تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۴ عنوان
اى پسران اسرائیل نعمت مرا که به شما ارزانى داشتم و شما را بر مردم زمانه برترى دادم بیاد آرید (47) و از آن روز که کسى بکار کسى نیاید و از او شفاعتى نپذیرند و از او عوضى نگیرند و کسان یارى نشوند بترسید (48).
نظام زندگى دنیا بر اساس اسباب و وسائط و شفعاء مى گردد
بیان
( و اتقوا یوما لا تجزى ) الخ ، پادشاهى و سلطنت دنیوى از هر نوعش که باشد، و با جمیع شئون و قواى مقننه ، و قواى حاکمه ، و قواى مجریه اش ، مبتنى بر حوائج زندگى است ، و این حاجت زندگى است که ایجاب مى کند چنین سلطنتى و چنین قوانینى بوجود آید، تا حوائج انسانرا که عوامل زمانى و مکانى آنرا ایجاب مى کند بر آورد.
بهمین جهت چه بسا میشود که متاعى را مبدل بمتاعى دیگر، و منافعى را فداى منافعى بیشتر، و حکمى را مبدل بحکمى دیگر مى کند، بدون اینکه این دگرگونیها در تحت ضابطه و میزانى کلى در آید، و بر همین منوال مسئله مجازات متخلفین نیز جریان مى یابد، با اینکه جرم و جنایت را مستلزم عقاب میدانند، چه بسا از اجراء حکم عقاب بخاطر غرضى مهم تر، که یا اصرار و التماس محکوم بقاضى ، و تحریک عواطف او است ، و یا رشوه است ، صرفنظر کنند، و قاضى بخاطر عوامل نامبرده بر خلاف حق حکم براند، و تعیین جزاء کند، و یا مجرم پارتى و شفیعى نزد او بفرستد، تا بین او و خودش واسطه شود، و یا اگر قاضى تحت تاءثیر اینگونه عوامل قرار نگرفت ، پارتى و شفیع نزد مجرى حکم برود، و او را از اجراء حکم باز بدارد، و یا در صورتیکه احتیاج حاکم بپول بیشتر از احتیاجش بعقاب مجرم باشد، مجرم عقاب خود را با پول معاوضه کند، و یا قوم و قبیله مجرم بیارى او برخیزند، و او را از عقوبت حاکم برهانند، و عواملى دیگر نظیر عوامل نامبرده ، که احکام و قوانین حکومتى را از کار مى اندازد، و این سنتى است جارى ، و عادتى است در بین اجتماعات بشرى .
این توهم خرافى که نظام حیات اخروى نیز بر مبناى اسباب و مسببات مادى است
و در ملل قدیم از وثنى ها و دیگران ، این طرز فکر وجود داشت ، که معتقد بودند نظام زندگى آخرت نیز مانند نظام زندگى دنیوى است ، و قانون اسباب و مسببات و ناموس تاءثیر و تاءثر مادى طبیعى ، در آن زندگى نیز جریان دارد، لذا براى اینکه از جرائم و جنایاتشان صرفنظر شود، قربانیها و هدایا براى بت ها پیشکش مى کردند، تا باین وسیله آنها را در برآورده شدن حوائج خود برانگیزند، و همدست خود کنند، و یا بتها برایشان شفاعت کنند، و یا چیزیرا فدیه و عوض جریمه خود میدادند، و بوسیله یک جان زنده یا یک اسلحه ، خدایان را بیارى خود مى طلبیدند، حتى با مردگان خود چیزى از زیور آلات را دفن مى کردند، تا بآن وسیله در عالم دیگر زندگى کنند، و لنگ نمانند، و یا انواع اسلحه با مردگان خود دفن مى کردند، تا در آن عالم با آن از خود دفاع کنند، و چه بسا با مرده خود یک کنیز را زنده دفن مى کردند، تا مونس او باشد، و یا یکى از قهرمانان را دفن مى کردند، تا مرده را یارى کند، و در همین اعصار در موزه هاى دنیا در میانه آثار زمینى مقدار بسیار زیادى از این قبیل چیزها دیده میشود.
در بین ملل اسلامى نیز با همه اختلافیکه در نژاد و زبان دارند، عقائد گوناگونى شبیه بعقائد خرافى گذشته دیده میشود، که معلوم است ته مانده همان خرافات است ، که به توارث باقى مانده است ، و اى بسا در قرون گذشته رنگهاى گونه گونى بخود گرفته است ،
و در قرآن کریم تمامى این آراء واهیه و پوچ ، و اقاویل کاذبه و بى اساس ابطال شده ، خداى عز و جل در باره اش فرمود: ( و الامر یومئذ لله ) ، (امروز تنها موثر خداست )، و نیز فرموده : ( ور اوا العذاب ، و تقطعت بهم الاسباب ) ، (عذاب را مى بینند و دستشان از همه اسباب بریده میشود).
و نیز فرموده : ( و لقد جئتمونا فرادى ، کما خلقناکم اول مره ، و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم ، و ما نرى معکم شفعاءکم ، الذین زعمتم انهم فیکم شرکاء، لقد تقطع بینکم ، و ضل عنکم ما کنتم تزعمون ) ، امروز تک تک و به تنهائى نزد ما آمدید، همانطور که روز اولیکه شما را آوردیم لخت و تنها آفریدیم ، و آنچه بشما داده بودیم با خود نیاوردید، و پشت سر نهادید، با شما نمى بینیم آن شفیعانى که یک عمر شریکان ما در سرنوشت خود مى پنداشتید، آرى ارتباطهائیکه بین شما بود، و بخاطر آن منحرف شدید، قطع شد، و آنچه را مى پنداشتید (امروز نمى بینید) و نیز فرموده : ( هنالک تبلوا کل نفس ما اسلفت ، و ردوا الى اللّه مولاهم الحق ، و ضل عنهم ما کانوا یفترون ) ، در آن هنگام هر کس بهر چه از پیش کرده مبتلا شود، و بسوى خداى یکتا مولاى حقیقى خویش بازگشت یابند، و آن دروغها که مى ساخته اند نابود شوند).
رد این خرافات و بیان قطع روابط و سنن دنیوى مانند واسطه گرى در رد این خرافات
و همچنین آیاتى دیگر، که همه آنها این حقیقت را بیان مى کند، که در موطن قیامت ، اثرى از اسباب دنیوى نیست ، و ارتباطهاى طبیعى که در این عالم میان موجودات هست ، در آنجا بکلى منقطع است ، و این خود اصلى است که لوازمى بر آن مترتب میشود، و آن لوازم بطور اجمال بطلان همان عقائد موهوم و خرافى است ، آنگاه قرآن کریم هر یک از آن عقائد را بطور تفصیل بیان نموده ، و پنبه اش را زده است ، از آنجمله مسئله شفاعت و پارتى بازى است ، که درباره آن مى فرماید: ( و اتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا، و لا یقبل منها شفاعه ، و لا یوخذ منها عدل ، و لا هم ینصرون ) ، (بپرهیزید از روزى که احدى بجاى دیگرى جزاء داده نمیشود، و از او شفاعتى پذیرفته نیست ، و از او عوضى گرفته نمیشود، و هیچکس از ناحیه کسى یارى نمى گردند)، و نیز فرموده : ( یوم لا بیع فیه و لا خله و لا شفاعه ) ، (روزیکه در آن نه خرید و فروشى است ، و نه رابطه دوستى ) و نیز فرموده : ( یوم لا یغنى مولى عن مولى شیئا ) ، (روزیکه هیچ دوستى براى دوستى کارى صورت نمى دهد)، و نیز فرموده : ( یوم تولون مدبرین ، مالکم من اللّه من عاصم ) (روزیکه از عذاب مى گریزید ولى از خدا پناه گاهى ندارید) و نیز فرموده ( مالکم لا تناصرون ؟ بل هم الیوم مستسلمون ) ، چرا بیارى یکدیگر برنمیخزید؟ بلکه آنان امروز تسلیمند.
و نیز فرموده : ( و یعبدون من دون اللّه ما لا یضرهم و لا ینفعهم ، و یقولون هولاء شفعاونا عند اللّه ، قل اتنبون بما لا یعلم فى السموات و لا فى الارض ؟ سبحانه و تعالى عما یشرکون ) ، بغیر خدا چیزیرا مى پرستند که نه ضررى برایشان دارد، و نه سودى بایشان مى رساند، و میگویند: اینها شفیعان ما به نزد خدایند، بگو: آیا بخدا چیزى یاد میدهید که خود او در آسمانها و زمین اثرى از آن سراغ ندارد؟ منزه و والا است خدا، از آنچه ایشان برایش شریک مى پندارند)، و نیز فرموده ، ( ما للظالمین من حمیم ، و لا شفیع یطاع ) ، (ستمکاران نه دوستى دارند، و نه شفیعى که سخنش خریدار داشته باشد) و نیز فرموده : ( فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم ) ، و از این قبیل آیات دیگر، که مسئله شفاعت و تاءثیر واسطه و اسباب را در روز قیامت نفى مى کند، (دقت فرمائید).
اثبات شفاعت در دسته اى دیگر از آیات قرآن
و از سوى دیگر قرآن کریم با این انکار شدیدش در مسئله شفاعت ، این مسئله را بکلى و از اصل انکار نمى کند، بلکه در بعضى از آیات مى بینیم که آنرا فى الجمله اثبات مینماید، مانند آیه : ( اللّه الذى خلق السموات و الارض فى سته ایام ، ثم استوى على العرش ، ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ، افلا تتذکرون ) ،؟ (او است اللّه ، که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، و سپس بر عرش مسلط گشت ، شما بغیر او سرپرست و شفیعى ندارید، آیا باز هم متذکر نمى گردید؟!) که مى بینید در این آیه بطور اجمال شفاعت را براى خود خدا اثبات نموده : و نیز آیه : ( لیس لهم من دونه ولى و لا شفیع ) ، (بغیر او ولى و شفیعى برایشان نیست )، و آیه :
( قل لله الشفاعه جمیعا ) ، (بگو شفاعت همه اش مال خدا است ، و نیز فرموده : ( له ما فى السموات ، و ما فى الارض ، من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ؟ یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ) ، (مر او راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ، کیست که بدون اذن او نزد او شفاعتى کند؟ او میداند اعمالى را که یک یک آنان کرده اند، و همچنین آثاریکه از خود بجاى نهاده اند)، و نیز فرموده : ( ان ربکم ، اللّه ، الذى خلق السموات و الارض فى سته ایام ، ثم استوى على العرش ، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه ) ، (بدرستى پروردگار شما تنهااللّه است ، که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، آنگاه بر عرش مسلط گشته ، تدبیر امر نمود، هیچ شفیعى و نیز فرموده : ( و قالوا اتخذ الرحمن ولدا، سبحانه ، بل عباد مکرمون ، لا یسبقونه بالقول ، و هم بامره یعملون ، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ، و لا یشفعون الا لمن ارتضى ، و هم من خشیته مشفقون ) ، (گفتند: خدا فرزندى گرفته ، منزه است خدا، بلکه فرشتگان بندگان آبرومند اویند که در سخن از او پیشین مى گیرند، و بامر او عمل مى کنند، و او میداند آنچه را که آنان مى کنند، و آنچه اثر که دنبال کرده هایشان میماند، و ایشان شفاعت نمى کنند، مگر کسى را که خدا راضى باشد، و نیز ایشان از ترس او همواره در حالت اشفاقند)،، و نیز فرموده : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه ، الا من شهد بالحق ، و هم یعلمون ) ، (آنهائیکه مشرکین بجاى خدا مى خوانند، مالک شفاعت کسى نیستند، تنها کسانى میتوانند بدرگاه او شفاعت کنند، که بحق شهادت داده باشند، و در حالى داده باشند، که عالم باشند).
و نیز فرموده : ( لا یملکون الشفاعه ، الا من اتخذ عند الرحمن عهدا ) ، (مالک شفاعت نیستند، مگر تنها کسانیکه نزد خدا عهدى داشته باشند)، و نیز فرموده ، ( یومئذ لا تنفع الشفاعه ، الا من اذن له الرحمن ، و رضى له قولا، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ، و لا یحیطون به علما ) ، (امروز شفاعت سودى نمى بخشد، مگر از کسى که رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او را پسندیده باشد، او بآنچه مردم کرده اند، و نیز بآنچه آثار پشت سر نهاده اند، دانا است ، و مردم باو احاطه علمى ندارند).
و نیز فرموده : ( و لا تنفع الشفاعه عنده ، الا لمن اذن له ) ، (شفاعت نزد او براى کسى سودى نمیدهد، مگر کسى که برایش اجازه داده باشد)، و نیز فرموده : ( و کم من ملک فى السموات ، لا تغنى شفاعتهم شیئا الا من بعد ان یاذن اللّه لمن یشاء و یرضى ) : (چه بسیار فرشتگان که در آسمانهایند، و شفاعتشان هیچ سودى ندارد، مگر بعد از آنکه خدا براى هر که بخواهد اذن دهد).
طریق جمع بین دو دسته آیات
این آیات بطوریکه ملاحظه مى فرمائید، یا شفاعت را مختص بخداى (عز اسمه ) مى کند، مانند سه آیه اول ، و یا آن را عمومیت میدهد، و براى غیر خدا نیز اثبات مى کند، اما با این شرط که خدا باو اذن داده باشد، و بشفاعتش راضى باشد، و امثال این شروط.
و بهر حال ، آنچه مسلم است ، و هیچ شکى در آن نیست ، این استکه آیات نامبرده شفاعت را اثبات مى کند، چیزیکه هست بعضى آنطور که دیدید منحصر در خدا مى کند، و بعضى دیگر آنطور که دیدید عمومیتش مى دهد.
این را هم بیاد دارید که آیات دسته اول ، شفاعت را نفى مى کرد، حال باید دید جمع بین این دو دسته آیات چه میشود؟ در پاسـخ میگوئیم نسبتى که این دو دسته آیات با هم دارند، نظیر نسبتى است که دو دسته آیات راجعه بعلم غیب با هم دارند، یکدسته علم غیب را منحصر در خدا مى کند، دسته دیگر آنرا براى غیر خدا نیز اثبات نموده ، قید رضاى خدا را شرط مى کند، دسته اول مانند آیه : ( قل لا یعلم من فى السموات و الارض الغیب ) ، (بگو در آسمانها و زمین هیچ کس غیب نمیداند)، و آیه : ( و عنده مفاتح الغیب ، لا یعلمها الا هو ) ، (نزد اوست کلیدهاى غیب ، که کسى جز خود او از آن اطلاع ندارد)، و از دسته دوم مانند آیه : ( عالم الغیب ، فلا یظهر على غیبه احدا، الا من ارتضى من رسول ) ، (خدا عالم غیب است واحدى را بر غیب خود مسلط نمیسازد، مگر کسى از و هم چنین نسبت میانه آن دو دسته آیات شفاعت ، نظیر نسبتى است که میان دو دسته آیات راجع بمرگ ، و نیز دو دسته آیات راجعه بخلقت و رزق ، و تاءثیر، و حکم ، و ملک ، و امثال آنست ، که در اسلوب قرآن بسیار زیاد دیده میشود، یکجا مرگ بندگان ، و خلقتشان ، و رزقشان ، و سایر نامبرده ها را بخود نسبت میدهد، و جائى دیگر براى غیر خود اثبات مى کند، و قید اذن و مشیت خود را بر آن اضافه مى نماید.
اثبات شفاعت براى غیر خدا، به اذن خدا نه مستقلا
و این اسلوب کلام ، بما مى فهماند که بجز خدایتعالى هیچ موجودى بطور استقلال مالک هیچ یک از کمالات نامبرده نیست ، و اگر موجودى مالک کمالى باشد، خدا باو تملیک کرده ، حتى قرآن کریم در قضاهاى رانده شده بطور حتم ، نیز یکنوع مشیت را براى خدا اثبات مى کند، مثلا مى فرماید: ( فاما الذین شقوا، ففى النار لهم فیها زفیر و شهیق ، خالدین فیها، ما دامت السموات و الارض ، الا ما شاء ربک ، ان ربک فعال لما یرید و اما الذین سعدوا، ففى الجنه ، خالدین فیها، ما دامت السموات و الارض ، الا ما شاء ربک ، عطاء غیر مجذوذ ) ، (اما کسانیکه شقى شدند، پس در آتشند، و در آن زفیر و شهیق (صداى نفس فرو بردن و برآوردن ) دارند، و جاودانه در آن هستند مادام که آسمانها و زمین برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد که پروردگارت هر چه اراده کند فعال است و اما کسانیکه سعادتمند شدند، در بهشت جاودانه خواهند بود، مادام که آسمانها و زمین برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد - عطائى است قطع نشدنى )، ملاحظه مى فرمائید که سعادت و شقاوت و خلود در بهشت و دوزخ را با اینکه از قضاهاى حتمى او است ، و مخصوصا درباره خلود در بهشت صریحا فرموده : عطائى است قطع نشدنى ، اما در عین حال این قضاء را طورى نرانده که العیاذ باللّه دست بند بدست خود زده باشد، بلکه باز سلطنت و ملک خود را نسبت بآن حفظ کرده ، و فرموده : (پروردگارت بآنچه اراده کند فعال است )، یعنى هر چه بخواهد مى کند.
و سخن کوتاه اینکه نه اعطاء و دادنش طورى است که اختیار او را از او سلب کند، و بعد از دادن نسبت بآنچه داده ندار و فقیر شود، و نه ندادنش او را ناچار بحفظ آنچه نداده میسازد، و سلطنتش را نسبت بآن باطل مى کند.
از اینجا معلوم میشود: آیاتیکه شفاعت را انکار مى کنند، اگر بگوئیم : ناظر بشفاعت در روز قیامت است ، شفاعت بطور استقلال را نفى مى کند، و میخواهد بفرماید: کسى در آنروز مستقل در شفاعت نیست ، که چه خدا اجازه بدهد و چه ندهد او بتواند شفاعت کند، و آیاتیکه آنرا اثبات مى کند، نخست اصالت در آنرا براى خدا اثبات مى کند، و براى غیر خدا بشرط اذن و تملیک خدا اثبات مینماید، پس شفاعت براى غیر خدا هست ، اما با اذن خدا.
چند فصل درباره شفاعت و متعلقات آن
حال باید در آیات این بحث دقت کنیم ، ببینیم شفاعت و متعلقات آن از نظر قرآن چه معنائى دارد؟، و این شفاعت در حق چه کسانى جارى میشود؟ و از چه شفیعانى سر مى زند؟ و در چه زمانى تحقق مییابد؟ و اینکه شفاعت چه نسبتى با عفو و مغفرت خدایتعالى دارد، و از این قبیل جزئیات آنرا در چند فصل بررسى کنیم .
فصل اول ، شفاعت چیست ؟ (تجزیه و تحلیل معنى شفاعت )
معناى اجمالى شفاعت را همه میدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگى میکنند، که اساسش تعاون است .
و اما معناى لغوى آن به تفصیل : این کلمه از ماده (ش - ف - ع ) است ، که در مقابل کلمه (وتر- تک ) بکار مى رود، در حقیقت شخصى که متوسل ، به شفیع میشود نیروى خودش به تنهائى براى رسیدنش بهدف کافى نیست ، لذا نیروى خود را با نیروى شفیع گره مى زند، و در نتیجه آنرا دو چندان نموده ، بآنچه میخواهد نائل مى شود، بطوریکه اگر اینکار را نمى کرد، و تنها نیروى خود را بکار مى زد، بمقصود خود نمى رسید، چون نیروى خودش به تنهائى ناقص و ضعیف و کوتاه بود.
و اما بحث اجتماعى آن ، و اینکه تا چه پایه معتبر است ؟ میگوئیم : شفاعت یکى از امورى است که ما آنرا براى رسیدن بمقصود بکار بسته ، و از آن کمک مى گیریم ، و اگر موارد استعمال آنرا آمارگیرى کنیم ، خواهیم دید که بطور کلى در یکى از دو مورد از آن استفاده مى کنیم ، یا در مورد جلب منفعت و خیر، آنرا بکار مى زنیم ، و یا در مورد دفع ضرر و شر، البته نه هر نفعى ، و نه هر ضررى ، چون ما هرگز در نفع و ضررهائیکه اسباب طبیعى و حوادث کونى آنرا تامین مى کند، از قبیل گرسنگى ، و عطش ، و حرارت ، و سرما، و سلامتى ، و مرض ، متوسل بشفاعت نمیشویم ، وقتى گرسنه شدیم بدون اینکه دست بدامن اسباب غیرطبیعى بزنیم ، خود برخاسته براى خودمان غذا فراهم مى کنیم ، و همچنین آب و لباس و خانه و دارو تهیه مى کنیم .
و توسل ما باسباب غیرطبیعى ، و شفیع قرار دادن آنها، تنها در خیرات و شرورى ، و منافع و مضارى استکه اوضاع قوانین اجتماعى ، و احکام حکومت ، یا بطور خصوص ، و یا عموم ، بطور مستقیم یا غیرمستقیم ، پیش مى آورد، چون در دائره حکومت و مولویت از یکسو، و عبودیت و اطاعت از سوى دیگر، در هر حاکم و محکومى که فرض شود احکامى از امر و نهى هست ، که اگر محکوم و رعیت بآن احکام عمل کند، و تکلیف حاکم و مولى را امتثال نماید، آثارى از قبیل مدح زبانى ، و یا منافع مادى ، از جاه و مال در پى دارد، و اگر با آن مخالفت نموده ، و از اطاعت تمرد و سرپیچى کند، آثار دیگرى از قبیل مذمت زبانى ، و یا ضرر مادى ، و یا معنوى در پى دارد، پس وقتى مولائى غلام خود و یا هر کس دیگریکه در تحت سیاست و حکومت او قرار دارد مثلا امر بکند، و یا نهى کند، و او هم امتثال نماید، اجرى آبرومند دارد، و اگر مخالفت کند، عقاب یا عذابى دارد، از همینجا دو نوع وضع و اعتبار درست میشود، یکى وضع حکم و قانون ، و یکى هم وضع آثاریکه بر موافقت و مخالفت آن مترتب میشود.
و بنابر همین اساس آسیاى همه حکومتهاى عمومى و خصوصى ، و مخصوصا حکومت بین هر انسانى با زیر دستش میچرخد.
در چه مواردى انسان متوسل به شفاعت مى شود؟
بنابراین اگر انسانى بخواهد بکمالى و خیرى برسد، یا مادى و یا معنوى ، که از نظر معیارهاى اجتماعى آمادگى و ابزار آنرا ندارد، و اجتماع وى را لایق آنکمال و آن خیر نمى داند، و یا بخواهد از خود شرى را دفع کند، شریکه بخاطر مخالفت متوجه او میشود، و از سوى دیگر قادر بر امتثال تکلیف ، واداى وظیفه نیست ، در اینجا متوسل بشفاعت میشود.
و بعبارتى روشن تر، اگر شخصى بخواهد به ثوابى برسد که اسباب آنرا تهیه ندیده ، و از عقاب مخالفت تکلیفى خلاص گردد، بدون اینکه تکلیف را انجام دهد، در اینجا متوسل بشفاعت مى گردد، و مورد تاءثیر شفاعت هم همینجا است ، اما نه بطور مطلق ، براى اینکه بعضى افراد هستند که اصلا لیاقتى براى رسیدن بکمالیکه میخواهند ندارند، مانند یک فرد عامى که میخواهد با شفاعت اعلم علماء شود، با اینکه نه سواد دارد، و نه استعداد، و یا رابطه اى که میان او و آن دیگرى واسطه و شفیع شود ندارند، مانند برده اى که بهیچ وجه نمى خواهد از مولایش اطاعت کند، و میخواهد در عین یاغى گرى و تمردش بوسیله شفاعت مورد عفو مولا قرار گیرد که در این دو فرض ، شفاعت سودى ندارد، چون شفاعت وسیله اى است براى تتمیم سبب ، نه اینکه خودش مستقلا سبب باشد، اولى را اعلم علماء کند، و دومى را در عین یاغیگریش مقرب درگاه مولا سازد.
شرط دیگرى که در شفاعت هست ، این است که تاءثیر شفاعت شفیع در نزد حاکمى که نزدش شفاعت میشود باید تاءثیر جزافى و غیر عقلایى نباشد، بلکه باید آن شفیع چیزى را بهانه و واسطه قرار دهد که براستى در حاکم اثر بگذارد، و ثواب او و خلاصى از عقاب او را باعث شود، پس شفیع از مولاى حاکم نمیخواهد که مثلا مولویت خود را باطل ، و عبودیت عبد خود را لغو کند، و نیز نمیخواهد که او از حکم خود و تکلیفش دست بردارد، و یا آنرا بحکم دیگر نسخ نماید، حالا یا براى همه نسخ کند، و یا براى شخص مورد فرض ، که خصوص او را عقاب نکند.
و نیز از او نمیخواهد که قانون مجازات خود را یا بطور عموم و یا براى شخص مورد فرض لغو نموده ، یا در هیچ واقعه و یا در خصوص این واقعه مجازات نکند، شفاعت معنایش این نیست ، و شفیع چنین تاءثیرى در مولویت مولا و عبودیت عبد، و یا در حکم مولا، و یا در مجازات او ندارد، بلکه شفیع بعد از آنکه این سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راه هاى دیگرى شفاعت خود را مى کند، مثلا یا بصفاتى از مولاى حاکم تمسک مى کند، که آن صفات اقتضا دارد که از بنده نافرمانش بگذرد، مانند بزرگوارى ، و کرم او، و سخاوت و شرف دودمانش .
و یا بصفاتى در عبد تمسک جوید، که آن صفات اقتضاء مى کند مولا بر او رافت ببرد، صفاتیکه عوامل آمرزش و عفو را برمى انگیزد، مانند خوارى و مسکنت و حقارت و بد حالى و امثال آن .
و یا بصفاتى که در نفس خود شفیع هست ، مانند محبت و علاقه اى که مولا باو دارد، و قرب منزلتش ، و علو مقامش در نزد وى ، پس منطق شفیع این است که میگوید: من از تو نمیخواهم دست از مولویت خود بردارى ، و یا از عبودیت عبدت چشم بپوشى ، و نیز نمى خواهم حکم و فرمان خودت را باطل کنى ، و یا از قانون مجازات چشم بپوشى .
بلکه میگویم : تو با این عظمت که دارى ، و این رافت و کرامت که دارى از مجازات این شخص چه سودى مى برى ؟ و اگر از عقاب او صرفنظر کنى چه ضررى بتو مى رسد، و یا میگویم : این بنده تو مردى نادان است ، و این نافرمانى را از روى نادانیش کرده ، و مردى حقیر و مسکین ، مخالفت و موافقت او اصلا بحساب نمى آید، و مثل تو بزرگوارى بامر او اعتنا نمى کند، و بآن اهمیت نمیدهد، و یا میگویم : بخاطر آن مقام و منزلتى که نزد تو دارم ، و آن لطف و محبتى که تو نسبت بمن دارى ، شفاعتم را در حق فلانى بپذیر، و از عقابش رهانیده مشمول عفوش قرار ده .
از اینجا براى کسى که در بحث دقت کرده باشد، معلوم و روشن مى گردد که شفیع ، عاملى از عوامل مربوط بمورد شفاعت ، و موثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملى دیگر که عقاب را سبب شده ، حکومت و غلبه میدهد، حال یا آن عامل همانطور که گفتیم صفتى از صفات مولى است ، یا صفتى از صفات عبد است ، یا از صفات خودش ، هر چه باشد آن عامل را تقویت مى کند، تا بر عامل عقوبت ، یا هر حکمى دیگر که میخواهد خنثایش کند، رجحان داده کفه ترازویش را سنگین تر سازد یعنى مورد عقوبت را از این که مورد عقوبت باشد بیرون نموده ، داخل در مورد رفع عقوبت نماید، پس دیگر حکم اولى که همان عقوبت بود، شامل این مورد نمیشود، چون دیگر مورد نامبرده مصداق آن حکم نیست ، نه اینکه در عین مصداق بودن ، حکم شاملش نشود، تا مستلزم ابطال حکم باشد، و تضادى پیش آید، آنطور که اسباب طبیعى بعضى با بعض دیگر تضاد پیدا نموده ، سببى با سبب دیگر معارضه نموده ، و اثرش بر اثر دیگرى غلبه مى کند، اینطور نیست ، بلکه حقیقت شفاعت واسطه شدن در رساندن نفع و یا دفع شر و ضرر است ، بنحو حکومت ، نه بنحو مضاده ، و تعارض .
نکته دیگریکه از این بیان روشن میشود، این است که شفاعت خودش یکى از مصادیق سببیت است ، و شخص متوسل به شفیع ، در حقیقت میخواهد سبب نزدیکتر به مسبب را واسطه کند، میان مسبب و سبب دورتر، تا این سبب جلو تاءثیر آن سبب را بگیرد، این آن نکته ایست که از تجزیه و تحلیل معناى شفاعت بنظر ما رسید، البته شفاعتى که خود ما بآن معتقدیم ، نه هر شفاعتى .
شفاعت تکوینى و تشریعى
حال که این معنا روشن شد، میگوئیم : خداى سبحان در سببیت از یکى از دو جهت مورد نظر قرار مى گیرد، اول از نظر تکوین ، و دوم از نظر تشریع ، از نظر اول خداى سبحان مبدء نخستین هر سبب ، و هر تاءثیر است ، و سببیت هر سببى بالاخره باو منتهى میشود، پس مالک على الاطلاق خلق ، و ایجاد، او است ، و همه علل و اسباب امورى هستند که واسطه میان او و غیر او، و وسیله انتشار رحمت اویند، آن رحمتى که پایان ندارد، و نعمتى که بى شمار بخلق و صنع خود دارد، پس از نظر تکوین سببیت خدا جاى هیچ حرف نیست .
و اما از جهت دوم یعنى تشریع ، خدایتعالى به ما تفضل کرده ، در عین بلندى مرتبه اش ، خود را بما نزدیک ساخته ، و براى ما تشریع دین نموده ، و در آن دین احکامى از او امر، و نواهى و غیره ، وضع کرده ، و تبعات و عقوبتهائى در آخرت براى نافرمانان معین نموده ، رسولانى براى ما گسیل داشت ، ما را بشارتها دادند، و انذارها کردند، و دین خدا را به بهترین وجه تبلیغ نمودند، و حجت بدین وسیله بر ما تمام شد، و ( تمت کلمه ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته ) ، (کلمه پروردگارت در راستى و عدالت تمام شد، و کسى نیست که کلمات او را مبدل سازد).
حال ببینیم معناى شفاعت با کدام یک از این دو جهت منطبق است ؟ اما انطباق آن بر جهت اول ، یعنى جهت تکوین ، و اینکه اسباب و علل وجودیه کار شفاعت را بکنند، که بسیار واضح است ، براى اینکه هر سببى واسطه است میان سبب فوق ، و مسبب خودش ، و روى هم آنها از صفات علیاى خدا، یعنى رحمت ، و خلق ، و احیاء، و رزق ، و امثال آنرا استفاده نموده ، و انواع نعمت ها و فضل ها را گرفته ، بمحتاجان آن مى رسانند.
و قرآن کریم هم این معناى از شفاعت را تحمل مى کند، از آن جمله مى فرماید: ( له ما فى السموات و ما فى الارض ، من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ) ، و نیز مى فرماید: ( ان ربکم الله الذى خلق السموات و الارض فى سته ایام ، ثم استوى على العرش ، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه ) که ترجمه آنها گذشت .
در این دو آیه که راجع بخلقت آسمانها و زمین است ، قهرا شفاعت هم در آنها در مورد تکوین خواهد بود، و شفاعت در مورد تکوین جز این نمیتواند باشد، که علل و اسبابى میان خدا و مسبب ها واسطه شده ، امور آنها را تدبیر و وجود و بقاء آنها را تنظیم کنند، و این همان شفاعت تکوینى است .
انطباق شفاعت بر جهت دوم یعنى از جهت تشریع
و اما از جهت دوم ، یعنى از جهت تشریع ، در این جهت چیزى که میتوان گفت ، این استکه مفهوم شفاعت با در نظر گرفتن آن تجزیه و تحلیل که کردیم ، در این مورد هم صادق است ، و هیچ محذورى در آن نیست ، و آیه : ( یومئذ لا تنفع الشفاعه ، الا من اذن له الرحمن ، و رضى له قولا ) و آیه ( لا تنفع الشفاعه عنده ، الا لمن اذن له ) و آیه ( لا تغنى شفاعتهم شیئا الا من بعد ان یاذن اللّه لمن یشاء و یرضى ) و آیه : ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) و آیه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه ، الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) که ترجمه هاى آنها در اول بحث گذشت با این شفاعت ، یعنى شفاعت در مرحله تشریع منطبقند.
براى اینکه این آیات بطوریکه ملاحظه مى فرمائى ، شفاعت (یعنى شافع بودن ) را براى عده اى از بندگان خدا از قبیل ملائکه ، و بعضى از مردم ، اثبات مى کند، البته بشرط اذن و بقید ارتضاء، و این خودش تملیک شفاعت است ، یعنى با همین کلامش دارد شفاعت را به بعضى از بندگانش تملیک مى کند، و میتواند بکند، چون ( له الملک و له الامر ) .
پس این بندگان که خدا مقام شفاعت را بآنان داده ، میتوانند برحمت و عفو و مغفرت خدا، و سایر صفات علیاى او تمسک نموده ، بنده اى از بندگان خدا را که گناه گرفتارش کرده ، مشمول آن صفات خدا قرار دهند، و در نتیجه بلاى عقوبت را که شامل او شده ، از او برگردانند، و در این صورت دیگر از مورد حکم عقوبت بیرون گشته ، دیگر مصداق آن حکم نیست ، و قبلا هم روشن کردیم ، که تاءثیر شفاعت از باب حکومت است ، نه از باب تضاد و تعارض ، و این مطلب با گفتار خود خدایتعالى که مى فرماید: ( فاولئک یبدل اللّه سیاتهم حسنات ) ، خدا گناهان ایشان را مبدل بحسنه مى کند کاملا روشن و بى اشکال میشود.
چون بحکم این آیه خدا میتواند عملى را با عملى دیگر معاوضه کند، همچنانکه میتواند یک عمل موجود را معدوم سازد، چنانچه خودش هم فرموده : ( و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا ) ، (و بآنچه که عمل کرده اند مى پردازیم ، و آنرا هیچ و پوچ مى کنیم )، و نیز خودش فرموده : ( فاحبط اعمالهم ) ، (پس اعمالشان را بى اثر کرد) و نیز همو فرموده ( ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه ، نکفر عنکم سیئاتکم ) ، (اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، گناهان صغیره شما را محو مى کنیم ) الخ و نیز فرموده : ( ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ، و یغفر مادون ذلک لمن یشاء ) ، (خدا این گناه را نمى آمرزد که بوى شرک بورزند، و گناهان پائینتر از آنرا از هر کس بخواهد مى آمرزد) و این آیه بطور مسلم در غیر مورد ایمان و توبه است ، براى اینکه ایمان و توبه شرک قبلى راهم جبران نموده ، آنرا مانند سایر گناهان مشمول آمرزش خدا مى کند.
و نیز همانطور که میتواند عملى را مبدل بعملى دیگر کند، میتواند عملى اندک را بسیار کند، همچنانکه خودش در این باره فرموده : ( اولئک یوتون اجرهم مرتین ، (اینان اجرشان دو برابر داده میشود) و نیز فرموده : ( من جاء بالحسنه ، فله عشر امثالها ) ، (هر کس کار نیکى کند، ده برابر مثل آنرا خواهد داشت )
و نیز همانطور که میتواند عملى را با عملى دیگر مبدل نموده ، و نیز عملى اندک را بسیار کند، همچنین میتواند عملى را که معدوم بوده ، موجود سازد، که در این باره فرموده : ( و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان ، الحقنا بهم ذریتهم ، و ما التناهم من عملهم من شى ء، کل امرء بما کسب رهین ) ، (کسانیکه ایمان آوردند، و ذریه شان نیز از ایشان پیروى نموده ، ایمان آوردند، ما ذریه شانرا بایشان ملحق مى کنیم ، و ایشانرا از هیچیک از اعمالى که کردند محروم و بى بهره نمى سازیم ، که هر مردى در گرو عملى است که کرده ) و این همان لحوق و الحاق است ، و مثلا کسانیکه عمل آباء نداشته اند، داراى عمل مى کند، و سخن کوتاه اینکه خدا هر چه بخواهد میتواند انجام دهد، و هر حکمى که بخواهد میراند.
بله ، این هم هست ، که او هر چه را بکند بخاطر مصلحتى مى کند که اقتضاى آنرا داشته باشد، و بخاطر علتى انجام میدهد، که بین او و عملش واسطه است ، وقتى چنین است ، چه مانعى دارد که یکى از آن مصلحت ها و یکى از آن علت ها شفاعت شافعانى چون انبیاء و اولیاء و بندگان مقرب او باشد، هیچ مانعى بذهن نمیرسد، و هیچ جزاف و ظلمى هم لازم نمى آید.
در حقیقت شفیع الاطلاق خداوند متعال است
از اینجا روشن شد که معناى شفاعت البته منظور از آن شافعیت است بر حسب حقیقت در حق خدایتعالى نیز صادق است ، چون هر یک از صفات او واسطه بین او و بین خلق او، در افاضه جود، و بذل وجود هستند، پس در حقیقت شفیع على الاطلاق او است ، همچنانکه خودش بصراحت فرموده : ( قل لله الشفاعه جمیعا ) ، (بگو شفاعت همه اش از خداست )، و نیز فرموده : ( مالکم من دونه من ولى و لا شفیع ) ، بگو شما بغیر خدا سرپرست و شفیعى ندارید)، و باز فرموده : ( لیس لهم من دونه ولى و لا شفیع ) ، (ایشان بجز خدا شفیع و سرپرستى ندارند).
و غیر خدایتعالى هر کس شفیع شود، و داراى این مقام بگردد، باذن او، و به تملیک او شده است ، که البته این نیز هست ، و با بیانات گذشته ما مسلم شد، که در درگاه خدا تا حدودى شفاعت بکار هست ، و اشخاصى از گنه کاران را شفاعت مى کنند، و اینکه گفتیم : تا حدودى ، براى این بود که خاطر نشان سازیم شفاعت تا آن حدى که محذورى ناشایسته بساحت کبریائى خدائیش نیاورد، ثابت است و ممکن است این معنا را به بیانى روشن تر تقریب کرده گفت : ثواب و پاداش دادن به نیکوکار حقیقتى است که عقل آنرا صحیح دانسته و حق بنده نیکوکار میداند، حقى که بگردن مولا ثابت شده همچنانکه عقاب و امساک کردن از رحمت به بنده مجرم را حقى براى مولى میداند، اما میان این دو حق از نظر عقل فرقى هست و آن این است که عقل ابطال حق غیر را صحیح نمیداند چون ظلم است و اما ابطال حق خویش و صرفنظر کردن از آنرا قبیح نمى شمارد و بنابراین عقل جائز میداند که مولائى بخاطر شفاعت شفیعى از عقاب بنده اش و یا امساک رحمت باو که حق خود مولا است ، صرفنظر کند، و حقیقت شفاعت هم همین است .
فصل دوم ، اشکال هائى که در مساءله شفاعت بنظر مى رسد و پاسـخ هاى آنه
2- اشکالهائى که در مسئله شفاعت بنظر مى رسد، و پاسـخ از آنها.
خواننده عزیز از مطالب گذشته این معنا را بدست آورد: که شفاعت از نظر قرآن تا حدى - نه بطور مطلق ، و بى قید و شرط - ثابت است ، و نمیتوان آنرا بکلى انکار نمود، و بزودى نیز خواهد دید که کتاب و سنت هم بیش از این مقدار اجمالى را اثبات نمى کند، بلکه اگر از کتاب و سنت هم چشم پوشى کنیم ، و در معناى خود این کلمه دقت کنیم ، خواهیم دید که خود کلمه نیز باین معنا حکم مى کند، براى اینکه همانطور که گفتیم ، برگشت شفاعت بحسب معنا باین است که کسى واسطه در سببیت و تاءثیر شود، و معنا ندارد که چیزى على الاطلاق ، و بدون هیچ قید و شرطى سببیت و تاءثیر داشته باشد، خوب ، وقتى خود سبب و تاءثیر، قید و شرط دارد، واسطه آن نیز مقید بآن قید و شرط نیز هست ، همانطور که معنا ندارد چیزى که فى الجمله سبب دارد، بدون هیچ قیدى و شرطى سبب براى همه چیز شود، و یا مسببى مسبب براى هر نوع سبب بگردد، زیرا این حرف مستلزم بطلان سببیت است ، که بضرورت و بداهت باطل است ، همچنین معنا ندارد که واسطه ایکه فى الجمله ، و با قید و شرطهائى میتواند شفیع در بین یک سبب و یک مسبب شود، بدون هیچ قید و شرطى واسطه در میانه همه اسباب ، و همه مسببات شود.
اینجاست که امر بر منکرین شفاعت مشتبه شده ، خیال کرده اند قائلین بشفاعت هیچ قیدى و شرطى براى آن قائل نیستند، و لذا اشکال هائى کرده اند، و با آن اشکالهاى خود خواسته اند یک حقیقت قرآنى را بدون اینکه مورد دقت قرار داده ، در مقام برآیند ببینند از کلام خدا چه استفاده میشود، باطل جلوه دهند، و اینک بعضى از آن اشکالها از نظر خواننده مى گذرد.
اشکال اول : مخالف شفاعت با حکم اولى خداوند
یکى از آن اشکالها اینستکه بعد از آنکه خدایتعالى در کلام مجیدش براى مجرم در روز قیامت عقابهائى معین نموده ، و برداشتن آن عقاب یا عدالتى از خداست ، و یا ظلم است ، اگر برداشتن آن عقابها عدالت باشد، پس تشریع آن حکمى که مخالفتش عقاب مى آورد، در اصل ، ظلم بوده ، و ظلم لایق ساحت مقدس خدایتعالى نیست ، و اگر برداشتن عقاب نامبرده ظلم است ، چون تشریع حکمى که مخالفتش این عقاب را آورده بعدالت بوده ، پس در خواست انبیاء یا هر شفیع دیگر درخواست ظلم خداست ، و این درخواست جاهلانه است ، و ساحت مقدس انبیاء از مثل آن منزه است .
ما از این اشکال بدو جور پاسـخ میدهیم ، یکى نقضى ، و یکى حلى ، اما جواب نقضى این است که بایشان میگوئیم : شما درباره اوامر امتحانى خدا چه میگوئید؟ آیا رفع حکم امتحانى - مانند جلوگیرى از کشته شدن اسماعیل در مرحله دوم و اثبات آن در مرحله اول - ماموریت ابراهیم بکشتن او - هر دو عدالت است ؟ یا یکى ظلم و دیگرى عدالت است ؟ چاره اى جز این نیست که بگوئیم هر دو عدالت است ، و حکمت در آن آزمایش و بیرون آوردن باطن و نیات درونى مکلف ، و یا بفعلیت رساندن استعدادهاى او است ، در مورد شفاعت هم میگوئیم : ممکن است خدا مقدر کرده باشد که همه مردم باایمان را نجات دهد، ولى در ظاهر احکامى مقرر کرده ، و براى مخالفت آنها عقاب هائى معین نموده ، تا کفار بکفر خود هلاک گردند، و مؤمنان بوسیله اطاعت به درجات محسنین بالا روند، و گنه کاران بوسیله شفاعت بآن نجاتى که گفتیم خدا برایشان مقدر کرده برسند، هر چند که نجات از بعضى انواع عذابها، یا بعضى افراد آن باشد، ولى نسبت به بعضى دیگر از عذابها، از قبیل حول و وحشت برزخ ، و یا دلهره و فزع روز قیامت را بچشند، که در اینصورت هم آن حکمى که در اول مقرر کرد، بر طبق عدالت بوده ، و هم برداشتن عقاب از کسانیکه مخالفت کردند عدالت بوده است ، این بود جواب نقضى از اشکال .
و اما جواب حلى آن ، این است که برداشته شدن عقاب بوسیله شفاعت ، وقتى مغایر با حکم اولى خداست ، و آنگاه آن سوال پیش مى آید که کدامیک عدل است ، و کدام ظلم ؟ که این برطرف شدن عقاب بوسیله شفاعت ، نقض حکم و ضد آن باشد، و یا نقض آثار و تبعات آن حکم باشد، آن تبعات و عقابى که خود خدا معین کرده ، ولى خواننده عزیز توجه فرمود، که گفتیم : شفاعت نه نقض اصل حکم است ، نه نقض آن عقوبتى که براى مخالفت آن حکم معین کرده اند، بلکه شفاعت نسبت بحکم و عقوبت نامبرده ، حکومت دارد، یعنى مخالفت کننده و نافرمانى کننده را، از مصداق شمول عقاب بیرون مى کند، و او را مصداق شمول رحمت ، و یا صفتى دیگر از صفات خدایتعالى ، از قبیل عفو، و مغفرت میسازد، که یکى از آن صفات احترام گذاشتن بشفیع و تعظیم او است .
اشکال دوم : مخالفت شفاعت با سنت الهیه - نقض غرض - ترجیح بلا مرجع
دومین اشکالى که بمسئله شفاعت کرده اند، اینستکه سنت الهیه بر این جریان یافته ، که هیچوقت افعال خود را در معرض تخلف و اختلاف قرار ندهد، و چون حکمى براند، آن حکم را بیک نسق و در همه مواردش اجراء کند، و استثنائى بآن نزند، اسباب و مسبباتى هم که در عالم هست ، بر طبق همین سنت جریان دارد، همچنانکه خدایتعالى فرموده : ( هذا صراط على مستقیم ، ان عبادى لیس لک علیهم سلطان ، الا من اتبعک من الغاوین ، و ان جهنم لموعدهم اجمعین ) ، (این صراط من است ، و بر من است که آنرا مستقیم نگهدارم ، بدرستى تو بر بندگان من سلطنتى ندارى ، مگر کسیکه خود از گمراهان باشد، و با پاى خود تو را پیروى کند، که جهنم میعادگاه همه آنان است )، و نیز فرموده : ( و ان هذا صراطى مستقیما، فاتبعوه ، و لا تتبعوا السبل ، فتفرق بکم عن سبیله ) ، و بدرستى اینستکه صراط من ، در حالیکه مستقیم است ، پس او را پیروى کنید، و دنبال هر راهى نروید، که شما را از راه خدا پراکنده مى سازد)، و نیز فرموده : ( فلن تجد لسنه اللّه تبدیلا، و لن تجد لسنه اللّه تحویلا ) ، (هرگز براى سنت خدا تبدیلى نخواهى یافت ، و هرگز براى سنت خدا دگرگونى نخواهى یافت ).
و مسئله شفاعت و پارتى بازى ، این هم آهنگى و کلیت افعال ، و سنت هاى خداى را بر هم مى زند، چون عقاب نکردن همه مجرمین ، و رفع عقاب از همه جرمهاى آنان ، نقض غرض مى کند، و نقض غرض از خدا محال است ، و نیز اینکار یک نوع بازى است ، که قطعا با حکمت خدا نمیسازد، و اگر بخواهد شفاعت را در بعضى گنه کاران ، آنهم در بعضى گناهان قبول کند، لازم مى آید سنت و فعل خدا اختلاف و دو گونگى ، و بلکه چند گونگى پیدا کند - که قرآن آنرا نفى مى کند.
چون هیچ فرقى میان این مجرم و میان آن مجرم نیست ، که شفاعت را از یکى بپذیرد، و از دیگرى نپذیرد، و نیز هیچ فرقى میان جرم ها و گناهان نیست ، همه نافرمانى خدا، و در بیرون شدن از زىّبندگى مشترکند، آنوقت شفاعت را از یکى بپذیرد، و از دیگرى نپذیرد، یا از بعضى گناهان بپذیرد، و از بعضى دیگر نپذیرد، ترجیح بدون جهت و محال است .
این زندگى دنیا و اجتماعى ما است که شفاعت و امثال آن در آن جریان مى یابد، چون اساس آن و پایه اعمالى که در آن صورت میدهیم ، هوا و اوهامى است که گاهى درباره حق و باطل بیک جور حکم مى کند و در حکمت و جهالت بیک جور جریان مى یابد.
پاسـخ این اشکال
در جواب از این اشکال میگوئیم : درست است که صراط خدایتعالى مستقیم ، و سنتش واحد است ، و لکن این سنت واحد و غیر متخلف ، قائم بر اصالت یک صفت از صفات خدایتعالى ، مثلا صفت تشریع و حکم او نیست ، تا در نتیجه هیچ حکمى از موردش ، و هیچ جزا و کیفر حکمى از محلش تخلف نکند، و بهیچ وجه قابل تخلف نباشد، بلکه این سنت واحد، قائم است بر آنچه که مقتضاى تمامى صفات او است ، آن صفاتیکه ارتباط باین سنت دارند، (هر چند که ما از درک صفات او عاجزیم ).
توضیح اینکه خداى سبحان واهب ، و افاضه کننده تمامى عالم هستى ، از حیاة ، و موت ، و رزق ، و یا نعمت ، و یا غیر آنست ، و اینها امورى مختلف هستند، که ارتباطشان با خداى سبحان على السواء و یکسان نیست ، و بخاطر یک رابطه به تنهائى نیست ، چون اگر اینطور بود، لازم مى آمد که ارتباط و سببیت بکلى باطل شود، آرى خدایتعالى هیچ مریضى را بدون اسباب ظاهرى ، و مصلحت مقتضى ، شفا نمیدهد، و نیز براى اینکه خدائى است ممیت و منتقم و شدیدالبطش ، او را شفا نمى بخشد، بلکه از این جهت که خدائى است رؤ ف و رحیم و منعم و شافى و معافى او را شفا میدهد.
و یا اگر جبارى ستمگر را هلاک مى کند، اینطور نیست که بدون سبب هلاک کرده باشد، و نیز از این جهت نیست که رؤ ف و رحیم به آن ستمگر است ، بلکه از این جهت او را هلاک مى کند، که خدائى است منتقم ، و شدید البطش ، و قهار مثلا، و همچنین هر کارى که مى کند بمقتضاى یکى از اسماء و صفات مناسب آن مى کند، و قرآن باین معنا ناطق است ، هر حادث از حوادث عالم را بخاطر جهات وجودى خاصى که در آن هست ، آن حادث را بخود نسبت میدهد، از جهت یک یا چند صفتیکه مناسب با آن جهات وجودى حادث نامبرده است ، و نوعى تلاوم و ائتلاف و اقتضاء بین آن دو هست .
و بعبارتى دیگر، هر امرى از امور از جهت آن مصالحى و خیراتیکه در آن هست مربوط بخدایتعالى میشود.
حال که این معنا معلوم شد، خواننده متوجه گردید، که مستقیم بودن صراط، و تبدل نیافتن سنت او، و مختلف نگشتن فعل او، همه راجع است بآنچه که از فعل و انفعال و کسر و انکسارهاى میان حکمت ها، و مصالح مربوط بمورد، حاصل میشود، نه نسبت به مقتضاى یک مصلحت .
اگر در حکمى که خدا جعل کرده ، تنها مصلحت و علت جعل آن ، مؤ ثر باشد، باید حکم او نسبت به نیکوکار و بدکار و مؤمن و کافر فرق نکند، و حال آنکه مى بینیم فرق پیدا مى کند، پس معلوم میشود غیر آن مصلحت اسباب بسیارى دیگر هست ، که بسا میشود توافق و دست بدست هم دادن یک عده از آن اسباب و عوامل ، چیزى را اقتضاء کند، که مخالف اقتضاى عاملى دیگر باشد، (دقت بفرمائید).
پس اگر شفاعتى واقع شود، و عذاب از کسى برداشته شود، هیچ اختلاف و اختلالى در سنت جارى خدا لازم نیامده ، و هیچ انحرافى در صراط مستقیم او پدید نمى آید، براى اینکه گفتیم : شفاعت اثر یک عده از عوامل ، از قبیل رحمت ، و مغفرت ، و حکم ، و قضاء، و رعایت حق هر صاحب حق ، و فصل القضاء است .
اشکال سوم : شفاعت مستلزم دگرگونى در علم و اراده خدا که محال است مى باشد
سومین اشکالى که بمسئله شفاعت شده ، این است که شفاعتى که در بین مردم معروف است ، این است که شافع مولا را وادار کند بر اینکه بر خلاف آنچه خودش در اول اراده کرده ، و بدان حکم نموده کارى را صورت دهد، و یا کارى را ترک کند، و چنین شفاعتى و مولاى عادل هرگز چنین کارى نمیکند، و حاکم عادل هرگز دچار اینگونه تزلزل نمیشود، مگر آن که اطلاعات تازه ترى پیدا کند، و بفهمد که اراده و حکم اولش خطا بوده ، آنگاه برخلاف حکم اولش حکمى کند، و یا بر خلاف رویه اولش روشى پیش بگیرد.
بلکه اگر حاکمى مستبد و ظالم باشد، او شفاعت افراد مقرب درگاه خود را مى پذیرد، چون دل بدست آوردن از شفیع در نظر او مهم تر از رعایت عدالت است ، و لذا با علم باینکه قبول شفاعت او ظلم است ، و عدالت در خلاف آنست ، مع ذلک عدالت را زیر پا مى گذارد، و شفاعت او را مى پذیرد، و از آنجائیکه هم خطاى حکم ، و هم ترجیح ظلم بر عدالت ، از خدایتعالى محال است ، بخاطر اینکه اراده خدا بر طبق علم است ، و علم او ازلى و لا یتغیر است ، لذا قبول شفاعت هم از او محال است .
قبول شفاعت از خداوند از باب دگرگونى در مراد و معلوم اوست
جواب این اشکال این است که قبول شفاعت از خدایتعالى نه از باب تغیر اراده او است ، و نه از باب خطا و دگرگونى حکم سابق او، بلکه از باب دگرگونى در مراد و معلوم اوست ، توضیح اینکه خداى سبحان میداند که مثلا فلان انسان بزودى حالات مختلفى بخود مى گیرد، در فلان زمان حالى دارد، چون اسباب و شرائطى دست بدست هم میدهند، و در او آن حال را پدید مى آورند، خدا هم در آنحال درباره او اراده اى مى کند، سپس در زمانى دیگر حال دیگرى بر خلاف حال اول بخود مى گیرد، چون اسباب و شرائط دیگرى پیش مى آید، لذا خدا هم ، در حال دوم اراده اى دیگر درباره او مى کند، ( کل یوم هو فى شاءن ) ، (خدا در هر روزى شاءنى و کارى دارد، همچنانکه خودش فرموده : ( یمحو الله ما یشاء و یثبت ، و عنده ام الکتاب ) ، (هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى کند، و نزد او است ام الکتاب )، و نیز فرموده : ( بل یداه مبسوطتان ، ینفق کیف یشاء ) ، (بلکه دستهاى او باز است ، هر جور بخواهد انفاق مى کند).
مثالى که مطلب را روشن تر سازد، این استکه ما میدانیم که هوا بزودى تاریک میشود، و دیگر چشم ما جائى را نمى بیند، با اینکه احتیاج بدیدن داریم ، و این را میدانیم که دنبال این تاریکى دوباره آفتاب طلوع مى کند، و هوا روشن میشود، لاجرم اراده ما تعلق مى گیرد، باینکه هنگام روى آوردن شب ، چراغ را روشن کنیم ، و بعد از تمام شدن شب آنرا خاموش سازیم ، آیا در این مثل ، علم و اراده ما دگرگونه شده ؟ نه ، پس دگرگونگى از معلوم و مراد ما است ، این شب است که بعد از طلوع خورشید از علم و اراده ما تخلف کرده ، و این روز است که باز از علم و اراده ما تخلف یافته ، و بنا نیست که هر معلومى بر هر علمى و هر اراده اى بر هر مرادى منطبق شود.
بله آن تغیر علم و اراده که از خدایتعالى محال است ، این است که با بقاى معلوم و مراد، بر حالیکه داشتند، علم و اراده او بر آنها منطبق نگردد، که از آن تعبیر به خطا و فسخ مى کنیم ، همچنانکه در خود ما انسانها بسیار پیش مى آید، که معلوم و مراد ما بهمان حال اول خود باقى است ، ولى علم و اراده ما تغییر مى کند، مثل اینکه شبحى را از دور مى بینیم ، و حکم مى کنیم که انسانى است دارد مى آید، ولى چون نزدیک میشود، مى بینیم که اسب است ، و این اسب از همان اول اسب بود، ولى علم ما باینکه انسان است دگرگون شد، و یا تصمیم مى گیریم کارى را که داراى مصلحت تشخیص داده ایم انجام دهیم ، بعدا معلوم میشود که مصلحت بر خلاف آنست ، لاجرم فسخ عزیمت نموده ، اراده خود را عوض مى کنیم .
اینگونه دگرگونى در علم و اراده ، از خدایتعالى محال است ، و همانطور که توجه فرمودید مسئله شفاعت و برداشتن عقاب بخاطر آن ، از این قبیل نیست .
اشکال چهارم : وعده شفاعت دادن باعث جراءت مردم بر معصیت مى شود
اینکه وعده شفاعت به بندگان دادن ، و تبلیغ انبیاء این وعده را بآنان ، باعث جرات مردم بر معصیت ، و وادارى آنان بر هتک حرمت محرمات خدائى است ، و این با یگانه غرض دین ، که همان شوق بندگان بسوى بندگى و اطاعت است ، منافات دارد، بناچار آنچه از آیات قرآن و روایات درباره شفاعت وارد شده ، باید بمعنائى تاءویل شود، تا مزاحم با این اصل بدیهى نشود.
جواب از این اشکال را بدو نحو میدهیم ، یکى نقضى و یکى حلى ، اما جواب نقضى ، اینکه شما درباره آیاتى که وعده مغفرت میدهد چه مى گوئید؟ عین آن اشکال در این آیات نیز وارد است ، چون این آیات نیز مردم را بارتکاب گناه جرى مى کند، مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه مغفرت واسعه رحمت خدا را شامل تمامى گناهان سواى شرک میسازد، مانند آیه ( ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ، و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء ) ، (خدا این گناه را نمى آمرزد که بوى شرک بورزند، ولى پائین تر از شرک را از هر کس بخواهد مى آمرزد)، و این آیه بطوریکه در سابق هم گفتیم مربوط بغیر مورد توبه است ، چون اگر درباره مورد توبه بود استثناء شرک صحیح نبود، چون توبه و اما جواب حلى ، اینکه وعده شفاعت و تبلیغ آن بوسیله انبیاء، وقتى مستلزم جرئت و جسارت مردم میشود، و آنان را بمعصیت و تمرد وا مى دارد، که اولا مجرم را و صفات او را معین کرده باشد، و یا حداقل گناه را معین نموده ، فرموده باشد که چه گناهى با شفاعت بخشوده میشود، و طورى معین کرده باشد که کاملا مشخص شود، و آیات شفاعت اینطور نیست ، اولا خیلى کوتاه و سر بسته است ، و در ثانى شفاعت را مشروط بشرطى کرده ، که ممکن است آن شرط حاصل نشود، و آن مشیت خدا است .
و ثانیا شفاعت در تمامى انواع عذابها، و در همه اوقات مؤ ثر باشد، باینکه بکلى گناه را ریشه کن کند.
مثلا اگر گفته باشند: که فلان طائفه از مردم ، و یا همه مردم ، در برابر هیچیک از گناهان عقاب نمیشوند، و ابدا از آنها مؤ اخذه نمى گردند، و یا گفته باشند: فلان گناه معین عذاب ندارد، و براى همیشه عذاب ندارد، البته این گفتار بازى کردن با احکام و تکالیف متوجه بمکلفین بود.
و اما اگر بطور مبهم و سر بسته مطلب را افاده کنند، بطوریکه واجد آن دو شرط بالا نباشد، یعنى معین نکنند که شفاعت در چگونه گناهانى ، و در حق چه گنه کارانى مؤ ثر است ، و دیگر اینکه عقابى که با شفاعت برداشته میشود، آیا همه عقوبتها و در همه اوقات و احوال است ، یا در بعضى اوقات و بعضى گناهان ؟.
در چنین صورتى ، هیچ گنه کارى خاطر جمع از این نیست که شفاعت شامل حالش بشود، در نتیجه جرى بگناه و هتک محارم الهى نمیشود، بلکه تنها اثرى که وعده شفاعت در افراد دارد، این است که قریحه امید را در او زنده نگه دارد، و چون گناهان و جرائم خود را مى بیند و مى شمارد، یکباره دچار نومیدى و یاءس از رحمت خدا نگردد.
علاوه بر اینکه در آیه : ( ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه ، نکفر عنکم سیئاتکم ) ، مى فرماید: اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، ما گناهان صغیره شما را مى بخشیم ، وقتى چنین کلامى از خدا، و چنین وعده اى از او صحیح باشد، چرا صحیح نباشد که بفرماید: اگر ایمان خود را حفظ کنید، بطوریکه در روز لقاء با من ، با ایمان سالم نزدم آئید، من شفاعت شافعان را از شما مى پذیرم ؟ چون همه حرفها بر سر حفظ ایمان است گناهان هم که حرام شده اند، چون ایمان را ضعیف و قلب را قساوت میدهند، و سرانجام آدمى را بشرک مى کشانند، که در این باره فرموده : ( فلا یاءمن مکر اللّه الا القوم الخاسرون ) ، (از مکر خدا ایمن نمى شوند مگر مردم زیانکار) و نیز فرموده : ( کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا یکسبون ) ، (نه ، واقع قضیه ، این است که گناهانى که کرده اند، در دلهاشان اثر نهاده ، و دلها را قساوت بخشیده ) و نیز فرموده : ( ثم کان عاقبه الذین اساوا السوآى ، ان کذبوا بآیات اللّه ) ، (سپس عاقبت کسانیکه مرتکب زشتى ها میشدند، این شد که آیات خدا را تکذیب کنند) و چه بسا این وعده شفاعت ، بنده خدایرا وادار کند باینکه بکلى دست از گناهان بردارد، و براه راست هدایت شود، و از نیکوکاران گشته ، اصلا محتاج بشفاعت باین معنا نشود، و این خود از بزرگ ترین فوائد شفاعت است .
این در صورتى بود که گفتیم : که گنه کار را معین کند، و نه گناه را، و همچنین اگر گنه کار مشمول شفاعت را معین بکند، و یا گناه قابل شفاعت را معین بکند، ولى باز این استخوان را لاى زخم بگذارد، که این شفاعت از بعضى درجات عذاب ، و یا در بعضى اوقات فائده دارد، در اینصورت نیز شفاعت باعث جراءت و جسارت مجرمین نمیشود، چون باز جاى این دلهره هست ، که ممکن است تمامى عذابهاى این گناهى که میخواهم مرتکب شوم ، مشمول شفاعت نشود.
و قرآن کریم درباره خصوص مجرمین ، و خصوص گناهان قابل شفاعت ، اصلا حرفى نزده و نیز در رفع عقاب هیچ سخنى نگفته ، بجز اینکه فرموده : به بعضى اجازه شفاعت میدهیم ، و شفاعت بعضى را مى پذیریم ، که توضیحش بزودى خواهد آمد، انشاءاللّه تعالى ، پس اصلا اشکالى بشفاعت قرآن وارد نیست .
اشکال پنجم : هیچیک از عقل و کتاب و سنت دلالت بر شفاعت نمى کنند
اینکه مسئله شفاعت مانند هر مسئله اعتقادى دیگر، باید بدلالت یکى از ادله سه گانه و عقل و کتاب و سنت اثبات شود، اما عقل خود آدمى ، یا اصلا اجازه شفاعت و پارتى بازى را نمیدهد، و یا اگر هم بدهد، تنها میگوید: چنین چیزى ممکن است ، ولى دیگر نمیگوید که چنین چیزى واقع هم شده .
و اما کتاب ، یعنى آیات قرآن ؟ آنچه از آیات قرآن متعرض مسئله شفاعت شده ، هیچ دلالتى ندارد بر اینکه چنین چیزى واقع هم میشود، چون در این مسئله آیاتى هست که بطور کلى شفاعت را انکار مى کند، مانند آیه : ( لا بیع فیه و لا خله و لا شفاعه ) ، (نه خرید و فروشى در روز قیامت هست ، نه دوستى ، و نه شفاعت ) و آیاتى دیگر هست که منفعت شفاعت را نفى مى کند، مانند آیه ( فما تنفعهم شفاعه الشافعین ) ، (پس شفاعت شافعان سودى بایشان نمى بخشد)، و آیاتى دیگر هست که آنرا مشروط باذن خدا مى کند، مانند آیه ( الا من بعد اذنه ) ، و آیه ( الا لمن ارتضى ) ، و مثل این استثناءها، یعنى استثناء بخواست و مشیت و اذن خدا، تا آنجا که از قرآن کریم و اسلوب کلامى آن معهود است ، براى افاده نفى قطعى است ، میخواهد بفرماید: اصلا شفاعتى نیست ، چون هر چه هست اذن و مشیت خداى سبحان است ، مانند آیه ( سنقرئک فلا تنسى ، الا ما شاءاللّه ) ، (بزودى بخواندنت در مى آوریم ، پس فراموش نخواهى کرد، مگر آنچه را خدا بخواهد) یعنى هیچ فراموش نمى کنى ، و آیه ( خالدین فیها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربک ) ، (جاودانه در آن هستند، مادام که آسمان و زمین برقرارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد) پس در قرآن کریم هیچ آیه اى که بطور قطع و صریح دلالت کند بر وقوع شفاعت نداریم .
و اما سنت . در روایات هم آنچه درباره خصوصیات شفاعت وارد شده ، قابل اعتماد نیست ، و آن مقدار هم که قابل اعتماد است به بیش از آنچه در قرآن دیدیم دلالت ندارد، پس نه عقل بر آن دلالت دارد، و نه کتاب ، و نه سنت .
پاسـخ از این اشکال
جواب از این اشکال این است که اما کتاب و آیاتى که در آن شفاعت را نفى مى کند، وضعش را بیان کردیم ، و خواننده گرامى متوجه شد که آن آیات ، شفاعت را بکلى انکار نمى کند، بلکه شفاعت بدون اذن و ارتضاى خدا را انکار مى کند، و اما آن آیاتیکه منفعت شفاعت را انکار مى کرد، بر خلاف آنچه اشکال کننده فهمیده ، میگوئیم : اتفاقا آن آیات ، شفاعت را اثبات مى کند، نه نف ى ، براى اینکه آیات سوره مدثر انتفاع طائفه معینى از مجرمین را از شفاعت نفى مى کند، نه انتفاع تمامى طوائف را.
و علاوه بر آن کلمه شفاعت بکلمه (شافعین ) اضافه شده ، و فرموده شفاعت شافعین سودى بایشان نمیدهد، و نفرموده : ( و لا تنفعهم الشفاعه ) ، آخر فرق است بین اینکه کسى بگوید ( فلا تنفعهم الشفاعه ) ، و بین اینکه بگوید: ( فلا تنفعهم شفاعه الشافعین ) ، براى اینکه مصدر وقتى اضافه شد، بر وقوع فعل در خارج دلالت مى کند، و مى فهماند که این فعل در خارج واقع شده ، بخلاف صورت اول ، و بر این معنا شیخ عبد القاهر در کتاب دلائل الاعجاز تصریح کرده ، پس جمله ( شفاعه الشافعین ) دلالت دارد بر اینکه بطور اجمال در قیامت شفاعتى واقع خواهد شد، ولى این طائفه از آن بهره نمى برند.
از این هم که بگذریم جمع آوردن شافع ، در جمله ( شفاعه الشافعین ) نیز دلالت دارد بر اینکه شفاعتى خواهد بود، همچنانکه جمله : ( کانت من الغابرین ) ، از باقى ماندگان بود، دلالت دارد بر اینکه کسانى در عذاب باقى ماندند، و جمله ( و کان من الکافرین ) و جمله ( و کان من الغاوین ) ، و جمله ( لا ینال عهدى الظالمین ) ، و امثال اینها دلالت بر این معنا دارد، و گرنه تعبیر به صیغه جمع که میدانیم معنائى زائد بر معناى مفرد دارد، لغو مى بود، پس جمله ( فما تنفعهم شفاعه الشافعین ) ، از آیاتى است که شفاعت را اثبات مى کند، نه نفى .
و اما آیاتیکه شفاعت را مقید باذن و ارتضاء خدا مى کند، مانند جمله ( الا باذنه ) ، و جمله ( الا من بعد اذنه ) ، دلالتش بر اینکه چنین چیزى واقع میشود، قابل انکار نیست ، چون عارف باسلوب هاى کلام میداند، که مصدر وقتى اضافه شد، دلالت بر وقوع مى کند، و همچنین اینکه گفته اند: جمله ( الا باذنه ) و جمله ( الا لمن ارتضى ) بیک معنا است ، و هردو بمعناى (مگر آنکه خدا بخواهد است )، اشتباه است ، و نباید بآن اعتناء کرد. علاوه بر اینکه استثناءهائى که در مورد شفاعت شده ، بیک عبارت نیست ، بلکه بوجوه مختلفى تعبیر شده ، یکى فرموده : ( الا باذنه ) ، و یکجا ( الا من بعد اذنه ) یکجا، ( الا لمن ارتضى ) ، یکجا ( الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) ، و امثال اینها، و گیرم که اذن و ارتضاء بیک معنا باشد، و آن یک معنا عبارت باشد از مشیت (خواست خدا)، آیا این حرف را در آیه : ( الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) نیزمیتوان زد؟ و آیا میتوان گفت : (مگر کسیکه بحق شهادت دهد و با علم باشد)، بمعناى (مگر باذن خداست )؟!
و وقتى چنین چیزى را ممکن نباشد بگوئیم ، پس آیا مراد باین جمله صرف سهل انگارى در بیان است ؟ آنهم از خدایتعالى ؟ با اینکه چنین نسبتى را بمردم کوچه و محله نمیتوان داد، آیا میتوان بقرآن کریم و کلام بلیغ خدا نسبت داد؟ قرآنى که بلیغ تر از آن در همه عالم کلامى نیست !.
پس حق اینستکه آیات قرآنى شفاعت را اثبات مى کند، چیزیکه هست همانطور که گفتیم بطور اجمال اثبات مى کند، نه مطلق ، و اما سنت دلالت آن نیز مانند دلالت قرآن است ، که انشاءاللّه روایاتش را خواهید دید.
اشکال ششم : قرآن کریم دلالت صریح برفع عقاب بوسیله شفاعت ندارد
اینک آیات قرآن کریم دلالت صریح ندارد بر اینکه شفاعت ، عقابى را که روز قیامت و بعد از ثبوت جرم بر مجرمین ثابت شده برمیدارد، بلکه تنها این مقدار را ثابت مى کند، که انبیاء جنبه شفاعت و واسطگى را دارند، و مراد بواسطگى انبیاء، این است که این حضرات بدان جهت که پیغمبرند، بین مردم و بین پروردگارشان واسطه مى شوند، احکام الهى را بوسیله وحى مى گیرند، و در مردم تبلیغ مى کنند، و مردم را بسوى پروردگارشان هدایت مى کنند، و این مقدار دخالت که انبیاء در سرنوشت مردم دارند، مانند بذرى است که بتدریج سبز شود، و نمو نماید، و منشاء قضا و قدرها، و اوصاف و احوالى بشود، پس انبیاء علیهم السلام شفیعان مؤمنین اند، چون در رشد و نمو و هدایت و برخوردارى آنان از سعادت دنیا و آخرت دخالت دارند، این است معناى شفاعت .
جواب این اشکال این است که ما نیز در معناى از شفاعت که شما بیان کردید حرفى نداریم ، لکن این یکى از مصادیق شفاعت است ، نه اینکه معنایش منحصر بدان باشد، که در سابق بیان معانى شفاعت گذشت ، دلیل بر اینکه معناى شفاعت منحصر در آن نیست ، علاوه بر بیان گذشته ، یکى آیه ( ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ، و یغفر مادون ذلک لمن یشاء ) است ، که ترجمه اش گذشت ، و در بیانش گفتیم : این آیه در غیر مورد ایمان و توبه است ، در حالیکه اشکال کننده با بیان خود شفاعت را منحصر در دخالت انبیاء از مسیر دعوت بایمان و توبه کرد، و آیه نامبرده این انحصار را قبول ندارد، مى فرماید: مغفرت از غیر مسیر ایمان و توبه نیز هست .
اشکال هفتم : آیات مربوط به شفاعت از متشابهات اند و باید مسکوت گذاشته شوند
اینکه اگر راه سعادت بشرى را با راهنمائى عقل قدم بقدم طى کنیم ، هرگز بچیزى بنام شفاعت و دخالت آن در سعادت بشر برنمیخوریم ، و آیات قرآنى اگر بطور صریح آنرا اثبات مى کرد، چاره اى نداشتیم جز اینکه آنرا بر خلاف داورى عقل خود، و بعنوان تعبد بپذیریم ، اما خوشبختانه آیات قرآنى مربوط بشفاعت ، صریح در اثبات آن نیستند، یکى بکلى آنرا نفى مى کند، و جائى دیگر اثبات مینماید، یکجا مقید مى آورد، جائى دیگر مطلق ذکر مى کند، و چون چنین است ، پس هم بمقتضاى دلالت عقل خودمان ، و هم بمقتضاى ادب دینى ، جا دارد آیات نامبرده را که از متشابهات قرآن است ، مسکوت گذاشته ، علم آنها را بخدایتعالى ارجاع دهیم ، و بگوئیم ما در این باره چیزى نمى فهمیم .
جواب این اشکال هم این استکه آیات متشابه وقتى ارجاع داده شد بآیات محکم ، خودش نیز محکم میشود، و این ارجاع چیزى نیست که از ما بر نیاید، و نتوانیم از محکمات قرآن توضیح آنرا بخواهیم ، همچنانکه در تفسیر آیه ایکه آیات قرآن را بدو دسته محکم و متشابه تقسیم مى کند، یعنى آیه هفتم از سوره آل عمران ، بحث مفصل این حقیقت خواهد آمد انشاءاللّه تعالى .
3- شفاعت درباره چه کسانى جریان مى یابد؟
خواننده گرامى از بیانیکه تاکنون درباره این مسئله ملاحظه فرمود، فهمید، که تعیین اشخاصى که درباره شان شفاعت میشود، آنطور که باید با تربیت دینى سازگارى ندارد، و تربیت دینى اقتضاء میکند که آنرا بطور مبهم بیان کنند، همچنانکه قرآن کریم نیز آنرا مبهم گذاشته ، مى فرماید: ( کل نفس بما کسبت رهینه ، الا اصحاب الیمین ، فى جنات یتسائلون ، عن المجرمین ما سلککم فى سقر؟ قالوا: لم نک من المصلین ، و لم نک نطعم المسکین ، و کنا نخوض مع الخائضین ، و کنا نکذب بیوم الدین ، حتى اتینا الیقین ، فما تنفعهم شفاعه الشافعین ) ، هر کسى گروگان کرده خویش است ، مگر اصحاب یمین ، که در بهشتها قرار دارند، و از یکدیگر سراغ مجرمین را گرفته ، مى پرسند: چرا دوزخى شدید؟ میگویند: ما از نمازگزاران نبودیم ، و بمسکینان طعام نمى خوراندیم ، و همیشه با جستجوگران در جستجو بودیم ، و روز قیامت را تکذیب مى کردیم ، تا وقتى که یقین بر ایمان حاصل شد، در آن هنگام است که دیگر شفاعت شافعان سودى براى آنان ندارد).
در این آیه مى فرماید: در روز قیامت هر کسى مرهون گناهانى است که کرده ، و بخاطر خطایائى که از پیش مرتکب شده ، بازداشت میشود، مگر اصحاب یمین ، که از این گرو آزاد شده اند، و در بهشت مستقر گشته اند، آنگاه مى فرماید: این طائفه در عین اینکه در بهشتند، مجرمین را که در آنحال در گرو اعمال خویشند، مى بینند، و از ایشان در آنهنگام که در دوزخند مى پرسند، و ایشان به آن علت ها که ایشانرا دوزخى کرده اشاره مى کنند، و چند صفت از آنرا مى شمارند، آنگاه از این بیان این نتیجه را مى گیرد که شفاعت شافعان بدرد آنان نخورد.
و مقتضاى این بیان این است که اصحاب یمین داراى آن صفات نباشند یعنى آن صفاتیکه در دوزخیان مانع شمول شفاعت بآنها شد، نداشته باشند، و وقتى آن موانع در کارشان نبود، قهرا شفاعت شامل حالشان میشود، و وقتى مانند آن دسته در گرو نباشند، لابد از گرو در آمده اند، و دیگر مرهون گناهان و جرائم نیستند، پس معلوم میشود: که بهشتیان نیز گناه داشته اند، چیزیکه هست شفاعت شافعان ایشانرا از رهن گناهان آزاد کرده است .
آرى در آیات قرآنى اصحاب یمین را بکسانى تفسیر کرده که اوصاف نامبرده در دوزخیان را ندارند، توضیح اینکه : آیات سوره واقعه و سوره مدثر، که بشهاد ت آیات آن در مکه و در آغاز بعثت نازل شده ، و میدانیم که در آن ایام هنوز نماز و زکوة بآن کیفیت که بعدها در اسلام واجب شد، واجب نشده بود، مع ذلک اهل دوزخ را بکسانى تفسیر مى کند که نمازخوان نبوده اند، پس معلوم میشود مراد بنماز در آیه 38 - 48 از سوره مدثر، توجه بخدا با خضوع بندگى است ، و مراد با طعام مسکین هم ، مطلق انفاق بر محتاجان بخاطر رضاى خداست ، نه اینکه مراد بنماز و زکاة ، نماز و زکاة معمول در شریعت اسلام باشد.
شفاعت وسیله نجات گناهکاران از اصحاب یمین است
و منظور از جستجوى با جستجوگران ، فرو رفتن در بازى گریهاى زندگى ، و زخارف فریبنده دنیائى است ، که آدمى را از روى آوردن بسوى آخرت باز میدارد، و نمى گذارد بیاد روز حساب و روز قیامتش بیفتد، و یا منظور از آن فرو رفتن در طعن و خرده گیرى در آیات خدا است ، آیاتیکه در طبع سلیم باعث یادآورى روز حساب میشود، از آن بشارت و انذار میدهد.
پس اهل دوزخ بخاطر داشتن این چهار صفت ، یعنى ترک نماز براى خدا، و ترک انفاق در راه خدا، و فرورفتگى در بازیچه دنیا، و تکذیب روز حساب ، دوزخى شده اند، و این چهار صفت امورى هستند که ارکان دین را منهدم میسازند، و برعکس داشتن ضد آن صفات ، دین خدا را بپا میدارد، چون دین عبارتست از اقتدارى بهادیانى که خود معصوم و طاهر باشند، و این نمیشود، مگر باینکه از دلبندى بزمین و زیورهاى فریبنده آن دورى کنند، و بسوى دیدار خدا روى آورند، که اگر این دو صفت محقق شود، هم از (خوض با خائضین ) اجتناب شده ، و هم از ( تکذیب یوم الدین ) .
و لازمه این دو صفت توجه بسوى خدا است به عبودیت ، و سعى در رفع حوائج جامعه ، که بعبارتى دیگر میتوان از اولى بنماز تعبیر کرد، و از دومى بانفاق در راه خدا، پس قوام دین از دو جهت علم و عمل باین چهار صفت است ، و این چهار صفت بقیه ارکان دین را هم در پى دارد، چون مثلا کسى که یکتاپرست نیست ، و یا نبوت را منکر است ، ممکن نیست داراى این چهار صفت بشود، (دقت فرمائید).
پس اصحاب یمین عبارت شدند از کسانیکه از شفاعت بهره مند میشوند، کسانیکه از نظر دین و اعتقادات مرضى خدا هستند، حال چه اینکه اعمالشان مرضى بوده باشد، و اصلا محتاج بشفاعت در قیامت نباشند، و چه اینکه اینطور نباشند، على اى حال آن کسانیکه از شفاعت شدن منظور هستند اینهایند.
پس معلوم شد که شفاعت وسیله نجات گناه کاران از اصحاب یمین است ، همچنانکه قرآن کریم هم فرموده : ( ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه ، نکفر عنکم سیاتکم ) ، اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، گناهان دیگرتان را جبران مى کنیم ) و بطور مسلم منظور از این آیه این است که گناهان صغیره را خدا مى آمرزد، و احتیاجى بشفاعت ندارد، پس مورد شفاعت ، آن عده ، از اصحاب یمینند، که گناهانى کبیره از آنان تا روز قیامت باقى مانده ، و بوسیله توبه و یا اعمال حسنه دیگر از بین نرفته ، پس معلوم میشود شفاعت ، مربوط باهل کبائر از اصحاب یمین است ، همچنانکه رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرموده : (تنها شفاعتم مربوط باهل کبائر از امتم است ، و اما نیکوکاران هیچ ناراحتى در پیش ندارند.
و از جهتى دیگر، اگر نیکوکاران را اصحاب یمین خوانده اند، در مقابل بدکارانند که اصحاب شمال (دست چپى ها) نامیده شده اند، و چه بسا طائفه اول اصحاب میمنه ، و طائفه دوم اصحاب مشئمه هم خوانده شده اند، و این الفاظ از اصطلاحات قرآن کریم است ، و از اینجا گرفته شده که در روز قیامت نامه بعضى را بدست راستشان میدهند و نامه بعضى دیگر را بدست چپشان .
همچنانکه قرآن کریم در این باره مى فرماید: ( یوم ندعوا کل اناس بامامهم ، فمن اوتى کتابه بیمینه ، فاولئک یقرون کتابهم ، و لا یظلمون فتیلا، و من کان فى هذه اعمى ، فهو فى الاخره اعمى ، و اضل سبیلا ) ، روزى که هر جمعیتى را بنام امامشان میخوانیم ، پس کسانیکه نامه شان بدست راستشان داده شود، نامه خویش میخوانند، و مى بینند که حتى بقدر فتیلى ظلم نشده اند، و کسانیکه در این عالم کور بودند، در آخرت کور، و بلکه گمراه ترند)، که انشاءاللّه تعالى در تفسیر آن خواهیم گفت : که مراد بدادن کتاب بعضى بدست راستشان ، پیروى امام بر حق است ، و مراد بدادن کتاب بعضى دیگر بدست چپشان ، پیروى از پیشوایان ضلالت است ، همچنانکه درباره فرعون فرمود: ( یقدم قومه یوم القیامه ، فاوردهم النار ) ، (فرعون روز قیامت پیشاپیش پیروانش مى آید، و همگى را در آتش مى کند). و سخن کوتاه اینکه برگشت نامگذارى به اصحاب یمین ، بهمان ارتضاء دین است چنانکه برگشت آن چهار صفت هم بهمان است .
اهل شفاعت کسانیند که خدا دین آنانرا پسندیده باشد
مطلب دیگریکه تذکرش لازم است ، این است که خدایتعالى در یکجا از کلام عزیزش شفاعت را براى کسیکه خودش راضى باشد اثبات کرده ، و فرموده : ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، و این ارتضاء را بهیچ قیدى مقید نکرده ، و معین ننموده آن اشخاص چه اعمالى دارند، و نشانه هاشان چیست ؟ همچنانکه همین مبهم گوئى را در جاى دیگر کرده ، و فرموده : ( الا من اذن له الرحمان ، و رضى له قولا ) ، مگر کسیکه رحمان اجازه اش داده باشد، و سخنش پسندیده باشد)، که مى بینید در این آیه نیز معین نکرده ، اینگونه اشخاص چه کسانند؟ از اینجا مى فهمیم مقصود از پسندیدن آنان پسندیدن دین آنان است ، نه اعمالشان ، و خلاصه اهل شفاعت کسانیند که خدا دین آنانرا پسندیده باشد، و کارى به اعمالشان ندارد.
بنابراین میتوان گفت : برگشت این آیه نیز از نظر مفاد، به همان مفادى است که آیات قبل بیان مى کرد.
از سوى دیگر در جاى دیگر فرموده : ( یوم نحشر المتقین الى الرحمان و فدا، و نسوق المجرمین الى جهنم وردا، لا یملکون الشفاعه ، الا من اتخذ عند الرحمان عهدا ) ، روزیکه پرهیزکاران را براى مهمانى و خوان رحمت خود محشور مى کنیم و مجرمین را براى ریختن بجهنم بدان سو سوق میدهیم ، آنان مالک شفاعت نیستند، مگر کسیکه قبلا از خداى رحمان عهدى گرفته باشد) و کلمه (شفاعت ) در این آیه مصدر مفعولى است ، یعنى شفاعت شدن ، و معلوم است که تمامى مجرمین کافر نیستند، که دوزخى شدنشان حتمى باشد.
بدلیل اینکه فرمود: ( انه من یات ربه مجرما، فان له جهنم ، لا یموت فیها، و لا یحیى ، و من یاته مومنا، قد عمل الصالحات ، فاولئک لهم الدرجات العلى ) ، (بدرستى وضع چنین است ، که هر کس با حال مجرمیت نزد پروردگارش آید، آتش جهنم دارد، که نه در آن مى میرد، و نه زنده میشود، و هر کس که با حالت ایمان بیاید، و عمل صالح هم کرده باشد، چنین کسانى درجات والائى دارند).
مؤمنى که عمل صالح انجام ندهد نیز مجرم است
چه از این آیه بر مى آید: هر کس مؤمن باشد، ولى عمل صالح نکرده باشد، باز مجرم است ، پس مجرمین دو طائفه اند، یکى آنکه نه ایمان آورده ، و نه عمل صالح کرده اند، و دوم کسانیکه ایمان آورده اند، ولى عمل صالح نکرده اند، پس یک طائفه از مجرمین مردمانیند که بر دین حق بوده اند، و لکن عمل صالح نکرده اند، و این همان کسى است که جمله : ( الا من اتخذ عند الرحمان عهدا ) ، درباره اش تطبیق مى کند.
چون این کسى است که عهد خدا را دارد، آن عهدى که آیه : ( الم اعهد الیکم یا بنى آدم : ان لا تعبدوا الشیطان ، انه لکم عدو مبین ، و ان اعبدونى ، هذا صراط مستقیم ) ، مگر بشما اى بنى آدم فرمان ندادم که شیطان را نپرستید؟ که او دشمن آشکار شما است ، و اینکه مرا بپرستید، که این صراط مستقیم است ؟) از آن خبر میدهد، پس عهد خدا ( و ان اعبدونى ) است ، که عهد در آن بمعناى امر است ، و جمله ( هذا صراط مستقیم ) الخ ، عهد بمعناى التزام است ، چون صراط مستقیم مشتمل بر هدایت بسوى سعادت و نجات است .
پس این طائفه که گفتیم ایمان داشته اند، ولى عمل صالح نکرده اند، آنهایند که عهدى از خدا گرفته بودند، و بخاطر اعمال بدشان داخل جهنم میشوند، بخاطر داشتن عهد، مشمول شفاعت شده ، از آتش نجات مى یابند.
آیه شریفه ( و قالوا: لن تمسنا النار الا ایاما معدوده ، قل اتخذتم عند اللّه عهدا ) ، گفتند: آتش دوزخ جز چند روزى بما نمى رسد، بگو مگر شما از خدا عهد گرفته بودید)؟، نیز باین حقیقت اشاره دارد، و بنابراین ، این آیات نیز بهمان آیات قبل برگشت مى کند، و بر روى هم آنها دلالت دارد بر اینکه مورد شفاعت ، یعنى کسانیکه در قیامت برایشان شفاعت میشود، عبارتند از گنه کاران دین دار، و متدینین بدین حق ، ولى گنه کار، اینهایند که خدا دینشان را پسندیده .
4- شفاعت از چه کسانى صادر میشود؟
از آنچه تاکنون از نظر خواننده گذشت میتوان این معنا را بدست آورد، که شفاعت دو قسم است ، یکى تکوینى ، و یکى تشریعى و قانونى ، اما شفاعت تکوینى که معلوم است از تمامى اسباب کونى سر مى زند، و همه اسباب نزد خدا شفیع هستند، چون میان خدا و مسبب خود واسطه اند، و اما شفاعت تشریعى و مربوط باحکام ، (که معلوم است اگر واقع شود، در دائره تکلیف و مجازات واقع میشود) نیز دو قسم است ، یکى شفاعتى که در دنیا اثر بگذارد، و باعث آمرزش خدا، و یا قرب بدرگاه او گردد، که شفیع و واسطه میان خدا و بنده در این قسم شفاعت چند طائفه اند.
اقسام شفاعت و شفعاء
اول توبه از گناه ، که خود از شفیعان است ، چون باعث آمرزش گناهان است ، همچنانکه فرمود: ( قل : یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم ، لا تقنطوا من رحمه اللّه ، ان اللّه یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم ، و انیبوا الى ربکم ) ، (بگو: اى بندگانم ، که بر نفس خود زیاده روى روا داشتید، از رحمت خدا ماءیوس نشوید، که خدا همه گناهان را مى آمرزد، چون او آمرزگار رحیم است ، و بسوى پروردگارتان توبه ببرید)، که عمومیت این آیه ، حتى شرک را هم شامل میشود، و قبلا هم گفتیم : که توبه شرک را هم از بین مى برد.
دوم ایمان برسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم است ، که درباره اش فرموده : ( آمنوا برسوله ) تا آنجا که مى فرماید: ( یغفر لکم ) ، برسول او ایمان بیاورید، تا چه و چه و چه ، و اینکه گناهانتان را بیامرزد).
یکى دیگر عمل صالح است ، که درباره اش فرموده : ( وعد اللّه الذین آمنوا و عملوا الصالحات : لهم مغفره و اجر عظیم ) ، (خدا کسانى را که ایمان آورده ، و اعمال صالح کردند، وعده داده : که مغفرت و اجر عظیم دارند)، و نیز فرموده : ( یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه ، و ابتغوا الیه الوسیله ) ، (اى کسانیکه ایمان آورده اید، از خدا بترسید، و (بدین وسیله ) وسیله اى بدرگاهش بدست آورید) و آیات قرآنى در این باره بسیار است .
یکى دیگر قرآن کریم است ، که خودش در این باره فرموده : ( یهدى به اللّه من اتبع رضوانه ، سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الى النور باذنه ، و یهدیهم الى صراط مستقیم ) ، (خداوند بوسیله قرآن کسانى را که در پى خوشنودى اویند، باذن خودش بسوى راه هاى سلامتى هدایت نموده ، و ایشانرا از ظلمت ها بسوى نور هدایت نموده ، و نیز بسوى صراط مستقیم راه مینماید).
یکى دیگر هر چیزیست که با عمل صالح ارتباطى دارد، مانند مسجدها، و امکنه شریفه ، و متبرکه ، و ایام شریفه ، و انبیاء، و رسولان خدا، که براى امت خود طلب مغفرت مى کنند، همچنانکه درباره انبیاء فرموده : ( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم ، جاوک ، فاستغفروا اللّه و استغفر لهم الرسول ، لوجدوا اللّه توابا رحیما ) ، (و اگر ایشان بعد از آنکه بخود ستم کردند، آمدند نزد تو، و آمرزش خدا را خواستند، و رسول هم برایشان طلب مغفرت کرد، خواهند دید که خدا توبه پذیر رحیم است ).
و یکى دیگر ملائکه است ، که براى مؤمنین طلب مغفرت مى کنند، همچنانکه فرمود: ( الذین یحملون العرش و من حوله ، یسبحون بحمد ربهم ، و یؤ منون به ، و یستغفرون للذین آمنوا ) ، (آن فرشتگان که عرش را حمل مى کنند، و اطرافیان آن ، پروردگار خود را بحمد تسبیح مى گویند، و باو ایمان دارند، و براى همه آن کسانیکه ایمان آورده اند، طلب مغفرت مى کنند) و نیز فرموده : ( و الملائکه یسبحون بحمد ربهم ، و یستغفرون لمن فى الارض ، الا ان اللّه هو الغفور الرحیم ) ، (و ملائکه با حمد پروردگار خود، او را تسبیح میگویند، و براى هر کس که در زمین است طلب مغفرت مى کنند، آگاه باشید که خداست که آمرزگار رحیم است ).
یکى دیگر خود مؤمنینند، که براى خود، و براى برادران ایمانى خود، استغفار مى کنند، و خدایتعالى از ایشان حکایت کرده که مى گویند: ( و اعف عنا، و اغفرلنا، و ارحمنا، انت مولینا ) ، و بر ما ببخشاى ، و ما را بیامرز و بما رحم کن ، که توئى سرپرست ما).
قسم دوم از شفاعت
(قسم دوم از شفاعت ) قسم دوم شفیعى است که در روز قیامت شفاعت مى کند، شفاعت بآن معنائى که شناختى ، حال ببینیم این شفیعان چه کسانى هستند؟ یک طائفه از اینان انبیاء علیهم السلامند، که قرآن کریم درباره شفاعتشان مى فرماید: ( و قالوا: اتخذ الرحمن ولدا، سبحانه ، بل عباد مکرمون ) ، تا آنجا که مى فرماید: ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، مشرکین مى گفتند: خدا فرزند گرفته منزه است خدا، بلکه فرشتگان بندگان مقرب خدایند، (تا آنجا که مى فرماید) و شفاعت نمى کنند مگر براى کسیکه خدا بپسندد).
که یکى از آنان عیسى بن مریم علیهماالسلام است ، که در روز قیامت شفاعت مى کند، و نیز مى فرماید ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه ، الا من شهد بالحق ، و هم یعلمون ) ، آن کسانیکه مشرکین بجاى خدا میخوانند، مالک شفاعت نیستند، تنها کسانى مالک شفاعتند، که بحق شهادت میدهند و خود داناى حقند).
و این دو آیه شریفه ، علاوه بر اینکه دلالت مى کنند بر شفاعت انبیاء، دلالت بر شفاعت ملائکه نیز دارند، چون در این دو آیه گفتگو از فرزند خدا بود، که مشرکین ملائکه را دختران خدا مى پنداشتند و یهود و نصارى مسیح و عزیر را پسر خدا مى پنداشتند.
دسته اى دیگر از شفیعان روز قیامت ملائکه هستند، که قرآن کریم درباره شفاعت کردن آنان مى فرماید: ( و کم من ملک فى السماوات ، لا تغنى شفاعتهم شیئا، الا من بعد ان یاذن الله لمن یشاء و یرضى ) ، و چه بسیار فرشته که در آسمانهایند، و شفاعتشان هیچ اثرى ندارد، مگر بعد از آنکه خدا براى هر کس بخواهد اجازه دهد)، و نیز مى فرماید: ( یومئذ لا تنفع الشفاعه ، الا من اذن له الرحمن ، و رضى له قولا، یعلم ما بین ایدیهم ، و ما خلفهم ) ، (امروز شفاعت سودى نمى بخشد، مگر کسیکه رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او پسندیده باشد، خدا آنچه را که پیش روى ایشانست ، و آنچه را از پشت سر فرستاده اند، میداند).
طائفه دیگر از شفیعان در قیامت شهدا هستند، که آیه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعه ، الا من شهد بالحق ، و هم یعلمون ( ، که ترجمه اش گذشت ، دلالت بر آن دارد، چون این طائفه نیز بحق شهادت دادند، پس هر شهیدى شفیعى است ، که مالک شهادت است ، چیزیکه هست این شهادت ، همانطور که در سوره فاتحه گفتیم ، و بزودى در تفسیر آیه : ( و کذلک جعلناکم امه وسطا، لتکونوا شهداء على الناس ) نیز خواهیم گفت ، مربوط باعمال است ، نه شهادت بمعناى کشته شدن در میدان جنگ ، از اینجا روشن میشود: که مؤمنین نیز از شفیعان روز قیامتند، براى اینکه خدایتعالى خبر داده ، که مؤمنین نیز در روز قیامت ملحق به شهداء میشوند، و فرموده : ( و الذین آمنوا باللّه و رسله ، اولئک هم الصدیقون ، و الشهداء عند ربهم ) ، و کسانیکه بخدا و رسولش ایمان آوردند، ایشان همان صدیقین و شهداء نزد پروردگارشانند)، که انشاءاللّه بزودى بیانش خواهد آمد.
5 - شفاعت به چه چیز تعلق مى گیرد؟
خواننده عزیز توجه فرمود، که شفاعت دو قسم بود، یکى تکوینى ، که گفتیم : عبارتست از تاءثیر هر سببى تکوینى در عالم اسباب ، و یکى تشریعى ، که گفتیم : مربوط است به ثواب و عقاب ، حال میگوئیم : از این قسم دوم بعضى در تمامى گناهان از شرک گرفته تا پائین تر از آن اثر مى گذارد، مانند شفاعت و وساطت توبه ، و ایمان البته توبه و ایمان در دنیا و قبل از قیامت -. و بعضى دیگر در عذاب بعضى از گناهان اثر دارد، مانند عمل صالح که واسطه میشود در محو شدن گناهان ، و اما آن شفاعتى که مورد نزاع و اختلافست ، یعنى شفاعت انبیاء و غیر ایشان در روز قیامت ، براى برداشتن عذاب از کسیکه حساب قیامت ، او را مستحق آن کرده ، در گذشته یعنى در تحت عنوان شفاعت در حق چه کسى جریان مى یابد، گفتیم : که این شفاعت مربوط است باهل گناهان کبیره ، از اشخاصى که متدین بدین حق هستند، و خدا هم دین آنانرا پسندیده است .
6 - شفاعت چه وقت فائده میبخشد؟
منظور ما از این شفاعت ، باز همان شفاعت مورد نزاع است ، شفاعتى که گفتیم : عذاب روز قیامت را از گنه کاران بر میدارد، اما پاسـخ از این سئوال ، این استکه آیه شریفه : ( کل نفس بما کسبت رهینة ، الا اصحاب الیمین ، فى جنات یتسائلون : عن المجرمین ، ما سلککم فى سقر؟ ) ، که ترجمه اش چند صفحه قبل گذشت ، دلالت دارد بر اینکه شفاعت بچه کسانى مى رسد، و چه کسانى از آن محرومند، چیزیکه هست بیش از این هم دلالت ندارد، که شفاعت تنها در فک رهن ، و آزادى از دوزخ ، و یا خلود در دوزخ مؤ ثر است ، و اما در ناراحتى هاى قبل از حساب ، از هول و فزع قیامت ، و ناگواریهاى آن ، هیچ دلالتى نیست بر اینکه شفاعت در آنها هم مؤ ثر باشد، بلکه میتوان گفت : که آیه دلالت دارد بر اینکه شفاعت تنها در عذاب دوزخ مؤ ثر است ، و در ناگواریهاى قبل از آن مؤ ثر نیست .
این نکته را هم باید دانست که از آیات نامبرده در سوره مدثر میتوان استفاده کرد که سئوال و جوابیکه در آن شده مربوط است به بعد از فصل قضا، و رسیدگى بحسابها، بعد از آنکه اهل بهشت جاى خود را در بهشت گرفته ، و اهل دوزخ هم در دوزخ قرار گرفته اند، و در چنین هنگامى شفاعت شامل جمعى از گنه کاران شده ، و آنان را از آتش نجات میدهد، براى اینکه کلمه : (فى جنات ) الخ ، در این آیات آمده ، و این کلمه استقرار در بهشت را مى رساند. و نیز جمله : (ما سلککم ) الخ ، در آن هست ، که از ماده سلوک ، و بمعناى داخل کردن است ، البته نه هر داخل کردنى ، بلکه داخل کردن با نظم و با ردیف خاص ، (نظیر داخل کردن نخ در دانه هاى تسبیح ، که از کوچک ترها گرفته تا بزرگ و بزرگترها همه را نخ مى کشند) پس در این تعبیر معناى استقرار هست ، و همچنین در جمله (فما تنفعهم )، چون کلمه (ما) براى نفى حال است ، (دقت بفرمائید).
و اما نشاءه برزخ ، و ادله ایکه دلالت مى کند بر حضور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و ائمه (علیهم السلام ) در دم مرگ ، و در هنگام سئوال قبر، و کمک کردن آنحضرت در شدائد، که روایاتش بزودى در ذیل آیه : ( و ان من اهل الکتاب الا لیؤ منن به ) خواهد آمد، ربطى بشفاعت در درگاه خدا ندارد.
بلکه از قبیل تصرف ها و حکومتى است که خدایتعالى بایشان داده ، تا باذن او هر حکمى که خواستند برانند، و هر تصرفى خواستند بکنند، هم چنانکه درباره آن فرموده : ( و على الاعراف رجال ، یعرفون کلا بسیماهم ، و نادوا: اصحاب الجنه . ان سلام علیکم ، لم یدخلوها، و هم یطمعون ) ،- تا آنجا که مى فرماید - ( و نادى اصحاب الاعراف رجالا یعرفونهم بسیماهم ، قالوا: ما اغنى عنکم جمعکم ، و ما کنتم تستکبرون ، اهولاء الذین اقسمتم : لا ینالهم اللّه برحمة ادخلوا الجنه ، لا خوف علیکم ، و لا انتم تحزنون ) ، (و بر اعراف ، (که جایگاهى میان بهشت و دوزخ است ) مردمى هستند، که هر کسى را از سیمایش مى شناسند، باصحاب بهشت داد مى زنند: که سلام بر شما، با اینکه خود تاکنون داخل بهشت نشده اند، ولى امید آنرا دارند - تا آنجا که مى فرماید - اصحاب اعراف مردمى را که هر یک را با سیمایشان مى شناسند، صدا مى زنند، و میگویند: دیدید که نیروى شما از جهت کمیت و کیفیت بدردتان نخورد؟ آیا همین بهشتیان نیستند که شما سوگند مى خوردید: هرگز مشمول رحمت خدا نمیشوند؟ دیدید که داخل بهشت میشوند، و شما اشتباه مى کردید آنگاه رو به بهشتیان کرده مى گویند حال به بهشت درآئید، که نه ترسى بر شما باشد، و نه اندوهناک میشوید)،.
و از این قبیل است آیه : ( یوم ندعوا کل اناس بامامهم ، فمن اوتى کتابه بیمینه ) (روزیکه هر قومى را بنام پیشواشان صدا مى زنیم ، پس هر کس کتابش بدست راستش داده شود، چنین و چنان میشود) که از این آیه نیز بر مى آید: امام واسطه در خواندن و دعوت است ، و دادن کتاب از قبیل همان حکومتى است که گفتیم خدا باین طائفه داده ، (دقت بفرمائید).
پس از بحثى که درباره شفاعت گذشت ، این نتیجه بدست آمد: که شفاعت در آخرین موقف از مواقف قیامت بکار مى رود، که یا گنه کار بوسیله شفاعت مشمول آمرزش گشته ، اصلا داخل آتش نمیشود، و یا آنکه بعد از داخل شدن در آتش ، بوسیله شفاعت نجات مى یابد، یعنى شفاعت باعث میشود که خدا باحترام شفیع ، رحمت خود را گسترش میدهد.
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۴۷ تا ۴۸ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (شامل روایاتى درباره شفاعت و شفعاء)
در امالى شیخ صدوق علیه الرحمه ، از حسین بن خالد، از حضرت رضا، از آباء گرامش ، از امیرالمؤمنین علیه السلام ، روایت کرده که فرمود: رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: کسى که بحوض من ایمان نداشته باشد، خداوند او را در حوضم وارد نکند، و کسیکه بشفاعت من ایمان نداشته باشد، خداوند او را بشفاعتم نائل نسازد، آنگاه فرمود: تنها شفاعت من مخصوص کسانى از امت من است ، که مرتکب گناهان کبیره شده باشند، و اما نیکوکاران از ایشان هیچ گرفتارى پیدا نمى کنند، حسین ابن خالد میگوید: من بحضرت رضا عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه ! پس معناى این کلام خدایتعالى که مى فرماید: ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) چیست ؟ فرمود: شفاعت نمى کنند، مگر کسى را که خدا دینش را پسندیده باشد.
مولف: اینکه فرمود: (تنها شفاعتم ...) مطلبى استکه بطرق بسیارى از طریق شیعه و سنى از آنجناب روایت شده ، و اگر بیاد داشته باشید، همین معنا را از آیات فهمیدیم .
و در تفسیر عیاشى از سماعة بن مهران ، از ابى ابراهیم ، حضرت کاظم (علیه السلام )، روایت آورده ، که در ذیل آیه : ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا ) ، (امید آن داشته باش ، که پروردگارت بمقام محمودت برساند) فرمود: روز قیامت مردم همگى از شکم خاک برمیخیزند، و مقدار چهل سال مى ایستند، و خدایتعالى آفتاب را دستور میدهد تا بر فرق سرهاشان آنچنان نزدیک شود، که از شدت گرما عرق بریزند، و بزمین دستور مى رسد، که عرق آنان را در خود فرو نبرد، مردم به نزد آدم مى روند، و از او میخواهند، تا شفاعتشان کند، آدم مردم را به نوح دلالت مى کند، و نوح ایشانرا به ابراهیم ، و ابراهیم بموسى ، و موسى بعیسى و عیسى بایشان میگوید: بر شما باد بمحمد صلى الله علیه و آله و سلم خاتم النبیین ، پس محمد صلى الله علیه و آله و سلم مى فرماید: آرى من آماده اینکارم ، پس براه مى افتد، تا دم در بهشت مى رسد، و دق الباب مى کند، از درون بهشت مى پرسند: که هستى ؟ و خدا داناتر است ، پس محمد مى گوید: من محمدم ، از درون خطاب مى رسد: در را برویش باز کنید، چون در برویش گشوده میشود، بسوى پروردگار خود روى مى آورد، در حالیکه سر بسجده نهاده باشد، و سر از سجده بر نمیدارد،
تا اجازه سخن بوى دهند، و بگویند حرف بزن ، و درخواست کن ، که هر چه بخواهى داده خواهى شد و هر که را شفاعت کنى پذیرفته خواهد شد.
پس سر از سجده بر میدارد، دوباره رو بسوى پروردگارش نموده ، از عظمت او بسجده مى افتد، این بار هم همان خطابها بوى میشود، سر از سجده بر میدارد، و آنقدر شفاعت مى کند، که دامنه شفاعتش حتى بدرون دوزخ رسیده ، شامل حال کسانى که بآتش سوخته اند، نیز میشود، پس در روز قیامت در تمامى مردم از همه امتها، هیچ کس آبروى محمد صلى الله علیه و آله و سلم را ندارد، این است آن مقامى که آیه شریفه ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا) ، بدان اشاره دارد.
روایاتى که دلالت دارد بر اینکه (مقام محمود) در آیه شریفه همان شفاعت است
مولف: این معنا در روایاتى بسیار زیاد، بطور مختصر و مفصل ، هم بطرق متعدده اى از سنى ، و شیعه ، روایت شده است ، و این روایات دلالت دارد بر اینکه مقام محمود در آیه شریفه همان مقام شفاعت است ، البته منافات هم ندارد که غیر آنجناب ، یعنى سایر انبیاء و غیر انبیاء هم بتوانند شفاعت کنند، چون ممکن است شفاعت آنان فرع شفاعت آنجناب باشد، و فتح باب شفاعت بدست آنجناب بشود.
و در تفسیر عیاشى نیز از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت آمده ، که در تفسیر آیه ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا)، فرمود: این مقام شفاعت است .
باز در تفسیر عیاشى از عبید بن زراره روایت آمده ، که گفت : شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: آیا مؤمن هم شفاعت دارد؟ فرمود: بله ، فردى از حاضران پرسید: آیا مؤمن هم بشفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم در آنروز محتاج میشود؟ فرمود: بله ، براى اینکه مؤمنین هم خطایا و گناهانى دارند، هیچ احدى نیست مگر آنکه محتاج شفاعت آنجناب میشود، راوى میگوید: مردى از این گفتار رسولخدا پرسید: که فرمود: (من سید و آقاى همه فرزندان آدمم ، و در عین حال افتخار نمى کنم ) حضرت فرمود: بله صحیح است ، آنجناب حلقه در بهشت را مى گیرد، و بازش مى کند، و سپس بسجده مى افتد، خدایتعالى مى فرماید: سر بلند کن ، و شفاعت نما، که شفاعتت پذیرفته است ، و هر چه میخواهى بطلب که بتو داده میشود، پس سر بلند مى کند و دوباره بسجده مى افتد باز خدایتعالى مى فرماید: سر بلند کن و شفاعت نما که شفاعتت پذیرفته است و درخواست نما که درخواستت برآورده است پس آنجناب سر بر مى دارد و شفاعت مى نماید، و شفاعتش پذیرفته میشود و درخواست مى کند، و باو هر چه خواسته میدهند.
و در تفسیر فرات ، از محمد بن قاسم بن عبید، با ذکر یک یک راویان ، از بشر بن شریح بصرى ، روایت آورده ، که گفت : من بمحمد بن على علیه و السلام عرضه داشتم : کدامیک از آیات قرآن امیدوار کننده تر است ؟ فرمود: قوم تو در این باره چه میگویند؟ عرضه داشتم : میگویند آیه : ( قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم ، لا تقنطوا من رحمة اللّه ) ، (بگو اى کسانیکه در حق خود زیاده روى و ستم کردید، از رحمت خدا نومید مشوید) است ، فرمود: ولکن ما اهل بیت این را نمیگوئیم ، پرسیدم : پس شما کدام آیه را امیدوار کننده تر میدانید؟ فرمود: آیه ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) بخدا سوگند شفاعت ، بخدا سوگند شفاعت ، بخدا سوگند شفاعت .
مولف: اما اینکه آیه : ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا ) الخ ، مربوط بمقام شفاعت باشد، چه بسا هم لفظ آیه با آن مساعد باشد، و هم روایات بسیار زیادى که از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم رسیده ، که فرمود: مقام محمود مقام شفاعت است ، و اما اینکه گفتیم لفظ آیه با آن مساعد است ، از این جهت است که جمله (ان یبعثک الخ )، دلالت مى کند بر اینکه مقام نامبرده مقامى است که در آنروز بآن جناب میدهند، و چون کلمه (محمود) در آیه مطلق است ، شامل همه حمدها میشود، چون مقید بحمد خاصى نشده ، و این خود دلالت مى کند بر اینکه ، همه مردم او را مى ستایند، چه اولین و چه آخرین .
و از سوى دیگر از آنجا که حمد عبارتست از ثناى جمیل در مقابل رفتار جمیل اختیارى ، پس بما مى فهماند که در آنروز از آن جناب بتمامى اولین و آخرین ، رفتارى صادر میشود، که از آن بهره مند مى گردند، و او را مى ستایند.
و بهمین جهت در روایت عبید بن زراره ، که قبلا گذشت ، فرمود: هیچ احدى نیست مگر آنکه محتاج بشفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم میشود، (تا آخر حدیث )، که انشاءالله بیانش بوجهى دیگر خواهد آمد.
امید بخش ترین آیه قرآن
و اما اینکه آیه ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، امیدوار کننده ترین آیه قرآن باشد، و حتى از آیه : ( یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا ) الخ ، هم امیدوار کننده تر باشد، علتش این است که نهى از نومیدى در آیه دوم ، نهیى است که هر چند در قرآن شریف مکرر آمده ، مثلا از ابراهیم علیه السلام حکایت کرده که گفت : ( و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون ) ، (از رحمت خدا نومید نمیشوند، مگر مردم گمراه )، و از یعقوب علیه السلام حکایت کرده که گفت : ( انه لا ییاس من روح اللّه ، الا القوم الکافرون ) ، (بدرستیکه از رحمت خدا ماءیوس نمیشوند مگر مردم کافر). ولکن در هر دو مورد این نهى ناظر به نومیدى از رحمت تکوینى است ، همچنانکه مورد دو آیه بدان شهادت میدهد.
و اما آیه ( قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه اللّه ، ان اللّه یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم ، و انیبوا الى ربکم ) ، تا آخر آیات بعدش ، هر چند که نهى از نومیدى از رحمت تشریعى خداست ، بقرینه جمله ( اسرفوا على انفسهم ) ، که بروشنى مى فهماند قنوط و نومیدى در آیه راجع برحمت تشریعى ، و از جهت معصیت است ، و بهمین جهت خداى سبحان وعده آمرزش گناهان را بطور عموم ، و بدون استثناء آورد.
ولکن دنبال آیه جمله : (و انیبوا الى ربکم ، و جملات بعدى ) را آورده که به توبه و اسلام و عمل به پیروى امر مى کند، و مى فهماند که منظور آیه این است که بنده ایکه بخود ستم کرده ، نباید از رحمت خدا نومید شود، مادام که میتواند توبه کند، و اسلام آورد، و عمل صالح کند، از این راه هاى نجات استفاده کند.
پس در آیه نامبرده رحمت خدا مقید بقیود نامبرده شد، و مردم را امر مى کند که باین رحمت مقید خدا، دست بیاویزند، و خود را نجات دهند، و معلوم است که امید رحمت مقید مانند امید رحمت مطلق و عام نیست ، و آن رحمتى که خدا به پیامبرش وعده داده ، رحمت عمومى و مطلق است ، چون آنجناب را (رحمة للعالمین ) خوانده ، و این وعده مطلق را در آیه : ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، به پیامبر گرامیش داده ، تا او را دلخوش و شادمان کند.
توضیح اینکه آیه شریفه در مقام منت نهادن است ، و در آن وعده اى است خاص برسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و در سراسر قرآن ، خداى سبحان احدى از خلایق خود را هرگز چنین وعده اى نداده ، و در این وعده اعطاء خود را بهیچ قیدى مقید نکرده، وعده اعطائى است مطلق ، البته وعده اى نظیر این به دسته اى از بندگان خود داده ، که در بهشت بآنها بدهد، و فرموده : ( لهم ما یشاون عند ربهم ) ، (ایشان نزد پروردگار خود در بهشت هر چه بخواهند دارند) و نیز فرموده : ( لهم ما یشاون فیها، و لدینا مزید ) ، (ایشان در بهشت هر چه بخواهند دارند، و نزد ما بیش از آنهم هست )، که مى رساند آن دسته نامبرده در بهشت چیزهائى مافوق خواست خود دارند.
و معلومست که مشیت و خواست به هر خیرى و سعادتى تعلق مى گیرد، که بخاطر انسان خطور بکند، معلوم میشود در بهشت از خیر و سعادت چیزهائى هست که بر قلب هیچ بشرى خطور نمیکند، همچنانکه فرمود: ( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین ) ، (هیچ کس نمیداند که چه چیزها که مایه خوشنودى آنان است ، بر ایشان ذخیره کرده اند).
خوب، وقتى عطاهاى خدا به بندگان با ایمان و صالحش این باشد، که مافوق تصور و از اندازه و قدر بیرون باشد، معلوم است که آنچه برسولش در مقام امتنان عطاء مى کند، وسیع تر و عظیم تر از اینها خواهد بود، (دقت بفرمائید).
معنى رضا در آیه کریمه ( ولسوف یعطیک ربک فترضى )
این وضع عطاى خداى تعالى است ، و اما ببینیم خوشنودى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم چه حد و حدودى دارد، و این را میدانیم که این خوشنودى غیر رضا بقضا، و قسمت خدا است ، که در حقیقت برابر با امر خدا است ، چون خدا مالک و غنى على الاطلاق است ، و عبد جز فقر و حاجت چیزى ندارد، و لذا باید بآنچه پروردگارش عطا مى کند راضى باشد، چه کم و چه زیاد، و نیز باید بآن قضائى که خدا درباره اش مى راند، خوشنود و راضى باشد، چه خوب و چه بد، و وقتى وظیفه هر عبدى این بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باین وظیفه داناتر، و عامل تر از هر کس دیگر است ، او نمیخواهد مگر آنچه را که خدا در حقش بخواهد.
پس رضا در آیه : ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، این رضا نیست ، چون گفتیم : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم از خدا راضى است چه عطا بکند، و چه نکند، و در آیه مورد بحث رضایت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در مقابل اعطاء خدا قرار گرفته ، و این معنا را مى رساند: که خدا اینقدر بتو میدهد تا راضى شوى ، پس معلوم است این رضا غیر آن است ، نظیر این است که بفقیرى بگوئى : من آنقدر بتو مال میدهم ، تا بى نیاز شوى ، و یا بگرسنه اى بگوئى : آنقدر طعامت میدهم تا سیر شوى ، که در این گونه موارد رضایت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم و بى نیاز کردن فقیر، و طعام بگرسنه بهیچ حد و اندازه اى مقید نشده.
همچنانکه مى بینیم نظیر چنین اعطاى بى حدى را خداوند بطائفه اى از بندگانش وعده داده ، و فرمود: ( ان الذین آمنوا، و عملوا الصالحات ، اولئک هم خیر البریة ، جزاؤ هم عند ربهم ، جنات عدن تجرى من تحتها الانهار، خالدین فیها ابدا، رضى اللّه عنهم ، و رضوا عنه ، ذلک لمن خشى ربه ) ، (کسانیکه ایمان آورده ، و عمل صالح کردند، بهترین خلق خدایند، پاداششان نزد پروردگارشان عبارتست از بهشت هاى عدن ، که نهرها از دامنه آنها روانست ، و ایشان ابدا در آن جاویدانند، خدا از ایشان راضى است ، و ایشان هم از خدا راضى میشوند، این پاداشها براى کسى است که از پروردگارش در خشیت باشد)،.
که این وعده نیز از آنجا که در مقام امتنان است و وعده اى است خصوصى ، لذا باید امرى باشد، مافوق آنچه که مؤمنین بطور عموم وعده داده شده اند، و باید از آن وسیع تر، و خلاصه بى حساب باشد.
از سوى دیگر مى بینیم : که خدایتعالى درباره رسول گرامیش فرمود: به مؤمنین رؤ ف و رحیم است ، ( بالمؤمنین رؤ ف رحیم ) و در این کلام خود راءفت و رحمت آنجناب را تصدیق فرموده با این حال چطور این رسول رؤ ف و رحیم راضى میشود که خودش در بهشت به نعمت هاى آنجا متنعم باشد و در باغهاى بهشت با خیال آسوده قدم بزند، در حالیکه جمعى از مؤمنین بدین او، و به نبوت او، و شیفتگان بفضائل و مناقب او، در درکات جهنم در غل و زنجیر باشند؟ و در زیر طبقاتى از آتش محبوس بمانند؟ با اینکه بربوبیت خدا، و برسالت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و بحقانیت آنچه رسول آورده ، معترف بوده اند، تنها جرمشان این بوده که جهالت برایشان چیزه گشته ، ملعبه شیطان شدند، و در نتیجه گناهانى مرتکب گشتند ، بدون اینکه عناد و استکبارى کرده باشند.
و اگر یکى از ماها به عمر گذشته خود مراجعه کند، و بیندیشد: که در این مدت چه کمالات ، و ترقیاتى را میتوانست بدست آورد، ولى در بدست آوردن آنها کوتاهى کرده ، آنوقت خود را بباد ملامت مى گیرد، و بخود خشم نموده ، یکى یکى کوتاهى ها را به رخ خود مى کشد، و بخود بد و بیراه میگوید، و ناگهان متوجه به جهالت و جنون جوانى خود میشود، که در آن هنگام چقدر نادان و بى تجربه بوده بمحض آنکه بیاد آن دوران تاریک عمر مى افتد، خشمش فرو مى نشیند، و خودش بخود رحم مى کند، و دلش براى خودش میسوزد، در حالیکه این حس ترحم که در فطرت او است ، یک ودیعه اى است الهى ، و قطره ایست از دریاى بى کران رحمت پروردگار، با این که حس ترحم او ملک خود او نیست ، بلکه عاریتى است ، و علاوه قطره ایست در برابر رحمت خدا، مع ذلک خودش براى خودش ترحم میکند، آنوقت چطور ممکن است ، که دریاى رحمت رب العالمین ، در موقفى که او است و انسانى جاهل ، و ضعیف ، بخروش نیاید؟ و چطور ممکن است مجلاى اتم رحمت رب العالمین ، یعنى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم بدستگیرى او نشتابد، و او را که در زندگى دنیا و در حین مرگ که در مواقف خطرناک دیگر، و زر و وبال خطایاى خود را چشیده ، همچنان در شکنجه دوزخ بگذارد، و او را نجات ندهد.
روایتى از امام باقرعلیه و السلام درباره شفاعت پیامبرصلى الله علیه و آلهو سلم درروز قیامت و روایات دیگرى در ذیل آیه (و لا تنفع الشفاعة )
و در تفسیر قمى ، در ذیل جمله : ( و لا تنفع الشفاعة عنده ، الا لمن اذن له ) الخ ، از ابى العباس تکبیر گو: روایت کرده که گفت غلامى آزاد شده یکى از همسران على بن الحسین ، که نامش ابو ایمن بود، داخل بر امام ابى جعفر علیه السلام شد، و گفت : اى ابى جعفر ! دل مردم را خوش مى کنید، و میگوئید شفاعت محمد شفاعت محمد؟ (خلاصه بگذارید مردم بوظائف خود عمل کنند)! ابو جعفر علیه السلام آنقدر ناراحت و خشمناک شد ، که رنگش تیره گشت ، و سپس فرمود: واى بر تو اى ابا ایمن ، آیا عفتى که درباره شکم و شهوتت ورزیدى (و خلاصه مقدس مآبیت ) تو را بطغیان در آورده ولى متوجه باش ، که اگر فزعهاى قیامت را ببینى ، آنوقت مى فهمى که واى بر تو مگر شفاعت جز براى گنه کارانى که مستوجب آتش شده اند تصور دارد؟ آنگاه اضافه کرد: هیچ احدى از اولین و آخرین نیست ، مگر آنکه در روز قیامت محتاج شفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم است ، و نیز اضافه کرد: که در روز قیامت یک شفاعتى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در امتش دارد، و یک شفاعتى ما در شیعیانمان داریم ، و یک شفاعتى شیعیان ما در خاندان خود دارند، و سپس فرمود: یک نفر مؤمن در آنروز بعدد نفرات دو تیره بزرگ عرب ربیعه و مضر شفاعت مى کند، و نیز مؤمن براى خدمت گذاران خود شفاعت مى کند، و عرضه میدارد: پروردگارا این شخص حق خدمت بگردنم دارد، و مرا از سرما و گرما حفظ مى کرد.
مولف: اینکه امام فرمود (احدى از اولین و آخرین نیست مگر آن که محتاج شفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم میشود)، ظاهرش این است که این شفاعت عمومى ، غیر آن شفاعتى است که در ذیل روایت فرمود: (واى بر تو مگر شفاعت جز براى گنه کارانیکه مستوجب آتشند تصور دارد؟) نظیر این معنا در روایت عیاشى ، از عبید بن زراره ، از امام صادق علیه السلام گذشت ، و در این معنا روایت دیگرى است که هم عامه و هم خاصه نقل کرده اند، آیه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة ، الا من شهد بالحق ، و هم یعلمون ) که ترجمه اش در این نزدیکیها گذشت ، بر این معنا دلالت مى کند، چون مى فهماند ملاک در شفاعت عبارتست از شهادت ، پس شهداء هستند که در روز قیامت مالک شفاعتند، و انشاءاللّه بزودى در تفسیر آیه ( و کذلک جعلناکم امة وسطا، لتکونوا شهداء على الناس ، و یکون الرسول علیکم شهیدا ) ، خواهیم گفت : که انبیاء شهداى خلقند، و رسول گرامى صلى الله علیه و آله و سلم اسلام ، شهید بر انبیاء است ، پس رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم شهید شه یدان ، و گواه گواهان است ، پس شفیع شفیعان نیز هست ، و اگر شهادت شهداء نمى بود، اصلا قیامت اساس درستى نداشت .
و در تفسیر قمى نیز، در ذیل جمله ( و لا تنفع الشفاعة عنده ، الا لمن اذن له ) امام علیه السلام فرمود: احدى از انبیاء و رسولان خدا بشفاعت نمى پردازد، مگر بعد از آنکه خدا اجازه داده باشد، مگر رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم که خدایتعالى قبل از روز قیامت باو اجازه داده ، و شفاعت مال او، و امامان از ولد او است ، و آنگاه بعد از ایشان سایر انبیاء شفاعت خواهند کرد.
روایاتى از کتاب خصال شسخ صدوق در خصوص شفاعت کنندگان روز قیامت
و در خصال ، از على علیه السلام روایت کرده که گفت : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: سه طائفه بدرگاه خدا شفاعت مى کنند، و شفاعتشان پذیرفته هم میشود، اول انبیاء دوم علماء سوم شهداء.
مولف: ظاهرا مراد بشهداء شهداى در میدان جنگ است ، چون معروف از معناى این کلمه در زبان اخبار ائمه (علیهم السلام ) همین معنا است ، نه معناى گواهى دادن بر اعمال ، که اصطلاح قرآن کریم است .
و نیز در خصال ، در ضمن حدیث معروف به (چهار صد) آمده : که امیرالمؤمنین فرمودند: براى ما شفاعتى است ، و براى اهل مودت ما شفاعتى .
مولف: در این بین روایات بسیارى در باب شفاعت سیده زنان بهشت فاطمه علیهاسلام ، و نیز شفاعت ذریه او، غیر از ائمه ، وارد شده ، و همچنین روایات دیگرى در شفاعت مؤمنین ، و حتى طفل سقط شده از ایشان ، نقل شده .
از آن جمله در حدیث معروف از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم که فرمود: ( تناکحوا تناسلوا الخ ) ، فرمود: زن بگیرید، و نسل خود را زیاد کنید، که من در روز قیامت بوجود شما نزد امتهاى دیگر مباهات مى کنم ، و حتى طفل سقط شده را هم بحساب مى آورم ، و همین طفل سقط شده با قیافه اى اخمو، بدر بهشت مى ایستد، هر چه باو میگویند: دراى ، داخل نمیشود، و میگوید: تا پدر و مادرم نیایند داخل نمى شوم ، (تا آخر حدیث ).
و نیز در خصال از امام ابى عبداللّه از پدرش از جدش از على (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: براى بهشت هشت دروازه است ، که از یک دروازه انبیاء و صدیقین وارد میشوند، و دربى دیگر مخصوص شهداء و صالحین است ، و پنج درب دیگر آن مخصوص شیعیان و دوستان ما است ، و خود لایزال بر صراط ایستاده ، دعا میکنم ، و عرضه میدارم : پروردگارا شیعیان و دوستان و یاوران مرا، و هر کس که در دنیا با من تولى داشته ، سلامت بدار، و از سقوط در جهنم حفظ کن ، که ناگهان از درون عرش ندائى مى رسد: دعایت مستجاب شد، و شفاعتت پذیرفته گردید، و آنروز هر مردى از شیعیان من ، و دوستان و یاوران من ، و آنانکه عملا و زبانا با دشمنان من جنگیدند، تا هفتاد هزار نفر از همسایگان و خویشاوندان خود را شفاعت مى کنند (لازمه این معنا آنستکه زندگى یک نفر شیعه اهل بیت (علیهم السلام ) در سعادت هفتاد هزار نفر مؤ ثر است همچنانکه دیدیم اثر انحراف دشمنان اهل بیت تا چهارده قرن باقى مانده و هنوز هم باقى میماند) (مترجم ) یک درب دیگر بهشت مخصوص سایر مسلمانان است ، آنهائیکه اعتراف بشهادت (لا اله الا اللّه ) داشتند، و در دل یک ذره بغض و دشمنى ما اهل بیت را نداشته اند.
کسانى که شفاعت برایشان سودى ندارد بروایت امام صادق علیه السلام
و در کافى از حفص مؤ ذن از امام صادق علیه السلام روایت کرده ، که در رساله ایکه بسوى اصحابش نوشت ، فرمود: و بدانید که احدى از خلایق خدا، شما را از خدا بى نیاز نمى کند، (نه کسى هست که اگر خدا نداد او بدهد، و نه کسى که اگر خدا بلائى فرستاد، او از آن جلوگیرى کند،) نه فرشته مقربى اینکاره است ، و نه پیامبر مرسلى ، و نه کسى پائین تر از این ، هر کس دوست میدارد شفاعت شافعان نزد خدا سودى بحالش داشته باشد، باید از خدا رضایت بطلبد.
و در تفسیر فرات بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: جابر به امام باقر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ، یا بن رسول اللّه ! حدیثى از جده ات فاطمه علیهاسلام برایم حدیث کن ، جابر همچنان مطالب امام را در خصوص شفاعت فاطمه علیه و السلام در روز قیامت ذکر مى کند، تا مى رسد باینجا که میگوید: امام ابو جعفر فرمود: پس بخدا سوگند، از مردم کسى باقى نمى ماند مگر کسیکه اهل شک باشد، و در عقائد اسلام ایمان راسخ نداشته ، و یا کافر و یا منافق باشد، پس چون این چند طائفه در طبقات دوزخ قرار مى گیرند، فریاد مى زنند، که خدایتعالى آنرا چنین حکایت مى فرماید: ( فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم ، فلو ان لنا کره ، فنکون من المؤمنین ) ، (ما هیچ یک از این شافعان را نداشتیم ، تا برایمان شفاعت کنند، و هیچ دوست دلسوزى نداشتیم تا کمکى برایمان کنند، خدایا اگر براى ما برگشتى باشد، حتما از مؤمنین خواهیم بود)، آنگاه امام باقر علیه و السلام فرمود: ولى هیهات هیهات که بخواسته شان برسند، و بفرض هم که برگردند، دوباره به همان منهیات که از آن نهى شده بودند، رو مى آورند، و بدرستیکه دروغ مى گویند.
مولف: اینکه امام علیه و السلام بآیه ( فما لنا من شافعین ) الخ تمسک کردند، دلالت دارد بر اینکه امام علیه و السلام آیه را دال بر وقوع شفاعت دانسته اند، با اینکه منکرین شفاعت ، آیه را از جمله ادله بر نفى شفاعت گرفته بودند، و اگر بخاطر داشته باشید آن نکته ایکه ما در ذیل جمله : ( فما تنفعهم شفاعه الشافعین ) خاطر نشان کردیم ، تا اندازه اى وجه دلالت آیه : ( فما لنا من شافعین ) را بر وقوع شفاعت روشن مى کند، چون اگر مراد خدایتعالى صرف انکار شفاعت بود، جا داشت بفرماید ( فما لنا من شفیع و لا صدیق حمیم ) ، (ما نه شفیعى داشتیم ، و نه دوستى دلسوز)، پس اینکه در سیاق نفى صیغه جمع را آورد و فرمود: (از شافعان هیچ شفیعى نداشتیم )، معلوم میشود شافعانى بوده اند و جماعتى بوده اند که از شافعان شفیع داشته اند، و جماعتى نداشته اند، یعنى شفاعت شافعان درباره آنان فائده اى نداشته .
علاوه بر اینکه جمله : ( فلو ان لنا کرة ) الخ ، که بعد از جمله : ( فما لنا من شافعین الخ ) ، قرار گرفته ، آرزوئى است که در مقام حسرت کرده اند، و معلوم است که آرزوى در مقام حسرت ، آرزوى چیزى است که مى بایستى داشته باشند، ولى ندارند، و حسرت مى خورند ، که ایکاش ما هم آنرا میداشتیم .
پس معناى اینکه گفتند: (اگر براى ما بازگشتى بود) این است که ایکاش برمى گشتیم ، و از مؤمنین میشدیم ، تا مانند آنان بشفاعت مى رسیدیم ، پس آیه شریفه از ادله ایست که بر وقوع شفاعت دلالت مى کند، نه بر نفى و انکار آن .
فرمایشات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم درذیل آیه (ولا یشفعون الا لمن ارتضى )
و در توحید، از امام کاظم ، از پدرش ، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام )، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت آورده ، که فرمود: در میانه امت من تنها شفاعت من بمرتکبین گناهان کبیره مى رسد، و اما نیکوکاران هیچ گرفتارى ندارند، که محتاج شفاعت شوند، شخصى عرضه داشت : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم : چطور شفاعت مخصوص مرتکبین کبیره ها است ؟ با اینکه خدایتعالى مى فرماید ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، و معلوم است که مرتکب گناهان کبیره مرتضى (مورد پسند خدا) نیستند؟ امام کاظم علیه و السلام فرمود: هیچ مؤمنى گناه نمى کند مگر آنکه گناه ناراحتش میسازد و در نتیجه از گناه خود نادم میشود، و رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرموده بود: که براى توبه همینکه نادم شوى کافى است ، و نیز فرمود: کسیکه از حسنه خود خوشحال ، و از گناهکارى خود متاءذى و ناراحت باشد، او مؤمن است ، پس کسیکه از گناهى که مرتکب شده پشیمان نمیشود، مؤمن نیست ، و از شفاعت بهره مند نمیشود، و از ستمکاران است ، که خدایتعالى درباره شان فرموده : ( ما للظالمین من حمیم ، و لا شفیع یطاع ) ، (ستمکاران نه دلسوزى دارند، و نه شفیعى که شفاعتش خریدار داشته باشد).
شخصى که در آنمجلس بود عرضه داشت : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم چگونه کسیکه بر گناهى که مرتکب شده پشیمان نمیشود مؤمن نیست ؟ فرمود: جهتش این است که هیچ انسانى نیست که یقین داشته باشد بر اینکه در برابر گناهان عقاب میشود، مگر آنکه اگر گناهى مرتکب شود،از ترس آن عقاب پشیمان مى گردد، و همینکه پشیمان شد، تائب است ، و مستحق شفاعت میشود، و اما وقتى پشیمان نشود، بر آنگناه اصرار مى ورزد، و مصر بر گناه آمرزیده نمیشود، چون مؤمن نیست ، و بعقوبت گناه خود ایمان ندارد، چه اگر ایمان داشت ، قطعا پشیمان میشد.
و رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم هم فرموده بود: که هیچ گناه کبیره اى با استغفار و توبه کبیره نیست ، و هیچ گناه صغیره اى با اصرار صغیره نیست ، و اما اینکه خداى عز و جل فرموده : ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، منظور این است که شفیعان در روز قیامت شفاعت نمى کنند، مگر کسى را که خدا دین او را پسندیده باشد، و دین همان اقرار بجزاء بر طبق حسنات و سیئات است ، پس کسى که دینى پسندیده داشته باشد، قطعا از گناهان خود پشیمان میشود، چون چنین کسى بعقاب قیامت آشنائى و ایمان دارد.
مولف: اینکه امام علیه السلام فرمود: (و از ستمکاران است ) الخ ، در این جمله کوتاه ، ظالم روز قیامت را معرفى نموده ، اشاره مى کند بآن تعریضى که قرآن از ستمکار کرده ، و فرموده : ( فاذن مؤ ذن بینهم : ان لعنة اللّه على الظالمین ، الذین یصدون عن سبیل اللّه ، و یبغونها عوجا، و هم بالاخرة کافرون ) ، (پس جار زنى در میان آنان جار کشید: که لعنت خدا بر ستمکاران ، یعنى کسانیکه مردم را از راه خدا جلوگیرى مى کنند، و دوست میدارند آنرا کج و معوج سازند، و بآخرت هم کافرند) و این همان کسى است که اعتقاد بروز مجازات ندارد، در نتیجه اگر اوامرى از خدا از او فوت شد، ناراحت نمیشود، و یا اگر محرماتى را مرتکب گشت ، دچار دل واپسى نمى گردد، و حتى اگر تمامى معارف الهیه ، و تعالیم دینیه را انکار کرد، و یا امر آن معارف را خوار شمرد، و اعتنائى به جزاء و پاداش در روز جزا و پاداش نکرد، هیچ دلواپسى پیدا نمى کند، و اگر سخنى از آن بمیان مى آورد، از در استهزاء و تکذیب است .
و اینکه فرمود: (پس این تائب و مستحق شفاعت است )، معنایش این است که او بسوى خدا بازگشته ، و داراى دینى مرضى و پسندیده گشته ، از مصادیق شفاعت قرار گرفته است ، و گرنه اگر منظور توبه اصطلاحى بود، توبه خودش یکى از شفعا است .
و اینکه کلام رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم را نقل کرد که فرمود: (هیچ گناهى با استغفار کبیره نیست ) الخ ، منظورش از این نقل تمسک بجمله بعدى بود، که فرمود: (و هیچ صغیره اى با اصرار صغیره نیست ) چون کسیکه از گناه صغیره ، گرفته خاطر و پشیمان نمیشود، گناه درباره او وضع دیگرى بخود مى گیرد، و عنوان تکذیب به معاد و ظلم بآیات خدا را پیدا مى کند، و معلوم است که چنین گناهى آمرزیده نیست ، زیرا گناه وقتى آمرزیده میشود، که یا صاحبش توبه کند، که مصر بر گناه گفتیم پشیمان نیست ، و توبه نمى کند، و یا بشفاعت آمرزیده میشود، که باز گفتیم شفاعت دین مرضى میخواهد، و دین چنین شخصى مرضى نیست .
نظیر این معنا در روایت علل آمده که از ابى اسحاق القمى ، نقل کرده که گفت : من بابى جعفر امام محمد بن على باقر (علیهماالسلام ) عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه ! از مؤمن مستبصر برایم بگو، که وقتى داراى معرفت میشود، و کمال مى یابد، آیا باز هم زنا مى کند؟ فرمود: بخدا سوگند نه ، پرسیدم آیا لواط مى کند؟ فرمود: بخدا سوگند، نه ، میگوید: پرسیدم : آیا دزدى مى کند؟ فرمود: نه ، پرسیدم : آیا شراب میخورد؟ فرمود: نه ، پرسیدم : آیا هیچیک از این گناهان کبیره را مى کند؟ و هیچ عمل زشتى از این اعمال مرتکب میشود؟ فرمود: نه ، پرسیدم : پس مى فرمائید: اصلا گناه نمیکند؟ فرمود: نه ، در حالیکه مؤمن است ممکن است گناه کند، چیزى که هست مؤمنى است مسلمان ، و گناهکار، پرسیدم : معناى مسلمان چیست ؟ فرمود: مسلمان بطور دائم گناه نمیکند، و بر آن اصرار نمى ورزد، (تا آخر حدیث )
روایات دیگرى در خصوص مسئله شفاعت روز جزا
و در خصال ، بسندهائى از حضرت رضا، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام )، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت شود، خداى عز و جل براى بنده مؤمنش تجلى مى کند، و او را بگناهانى که کرده یکى یکى واقف میسازد، و آنگاه او را مى آمرزد، و این بدان جهت مى کند، که تا هیچ ملک مقرب ، و هیچ پیغمبرى مرسل ، از فضاحت و رسوائى بنده او خبردار نشود، پرده پوشى مى کند، تا کسى از وضع او آگاه نگردد، آنگاه بگناهان او فرمان میدهد تا حسنه شوند.
و از صحیح مسلم نقل شده : که با سندى بریده ، از ابى ذر، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت آورده ، که فرمود: (روز قیامت مردى را مى آورند، و فرمان مى رسد: که گناهان صغیره اش را باو عرضه کنید، و سپس از او دور شوید، باو میگویند: تو چنین و چنان کرده اى ، او هم اعتراف مى کند، و هیچیک را انکار نمى کند، ولى همه دل واپسیش از این است که بعد از گناهان صغیره کبائرش را برخش بکشند، آنوقت از شرم و خجالت چه کند؟ ولى ناگهان فرمان مى رسد: بجاى هر گناه یک حسنه برایش بنویسید، مرد، مى پرسد: آخر من گناهان دیگرى داشتم ، و در اینجا نمى بینم ؟ ابى ذر گفت : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم وقتى باینجا رسید، آنچنان خندید که دندانهاى کنارش نمودار شد.
و در امالى از امام صادق علیه السلام روایت آمده : که فرمود: چون روز قیامت شود، خداى تبارک و تعالى رحمت خود بگستراند، آنچنان که شیطان هم بطمع رحمت او بیفتد.
مولف: این سه روایت اخیر، از مطلقات اخبارند، که قید و شرطى در آنها نشده ، و منافات با روایات دیگرى ندارد، که قید و شرط در آنها شده است .
و اخبار داله بر وقوع شفاعت ، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت ، هم از طرق ائمه اهل بیت و هم از طرق عامه ، بسیار و بحد تواتر رسیده است ، که صرفنظر از مفاد یک یک آنها، همگى بر یک معنا دلالت دارند، و آن این است که در روز قیامت افرادى گنه کار از اهل ایمان شفاعت میشوند، حال یا اینکه از دخول در آتش نجات مى یابند، و یا اینکه بعد از داخل شدن بیرون میشوند، و آنچه از این اخبار بطور یقین حاصل میشود، این است که گنه کاران از اهل ایمان در آتش خالد و جاودانه نمى مانند، و بطوریکه بخاطر دارید از قرآن کریم هم بیش از این استفاده نمیشد.
بحث فلسفی#
بحث فلسفى در بیان سعادت و شقاوت و رابطه اعمال با آنها و ترتب مجازات بر اعمال
جزئیات و تفاصیل مسئله معاد، چیزى نیست که دست براهین عقلى بدان برسد، و بتواند آنچه از جزئیات معاد، که در کتاب و سنت وارد شده ، اثبات نماید، و علتش هم بنا بگفته بوعلى سینا این است که : آن مقدماتى که باید براهین عقلى بچیند، و بعد از چیدن آنها یک یک آن جزئیات را نتیجه بگیرد، در دسترس عقل آدمى نیست ، ولکن با در نظر گرفتن این معنا، که آدمى بعد از جدا شدن جانش از تن ، تجردى عقلى و مثالى به خود مى گیرد و براهین عقلى دسترسى باین انسان مجرد و مثالى دارد، لذا کمالاتى هم که این انسان در آینده در دو طریق سعادت و شقاوت بخود مى گیرد، در دسترس براهین عقلى هست .
آرى انسان از همان ابتداى امر، هر فعلى که انجام دهد، از آن فعل هیئتى و حالى از سعادت و شقاوت در نفسش پدید مى آید، که البته میدانید مراد بسعادت ، آن وضع و آن چیزیست که براى انسان از آن جهت که انسان است خیر است ، و مراد بشقاوت هر چیزى است که براى او، از این جهت که انسان است مضر است .
آنگاه اگر همین فعل تکرار بشود، رفته رفته آن حالتى که گفتیم : از هر فعلى در نفس پدید مى آید، شدت یافته ، و نقش مى بندد، و بصورت یک ملکه (و یا بگو طبیعت ثانوى )، در مى آید، و سپس این ملکه در اثر رسوخ بیشتر، صورتى سعیده ، و یا شقیه در نفس ایجاد مى کند، و مبدء هیئت ها و صورتهاى نفسانى میشود، حال اگر آن ملکه سعیده باشد، آثارش وجودى ، و مطابق ، و ملایم با صورت جدید، و با نفسى میشود که در حقیقت بمنزله ماده ایست که قابل و مستعد و پذیراى آنست ، و اگر شقیه باشد، آثارش امورى عدمى میشود، که با تحلیل عقلى به فقدان و شر برگشت مى کند.
پس نفسیکه سعید است ، از آثاریکه از او بروز مى کند لذت مى برد، چون گفتیم : نفس او نفس یک انسان است ، و آثار هم آثار انسانیت او است ، و او مى بیند که هر لحظه انسانیتش فعلیتى جدید بخود مى گیرد.
و برعکس نفس شقى ، آثارش همه عدمى است ، که با تحلیل عقلى سر از فقدان و شر در مى آورد، پس همانطور که گفتیم : نفس سعید بآن آثار انسانى که از خود بروز میدهد، بدان جهت که نفس انسانى است بالفعل لذت مى برد، نفس شقى هم هر چند که آثارش ملایم خودش است ، چون آثار آثار او است ، ولکن بدان جهت که انسان است از آن آثار متالم میشود.
این مطلب مربوط به نفوس کامله است ، در دو طرف سعادت و شقاوت ، یعنى انسانیکه هم ذاتش صالح و سعید است ، و هم عملش صالح است ، و انسانیکه هم ذاتش شقى است ، و هم عملش فاسد و طالح است ، و اما بالنسبه بنفوس ناقص ، که در سعادت و شقاوتش ناقص است ، باید گف ت : اینگونه نفوس دو جورند، یکى نفسى است که ذاتا سعید است .
ولى فعلا شقى است و دوم آن نفسى که ذاتا شقى است ولى از نظر فعل سعید است .
اما قسم اول ، نفسى است که ذاتش داراى صورتى سعید است ، یعنى عقائد حقه را که از ثابتات است دارد، چیزیکه هست هیئت هائى شقى و پست ، و در اثر گناهان و زشتیهائیکه مرتکب شده بتدریج از روزیکه در شکم مادر باین بدن متعلق شده ، و در دار اختیار قرار گرفته ، در او پیدا شده ، و چون این صورتها با ذات او سازگارى ندارد، ماندنش در نف س قسرى و غیر طبیعى است ، و برهان عقلى این معنا را ثابت کرده : که قسر و غیر طبیعى دوام نمى آورد، پس چنین نفسى ، یا در دنیا، یا در برزخ ، و یا در قیامت ، (تا ببینى ، رسوخ و ریشه دواندن صور شقیه تا چه اندازه باشد)، طهارت ذاتى خود را باز مى یابد.
و همچنین نفسى شقى ، که ذاتا شقى است ، ولى بطور عاریتى هیئتهاى خوبى در اثر اعمال صالحه بخود گرفته ، از آنجا که این هیئت ها و این صورتها با ذات نفس سازگارى ندارد، و براى او غیر طبیعى است ، و گفتیم غیر طبیعى دوام ندارد، یا دیر، و یا بزودى ، یا در همین دنیا، و یا در برزخ ، و یا در قیامت ، این صورتهاى صالحه را از دست میدهد.
باقى میماند آن نفسیکه در زندگى دنیا هیچ فعلیتى نه از سعادت و نه از شقاوت بخود نگرفته ، و همچنان ناقص و ضعیف از دار دنیا رفته ، اینگونه نفوس مصداق (مرجون لامر اللّه )اند، تا خدا با آنها چه معامله کند.
این آن چیزیست که براهین عقلى در باب مجازات بثواب و عقاب در برابر اعمال ، بر آن قائم است ، و آنرا اثر و نتیجه اعمال میداند، چون بالاخره روابط وضعى و اعتبارى ، باید بروابطى وجودى و حقیقى منتهى شود.
باز مطلب دیگریکه در دسترس برهانهاى عقلى است ، این استکه برهان عقلى مراتب کمال وجودى را مختلف میداند، بعضى را ناقص ، بعضى را کامل ، بعضى را شدید، بعضى را ضعیف ، که در اصطلاح علمى این شدت و ضعف را تشکیک میگویند، مانند نور که قابل تشکیک است ، یعنى از یک شمع گرفته ، ببالا مى رود، نفوس بشرى هم در قرب بخدا، که مبدء هر کمال و منتهاى آنست ، و دورى از او مختلف است ، بعضى از نفوس در سیر تکاملى خود بسوى آن مبدئى که از آنجا آمده اند، بسیار پیش مى روند، و بعضى دیگر کمتر و کمتر، این وضع علل فاعلى است ، که بعضى فوق بعضى دیگرند، و هر علت فاعلى واسطه گرفتن فیض از مافوق خود، و دادنش بمادون خویش است ، که در اصطلاح فلسفى از آن (ما به ) تعبیر مى کنند، پس بعضى از نفوس که همان نفوس کامله از قبیل نفوس انبیاء (علیهم السلام )، و مخصوصا آنکه همه درجات کمال را پیموده ، و بهمه فعلیاتى که ممکن بوده رسیده ، واسطه میشود بین مبدء فیض ، و علت هاى مادون ، تا آنان نیز هیئت هاى شقیه و زشتى که بر خلاف ذاتشان در نفوس ضعیفشان پیدا شده ، زایل سازند، و این همان شفاعت است البته شفاعتى که مخصوص گنه کاران است .
یک بحث اجتماعى درباره حکومت و قانون و بررسى شفاعت از نظر اجتماعى
آنچه اصول اجتماعى دست میدهد، اینستکه مجتمع بشرى بهیچ وجه قادر بر حفظ حیات ، و ادامه وجود خود نیست ، مگر با قوانینى که از نظر خود اجتماع معتبر شمرده شود، تا آن قوانین ، ناظر بر احوال اجتماع باشد، و در اعمال یک یک افراد حکومت کند، و البته باید قانونى باشد که از فطرت اجتماع ، و غریزه افراد جامعه ، سرچشمه گرفته باشد، و بر طبق شرائط موجود در اجتماع وضع شده باشد، تا تمامى طبقات هر یک بر حسب آنچه با موقعیت اجتماعیش سازگار است ، راه خود را بسوى کمال حیاة طى کند، و در نتیجه جامعه بسرعت رو بکمال قدم بر دارد، و در این راه طبقات مختلف ، با تبادل اعمال ، و آثار گوناگون خود، و با برقرار کردن عدالت اجتماعى ، کمک کار یکدگر در سیر و پیشرفت شوند.
از سوى دیگر، این معنا مسلم است ، که وقتى این تعاون ، و عدالت اجتماعى برقرار میشود، که قوانین آن بر طبق دو نوع مصالح و منافع مادى و معنوى هر دو وضع شود، و در وضع قوانین ، رعایت منافع معنوى هم بشود، (زیرا سعادت مادى و معنوى بشر، مانند دو بال مرغ است ، که در پروازش بهر دو محتاج است ، اگر کمالات معنوى از قبیل فضائل اخلاقى در بشر نباشد، و در نتیجه عمل افراد صالح نگردد، مرغى میماند که میخواهد با یک بال پرواز کند) چون همه میدانیم که این فضائل اخلاقى است ، که راستى ، و درستى ، و وفاى بعهد، و خیر خواهى ، و صدها عمل صالح دیگر درست مى کند.
و از آنجائیکه قوانین ، و احکامیکه براى نظام اجتماع وضع میشود، احکامى است اعتبارى ، و غیر حقیقى ، و به تنهائى اثر خود را نمى بخشد (چون طبع سرکش و آزادى طلب بشر، همواره میخواهد از قید قانون بگریزد)، لذا براى اینکه تاءثیر این قوانین تکمیل شود، باحکام دیگرى جزائى نیازمند میشود، تا از حریم آن قوانین حمایت ، و محافظت کند، و نگذارد یکدسته بوالهوس از آن تعدى نموده ، دسته اى دیگر در آن سهل انگارى و بى اعتنائى کنند.
و بهمین جهت مى بینیم هر قدر حکومت (حال ، هر حکومتى که باشد) بر اجراء مقررات جزائى قویتر باشد، اجتماع در سیر خود کمتر متوقف میشود، و افراد کمتر از مسیر خود من حرف و گمراه گشته ، و کمتر از مقصد باز میمانند.
و بر خلاف ، هر چه حکومت ضعیف تر باشد، هرج و مرج در داخل اجتماع بیشتر شده ، و جامعه از مسیر خود منحرف و منحرف تر میشود، پس بهمین جهت یکى از تعلیماتیکه لازم است در اجتماع تثبیت شود، تلقین و تذکر احکام جزائى است ، تا اینکه همه بدانند: در صورت تخلف از قانون بچه مجازات ها گرفتار مى شوند، و نیز ایجاد ایمان بقوانین در افراد است ، و نیز یکى دیگر این است که با ندانم کاریها، و قانون شکنى ها، و رشوه گیریها، امید تخلص از حکم جزاء را در دلها راه ندهند، و شدیدا از این امید جلوگیرى کنند.
باز بهمین جهت بود که دنیا علیه کیش مسیحیت قیام کرد، و آنرا غیر قابل قبول دانست ، براى اینکه در این کیش بمردم میگویند: که حضرت مسیح خود را بر بالاى دار فدا، و عوض گناهان مردم قرار داد، و این را بمردم تلقین کردند، که اگر بیائید ، و با نمایندگان او صحبت کنید، و از او خواهش کنید، تا شما را از عذاب روز قیامت برهاند، آن نماینده این وساطت را برایتان خواهد کرد، و معلوم است که چنین دینى اساس بشریت را منهدم مى کند، و تمدن بشر را با سیر قهقرى به توحش مبدل میسازد.
همچنانکه میگویند: آمار نشان داده که دروغگویان و ستمکاران در میان متدینین بیشتر از دیگرانند، و این نیست مگر بخاطر اینکه ، این عده همواره دم از حقانیت دین خود مى زنند، و گفتگو از شفاعت مسیح در روز قیامت مى کنند، و لذا دیگر هیچ باکى از هیچ عملى ندارند، بخلاف دیگران ، که از خارج چیزى و تعلیماتى در افکارشان وارد نگشته ، بهمان سادگى فطرت ، و غریزه خدادادى خود باقى مانده اند واحکام فطرت خود را با تعلیماتیکه احکام فطرى دیگر آنرا باطل کرده ، باطل نمى کنند و بطور قطع حکم مى کنند باینکه تخلف از هر قانونى که مقتضاى انسانیت ، و مدینه فاضله بشریت است ، قبیح و ناپسند است .
و اى بسا که جمعى از اهل بحث ، مسئله شفاعت اسلام را هم ، از ترس اینکه با همین قانون شکنى هاى زشت تطبیق نشود، تاءویل نموده ، و برایش معنائى کرده اند، که هیچ ربطى بشفاعت ندارد، و حال آنکه مسئله شفاعت ، هم صریح قرآن است ، و هم روایات وارده درباره آن متواتر است .
و بجان خودم ، نه اسلام شفاعت بآن معنائى که آقایان کرده اند که گفتیم هیچ ربطى بشفاعت ندارد اثبات کرده ، و نه آن شفاعتى را که با قانون شکنى یعنى یک مسئله مسخره و زشت منطبق میشود، قبول دارد.
اینجاست که یک دانشمند که میخواهد در معارف دینى اسلامى بحث کند، و آنچه اسلام تشریع کرده ، با هیکل اجتماع صالح ، و مدینه فاضله تطبیق نماید، باید تمامى اصول و قوانین منطبقه بر اجتماع را بر رویهم حساب کند و نیز بداند که چگونه باید آنها را با اجتماع تطبیق کرد، و در خصوص مسئله شفاعت بدست آورد: که اولا شفاعت در اسلام بچه معنا است ؟ و ثانیا این شفاعتى که وعده اش را داده اند، در چه مکان و زمانى صورت مى گیرد؟ و ثالثا چه موقعیتى در میان سایر معارف اسلامى دارد؟
که اگر این طریقه را رعایت کند، مى فهمد که اولا آن شفاعتى که قرآن اثباتش کرده ، این است که مؤمنین یعنى دارندگان دینى مرضى ، در روز قیامت جاویدان در آتش دوزخ نمیمانند ، البته همانطور که گفتیم ، بشرطى که پروردگار خود را با داشتن ایمان مرضى ، و دین حق دیدار نموده باشد، پس این وعده اى که قرآن داده مشروط است ، نه مطلق ، (پس هیچکس نیست که یقین داشته باشد که گناهانش با شفاعت آمرزیده میشود، و نمى تواند چنین یقینى پیدا کند).
علاوه بر این ، قرآن کریم ناطق باین معنا است : که هر کسى نمیتواند این دو شرط را در خود حفظ کند، چون باقى نگهداشتن ایمان بسیار سخت است ، و بقاى آن از جهت گناهان ، و مخصوصا گناهان کبیره ، و باز مخصوصا تکرار و ادامه گناهان ، در خطرى عظیم است ، آرى ایمان آدمى دائما در لبه پرتگاه قرار دارد، چون منافیات آن دائما آنرا تهدید بنابودى مى کند.
و چون چنین است ، پس یک فرد مسلمان دائما ترس این را دارد، که مبادا گرانمایه ترین سرمایه نجات خود را از دست بدهد، و این امید هم دارد، که بتواند با توبه و جبران مافات آن را حفظ کند، پس چنین کسى دائما در میان خوف و رجاء قرار دارد، و خداى خود را، هم از ترس مى پرستد، و هم بامید، و در نتیجه در زندگیش هم در حالت اعتدال ، میان نومیدى ، که منشاء خمودیها است ، و میان اطمینان بشفاعت ، که کوتاهیها و کسالتها است ، زندگى مى کند، نه بکلى نومید است ، و نه بکلى مطمئن ، نه گرفتار آثار سوء آن نومیدى است ، و نه گرفتار آثار سوء این اطمینان .
و ثانیا مى فهمد، که اسلام قوانینى اجتماعى قرار داده ، که هم جنبه مادیات بشر را تاءمین مى کند، و هم جنبه معنویات او را، بطوریکه این قوانین ، تمامى حرکات و سکنات فرد و اجتماع را فرا گرفته ، و براى هر یک از مواد آن قوانین ، کیفر و پاداشى مناسب با آن مقرر کرده ، اگر آن گناه مربوط بحقوق خلق است ، دیاتى ، و اگر مربوط بحقوق دینى و الهى است ، حدودى و (تعزیرهائى ) معلوم کرده ، تا آنجا که یک فرد را بکلى از مزایاى اجتماعى محروم نموده ، سزاوار ملامت و مذمت و تقبیح دانسته است .
و باز براى حفظ این احکام ، حکومتى تاءسیس کرده ، و اولى الامرى معین نموده ، و از آنهم گذشته ، تمامى افراد را بر یکدگر مسلط نموده ، و حق حاکمیت داده ، تا یک فرد (هر چند از طبقه پائین اجتماع باشد)، بتواند فرد دیگرى را (هر چند که از طبقات بالاى اجتماع باشد)، امر بمعروف و نهى از منکر کند.
و سپس این تسلط را با دمیدن روح دعوت دینى ، زنده نگه داشته است ، چون دعوت دینى که وظیفه علماى امت است ، متضمن انذار و تبشیرهائى بعقاب و ثواب در آخرت است ، و باین ترتیب اساس تربیت جامعه را بر پایه تلقین معارف مبدء و معاد بنا نهاده .
این است آنچه که هدف همت اسلام از تعلیمات دینى است ، خاتم پیامبران آنرا آورد، و هم در عهد خود آنجناب ، و هم بعد از آنجناب تجربه شد، و خود آن حضرت آنرا در مدت نبوتش پیاده کرد، و حتى یک نقطه ضعف در آن دیده نشد، بعد از آن جناب هم تا مدتى بآن احکام عمل شد، چیزیکه هست بعد از آن مدت بازیچه دست زمامداران غاصب بنى امیه ، و پیروان ایشان قرار گرفت ، و با استبداد خود، و بازى گرى با احکام دین ، و ابطال حدود الهى ، و سیاسات دینى ، دین مبین اسلام را از رونق انداختند، تا کار بجائى رسید که همه میدانیم ، تمامى آزادى ها که اسلام آورده بود از بین رفت ، و یک تمدن غربى جاى گزین تمدن واقعى اسلامى شد، و از دین اسلام در بین مسلمانان چیزى باقى نماند، مگر بقدر آن رطوبتى که پس از خالى کردن کاسه آب در آن میماند.
و همین ضعف واضح که در سیاست دین پیدا شد، و این ارتجاع و عقب گردى که مسلمانان کردند، باعث شد از نظر فضائل و فواضل تنزل نموده ، بانحطاط اخلاقى و عملى گرفتار شوند، و یکسره در منجلاب لهو و لعب و شهوات و کارهاى زشت فرو روند، و در نتیجه تمام قرق هاى اسلام شکسته شد، و گناهانى در بینشان پدید آمد، که حتى بى دینان هم از آن شرم دارند.
این بود علت انحطاط، نه بعضى از معارف دینى ، که بغیر از سعادت انسان در زندگى دنیا و آخرتش اثرى ندارد، خداوند همه مسلمانان را بعمل باحکام ، و معارف این دین حنیف یارى دهد.
و آن آمارى هم که نام بردند، (بفرضى که درست باشد)، از جمعیت متدینى گرفته اند، که سرپرست نداشته اند، و در تحت سیطره حکومتى که معارف و احکام دین را موبمو در آنان اجراء کند نبوده اند،
پس در حقیقت آمارى که گرفته شده ، از یک جمعیت بى دین گرفته اند، بى دینى که نام دین بر سر دارند، بخلاف آن جمعیت بى دینى که تعلیم و تربیت اجتماعى غیر دینى را با ضامن اجراء داشته اند، یعنى سرپرستى داشته اند، که قوانین اجتماعى را موبمو در آنان اجراء کرده ، و صلاح اجتماعى آنانرا حفظ نموده ، پس این آمارگیرى هیچ دلالتى برمقصود آنان ندارد.
