تفسیر آیات ۷۹ تا ۸۰ سورهٔ آل عمران

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۶۵ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۷۹ تا ۸۰ است.

بیان آیات#

بیان آیات

بیان آیات#

بیان آیه شریفه ( ما کان لبشر... ) که متضمن پاکى ساحت مسیح (ع) از عقاید خرافى نصارا نسبت به او مى باشد

قرار گرفتن این آیات به دنبال آیات مربوط به داستان عیسى (علیه السلام ) این معنا را مى رساند که گوئى این آیات فصل دوم از احتجاج و استدلال بر پاکى ساحت مسیح از عقائد خرافى است که اهل کتاب یعنى نصارا نسبت به او دارند و کانه خواسته است بفرماید: عیسى آنطور که شما پنداشته اید نیست، او نه رب است و نه خودش ربوبیت براى خود قائل شده است،

دلیل اینکه رب نبوده این است که او مخلوقى بشرى بود و در شکم مادر رشد کرد و مادرش او را بزائید و در گهواره پرورشش داد، چیزى که هست مخلوقى معمولى چون سایر افراد بشر نبود، بلکه خلقتش مانند خلقت آدم که نه پدر داشت و نه مادر غیر معمولى و از مجرائى غیر مجراى علل طبیعى بود، پس مثل او مثل آدم است، و اما دلیل اینکه براى خود دعوى ربوبیت نکرد این است که او پیامبرى بود که کتاب و حکم و نبوتش داده بودند و پیامبرى که این چنین باشد شانش اجل از این است که از زى عبودیت و از رسوم رقیت خارج شود، چگونه ممکن است به مردم بگوید: مرا رب خود بگیرید و بندگان من باشید، نه بندگان خدا؟ و یا چگونه ممکن است از پیغمبرى از پیامبران مقامى را نفى کند که خدا آن را در حق وى اثبات کرده باشد، مثلا خداى تعالى براى موسى (علیه السلام ) رسالت را اثبات کرده باشد و عیسى (علیه السلام ) آن را نفى کند؟ و خلاصه چگونه ممکن است حقى را که خدا به کسى نداده، عیسى بدهد و حقى را که خدا به کسى داده، عیسى آن را نفى کند؟!

کلمه ( بشر ) مترادف کلمه ( انسان ) است، هم بر یک فرد اطلاق مى شود و هم بر جمع کثیر، پس هم انسان واحد بشر است و هم جماعتى از انسان بشر است.

و در جمله : ( ما کان لبشر... ) حرف لام ( ملکیت ) را مى رساند و به آیه چنین معنا مى دهد: هیچ پیغمبرى مالک و صاحب اختیار چنین چیزى نیست، یعنى چنین عملى از او حق نیست بلکه باطل است، نظیر ( لام ) در آیه : ( مایکون لنا ان نتکلم بهذا ) .

و مجموع جمله : ( ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ) ، اسم است براى کلمه ( کان ) ، چیزى که هست علاوه بر اسم بودن براى آن، توطئه و زمینه چینى براى جمله بعدش (ثم یقول للناس...) نیز هست و آوردن جمله مورد بحث بعنوان زمینه چینى با اینکه بدون آن نیز معنا صحیح بود، ظاهرا براى این بوده که توجیه دیگرى براى معناى جمله : ( ما کان لبشر ) آورده باشد، چون اگر فرموده بود: ( ما کان لبشر ان یقول للناس... ) معنایش این مى شد که چنین حقى از ناحیه خدا براى او تشریع نشده، (هر چند ممکن بود تشریع و تجویز بشود و هر چند ممکن است یک پیغمبر از در فسق و طغیان چنین سخنى بگوید) و با آوردن جمله مورد بحث این معنا را به کلام داد که وقتى خداى تعالى به پیامبرى علم وفقه داد و از حقایق آگاهش نمود، با تربیت ربانى خود بارش آورد، دیگر او را وا نمى گذارد که از طور عبودیت خارج گردد و به او اجازه نمى دهد در آنچه حق تصرف ندارد، تصرف کند، همچنانکه در آیه زیر گوشه اى از تربیت خود نسبت به عیسى (علیه السلام ) را حکایت نموده، مى فرماید: ( و اذ قال الله یا عیسى ء انت قلت للناس اتخذونى و امى الهین من دون الله ؟ قال : سبحانک ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق ) .

از اینجا یک نکته در جمله : ( ان یوتیه الله... ) روشن مى شود و آن این است که مى توانست بفرماید: ( ما کان لبشر ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوه ان یقول... ) ، (یعنى نمى رسد هیچ بشرى را که خدا به او کتاب و حکم و نبوت داده، بگوید...،) اینطور نفرمود، بلکه با صیغه مضارع آورد و فرمود: ( ان یوتیه... ) و این بدان جهت بود که اگر به ماضى تعبیر آورده بود معناى اصل تشریع را مى رساند و خلاصه مى فهمانید خدا چنین پیغمبرى مبعوث نکرده و یا چنین اجازه اى به هیچ پیغمبرى نداده، هر چند که ممکن بوده بدهد، به خلاف تعبیرى که آورده که مى فهماندچنین چیزى ممکن نیست، به این معنا که تربیت ربانى و هدایت الهیه امکان ندارد که از هدفش تخلف کند و نقض غرض را نتیجه دهد، همچنانکه در جاى دیگر فرمود: ( اولئک الذین آتیناهم الکتاب و الحکم و النبوة فان یکفر بها هولاء، فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین ) .

حاصل معناى آیه (

و ما کان لیشر...#

)

پس حاصل معناى آیه این شد که هیچ بشرى نمى تواند بین نعمت الهى نبوت و دعوت مردم به پرستش خود جمع کند و چنین چیزى ممکن نیست که خداى تعالى به او کتاب و حکم و نبوت بدهد و آنگاه او به مردم بگوید: بندگان من باشید نه بندگان خدا، پس آیه شریفه به حسب سیاق از جهتى شبیه است به آیه : ( لن یستنکف المسیح ان یکون عبدا لله، و لا الملائکه المقربون... و اما الذین است نکفوا و است کبروا فیعذبهم عذابا الیما و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا.

چون از این آیه نیز استفاده مى شود که شاءن و مقام مسیح و همچنین ملائکه مقرب خدا اجل و ارفع از آن است که از بندگى خدا است نکاف بورزند و در نتیجه مستوجب عذاب الیم خدا گردند، و حاشا بر خداى عزوجل که انبیاى گرام و ملائکه مقرب خود را عذاب دهد.

در اینجا ممکن است خواننده محترم بگوید: در آیه مورد بحث کلمه ( ثم ) آمده و این کلمه بعدیت را مى رساند و به آیه چنین معنائى مى دهد که : ( هیچ بشرى که خدا به او کتاب و حکم و نبوت داده، نمى تواند بعد از رسیدن به این موهبت ها چنین و چنان کند ) و این با بیان شما نمى سازد که گفتید: ( هیچ بشرى که خدا این موهبت ها را به او داده نمى رسد که در همان حال چنین و چنان کند ) .

جواب این است که ما گفتیم جمع بین نبوت و این دعوت باطل از آیه استفاده مى شود ولى سخنى از زمان به میان نیاوردیم، پس ‍ چنین جمعى ممکن نیست، چه اینکه زمان هر دو یکى باشد و چه اینکه یکى بعد از دیگر و مترتب بر آن باشد، چون کسى که به فرض محال بعد از گرفتن آن موهبت ها مردم را به عبادت خود دعوت کند، بین این دو جمع کرده است.

معناى ( عبادا لى )

و فرق بین عبد و عبید#

و در جمله : ( کونوا عبادا لى من دون اللّه ) کلمه ( عباد ) مانند کلمه ( عبید ) جمع کلمه ( عبد ) است با این تفاوت که ( عباد ) بیشتر در مورد بندگى خدا و ( عبید ) بیشتر در مورد بردگى انسان ها استعمال مى شود و غالبا گفته نمى شود عباد فلان شخص، بلکه گفته مى شود: عبید او.

پس اینکه فرمود: ( عبادا لى - عبادى براى من که مسیح ابن مریم هستم ) با این گفتار ما منافات ندارد، چون کلمه ( لى ) در اینجا قیدى است قهرى، براى اینکه بفهماند خداى سبحان از عبادت تنها آن عبادتى را قبول مى کند که خالص براى او انجام شود، همچنانکه فرمود: ( الا لله الدین الخالص و الذین اتخذوا من دونه اولیاء ما نعبدهم الا لیقربونا الى اللّه زلفى، ان اللّه یحکم بینهم فیما هم فیه یختلفون، ان اللّه لا یهدى من هو کاذب کفار ) ، که ملاحظه مى کنید عبادت هرکسى را که با عبادت خدا غیر خدا را عبادت مى کنند رد نموده هر چند که عبادتش به منظور تقرب و توسل و شفاعت باشد.

علاوه بر اینکه بطور کلى عبادت تصور ندارد مگر در صورتى که عابد استقلالى براى معبود خود معتقد باشد، حتى در صورت اشتراک هم براى هر دو شریک در سهم خودشان استقلال قائل باشد و خداى سبحان معبودى است که داراى ربوبیت مطلقه است و ربوبیت مطلقه او تصور ندارد مگر در صورتى که او را عبادت کنند و مستقل در هر چیز بدانند و استقلال را از هر چیز دیگر نفى کنند، پس در عبادت غیر خدا (هر چند با عبادت خدا باشد، در سهم غیر خدا) تنها غیر خدا عبادت شده است و خداى تعالى در آن سهم شرکت ندارد.

کلمه : ( ربانى ) که جمعش ( ربانیین ) است، منسوب به رب است (مانند کلمه همدانى که منسوب به همدان را معنا مى دهد) و براى منسوب نمودن کسى به رب باید گفته مى شد: فلانى ربى است، نه ( ربانى ) ، لیکن الف نون را به منظور بزرگ جلوه داده این انتساب اضافه نمودند، همچنانکه وقتى بخواهند شخصى را به ریش نسبت دهند در فارسى مى گویند: فلانى ریشو است و در عربى گفته مى شد: فلانى ( لحیى ) است، لیکن براى فهماندن اینکه ریش او زیاد است مى گویند: فلانى لحیانى است و از این قبیل کلمات دیگر نیز هست، پس معناى کلمه ( ربانى ) کسى است که اختصاص و ارتباطش با رب شدید و اشتغالش به عبادت او بسیار است و حرف ( با ) در جمله ( بما کنتم ) سببیت را مى رساند و کلمه ( ما ) مصدریه است و چیزى از ماده قول در تقدیر است و تقدیر کلام چنین است : ( و لکن یقول کونوا ربانیین بسبب تعلیمکم الکتاب للناس و دراستکم ایاه فیما بینکم ) ، و ملاحظه کردید ( ما ) ى مصدریه، فعل ( تعلمون ) را به تعلیم و فعل ( تدرسون ) را به دراست مبدل کرد و آیه چنین معنا داد: ( و لیکن پیامبر به مردم مى گوید: شما باید به خاطر تعلیمى که از کتاب به دیگران مى دهید و به خاطر دراستى که خود در بین خودتان از کتاب دارید، بیشتر از سایرین به خدا نزدیک شوید و بیشتر عبادتش کنید ) .

(در اینجا لازم است تذکر داده شود که اگر در آیه شریفه هم تعلیم را آورد و هم تدریس را، براى این بود که مخاطب انبیا در این سخن گروندگان دست اول است که کتاب خدا را از پیامبر درس مى گرفتند و به دست دومى ها تعلیم مى دادند ( مترجم ) ) و دراست از نظر معنا اخص از تعلم است، چون اگر چه هر دو به معناى آموختن است، ولى دراست غالبا در جائى بکار مى رود که انسان از روى کتاب درسى را بگیرد و بخواند تا بیاموزد.

معناى ماده#

( درس )

و مراد از آن در#

( بما کنتم تدرسون )

راغب در مفردات مى گوید فعل ماضى ( درس الدار ) به معناى این است که اثرى از فلان خانه باقى مانده است و معلوم است که این سخن در جائى گفته مى شود که خود خانه از بین رفته باشد و به همین جهت است که ماده ( دال - راء، سین ) را هم به ملازمه معنایش یعنى از بین رفتن تفسیر کرده اند و هم به خود آن، هم گفته اند: ( درس الدار، خانه از بین رفت ) و هم گفته اند: ( درس ‍ الکتاب، یعنى فلانى اثرى که از کتاب در ذهنش باقى مانده، حفظ کرد ) و ( درست العلم ) یعنى من اثرى که از علم در ذهنم مانده بود حفظ کردم و چون حفظ کردن از راه مداومت در قرائت دست مى دهد، به این مناسبت مداومت در قرائت را هم حفظ نامیدند، (وقتى کسى را ببینند که پى در پى یک صفحه را مى خواند، مى گویند:دارد از بر مى کند) و در قرآن آمده : ( و درسوا ما فیه ) ، (گویا منظور راغب این است که در این جمله ماده درس به معناى محو و از بین بردن است ) و در آیه ( بما کنتم تدرسون ) به معناى حفظ کردن و در آیه : ( و ما آتیناهم من کتب یدرسونها ) به معناى درس گرفتن است، و حاصل کلام این است که بشرى که چنین مقامى دارد ( هرگز شما را دعوت نمى کند به اینکه او را بپرستید ) ، بلکه تنها شما را مى خواند به اینکه متصف به ایمان و یقین شوید، یقین به اصول معارف الهیه اى که از کتاب خدا مى آموزید و به یکدیگر درس مى گوئید و نیز متصف شوید به ملکات و اخلاق فاضله اى که کتاب خدا مشتمل بر آن است و نیز دعوت مى کند به اینکه اعمال خود را صالح کنید، و نیز مى خواند تا مردم را به این امور یعنى اصلاح عقائد و اخلاق و اعمال بخوانید تا به این وسیله از عالم ماده منقطع و به عالم بالا و پروردگار خود متصف شوید و در نتیجه علمائى ربانى شوید.

و چون جمله : ( بما کنتم ) مشتمل بر فعل ماضى است (و مى فرماید شما در سابق چنین و چنان بودید) و اصولا فعل ماضى دلالت بر تحقق در سابق دارد، لذا مى توان گفت آیه شریفه لحن تعریض به نصارا دارد که بعضى از ایشان مى گفتند خود عیسى خبر داده که پسر خدا است و بعضى دیگر پسرى عیسى براى خدا را به کلمه خدا تفسیر کرده اند و منشا پیدایش این سخن کفرآمیز این بوده بنى اسرائیل تنها قومى بودند که کتابى آسمانى در دست داشتند و با تعلیم و تعلم دست به دست مى دادند و همین باعث پیدایش اختلاف در بینشان شد (و به طورى که قرآن کریم فرمود) خداى تعالى عیسى را مبعوث نکرد، مگر براى همین که بعضى از موارد اختلاف آنان را بیان کند و نیز بعضى از چیرهائى که بر آنان حرام شده بود حلال کند و سخن کوتاه اینکه دعوتشان کند به اینکه به وظائف واجب در باب تعلیم و تعلم قیام نمایند و خلاصه اش این است که در تعلیم و تعلم کتاب خداى سبحان، ربانى شوند.

و آیه مورد بحث هر چند که مى تواند به وجهى با پیامبر اسلام تطبیق شود، چون آن جناب هم با اهل کتاب سر و کار داشته، و اهل کتاب در زمان آن حضرت هم کتاب آسمانى خود را تعلیم و تعلم مى کردند و لیکن انطباقش با عیسى (علیه السلام ) بیشتر است، چون آن جناب قبل از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بوده و سبقت زمانى داشته و رسالتش هم جهانى نبوده بلکه خاص بنى اسرائیل بوده، به خلاف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) که پیامبرى جهانى است و همه جهان در زمان آن جناب تعلیم و تعلم تورات نداشتند و اما سایر پیامبران اولوا العزم چون نوح و ابراهیم و موسى (علیهماالسلام ) نمى توانند مورد نظر آیه باشند، براى اینکه هیچیک از ایشان بر مردمى صاحب کتاب و مشغول تعلیم و تعلم آن مبعوث نشده بودند.

این جمله عطف است بر جمله ( یقول ) البته این بنا به قرائت مشهور است که فعل مضارع ( یامر ) را با نصب خوانده، چون جمله : ( یقول ) نیز منصوب است، مى فرماید: ( هیچ بشرى ممکن نیست از ناحیه ما کتاب و حکم و نبوت داده شود، آن وقت به مردم بگوید... و یا شما را امر کند به اینکه ملائکه و انبیاء را خدایان خود بگیرید ) ، معلوم مى شود کسانى بوده اند که بعضى از انبیاء را معبود گرفته و بعضى دیگر ملائکه را معبود گرفته بوده اند و همینطور هم بوده، چون مجوس که ملائکه را تعظیم نموده، براى آنان خضوع مى کردند و در عین حال به یهودیت هم گرایش داشته، عقائدى و دستور العملهائى داشتند متوسط بین یهودیت و مجوسیت، و این مسلک خود را به دعوت دینى مستند مى کردند و عرب جاهلیت هم ملائکه را دختران خدا مى دانستند و در عین حال ادعا مى کردند که بر دین ابراهیم (علیه السلام ) هستند، این درباره ملائکه پرستى، و اما پیغمبرپرستى مثالش یهودیت است که بنا به حکایت قرآن کریم، عزیز را پسر خدا مى دانستند با اینکه موسى (علیه السلام ) چنین چیزى را براى آنان تجویز نکرده بود، تورات هم بجز توحید رب دعوتى نداشت، و اگر موسى (علیه السلام ) آن را تجویز کرده بود، قطعا مى بایست تورات هم به آن امر کرده باشد و حاشا از آن جناب که چنین شرک روشنى را تجویز کرده باشد.

سیاق دو آیه مورد بحث، یعنى آیه : ( ثم یقول للناس... ) و آیه : ( و لا یامرکم... ) ، از دو جهت اختلاف دارد، یکى از این جهت که در آیه اول مامورین همه مردمند، چون فرموده : ( ثم یقول للناس ) و در دومى مخاطبین به خود آیه اند، ( و لا یامرکم... ) و اختلاف دوم از این جهت است که در آیه اول به عبودیت امر کند و در دومى به اتخاذ ارباب دستور مى دهد.

علت دو اختلافى که در سیاق دو آیه وجود دارد#

حال باید دید علت این دو اختلاف چیست ؟ اما تفاوت اول علتش این است که هر دو تعبیر یعنى تعبیر ( کونوا عبادا لى ) و تعبیر ( یامرکم... ) هر دو اگر به کسى تعلق بگیرد، قطعا به اهل کتاب و به عرب موجود در ایام نزول این دو آیه تعلق مى گیرد، چیزى که هست از آنجا که در آیه اولى تعبیر ( بگوید ) آمده و گفتن بر رودرروئى دلالت دارد و موجودین در ایام نزول رو در روى عیسى (علیه السلام ) و هیچ پیغمبرى دیگر نبودند، لذا نفرمود: ( به شما بگوید ) ، بلکه فرمود: ( به مردم بگوید ) به خلاف تعبیر ( و لا یامرکم ) در آیه دوم که امر کردن مستلزم رو در رو بودن نیست، با غیبت هم مى سازد، چون امرى که از ناحیه پیغمبرى به نیاکان آن امت تعلق گرفته باشد به اخلاف هم در صورتى که با نیاکان یک قوم و یک امت باشند تعلق مى گیرد و اما قول هر جا استعمال شود این معنا به ذهن مى دود که شخصى گوینده بوده و شخصى و یا اشخاصى دیگر شنونده او بوده اند، و این مستلزم مشافهه و رودرروئى و حضور شنونده در صدارس گوینده است، مگر آنکه در موردى از موارد ستعمال، منظور از ( قول ) صرف فهماندن باشد.

و بنابراین اصل در سیاق هر دو آیه این است که شنونده حاضر فرض شود و خطاب بطور جمع صورت گیرد، همچنانکه در آیه دوم به همین صورت آورده و فرموده : ( و لا یامرکم... ) و اگر در آیه اول این سیاق رعایت نشده به خاطر علتى بوده که ذکر شد.

و اما اختلاف دوم، علتش این است که سیاق کلام سیاق تعریض به نصارا است که عیسى را مى پرستند و صریحا او را اله خود مى خوانند و این اعتقاد خود را به دعوت مسیح نسبت مى دهند، پس به همین خاطر نصارا نسبتى با مسیح دارند و آن این است که (به قول ایشان ) آن جناب فرموده بود: ( کونوا عبادا لى ) ، به خلاف ملائکه و انبیا را ارباب گرفتن، که این عمل به آن معنائى که در غیر عیسى براى شرک کرده اند مخالفت و ضدیت صریح با الوهیت خداى تعالى ندارد، چون اولا در منطق مشرکین خداى تعالى نیز داراى الوهیت براى معبودهاى زیر دست خود هست و ثانیا مشرکین شرکاى خود را اله نخوانده اند بلکه رب و مدبر دانسته اند، چیزى که هست لازمه ربوبیت الوهیت نیز هست.

ظاهر کلام این است که خطاب در آن متعلق به همه گروندگان به انبیا است، چون اهل کتاب و آنهائى که خود را منتسب به انبیاء مى دانند، نظیر عرب جاهلیت که خود را حنفاء مى دانستند و عقائد خود را به ابراهیم خلیل (علیه السلام ) منسوب مى کردند.

و گفتار در آیه بر اساس فرض و تقدیر است و معنایش این است که به فرضى که شما چنین بشرى را که کتاب و حکم و نبوت داده شده اجابت کنید، تسلیم خدا شده اید و به زیور اسلام آراست ه و به رنگ اسلام درآمده اید، دیگر چگونه ممکن است او شما را به کفر دعوت کند و گمراهتان سازد؟ (و به فرضى که او بخواهد از راهى که خدا شما را به سوى آن راه و به اذن خود هدایت کرده منحرف سازد، شما زیر بار نخواهید رفت، براى اینکه فرض کردیم که شما معتقد به اسلام و آراست ه به زیور آن شده اید).

از اینجا روشن مى شود که مراد از اسلام در جمله ( اذ انتم مسلمون ) دین توحید است که همان دین خدا از نظر همه انبیا است، همچنانکه آیات مورد بحث نیز به چنین معنائى از اسلام محفوف است، مثلا آیه (19) همین سوره قبل از آیات مورد بحث مى گوید: ( ان الدین عند اللّه الاسلام ) و در آیه (85) همین سوره که بعد از آیات مورد بحث است مى فرماید: ( افغیر دین اللّه یبغون... و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الاخره من الخاسرین ) .

بعضى از مفسرین گفته اند که : مراد از آیه : ( ما کان لبشر ان یوتیه اللّه ) تا آخر دو آیه ) رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است و اساس ‍ این گفته خود را روایاتى قرار داده اند که در شاءن نزول آیه وارد شده و حاصل آن روایات این است که ابو رافع قرظى و مردى از نصاراى نجران به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) عرضه داشتند: اى محمد آیا مى خواهى تو را بپرستیم ؟ در پاسـخشان این آیات نازل شد و در آخر آن دو با جمله ( بعد اذ انتم مسلمون ) مطلب را تاءیید کرد، چون اسلام همان دینى است که محمد رسول اللّه آورده است.

لیکن این سخن درست نیست، زیرا بین اسلام اصطلاحى قرآن که عبارت است از دین توحیدى که همه انبیا به آن مبعوث شده اند و بین اسلام اصطلاحى در بین مسلمانان بعد از عصر نزول قرآن خلط کرده، چون مى گوید: ( اسلام همان دینى است که محمد رسول اللّه (صلى اللّه علیه و آله ) و ما در سابق در این باره بحث کردیم ) .

خاتمه :

چند بحث پیرامون این آیات#

1 - داستان عیسى و مادرش (علیهماالسلام ) در قرآن چگونه است#

مادر مسیح نامش مریم دختران عمران بود، مادر مریم به وى حامله شد و نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از زائیدن محرر کند یعنى خادم مسجد کند، و او در حالى این نذر را مى کرد که مى پنداشت فرزندش پسر خواهد بود ولى وقتى او را زائید و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد و نامش را مریم یعنى خادمه نهاد، پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، بناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مسجد آورد و او را به کاهنان مسجد که یکى از آنان زکریا بود تحویل داد، کاهنان درباره کفالت مریم با هم مشاجره کردند و در آخر به این معنا رضایت دادند که در این باره قرعه بیندازند و چون قرعه انداختند زکریا برنده شد و او عهده دار تکفل مریم گشت تا وقتى که مریم به حد بلوغ رسید، در آن اوان، زکریا حجابى بین مریم و کاهنان برقرار نمود و مریم در داخل آن حجاب مشغول عبادت بود و احدى بجز زکریا بر او در نمى آمد و هر وقت زکریا بر او در مى آمد و داخل محراب او مى شد، رزقى نزد او مى یافت، روزى از مریم پرسید: این رزق از کجا نزد تو مى آید: گفت : از نزد خدا و خدا به هرکس بخواهد بدون حساب روزى مى دهد و مریم (علیهاالسلام ) صدیقه و به عصمت خدا معصوم بود، طاهره بود، اصطفاء شده بود، محدث و مرتبط با ملائکه بود. ملکى از ملائکه به او گفت که خدا تو را اصطفاء و تطهیر کرده، مریم از قانتین بود و یکى از آیات خدا براى همه عالمیان بود. اینها صفاتى است براى مریم که آیات زیر بیانگر آن است.

بعد از آنکه مریم به حد بلوغ رسید و در حجاب (محراب ) قرار گرفت، خداى تعالى روح را (که یکى از فرشتگان بزرگ خدا است ) نزد او فرستاد و روح به شکل بشرى تمام عیار در برابر مریم مجسم شد و به او گفت که فرستاده اى است از نزد معبودش، و پروردگارش وى را فرستاده تا به اذن او پسرى به وى بدهد، پسرى بدون پدر، و او را بشارت داد به اینکه به زودى از پسرش ‍ معجزات عجیبى ظهور مى کند و نیز خبر داد که خداى تعالى به زودى او را به روح القدس تاءیید نموده، کتاب و حکمت و تورات و انجیلش مى آموزد و به عنوان رسولى به سوى بنى اسرائیل گسیلش مى دارد، رسولى داراى آیات بینات، و نیز به مریم از شاءن پسرش و سرگذشت او خبر داد، آنگاه در مریم بدمید و او را حامله کرد، آنطور که یک نفر زن به فرزند خود حامله مى شود، این مطالب از آیات زیر استفاده مى شود: ( آل عمران، آیه 35 - 44 ) .

آنگاه مریم به مکانى دور منتقل شد و در آنجا درد زائیدنش گرفت و درد زائیدن او را به طرف تنه نخله اى کشانید و با خود مى گفت : اى کاش قبل از این مرده و از خاطره ها فراموش شده بودم، من همه چیز را و همه چیز مرا از یاد مى برد، در این هنگام از طرف پائین وى ندایش داد: غم مخور که پروردگارت پائین پایت نهر آبى قرار داده، تنه درخت را تکان بده تا پى در پى خرماى نورس از بالا بریزد، از آن خرما بخور و از آن آب بنوش و از فرزندى چون من خرسند باش، اگر از آدمیان کسى را دیدى که حتما خواهى دید، بگو من براى رحمان روزه گرفته ام و به همین جهت امروز با هیچ انسان سخن نمى گویم، مریم چون این را شنید از آنجا که فرزند خود را زائیده بود به طرف مردم آمد در حالى که فرزندش را در آغوش داشت و به طورى که از آیات کریمه قرآن بر مى آید حامله شدنش و وضع حملش و سخن گفتن او و سایر شؤ ون وجودش از سنخ همین عناوین در سایر افراد انسان ها بوده.

مردم و همشهریان مریم وقتى او را به این حال دیدند، شروع کردند از هر سو به وى طعنه زدن و سرزنش نمودند چون دیدند دخترى شوهر نرفته بچه دار شده است، گفتند: اى مریم چه عمل شگفت آورى کردى !، اى خواهر هارون نه پدرت بد مردى بود و نه مادرت زناکار، مریم اشاره کرد به کودکش که با او سخن بگوئید، مردم گفتند: ما چگونه با کسى سخن گوئیم که کودکى در گهواره است، در اینجا عیسى به سخن درآمد و گفت : من بنده خدا هستم، خداى تعالى به من کتاب داد و مرا پیامبرى از پیامبران کرد و هر جا که باشم با برکتم کرد و مرا به نماز و زکات سفارش کرد، مادام که زنده باشم بر احسان به مادرم سفارش فرمود و مرا نه جبار کرد و نه شقى، و سلام بر من روزى که به دنیا آمدم و روزى که مى میرم و روزى که زنده بر مى خیزم.

کلام حضرت عیسى در کودکى نسبت به برنانه نبوتش براعت استهلال بود#

پس این کلام که عیسى در کودکى اداء کرد، به اصطلاح علمى، نسبت به برنامه کار نبوتش براعت است هلال بوده (براعت استهلال به این معنا است که نویسنده کتاب در حمد و ثناى اول کتابش کلماتى بگنجاند که در عین اینکه حمد و ثناى خدا است اشاره اى هم باشد به اینکه در این کتاب پیرامون چه مسائلى بحث مى شود)، عیسى (علیه السلام ) هم با این کلمات خود فهماند که به زودى علیه ظلم و طغیان، قیام نموده و شریعت موسى (علیه السلام ) را زنده و استوار مى سازد و آنچه از معارف آن شریعت مندرس و کهنه گشته تجدید مى کند و آنچه از آیاتش که مردم درباره اش اختلاف دارند بیان و روشن مى سازد.

عیسى (علیه السلام ) نشو و نما کرد تا به سن جوانى رسید و با مادرش مانند سایر انسان ها طبق عادت جارى در زندگى بشرى مى خوردند و مى نوشیدند و در آن دو مادام که زندگى مى کردند تمامى عوارض وجود که در دیگران هست وجود داشت.

عیسى (علیه السلام ) در این اوان به رسالت به سوى بنى اسرائیل گسیل شد و ماءمور شد تا ایشان را به سوى دین توحید بخواند، و ابلاغ کند که من آمده ام به سوى شما و با معجره اى از ناحیه پروردگارتان آمده ام و آن این است که براى شما (و پیش رویتان ) از گل چیزى به شکل مرغ مى سازم و سپس در آن مى دمم، به اذن خدا مرغ زنده اى مى شود و من کور مادرزاد و برصى غیر قابل علاج را شفا مى دهم و مردگان را به اذن خدا زنده مى کنم و بدانچه مى خورید و بدانچه در خانه هایتان ذخیره مى کنید خبر مى دهم، که در این براى شما آیتى است بر اینکه خدا رب من و رب شما است و باید او را بپرستید.

حضرت عیسى (ع ) و شریعت تازه او#

عیسى (علیه السلام ) مردم را به شریعت جدید خود که همان تصدیق شریعت موسى (علیه السلام ) است دعوت مى کرد، چیزى که هست بعضى از احکام موسى را نسخ نمود و آن حرمت پاره اى از چیزها است که در تورات به منظور گوشمالى و سختگیرى بر یهود حرام شده بود و بارها مى فرمود: من با حکمت به سوى شما گسیل شده ام، تا برایتان بیان کنم آنچه را که مورد اختلاف شما است و نیز مى فرمود: اى بنى اسرائیل من فرستاده خدا به سوى شمایم، در حالى که تورات را که کتاب آسمانى قبل از من بوده تصدیق دارم و در حالى که بشارت مى دهم به رسولى که بعد از من مى آید و نامش احمد است.

عیسى (علیه السلام ) به وعده هائى که داده بود که فلان و فلان معجزه را آورده ام وفا کرد، هم مرغ خلق کرد و هم مردگان را زنده کرد و هم کور مادرزاد و برصى را شفا داد و هم به اذن خدا از غیب خبر داد.

عیسى (علیه السلام ) همچنان بنى اسرائیل رابه توحید خدا و شریعت جدید دعوت کرد تا وقتى که از ایمان آوردنشان مایوس شد، و وقتى طغیان و عناد مردم را دید و استکبار کاهنان و احبار یهود از پذیرفتن دعوتش را مشاهده کرد، از میان عده کمى که به وى ایمان آورده بودند چند نفر حوارى انتخاب کرد تا او را در راه خدا یارى کنند.

از سوى دیگر یهود بر آن جناب شورید و تصمیم گرفت او را به قتل برساند، ولى خداى تعالى او را از دست یهود نجات داد و به سوى خود بالا برد و مساءله عیسى (علیه السلام ) براى یهود مشتبه شد، بعضى خیال کردند که او را کشتند، بعضى دیگر پنداشتند که به دارش آویختند، خداى تعالى فرمود: نه آن بود و نه این، بلکه امر بر آنان مشتبه شد، این بود تمامى آنچه قرآن کریم در داستان عیسى و مادرش فرموده است.

2- شخصیت عیسى (علیه السلام ) و مقامش در درگاه خدا#

عیسى (علیه السلام ) بنده خدا - پیامبر خدا - و رسول به سوى بنى اسرائیل و یکى از پیامبران اولى العزم و صاحب شریعت بوده و کتابى به نام انجیل داشت، خداى تعالى نام او را مسیح عیسى نهاد و ( کلمة اللّه ) و ( روحى از خدا ) خواند، و داراى مقام امامت و از گواهان اعمال، و بشارت دهندگان به آمدن پیامبر اسلام بود، وجیه و آبرومند در دنیا و آخرت و از مقربین بود. از اصطفاء شدگان، و از اجتباء شدگان و از صالحان بود، مبارک بود هر جا که باشد، زکى و مهذب بود، آیتى بود براى مردم و رحمتى از خدا بود و احسانگرى به مادرش، و از زمره کسانى بود که خداى تعالى به ایشان سلام کرد و از کسانى بود که خدا کتاب و حکمتش آموخت.

اینها که گفته شد بیست و دو خصیصه از مقامات ولایت بود و تمامى اوصافى که خداى تعالى این پیامبر بزرگوارش را بدان ستوده و رفعت قدر داده، در آن خلاصه مى شود و این بیست و دو صفت دو قسم است : بعضى از آنها اکتسابى است، مانند رسیدن به مقام بندگى و مقام قرب و صلاح و بعضى ها موهبتى و اختصاصى است که ما هر یک از این صفات را در موضع مناسبش در این کتاب به مقدارى که فهممان یارى مى کرد شرح دادیم و خواننده مى تواند به مظان آن مراجعه نماید.

3 - عیسى چه مى گفت ؟ و درباره اش چه مى گفتند؟#

قرآن کریم خاطرنشان ساخته که عیسى عبدى بود رسول، و اینکه هیچ چیزى جز این ادعا نمى کرد و آنچه به وى نسبت مى دادند خود او ادعایش را نکرده و با مردم جز به رسالت خدا سخنى نگفته، همچنانکه قرآن این معنا را در آیه زیر صراحتا از آن جناب نقل کرده مى فرماید:

( و اذ قال اللّه یا عیسى ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهین من دون اللّه ؟ قال سبحانک ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق، ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسک، انک انت علام الغیوب، ما قلت لهم الا ما امرتنى به : ان اعبدوا اللّه ربى و ربکم، و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنى کنت انت الرقیب علیهم و انت على کل شى ء شهید، ان تعذبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم، قال اللّه هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم.

و این کلام عجیب که مشتمل بر عصاره اى از عبودیت و متضمن جامع ترین نکات ادب و حیرت آورترین آن است، کشف مى کند از اینکه نسبت به موقعیت خود در برابر ربوبیت پروردگارش و در برابر مردم و اعمال آنان چه دیدى داشته، مى فرماید: عیسى (علیه السلام ) خود را نسبت به پروردگارش تنها یک بنده مى دانسته که جز امتثال کارى ندارد و جز به امر مولایش چیزى اراده نمى کند و جز به امر او عملى انجام نمى دهد و خداى تعالى هم جز این دستورى به وى نداده که مردم را به عبادت او به تنهائى دعوت کند، او نیز به مردم جز این را نگفت که اى مردم اللّه را که پروردگار من و پروردگار شما است بپرستید.

و از ناحیه مردم هم جز این مسئولیتى نداشته که رفتار آنان را زیر نظر گرفته، در باره آن تحمل شهادت کند و بس، و اما اینکه خدا در روزى که مردم به سویش برمى گردند با ایشان و در ایشان چه حکمى مى کند، هیچ ارتباطى با آن جناب ندارد، چه بیامرزد و چه عذاب کند. ممکن است کسى بگوید: شما در بحث شفاعتى که قبلا در این تفسیر داشتید یکى از شفیعان روز جزاء را عیسى نام بردید و گفتید که شفاعتش پذیرفته هم مى شود و در اینجا مى گوئید آن جناب هیچ کاره است ؟.

اعتقاد خرافى به تفدیه عیسى علیه السلام (فدا شدن براى رهایى گناهکاران) با اعتقاد به اینکه آن حضرت از شفیعان روز جزا است فرق دارد#

در پاسـخ مى گوئیم بله، باز هم مى گوئیم او از شفیعان روز جزا است، براى اینکه از شاهدان بحق است و آیه شریفه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) بر شفاعت شاهدان به حق که عالم هستند دلالت دارد، پس به حکم این آیه عیسى از شفیعان روز جزاء است، براى اینکه در آیه : ( و یوم القیمه یکون علیهم شهیدا ) آن جناب را شاهد خوانده و در آیه : ( و اذ علمتک الکتاب و الحکمة و التورایة و الانجیل ) ، او را عالم به توحید دانسته (چون توحید هم یکى از معارفى است که کتاب و حکمت و تورات و انجیل بر آن ناطقند).

پس اگر در بحث شفاعت گفتیم عیسى (علیه السلام ) نیز از شفیعان است در اینجا منکرش نشدیم، لیکن شفاعت کردن آن جناب مساءله اى است و اعتقاد مسیحیان به مساءله فدیه دادن مساءله اى دیگر، آنچه را که در این مقام در صدد بیانش هستیم این است که مى خواهیم بگوئیم قرآن کریم تفدیه را براى عیسى ثابت نکرده و چنین قدرت و اختیارى به آن جناب نداده است و تفدیه اى که مسیحیان بدان معتقدند، این است که عیسى (علیه السلام ) (با اینکه خداى پسر بود و داراى قدرت خدائى بود و مى توانست دشمنان خود را در یک چشم بر هم زدن نابود کند)، لیکن براى اینکه کیفرى را که گنهکاران در قیامت دارند باطل سازد، خود را فداى گنهکاران نمود و حاضر شد به این منظور به بالاى دار برود!!.

قرآن این معنا را براى آن جناب نه تنها اثبات نکرده، بلکه آیه اى که از نظر خواننده گذشت آن را نفى نموده، عقل هم نمى تواند آن را بپذیرد، زیرا این معنا مستلزم آن است که قدرت و سلطنت مطلقه الهى با عمل عیسى باطل شود که ان شاء اللّه بیانش مى آید.

و اما شفاعت، در آیه شریفه هیچ تعرضى به آن نشده و از این جهت ساکت است، نه اثبات کرده و نه نفى نموده، چون اگر آیه شریفه در مقام اثبات شفاعت بود (گو اینکه مقام آیه مقام اظهار ذلت است نه اختیاردارى ) جا داشت بفرماید: ( و ان تغفر لهم فانک انت الغفور الرحیم ) ، و اگر در صدد نفى شفاعت بود و مى خواست بفرماید عیسى از شفیعان روز جزا نیست دیگر جا نداشت مساءله شهادت بر اعمال مردم را به میان بیاورد، آنچه در اینجا گفته شد اجمال مطالبى است که ان شاء اللّه در تفسیر سوره مائده در ذیل آیات مذکور خواهد آمد.

آیات شریفه اى که عقاید باطل مسیحیان درباره مسیح (ع ) را بیان مى کنند

و اما آنچه مردم درباره عیسى (علیه السلام ) گفته اند؟ هر چند مردم بعد از آن جناب به مذاهب مختلف و مسلک هاى گوناگونى - که چه بسا از هفتاد مذهب تجاوز کند - معتقد شده و متشتت گردیده اند، چه بسا که اگر کلیات و جزئیات مذاهب و آراى شان در نظر گرفته شود، از این مقدار هم تجاوز کند و لیکن قرآن کریم تنها به نقل سخنانى از مسیحیان اهتمام ورزیده که درباره عیسى و مادرش ‍ گفته اند، چون همین سخنان است که با مساءله توحید برخورد دارد، مساءله اى که قرآن کریم - و اصولا دین فطرى و قویم -به آن دعوت مى کند. و اما بعضى از جزئیات از قبیل مساءله تحریف و تفدیه را آنطور که باید مورد اهتمام قرار نداده است.

و آنچه قرآن کریم از مسیحیان در این باره حکایت کرده و یا به آنان نسبت داده، سخنانى است که آیات زیر بیانگر آنها است :

1 - ( و قالت النصارى المسیح ابن اللّه ) ، که به حکم این آیه مسیحیان گفته اند مسیح پسر خدا است و آیه : ( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا سبحانه ) ، عبارت اخراى همان آیه است.

2 - ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم ) ، به حکم این آیه مسیحیان رسماالمیزان مسیح را خود خدا دانسته اند.

3 - ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه ثالث ثلاثة ) ، در این آیه که بعد از آیه (72) قرار گرفته، خدا را سومین خدا از خدایان سه گانه دانسته اند، آیه : ( و لا تقولوا ثلاثة ) هم به همین معنا اشاره دارد.

و این آیات هر چند به ظاهرش مشتمل بر سه مذهب و سه مضمون و سه معناى مختلف است و به همین جهت بعضى ها از قبیل شهرستانى صاحب کتاب ملل و نحل آنها را حمل بر اختلاف مذاهب کرده و گفته است : مذهب مکانیه قائل به فرزندى حقیقى مسیح براى خدایند و نسطوریه گفته اند: نزول عیسى و فرزندیش براى خدا از قبیل تابش نور بر جسمى شفاف چون بلور است، و یعقوبیه گفته اند: از باب انقلاب ماهیت است، خداى سبحان به گوشت و خون منقلب شده است.ولیکن ظاهرا قرآن کریم (العیاذ باللّه ) کتاب ملل و نحل نیست تا بخواهد به این مذاهب بپردازد و هرگز به خصوصیات مذاهب مختلف آنان اهتمام نمى ورزد بلکه به اعتقاد غلطى مى پردازد که مشترک بین همه آنان است و آن مساءله فرزندى مسیح براى خداى تعالى است و اینکه جنس مسیح از سنخ جنس خدا است و نیز به آثارى مى پردازد که بر اساس این اعتقاد غلط مترتب کرده اند که یکى از آنها مساءله تثلیث است، هر چند که در تفسیر کلمه تثلیث اختلاف بسیار و مشاجره و نزاع دامنه دار کرده اند، دلیل بر این معنا این است که قرآن کریم به یک زبان و یک بیان علیه آنان احتجاج کرده، معلوم مى شود مورد نظر قرآن از کل مسیحیت مساءله اى است که همه در آن شریکند.

مساءله پدر و پسر بودن خدا و مسیح در انجیلهاى موجود#

توضیح اینکه تورات و انجیل هاى موجود در دست ما، از یک سو صراحت دارند بر اینکه ( خداى تعالى یکى است ) و از سوى دیگر انجیل به صراحت مى گوید ( مسیح پسر خدا است ) ! و از دیگر سو تصریح مى کند به اینکه ( این پسر همان پدر است و لا غیر ) .

حتى اگر مساءله پسرى را حمل مى کردند بر صرف احترام و برگشت گیرى باز قابل اغماض بود، این کار را هم نکردند با اینکه در مواردى از انجیل به این معنا تصریح شده، از آن جمله مى گوید: و من به شما مى گویم دشمنان خود را دوست بدارید و براى لعنت کنندگان خود آرزوى برکت کنید و به هرکس که با شما دشمنى کرد احسان نمائید و هرکس که شما را از خود راند و ناراحت کرد شما با او پیوند کنید تا فرزندان پدر خود شوید، همان پدرى که در آسمان ها است، چون او است که خورشیدش را هم بر نیکان مى تاباند و هم بر بدان، و بارانش را هم بر صدیقین مى باراند و هم بر ظالمان، و اگر تنها کسى را دوست بدارید که او شما را دوست مى دارد، دیگر چه اجرى مى خواهید داشته باشید؟ مگر عشاران غیر این مى کنند؟ و نیز اگر تنها به برادران خود سلام کنید باز چه فضیلتى براى شما خواهد بود؟ مگر بت پرستان غیر از این مى کنند؟ پس بیائید مانند پدر آسمانیتان کامل باشید که او کامل است ) .

و نیزدر همین انجیل است که : همه مراحم خود را در برابر مردم و به منظور خودنمائى بکار نبندید که در این صورت نزد پدرتان که در آسمان ها است اجرى نخواهید داشت.

و نیز در همان کتاب درباره نماز مى گوید: ( شما نیز اینطور نماز بخوانید: اى پدر ما که در آسمان هائى، نام تو مقدس است... ) .

و نیز آمده : ( پس اگر جفاکارى ها و خطاهاى مردم را ببخشید پدر آسمانیتان هم خطاهاى شما را مى بخشد ) ، (همه این سه فقره که نقل کردیم در اصحاح ششم از انجیل متى است ).

و نیز مى گوید: ( شما نیز مانند پدر رحیمتان رحیم باشید ) .

و به مریم مجدلیه مى گوید: ( برو نزد برادرانم و به ایشان بگو من به سوى پدرم که پدر شما نیز هست و به سوى الهم که اله شما نیز هست صعود خواهم کرد ) .

پس این عبارات و امثال آن که از سه انجیل نقل کردیم کلمه ( پدر ) را که بر خداى تعالى و تقدس اطلاق کرده، هم در مورد عیسى اطلاق کرده و هم در مورد غیر عیسى، و این بطورى که ملاحظه کردید صرفا جنبه تشریفات و امثال آن را دارد.

هر چند که از بعضى دیگر از عبارات آنها از پسرى و پدرى صرف تشریف استفاده نمى شود، بلکه نوعى از استکمال را مى رساند، است کمالى که وقتى در انسانى محقق شود سرانجام او را با خدا متحد مى کند، نظیر این عبارت : ( یسوع - مسیح - به این کلام سخن گفت و چشمان خود را به آسمان بلند کرد و گفت : اى پدر! آن ساعت مقرر فرا رسید، پسرت را تمجید کن، تا پسرت هم تو را تمجید کند ) ، آنگاه دعائى را که براى رسولان از شاگردانش کرد نقل مى کند و آنگاه مى گوید :

( و من این درخواست را تنها براى اینان نمى کنم بلکه در مورد کسانى هم که به زبان به من ایمان آورده اند مسئلت دارم، تا همه آنان یکى شوند، همانطور که تو اى پروردگار من ثابت شدى و من نیز در تو ثابت شدم، مسئلت دارم تا آنها نیز در من و تو یکى شوند و تا همه عالم ایمان آورند که تو مرا فرستادى و من به ایشان مجد و آبرو دادم، آن مجدى که تو به من دادى، آرى تا همه یکى شوند، آنچنان که ما یکى شدیم، من در آنها و تو در من و همه آنها براى یکى کامل شوند تا همه عالم بدانند که تو مرا فرستادى و من ایشان را دوست مى دارم، آنطور که تو مرا دوست مى دارى ) .

کلماتى از انجیل در در مورد پدرى و پسرى که نمى توان آنها را بر تشریف حمل کرد#

گفتیم : با اینکه انجیل ها صراحت دارد بر اینکه منظور از پسرى و پدرى صرف تشریف است، این کار را نکردند، یعنى عنوان پدرى و فرزندى را حمل بر تشریف نکردند، در اینجا مى گوئیم در انجیل ها کلماتى هست که نمى شود آنها را حمل بر تشریف و احترام کرد (و شاید به خاطر وجود این کلمات بوده که مسیحیان دست به چنان حملى نزده اند) نظیر اینکه مى گوید : ( لوقا به عیسى گفت : اى آقا ما نمى دانیم تو به کجا مى روى ؟ و چگونه مى توانیم راه را بشناسیم ؟ عیسى به او گفت : خود من آن طریقم، به حق سوگند و به زندگى قسم که احدى به سوى پدرم نمى آید، مگر به وسیله من، اگر شما مرا شناخته بودید پدر مرا هم شناخته بودید، و از همین الان او را مى شناسید چون او را هم دیدید ) .

فیلبس پرسید: اى سید پدر را به ما نشان بده، دیگر چیزى نمى خواهم، یسوع گفت : اى فیلبس من در همه این زمان ها با شما بودم ولى شما نمى شناختید، هرکس مرا ببیند پدر را دیده است. با این حال چگونه تو مى گوئى پدر را به ما نشان بده ؟ مگر هنوز ایمان نیاورده اى که من در پدر حلول کردم و پدر در من حلول کرده است و این سخنى که دارم برایتان مى گویم (نیز) از ذات من به تنهائى صادر نمى شود بلکه از من و از پدر که الحال در من است صادر مى شود، او است که دارد این کارها را مى کند، باورم کنید که مى گویم من در پدرم و پدرم در من است .

و نیز در انجیل است که : ( لیکن من از اللّه خارج شدم و آمدم و از پیش خود نیامدم بلکه او مرا فرستاده ) .

و نیز مى گوید : ( من و پدرم هر دو یک موجودیم ) .

و نیز سخنى را که به شاگردانش گفته چنین حکایت مى کند: بروید و تمامى امت ها و اقوام را شاگردان من کنید و ایشان را به نام پدر و پسر و روح القدس غسل تعمید بدهید ( تعمید مراسمى است از واجبات کلیسا که هر مسیحى باید آن را انجام دهد تا از گناهان پاک شود ).

و نیز مى گوید : ( در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا همان کلمه بود، این از اول نزد خدا بود، هر چیزى به وسیله او وجود یافت و به غیر او چیزى وجود نیافت، از آن جمله حیات هم به وسیله او وجود یافت و حیات نور مردم است ) .

پس اگر مى بینیم نصارا قائل به سه خدائى شدند علتش همین کلمات انجیل ها است .

و منظور نویسندگان انجیل ها این بوده که هم توحید را که مسیح (علیه السلام ) در تعلیماتش به آن تصریح مى کرده حفظ کنند، همچنانکه در انجیل مرقس اصحاح دوازدهم مى گوید : ( اول هر یک از وصایا(ى من این است که ) اى اسرائیل رب اله تو واحد است و تنها او رب تو است و هم پسر بودن مسیح براى خدا را حفظ کنند (و نتیجه اش این تناقض گوئى ها شده است ) . ( مترجم ) ).

حاصل و نتیجه گفتار مسیحیان (اقنومهاى سه گانه#

)

و حاصل گفتارشان (هر چند که به معناى معقول و قابل تصورى برنمى گردد) این است که ذات خدا جوهر واحدى دارد و این حقیقت واحده سه اقنوم دارد و منظورشان از کلمه : ( اقنوم ) آن صفتى است که نحوه ظهور و بروز هر چیزى و تجلیش براى غیر با آن باشد، اما نه به طورى که صفت غیر موصوف باشد و اقنوم هاى سه گانه که خداى تعالى با آنها جلوه و ظهور کرده، عبارت است از اقنوم هستى و اقنوم علم که همان کلمه است و اقنوم حیات که همان روح است .

و این اقنوم هاى سه گانه است که یکى را پدر و دیگرى را پسر و سومى را روح مى گویند، اولى یعنى پدر را اقنوم وجود، و دومى را که اقنوم علم و کلمه است پسر و سوم را که اقنوم حیات است روح نامیدند .

و این اقانیم سه گانه عبارتند از : ( پدر ) ، ( پسر ) و ( روح القدس ) ، اول اقنوم وجود و دوم اقنوم علم و کلمه، و سوم اقنوم حیات است، پس پسر - که کلمه و اقنوم علم است -، از ناحیه پدرش - که اقنوم وجود است - به همراهى روح القدس - که اقنوم حیات است و اشیاء به وسیله آن روشنى مى گیرند - نازل شد .

آنگاه در تفسیر این اجمال اختلافى عظیم راه انداخته اند، از همین جا به شعبه ها و مذاهب بسیارى منشعب شده اند که از هفتاد مذهب هم تجاوز مى کند و به زودى به قدر گنجایش این کتاب تفصیلش از نظر خواننده خواهد گذشت .

و شما خواننده محترم اگر در آنچه قبلا خاطرنشان کردیم دقت بفرمائید خواهید دید که آنچه خداى تعالى در آیات زیر حکایت کرده، وجه مشترک بین همه مذاهبى است که بعد از عیسى بن مریم (علیهماالسلام ) در نصرانیت پیدا شده و معنائى هم که براى سه تا بودن یکى کردیم را، افاده مى کند، اینک بار دیگر آن آیات از نظر شما مى گذرد : ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح بن مریم ... ، لقد کفر الذین قالوا ان اللّه ثالث ثلاثة ... ) ، ( و لا تقولوا ثلاثه انتهوا ) .

و اگر قرآن کریم به حکایت این قدر مشترک اکتفا کرد، براى این بود که اشکالى که بر عقاید مسیحیان با همه کثرت و اختلاف که در عقائدشان هست وارد است و قرآن بدان احتجاج نموده، یک چیز و به یک وتیره است که به زودى روشن مى شود .

4- احتجاج قرآن بر ضد مذهب تثلیث#

احتجاج اول : استدلال به عدم امکان فرزند داشتن خداى متعال#

قرآن وقتى وارد در احتجاج علیه تثلیث مسیحیت مى شود، آن را از دو طریق رد مى کند .

اول - از طریق بیان عمومى، یعنى بیان این معنا که بطور کلى فرزند داشتن بر خداى تعالى محال است و فى نفسه امرى است ناممکن، چه اینکه فرزند فرضى، عیسى باشد یا عزیر و یا هرکس دیگر .

دوم - از طریق بیان خصوصى و مربوط به شخص عیسى بن مریم و اینکه آن جناب نه پسر خدا بود و نه اله معبود، بلکه بنده اى بود براى خدا و مخلوقى بود از آفریده هاى او .

اما توضیح طریق اول این است که : حقیقت فرزندى و تولد چیزى از چیز دیگر این است که چیزى از موجودات زنده و داراى توالد و تناسل متجزى شود، مثلا انسان و یا حیوان و یا حتى نبات وقتى مى خواهد تولید مثل کند، چیزى از او جدا مى شود و از راه جفت گیرى جزئى را از خود جدا نموده، به دست تربیت تدریجى فردى دیگر از نوع خود که او نیز مثل خودش است مى سپارد تا در نتیجه آنچه خود او از خواص و آثار دارد آن جزء نیز داراى آن خواص و آثار گردد، مثلا یک موجود جاندار، جزئى از خود را که همان نطفه او است و یک نبات جزئى را از خود که همان لقاح (کرته گل ) او است جدا مى کند و به دست تربیتش مى سپارد تا به تدریج حیوانى یا نباتى مثل خود شود و معلوم است که چنین چیزى در مورد خداى تعالى متصور نیست و عقل آن را به سه دلیل محال مى داند،

سه دلیل عقلى بر محال بودن تولید مثل براى خدا#

اول اینکه شرط اول تولید مثل، داشتن جسمى مادى است و خداى خالق ماده، منزه است از اینکه خودش مادى باشد، و قهرا وقتى مادى نبود لوازم مادیت که جامع همه آنها احتیاج است نیز ندارد، پس نیاز به حرکت و تدریج و زمان و مکان و غیر ذلک ندارد .

دلیل دوم اینکه الوهیت و ربوبیت خداى سبحان مطلقه است و به خاطر همین اطلاق در الوهیت و ربوبیتش، قیومیت مطلقه نسبت به ما سواى خود دارد و در نتیجه ما سواى خدا در هست شدن و در داشتن لوازم هستى نیازمند به او است و وجودش قائم به او است، چون او قیوم وى است، با این حال چگونه ممکن است چیزى فرض شود که در عین اینکه ماسواى او و در تحت قیومیت او است، در نوعیت مماثل او باشد؟ و در عین اینکه گفتیم ماسواى او محتاج او است، این موجود فرضى مستقل از او و قائم به ذات خود باشد و تمام خصوصیتها که در ذات و صفات و احکام خدا هست در او نیز باشد؟ بدون اینکه از او گرفته باشد .

دلیل سوم اینکه اگر زاد و ولد را در خداى تعالى جائز بشماریم، لازمه اش این است که فعل تدریجى را هم در مورد او (که متعالى از آن است ) جائز بدانیم و جائز دانستن آن مستلزم آن است که خداى تعالى هم داخل در چهارچوب ناموس ماده و حرکت در آید و این خلف فرض و محال است، چون ما او را خارج از این چهارچوب و فاعل و پدید آورنده آن فرض کردیم، بلکه خداى تعالى آنچه مى کند به اراده و مشیت خود مى کند و مشیت او براى تحقق خواسته اش کافى مى باشد و نیازمند به مهلت و تدریج نیست .

این همان بیانى است که از آیه : ( و قالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه بل له مافى السموات و الارض کل له قانتون بدیع السموات و الارض، اذا قضى امرا فانما یقول له کن فیکون ) ، افاده اش مى کند، چون مى فرماید : کفار گفتند: خدا فرزند گرفته و خدا منزه از آن است بلکه ملک همه آنچه در آسمان ها و زمین است از آن او (و او قیوم آنها است )، همه آنها در برابرش خاضع هستند و او آفریدگار بدون الگوى آسمان ها و زمین است، او وقتى بخواهد کارى بکند و بخواهد چیزى بوجود آورد، فقط کافى است بگوید ( باش ) و آن موجود بدون درنگ، و تدریج موجود شود .

و به بیانى که ما کردیم کلمه ( سبحانه ) به تنهائى یک برهان است که همان نزاهتش از مادیت است و جمله : ( له ما فى السموات و الارض کل له قانتون ) برهان دیگرى است که همان برهان دوم یعنى قیومیت خدا باشد، و جمله : ( بدیع السموات و الارض اذا قضى امرا ... ) برهان سوم است که همان برهان خلف فرض باشد .

چهار برهان در آیه شریفه#

( بدیع السموات و الارض )

البته ممکن است جمله : ( بدیع السموات و الارض ) را از باب اضافه صفت به فاعلش گرفته و بگوئیم : خود آسمان و زمین بدیع و عجیب است و در نتیجه از آن این معنا را استفاده کنیم که در آیه شریفه چهار برهان آمده، برهان اول را کلمه ( سبحانه ) و برهان دوم را جمله : ( له ما فى السموات و الارض کل له قانتون ) و برهان سوم را جمله : ( بدیع السموات و الارض ) و برهان چهارم را جمله ( اذا قضى ... ) افاده کند به این تقریب که از جمله : ( بدیع السموات و الارض ) بفهمیم : آسمان و زمین بدون الگو و مثال بوجود آمده، پس ممکن نیست خداى تعالى فرزنددار شود و موجودى از همین زمین فرزند او گردد، چون در این صورت موجودى است که با الگوى قبلى خلق شده، چون مسیحیان عیسى را عین خدا و مثل او مى دانند، پس این جمله به تنهائى خودش یک برهان دیگر مى شود .

و به فرض هم که مسیحیان به منظور فرار از اشکال جسمیت و مادیت خداى تعالى و نیز فرار از اشکال تدریجیت افعال او، بگویند اینکه ما مى گوئیم : ( اتخذ اللّه ولدا ) ، از باب مجازگوئى است نه اینکه حقیقتا خداى تعالى متجزى شده و چیزى از او جدا شده باشد که در حقیقت ذات و صفات مثل او باشد و در عین حال نه محکوم به مادیت باشد و نه به تدریجیت (و اتفاقا مقصود نصارا هم از اینکه گفتند: مسیح فرزند خدا است، بعد از بررسى گفته هایشان همین است )، تازه اشکال مماثلت به جاى خود باقى خواهد ماند .

توضیح اینکه اثبات فرزند و پدر اگر هیچ لازمه اى نداشته باشد، این لازمه را دارد که بالضروره اثبات عدد هست و اثبات عدد هم اثبات کثرت حقیقى است، براى اینکه گیرم که ما فرض کردیم این فرزند و پدر در حقیقت نوعیه واحد باشند، نظیر دو فرد انسان که در حقیقت انسانیت یک چیزند، لیکن نمى توانیم انکار کنیم که از جهت فردیت براى نوع دو فردند و بنابراین اگر ما اله را یکى بدانیم آنچه غیر او است که یکى از آنها همین فرزند فرضى است مملوک او و محتاج به او خواهند بود، پس فرزندى که براى خدا فرض ‍ کردند نمى تواند الهى مثل خدا باشد، چون خدا محتاج نیست و او محتاج است و اگر فرزندى برایش فرض کنیم که از این جهت هم مثل او باشد یعنى محتاج نباشد و چون خود او مستقل به تمام جهات باشد، دیگر نمى توانیم اله را منحصر در یکى بدانیم و خود را از موحدین بشماریم .

و این بیان همان چیزى است که آیه : ( و لا تقولوا ثلاثه انتهوا خیرا لکم انما اللّه اله واحد سبحانه ان یکون له ولد له ما فى السموات و ما فى الارض و کفى باللّه وکیلا )

بر آن دلالت دارد، چون مى فرماید : ( اله تنها و تنها خدا است، پس معلوم مى شود نصارا فرزند را هم اله مى دانستند و اگر چنین باشد باید فرزند محتاج پدر نباشد و مستقل در وجود باشد، دیگر نباید نصارا خود را موحد دانسته در عین اعتقاد به تثلیث بگویند خدا یکى است ) .

احتجاج دوم : اثبات اینکه شخص عیسى بن مریم (ع) پسر خدا و شریک او در الوهیت نیست#

و اما طریق دوم، یعنى بیان اینکه ( شخص عیسى بن مریم (علیهماالسلام ) پسر خدا و شریک او در حقیقت الوهیت نیست ) ، دلیلش ‍ همین است که او بشر است و از بشرى دیگر متولد شده و ناچار لوازم بشریت را هم دارد .

توضیح اینکه مریم (علیهاالسلام ) به او حامله شد و او در رحم وى نشو و نما کرد و مانند همه جنین ها تربیت یافت، آنگاه او را مانند هر مادرى دیگر بزائید و سپس در دامن خود تربیت نمود آنطور که سایر مادران، کودکان خود را تربیت و حضانت مى کنند و سپس ‍ شروع کرد ( با خوردن و نوشیدن و سایر حالات طبیعى یک انسان زنده نشو و نما کردن ) و مانند سایر موجودات زنده و طبیعى دستخوش عوارض شدن، گرسنه و سیر گشتن، خوشحال و ناراحت شدن، لذت و الم بردن، تشنه و سیراب گشتن، خوابیدن و بیدار شدن، خسته و راحت شدن، و سایر لوازم دیگر یک موجود طبیعى را به خود گرفتن .

اینها آن امورى است که همه از آن جناب در مدتى که در بین مردم بوده مشاهده شد، چیزى نیست که هیچ عاقلى در آن شک کند و نیز هیچ عاقلى شک ندارد در اینکه چنین کسى انسانى است مانند سایر انسان ها و افراد دیگر از این نوع و وقتى عیسى (علیه السلام ) چنین موجودى باشد قهرا مخلوقى است مصنوع، آنطور که سایر افراد این نوع مخلوقند و مصنوع، و از این جهت هیچ تفاوتى با دیگران ندارد .

و اما مساءله صدور معجزات و خوارق عادت به دست او، از قبیل زنده کردن مردگان و خلقت کردن مرغان و شفا دادن به کوران و برصى ها، و همچنین خوارقى که در پدید آمدنش بوده، از قبیل تکون یافتنش بدون پدر، همه و همه امورى است خارق العاده، یعنى غیر مالوف و غیر معمول در سنت جارى در عالم طبیعت و یا به عبارت دیگر نادر الوجود (و هر تعبیرى که مى خواهید بکنید و لیکن هر تعبیرى که برایش بکنید نمى توانید آنها را امرى محال بدانید)، براى اینکه عقل دلیلى بر محال بودن آن ندارد، علاوه بر اینکه کتب آسمانى همه گویاى این هستند که آدم ابو البشر نه پدر داشت و نه مادر، و انبیاى خدا از قبیل : صالح و ابراهیم و موسى (علیهماالسلام ) هم از اینگونه خوارق عادات بسیار داشتند و کتب آسمانى همه گویاى بر معجزات ایشان است، بدون اینکه الوهیتى براى آنان اثبات کنند و آن حضرات را از انسان بودن خارج و سنخه خدائى به آنان بدهند .

خوردن طعام دلالت بر احتیاج و مادیت مى کند لذا با الوهیت منافات دارد#

و این طریق استدلال، همان است که در آیه : ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه ثالث ثلاثة و ما من اله الا اله واحد ... ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صدیقة کانا یاکلان الطعام، انظر کیف نبین لهم الایات، ثم انظر انى یوفکون ) ، طى شده است و اینک ترجمه آن : ( محققا کسانى که گفتند: عیسى سومین خدا از سه خدا است، کافر شدند، چون هیچ معبودى به جز معبود یکتا نیست... مسیح پسر مریم به جز رسولى نبوده که قبل از او نیز رسولانى بوده اند و در گذشته اند و مادرش (در ادعاى اینکه او را بدون شوهر زائیده ) راستگو بوده، او و پسرش طعام مى خوردند، تو اى پیامبر ببین که چگونه آیات را براى این مردم بیان مى کنیم و سپس ‍ ببین که چگونه دروغ ها به ما مى بندند ) .

و اگر از میان همه افعال، خوردن مسیح را به رخ مسیحیان کشید، براى این بود که خوردن از هر عمل دیگر بر مادیت و احتیاج او بیشتر دلالت مى کند و احتیاج و مادیت با الوهیت منافات دارند، چون هرکسى مى فهمد که شخصى که به خاطر طبیعت بشریش گرسنه و تشنه مى شود و با چند لقمه سیر و با شربتى آب سیراب مى گردد، از ناحیه خودش چیزى به جز حاجت و فاقه ندارد، حاجتى که باید دیگرى آن را برآورد، با این حال الوهیت چنین کسى چه معنائى مى تواند داشته باشد؟ آخر کسى که حاجت از هر سو احاطه اش ‍ کرده و در رفع آن حوائج نیاز به خارج از ذات خود دارد فى نفسه ناقص و مدبر به تدبیر دیگرى است و اله و غنى بالذات نیست، بلکه مخلوقى است مدبر به ربوبیت کسى که تدبیر او و همه عالم به وى منتهى مى شود .

آیه شریفه زیر هم ممکن است به همین معنا ارجاع شود که مى فرماید : ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم، قل فمن یملک من اللّه شیئا، ان اراد ان یهلک المسیح ابن مریم و امه و من فى الارض جمیعا؟ و لله ملک السموات و الارض و ما بینهما، یخلق ما یشاء، و الله على کل شى ء قدیر ) ، چون مى فرماید : ( محققا کافرشدند کسانى که گفتند: اللّه همان مسیح پسر مریم است، بگو اگر چنین است، پس کیست که اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم را و مادرش را هلاک کند و حتى همه کسانى که در زمین هستند، هلاک کند جلوى او را بگیرد؟ و چگونه چنین کفریاتى را معتقد شده اند، با اینکه ملک آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است از خدا است، او است که هر چه بخواهد خلق مى کند و خدا بر هر چیز توانا است ) .

مسیح انسان بوده داراى صفات و احوال و افعال بشرى#

و همچنین آیه اى که در ذیل آیه (75) سوره مائده است و در آن خطاب به نصارا نموده مى فرماید : ( قل اتعبدون من دون الله ما لا یملک لکم ضرا و لا نفعا، و اللّه هو السمیع العلیم ) ، چون در این نوع از احتجاج ها ملاک صفات و افعالى است که از مسیح (علیه السلام ) مشاهده مى شود و مردم این را از آن جناب به چشم دیده اند که انسانى است معمولى و مانند سایر انسان ها بر طبق ناموس جارى در حیات زندگى مى کند و به همه صفات و افعال و احوالى که همه افراد این نوع دارند متصف است، مى خورد، مى نوشد، و محتاج به سایر حوائج بشرى و داراى همه خواص بشریت است و این اتصافش چنان نیست که به چشم ما اینطور جلوه کند و یا ما اینطور خیال کنیم و واقع غیر از این باشد، خیر، ظاهر و واقعش همین است که مسیح انسانى بوده داراى این صفات و احوال و افعال، انجیل ها هم پر است از اینکه آن جناب خود را انسانى از انسان ها و پسر انسانى دیگر خوانده و پر است از داستانهائى که از خوردن، نوشیدن، خوابیدن، راه رفتن، مسافرت و خسته شدن، سخن گفتن و احوال دیگر وى حکایت مى کند، بطورى که هیچ عاقلى به خود اجازه نمى دهد این همه ظواهر را حمل بر خلاف ظاهر و بر معنائى تاءویل بکند و با قبول این مطلب باید بپذیریم که بر سر مسیح هم همان مى آید که بر سر سایر انسان ها مى آید، پس او مانند سایرین از ناحیه خود، مالک هیچ چیز نیست و ممکن هم هست مانند سایرین دستخوش هلاکت گشته، از دنیا برود .

و همچنین داستان عبادت کردن و دعا کردنش اینقدر در کتب اناجیل آمده که جاى شک براى کسى نمى ماند که آنچه عبادت مى کرده، براى تقرب به خدا و خضوع در برابر ساحت مقدس او بوده، نه اینکه خودش خدا باشد و خواسته باشد به مردم طرز عبادت را یاد داده و یا نتیجه اى نظیر این را گرفته باشد .

آیه (172) سوره نساء هم به همین داستان عبادت کردن عیسى (علیه السلام ) و احتجاج به آن اشاره نموده، مى فرماید : ( لن یستنکف المسیح ان یکون عبدا لله و لا الملائکه المقربون، و من یستنکف عن عبادته و یستکبر، فسیحشرهم الیه جمیعا ) ،

عبادت کردن مسیح خود اولین دلیل بر نفى الوهیت اوست#

پس همین عبادت کردن مسیح براى خدا اولین دلیل است براى اینکه او اله نبوده، و الوهیت را براى غیر خود مى دانسته و براى خود هیچ سهمى از آن قائل نبوده، پس مسیحیان باید براى ما معنا کنند که چگونه ممکن است کسى خود را بنده و مملوک غیر بداند و در پرستش معبود و مالکش خود را به تعب بیندازد و در عین حال خود را قائم به نفس بداند، آن هم به همان جهتى قائم به نفس بداند که بدان جهت قائم به غیر مى داند و نامعقول بودن این سخن بر همه روشن است و همچنین عبادت ملائکه کاشف از این است که فرشتگان دختران خداى تعالى نیستند و همچنین روح القدس، چون همه اینان بندگان خدا و اطاعتکاران اویند، همچنانکه قرآن کریم فرمود : ( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا، سبحانه بل عباد مکرمون، لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم، و لا یشفعون الا لمن ارتضى، و هم من خشیته مشفقون ) .

علاوه بر اینکه انجیل ها پر از اعتراف به این معنا است که روح مطیع خدا و رسولان او، و فرمانبر او و محکوم به حکم او است و معنا ندارد که کسى خودش به خودش امر کند و حکمفرماى خودش و مطیع خودش باشد، همچنانکه معنا ندارد کسى منقاد خود و مخلوق خویش باشد .

و نظیر این جریان یعنى دلالت کردن عبادت عیسى بر اینکه عیسى خدا نیست و عابد غیر معبود است، دعوت عیسى (علیه السلام ) است که بشر را به عبادت خدا مى خواند (و این معقول نیست خدائى بندگان را به عبادت خدائى دیگر بخواند)، خداى تعالى به همین اشاره نموده مى فرماید : ( لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم، و قال المسیح یا بنى اسرائیل اعبدوا اللّه ربى و ربکم انه من یشرک بالله، فقد حرم اللّه علیه الجنه، و ماویه النار، و ما للظالمین من انصار ) ، و راه آیه و احتجاجش روشن است .

انجیل ها نیز از حکایت اینکه عیسى چگونه مردم را به سوى خدا دعوت مى کرد، پر هستند، گو اینکه در انجیل ها عبارتى به جامعیت ( اعبدوا اللّه ربى و ربکم ) نیست، لیکن همین معنا را با عباراتى دیگر مى رساند و اعتراف دارد بر اینکه خداى تعالى رب مردم است و در هیچ جاى انجیل حتى براى یک بار هم دیده نشده که عیسى صریحا مردم را به عبادت خود بخواند، و اگر در آن آمده : ( من و پدرم واحدیم ) به فرضى که امثال این جملات براستى کلام انجیل باشد، باید حمل کرد بر اینکه خواسته است بفرماید: اطاعت من و اطاعت اللّه یکى است، همچنانکه قرآن هم همین معنا را آورده، مى فرماید : ( من یطع الرسول، فقد اطاع الله ) .

5 - مسیح یکى از شفیعان نزد خدا است، نه خونبهاى گنهکاران#

تقدیر و توضیح اعتقاد مسیحیان به تفدیه عیسى علیه السلام#

نصارا معتقدند که مسیح با خون پر بهاى خود جرائم ایشان را عوض داده و به همین جهت لقب ( فادى ) به آن جناب داده، گفته اند: بعد از آنکه آدم نافرمانى خدا کرد و از شجره ممنوعه در بهشت خورد، خطاکار شد و این خطاکارى او به ارث در همه فرزندانش ‍ بماند، در نتیجه ذریه او مادام که توالد و تناسل کنند، خطاکار مى زایند و جزاى خطیئه هم عقاب در آخرت و هلاک ابدى است که خلاصى و فرار از آن ممکن نیست با اینکه خداى تعالى رحیم و عادل است .

و لذا اشکالى لا ینحل در اینجا پیدا شد و آن این است که اگر آدم و ذریه او را به جرم خطاهایش عقاب کند، با رحمتش منافات دارد، چون همین رحمتش او را واداشت که ایشان را خلق کند و اگر ایشان را بیامرزد با عدالتش منافات دارد (چون در این صورت خوب و بد را به یک چوب رانده ) و عدالت اقتضاى آن ندارد، بلکه اقتضا مى کند بین آن دو را فرق بگذارد، مجرم خطاکار را به جرم و خطایش عقاب، و نیکوکار مطیع را به پاداش نیکى ها و اطاعتش ثواب دهد، البته این نظریه بیشتر کشیش ها است و گرنه بعضى ها چون کشیش ( مار اسحق ) هستند که تخلف در مجازات مجرم و خطاکار را جائز مى دانند و به عبارت دیگر مى گویند خلف وعده جائز نیست، ولى خلف وعید و تهدید جائز است .

این اشکال از اول خلقت تا زمان عیسى (علیه السلام ) لا ینحل مانده بود، تا آنکه خداوند آن را به برکت مسیح حل کرد، به این نحو که مسیح که فرزند خدا و خود خدا بود، در رحم یکى از ذریه هاى آدم یعنى مریم بتول حلول کرد و از او متولد شد، همانطور که یک انسان از انسان دیگر متولد مى شود و از این نظر یک انسان تمام عیار بود، چون از انسانى متولد شده بود، ولى از نظر دیگر یک معبود کامل بود، براى اینکه فرزند اللّه بود و معلوم است که پسر اللّه همان اللّه تعالى است و از همه گناهان و خطایا معصوم است .

بعد از آنکه بره ه اى اندک از زمان در بین مردم زندگى کرد و با آنان معاشرت و آمیزش نمود و چون با ایشان خورد و نوشید و با ایشان گفتگو کرد و انس ورزید و در بین ایشان آمد و شد کرد، رفته رفته دشمنان را بر خود مسخر ساخت، تا او را به بدترین وجهى بکشند و آن کشتن به وسیله دار بود که در کتاب الهى، صاحبش لعنت شده است، عیسى این دار لعنتى و این زجر و اذیتى را که داشت تحمل کرد و خود را فدا ساخت تا بندگانش از عقاب آخرت نجات یابند و دچار هلاکت سرمدى نگردند، پس عیسى کفاره خطاهاى مؤ منین و گروندگان به خودش شد، نه تنها گروندگان خودش بلکه کفاره گناهان همه عالم شد، (در رساله اولاى یوحنا، فصل اول آمده : اى فرزندان من، این الفاظ که به سوى شما مى نویسم براى آن است که گناه مکنید و اگر احیانا یکى از شما گناه کرد ما نزد رب مایه تسلیتى عادل داریم و او یسوع مسیح است و این همان وسیله آمرزش خطاهاى ما است، بلکه نه تنها خطاهاى ما، که خطاهاى همه عالم، اینها سخنانى است که مسیحیان در معناى ( فادى ) خونبها شدن مسیح (علیه السلام ) گفته اند .

مساله دار و فدا اساس دعوت مسیحیان#

نصارا این کلمه (یعنى مساءله دار و فداء) را اساس دعوت خود قرار داده اند و هیچ بهانه و آغازگرى جز آن ندارند و هیچ کلامى را جز با آن خاتمه نمى دهند، همچنانکه قرآن کریم اساس دعوت خود را توحید قرار داده، و در خطابش به رسول گرامیش مى فرماید : ( قل هذه سبیلى ادعوا الى اللّه على بصیره انا و من اتبعنى و سبحان اللّه و ما انا من المشرکین ) ، حتى خود مسیح (علیه السلام ) هم ( به طورى که انجیل ها تصریح دارند و نقلش در چند سطر قبل گذشت )، اولین وصایاى خود را توحید و محبت ورزیدن به خداى سبحان قرار مى داده .

علماى اسلام و سایر دانشمندان اشکالهاى بسیارى را که در گفته ها و عقائد مسیحیان است، تذکر داده اند و وجوه فساد و بطلان سخنان ایشان را ذکر کرده اند، در این باره کتابها و رساله ها نوشته و صفحه ها و طومارها پر کرده اند و این عقائد را با ضروریات عقلى منافى و حتى با کتب عهدین نیز مناقض دانسته اند و اما ما آنچه در این کتاب برایمان اهمیت دارد انتخاب آن منافاتهائى است که با اصول تعلیم قرآنى سازگارى ندارند و بعد از بیان آن ها بحث را با بیان فرق بین شفاعت و فداء خاتمه داده، روشن مى کنیم که معناى شفاعتى که قرآن اثباتش کرده و معناى فدائى که مسیحیان بدان معتقدند چیست .

این را هم قبلا بگوئیم که قرآن کریم به صراحت تذکر مى دهد که آنچه از معارف که بشر را بدان مى خواند، با بیانى مى خواند و بشر را مخاطب قرار مى دهد که قریب الافق با عقول آنان است و بیاناتش فهم و درک آنان را رشد مى دهد و فصل ممیزى است که انسان با آن حق را از باطل تشخیص مى دهد، آنگاه تسلیم حق مى شود و از باطل دورى مى نماید و نیز بین خیر و شر و نافع و مضر را جدا مى سازد و انسان به آسانى مى تواند خیر را بگیرد و شر را رها کند، عقل سالمى هم که غبار تعصب جلو دیدش را نپوشانده، هر گاه به این کتاب عزیز مراجعه کند، همین ها را مى فهمد، پس آنچه قرآن حق و خیر و نافع معرفى نموده، عقل نیز همان را حق و خیر و نافع مى داند و هر چه را که قرآن باطل و شر و مضر معرفى کرده، عقل نیز همان را باطل و شر و مضر تشخیص مى دهد .

ده اشکال بر این اعتقاد باطل#

حال ببینیم عقل ما درباره آنچه مسیحیت گفته چه حکم مى کند؟ با دقت در آنچه از ایشان نقل کردیم، ده اشکال به آنها وارد است که اینک از نظر خواننده مى گذرد :

1 - اول اینکه گفتند: حضرت آدم با خوردن از آن درخت خدا را معصیت کرد و قرآن کریم این سخن را به دو وجه رد مى کند: وجه اول اینکه نهى خداى تعالى (در بهشت صادر شده بود و بهشت دار تکلیف و امر و نهى مولوى نیست، در نتیجه نهیى ) ارشادى بود که در آن صلاح حال شخص نهى شده در نظر گرفته مى شود و نهى کننده مى خواهد او را به سوى آنچه مصلحتش در آن است ارشاد کند و نواهى و نیز اوامرى که از این قبیل باشند، نه بر امتثالش ثوابى مترتب مى شود و نه بر مخالفتش عقابى، عینا مانند ( بکن ) و ( نکن ) هائى است که شخص طرف مشورت ما به ما مى گوید، و یا ( بکن ) و ( نکن ) هائى که طبیب به بیمارش مى گوید تنها چیزى که بر اینگونه ( بکن ) ، ( نکن ) هائى مترتب مى شود همان رشد و مصلحتى است که طرف مشورت و یا طبیب در ( بکن هایش ) در نظر گرفته و همان مفسده و ضررهائى است که در ( نکن هایش ) پیش بینى کرده است، آدم ابو البشر نیز با مخالفتش از دستور ارشادى الهى جز بیرون شدن از بهشت و از دست دادن راحتى و قرب حق تعالى، و سرور رضاى او چیزى دامنگیرش نشد و به هیچ وجه دچار عقوبت خدا نگشت، براى اینکه امر مولوى خدا را نافرمانى نکرد، تا نتیجه اش عقاب باشد، خواننده عزیز اگر بیش از این مقدار در اینجا طالب باشد به تفسیر آیه 35 تا 39 سوره بقره مراجعه کند .

وجه دوم اینکه آدم (علیه السلام ) پیغمبر بود و قرآن کریم ساحت پیغمبران را منزه و نفوس شریفه آنان را مبراى از ارتکاب گناه و فسق از امر خداى سبحان مى داند، برهان عقلى هم موید این نظریه است، خواننده محترم مى تواند براى دیدن این برهان به تفسیر آیه (213) از سوره بقره، آنجا که پیرامون عصمت انبیاء بحث مى کردیم مراجعه نماید .

دومین اشکال#

2 - دوم اینکه گفتند : ( به خاطر گناهى که آدم کرد گنهکارى لازمه او و ذریه او شد ) .

قرآن این را نیز رد نموده مى فرماید : ( ثم اجتبیه ربه فتاب علیه و هدى ) ، بعد از خوردن از آن درخت و بیرون شدن از بهشت خداى تعالى او را برگزید و نظر رحمت خود را به او برگردانید .

و نیز مى فرماید : ( فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم ) .

اعتبار عقلى هم موید این معنا یعنى آمرزش گناهان است، بلکه نه تنها موید است، بیانگر نیز هست، براى اینکه تبعات گناه و آثار شوم آن امرى است که هر چند از نظر عقل لازم الاجتناب اعتبار شده و موالى عرفى هم اجتناب از آن و از مخالفت و تمرد را لازم مى داند، چون اگر پاى کتک و عقوبت متخلف، و پاداش فرمانبر در کار نباشد، امر تکلیف و مولویت پا نمى گیرد و هیچ امر و نهیى امتثال نمى شود، و عقل و همچنین موالى عرفى این را هم معتبر مى دانند و از شوون مولویت مى شمارند که مولى دست و بالش در دائره مولویت باز باشد، هر جا مقتضى بداند عقوبت را بر مجرمین و پاداش را براى فرمانبران گسترش داده و هر جا صلاح بداند از خطاى خطاکاران و معصیت عاصیان چشم بپوشد و با ایشان به عفو و مغفرت معامله کند، چون همه اینها از شؤ ون مولویت و حکومت است و حسن این عمل یعنى عفو موالى و صاحبان سطوت فى الجمله جاى تردید نیست و عقلاى از انسان ها هم تا به امروز آن را بکار بسته اند، پس اینکه مسیحیان گفتند : ( گناه آدم لازمه ذریه او شد ) ، سخن درستى نیست، چون اگر چنین بود در بشر هیچ موردى براى اصل عفو و مغفرت وجود نمى داشت، چون مغفرت و عفو براى محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با این فرض که خطیئه لازم لا ینفک بشر باشد، دیگر موضوعى براى عفو و مغفرت باقى نمى ماند، با اینکه وحى الهى چه قرآن کریم و چه کتب عهدین پر است از داستان عفو و مغفرت، حتى خود این کلامى که ما از ایشان نقل کردیم و هم اکنون مشغول بحث پیرامون آنیم، خالى از عفو و مغفرت نبود .

و سخن کوتاه اینکه این ادعاى مسیحیت مبنى بر اینکه گناهى از گناهان یا خطائى از خطاها، همین که از کسى سر زد لازم لا ینفک او مى شود و دیگر نه قابل مغفرت است و نه حتى توبه و ندامت و رجوع به خدا آن را پاک مى کند، ادعائى است که عقل سلیم و طبع مستقیم آن را نمى پذیرد .

سومین اشکال بر گفتار نصارا#

3 - اشکال سومى که به گفتار آنان وارد است این است که گفتند: خطیئه آدم همانطور که ملازم آدم شد ملازم ذریه او نیز شد و تا قیامت ذریه او را خطاکار کرد، و این گفتار مستلزم آن است که تبعه آن خطیئه و آثار سوئش هم گریبان ذریه اش را بگیرد و بطور کلى گناه هر انسانى گناه دیگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهى گریبان افراد دیگر را که آن گناه را نکرده اند بگیرد و این معنا، هم از نظر عقل نادرست است و هم قرآن کریم آن را رد مى کند .

بله در قرآن این معنا آمده است که اگر یک فرد از انسان عمل زشتى را مرتکب شود و دیگران به آن راضى باشند، هر چند خودشان مرتکب شده باشند مورد مواخذه قرار مى گیرند، لیکن این مساءله غیر مساءله مورد بحث است، مساءله مورد بحث این است که یک انسان خطائى مرتکب شده و خطاى او خطاى تمامى ذریه او و اثر سوئش گریبان ذریه او را تا قیامت بگیرد، چه اینکه ذریه او به خطاى او رضایت داده باشند و چه نداده باشند، که گفتیم به هیچ وجه درست نیست و معنا ندارد آدم ابو البشر خطائى کرده باشد، افراد بى گناه و معصومى هم که در ذریه او هستند به آتش گناه او بسوزند و قرآن کریم در آیه : ( الا تزر وازرة وزر اخرى ) و آیه شریفه : ( و ان لیس للانسان الا ما سعى ) ، آن را رد مى کند، عقل سلیم هم با آن سازگار نیست، زیرا مواخذه بى گناه به جرم گنهکار دیگر قبیح است و عقل آن را رد مى کند، خواننده محترم مى تواند براى تکمیل مطالعه خود در این باب به بحث هائى که درباره افعال در تفسیر سوره بقره آیه (216 تا 218) داشتیم مراجعه نماید .

اشکال چهارم

4 - اشکال چهارم اینکه اساس گفتار مسیحیت بر این است که اثر تمامى خطاها و گناهان هلاکت ابدى است و هیچ فرقى در کوچکى و بزرگى گناه نیست و لازمه این سخن آن است که اصولا گناه کوچک و صغیره اى وجود نداشته، هر گناهى هر قدر هم که ناچیز باشد کبیره و مهلکه بحساب آید و این از نظر تعلیمات قرآنى درست نیست، چون از نظر قرآن کریم خطاها و معصیت ها مختلفند، بعضى کبیره و بعضى صغیره، بعضى مشمول مغفرت و بعضى غیر قابل آمرزشند، مانند شرک که بدون توبه آمرزیده نمى شود و خداى تعالى درباره این دو نوع گناه فرموده : ( ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه، نکفر عنکم سیئاتکم، ان اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء ) .

پس ملاحظه کردید که خداى تعالى محرماتى را که از آن نهى فرموده دو قسم کرده، یکى گناهان کبیره و یکى دیگر گناهانى که در مقابل آن قرار دارند و قهرا صغیره خواهند بود و نیز بعضى را قابل آمرزش و بعضى دیگر را غیر قابل آمرزش دانسته، پس به هر حال گناهان (از نظر زشتى و فساد) مختلفند و چنین نیست که تمامى گناهان باعث خلود در آتش و هلاکت ابدى گردد .

علاوه بر نظریه قرآن کریم، عقل نیز نمى پذیرد که تمامى گناهان را در یک ردیف قرار دهد، به طورى که در نظر او فرقى میان ( یک سیلى زدن ) و بین ( کشتن ) نباشد و نگاه به زن مردم، با زناى با او یکسان باشد و همچنین (خوردن یک ریال مال مردى توانگر با خوردن تمامى اموال یتیمى بى سر پرست در نظرش یکسان باشد) و عقلاى از انسان ها در تمامى ادوار هیچ گناهى را در جاى گناه دیگر ننهاده اند و براى هر معصیتى تبعه و اثر خاصى و سرزنش و عقاب معینى قائلند و با این اختلاف چشمگیرى که در مراتب گناه هست، چگونه مى توان حکم یک کاسه و کلى درباره آن کرد و با فرض اختلاف مراتب آن، عقل حکم مى کند به اینکه : مراتب مختلف عذاب را بین آنها توزیع کرد یعنى عذاب جاودانى و هلاک ابدى را کیفر بزرگترین گناه از قبیل شرک به خدا دانست و عذاب هاى کمتر را کیفر گناهان کوچکتر دانست همانطور که قرآن چنین کرده و معلوم است که خوردن از درخت بهشتى به فرض اینکه حکم ارشادى نبوده باشد بلکه حکم شرعى بوده باشد، مخالفتش به پایه کفر به خداى عظیم و گناهانى نظیر آن نمى رسد، پس این درست نیست که مخالفت چنان نهى را باعث عذاب دائمى بدانیم، خواننده عزیز مى تواند به بحث افعال که در تفسیر آیه (216 تا 218) سوره بقره داشتیم مراجعه نماید .

اشکال پنجم بر گفتار مسیحیان#

5 - اشکال پنجم که به حرف مسیحیان وارد است این است که گفتند: بین صفت ( رحمت ) خدا و ( عدالت ) او تزاحم بوجود آمد، آنگاه براى رفع این تزاحم عیسى نازل شد و سپس صعود کرد، به بیانى که قبلا از ایشان نقل کردیم و اگر کسى در این کلام و در لوازم آن دقت کند مى فهمد که خداى تعالى از دیدگاه مسیحیان هر چند موجودى است آفریننده که خلقت این عالم با همه اجزایش ‍ مستند به او است، لیکن خدائى است که هر کارى که مى خواهد بکند علم ذاتیش را بکار گرفته، (عینا، مانند ما انسانها) فکر مى کند که این کار را بکند و یا نکند، هر یک از این دو طرف به نظرش چربید آن را اختیار مى کند و چربیدن آن به این معنا است که با مصالحى که در نظر دارد مطابق باشد، همانطور که ما در هر کارى مصالح و مفاسدش را سبک و سنگین مى کنیم، اگر مصالح آن بر مفاسدش چربید انجام مى دهیم و لازمه این سخن این است که خداى تعالى هم مثل ما انسان ها در تطبیق عمل خود با مصالح و مفاسد احیانا اشتباه کند و در نتیجه پشیمان شود، همچنانکه در اصحاح ششم از سفر تکوین از تورات آمده : که خدا از اینکه فرزندان آدم را در زمین خلق کرد خوشش نیامد و چه بسا در اینکه آیا این عمل را انجام بدهد یا نه فکرش به جائى نرسد و نتواند مصلحتش را تشخیص دهد و اى بسا فکر او (به خاطر اشتغال به چیزهاى دیگر) به فلان مساءله متوجه نگشته، درباره آن جاهل باشد .

و سخن کوتاه اینکه خداى تعالى از نظر مسیحیت در افعال و اوصافش عینا مانند یک انسان است که هر چه مى کند با فکر و مصلحت اندیشى مى کند و همه همش در این است که عمل خود را با مصلحت وفق دهد، پس او نیز مانند ما انسان ها محکوم به حکم مصالح و مقهور به این است که عمل را در این چهارچوب انجام دهد (و معلوم است که چنین کسى از ناحیه خارج از ذات خود محکوم به این احکام شده )، در نتیجه ممکن است از ناحیه خارج به صلاح و مصلحتش هدایت بشود و ممکن است نشود و در نتیجه گمراه گردد و دچار اشتباه و غفلت شود، و چه بسا که چیزى را بداند و چه بسا نداند، چه بسا بر آن عامل خارجى غالب شود و چه بسا او بر وى غالب گردد، پس قدرت چنین خدائى محدود است، همچنانکه عملش محدود است و وقتى این حالتهاى مختلف بر خدا جائز باشد، سایر عوارض که بر یک فاعل صاحب فکر و اراده طارى مى شود بر او نیز طارى شود، یعنى خوشحال شود و اندوهگین گردد و خود را بستاید و ملامت کند، شرمسار شود و سرفراز گردد و احوالى دیگر از این قبیل و کسى که چنین وضعى دارد موجودى مادى و جسمانى و داخل در محدوده ناموس حرکت و تغییر و استکمال خواهد بود و کسى که اینطور باشد ممکن الوجود و مخلوق است، البته نه مخلوقى فوق العاده، بلکه یک انسان معمولى خواهد بود، نه واجب الوجودى که خالق هر چیز است .

اتصاف خداوند به جسم و اوصاف جسمانى در کتاب نصارا#

و شما خواننده محترم اگر به کتب عهدین مراجعه کنید خواهید دید آنچه ما به عنوان لازمه گفتار حضرات ذکر کردیم صریحا درباره خداى تعالى آمده، یعنى خدا را جسم و متصف به همه اوصاف جسمانى و مخصوصا صفات انسان مى داند .

و قرآن مجید در همه این معانى که ذکر شد خداى تعالى را منزه از این اوهام خرافى مى داند از آن جمله مى فرماید : ( سبحان اللّه عما یصفون ) و براهین عقلى و قطعى هم قائم است بر اینکه خداى تعالى ذاتى است مجمع تمامى صفات کمال، پس او تنها وجود دارد و بس و وجودش هیچ شائبه اى از عدم ندارد و او تنها قدرت دارد و قدرتش مطلقه است بدون اینکه مشوب به عجز باشد و او تنها علم دارد، آن هم علم مطلق، بدون اینکه علمش آمیخته با جهل و یا در معرض زوال باشد او همه اش حیات است، آن هم حیات مطلقه، بدون اینکه مرگ و فنا در او ممکن باشد و وقتى خداى تعالى به حکم براهین قطعى عقلى، چنین خدائى است، دیگر دگرگونگى در او راه ندارد، نه در وجودش و نه در علمش و نه در قدرتش و نه در حیاتش .

در نتیجه چنین خدائى جسم و جسمانى نبوده، چون اجسام و جسمانیات از هر جهت در احاطه دگرگونگى و تحولند، و در معرض ‍ امکانات (بشود یا نشودها) و احتیاجاتند و وقتى خداى تعالى جسم و جسمانى نبود، در معرض حالات مختلف و عوارض متنوع قرار نمى گیرد، غفلت و سهو و اشتباه، پشیمانى و سرگردانى، تاثر، شرمسارى و خوارى و کوچکى و شکست خوردن و امثال اینها در ساحت مقدس او محال است و ما در این کتاب در هر مورد مناسبى که پیش آمده بحث هاى برهانى این مسائل را بطور کامل آورده ایم (ان شاء اللّه خواننده عزیز به آنها بر مى خورد ).

و این به عهده اهل دقت و تدبر است که بین این دو قول، یعنى آنچه قرآن در این باره مى گوید و آنچه کتب عهدین گفته، مقایسه کند ببیند آیا معارفى که قرآن کریم در مورد اله عالم آورده : ( که هر صفت کمال را برایش اثبات و هر صفت نقص را از او نفى کرده و بالاخره او را بزرگتر از آن دانسته که فهم محدود ما بتواند درباره او حکمى بکند ) حق است و یا امورى که کتب عهدین در این باره مى گوید، امورى که جز در اساطیر یونان و خرافات هند قدیم و چین یافت نمى شود، امورى که در وهم انسان هاى اولى درآمده و افکارشان تحت تاءثیر آن قرار گرفته است .

اشکال ششم بر گفتار مسیحیان#

6 - اشکال ششم اینکه گفتند : ( خدا پسرش مسیح را فرستاد و دستور داد در یکى از رحم ها حلول کند، تا به صورت انسانى از آن رحم متولد گردد، در حالى که خدا هم باشد ! ) ! و این همان سخن غیر معقولى است که قرآن کریم براى ابطال آن قیام نموده و توضیحش در بیان سابق گذشت و دیگر تکرار نمى کنیم .

و معلوم است که عقل سلیم هم نمى تواند آن را بپذیرد،براى اینکه اگر در اوصافى که باید به حکم عقل واجب الوجود را متصف به آن بدانیم دقت شود از قبیل ثبات سرمدى و عدم دگرگونى و عدم محدودیت وجود و احاطه به هر چیز و نزاهت از گنجیدن در زمان و مکان و آثار این دو، و نیز اگر در تکون انسان از آن لحظه اى که نطفه اى در رحم بوده تا وقتى که به صورت جنین درمى آید چه اینکه این تکون را طبق نظریه ملکانیان تفسیر کنیم و چه طبق نظریه نسطوریان و چه یعقوبیان و چه غیر ایشان (که قبلا بدان اشاره شد) نمى توانیم او را اله یعنى موجودى مجرد بدانیم، چون بین یک موجود جسمانى که همه اوصاف جسمیت و آثار آن را دارد و بین موجودى که جسمیت ندارد و هیچیک از اوصاف جسمیت از قبیل زمان و مکان و حرکت و غیر ذلک در او نیست، نسبتى وجود ندارد، و چگونه ممکن است بین آن دو اتحاد برقرار شود، حال این اتحاد به هر وجهى که تصور شود؟

و همین منطبق نشدن این قول با احکام ضروریه عقلى، باعث شده که بولس و سایر روساى قدیسین علیه فلسفه و مباحث عقلى قیام نموده، احکام آن را تقبیح کنند .

بولس مى گوید: من این را نوشتم تا حکمت حکما را قاطعانه سرکوب نموده، فهم فقها را تخطئه نمایم، حکیم کجا و نویسنده کجا و کنکاشگر این روزگار کجا و تعمق و دقت در معارف دینى ما کجا؟ مگر نبود که خدا حکمت این عالم را تعمیق فرمود - تا آنجا که مى گوید - اگر یهوددارد سخن از معجزه کند و از ما معجزه بخواهد و اگر یونانیان جراءت دارند دم از حکمت بزنند ما بانگ برمى آوریم که اینک مسیح مصلوب معجزه و حکمت است .

و نظیر این کلمات در کلام وى و کلمات غیر او بسیار است و هیچ وجهى جز سیاست نشر و تبلیغات ندارد و اگر خواننده عزیز و هرکس دیگرى به این رساله ها و کتب مراجعه مموده، در طریق بیاناتش براى مردم و در طرز سخن گفتن با آنان دقت کند، به درستى آنچه ما گفتیم یقین پیدا مى کند، (زیرا جز مطالب خطابه اى و پشت هم اندازى چیزى نمى بیند ).

و از آنچه گذشت اشکالى که به قسمت دیگر سخنان مسیحیت وارد است روشن مى شود و آن قسمت این است که گفتند : ( خدا معصوم از گناهان و خطایا است ) ، و اشکالش این است که خدائى که اینان تصور کرده اند، داراى عصمت نیست، براى اینکه عصمت بر دو معنا است که یکى در مورد او تصور ندارد، و دیگرى را هم ندارد، پس اصلا عصمت ندارد، اما آن عصمتى که در او تصور ندارد، عصمت از تمرد و نافرمانى خالق است که مسیحیت قائل به خالقى براى خدا نیستند، و اما عصمتى که در او تصور مى شود ولى مسیحیت آن را براى خدا قائل نیستند، عصمت از اشتباه و خطاى در فکر است که خواننده عزیز توجه کرد که صریحا خدا را اشتباه کار معرفى کردند، پس خداى مسیحیت بطور کلى عصمت ندارد .

اشکال هفتم

7 - اشکال هفتم به این قسمت از گفتار آنان وارد است که گفتند : ( بعد از آنکه خداى پسر به صورت فردى از انسان جلوه کرد و با مردم به معاشرت پرداخت، آنهم همانند معاشرت یک انسان معمولى با سایر انسان ها، تا آنکه در آخر خود را مسخر دشمنان کرد ) ، وجه نادرستى این سخن آن است که بنا به این گفتار واجب الوجود صفات ممکنات را به خود گرفته و در عین اینکه واجب الوجود است ممکن الوجود هم شده، در عین اینکه خدا است انسان هم شده و خلاصه کلام اینکه از نظر آقایان واجب الوجود مى تواند خلقى از مخلوقات خود شود، یعنى به حقیقت و واقعیت نوعى از این انواع خارجى متصف گردد، مثلا روزى انسانى از انسان ها شود و روزى دیگر اسب، و روزى مرغ و روز دیگر حشره، و وقتى دیگر چیزى دیگر شود و حتى از نظر ایشان خدا مى تواند در عین اینکه یک چیز است، چند چیز باشد، هم خدا باشد و هم انسان و هم اسب و هم حشره !!!.

و همچنین هر رقم عمل که از اعمال موجودات فرض شود از او به تنهائى صادر شود، براى اینکه وقتى بتواند به صورت همه موجودات جلوه کند، باید همه اعمال مخصوص موجودات را هم بکند، در نتیجه بتواند اعمالى متقابل از قبیل عدل و ظلم را انجام داده و به صفاتى متقابل از قبیل علم و جهل، قدرت و عجز، حیات و ممات، غنى و فقر و... متصف شود و خداى ملک حق بزرگتر از اینها است و این اشکال غیر از آن محذورى است که در اشکال ششم گذشت (براى اینکه در اشکال ششم مى گفتیم چگونه ممکن است موجودى سرمدى و غیر محدود الوجود و محیط به هر چیز و منزه از مکان و زمان ناگهان نطفه شود و در رحم مادر بگنجد و در اشکال هفتم مى گوئیم : به فرضى که از اشکال ششم صرفنظر کنیم، وقتى بنا شد یک چیز، دو چیز شود و خدا انسان شود، مى تواند بیش از دو چیز هم بشود و افعال صفات هر یک از انواع موجودات را داشته باشد که این خود غیر معقولى دیگر است مترجم ).

اشکال هشتم

8 - اشکال هشتم به این قسمت از گفتارشان وارد است که گفتند : ( خدا چوبه دار و لعنت دشمنان را به خود خرید، براى اینکه شخص به دار آویخته شده ملعون است ) ، اشکال ما این است که منظورشان از این سخن چیست ؟و چگونه خدا لعنت را تحمل کرد؟ و منظور از این لعنت چیست ؟ آیا همین لعنتى است که اهل عرف و لغت از این کلمه مى فهمند؟ یعنى دور کردن از رحمت و کرامت ؟ و یا معنائى دیگر است ؟ اگر منظور همان معناى معروف باشد که ما و اهل لغت از این کلمه مى فهمیم مى پرسیم چگونه ممکن است کسى که خودش خدا است خود را از رحمت خود دور کند؟ و یا دیگران او را از رحمت خود او دور سازند؟ و مگر رحمت غیر از فیض وجودى و موهبت نعمت و اختصاص به مزایاى هستى چیز دیگرى است ؟ اگر این باشد پس برگشت معناى لعنت و دور کردن به فقر مالى و نداشتن جاه و امثال اینها در دنیا و یا آخرت و یا هر دو خواهد بود، و اینجا است که مى پرسیم معناى لعنت کردن به خداى تعالى و تقدس به هر وجهى که تصورش کرده باشند غیر قابل تصور است و مسیحیت باید آن را براى ما تصویر کنند و بگویند که چگونه خدائى که غنى بالذات است در اثر لعنت مخلوقش محتاج مى شود، با اینکه غناى بالذات باب هر فقرى را سد مى کند؟ .

و اما تعلیم قرآنى بر خلاف این تعلیم عجیب و غریب به تمام معناى کلمه است، قرآن کریم مى فرماید : ( یا ایها الناس انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى ) .

و قرآن کریم خداى را به اسمهائى یاد مى کند و به صفاتى متصف مى داند که با آن اسماء و صفات، دیگر محال است در معرض فقر و فاقه، حاجت و نقص، نداشتن و عدم، بدى و زشتى، ذلت در برابر کسى و خوار در نزد خودش قرار گیرد و خلاصه اینکه ساحت قدس و کبریائیش منزه از اینها است .

در اینجا ممکن است کسى به طرفدارى از مسیحیت برخاسته و بگوید: از نظر مسیحیان نیز خداى تعالى فى نفسه یعنى بخودى خود چنین خدائى است و اگر با یک فرد از انسان - مثلا با مسیح - متحد نشده بود، خود بخود اجل از این بود که در معرض خوارى و سایر احوال مذکور قرار گیرد و چون با یک انسان که مادى و جسمانى است متحد شده، همه احوال و عوارض را پذیرفته است !!.

در پاسـخ مى گوئیم : آیا پذیرش و تحمل لعنت و اتصافش به امور شاقه نامبرده که علتش - به ادعاى شما - اتحاد نامبرده است، تحمل واقعى و حقیقى است ؟ و یا آنکه مجازا آن را تحمل مى خوانید؟ اگر حقیقى باشد همان محذور که گفتیم لازم مى آید و اگر تحمل مجازى است اشکال دوباره برمى گردد. یعنى شما مسیحیان به خاطر اشکال تزاحم عدل خدا و رحمتش بود که مساءله فدیه شدن خدا را تصویر کردید، و اگر این مساءله مجازى و صرف شوخى باشد اشکال مزاحمت برطرف نمى شود .

لازمه اعتقاد به تفدیه عیسى علیه السلام جهل به معناى حقیقى گناه و خطا و نفهمیدن چگونگى ارتیاط گناه با عقاب است#

9 - اشکال نهم به این قسمت از گفتار آنان وارد است که گفتند : ( عیسى کفاره گناهان مؤ منین و بلکه کفاره تمام

خطاهاى عالم است ) و آن این است که از این کلام بر مى آید مسیحیان اصلا معناى حقیقى گناه و خطا را نفهمیده اند و هنوز درک نکرده اند که چگونه گناهان، عقاب اخروى را در پى مى آورند و این عقاب را چگونه محقق مى سازند و حقیقت ارتباط بین این گناهان و خطاها و بین تشریع را نشناخته اند و از موقف تشریع در برقرار نمودن این رابطه، آن تصور درستى را که قرآن کریم با بیان و تعلیم خود تصویر نموده، ندارند .

و ما در مباحث سابق این کتاب از آن جمله در تفسیر آیه شریفه : ( ان اللّه لا یستحیى ان یضرب مثلا ما ) و در ذیل آیه : ( کان الناس ‍ امه واحدة ) ، بیان کردیم که احکام و قوانینى که مخالفت و تمرد و در آخر گناه و خطیئه در آن واقع مى شود، امورى وضعى و اعتبارى است که منظور از وضع و اعتبار آن این است که مصالح مجتمع انسانى با عمل به آن احکام و مراقبت آن دستورات حفظ شود و عقابى که بر مخالفت آن مترتب مى شود تبعات سوئى است که آن را وضع نموده، اعتبار کردند تا بتواند انسان هاى مکلف را از هوس ‍ معصیت و تمرد از اطاعت منصرف سازد، این حال قوانینى است که عقلا براى نظام دادن به مجتمع انسانى وضع مى کنند .

ولى تعلیم قرآن در این باره قدمى فراتر نهاده، قدمى که بحث عقلى گذشته ما نیز آن را تاءیید مى کند و آن این است که منقاد شدن انسان در برابر قوانینى که برایش از ناحیه خدا تشریع شده را باعث آن مى داند که دل آدمى آماده اتصاف به صفات فاضله و حمیده گردد، هم چنانکه سرکشى کردنش از آن قوانین را باعث آن مى داند که دلش براى پذیرش صفات رذیله و خسیسه و خبیثه آماده شود و در نتیجه آن آمادگى است که نعمتى اخروى برایش آماده مى شود و در اثر این آمادگى است که زمینه عذاب و نقمتى اخروى برایش ‍ فراهم مى گردد، چون بهشت و دوزخ آخرت تمثل یافته همان فضائل و رذائل است و حقیقت بهشت و دوزخ هم همانا قرب آدمى به خدا و دوریش از خدا است، پس حسنات و سیئات متکى به مصالح و مفاسد واقعى و حقیقى است و منتهى به امورى است که نظامى حقیقى دارد، نه چون قوانین عقلا که صرف اعتبار است .

این نیز واضح است که تشریع الهى تنها براى نظام بخشیدن به جوامع بشرى نیست بلکه براى تکمیل خلقت بشر است، مى خواهد با این هدایت تشریعى هدایت تکوینى را تقویت نموده، مخلوق را به آن هدفى که در خلقت او است برساند، و به عبارتى دیگر مى خواهد هر نوع از انواع موجودات را به کمال وجود و هدف ذاتش برساند و یکى از کمالات وجودى انسان داشتن نظام صالح در زندگى دنیا و یکى دیگر داشتن حیات سعیده در آخرت است و راه تامین این دو سعادت، دینى است که متکفل قوانینى شایسته براى اصلاح اجتماع و نیز مشتمل بر جهاتى از تقرب به خدا به نام عبادات باشد تا انسان ها بدان ها عمل کنند، هم معاششان نظم پیدا کند و هم جانشان نورانى و مهذب گردد و در نتیجه با جانى نورانى و مهذب و عملى صالح، شایسته کرامت الهى در دار آخرت شوند این است حقیقت امر .

پس انسان به خداى سبحان قربى و بعدى دارد و ملاک در سعادت و شقاوت دائمیش و معیار در صلاحیت و فساد اجتماعش همین قرب و بعد است و دین تنها عامل براى ایجاد این قرب و بعد است و همه این مطالب امورى است حقیقى نه اینکه اساسش لغو و خرافه بوده باشد .

لازمه قول به هلاکت دائمى فرزندان آدم و انحصار راه نجات آنان در فدا شدن عیسى (ع )، لغو و عبث بودن تشریع تمام ادیان است#

و اگر فرض کنیم ارتکاب یک معصیت، مثلا خوردن از درخت بهشتى با وجود نهى از آن باعث هلاکت دائمى او و بلکه هلاکت دائمى همه فرزندانش تا روز قیامت شود و علاوه بر این وسیله اى هم براى نجات از این هلاکت و این دلواپسى نباشد، مگر فداء شدن مسیح، پس تشریع ادیان قبل از مسیح و یا مسیح و بعد از مسیح چه فائده اى مى تواند داشته باشد؟ !.

چون وقتى فرض کردیم که هلاکت دائمى و عقاب اخروى از جهت صدور آن معصیت، حتمى است، دیگر نه عملى مى تواند انسان را از آن هلاکت و یا به عبارت دیگر از گناه حفظ کند و نه توبه اى تنها و تنها راه علاج فداء است و بس، و با این فرض دیگر تشریع شرایع و انزال کتب و ارسال رسل از ناحیه خداى تعالى هیچ معناى متصورى ندارد و آنچه تاکنون وعده و وعید و انذار و تبشیر از ناحیه خداى تعالى رسیده، خالى از وجه صحت خواهد بود، چون با حتمى بودن فساد و وجوب عذاب این وعده و وعیدها چه چیزى را اصلاح مى کنند؟ .

از این هم که بگذریم آقاى بولس و امثال او درباره هزاران هزار انسان که در امت هاى گذشته و قبل از فداء شدن مسیح که با عمل به شرایع زمان خود به کمال رسیدند و حداقل درباره انبیاء و ربانیین از امت هاى گذشته از قبیل ابراهیم و موسى (علیهماالسلام ) و امثال ایشان چه مى گویند؟ آیا به نظر آقایان این بزرگان نیز با حالت شقاوت و گمراهى از دنیا رفتند و یا به کمال و سعادت خود رسیدند؟ و در عالم بعد از مرگ و در قیامت چه وضعى دارند؟ آیا عقاب و هلاکت در انتظارشان است و یا ثواب و حیات سعیده ؟ چگونه مى توانند بگویند: ارسال رسل و انزال کتب هیچ اثرى ندارد و دردى را دوا نمى کند، با اینکه مسیح تصریح کرده به اینکه براى نجات دادن گنهکاران و خطاکاران فرستاده شده و نیز تصریح نموده است که صالحان و اخیار احتیاجى به این معنا ندارند .

انجیل لوقا اصحاح پنجم مى گوید: کاهنان و یهودیان ریاکار بر سر شاگردان مسیح غوغا کردند که چرا شما شاگردان مسیح با باجگیران و خطاکاران مى خورید و مى نوشید، خود مسیح به جاى شاگردان پاسـخ داد: آنانکه صحیح و سالم اند طبیب لازم ندارند، و تنها بیمارانند که طبیب مى خواهند، من نیامده ام که صدیقین را دعوت کنم، لیکن خطاکاران را به توبه مى خوانم .

و کوتاه سخن اینکه قبل از فداى مسیح هیچ غرض صحیحى به نظر نمى رسد که تشریع شرایع الهیه و نوامیس دینیه قبل از فداى مسیح را از عبث و لغویت حفظ کند و براى این عمل عجیب که از خداى تعالى و تقدس صادر شد محمل صحیحى بوده باشد، مگر اینکه کسى بگوید خداى تعالى مى دانسته که اگر (با فداى مسیح ) محذور خطیئه آدم را برطرف نکند هیچیک از این شریعت ها و احکام آنها به هیچ وجه سود نخواهد داد، و اگر با چنین علمى مع ذلک شریعت هائى را تشریع کرد بر سبیل احتیاط و به امید موفقیت بوده، به این امید که شاید روزى بتواند (به وسیله فداء کردن یکى از صاحبان شریعت یعنى عیسى ) آن محذور را برطرف کند و میوه تشریعهاى بعد از فداء را بچیند و به هدف خود نائل گردد، و به آرزوى در روز نخست خلقت برسد، به همین منظور شرایعى را (به نظر خود بطور غیر جدى ) تشریع نموده، براى انبیاى خود و سایر مردم وانمود کرد که جدى و واقعى است و به آنان نگفت که مادام محذورى که هست برطرف نشود این شریعت ها و زحمات شما انبیاء و مؤ منین ذره اى اثر نمى بخشد و شرایع همه بیهوده بوده و هدر خواهد رفت .

در این فرضیه، خداى تعالى هم خودش را گول زده و هم مردم را، اما مردم را گول زده براى اینکه براى آنان چنین وانمود کرده که اگر به احکام شریعت ها عمل کنند سعادت و آمرزششان را ضمانت مى کند و اما خودش را فریب داده، براى اینکه تشریع بعد از رفع محذور مذکور به وسیله فداء نیز لغو و بى اثر است و کمترین اثرى در سعادت مردم ندارد، همچنانکه بدون رفع آن محذور هم اثر نداشت، این حال تشریع دین قبل از رسیدن موقع مناسب براى فداء و تحقق آن بود .

و اما در زمانى که موقع براى فداء مناسب شد و بعد از آن مساءله لغو بودن تشریع شریعت و دعوت دینى و هدایت الهیه روشن تر و واضح تر است، براى اینکه بعد از برطرف شدن محذور خطاکارى، دیگر کسى خطا نمى کند و با این حال چه فائده اى در ایمان به معارف حقه و چه اثرى در اعمال صالحه خواهد بود؟ چون بعد از رفع این محذور نزول مغفرت و رحمت بر مردم چه مومنشان و چه کافرشان، چه صالح و چه طالحشان واجب مى شود، دیگر فرقى میان اتقى الاتقیاء و اشقى الاشقیاء نخواهد بود، چون قبل از رفع خطیئه هر دو صنف اهل هلاکت و بعد از رفع خطیئه به وسیله فدا هر دو مشمول رحمت خواهند بود .

سخنى به طرفدارى بولس و پاسـخ آن#

اگر کسى به طرفدارى از بولس و امثال او برخاسته و بگوید: اینطور نیست که فدا هیچ اثرى نداشته باشد بلکه با فدا شدن مسیح دعوت دینى سودمند مى شود و کسانى که به مسیح ایمان آورند از ایمان خود بهره مند مى شوند، همچنانکه خود مسیح به این معنا بشارت داده و در انجیل گفته است : ( من به شما مى گویم کسى که امروز در برابر مردم به نفع من (و به حقانیت دعوت من ) اعتراف کند فردا همه فرزندان انسان در برابر ملائکه خدا ایمان او را تصدیق و بدان اعتراف خواهند کرد و کسى که (دعوت ) مرا در برابر مردم منکر شود انسان ها هم در برابر ملائکه خدا منکر او مى شوند و هرکس که کلمه ناهنجارى درباره فرزند انسان بگوید، آمرزیده خواهد شد، اما کسى که نسبت به روح القدس سخن ناهنجارى بگوید بخشوده نمى شود ) .

در پاسـخش مى گوئیم : علاوه بر اینکه این سخن مناقض گفتارى است که قبلا از رساله یوحنا نقل کردیم که گفت : ( اى فرزندان من، این کلمات را به سوى شما مى نویسم تا خطا نکنید و اگر احیانا کسى از شما خطا کرد من نزد پروردگار وکیل عادلى دارم و آن یسوع مسیح است که نه تنها کفاره گناه ما است بلکه کفاره گناهان همه عالم است ) ، تمامى اصول گذشته را هم باطل مى کند، چون با این فرض از آدم گرفته تا قیامت کسى آمرزیده نمى شود، مگر عده اى معدود، یعنى همانهائى که به مسیح و روح ایمان آورده باشند، آن هم نه همه هفتاد و دو فرقه آنان بلکه یک فرقه از هفتاد و چند فرقه، و بقیه مردم همه مشمول هلاکت دائم مى شوند و در این بین نمى دانیم چه بر سر انبیاى گرامى که قبل از مسیح بودند مى آید و مومنین از امت هاى ایشان چه سرنوشتى خواهند داشت، و نمى فهمیم این دعوتى که انبیاى نامبرده داشته اند، چگونه دعوتى و چگونه حکمى بوده، آیا در دعوت خود راستگو بوده اند یا دروغگو؟ و اگر دروغگو بوده اند، پس چرا انجیل هاى چهارگانه و تورات دعوت آنان را تصدیق کرد؟ با اینکه تورات هرگز سخنى از داستان روح و فداء نگفته و مردم را بدان دعوت نکرده، و آیا انجیل ها کتابى صادق را تصدیق کرده و یا کتابى دروغین را؟ .

اگر کسى بگوید کتب آسمانى قبل از مسیح تا آنجا که اطلاع داریم از آمدن مسیح خبر و بشارت داده بود و همین خود دعوتى اجمالى به پذیرفتن دین مسیح است، هر چند که بطور تفصیل کیفیت نزول مسیح و فداء شدنش را نگفته باشد، پس خداى تعالى همواره و از ازل انبیاى خود را به آمدن مسیح خبر داده بود و دستور داده بود که وقتى آمد، مردم به او ایمان آورند و بدانچه او مى کند خوشحال باشند .

در پاسـخ مى گوئیم : اولا این حرف نسبت به انبیاء قبل از موسى، غیب گوئى و بى دلیل سخن گفتن است، چرا که کسى از چنین بشارتى خبر ندارد علاوه بر اینکه به فرض هم چنین بشارتى بوده بشارت به ( خلاص ) بوده نه به اینکه ( شما را به ایمان و تدین به دین خود دعوت کند ) و ثانیا این حرف محذور لغویت و بیهوده بودن دعوت را در فروع دین و دستورات اخلاقى و عملى برطرف نمى کند، حتى درباره خود مسیح هم سودى نمى دهد با اینکه انجیل ها پر از اینگونه دستورات هستند .

و ثالثا محذور ( خطیئه ) و ( غرض خدا نقض شدن ) به حال خود باقى است، براى اینکه خداى تعالى بنى آدم را خلق کرد تا به همه آنان ترحم کند و نعمت و سعادت خود را بر همه آنان گسترش دهد. و حال آنکه دیدیم نتیجه گفتار بولس ها این شد که تمامى افراد بشربه جز افرادى انگشت شمار مورد غضب الهى و هلاکت ابدى قرار دارند .

قرآن کریم نیز مؤید این حکم عقلى است#

این بود پاره اى از وجوه فساد گفتار وى از نظر عقل، و قرآن کریم (که همه معارفش موید عقل و عقل موید معارف آن است ) نیز این حکم عقلى را تاءیید نموده، در آیه : ( الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى ) ، بیان مى کند که همه چیز از ناحیه خداى تعالى به سوى غایت و آن هدفى که براى آن خلق شده راهنمائى گردیده است، و این هدایت، هم تکوینى است و هم تشریعى پس سنت الهى بر این جارى است که هدایت را گسترش دهد یکى از آن هدایت ها، هدایت خصوص انسان ها است به وسیله دین .

و در آیه : ( قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون، و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ) ، که راجع به اولین هدایتى است که به آدم و همراهیانش در هنگام هبوط از بهشت به او داد، و خلاصه اى است از تفاصیل شرایع تا روز قیامت، مردم را با بیانى قاطع و تردید ناپذیر دو قسم کرده و مى فرماید :

( گفتیم از بهشت هبوط کنید پس هر گاه از ناحیه من هدایتى به سوى شما آمد (که البته خواهد آمد)، هرکس هدایتم را پیروى کند نه ترسى بر آنان هست و نه اندوهناک مى شوند و کسانى که کفر بورزند و آیات ما را تکذیب کنند اهل دوزخ و در آنجا جاودانند ) و در جمله : ( الحق اقول ) بیان کرده که آنچه در آن روز به آدم و در همه اوقات مى گوید حق است و در آیه : ( ما یبدل القول لدى و ما انا بظلام للعبید ) ، فرموده : خداى تعالى آنچه مى گوید و دستور مى دهد دچار تردید نمى شود و امرى را که انفاذ کند نقض نمى نماید، قضائى را که مى راند امضاء مى کند و آنچه مى گوید مى کند، و فعلش از مجراى اراده اش منحرف نمى شود، نه از ناحیه خودش مثل اینکه چیزى را با عزم و جزم اراه کند آنگاه در انجامش مردد شود، و نه از ناحیه غیر مثل اینکه چیزى را اراده کند، لیکن مانع عقلى از انجامش جلوگیرى نماید و یا در مرحله عمل اشکالى پیدا شود و سد راهش گردد، براى اینکه همه اینها انحائى از قهر قاهر و غلبه مانع خارجى است و قرآن کریم فرموده : ( و اللّه غالب على امره ) .

و نیز فرموده ( ان اللّه بالغ امره ) ، که به حکم آیه اول، خدا از هیچ عاملى شکست نمى خورد. و به حکم دوم، امر خود را به کرسى مى نشاند و نیز از موسى ( علیه السلام ) حکایت کرده که گفت : ( علمها عند ربى فى کتاب، لا یضل ربى و لا ینسى ) .

و نیز فرموده : ( الیوم تجزى کل نفس بما کسبت، لا ظلم الیوم ان اللّه سریع الحساب ) .

این آیات و نظائرش دلالت دارد بر اینکه خداى تعالى خلائق را خلق کرد، در حالى که از امر آن غافل نبود و نسبت به آینده آن و آنچه از خلق سر مى زند جاهل، و نسبت به آنچه خود کرده پشیمان نبود،

آنگاه براى داورى بین آنان شرایعى به طور جدى تشریع کرد، بدون اینکه شوخى و یا ترس و یا امیدى داشته باشد، آنگاه براى هر صاحب عملى در برابر عملش جزائى مقرر کرد، اگر عمل خیر باشد براى خیر و اگر شر باشد شر، بدون اینکه کسى بر او غالب و یا حاکمى بر او حکومت کند یا شریکى با او شرکت نماید و یا فدیه و پارتى و دوستى در کار او دخالت کند، مگر آنکه خودش اذن داده باشد، همه اینها که گفتیم دلیلش اطلاق ملک او نسبت به ما سوا است .

اشکال دهم بر سخن مسیحیان#

10 - اشکال دهم که به سخن مسیحیان و مساءله فداى ایشان وارد است، این است که : حقیقت فداء عبارت است از اینکه انسان خیانت و عمل خلافى انجام داده باشد که اثر سوء و کیفر جانى و مالى آن گریبانش را بگیرد و بخواهد آن کیفر را با چیز دیگر عوض ‍ کند، آن چیز را هر چه که باشد فداء (یا فدیه ) مى نامند، پس فداء آن عوضى است که انسان مى دهد تا از آن اثر سوء رهائى یابد، مثلا کسى که در جنگ اسیر شده، به عوض خود یا مالى مى دهد و یا شخصى را و یا کسى که جرمى و خیانتى مرتکب شده، مقدارى مال به عنوان کفاره یا جریمه مى پردازد، این عوض را فدیه و نیز فداء گویند، پس در حقیقت تفدیه نوعى معامله است که به وسیله آن، حق صاحب حق و سلطنتش را از ( مفدى عنه ) ( شخصى که باید فدیه دهد) گرفته و به او بدهند تا شخص مفدى عنه گرفتار کیفر نگردد .

در سلطنت حقیقیه خداوند که تبدیل و تبدلى در آن راه ندارد، فدیه واقع شدن عقلا محال است#

از اینجا روشن مى شود که عمل فدا دادن، در موردى که حق ضایع شده، حق خداى سبحان باشد، غیر معقول است، براى اینکه سلطنت الهى (بر خلاف سلطنت هاى بشرى است چرا که سلطنتهاى بشرى وضعى و اعتبارى و از قبیل بازى شاه و وزیر بوده و قراردادى است ) سلطنتى است حقیقى و واقعى که تبدیل در آن راه ندارد و نمى شود با مثلا دادن فدیه و عوض آن را که متوجه ما است برگردانیم .

آرى وجود عین و اثر اشیاى عالم، قائم به خداى سبحان است و چگونه تصور مى شود که واقع عالم از وضعى که دارد دگرگون شود؟ با اینکه تعقل واقع دگرگونى ممکن نیست تا چه رسد به اینکه محقق هم بشود، به خلاف ملک و سلطنت بشرى و حقوق انسانى که اینگونه مسائل جارى بین ما افراد اجتماع است و امورى است وضعى و قراردادى و چون قراردادى است، بود و نبودنش و معاوضه کردنش به دست خود ما انسان ها است که بر حسب دگرگونى هائى که در مصالح زندگى و معاش ما پیدا مى شود یک وقت به کلى خط بطلان بر او مى کشیم - و شخصى را که تاکنون سلطان خود مى خواندیم از سلطنت مى اندازیم - وقتى دیگر آن حق را به حقى دیگر مبدل مى سازیم - مثلا کسى که قاتل فرزند ما است حق انتقام گرفتنمان را با گرفتن خون بها مبدل مى کنیم - و خواننده محترم مى تواند براى اطلاع بیشتر به بحثى که ما در تفسیر آیه شریفه : ( مالک یوم الدین ) و بحثى که در ذیل آیه : ( قل اللّهم مالک الملک ... ) داشتیم مراجعه نماید .

نفى فدیه در آیات قرآنى#

ذات مقدس خداى سبحان نیز - علاوه بر محال بودن عقلى فدیه، که بیانش گذشت - به خصوص این مساءله اشاره کرده و آن را نفى نموده است آنجا که فرمود : ( فالیوم لا یوخذ منکم فدیه و لا من الذین کفروا ماواکم النار ) ، در سابق هم گذشت که کلام عیسى هم که قرآن کریم آن را حکایت نموده، از این قبیل است و آن کلام این است : ( و اذ قال اللّه یا عیسى ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهین من دون الله ؟ قال سبحانک ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق... ما قلت لهم الا ما امرتنى به، ان اعبدوا اللّه ربى و ربکم و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم، فلما توفیتنى کنت انت الرقیب علیهم و انت على کل شى ء شهید، ان تعذبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم ) ، براى اینکه جمله : ( و کنت علیهم شهیدا .. ) به این معنا است که عرض کرده باشد: پروردگارا من مادام که در بین بندگان تو بودم، وظیفه اى نداشتم جز آنچه که تو برایم معین کردى و آن عبارت بود از : ( تبلیغ رسالت و شهادت بر اعمال ) ، و اما هلاک شدن و نجات یافتن، عذاب شدن یا آمرزیده شدنشان به عهده تو است، هیچ ارتباطى با من ندارد و من هیچ مسوولیتى هم نسبت به آن ندارم و تو در این باره اختیاراتى به من نداده اى تا با استفاده از آن مردم را از عذاب تو خارج شان کنم و مثلا نگذارم تو بر آنان مسلط شوى و این بیان کاملا دلالت مى کند بر نبودن مساءله اى به نام فداء، چون اگر چنین چیزى وجود مى داشت نباید در آیه شریفه خود را از اعمال مردم تبرئه کند و عذاب و مغفرت هر دو را به خداى سبحان ارجاع داده، مساءله را بطور کلى بى ارتباط به خود بداند .

و در معناى این آیات آیه شریفه زیر است که مى فرماید : ( و اتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا و لا یقبل منها شفاعه و لا یوخذ منها عدل و لا هم ینصرون ) .

و همچنین آیه زیر که مى فرماید : ( یوم لا بیع فیه و لا خله و لا شفاعه ) و آیه زیر که مى فرماید : ( یوم تولون مدبرین، ما لکم من اللّه من عاصم ) ، چون کلمه ( عدل ) در آیه اول و کلمه ( بیع ) در آیه دوم و کلمه ( عاصم نگهدارى از ناحیه خدا ) کلماتى است که فداء نیز بر آن ها منطبق است و نفى آنها نفى فداء نیز هست .

شفاعت غیر از فدیه است و قرآن کریم شفاعت را در مورد عیسى (ع ) اثبات کرده است#

بله قرآن کریم در مورد مسیح (علیه السلام ) شفاعت را به جاى فدائى که مسیحیان گفته اند اثبات کرده و فداء غیر از شفاعت است، چون شفاعت همانطور که در آنجا که از آن بحث مى کردیم یعنى در ذیل آیه : ( و اتقوا یوما لا تجزى ) گذشت، نوعى ظهور و کشف است از اینکه صاحب شفاعت به درگاه مشفوع قربى و مکانتى دارد، بدون اینکه خود شفیع مالک و صاحب اختیار شفاعت باشد و یا ملکى و سلطنتى را از مشفوع عنده سلب و یا حکمى را که او کرده بود و مجرم با آن مخالفت نموده بود باطل کرده باشد و یا بتواند بطور کلى قانون مجازات را باطل کند، بلکه شفیع با داشتن تقرب به درگاه خداى تعالى دعا و است دعا مى کند تا مشفوع عنده که در بحث ما خداى تعالى است در ملک خود (یعنى گنهکارى که محتاج شفاعت است ) تصرفى کند که هر مالکى مى تواند در ملک خود آنگونه تصرفات را بکند، تصرفى که حق باشد - که یکى از آنها - عفو است که براى مولى جایز است این حق خود را بکار بزند، همچنانکه مى تواند آن را بکار نبسته و عبد خود را به خاطر عصیانش عذاب کند چون عذاب کردن نیز قانونى است همانطور که عفو قانون است .

پس کار شفیع این است که مشفوع عنده (یعنى مولا) را تحریک کند و از او است دعا نماید در موردى که عبد است حقاق عقوبت دارد از حق دیگر خود یعنى عفو و مغفرت استفاده کند .

این است کار شفیع، نه اینکه بخواهد ملک و سلطنت مولا را از او سلب کند، به خلاف فداء که همانطور که گفتیم نوعى معامله است که سلطنتى را که مولا بر گنهکاران داشت از او سلب مى کند، در مقابل سلطنتى به او مى دهد که شخص فدائى را به عوض گنهکاران عقوبت کند و دیگر سلطنتى نسبت به گنهکاران نداشته باشد .

دلیل ما بر آنچه گفتیم آیه شریفه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه، الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) ( شفاعت از ناحیه کسانى که داراى علم هستند و به حق شهادت مى دهند امرى واقع شدنى است و مسیح (علیه السلام ) هم از ایشان است ) ، گو اینکه مسیحیان آن جناب را خدا دانسته، به جاى خدا مى خوانند، ولى قرآن کریم تصریح کرده به اینکه خداى تعالى به او کتاب و حکمت آموخته و در این باره فرموده : ( و یعلمه الکتاب و الحکمة ) ، و او را از شهیدان روز قیامت خوانده، فرموده : ( و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم ) و نیز در این باره فرموده : ( و یوم القیمه یکون علیهم شهیدا ) .

6 - این آراء از کجا منشا گرفته ؟#

قرآن کریم منکر این است که مسیح (علیه السلام ) این آراء و عقاید (خرافى ) را به مسیحیان القاء نموده و آن را در بینشان ترویج کرده باشد، بلکه مسیحیان در این عقاید دینى از روساى خود تقلید کرده و هنوز هم مى کنند و بطور تعبد و کور کورانه تسلیم دستورات ایشانند و روسا هم این عقائد را از بت پرستان قدیم گرفته بودند، همچنانکه قرآن کریم فرمود : ( و قالت الیهود عزیز ابن اللّه و قالت النصارى المسیح ابن الله، ذلک قولهم بافواههم، یضاهون قول الذین کفروا من قبل، قاتلهم اللّه انى یوفکون، اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه و المسیح ابن مریم، و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا لا اله الا هو سبحانه عما یشرکون .... )

و منظور از این کفارى که مى فرماید یهود و نصارا از ایشان الگو گرفتند، نمى تواند عرب جاهلیت و بت پرستى ایشان باشد که معتقد بودند ملائکه دختران خدایند، براى اینکه اعتقاد یهود و نصارا به اینکه خدا فرزند دارد از نظر تاریخ قدیم تر از ایامى است که با عرب جاهلیت تماس پیدا نموده، با آنها اختلاط پیدا کنند، مخصوصا اعتقاد یهود که معلوم است قدیم تر از اعتقاد نصارا است با اینکه ظاهر جمله : ( من قبل ) این است که یهود و نصارا عقائد خرافى خود را از کفارى گرفتند که قبل از آمدن این دو کشیش مى زیسته اند، علاوه بر اینکه بت پرستى عرب جاهلیت مذهبى بود که از دیگران به ایشان منتقل شده بود و خود مبتکر آن نبودند .

اولین کسى که در مکه مردم را به بت پرستى دعوت کرد#

مى گویند: اولین کسى که بت را بر بام کعبه نصب کرد و مردم را به پرستش (و یا حد اقل تعظیم ) آن دعوت کرد، عمرو بن لحى بود که معاصر با شاپور ذو الاکتاف بوده، در آن ایام بزرگ قوم خود در مکه بوده و با قدرتى که داشته، پرده دارى کعبه را به خود اختاص داده بود، سپس سفرى به شهر بلقاء که در اراضى شام واقع شده بود رفت، در آنجا به مردمى برخورد که بت هائى داشتند و آنها را مى پرستیدند، از ایشان وجه این عملشان را پرسید، گفتند: این بت ها ارباب ما هستند که ما آنها را به شکل هیکل هاى علوى (آسمانى ) و اشخاصى (نیرومند) از بشر ساخته ایم و با پرستش آنها از آن هیکل ها یارى مى گیریم و باران طلب مى کنیم و آنها براى ما باران مى فرستند، عمرو بن لحى از ایشان خواست یکى از بت هایشان را به وى بدهند، ایشان هبل را به او دادند، عمرو هبل را با خود به مکه آورد و بر بام کعبه نصب نموده، مردم را به پرستش آن دعوت نمود، البته بت اساف و نائله به صورت یک زن و شوهر نیز با او بود، مردم را دعوت کرد که آن دو بت را هم بپرستند و با پرستش آنها به سوى خدا تقرب بجویند .

و از عجائب امر این است که قرآن اسامى چند بت را ذکر کرده که مربوط به اعراب زمان نوح بوده اند و قرآن شکوه نوح از بت پرستى قومش را اینطور نقل فرموده : ( و قالوا لا تذرن آلهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا یغوث و یعوق و نسرا ) .

علاوه بر اینکه مذهب و ثنیت که در روم و یونان و مصر و سوریه و هند بود، به نقاط یهودنشین و نصرانى نشین یعنى فلسطین و حوالى آن نزدیک تر و انتقال عقائد و احکام دینى آنان به میان اهل کتاب آسان تر و اسباب این انتقال فراهم تر بود .

پس نمى توانیم بگوئیم منظور از کفارى که عقائد کفرآمیز اهل کتاب از قبیل فرزندى عیسى براى خدا و امثال آن از کفار گرفته شده چون شبیه به عقائد ایشان است عرب جاهلیت است بلکه منظور وثنیت قدیم هند و چین و وثنیت غرب یعنى روم و یونان و شمال آفریقا است، همچنانکه تاریخ هم نظیر این عقائد که در اهل کتاب موجود است یعنى عقیده پدر و فرزندى، تثلیث، صلیب، فداء و امثال آن را از ایشان حکایت نموده، و این از حقایق تاریخى است که قرآن شریف آن را بیان مى کند .

و نظیر آیات سابق در دلالت بر این حقیقت آیه زیر است که مى فرماید : ( قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم غیر الحق و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل ) و بیان مى کند غلو اهل کتاب در دین و به غیر حق، همان تقلیدى است که از هوا و هوس مردم گمراه کردند، مردمى که قبل از ایشان بودند .

و این آیه خود شاهد دیگرى است بر اینکه مراد از جمله : ( یضاهون قول الذین کفروا من قبل ... ) در آیه سوره توبه عرب جاهلیت نیست، چون کفارى را که اهل کتاب آنان از آنان پیروى کردند چنین توصیف کرده که (بسیارى از مردم را گمراه کردند)، معلوم مى شود سمت پیشوائى ضلالت را داشتند، مردمى به اصطلاح پیشرفته بوده اند که دیگران چشم بسته از آنها تقلید مى کردند و عرب جاهلیت چنین مردمى نبودند و در مقایسه با امت هاى دیگر چون فارس و روم و هند و غیر ایشان عقب مانده ترین مردم عصر خود بودند .

و نیز مراد از جمله مذکور در سوره توبه احبار و رهبان نیست، براى اینکه آیه شریفه مطلق است و اگر مراد احبار و رهبان بود، باید مى فرمود : ( لا تتبعوا اهواء قوم منکم... و اضلوا کثیرا منکم ) ، پس منظور از جمله مذکور جز همان وثنیت چین و هند و غرب نمى تواند باشد .

7 - کتابى که اهل کتاب خود را منسوب به آن مى دانند چیست ؟ و چگونه کتابى است ؟#

قبل از بررسى کتبى که اهل کتاب آن را کتب آسمانى خود مى دانند، لازم است چند کلمه اى درباره خود اهل کتاب بحث شود تا ببینیم این کلمه شامل تنها یهود و نصارا مى شود و یا شامل مجوس نیز مى گردد و چون مساءله عقلى نیست قهرا تنها راه اثبات و نفى آن دلیل نقلى، یعنى قرآن و روایت است و روایات هر چند مجوس را اهل کتاب خوانده، که لازمه اش آن است که این ملت نیز براى خود کتابى داشته باشد و یا منسوب به یکى از کتابهائى از قبیل کتاب نوح و صحف ابراهیم و تورات موسى و انجیل عیسى و زبور داود باشد که قرآن آنها را کتاب آسمانى خوانده و لیکن قرآن هیچ متعرض وضع مجوس نشده و کتابى براى آنان نام نبرده و کتاب اوستا که فعلا در دست مجوسیان است نامش در قرآن نیامده، کتاب دیگرى هم که نامش در قرآن آمده باشد در دست ندارند .

و کلمه اهل کتاب هر جا در قرآن ذکر شده، مراد از آن یهود و نصارا است که خود قرآن براى آنان کتابى نام برده که خداى تعالى براى ایشان نازل کرده است. اما کتبى که در دست یهود است و آنها را کتب مقدسه مى خوانند سى و پنج کتاب است که یکى از آنها تورات است و مشتمل است بر پنج سفر: 1 - سفر خلیقه 2 - سفر خروج 3 - سفر احبار 4 - سفر عدد 5 - سفر استثناء و یکى دیگر کتب مورخینى است که مشتمل است بر دوازده کتاب : 1 - کتاب یوشع 2 - کتاب قضات بنى اسرائیل 3 - کتاب راعوث 4 و 5 - دو سفر مربوط به صموئیل 6 و 7 - دو سفر از اسفار ملوک 8 و 9 - دو سفر از اخبار ایام 10 و 11 - دو سفر از اسفار عزرا 12 - سفر است یر، یکى دیگر کتاب ایوب و یکى زبور داود و یکى کتب سلیمان که آن نیز مشتمل بر چند کتاب است :

1 - کتاب امثال 2 - کتاب جامعه 3 - کتاب تسبیح التسابیح و یکى دیگر کتب نبوات است که مشتمل است بر هفده کتاب :

1 - کتاب نبوت اشعیاء 2 - کتاب نبوت ارمیا 3 - کتاب مراثى ارمیا 4 - کتاب حزقیال 5 - کتاب نبوت دانیال 6 - کتاب نبوت هوشع 7 - کتاب نبوت یوییل 8 - کتاب نبوت عاموص 9 - کتاب نبوت عویذیا10 - کتاب نبوت یونان 11 - کتاب نبوت میخا 12 - کتاب نبوت ناحوم، 13 - کتاب نبوت حیقوق 14 - کتاب نبوت صفونیا 15 - کتاب نبوت حجى 16 - کتاب نبوت زکریا 17 - کتاب نبوت ملاخیا .

ولى قرآن کریم از میان آنها به جز تورات موسى و زبور داود (علیه السلام ) را نام نبرده، و اما آنچه نزد نصارا کتاب آسمانى خوانده مى شود همان انجیل هاى چهارگانه است : یعنى انجیل متى و انجیل مرقس و انجیل لوقا و انجیل یوحنا و یکى دیگر کتاب اعمال رسولان و یکى چند رساله زیر است :

1 - چهارده رساله از بولس 2 - رساله یعقوب 3 و 4 - رساله بطرس 5 و 6 و 7 - رساله هاى یوحنا 8 - رساله یهوذا و یکى هم رویاى یوحنا است .

و قرآن کریم از آنها یعنى از کتب مقدسه مخصوص نصارا بجز این مقدار را ذکر نکرده که در بین کتب آسمانى کتابى است که خدا آن را بر عیسى بن مریم نازل کرده و نامش انجیل است که البته انجیل نازل از ناحیه خداى تعالى یک انجیل بوده نه چهار تا، و نصارا هر چند نمى دانند چیست و آن را به رسمیت نمى شناسند، لیکن در کلمات روساى ایشان جسته و گریخته اعترافاتى یافت مى شود که مسیح (علیه السلام ) کتابى داشته به نام انجیل، از آن جمله در رساله اى که بولس به اهل غلاطیه نوشته، در اصحاح اول آمده : که من تعجب مى کنم از اینکه شما اینچنین به سرعت از آنچه مسیح شما را دعوت مى کند به آن که خود نعمت مسیح است، به سراغ انجیل دیگر مى روید با اینکه آن در حقیقت انجیلى دیگر نیست (یعنى انجیل واقعى نیست ) بلکه مشتى افراد پیدا شده اند که شما را به زور و اجبار وادار مى کنند به اینکه آنچه آنان تحریف کرده اند بپذیرید .

نجار هم در قصص انبیا به آنچه ما از رساله بولس نقل کردیم و به مواردى دیگر از کلمات وى که در رساله هاى او یافته، استشهاد کرده است بر اینکه معلوم مى شود غیر از انجیل هاى چهارگانه معروف، انجیل دیگرى بوده به نام انجیل مسیح .

و قرآن کریم با این حال خالى از این اشعار نیست که بعضى آیات واقعى و حقیقى تورات نزد یهود موجود بوده و همچنین بعضى از قسمت انجیل واقعى و حقیقى نزد نصارا موجود بوده است و این اشاره از آیات زیر به خوبى استفاده مى شود : ( و کیف یحکمونک و عندهم التوریة فیها حکم اللّه، و من الذین قالوا انا نصارى اخذنا میثاقهم، فنسوا حظا مما ذکروا به ) ، که دلالت این آیات بر مدعاى ما روشن است .

بحث تاریخی#

بحث تاریخى

1 - سرگذشت تورات فعلى :#

بنى اسرائیل که نواده هائى از آل یعقوبند در آغاز یک زندگى بدوى و صحرانشین داشتند و به تدریج فراعنه مصر آنان را از بیابانها به شهر آورده، معامله نوکر و کلفت و برده با آنان کردند، تا در آخر خداى تعالى به وسیله موسى (علیه السلام ) از شر فرعون و عمل ناهنجار او نجاتشان داد .

بنى اسرائیل در عصر موسى و بعد از موسى یوشع (علیهماالسلام ) به رهبرى این دو بزرگوار زندگى مى کردند و سپس در بره ه اى از زمان قاضیانى چون ایهود و جدعون و غیر اینها امور بنى اسرائیل را تدبیر مى نمودند و بعد از آن دوران حکومت سلطنتى آنان شروع مى شود و اولین کسى که در بین آنان سلطنت کرد شاول بود که قرآن شریف او را طالوت خوانده و بعد از طالوت داوود و بعد از او سلیمان در بین آنان سلطنت کردند .

و بعد از دوران سلطنت سلیمان مملکتشان قطعه قطعه و قدرت متمرکزشان تقسیم شد، ولى در عین حال پادشاهان بسیارى از قبیل رحبعام و ابیام و یربعام و یهوشافاط و یهورام و جمعى دیگر که روى هم سى و چند پادشاه مى شوند، در بین آنان حکومت کردند .

ولى قدرتشان همچنان رو به ضعف و انقسام بود تا آنکه ملوک بابل بر آنان غلبه یافته و حتى در اورشلیم که همان بیت المقدس است، دخل و تصرف کردند و این واقعه در حدود ششصد سال قبل از مسیح بود، در همین اوان بود که شخصى به نام ( بخت نصر ) ( بنوکد نصر ) حکومت بابل را به دست گرفت و چون یهود از اطاعت او سر باز زد، لشگرهاى خود را به سرکوبى آنان فرستاد، لشگر یهودیان را محاصره و سپس بلاد آنان را فتح کرد و خزینه هاى سلطنتى و خزائن هیکل (مسجد اقصى ) را غارت نمود و قریب به ده هزار نفر از ثروتمندان و اقویا و صنعتگرانشان را گرد آورده و با خود به بابل برد و جز عده اى از ضعفا و فقرا در آن سرزمین باقى نماندند و بخت نصر آخرین پادشاه بنى اسرائیل را که نامش صدقیا بود به عنوان نماینده خود در آن سرزمین به سلطنت منصوب کرد، به شرطى که از وى اطاعت کند .

و قریب به ده سال جریان بدین منوال گذشت تا آنکه صدقیا در خود مقدارى قدرت و شوکت احساس نموده، از سوى دیگر محرمانه با بعضى از فراعنه مصر رابطه برقرار نمود، به تدریج سر از اطاعت بخت نصر برتافت .

رفتار او بخت نصر را سخت خشمگین ساخت و لشگرى عظیم به سوى بلاد وى گسیل داشت، لشگر بلاد صدقیا را محاصره نمود، مردمش به داخل قلعه ها متحصن شدند و مدت تحصن حدود یکسال و نیم طول کشید و در نتیجه قحطى و وبا در میان آنان افتاد و بخت نصر همچنان بر محاصره آنان پافشارى نمود، تا همه قلعه هاى آنان را بگشود و این در سال پانصدو هشتاد قبل از میلاد مسیح بود، آنگاه دستور داد تمامى اسرائیلیان را از دم شمشیر بگذرانند و خانه ها را ویران و حتى خانه خدا را هم خراب کردند و هر علامت و نشانه اى که از دین در آنجا دیدند از بین بردند و هیکل را با خاک یکسان نموده، به صورت تلى خاک در آوردند، در این میان تورات وتابوتى که تورات را در آن مى نهادند نابود شد .

سند کتاب تورات تا پنجاه سال قطع شده است#

!

تا حدود پنجاه سال وضع به همین منوال گذشت و آن چند هزار نفر که در بابل بودند نه از کتابشان عین و اثرى بود و نه از مسجدشان و نه از دیارشان، به جز تله هائى خاک باقى نمانده بود .

و پس از آنکه کورش یکى از ملوک فارس بر تخت سلطنت تکیه زد و با مردم بابل کرد آنچه را که کرد، و در آخر بابل را فتح نمود و داخل آن سرزمین گردید، اسراى بنى اسرائیل را که تا آن زمان در بابل تحت نظر بودند آزاد کرد و عزراى معروف که از مقربین درگاهش بود امیر بر اسرائیلیان کرد و اجازه داد تا براى آنان کتاب تورات را بنویسد و هیکل را بر ایشان تجدید بنا کند و ایشان را به مرامى که داشتند برگرداند و عزرا در سال چهار صد و پنجاه و هفت قبل از میلاد مسیح، بنى اسرائیل را به بیت المقدس برگردانید و سپس کتب عهد عتیق را برایشان جمع نموده و تصحیح کرد و این همان توراتى است که تا به امروز در دست یهود دائر است، (این سرگذشت از ( کتاب قاموس کتاب مقدس ) تالیف مستر هاکس آمریکائى همدانى و ماخذ دیگرى از تواریخ گرفته شده ).

و خواننده عزیز بعد از دقت در این داستان متوجه مى شود که توراتى که امروز در بین یهود دائر است سندش به زمان موسى (علیه السلام ) متصل نمى شود و در مدت پنجاه سال سند آن قطع شده و تنها به یک نفر منتهى مى شود و او عزرا است که اولا شخصیتش براى ما مجهول است و ثانیا نمى دانیم کیفیت اطلاعش و دقت و تعمقش چگونه بوده، و ثالثا نمى دانیم تا چه اندازه در نقل آن امین بوده و رابعا آنچه به نام اسفار تورات جمع آورده از کجا گرفته و خامسا در تصحیح غلطهاى آن به چه مستندى استناد جسته است .

و این حادثه شوم، آثار شوم دیگر ببار آورد و آن این بود که باعث شد عده اى از دانش پژوهان و تاریخ ‌نویسان غربى به کلى موسى (علیه السلام ) را انکار نموده، هم خود آن جناب هم ماجرائى که در زمان او رخ داده و معجزاتش را افسانه معرفى کنند و بگویند در تاریخ کسى به نام موسى نبوده، همچنانکه نظیر این حرف را درباره عیساى مسیح زده اند، لیکن از نظر اسلام هیچ مسلمانى نمى تواند وجود این دو پیامبر را انکار کند، براى اینکه قرآن شریف تصریح به وجودشان نموده (و قسمت هائى از سرگذشتشان را آورده است ).

2 - داستان مسیح و انجیل#

یهود نسبت به تاریخ قومیت خود و ضبط حوادثى که در اعصار گذشته داشتند مهتم هستند و با این حال اگر تمامى کتب دینى و تاریخى آنان را مورد تتبع و دقت قرار دهى، نامى از مسیح عیسى بن مریم نخواهى یافت،

نه تنها تحریف شده اخبار آن جناب را نیاورده اند، بلکه اصلا نام او و کیفیت ولادتش و ظهور دعوتش و سیره زندگیش و معجزاتى که خداى تعالى به دست او ظاهر ساخت و خاتمه زندگیش که چگونه بوده، آیا او را کشتند و یا به دار آویختند و یا طورى دیگر بوده، حتى یک کلمه از این مطالب را ذکر نکرده اند، باید دید چرا ذکر نکرده اند؟

و چه باعث شده که سرگذشت آن جناب بر یهود مخفى بماند، آیا به راستى از وجود چنین پیامبرى اطلاع نیافته اند؟ و یا عمدا خواسته اند امر او را پنهان بدارند؟ قرآن کریم از یهودیان نقل کرده که مریم را قذف کردند، یعنى او را در حامله شدنش به عیسى ( العیاذ باللّه )، نسبت زنا داده اند و نیز نقل کرده که یهود ادعا دارد عیسى را کشته است : ( و بکفرهم و قولهم على مریم بهتانا عظیما و قولهم انا قتلنا المسیح عیسى ابن مریم رسول اللّه و ما قتلوه و ما صلبوه، و لکن شبه لهم، و ان الذین اختلفوا فیه، لفى شک منه ما لهم به من علم، الا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا ) .

با در نظر گرفتن این آیه آیا ادعائى که کرده اند که ما او را کشتیم (با اینکه در کتبشان یک کلمه از مسیح نیامده ) مستند به داستانى بوده که سینه به سینه در بین آنان مى گشته و در داستانهاى قومى خود نقل مى کردند؟ نظیر بسیارى از داستانهاى اقوام دیگر که در کتب آنان نامى از آنها نیامده ولى بر سر زبان هایشان جارى است، که البته به خاطر اینکه سند صحیحى ندارد از اعتبار خالى است، و یا اینکه این سرگذشت ها را از پیروان خود مسیح یعنى نصارا شنیده اند و چون در بین مسیحیان مسلم بوده و مکرر داستان آن جناب و ولادتش و ظهور دعوتش را شنیده بودند، هر چه در این باره گفته اند در حقیقت درباره شنیده هاى خود گفته اند، از آن جمله به مریم ( علیهاالسلام ) تهمت زدند و نیز ادعا کردند که مسیح را کشته اند و همانطور که گفتیم هیچ دلیلى بر این حرفهاى خود ندارند، اما قرآن به طورى که با دقت در آیه قبلى به دست مى آید، از این سخنان چیزى را صریحا به ایشان نسبت نداده، به جز این ادعا را که گفته اند: ما مسیح را کشته ایم و به دار نیاویخته ایم و آنگاه فرموده که یهودیان هیچ مدرک علمى بر این گفتار خود نداشته، بلکه خود در گفتار خویش تردید دارند و خلاصه در بین آنها اختلاف هست .

و اما حقیقت آنچه از داستان مسیح و انجیل و بشارت در نزد نصارا ثابت است، این است که داستان مسیح (علیه السلام ) و جزئیات آن از نظر مسیحیان به کتب مقدسه آنان یعنى انجیل هاى چهارگانه منتهى مى شود که عبارتند از: انجیل متى و انجیل مرقس و انجیل لوقا و انجیل یوحنا و کتاب اعمال رسولان که آن نیز نوشته لوقا است و عده اى از قبیل رساله هاى بولس، بطرس، یعقوب، یوحنا و یهوذا که اعتبار همه آنها نیز به انجیل ها منتهى مى شود، بنابراین لازم است به وضع همان چهار انجیل بپردازیم .

انجیلهاى چهارگانه

اما انجیل متى : قدیمى ترین انجیل ها است و بطورى که بعضى از مسیحیان گفته اند، تصنیف این کتاب و انتشارش در سال 38 میلادى بوده، بعضى دیگر آن را بین 50 تا60 دانسته اند، پس این انجیل (که از بقیه انجیل ها قدیمى تر است ) به اعتراف خود مسیحیان بعد از مسیح نوشته شده، مدرک ما در این مدعا کتاب ( قاموس الکتاب المقدس ) ماده ( متى ) تاءلیف مستر هاکس است .

و محققین از قدما و متاخرین ایشان بر آنند که این کتاب در اصل به زبان عبرانى نوشته شد و سپس به زبان یونانى و سایر زبان ها ترجمه شده است و تازه نسخه اصلى و عبرانى آن هم مفقود شده، پس آنچه ترجمه از آن به جاى مانده مجهول الحال است و معلوم نیست مترجم آن کیست، مدرک ما در این ادعا کتاب ( میزان الحق ) است، البته صاحب ( قاموس الکتاب المقدس ) هم با تردید به آن اعتراف نموده است .

و اما انجیل مرقس : این شخص شاگرد بطرس بوده و خود از حواریین نبوده و چه بسا که گفته اند وى انجیل خود را به اشاره بطرس و دستور وى نوشته و او معتقد به خدائى مسیح نبوده، و به همین جهات بعضى از ایشان گفته اند : مرقس انجیل خود را براى عشایر و دهاتیان نوشته و لذا مسیح را به عنوان رسولى الهى و مبلغى براى شرایع خدا معرفى کرده، در ( قاموس الکتاب المقدس ) این مساءله را آورده، مى گوید : گفتار پیشینیان به حد تواتر رسیده که مرقس انجیل خود را به زبان رومى نوشته و آن را بعد از وفات بطرس ‍ و بولس منتشر کرده و لیکن آنطور که باید و شاید اعتبار ندارد، براى اینکه ظاهر انجیل وى این است که آن را براى اهل قبائل و دهاتیان نوشته نه براى شهرنشینان، و مخصوصا رومیان، (خواننده عزیز در این عبارت دقت فرماید)، و به هر حال مرقس، انجیل خود را در سال 61 میلادى یعنى شصت و یکسال بعد از میلاد مسیح نوشته است .

و اما انجیل لوقا ؟ لوقا نیز از حواریین نبوده و اصلا مسیح را ندیده و خودش کیش نصرانیت را به تلقین بولس پذیرفته و بولس خودش ‍ مردى یهودى و بر دشمنى با نصرانیت تعصب داشته و مؤ منین به مسیح را اذیت و امور را علیه آنان واژگونه مى کرده و ناگهان و به اصطلاح امروز180 درجه تغییر جهت داده و ادعا کرده که وقتى دچار غش شده، در حال غش مسیح او را لمس کرده و از در ملامت گفته است !: چرا اینقدر پیروان مرا اذیت مى کنى و در همان حال به مسیح ایمان آورده و مسیح به وى ماموریت داده، تا مردم را به انجیلش بشارت دهد .

موسس نصرانیت حاضر چنین کسى است، او است که ارکان مسیحیت حاضر را بنا نهاده، وى تعلیم خود را بر این اساس بنا نهاده که ایمان آوردن به مسیح براى نجات کافى است و هیچ احتیاجى به عمل ندارد و خوردن گوشت مردار و گوشت خوک را بر مسیحیان حلال و ختنه کردن و بسیارى از دستورات تورات را بر آنان تحریم نموده، با اینکه انجیل نیامده بود مگر براى اینکه کتاب آسمانى قبل، یعنى تورات را تصدیق کند و جز چند چیز معدود را که در آن حرام بود حلال نکرد و کوتاه سخن اینکه عیسى (علیه السلام ) آمده بود تا شریعت تورات را که دچار سستى شده بود قوام بخشد و منحرفین و فاسقان از آن را به سوى آن برگرداند، نه اینکه عمل به تورات را باطل نموده، سعادت را منحصر در ایمان بدون عمل کند .

و لوقا انجیل خود را بعد از انجیل مرقس نوشته و این بعد از مرگ بطرس و بولس بود و جمعى تصریح کرده اند به اینکه انجیل لوقا، مانند سایر انجیل ها الهامى نبوده، همچنانکه مطالب اول انجیل او نیز بر این معنا دلالت دارد .

در آنجا آمده : اى ثاوفیلاى عزیز، از آنجائى که بسیارى از مردم کتب قصص را که ما عارف بدان هستیم مورد اتهام قرار دادند و ما اخبارى را که داریم از دست اولى ها گرفتیم که خود ناظر حوادث بوده و خدام دین خدایند، لذا مصلحت دیدم که من نیز کتابى در قصص بنویسم، چون من تابع هر چیزم (یعنى از هر داستانى روایتى از گذشتگان دارم ) و دلالت این کلام بر اینکه کتاب لوقا نظریه خود او است نه اینکه به او الهام شده باشد روشن است و این معنا از رساله الهام تالیف مسترکدل نیز نقل شده است .

و جیروم تصریح کرده که بعضى از پیشینیان در دو باب اول این کتاب یعنى انجیل لوقا شک کرده اند، چون در نسخه اى که در دست فرقه مارسیونى موجود است، این دو باب نوشته نشده و اکهارن هم در صفحه 95 از کتاب خود بطور جزم گفته : از صفحه 43 تا 47 از باب 22 انجیل لوقا الحاقى است و باز اکهارن در صفحه 61 از کتابش گفته : در معجزاتى که لوقا در کتاب خود آورده، بیان واقعى و کذب روایتى با هم مخلوط شده و نویسنده دروغ و راست را به هم آمیخته، تا در نقل مطالب مبالغات شاعرانه را بکار گرفته باشد و عیب اینجا است که دیگر امروز تشخیص دروغ از راست کار بسیار دشوارى شده و آقاى کلى مى شیس گفته : انجیل متى و مرقس با هم اختلاف در نسخه دارند، ولى هر جائى که سخن هر دو یکى باشد، قول آن دو بر قول لوقا ترجیح داده مى شود .

و اما انجیل یوحنا ، بسیارى از نصارا گفته اند، که این یوحنا همان یوحنا پسر زبدى شکارچى یکى از دوازده شاگرد مسیح است که آنان را حواریین مى گویند و این همان کسى است که در بین شاگردان مورد علاقه شدید مسیح قرار داشت، (به کتاب ( قاموس الکتاب المقدس ) ماده یوحنا مراجعه فرمائید ). و نیز گفته اند: که ( ذشیرینطوس ) و ( ابیسون ) و مریدان این دو، به خاطر اینکه معتقد بودند که مسیح بیش از یک انسان مخلوق نیست، به شهادت اینکه وجودش بر وجود مادرش سبقت نداشت، لذا اسقف آسیا و غیر ایشان در سال 96 بعد از میلاد مسیح نزد یوحنا جمع شدند و از او خواهش کردند برایشان انجیلى بنویسد و در آن مطالبى درج کند که دیگران در انجیل هاى خود ننوشته اند و به نوعى خصوصى و بیانى مشخص و بدون ابهام ماهیت مسیح را بیان کند و یوحنا نتوانست خواهش آنان را رد نماید .

البته کلماتشان در تاریخ ترجمه ها و زبان هائى که این انجیل با آن زبان ها نوشته شده مختلف است، بعضى ها گفته اند: در سال 65 میلادى نوشته و بعضى تاریخ آن را سال 96 و بعضى سال 98 دانسته اند .

و جمعى از ایشان گفته اند: اصلا این انجیل به وسیله یوحناى شاگرد مسیح نوشته نشده، عده اى گفته اند: نویسنده آن طلبه اى از طلاب مدرسه اسکندریه بوده، (این معنا را از جلد هفتم کتاب ( کاتلک هرالد ) چاپ سنه 1844 میلادى صفحه 205 و او از استاد لن از کتاب قصص نقل کرده اند، در کتاب قاموس هم در ماده یوحنا به آن اشاره شده است .

بعضى دیگر معتقدند که تمامى این انجیل و رساله هاى یوحنا تالیف خود او نیست بلکه بعضى از مسیحیان آن را در قرن دوم میلادى نوشته و به دروغ به یوحنا نسبت داده اند تا مردم را بفریبند .

بعضى دیگر معتقدند که انجیل یوحنا در اصل بیست باب بوده و بعد از مرگ یوحنا کلیساى ( افاس ) باب بیست و یکم را از خودش ‍ به آن افزوده است .

بى اعتبارى انجیلهاى چهارگانه از لحاظ سند و مجهول الحال بودن آنه#

این بود حال و وضع انجیل هاى چهارگانه و اگر بخواهیم از این طرق و راویان قدر متیقن بگیریم، تمامى سندهاى این انجیل ها به هفت نفر منتهى مى شود :

1 - متى 2 - مرقس 3 - لوقا 4 - یوحنا 5 - بطرس 6 - بولس 7 - یهوذا، و اعتماد همه به انجیل هاى چهارگانه اول است و اعتماد آن چهار انجیل هم به یکى است که از همه قدیم تر و سابق تر است و آن انجیل متى است که در گذشته گفتیم اصلش مفقود شده و معلوم نیست ترجمه انجیل متاى فعلى از کیست ؟ و آیا با اصل مطابق است یا نه ؟ و اعتماد نویسنده آن به چه مدرکى بوده ؟ و اساس تعلیمات دینى او بر چه عقیده اى بوده ؟ آیا قائل به ( رسالت ) مسیح بوده و یا به ( الوهیت ) او؟. در انجیلهاى موجود، شرح حالى آمده که در بنى اسرائیل مردى ظهور کرد که ادعا مى کرد: عیسى پسر یوسف نجار است و براى دعوت بسوى اللّه قیام کرد و او ادعا مى کرده که پسر خداست، و بدون داشتن پدرى، در جنس بشر متولد شد. و پدر او، وى را فرستاده تا با دار آویز شدنش، و یا کشته شدنش، عوض گناهان مردم باشد. و نیز ادعا کرده که مرده زنده مى کند، و کور مادرزاد و برصى و دیوانگان را شفا داده، جن را از کالبد دیوانگان بیرون مى کند و او دوازده شاگرد داشته، که یکى از آنان، متى صاحب انجیل بوده، که خدا به آنان برکت داد و براى دعوت ارسالشان کرد، تا دین مسیح را تبلیغ کنند و ...

پس این بود خلاصه همه سرو صداهاى دعوت مسیحیت که بر پهناى شرق و غرب زمین پیچیده است. و همانطور که دیدید، تمامى حرفها به یک خبر واحد منتهى شد، که صاحب آن خبر واحد هم معلوم نیست که کیست ؟ اسم و رسمش مجهول و عین و وصفش ‍ مبهم است .

عدم اعتبار کتب مسیحیت باعبث شده است بعضى منکر وجود خارجى عیسى و بعضى معتقد به وجود دو عیسى شوند#

و این وهن و بى پایگى عجیب که در آغاز این قصه است باعث شده که بعضى از دانشمندان حر و آزاده اروپا ادعا کنند که عیسى بن مریم اصلا یک شخص خیالى است، که دین تراشان بمنظور تحریک مردم علیه حکومت ها و یا بنفع حکومتها در ذهن مردم ترسیم کرده اند. و اتفاقا این معنا با یک موضوع خرافى که شباهت کاملى در همه شؤ ون با قصه عیسى داشته، تاءیید شده و آن موضوع ( کرشنا ) بوده، که بت پرستان قدیم هند ادعا مى کرده اند پسر خدا بوده و از لاهوت خدا نازل شده، و خود را محکوم بدار کرده و بدار آویخته شده، تا فداى مردم و کفاره گناهان آنها باشد، و از وزر و عذاب گناهانشان رهائى بخشد. درست مانند حرفهائى که مسیحیان درباره مسیح مى گویند، (طابق النعل بالنعل ) (که ان شاء اللّه داستانش بزودى مى آید ).

و نیز باعث آن شد که جمعى از دانشمندان انتقادگر، بگویند در تاریخ دو نفر بنام مسیح بوده اند: یکى مسیحى که بدار آویخته نشده و دیگرى مسیحى که بدار آویخته شد و بین این دو مسیح بیش از پنج قرن فاصله است، و تاریخ میلادى که مبداء تاریخ امروز ما یعنى سال 1956 است، با ظهور هیچیک از این دو مسیح تطبیق نمى شود. چون مسیحى که بدار آویخته نشده، دویست و پنجاه سال جلوتر از آن بوده و حدود شصت سال زندگى کرده است. و مسیح دوم که بدار آویخته شده، بیش از دویست و نود سال بعد از این تاریخى بظهور رسیده، و او سى و سه سال زندگى کرده است. و من میدوارم، فراز دیگرى از این کتاب را در تفسیر آیات آخر سوره نساء بیاورم. و قدر متیقنى که فعلا براى ما اهمیت دارد، این است که اثبات کنیم، تاریخ میلادى مسیحیت مبداء درستى نداشته، بلکه (باعتراف خود مسیحیت ) دستخوش اختلال است .

علاوه بر این، همانطور که گفتیم، خود مسیحیت اقرار دارد که تاریخ میلادیش با میلاد مسیح انطباق ندارد. و این خود یک سکته تاریخى است .

امور دیگرى که موجب تردید درباره انجیلهاى مسیحیت مى شوند#

علاوه بر آنچه گذشت، امور دیگرى هم هست که انسان را درباره انجیلهاى مسیحیت دچار تردید مى کند. مثلا گفته مى شود که در دو قرن اول و دوم، انجیلهاى دیگرى وجود داشته که بعضى آنها را تا صد و چند انجیل شمرده اند که انجیلهاى معروف چهار عدد از آنها است چیزى که هست، کلیسا همه آنها را تحریم کرد الا این چند انجیل را که توجه فرمودید. از این جهت باین چهار انجیل قانونیت دادند که با تعلیم کلیسا موافقت داشته است. از آن جمله شیلسوس فیلسوف در قرن دوم، نصارا را در کتاب خود ( الخطاب الحقیقى ) ملامت کرده که با انجیلها بازى کرده و آنچه دیروز در آن نوشته بودند امروز محو کرده اند، امروز مى نوشتند، فردا محو میکردند .

و در سال 384 میلادى ( باباداماسیوس ) دستور داد، ترجمه جدیدى از عهد قدیم و جدید لاتینى نوشته شود تا در همه کلیساهاى دنیا قانونیت پیدا کند، چون پادشاه آنروز (تیودوسیس ) از مخاصمات و بگومگوهاى اسقف ها درباره مطالب انجیل هاى گوناگون به تنگ آمده بود و این ترجمه که نامش ( فولکانا ) نهاده شد، به اتمام رسید که ترجمه اى بود از خصوص انجیل هاى متى و مرقس و لوقا و یوحنا. و ترتیب دهنده این چهار انجیل گفته بود : ( بعد از آنکه ما چند نسخه یونانى قدیم را با هم مقابله کردیم، این ترتیب را به آن دادیم، باین معنا که آنچه را که بعد از تنقیح و بررسى مغایر با معنا تشخیص دادیم حذف کردیم، و بقیه را همانطور که بود بحال خود باقى گذاشتیم . ) آنگاه همین ترجمه که مجمع ( تریدنتینى ) آنرا در سال 1546 یعنى بعد از یازده قرن تثبیت کرده بود، در سال 1590 سیستوس پنجم آنرا تخطئه کرد و دستور داد نسخه هاى جدیدى طبع شود. باز کلیمنضوس هشتم این نسخه را هم تخطئه نموده، دستور داد نسخه اى تنقیح شده که امروز در دست مردم کاتولیک است طبع شود .

و از جمله آن انجیل هائى که نسخه هایش جمع آورى شد، انجیل برنابا است که یک نسخه از آن چند سال قبل کشف شد و به عربى و فارسى ترجمه شد، و این انجیلى است که تمامى داستانهایش مطابق داستانى است که قرآن کریم درباره مسیح، عیسى بن مریم آورده است و این انجیل به خط ایتالیائى پیدا شد و دکتر خلیل سعاده آنرا در مصر ترجمه کرد. و دانشمند فاضل ( سردار کابلى ) آنرا در ایران به زبان فارسى برگردانید .

و عجیب اینجاست که مواد تاریخیه اى که از غیر یهود هم نقل شده، از جزئیاتى که انجیل به دعوت مسیح نسبت مى دهد، از قبیل فرزندى عیسى براى خدا، و مساءله فدا و غیر این دو ساکت است. مورخ آمریکائى معروف، یعنى ( هندریک ویلم وان لون ) در تالیف خود که درباره تاریخ بشر نوشته، از کتابى و نامه اى نام مى برد که طبیب ( اسکولابیوس کولتلوس ) رومى در تاریخ 62 میلادى به برادرش ( جلادیوس انسا ) نوشته، که مردى ارتشى بود و در ارتش روم در فلسطین خدمت مى کرد و در آن نوشت که من در روم براى معالجه بر بالین بیمارى رفتم که نامش بولس بود و از کلام او تحت تاءثیر قرار گرفتم، او مرا بسوى مسیحیت دعوت کرد و شمه اى از اخبار مسیح و دعوت او را برایم گفت. ولى رابطه من با او قطع شد و دیگر او را ندیدم تا آنکه بعد از مدتى جستجو شنیدم، در ( اوستى ) بقتل رسیده است. اینک از تو که در فلسطین هستى مى خواهم از اخبار این پیغمبر اسرائیلى که بولس خبر داده بود و از خود بولس اطلاعاتى کسب کرده ام، یرایم بفرستى .

( جلادیوس اءنسا ) بعد از شش هفته، نامه اى از اورشلیم، از اردوگاه روم، به برادرش ( اسکولابیوس کولتلوس ) طبیب نوشت : که من از عده اى از پیرمردان این شهر و سالخوردگانش خبر عیسى مسیح را پرسیدم، ولى دریافتم که دوست ندارند پاسـخ سو الم را بدهند. (و این در سال 62 میلادى بوده و قهرا افرادى که وى از آنها سوال مى کرده، پیرمرد بودند). تا آنکه روزى به زیتون فروشى برخوردم، از او پرسیدم : چنین کسى را مى شناسى ؟ او در پاسـخ، روى خوش نشان داد و مرا به مردى راهنمائى کرد بنام یوسف، و گفت که این مرد از پیروان و از دوستداران اوست و کاملا به اخبار مسیح بصیر و آگاه است البته اگر محذورى برایش نباشد جوابت را میدهد. در همان روز به تفحص پرداختم و بعد از چند روز او را یافتم که پیرمردى بسیار سالخورده بود و معلوم شد، در قدیم و ایام جوانیش در بعضى از دریاچه هاى این اطراف ماهى صید مى کرده است. و این مرد با سن و سال زیادش، داراى مشاعرى صحیح و حافظه اى خوب بود و تمامى اخبار و قضایائى که در عمرش دیده، و در ایام اغتشاش و فتنه رخ داده بود، برایم تعریف کرد از آن جمله، گفت : یکى از استانداران قیصر روم، یعنى ( تى بریوس ) در فلسطین حکمرانى مى کرد، و سبب آمدنش به اورشلیم این شد که در آن ایام، در اورشلیم فتنه اى بپاخاست و ( فونتیوس فیلاطوس ) بدانجا سفر کرد، تا آتش فتنه را خاموش کند، و جریان فتنه این بود که مردى از اهل ناصره بنام ابن نجار مردم را علیه حکومت مى شوراند، ولى وقتى ماجراى ابن نجار متهم را تحقیق کردند معلوم شد که وى جوانى است عاقل و متین. و هرگز کار خلافى که مستوجب سیاست باشد نکرده و آنچه درباره اش گزارش داده اند، صرف تهمت بوده و این تهمت را یهودیان به وى زدند. چون با او بسیار دشمن بودند، و بهمین انگیره به حاکم یعنى فیلاطوس اطلاع داده بودند که این جوان ناصرى مى گوید : ( هرکس بر مردم حکومت کند چه یونانى باشد و چه رومى، و چه فلسطینى، اگر با عدالت و شفقت بر مردم حکم براند، نزد خدا مثل کسى خواهد بود که عمر خود را در راه مطالعه کتاب خدا و تلاوت آیات آن سر کرده باشد ) . و گویا این سخنان در دل ( فیلاطوس ) مؤ ثر افتاد، و تیر دشمنان به سنگ خورد. ولى از سوى دیگر یهودیان بر کشتن عیسى و اصحابش اصرار داشتند و در برابر معبد شورش بپا کردند که باید آنان را تکه تکه کنند. لاجرم بنظرش رسید، صلاح این است که این جوان نجار را دستگیر نموده، زندانى کند تا بدست مردم و در غوغاى آنان کشته نشود .

فیلاطوس با همه کوششى که کرد عاقبت نفهمید علت ناراحتى مردم از عیسى چیست ؟

و هر وقت با مردم درباره او صحبت و نصیحت میکرد و علت شورش آنان را مى پرسید، بجاى اینکه علت را بیان کنند، سر و صدا مى کردند که او کافر است، او ملحد است، او خائن است. و بالاخره کوشش فیلاطوس بجائى نرسید تا در آخر رایش بر این قرار گرفت که با خود عیسى صحبت کند او را احضار کرد، و پرسید که مقصود تو چیست ؟ و چه دینى را تبلیغ مى کنى ؟ عیسى پاسـخ داد: من نه حکومت مى خواهم، و نه کارى به کار سیاست دارم، من تنها مى خواهم حیات معنوى و روحانیت را ترویج کنم. اهتمام من به امر حیات معنوى بیش از اهتمام به زندگى جسمانى است. و من معتقدم، انسان باید بیکدیگر احسان کند و خداى یگانه را بپرستد، خدائیکه براى همه ارباب حیات از مخلوقات حکم پدر را دارد .

فیلاطوس که مردى دانشمند و آگاه بمذهب رواقیین و سایر فلاسفه بود، دید در سخنان عیسى جاى هیچ اشکالى و انگشت بند کردن نیست. و به همین جهت براى بار دوم تصمیم گرفت، این پیامبر سلیم و متین را از شر یهود نجات داده، حکم قتل او را به امروز و فردا واگذارد. اما یهود حاضر نمى شد و رضایت نمى داد، که عیسى بحال خودش واگذار شود. بلکه در بین مردم شایع کردند که فیلاطوس ‍ هم فریب دروغهاى عیسى و سخنان پوچ او را خورده و مى خواهد به قیصر خیانت کند. و شروع کردند استشهادى بر این تهمت تهیه نموده و طومارهایى نوشتند و از قیصر خواست ند تا او را از حکومت عزل کند. اتفاقا قبل از این هم فتنه ها و انقلابهاى دیگر در فلسطین بپا شده بود و در دربار قیصر قواى با ایمان بسیار کم بود، و آنطور که باید نمى توانستند مردم را ساکت کنند و قیصر از مدتها پیش به تمامى حکام و سایر مامورین خود دستور داده بود که با مردم طورى رفتار نکنند که ایشان ناگزیر به شکایت شوند، و از قیصر ناراضى گردند .

بدین جهت فیلاطوس چاره اى ندید، مگر اینکه جوان زندانى را فداى امنیت عمومى کند و خواسته مردم را عملى سازد. اما عیسى از کشته شدنش کمترین جزع و بى تابى نکرد، بلکه بخاطر شهامتى که داشت با آغوش باز از آن استقبال نمود، و قبل از مرگش از همه آنهائیکه در کشتنش دخالت داشتند، درگذشت، آنگاه حکم اعدامش تنفیذ شد، و بر بالاى دار جان سپرد، در حالیکه مردم مسخره اش مى کردند، و سب و ناسزایش مى گفتند .

( جلادیوس آنسا ) در خاتمه نامه اش نوشته : این بود آنچه یوسف از داستان عیسى بن - مریم برایم تعریف کرد، در حالى که مى گفت و مى گریست و وقتى خواست با من خدا حافظى کند، مقدارى سکه طلا تقدیمش کردم، اما او قبول نکرد و گفت : در این حوالى کسانى هستند که از من فقیرترند، به آنها بده. من از او، احوال رفیق بیمارت بولس را پرسیدم، هر چه نشانى دادم بطور مشخص او را نشناخت. تنها چیزى که درباره او گفت، این بود که او مردى خیمه دوز بود، و در آخر از این شغلش دست کشید، و به تبلیغ این مذهب جدید پرداخت، مذهب رب رووف و رحیم الهى که بین او و بین (یهوه ) معبود یهود که پیوسته نامش را از علماى یهود مى شنویم، از زمین تا آسمان فرق هست .

و ظاهرا بولس، نخست به آسیاى صغیر، و سپس به یونان سفر کرده و همه جا به بردگان و غلامان و کنیزان مى گفته که : ( همه شما فرزندان پدرید، و پدر همه شما را دوست مى دارد، و رافت مى ورزد، و سعادت به طبقه معینى از مردم اختصاص ندارد، بلکه شامل همه مردم مى شود، چه فقیر و چه غنى. به شرط اینکه اغنیا با مردم به برادرى رفتار نموده و با طهارت و صداقت زندگى کنند ) .

ظهور دعوت مسیحیت بعد از خود عیسى علیه السلام بوده است#

این بود خلاصه مطالبى که مورخ آمریکائى (هندریک ویلم وان لون ) در تالیف خود ( تاریخ بشر) از نامه نام برده، آورده است .

البته نامه طولانى تر از این بود، ما نقاط برجسته اى که در فقره هاى این نامه بود و به بحث ما ارتباط داشت نقل کردیم و تاءمل در مضمون جمله هاى این نامه، این معنا را براى اهل تاءمل روشن مى سازد که ظهور دعوت مسیحیت بعد از خود عیسى بوده، و جز ظهور دعوت پیامبرى به رسالتى از ناحیه خداى تعالى چیزى نبوده، و در این دعوت سخنى از ظهور الهیت بظهور لاهوت و نازل شدن آن بر یهود، و نجات دادن یهودیان بوسیله فداء، به چشم نمى خورد .

و نیز بر مى آید که عده اى از شاگردان عیسى و یا منتسبین به عیسى از قبیل بولس و شاگردهاى شاگردانش بعد از داستان دار، به اقطار مختلف زمین یعنى هند و آفریقا و روم و سایر نقاط سفر کرده اند، و دعوت مسیحیت را انتشار داده اند. و لیکن از داستان دار فاصله زیادى نگذشته بوده که بین این شاگردان در مسائل اصولى تعلیم اختلاف افتاده، مسائلى از قبیل لاهوت مسیح، و خدائى او، و مساءله کفایت ایمان به مسیح از عمل کردن به احکام شریعت موسى، و اینکه آیا دین مسیح دین اصیل و ناسخ دین موسى است و یا آنکه تابع شریعت تورات و مکمل آنست ؟. از همین جا اختلاف ها و فرقه فرقه شدن ها آغاز شده، و کتاب اعمال رسولان و سایر رساله هاى بولس که در اعتراض به نصارا نوشته، به این حقیقت اشاره دارد .

سهم بزرگ جوامعى مانند روم، هند، چین و مصر و... که مسیحیت در آنها گسترش یافته، دراعتقاد به تثلیت و ظهور لاهوت در ناسوت و مساله تفدیه#

و آنچه واجب است که مورد دقت قرار گیرد این است که امت هائى که دعوت مسیحیت براى اولین بار در بین آنان راه یافته و گسترش ‍ پیدا کرده از قبیل روم و هند و ... ، قبلا امتى وثنى صابئى، یا بره مائى و یا بودائى بودند، و در آن مذاهب اصولى از مذاق تصوف از جهتى و از فلسفه بره منى از جهت دیگر حکمفرما بود، و همه آنها سهمى وافر از این اعتقاد داشتند که لاهوت در مظهر ناسوت ظهور کرده است .

و نیز اصول عقاید مسیحیت یعنى سه گانه بودن واحد، و نازل شدن لاهوت در لباس ناسوت، و اینکه لاهوت عذاب و بدار آویخته شدن را پذیرفت تا فدا و کفاره گناهان خلق شود، در بت پرستان قدیم هند و چین و مصر و کلدان و آشور و فرس بر سر زبانها بوده، و همچنین در بت پرستان قدیمى غرب از قبیل رومیان و اسکاندیناویان و غیر ایشان سابقه داشته، و کتبى که در ادیان و مذاهب قدیم نوشته شده از وجود چنین عقائدى خبر داده است. از آن جمله ( دوان ) در کتاب خود (خرافات تورات و ادیانى دیگر چون تورات) نوشته است : اینک نظرى به هند مى افکنیم و مى بینیم که بزرگترین و معروف ترین عبادت لاهوتیشان تثلیث است، و این تعلیم را به زبان بومى خود ( ترى مورتى ) مى گویند. و این نامى است مرکب از دو کلمه به لغت سنسکریتى، یکى ( ترى ) یعنى سه تا، و یکى ( مورتى ) یعنى هیاتها و اقنوم ها، و این سه اقنوم عبارتند از: 1 - بره ما، 2 - فشنو، 3 - سیفا، که در عین اینکه سه اقنومند، یک چیزند و وحدت از آنها منفک نیست، و در نتیجه به عقیده آنان این یک چیز، معبود واحدى است .

آنگاه مى گوید: بره ما به عقیده آنان پدر، و فشنو پسر، و سیفا روح القدس است. و اضافه مى کند: که نامبردگان، سیفا را ( کرشنا ) مى خوانند، یعنى رب مخلص، و روح عظیمى که ( فشنو ) از او متولد مى شود. (و این کرشنا، همان ( کرس ) ، - بزبان انگلیسى به معناى مسیح مخلص - است ). پس فشنو، همان الهى است که در ناسوت زمین ظهور کرده تا مردم را نجات دهد . پس او یکى از اقانیم سه گانه است که روى هم ( اله ) واحدند .

و نیز اضافه مى کند که : هندیان بعنوان رمز، اقنوم سوم را به شکل کبوتر مى کشند، عینا همانطور که مسیحیان آنرا رمز آن مى دانند .

مستر ( فابر ) هم در کتاب خود (اصل الوثنیه ) مى گوید: ثالوث (سه تائى ) را در بین هندیها نیز مى یابیم، آنها هم به این عقیده معتقدند و خدا را مرکب مى دانند از: برهما، و فشنو، و سیفا. و این ثالوث را نزد بودائیان نیز مى بینیم، چون آنها هم مى گویند ( بوذ ) معبودى است داراى سه اقنوم و همچنین بوذیو (جنسیت ) مى گویند ( جیفاء ) مثلث اقانیم است .

و سپس اضافه مى کند که : چینى ها هم بوذه را عبادت مى کنند و آن را ( فو ) مى دانند، و مى گویند : ( فو ) سه اقنوم است، همانطور که هندیها مى گفتند .

دوان، در همان کتاب مى گوید: کشیشان کلیساى منفیس مصر براى مبتدئینى که تازه مى خواهند دروس دینى را بیاموزند از ثالوث مقدس اینطور تعبیر مى کنند که اولى دومى را خلق کرد و دومى سومى را، آنگاه هر سه یکى شدند بنام ثالوث مقدس. و روزى تولیسو، پادشاه مصر از کاهن عصر خویش ( تنیشوکى ) خواهش کرد، اگر کاهنى بزرگتر از خودش و قبل از خودش سراغ دارد بگوید و نیز پرسید: آیا بعد از او کاهنى بزرگتر از او خواهد بود؟ کاهن در پاسـخ گفت : بله پیدا مى شود کسى که بزرگتر است و او خداست که قبل از هر چیز است. و پس از او کلمه است و با آندو روح القدس است. و این سه چیز یک طبیعت دارند و در ذات واحدند. و از این سه چیز، یک چیز نیروى ابدى صادر شده. پس برو اى فانى، اى صاحب زندگى کوتاه .

( بونویک ) هم در کتاب خود (عقائد قدماء المصریین ) مى گوید: عجیب و غریب ترین حرفها که در دیانت مصریها انتشار عمومى پیدا کرده، این است که معتقدند به لاهوت کلمه، و اینکه هر چیزى و هر موجودى بواسطه کلمه آن موجود شده، و کلمه از اللّه صادر شده، و در عین حال همان اللّه است .

این بود عین گفتار بونویک، که انجیل یوحنا با آن آغاز شده است .

( هیجین ) هم در کتاب خود (انگلو ساکسون ) مى گوید: فارسیان متروس را، کلمه و واسطه و نجات بخش ایرانیان مى دانستند. و از کتاب ساکنان اروپاى قدیم نقل مى کند که نوشته است : وثنى هاى قدیم معتقد بودند که معبود، مثلث الاقانیم است. و ساده تر بگویم، خدا داراى سه اقنوم است .

و باز از یونانیها و رومیان و فنلاندیها و اسکاندیناویها نیز همان داستان ثالوث را نقل مى کند. و نیز اعتقاد به کلمه را از کلدانیها و آشوریها و فنیقى ها نقل کرده است .

ودوان سابق الذکر در همان کتابش (خرافات تورات و ادیانى نظیر آن ) صفحه 181 تا 182 مطلبى نقل کرده که خلاصه ترجمه اش این است : ( اعتقاد و تصور اینکه یکى از آلهه و خدایان، وسیله نجات بشر شده، به اینکه خود را بکشتن دهد، اعتقادى است بسیار قدیمى در میان هندوها و وثنى مذهبان و دیگران ) .

وى سپس شواهدى بر این معنا نقل کرده است از آن جمله مى گوید : ( هندوان معتقدند که ( کرشنا ) مولود بکر - که نفس اله فشنو است. فشنوئى که باعتقاد آنان نه ابتدا دارد و نه انتها. - از در مهر و عطوفت حرکتى کرد، تا زمین را از سنگینى گناهانى که تحمل کرده نجات دهد.ناگزیر به زمین آمد و با دادن قربانى از ناحیه خود، انسان را نجات داد ) .

و نیز مى گوید : ( مستر مور ) عکس کرشنا را در حالى که بدار آویخته شده بود به همان شکلى که در کتب هنود تصویر شده یعنى انسانى که دو دست و دو پایش بدار میخکوب شده، و بر روى پیراهنش عکس یک قلب وارونه اى از انسان تصویر شده کشیده است. و نیز نوشته که عکس کرشنا بصورت انسانى آویخته شده بدار، در حالى که تاجى از طلا بسر دارد، دیده شده است. و اتفاقا نصارا درباره مسیح نیز، هم نوشته اند و هم معتقدند که وقتى بدار آویخته شد، تاجى از خار بر سر داشت .

( هوک ) صاحب سفرنامه نیز در سفرنامه خود نوشته : هندوهاى بت پرست معتقدند که بعضى از خدایان بصورت انسانى متجسد شده، و براى نجات انسان از خطاهایش، قربانى تقدیم کرده اند .

و نیز مى گوید: نویسنده کتاب ( هنود ) آقاى ( موریفورلیمس ) در کتاب خود نوشته : هندوهاى بت پرست، معتقد به خطیئه اصلى هستند، از جمله شواهدى که دلالت بر وجود چنین اعتقادى در ایشان دارد، این است که در مناجات ها و توسلاتى که بعد از ( کیاترى ) دارند، آمده که، اى معبود من، اینک من گنهکار و مرتکب خطا شده ام، و طبیعتى شریر دارم، مادرم مرا به گناه حامله شد، پس مرا نجات بده، اى صاحب دیدگان حندقوقیه، و خلاصى بخش خاطئین از گناهان، و از آثار شوم آن .

و کشیش ( جورج کوکس ) در کتاب خود ( دیانت هاى قدیمى ) ، آنجا که سخن از هندوها دارد، مى گوید: هندوها، خداى خود ( کرشنا ) را توصیف مى کنند به اینکه او شجاعى با شهامت و ذخیره اى براى بشر بود، و پر بود از لاهوت، براى اینکه خود را پیشکش کرد، تا عوض باشد از گناه گنه کاران .

( هیجین ) هم از اولین فرد اروپائى که پا به سرزمین نپال و تبت نهاد، یعنى آقاى ( اندارادا الکروزوبوس ) نقل کرده که درباره اله ( اندرا ) که او را مى پرستند گفته : او خون خود را به چوبه دار ریخت، و میخ دار دست و پایش را سوراخ کرد، تا بشر را از گناهانش ‍ خلاصى ببخشد.و هم اکنون عکس دار در کتب آنان موجود است .

و در کتاب ( جورجیوس ) راهب، عکس یعنى تصویر اله ( اندرا ) در حالیکه بر بالاى دار کشیده شده، موجود است. البته به شکل صلیبى که اضلاع آن از حیث عرض، متساوى و از حیث طول، مختلف است. باین معنا که بالاى دار کوتاه تر از پائین آن است. و در بالاى دار صورت سر و گردن اندرا کشیده شده، و اگر صورت سر و گردن او نبود، هیچ بیننده بذهنش نمى رسید که این صورت شخص بدار آویخته شده است .

و اما آنچه از بودائیان در بوذه نقل شده، از تمام جهات بیشتر از سایر مذاهب با معتقدات نصارا انطباق دارد، حتى بودائیان، بوداى خود را مسیح و مولود یگانه و خلاصى بخش عالم نامیده اند و میگویند: بودا، انسانى کامل و در عین حال الهى کامل است که در قالب ناسوت و جسمیت درآمده است تا خود را بدست ذبح بسپارد و قربانى شود و بدین وسیله کفاره گناهان بشر باشد و بشر را از گناهان خلاصى بخشد. و در نتیجه آنها در برابر گناهانشان عقاب نشوند، و علاوه بر آن، وارث ملکوت آسمانها گردند، و این معنا را بسیارى از علماى غرب آورده اند. از آن جمله ( بیل ) در کتاب خود و ( هوک ) در سفرنامه خود، و ( موالر ) در کتاب (تاریخ الاداب السنسکریتى ) خود و غیر ایشان است. خواننده عزیز، اگر بخواهد، از همه منقولات اطلاع حاصل کند، به تفسیر المنار جلد ششم، تفسیر سوره نساء و به کتابهاى دائره المعارف، و کتاب ( عقائد الوثنیه فى الدیانه النصرانیه ) و غیر اینها مراجعه نماید این بود چکیده و بلکه نمونه اى از عقیده تجسم لاهوت در قالب ناسوت، و داستان بدار آویخته شدن براى فدا گشتن و کفاره گناهان

خلق گردیدن، در دیانت هاى قدیم، قبل از ظهور مسیحیت و گسترش یافتن آن در پهناى زمین. پس دیگر جاى تردید براى خواننده عزیز باقى نماند که قبل از آنکه مسیحیت دعوت خود را آغاز کند و مبلغین آن در پهناى زمین راه یابند، این عقاید در دل مردم دنیا رسوخ یافته بود و با مسلم شدن این معنا، بخاطر مدارکى که از نظر گذشت، آیا این احتمال را نمى دهید که داعیان و مبلغین مسیحیت (براى اینکه دعوت خود را بخورد مردم آن روز بدهند) اصول و فروع مسیحیت را گرفته، در قالب وثنیت ریختند، تا دلهاى مردم را به خود متمایل کرده و بتوانند تعلیمات خود را بخورد مردم بدهند، و مردم بتوانند آن تعلیمات را هضم کنند؟

این احتمال را کلمات بولس و غیر او نیز تاءیید مى کنند، که به حکما و فلاسفه حمله آورده، و بطور کلى از طرق استدلالهاى عقلى غیبگوئى مى کنند، و مى گویند: اله رب بلاهت ابلهان را بر تفکر عقلا ترجیح مى دهد .

و این نیست مگر بخاطر اینکه این مبلغین با تعلیمات (پوچ و خرافى ) خود در حقیقت در برابر عقل و مکاتب تعقل و استدلال صف آرائى کرده و به جنگ عقل برخاسته اند. و لذا اهل تعقل و استدلال این دعوت را رد نموده اند به اینکه هیچ راهى براى پذیرفتن آن، و بلکه براى تصور صحیح آن نیست. تا چه رسد به اینکه بعد از تصور، آنرا بپذیریم . ( سه تا شدن یکى و یکى شدن سه تا قابل تصور نیست، تا چه برسد به قبول آن ) و لذا مبلغین مسیحیت چاره اى جز این ندیدند که اساس دعوت خود را بر مکاشفه و پر شدن از روح مقدس بگذراند .

به جهت عجز از دعوت بر اساس مبانى عقلى و عقلائى، مبلغین مسحیت اساس دعوت خود رابر مکاشفه و رهبانیت قرار دارد#

آرى مبلغین مسیحیت وقتى دیدند که نمى توانند با عقول بشر به جنگ و ستیز بپردازند، همان کارى را کردند که جاهلان از متصوفه کردند، یعنى طریقه اى را بدست گرفتند غیر طریقه و روش عقل .

علاوه براین بطوریکه کتاب (اعمال الرسل و التواریخ ) حکایت مى کند، مبلغین مسیحیت رهبانیت و ترک دنیا را شعار خود نموده، از وطن خود چشم پوشیده، دوره گردى را کار خود کردند، و از این راه دعوت مسیحیت را گسترش دادند و در هر سرزمینى مورد استقبال عوام آن سرزمین قرار گرفت و سر موفقیتشان و مخصوصا در امپراطورى روم، سرخوردگى مردم از وضع موجودشان بود . چون شیوع ظلم و تعدى و رواج احکام برده گیرى و استعباد بیچارگان، و فاصله غیر قابل تحمل بین طبقه حاکمه و طبقه محکوم و بین آمر و مامور، و نابرابرى عمیق بین زندگى اغنیاء و اهل عیش و نوش و زندگى فقرا و مساکین و بردگان زمینه را براى قبول این دعوت فراهم کرده بود. (مردم بجان آمده، دنبال راه نجاتى مى گشتند، هر چند که به اصول آن راه نجات، پى نبرند ).

و اتفاقا دعوت مسیحیت از این جهت خواسته مردم را تامین مى کرد، براى اینکه اولین دعوتى که مبلغین مى کردند، دعوت به برادرى، دوستى، تساوى حقوق، معاشرت نیکو در بین مردم، ترک دنیا و زندگى مکدر و ناپایدار آن و رو آوردن به زندگى پاکیره و سعادتمندى بود که در ملکوت آسمان دارند. و درست به همین جهت بود که طبقه حاکم سلاطین و قیصرها آنطور که باید اعتنائى به مبلغین نمى کردند البته در صدد اذیت و سیاست و طردشان هم بر نمى آمدند .

علت موفقیت دعوت به مسیحیت، در امپراتورى روم#

همین وضع باعث شد که بدون سر و صدا و درگیرى و تظاهرات، روز بروز عدد گروندگان به مسیحیت زیاد شود، و قوت و قدرت و شدت بیشترى یافته، تا آنجا که دامنه این دعوت به همه جاى امپراطورى روم و به آفریقا و به هند و دیگر بلاد کشیده شد، جمعیت انبوهى باین دین درآمدند و کلیساها برپا شد، در کلیساها بروى مردم باز شد و با باز شدن هر کلیسا، درى از یک بتکده بسته گردید و مبلغین مسیحیت هیچگاه متعرض و مزاحم روساى وثنیت و هدم اساس این مرام نمى شدند و نیز هرگز پنجه به روى پادشاهان زمان و حکام ستمگر نمى کشیدند، و از کرنش در برابر آنها نیز ابائى نداشتند، احکام و دستورات آنان را مخالفت نمى کردند و چه بسا مى شد که همین رفتار منجر به هلاکت و قتل و حبس و عذابشان مى شد. پیوسته طایفه اى کشته و طایفه اى دیگر زندانى مى شد و طایفه سوم تبعید و آواره مى گشت. امر به همین منوال مى گذشت، تا اوان امپراطورى ( کنستانتین ) رسید، او به کیش مسیحیت ایمان آورد، و ایمان خود را در بین ملت اعلام کرد و بلکه مسیحیت را دین رسمى اعلام نمود و در روم و کشورهاى تابع روم، کلیساها ساخت و این در نیمه آخر قرن چهارم میلادى بود. و نصرانیت در کلیساى روم تمرکز یافت و از آنجا کشیش ها به اطراف و اکناف زمین اعزام مى شدند تا در همه جا کلیساها و دیرها و مدرسه ها بسازند و انجیل را به مردم تعلیم دهند .

آنچه لازم است مورد توجه و دقت قرار گیرد، این است که مبلغین اساس دعوت خود را اصول مسلمه انجیل مثلا مساءله پدر پسرى، و روح القدس، و مساءله دار و فداء و غیر ذلک قرار داده، آنها را اصل مسلم و غیر قابل بحث معرفى نموده، هر حرف دیگرى را براساس آن مورد بحث و تفسیر قرار داد .

و همین خود اولین اشکال و اولین ضعفى است که متوجه بحثهاى دینى آنان مى شود. و اولین دلیل بر سستى این تعلیمات است. براى اینکه است حکام هر بنائى به استحکام بنیان آنست و گرنه خود بنا و لو به هر جا که رسیده باشد، همچنین و لو دانه دانه هاى خشتش از سرب ریخته شده باشد. مع ذلک سستى و ضعف اساس خود را جبران نمى کند، و اساس مسیحیت غیر معقول بودن پایه اى که این دین روى آن ساخته شده، یعنى ایه تثلیث (یکى بودن سه تا و سه بودن یکى ) و مساءله دار، و فداء شدن را معقول نمى سازد .

عده اى از دانشمندان مسیحى مذهب هم به این معنا اعتراف نموده اند که امرى غیر معقول است. ولى در آخر آن را اینطور توجیه کرده اند که مسائل دینى را باید تعبدا قبول کرد، و این اختصاص به مسائل نامبرده در مسیحیت ندارد، چه بسا از مسائل سایر ادیان نیز هست که عقل آنها را محال مى داند، و در عین حال مردم به آنها معتقدند .

لیکن این توجیه، پندار فاسدى است که باز از همان اصل فاسد منشا گرفته، چگونه تصور مى شود که یک دین بر حق باشد، و در عین حال اساس و پایه اش باطل و محال باشد؟ ما و هر عاقل دیگر اگر دینى را مى پذیریم و تشخیص مى دهیم که دین حق است، با عقل خود تشخیص مى دهیم و عقل این معنا را ممکن نمى داند که عقیده اى حق باشد، و در عین حال اصول آن باطل و محال باشد. و این خود تناقضى است صریح که از محالات اولیه عقل است .

بلى، ممکن است دینى مشتمل بر امرى باشد ممکن و غیر عادى، یعنى خارق العاده و خارج از سنت طبیعى و اما اشتمال آن بر محال ذاتى به هیچ وجه ممکن نیست .

بطلان و فساد مبناى دعوت مسیحى، موجب درگیرى و مشاجره بین مدارس مسیحى و سپس مراقبت کلیسا و تفتیش عقاید گردید#

و همین طریقه بحثى که ذکر کردیم باعث شد که از همان اوائل انتشار دعوت نصرانیت و رو آوردن محصلین به ابحاث دینى در مدارس روم و اسکندریه و سایر مدارس مسیحیت، درگیرى و مشاجره رخ دهد، کلیسا روز بروز مراقبت خود را در جلوگیرى از این درگیریها و حفظ وحدت کلمه بیشتر نمود و مجمعى تشکیل داد که تا هر وقت از ناحیه بطریق و یا اسقفى حرف تازه و ناسازگارى پیدا شود، و در آن مجمع، یا آن بطریق و اسقف را قانع سازد و یا با چماق تکفیر و تبعید و حتى قتل، او را سر جاى خود بنشاند. (و به دیگران بفهماند که فضولى کردن در دین چه عواقبى را در بر دارد ).

اولین مجمعى که باین منظور تشکیل شد، انجمن ( نیقیه ) بود که علیه ( اریوس ) تشکیل گرددید .

او گفته بود: اقنوم پسر ممکن نیست مساوى با اقنوم پدر باشد. بلکه اقنوم پدر - یعنى اللّه تعالى - قدیم است، و - مسیح -، اقنوم پسر مخلوق و حادث است، لذا براى سرکوب کردن او و سخنانش سیصد و سیزده بطریق و اسقف در قسطنطنیه گرد هم جمع شده و در حضور قیصر آنروز یعنى ( کنستانتین ) به عقائد خود اعتراف نموده به کلمه واحده گفتند : ( ما ایمان داریم به خداى واحد پدر که مالک همه چیز و صانع دیدنیها و ندیدنیها است، و به پسر واحد یسوع مسیح پسر اللّه واحد، بکر همه خلائق، پسرى که مصنوع نیست بلکه اله حقى است از اله حق دیگر، از جوهر پدرش، آن کسى که به دست او همه عوالم و همه موجودات متقن شد، آن کسى که بخاطر ما و بخاطر خلاصى ما از آسمان آمد، و از روح القدس مجسم شد، و از مریم بتول - بکر - زائیده شد، و در ایام فیلاطوس ‍ بدار آویخته و سپس دفن شد و بعد از سه روز از قبر در آمد و به آسمان صعود نموده، در طرف راست پدرش نشست. و او آماده است تا بار دیگر بزمین بیاید و بین مردگان و زندگان داورى کند، و نیز ایمان داریم به روح القدس واحد، روح حقى که از پدرش ‍ خارج مى شود. و ایمان داریم به معمودیه واحده، (یعنى طهارت و قداست باطن ) براى آمرزش خطایا، و ایمان داریم به جماعت واحده قدسیه مسیحیت، جاثلیقیه، و نیز ایمان داریم به اینکه بدنهاى ما بعد از مردن دوباره برمى خیزد و حیات ابدى مى یابد .

این اولین انجمنى بود که براى این منظور تشکیل دادند، و بعد از آن انجمنهاى بسیارى به منظور تبرى و سرکوبى مذاهب دیگر مسیحیت از قبیل نسطوریه و یعقوبیه و الیانیه و الیلیارسیه، مقدانوسیه، سبالیوسیه، نوئتوسیه، بولسیه، و غیر اینها تشکیل یافت .

و کلیسا همچنان به تفتیش عقاید ادامه مى داد، و هرگز در این کار خستگى، و در دعوت خود سستى بخرج نداد، بلکه روز بروز بقوت و سیطره خود مى افزود، تا آنجا که در سال 496 میلادى موفق شد، سایر دول اروپا از قبیل فرانسه و انگلیس و اتریش، و بورسا، و اسپانیا، و پرتغال، و بلژیک، و هلند، و غیر آن را بسوى نصرانیت جلب کند. الا روسیه که بعدها به این دین گروید .

اجمالى از سیر تاریخى مسحیت و پیدایش انشعابات و مذاهب مختلف مسیحى#

از یک سو دائما کلیسا رو به پیشرفت و تقدم بود، و از سوى دیگر امپراطورى روم مورد حمله امتهاى شمالى و عشایر صحرانشین اروپا قرار گرفت، و جنگهاى پى در پى و فتنه ها این امپراطورى را تضعیف مى کرد. تا آنجا که بومیان روم و اقوام حمله ور که بر روم استیلاء یافته بودند، بر این معنا توافق کردند که کلیسا را بر خود حکومت داده، زمام امور دنیا را هم بر او بسپارند، همانطور که زمام امور دین را در دست داشت. در نتیجه کلیسا هم داراى سلطنت روحانى و دینى شد و هم سلطنت دنیایى و جسمانى. و در آن ایام یعنى سال 590 میلادى، ریاست کلیسا بدست ( پاپ گریگواگر ) بود که باز در نتیجه کلیساى روم ریاست مطلقه بر همه عالم مسیحیت یافت. (و نه تنها کلیساهاى روم بلکه تمامى کلیساهاى دنیا از کلیساى روم الهام مى گرفت ). چیزى که هست چندى طول نکشید که امپراطورى روم به دو امپراطورى منشعب شد، امپراطورى روم غربى که پایتخت آن روم بود، و امپراطورى روم شرقى که پایتخت آن قسطنطنیه (است انبول ) بود، و قیصرهاى روم شرقى، خود را روساى دینى مملکت مى دانستند، ولى کلیساى روم زیر بار این حرف نرفت، و همین مبداء پیدایش انشعاب مسیحیت به دو مذهب کاتولیک (پیروان کلیساى روم ) و ارتودوکس (پیروان کلیساى است انبول ) گردید .

امر به همین منوال گذشت، تا آنکه قسطنطنیه بدست آل عثمان فتح گردید، و قیصر روم ( بالى اولوکوس ) از آخرین قیصرهاى روم شرقى، و نیز کشیش آن روز در کلیساى ایاصوفیه کشته شدند. و بعد از کشته شدن قیصر روم این منصب دینى، یعنى ریاست کنیسه را قیصرهاى روسیه ادعا نموده، گفتند ما آنرا از قیصرهاى روم به ارث مى بریم، براى اینکه با آنها خویشاوندى سببى داریم، دختر به آنها داده، و از آنها دختر گرفته ایم، و در این ایام که قرن دهم میلادى بود، روس ها هم مسیحى شده بودند. و در نتیجه پادشاهان روسیه سمت کشیشى کلیساهاى سرزمین خود را بدست آورده، تا از تبعیت کلیساى روم درآمدند، و این در سال 1454 میلادى بوده است .

جریان تا حدود 5 قرن بهمین حال باقى ماند تا آنکه ( تزارنیکولا ) کشته شد و او آخرین قیصر روسیه بود که خودش و تمامى خانواده اش در سال 1918 میلادى بدست کمونیستها بقتل رسیدند. در نتیجه کلیساى روم تقریبا بحال اولش یعنى قبل از انشعابش ‍ برگشت. (و دوباره به همه کلیساهاى روم غربى و شرقى مسلط شد ).

لیکن از سوى دیگر دچار تیره روزى شد و آن این بود که کلیسا در بحبوحه ترقى و اوج قدرتش (در قرون وسطى ) بر تمامى جهات زندگى مردم دست انداخته بود، و مردم بدون اجازه کلیسا هیچ کارى نمى توانستند بکنند .

کلیسا از هر جهت دست و پاى مردم را بسته بود، و وقتى کارد به مردم رسید طائفه اى از متدینین به انجیل، علیه کلیسا شورش کردند و خواست ار آزادى شده، در آخر از پیروى روساى کلیسا، و پاپ ها درآمده، تعالیم انجیلى را طبق آنچه مجامعشان مى فهمیدند و علماء و کشیش ها در فهم آن اتفاق داشتند، اطاعت مى کردند، این طائفه را ارتدوکس خواندند .

طائفه اى دیگر نه تنها از اطاعت روسا و پاپ ها درآمدند، بلکه در تعلیم انجیلى بکلى از اطاعت کلیساى روم سر باز زده، اعتنائى به دستورات صادره از آنان نکردند. اینها را پروتستان نامیدند .

انشعاب مسیحیت به سه شعبه کاتولیک، ارتدوکس، پروتستانت#

در نتیجه، عالم مسیحیت در آنروزها به سه شاخه منشعب شد :

1 - کاتولیک که پیرو کلیساى روم و تعلیمات آنهایند. 2 - ارتدوکس که تابع تعلیمات کلیساى نام برده بودند، اما خود کلیسا را فرمان نمى بردند که گفتیم این شاخه بعد از انقراض امپراطورى روم و مخصوصا بعد از انتقال کلیساى قسطنطنیه از روم شرقى به مسکو پیدا شد. 3 - پروتستانت که بکلى از پیروى و هم تعلیم کلیسا سر باز زد، و طریقه اى مخصوص به خود پیش گرفت. و در قرن پانزدهم میلادى موجودیت خود را اعلام نمود .

این بود اجمالى از سیر تاریخى مسیحیت، در زمانى قریب به بیست قرن و اشخاصى که به وضع این تفسیر بصیرت و آشنائى دارند، مى دانند که منظور ما از نقل این مطالب، قصه سرائى نبود، بلکه چند نکته در نظر داشتیم، اول اینکه خواننده عزیز این کتاب نسبت به تحولات تاریخى که در مذهب مسیحیان رخ داده آشنا باشد، و خودش بتواند حدس بزند که فلان عقیده اى که در آغاز مسیحیت، در این دین وجود نداشته، از کجا بسوى آن راه یافته ؟ آیا از این راه بوده که اشخاصى که دنبال دعوت کشیشها به دین مسیح در مى آمدند، قبلا داراى مثلا عقیده تثلیث یا فداء و امثال آن بوده اند؟ و در کیش مسیحیت هم همچنان آن عقاید را حفظ کرده اند؟ و خلاصه عامل وراثت آنها را بداخل تعلیمات انجیل ها راه داده ؟ و یا از خارج مسیحیت بداخل آن سرایت کرده ؟ و یا در اثر معاشرت و خلط مسیحى با غیر مسیحى، و یا در اثر اینکه یک مبلغ مسیحیت نمى خواهد کسى را از خود برنجاند، قهرا و بطور عادى با عقاید یک وثنى مذهب هم موافقت مى کند، و یا اینکه داعیان مسیحیت دیده اند، جز با قبول آن عقاید نمى توانند دعوت مسیحیت را پیش ببرند؟ دوم اینکه قدرت نمائى کلیسا و مخصوصا کلیساى روم، در قرون وسطاى میلادى به نهایت درجه اش رسید بطوریکه هم بر امور دین مردم سیطره داشتند، و هم بر امور دنیاى آنان، آنهم سیطره اى که تخت هاى سلطنتى اروپا به اشاره کلیسا اداره مى شد، شاه نصب مى کردند، و شاه دیگر را عزل مى نمودند .

مى گویند پاپ بزرگ، آنقدر قدرت یافته بود که وقتى یکى از پادشاهان نزدش آمده بود تا وى از گناهش بگذرد. (چون یکى از کارهاى کلیسا گناه بخشیدن است ) او با پاى خود تاج آن پادشاه را پرت کرد .

و باز همان کتاب مى نویسد: وقتى امپراطورى آلمان خطائى کرده بود و پاپ براى اینکه او را بیامرزد، دستور داد سه روز پاى بره نه در جلو قصرش بایستد، با اینکه، فصل، فصل زمستان بود .

اتهامات و دروغ پردازى هاى کلیسا درباره مسلمین در زمان جنگهاى صلیبى و حتى پس از آن#

حکومت کلیسا مسلمانان را طورى براى مریدان خود توصیف و معرفى کرده بودند که بطور جدى معتقد شده بودند که دین اسلام دین بت پرستى است، این معنا از شعارهاى جنگهاى صلیبى و اشعارى که در آن جنگ براى شوراندن نصارا علیه مسلمانان مى سرودند، کاملا بچشم مى خورد. آرى در طول این جنگ، که سالهاى متمادى ادامه داشت، کلیسا شعراى خود را وادار مى کرد، براى به هیجان آوردن سربازان خود علیه مسلمانان اشعارى مبنى بر اینکه مسلمانان چنین و چنانند و بت مى پرستند، بسرایند .

( هنرى دوکاسترى ) در کتاب خود ( الدیانة الاسلامیه ) در فصل اولش مى نویسد: مسلمانان بت مى پرستند، و خود داراى سه اله اند که اسامى آنها بترتیب : 1 - ( ماهوم ) است که ( بافومید ) و ( ماهومند ) نیز نامیده مى شود، و این اولین الهه ایشان است که همان محمد است. 2 - در رتبه دوم اله ( ایلین ) است که خداى دوم ایشان است. 3 - و در رتبه سوم اله ( ترفاجان ) خداى سوم است. و چه بسا از کلمات بعضى مسلمانان استفاده شود که غیر این سه خدا دو خداى دیگر به نام هاى ( مارتبان ) و ( جوبین ) دارند لیکن این دو خدا در رتبه اى پائین تر از آن سه خدا قرار دارند، و مسلمانان خودشان مى گویند، که محمد دعوت خود را بر دعوى الوهیت خود بنا نهاده، و چه بسا گفته اند: او براى خود، صنمى و بتى از طلا دارد .

و در اشعارى که ریشار براى تحریک سربازان مسیحى فرانسه علیه مسلمین سروده، آمده : ( قیام کنید و ماهومند و ترفاجان را سرنگون ساخته و در آتش اندازید تا در بارگاه خداى خود تقرب جوئید ) .

و در اشعار ( رولان ) در تعریف ( ماهوم ) خداى مسلمانان آمده : ( در ساختن این خدا دقت کاملى بکار رفته، اولا آنرا از طلا و نقره ساخته اند. و ثانیا آنقدر زیبا ساخته اند که اگر آنرا ببینى یقین مى کنى که هیچ صنعتگرى ممکن نیست صورتى زیباتر از آن در خیال خود تصور کند، تا چه رسد به اینکه از عالم خیال و تصور بخارجش بیاورد، و چنین جثه اى عظیم و صنعتى زیبا را که در سیمایش آثار جلالت هویدا باشد، بسازد .

آرى ماهوم از طلا و نقره ریخته شده و آنقدر شفاف است که برقش چشم را مى زند. آنگاه این خدا را بر بالاى فیلى نهاده اند که از جواهرات ساخته شده، آنهم از زیباترین مصنوعات است، بطوریکه داخل شکمش از ظاهر پیداست مثل اینکه بیننده از باطن آن فیل، نور و روشنائى احساس مى کند و تازه همین فیل کذائى را جواهرنشان نیز کرده اند بطوریکه هر یک از جواهرات، لمعان خاص ‍ بخود را دارد، آن جواهرات هم آنقدر شفاف است که باطنش از ظاهرش پیداست و در زیبایى صنعت، نظیرش یافت نمى شود .

و چون این خدایان مسلمین در مواقع سختى و جنگ بایشان وحى مى فرستد، لذا در بعضى از جنگها که مسلمانان فرار کردند، فرمانده نیروى دشمن دستور داد تا آنان را تعقیب کنند، تا شاید بتوانند اله ایشان را که در مکه است (یعنى محمد (صلى اللّه علیه و آله ) را دستگیر سازند .

بعضى از کسانى که شاهد این تعقیب بوده، مى گوید: اله مسلمانان (یعنى محمد (صلى اللّه علیه و آله ) به نزد مسلمین آمد، در حالى که جمعیتى انبوه از پیروانش، پیرامونش را گرفته بودند و طبل و شیپور و بوق و سرنا مى نواختند، بوق و سرنائى که همه از نقره بود، آواز مى خواندند و مى رقصیدند، تا او را با سرور و خوشحالى به لشکرگاه آوردند، و خلیفه اش در لشکرگاه منتظر او بود. همینکه او را دید بزانو ایستاد و شروع کرد به عبادت او و خضوع و خشوع در برابرش ) .

و نیز همین ( ریشار ) در وصف اله ( ماهوم ) که وصفش را آوردیم، مى گوید: ساحران یکى از افراد جن را مسخر خود کرده، او را در شکم این بت جاى دادند، و آن جن، اول نعره مى زند، و عربده مى کشد، و بعد از آن با مسلمانان سخن مى گوید، و مسلمین هم سراپا گوش مى شوند .

امثال این اتهامات در کتب کلیسا، در ایامى که تنور جنگهاى صلیبى داغ بود، و حتى کتابهائى که بعد از آن جنگها تاریخ آنها را نوشته بسیار است، هر چند که آنقدر دروغهایشان شاخدار است که خواننده را هم به شک و شگفتى وا مى دارد، بطوریکه غالبا صحت آن مطالب را باور نمى کند، براى اینکه چیزهایى در آن کتابها مى خواند که هیچ مسلمانى خوابش را هم ندیده، تا چه رسد به اینکه در بیدارى دیده باشد .

افول کلیسا و رشد الحاد و بى دینى، در اثر تعلیمات غلط مسیحیت#

سوم اینکه : خواننده متفکر، متوجه شود که تطورات چگونه بر دعوت مسیح مستولى گردید. و این دعوت در مسیرش در خلال قرون گذشته تا به امروز چه دگرگونیهایى بخود گرفته، و چگونه ملعبه هوسبازان شده، و بفهمد که عقاید بت پرستى را بطورى مرموز و ماهرانه وارد در دعوت مسیحیت کردند، اولا در حق مسیح، غلو نموده، او را موجودى لاهوتى معرفى نمودند و بعدا بتدریج سر از تثلیث و سه خدائى در آوردند. خداى پسر و پدر و روح، و در آخر مساءله صلیب و فدا را هم ضمیمه کردند، تا در سایه آن عمل به شریعت را تعطیل نموده، به صرف اعتقاد اکتفا کنند. همه اینها در آغاز بصورت دین و دستورات دینى صادر مى شد، و زمام تصمیم گیرى در آنها بدست کلیسا بود. کلیسا بود که تصمیم مى گرفت، براى مردم نماز و روزه و غسل تعمید درست کند و مردم هم به آن عمل مى کردند، ولى بى دینى و الحاد، همواره رو به قوت بود، چون وقتى قرار شد عمل به شرایع لازم نباشد، روح مادیت بر جامعه حکم فرما مى شود که شد و به انشعابها منجر گردید تا آنکه فتنه پروتستانها بپا شد. و بجاى احکام و شرایع دینى که هیچ ضابطه اى نداشت و هرج و مرج در آن حکمفرما بود، قوانین رسمى و بشرى که اساس آنرا حریت در غیر مواد قانون تشکیل مى داد، جانشین احکام کلیسا شد، و قرار شد، مردم تنها رعایت قوانین کشورى را بکنند و در غیر موارد قانون، آزاد آزاد باشند و این باعث شد که تعلیمات مسیحیت روز بروز اثر خود را از دست بدهد، و در نتیجه بتدریج ارکان اخلاق و فضائل انسانیت متزلزل گردد .

در اثر گسترش یافتن روح ماده پرستى و آزادى حیوانى، مساءله شیوعیت و اشتراک پیدا شد و فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک - یعنى مادیگرى بدلیل منطق تحول - از راه رسید، و با چماق سفسطه خود، خدا و اخلاق فاضله و اعمال دینى را بکلى از زندگى بشر بیرون راند، و انسانیت معنوى جاى خود را به حیوانیت مادى داد که خوئى است ترکیب شده از درندگى و چرندگى. و دنیا هم با گامهائى بلند به سوى این تازه از راه رسیده بشتافت .

خواهید پرسید، پس این همه نهضت هاى دینى که همه جاى دنیا را فرا گرفته چیست .

در پاسـخ مى گوئیم : همه اینها بازیهایى است، سیاسى که بدست رجال سیاست راه مى افتد، تا آنها به اهداف و آرزوهاى خود برسند، چون امروز مثل قدیم کشورگشائى با شمشیر انجام نمى شود، امروز فن و دانشى روى کار آمده بنام سیاست. پس یک سیاستمدار حلقه هر درى را مى کوبد و به هر سوراخ و پناهگاهى دست مى اندازد.

گفتار دو تن از اساتید علوم دینى درباره نهضت دینى در آمریکا#

دکتر ( ژوزف شیتلر ) استاد علوم دینى در دانشگاه ( لوتران ) شیکاگو مى گوید: نهضت دینى که اخیرا در آمریکا پیدا شده، چیزى جز تطبیق دین بر مظاهر تمدن جدید نیست، این سیاستمداران هستند که این نهضت را از پشت پرده هدایت و اداره مى کنند، و مى خواهند به مردم بفهمانند و بقبولانند که تمدن جدید هیچ تضادى با دین ندارد.

چون احساس خطر کرده اند که اگر این معنا را با تلقین و بصورت یک نهضت دینى به مردم بقبولانند. فرداست که خود مردم متدین به دین واقعى (اگر فرضا روزى فرصت پیدا کنند) علیه این تمدن قیام مى کنند. و اما اگر این نهضت دروغى و قلابى درست انجام شود، و فرضا روزى در گوشه اى از کشور، زمزمه نهضتى براه بیفتد، دیگر مردم به آن زمزمه اعتنائى نمى کنند، چون خودشان نهضت کرده اند، و دین خود را با تمدن روز تطبیق نموده اند.

دکتر ( جرج فلوروفسکى ) بزرگترین مدافع روسى کلیساى اورتودوکس هم در آمریکا گفته بود: تعلیمات دینى در آمریکا، تعلیمات جدى دینى نیست، بلکه دلخوشى گنگى است (که مردم را از ننگ بى دینى برهاند). دلیلش هم این است که اگر براستى نهضت حقیقى دین بود، باید متکى بر تعلیمات عمیق و واقعى مى بود.

پس خواننده عزیز، باید متوجه باشد که کاروان دین از کجا سر برآورد و در کجا پیاده شد. در آغاز بنام احیاى دین (عقیده و اخلاق و اعمال ) و یا به تعبیر دیگر (معارف و اخلاقیات و شرایع ) سر برآورد و در بى دینى و لا مذهبى و لغو شدن تمامى احکام دین و روى آورى به مادیات و حیوانیت خاتمه یافت. و این تطور و تحول نبود. مگر بخاطر اولین انحرافى که از بولس سر زد، کسى که مردم قدیسش مى خوانند، یا بولس حواریش مى گویند آرى، اگر مسیحیان این تمدن عصر حاضر را که به اعتراف دنیا انسانیت را به نابودى تهدید مى کند، تمدن بولسى نام بگذارند، شایسته تر است. و بهتر مى توان تصدیقش کرد، تا اینکه مسیح را قائد و رهبر این تمدن بشمارند و آن جناب را پرچمدار چنین تمدنى بدانند.

بحث روایتی#

بحث روایتى (روایاتى که درباره شاءن نزول آیه کریمه : ( ما کان لبشر... ) )

در تفسیر قمى در ذیل آیه : ( ما کان لبشر ان یوتیه اللّه الکتاب ) آمده که عیسى نگفته بود: که من شما را خلق کرده ام، پس به جاى خدا بر من بندگى کنید. و لیکن فرموده بود: براى من ربانى شوید، یعنى علمائى ربانى.

مؤ لف قدس سره : در بیان قبلى ما قرائنى گذشت که این حدیث را تاءیید مى کند، و اینکه امام فرمود: ( نگفته بود من شما را خلق کرده ام... ) بمنزله احتجاج است بر اینکه چنین چیزى را نگفته بوده. چون اگر گفته بود ( مرا بپرستید ) ! باید قبلا خبر داده باشد که آفریدگار شما منم، و چنین خبرى نداده است.

و نیز در همان کتاب در تفسیر آیه : ( و لا یامرکم ان تتخذوا الملائکه و النبیین اربابا... ) آمده که امام فرمود: در قدیم قومى بودند که ملائکه را مى پرستیدند و قومى از نصارا معتقد بودند که عیسى رب و خدا است. و یهود معتقد بودند عزیز پسر خداست. لذا خداى تعالى فرمود: عیسى شما را دستور نمى دهد که ملائکه و پیامبران را ارباب خود بگیرید.

مؤ لف قدس سره : بیان این نیز گذشت.

و در الدرالمنثور است که ابن اسحاق، و ابن جریر، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و بیهقى در کتاب ( دلایل ) ، از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : ابو رافع قرظى (از بنى قریظه که قبل از ورود به اسلام از یهودیان آنجا بوده ). گفت : وقتى احبار یهود و نصاراى نجران نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) جمع شدند، و آن جناب ایشان را به اسلام دعوت کرد، گفتند اى محمد آیا مى خواهى ترا بپرستیم آنطور که نصارا عیسى بن مریم را مى پرستند؟، مردى از نصاراى نجران که لقب رئیس به او داده بودند نیز همین سو ال را کرد و گفت : آیا از ما این را مى خواهى ؟

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: معاذ اللّه، پناه مى برم بخدا از اینکه غیر خدا را بپرستیم و یا مردم را به پرستش غیر او دستور دهیم، خداى تعالى مرا به چنین چیزى مبعوث نکرده، و چنین دستورى به من نداده است. دنبال این پاسـخ بود که این آیه نازل شد: ( ما کان لبشر ان یوتیه اللّه الکتاب و الحکم و النبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لى من دون اللّه و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون. و لا یامرکم ان تتخذوا الملئکه و النبیین اربابا ایامرکم بالکفر بعد اذ انتم مسلمون ) . و نیز در همان کتاب آمده : که عبد بن حمید از حسن روایت کرده که گفت : بمن خبر دادند که مردى به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) گفته : یا رسول اللّه، اینکه درست نیست که به شما سلام کنیم، آنطور که به یکدیگر سلام مى کنیم.

آخر تو با ما فرق دارى، اجازه بده در هنگام تحیت براى تو بخاک بیفتیم، فرمود: نه، و لیکن اگر مى خواهید پیامبر خود را احترام کنید، هر حقى را براى صاحبش بشناسید، چون جز براى خدا، براى احدى نباید سجده کرد. اینجا بود که آیه : ( ما کان لبشر ان یوتیه اللّه الکتاب... بعد اذ انتم مسلمون ) نازل گردید.

مؤ لف قدس سره : در سبب نزول این آیه داستانهایى دیگر غیر این دو داستان آمده و ظاهرا همه اینها از باب استنباط فکرى راویان است، و ما قبلا بطور مفصل در این باره بحث کردیم، ممکن هم هست، چند قضیه سبب نزول یک آیه باشد و خدا داناتر است.