تفسیر آیات ۶۳ تا ۷۴ سورهٔ بقره

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۶۳ تا ۷۴ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى (شامل روایاتى در ذیل آیات گذشته و درباره داستان گاو بنىاسرائیل )

در محاسن از امام صادق علیه السلام روایت کرده ، که در تفسیر جمله : ( خذوا ما آتینا کم بقوة ) ، در پاسـخ کسیکه پرسید: منظور قوت بدنى است ؟ یا قلبى ؟ فرمود: هر دو منظور است .

مولف: این روایت را عیاشى هم در تفسیر خود آورده .

و در تفسیر عیاشى ، از حلبى روایت کرده ، که در تفسیر جمله : ( و اذکروا ما فیه ) گفته است : یعنى متذکر دستوراتیکه در آنست ، و نیز متذکر عقوبت ترک آن دستورات بشوید.

مولف: این نکته از موقعیت و مقام جمله : ( و رفعنا فوقکم الطور خذوا ) نیز استفاده میشود.

و در درمنثور استکه ، از ابى هریره روایت شده که گفت : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر بنى اسرائیل در قضیه ذبح بقره نگفته بودند: ( و انا انشاءاللّه لمهتدون ( هرگز و تا ابد هدایت نمیشدند، و اگر از همان اول بهر گاو دست رسى مى یافتند، و ذبح مى کردند، قبول میشد، و لکن خودشان در اثر سئوالهاى بى جا، دائره آنرا بر خود تنگ کردند، و خدا هم بر آنها تنگ گرفت .

و در تفسیر عیاشى از على بن یقطین روایت کرده که گفت : از ابى الحسن علیه السلام شنیدم مى فرمود: خداوند بنى اسرائیل را دستور داد: یک گاو بکشند، و از آن گاو هم تنها بدم آن نیازمند بودند، ولى خدا بر آنان سخت گیرى کرد.

و در کتاب عیون اخبار الرضا، و تفسیر عیاشى ، از بزنطى روایت شده که گفت : از حضرت رضا علیه السلام شنیدم ، مى فرمود: مردى از بنى اسرائیل یکى از بستگان خود را بکشت ، و جسد او را برداشته در سر راه وارسته ترین اسباط بنى اسرائیل انداخت ، و بعد خودش بخونخواهى او برخاست .

بموسى علیه السلام گفتند: که سبط آل فلان ، فلانى را کشته اند، خبر بده ببینیم چه کسى او را کشته ؟ موسى علیه السلام فرمود: بقره اى برایم بیاورید، تا بگویم : آن شخص کیست ، گفتند: مگر ما را مسخره کرده اى ؟ فرمود: پناه مى برم بخدا از این که از جاهلان باشم ، و اگر بنى اسرائیل از میان همه گاوها، یک گاو آورده بودند، کافى بود، و لکن خودشان بر خود سخت گرفتند، و آنقدر از خصوصیات آن گاو پرسیدند، که دائره آنرا بر خود تنگ کردند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت . 309

یکبار گفتند: از پروردگارت بخواه تا گاو را براى ما بیان کند که چگونه گاوى است ، فرمود: خدا مى فرماید: گاوى باشد که نه کوچک و نه بزرگ بلکه متوسط و اگر گاوى را آورده بودند کافى بود بى جهت بر خود تنگ گرفتند خدا هم بر آنان تنگ گرفت .

یک بار دیگر گفتند: از پروردگارت بپرس : رنگ گاو چه جور باشد، با اینکه از نظر رنگ آزاد بودند، خدا دائره را بر آنان تنگ گرفت ، و فرمود: زرد باشد، آنهم نه هر گاو زردى ، بلکه زرد سیر، و آنهم نه هر رنگ سیر، بلکه رنگ سیرى که بیننده را خوش آید، پس ‍ دائره گاو بر آنان تا این مقدار تنگ شد، و معلوم است که چنین گاوى در میان گاوها کمتر یافت میشود، و حال آنکه اگر از اول یک گاوى را بهر رنگ و هر جور آورده بودند کافى بود.

باز باین مقدار هم اکتفا ننموده ، با یک سئوال بیجاى دیگر همان گاو زرد خوش رنگ را هم محدود کردند، و گفتند: از پروردگارت بپرس : خصوصیات این گاو را بیشتر بیان کند، که امر آن بر ما مشتبه شده است ، و چون خود بر خویشتن تنگ گرفتند، خدا هم بر آنان تنگ گرفت ، و باز دائره گاو زرد رنگ کذائى را تنگ تر کرد، و فرمود: گاو زرد رنگى که هنوز براى کشت و زرع و آب کشى رام نشده ، و رنگش یکدست است خالى در رنگ آن نباشد.

گفتند: حالا حق مطلب را اداء کردى ، و چون بجستجوى چنین گاوى برخاستند غیر از یک راءس نیافتند، آنهم از آن جوانى از بنى اسرائیل بود، و چون قیمت پرسیدند گفت : به پرى پوستش از طلا، لاجرم نزد موسى آمدند، و جریان را گفتند: دستور داد باید بخرید، پس آن گاو را بآن قیمت خریدارى کردند، و آوردند.

موسى علیه و السلام دستور داد آنرا ذبح کردند، و دم آنرا بجسد مرد کشته زدند، وقتى اینکار را کردند، کشته زنده شد، و گفت : یا رسول اللّه مرا پسر عمویم کشته ، نه آن کسانى که متهم بقتل من شده اند.

آنوقت قاتل را شناختند، و دیدند که بوسیله دم گاو زنده شد، بفرستاده خدا موسى علیه و السلام گفتند: این گاو داستانى دارد، موسى پرسید: چه داستانى ؟ گفتند: جوانى بود در بنى اسرائیل که خیلى بپدر و مادر خود احسان مى کرد، روزى جنسى را خریده بود، آمد تا از خانه پول ببرد، ولى دید پدرش سر بر جامه او نهاده ، و بخواب رفته ، و کلید پولهایش هم زیر سر اوست ، دلش نیامد پدر را بیدار کند، لذا از خیر آن معامله گذشت و چون پدر از خواب برخاست ، جریانرا بپدر گفت ، پدر او را احسنت گفت ، و گاوى در عوض باو بخشید، که این بجاى آن سودى که از تو فوت شد، و نتیجه سخت گیرى بنى اسرائیل در امر گاو، این شد که گاو داراى اوصاف کذائى ، منحصر در همین گاو شود، که این پدر بفرزند خود بخشید، و نتیجه این انحصار هم آن شد که سودى فراوان عاید آن فرزند شود، موسى گفت ببینید نتیجه احسان چه جور و تا چه اندازه به نیکوکار مى رسد.

مولف: روایات بطوریکه ملاحظه مى فرمائید، با اجمال آنچه که ما از آیات شریفه استفاده کردیم منطبق است .

بحث فلسفی#

بحث فلسفى (درباره دو معجزه : زنده کردن مردگان و مسخ )

این سوره بطوریکه ملاحظه مى کنید، عده اى از معجزات را در قصص بنى اسرائیل و سایر اقوام مى شمارد، یکى شکافتن دریا، و غرق کردن فرعون ، در آیه : ( و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون ) الخ ، است ، و یکى گرفتن صاعقه بر بنى اسرائیل و زنده کردن آنان بعد از مردن است ، که آیه : ( و اذ قلتم یا موسى لن نومن لک ) الخ ، متعرض آنست ، و یکى سایه افکندن ابر بر بنى اسرائیل ، و نازل کردن من و سلوى در آیه : ( و ظللنا علیکم الغمام ) الخ است ، و یکى انفجار چشمه هائى از یک سنگ در آیه : ( و اذ استسقى موسى لقومه ) الخ است ، و یکى بلند کردن کوه طور بر بالاى سر بنى اسرائیل در آیه : ( و رفعنا فوقکم الطور ) الخ است ، و یکى مسخ شدن جمعى از بنى اسرائیل در آیه ( : فقلنا لهم کونوا قرده ) الخ است ، و یکى زنده کردن آن مرد قتیل است ، با عضوى از گاو ذبح شده ، در آیه : ( فقلنا اضربوه ببعضها ) الخ ، و باز یکى دیگر زنده کردن اقوامى دیگر در آیه : ( الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم ) الخ است ، و نیز زنده کردن آنکسى که از قریه خرابى مى گذشت در آیه : ( او کالذى مر على قریه و هى خاویه على عروشها ) الخ ، و نیز احیاء مرغ سر بریده بدست ابراهیم علیه و السلام در آیه ( و اذ قال ابراهیم رب ارنى کیف تحیى الموتى ) الخ است ، که مجموعا دوازده معجزه خارق العاده میشود، و بیشترش بطوریکه قرآن کریم ذکر فرموده در بنى اسرائیل رخ داده است .

و ما در سابق امکان عقلى وقوع معجزه را اثبات کردیم ، و گفتیم : که معجزه در عین اینکه معجزه است ، ناقض و منافى با قانون علیت و معلولیت کلى نیست ، و با آن بیان روشن گردید که هیچ دلیلى بر این نداریم که آیات قرآنى را که ظاهر در وقوع معجزه است تاءویل نموده ، از ظاهرش برگردانیم ، چون گفتیم : حوادثى است ممکن ، نه از محالات عقلى ، از قبیل انقسام عدد سه بدو عدد جفت ، و متساوى ، و یا تولد مولودى که پدر خودش نیز باشد، چون اینگونه امور امکان ندارد.

بله در میانه همه معجزات ، دو تا معجزه هست که احتیاج به بحث دیگرى جداگانه دارد، یکى زنده کردن مردگان ، و دوم معجزه مسخ .

درباره این دو معجزه بعضى گفته اند: این معنا در محل خودش ثابت شده : که هر موجود که داراى قوه و استعداد و کمال و فعلیت است ، بعد از آنکه از مرحله استعداد بفعلیت رسید، دیگر محال است بحالت استعداد برگردد، و همچنین هر موجودیکه از نظر وجود، داراى کمال بیشترى است ، محال است برگردد، و بموجودى ناقص تر از خود مبدل شود، و در عین حال همان موجود اول باشد.

و انسان بعد از مردنش تجرد پیدا مى کند، یعنى نفسش از ماده مجرد میشود، و موجودى مجرد مثالى یا عقلى مى گردد، و مرتبه مثالیت و عقلیت فوق مرتبه مادیت است ، چون وجود، در آندو قوى تر از وجود مادى است ، با این حال دیگر محال است چنین انسانى ، یا بگو چنین نفس تکامل یافته اى ، دوباره اسیر ماده شود، و باصطلاح زنده گردد، و گرنه لازم مى آید که چیزى بعد از فعلیت بقوه و استعداد برگردد، و این محال است ، و نیز وجود انسان ، وجودى قوى تر از وجود سایر انواع حیوانات است ، و محال است انسان برگردد، و بوسیله مسخ ، حیوانى دیگر شود.

این اشکالى است که در باب زنده شدن مردگان و مسخ انسانها بصورت حیوانى دیگر شده است ، و ما در پاسـخ میگوئیم : بله برگشت چیزیکه از قوه بفعلیت رسیده ، دوباره قوه شدن آن محال است ، ولى زنده شدن مردگان ، و همچنین مسخ ، از مصادیق این امر محال نیستند.

توضیح اینکه : آنچه از حس و برهان بدست آمده ، این استکه جوهر نباتى مادى وقتى در صراط استکمال حیوانى قرار مى گیرد، در این صراط بسوى حیوان شدن حرکت مى کند، و بصورت حیوانیت که صورتى است مجرد بتجرد برزخى در مى آید، و حقیقت این صورت این است که : چیزى خودش را درک کند، (البته ادراک جزئى خیالى )، و درک خویشتن حیوان ، وجود کامل جوهر نباتى است ، و فعلیت یافتن آن قوه و استعدادى است که داشت ، که با حرکت جوهرى بآن کمال رسید، و بعد از آنکه گیاه بود حیوان شد، و دیگر محال است دوباره جوهرى مادى شود، و بصورت نبات در آید، مگر آنکه از ماده حیوانى خود جدا گشته ، ماده با صورت مادیش ‍ بماند، مثل اینکه حیوانى بمیرد، و جسدى بى حرکت شود.

از سوى دیگر صورت حیوانى منشاء و مبدء افعالى ادراکى ، و کارهائى است که از روى شعور از او سر مى زند، و در نتیجه احوالى علمى هم بر آن افعال مترتب میشود،و این احوال علمى در نفس حیوان نقش مى بندد، و در اثر تکرار این افعال ، و نقش بندى این احوال در نفس حیوان ، از آنجا که نقش هائى شبیه بهم است ، یک نقش واحد و صورتى ثابت ، و غیر قابل زوال میشود، و ملکه اى راسخه مى گردد، و یک صورت نفسانى جدید مى شود، که ممکن است نفس حیوانى بخاطر اختلاف این ملکات متنوع شود، و حیوانى خاص ، و داراى صورت نوعیه اى خاص بشود، مثلا در یکى بصورت مکر، و در نوعى دیگر کینه توزى ، و در نوعى دیگر شهوت ، و در چهارمى وفاء، و در پنجمى درندگى ، و امثال آن جلوه کند.

و اما مادام که این احوال علمى حاصل از افعال ، در اثر تکرار بصورت ملکه در نیامده باشد، نفس حیوان بهمان سادگى قبلیش باقى است ، و مانند نبات است ، که اگر از حرکت جوهرى باز بایستد، همچنان نبات باقى خواهد ماند، و آن استعداد حیوان شدنش از قوه بفعلیت درنمى آید.

و اگر نفس برزخى از جهت احوال حاصله از افعالش ، در همان حال اول ، و فعل اول ، و با نقشبندى صورت اول ، تکامل مى یافت ، قطعا علاقه اش با بدن هم در همان ابتداى وجودش قطع میشد، و اگر مى بینیم قطع نمى شود، بخاطر همین است که آن صورت در اثر تکرار ملکه نشده ، و در نفس رسوخ نکرده ، باید با تکرار افعالى ادراکى مادیش ، بتدریج و خورده خورده صورتى نوعى در نفس ‍ رسوخ کند، و حیوانى خاص بشود، - البته در صورتیکه عمر طبیعى ، و یا مقدار قابل ملاحظه اى از آنرا داشته باشد - و اما اگر بین او و بین عمر طبیعیش ، و یا آنمقدار قابل ملاحظه از عمر طبیعیش ، چیزى از قبیل مرگ فاصله شود، حیوان بهمان سادگى ، و بى نقشى حیوانیتش باقى میماند، و صورت نوعیه اى بخود نگرفته ، مى میرد.

و حیوان وقتى در صراط انسانیت قرار بگیرد، وجودى است که علاوه بر ادراک خودش ، تعقل کلى هم نسبت بذات خود دارد، آنهم تعقل مجرد از ماده ، و لوازم آن ، یعنى اندازه ها، و ابعاد، و رنگها، و امثال آن ، در اینصورت با حرکت جوهرى از فعلیت مثالى که نسبت بمثالیت فعلیت است ، ولى نسبت بفعل قوه ، استعداد است ، بتدریج بسوى تجرد عقلى قدم مى گذارد، تا وقتى که صورت انسانى درباره اش تحقق یابد، اینجاست که دیگر محال است این فعلیت برگردد بقوه ، که همان تجرد مثالى بود، همانطور که گفتیم فعلیت حیوانیت محال است برگردد، و قوه شود.

تازه این صورت انسانیت هم ، افعال و بدنبال آن احوالى دارد، که با تکرار و تراکم آن احوال ، بتدریج صورت خاصى جدید پیدا میشود، که خود باعث مى گردد یک نوع انسان ، با نواعى از انسان تنوع پیدا کند، یعنى همان تنوعى که در حیوان گفتیم .

حال که این معنا روشن گردید فهمیدى که اگر فرض کنیم انسانى بعد از مردنش بدنیا برگردد، و نفسش دوباره متعلق بماده شود، آنهم همان ماده اى که قبلا متعلق بآن بود، این باعث نمیشود که تجرد نفسش باطل گردد، چون نفس این فرد انسان ، قبل از مردنش تجرد یافته بود، بعد از مردنش هم تجرد یافت ، و بعد از برگشتن به بدن ، باز همان تجرد را دارد.

تنها چیزیکه با مردن از دست داده بود، این بود که آن ابزار و آلاتیکه با آنها در مواد عالم دخل و تصرف مى کرد، و خلاصه ابزار کار او بودند، آنها را از دست داد، و بعد از مردنش دیگر نمیتوانست کارى مادى انجام دهد، همانطور که یک نجار یا صنعت گر دیگر، وقتى ابزار صنعت خود را از دست بدهد، دیگر نمیتواند در مواد کارش از قبیل تخته و آهن و امثال آن کار کند، و دخل و تصرف نماید، و هر وقت دستش بآن ابزار رسید، باز همان استاد سابق است ، و میتواند دوباره بکارش مشغول گردد، نفس هم وقتى بتعلق فعلى بماده اش برگردد، دوباره دست بکار شده ، قوى و ادوات بدنى خود را کار مى بندد، و آن احوال و ملکاتى را که در زندگى قبلیش ‍ بواسطه افعال مکرر تحصیل کرده بود، تقویت نموده ، دو چندانش مى کند، و دوران جدیدى از استکمال را شروع مى کند، بدون اینکه مستلزم رجوع قهقرى ، و سیر نزولى از کمال بسوى نقص ، و از فعل بسوى قوه باشد.

اشکالى بر گفتار فوق و پاسـخ به آن#

و اگر بگوئى : این سخن مستلزم قول بقسر دائم است ، و بطلان قسر دائم از ضروریات است ، توضیح اینکه نفس مجرد، که از بدن منقطع شده ، اگر باز هم در طبیعتش امکان این معنا باقى مانده باشد که بوسیله افعال مادى بعد از تعلق بماده براى بار دوم باز هم استکمال کند، معلوم میشود مردن و قطع علاقه اش از بدن ، قبل از بکمال رسیدن بوده ، و مانند میوه نارسى بوده که از درخت چیده باشند، و معلوم است که چنین کسى تا ابد از آنچه طبیعتش استعدادش را داشته محروم میماند، چون بنا نیست تمامى مردگان دوباره بوسیله معجزه زنده شوند، و خلاء خود را پر کنند، و محرومیت دائمى همان قسر دائمى است ، که گفتیم محال است .

در پاسـخ میگوئیم : این نفوسیکه در دنیا از قوه بفعلیت در آمده ، و بحدى از فعلیت رسیده ، و مرده اند دیگر امکان استکمالى در آینده و بطور دائم در آنها باقى نمانده ، بلکه یا همچنان بر فعلیت حاضر خود مستقر مى گردند، و یا آنکه از آن فعلیت در آمده ، صورت عقلیه مناسبى بخود مى گیرند، و باز بهمان حد و اندازه باقى میمانند و خلاصه امکان استکمال بعد از مردن تمام میشود.

پس انسانیکه با نفسى ساده مرده ، ولى کارهائى هم از خوب و بد کرده ، اگر دیر مى مرد و مدتى دیگر زندگى مى کرد، ممکن بود براى نفس ساده خود صورتى سعیده و یا شقیه کسب کند، و همچنین اگر قبل از کسب چنین صورتى بمیرد، ولى دو مرتبه بدنیا برگردد، و مدتى زندگى کند، باز ممکن است زائد بر همان صورت که گفتیم صورتى جدید، کسب کند.

و اگر برنگردد در عالم برزخ پاداش و یا کیفر کرده هاى خود را مى بیند، تا آنجا که بصورتى عقلى مناسب با صورت مثالى قبلیش در آید، وقتى در آمد، دیگر آن امکان استکمال باطل گشته ، تنها امکانات استکمالهاى عقلى برایش باقى میماند،

که در چنین حالى اگر بدنیا برگردد، میتواند صورت عقلیه دیگرى از ناحیه ماده و افعال مربوط بآن کسب کند، مانند انبیاء و اولیاء، که اگر فرض کنیم دوباره بدنیا برگردند، میتوانند صورت عقلیه دیگرى بدست آورند، و اگر برنگردند، جز آنچه در نوبت اول کسب کرده اند، کمال و صعود دیگرى در مدارج آن ، و سیر دیگرى در صراط آن ، نخواهند داشت ، (دقت فرمائید).

و معلوم است که چنین چیزى قسر دائمى نخواهد بود، و اگر صرف اینکه (نفسى از نفوس میتوانسته کمالى را بدست آورد، و بخاطر عمل عاملى و تاءثیر علت هائى نتوانسته بدست بیاورد، و از دنیا رفته ) قسر دائمى باشد، باید بیشتر و یا همه حوادث این عالم ، که عالم تزاحم و موطن تضاد است ، قسر دائمى باشد.

پس جمیع اجزاء این عالم طبیعى ، در همدیگر اثر دارند، و قسر دائمى که محال است ، این است که در یکى از غریزه ها نوعى از انواع اقتضاء نهاده شود، که تقاضا و یا استعداد نوعى از انواع کمال را داشته باشد ولى براى ابد این استعدادش بفعلیت نرسیده باشد، حال یا براى اینکه امرى در داخل ذاتش بوده که او را از رسیدن بکمال باز داشته ، و یا بخاطر امرى خارج از ذاتش بوده که استعداد بحسب غریزه او را باطل کرده ، که در حقیقت میتوان گفت این خود دادن غریزه و خوى باطل بکسى است که مستعد گرفتن خوى کمال است ، و جبلى کردن لغو و بیهوده کارى ، در نفس او است . (دقت بفرمائید).

و همچنین اگر انسانى را فرض کنیم ، که صورت انسانیش بصورت نوعى دیگر از انواع حیوانات ، از قبیل میمون ، و خوک ، مبدل شده باشد، که صورت حیوانیت روى صورت انسانیش نقش بسته ، و چنین کسى انسانى است خوک ، و یا انسانى است میمون ، نه اینکه بکلى انسانیتش باطل گشته ، و صورت خوکى و میمونى بجاى صورت انسانیش نقش بسته باشد.

پس وقتى انسان در اثر تکرار عمل ، صورتى از صور ملکات را کسب کند، نفسش بآن صورت متصور مى شود، و هیچ دلیلى نداریم بر محال بودن اینکه نفسانیات و صورتهاى نفسانى همانطور که در آخرت مجسم میشود، در دنیا نیز از باطن بظاهر در آمده ، و مجسم شود.

در سابق هم گفتیم : که نفس انسانیت در اول حدوثش که هیچ نقشى نداشت ، و قابل و پذیراى هر نقشى بود، مى تواند بصورتهاى خاصى متنوع شود، بعد از ابهام مشخص ، و بعد از اطلاق مقید شود، و بنابراین همانطور که گفته شد، انسان مسخ شده ، انسان است و مسخ شده ، نه اینکه مسخ شده اى فاقد انسانیت باشد (دقت فرمائید).

در جرائد روز هم ، از اخبار مجامع علمى اروپا و آمریکا چیزهائى میخوانیم ، که امکان زنده شدن بعد از مرگ را تاءیید مى کند، و همچنین مبدل شدن صورت انسان را بصورت دیگر یعنى مسخ را جائز میشمارد،

گو اینکه ما در این مباحث اعتماد باینگونه اخبار نمى کنیم ولکن مى خواهیم تذکر دهیم که اهل بحث از دانش پژوهان آنچه را دیروز خوانده اند، امروز فراموش نکنند.

در اینجا ممکن است بگوئى : بنا بر آنچه شما گفتید، راه براى تناسخ هموار شد، و دیگر هیچ مانعى از پذیرفتن این نظریه باقى نمى ماند.

در جواب میگوئیم : نه ، گفتار ما هیچ ربطى به تناسخ ندارد، چون تناسخ عبارت از این است که بگوئیم : نفس آدمى بعد از آنکه بنوعى کمال استکمال کرد، و از بدن جدا شد، به بدن دیگرى منتقل شود، و این فرضیه ایست محال چون بدنى که نفس مورد گفتگو میخواهد منتقل بآن شود، یا خودش نفس دارد، و یا ندارد، اگر نفس داشته باشد مستلزم آنست که یک بدن داراى دو نفس بشود، و این همان وحدت کثیر و کثرت واحد است (که محال بودنش روشن است )، و اگر نفسى ندارد، مستلزم آنست که چیزیکه بفعلیت رسیده ، دوباره برگردد بالقوه شود، مثلا پیرمرد برگردد کودک شود، (که محال بودن این نیز روشن است )، و همچنین اگر بگوئیم : نف س تکامل یافته یک انسان ، بعد از جدائى از بدنش ، ببدن گیاه و یا حیوانى منتقل شود، که این نیز مستلزم بالقوه شدن بالفعل است ، که بیانش گذشت .

بحث علمی#

بحث علمى و اخلاقى (درباره رفتار و اخلاق بنىاسرائیل)

در قرآن از همه امتهاى گذشته بیشتر، داستانهاى بنى اسرائیل ، و نیز بطوریکه گفته اند از همه انبیاء گذشته بیشتر، نام حضرت موسى (علیه السلام ) آمده ، چون مى بینیم نام آن جناب در صد و سى و شش جاى قرآن ذکر شده ، درست دو برابر نام ابراهیم (علیه السلام )، که آن جناب هم از هر پیغمبر دیگرى نامش بیشتر آمده ، یعنى باز بطوریکه گفته اند، نامش در شصت و نه مورد ذکر شده .

علتى که براى این معنا بنظر مى رسد، اینست که اسلام دینى است حنیف ، که اساسش توحید است ، و توحید را ابراهیم (علیه السلام ) تاءسیس کرد، و آنگاه خداى سبحان آنرا براى پیامبر گرامیش محمد صلى الله علیه و آله و سلم باتمام رسانید، و فرمود: ( ملة ابیکم ابراهیم هو سماکم المسلمین من قبل ) ، (دین توحید، دین پدرتان ابراهیم است ، او شما را از پیش مسلمان نامید) و بنى اسرائیل در پذیرفتن توحید لجوج ترین امتها بودند، و از هر امتى دیگر بیشتر با آن دشمنى کردند،

و دورتر از هر امت دیگرى از انقیاد در برابر حق بودند، همچنانکه کفار عرب هم که پیامبر اسلام گرفتار آنان شد، دست کمى از بنى اسرائیل نداشتند، و لجاجت و خصومت با حق را بجائى رساندند که آیه : ( ان الذین کفروا سواء علیهم ءاءنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤ منون ) ، (کسانیکه کفر ورزیدند، چه انذارشان بکنى ، و چه نکنى ایمان نمى آورند) در حقشان نازل شد و هیچ قساوت و جفا، و هیچ رذیله دیگر از رذائل ، که قرآن براى بنى اسرائیل ذکر مى کند، نیست ، مگر آنکه در کفار عرب نیز وجود داشت ، و بهر حال اگر در قصه هاى بنى اسرائیل که در قرآن آمده دقت کنى ، و در آنها باریک شوى ، و باسرار خلقیات آنان پى ببرى ، خواهى دید که مردمى فرو رفته در مادیات بودند، و جز لذائذ مادى ، و صورى ، چیزى دیگرى سرشان نمیشده ، امتى بوده اند که جز در برابر لذات و کمالات مادى تسلیم نمیشدند، و بهیچ حقیقت از حقائق ماوراء حس ایمان نمى آوردند، همچنانکه امروز هم همینطورند.

و همین خوى ، باعث شده که عقل و اراده شان در تحت فرمان و انقیاد حس و ماده قرار گیرد، و جز آنچه را که حس و ماده تجویز کند، جائز ندانند، و بغیر آنرا اراده نکنند، و باز همین انقیاد در برابر حس ، باعث شده که هیچ سخنى را نپذیرند، مگر آنکه حس آنرا تصدیق کند، واگر دست حس بتصدیق و تکذیب آن نرسید، آنرا نپذیرند، هر چند که حق باشد.

و باز این تسلیم شدنشان در برابر محسوسات ، باعث شده که هر چه را ماده پرستى صحیح بداند، و بزرگان یعنى آنها که مادیات بیشتر دارند، آنرا نیکو بشمارند، قبول کنند، هر چند که حق نباشد، نتیجه این پستى و کوتاه فکریشان هم این شد: که در گفتار و کردار خود دچار تناقض شوند، مثلا مى بینیم که از یکسو در غیر محسوسات دنباله روى دیگران را تقلید کورکورانه خوانده ، مذمت مى کنند، هر چند که عمل عمل صحیح و سزاوارى باشد، و از سوى دیگر همین دنباله روى را اگر در امور محسوس و مادى و سازگار با هوسرانیهایشان باشد، مى ستایند، هر چند که عمل عملى زشت و خلاف باشد.

یکى از عواملى که این روحیه را در یهود تقویت کرد، زندگى طولانى آنان در مصر، و در زیر سلطه مصریان است ، که در این مدت طولانى ایشانرا ذلیل و خوار کردند، و برده خود گرفته ، شکنجه دادند و بدترین عذابها را چشاندند، فرزندانشان را میکشتند، و زنانشان را زنده نگه میداشتند، که همین خود عذابى دردناک بود، که خدابدان مبتلاشان کرده بود.

و همین وضع باعث شد، جنس یهود سرسخت بار بیایند، و در برابر دستورات انبیاءشان انقیاد نداشته ، گوش بفرامین علماى ربانى خود ندهند، با اینکه آن دستورات و این فرامین ، همه بسود معاش و معادشان بود، (براى اینکه کاملا بگفته ما واقف شوید، مواقف آنان با موسى (علیه السلام )، و سایر انبیاء را از نظر بگذرانید)،

و نیز آن روحیه باعث شد که در برابر مغرضان و گردن کشان خود رام و منقاد باشند، و هر دستورى را از آنها اطاعت کنند.

امروز هم حق و حقیقت در برابر تمدن مادى که ارمغان غربى ها است بهمین بلا مبتلا شده ، چون اساس تمدن نامبرده بر حس و ماده است ، و از ادله ایکه دور از حس اند، هیچ دلیلى را قبول نمى کند، و در هر چیزیکه منافع و لذائذ حسى و مادى را تاءمین کند، از هیچ دلیلى سراغ نمى گیرد، و همین باعث شده که احکام غریزى انسان بکلى باطل شود، و معارف عالیه و اخلاق فاضله از میان ما رخت بربندد، و انسانیت در خطر انهدام ، و جامعه بشر در خطر شدیدترین فساد قرار گیرد، که بزودى همه انسانها باین خطر واقف خواهند شد، و شرنگ تلخ این تمدن را خواهند چشید.

در حالیکه بحث عمیق در اخلاقیات خلاف این را نتیجه میدهد، آرى هر سخنى و دلیلى قابل پذیرش نیست ، و هر تقلیدى هم مذموم نیست.

هر تقلیدى مذموم نیست#

توضیح اینکه نوع بشر بدان جهت که بشر است با افعال ارادى خود که متوقف بر فکر و اراده او است ، بسوى کمال زندگیش سیر مى کند، افعالیکه تحققش بدون فکر محال است .

پس فکر یگانه اساس و پایه ایست که کمال وجودى ، و ضرورى انسان بر آن پایه بنا میشود، پس انسان چاره اى جز این ندارد، که درباره هر چیزیکه ارتباطى با کمال وجودى او دارد، چه ارتباط بدون واسطه ، و چه با واسطه ، تصدیق هائى عملى و یا نظرى داشته باشد، و این تصدیقات همان مصالح کلیه ایست که ما افعال فردى و اجتماعى خود را با آنها تعلیل مى کنیم ، و یا قبل از اینکه افعال را انجام دهیم ، نخست افعال را با آن مصالح در ذهن مى سنجیم ، و آنگاه با خارجیت دادن بآن افعال ، آن مصالح را بدست مى آوریم ، (دقت فرمائید).

از سوى دیگر در نهاد انسان این غریزه نهفته شده : که همواره بهر حادثه بر میخورد، از علل آن جستجو کند، و نیز هر پدیده اى که در ذهنش هجوم مى آورد علتش را بفهمد، و تا نفهمد آن پدیده ذهنى را در خارج تحقق ندهد، پس هر پدیده ذهنى را وقتى تصمیم مى گیرد در خارج ایجاد کند، که علتش هم در ذهنش وجود داشته باشد و نیز درباره هیچ مطلب علمى ، و تصدیق نظرى ، داورى ننموده ، و آنرا نمى پذیرد، مگر وقتى که علت آنرا فهمیده باشد، و باتکاء آن علت مطلب نامبرده را بپذیرد.

این وضعى است که انسان دارد، و هرگز از آن تخطى نمى کند، و اگر هم بمواردى برخوریم که بر حسب ظاهر برخلاف این کلیت باشد، باز با دقت نظر و باریک بینى شبهه ما از بین مى رود، و پى مى بریم که در آن مورد هم جستجوى از علت وجود داشته ، چون اعتماد و طمانینه بعلت امرى است فطرى و چیزیکه فطرى شد، دیگر اختلاف و تخلف نمى پذیرد.

و همین داعى فطرى ، انسان را بتلاشهائى فکرى و عملى وادار کرد، که مافوق طاقتش بود، چون احتیاجات طبیعى او یکى دو تا نبود، و یک انسان به تنهائى نمى توانست همه حوائج خود را بر آورد، در همه آنها عمل فکرى انجام داده ، و بدنبالش عمل بدنى هم انجام دهد، و در نتیجه همه حوائج خود را تاءمین کند، چون نیروى طبیعى شخص او وافى باینکار نبود، لذا فطرتش راه چاره اى پیش پایش ‍ گذاشت و آن این بود که متوسل بزندگى اجتماعى شود، و براى خود تمدنى بوجود آورد، و حوائج زندگى را در میان افراد اجتماع تقسیم کند، و براى هر یک از ابواب حاجات ، طائفه اى را موکل سازد، عینا مانند یک بدن زنده ، که هر عضو از اعضاء آن ، یک قسمت از حوائج بدن را بر مى آورد، و حاصل کار هر یک عاید همه میشود.

از سوى دیگر، حوائج بشر حد معینى ندارد، تا وقتى بدان رسید، تمام شود، بلکه روز بروز بر کمیت و کیفیت آنها افزوده مى گردد، و در نتیجه فنون ، و صنعت ها، و علوم ، روز بروز انشعاب نوى بخود مى گیرد، ناگزیر براى هر شعبه از شعب علوم ، و صنایع ، به متخصصین احتیاج پیدا مى کند، و در صدد تربیت افراد متخصص بر مى آید، آرى این علومى که فعلا از حد شمار در آمده ، بسیارى از آنها در سابق یک علم شمرده میشد، و همچنین صنایع گونه گون امروز، که هر چند تاى از آن ، در سابق جزء یک صنعت بود، و یک نفر متخصص در همه آنها بود، ولى امروز همان یک علم ، و یک صنعت دیروز، تجزیه شده ، هر باب ، و فصل ،از آن علم و صنعت ، علمى و صنعتى جداگانه شده ، مانند علم طب ، که در قدیم یک علم بود، و جزء یکى از فروع طبیعیات بشمار مى رفت ، ولى امروز بچند علم جداگانه تقسیم شده ، که یک فرد انسان (هر قدر هم نابغه باشد)، در بیشتر از یکى از آن علوم تخصص پیدا نمى کند.

در زندگى اجتماعى ، انسان ناچار از تقلید است#

و چون چنین بود، باز با الهام فطرتش ملهم شد باینکه در آنچه که خودش تخصص دارد، بعلم و آگهى خود عمل کند، و در آنچه که دیگران در آن تخصص دارند، از آنان پیروى نموده ، به تخصص و مهارت آنان اعتماد کند.

اینجاست که میگوئیم : بناى عقلاى عالم بر این است که هر کس باهل خبره در هر فن مراجعه نماید، و حقیقت و واقع این مراجعه ، همان تقلید اصطلاحى است که معنایش اعتماد کردن بدلیل اجمالى هر مسئله ایست ، که دسترسى بدلیل تفصیلى آن از حد و حیطه طاقت او بیرون است .

همچنانکه بحکم فطرتش خود را محکوم میداند، باینکه در آن چه که در وسع و طاقت خودش است به تقلید از دیگران اکتفاء ننموده ، خودش شخصا به بحث و جستجو پرداخته ، دلیل تفصیلى آنرا بدست آورد.

و ملاک در هر دو باب این است که آدمى پیروى از غیر علم نکند، اگر قدرت بر اجتهاد دارد، بحکم فطرتش باید باجتهاد، و تحصیل دلیل تفصیلى ، و علت هر مسئله که مورد ابتلاى او است بپردازد، و اگر قدرت بر آن ندارد، از کسى که علم بآن مسئله را دارد تقلید کند، و از آنجائیکه محال است فردى از نوع انسانى یافت شود، که در تمامى شئون زندگى تخصص داشته باشد، و آن اصولى را که زندگیش متکى بدانها است مستقلا اجتهاد و بررسى کند، قهرا محال خواهد بود که انسانى یافت شود که از تقلید و پیروى غیر، خالى باشد، و هر کس خلاف این معنا را ادعا کند، و یا درباره خود پندارى غیر این داشته باشد، یعنى میپندارد که در هیچ مسئله از مسائل زندگى تقلید نمى کند، در حقیقت سند سفاهت خود را دست داده .

بله تقلید در آن مسائلى که خود انسان میتواند بدلیل و علتش پى ببرد، تقلید کورکورانه و غلط است ، همچنانکه اجتهاد در مسئله اى که اهلیت ورود بدان مسئله را ندارد، یکى از رذائل اخلاقى است ، که باعث هلاکت اجتماع مى گردد، و مدینه فاضله بشرى را از هم مى پاشد، پس افراد اجتماع ، نمى توانند در همه مسائل مجتهد باشند، و در هیچ مسئله اى تقلید نکنند، و نه میتوانند در تمامى مسائل زندگى مقلد باشند، و سراسر زندگیشان پیروى محض باشد، چون جز از خداى سبحان ، از هیچ کس دیگر نباید اینطور پیروى کرد، یعنى پیرو محض بود، بلکه در برابر خداى سبحان باید پیرو محض بود، چون او یگانه سببى است که سایر اسباب همه باو منتهى میشود