه با کشته شدنمان و چه با پیروزیمان بدست آید).
و نمونه دیگر آیه زیر است : ( لا یصیبهم ظما و لا نصب و لا مخمصه فى سبیل اللّه و لا یطون موطا یغیظ الکفار و لا ینالون من عدو نیلا الا کتب لهم به عمل صالح ان اللّه لا یضیع اجر المحسنین و لا ینفقون نفقه صغیره و لا کبیره و لا یقطعون وادیا الا کتب لهم لیجزیهم اللّه احسن ما کانوا یعملون ) .
مى گویند حال که منطق ما این است اگر ما را بکشید و یا خسارتى. به ما برسد پاداشى عظیم خواهیم داشت و عاقبت خیر نزد پروردگار ما است و اگر ما شما را بکشیم و یا به نحوى بر شما دست یابیم باز پاداشى عظیم و عاقبتى نیکو خواهیم داشت، علاوه بر اینکه در دنیا دشمنمان را نیز سرکوب کرده ایم، پس ما در هر حال پیروز و سعادتمندیم و وضع ما در هر حال مایه رشک و حسرت شما است و شما هیچ ضررى بما نمى رسانید و در جنگیدنتان با ما هیچ آرزوئى درباره ما نمى توانید داشته باشید، مگر یکى از دو خیر را، پس ما در هر حال بر خیر و سعادتیم و شما در یک صورت پیروز و سعادتمند (به عقیده خودتان ) هستید و آن در صورتى است که ما را شکست دهید حال که چنین است ما در انتظار بدبختى شما هستیم ولى شما نسبت به ما جز مایه مسرت و خوشبختى را نمى توانید انتظار داشته باشید.
پس تفاوت این دو منطق این شد که یکى ثبات قدم و پایدارى در جنگ را بر مبناى ( احساس ) پى نهاده و آن یکى از دو فایده محسوس برخوردار است که عبارت است از ( ستایش مردم ) و ( راحت شدن از شر دشمن ) ، البته همین نفع محسوس هم در صورتى است که از مرحله آرزو تجاوز نموده و در خارج محقق شود و اما اگر محقق نگردد مثلا یکطرفش که ستایش مردم بود مردم او را ستایش نکنند و قدر و قیمت جهاد را ندانند مردمى باشند که خدمت و خیانت در نظرشان یکسان باشد و یا خدمتى که او به خاطر آن خود را به هلاکت انداخت خدمتى باشد که فهم مردم به هیچ وجه آن را درک نکند و همچنین خیانت و خدمت طورى باشد که براى همیشه از نظر مردم پنهان بماند و همچنین در طرف دیگر قضیه یعنى نابود کردن دشمن استراحتى از نابودى او احساس نکند، بلکه در این میان تنها حق باشد که از هلاکت دشمن بهره مى برد در این صورت جز خستگى و ناتوانى براى او اثرى نخواهد داشت.
و همین مواردى که شمردیم خود اسبابى است که در تمامى موارد بغى و خیانت و جنایت دست در کارند آن کسى که خیانت مى کند و حرمتى براى قانون قائل نیست منطقش این است که مردم قدر خدمت او را نمى دانند و با سپاسى معادل و برابر خدمتش را تلافى و جبران نمى کنند در نظر مردم هیچ فرقى بین خادم و خائن نیست بلکه افراد خائن وضع و حال بهترى دارند، آن کسى هم که به ظلم و جنایت دست مى زند منطقش این است که من این کار را مى کنم و از کیفر قانون فرار مى کنم، چون قواى پلیس که نگهبان قانونند نمى توانند از جنایت من خبردار شوند مردم هم که شامه تشخیص جانى از غیر جانى را ندارند در نتیجه هیچ بوئى نمى برند که مرتکب فلان جنایت وحشتناک منم آن کسى هم که در اقامه حق و قیام علیه دشمنان حق کوتاهى نموده و با آن دشمنان مداهنه و سازش مى کند براى این شانه خالى کردنش عذر مى آورد که قیام بر حق، آدمى را در نظر مردم خوار مى کند و در دنیاى امروز به ریش آدم مى خندند و مى گویند: این آقا را ببین مثل اینکه از دوران هاى قرون وسطائى و از عهد اساطیر به یادگار مانده و اگر در پاسـخشان سخن از شرافت نفس و طهارت باطن به میان آورى مى گویند: برو بابا شرافت نفس به چه کار مى آید وقتى شرافت و طهارت باطن به جز گرسنگى و ذلت در زندگى ثمره اى نداشته باشد هفتاد سال بعد از این هم نباشد!، این منطق پیروان حس است.
و اما منطق آن طرف دیگر یعنى منطق دین مبین اسلام غیر این است، چون دین اسلام اساس خود را بر پیروى حق و تحصیل اجر و پاداش خداى سبحان قرار داده و اما این که اگر منافع دنیوى را هم هدف دانسته در مرتبه اى بعد از پیروى حق و تحصیل پاداش اخروى است، این غرض ثانوى و آن غرض اولى است و معلوم است که چنین غرضى در تمامى موارد وجود دارد و ممکن نیست که موردى از موارد از شمول آن خارج باشد و کلیت و عموم آن را نقض کند.
پس عمل، (چه فعل باشد و چه ترک ) تنها براى خاطر خدا انجام مى شود، یک مسلمان اگر فعلى را انجام مى دهد براى این انجام مى دهد که خدا خواسته است و او تسلیم امر خدا است. و یک فعل دیگر را اگر انجام نمى دهد باز به خاطر خدا است، چون خدایش انجام آن را باطل دانسته و او پیرو حق است و گرد باطل نمى گردد چون معتقد است که خداى تعالى اعمالش را مى نویسد و به آن علیم و دانا است خواب و چرت هم ندارد که هنگام خوابش عمل باطل را انجام دهیم و کسى غیر از او هم نیست که از عذاب به او پناه ببریم و خدا نه تنها به اعمال ما آگاه است بلکه در همه آسمان و زمین چیزى بر او پوشیده نیست و او بدانچه ما مى کنیم با خبر است.
پس در بینش یک مسلمان بر بالاى سر هر انسانى در آنچه مى کند و آنچه به او مى کنند رقیبى است گواه که براى شهادت دادن در قیامت ایستاده و تماشا مى کند حال چه اینکه مردم هم آن عمل را ببینند یا نبینند و چه زیاد او را بستایند و یا نکوهش کنند و چه بتوانند جلو آدمى را از آن عمل بگیرند و یا نتوانند.
و حسن تاثیر این تربیت به جائى رسید که در زمان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) کسانى که مرتکب گناهى شده بودند با پاى خود نزد آن جناب آمده و با زبان خود اعتراف مى کردند به اینکه، فلان گناه را مرتکب شده ایم و فعلا توبه کرده ایم و یا اگر گناهى که مرتکب شده بودند حدى داشته، تلخى آن حد را که یا اعدام بوده و تازیانه و یا کیفرى دیگر مى چشیدند تا هم خدا از ایشان راضى شود و هم خود را از آلودگى و قذارت گناه پاک کرده باشند.
با مقدارى دقت در این حوادث بخوبى مى فهمیم که به ندرت اتفاق مى افتد که یک دانشمند خوب بتواند به آثار عجیب و غریبى که بیانات دینى در نفوس بشر دارد پى ببرد و بفهمد که چگونه این مکتب قادر است انسانها را عادت دهد به ترک لذیذترین لذائذ یعنى جان شیرین و زندگى دنیا و یا تحمل مشقات کیفرهاى پائین تر از اعدام و اگر سخن ما پیرامون تفسیر نبود پاره اى از نمونه هاى تاریخى را در اینجا نقل مى کردیم.
8_ معناى پاداش خواستن از خدا و اعراض از غیر خدا چیست ؟#
چه بسا ساده دلانى توهم کنند که اگر در عموم کارها، اغراض و پاداشهاى اخروى هدف از زندگى انسان اجتماعى قرار گیرد باعث مى شود که مردم نسبت به اغراض زندگى که نیروى طبیعى انسان را به تاءمین آن مى خواند بى اعتنا شوند و معلوم است که سقوط آن اغراض نظام اجتماع را به کلى تباه ساخته و جامعه را به سوى انحطاط رهبانیت مى کشاند زیرا به قول معروف : ( خوشه یکسر دارد ) ، چطور ممکن است در یک عمل هم پاداش آخرت هدف باشد و هم تاءمین حوائج دنیا؟ با اینکه این دو نقیض یکدیگرند و اجتماع نقیضین امکان ندارد.
لیکن این توهم ناشى از جهل به حکمت الهى و به اسرارى است که معارف قرآن از آن پرده برمى دارد، آرى اسلام همانطور که مکرر در مباحث گذشته تذکر دادیم تشریع خود را بر اساس تکوین پى ریزى نموده و فرموده : ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت اللّه التى فطر النّاس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ) .
و حاصل مضمون آیه این است که آن سلسله اسبابى که در عالم، دست اندر کارند همه زنجیروار دست به هم داده اند تا در آخر نوع بشر ایجاد شود و همه آن اسباب بر این مجرى جارى شده اند که انسان را به سوى هدفى که برایش در نظر گرفته شده سوق دهند پس بر خود انسان نیز لازم است که اساس زندگى خود و هدف از تلاش و انتخاب خود را بر موافقت آن اسباب پایه گذارى کند، و ساده تر بگویم : در هر عملى و تلاشى که مى کند موافقت با اسباب نامبرده را در نظر بگیرد تا به قول معروف بر خلاف مسیر آب شنا نکرده باشد و سرانجام کارش به هلاکت و بدبختى منتهى نگردد و این معنا (البته اگر متوهم نامبرده آن را درک کند) خود همان دین اسلام است و خلاصه دعوت اسلام همین است و چون ما فوق همه اسباب یگانه سببى قرار دارد که پدید آورنده اسباب و مسبب آنها است، پس بر انسان لازم است که در برابر آن مسبب الاسباب تسلیم و خاضع گردد و معناى اینکه مى گوئیم توحید یگانه اساس و پایه دین اسلام است همین است.
از اینجا روشن مى گردد که حفظ کلمه توحید و تسلیم خدا شدن و رضاى خدا را در زندگى طلب کردن بر طبق جریان همه اسباب قدم برداشتن است و نیز دادن حق هر یک از آن سبب ها است یک فرد مسلمان با اعتقادش به توحید و لوازم آن هم شرک نورزیده و هم نسبت بحق هیچ یک از اسباب مرتکب غفلت نشده پس یک فرد مسلمان هدفها و اغراضى دنیائى و آخرتى دارد و یا به عبارت دیگر: هم مادیات هدف او است و هم معنویات و لیکن نسبت به هر یک از آن اهداف آن مقدار اعتنا مى ورزد که باید بورزد (نه کمتر و نه بیشتر) و عینا به همین جهت است که مى بینیم که اسلام هم خلق را به توحید و انقطاع از هر چیز و اتصال به خداى تعالى و اخلاص براى او و اعراض از هر سببى غیر او دعوت مى کند و هم در عین حال به مردم دستور مى دهد بر اینکه از نوامیس حیات پیروى کنند و مطابق مجراى طبیعت قدم بردارند، (بخورند، بنوشند، مداوا کنند، کشت و زرع نمایند، ازدواج کنند، و...).
و همین جا است که فساد یک توهم دیگر روشن مى شود و آن توهمى است که جمعى از علما یعنى آنهائى که به اصطلاح متخصص در علم الاجتماع هستند کرده و گفته اند: حقیقت دین و غرض اصلى آن تنها اقامه عدالت در اجتماع است و مسائل عبادتى فروعات آن غرض است و تنها علامتى است براى اینکه معلوم شود کسى که مثلا نماز مى خواند متدین به دین هست، هر چند نماز خواندنش ناشى از عقیده به خدا و به فرض عبودیت خدا نباشد.
با اینکه بطلان این سخن حاجت به هیچ استدلالى ندارد و کسى که در کتاب خدا و سنت پیشوایان دین و مخصوصا سیره رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) دقت کند براى واقف شدن به بطلان این توهم نیازمند مؤ نه اى دیگر و زحمت استدلال نمى شود با این حال مى گوییم این توهم لوازمى دارد که هیچ آشناى به معارف دین، ملتزم به آن نمى شود یکى اینکه : مستلزم اسقاط توحید از مجموعه نوامیس دینى است یعنى گوینده این سخن اعتقاد به توحید را لازم نمى داند دوم اینکه : فضائل اخلاقى را نیز از آن مجموعه ساقط مى کند و سوم اینکه : هدف نهائى دین را که همانا کلمه توحید است به یک هدف پست ارجاع مى دهد یعنى مى گوید: دین جز براى این نیامده که مردم متمدن شوند یعنى بهتر بخورند و بهتر از سایر لذائذ متمتع شوند، با اینکه قبلا روشن کردیم که این دو هدف ربطى به هم ندارند، نه برگشت توحید به تمدن است و نه برگشت تمدن به توحید نه در اصلش و نه در فروعات و ثمراتش.
9_ حریت در اسلام به چه معنا است ؟#
کلمه حریت به آن معنائى که مردم از آن در ذهن دارند عمر و دورانش بر سر زبانها بیش از چند قرن نیست و اى چه بسا این کلمه را نهضت تمدنى اروپا که سه چهار قرن قبل اتفاق افتاد بر سر زبانها انداخت، ولى عمر معناى آن بسیار طولانى است، یعنى بشر از قدیم ترین اعصارش خواهان آن بوده و به عنوان یکى از آرزوهایش در ذهنش جولان داده.
و ریشه طبیعى و تکوینى این معنا یعنى آن چیزى که حریت از آن منشعب مى شود جهازى است که انسان در وجودش مجهز به آن است، یعنى جهاز حریت و آن عبارت است از اراده اى که او را بر عمل وامیدارد، چون اراده حالتى است درونى که اگر باطل شود حس و شعور آدمى باطل مى شود و معلوم است که باطل شدن حس و شعور به بطلان انسانیت منتهى مى گردد.
چیزى که هست انسان از آنجائى که موجودى است اجتماعى و طبیعتش او را به سوى زندگى گروهى سوق مى دهد، و لازمه این سوق دادن این است که یک انسان اراده اش را داخل در اراده همه و فعلش را داخل در فعل همه کند و باز لازمه آن این است که در برابر قانونى که اراده ها را تعدیل مى کند و براى اعمال مرز و حد درست مى کند خاضع گردد، لذا باید بگوئیم همان طبیعتى که آزادى در اراده و عمل را به او داد دوباره همان طبیعت بعینه اراده اش و عملش را محدود و آن آزادى را که در اول به او داده بود مقید نمود.
از سوى دیگر این محدودیت ها که از ناحیه قوانین آمد بخاطر اختلافى که در قانون گزاران بود مختلف گردید، در تمدن عصر حاضر از آنجا که پایه و اساس احکام قانون بهره مندى از مادیات است که شرحش گذشت نتیجه اینگونه تفکر آن شد که مردم در امر معارف اصلى و دینى آزاد شدند، یعنى در اینکه معتقد به چه عقایدى باشند و آیا به لوازم آن عقاید ملتزم باشند یا نه و نیز در امر اخلاق و هر چیزى که قانون در باره اش نظرى نداده آزاد باشند و معناى حریت و آزادى هم در تمدن عصر ما همین شده است که مردم در غیر آنچه از ناحیه قانون محدود شدند آزادند هر اراده اى که خواستند بکنند و هر عملى که خواستند انجام دهند.
به خلاف انسان که چون قانونش را (به بیانى که گذشت ) بر اساس توحید بنا نهاده و در مرحله بعد، اخلاق فاضله را نیز پایه قانونش قرار داده و آنگاه متعرض تمامى اعمال بشر (چه فردیش و چه اجتماعیش ) شده و براى همه آنها حکم جعل کرده و در نتیجه هیچ چیزى که با انسان ارتباط پیدا کند و یا انسان با آن ارتباط داشته باشد نمانده، مگر آنکه شرع اسلام در آن جاى پائى دارد در نتیجه در اسلام جائى و مجالى براى حریت به معناى امروزیش نیست.
اما از سوى دیگر اسلام حریتى به بشر داده که قابل قیاس با حریت تمدن عصرحاضر نیست و آن آزادى از هر قید و بند و از هر عبودیتى به جز عبودیت براى خداى سبحان است و این هر چند در گفتن آسان است، یعنى با یک کلمه ( حریت ) خلاصه مى شود
ولى معنائى بس وسیع دارد و کسى مى تواند به وسعت معناى آن پى ببرد که در سنت اسلامى و سیره عملى که مردم را به آن مى خواند و آن سیره را در بین افراد جامعه و طبقات آن بر قرار مى سازد دقت و تعمق کند و سپس آن سیره را با سیره ظلم و زورى که تمدن عصر حاضر در بین افراد جامعه و در بین طبقات آن و سپس بین یک جامعه قوى و جوامع ضعیف بر قرار نموده مقایسه نماید، آن وقت مى تواند به خوبى درک کند آیا اسلام بشر را آزاد کرده و تمدن غرب بشر را اسیر هوا و هوسها و جاه طلبى ها نموده و یا به عکس است و آیا آزادى واقعى و شایسته منزلت انسانى آن است که اسلام آورده و یا بى بند و بارى است که تمدن حاضر به ارمغان آورده.
(پس احکام اسلام هر چند که حکم است و حکم محدودیت است ولى در حقیقت ورزش و تمرین آزاد شدن از قیود ننگین حیوانیت است ) گو اینکه اسلام بشر را در بهره گیرى از رزق طیب و مزایاى زندگى و در مباحات آزاد گذاشته اما این شرط را هم کرده که در همان طیبات افراط و یا تفریط نکنند و فرموده : ( قل من حرم زینة اللّه التى اخرج لعبادة و الطیبات من الرزق... ) و نیز فرموده : ( خلق لکم ما فى الارض جمیعا ) و نیز فرموده : ( و سخر لکم ما فى السموات و ما فى الارض جمیعا منه ) .
و یکى از عجایب این است که بعضى از اهل بحث و مفسرین با زور و زحمت خواسته اند اثبات کنند که در اسلام عقیده آزاد است، و استدلال کرده اند به آیه شریفه : ( لا اکراه فى الدین ) و آیاتى دیگر نظیر آن.
در حالى که ما در سابق در ذیل تفسیر همین آیه گفتیم که آیه چه مى خواهد بفرماید، آنچه در اینجا اضافه مى کنیم این است که شما خواننده توجه فرمودید که گفتیم توحید اساس تمامى نوامیس و احکام اسلامى است و با این حال چطور ممکن است که اسلام آزادى در عقیده را تشریع کرده باشد؟ و اگر آیه بالا بخواهد چنین چیزى را تشریع کند آیا تناقض صریح نخواهد بود ؟ قطعا تناقض است و آزادى در عقیده در اسلام مثل این مى ماند که دنیاى متمدن امروز قوانین تشریع بکند و آنگاه در آخر این یک قانون را هم اضافه کند که مردم در عمل به این قوانین آزادند اگر خواستند، عمل بکنند و اگر نخواستند نکنند.
و به عبارتى دیگر، عقیده که عبارت است از درک تصدیقى اگر در ذهن انسان پیدا شود این حاصل شدنش عمل اختیارى انسان نیست تا بشود فلان شخص را از فلان عقیده منع و یا در آن عقیده دیگر آزاد گذاشت بلکه آنچه در مورد عقاید مى شود تحت تکلیف درآید لوازم عملى آن است یعنى بعضى از کارها را که با مقتضاى فلان عقیده منافات دارد منع و بعضى دیگر را که مطابق مقتضاى آن عقیده است تجویز کرد مثلا شخصى را وادار کرد به اینکه مردم را به سوى فلان عقیده دعوت کند و با آوردن دلیل هاى محکم قانعشان کند که باید آن عقیده را بپذیرند و یا آن عقیده دیگر را نپذیرند و یا وادار کرد آن عقیده را با ذکر ادله اش به صورت کتابى بنویسد و منتشر کند. و فلان عقیده اى که مردم داشتند باطل و فاسد سازد اعمالى هم که طبق عقیده خود مى کنند باطل و نادرست جلوه دهد.
پس آنچه ( بکن ) و ( نکن ) برمى دارد لوازم عملى به عقاید است نه خود عقاید و معلوم است که وقتى لوازم عملى نامبرده با مواد قانون دایر در اجتماع مخالفت داشت و یا با اصلى که قانون متکى بر آن است ناسازگارى داشت حتما قانون از چنان عملى جلوگیرى خواهد کرد پس آیه شریفه ( لا اکراه فى الدین ) تنها در این مقام است که بفهماند اعتقاد اکراه بر دار نیست، نه مى تواند منظور این باشد که اسلام کسى را مجبور به اعتقاد به معارف خود نکرده و نه مى تواند این باشد که ( مردم در اعتقاد آزادند ) و اسلام در تشریع خود جز بر دین توحید تکیه نکرده دین توحیدى که اصول سه گانه اش توحید صانع و نبوت انبیا و روز رستاخیز است و همین اصل است که مسلمانان و یهود و نصارا و مجوس و بالاخره اهل کتاب بر آن اتحاد و اجتماع دارند پس حریت هم تنها در این سه اصل است و نمى تواند در غیر آن باشد زیرا گفتیم آزادى در غیر این اصول یعنى ویران کردن اصل دین، بله البته در این میان حریتى دیگر هست و آن حریت از جهت اظهار عقیده در هنگام بحث است که انشاءالله در فصل چهاردهم همین فصول در باره اش بحث خواهیم کرد.
10- در مجتمع اسلامى راه بسوى تحول وتکامل چیست ؟#
چه بسا بشود گفت که : گیرم سنت اسلامى سنتى است جامع همه لوازم یک زندگى باسعادت و گیرم که مجتمع اسلامى مجتمعى است واقعا سعادت یافته و مورد رشک همه جوامع عالم لیکن این سنت به خاطر جامعیتش و به خاطر نبود حریت در عقیده در آن باعث رکود جامعه و در جا زدن و باز ایستادنش از تحول و تکامل مى شود و این خود بطورى که دیگران هم گفته اند یکى از عیوب مجتمع کامل است چون سیر تکاملى در هر چیز نیازمند آن است که در آن چیز قواى متضادى باشد تا در اثر نبرد آن قوا با یکدیگر و کسر و انکسار آنها مولود جدیدى متولد شود، خالى از نواقصى که آن قوا بود و باعث زوال آنها گردید.
بنابراین نظریه اگر فرض کنیم که اسلام اضداد و نواقص و مخصوصا عقاید متضاده را از ریشه برمى کند لازمه اش توقف مجتمع از سیر تکاملى است البته مجتمعى که خود اسلام پدید آورده.
لیکن در پاسـخ این ایراد مى گوییم ریشه آن جاى دیگر است و آن مکتب مادیت و اعتقاد به تحول ماده است و یا به عبارت دیگر: ( مکتب ماتریالیسم دیالکتیک ) است و هر چه باشد در آن خلط عجیبى به کار رفته است چون عقاید و معارف انسانیت دو نوعند، یکى آن عقاید و معارفى که دستخوش تحول و دگرگونى مى شود و همپاى تکامل بشر تکامل پیدا مى کند و آن عبارت است از علوم صناعى که در راه بالا بردن پایه هاى زندگى مادى و رام کردن و به خدمت گرفتن طبیعت سرکش به کار گرفته مى شود، از قبیل ریاضیات و طبیعیات و امثال آن دو که هر قدمى از نقص به سوى کمال برمیدارد، باعث تکامل و تحول زندگى اجتماعى مى شود.
نوعى دیگر معارف و عقایدى است که دچار چنین تحولى نمى شود هر چند که تحول به معنائى دیگر را مى پذیرد و آن عبارت از معارف عامه الهیه اى است که در مسائل مبداء و معاد و سعادت و شقاوت و امثال آن احکامى قطعى و متوقف دارد یعنى احکامش دگرگونگى و تحول نمى پذیرد هر چند که از جهت دقت و تعمق ارتقا و کمال مى پذیرد.
و این معارف و علوم و اجتماعات و سنن حیات تاءثیر نمى گذارد مگر به نحو کلى و به همین جهت است که توقف و یک نواختى آن باعث توقف اجتماعات از سیر تکاملیش نمى شود همچنانکه در وجدان خود آرائى کلى مى بینیم نه یکى نه دو تا...، که در یک حال ثابت مانده اند و در عین حال اجتماع ما به خاطر آن آراى متوقف و ثابت از سیر خود و تکاملش باز نایستاده مانند این عقیده ما که مى گوییم انسان براى حفظ حیاتش باید به سوى کار و کوشش انگیخته شود و این که مى گوییم کارى که انسان مى کند باید به منظور نفعى باشد که عایدش شود، و اینکه مى گوییم انسان باید به حال اجتماع زندگى کند و یا معتقدیم که عالم هستى حقیقتا هست نه اینکه خیال مى کنیم هست و در واقع وجود ندارد و یا مى گوئیم : انسان جزئى از این عالم است و او نیز هست و یا انسان جزئى از عالم زمینى است و یا انسان داراى اعضائى و ادواتى و قوائى است و از این قبیل آراء و معلوماتى که تا انسان بوده آنها را داشته و تا خواهد بود خواهد داشت و در عین حال دگرگون نشدنش باعث نشده که اجتماعات بشرى از ترقى و تعالى متوقف شود و راکد گردد.
معارف اصولى دین هم از این قبیل معلومات است مثل اینکه مى گوییم عالم خودش خود را درست نکرده بلکه آفریدگارى داشته و آن آفریدگار واحد است و در نتیجه اله و معبود عالم نیز یکى است و یا مى گوییم این خداى واحد براى بشر شرعى را تشریع فرموده که جامع طرق سعادت است و آن شریعت را به وسیله انبیا و از طریق نبوت به بشر رسانیده و یا مى گوئیم پروردگار عالم بزودى تمامى اولین و آخرین را در یک روز زنده و جمع مى کند و در آن روز به حساب اعمال یک یکشان مى رسد و جزاى اعمالشان را مى دهد و همین اصول سه گانه کلمه واحده اى است که اسلام جامعه خود را بر آن پى نهاده و با نهایت درجه مراقبت در حفظ آن کوشیده (یعنى هر حکم دیگرى که تشریع کرده طورى تشریع نموده که این کلمه واحده را تقویت کند).
و معلوم است که چنین معارفى اصطکاک و بحث بر سر ( بود ) و ( نبودش ) و نتیجه گرفتن رایى دیگر در آن ثمره اى جز انحطاط جامعه ندارد (چون کرارا گفته ایم که بحث از اینکه چنین چیزى هست یا نیست حکایت از نادانى انسان مى کند و مثل این مى ماند که بحث کنیم از اینکه در جهان چیزى بنام خورشید و داراى خاصیت نور افشانى وجود دارد یا نه ) تمامى حقایق مربوط به ماوراى طبیعت از این نوع معارف است که بحث از درستى و نادرستیش و یا انکارش به هر نحوى که باشد به جز انحطاط و پستى ارمغانى براى جامعه نمى آورد.
و حاصل کلام اینکه مجتمع بشرى در سیر تکاملیش جز به تحولهاى تدریجى و تکامل روز به روزى در طریق استفاده از مزایاى زندگى به تحول دیگرى نیازمند نیست و این تحول هم با بحث هاى علمى پى گیر و تطبیق عمل بر علم (یعنى تجربه دائمى ) حاصل مى شود و اسلام هم به هیچ وجه جلو آن را نگرفته.
و اما طریق اداره مجتمعات و سنت هاى اجتماعى که روز به روز دگرگونى یافته یک روز سلطنت و روز دیگر دموکراتى و روز دیگر کمونیستى و غیره شده این بدان جهت بوده که بشر به نواقص یک یک آنها پى برده و دیده است که فلان رژیم از اینکه انسان اجتماعى را به کمال مطلوبش برساند قاصر است دست از آن برداشته رژیم دیگرى بر سر کار آورده نه اینکه این تغییر دادن رژیم یکى از واجبات حتمى بشر باشد و نظیر صنعت باشد که از نقص به سوى کمال سیر مى کند پس فرق میان آن رژیم و این رژیم _ البته اگر فرقى باشد و همه در بطلان به یک درجه نباشند _ فرق میان غلط و صحیح (و یا غلط و غلطتر) است نه فرق میان ناقص و کامل.
خلاصه مى خواهیم بگوئیم اگر بشر در مساله سنت و روش اجتماعیش بر سنتى استقرار بیابد که فطرت دست نخورده اش اقتضاى آن را دارد سنتى که عدالت را در اجتماع برقرار سازد و نیز اگر بشر در زیر سایه چنین سنتى تحت تربیت صالح قرار گیرد تربیتى که دو بالش ( علم نافع ) و ( عمل صالح ) باشد و آنگاه شروع کند به سیر تکاملى در مدارج علم و عمل و سیر به سوى سعادت واقعى خود البته تکامل هم مى کند و به خاطر داشتن آن سنت عادله و آن تربیت صحیح و آن علم و عمل نافع روز به روز گامهاى بلندترى هم در تکامل و بسوى سعادت بر مى دارد و هیچ احتیاجى به دگرگون ساختن رژیم پیدا نمى کند پس صرف اینکه انسان از هر جهت باید تکامل یابد و تحول بپذیرد دلیل بر این نیست که حتى در امورى هم که احتیاجى به تحول ندارد و حتى هیچ عاقل و بصیرى تحول در آن را صحیح نمى داند تحول بپذیرد.
حال اگر بگوئى همه آنهائى که به عنوان مثال ذکر گردید نیز در معرض تحول است و نمى تواند در معرض قرار نگیرد اعتقادات اخلاقیات کلى و امثال آن همه تحول را مى پذیرد چه ما بخواهیم و چه نخواهیم زیرا خوب و بد آنها هم با تغییر اوضاع اجتماعى و اختلافهاى محیطى و نیز با مرور زمان دگرگون گشته خوبش بد و بدش خوب مى شود پس این صحیح نیست که ما منکر شویم که طرز فکر انسان جدید غیر طرز فکر انسان قدیم است و همچنین طرز فکر انسان استوائى غیر طرز فکر انسان قطبى و انسان نقاط معتدله است و یا منکر شویم که طرز فکر انسان خادم غیر انسان مخدوم و انسان صحرانشین غیر انسان شهرنشین و انسان ثروتمند غیر انسان فقیر است چون افکار و عقاید به خاطر اختلاف عوامل که یا عامل زمانى است یا منطقه اى و یا وضع زندگى شخصى مختلف مى شود و بدون شک هر عقیده اى که فرض کنیم هر قدر هم بدیهى و روشن باشد با گذشت اعصار متحول مى گردد.
در پاسـخ مى گوییم این اشکال فرع و نتیجه نظریه اى است که مى گوید هیچ یک از علوم و آراى انسانى کلیت ندارد بلکه صحت آنها نسبى است و لازمه این نظریه در مساله مورد بحث ما این مى شود که حق و باطل و خیر و شر هم امورى نسبى باشند و در نتیجه معارف کلى نظرى هم که متعلق به مبدا و معاد است و نیز آراى کلى علمى از قبیل : ( اجتماع براى انسان بهتر از انفراد است ) : و ( عدل بهتر از ظلم است ) حکم کلى نباشد بلکه درستى آنها به خاطر انطباقش با مورد باشد و هر جا مورد به خاطر زمان و اوضاع و احوال تغییر کرد آن حکم نیز تغییر کند و ما در جاى خود فساد این نظریه را روشن نموده و گفته ایم : اگر در بعضى از موارد بطلان حکمى از احکام ثابت مى شود باعث آن نیست که بطور کلى بگوئیم هیچ حکم کلى از احکام علوم و معارف کلیت ندارد نه این کلیت باطل است.
و حاصل بیانى که آنجا داشتیم این است که این نظریه شامل قضایاى کلى نظرى و پاره اى از آراى کلى عملى نمى شود.
و گفتیم که در باطل بودن این نظریه کافى است که خود نظریه را شاهد بیاوریم و نظریه این بود: ( بطور کلى هیچ حکمى از احکام علوم و عقاید کلیت ندارد ) ، در پاسـخ مى گوئیم : همین جمله که در داخل پرانتز قرار دارد آیا کلى است یا استثنا بردار است اگر کلى است پس در دنیا یک حکم کلى وجود دارد و آن حکم داخل پرانتز است و در نتیجه پس حکم کلى داخل پرانتز باطل است و اگر کلیت ندارد و استثنا برمى دارد پس چرا مى گوئید (بطور کلى هیچ حکمى...) پس در هر دو حال حکم کلى داخل پرانتز باطل است.
و به عبارت دیگر اگر این حکم (که هر راى و اعتقادى باید روزى دگرگون بشود) کلیت دارد باید خود این عبارت داخل پرانتز هم روزى دگرگون گردد یعنى به این صورت در آید: بعضى از آراء و عقاید نباید در روزى از روزها دگرگون شود (دقت بفرمائید).
11- آیا اسلام با همین احکام و شرایعى که دارد مى تواند انسان عصر حاضر رابه سعادتش برساند؟#
چه بسا کسانى که معتقد باشند و یا بگویند: گیرم اسلام به خاطر اینکه متعرض تمامى شؤ ون انسان موجود در عصر نزول قرآن شده بود مى توانست انسان و اجتماع بشرى آن عصر را به سعادت حقیقى و به تمام آرزوهاى زندگیش برساند اما امروز زمان به کلى راه زندگى بشر را عوض کرده زندگى بشر امروز علمى و صنعتى شده و هیچ شباهتى به زندگى ساده چهارده قرن قبل او ندارد آن روز زندگى منحصر بود به وسایل طبیعى و ابتدائى ولى امروز بشر در اثر مجاهدات طولانى و کوشش جانکاهش به جائى از ارتقا و تکامل مدنى رسیده که اگر فى المثل کسى بخواهد وضع امروز او را با وضع قدیمش مقایسه کند مثل این مى ماند که دو نوع جاندار متباین و غیر مربوط به هم را با یکدیگر مقایسه کرده باشد با این حال چگونه ممکن است قوانین و مقرراتى که آنروز براى تنظیم امور زندگى ساده بشر وضع شده، امور زندگى حیرت انگیز امروزش را تنظیم کند و چطور ممکن است آن قوانین سنگینى وضع امروز را تحمل کند وضع امروز دنیا سنگینى آن قوانین را تحمل نماید؟.
جواب این توهم این است که اختلاف میان دو عصر از جهت صورت زندگى مربوط به کلیات شؤ ون زندگى نیست بلکه راجع به جزئیات و موارد است به عبارت دیگر آنچه انسان در زندگیش بدان نیازمند است غذائى است که سوخت بدنش را با آن تاءمین کند و لباسى است که بپوشد، خانه اى است که در آن سکنى کند و لوازم منزل است که حوائجش را برآورد و وسیله نقلیه اى است که او را و وسایل او را جابجا کند و جامعه اى است که او در بین افراد آن جامعه زندگى کند و روابطى جنسى است که نسل او را باقى بدارد روابطى تجارى و یا صنعتى و عملى است که نواقص زندگیش را تکمیل نماید، این حوائج کلى او هیچوقت تغییر نمى کند مگر در فرضى که انسان انسانى داراى این فطرت و این بنیه نباشد و حیاتش حیاتى انسانى نبوده باشد و در غیر این فرض انسان امروز و انسانهاى اول هیچ فرقى در این حوائج ندارد.
اختلافى که بین این دو جور زندگى هست در مصداق وسایل آن است، هم مصداق وسایلى که با آن حوائج مادى خود را بر طرف مى سازد و هم مصداق حوائجى که او را وادار به ساختن وسایلش مى سازد.
انسان اولى مثلا براى رفع حاجتش به غذا، میوه ها و گیاهان و گوشت شکار مى خورد، آن هم با ساده ترین وضعش امروز نیز همان را مى خورد اما با هزاران رنگ و سلیقه امروز هم در تشخیص آثار و خواص خوردنیها و نوشیدنیها استاد و صاحب تجربه شده و هم در ساختن غذاهاى رنگارنگ و با طعم هاى گوناگون و نوظهور تسلط یافته غذاهائى مى سازد که هم داراى خواص مختلف است و هم دیدنش لذت بخش است و هم طعم و بویش براى حس شامه و کیفیتش براى حس لامسه لذت آور است و هم اوضاع و احوالى بخود گرفته که شمردن آنها دشوار است و این اختلاف فاحش باعث نمى شود که انسان امروز با انسان دیروز دو نوع انسان شوند چون غذاهاى دیروز و امروز در این اثر یکسانند که هر دو غذا هستند و انسان از آن تغذى مى کرده و سد جوع مى نموده و آتش شهوت شکم خود را خاموش مى ساخته امروز هم همان استفاده ها را از غذا مى کند و همانطور که اختلاف شکل زندگى در دیروز و امروز لطمه اى به اتحاد کلیات آن در دو دوره نمى زند و تحول شکل زندگى در هر عصر ربطى به اصل آن کلیات ندارد همچنین قوانین کلیه اى که در اسلام وضع شده و مطابق فطرت بشر و مقتضاى سعادت او هم وضع شده در هیچ عصرى مختلف و دستخوش تحول نمى شود و صرف پیدایش ماشین به جاى الاغ و یا وسیله اى دیگر به جاى وسایل قدیمى باعث تحول آن قوانین کلیه نمى گردد. البته این تا زمانى است که در شکل و روش زندگى مطابقت با اصل فطرت محفوظ باشد دچار دگرگونى و انحراف نشده باشد و اما با مخالفت فطرت البته سنت اسلام موافق هیچ روشى نیست نه روش قدیم و نه جدید.
و اما احکام جزئیه که مربوط به حوادث جاریه است و روز بروز رخ مى دهد و طبعا خیلى زود هم تغییر مى یابد از قبیل احکام مالى انتظامى و نظامى مربوط به دفاع و نیز احکام راجع به طریق آسان تر کردن ارتباطات و مواصلات و اداره شهر و امثال اینها، احکامى است که زمان آن بدست والى و متصدى امر حکومت است چون نسبت والى به قلمرو ولایتش نظیر نسبتى است که هر مردى به خانه خود دارد، او مى تواند در قلمرو حکومت ولایتش همان تصمیمى را بگیرد که صاحب خانه درباره خانه اش مى گیرد همان تصرفى را بکند که او در خانه خود مى کند پس والى حق دارد درباره امورى از شؤ ون مجتمع تصمیم بگیرد چه شؤ ون داخل مجتمع و چه شؤ ون خارج آن چه درباره جنگ باشد و چه درباره صلح چه مربوط به امور مالى باشد و چه غیر مالى البته همه اینها در صورتى است که این تصمیم گیریها به صلاح حال مجتمع باشد و با اهل مملکت یعنى مسلمانان داخل و ساکن در قلمرو حکومت مشورت کند همچنانکه خداى تعالى در آیه شریفه : ( و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على اللّه ) ، هم به ولایت حاکم که در عصر نزول آیه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بوده اشاره دارد و هم به مساله مشورت همه اینها که گفته شد درباره امور عامه بود.
و در عین حال امورى بود جزئى مربوط به عموم افراد جامعه و امور جزئى با دگرگون شدن مصالح و اسباب که لایزال یکى حادث مى شود و یکى دیگر از بین مى رود دگرگون مى شود و اینگونه امور غیر احکام الهیه است که کتاب و سنت مشتمل بر آن است چون احکام الهى دائمى و به مقتضاى فطرت بشر است و نسخ راهى به آن ندارد (همچنانکه حوادث راهى به نسخ بشریت ندارد) که بیان تفصیلى آن جائى دیگر دارد.
12 _ رهبر جامعه اسلامى چه کسى است و چگونه روشى دارد؟#
در عصر اول اسلام ولایت امر جامعه اسلامى به دست رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) بود و خداى عزوجل اطاعت آن جناب را بر مسلمین و بر همه مردم واجب کرده بود و دلیل این ولایت و وجوب اطاعت، صریح قرآن است.
به آیات زیر دقت فرمائید: ( و اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول ) و آیه : ( لتحکم بین النّاس بما اریک اللّه ) و ( النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم ) و ( قل ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونى یحببکم اللّه ) و آیات بسیارى دیگر که هر یک بیانگر قسمتى از شؤ ون ولایت عمومى در مجتمع اسلامى و یا تمامى آن شؤ ون است.
و بهترین راه براى دانشمندى که بخواهد در این باب اطلاعاتى کسب کند این است که نخست سیره رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را مورد مطالعه و دقت قرار دهد بطورى که هیچ گوشه از زندگى آن جناب از نظرش دور نماند آن گاه برگردد تمامى آیاتى که در مورد اخلاق و قوانین راجع به اعمال یعنى احکام عبادتى و معاملاتى و سیاسى و سایر روابط و معاشرات اجتماعى را مورد دقت قرار دهد چون اگر از این راه وارد شود دلیلى از ذوق قرآن و تنزیل الهى در یکى دو جمله انتزاع خواهد کرد که لسانى گویا و کافى و بیانى روشن و وافى داشته باشد آنچنان گویا و روشن که هیچ دلیلى دیگر آن هم در یک جمله و دو جمله به آن گویائى و روشنى یافت نشود.
در همین جا نکته دیگرى است که کاوش گر باید به امر آن اعتنا کند و آن این است که تمامى آیاتى که متعرض مساله اقامه عبادات و قیام به امر جهاد و اجراى حدود و قصاص و غیره است خطابهایش متوجه عموم مؤمنین است نه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به تنهائى مانند آیات زیر: ( و اقیموا الصلوه ) ، ( و انفقوا فى سبیل اللّه ) ، ( کتب علیکم الصیام ) ، ( و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر ) ( و جاهدوا فى سبیله ) ، ( و جاهدوا فى اللّه حق جهاده ) ، ( الزانیه و الزانى فاجلدوا کل واحد منهما ) ، ( و السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما ) ، ( و لکم فى القصاص حیوة ) ، ( و اقیموا الشهاده للّه ) ، ( و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا ) ، ( ان اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه ) ، ( و ما محمد الّا رسول قد خلت من قبله الرّسل افائن مات او قتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر اللّه شیئا و سیجزى اللّه الشّاکرین ) ، و آیات بسیارى دیگر.
که از همه آنها استفاده مى شود دین یک صبغة و روش اجتماعى است که خداى تعالى مردم را به قبول آن وادار نموده چون کفر را براى بندگان خود نمى پسندد و اقامه دین را از عموم مردم خواسته است پس مجتمعى که از مردم تشکیل مى یابد اختیارش هم به دست ایشان است بدون اینکه بعضى بر بعضى دیگر مزیت داشته باشند و یا زمام اختیار به بعضى از مردم اختصاص داشته باشد و از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) گرفته تا پائین همه در مسؤ ولیت امر جامعه برابرند و این برابرى از آیه زیر به خوبى استفاده مى شود: ( انى لااضیع عمل عامل منکم من ذکر اوانثى بعضکم من بعض ) .
چون اطلاق آیه دلالت دارد بر اینکه هر تاءثیر طبیعى که اجزاى جامعه اسلامى در اجتماع دارد، همانطور که تکوینا منوط به اراده خدا است تشریعا و قانونا نیز منوط به اجازه او است و او هیچ عملى از اعمال فردفرد مجتمع را بى اثر نمى گذارد و در جاى دیگر قرآن مى خوانیم : ( ان الارض لله یورئها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین ) .
بله تفاوتى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) با سایر افراد جامعه دارد این است که او صاحب دعوت و هدایت و تربیت است ( یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ) پس آن جناب نزد خداى تعالى متعین است براى قیام بر شان امت ولایت و امامت و سرپرستى امور دنیا و آخرتشان مادام که در بینشان باشد.
تفاوتهاى حکومت اسلامى با نظامهاى حکومتى دیگر#
لیکن چیزى که در اینجا نباید از آن غفلت ورزید این است که این طریقه و رژیم از ولایت و حکومت و یا بگو امامت بر امت غیر رژیم سلطنت است که مال خدا را غنیمت صاحب تخت و تاج و بندگان خدا را بردگان او دانسته اجازه مى دهد، هر کارى که خواست با اموال عمومى بکند و هر حکمى که دلش خواست در بندگان خدا براند چون رژیم حکومتى اسلام یکى از رژیم هائى نیست که براساس بهره کشى مادى وضع شده باشد و حتى دموکراسى هم نیست چون با دموکراسى فرق هاى بسیار روشن دارد که به هیچ وجه نمى گذارد آن را نظیر دموکراسى بدانیم و یا با آن مشتبه کنیم.
یکى از بزرگترین تفاوتها که میان رژیم اسلام و رژیم دموکراسى هست این است که در حکومتهاى دموکراسى از آنجا که اساس کار بهره گیرى مادى است قهرا روح استخدام غیر و بهره کشى از دیگران در کالبدش دمیده شده و این همان استکبار بشرى است که همه چیز را تحت اراده انسان حاکم و عمل او قرار مى دهد حتى انسانهاى دیگر را و به او اجازه مى دهد از هر راهى که خواست انسانهاى دیگر را تیول خود کند و بدون هیچ قید و شرطى بر تمامى خواسته ها و آرزوهائى که از سایر انسانها دارد مسلط باشد و این بعینه همان دیکتاتورى شاهى است که در اعصار گذشته وجود داشت چیزى که هست اسمش عوض شده و آن روز استبدادش مى گفتند و امروز دموکراسیش مى خوانند بلکه استبداد و ظلم دموکراسى بسیار بیشتر است آن روز اسم و مسما هر دو زشت بود ولى امروز مسماى زشت تر از آن در اسمى و لباسى زیبا جلوه کرده یعنى استبداد با لباس دموکراسى و تمدن که هم در مجلات مى خوانیم و هم با چشم خود مى بینیم چگونه بر سر ملل ضعیف مى تازد و چه ظلم ها و اجحافات و تحکماتى را درباره آنان روا مى دارد.
فراعنه مصر و قیصرهاى امپراطورى روم، و کسراهاى امپراطورى فارس، اگر ظلم مى کردند، اگر زور مى گفتند، اگر با سرنوشت مردم بازى نموده به دلخواه خود در آن عمل مى کردند تنها در رعیت خود مى کردند و احیانا اگر مورد سوال قرار مى گرفتند - البته اگر _ در پاسـخ عذر مى آوردند که این ظلم و زورها لازمه سلطنت کردن و تنظیم امور مملکت است اگر به یکى ظلم مى شود براى این است که مصلحت عموم تاءمین شود و اگر جز این باشد سیاست دولت در مملکت حاکم نمى گردد و شخص امپراطور معتقد بود که نبوغ و سیاست و سرورى که او دارد این حق را به او داده و احیانا هم بجاى این عذرها با شمشیر خود استدلال مى کرد (و حتى به فرزند خود مى گفت اگر بار دیگر این اعتراض را از تو بشنوم شمشیر را به عضو پرمؤ ثرت فرو مى آورم ).
امروز هم اگر در روابطى که بین ابرقدرت ها و ملت هاى ضعیف برقرار است دقت کنیم، مى بینیم که تاریخ و حوادث آن درست براى عصر ما تکرار شده و باز هم تکرار مى شود، چیزى که هست شکل سابقش عوض شده چون گفتیم که در سابق ظلم و زورها بر تک تک افراد اعمال مى شد.
ولى امروز به حق اجتماعها اعمال مى شود که در عین حال روح همان روح و هوا همان هوا است و اما طریقه و رژیم اسلام منزه از اینگونه هواها است، دلیل روشنش سیره رسول خدا در فتوحات و پیمانهائى است که آن جناب با ملل مغلوب خود داشته است. یکى دیگر از تفاوتها که بین رژیم هاى به اصطلاح دموکراسى و بین رژیم حکومت اسلامى هست این است که تا آنجا که تاریخ نشان داده و خود ما به چشم مى بینیم هیچ یک از این رژیم هاى غیر اسلامى خالى از اختلاف فاحش طبقاتى نیست جامعه این رژیم ها را دو طبقه تشکیل مى دهد یکى طبقه مرفه و ثروتمند و صاحب جاه و مقام و طبقه دیگر فقیر و بینوا و دور از مقام و جاه و این اختلاف طبقاتى بالاخره منجر به فساد مى گردد، براى اینکه فساد لازمه اختلاف طبقاتى است اما در رژیم حکومتى و اجتماعى اسلام افراد اجتماع همه نظیر هم مى باشند چنین نیست که بعضى بر بعضى دیگر برترى داشته باشند و یا بخواهند برترى و تفاخر نمایند تنها تفاوتى که بین مسلمین هست همان تفاوتى است که قریحه و استعداد اقتضاى آن را دارد و از آن ساکت نیست و آن تنها و تنها تقوا است که زمام آن به دست خداى تعالى است نه به دست مردم و این خداى تعالى است که مى فرماید: ( یا ایها النّاس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند اللّه اتقیکم ) .
و نیز مى فرماید: ( فاستبقوا الخیرات ) .
و با این حساب در رژیم اجتماعى اسلام بین حاکم و محکوم، امیر و ماءمور،رئیس و مرؤ وس، حر و برده، مرد و زن، غنى و فقیر صغیر و کبیر و...، هیچ فرقى نیست یعنى از نظر جریان قانون دینى در حقشان برابرند و همچنین از جهت نبود تفاضل و فاصله طبقاتى در شؤ ون اجتماعى در یک سطح و در یک افقند دلیلش هم سیره نبى اکرم (صلّى اللّه علیه و آله ) است که تحیت و سلام بر صاحب آن سیره باد.
تفاوت دیگر اینکه قوه مجریه در اسلام طایفه اى خاص و ممتاز در جامعه نیست بلکه تمامى افراد جامعه مسؤ ول اجراى قانونند بر همه واجب است که دیگران را به خیر دعوت و به معروف امر و از منکر نهى کنند به خلاف رژیم هاى دیگر که به افراد جامعه چنین حقى را بر هیچ فاضل و اهل بحثى پوشیده نیست.
تمام آنچه گفته شد درباره رژیم اجتماعى اسلام در زمان حیات رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) بود و اما بعد از رحلت آن جناب مساله، مورد اختلاف واقع شد، یعنى اهل تسنن گفتند: انتخاب خلیفه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و زمامدار و ولى مسلمین با خود مسلمین است ولى شیعه یعنى پیروان على بن ابى طالب صلوات اللّه علیه گفتند: خلیفه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) از ناحیه خدا و شخص رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله ) تعیین شده و بر نام یک یک خلفا تنصیص شده است و عدد آنان دوازده امام است که اسامیشان و دلیل امامتشان بطور مفصل در کتب کلام آمده است (و خواننده مى تواند در آنجا به استدلالهاى دو طایفه اطلاع یابد).
لیکن بهر حال امر حکومت اسلامى بعد از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و بعد از غیبت آخرین جانشین آن جناب صلوات اللّه علیه یعنى در مثل همین عصر حاضر، بدون هیچ اختلافى به دست مسلمین است اما با در نظر گرفتن معیارهائى که قرآن کریم بیان نموده و آن این است که :
اولا: مسلمین باید حاکمى براى خود تعیین کنند.
و ثانیا: آن حاکم باید کسى باشد که بتواند طبق سیره رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) حکومت نماید و سیره آن جناب سیره رهبرى و امامت بود نه سیره سلطنت و امپراطورى.
و ثالثا: باید احکام الهى را بدون هیچ کم و زیاد حفظ نماید.
و رابعا: در مواردى که حکمى از احکام الهى نیست (از قبیل حوادثى که در زمانهاى مختلف یا مکانهاى مختلف پیش مى آید با مشورت ) عقلاى قوم تصمیم بگیرند که بیانش گذشت، دلیل بر همه اینها آیات راجع به ولایت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است به اضافه آیه شریفه زیر که مى فرماید: ( لقد کان لکم فى رسول اللّه اسوه حسنة ) .
13 - حد و مرز کشور اسلامى مرز جغرافیائى و طبیعى و یا اصطلاحى نیست بلکه اعتقاد است.#
اسلام مساله تاءثیر انشعاب قومى در پدید آمدن اجتماع را لغو کرده (یعنى اجازه نمى دهد صرف اینکه جمعیتى در قومیت واحدند باعث آن شود که آن قوم از سایر اقوام جدا شوند)
براى اینکه عامل اصلى در مساله قومیت، بدویت و صحرانشینى است که زندگى در آنجا قبیله اى و طایفه اى است و یا عاملش اختلاف منطقه زندگى و وطن ارضى است و این دو عامل، یعنى ( بدویت ) و ( اختلاف مناطق زمین ) (همانطور که در محل خودش بیان شد) از جهت آب و هوا یعنى حرارت و برودت و فراوانى نعمت و نایابى آن دو عامل اصلى بوده اند تا نوع بشر را به شعوب و قبائل منشعب گردانند، که در نتیجه زبانها و رنگ پوست بدنها و... مختلف شد.
و سپس باعث شده که هر قومى قطعه اى از قطعات کره زمین را بر حسب تلاشى که در زندگى داشته اند به خود اختصاص دهند، اگر زورشان بیشتر و سلحشور تر بوده قطعه بزرگترى و اگر کمتر بوده، قطعه کوچک ترى را خاص خود کنند و نام وطن بر آن قطعه بگذارند و به آن سرزمین عشق بورزند و با تمام نیرو از آن دفاع نمودند.
و این معنا هر چند در رابطه با حوائج طبیعى بشر پیدا شده، یعنى حوائج او که فطرتش به سوى رفع آن سوقش مى دهد وادارش کرده که این مرزبندیها را بکند (و از دیگران هم بپذیرد) ولى امرى غیر فطرى هم در آن راه یافته است و آن این است که فطرت اقتضا دارد که تمامى نوع بشر در یک مجتمع گرد هم آیند، زیرا این معنا ضرورى و بدیهى است که طبیعت دعوت مى کند به اینکه قواى جداى از هم دست به دست هم دهند و با تراکم یافتن تقویت شوند و همه یکى گردند تا زودتر و بهتر به هدفهاى صالح برسند و این امرى است که (حاجت به استدلال ندارد و) در نظام طبیعت مى بینیم که ماده اصلى، در اثر متراکم شدن عنصرى با عنصر دیگر عنصرى را تشکیل مى دهد و سپس چند عنصر در اثر یکجا جمع شدن فلان جماد را و سپس نبات و آنگاه حیوان و سر انجام در آخر انسان را تشکیل مى دهد.
در حالى که انشعابات وطنى درست عکس این را نتیجه مى دهد یعنى اهل یک وطن هر قدر متحدتر و در هم فشرده تر شوند از سایر مجتمعات بشرى بیشتر جدا مى گردند اگر متحد مى شوند واحدى مى گردند که روح و جسم آن واحد از واحدهاى وطنى دیگر جدا است و در نتیجه انسانیت وحدت خود را از دست مى دهد و تجمع جاى خود را به تفرقه مى دهد و بشر به تفرق و تشتتى گرفتار مى شود که از آن فرار مى کرد و به خاطر نجات از آن دور هم جمع شده جامعه تشکیل داد و واحدى که جدیدا تشکیل یافته شروع مى کند به اینکه با سایر آحاد جدید همان معامله اى را بکند که با سایر موجودات عالم مى کرد، یعنى سایر انسانها و اجتماعات را به خدمت مى گیرد و از آنها چون حیوانى شیرده بهره کشى مى کند و چه کارهائى دیگر که انجام نمى دهد و تجربه دائمى از روز اول دنیا تا به امروز (که عصر ما است) شاهد بر صدق گفتار ما است و آیاتى هم که در خلال بحث هاى دوازده گانه قبل آوردیم کافى است که از آنها همین معنا را بفهمیم و بتوانیم به قرآن کریم نسبت دهیم.
و همین معنا باعث شده که اسلام اعتبار اینگونه انشعابها و چند دستگى ها و امتیازات را لغو اعلام نموده، اجتماع را بر پایه عقیده بنا نهد نه بر پایه جنسیت، قومیت، وطن و امثال آن و حتى در مثل پیوند زوجیت و خویشاوندى که اولى مجوز تمتعات جنسى و دومى وسیله میراث خوارى است نیز مدار و معیار را توحید قرار داده نه منزل و وطن و امثال آن را (به این معنا که فلان فرزند از پدر و مادر مسلمان که از دین توحید خارج است، با اینکه از پشت پدرش و رحم مادرش متولد شده، به خاطر کفرش از آن دو ارث نمى برد و همسرش نیز نمى تواند از جامعه مسلمین باشد).
و از بهترین شواهد بر این معنا نکته اى است که هنگام بررسى شرایع این دین به چشم مى خورد و آن این است که مى بینیم مساله توحید را در هیچ حالى از احوال مهمل نگذاشته و بر مجتمع اسلامى واجب کرده که حتى در اوج عظمت و اهتزاز بیرق پیروزیش دین را بپا بدارد و در دین متفرق نشود و نیز در هنگام شکست خوردن از دشمن و ضعف و ناتوانیش تا آنجا که مى تواند در احیاى دین و اعلاى کلمه توحید بکوشد و بر این قیاس مساله توحید و اقامه دین را در همه احوال لازم شمرده حتى بر یک فرد مسلمان نیز واجب کرده که دین خدا را محکم بگیرد و به قدر توانائیش به آن عمل کند هر چند که به عقد قلبى باشد و اگر سختگیرى دشمن اجازه تظاهر به دین دارى نمى دهد در باطن دلش به عقاید حقه دین معتقد باشد و اعمال ظاهرى را از ترس دشمن با اشاره انجام دهد.
از اینجا روشن مى شود که مجتمع اسلامى طورى تاءسیس شده که در تمامى احوال مى تواند زنده بماند، چه در آن حال که خودش حاکم باشد و چه در آن حال که محکوم دشمن باشد، چه در آن حال که بر دشمن غالب باشد، و چه در آن حال که مغلوب باشد چه در آن حال که مقدم باشد و چه در حالى که مؤ خر و عقب افتاده باشد چه در حال ظهور و چه در حال خفا چه در قوت و چه در حال ضعف و...، دلیل بر این معنا آیاتى است که در قرآن کریم درباره خصوص تقیه نازل شده مانند آیات زیر: ( من کفر باللّه من بعد ایمانه الامن اکره و قلبه مطمئنّ بالایمان ) ، ( الا ان تتقوا منهم تقیة ) ، ( فاتّقوا اللّه ما استطعتم ) ، ( یا ایها الّذین آمنوا اتّقوا اللّه حق تقاته و لا تموتنّ الاّ و انتم مسلمون ) .
14- اسلام تمامى شؤونش اجتماعى است اساس دین متکى بر حفظ معارف الهى است و در عین حال به مردم آزادى در طرز تفکر داده است.#
در قرآن کریم مى خوانیم : ( و صابروا و رابطوا و اتّقوا اللّه لعلّکم تفلحون ) بیان این آیه در تفسیرش گذشت و آیات بسیارى دیگر هست که اجتماعى بودن همه شؤ ون اسلام را مى رساند.
و صفت اجتماعى بودن در تمامى آنچه که ممکن است به صفت اجتماع صورت بگیرد (چه در نوامیس و چه احکام ) رعایت شده، البته در هر یک از موارد آن نوع اجتماعیت رعایت شده که متناسب با آن مورد باشد و نیز آن نوع اجتماعیت لحاظ شده که امر به آن و دستور انجامش ممکن و تشویق مردم به سوى آن موصل به غرض باشد، و بنابراین یک دانشمند متفکر باید هر دو جهت را مورد نظر داشته باشد آنگاه به بحث بپردازد پس هم نوع اجتماعى بودن احکام و قوانین مختلف است و هم نوع دستورها مختلف است.
جهت اول : که گفتیم ( اجتماعى بودن احکام در موارد مختلف، انواع مختلفى دارد ) ، دلیلش این است که مى بینیم شارع مقدس اسلام در مساله جهاد اجتماعى بودن را بطور مستقیم تشریع کرده و دستور داده حضور در جهاد و دفاع به آن مقدارى که دشمن دفع شود واجب است این یک نوع اجتماعیت نوع دیگر نظیر وجوب روزه و حج است که بر هر کسى که مستطیع و قادر به انجام آن دو باشد و عذرى نداشته باشد واجب است اجتماعیت در این دو واجب بطور مستقیم نیست. بلکه لازمه آن دو است چون وقتى روزه دار روزه گرفت قهرا در طول رمضان در مساجد رفت و آمد خواهد کرد، و در آخر در روز عید فطر، این اجتماع به حد کامل مى رسد و نیز وقتى مکلف به زیارت خانه خدا گردید قهرا با سایر مسلمانان یک جا جمع مى شود و در روز عید قربان این اجتماع به حد کامل مى رسد.
و نیز نمازهاى پنجگانه یومیه را بر هر مکلفى واجب کرده و جماعت را در آن واجب نساخته ولى این رخصت را در روز جمعه تدارک و تلافى کرده و اجتماع براى نماز جمعه را بر همه واجب ساخته البته براى هر کسى که از محل اقامه جمعه بیش از چهار فرسخ فاصله نداشته باشد این هم یک نوع دیگر اجتماعیت است.
و در جهت دوم : یعنى ( اختلاف در دستور ) دلیلش این است که مى بینیم وصف اجتماعیت را در بعضى از موارد بطور وجوب تشریع کرده که مثالش در جهت اول گذشت و بعضى را بطور استحباب چون گفتیم بطور وجوب ممکن نبوده (و اى بسا واجب کردنش باعث عسر و حرج مى شده و اسلام آمده تا حرج و عسر را از هر جهت برطرف سازد) مثال آن باز همان استحباب به جماعت خواندن نمازهاى یومیه است که مستقیما واجبش نکرده و لیکن آنقدر سفارش بدان نموده و از ترک آن مذمت کرده که بجاى آوردنش سنت شده و بر مردم لازم کرده که بطور کلى سنت را اقامه کنند مرحوم شیخ حر عاملى در وسائل کتاب الصلوه بابى دارد به عنوان باب کراهت ترک حضور جماعت.
رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) هم خودش درباره عده اى که حضور در جماعت را ترک کرده بودند فرمود: چیزى نمانده که درباره آن عده که نماز در مسجد را رها کرده اند دستور دهم هیزم به در خانه هایشان بریزند و آتش بزنند تا خانه هایشان بسوزد و این رویه که در باره نماز در مسجد از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) مى بینیم رویه اى است که در تمامى سنت هاى خود معمول داشته پس حفظ سنت آن جناب به هر وسیله اى که ممکن باشد و به هر قیمتى که تمام شود، بر مسلمین واجب شده است.
اینها امورى است که راه بحث در آنها راه استنباط فقهى است نه راه تفسیر بر فقیه است که با استفاده از کتاب و سنت پیرامون آن بحث کند آنچه از هر چیز در اینجا مهم تر است این است که رشته بحث را به سوى دیگرى بکشیم یعنى به سوى اجتماعى بودن اسلام در معارف اساسیش.
و اما اجتماعى بودنش در تمامى قوانین عملى یعنى دستورات عبادى و معاملى و سیاسى و اخلاقى و معارف اصولى کم و بیش براى خواننده روشن است.
و در معارف اساسى اسلام مى بینیم که مردم را به سوى دین فطرت دعوت مى کند و ادعا مى کند که این دعوت حق صریح و روشن است و هیچ تردیدى در آن نیست و آیات قرآنى که بیانگر این معنا است آن قدر زیاد است که حاجتى به ایراد آنها نیست و همین اولین قدم است به سوى ایجاد الفت و انس در بین مردم مردمى که درجات فهمشان مختلف است چون همه آنها را به چیزى دعوت نموده که اختلاف فهم ها و تقیدش به قیود اخلاق و غرائز در آن اثر ندارد بلکه همه بر درستى آن اتفاق دارند و آن این است که حق باید پیروى شود.
و از سوى دیگر مى بینیم کسانى را که جاهل قاصر هستند یعنى حق برایشان روشن نشده و راه حق برایشان مشخص نگشته معذور دانسته هر چند که حجت بگوششان خورده باشد و فرموده :
( لیهلک من هلک عن بیّنة و یحیى من حى عن بیّنة ) .
و نیز فرموده : ( الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیله و لا یهتدون سبیلا فاولئک عسى اللّه ان یعفو عنهم و کان اللّه عفوّا غفورا ) .
خواننده عزیز توجه دارد که آیه شریفه اطلاق دارد، و اگر جمله : ( نه چاره اى دارند و نه راه حق را پیدا مى کنند ) را نیز بدقت مورد نظر قرار دهد آن وقت متوجه مى شود که اسلام تا چه حد آزادى در تفکر داده، البته به کسى که خود را شایسته تفکر و مستعد براى بحث بداند اسلام به چنین کسى اجازه داده تا با کمال آزادى در هر مساله اى که مربوط به معارف دین است تفکر نموده، در فهم آن تعمق کند و نظر بدهد علاوه بر اینکه قرآن کریم پر است از آیاتى که مردم را تشویق و ترغیب به تفکر و تعقل و تذکر مى کند.
(در اینجا ممکن است بگوئى این آزادى در تفکر که از آیه فوق استفاده مى شود تا چه اندازه است آیا حد و مرزى هم دارد یا نه ؟ و با اینکه ما به وجدان مى بینیم که فهم ها و استعدادها در درک حقایق مختلفند چگونه مى تواند حد و مرز داشته باشد ( مترجم ) )
در پاسـخ مى گوییم بله، معلوم است که فهم ها مختلفند، زیرا عوامل ذهنى و خارجى در اختلاف فهم ها اثر به سزائى دارد، هر کسى یک جور تصور و تصدیق دارد، یک جور برداشت و داورى مى کند و این را هم قبول داریم که اختلاف فهم ها باعث مى شود تا مردم در درک آن اصولى که اسلام اساس خود را بر پایه آنها بنا نهاده مختلف شوند، این معنا را قبلا هم اعتراف کرده بودیم.
لیکن اختلاف در فهم دو انسان (بطورى که در علم معرفه النفس و در فن اخلاق و در علم الاجتماع آمده ) بالاخره منتهى مى شود به چند امر، یا به اختلاف در خلق هاى نفسانى و صفات باطنى که یا ملکات فاضله است و یا ملکات زشت که البته این صفات درونى تاءثیر بسیارى در درک علوم و معارف بشرى دارند چون استعدادهائى را که ودیعه در ذهن است مختلف مى سازند، یک انسانى که داراى صفت حمیده انصاف است داورى ذهنیش و درک مطلبش نظیر یک انسان دیگر که متصف به چموشى و سرکشى است نمى باشد،
یک انسان معتدل و باوقار و سکینت معارف را طورى درک مى کند و یک انسان عجول و یا متعصب و یا هواپرست و یا هر هرى مزاج (که هر کس هر چه بگوید مى گوید تو درست مى گوئى ) طورى دیگر درک مى نماید و یک انسان ابله و بى شعورى که اصلا خودش نمى فهمد چه مى خواهد و یا دیگران از او چه مى خواهند طورى دیگر.
و لیکن تربیت دینى بخوبى از عهده حل این اختلاف بر آمده براى اینکه دستور العمل هاى اسلام در عین اینکه دستور عمل است ولى طورى صادر شده که اخلاق را هم اصلاح مى کند (در حقیقت ورزش و تمرین براى اخلاق اسلامى است ) و اخلاق اسلامى هم (اگر نگوئیم اصول عقاید اسلامى را در پى مى آورد حداقل ) ملایم و سازگار با اصول دینى و معارف و علوم اسلامى است. به آیات زیر توجه فرمائید:
( کتابا انزل من بعد موسى مصدقا لما بین یدیه یهدى الى الحق و الى طریق مستقیم.
و نیز فرموده : ( یهدى به اللّه من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم ) .
( و الّذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنین ) و انطباق این آیات بر مورد بحث ما روشن است.
و یا برگشت اختلاف به اختلاف در عمل است چون عمل آن کسى که مخالف، حق است بتدریج در فهم و ذهنش اثر مى گذارد زیرا عمل ما یا معصیت است و یا اقسام هوسرانیهاى انسانى است که از این قبیل است اقسام اغواها و وسوسه ها که همه اینها افکار فاسدى را در ذهن همه انسانها و مخصوصا انسانهاى ساده لوح تلقین مى کند و ذهن او را آماده مى سازد براى اینکه آرام آرام شبهات در آن رخنه کند و آراى باطل در آن راه یابد، و آن وقت است که باز فهم ها مختلف مى گردد، افکارى حق را مى پذیرند و افکارى دیگر از پذیرفتن آن سرباز مى زنند.
اسلام از عهده برطرف کردن این نوع اختلاف هم برآمده، براى اینکه جامعه را وادار به اقامه دعوت دینى و پند و تذکر دائمى و بدون تعطیل نموده (و معلوم است که در چنین جامعه اى عموم مردم به سخن دسترسى دارند و هر جا بروند آنرا مى شنوند و در نتیجه گناه گسترش پیدا نمى کند تا در فهم ها اثر بگذارد).
و ثانیا جامعه را به امر به معروف و نهى از منکر واداشته (در نتیجه اگر کسى مرتکب گناهى شود مورد ملامت همه قرار مى گیرد و گناه در چنین جامعه اى چون سگ ماهى در آب شیرین است، که محیط اجازه رشد به او نمى دهد و از بینش مى برد) ( و لتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یاءمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر... ) ، پس دعوت به خیر با تلقین و تذکرش باعث ثبات و استقرار عقاید حقه در دلها مى شود و امر به معروف و نهى از منکر موانعى را که نمى گذارد عقاید حقه در دلها رسوخ کند از سر راه بر مى دارد و خداى تعالى در این باره مى فرماید: ( و اذا رایت الّذین یخوضون فى آیاتنا، فاعرض عنهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین و ما على الّذین یتقون من حسابهم من شى ء و لکن ذکرى لعلهم یتقون و ذر الّذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرّتهم الحیوة الدنیا و ذکر به، ان تبسل نفس بما کسبت ) تا آخر آیات.
خداى تعالى در این آیه شریفه نهى مى کند از شرکت در بحث و بگو مگوئى که خوض و خرده گیرى در معارف الهیه و حقایق دینیه باشد، و اهل بحث بخواهند در مسائل دینى القاى شبهه و یا اعتراض و یا استهزا کنند هر چند لازمه گفتارشان اشاره به این معانى باشد و علت اینگونه بحث کردن و اعتراض و استهزا را عبارت مى داند از اینکه در اینگونه افراد جد و باورى نسبت به معارف دینى نیست یعنى معارف دینى را جدى و امورى واقعى نمى دانند بلکه آنرا شوخى و بازى و سرگرمى مى پندارند و منشاء این پندارشان هم غرور و فریفته شدن به حیات دنیا است که علاجش تربیت صالح و درست و یادآورى مقام پروردگار است،
که گفتیم اسلام بطور کامل مؤ نه این تذکر دادن را کفایت کرده.
و یا برگشت آن به اختلاف عوامل خارجى است، مثل دورى از شهر و در نتیجه از مسجد و منبر و دست نیافتن به معارف دینى که اینگونه افراد از معارف دین یا هیچ نمى دانند و یا آنچه را که مى دانند بسیار ناچیز و اندک است و یا تحریف شده است و یا فهم خود آنان قاصر است و به خاطر خصوصیت مزاجشان دچار بلاهت و کند ذهنى شده اند و علاج آن عمومیت دادن به مساله تبلیغ و مدارا کردن در دعوت و تربیت است، که هر دوى اینها از خصایص روش تبلیغى اسلام است چنانچه مى بینیم فرموده : ( قل هذه سبیلى ادعوا الى اللّه على بصیره انا و من اتبعنى ) .
و معلوم است که شخص با بصیرت مقدار تاءثیر دعوت خود در دلها را مى داند و مى داند که در اشخاص مختلف که دعوت او را مى شنوند تا چه حد تاءثیر مى گذارد، در نتیجه همه مردم را به یک زبان دعوت نمى کند بلکه با زبان خود او دعوت مى کند تا در دل او اثر بگذارد.
همچنان که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) در روایتى که شیعه و سنى آن را نقل کرده اند فرموده :
( انا معاشر الانبیاء نکلم النّاس على قدر عقولهم ) در قرآن کریم هم فرموده : ( فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفه لیتفقهوا فى الدین، و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون ) ، پس منشاء بروز اختلاف در فهم و در عقاید این سه جهت بود که گفتیم : اسلام از بروز بعضى از آنها جلوگیرى نموده و نمى گذارد در جامعه پدید آید و بعضى دیگر را بعد از پدید آمدن علاج فرموده است.
از همه اینها گذشته و فوق همه اینها، اسلام دستورات اجتماعى اى در جامعه خود مقرر فرموده که از بروز اختلافهاى شدید (اختلافى که مایه تباهى و ویرانى بناى جامعه است ) جلوگیرى مى کند و آن این است که راهى مستقیم (که البته کوتاه ترین راه هم هست )
پیش پاى جامعه گشوده و شدیدا از قدم نهادن در راههاى مختلف جلوگیرى نموده و فرموده : ( و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السّبل، فتفرق بکم عن سبیله، ذلکم وصیکم به لعلکم تتّقون ) . آنگاه فرموده : ( یا ایها الّذین آمنوا اتّقوا اللّه حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل اللّه جمیعا و لا تفرقوا ) و در تفسیر همین آیه گذشت که گفتیم منظور از ریسمان خدا همان قرآن کریم است که حقایق معارف دین را بیان مى کند و یا بطورى که از دو آیه قبل بر مى آید رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) است، چون در آن آیه مى فرماید: ( یا ایها الّذین آمنوا ان تطیعوا فریقا من الّذین اوتوا الکتاب یردوکم بعد ایمانکم کافرین و کیف تکفرون و انتم تتلى علیکم آیات اللّه و فیکم رسوله و من یعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقیم ) .
این آیات دلالت مى کند بر اینکه جامعه مسلمین باید بر سر معارف دین اجتماع داشته باشند و افکار خود را به هم پیوند داده و محکم کنند و در تعلیم و تعلم به هم درآمیزند، تا از خطر هر حادثه فکرى و هر شبهه اى که از ناحیه دشمن القا مى شود بوسیله آیاتى که برایشان تلاوت مى شود راحت گردند، که تدبر در آن آیات ریشه هر شبهه و هر مایه اختلافى را مى خشکاند همچنانکه باز قرآن کریم مى فرماید: ( افلا یتدبّرون القرآن و لو کان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافا کثیرا ) و نیز مى فرماید: ( و تلک الامثال نضربها للنّاس و ما یعقلها الا العالمون ) و باز مى فرماید: ( فاسئلوا اهل الذّکر ان کنتم لا تعلمون ) که این آیات مى رساند
تدبر در قرآن و یا مراجعه به کسانى که داراى چنین تدبرى هستند اختلاف را از میان بر مى دارد. و دلالت مى کند بر اینکه در امورى که نمى دانند به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله ) رجوع کنند (که حامل سنگینى دین است ) خود رافع اختلافات است، - چون کلمه : ( اهل الذکر ) قبل از هر کس شامل آن جناب مى شود، که قرآن بر وجود شریفش نازل شده - و آن جناب هر حقى را که پیرویش بر امت اسلام واجب است بیان مى کند، همچنانکه در جاى دیگر فرموده : ( و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون ) و قریب به مضمون آن آیه زیر است که مى فرماید: ( و لوردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم، لعلمه الّذین یستنبطونه منهم ) ، ( یا ایها الّذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم فان تنازعتم فى شى ء فردّوه الى اللّه و الرسول ان کنتم تؤ منون باللّه و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاءویلا ) ، پس، از تدبر در این آیات، شکل و طریقه تفکر اسلامى براى خواننده محترم روشن شد.
و چنین بر مى آید که این دین همانطور که اساس خود را بر تحفظ نسبت به معارف الهى اش تکیه داده همچنین مردم را در طرز تفکر، آزادى کامل داده است و برگشت این دو روش به این است که :
اولا: بر مسلمانان واجب است که در حقایق دین تفکر و در معارفش اجتهاد کنند تفکرى و اجتهادى دسته جمعى و به کمک یکدیگر و اگر احیانا براى همه آنان شبهه اى دست داد و مثلا در حقایق و معارف دین به اشکالى برخوردند و یا به چیزى برخوردند که با حقایق و معارف دین سازگار نبود، هیچ عیبى ندارد. صاحب شبهه و یا صاحب نظریه مخالف، لازم است شبهه و نظریه خود را بر کتاب خدا عرضه کند، یعنى در آنجا که مباحث براى عموم دانشمندان مطرح مى شود مطرح کند، اگر دردش دوا نمود که هیچ و اگر نشد آن را بر جناب رسول عرضه بدارد و اگر به آن جناب دسترسى نداشت به یکى از جانشینانش عرضه کند،
تا شبهه اش حل و یا بطلان نظریه اش (البته اگر باطل باشد) روشن گردد و قرآن کریم در این مقام مى فرماید: ( الّذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه، اولئک الّذین هدیهم اللّه و اولئک هم اولوا الالباب ) .
و ثانیا: در طرز تفکر خود آزادند به همان معنائى که براى آزادى کردیم و این قسم از آزادى به ما اجازه نمى دهد که نظریه شخصى خود را و یا شبهه اى را که داریم قبل از عرضه به قرآن و به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و به پیشوایان هدایت، در بین مردم منتشر کنیم براى اینکه انتشار دادنش در چنین زمانى در حقیقت دعوت به باطل و ایجاد اختلاف بین مردم است آن هم اختلافى که کار جامعه را به فساد مى کشاند.
و این طریقه بهترین طریقه اى است که مى توان بوسیله آن امر جامعه را تدبیر و اداره کرد چون هم در تکامل فکرى را بر روى جامعه باز مى گذارد و هم شخصیت جامعه و حیات او را از خطر اختلاف و فساد حفظ مى کند.
و اما اینکه مى بینیم در سایر رژیم ها، زورمندان عقیده و فکر خود را بر نفوس تحمیل مى کنند و با زور و توسل به شلاق و شمشیر و یا چماق تکفیر و یا قهر کردن و روى گرداندن و ترک آمیزش و... غریزه تفکر را در انسانها مى میرانند، ساحت مقدس اسلام و یا به عبارت دیگر ساحت ( حق و دین قویم ) منزه از آن است و حتى منزه از تشریع حکمى است که این روش را تاءیید کند این روش از خصایص کیش نصرانیت است که تاریخ کلیسا از نمونه هاى آن بسیار دارد (و مخصوصا در فاصله بین قرن پانزدهم و قرن شانزدهم میلادى که ایام بحران این تحمیل ها و زور و ضرب ها بود) و نمونه هائى از جنایت و ظلم را ضبط کرده که بسیار شنیع تر و رسواتر از جنایاتى است که به دست دیکتاتورها و طاغوت ها و به دست قسى القلب ترین جنایت پیشه ها صورت گرفته است.
و لیکن با کمال تاءسف ما مسلمانان این نعمت بزرگ و لوازمى که این آزادى (یعنى آزادى عقیده تواءم با تفکر اجتماعى ) در بر دارد را از دست دادیم همانطور که بسیارى از نعمت هاى بزرگى را که خداى سبحان در سایه اسلام به ما ارزانى داشته بود از کف نهادیم و بدین جهت از کف نهادیم که درباره وظایفى که نسب ت به خداى تعالى داشتیم کوتاهى کردیم.
آرى ( ان اللّه لا یغیر ما بقوم حتى یغیّر و اما بانفسهم ) و نتیجه این کوتاهى درباره خداى تعالى این شد که سیره کلیسا بر ما حاکم گشت و به دنبالش دلهایمان از هم جدا شد و ضعف و سستى عارضمان گردید مذهب ها مختلف و مسلک ها گوناگون شد، خدا از تقصیراتمان درگذرد و ما را به تحصیل مرضاتش موفق فرموده به سوى صراط مستقیم هدایتمان فرماید.
15 _ سرانجام دین حق بر همه دنیا غالب خواهد شد#
سرانجام دنیا تسلیم دین حق خواهد گشت چون این وعده خداوند است که ( و العاقبه للتقوى ) ، علاوه بر اینکه نوع انسانى به آن فطرتى که در او به ودیعه سپرده اند طالب سعادت حقیقى خویش است و سعادت حقیقى او این است که بر کرسى فرماندهى بر جسم و جان خویش مسلط شود، زمام حیات اجتماعیش را به دست خویش بگیرد، حظى که مى تواند از سلوک خود در دنیا و آخرت بگیرد، به دست آورد و این همانطور که توجه فرمودید همان اسلام و دین توحید است.
خواهید گفت : اگر فطرت بشر او را به سعادت حقیقى اش مى رساند، چرا تاکنون نرسانده و چرا بشر در سیر انسانیتش به سوى آن سعادت و به سوى ارتقایش در اوج کمال دچار این همه انحراف گردیده ؟ و بجاى رسیدنش به آن هدف روز به روز از آن هدف دورتر شده است ؟.
در جواب مى گوئیم : این انحراف به خاطر بطلان حکم فطرت نیست بلکه حکم فطرت درست است لیکن بشریت در تشخیص سعادت واقعى اش دچار خطا گردیده و نتوانسته است حکم فطرت را بر مصداق واقعى اش تطبیق دهد، که در نتیجه مصداق موهوم را مصداق واقعى پنداشته است. و آن سعادت واقعى که صنع و ایجاد براى بشر در نظر گرفته و تعقیبش مى کند، بالاخره دیر یا زود محقق خواهد شد. تمام مطالب مذکور از آیات زیر به خوبى استفاده مى شود: ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة اللّه التى فطر النّاس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم و لکن اکثر النّاس لا یعلمون ) ، و منظورش از ( نمى دانند ) این است که بطور تفصیل نمى دانند هر چند که فطرتشان علم اجمالى به آن دارد.
و سپس بعد از سه آیه مى فرماید: ( لیکفروا بما آتینا هم فتمتعوا فسوف تعلمون و بعد از شش آیه مى فرماید: ( ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت ایدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون ) .
و نیز مى فرماید: ( فسوف یاتى اللّه بقوم یحبهم و یحبّونه، اذلّة على المؤمنین اعزة على الکافرین یجاهدون فى سبیل اللّه و لا یخافون لومه لائم ) و نیز مى فرماید: ( و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرئها عبادى الصالحون ) و نیز فرموده : ( و العاقبه للتقوى ) پس این آیات و امثال آن به ما خبر مى دهد که (اولا: اسلام دین فطرت است و ثانیا بشر به حکم فطرتش حرکت کرده ولى در تطبیق با مصداق خطا رفته و ثالثا) اسلام به زودى بطور کامل غلبه خواهد کرد و بر سراسر گیتى حکومت خواهد نمود.
بنابراین دیگر جان دارد که خواننده عزیز به این گفتار گوش دهد که بعضى گفته اند: هر چند ( که اسلام چند صباحى بر دنیاى آن روز چیره گشت و یکى از حلقه هاى زنجیره تاریخ شد و در حلقه هاى دیگر بعد از خودش اثرها نهاد و حتى تمدن عصر امروز هم چه دانسته و چه ندانسته بر آن تکیه داشت لیکن این چیرگى و غلبه اش تام و کامل نبود یعنى آن حکومتى که در فرضیه دین با همه موارد و صورتها و نتایجش فرض شده تحقق نیافت چون چنین حکومتى قابل قبول طبع نوع انسانى نیست و تا ابد هم نخواهد بود و چنین فرضیه اى براى نمونه هم که شده در تمامى نوع بشر تحقق نیافت تا تجربه شود و بشر به صحت و امکان وقوع آن وثوق و خوشبینى پیدا کند ) .
دلیل اینکه گفتیم نباید به این سخنان گوش فرا داد همان است که توجه کردید، گفتیم اسلام به آن معنائى که مورد بحث است هدف نهائى نوع بشر و کمالى است که بشر با غریزه خود رو به سویش مى رود چه اینکه به طور تفصیل توجه به این سیر خود داشته باشد و یا نداشته باشد تجربه هاى پى در پى که در سایر انواع موجودات شده نیز این معنا را به طور قطع ثابت کرده که هر نوع از انواع موجودات در سیر تکاملى خود متوجه به سوى آن هدفى است که متناسب با خلقت و وجود او است و نظام خلقت او را به سوى آن هدف سوق مى دهد، انسان هم یک نوع از انواع موجودات است و از این قانون کلى مستثنا نیست.
و اما اینکه گفتند فرضیه اسلام بطور کامل حتى در برهه اى از زمان تحقق نیافت و تجربه نشد تا الگو براى سایر زمانها بشود جوابش این است که کدامیک از ادیان و سنت ها و مسلک هاى جارى در مجتمعات انسانى در پیدایش و بقایش و در حکومت یافتنش متکى به تجربه قبلى بوده، تا حکومت یافتن اسلام محتاج به تجربه قبلى باشد؟ این شرایع و سنت هاى نوح و ابراهیم و موسى و عیسى است که مى بینیم بدون سابقه و تجربه قبلى ظهور کرد و سپس در بین مردم جریان یافت و همچنین روشهاى دیگر چون کیش برهما و بودا و مانى و غیره و حتى رژیم هاى تازه در آمد و سنت هاى مادى هم بعد از تجربه پیدا نشدند این سنن دموکراتیک و کمونیست و رژیم هاى دیگر است که بدون تجربه قبلى پیدا شدند و در جوامع مختلف انسانى به شکلهاى مختلف جریان یافتند.
آرى تنها عاملى که ظهور و رسوخ سنت هاى اجتماعى بدان نیازمند است، عزم قاطع آورنده و همت بلند و قلبى آن است قوى که در راه رسیدن به هدفش دچار سستى و خستگى نگردد و صرف اینکه روزگار گاهى از اوقات با رسیدن اشخاص به هدفشان مساعدت نمى کند او را از تعقیب هدف باز ندارد حال چه اینکه آورنده آن سنت پیامبر و از ناحیه خدا باشد و چه اینکه فردى معمولى باشد چه اینکه آن هدف هدفى خدائى باشد و یا هدفى شیطانى.
بحث روایتی#
بحث روایتى (درباره تفکر در خلق خدا و شاءن نزول آیات گذشته )
در الدرالمنثور است که ابو نعیم در کتاب حلیه خود از ابن عباس روایت آورده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: در خلق خدا تفکر کنید ولى در خود خدا تفکر مکنید.
مؤ لف قدس سره : در الدرالمنثور این معنا را به طریقى دیگر از عده اى از صحابه از قبیل عبداللّه بن سلام و ابن عمر از آن جناب نقل کرده و از طرق شیعه نیز این روایت نقل شده و منظور از تفکر در خود خدا و یا بنابه روایتى دیگر تفکر در ذات خدا تفکر در کنه ذات او است که خود خداى تعالى در کلام مجیدش فرمود: ( و لا یحیطون به علما ) یعنى خلق نمى تواند احاطه علمى به خدا پیدا کند (دلیلش هم بسیار بدیهى است و آن این است که مخلوق گنجایش درک خالق را ندارد او در باره خدا هر تصورى بکند مخلوق خودش است نه خالقش ) و اما صفات خداى تعالى قرآن کریم بهترین شاهد است بر این که مى توان خداى تعالى را از راه صفاتش شناخت و نه تنها مى توان بلکه در آیاتى بسیار تشویق به این کار نیز شده است.
و در همان کتاب است که ابوالشیخ در کتاب عظمت از ابى هریره روایت آورده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: یک ساعت تفکر و اندیشیدن از شصت سال عبادت کردن بهتر است.
مؤ لف قدس سره : و در بعضى از روایات آمده : بهتر است از عبادت یک شب و در بعضى دیگر آمده : عبادت یک سال و این معنا از طرق شیعه نیز روایت شده.
و از طرق اهل سنت این نیز روایت شده که آیه : ( فاستجاب لهم ربهم ) درباره ام سلمه نازل شده که به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عرضه داشته بود: یا رسول خدا چرا نشنیدم خداى تعالى از هجرت زنان یارى کرده باشد؟ در پاسـخ از گلایه او این آیه نازل شد که خلاصه من عمل هیچ عاملى را ضایع نمى گردانم چه مرد باشد و چه زن.
و از طرق شیعه روایت آمده که آیه : ( فالّذین هاجروا و اخرجوا... ) درباره على علیه السلام نازل شد که فواطم یعنى فاطمه بنت اسد (مادر على ( علیه السلام ) ) و فاطمه دختر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) (که بعدا همسرش شد) و فاطمه دختر زبیر را با خود حرکت داد و به سوى مدینه هجرت کرد و در ضجنان ام ایمن و چند نفر از مؤمنین ناتوان به آن جناب ملحق شدند و به اتفاق حرکت کردند در حالى که در همه حالات ذکر خدا مى گفتند به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) ملحق شدند و این آیه در حقشان نازل گردید.
و از طرق اهل سنت روایت شده که آیه نامبرده در باره همه مهاجرین نازل شده و نیز نقل شده که آیه : ( لا یغرنک تقلب... ) تا آخر آیات مورد بحث در این باره نازل شد که بعضى از مؤمنین با خود گفته بودند: ( اى کاش ما هم زدگى کفار را مى داشتیم ) که چه زندگى خوشى دارند. و نیز روایت شده که آیه ( و ان من اهل الکتاب... ) در باره نجاشى (پادشاه حبشه ) و چند نفر از یارانش نازل شده همان نجاشى که وقتى در حبشه از دنیا رفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در مدینه بر او درود فرستاد بعضى از منافقین اعتراض کردند که چگونه بر او درود مى فرستد با اینکه نجاشى بر دین او نبود در پاسـخ این آیه نازل شد: ( و ان من اهل الکتاب... ( . پس همه این روایات در این صدد است که آیات را بر یک سلسله قصه ها تطبیق کند در حالى که هیچیک از این قصه ها سبب حقیقى نزول آیه نیست.
آیه 200
200- یا ایّها الّذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتّقواللّه لعلّکم تفلحون
بحث روایتی#
بحث روایتى (در ذیل آیه شریفه : یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا...)
در کتاب معانى الاخبار از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که در تفسیر آیه : ( یا ایها الّذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا... ) فرموده ( اصبروا ) یعنى در مصائب صبر کنید،
( و صابروا ) یعنى بر دشواریهاى فتنه صبر کنید ( و رابطوا ) یعنى بر اطاعت کسى که بدو اقتدا مى کنید استوار باشید.
و در تفسیر عیاشى از آن جناب نقل کرده که فرمود: یعنى تک تک شما بر دین خود صبر کنید و دسته جمعى بر دفع دشمن صبر کنید و با امام خود رابطه اى استوار داشته باشید.
مؤ لف قدس سره : قریب به این معنا از طرق اهل سنت از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نیز نقل شده است.
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که در معناى جمله اول فرموده : ( بر انجام واجبات صبر کنید ) و در معناى جمله دوم فرموده : ( بر مصائب صبر کنید ) و در معناى جمله سوم فرموده : ( بر امامان خود صبر کنید ) (یعنى اطاعت آنان را گردن نهید).
و در مجمع البیان از على (علیه السلام ) نقل کرده که در معناى جمله سوم فرموده در نمازها مرابطه کنید فرمود: یعنى منتظر نماز باشید چون در آن هنگام مرابطه اى نبوده (یعنى جنگى نبوده تا مسلمین ماءمور به مرابطه باشند).
مؤ لف قدس سره : اختلاف روایات در معناى سه جمله آیه به خاطر اطلاق سه امر در آیه است که بیانش گذشت.
و در الدرالمنثور است که ابن جریر و ابن حیان از جابر بن عبداللّه روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: آیا مى خواهید شما را راهنمائى کنم به چیزى که بوسیله آن خداى تعالى خطاها را محو مى کند و آن را کفاره گناهان قرار مى دهد؟ مردم عرضه داشتند بله یا رسول اللّه فرمود: وضو را سیر گرفتن در هنگامى که از آن کراهت دارید. و گامهاى بسیار به سوى مساجد برداشتن. و انتظار نماز، بعد از نماز رباط و وسیله پیوند هم همین است.
مؤ لف قدس سره : این روایت را به طرق دیگرى از آن جناب نقل کرده و اخبار در فضیلت مرابطه بیشتر از آن است که بشمار آید.
