تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۴۸ عنوان
يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا استَعينوا بِالصَّبرِ وَالصَّلوٰةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّٰبِرينَ١٥٣
#وَلا تَقولوا لِمَن يُقتَلُ فى سَبيلِ اللَّهِ أَموٰتٌ ۚ بَل أَحياءٌ وَلٰكِن لا تَشعُرونَ١٥٤
#وَلَنَبلُوَنَّكُم بِشَيءٍ مِنَ الخَوفِ وَالجوعِ وَنَقصٍ مِنَ الأَموٰلِ وَالأَنفُسِ وَالثَّمَرٰتِ ۗ وَبَشِّرِ الصّٰبِرينَ١٥٥
#الَّذينَ إِذا أَصٰبَتهُم مُصيبَةٌ قالوا إِنّا لِلَّهِ وَإِنّا إِلَيهِ رٰجِعونَ١٥٦
#أُولٰئِكَ عَلَيهِم صَلَوٰتٌ مِن رَبِّهِم وَرَحمَةٌ ۖ وَأُولٰئِكَ هُمُ المُهتَدونَ١٥٧
#اى کسانیکه ایمان آوردید از صبر و صلاة استعانت جوئید که خدا با صابران است (153) و به کسى که در راه خدا کشته شده مرده مگوئید بلکه اینان زنده هائى هستند ولى شما درک نمى کنید (154) ما بطور حتم و بدون استثناء همگى شما را یا با خوف و یا گرسنگى و یا نقص اموال و جانها و میوه ها مى آزمائیم ، و تو اى پیامبر صابران را بشارت ده (155) یعنى آنهائى را که وقتى مصیبتى بایشان مى رسد میگویند: ( انا لله و انا الیه راجعون ) ما ملک خدائیم و بسوى او باز خواهیم گشت (156) اینان مشمول صلواتى از پروردگارشان هستند و ایشان تنها ایشان راه یافته گانند (157).
بیان
این پنج آیه در سیاق متحد، و جملاتش از نظر لفظ در یک سیاق و از نظر معنا هم بیکدیگر مرتبطند، اول آنها بآخر نظر دارد و آخرش باولش ، و از اینجا فهمیده میشود که این پنج آیه یکباره نازل شده نه در چند هنگام .
اخبار و اشاره آیات شریفه به مصائب و بلایائى که در نتیجه جهاد و قتال پیش مى آیند#
و سیاق آن داد مى زند که قبل از نازل شدن دستور جهاد و تشریع آن نازل شده ، چون در این آیات از بلائى پیشگوئى شده که بعدها مسلمانان با آن روبرو مى شوند و مصائبى را بزودى مى بینند، البته نه هر بلا و مصیبت ، بلکه بلاى عمومى که چون سایر بلیات معمولى و همیشگى نیست .
آرى نوع انسان مانند سایر انواع موجودات در این نشئه که نشئه طبیعت است ، هرگز در افرادش خالى از حوادث جزئى نیست ، حوادثى که تنها نظام فرد را در زندگى شخصیش مختل میسازد و یا مى میرد و یا مریض میشود، یا ترس و گرسنگى و اندوه و محرومیت چرخ زندگیش را از کار مى اندازد، این سنتى است از خدا که همواره در مخلوقات و بندگانش جارى ساخته ، چون دار طبیعت دار تزاحم و نشئه نشئه تبدل و تحول است : ( فلن تجد لسنة اللّه تبدیلا ولن تجد لسنة اللّه تحویلا ) ، (براى سنت خدا نه تبدیلى خواهى یافت ، و نه تحویلى ).
ولکن این بلاى فردى هر چند دشوار و بر شخص مبتلاى بدان سنگین است ، ولى مانند بلاها و محنت هاى عمومى مهیب و هول انگیز نیست براى اینکه بلاى فردى وقتى به فردى روى مى آورد، صاحب بلا هم در نیروى تعقلش و هم در استوارى عزمش و هم در ثبات نفسش ، از قواى دیگر افراد کمک مى گیرد، و اما بلاهاى عمومى که دامنه اش همه جا گسترده مى شود، شعور عمومى را سلب میکند راءى و احتیاط و تدبیر چاره را از هیئت اجتماع مى گیرد و در نتیجه نظام حیات از همه مردم مختل مى شود - و خوف چندین برابر و وحشت متراکم مى گردد، آنچنانکه عقل و شعور از کار مى افتد و عزم و ثبات تباه مى گردد - پس بلاى عمومى و محنت همگانى دشوارتر و تلخ تر است و این حقیقتى است که آیات مورد بحث بدان اشاره دارد.
مقصود از بلا در آیات مورد بحث#
بلائى که در آیات مورد بحث از آن سخن رفته ، هر بلاى عمومى نیست وبا و قحطى نیست ، بلکه بلائى است عام که خود مسلمانان خود را بدان نزدیک کرده اند، بلائى است که بجرم پیروى از دین توحید و اجابت دعوت حق بدان مبتلا شدند، جمعیت اندکى که همه دنیا و مخصوصا قوم و قبیله خود آنان مخالفشان بودند و جز خاموش کردن نور خدا و استیصال کلمه عدالت و ابطال دعوت حق ، هدفى و همى نداشتند.
و براى رسیدن به این منظور شیطانى خود، هیچ راهى جز قتال نداشتند، براى اینکه سایر راههائى را که ممکن بود مؤ ثر بیفتد، پیموده بودند، القاء وسوسه و شبهه در میان افراد کردند، فتنه و آشوب براه انداختند، ولى مؤ ثر واقع نشد و نتیجه نداد، براى اینکه حجت قاطع و برهان روشن در طرف رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و مسلمین بود، وسوسه و فتنه و دسیسه کجا مى تواند در مقابل حجت قاطع دوام یابد؟ و دشمن کجا مى تواند به اثر آنها اطمینان پیدا کند؟
پس براى سد راه حق ، و اطفاء نور روشن و درخشان دین ، بغیر از قتال و استمداد از جنگ و خونریزى راه دیگرى برایشان نماند، این وضعى بود که مخالفین دین داشتند، از طرف دین هم وضع همینطور و بلکه از این روشن تر بود که چاره اى جز جنگ نیست ، براى اینکه از آن روزى که انسان در این کره خاکى قدم نهاده ، این تجربه را بدست آورده که حق وقتى اثر خود را مى کند که باطل از محیط دور شود.
اول اى جان دفع شر موش کن وانگه اندر جمع گندم جوش کن ) و موش باطل از بین نمیرود مگر با اعمال قدرت و نیرو.
دعوت مسلمانان بر استعانت از صبر و صلاة بر هنگام بلا#
و سخن کوتاه اینکه در آیات مورد بحث بطور اشاره خبر میدهد: که چنین محنتى و بلائى رو به آمدن است ، چون در آیات ، سخن از قتال و جهاد در راه خدا کرده چیزى که هست این بلا را بوصفى معرفى کرده که دیگر چون سایر بلاها مکروه و ناگوار نیست و صفت سوئى در آن باقى نمانده و آن اینست که این قتال مرگ و نابودى نیست ، بلکه حیات است و چه حیاتى !! پس این آیات مؤمنین را تحریک مى کند که خود را براى قتال آماده کنند و به ایشان خبر میدهد که بلا و محنتى در پیش دارند، بلائى که هرگز به مدارج تعالى و رحمت پروردگارى و به اهتداء، بهدایت ش نمى رسند، مگر آنکه در برابر آن صبر کنند و مشقت هایش را تحمل نمایند، و به ایشان این حقیقت را تعلیم میدهد که باید براى رسیدن به هدف از قتال استمداد بگیرند، مى فرماید: از صبر و نماز استعانت بجوئید، از صبر که عبارتست از خوددارى از جزع و ناشکیبائى و از دست ندادن امر تدبیر، و از نماز که عبارت است از توجه بسوى پروردگار و انقطاع بسوى کسیکه همه امور بدست او است ، آرى ( ان القوة لله جمیعا ) ، (نیرو همه اش از خداست ).
( یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوة ان اللّه مع الصابرین ) در معناى صبر و صلاة در ذیل آیه : ( و استعینوا بالصبر و الصلوة ، و انها لکبیرة الا على الخاشعین ) ،
صبر و نماز و تاکید فراوان خداوند در قرآن بر تمسک بر آندو#
پاره اى مطالب گفته شد، در اینجا نیز میگوئیم : صبر از بزرگترین ملکات و احوالى است که قرآن آنرا ستوده و مکرر امر بدان نموده است ، تا بجائى که قریب به هفتاد مورد شده ، حتى درباره اش فرموده : ( ان ذلک من عزم الامور ) ، (این صبر از کارهاى بس مهم است ) و نیز فرموده : ( و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذوحظ عظیم ) ، (این اندرز را نمیپذیرد مگر کسانیکه صبر کنند و نمى پذیرد، مگر صاحب بهره اى عظیم ) و نیز فرموده : ( انما یوفى الصابرون اجرهم بغیر حساب ) ، (تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان بتمام داده میشود).
و اما ( صلوة ) در باره آن همین قدر میگوئیم : که نماز از بزرگترین عبادتهائى است که قرآن بر آن تاءکید بسیار دارد، حتى درباره اش فرموده : ( ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنکر ) ، (نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد)، و در قرآن کریم درباره هر امرى سفارش مى کند، در صدر آن و در اولش نماز را بیاد مى آورد.
خداى سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که داراى این صفتند، و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر راتوصیف کرد و از نماز چیزى نفرمود، با اینکه در آیه : ( و استعینوا بالصبر و الصلوة و انها لکبیرة ) الخ نماز را توصیف کرده ، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف هول انگیز و هماوردى با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسب تر است ، بخلاف آیه سابق ، و باز به همین جهت در آیه مورد بحث فرمود: ( ان اللّه مع الصابرین ) ، و نفرمود: ( ان اللّه مع المصلین ) .
و اما اینکه فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتى است که در آیه : ( و هو معکم اینما کنتم ) ، (او با شماست هر جا که باشید)، آمده ، براى اینکه معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است ، میخواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما باو است ، بخلاف معیت در آیه مورد بحث که بمعناى یارى کردن صابران است میخواهد بفرماید (الصبر مفتاح الفرج صبر کلید فرج خدائى و یارى اوست ).
نظر جمعى مفسرین درباره زنده بودن شهدا#
( و لا تقولوا لمن یقتل فى سبیل اللّه اموات بل احیاء، و لکن لا تشعرون ) بعضى از مفسرین چه بسا گفته باشند: که خطاب (نگوئید) به مؤمنین است که به خدا و رسول و روز جزا ایمان دارند و معتقدند که بعد از زندگى دنیا زندگى دیگرى هست و دیگر از چنین کسانى تصور نمى رود که بگویند: آنهائى که در راه خدا کشته شده اند بکلى از بین رفته اند، با اینکه دعوت حقه دین را اجابت کرده اند و آیات بسیارى از قرآن را که درباره معاد صحبت مى کند شنیده اند.
علاوه بر اینکه آیه شریفه سخنش درباره عموم مردم نیست بلکه براى خصوص شهداء که در راه خدا کشته شده اند، خبر از زندگى بعد از مرگ میدهد و این خبر را به مؤمنین که هنوز شهید نشده اند و به همه کفار میدهد، با اینکه زندگى بعد از مرگ اختصاص به شهیدان ندارد، و شهید و مؤمن غیر شهید، و کفار، همه این زندگى را دارند پس باید گفت : منظور از زندگى بعد از شهادت این است که نام شهید زنده میماند و در اثر مرور زمان ذکر جمیلش کهنه نمیشود، این نظریه جمعى از مفسرین است و ما باین تفسیر چند اشکال داریم :
چند اشکال بر این نظر#
اول اینکه این حیاتى که شما آیه را با آن معنا کردید، جز یک گول زننده چیز دیگرى نیست ، و اگر پیدا شود تنها در وهم پیدا مى شود نه در خارج ، حیاتى است خیالى که بغیر از اسم ، حقیقت دیگر ندارد و مثل چنین موضوع وهمى ، لایق به کلام خداى تعالى نیست ، خدائیکه جز بحق دعوت نمى کند، و میفرماید: ( فماذا بعد الحق الا الضلال ) ، (بعد از حق غیر از ضلالت چه مى تواند باشد)، آنوقت چگونه به بندگانش مى فرماید: در راه من کشته شوید و از زندگى چشم بپوشید تا بعد از مرگ مردم بشما بگویند (چه مرد خوبى بود)؟.
و اگر شنیده اید که ابراهیم (علیه السلام ) از خداى تعالى درخواست کرده که : ( و اجعل لى لسان صدق فى الاخرین ) ، منظورش ذکر خیر آیندگان نبوده ، بلکه منظورش این بوده که دعوت حقه اش در انسان هاى آینده نیز باقى باشد و لسان صادقش همواره گویا بماند، نه اینکه بعد از او ذکر خیرش را بگویند و بس .
بله این سخن دل خوش کننده و باطل و وهم کاذب ، با منطق مردمى مادى و طبیعى مسلک ، جور در مى آید، براى این که آنها نفوس را هم مادى مى دانند و معتقدند وقتى انسان مرد بکلى باطل و نابود مى شود و اعتقادى به زندگى آخرت ندارند.
از سوى دیگر احساس کردند که انسان بالفطره احتیاج دارد به اینکه در راه امور مهمه قائل به بقاء نفوس و تاءثرش بسعادت و شقاوت بعد از مردن ، بوده باشد، چون رسیدن و ارتقاء به هدف هاى بلند، فداکارى و قربان شدن لازم دارد، مخصوصا هدف هاى بسیار مهم که بخاطر آن باید اقوامى کشته شوند تا اقوامى دیگر زنده بمانند.
و اگر بنا باشد هر کس بمیرد نابود شود، دیگر چه کسى خود را فداى دیگران مى کند و چه داعى دارد کسى که معتقد به موت و فوت است ، ذات خود را باطل کند تا ذات دیگران باقى بماند، نفس خود را از زندگى محروم سازد تا دیگران زنده بمانند. لذائذ مادى را که میتواند از راه جور و زندگى جابرانه بدست آورد، از دست بدهد، تا دیگران با داشتن محیطى عادلانه از آن لذائذ بهره مند شوند؟
جوامع و افراد طبیعى مسلک چنین اوهام و خرافاتى را درست کرده اند#
آخر هیچ عاقلى هیچ چیزى را نمى دهد، مگر براى اینکه چیزى دیگر بگیرد، و اما دادن و نگرفتن و صرفنظر کردن بدون گرفتن ، کار عاقلانه اى نیست هیچ عاقلى حاضر نیست بمیرد براى زندگى دیگران ، محرومیت بکشد بخاطر بهره مندى دیگران .
پس فطرت انسان هرگز چنین معامله بى سودى را نمى پذیرد، جوامع و افراد طبیعى مسلک و مادى ، این فطرت را دارند و چون این معنا را مى فهمند، لذا مجبور شدند براى دلخوشى خود اوهام و خرافاتى کاذب را درست کنند، خرافاتى که جز در عرصه خیال و حظیره وهم ، موطنى دیگر ندارد، مثلا میگویند: انسان هاى حر و آزاد مردانى که از قید اوهام و خرافات رهیده اند، باید خود را براى وطن و یا هر چیزى که مایه شرف آدمى است فدا کنند تا به زندگى دائم برسند، به این معنا که دائما ذکر خیرش در صفحه روزگار باقى بماند و براى رسیدن به این منظور مقدس ، از پاره اى لذائذ خود بخاطر اجتماع صرفنظر کند تا دیگران از آن بهره مند شوند و در نتیجه امر اجتماع و تمدن استقامت بپذیرد و عدالت اجتماعى برقرار گردد و آن که جان خود را در این راه داده ، به حیات شرف و علاء برسد.
کسى نیست از ایشان بپرسد: وقتى شخص فداکار کشته شد، ترکیب مادى بدنیش از هم پاشید و جمیع خواص زندگى که از آن جمله حیات و شعور است از دست داد، دیگر چه کسى هست که از زندگى شرف و علاء برخوردار گردد و چه کسى هست که این نام نیک را بشنود و از شنیدنش لذت ببرد؟ و آیا این حرف از خرافات نیست ؟.
دوم اینکه ذیل آیه یعنى جمله ( ولکن لا تشعرون ) با این تفسیر مناسبت ندارد، چون اگر منظور از جمله (بلکه زنده اند، ولکن شما نمیدانید)، نام نیک بود. جا داشت بفرماید: (بلکه نام نیکشان زنده و باقى است و بعد از مردنشان مردم به خیر یادشان مى کنند)، چون مقام ، مقام دلخوش کردن و تسلیت است .
سوم اینکه نظیر این آیه - که در حقیقت مفسر آیه مورد بحث است حیات شهداء بعد از کشته شدن را بوصفى توصیف کرده که با این تفسیر منافات دارد و این آیه این است : ( و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل اللّه امواتا، بل احیاء عند ربهم یرزقون ) ، (زنهار مپندارى که آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند. نه ، بلکه زنده اند و نزد پروردگار خود روزى میخورند)،
و شش آیه بعد از آن ، و معلوم است که این زندگى یک زندگى خارجى و واقعى است نه ذهنى و فرضى .
چهارم اینکه گفتند: همه مسلمانان معتقد بودند به بقاء بعد از مرگ ، در پاسـخ میگوئیم : این آیه شریفه در اواسط رسالت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نازل شده و در آن هنگام بى اطلاعى بعضى از مردم از بقاء بعد از مرگ خیلى بعید نیست ، چون آن ایمانى که عموم مسلمانان نسبت به زندگى آخرت دارند و قرآن هم نصوصى پشت سر هم درباره اش دارد که قابل تاءویل نیست ، زندگى بعد از بعث و قیامت است ، اما زندگى ما بین مرگ و بعث - یعنى حیات برزخى - هر چند که آن را نیز قرآن کریم سر بسته و مجمل ذکر کرده و از معارف حقه قرآنى است ولیکن از نظر وضوح به حدى نیست که از ضروریات قرآن شمرده شود و کسى جاهل و منکر آن نشود.
بلکه حتى اجماعى هم نیست ، و بسیارى از مسلمانان حتى امروز هم منکر آنند، چون منکر تجرد نفس از مادیت هستند و معلوم است که وقتى نفس آدمى مادى باشد، مانند بدن ، با مرگ و انحلال ترکیب از بین میرود، اینها معتقدند که انسان بعد از مردن روح و بدنش همه از بین میرود و نابود مى شود و آنگاه در روز قیامت دوباره هم روح و هم بدن خلق میشود.
بنابراین ممکن است مراد از حیات خصوص شهداء این باشد که تنها این طائفه حیات برزخى دارند و این معنا را بسیارى از معتقدین به معاد جاهلند، هر چند که بسیارى هم از آن آگاه باشند.
مراد از حیات بعد از شهادت ، حیات حقیقى (در عالم برزخ ) است#
و سخن کوتاه اینکه مراد به حیات در آیه شریفه حیات حقیقى است نه صرف دل خوش کننده مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه قرآن کریم در چند جا زندگى کافر را بعد از مردنش هلاکت و بوار خوانده و از آن جمله فرموده : ( و احلوا قومهم دار البوار ) ، (قوم خود را بدار هلاک وارد کردند) و آیاتى دیگر نظیر آن ، مى فهمیم که منظور از حیات شهیدان ، حیاتى سعیده است نه صرف حرف ، حیاتى است که خداوند تنها مؤمنین را با آن احیاء مى کند، همچنان که فرمود: ( و ان الدار الاخرة لهى الحیوان ، لو کانوا یعلمون ) ، (و بدرستى خانه آخرت تنها زندگى حقیقى است ، اگر مى توانستند بفهمند)، و اگر بعضى نتوانستند بفهمند، بخاطر این بود که حواس خود را منحصر در درک خواص زندگى در ماده دنیائى کردند و غیر آن را نخواستند بفهمند، و چون نفهمیدند، لذا نتوانستند میان بقاء بان زندگى و فنا فرق بگذارند و آن زندگى را هم فنا پنداشتند و این پندار اختصاص بکفار نداشت ، بلکه مؤمن و کافر هر دو در دنیا دچار این اشتباه هستند.
و به همین جهت در آیه مورد بحث به مؤمن و کافر خطاب مى کند: به اینکه شهدا بعد از مردن نیز زنده اند، ولى شما نمى فهمید، یعنى با حواس خود درک نمى کنید، همچنانکه در آن آیه دیگر باز مى فرماید: ( لهى الحیوان لو کانوا یعلمون ) ، یعنى اگر مى توانستند یقین حاصل کنند، چون علم در اینجا به معناى یقین است ، بشهادت اینکه در آیه : ( کلا لو تعلمون علم الیقین ، لترون الجحیم ) ، (حاشا اگر بعلم یقین میدانستید، جهنم را مى دیدید)، علم به آخرت را مقید به علم یقین کرده است .
و بنابر آنچه گذشت - هر چند خدا داناتر است - معناى آیه اینطور مى شود: کسانى که در راه خدا کشته شده اند مرده مگوئید و آنان را فانى و باطل نپندارید که آن معنائى که از دو کلمه مرگ و حیات در ذهن شما هست بر مرگ آنان صادق نیست ، چون مرگ آنان آنطور که حس ظاهر بین شما درک میکند به معناى بطلان نیست ، بلکه مرگ آنان نوعى زندگى است ، ولى حواس شما آنرا درک نمیکند.
خطاب به مؤمنین به جهت رفع اضطراب از دلهاى آنان است#
خواهى گفت : این سخن در برابر کفار بجا است ، ولى خطاب در آن به مؤمنین که یا همه و یا بیشترشان علم به بقاء زندگى انسان در بعد از مرگ هم دارند و مرگ را بطلان ذات انسان نمى دانند، چه معنا دارد؟ در پاسـخ مى گوئیم : درست است که مؤمنین این معنا را مى دانند ولیکن در عین حال وقتى تصور کشته شدن را مى کنند، قهرا ناراحت میشوند و دچار قلق و اضطراب میگردند چون پاى جان در میان است و شوخى نیست ، لذا در آیه شریفه براى بیدار شدن آنان همان علم و ایمان را که دارند به رخشان مى کشد، تا آن قلق و اضطراب از دلهاشان زایل شود.
و معلوم است که این خطاب ، هم اولیاء کشته شده را بیدار مى کند و مى فهمند که کشته شدن عزیزشان بیش از جدائى چند روز چیز دیگرى نیست ، آنان نیز پس از زمانى کوتاه بوى ملحق میشوند و این جدائى چند روزه در مقابل مرضات خداى سبحان و آن درجاتیکه عزیزشان به آن رسیده ، غیر قابل تحمل نیست .
و هم افراد فدائى و آماده کشته شدن را بیدار مى کند و تشنه جهاد میسازد، چون مى فهمند که در برابر شهادت به حیاتى طیب و نعمتى دائم و رضوانى از خدا مى رسند، در حقیقت خطاب در آیه نظیر خطاب به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است ، که میفرماید: ( الحق من ربک ، فلا تکونن من الممترین ) ، (حق از ناحیه پروردگار تو است ، پس زنهار که از دودلان مباش ) الخ ، با اینکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هم میدانست که حق از ناحیه خداست و هم به آیات پروردگارش یقین داشت و اولین موقن بود ولکن اینگونه خطابها کلامى است کنایه اى ، میخواهد بفرماید: آنقدر مطلب ، یقینى و روشن است که حتى خطور و تصور برخلافش را هم تحمل نمى کند.
(نشئه برزخ ) تا اینجا فهمیدیم که آیه مورد بحث به روشنى دلالت دارد بر اینکه بعد از زندگى دنیا و قبل از قیامت حیاتى هست بنام برزخ ، و این دلالت را آیه دیگرى که نظیر آیه مورد بحث است یعنى آیه ( و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل اللّه امواتا، بل احیاء، عند ربهم یرزقون ) و آیات بسیارى دیگر دارند.
سخن بسیار عجیب بعضى مردم درباره آیه شریفه و رد آن#
و از عجیب ترین امور سخنى است که بعضى از مردم درباره این آیه گفته اند، و آن این است که آیه در باره شهداى بدر نازل شده و مخصوص بایشان است و شامل غیر ایشان نمیشود و چه خوب گفته اند بعضى از محققین که بعد از نقل این سخن در ذیل آیه ( و استعینوا بالصبر و الصلوة ) الخ گفته : پروردگارا بما صبرى بده تا در مقابل امثال این سخنان نامربوط، تحمل بخرج دهیم .
من براستى نمى فهمم منظور اینها از این سخنان چیست ؟ و حیات شهداى بدر را چگونه حیاتى تصور مى کنند؟ که فقط مخصوص آنها باشد، با اینکه درباره همه مردگان میگویند: آدمى بعد از مرگ و یا کشته شدن بکلى نابود گشته و اجزایش از یکدیگر جدا و باطل میگردد آیا در خصوص شهداى بدر معتقد به معجزه اى شده اند؟ آیا میگویند: خداوند خصوص آنانرا به کرامتى از خود اختصاص داده که حتى پیامبر اکرم و سایر انبیاء و مرسلین ، و اولیاء مقربین را به آن کرامت اکرام نکرده ؟ در میان تمامى خلایق ، خصوص آنان داراى چنین زندگى هستند؟ قطعا این معنا به اعجاز نبوده ، چون چنین چیزى محال است ، آنهم محالى که محال بودنش ضرورى و بدیهى است و معجزه بامر محال تعلق نمى گیرد، و اگر عقل جائز بداند که چنین حکم ضرورى و بدیهى باطل شود، دیگر براى هیچ حکم ضرورى دیگر اعتبارى نمى ماند.
و یا میگویند: حس در همه جا درست احساس مى کند، الا در خصوص کشتگان بدر، که نسبت به آنها دچار اشتباه شده ، خیال کرده که آنان مرده اند، ولى نمرده اند و زنده اند و نزد پروردگار خود مشغول اکل و شرب و سایر لذائذاند، چیزى که هست چشم ما نمى بیند و از نظر ما غائبند و آنچه چشم ها دید که اعضاى آنها قطعه قطعه شد و بدن ها سرد گشت ، همه را اشتباه دید؟.
و اگر ممکن باشد که حس انسانى تا این پایه خطا کند و هیچ معیارى هم در خطاء و صوابش نداشته باشد، یکجا بدون جهت هر چه مى بیند خطا باشد، جاى دیگر باز بدون جهت هر چه مى بیند درست باشد، دیگر چه اعتبارى براى حس باقى میماند.
و اگر بگوئى : در جنگ بدر که خطا رفت بدون جهت نبود بلکه جهتش اراده الهیه بود، در پاسـخ میگوئیم : این جواب اشکال را برطرف نمى کند. براى اینکه نقل کلام به اراده الهیه میشود، مى گوئیم : چه علتى باعث شد که خدا در خصوص شهداى بدر چنین اراده اى بکند؟ پس باز اشکال بى اعتبارى حس به حال خود باقى است ، چون باز هم ممکن است چیزى را که واقعیت ندارد، واقع ببینیم و حس کنیم ، و چگونه یک آدم عاقل به خود جراءت میدهد که لب به چنین سخنى بگشاید؟ آیا این حرف غیر از سفسطه چیز دیگرى است ؟
این مفسرین مسلک خود را از عوام محدثین گرفته اند که معتقدند امور غیبى یعنى آنچه از حواس ما غایب است ، و از سوى دیگر ظواهر دینى از کتاب و سنت آنها را اثبات مى کند، از قبیل ملائکه و ارواح مؤمنین و هر چه از این قبیل است ، موجوداتى مادى و اجسامى لطیف هستند که میتوانند در اجسام کثیف حلول و نفوذ کنند، مثلا بصورت انسان و یا چیز دیگر درآیند و همه کارهاى انسانى و یا آن چیز دیگر را انجام دهند، و همه آن قوائى که ما انسانها داریم داشته باشند، چیزى که هست محکوم به احکام ماده و طبیعت نمیشوند، تغییر و تبدل و تجزیه و تحلیل نمى پذیرند، مرگ و حیات طبیعى ندارند و هر وقت خدا اجازه دهد براى حواس ما ظاهر میشوند، و اگر بخواهد که ظاهر نشوند نمیشوند و مشیت خدا، مشیت خالص است ، دیگر علت و جهت و مخصصى در ناحیه حواس ما و یا در ناحیه خود آن موجودات لازم ندارد، (خلاصه دیگر نباید پرسید: چرا من همه چیز را مى بینم ، ولى شهداى بدر را نمى بینم و یا شهداى بدر چرا برخلاف هر موجود دیگرى براى حواس ما ظاهر نمیشوند)؟
و منشاء این نظریه محدثین این است که ایشان منکر علیت و معلولیت میان موجودات اند، در حالیکه اگر این احتمال پوچ و خیال واهى درست باشد باید فاتحه تمامى حقایق علمى و احکام علمى را خواند تا چه رسد به معارف دینى ، و آنوقت دیگر نوبت نمى رسد به اجسام لطیفى که مورد کرامت خدا باشند و دست تاءثیر و تاءثر مادى و طبیعى به آنها نرسد.
چند آیه قرآنى که دلالت بر#
( برزخ ) دارند
پس از آنچه گذشت روشن گردید: که آیه شریفه بر حیات برزخى دلالت دارد و این حیات برزخى همان عالم قبر است ، عالمى است متوسط میان مرگ و قیامت که در آن عالم ، افراد یا متنعم هستند و یا معذب ، تا آنکه قیامت ، قیام کند.
و از جمله آیاتیکه دلالت بر برزخ دارد آیه مشابه با آیه مورد بحث است که مى فرماید: ( و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل اللّه امواتا، بل احیاء عند ربهم یرزقون ) ، (تو مپندار کسانیکه در راه خدا کشته شده اند اموات هستند، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى میخورند)، ( فرحین بما ایتهم اللّه من فضله و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم من خلفهم ، الا خوف علیهم و لا هم یحزنون ) ،
به آنچه خدا از فضل خود بایشان داده خوشحالند و به یکدیگر مژده میدهند که فلانى ها هم از دنبال ما خواهند آمد، در حالیکه ترس و اندوهى نداشته باشند) که در سابق گفتیم : چگونه این دو آیه بر وجود عالم برزخ دلالت دارد.
و اگر مفسرینى که گفته اند: این آیات مربوط ب ه شهداء بدر است ، در آن دقت کنند، خواهند دید که سیاق آنها دلالت دارد بر این که غیر شهداى بدر هم با شهداى بدر در این جهت شرکت دارند و عموم مؤمنین بعد از مرگ داراى چنین حیاتى و تنعماتى هستند.
و نیز از آیاتیکه دلالت بر مطلوب ما دارد آیه : ( حتى اذا جاء احدهم الموت ، قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فیما ترکت ، کلا انها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون ) است ، که مى فرماید: (تا آنکه مرگ یکى از ایشان برسد، آنوقت میگوید: پروردگارا مرا برگردانید، تا شاید عمل هاى صالح کنم و آنچه را نکرده ام جبران نمایم ، حاشا این سخنى است که او (از در بیچارگى ) مى زند، تازه در پشت سر برزخى دارند تا روزیکه مبعوث شوند).
که دلالت آن بر وجود حیاتى متوسط میان حیات دنیائى و حیات بعد از قیامت بسیار روشن است ، و انشاءاللّه تمامى حرفهائى که در این آیه داریم در تفسیر خود آن خواهد آمد.
باز از آیاتیکه دلالت بر این معنا دارد آیات : ( و قال الذین لایرجون لقاءنا لو لا انزل علینا الملائکه ، اءو نرى ربنا، لقد استکبروا فى انفسهم ،و عتوا عتوا کبیرا یوم یرون الملائکة ، لا بشرى یومئذ للمجرمین ، و یقولون : حجرا محجورا و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورااصحاب الجنة یومئذ خیر مستقرا و احسن مقیلا و یوم تشقق السماء بالغمام ، و نزل الملائکة تنزیلا الملک یومئذ الحق للرحمن و کان یوما على الکافرین عسیرا ) است که چون ترجمه اش را بخوانى بروشنى بدلالت آن بر وجود عالم برزخ پى مى برى ، و اینک ترجمه آن : و کسانیکه امید دیدار ما را ندارند، میگویند: چرا ملائکه بر خود ما نازل نمیشود؟ و یا چرا پروردگارمان را نمى بینیم ؟ راستى چقدر از خود راضى و در پیش خود طغیان کردند، و چه طغیانى بزرگ ، روزى که ملائکه را مى بینند (و پر واضح است که مراد به این روز، اولین روزیست که ملائکه را مى بینند و آن روزى است که مرگشان مى رسد و به جان دادن مى افتند، چون آیات دیگر نیز بر این معنا دلالت دارد) در آنروز دیگر براى مجرمان خوشى و بشارتى نیست و پى در پى امان میخواهند و ما به آنچه کرده اند مى پردازیم و همه را هیچ و پوچ مى کنیم ، مردمان بهشتى در آنروز در بهترین قرارگاه و بهترین خوابگاه قرار مى گیرند روزیکه آسمان پاره پاره میشود (و مراد به این روز،
روز قیامت است و ملائکه پشت سر هم نازل میشوند در آنروز ملک حقیقى تنها از آن رحمان است ، و روزى است که بر کافران بسیار سخت است ).
چون در این آیات مى فرماید که قبل از پاره شدن آسمان در قیامت اصحاب جنت منزلگاهى دارند که بهترین منزلها است ، پس باید زندگى داشته باشند تا محتاج به منزل باشند و انشاءاللّه توضیح و تفصیل سخن در ذیل خود این آیات خواهد آمد.
نمونه هاى دیگرى از آیات قرآنى که دلالت بر برزخ دارند#
و نیز از آیاتیکه بر وجود برزخ دلالت دارد آیه : ( قالوا: ربنا امتنا اثنتین ، و احییتنا اثنتین ، فاعترفنا بذنوبنا، فهل الى خروج من سبیل ؟ ) (گفتند: پروردگارا تو ما را دو بار میراندى و دو بار زنده کردى ، اینک به گناهان خود اعتراف مى کنیم آیا راهى براى بیرون شدن هست ؟.
که مى فهماند در روزى که این سخن میگویند، دو بار مرده اند و دو بار هم زنده شده اند، و این جز با وجود برزخ تصور ندارد، باید برزخى باشد تا آدمى یکبار در دنیا بمیرد و یکبار در برزخ زنده شود، و یکبار هم در برزخ بمیرد و در قیامت زنده شود، تا بشود دو بار مردن ، و دو بار زنده شدن ، و گرنه اگر زندگى منحصر در دو عالم باشد، یکى در دنیا و یکى در آخرت ، دیگر دوبار میراندن درست نمیشود، چون در اینصورت انسان فقط یکبار مى میرد، در ذیل آیه : ( کیف تکفرون باللّه و کنتم امواتا فاحیاکم ) نیز پاره اى مطالب درباره برزخ گذشت بدانجا مراجعه شود.
و نیز از آیاتیکه درباره برزخ گفتگو دارد آیه : ( و حاق بآل فرعون سوء العذاب ، النار یعرضون علیها غدوا و عشیا، و یوم تقوم الساعة : ادخلوا آل فرعون اشد العذاب ) ، (آل فرعون را عذاب بدى فرا گرفت ، عذاب آتش که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند، و روزیکه قیامت بپا شود، بایشان گفته میشود اى ملائکه آل فرعون را بدرون شدیدترین عذاب در آورید) میباشد، براى اینکه همه میدانیم که روز قیامت صبح و شام ندارد روزى است غیر سایر روزها علاوه بر این در اول آیه که بنظر ما راجع به برزخ است مى فرماید آتش بایشان عرضه میشود و در آخرش که باز بنظر ما راجع به قیامت است ، مى فرماید بدرون عذاب در آورید پس معلوم میشود عذاب اهل دوزخ دو نوع است ، یکى دلهره از دیدن آتش و یکى داخل شدن در آن ، پس یکى عذاب برزخ است و دومى عذاب قیامت .
و آیاتیکه از آن این حقیقت قرآنى استفاده میشود و یا به آن اشاره دارد، بسیار است ، مانند آیه : ( تاللّه لقد ارسلنا الى امم من قبلک فزین لهم الشیطان اعمالهم فهو ولیهم الیوم ، و لهم عذاب الیم ) ، (به خدا سوگند رسولانى بسوى امتها که قبل از تو بودند گسیل داشتیم ، ولى شیطان اعمال زشت آنان را در نظرشان زیبا جلوه داد،
امروز هم همان شیطان سرپرست آنها است ، و عذابى دردناک در پیش دارند)، که مى رساند کفار همین الان در تحت سرپرستى شیطان زندگى دارند، تا در روز قیامت به عذاب دردناکى برسند، و همچنین آیاتى دیگر.
بحثى پیرامون تجرد نفس#
تدبر در آیه مورد بحث و آیات دیگرى که نظیر آن بود و از نظر خواننده گذشت ، حقیقتى دیگر را روشن میسازد که از مسئله حیات برزخى شهیدان وسیع تر و عمومى تر است و آن این است که بطور کلى نفس آدمى موجودى است مجرد، موجودى است ماوراى بدن و احکامى دارد غیر احکام بدن و هر مرکب جسمانى دیگر (خلاصه موجودى است غیر مادى که نه طول دارد و نه عرض و نه در چهار دیوارى بدن مى گنجد) بلکه با بدن ارتباط و علقه اى دارد و یا به عبارتى با آن متحد است و بوسیله شعور و اراده و سایر صفات ادراکى ، بدن را اداره مى کند.
دقت در آیات سابق این معنا را بخوبى روشن میسازد چون مى فهماند که تمام شخصیت انسان بدن نیست ، که وقتى بدن از کار افتاد شخص بمیرد و با فناى بدن و پوسیدن و انحلال ترکیب هایش و متلاشى شدن اجزائش ، فانى شود، بلکه تمام شخصیت آدمى به چیز دیگرى است ، که بعد از مردن بدن باز هم زنده است ، یا عیشى دائم و گوارا و نعیمى مقیم را از سر مى گیرد.
(عیشى که دیگر در دیدن حقایق محکوم به این نیست که از دو چشم سر ببیند و در شنیدن حقایق از دو سوراخ گوش بشنود، عیشى که دیگر لذتش محدود بدرک ملایمات جسمى نیست ) و یا به شقاوت و رنجى دائم و عذابى الیم مى رسد.
و نیز مى رساند که سعادت آدمى در آن زندگى و شقاوت و تیره روزیش مربوط به سنحه ملکات و اعمال او است ، نه به جهات جسمانى (از سفیدى و سیاهى و قدرت و ضعف ) و نه به احکام اجتماعى ، (از آقازادگى و ریاست و مقام و امثال آن ).
پس اینها حقایقى است که این آیات شریفه آنرا دست میدهد، و معلوم است که این احکام مغایر با احکام جسمانى است و از هر جهت با خواص مادیت دنیوى منافات دارد و از همه اینها فهمیده میشود که پس نفس انسانها غیر بدنهاى ایشان است . و در دلالت بر این معنا آیات برزخ به تنهائى دلیل نیست ، بلکه آیاتى دیگر نیز این معنا را افاده مى کند،
آیاتى که بر دوئیت و مغایرت بین نفس و بدن و تجرد نفس دلالت مى کنند.
از آن جمله این آیه است : ( اللّه یتوفى الانفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها فیمسک التى قضى علیها الموت ، و یرسل الاخرى ) ، (خدا است آن کسى که جانها را در دم مرگ و هم از کسانیکه نمرده اند ولى به خواب رفته اند مى گیرد، آنگاه آنکه قضاى مرگش رانده شده نگه میدارد و دیگران را رها مى کند).
چون کلمه (توفى ) و (استیفاء) به معناى گرفتن حق به تمام و کمال است و مضمون این آیه ، از گرفتن و نگه داشتن و رها کردن ، ظاهرا این است که میان نفس و بدن دوئیت و فرق است .
و باز از آن جمله این آیه است : ( و قالوا اذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جدید؟ بل هم بلقاء ربهم کافرون قل یتوفیکم ملک الموت الذى وکل بکم ، ثم الى ربکم ترجعون ) ، (و گفتند آیا بعد از آنکه در زمین گم شدیم ، دوباره به خلقت جدیدى در مى آئیم ؟ این سخن از ایشان صرف استبعاد است ، و دلیلى بر آن ندارند، بلکه علت آنست که ایمانى به دیدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگى که موکل بر شما است شما را به تمام و کمال مى گیرد و سپس بسوى پروردگارتان بر مى گردید).
که خداى سبحان یکى از شبهه هاى کفار منکر معاد را ذکر مى کند، و آن این است که آیا بعد از مردن و جدائى اجزاء بدن (از آب و خاک و معدنیهایش ) و جدائى اعضاى آن ، از دست و پا و چشم و گوشش و نابودى همان اجزاء عضویش و دگرگون شدن صورتها و گم گشتن در زمین ، بطوریکه دیگر هیچ باشعورى نتواند خاک ما را از خاک دیگران تشخیص دهد، دوباره خلقت جدیدى بخود مى گیریم ؟
و این شبهه هیچ اساسى به غیر استبعاد ندارد، و خداى تعالى پاسـخ آنرا به رسول گرامیش یاد میدهد و مى فرماید بگو شما بعد از مردن گم نمیشوید و اجزاء شما ناپدید و درهم و برهم نمى گردد، چون فرشته اى که موکل به شما است ، شما را به تمامى و کمال تحویل مى گیرد و نمى گذارد گم شوید، بلکه در قبضه و حفاظت او هستید، آنچه از شما گم و درهم و برهم میشود، بدنهاى شما است نه نفس شما و یا به گونه آن کسى که یک عمر مى گفت (من )، و به او مى گفتند (تو).
و از جمله آنها این آیه است : ( و نفخ فیه من روحه ) ، (و خدا از روح خود در او دمید) که در ضمن آیات مربوطه به خلقت انسان است آنگاه در آیه ( یسئلونک عن الروح ، قل الروح من امر ربى ) ، (از تو از روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است )
بیان مى کند که روح از جنس امر خداست و سپس در آیه : ( انما امره اذا اءراد شیئا، ان یقول : له کن فیکون ، فسبحان الذى بیده ملکوت کل شى ء ) ، (امر او در وقتى که چیزى را اراده کند، تنها این است که به آن چیز بگوید بباش ، و بى درنگ موجود شود، پس منزه است آن خدائى که ملکوت هر چیز را بدست دارد)، بیان مى کند که روح از سنحه ملکوت و کلمه (کن ) است .
و سپس در آیه : ( و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر ) او را به وصف دیگرى توصیف کرده ، و آن این است که اولا یکى است و ثانیا، چون چشم گرداندن فورى است و تعبیر به چشم گرداندن مى رساند که امر خدا و کلمه (کن ) موجودى است آنى نه تدریجى ، که چون موجود میشود، وجودش مشروط و مقید به زمان و مکان نیست .
از اینجا روشن مى گردد که امر خدا - که روح هم یکى از مصادیق آن است - از جنس موجودات جسمانى و مادى نیست ، چون اگر بود محکوم به احکام ماده بود ویکى از احکام عمومى ماده این است که به تدریج موجود شود، وجودش مقید به زمان و مکان باشد، پس روحى که در انسان هست مادى و جسمانى نیست هر چند که با ماده تعلق و ارتباط دارد.
آیاتى که از آنها کیفیت ارتباط روح با ماده (جسم ) بدست مى آید
آنگاه از آیاتى دیگر کیفیت ارتباط روح با ماده بدست مى آید، یکجا مى فرماید: ( منها خلقناکم ) ، (ما شما را از زمین خلق کردیم ) و جائى دیگر مى فرماید: ( خلق الانسان من صلصال کالفخار ) ، (انسان را از لایه اى چون گل سفال آفرید).
و نیز فرموده : ( و بدء خلق الانسان من طین ، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین ) ، (خلقت انسان را از گل آغاز کرد و سپس نسل او را از چکیده اى از آبى بى مقدار قرار داد)، و سپس فرموده : ( و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین ، ثم جعلناه نطفة فى قرار مکین ، ثم خلقنا النطفة علقة ، فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما، فکسونا العظام لحما، ثم انشاءناه خلقا آخر، فتبارک اللّه احسن الخالقین ) ، (ما از پیش انسان را از چکیده و خلاصه اى از گل آفریدیم و سپس او را نطفه اى در قرارگاهى محفوظ کردیم و سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه را استخوان کردیم ، پس آن استخوان را با گوشت پوشاندیم و در آخر او را خلقتى دیگر کردیم ، پس آفرین به خدا که بهترین خالقان است ).
و بیان کرد که انسان در آغاز بجز یک جسمى طبیعى نبود و از بدو پیدایشش صورت هائى گوناگون به خود گرفت ، تا در آخر خداى تعالى همین موجود جسمانى و جامد و خمود را،
خلقتى دیگر کرد که در آن خلقت انسان داراى شعور و اراده گشت ، کارهائى مى کند که کار جسم و ماده نیست ، چون شعور و اراده و فکر و تصرف و تسخیر موجودات و تدبیر در امور عالم ، به نقل دادن و دگرگون کردن و امثال آن از کارهائى که از اجسام و جسمانیات سر نمى زد نیازمند است -، پس معلوم شد که روح جسمانى نیست ، بخاطر اینکه موضوع و مصدر افعالى است که فعل جسم نیست .
پس نفس بالنسبه به جسمى که در آغاز مبدا وجود او بوده ، - یعنى بدنى که باعث و منشاء پیدایش آن بوده - به منزله میوه از درخت و بوجهى به منزله روشنائى از نفت است .
با این بیان تا حدى کیفیت تعلق روح به بدن و پیدایش روح از بدن ، روشن میگردد، و آنگاه با فرا رسیدن مرگ این تعلق و ارتباط قطع مى شود، دیگر روح با بدن کار نمى کند، پس روح در اول پیدایشش عین بدن بود و سپس با انشائى از خدا از بدن متمایز مى گردد و در آخر با مردن بدن ، بکلى از بدن جدا و مستقل میشود.
این آن مقدار خصوصیاتى است که آیات شریفه با ظهور خود براى روح بیان میکند و البته آیات دیگرى نیز هست که با اشاره و تلویح این معانى را مى رساند، و اهل بصیرت و تدبر مى توانند به آن آیات برخورد نمایند، هر چند که راهنما خداست .
استعانت از صبر و نماز و داشتن ایمان به حیات پس از مرگ ، پیروزى مى آورند#
( و لنبلونکم بشى ء من الخوف و الجوع ، و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات ) ، بعد از آنکه در آیه قبل ، مؤمنان را امر فرمود تا از صبر و نماز کمک بگیرند، و نیز نهى فرمود از اینکه کشتگان راه خدا را مرده بخوانند و آنان را زنده معرفى کرد، اینک در این آیه علت آن امر و آن نهى را بیان میکند و توضیح میدهد که چرا ایشان را به آن خطابها، مخاطب کرد.
و آن علت این است که بزودى ایشان را به بوته آزمایشى مى برد که رسیدنشان به معالى برایشان فراهم نمى شود و زندگى شرافتمندانه شان صافى نمى شود و به دین حنیف نمى رسند، مگر به آن آزمایش ، و آن عبارت است از جنگ و قتل که یگانه راه پیروزى در آن این است که خود را در این دو قلعه محکم ، یعنى صبر و نماز متحصن کنند و از این دو نیرو مدد بگیرند، و علاوه بر آن دو نیرو، یک نیروى سوم هم داشته باشند و آن طرز فکر صحیح است که هیچ قومى داراى این فکر نشدند، مگر آنکه به هدفشان هر چه هم بلند بوده رسیده اند و نهایت درجه کمال خود را یافته اند، در جنگ ، نیروى خارق العاده اى یافته و عرصه جنگ برایشان چون حجله عروس محبوب گشت و آن طرز فکر این است : که ایمان داشته باشند به اینکه کشتگان ایشان مرده و نابود شده نیستند و هر کوششى که با جان و مال خود میکنند، باطل و هدر نیست ، اگر دشمن را بکشند، خود را به حیاتى رسانده اند که دیگر دشمن با ظلم و جور خود بر آنان حکومت نمى کند و اگر خود کشته شوند،
به زندگى واقعى رسیده اند و بار ظلم و جور بر آنان تحکم ندارد، پس در هر دو صورت موفق و پیروزند.
خداى تعالى در آیه مورد بحث به عموم شدائدى که ممکن است مسلمانان در راه مبارزه با باطل گرفتارش شوند، اشاره نموده و آن عبارت است از خوف و گرسنگى و نقص اموال و جان ه ، و اما کلمه (ثمرات )، ظاهرا مراد به آن اولاد باشد، چون نقص فرزندان و کم شدن مردان و جوانان با جنگ مناسبتر است تا نقص میوه هاى درختان .
و اى بسا از مفسرین که گفته باشند: مراد به کلمه (ثمرات )، میوه درختان خرما است ، و مراد به اموال ، غیر این یک مال است ، یعنى چهارپایان از شتر و گوسفند.
صابران چه کسانى هستند؟#
( و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون ) در این باره صابران را دوباره نام برد تا اولا بشارتشان دهد و ثانیا راه صبر را و اینکه چه صبرى ، صبر جمیل است یادشان دهد، و ثالثا آن علت واقعى که صبر را بر آدمى واجب مى سازد بیان کند، و آن این است که ما ملک خدائیم و مالک حق دارد هر گونه تصرفى در ملک خود بکند، و رابعا پاداش عموم صابران را که عبارت است از درود خدا و رحمت و راه یافتن ، معرفى نماید.
لذا رسول گرامى خود را دستور میدهد: نخست ایشان را بشارت دهد، ولى متعلق بشارت را ذکر نمیکند، تا با همین ذکر نکردن به عظمت آن اشاره کرده باشد و بفهماند: همینکه این بشارت از ناحیه خداست ، جز خیر و جمیل نیست ، و این خیر و جمیل را رب العزه ضمانت کرده است .
و سپس بیان میکند: که صابران کیانند؟ آنهایند که هنگام مصیبت چنین و چنان میگویند.
صبر در برابر مصیبت ها نتیجه ایمان به مالکیت مطلق خداوند بر تمام هستى#
است
و مصیبت عبارت است از هر واقعه اى که آدمى با آن روبرو شود، چه خیر و چه شر، ولکن جز در وقایع مکروه و ناراحت کننده استعمال نمى شود، و معلوم است که مراد به گفتن ( انا لله ) الخ ، صرف تلفظ به این الفاظ و بدون توجه به معناى آن نیست و حتى با گفتن و صرف توجه به معنا هم نیست بلکه باید به حقیقت معنایش ایمان داشت باینکه آدمى مملوک خداست و مالکیت خدا به حقیقت ملک است ، و این که دوباره بازگشتش به سوى مالکش مى باشد اینجاست که بهترین صبر تحقق پیدا مى کند، آن صبرى که ریشه و منشاء هر جزع و تاءسفى را در دل مى سوزاند و قطع مى کند، و چرک غفلت را از صفحه دل میشوید.
توضیح اینکه : وجود انسان و تمامى موجوداتى که تابع وجود آدمى هستند، چه قواى او و چه افعالش ، همه قائم به ذات خداى عزیزى هستند که انسان را آفریده و ایجاد کرده ، پس قوام ذات آدمى به اوست و همواره محتاج او، در همه احوالش به اوست ، و در حدوثش و بقاءش ، مستقل از او نیست .
و چون چنین است ، رب او و مالک او هر گونه تصرفى که بخواهد در او میکند و خود او هیچگونه اختیار و مالکیتى ندارد و به هیچ وجه مستقل از مالک خود نیست ، مالک حقیقى وجودش و قوایش و افعالش .
و اگر هم هستى او را و نیز قوا و افعال او را به خود او نسبت میدهند، مثلا مى گویند فلانى وجود دارد قوا و افعالى دارد، چشم و گوش دارد، و یا اعمالى چون راه رفتن و سخن گفتن و خوردن و نوشیدن دارد، همین نسبت نیز به اذن مالک حقیقى اوست که اگر مالک حقیقیش چنین اجازه اى نداده بود، همه این نسبتها دروغ بود، زیرا او و هیچ موجودى دیگر مالک چیزى نیستند، و هیچیک از این نسبت ها را ندارند، براى اینکه گفتیم : به هیچ وجه استقلالى از خود ندارند، هر چه دارند ملک اوست .
(چیزى که هست آدمى تا در این نشئه زندگى مى کند، که ضرورت زندگى اجتماعى ناگزیرش کرده ملکى اعتبارى براى خود درست کند و خدا هم این اعتبار را معتبر شمرده و این نیز باعث شده که رفته رفته امر بر او مشتبه گردد و خود را مالک واقعى ملکش بپندارد لذا خداى سبحان در آیه : ( لمن الملک الیوم لله الواحد القهار ) ، (ملک امروز از آن کیست ؟ از آن خداست ، واحد قهار). مى فرماید: بزودى اعتبار نامبرده لغو خواهد شد و اشیاء به حال قبل از اذن خدا برمیگردند، و روزى خواهد رسید که دیگر ملکى نماند، مگر براى خدا و بس ، آنوقت است که آدمى با همه آن چیزها که ملک خود مى پنداشت ، بسوى خداى سبحان برمیگردد.
ملک ظاهرى و ملک حقیقى و اثر توجه انسان به حقیقت ملک خداوند#
پس معلوم مى شود ملک دو جور است ، یکى ملک حقیقى که دارنده آن تنها و تنها خداى سبحان است ، واحدى با او در این مالکیت شریک نیست ، نه هیچ انسانى و نه هیچ موجودى دیگر، و یکى دیگر ملک اعتبارى و ظاهرى و صورى است ، مثل مالکیت انسان نسبت به خودش و فرزندش و مالش و امثال اینها، که در این چیزها مالک حقیقى خداست و مالکیت انسان به تملیک خداى تعالى است ، آنهم تملیک ظاهرى و مجازى .
پس اگر آدمى متوجه حقیقت ملک خداى تعالى بشود و آن ملکیت را نسبت به خود حساب کند، مى بیند که خودش ملک مطلق پروردگارش است ، و نیز متوجه مى شود که این ملک ظاهرى و اعتبارى که میان انسانها دست به دست مى شود و از آن جمله ملک انسان نسبت بخودش و مالش ، و فرزندانش و هر چیز دیگر، بزودى باطل خواهد شد و به سوى پروردگارش رجوع خواهد کرد، و بالاخره متوجه مى شود که خود او اصلا مالک هیچ چیز نیست ، نه ملک حقیقى و نه مجازى .
و معلوم است که اگر کسى این معنا را باور داشته باشد، دیگر معنا ندارد که از مصائبى که براى دیگران تاءثر آور است ، متاءثر شود، چون کسى متاءثر میشود که چیزى از مایملک خود را از دست داده باشد، چنین کسى هر وقت گم شده اش پیدا شود و یا سودى به چنگش آید خوشحال مى شود و چون چیزى از دستش برود غمناک میگردد.
اما کسى که معتقد است باینکه مالک هیچ چیز نیست ، دیگر نه از ورود مصیبت متاءثر میشود و نه از فقدان مایملکش اندوهناک (و نه از رسیدن سودى مسرور) مى گردد، و چگونه از رسیدن مصیبت متاءثر مى شود، کسى که ایمان دارد باینکه مالک تنها و تنها خداست ؟ و او حق دارد و مى تواند در ملک خودش هر جور تصرفى بکند.
بحثى در اخلاق#
تکرار اعمال نیک که تنها راه تهذیب اخلاقى است از دو طریق عملى مى باشد#
باید دانست که اصلاح اخلاق و خویهاى نفس و تحصیل ملکات فاضله ، در دو طرف علم و عمل و پاک کردن دل از خویهاى زشت ، تنها و تنها یک راه دارد، آنهم عبارت است از تکرار عمل صالح و مداومت بر آن ، البته عملى که مناسب با آن خوى پسندیده است ، باید آن عمل را آنقدر تکرار کند و در موارد جزئى که پیش مى آید آن را انجام دهد تا رفته رفته اثرش در نفس روى هم قرار گیرد و در صفحه دل نقش ببندد و نقشى که به این زودیها زائل نشود و یا اصلا زوال نپذیرد. مثلا اگرانسان بخواهد خوى ناپسند ترس را از دل بیرون کند و بجایش فضیلت شجاعت را در دل جاى دهد، باید کارهاى خطرناکى را که طبعا دلها را تکان میدهد مکرر انجام دهد تا ترس از دلش بیرون شود، آنچنان که وقتى به چنین کارى اقدام مى کند، حس کند که نه تنها باکى ندارد، بلکه از اقدام خود لذت هم مى برد، و از فرار کردن و پرهیز از آن ننگ دارد، در این هنگام است که در هر اقدامى شجاعت در دلش نقشى ایجاد مى کند و نقش هاى پشت سر هم در آخر بصورت ملکه شجاعت در مى آید، پس هر چند بدست آوردن ملکه علمى ، در اختیار آدمى نیست ، ولى مقدمات تحصیل آن در اختیار آدمى است و میتواند با انجام آن مقدمات ، ملکه را تحصیل کند.
حال که این معنا روشن شد، متوجه شدى که براى تهذیب اخلاق و کسب فضائل اخلاقى ، راه منحصر به تکرار عمل است ، این تکرار عمل از دو طریق دست میدهد.
طریقه اول توجه به فوائد دنیوى فضائل و تحسین افکار عمومى است#
در نظر داشتن فوائد دنیائى فضائل و فوائد علوم و آرائى که مردم آن را مى ستایند، مثلا مى گویند: عفت نفس یعنى کنترل خواسته هاى شهوانى و قناعت یعنى اکتفاء به آنچه خود دارد، و قطع طمع از آنچه مردم دارند دو صفت پسندیده است ، چون فوائد خوبى دارد، آدمى را در دنیا عزت مى دهد، در چشم همگان عظیم مینماید و نزد عموم مردم محترم و موجه مى سازد، و شره ، یعنى حرص در شهوت باعث پستى و فقر میشود، و طمع ، ذلت نفس مى آورد، هر چند که آدمى مقام منیعى داشته باشد و علم باعث رو آوردن مردم و عزت و جاه و انس در مجالس خواص مى گردد، چشمى است براى انسان که هر مکروهى را به آدمى نشان میدهد و با آن هر محبوبى را مى بیند، برخلاف جهل که یک نوع کورى است .
علم حافظ آدمى است ، در حالى که مال را باید آدمى حفظ کند و نیز شجاعت باعث مى شود آدمى از تلون و هر دم خیالى دور گردد و مردم آدمى را در هر حال چه شکست بخورد و چه پیروز شود مى ستایند، بر خلاف ترس وتهور، که اگر مرد متهور و مرد ترسو از دشمن شکست بخورد، ملامت میشود و اگر هم اتفاقا دشمن را از بین ببرد، مى گویند: بختش یارى کرد، و نیز عدالت را تمرین کند و خود را به این خلق پسندیده بیاراید، از این طریق که فکر کند عدالت مایه راحتى نفس از اندوه هاى درونى است و یا زندگى بعد از مرگ است ، چون وقتى انسان از دنیا برود نام نیکش همچنان در دنیا میماند و محبتش در دلها جاى دارد.
این طریقه ، همان طریقه معهودى است که علم اخلاق قدیم ، اخلاق یونان و غیر آن بر آن اساس بنا شده و قرآن کریم اخلاق را از این طریق استعمال نکرده و زیر بناى آن را مدح و ذم مردم قرار نداده که ببینیم چه چیزهائى در نظر عامه مردم ممدوح و چه چیزهائى مذموم است ؟ چه چیزهائى را جامعه مى پسندد و چه چیزهائى را نمى پسندد و قبیح مى داند؟ و اگر در آیه : ( و حیثما کنتم فولوا وجوهکم شطره ، لئلا یکون للناس علیکم حجة ) ، (و هر جا که بودید رو بسوى کعبه کنید تا شماتت مردم بر شما مسلط نباشد)، مردم را به ثبات و عزم دعوت کرده و علت آنرا افکار عمومى قرار داده است .
و نیز اگر در آیه : ( و لا تنازعوا، فتفشلوا، و تذهب ریحکم ، و اصبروا ) ، (با یکدیگر نزاع مکنید، و گرنه ضعیف میشوید و نیرویتان هدر مى رود، و خویشتن دارى کنید)، مردم را دعوت به صبر کرده ، براى اینکه ترک صبر و ایجاد اختلاف ، باعث سستى و هدر رفتن نیرو و جرى شدن دشمن مى شود که همه فوائد دنیائى است .
و اگر در آیه ،: ( و لمن صبر و غفر، ان ذلک لمن عزم الامور ) ، (و هر کس صبر کند و ببخشاید، این خود مایه عزم و عظمت است )،.
که مردم را دعوت به صبر و بخشایش کرده ، چون باعث عزم و عظمت است .
و بالاخره اگر در امثال آیات بالا مردم را به اخلاق فاضله دعوت کرده و علت آن را فوائد دنیائى قرار داده ، برگشت آن فوائد نیز در حقیقت به ثواب اخروى و در نتیجه خویهاى مخالف آنها، مایه عقاب آخرتى است .
طریقه دوم طریقه انبیاء است و آن توجه به فوائد اخروى فضائل است#
طریقه دوم از تهذیب اخلاق این است که آدمى فوائد آخرتى آن را در نظر بگیرد و این طریقه ، طریقه قرآن است که ذکرش در قرآن مکرر آمده ، مانند آیه : ( ان اللّه اشترى من المؤمنین انفسهم ، و اموالهم ، بان لهم الجنة ) ، (خدا از مؤمنین جان ها و مالهاشان را خرید، در مقابل اینکه بهشت داشته باشند)،.
و آیه : ( انما یوفى الصابرون اجرهم ، بغیر حساب ) ، (صابران اجر خود را به تمام و کمال و بدون حساب خواهند گرفت )،.
و آیه : ( ان الظالمین لهم عذاب الیم ) ، (بدرستى ستمکاران عذابى دردناک دارند)، و آیه : ( اللّه ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور، و الذین کفروا اولیاؤ هم الطاغوت ، یخرجونهم من النور الى الظلمات ) ، (خداست سرپرست کسانى که ایمان دارند و همواره از ظلمت ها به سوى نورشان بیرون مى آورد و کسانى که کافر شدند، سرپرست آنها طاغوتهایند که همواره از نور بسوى ظلمتشان بیرون مى آورند) و امثال این آیات با فنون مختلف ، بسیار است .
آیات دیگرى هست که ملحق به این قسم آیاتند، مانند آیه : ( ما اصاب من مصیبة فى الارض و لا فى انفسکم ، الا فى کتاب من قبل اءن نبراءها، ان ذلک على اللّه یسیر ) ، (هیچ مصیبتى در زمین و نه در جانهاى شما نمى رسد، مگر آنکه قبل از آنکه آن را برسانیم ، در کتابى نوشته بودیم و این براى خدا آسان است )، چون این آیه مردم را دعوت مى کند باینکه از تاءسف و خوشحالى دورى کنند، براى اینکه آنچه به ایشان مى رسد، از پیش قضاءش رانده شده و ممکن نبوده که نرسد و آنچه هم که بایشان نمى رسد، بنا بوده نرسد، و تمامى حوادث مستند به قضاء و قدرى رانده شده است و با این حال نه تاءسف از نرسیدن چیزى معنا دارد و نه خوشحالى از رسیدنش و این کار بیهوده از کسى که به خدا ایمان دارد و زمام همه امور را بدست خدا مى داند شایسته نیست ،
همچنان که آیه : ( ما اصاب من مصیبة الا باذن اللّه ، و من یؤ من باللّه یهد قلبه ) ، (آنچه مصیبت میرسد به اذن خدا مى رسد، و هر کس بخدا ایمان داشته باشد، خدا قلبش را هدایت میکند) هم به این معنا اشاره دارد.
پس این قسم از آیات نیز نظیر قسم سابق است ، چیزى که هست آن آیات ، اخلاق را از راه غایات اخروى اصلاح و تهذیب مى کرد، که یک یک آنها کمالات حقیقى قطعى هستند نه کمالات ظنى و حیاتى ، و این آیات از راه مبادى این کمالات که آن مبادى نیز امورى حقیقى و واقعى هستند، مانند اعتقاد به قضاء و قدر، و تخلق به اخلاق خدا و تذکر به اسماء حسنایش ، و صفات علیایش (چون آدمى خلیفه او است و باید با اخلاق خود صفات او را نمایش دهد).
تاثیر اعتقاد به قضا و قدر در اخلاق#
حال اگر بگوئى : اعتقاد به قضاء و قدر، علاوه بر اینکه مبداء پیدایش اخلاق فاضله نیست ، دشمن و منافى آن نیز هست ، براى اینکه اینگونه اعتقادات احکام این نشئه را که نشئه اختیار است باطل مى کند و نظام طبیعى آن را مختل میسازد، چون اگر صحیح باشد که اصلاح صفت صبر و ثبات و ترک تاءسف و خوشحالى را همانطور که شما از آیه استفاده کردید، مستند به قضاء و قدر، و خلاصه مستند به این بدانیم ، که همه امور در لوح محفوظ نوشته شده ، و هر چه بنا باشد بشود مى شود، باید صحیح باشد که کسى بدنبال روزى نرود و در پى کسب هیچ کمالى بر نیاید و از هیچ رذیله اخلاقى دورى نکند و وقتى از او مى پرسند چرا دست روى دست گذاشته ، و در پى تحصیل مال یا کمال یا تهذیب نفس از رذائل و دفاع از حق و مخالفت با باطل بر نمى آئى ؟ بگوید: هر چه بنا است بشود مى شود، چون شدنى ها در لوح محفوظ نوشته شده و معلوم است که در اینصورت چه وضعى پیش مى آید، و دیگر باید فاتحه تمامى کمالات را خواند.
در پاسـخ مى گوئیم : ما در بحث پیرامون قضاء جواب روشن این اشکال را دادیم و در آنجا گفتیم : افعال آدمى یکى از اجزاء علل حوادث است و معلوم است که هر معلولى همانطور که در پیدایش محتاج به علت خویش است ، محتاج به اجزاء علتش نیز هست.
پس اگر کسى بگوید (مثلا سیرى من با قضاء الهى بر وجودش رانده شده یا بر عدمش ، ساده تر بگویم خدا، یا مقدر کرده امروز شکم من سیر بشود یا مقدر کرده نشود، پس دیگر چه تاءثیرى در خوردن و جویدن و فرو بردن غذا هست )، سخت اشتباه کرده ، چون فرض وجود سیرى ، فرض وجود علت آنست ، و علت آن اگر هزار جزء داشته باشد، یک جزء آن هم خوردن اختیارى خود من است ، پس تا من غذا را برندارم و نخورم ، و فرو نبرم ، علت سیرى تحقق پیدا نمى کند هر چند که نهصد و نود و نه جزء دیگر علت آن محقق باشد، پس این خطاست که آدمى معلولى از معلول ها را تصور بکند، و در عین حال علت آن و یا جزئى از اجزاء علت آن را لغو بداند.
نه اختیار کامل و نه لغو کامل اختیار#
پس این صحیح نیست که انسان حکم اختیار را لغو بداند، با اینکه مدار زندگى دنیوى و سعادت و شقاوتش براختیار است و اختیار یکى از اجزاء علل حوادثى است که بدنبال افعال آدمى و یا بدنبال احوال و ملکات حاصله از افعال آدمى ، پدید مى آید.
چیزى که هست این هم صحیح نیست ، که اختیار خود را یگانه سبب و علت تامه حوادث بداند و هر حادثه مربوط به خود را تنها بخود و باختیار خود نسبت دهد و هیچ یک از اجزاء عالم و علل موجود در عالم که در راءس همه آنها، اراده الهى قرار دارد، در آن حادثه دخیل نداند، چون چنین طرز تفکرى منشاء صفات مذمومه بسیارى ، چون عجب و کبر و بخل و فرح و تاءسف و اندوه و امثال آن مى شود.
مى گوید: این منم که فلان کار را کردم و این من بودم که کار را ترک کردم ، و در اثر گفتن این منم این منم ، دچار عجب مى شود و یا بر دیگران کبر مى ورزد و یا (چون قارون ) از دادن مالش بخل مى ورزد، چون نمى داند که بدست آمدن مال ، هزاران شرائط دارد که هیچیک آنها در اختیار خود او نیست اگر خداى تعالى آن اسباب و شرائط را فراهم نمى کرد، اختیار او به تنهائى کارى از پیش نمى برد و دردى از او دوا نمى کرد.
و نیز مى گوید: اگر من فلان کار را مى کردم ، این ضرر متوجهم نیمشد و یا فلان سود از من فوت نمى گشت ، در حالى که این جاهل نمى داند که عدم فوت و یا موت که همان سود و عافیت و زندگى باشد، مستند به هزاران هزار علت است که در پیدا نشدن آن یعنى پیدا شدن فوت و مرگ و ضرر، نبود یکى از آن هزاران هزار علت کافى است هر چند که اختیار خود او موجود باشد، علاوه بر اینکه اختیار خود او هم مستند به علتهاى بسیارى است که هیچیک از آنها در اختیار خود او نیست ، چون همه مى دانیم که اختیار آدمى اختیارى خود او نیست ، پس من مى توانم به اختیار خودم فلان کار را بکنم و یا نکنم ، ولى دیگر نمى توانم به اختیار خود اختیار بکنم یا نکنم .
بعد از اینکه این معنا را فهمیدى و این حقیقت قرآنى که به بیان گذشته تعلیم الهى آن را به ما آموخته ، برایت روشن گردید، اگر در آیات شریفه اى که در این مورد هست ، دقت بخرج دهى ، خواهى دید که قرآن عزیز در بعضى از خلقها و قضاء حتمى و کتاب محفوظ استناد میکند نه در همه .
هم قضاء خدا دخیل است و هم اختیار انسان
آن افعال و احوال و ملکات را مستند به قضاء و قدر میداند که حکم اختیار را باطل نمى کند و اما آنچه که با حکم اختیار منافات دارد
قرآن کریم شدیدا دفع نموده و مستند به اختیار خود انسانها دانسته است ، از آن جمله فرموده : ( و اذا فعلوا فاحشة قالوا: وجدنا علیها آباءنا، و اللّه امرنابها، قل ان اللّه لا یاءمر بالفحشاء، اءتقولون على اللّه ما لا تعلمون ) ، (و چون عمل زشتى مرتکب میشوند، میگویند: ما پدران خود را دیدیم که چنین مى کردند و خدا فرمان داده که چنین کنیم ، بگو: خدا به کار زشت فرمان نمیدهد آیا بدون علم بر خدا افترائى مى بندید؟)، بطوریکه ملاحظه مى کنید کفار عمل زشت خود را بخدا نسبت دادند و خدا این نسبت را نفى مى کند.
و آن افعال و احوال و ملکاتى را که اگر مستند به قضاء و قدر نکند، باعث میشود بندگانش باشتباه بیفتد و خود را مستقل از خدا و اختیار خود را سبب تام در تاءثیر بپندارند، مستند به قضاء خود کرد تا انسانها را بسوى صراط مستقیم هدایت کند، صراطى که رهروش را به خطا نمى کشاند و آن راه مستقیم این است که نه انسان همه کاره و مستقل از خدا و قضاى او است ، و نه همه کاره قضاء الهى است ، و اختیار انسان هیچ کاره است ، بلکه همانطور که گفتیم ، هم قضاء خدا دخیل است و هم اختیار انسان .
با این هدایت ، رذائل صفاتیکه از استناد حوادث به قضاء ناشى میشود از انسانها دور کرد، تا دیگر نه به آنچه عایدشان میشود، خوشحال شوند و قضاء خدا را هیچ کاره بدانند و نه از آنچه از دستشان مى رود تاءسف بخورند و خود را هیچ کاره حساب کنند، همچنانکه فرمود: ( و اتوهم من مال اللّه الذى اتیکم ) ، (و به ایشان بدهید از مال خدا که خدا بشما داده ) که مردم را دعوت به جود و کرم مى کند، چون مال را داده خدا معرفى کرده ، همچنانکه در جمله : ( و مما رزقناهم ینفقون ) ، (و از آنچه روزیشان کرده ایم انفاق مى کنند) با استناد مال به اینکه رزق خداست ، مردم را بانفاق دعوت مى کند، و نیز مانند آیه : ( فلعلک باخع نف سک على اثارهم ، ان لم یؤ منوا بهذا الحدیث اسفا، انا جعلنا ما على الارض زینة لها، لنبلوهم ایهم احسن عملا ) ، (نکند میخواهى خود را بخاطر آنان و براى اینکه به این دعوت ایمان نیاورده اند، از غصه هلاک کنى ! ما آنچه که بر روى زمین هست ، درنظر آنان زینت دادیم تا به امتها نشان بدهیم ، کدامشان بهتر عمل مى کنند) که رسول گرامى خود صلوات اللّه علیه را نهى مى کند از اینکه به استناد کفر مردم غصه نخورد، و مى فرماید: که این کفرشان خدا را به ستوه نمى آورد بلکه آنچه که در روى زمین هست به منظور امتحان آنان در روى زمین قرار گرفته و آیاتى دیگر از این قبیل .
و این روش یعنى طریقه دوم در اصلاح اخلاق طریقه انبیاء است که نمونه هاى بسیارى از آن در قرآن آمده و نیز به طورى که پیشوایان ما نقل کرده اند، در کتب آسمانى گذشته نیز بوده است .
طریقه سوم مخصوص قرآن است و آن محو زمینه هاى رذائل اخلاقى است#
در این میان طریقه سومى هست که مخصوص به قرآن کریم است و در هیچ یک از کتب آسمانى که تاکنون به ما رسیده یافت نمیشود و نیز از هیچ یک از تعالیم انبیاء گذشته سلام اللّه علیهم اجمعین نقل نشده و نیز در هیچ یک از مکاتب فلاسفه و حکماى الهى دیده نشده و آن عبارت از این است که انسانها را از نظر اوصاف و طرز تفکر، طورى تربیت کرده که دیگر محل و موضوعى براى رذائل اخلاقى باقى نگذاشته و به عبارت دیگر اوصاف رذیله و خوى هاى ناستوده را، از طریق رفع از بین برده نه دفع ، یعنى اجازه نداده که رذائل در دلها راه یابد تا در صدد بر طرف کردنش برآیند، بلکه دلها را آنچنان با علوم و معارف خود پر کرده که دیگر جائى براى رذائل باقى نگذاشته است .
توضیح اینکه هر عملى که انسان براى غیر خدا انجام دهد، الا و لابد منظورى از آن عمل در نظر دارد، یا براى این مى کند که در کردن آن عزتى سراغ دارد و میخواهد آنرا بدست آورد و یا بخاطر ترس از نیروئى آنرا انجام میدهد، تا از شر آن نیرو محفوظ بماند، قرآن کریم هم عزت را منحصر در خداى سبحان کرده ، و فرموده : ( ان العزة لله جمیعا، عزت همه اش از خداست )، و هم نیرو را منحصر در او کرده و فرموده : ( ان القوة لله جمیعا ) ، (نیرو همه اش از خداست ).
و معلوم است کسى که به این دین و به این معارف ایمان دارد، دیگر در دلش جائى براى ریا و سمعه و ترس از غیر خدا و امید به غیر خدا و تمایل و اعتماد به غیر خدا، باقى نمى ماند، و اگر براستى این دو قضیه براى کسى معلوم شود، یعنى علم یقینى بدان داشته باشد، تمامى پستى ها و بدیها از دلش شسته میشود و این دو قضیه دل او را به زیور صفاتى از فضائل ، در مقابل آن رذائل مى آراید، صفاتى الهى چون تقواى باللّه و تعزز باللّه و غیر آن از قبیل مناعت طبع و کبریاء و غناى نفس و هیبتى الهى و ربانى .
و نیز در کلام خداى سبحان مکرر آمده که ملک عالم از خداست و ملک آسمانها و زمین از اوست و آنچه در آسمانها و زمین است از آن وى است که مکرر بیانش گذشت ، و حقیقت این ملک همچنانکه براى همه روشن است براى هیچ موجودى از موجودات استقلال باقى نمى گذارد و استقلال را منحصر در ذات خدا مى کند.
وقتى ملک عالم و ملک آسمانها و زمین و ملک آنچه در آنها است، از خدا باشد دیگر چه کسى از خود استقلال خواهد داشت ؟ و دیگر چه کسى و به چه وجهى از خدا بى نیاز تواند بود؟ هیچ کس و به هیچ وجه ، براى اینکه هر کسى را که تصور کنى ، خدا مالک ذات او و صفات او و افعال او است و اگر براستى ما ایمان به این حقیقت داشته باشیم ، دیگر بوئى از استقلال در خود و متعلقات خود سراغ مى کنیم ؟! نه با پیدا شدن چنین ایمانى تمامى اشیاء، هم ذاتشان و هم صفاتشان و هم افعالشان ، در نظر ما از درجه استقلال ساقط میشوند، دیگر چنین انسانى نه تنها غیر خدا را اراده نمیکند و نمى تواند غیر او را اراده کند و نمیتواند در برابر غیر او خضوع کند، یا از غیر او بترسد یا از غیر او امید داشته باشد یا به غیر او به چیز دیگرى سرگرم شده و از چیز دیگرى لذت و بهجت بگیرد یا به غیر او توکل و اعتماد نماید و یا تسلیم چیزى غیر او شود و یا امور خود را به چیزى غیر او وا بگذارد.
و سخن کوتاه اینکه : چنین کسى اراده نمى کند و طلب نمى نماید، مگر وجه حق باقى را، حقى که بعد از فناى هر چیز باقى است ، چنین کسى اعراض نمى کند مگر از باطل ، و فرار نمى کند جز از باطل ، باطلى که عبارت است از غیر خدا، چون آنچه غیر خداست فانى و باطل است ، و دارنده چنین ایمانى براى هستى آن در قبال وجود حق که آفریدگار اوست وقعى و اعتنائى نمى گذارد.
و نیز در کلام مجیدش آمده : ( اللّه لا اله الا هو، له الاسماء الحسنى ) ، (اللّه که جز او معبودى نیست ، اسمائى نیکو دارد)، و نیز آمده : ( ذلکم الله ربکم ، لا اله الا هو، خالق کل شى ء ) ، (اینک اللّه است که پروردگار شماست معبودى جز او که خالق هر چیز است نیست )، و نیز آمده : ( الذى احسن کل شى ء خلقه ) ، (خدائى را که هر چه را آفرید نیکویش کرد) و آمده که : ( و عنت الوجوه للحى القیوم ) )، (همه وجوه در برابر حى قیوم خاضع است )، و فرموده : ( کل له قانتون ) ، (همه در طاعت وى اند)، و فرموده : ( و قضى ربک الا تعبدوا الا ایاه ) ، (پروردگارت قضا رانده که جز او را نپرستید) و نیز فرموده : ( اولم یکف بربک ، انه على کل شى ء شهید؟ ) (آیا این براى پروردگارت بس نیست ، که بر هر چیز ناظر است ؟) و نیز فرموده : ( الا انه بکل شى ء محیط ) ، (آگاه باش که او بر هر چیز احاطه دارد) 541
و نیز فرموده : ( و ان الى ربک المنتهى ) (و بدرستى که آخرین منزل هستى ، درگاه پروردگار تو است ).
و از همین باب است آیات مورد بحث که مى فرماید: ( و بشر الصابرین ، الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا: انا لله و انا الیه راجعون ) الخ ، براى اینکه این آیات و نظائرش مشتمل بر معارف خاصه الهیه اى است که نتایج خاصه اى حقیقى دارد، و تربیتش نه هیچگونه شباهتى به تربیت مکتبهاى فلسفى و اخلاقى دارد و نه حتى به تربیتى که انبیاء (علیهم السلام ) در شرایع خود سنت کرده اند. چون طریقه حکما و فلاسفه در فن اخلاق همانطور که گفتیم ، براساس عقاید عمومى و اجتماعى است ، عقایدى که ملت ها و اجتماعات درباره خوبیها و بدیها دارند و طریقه انبیاء (علیهم السلام ) هم بر اساس عقائد عمومى دینى است ، عقائدى که در تکالیف عبادتى و در مجازات تخلف از آن تکالیف دارند، ولى طریقه سوم که طریقه قرآن است براساس توحید خالص و کامل بنا شده ، توحیدى که تنها و تنها در اسلام دیده مى شود و خاص اسلام است که بر آورنده اش بهترین صلوات و درودها باد (دقت فرمائید).
سخنان بى اساس یکى از مستشرقین و نقد آن#
و عجب اینجاست که بعضى از شرق شناسان غربى ، در تاریخ خود که درباره تمدن اسلام نوشته ، حرف هائى زده که خلاصه اش از نظر خواننده میگذرد: آنچه از اسلام و معارفش براى یک جامعه شناس اهمیت دارد، بحث از شئون تمدنى است که دعوت دینى اسلام آورده ، و در میان پیروان خود گسترش داده ، آرى یک دانشمند باید رمز آن خصائص روحى که در میان آنان بجاى گذارد، خصائصى که زیر بناى ترقى و تمدن و تکامل مسلمین شد، جستجو کند و گرنه معارف دینش یک دسته مواد اخلاقى است که همه ادیان و همه انبیاء، آنها را داشته و بدانها اشاره کرده اند (دقت کنید).
در حالیکه اگر به آنچه ما گفتیم دقت بیشترى بفرمائید، خواهید دید این سخن تا چه پایه ساقط و بى مایه است ، و این مستشرق چقدر به خطا رفته ، براى اینکه او فکر نکرده که نتیجه ، همیشه فرع مقدمه است و آثار خارجى که مترتب بر هر نوع تربیت مى شود، این آثار زائیده و نتایج نوع علوم و معارفى است که مکتب دارد و مربى آنرا القاء مى کند، و شاگرد و آنکه در تحت تربیت مکتب است ، آن را فرامیگیرد.
و اگر دو مکتب دار را در نظر بگیریم که یکى مردم را بسوى حق و کمال دعوت مى کند، اما درجه نازل از حق و درجه متوسط از کمال و دیگرى نیز بسوى حق و کمال دعوت مى کند، ولکن حق محض و خالص و کمالى که بالاتر از آن تصور ندارد،
آیا این دو مکتب دار و این دو نوع مکتب ، یکسانند؟! ابدا
فرق میان این سه طریقه و مسلک#
دین مبین اسلام همین مکتبى است که بسوى حق محض و کمال اقصى دعوت مى کند و اما مکتب اول ، یعنى مکتب حکما و فلاسفه تنها بسوى حق اجتماعى و مکتب دوم تنها بسوى حق واقعى و کمال حقیقى ، یعنى آنچه مایه سعادت آدمى در آخرت است میخواند، ولى مکتب اسلام بسوى حقى دعوت مى کند که نه ظرف اجتماع گنجایش آنرا دارد و نه آخرت و آن خداى تعالى است ، اسلام اساس تربیت خود را بر این پایه نهاده ، که خدا یکى است ، و شریکى ندارد، و این زیربناى دعوت اسلام است که بنده خالص بار مى آورد و عبودیت محض را نتیجه میدهد، و چقدر میان این سه طریقه فاصله است ! این مسلک بود که جمع بسیار و افرادى بیشمار از بندگانى صالح و علمائى ربانى و اولیائى مقرب از مرد و زن تحویل جامعه بشرى داد و همین شرافت در فرق میانه سه مسلک نامبرده کافى است .
علاوه بر اینکه مسلک اسلام از نظر نتیجه هم با آن دو مسلک دیگر فرق دارد، چون بناى اسلام بر محبت عبودى و ترجیح دادن جانب خدا بر جانب خلق و بنده است (یعنى هر جا که بنده در سر دو راهى قرار گرفت که یکى به رضاى خدا و دیگرى به رضاى خودش مى انجامد، رضاى خود را فداى رضاى خدا کند، از خشم خود بخاطر خشم خدا چشم بپوشد، از حق خود بخاطر حق خدا صرفنظر کند. و همچنین ).
و معلوم است که محبت و عشق و شور آن بسا میشود که انسان محب و عاشق را به کا رهائى وا میدارد که عقل اجتماعى ، آنرا نمى پسندد، چون ملاک اخلاق اجتماعى هم ، همین عقل اجتماعى است و یا به کارهائى وامیدارد که فهم عادى که اساس تکالیف عمومى و دینى است ، آن را نمى فهمد، پس عقل براى خود احکامى دارد و حب هم احکامى جداگانه که انشاءاللّه بزودى توضیح این معنا در پاره اى مباحث آینده از نظر خواننده مى گذرد.
نسبت بین#
( صلوات ) و ( رحمت )
( اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة ، و اولئک هم المهتدون ) الخ ، دقت در این آیه این معنا را دست میدهد که صلوات به وجهى غیر از رحمت است شاهدش این است که آن به صیغه جمع آمده و این به صیغه مفرد، و شاهد دیگرش آیه شریفه : ( هو الذى یصلى علیکم ، و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الى النور، و کان بالمؤمنین رحیما ) ، (او کسى است که بر شما صلوات مى فرستد و ملائکه او نیز، تا شما را از ظلمت ها بسوى نور خارج کند، و او همواره به مؤمنین رحیم است ) است ،
چون مى رساند جمله : ( و کان بالمؤمنین رحیما ) الخ ، به منزله علت است براى جمله : ( هو الذى یصلى علیکم ) الخ ، که با در نظر گرفتن این نظم ، معناى آن چنین میشود: (اگر خداى تعالى بر شما صلوات مى فرستد، از او همین انتظار باید داشت براى اینکه عادت او بر این جارى شده ، که نسبت به مؤمنین رحمت کند، و شما هم مؤمنید: پس شاءن شما اقتضاء مى کند که بر شما هم صلوات بفرستد، تا بشما هم رحمت کرده باشد.
پس از این آیه استفاده شد که نسبت صلوات به رحمت ، نسبت مقدمه بذى المقدمه است ، و یا به عبارتى نسبت برگشتن به نگاه کردن است که اول باید برگشت ، سپس نظر کرد، و نیز مانند نسبت انداختن در آتش و سپس سوزاندن است .
و همین مناسب با آن معنائى است که براى صلاة ذکر کرده اند، چون آنرا به انعطاف دلیل معنا کرده اند، پس صلاة خدا نسبت به بنده اش ، انعطاف و برگشتن خدا بسوى بنده است تا بوى رحمت کند، و صلاة ملائکه براى مؤمن انعطاف آنان بسوى انسان است تا واسطه رساندن رحمت خدا شوند، و صلاة مؤمنین برگشتن آنان و دعا به عبودیت است .
و این معنا منافاتى ندارد با اینکه صلاة خودش رحمت و از مصادیق آن باشد، چون رحمت در قرآن کریم به طورى که دقت و تاءمل در مواردش دست میدهد عبارتست از عطیه مطلقه خدائى و موهبت عامه ربانى ، همچنانکه در یک مورد فرمود: ( و رحمتى وسعت کلشى ء ) ، (رحمت من شامل همه چیز شده است )، و در موردى دیگر فرموده : ( و ربک الغنى ذوالرحمة ان یشاء یذهبکم ، و یستخلف من بعدکم ما یشاء، کما انشاءکم من ذریة قوم آخرین ) ، (و پروردگار تو بى نیازى صاحب رحمت است ، او اگر بخواهد شما را از بین مى برد و بعد از شما هر چه را بخواهد جانشین شما مى کند، همچنانکه شما را از ذریه مردمى دیگر ایجاد کرد).
که مى رساند از بین بردن یک قوم بخاطر بى نیازى او از خلق است ، و جانشین کردن قومى دیگر و ایجاد آنها، بخاطر رحمت او است ، و در عین حال هم از بین بردنش و هم ایجادش ، هم مستند به رحمت او میشود و هم مستند بفناى او، پس هر خلق و امرى رحمت است ، همچنانکه هر خلق و امرى عطیه است که از بى نیاز سر مى زند، همچنانکه فرمود: ( و ما کان عطاء ربک محظورا، (عطاى پروردگار تو جلوگیر ندارد)، و یکى از عطایاى او که جلوگیر ندارد، همان صلاة است ، پس به همین دلیل صلاة هم ، رحمت است ، چیزى که هست صلاة رحمت مخصوصى است و از همین بیان میتوان فهمید که چرا در آیه مورد بحث کلمه صلاة را به صیغه جمع و کلمه رحمت را به صیغه مفرد آورد،
(چون کلمه رحمت جنس است و جمع بسته نمیشود ولى کلمه (صلاة ) رحمت خاص و یا به عبارتى مصداق رحمت است و جمع بسته میشود).
( و اولئک هم المهتدون ) الخ ، گوئى این جمله بمنزله نتیجه است براى جمله : ( اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة ) الخ ، و به همین جهت نفرمود: ( صلوات من ربهم و رحمة و هدایة ) و نیز نفرمود: ( و اولئک هم المهدیون ) ، ایشان تنها کسانیند که هدایت شده اند، بلکه اولا کلمه (اولئک ) را مجدد آورد تا از آن جملات قبل جدا شود، و ثانیا به صیغه (مهتدون ) آورد تا بقبول هدایت اشاره کرده باشد، چون قبول هدایت فرع هدایت است .
صلاة ، رحمت و اهتداء معانى جداگانه دارند هر چند که سه مصادیق رحمت اند#
پس تا اینجا روشن شد که رحمت خدا به ایشان این است که ایشان را بسوى خود هدایت کند و صلوات او بر ایشان به منزله مقدمه این هدایت است و اهتداء ایشان نتیجه هدایت خداست ، خدا ایشان را هدایت کرد و ایشان هم هدایت خدا را قبول کردند، پس هر یک از صلاة و رحمت و اهتداء، معنائى جداگانه دارند هر چند که از نظر دیگر همه مصادیق رحمتند.
بنابراین مثل این گونه مؤمنین بطوریکه آیه شریفه از کرامت خدا نسبت بایشان خبر داده ، مثل دوستى است که او را ببینى دارد بطرف منزلت مى آید و از این و آن مى پرسد منزل فلانى کجا است ؟ در همین حال تو با روى خوش و احترام او را دیدار کنى و مستقیم و بدون اینکه دیگر از این و آن بپرسد و احیانا کوچه ها را عوضى رود، به خانه خود بیاورى و در بین راه هم اگر محتاج آبى و یا غذائى هست و یا احتیاج بهر کس دارد و یا محتاج باین است که در راه دستش را بگیرى ، همه این احسانها را درباره اش مبذول بدارى و از هر مکروه و ناگوار حفظش کنى .
که همه این کارها که در حق او بکنى یک احترام است ، چون میخواهى در این یک سفر که به خانه ات آمده ، باو احترام کرده باشى ، ولى در عین حال یک یک عملیات تو اکرام جداگانه هم هست ، و راهنمائیت ، هدایت است ، و آن خود عنوانى است غیر اکرام و غیر مواظبت و در عین اینکه غیر اکرام است ، اکرام هم هست . در آیه مورد بحث هم تمامى صلوات و رحمت و اهتداء هم از یکنظر اکرام واحد است و هم از نظرى دیگر مواظبت در بین راه و در خانه ، به منزله صلوات و به خانه آوردنش به منزله اهتداء، و از اول تا به آخرش به منزله رحمت است . و اگر جمله : ( و اولئک هم المهتدون ) با جمله اسمیه آمد، و اشاره (اولئک ) که مخصوص اشاره به دور است در آن بکار رفت و ضمیر فصل (هم ) بار دیگر تکرار شد و خبر (مهتدون ) معرفه و با الف و لام موصول آمد، همه اینها بمنظور تعظیم شان مؤمنین و بزرگداشت ایشان است و خدا داناتر است .
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۵۳ تا ۱۵۷ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (درباره برزخ و زندگى روح بعد از مرگ )
در تفسیر قمى ، از سوید بن غفله ، از امیرالمؤمنین (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: فرزند آدم وقتى به آخرین روز دنیا و اولین روز آخرت میرسد مال و فرزندان و اعمالش در نظرش مجسم مى شوند، نخست متوجه مال خود مى شود و باو میگوید: بخدا سوگند من براى جمع آورى و حفظ تو بسیار حریص بودم و بسیار بخل ورزیدم ، حال چه کمکى میتوانى به من بکنى ؟ مال باو میگوید: کفن خود را میتوانى از من بردارى .
سپس متوجه فرزندان مى شود، و بایشان مى گوید: بخدا سوگند، من خیلى شما را دوست میداشتم و همواره حمایت از شما مى کردم (در این روز بیچارگیم ) چه خدمتى میتوانید بمن بکنید ؟ میگویند: (غیر از اینکه ) تو را در گودالت دفن کنیم هیچ ، سپس متوجه عمل خود میشود و میگوید: بخدا سوگند من درباره تو بى رغبت بودم و تو بر من گران بودى ، تو امروز چه کمکى به من مى کنى ؟ میگوید: من مؤ نس توام در قبر و در قیامت ، تا آنکه من و تو را بر پروردگارت عرضه بدارند.
آنگاه امام فرمود: اگر آدمى در دنیا ولى خدا باشد، عملش بصورت خوشبوترین و زیباترین ، و خوش لباسترین مرد نزدش مى آید و میگوید: بشارت میدهم تو را به روحى از خدا و ریحانى و بهشت نعیمى که چه خوش آمدنى کردى .
وى مى پرسد: تو کیستى ؟ میگوید من عمل صالح توام که از دنیا به آخرت کوچ کرده ام ، و آدمى در آنروز مرده شوى خود را میشناسد و با کسانیکه جنازه اش را بر میدارند سخن میگوید و سوگندشان میدهد که عجله کنند، پس همینکه داخل قبر شد، دو فرشته نزدش مى آیند که همان دو فتان قبرند موى بدنشان آنقدر بلند است که روى زمین کشیده میشود و با انیاب خود زمین را مى شکافند، صدائى دارند چون رعد قاصف ، دیدگانى چون برق خاطف ، برقى که چشم را مى زند، از او مى پرسند: پروردگارت کیست ؟ و پیرو کدامیک از انبیائى ؟ و چه دینى دارى ؟ میگوید: پروردگارم اللّه است ، و پیامبرم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و دینم اسلام است ، میگویند: (بخاطر اینکه در سخن حق پایدار مانده اى ) خدایت بر آنچه دوست میدارى و بدان خوشنودى ثابت بدارد، و این دعاى خیر همان است که خدا در قرآن فرموده : ( یثبت اللّه الذین آمنوا بالقول الثابت فى الحیوة الدنیا ) ، (خداى تعالى کسانى را که ایمان آورده اند بر قول حق و ثابت ، هم در دنیا و هم در آخرت پایدارى میدهد).
اینجاست که قبر او را تا آنجا که چشمش کار کند گشاد مى کنند و درى از بهشت برویش مى گشایند و بوى میگویند: با دیده روشن و با خرسندى خاطر بخواب ، آنطور که جوان نورس و آسوده خاطر میخوابد، و این دعاى خیر همان است که خداى تعالى درباره اش فرموده : ( اصحاب الجنة یومئذ خیر مستقرا و احسن مقیلا ) ، (بهشتیان آنروز بهترین جایگاه و زیباترین خوابگاه را دارند).
و اگر دشمن پروردگارش باشد، فرشته اش بصورت زشت ترین صورت و جامه و بدترین چیز نزدش مى آید و بوى میگوید: بشارت باد تو را به ضیافتى از حمیم دوزخ ، جایگاه آتشى افروخته و او نیز شوینده خود را مى شناسد و حامل خود را سوگند میدهد: که مرا بطرف قبر مبر، و چون داخل قبرش مى کنند، دو فرشته ممتحن نزدش مى آیند و کفن او را از بدنش انداخته ، مى پرسند: پروردگار تو و پیغمبرت کیست ؟ و چه دینى دارى ؟ میگوید: نمیدانم ، مى گویند: هرگز ندانى و هدایت نشوى پس او را با گرزى آنچنان مى زنند که تمامى جنبنده هائیکه خدا آفریده ، به غیر از جن و انس ، همه از آن ضربت تکان میخورند.
آنگاه درى از جهنم برویش باز نموده ، باو میگویند: بخواب با بدترین حال ، آنگاه قبرش آنقدر تنگ میشود که بر اندامش مى چسبد، آنطور که نوک نیره به غلافش بطوریکه دماغش یعنى مغز سرش از بین ناخن و گوشتش بیرون آید و خداوند مار و عقرب زمین و حشرات آنرا بر او مسلط مى کند تا نیشش بزنند و او بدین حال خواهد بود، تا خداوند از قبرش مبعوث کند، در این مدت آنقدر در فشار است که دائما آرزو مى کند کى میشود که قیامت قیام کند.
و در کتاب منتخب البصائر از ابى بکر حضرمى از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: سوال قبر مخصوص دو طائفه است ، یکى آنهائیکه ایمان خالص داشتند و یکى آنها که کفر خالص داشتند عرضه داشتم پس سایر مردم چطور؟ فرمود: اما بقیه مردم : از سوالشان صرفنظر میشود.
روایاتى از امام صادق علیه و السلام درباره ارواح مؤمنین و عالم برزخ#
آنان
و در امالى شیخ از ابن ظبیان روایت کرده که گفت : نزد امام صادق (علیه السلام ) بودم ، ایشان پرسیدند: مردم درباره ارواح مؤمنین بعد از مرگ چه میگویند؟ من عرضه داشتم میگویند ارواح مؤمنین در سنگدان مرغانى سبز رنگ جا میگیرند فرمود: سبحان اللّه خداى تعالى مؤمن را گرامى تر از این میدارد.
بلکه در دم مرگ مؤمن ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام )، در حالیکه ملائکه مقرب خداى عز و جل ایشانرا همراهى مى کنند، به بالینش حاضر میشوند، اگر خداى تعالى زبانش را به شهادت بر توحید او و نبوت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و ولایت اهل بیت آنجناب ، باز کرد که بر این معانى شهادت میدهد، و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام ) و ملائکه مقرب خدا با ایشان گواه میشوند و اگر زبانش بند آمده باشد، خدایتعالى رسول گرامى خود را باین خصیصه اختصاص داده که از ایمان درونى هر کس آگاه است ، و لذا بایمان درونى مؤمن گواهى میدهد و على و ف اطمه و حسن و حسین - که بر همگى آنان بهترین سلام باد - و نیز ملائکه اى که حضور دارند، شهادت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را گواهى مى کنند.
و این مؤمن وقتى روحش گرفته میشود، او را بسوى بهشت میبرند، البته با بدنى و صورتى نظیر صورتى که در دنیا داشت ، و مؤمنین در آنجا میخورند و مى نوشند، بطوریکه اگر کسى از آشنایانشان از دنیا به نزدشان بیاید، ایشانرا مى شناسد، چون گفتیم به همان صورتى هستند که در دنیا بودند.
و در کتاب محاسن از حماد بن عثمان از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : سخن از ارواح مؤمنین بمیان آمد، آنجناب فرمود: یکدیگر را دیدار مى کنند، من از در تعجب پرسیدم : دیدار مى کنند؟ فرمود: آرى ، از یکدیگر احوال مى پرسند و یکدیگر را مى شناسند، حتى وقتى تو یکى از ایشان را ببینى مى گوئى : این فلانى است .
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود : مؤمن بدیدار بازماندگان خود مى آید، و از زندگى آنان تنها آنچه مایه خرسندى است مى بیند و آنچه مایه نگرانى است از نظر او پوشیده میدارند و کافر هم به زیارت بازمانده خود مى آید، ولى او تنها ناگواریها را مى بیند و اما خوشى ها و آنچه محبوب او است از نظرش پوشیده میدارند آنگاه اضافه فرمود: که بعضى از اموات در همه جمعه ها به دیدار اهل خود مى آیند و بعضى دیگر به قدر عملى که دارند.
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: ارواح اموات ، مانند اجساد، بدن دارند و در درختى از بهشت جاى دارند، یکدیگر را مى شناسند و حال یکدیگر را مى پرسند و چون روحى تازه از راه برسد، به یکدیگر میگویند: فعلا مزاحمش نشوید که از هول عظیمى در آمده (بگذارید کمى استراحت کند)، آنگاه از او میپرسند: فلانى چه کرد؟ و فلانى چه شد؟ اگر در پاسـخ بگوید او در دنیا زنده بود که من آمدم ، به انتظارش مى نشینند، و اگر بگوید او مدتى است از دنیا در آمده ،
مى فهمند که او بهشتى نبوده از در ترحم مى گویند سقوط کرده ، سقوط کرده است .
مولف : روایات در باب زندگى در برزخ بسیار زیاد است ، و ما آن مقدار را که جامع معناى برزخ بود انتخاب نموده ، در اینجا آوردیم ، و گرنه در این معانى که ما آوردیم روایات آنقدر زیاد است که به حد استفاضه رسیده و همه آنها دلالت دارد بر اینکه برزخ عالمى است مجرد از ماده .
داستانى در تاءیید ادله گذشته بر وجود عالم برزخ و حیات روح بعد از#
مرگ
(مترجم ): در اینجا مناسب دیدم بعنوان تاءیید ادله گذشته از میان داستانهایى که در این باره شنیده ام یک داستان را نقل کنم تا خواننده عزیز نسبت به زندگى در برزخ اعتقادش قوى تر گردد، البته همانطور که اشاره شد در این باره شنیده هاى بیشترى دارم و همه را از اشخاص با تقوى و مورد وثوق شنیده ام لکن داستانى که از نظر خواننده مى گذرد مربوط به مشاهده اى است که براى استاد عالیقدرم علامه طباطبائى مؤ لف همین کتاب دست داده و من آنرا قبلا از حضرت آیه اللّه جناب آقاى حاج شیخ مرتضى حائرى یزدى فرزند مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائرى یزدى مؤ سس و بنیانگذار حوزه علمیه قم شنیده بودم بعد عین شنیده خود را براى جناب استاد نقل کردم و ایشان آنرا صحه گذاردند و امروز که روز چهارشنبه یازدهم جمادى الاولى سال 1398 هجرى قمرى است از ایشان اجازه خواستم داستان زیر را در بحث پیرامون برزخ درج کنم ایشان جواب صریحى ندادند ولى از آنجائیکه به نظر خودم بهترین دلیل بر وجود برزخ است لذا نتوانستم از درج آن چشم بپوشم ، و اینک آن داستان :
در سالهائى که در حوزه نجف اشرف مشغول تحصیل علم بودم مرتب از ناحیه مرحوم والدم هزینه تحصیلم به نجف مى رسید و من فارغ البال مشغول بودم تا آنکه چند ماهى مسافر ایرانى به عراق نیامد و خرجیم تمام شد، در همین وضع روزى مشغول مطالعه بودم و دقیقا در یک مسئله علمى فکر مى کردم که ناگهان بى پولى و وضع روابط ایران و عراق رشته مطلب را از دستم گرفته و بخود مشغول کرد، شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید که شنیدم درب منزل را مى کوبند، در حالیکه سر روى دستم نهاده و دستم روى میز بود برخاستم و درب خانه را باز کردم مردى دیدم بلند بالا و داراى محاسنى حنائى و لباسى که شباهت به لباس روحانى عصر حاضر نداشت نه فرم قبایش و نه فرم عمامه اش ، اما هر چه بود قیافه اى جذاب داشت . به محضى که در را باز کردم سلام کرد و گفت : من شاه حسین ولى ، پروردگار متعال مى فرماید در این مدت هیجده سال ، کى گرسنه ات گذاشته ام که درس و مطالعه ات را رها کرده و بفکر روزیت افتاده اى !! آنگاه خداحافظى کرد و رفت .
من بعد از بستن در خانه و برگشتن به پشت میز تازه سر از روى دستم برداشتم و از آنچه دیدم تعجب کردم و چند سوال برایم پیش آمد اول اینکه آیا راستى من از پشت میز برخاستم و به در خانه رفتم و یا آنچه دیدم همینجا دیدم ولى یقین دارم که خواب نبودم .
دوم اینکه : این آقا خود را به نام شاه حسین ولى معرفى کرد، ولى از قیافه اش بر مى آید که گفته باشد شیخ حسین ولى ، لکن هر چه فکر کردم نتوانستم بخود بقبولانم که گفته باشد: شیخ ، از طرفى هم قیافه اش قیافه شاه نبود، این سوال همچنان بدون جواب ماند تا آنکه مرحوم والدم از تبریز نوشتند که تابستان به ایران بروم در تبریز بر حسب عادت نجف ، بین الطلوعین قدم مى زدم روزى از قبرستان کهنه تبریز مى گذشتم به قبرى برخوردم که از نظر ظاهر پیدا بود قبر یکى از بزرگان است ، وقتى سنگ قبر را خواندم دیدم قبر مردى است دانشمند بنام شاه حسین ولى و حدود سیصد سال پیش از آمدن به در خانه ، از دنیا رفته است .
سوال سومى که برایم پیش آمد تاریخ هیجده سال بود که این تاریخ ابتدائش چه وقت بوده است ؟ وقتى است که من شروع به تحصیل علوم دینى کرده ام ؟ که من بیست و پنج سال است مشغولم ، و یا وقتى است که من به حوزه نجف اشرف مشرف شده ام ؟ که آنهم بیش از ده سال نیست پس ماده تاریخ هیجده از چه وقت است ؟ و چون خوب فکر کردم دیدم هیجده سال است که به لباس روحانیت ملبس و مفتخر شده ام .
این را هم بگویم و بگذرم که نگارنده از آنجا که مى ترسم جناب استادم با درج این قصه مخالفت کند لذا تصمیم دارم وقتى مقابله همه روزه ما به اینجا رسید این قسمت را نخوانم .
بحث فلسفی#
بحث فلسفى (درباره اینکه نفس (روح ) آدمى مجرد از ماده است )
آیا نفس و یا به عبارتى روح آدمى موجودى است مجرد از ماده ؟ (البته مراد ما از نفس آن حقیقتى است که هر یک از ما در هنگام سخن با عبارت : من ، ما، شما، او، فلانى ، و امثال آن از آن حکایت مى کنیم و یا بدان اشاره مینمائیم ، و نیز مراد ما به تجرد نفس این است که موجودى مادى و قابل قسمت و داراى زمان و مکان نباشد). حال که موضوع بحث روشن شد و معلوم گشت که درباره چه چیز بحث مى کنیم ، اینک میگوئیم : جاى هیچ شک نیست که ما در خود معنائى و حقیقتى مى یابیم و مشاهده مى کنیم که از آن معنا و حقیقت تعبیر مى کنیم به (من )، (و میگوئیم من پسر فلانم ، - و مثلا در همدان متولد شدم ، - من باو گفتم و امثال این تعبیرها که همه روزه مکرر داریم ).
باز جاى هیچ شک و تردید نیست که هر انسانى در این درک و مشاهده مثل ما است من و تمامى انسانها در این درک مساوى هستیم و حتى در یک لحظه از لحظات زندگى و شعورمان از آن غافل نیستیم مادام که شعورم کار میکند، متوجهم که من منم و هرگز نشده که خودم را از یاد ببرم .
حال ببینیم این (من ) در کجاى بدن ما نشسته و خود را از همه پنهان کرده ؟ قطعا در هیچیک از اعضاى بدن ما نیست ، آنکه یک عمر میگوید (من ) در داخل سر ما نیست ، در سینه ما و در دست ما و خلاصه در هیچیک از اعضاى محسوس و دیده ما نیست ، و در حواس ظاهرى ، مائیم که وجودشان را از راه استدلال اثبات کرده ایم ، چون حس لامسه و شامه و غیره پنهان نشده و در اعضاى باطنى ما هم که وجود آنها را از راه تجربه و حس اثبات کرده ایم ، نیست .
بدلیل اینکه بارها شده و میشود که من از اینکه داراى بدنى هستم و یا داراى حواس ظاهرى یا باطنى هستم ، بکلى غافل میشوم ولیکن حتى براى یک لحظه هم نشده که از هستى خودم غافل باشم ، و دائما (من ) در نزد (من ) حاضر است ، پس معلوم میشود این (من) غیر بدن و غیر اجزاء بدن است . و نیز اگر (من ) عبارت باشد از بدن من و یا عضوى از اعضاى آن و یا (مانند حرارت ) خاصیتى از خواص موجوده در آن ، با حفظ این معنا که بدن و اعضایش و آثارش همه و همه مادى است و یکى از احکام ماده این است که بتدریج تغییر مى پذیرد و حکم دیگرش این است که قابل قسمت و تجزیه است باید (من ) نیز هم دگرگونى بپذیرد و هم قابل انقسام باشد، با اینکه مى بینیم نیست .
به شهادت اینکه هر کس به این مشاهده ، (که گفتیم آنى و لحظه اى از آن غافل نیست ) مراجعه کند، و سپس همین مشاهده را که سالها قبل یعنى از آن روزیکه چپ و راست خود را شناخت و خود را از دیگران تمیز مى داد، بیاد بیاورد، مى بیند که من امروز، با من آن روز، یک (من ) است و کمترین دگرگونى و یا تعددى بخود نگرفته ، ولى بدنش و هم اجزاء بدنش و هم خواصى که در بدنش موجود بوده ، از هر جهت دگرگون شده ، هم از جهت ماده و هم از جهت صورت و شکل ، و هم از جهت سائر احوال و آثارش جور دیگرى شده ، پس معلوم میشود (من ) غیر از بدن من است و اى بسا در حادثه اى نیمى از بدنش قطع شده ، ولى خود او نصف نشده ، بلکه همان شخص قبل از حادثه است .
و همچنین اگر این دو مشاهده را با هم بسنجد، مى بیند که (من ) معنائى است بسیط که قابل انقسام و تجزیه نیست ، ولى بدنش قابل انقسام هست ، اجزاء و خواص بدنش نیز انقسام مى پذیرد، چون بطور کلى ماده و هر موجودى مادى اینطور است ، پس معلوم مى شود نفس غیر بدن است ،
نه همه آن است و نه جزئى از اجزاء آن ، و نه خاص یتى از خواص آن ، نه آن خواصى که براى ما محسوس است و نه آن خواصى که با استدلال به وجودش پى برده ایم و نه آن خواصى که براى ما هنوز درک نشده است .
براى این که همه این نامبرده ها هر طورى که فرض کنید مادى است و حکم ماده این است که محکوم تغییر و دگرگونى است و انقسام مى پذیرد و مفروض ما این است که آن چیزى که در خود بنام (من ) مشاهده میکنم ، هیچیک از این احکام را نمى پذیرد، پس نفس به هیچ وجه مادى نیست .
و نیز این حقیقتى که مشاهده مى کنیم امر واحدى مى بینیم ، امرى بسیط که کثرت و اجزاء و مخلوطى از خارج ندارد، بلکه واحد صرف است ، هر انسانى این معنا را در نفس خود مى بیند و درک مى کند که او اوست ، و غیر او نیست و دو کس نیست ، بلکه یکنفر است و دو جزء ندارد بلکه یک حقیقت است .
پس معلوم مى شود این امر مشهود، امرى است مستقل که حد ماده بر آن منطبق و صادق نیست و هیچیک از احکام لازم ماده در آن یافت نمیشود، نتیجه مى گیریم پس او جوهرى است مجرد از ماده که تعلقى به بدن مادى خود دارد، تعلقى که او را با بدن به نحوى متحد مى کند، یعنى تعلق تدبیرى که بدن را تدبیر و اداره مینماید، (و نمى گذارد دستگاههاى بدن از کار بیفتند و یا نامنظم کار کنند) و مطلوب و مدعاى ما هم اثبات همین معنا است .
ادله و براهین منکرین تجرد روح#
در مقابل ما همه علماى مادى گرا و جمعى از علماى الهى ، از متکلمین ، و نیز علماى ظاهر بین ، یعنى اهل حدیث ، منکر تجرد روح شده اند و بر مدعاى خود و ردّ ادله ما برهانهائى اقامه کرده اند که خالى از تکلف و تلاش بیهوده نمیباشد.
1 - مادیین گفته اند: رشته هاى مختلف علوم با آن همه پیشرفتى که کرده و به آن حد از دقت که امروز رسیده ، در تمامى فحص ها و جستجوهاى دقیقش ، به هیچ خاصیت از خواص بدنى انسان نرسیده ، مگر آنکه در کنارش علت مادیش را هم پیدا کرده ، دیگر خاصیتى بدون علت مادى نمانده تا بگویند این اثر روح مجرد از ماده است ، چون با قوانین ماده منطبق نیست و آن را دلیل بر وجود روح مجرد بگیرند.
و در توضیح این گفتار خود گفته اند: سلسله اعصاب که در سراسر بدن منتشر است ، ادراکات تمامى اطراف بدن و اعضاى آن و حاسه هایش را پشت سر هم و در نهایت سرعت به عضو مرکزى اعصاب منتقل مى کند، و این مرکز عبارت است از قسمتى از مغز سر که مجموعه اى است متحد و داراى یک وضعى واحد،
بطوریکه اجزائش از یکدیگر متمایز نیست و اگر بعضى از آن باطل شود و بعضى دیگر جاى آن را پر کند، این دگرگونى ها در آن درک نمیشود، و این واحد متحصل همان نفس ما است که همواره حاضر براى ما است ، و ما از آن تعبیر مى کنیم به (من ).
پس اینکه احساس مى کنیم که ما غیر از سر و پیکرمان هستیم ، درست است ولیکن صرف این احساس باعث نمیشود بگوئیم پس (ما) غیر از بدن و غیر از خواص بدنى ما است ، بلکه از آنجا که مرکز اعصاب مجموعه اى است که توارد ادراکات در آن بسیار سریع انجام مى شود، لذا هیچ آنى از آن غافل نمى مانیم .
چون لازمه غفلت از آن بطورى که در جاى خود مسلم شده است ، بطلان اعصاب و توقفش از عمل است و آن همان مرگ است .
و نیز اینکه مى بینیم نفس (من ) همواره ثابت است نیز درست است ، اما این هم دلیل تجرد نفس نیست و از این جهت نیست که حقیقتى است ثابت که دستخوش تحولات مادى نمیشود، بلکه این حس ما است که (مانند دیدن آتش آتش گردان بصورت دائره)، در اثر سرعت واردات ادراکى ، امر بر ایمان مشتبه میشود، مثل حوضى که دائما نهر آبى از این طرف داخلش میشود و از طرف دیگر بیرون مى ریزد، به نظر ما مى رسد که آب ثابت و همواره پر است و عکس آدمى یا درخت و یا غیر آن که در آب افتاده ، واحد و ثابت است .
همانطور که در مثال حوض ، ما آنرا آبى واحد و ثابت حس مى کنیم ، در حالیکه در واقع نه واحد است و نه ثابت ، بلکه هم متعدد است و هم متغیر تدریجى ، چون اجزاء آبى که وارد آن میشود، بتدریج وضع آنرا تغییر میدهد، نفس آدمى نیز هر چند به نظر موجودى واحد و ثابت و شخصى به نظر مى رسد، ولى در واقع نه واحد است و نه ثابت و نه داراى شخصیت .
و نیز گفته اند نفسى که بر تجرد آن از طریق مشاهده باطنى اقامه برهان شده ، در حقیقت مجرد نیست ، بلکه مجموعه اى از خواص طبیعى است و آن عبارت است از ادراکهاى عصبى که آنها نیز نتیجه تاءثیر و تاءثرى است که اجزاء ماده خارجى و اجزاء مرکب عصبى ، در یکدیگر دارند، و وحدتى که از نفس مشاهده میشود، وحدت اجتماعى است نه وحدت حقیقى و واقعى .
رد ادله مادیین منکر تجرد روح#
مولف: اما اینکه گفتند: (رشته هاى مختلف علوم با آن همه پیشرفت که کرده و به آن حد از دقت که امروز رسیده ، در تمامى فحص ها و جستجوهاى دقیقش ، به هیچ خاصیت از خواص بدنى انسان نرسیده مگر آنکه در کنارش علت مادیش را هم پیدا کرده ، دیگر خاصیتى بدون علت مادى نماند، تا بگوئى این اثر روح مجرد از ماده است ) سخنى است حق و هیچ شکى در آن نیست ، لکن این سخن حق ، دلیل بر نبود نفس مجرد از ماده که برهان بر وجودش اقامه شده ، نمیشود.
دلیلش هم خیلى روشن است ، چون علوم طبیعى که قلمرو تاخت و تازش چهار دیوارى ماده و طبیعت است ، تنها میتواند در این چهار دیوارى تاخت و تاز کند، مثلا خواص موضوع خود (ماده ) را جستجو نموده احکامى که از سنخ آن است کشف و استخراج نماید، و یا خواص آلات و ادوات مادى که براى تکمیل تجارب خود بکار مى برد بیان کند و اما اینکه در پشت این چهار دیوارى چه مى گذرد و آیا چیزى هست یا نه ؟ و اگر هست چه آثارى دارد؟ در این باره نباید هیچگونه دخل و تصرفى و اظهار نظرى بنماید نه نفیا و نه اثباتا.
چون نهایت چیزى که علوم مادى میتواند درباره پشت این دیوار بگوید این است که من چیزى ندیدم ، و درست هم گفته چون نباید ببیند، و این ندیدن دلیل بر نبودن چیزى نیست ، (و به همین دلیل اگر علوم مادى هزار برابر آنچه هست بشود، باز در چهار دیوارى ماده است ) و در داخل این چهار دیوارى هیچ موجود غیر مادى و خارج از سنخ ماده و حکم طبیعت ، نیست تا او ببیند.
و اگر مادیین پا از گلیم خود بیرون آورده ، بخود جراءت داده اند که چنین آسان مجردات را منکر شوند علتش این است که خیال کرده اند کسانیکه نفس مجرد را اثبات کرده اند، از ناآگاهى و بى بضاعتى بوده ، به آثارى از زندگى که در حقیقت وظائف مادى اعضاى بدن است برخورده اند، و چون نتوانسته اند با قواعد علمى توجیهش کنند، از روى ناچارى آن را به موجودى ماوراى ماده نسبت داده اند و آن موجود مجرد فرضى را حلال همه مشکلات خود قرار داده اند.
و معلوم است که این حلال مشکلات به درد همان روزهائى میخورده که علم از توجیه آن خواص و آثار عاجز بوده و اما امروز که علم به علل طبیعى هر اثر و خاصیتى پى برده ، دیگر نباید بدان وقعى نهاد، نظیر این خیال را در باب اثبات صانع هم کرده اند.
و این اشتباه فاسدى است ، براى اینکه قائلین به تجرد نفس ، تجرد آن را از این راه اثبات نکرده اند و چنان نبوده که آنچه از آثار و افعال بدنى که علتش ظاهر بوده به بدن نسبت دهند، و آنچه که به علت مادیش پى نبرده اند به نفس مستند کنند، بلکه تمامى آثار و خواص بدنى را به علل بدنى نسبت میدهند، چیزیکه هست به بدن نسبت میدهند بدون واسطه ، و به نفس هم نسبت میدهند، اما بواسطه بدن ، و آثارى را مستقیما به نفس نسبت میدهند که نمیشود به بدن نسبت داد، مانند علم آدمى به خودش و اینکه دائما خودش را مى بیند، که بیانش گذشت .
و اما اینکه گفتند: (بلکه از آنجا که مرکز اعصاب مجموعه اى است که توارد ادراکات در آن بسیار سریع انجام میشود و لذا هیچ آنى از آن غافل نمى مانیم الخ ، سخنى است که معناى درستى ندارد و شهودى که از نفس خود داریم ، به هیچ وجه با آن منطبق نیست ).
مثل اینکه آقایان از شهود نفسانى خود غفلت کرده و رشته سخن را از آنجا به جاى دیگر برده اند، به واردات فکرى و مشهودات حسى برده اند، که پشت سر هم به دماغ وارد میشود و به بحث از آثار این توالى و توارد پرداخته اند.
من نمى فهمم چه ربطى میان آنچه ما اثبات مى کنیم و آنچه آنان نفى مى کنند هست ؟ اگر امورى پشت سر هم و بسیار زیاد که واقعا هم زیاد و متعدد است ، فرض بشود این امور بسیار زیاد چگونه میتواند یک واحد را تشکیل دهد بنام (من و یا تو)؟ علاوه این امور بسیار زیاد که عبارت است از ادراکات وارده در مرکز اعصاب ، همه امور مادى هستند و دیگر ماوراى خود، غیر از خود چیزى نیستند، و اگر آن امر (من ) که همیشه جلو شعور ما حاضر و مشهود است و یکى هم هست ، عین این ادراکات بسیار باشد، پس چرا ما آن را بسیار نمى بینیم و چرا تنها آن امر واحد (من ) را مى بینیم و غیر آن را نمى بینیم ؟ این وحدت که در آن امر براى ما مشهود و غیر قابل انکار است از کجا آمد؟.
در پاسـخ
مادیین که وحدت را وحدت اجتماعى دانسته اند#
و اما پاسخى که آقایان از این پرسش داده و گفتند: وحدت ، وحدت اجتماعى است ، کلامى است که به شوخى بیش تر شباهت دارد تا به جدى براى اینکه واحد اجتماعى وحدتش واقعى و حقیقى نیست ، بلکه آنچه حقیقت و واقعیت دارد، کثرت آن است ، و اما وحدتش یا وحدتى است حسى ، مانند خانه واحد و خط واحد، و یا وحدتى است خیالى ، مانند ملت واحد و امثال آن ، نه وحدت واقعى ، چون خط از هزاران نقطه و خانه از هزاران خشت و ملت از هزاران فرد تشکیل شده است .
و آنچه ما درباره اش صحبت مى کنیم ، این است که ادراکات بسیار که در واقع هم بسیارند براى صاحب شعور یک شعور واقعى باشند، و در چنین فرض لازمه اینکه میگویند: این ادراکات فى نفسه متعدد و بسیارند، به هیچ وجه سر از وحدت در نمى آورد و فرض اینجا است که در کنار این شعورها و ادراکات کس دیگرى نیست که این ادراکهاى بسیار را یکى ببیند، بلکه به گفته شما خود این ادراکهاى بسیار است که خود را یکى مى بیند (بخلاف نظریه ما که این اشکالها بدان متوجه نیست ، ما در وراى این ادراکات ، نفسى مجرد از ماده قائلیم که سراپاى بدن و سلسله اعصاب و بافته هاى مغزى و حواس ظاهرى و باطنى ، همه و همه ابزار و وسائل و وسائط کار او هستند، و او در این چار دیوارى بدن نیست ، بلکه تنها ارتباط و علاقه اى باین بدن دارد).
و اگر بگویند: آن چیزیکه در ساختمان بدنى من (من ) را درک مى کند، جزئى از مغز است که ادراکهاى بسیار را بصورت واحد (من ) درک مى کند نه سلسله اعصاب ، در جواب میگوئیم : باز اشکال بحال خود باقى است ، زیرا فرض این بود که این جزء از مغز عینا خود همان ادراکهاى بسیار و پشت سر هم است نه اینکه در یک طرف مغز سر،
جزئى باشد که قوه درکش متعلق باین ادراکهاى بسیار شود، آنطور که قواى حسى بمعلومات خارجى تعلق مى گیرد، آنگاه از آن معلومات صورت هائى حسى انتزاع مى کند (دقت فرمائید).
سوال دیگرى که درباره این امر مشهود و فراموش نشدنى (من ) هست و جوابش هم همان جوابى است که درباره وحدت آن از دو طرف گفته شده ، اینستکه این امرى که به نظر شما مادى است با اینکه ماده ثبات ندارد و دائما در تحول است و انقسام مى پذیرد، ثبات و بساطت خود را از کجا آورد؟ نه فرض اول شما میتواند جوابگوى آن باشد و نه فرض دوم .
علاوه بر اینکه فرض دوم شما هم در پاسـخ از سوال قبلى - یعنى این سوال که چگونه ادراک هاى متوالى و پشت سر هم با شعور دماغى بصورت وحدت درک شود - و هم از این سوال ما که چرا (من ) تحول و انقسام نمى پذیرد فرض غیر درستى است آخر دماغ و قوه اى که در آن است و شعورى که دارد و معلوماتى که در آن است ، با اینکه همه امورى مادى هستند، و ماده و مادى کثرت و تغیر و انقسام مى پذیرد، چطور همواره بصورت امرى که هیچیک از این اوصاف را ندارد، حاضر نزد ما است ؟ با اینکه در زیر استخوان جمجمه ما، جز ماده و مادى چیز دیگرى نیست ؟
و اما اینکه گفتند: (بلکه این حس ما است که در اثر سرعت واردات ادراکى امر برایش مشتبه میشود و کثیر را واحد و متغیر را ثابت و متجزى را بسیط درک مى کند)، نیز غلطى است واضح ، براى اینکه اشتباه خود یکى از امور نسبى است که با مقایسه و نسبت صورت مى گیرد، نه از امور نفسى و واقعى ، چون اشتباه هم هر قدر غلط باشد، براى خودش حقیقت و واقعیت است ، مثلا وقتى ما اجرام بسیار بزرگ آسمان را ریز و کوچک و بصورت نقطه هائى سفید مى بینیم و براهین علمى به ما مى فهماند که در این دید خود اشتباه کرده ایم و همچنین اگر شعله آتش گردان را دائره مى بینیم ، و اشتباهات دیگرى که حس ما مى کند، وقتى اشتباه است که آنچه را در درک خود داریم ، با آنچه که در خارج هست بسنجیم ، آنوقت مى فهمیم که آنچه در درک ما هست در خارج نیست ، این را میگوئیم اشتباه ، و اما آنچه که در درک ما هست خودش اشتباه نیست ، به شهادت اینکه بعد از علم به اینکه اجرام آسمانى به قدر کره زمین ما و یا هزاران برابر آن است ، باز هم ما آنها را بصورت نقطه هائى نورانى میبینیم و باز هم شعله آتشگردان را بصورت دائره میبینیم پس در اینکه آن جرم آسمان در دید ما نقطه است و آن شعله دائره است ، اشتباهى نیست ، بلکه اشتباه خواندنش ، اشتباه و غلط است .
و مسئله مورد بحث ما از همین قبیل است ، چه وقتى حواس ما و قواى مدرکه ما امور بسیار امور متغیر و امور متجزى را بصورت واحد و ثابت و بسیط درک کند، این قواى مدرکه ما، در درک خود اشتباه کرده ، براى اینکه وقتى معلوم او را با همان معلوم در خارج مقایسه مى کنیم ، مى بینیم با هم تطبیق نمى کند، آنوقت میگوئیم اشتباه کرده ، و اما اینکه معلوم او براى او واحد و ثابت و بسیط است که دروغ نیست و گفتگوى ما در همین معلوم است ، از شما مى پرسیم : این معلوم فراموش نشدنى ما (من ) چیست ؟ مادى است ؟ یا مجرد؟ اگر مادى است پس چرا واحد و ثابت و بسیط است و چگونه یک امرى که هیچگونه آثار مادیت و اوصاف آن را ندارد در زیر جمجمه ما جا گرفته و هرگز هم فراموش نمیشود؟ و اگر مجرد است که ما هم همین را مى گفتیم .
پس از مجموع آنچه گفته شد، این معنا روشن گردید: که دلیل مادیین از آنجا که از راه حس و تجربه و در چهار دیوارى ماده است ، بیش از عدم وجدان (نیافتن ) را اثبات نمى کند، ولى خواسته اند با مغالطه و رنگ آمیزى عدم وجدان را به جاى عدم وجود (نبودن ) جا بزنند، ساده تر بگویم دلیلشان تنها این را اثبات کرد که ما موجودى مجرد نیافتیم ، ولى خودشان ادعا کردند: که موجود مجرد نیست ، در حالیکه نیافتن دلیل بر نبودن نیست .
و آن تصویرى که براى جا زدن (نیافتن ) بجاى (نبودن ) کردند، تصویرى بود فاسد که نه با اصول مادیت که نزد خودشان مسلم و به حس و تجربه رسیده است ، جور در مى آید و نه با واقع امر.
آنچه که علماى روانکاو و عصر جدید در نفى تجرد روح نفس کرده اند#
2 - و اما آنچه که علماى روانکاو عصر جدید در نفى تجرد نفس فرض کرده اند، این است که نفس عبارت است از حالت متحدى که از تاءثیر و تاءثر حالات روحى پدید مى آید، چون آدمى داراى ادراک بوسیله اعضاى بدن هست ، داراى اراده هم هست ، خوشنودى و محبت هم دارد، کراهت و بغض نیز دارد، و از این قبیل حالات در آدمى بسیار است که وقتى دست به دست هم میدهند و این ، آن را و آن ، این را تعدیل مى کند و خلاصه در یکدیگر اثر مى گذارند، نتیجه اش این میشود که حالتى متحد پدید مى آید که از آن تعبیر مى کنیم به (من ).
در پاسـخ اینان میگوئیم : بحث ما در این نبود، و ما حق نداریم جلوى تئوریها و فرضیه هاى شما را بگیریم ، چون اهل هر دانشى حق دارد فرضیه هائى براى خود فرض کند و آن را زیر بناى دانش خود قرار دهد (اگر دیوارى که روى آن پى چید بالا رفت به صحت فرضیه خود ایمان پیدا کند و اگر دیوارش فرو ریخت ، یک فرضیه دیگرى درست کند).
گفتگوى ما در یک مسئله خارجى و واقعى بود که یا باید گفت هست ، یا نیست نه اینکه یکى وجودش را فرض کند و یکى نبودش را، بحث ما بحثى فلسفى است که موضوعش هستى است درباره انسان بحث مى کنیم که آیا همین بدن مادى است یا چیز دیگرى ماوراى ماده است .
گفته جمعى از معتقدین به مبداء و معاد پیرامون انکار تجرد روح و رد آن#
3 - جمعى دیگر از منکرین تجرد نفس ، البته از کسانیکه معتقد به مبداء و معادند در توجیه انکار خود گفته اند: آنچه از علوم ، مربوط به زندگى انسان ، چون فیزیولوژى و تشریح بر مى آید، این است که آثار و خواص روحى انسان مستند هستند به جرثومه هاى حیات ، یعنى سلولهائى که اصل در حیات انسان و حیوانند و حیات انسان بستگى به آنها دارد، پس روح یک اثر و خاصیت مخصوصى است که در این سلولها هست . و تازه این سلولها داراى ارواح متعددى هستند، پس آن حقیقتى که در انسان هست و با کلمه (من ) از آن حکایت مى کند، عبارت است از مجموعه اى از ارواح بیشمار که بصورت اتحاد و اجتماع در آمده و معلوم است که این کیفیت هاى زندگى و این خواص روحى ، با مردن آدمى و یا به عبارتى با مردن سلولها، همه از بین مى رود و دیگر از انسان چیزى باقى نمى ماند.
بنابراین دیگر معنا ندارد بگوئیم : بعد از فناى بدن و انحلال ترکیب آن ، روح مجرد او باقى میماند، چیزى که هست از آنجائیکه اصول و جرثومه هائیکه تاکنون با پیشرفت علوم کشف شده ، کافى نیست که بشر را به رموز زندگى آشنا سازد و آن رموز را برایش کشف کند، لذا چاره اى نداریم جز اینکه بگوئیم : علل طبیعى نمیتواند روح و زندگى درست کند و مثلا از خاک مرده موجودى زنده بسازد، عجالتا پیدایش زندگى را معلول موجودى دیگر، یعنى موجودى ماوراءالطبیعه بدانیم .
و اما استدلال بر تجرد نفس از جهت عقل بتنهائى و بدون آوردن شاهدى علمى ، استدلالى است غیر قابل قبول که علوم امروز گوشش بدهکار آن نیست ، چون علوم امروزى تنها و تنها بر حس و تجربه تکیه دارد و ادله عقلى محض را ارجى نمى نهد (دقت فرمائید).
مولف: خواننده عزیز مسلما توجه دارد که عین آن اشکالهائى که بر ادله مادیین وارد کردیم ، بر دلیلى که این طائفه براى خود تراشیده اند نیز وارد است باضافه این خدشه ها که اولا اگر اصول علمى که تاکنون کشف شده ، نتوانسته حقیقت روح و زندگى را بیان کند، دلیل نمیشود بر اینکه بعدها هم تا ابد نتواند آن را کشف کند، و نیز دلیل نمیشود بر اینکه خواص روحى (که شما آنرا مستند به جرثومه حیات میدانید) در واقع مستند به علل مادى که تاکنون دست علم ما بدان نرسیده نبوده باشد، پس کلام شما مغالطه است که علم بعدم را بدون هیچ دلیلى بجاى عدم علم جا زده اید.
و ثانیا استناد بعضى از حوادث عالم - یعنى حوادث مادى - به ماده و استناد بعضى دیگر - یعنى حوادث و خواص زندگى - به ماوراء طبیعت که خدایتعالى باشد مستلزم این است که براى ایجاد عالم ، قائل به دو اصل باشیم ، یکى مادى و یکى الهى و این حرف را نه دانشمندان مادى میپسندند و نه الهى و تمامى ادله توحید آن را باطل میکند. 558
البته در این بین اشکالهاى دیگرى به مسئله تجرد نفس شده و در کتب فلسفه و کلام آمده ، چیزى که هست همه آنها ناشى از بى دقتى در ادله نامبرده ما و نداشتن ثبات در تعقل غرض از آن ادله است ، و خلاصه ناشى از این است که نتوانستند در ادله اى که ما آوردیم دقت و در اینکه چه میخواهیم بگوئیم ثبات بخرج دهند، و چون دلایل جداگانه اى نیستند، از نقل و پاسـخ آن خوددارى نمودیم ، اگر از خوانندگان عزیز کسى بخواهد بدانها اطلاع یابد باید بمظانش مراجعه نماید، و خدا راهنما است .
بحث اخلاقى#
تعریف علم اخلاق و بیان اینکه سه نیروى عمومى : شهویه ، غضبیه ، و نطقیه فکریه منشاء اخلاق آدمى است#
علم اخلاق عبارت است از فنى که پیرامون ملکات انسانى بحث مى کند، ملکاتى که مربوط به قواى نباتى و حیوانى و انسانى اوست ، به این غرض بحث میکند که فضائل آنها را از رذائلش جدا سازد و معلوم کند کدام یک از ملکات نفسانى انسان خوب و فضیلت و مایه کمال اوست ، و کدامیک بد و رذیله و مایه نقص اوست ، تا آدمى بعد از شناسائى آنها خود را با فضائل بیاراید، و از رذائل دور کند و در نتیجه اعمال نیکى که مقتضاى فضائل درونى است ، انجام دهد تا در اجتماع انسانى ستایش عموم و ثناى جمیل جامعه را بخود جلب نموده ، سعادت علمى و عملى خود را به کمال برساند.
و این علم اخلاق بعد از فحص و بحث هایش به این نتیجه رسیده : که اخلاق آدمى (هر چند که از نظر عدد بسیار است ، ولى منشاء همه خلقهاى وى ) سه نیروى عمومى است که در آدمى وجود دارد و این قواى سه گانه است که نفس را برمى انگیزد، تا در صدد به دست آوردن و تهیه علوم عملى شود، علومى که تمامى افعال نوع بشر به آن علوم منتهى میشود و بدان مستند میگردد.
و این قواى سه گانه عبارت است از قوه شهویه ، غضبیه ، نطقیه فکریه که همانطور که گفته شد تمامى اعمال و افعال صادره از انسان ، یا از قبیل افعالى است که به منظور جلب منفعت انجام میشود، مانند خوردن و نوشیدن ، و پوشیدن و امثال آن و یا از قبیل افعالى است که به منظور دفع ضرر انجام مى شود، مانند دفاع آدمى از جان و عرض و مالش ، و امثال آن ، که مبدا صدور آنها قوه غضبیه است ، همچنانکه مبدا صدور دسته اول قوه شهویه است .
و یا از قبیل افعالى است که ناشى از تصور و تصدیق فکرى است ، مانند برهان چیدن و استدلال درست کردن (که هیچ فعلى از افعال دو دسته قبلى هم نیست ، مگر آنکه آدمى قبل از انجامش در ذهن خود این افعال را انجام میدهد، یعنى براى هر کارى مصالحى که در آن کار هست ، با مفاسد آن مى سنجد و سبک و سنگین میکند، و سرانجام یکى از دو طرف میچربد، آنگاه آن عمل را در خارج انجام میدهد) (مترجم ) که اینگونه افعال ذهنى ناشى از قوه نطقیه فکریه است .
و از آنجائیکه ذات آدمى معجونى میماند که از این قواى سه گانه ترکیب شده باشد و این قوا با اتحادشان یک وحدت ترکیبى درست کرده اند که افعال مخصوصى از آنها صادر میشود، افعالیکه در هیچ حیوان دیگرى نیست ، و نیز افعال مخصوصى که آدمى را به سعادت مخصوص به خودش میرساند، سعادتى که بخاطر رسیدن به آن این معجون درست شده .
لذا بر این نوع موجود واجب است که نگذارد هیچیک از این قواى سه گانه راه افراط و یا تفریط را برود و از حاق وسط به این سو یا آن سو، بطرف زیادى و یا کمى منحرف گردد، چون اگر یکى از آنها از حد وسط به یک سو تجاوز کند معجون آدمى خاصیت خود را از دست میدهد، دیگر مرکب و معجون ، آن مرکب و معجون نیست و در نتیجه به آن غایت که بخاطر آن ترکیب یافته ، یعنى به سعادت نوع نمیرسد.
اصول اخلاق فاضله : عفت ، شجاعت ، حکمت و عدالت#
و حد اعتدال در قوه شهویه این است که این قوه را تنها در جایش به کار بندى ، هم از نظر کمیت و مقدار و هم از نظر کیفیت از افراط و تفریطش جلوگیرى کنى که اگر شهوت در این حد کنترل شود، فضیلتى میشود که نامش عفت است ، و اگر بطرف افراط گرائید، شره واگر بطرف تفریط گرائید، خمودى میگردد که دو مورد از رذائلند.
و حد اعتدال در قوه غضبیه این است که این نیرو را نیز از تجاوز به دو سوى افراط و تفریط جلوگیرى کنى ، یعنى آنجا که باید، غضب کنى و آنجا که باید، حلم بورزى ، که اگر چنین کنى ، قوه غضبیه فضیلتى میشود بنام شجاعت ، و اگر بطرف افراط بگراید، رذیله اى میشود بنام تهور و بیباکى ، و اگر بطرف تفریط و کوتاهى بگراید رذیله دیگرى میشود، بنام جبن و بزدلى .
و حد اعتدال در قوه فکریه این است که آن را از دست اندازى به هر طرف و نیز از بکار نیفتادن آن جلوگیرى کنى ، نه بیجا مصرفش کنى و نه بکلى درب فکر را ببندى که اگر چنین کنى این قوه فضیلتى میشود بنام حکمت و اگر بطرف افراط گراید، جربزه است و اگر بطرف تفریط متمایل بشود، بلادت و کودنى است .
و در صورتیکه قوه عفت و شجاعت و حکمت هر سه در کسى جمع شود، ملکه چهارمى در او پیدا میشود که خاصیت و مزاجى دارد، غیر خاصیت آن سه قوه ، (همچنانکه از امتزاج عسل که داراى حرارت است با سرکه که آن نیز حرارت دارد، سکنجبین درست مى شود، که مزاجش برخلاف آندو است ) و آن مزاجى که از ترکیب سه قوه عفت و شجاعت و حکمت بدست مى آید، عبارت است از عدالت .
و عدالت آن است که حق هر قوه اى را به او بدهى و هر قوه اى را در جاى خودش مصرف کنى که دو طرف افراط و تفریط عدالت عبارت میشود از ظلم و انظلام ، از ستمگرى و ستم کشى .
این بود اصول اخلاق فاضله یعنى عفت و شجاعت و حکمت و عدالت که هر یک از آنها فروعى دارد که از آن ناشى میشود، و بعد از تحلیل به آن سر در مى آورد و نسبتش به آن اصول نسبت نوع است به جنس ، مانند جود، سخا، قناعت ، شکر، صبر، شهامت ، جرات ، حیاء، غیرت ، خیرخواهى ، نصیحت ، کرامت و تواضع و غیره که همه فروع اخلاق فاضله است که در کتب اخلاق ضبط شده (و شما میتوانى شکل درختى بکشى که داراى ریشه هائى است که شاخه هائى بر روى آن روئیده است ).
تلقین علمى و تکرار عملى ، راه رهایى از رذائل و کسب فضائل است#
و علم اخلاق حد هر یک از آن فروع را برایت بیان مى کند و از دو طرف افراط و تفریط جدایش میسازد و میگوید: کدام یک خوب و جمیل است و نیز راهنمائیت مى کند که چگونه میتوانى از دو طریق علم و عمل آن خلق خوب و جمیل را در نفس خود ملکه سازى ؟ طریق علمیش این است که به خوبى هاى آن اذعان و ایمان پیدا کنى ، و طریق عملیش این است که آنقدر آن را تکرار کنى تا در نفس تو رسوخ یابد، و چون نقشى که در سنگ مى کنند ثابت گردد.
مثلا یکى از رذائل اخلاقى که گفتیم در مقابل فضیلتى قرار دارد، رذیله جبن و بزدلى است در مقابل فضیلت شجاعت ، اگر بخواهى این رذیله را از دل بیرون کنى ، باید بدانى که این صفت وقتى صفت ثابت در نفس میشود که جلو نفس را در ترسیدن آزاد بگذارى تا از هر چیزى بترسد و ترس همواره از چیزى به دل میافتد که هنوز واقع نشده ، ولى هم ممکن است واقع شود و هم ممکن است واقع نشود، دراینجا باید به خود بقبولانى : که آدم عاقل هرگز بدون مرجح میان دو احتمال مساوى ترجیح نمیدهد.
مثلا احتمال میدهى امشب دزد به خانه ات بیاید و احتمال هم میدهى که نیاید، و این دو احتمال از نظر قوت و ضعف مساوى اند و با اینکه مساوى هستند تو چرا جانب آمدنش را بدون جهت ترجیح میدهى ؟ و از ترجیح آن دچار ترس میشوى ؟ با اینکه این ترجیح بدون مرجح است .
و چون این طرز فکر را در خود تکرار کنى و نیز عمل بر طبق آن را هم تکرار کنى ، و در هر کارى که از آن ترس دارى اقدام بکنى ، این صفت زشت یعنى صفت ترس از دلت زائل میشود، و همچنین هر صفت دیگرى که بخواهى از خود دور کنى و یا در خود ایجاد کنى ، راه اولش تلقین علمى و راه دومش تکرار عملى است .
این مقتضاى مسلک اول از دو مسلک تهذیب نفس است که قبلا نام برده بودم و خلاصه این مسلک این است که نفس خود را اصلاح کنیم و ملکات آن را تعدیل نمائیم تا صفات خوبى بدست آوریم ، صفاتیکه مردم و جامعه آن را بستایند.
و نظیر آن مسلک دوم یعنى مسلک انبیاء و صاحبان شرایع است ، با این تفاوت که هدف و غرض در این دو مسلک مختلف است ، در مسلک اول جلب توجه و حمد و ثناى مردم ، و در مسلک دوم سعادت حقیقى و دائمى یعنى به کمال رساندن ایمان به خدا و ایمان به آیات او است ، چون خیر آخرت سعادت و کمال واقعى است نه سعادت و کمال در نظر مردم به تنهائى ، ولى در عین این فرق ، هر دو مسلک در این معنا شریکند که هدف نهائى آنها فضیلت انسان از نظر عمل است .
و اما مسلک سوم که بیانش گذشت با آن دو مسلک دیگر این فرق را دارد: که غرض از تهذیب اخلاق تنها و تنها رضاى خداست نه خود آرائى به منظور جلب نظر و ثنا و بارک اللّه مردم ، و به همین جهت مقاصدى که در این فن هست ، در این سه مسلک مختلف میشود، در مسلک سوم فوائدى در نظر سالک است ، و در آن دو مسلک دیگر فوائدى دیگر.
ویژگى هاى مسلک اخلاقى قرآن#
در مسلک سوم اعتدال خلقى معنائى دارد، و در آن دو مسلک دیگر معنائى دیگر، و همچنین جهات دیگر مسئله در مسلک سوم با آن دو مسلک مختلف میشود.
توضیح اینکه وقتى ایمان بنده خدا رو بشدت و زیادى مى گذارد، دلش مجذوب تفکر درباره پروردگارش میشود، همیشه دوست میدارد بیاد او باشد و اسماء حسناى محبوب خود را در نظر بگیرد، صفات جمیل او را بشمارد: پروردگار من چنین است محبوبم چنان است و نیز محبوبم منزه از نقص است ، این جذبه و شور همچنان در او رو به زیادى و شدت مى گذارد، و این مراقبت و بیاد محبوب بودن ، رو به ترقى مى رود تا آنجا که وقتى به عبادت او مى ایستد، طورى بندگى مى کند، که گوئى او را مى بیند و او براى بنده اش در مجالى جذبه و محبت و تمرکز قوى تجلى مى کند، و هم او را مى بیند و هماهنگ آن محبت به خدا نیز در دلش رو بشدت مى گذارد.
علتش هم این است که انسان مفطور به حب جمیل است ، ساده تر بگویم : عشق به جمال و زیباپسندى فطرى بشر است ، همچنانکه خود خدایتعالى فرموده : ( و الذین آمنوا اشد حبا لله ) ، آنها که ایمان دارند، خدا را بیشتر دوست میدارند).
چنین کسى در تمامى حرکات و سکناتش از فرستاده خدا پیروى مى کند،
چون وقتى انسان کسى را دوست بدارد، آثار او را هم دوست میدارد، و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از آثار خدا و آیات و نشانه هاى اوست ، همچنانکه همه عالم نیز آثار و آیات او است .
باز این محبت همچنان زیاد میشود و شدت مى یابد، تا جائى که پیوند دل از هر چیز مى گسلد، و تنها با محبوب متصل میکند و دیگر به غیر پروردگارش هیچ چیز دیگرى را دوست نمیدارد، و دلش جز براى او خاشع و ظاهرش جز براى او خاضع نمیشود.
چون چنین بنده اى به هیچ چیز بر نمى خورد و در کنار هیچ چیز نمیایستد که نصیبى از جمال و زیبائى داشته باشد، مگر آنکه آن جمال را نمونه اى از جمال لا یتناهى و حسن بى حد و کمال فناناپذیر خدایش مى بیند پس حسن و جمال و بهاء، هر چه هست از آن اوست ، اگر غیر او هم سهمى از آن داشته باشد، آن نیز ملک وى است ، چون ما سواى خدا آیت او هستند، از خود چیزى ندارند و اصولا آیت خودیتى ندارد، نفسیت و واقعیت آیت ، همانا حکایت از صاحب آیت است ، این بنده هم که سراپاى وجودش را محبت صاحب آیت پر کرده ، پس او دیگر رشته محبت خود را از هر چیزى بریده و منحصر در پروردگارش کرده است ، او به غیر از خداى سبحان و جز در راه خدا محبت ندارد.
اینجاست که بکلى نحوه ادراک و طرز فکر و طرز رفتارش عوض مى شود، یعنى هیچ چیزى را نمى بیند مگر آنکه خداى سبحان را قبل از آن و با آن میبیند و موجودات در نظرش از مرتبه استقلال ساقط میشوند.
پس صور علمیه و طرز فکر چنین کسى غیر از دیگران است ، براى اینکه دیگران به هر چیزى که نظر میکنند، از پشت حجاب استقلال نگاه مى کنند، ولى او این حجاب را پس زده و این عینک از چشم برداشته ، این از نظر علم و طرز فکر و همچنین از نظر عمل با دیگران فرق دارد، او از آنجائى که غیر خدا را دوست نمیدارد، قهرا جز تحصیل رضاى او هدفى ندارد، اگر چیزى میخواهد و اگر امیدش میدارد، اگر از چیزى میترسد، اگر اختیار میکند و یا صرفنظر مینماید و یا ماءیوس میشود، یا استیحاش میکند، یا راضى میشود، یا خشمناک میگردد، همه اش براى خداست .
پس هدفهاى او با هدفهاى مردم مختلف است ، چون او تاکنون مانند سایر مردم هر چه میکرد به منظور کمال خود مى کرد، به این منظور مى کرد که یک فضیلت انسانى کسب کند، و اگر از کارى دورى میکرد و یا از خلقى دورى میگزید بدین جهت بود که آن عمل و آن خلق و خوى رذیله بود، ولى حالا هر کارى میکند بدان جهت میکند که محبوبش دوست دارد و اگر نمى کند براى این نمیکند که محبوبش آن را کراهت دارد، و خلاصه همه هم و غمش محبوب است نه فضیلتى برایش مطرح است و نه رذیلتى ،
نه ستایش مردم و نه بارک اللّه ایشان و نه یاد خیرشان ، نه توجهى به دنیا دارد و نه به آخرت ، نه بهشتى در نظر دارد و نه دوزخى ، و روز به روز ذلت عبودیتش و دلیل محبتش بیشتر مى شود.
روت لى احادیث الغرام صبابة - باسنادها عن جیرة العلم الفرد
وحدثنى مر النسیم عن الصبا - عن الدوح عن وادى الغضا عن ربى نجد
عن الدمع عن عینى القریح عن الحوى - عن الحزن عن قلبى الجریح عن الوجد
بان غرامى و الهوى قد تحالفا - على تلفى حتى اوسد فى لحدى
و این بیانش که ما در اینجا آوردیم هر چند اختصار را در آن ترجیح دادیم و لیکن اگر در همین اختصار نیک دقت و تامل بخرج دهى ، خواهى دید که در عین کوتاهیش در رساندن مطلوب کافى است ، و نیز روشن گردید که در مسلک سوم پاى فضیلت و رذیلت به میان نمى آید و غرضها که همان فضائل انسانى باشد، به یک غرض مبدل مى شود و آن عبارت است از وجه خدا، و اى بسا که در پاره اى موارد، نظریه این مسلک با آن دو مسلک دیگر مختلف شود، به این معنا که آنچه در نظرهاى دیگر فضیلت شمرده شود، در این نظریه و مسلک رذیله شود و به عکس .
مسلک کسانى که به ارزشهاى ثابت اخلاقى معتقد نیستند (مادیون )#
در اینجا بقیه اى باقى ماند که تذکرش لازم است و آن این است که در فن اخلاق یک نظریه دیگر هست که با نظریه هاى دیگر فرق دارد، و اى بسا بشود آن را مسلک چهارم شمرد، و آن این است که براى فن اخلاق هیچ اصل ثابتى نیست ، چون اخلاق هم از نظر اصول و هم فروع در اجتماعات و تمدن هاى مختلف اختلاف مى پذیرد و آنطور نیست که هر چه در یکجا خوب و فضیلت بود، همه جا خوب و فضیلت باشد، و هر چه در یکجا بد و رذیله بود، همه جا بد و رذیله باشد، چون اصولا تشخیص ملتها در حسن و قبح اشیاء مختلف است ، بعضى ادعا کرده اند این نظریه نتیجه نظریه معروف به تحول و تکامل در ماده است .
و در توضیحش گفته اند: اجتماع انسانى خود مولود احتیاجات وجود او است ، احتیاجاتى که میخواهد آن را برطرف کند و در بر طرف کردنش نیازمند به تشکیل اجتماع مى شود، بطورى که بقاء وجود فرد و اشخاص ، منوط به این تشکیل مى گردد، و چون طبیعت محکوم قانون تحول و تکامل است ، قهرا اجتماع هم فى نفسه محکوم این قانون خواهد بود. 564
و در هر زمانى متوجه بسوى کاملتر و مترقى تر از زمان پیش است ، قهرا حسن و قبح هم - که عبارت است از موافقت عمل با هدف اجتماع ، یعنى کاملتر و راقى تر و مخالفتش با آن - خود بخود تحول مى پذیرد و دیگر معنا ندارد که حسن و قبح به یک حالت باقى بماند.
بنابراین در جوامع بشرى نه حسن مطلق داریم و نه قبح مطلق ، بلکه این دو دائما نسبى است ، و بخاطر اختلافى که ا جتماعات بحسب مکانها و زمانها دارند، مختلف مى شوند، و وقتى حسن و قبح دو امر نسبى و محکوم به تحول شد، قهرا واجب میشود که ما اخلاق را هم متحول دانسته ، فضائل و رذائل را نیز محکوم به دگرگونى بدانیم .
اینجاست که این نتیجه عاید مى شود که علم اخلاق تابع مرامهاى قومى است ، مرامهائى که در هر قوم وسیله نیل به کمال تمدن و هدفهاى اجتماعى است ، بخاطر اینکه گفتیم : حسن و قبح هر قومى تابع آنست ، پس هر خلقى که در اجتماعى وسیله شد براى رسیدن آن اجتماع به کمال و هدف ، آن خلق ، فضیلت و داراى حسن است ، و هر خلقى که باعث شد اجتماع در مسیر خود متوقف شود و یا رو به عقب برگردد، آن خلق رذیله آن اجتماع است .
و به همین منوال باید حساب کرد و براى هر اجتماعى فن اخلاقى تدوین نمود و بنابراین اساس ، چه بسا مى شود که دروغ و افتراء و فحشاء، شقاوت ، قساوت و دزدى و بى شرمى ، همه جزو حسنات و فضائل شوند، چون ممکن است هر یک از اینها در طریق رسیدن به کمال و هدف اجتماعى مفید واقع شوند، و بر عکس ممکن است راستى ، عفت ، رحمت ، رذیله و زشت گردند، البته در جائیکه باعث محرومیت اجتماع شوند.
این خلاصه آن نظریه عجیب و غریبى است که مسلک اجتماعى سوسیالیست و مادیین اشتراکى مذهب ، براى بشر به ارمغان آورده اند، البته این را هم باید دانست که این نظریه آنطور که اینان فکر مى کنند یک نظریه جدیدى نیست ، براى اینکه کلبى ها که طائفه اى از یونانیان قدیم بودند - بطوریکه نقل شده - همین مسلک را داشتند، و همچنین مزدکى ها (که پیروان مردى مزدک نام بودند که در ایران در عهد کسرى ظهور کرد و او را به اشتراک دعوت نمود) و حتى بر طبق این مرام عمل هم کردند، و نیز در بعضى از قبائل وحشى آفریقا و غیره سابقه دارد.
و بهر حال مسلکى است فاسد، و دلیلى که بر آن اقامه شده ، از بیخ و بن فاسد است ، وقتى مبنا فاسد شد، بنا هم فاسد میشود.
چند مقدمه براى رد این نظریه#
توضیح این بحث نیازمند به چند مقدمه است :
اول اینکه ما به حس و وجدان خود مى یابیم که هر موجودى از موجودات عینى و خارجى براى خود شخصیتى دارد که از آن جدا شدنى نیست و نه آن شخصیت از او جدا شدنى است ،
و به همین جهت است که هیچ موجودى عین موجود دیگر نیست ، بلکه در هستى از او جداست ، و هر موجودى براى خود وجود جداگانه اى دارد، زید وجودى با شخصیتى و یک نوع وحدتى دارد که بخاطر آن شخصیت و وحدت ، ممکن نیست عین عمرو باشد، بلکه زید، شخصى است واحد و عمرو هم شخصى است واحد، و این دو، دو شخصند نه یک شخص ، و این حقیقتى است که هیچ انسانى در آن شک ندارد (البته این غیر آن سخنى است که میگوئیم عالم ماده موجودى است داراى یک حقیقت شخصى ، پس زنهار که امر برایت مشتبه نشود).
نتیجه این مطلبى که گفتیم شکى در آن نیست ، این است که وجود خارجى عین شخصیت باشد، ولى لازم نیست که وجود ذهنى هم در این حکم عین موجود خارجى باشد، براى اینکه عقل جایز میداند که یک معناى ذهنى هر چه که بوده باشد بر بیشتر از یکى صادق آید، مانند مفهوم ذهنى از کلمه (انسان ) که این مفهوم هر چند که در ذهن یک حقیقت است ولیکن در خارج به بیش از یکى هم صادق است و همچنین مفهوم انسان بلند بالا و یا انسانى که پیش روى ما ایستاده است .
و اما اینکه علماى علم منطق مفهوم ذهنى را بدو قسم کلى و جزئى تقسیم مى کنند و همچنین اینکه جزئى را به دو قسم حقیقى و اضافى تقسیم مى کنند، منافاتى با گفته ما ندارد که گفتیم مفهوم ذهنى بر غیر واحد نیز منطبق میشود، چون تقسیم منطقى ها در ظرفى است که یا دو مفهوم ذهنى را با یکدیگر مى سنجند، و یا یک مفهوم را با خارج مقایسه مى کنند، (مثلا در مقایسه دو مفهوم با یکدیگر میگویند: هر چند که حیوان یک مفهوم کلى و انسان نیز یک مفهوم کلى است ، ولکن مفهوم انسان نسبت به مفهوم حیوان ، جزئى است ، چون انسان یکى از صدها نوع حیوان است و در مقایسه یک مفهوم با خارج میگویند: مفهوم انسان هر چند در ذهن بیش از یک چیز نیست ولیکن این یک چیز در خارج با میلیونها انسان صادق است ) (مترجم ).
و این خصوصیتى که در مفاهیم هست ، یعنى اینکه عقل جائز میداند بر بیش از یکى صدق کند، همان است که چه بسا از آن به اطلاق تعبیر مى کنیم و مقابل آن را شخصى و واحد مینامیم .
دوم اینکه موجود خارجى (البته منظور ما خصوص موجود مادى است ) از آنجا که در تحت قانون دگرگونى و تحول و حرکت عمومى قرار دارد، قهرا موجود، داراى امتداد وجودى است امتدادى که میتوان به چند قطعه و چند حد تقسیمش کرد، بطورى که هر قطعه اش مغایر قطعه قبلى و بعدیش باشد و در عین اینکه این تقسیم و این تحول را مى پذیرد، در عین حال قطعات وجودش بهم مرتبط است ، چون اگر مرتبط نمى بود و هر جزئى موجودى جداگانه بود، تحول و دگرگونگى صدق نمى کرد، بلکه در حقیقت یک جزء از بین رفته و جزئى دیگر پیدا شده، یعنى دو موجودند که یکى از اصل نابود شده و دیگرى از اصل پیدا شده و این را تبدل و دگرگونگى نمیگویند تبدل و تغیرى که گفتیم لازمه ح رکت است در جائى صادق است که یک قدر مشترک در میان دو حال از احوال یک موجود و دو قطعه از قطعات وجود ممتدش باشد.
از همین جا روشن مى گردد که اصولا حرکت خود امرى است واحد و شخصى که همین واحد شخصى وقتى با حدودش مقایسه میشود، متکثر و متعدد میشود، و با هر نسبتى قطعه اى متعین میشود که غیر قطعه هاى دیگر است ، و اما خود حرکت ، سیلان و جریان واحدى است شخصى .
و چه بسا، وحدت حرکت را اطلاق و حدودش را تقیید نامیده ، میگوئیم : حرکت مطلقه به معناى در نظر گرفتن خود حرکت با چشم پوشى از نسبتش به تک تک حدود، و حرکت مقیده عبارت است از در نظر گرفتن حرکت با آن نسبتى که به یک یک حدود دارد.
از همینجا روشن مى گردد که این اطلاق با اطلاقى که گفتیم مفاهیم ذهنى دارند، فرق دارد، زیرا اطلاق در آنجا وصفى بود ذهنى ! براى موجودى ذهنى ولى اطلاق در حرکت وصفى است خارجى و براى موجودى خارجى .
مقدمه سوم اینکه هیچ شکى نداریم در اینکه انسان موجودى است طبیعى و داراى افراد و احکام و خواص ، و از این میان آنکه مورد خلقت و آفرینش قرار مى گیرد، فرد فرد انسان است نه مجموع افراد، یا به عبارتى اجتماع انسانى ، خلاصه کلام اینکه : آنچه آفریده میشود فرد فرد انسان است و کلى انسان و مجموع آن قابل خلقت نیست ، چون کلى و مجموع در مقابل فرد خارجیت ندارد، ولى از آنجائیکه خلقت وقتى احساس کرد که تک تک انسانها وجودى ناقص دارند و نیازمند به استکمالند و استکمال هم نمیتوانند بکنند مگر در زندگى اجتماعى ، به همین جهت تک تک انسانها را مجهز به ادوات و قوائى کرد که با آن بتواند در استکمال خویش بکوشد، و بتواند در ظرف اجتماع براى خود جائى باز کند.
پس غرض خلقت اولا و بالذات متعلق به طبیعت انسان فرد شده و ثانیا و بالتبع متعلق باجتماع انسانى شده است .
حال ببینیم حقیقت امر آدمى با این اجتماعى که گفتیم اقتضاى آن را دارد و طبیعت انسانى بسوى آن حرکت مى کند، (اگر استعمال کلمات اقتضاء و علیت و حرکت در مورد اجتماع استعمالى حقیقى باشد) چیست ؟ گفتیم فرد فرد انسان موجودى است شخصى و واحد، به آن معنا از شخصیت و وحدت که گذشت ، و نیز گفتیم : این واحد شخصى در عین اینکه واحد است ، در مجراى حرکت و تحول و سیر از نقص بسوى کمال واقع شده و به همین جهت هر قطعه از قطعات وجودش با قطعات قبل و بعدش مغایر است ، و باز گفتیم در عین اینکه داراى قطعاتى متغایر است ،
داراى طبیعتى سیال و مطلقه است و اطلاقش و وحدتش در همه مراحل دگرگونگى ها محفوظ است .
حال میگوئیم این طبیعت موجود در فرد، با توالد و تناسل و اشتقاق فرد از فرد نیز محفوظ است و این طبیعت که نسلا بعد نسل محفوظ میماند، همان است که از آن تعبیر مى کنیم به طبیعت نوعیه که بوسیله افراد محفوظ میماند، هر چند که تک تک افراد از بین بروند و دستخوش کون و فساد گردند، عینا همان بیانیکه در خصوص محفوظ بودن طبیعت فردى در قطعات وجود فرد گذشت .
پس همانطور که طبیعت شخصى و فردى مانند نخ تسبیح در همه قطعات وجودى فرد و در مسیرى که از نقص فردى بسوى کمال فردى دارد محفوظ است ، همچنین طبیعت نوعیه انسان در میان نسلها مانند نخ تسبیح در همه نسلها که در مسیر حرکت بسوى کمال قرار دارند محفوظ است .
و این استکمال نوعى حقیقتى است که هیچ شکى در وجود آن و در تحققش در نظام طبیعت نیست ، و این همان اساسى است که وقتى میگوئیم : (مثلا نوع انسانى متوجه بسوى کمال است و انسان امروز وجود کامل ترى از وجود انسان اولى دارد و همچنین احکامى که فرضیه تحول انواع جارى مى کند) تکیه گاهمان این حقیقت است .
چه اگر در واقع طبیعت نوعیه اى نبود، و طبیعت نوعیه خارجیتى نمیداشت و در افراد و انواع محفوظ نبود، اینگونه سخنان که گفتیم جز یک سخن شعرى چیز دیگرى نبود.
عین این حرفى که درباره طبیعت فردى و شخص انسان و نیز طبیعت نوعیه اش زدیم ، و حرکت فرد و نوع را به دو قسم مطلق و مقید تقسیم نمودیم ، عینا در اجتماع شخصى (چون اجتماع خانواده و قوم و محیط و یا عصر واحد) و نیز در اجتماع نوعى چون مجموع نوع بشر - البته اگر صحیح باشد اجتماع یعنى حالت دسته جمعى انسانها را یک حالت خارجى و براى طبیعت انسان خارجى بدانیم - جریان مى یابد.
پس اجتماع نیز در حرکت است ، اما با حرکت تک تک انسانها و نیز اجتماع تحول مى پذیرد، باز با تحول افراد و اجتماع از همان آغاز حرکتش بسوى هدفى که دارد یک وحدتى دارد که حافظ وحدتش ، وجود مطلق آن است .
و این وجود واحد و در عین حال متحول ، بخاطر نسبتى که به یک یک حدود داخلى خود دارد، به قطعه قطعه هائى منقسم میشود و هر قطعه آن شخص واحدى از اشخاص اجتماع را تشکیل میدهد، همچنانکه اشخاص اجتماع (مانند اجتماع هندى ، ایرانى و...) در عین وحدت و تحولش، بخاطر نسبتى که با یک یک افراد انسان دارد، بقطعاتى تقسیم میشود، چون وجود اشخاص اجتماع مستند است بوجود اشخاص انسانها.
همچنانکه مطلق اجتماع بآن معنائى که گذشت ، مستند است به مطلق طبیعت انسانى ، چون حکم شخص نیز مانند خود شخص ، شخصى و فردى است ، همچنانکه حکم مطلق مانند خود او مطلق است ، البته مطلق الحکم (نه حکم کلى ، چون گفتگوى ما در اطلاق مفهومى نیست اشتباه نکنید).
و ما هیچ شکى نداریم در اینکه فرد از انسان بخاطر اینکه واحد است ، حکمى واحد و قائم به شخص خود دارد، همینکه شخص یک انسان از دنیا رفت ، آن حکم هم از بین مى رود، چیزیکه هست حکم واحد او بخاطر تبدل هاى جزئى که عارض بر موضوعش (فرد انسان ) میشود، تبدل پیدا مى کند. یکى از احکام انسان طبیعى این است که غذا مى خورد، با اراده کار مى کند، احساس دارد، فکر دارد و این احکام تا او هست باقى است - هر چند که با تحولاتى که او بخود مى گیرد، این نیز متحول میشود - عین این کلام در احکام مطلق انسان نیز جارى است ، انسانیکه بوجود افرادش موجود است .
و چون اجتماع از احکام طبیعت انسانى و از خواص آن است ، مطلق اجتماع هم از احکام نوع مطلق انسانى است ، و منظور ما از مطلق اجتماع ، اجتماعى است که از بدو پیدایش انسانى پیدا شده و همچنان تا عهد ما برقرار مانده ، این اجتماع تا بقاى نوع باقى است ، و همان احکام اجتماع که خود انسان پدیدش آورد و خود اجتماع اقتضایش را داشت ، مادام که اجتماع باقى است ، آن احکام نیز باقى است ، هر چند که بخاطر تبدل هاى جزئى تبدل یابد، ولى اصلش مانند نوعش باقى است .
اینجاست که میتوانیم بگوئیم : یک عده احکام اجتماعى همواره باقى است و تبدل نمى یابد، مانند وجود مطلق حسن و قبح ، همچنانکه خود اجتماع مطلق نیز اینطور است ، باین معنا که هرگز اجتماع غیر اجتماع نمیشود و انفراد نمى گردد، هر چند که اجتماعى خاص مبدل به اجتماع خاص دیگر میشود، حسن مطلق و حسن خاص نیز عینا مانند اجتماع مطلق و اجتماع خاص است .
مقدمه چهارم اینکه ما مى بینیم یک فرد انسان در هستى و بقائش محتاج به این است که کمالاتى و منافعى را دارا باشد و بر خود واجب میداند آن منافع را بسوى خود جلب نموده ، ضمیمه نفس خود کند.
دلیلش بر این وجوب احتیاجى است که در جهات وجودیش دارد و اتفاقا خلقتش هم مجهز به جهازى است که با آن میتواند آن کمالات و منافع را بدست آورد، مانند دستگاه گوارش و دستگاه تناسلى و امثال آن که اگر احتیاج بمنافع و کمالاتى که راجع به این دو دستگاه است ، در وجودش نبود، از آغاز خلقت مجهز به این دو جهاز هم نمیشد و چون شد، پس بر او واجب است که در تحصیل آن منافع اقدام کند و نمیتواند از در تفریط آنها را بکلى متروک گذارد، براى اینکه این تفریط با دلیل وجوبى که ذکر کردیم منافات دارد، و نیز در هیچیک از ابواب حوائج نمیتواند به بیش از آن مقدارى که حاجت ایجاب مى کند اقدام نموده و افراط کند، مثلا اینقدر بخورد تا بترکد و یا مریض شود و یا از سایر قواى فعاله اش باز بماند، بلکه باید در جلب هر کمال و هر منفعت راه میانه را پیش گیرد، و این راه میانه همان عفت است و دو طرف آن یعنى افراطش شره ، و تفریطش خمود است .
و همچنین فرد را مى بینیم که در هستیش و بقائش در وسط نواقصى و اضدادى و مضراتى واقع شده ، که عقل به گردنش مى گذارد این نواقص و اضداد و مضرات وجودش را از خود دفع کند، دلیل این وجوب باز همان حاجت ، و مجهز بودن خلقتش به جهازات دفاع است .
پس بر او واجب است که در مقابل این مضرات مقاومت نموده ، آنطور که سزاوار است ، یعنى بطور متوسط از خود دفاع کند، در این راه نیز باید از راه افراط و تفریط اجتناب کند، چون افراط در آن با سایر تجهیزاتش منافات دارد و تفریط در آن با احتیاجش و مجهز بودن به جهازات دفاعش منافات دارد ، و این حد چوسط در دفاع از خود همان شجاعت است ، و دو طرف افراط و تفریطش تهور و جبن است ، نظیر این محاسبه در علم و دو طرف افراط و تفریطش یعنى جربزه و کودنى ، و همچنین در عدالت و دو طرف افراط و تفریطش یعنى ظلم و انظلام ، جریان دارد.
حال که این چهار مقدمه روشن گردید میگوئیم : این چهار ملکه از فضائل نفسانى است که طبیعت فرد بدلیل اینکه مجهز بادوات آن است ، اقتضاى آن را دارد، و این چهار ملکه یعنى عفت و شجاعت و حکمت و عدالت ، همه حسنه و نیکو است ، براى این که نیکو عبارت از هر چیزى است که با غایت و غرض از خلقت هر چیز و کمال و سعادتش سازگار باشد، و این چهار ملکه همه با سعادت فرد انسانى سازگار است ، به همان دلیلى که ذکرش گذشت ، و صفاتیکه در مقابل این چهار ملکه قرار مى گیرند، همه رذائل و زشت است و همیشه هم زشت است .
و وقتى فرد انسان به طبیعت خود و فى نفسه ، چنین وضعى دارد این انسان در ظرف اجتماع نیز همین وضع را دارد و چنان نیست که ظرف اجتماع صفات درونى او را از بین ببرد، چگونه میتواند از بین ببرد با اینکه خود اجتماع را همین طبیعت درست کرده ،
آیا ممکن است یک پدیده طبیعت سایر پدیده هاى طبیعت را باطل کند؟ هرگز، چون باطل کردنش به معناى متناقض بودن یک طبیعت است ، و مگر اجتماع میتواند چیزى بجز تعاون افراد، در آسانتر شدن راه رسیدن به کمال بوده باشد؟ نه ، اجتماع همین است که افراد دست به دست هم دهند، و طبیعت هاى خود را به حد کمال و نهایت درجه از هدفى که براى آن خلق شده برسانند.
و وقتى یک فرد انسان فى نفسه و هم در ظرف اجتماع ، چنین وضعى را داشت ، نوع انسانى نیز در اجتماع نوعیش همین حال را خواهد داشت ، در نتیجه نوع انسان نیز میخواهد که در اجتماعش به کمال برسد، یعنى عالى ترین اجتماع را داشته باشد، و به همین منظور هر سودى را که نمیخواهد بسوى شخص خود جلب کند، آنقدر جلب مى کند که مضر به اجتماع نباشد و هر ضررى را که میخواهد از شخص خود دفع کند، باز به آنمقدار دفع مى کند، که مضر به حال اجتماعش نباشد و هر علمى را که میخواهد کسب کند، به آن مقدار کسب مى کند، که اجتماعش را فاسد نسازد.
و عدالت اجتماعیش را هم باز به آن مقدار رعایت مى کند که مضر به حال اجتماع نباشد، چون عدالت اجتماعى عبارت است از اینکه حق هر صاحب حقى را به او بدهند، و هر کس به حق خودش که لایق و شایسته آن است برسد، نه ظلمى به او بشود و نه او به کسى ظلم کند.
و همه این صفات چهارگانه که گفتیم در افراد فضیلت و مقابل آنها رذیلت است ، و نیز گفتیم : در اجتماع خاص انسان نیز فضیلت و رذیلتند، در اجتماع مطلق انسان نیز جریان دارد، یعنى اجتماع مطلق بشر حکم مى کند به حسن مطلق این صفات ، و قبح مطلق مقابل آنها.
پس با این بیان این معنا روشن گردید که در اجتماع انسانى - که دائما افراد را در خود مى پرورد - حسن و قبحى وجود دارد و هرگز ممکن نیست اجتماعى پیدا شود که خوب و بد در آن نباشد، به این معنا که هیچ چیزى را خوب نداند و هیچ چیزى را بد نشمارد، و نیز روشن شد که اصول اخلاقى انسان چهار فضیلت است که همه براى ابد خوبند و مقابل آنها براى ابد رذیله و بدند، و طبیعت انسان اجتماعى نیز به همین معنا حکم مى کند.
و وقتى در اصول اخلاقى قضیه از این قرار بود، در فروع آن هم که بر حسب تحلیل به همان چهار اصل بر مى گردند، قضیه از همان قرار است ، یعنى طبیعت آن فروع را هم قبول دارد، گو اینکه گاهى در بعضى از مصادیق این صفات که آیا مصداق آن هست یا نیست ، اختلاف پدید مى آید که انشاءاللّه بدان اشاره خواهیم نمود.
بعد از آنکه آن مقدمات و این نتیجه را خواندى ، کاملا متوجه شدى که چرا گفتیم : بیانات مادیین و آن دیگران در فن اخلاق ساقط و بى اعتبار است ، اینک باز هم توضیح :
اما اینکه گفتند: (حسن و قبح مطلق اصلا وجود ندارد بلکه هر چه نیکو است نسبتا نیکو است و هر چه هم زشت است نسبتا زشت است و حسن و قبح ها بر حسب اختلاف منطقه ها و زمانها و اجتماع ها مختلف میشود) یک مغالطه اى است که در اثر خلط میان اطلاق مفهومى به معناى کلیت ، و اطلاق وجودى به معناى استمرار وجود، کرده اند.
بله ما هم قبول داریم که حسن و قبح بطور مطلق و کلى در خارج یافت نمى شود، به این معنا که در خارج هیچ حسنى نداریم که داراى وصف کلیت و اطلاق باشد، و هیچ قبحى هم نداریم که در خارج قبح کلى و مطلق باشد، چون هر چه در خارج است ، مصداق و فرد کلى ذهنى است .
ولى این حرف باعث نمیشود که نتیجه مورد نظر ما یا اثبات و یا نفى شود، و اما حسن و قبح مطلق به معناى مستمر و دائمى که حسنش در همه اجتماعات و در همه زمانهائى که اجتماع دائر است حسن و قبحش قبح باشد، داریم و نمیشود نداشته باشیم ، براى اینکه مگر هدف از تشکیل اجتماع چیزى جز رسیدن نوع انسان به سعادت هست ؟ و این سعادت نوع با تمامى کارها چه خوب و چه بد و خلاصه با هر فعلى که فرض بکنیم تاءمین نمیشود و قهرا این پدیده نیز مانند تمامى پدیده هاى عالم شرائط و موانعى دارد، پاره اى کارها با آن موافق و مساعد است و پاره اى دیگر مخالف و منافى است ، آنکه موافق و مساعد است حسن دارد و آنکه مخالف و منافى است قبح دارد، پس همیشه اجتماع بشرى حسن و قبحى دائمى دارد.
و بر این اساس چگونه ممکن است اجتماعى فرض شود - حال هر طور دلت خواست فرض کن - که اهل آن اجتماع معتقد به عدالت اجتماعى نباشند یعنى دادن حق هر ذى حقى را به اندازه اى که منافى با حقوق دیگران نباشد، واجب ندانند و یا جلب منافع را به آن مقدار که به حال دیگران ضرر نزند لازم ندانند و یا دفع مضرات به مصالح اجتماعى را به آن مقدار که سزاوار باشد لازم تشخیص ندهند و یا به علمى که منافع انسان را از مضارش جدا کند اعتناء نکنند و آن را فضیلت نشمارند.
و مگر عفت و عدالت و شجاعت و حکمت چیزى غیر اینها است که گفتیم هیچ اجتماعى - به هر طور که فرض شود - در فضیلت بودن آنها تردید نمى کند، بلکه آنها را حسن و فضیلت انسانیت میداند.
و همچنین چگونه ممکن است اجتماعى پیدا شود که به خود اجازه دهد در برابر تظاهر به کار زشت و شنیع بى تفاوت باشد و چهره درهم نکشد؟ به هیچ وجه ممکن نیست ، هر اجتماعى به هر طورى که فرض شود، در مقابل عمل زشت اظهار تنفر مى کند، و این همان حیاء است که از شاخه هاى عفت است .
و یا ا جتماعى یافت شود که خشم کردن و تغیر در مقابل کسانیکه مقدسات جامعه را هتک مى کنند و حقوق مردم را مى بلعند، واجب نداند، و رسما حکم کند که خشم لازم نیست ، هیچ اجتماعى چنین یافت نخواهد شد، بلکه هر اجتماعى که باشد خشم گرفتن بر آنگونه افراد را واجب میداند، و این همان غیرت است که از شاخه هاى شجاعت است .
و نیز هر اجتماعى که فرض کنى حکم مى کند باینکه فرد فرد انسانها باید به حقوق اجتماعى خود قانع باشند و این همان قناعت است (که شاخه دیگرى از عفت است ) و یا حکم مى کند باینکه هر کسى باید موقعیت اجتماعى خود را حفظ کند، و در عین حال دیگران را هم تحقیر ننموده ، بر آنان کبریائى نکند و بدون حق و قانون ستم روا ندارد و این همان تواضع است ، و همچنین مطلب در یک یک از فروع اخلاقى و شاخه هاى آن چهار فضیلت از این قرار است . و اما اینکه گفتند: (نظریه ها در خصوص فضائل در اجت ماعات مختلف است ، ممکن است خوئى از خویها در اجتماعى فضیلت باشد و در اجتماعى دیگر رذیلت و مثالهائى جزئى نیز بر مدعاى خود ذکر کرده اند) در پاسـخشان میگوئیم : این اختلاف نظر اختلاف در حکم اجتماعى نیست ، باینکه مردمى پیروى کردن فضیلت و حسنه اى را واجب بدانند و اجتماعى دیگر واجب ندانند، بلکه این (همانطور که قبلا هم اشاره کردیم ) از باب اختلاف در تشخیص مصداق است که بعضى فلان خوى را از مصادیق مثلا تواضع نمیدانند، و بعضى دیگر آن را از مصادیق رذیله اى مى پندارند.
مثلا در اجتماعاتى که حکومت هاى استبدادى بر آنها حاکم است ، براى تخت سلطنت اختیار تامى قائل است که هر چه بخواهد میتواند بکند و هر حکمى بخواهد میتواند براند و این بخاطر آن نیست که نسبت به عدالت و خوبى آن سوءظن و شک و تردید دارند، بلکه بدین جهت است که استبداد و خودکامگى حق مشروع سلطان است و به همین جهت آنچه را سلطان مى کند ظلم نمیدانند، بلکه آن را از سلطان استیفاى حقوق حقه خود مى پندارند، خلاصه اگر با جان و مال و ناموس مردم بازى مى کند، این رفتار را ظلم نمیدانند، بلکه میگویند او چنین حقى را دارد و خواسته حق خود را استیفاء کند.
و نیز اگر در پاره اى اجتماعات مانند ملت فرانسه در قرون وسطى - بطوریکه نقل کرده اند - علم را براى پادشاه ننگ میدانستند، این نه از آن جهت بوده که خواسته اند فضیلت علم را تحقیر کنند، بلکه ناشى از این پندار غلط بوده که علم به سیاست و فنون اداره حکومت ، با مشاغل سلطنت تضاد دارد، و خلاصه سلطان را از وظائفى که بدو محول شده باز میدارد.
و نیز اگر عفت زنان و اینکه ناموس خود را حفظ نموده ، در اختیار غیر شوهران قرار ندهند،
و همچنین حیاء زنان و غیرت مردان و نیز عده اى از فضائل مانند قناعت و تواضع خوى هائى است که در پاره اى اجتماعات فضیلت شمرده نمیشود، بدان جهت نیست که از عفت و حیا و تواضع و قناعت بدشان مى آید و آنها را فضیلت نمیدانند، بلکه از این جهت است که در اجتماع خاصى که دارند، مصادیق آن را مصداق عفت و حیا و غیرت و قناعت و تواضع نمیدانند، یعنى میگویند عفت خوب است ولى اینکه زن شوهردار با مرد اجنبى مراوده نداشته باشد، عفت نیست ، بلکه بى عرضگى است و همچنین آن صفات دیگر.
دلیل بر این معنا این است که اصل این صفات در آنان وجود دارد، مثلا اگر حاکمى در حکم خود عفت بخرج دهد، بنا حق حکم نکند، او را ستایش مى کنند و اگر قاضى در قضاء خود حق را رعایت کند و رشوه نگیرد، او را مى ستایند و اگر کسى از شکستن قانون شرم داشته باشد، او را با حیا میخوانند، و اگر کسى از استقلال و تمدن و سایر شئون اجتماعى و مقدسات ملى دفاع کند، غیر متمدنش میخوانند و کسى را که به آنچه قانون برایش معین نموده اکتفا کند، بقناعتش وصف مى کنند و اگر کسى در برابر زمامداران و رهبران اجتماعى کرنش کند، او را متواضع مینامند، پس معلوم میشود اصل غیرت و قناعت و حیا و تواضع در آنان هست ، چیزى که هست در مصادیق آن نظریه هاى مختلف دارند.
و اما اینکه گفتند: اخلاق در فضیلت بودنش دائر مدار این است که با هدف هاى اجتماعى سازگار باشد، چون دیده اند که اجتماع چنین اخلاقى را مى پسندد، این نیز مغالطه اى واضح است .
براى اینکه منظور از اجتماع آن هیئتى است که از عمل کردن به مجموع قوانین که طبیعت به گردن افراد اجتماع گذاشته حاصل میشود، و لابد در صورتیکه خیلى به انتظام آن قوانین و جریان آن وارد نیاید، جامعه را به سعادتشان مى رساند و قهرا چنین قوانین خوبیها و بدیهائى معین مى کند، پاره اى چیزها را فضیلت و پاره اى دیگر را رذیلت معرفى مینماید.
و مراد به هدف اجتماع مجموع فرضیات و ایده هائى است که براى پدید آوردن اجتماع نو آن فرضیات را به گردن افراد جامعه تحمیل مى کنند، پس میان اجتماع و هدف هاى اجتماع خلط و مغالطه شده ، با اینکه این دو با هم فرق دارند، یکى فعلیت دارد، دیگرى صرف فرض و ایده است ، یکى تحقق است و دیگرى فرض تحقق ، آنوقت چگونه حکم یکى از آندو حکم دیگرى میشود؟ و چگونه حسن و قبح و فضیلت و رذیله اى که اجتماع عام به مقتضاى طبیعت انسانیت معین کرده ، مبدل به حکم فرضیه هائى که جز فرض تحققى ندارد، مى شود، بیان ساده تر اینکه چگونه ممکن است احکام اجتماعى که طبیعت بشریت براى او معین کرده ، از حسن و قبح و فضیلت و رذیلت ، فداى خواسته هاى فرضى افراد جامعه کرد، با اینکه خواسته هاى افراد تنها و تنها ایده و فرض است ؟
مگر اینکه اصلا بگویند: اجتماع عام طبیعى ، از ناحیه خود هیچ حکمى ندارد، بلکه هر حکمى که هست مال خواسته افراد است ، مخصوصا در جائیکه آن فرضیه با سعادت افراد سر و کار داشته باشد که در پاسـخشان میگوئیم دوباره باید همه آن حرفهائى که درباره حسن و قبح و فضیلت و رذیلت زدیم و گفتیم که این احکام بالاخره سر از اقتضائى در مى آورد که دائما در طبیعت انسان هست ، تکرار کنیم .
علاوه بر اینکه در این سخن محذور دیگرى نیز هست و آن این است که حسن و قبح و سایر احکام اجتماعى - که حجت هاى اجتماعى و استدلالش از آن ترکیب مى یابد - اگر تابع اهداف بوده باشد، با در نظر گرفتن اینکه ممکن و بلکه واقعیت این است که اهداف مختلف و متناقض و متباین است ، باید هیچوقت در هیچ اجتماعى یک هدف اجتماعى مشترک که مقبول همه افراد و اجتماعات بوده باشد، یافت نشود، و وقتى یافت نشد، آن هدفى دنبال میشود که طرفدارانش قدرتمندتر باشند و معلوم است که در اینصورت تقدم و موفقیت هم از آن قدرتمندان خواهد بود.
در اینصورت این سوال پیش مى آید: آیا این طبیعت انسانیت است که او را به یک نحوه زندگى اجتماعى سوق میدهد، که در آن زندگى هیچگونه تفاهمى میانه اجزائش نباشد و در هیچ یک از احکامش اتفاق نظر نداشته باشند جز یک حکم که آنهم مایه تباهى اجتماع است و آن عبارت است از: دو شیر گرسنه یکى ران گور - شکار است آنرا که او راست زور
و آیا کسى مى تواند بخود جراءت دهد و بگوید حکم طبیعت انسان و اقتضاء وجودیش حکمى است متناقض ، آنهم تناقضى به این زشتى که خودش خود را باطل کند و از بین ببرد؟
یک بحث روایتى دیگر مربوط به متفرقاتى از آنچه گذشت#
از امام باقر (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: مردى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و عرضه داشت : من براى جهاد بسیار نشاط و رغبت دارم ، فرمود: در راه خدا جهاد کن که اگر کشته شوى زنده خواهى شد و نزد خدا روزى خواهى خورد و اگر سالم برگشتى و بمرگ طبیعى مردى ، اجرت نزد خدا محفوظ است .
مولف: از اینکه فرمود: (و اگر بمیرى ) اشاره است به آیه شریفه ( و من یخرج من بیته مهاجرا الى اللّه و رسوله ، ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على اللّه ) (و کسیکه به منظور مهاجرت بسوى خدا و رسولش از خانه اش بیرون میشود و سپس مرگ او را در مى یابد، اجرش نزد خدا محفوظ است ) و این آیه دلالت دارد بر اینکه بیرون شدن بسوى جهاد، مهاجرت بسوى خدا و رسول است .
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که درباره آن اسماعیل ، پیغمبرى که خداوند صادق الوعدش خوانده ، فرمود: از این جهت او را صادق الوعد خواند که به مردى وعده داده بود که من در فلان محل منتظر تو هستم و بخاطر همین وعده اى که داده بود یکسال در آن محل منتظر او ماند و لذا خداى عز و جل او را صادق الوعد خواند، مرد نامبرده بعد از یکسال بیامد و اسماعیل او را از جریان خبر داد.
مولف: این حدیث رفتارى را حکایت مى کند که اى بسا عقل عادى آنرا انحراف از راه اعتدال بداند، در حالیکه خداى سبحان صدق وعده را فضیلتى براى آنجناب شمرده و آنچنان تعظیمش کرده که فرموده : ( و اذکر فى الکتاب اسمعیل ، انه کان صادق الوعد، و کان رسولا نبیا، و کان یامر اهله بالصلوة و الزکوة ، و کان عند ربه مرضیا ) ، (بیادآر در کتاب اسماعیل را که وى صادق الوعد، و هم پیغمبرى فرستاده شده بود و او همواره اهل خود را به نماز و زکات امر مى کرد، و نزد پروردگارش پسندیده بود).
و این ستایشى که خداى تعالى از او کرده ، بدین جهت است که میزانى که خداوند عمل او را با آن سنجیده ، غیر میزانى است که عقل عادى اعمال را با آن مى سنجد چون عقل عادى با تدبیر خود تربیت مى کند و خداى سبحان اولیاء خود را با تاءیید خود تربیت مى کند و معلوم است که (کلمة اللّه هى العلیا)، رفتار خدا عالى تر است ، و نظائر این قضیه بسیار است که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و ائمه اهل بیت و اولیاء خدا (علیهم السلام ) روایت شده است .
چطور ممکن است شرع با عقل مخالف باشد؟#
حال اگر بگوئى : چطور ممکن است شرع با عقل در آنچه که عقل بدان دسترسى دارد مخالف باشد؟!.
در پاسـخ میگوئیم : حکم عقل در آن مسائلى که عقل بدان دسترسى دارد، در جاى خود معتبر است ، لکن محتاج به موضوعى است که حکم خود را بر آن موضوع مترتب کند، زیرا اگر موضوع حکم نباشد، عقل چگونه میتواند حکم کند، و ما در سابق گفتیم که امثال این معلومات در مسلک سوم ، نه موضوعى براى عقل باقى مى گذارد و نه حکمى ، بلکه راه آن با راه عقل جدا است ،
راه معارف الهیه است و ظاهرا اسماعیل پیغمبر وعده خود را مقید به یکساعت و یک روز نکرده بود، بلکه بطور مطلق گفته بود: من اینجا مى نشینم تا بیائى و براى اینکه خود را از نقض عهد پاک نگهدارد، بوعده بدون مدت خود ملتزم شد تا در وعده خود دروغ نگفته و آنچه را که خدا بر دلش افکنده و بر زبانش جارى ساخته بود، حفظ کرده باشد.
نظیر این جریان از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز روایت شده که روزى کنار مسجدالحرام ایستاده بود، یکى از یارانش به او وعده داد: که اینجا باش تا برگردم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هم وعده داد که منتظرت هستم تا برگردى ، آن مرد پى کار خود رفت و برنگشت و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مدت سه روز در همانجا به انتظارش بود، تا آنکه همان شخص از آنجا گذشت و دید که آنجناب هنوز به انتظاروى در آنجا نشسته ، تازه یادش آمد که با او قرارى داشته و فراموش کرده (تا آخر حدیث ). و در کتاب خصائص سید رضى از امیرالمؤمنین (علیه السلام ) روایت آورده که وقتى شنید مردى میگوید: ( انالله و انا الیه راجعون )، فرمود: اى مرد! اینکه میگوئیم : ( انالله ) اقرارى است از ما باینکه ملک خدائیم ، و اینکه میگوئیم : ( و انا الیه راجعون ) اقرارى است از ما باینکه روزى هلاک خواهیم شد.
مولف: معناى این حدیث از بیان گذشته ما روشن مى گردد و این حدیث را کافى هم بطور مفصل آورده است .
و در کافى از اسحاق بن عمار از عبداللّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: خداى عز و جل مى فرماید: (من دنیا را در میان بندگانم قرض نهادم ، هر کس از دنیا چیزى به من قرض دهد، به هر یکى ده تا هفتصد برابر اجر میدهم و کسیکه به من قرض ندهد و من خودم از او چیزى به زور بگیرم ، سه چیز در برابر به او میدهم که اگر یکى از آن سه چیز را به ملائکه ام میدادم ، از من راضى میشدند.
آنگاه امام صادق فرمود: و این سه چیز همان است که آیه ( الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا: انالله ، و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم ، و رحمة ، و اولئک هم المهتدون ) ، به آن اشاره دارد، اول صلوات است و دوم رحمت ، و سوم اهتداء، سپس امام صادق فرمود: این سه مزد مخصوص آنهائى است که خدا چیزى را از آنان بزور گرفته باشد.
مولف: این روایت بطرق دیگرى و با مضمونهائى قریب به هم روایت شده است .
و در کتاب معانى الاخبار از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: صلاة از ناحیه خدا رحمت و از ناحیه ملائکه تزکیه و از ناحیه مردم دعا است .
مولف: در این معنا عده اى روایات دیگر هست ، و هر چند میان این روایت و روایت قبلى بر حسب ظاهر منافات هست ، بخاطر اینکه روایت قبلى صلاة را چیز دیگرى غیر از رحمت میدانست ، و ظاهر آیه شریفه هم که فرمود: ( صلوات من ربهم و رحمة ) همین است که صلوات غیر رحمت است ، و در این روایت صلوات را همان رحمت دانسته ولیکن اگر به آن بیانیکه ما قبلا کردیم مراجعه بشود، این تن افى برداشته میشود.
