تفسیر آیات ۴۷ تا ۴۸ سورهٔ بقره

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۴ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۴۷ تا ۴۸ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى (شامل روایاتى درباره شفاعت و شفعاء)

در امالى شیخ صدوق علیه الرحمه ، از حسین بن خالد، از حضرت رضا، از آباء گرامش ، از امیرالمؤمنین علیه السلام ، روایت کرده که فرمود: رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: کسى که بحوض من ایمان نداشته باشد، خداوند او را در حوضم وارد نکند، و کسیکه بشفاعت من ایمان نداشته باشد، خداوند او را بشفاعتم نائل نسازد، آنگاه فرمود: تنها شفاعت من مخصوص کسانى از امت من است ، که مرتکب گناهان کبیره شده باشند، و اما نیکوکاران از ایشان هیچ گرفتارى پیدا نمى کنند، حسین ابن خالد میگوید: من بحضرت رضا عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه ! پس معناى این کلام خدایتعالى که مى فرماید: ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) چیست ؟ فرمود: شفاعت نمى کنند، مگر کسى را که خدا دینش را پسندیده باشد.

مولف: اینکه فرمود: (تنها شفاعتم ...) مطلبى استکه بطرق بسیارى از طریق شیعه و سنى از آنجناب روایت شده ، و اگر بیاد داشته باشید، همین معنا را از آیات فهمیدیم .

و در تفسیر عیاشى از سماعة بن مهران ، از ابى ابراهیم ، حضرت کاظم (علیه السلام )، روایت آورده ، که در ذیل آیه : ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا ) ، (امید آن داشته باش ، که پروردگارت بمقام محمودت برساند) فرمود: روز قیامت مردم همگى از شکم خاک برمیخیزند، و مقدار چهل سال مى ایستند، و خدایتعالى آفتاب را دستور میدهد تا بر فرق سرهاشان آنچنان نزدیک شود، که از شدت گرما عرق بریزند، و بزمین دستور مى رسد، که عرق آنان را در خود فرو نبرد، مردم به نزد آدم مى روند، و از او میخواهند، تا شفاعتشان کند، آدم مردم را به نوح دلالت مى کند، و نوح ایشانرا به ابراهیم ، و ابراهیم بموسى ، و موسى بعیسى و عیسى بایشان میگوید: بر شما باد بمحمد صلى الله علیه و آله و سلم خاتم النبیین ، پس محمد صلى الله علیه و آله و سلم مى فرماید: آرى من آماده اینکارم ، پس براه مى افتد، تا دم در بهشت مى رسد، و دق الباب مى کند، از درون بهشت مى پرسند: که هستى ؟ و خدا داناتر است ، پس محمد مى گوید: من محمدم ، از درون خطاب مى رسد: در را برویش باز کنید، چون در برویش گشوده میشود، بسوى پروردگار خود روى مى آورد، در حالیکه سر بسجده نهاده باشد، و سر از سجده بر نمیدارد،

تا اجازه سخن بوى دهند، و بگویند حرف بزن ، و درخواست کن ، که هر چه بخواهى داده خواهى شد و هر که را شفاعت کنى پذیرفته خواهد شد.

پس سر از سجده بر میدارد، دوباره رو بسوى پروردگارش نموده ، از عظمت او بسجده مى افتد، این بار هم همان خطابها بوى میشود، سر از سجده بر میدارد، و آنقدر شفاعت مى کند، که دامنه شفاعتش حتى بدرون دوزخ رسیده ، شامل حال کسانى که بآتش ‍ سوخته اند، نیز میشود، پس در روز قیامت در تمامى مردم از همه امتها، هیچ کس آبروى محمد صلى الله علیه و آله و سلم را ندارد، این است آن مقامى که آیه شریفه ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا) ، بدان اشاره دارد.

روایاتى که دلالت دارد بر اینکه (مقام محمود) در آیه شریفه همان شفاعت است

مولف: این معنا در روایاتى بسیار زیاد، بطور مختصر و مفصل ، هم بطرق متعدده اى از سنى ، و شیعه ، روایت شده است ، و این روایات دلالت دارد بر اینکه مقام محمود در آیه شریفه همان مقام شفاعت است ، البته منافات هم ندارد که غیر آنجناب ، یعنى سایر انبیاء و غیر انبیاء هم بتوانند شفاعت کنند، چون ممکن است شفاعت آنان فرع شفاعت آنجناب باشد، و فتح باب شفاعت بدست آنجناب بشود.

و در تفسیر عیاشى نیز از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت آمده ، که در تفسیر آیه ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا)، فرمود: این مقام شفاعت است .

باز در تفسیر عیاشى از عبید بن زراره روایت آمده ، که گفت : شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: آیا مؤمن هم شفاعت دارد؟ فرمود: بله ، فردى از حاضران پرسید: آیا مؤمن هم بشفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم در آنروز محتاج میشود؟ فرمود: بله ، براى اینکه مؤمنین هم خطایا و گناهانى دارند، هیچ احدى نیست مگر آنکه محتاج شفاعت آنجناب میشود، راوى میگوید: مردى از این گفتار رسولخدا پرسید: که فرمود: (من سید و آقاى همه فرزندان آدمم ، و در عین حال افتخار نمى کنم ) حضرت فرمود: بله صحیح است ، آنجناب حلقه در بهشت را مى گیرد، و بازش مى کند، و سپس بسجده مى افتد، خدایتعالى مى فرماید: سر بلند کن ، و شفاعت نما، که شفاعتت پذیرفته است ، و هر چه میخواهى بطلب که بتو داده میشود، پس سر بلند مى کند و دوباره بسجده مى افتد باز خدایتعالى مى فرماید: سر بلند کن و شفاعت نما که شفاعتت پذیرفته است و درخواست نما که درخواستت برآورده است پس آنجناب سر بر مى دارد و شفاعت مى نماید، و شفاعتش پذیرفته میشود و درخواست مى کند، و باو هر چه خواسته میدهند.

و در تفسیر فرات ، از محمد بن قاسم بن عبید، با ذکر یک یک راویان ، از بشر بن شریح بصرى ، روایت آورده ، که گفت : من بمحمد بن على علیه و السلام عرضه داشتم : کدامیک از آیات قرآن امیدوار کننده تر است ؟ فرمود: قوم تو در این باره چه میگویند؟ عرضه داشتم : میگویند آیه : ( قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم ، لا تقنطوا من رحمة اللّه ) ، (بگو اى کسانیکه در حق خود زیاده روى و ستم کردید، از رحمت خدا نومید مشوید) است ، فرمود: ولکن ما اهل بیت این را نمیگوئیم ، پرسیدم : پس شما کدام آیه را امیدوار کننده تر میدانید؟ فرمود: آیه ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) بخدا سوگند شفاعت ، بخدا سوگند شفاعت ، بخدا سوگند شفاعت .

مولف: اما اینکه آیه : ( عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا ) الخ ، مربوط بمقام شفاعت باشد، چه بسا هم لفظ آیه با آن مساعد باشد، و هم روایات بسیار زیادى که از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم رسیده ، که فرمود: مقام محمود مقام شفاعت است ، و اما اینکه گفتیم لفظ آیه با آن مساعد است ، از این جهت است که جمله (ان یبعثک الخ )، دلالت مى کند بر اینکه مقام نامبرده مقامى است که در آنروز بآن جناب میدهند، و چون کلمه (محمود) در آیه مطلق است ، شامل همه حمدها میشود، چون مقید بحمد خاصى نشده ، و این خود دلالت مى کند بر اینکه ، همه مردم او را مى ستایند، چه اولین و چه آخرین .

و از سوى دیگر از آنجا که حمد عبارتست از ثناى جمیل در مقابل رفتار جمیل اختیارى ، پس بما مى فهماند که در آنروز از آن جناب بتمامى اولین و آخرین ، رفتارى صادر میشود، که از آن بهره مند مى گردند، و او را مى ستایند.

و بهمین جهت در روایت عبید بن زراره ، که قبلا گذشت ، فرمود: هیچ احدى نیست مگر آنکه محتاج بشفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم میشود، (تا آخر حدیث )، که انشاءالله بیانش بوجهى دیگر خواهد آمد.

امید بخش ترین آیه قرآن

و اما اینکه آیه ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، امیدوار کننده ترین آیه قرآن باشد، و حتى از آیه : ( یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا ) الخ ، هم امیدوار کننده تر باشد، علتش این است که نهى از نومیدى در آیه دوم ، نهیى است که هر چند در قرآن شریف مکرر آمده ، مثلا از ابراهیم علیه السلام حکایت کرده که گفت : ( و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون ) ، (از رحمت خدا نومید نمیشوند، مگر مردم گمراه )، و از یعقوب علیه السلام حکایت کرده که گفت : ( انه لا ییاس من روح اللّه ، الا القوم الکافرون ) ، (بدرستیکه از رحمت خدا ماءیوس نمیشوند مگر مردم کافر). ولکن در هر دو مورد این نهى ناظر به نومیدى از رحمت تکوینى است ، همچنانکه مورد دو آیه بدان شهادت میدهد.

و اما آیه ( قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه اللّه ، ان اللّه یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم ، و انیبوا الى ربکم ) ، تا آخر آیات بعدش ، هر چند که نهى از نومیدى از رحمت تشریعى خداست ، بقرینه جمله ( اسرفوا على انفسهم ) ، که بروشنى مى فهماند قنوط و نومیدى در آیه راجع برحمت تشریعى ، و از جهت معصیت است ، و بهمین جهت خداى سبحان وعده آمرزش گناهان را بطور عموم ، و بدون استثناء آورد.

ولکن دنبال آیه جمله : (و انیبوا الى ربکم ، و جملات بعدى ) را آورده که به توبه و اسلام و عمل به پیروى امر مى کند، و مى فهماند که منظور آیه این است که بنده ایکه بخود ستم کرده ، نباید از رحمت خدا نومید شود، مادام که میتواند توبه کند، و اسلام آورد، و عمل صالح کند، از این راه هاى نجات استفاده کند.

پس در آیه نامبرده رحمت خدا مقید بقیود نامبرده شد، و مردم را امر مى کند که باین رحمت مقید خدا، دست بیاویزند، و خود را نجات دهند، و معلوم است که امید رحمت مقید مانند امید رحمت مطلق و عام نیست ، و آن رحمتى که خدا به پیامبرش وعده داده ، رحمت عمومى و مطلق است ، چون آنجناب را (رحمة للعالمین ) خوانده ، و این وعده مطلق را در آیه : ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، به پیامبر گرامیش داده ، تا او را دلخوش و شادمان کند.

توضیح اینکه آیه شریفه در مقام منت نهادن است ، و در آن وعده اى است خاص برسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و در سراسر قرآن ، خداى سبحان احدى از خلایق خود را هرگز چنین وعده اى نداده ، و در این وعده اعطاء خود را بهیچ قیدى مقید نکرده، وعده اعطائى است مطلق ، البته وعده اى نظیر این به دسته اى از بندگان خود داده ، که در بهشت بآنها بدهد، و فرموده : ( لهم ما یشاون عند ربهم ) ، (ایشان نزد پروردگار خود در بهشت هر چه بخواهند دارند) و نیز فرموده : ( لهم ما یشاون فیها، و لدینا مزید ) ، (ایشان در بهشت هر چه بخواهند دارند، و نزد ما بیش از آنهم هست )، که مى رساند آن دسته نامبرده در بهشت چیزهائى مافوق خواست خود دارند.

و معلومست که مشیت و خواست به هر خیرى و سعادتى تعلق مى گیرد، که بخاطر انسان خطور بکند، معلوم میشود در بهشت از خیر و سعادت چیزهائى هست که بر قلب هیچ بشرى خطور نمیکند، همچنانکه فرمود: ( فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین ) ، (هیچ کس نمیداند که چه چیزها که مایه خوشنودى آنان است ، بر ایشان ذخیره کرده اند).

خوب، وقتى عطاهاى خدا به بندگان با ایمان و صالحش این باشد، که مافوق تصور و از اندازه و قدر بیرون باشد، معلوم است که آنچه برسولش در مقام امتنان عطاء مى کند، وسیع تر و عظیم تر از اینها خواهد بود، (دقت بفرمائید).

معنى رضا در آیه کریمه ( ولسوف یعطیک ربک فترضى )

این وضع عطاى خداى تعالى است ، و اما ببینیم خوشنودى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم چه حد و حدودى دارد، و این را میدانیم که این خوشنودى غیر رضا بقضا، و قسمت خدا است ، که در حقیقت برابر با امر خدا است ، چون خدا مالک و غنى على الاطلاق است ، و عبد جز فقر و حاجت چیزى ندارد، و لذا باید بآنچه پروردگارش عطا مى کند راضى باشد، چه کم و چه زیاد، و نیز باید بآن قضائى که خدا درباره اش مى راند، خوشنود و راضى باشد، چه خوب و چه بد، و وقتى وظیفه هر عبدى این بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باین وظیفه داناتر، و عامل تر از هر کس دیگر است ، او نمیخواهد مگر آنچه را که خدا در حقش بخواهد.

پس رضا در آیه : ( و لسوف یعطیک ربک فترضى ) ، این رضا نیست ، چون گفتیم : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم از خدا راضى است چه عطا بکند، و چه نکند، و در آیه مورد بحث رضایت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در مقابل اعطاء خدا قرار گرفته ، و این معنا را مى رساند: که خدا اینقدر بتو میدهد تا راضى شوى ، پس معلوم است این رضا غیر آن است ، نظیر این است که بفقیرى بگوئى : من آنقدر بتو مال میدهم ، تا بى نیاز شوى ، و یا بگرسنه اى بگوئى : آنقدر طعامت میدهم تا سیر شوى ، که در این گونه موارد رضایت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم و بى نیاز کردن فقیر، و طعام بگرسنه بهیچ حد و اندازه اى مقید نشده.

همچنانکه مى بینیم نظیر چنین اعطاى بى حدى را خداوند بطائفه اى از بندگانش وعده داده ، و فرمود: ( ان الذین آمنوا، و عملوا الصالحات ، اولئک هم خیر البریة ، جزاؤ هم عند ربهم ، جنات عدن تجرى من تحتها الانهار، خالدین فیها ابدا، رضى اللّه عنهم ، و رضوا عنه ، ذلک لمن خشى ربه ) ، (کسانیکه ایمان آورده ، و عمل صالح کردند، بهترین خلق خدایند، پاداششان نزد پروردگارشان عبارتست از بهشت هاى عدن ، که نهرها از دامنه آنها روانست ، و ایشان ابدا در آن جاویدانند، خدا از ایشان راضى است ، و ایشان هم از خدا راضى میشوند، این پاداشها براى کسى است که از پروردگارش در خشیت باشد)،.

که این وعده نیز از آنجا که در مقام امتنان است و وعده اى است خصوصى ، لذا باید امرى باشد، مافوق آنچه که مؤمنین بطور عموم وعده داده شده اند، و باید از آن وسیع تر، و خلاصه بى حساب باشد.

از سوى دیگر مى بینیم : که خدایتعالى درباره رسول گرامیش فرمود: به مؤمنین رؤ ف و رحیم است ، ( بالمؤمنین رؤ ف رحیم ) و در این کلام خود راءفت و رحمت آنجناب را تصدیق فرموده با این حال چطور این رسول رؤ ف و رحیم راضى میشود که خودش در بهشت به نعمت هاى آنجا متنعم باشد و در باغهاى بهشت با خیال آسوده قدم بزند، در حالیکه جمعى از مؤمنین بدین او، و به نبوت او، و شیفتگان بفضائل و مناقب او، در درکات جهنم در غل و زنجیر باشند؟ و در زیر طبقاتى از آتش محبوس بمانند؟ با اینکه بربوبیت خدا، و برسالت رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، و بحقانیت آنچه رسول آورده ، معترف بوده اند، تنها جرمشان این بوده که جهالت برایشان چیزه گشته ، ملعبه شیطان شدند، و در نتیجه گناهانى مرتکب گشتند ، بدون اینکه عناد و استکبارى کرده باشند.

و اگر یکى از ماها به عمر گذشته خود مراجعه کند، و بیندیشد: که در این مدت چه کمالات ، و ترقیاتى را میتوانست بدست آورد، ولى در بدست آوردن آنها کوتاهى کرده ، آنوقت خود را بباد ملامت مى گیرد، و بخود خشم نموده ، یکى یکى کوتاهى ها را به رخ خود مى کشد، و بخود بد و بیراه میگوید، و ناگهان متوجه به جهالت و جنون جوانى خود میشود، که در آن هنگام چقدر نادان و بى تجربه بوده بمحض آنکه بیاد آن دوران تاریک عمر مى افتد، خشمش فرو مى نشیند، و خودش بخود رحم مى کند، و دلش براى خودش ‍ میسوزد، در حالیکه این حس ترحم که در فطرت او است ، یک ودیعه اى است الهى ، و قطره ایست از دریاى بى کران رحمت پروردگار، با این که حس ترحم او ملک خود او نیست ، بلکه عاریتى است ، و علاوه قطره ایست در برابر رحمت خدا، مع ذلک خودش براى خودش ترحم میکند، آنوقت چطور ممکن است ، که دریاى رحمت رب العالمین ، در موقفى که او است و انسانى جاهل ، و ضعیف ، بخروش نیاید؟ و چطور ممکن است مجلاى اتم رحمت رب العالمین ، یعنى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم بدستگیرى او نشتابد، و او را که در زندگى دنیا و در حین مرگ که در مواقف خطرناک دیگر، و زر و وبال خطایاى خود را چشیده ، همچنان در شکنجه دوزخ بگذارد، و او را نجات ندهد.

روایتى از امام باقرعلیه و السلام درباره شفاعت پیامبرصلى الله علیه و آلهو سلم درروز قیامت و روایات دیگرى در ذیل آیه (و لا تنفع الشفاعة )

و در تفسیر قمى ، در ذیل جمله : ( و لا تنفع الشفاعة عنده ، الا لمن اذن له ) الخ ، از ابى العباس تکبیر گو: روایت کرده که گفت غلامى آزاد شده یکى از همسران على بن الحسین ، که نامش ابو ایمن بود، داخل بر امام ابى جعفر علیه السلام شد، و گفت : اى ابى جعفر ! دل مردم را خوش مى کنید، و میگوئید شفاعت محمد شفاعت محمد؟ (خلاصه بگذارید مردم بوظائف خود عمل کنند)! ابو جعفر علیه السلام آنقدر ناراحت و خشمناک شد ، که رنگش تیره گشت ، و سپس فرمود: واى بر تو اى ابا ایمن ، آیا عفتى که درباره شکم و شهوتت ورزیدى (و خلاصه مقدس مآبیت ) تو را بطغیان در آورده ولى متوجه باش ، که اگر فزعهاى قیامت را ببینى ، آنوقت مى فهمى که واى بر تو مگر شفاعت جز براى گنه کارانى که مستوجب آتش شده اند تصور دارد؟ آنگاه اضافه کرد: هیچ احدى از اولین و آخرین نیست ، مگر آنکه در روز قیامت محتاج شفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم است ، و نیز اضافه کرد: که در روز قیامت یک شفاعتى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در امتش دارد، و یک شفاعتى ما در شیعیانمان داریم ، و یک شفاعتى شیعیان ما در خاندان خود دارند، و سپس فرمود: یک نفر مؤمن در آنروز بعدد نفرات دو تیره بزرگ عرب ربیعه و مضر شفاعت مى کند، و نیز مؤمن براى خدمت گذاران خود شفاعت مى کند، و عرضه میدارد: پروردگارا این شخص حق خدمت بگردنم دارد، و مرا از سرما و گرما حفظ مى کرد.

مولف: اینکه امام فرمود (احدى از اولین و آخرین نیست مگر آن که محتاج شفاعت محمد صلى الله علیه و آله و سلم میشود)، ظاهرش این است که این شفاعت عمومى ، غیر آن شفاعتى است که در ذیل روایت فرمود: (واى بر تو مگر شفاعت جز براى گنه کارانیکه مستوجب آتشند تصور دارد؟) نظیر این معنا در روایت عیاشى ، از عبید بن زراره ، از امام صادق علیه السلام گذشت ، و در این معنا روایت دیگرى است که هم عامه و هم خاصه نقل کرده اند، آیه : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة ، الا من شهد بالحق ، و هم یعلمون ) که ترجمه اش در این نزدیکیها گذشت ، بر این معنا دلالت مى کند، چون مى فهماند ملاک در شفاعت عبارتست از شهادت ، پس شهداء هستند که در روز قیامت مالک شفاعتند، و انشاءاللّه بزودى در تفسیر آیه ( و کذلک جعلناکم امة وسطا، لتکونوا شهداء على الناس ، و یکون الرسول علیکم شهیدا ) ، خواهیم گفت : که انبیاء شهداى خلقند، و رسول گرامى صلى الله علیه و آله و سلم اسلام ، شهید بر انبیاء است ، پس رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم شهید شه یدان ، و گواه گواهان است ، پس شفیع شفیعان نیز هست ، و اگر شهادت شهداء نمى بود، اصلا قیامت اساس درستى نداشت .

و در تفسیر قمى نیز، در ذیل جمله ( و لا تنفع الشفاعة عنده ، الا لمن اذن له ) امام علیه السلام فرمود: احدى از انبیاء و رسولان خدا بشفاعت نمى پردازد، مگر بعد از آنکه خدا اجازه داده باشد، مگر رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم که خدایتعالى قبل از روز قیامت باو اجازه داده ، و شفاعت مال او، و امامان از ولد او است ، و آنگاه بعد از ایشان سایر انبیاء شفاعت خواهند کرد.

روایاتى از کتاب خصال شسخ صدوق در خصوص شفاعت کنندگان روز قیامت

و در خصال ، از على علیه السلام روایت کرده که گفت : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: سه طائفه بدرگاه خدا شفاعت مى کنند، و شفاعتشان پذیرفته هم میشود، اول انبیاء دوم علماء سوم شهداء.

مولف: ظاهرا مراد بشهداء شهداى در میدان جنگ است ، چون معروف از معناى این کلمه در زبان اخبار ائمه (علیهم السلام ) همین معنا است ، نه معناى گواهى دادن بر اعمال ، که اصطلاح قرآن کریم است .

و نیز در خصال ، در ضمن حدیث معروف به (چهار صد) آمده : که امیرالمؤمنین فرمودند: براى ما شفاعتى است ، و براى اهل مودت ما شفاعتى .

مولف: در این بین روایات بسیارى در باب شفاعت سیده زنان بهشت فاطمه علیهاسلام ، و نیز شفاعت ذریه او، غیر از ائمه ، وارد شده ، و همچنین روایات دیگرى در شفاعت مؤمنین ، و حتى طفل سقط شده از ایشان ، نقل شده .

از آن جمله در حدیث معروف از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم که فرمود: ( تناکحوا تناسلوا الخ ) ، فرمود: زن بگیرید، و نسل خود را زیاد کنید، که من در روز قیامت بوجود شما نزد امتهاى دیگر مباهات مى کنم ، و حتى طفل سقط شده را هم بحساب مى آورم ، و همین طفل سقط شده با قیافه اى اخمو، بدر بهشت مى ایستد، هر چه باو میگویند: دراى ، داخل نمیشود، و میگوید: تا پدر و مادرم نیایند داخل نمى شوم ، (تا آخر حدیث ).

و نیز در خصال از امام ابى عبداللّه از پدرش از جدش از على (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: براى بهشت هشت دروازه است ، که از یک دروازه انبیاء و صدیقین وارد میشوند، و دربى دیگر مخصوص شهداء و صالحین است ، و پنج درب دیگر آن مخصوص ‍ شیعیان و دوستان ما است ، و خود لایزال بر صراط ایستاده ، دعا میکنم ، و عرضه میدارم : پروردگارا شیعیان و دوستان و یاوران مرا، و هر کس که در دنیا با من تولى داشته ، سلامت بدار، و از سقوط در جهنم حفظ کن ، که ناگهان از درون عرش ندائى مى رسد: دعایت مستجاب شد، و شفاعتت پذیرفته گردید، و آنروز هر مردى از شیعیان من ، و دوستان و یاوران من ، و آنانکه عملا و زبانا با دشمنان من جنگیدند، تا هفتاد هزار نفر از همسایگان و خویشاوندان خود را شفاعت مى کنند (لازمه این معنا آنستکه زندگى یک نفر شیعه اهل بیت (علیهم السلام ) در سعادت هفتاد هزار نفر مؤ ثر است همچنانکه دیدیم اثر انحراف دشمنان اهل بیت تا چهارده قرن باقى مانده و هنوز هم باقى میماند) (مترجم ) یک درب دیگر بهشت مخصوص سایر مسلمانان است ، آنهائیکه اعتراف بشهادت (لا اله الا اللّه ) داشتند، و در دل یک ذره بغض و دشمنى ما اهل بیت را نداشته اند.

کسانى که شفاعت برایشان سودى ندارد بروایت امام صادق علیه السلام

و در کافى از حفص مؤ ذن از امام صادق علیه السلام روایت کرده ، که در رساله ایکه بسوى اصحابش نوشت ، فرمود: و بدانید که احدى از خلایق خدا، شما را از خدا بى نیاز نمى کند، (نه کسى هست که اگر خدا نداد او بدهد، و نه کسى که اگر خدا بلائى فرستاد، او از آن جلوگیرى کند،) نه فرشته مقربى اینکاره است ، و نه پیامبر مرسلى ، و نه کسى پائین تر از این ، هر کس دوست میدارد شفاعت شافعان نزد خدا سودى بحالش داشته باشد، باید از خدا رضایت بطلبد.

و در تفسیر فرات بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: جابر به امام باقر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم ، یا بن رسول اللّه ! حدیثى از جده ات فاطمه علیهاسلام برایم حدیث کن ، جابر همچنان مطالب امام را در خصوص شفاعت فاطمه علیه و السلام در روز قیامت ذکر مى کند، تا مى رسد باینجا که میگوید: امام ابو جعفر فرمود: پس بخدا سوگند، از مردم کسى باقى نمى ماند مگر کسیکه اهل شک باشد، و در عقائد اسلام ایمان راسخ نداشته ، و یا کافر و یا منافق باشد، پس چون این چند طائفه در طبقات دوزخ قرار مى گیرند، فریاد مى زنند، که خدایتعالى آنرا چنین حکایت مى فرماید: ( فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم ، فلو ان لنا کره ، فنکون من المؤمنین ) ، (ما هیچ یک از این شافعان را نداشتیم ، تا برایمان شفاعت کنند، و هیچ دوست دلسوزى نداشتیم تا کمکى برایمان کنند، خدایا اگر براى ما برگشتى باشد، حتما از مؤمنین خواهیم بود)، آنگاه امام باقر علیه و السلام فرمود: ولى هیهات هیهات که بخواسته شان برسند، و بفرض هم که برگردند، دوباره به همان منهیات که از آن نهى شده بودند، رو مى آورند، و بدرستیکه دروغ مى گویند.

مولف: اینکه امام علیه و السلام بآیه ( فما لنا من شافعین ) الخ تمسک کردند، دلالت دارد بر اینکه امام علیه و السلام آیه را دال بر وقوع شفاعت دانسته اند، با اینکه منکرین شفاعت ، آیه را از جمله ادله بر نفى شفاعت گرفته بودند، و اگر بخاطر داشته باشید آن نکته ایکه ما در ذیل جمله : ( فما تنفعهم شفاعه الشافعین ) خاطر نشان کردیم ، تا اندازه اى وجه دلالت آیه : ( فما لنا من شافعین ) را بر وقوع شفاعت روشن مى کند، چون اگر مراد خدایتعالى صرف انکار شفاعت بود، جا داشت بفرماید ( فما لنا من شفیع و لا صدیق حمیم ) ، (ما نه شفیعى داشتیم ، و نه دوستى دلسوز)، پس اینکه در سیاق نفى صیغه جمع را آورد و فرمود: (از شافعان هیچ شفیعى نداشتیم )، معلوم میشود شافعانى بوده اند و جماعتى بوده اند که از شافعان شفیع داشته اند، و جماعتى نداشته اند، یعنى شفاعت شافعان درباره آنان فائده اى نداشته .

علاوه بر اینکه جمله : ( فلو ان لنا کرة ) الخ ، که بعد از جمله : ( فما لنا من شافعین الخ ) ، قرار گرفته ، آرزوئى است که در مقام حسرت کرده اند، و معلوم است که آرزوى در مقام حسرت ، آرزوى چیزى است که مى بایستى داشته باشند، ولى ندارند، و حسرت مى خورند ، که ایکاش ما هم آنرا میداشتیم .

پس معناى اینکه گفتند: (اگر براى ما بازگشتى بود) این است که ایکاش برمى گشتیم ، و از مؤمنین میشدیم ، تا مانند آنان بشفاعت مى رسیدیم ، پس آیه شریفه از ادله ایست که بر وقوع شفاعت دلالت مى کند، نه بر نفى و انکار آن .

فرمایشات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم درذیل آیه (ولا یشفعون الا لمن ارتضى )

و در توحید، از امام کاظم ، از پدرش ، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام )، از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت آورده ، که فرمود: در میانه امت من تنها شفاعت من بمرتکبین گناهان کبیره مى رسد، و اما نیکوکاران هیچ گرفتارى ندارند، که محتاج شفاعت شوند، شخصى عرضه داشت : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم : چطور شفاعت مخصوص مرتکبین کبیره ها است ؟ با اینکه خدایتعالى مى فرماید ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، و معلوم است که مرتکب گناهان کبیره مرتضى (مورد پسند خدا) نیستند؟ امام کاظم علیه و السلام فرمود: هیچ مؤمنى گناه نمى کند مگر آنکه گناه ناراحتش میسازد و در نتیجه از گناه خود نادم میشود، و رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم فرموده بود: که براى توبه همینکه نادم شوى کافى است ، و نیز فرمود: کسیکه از حسنه خود خوشحال ، و از گناهکارى خود متاءذى و ناراحت باشد، او مؤمن است ، پس کسیکه از گناهى که مرتکب شده پشیمان نمیشود، مؤمن نیست ، و از شفاعت بهره مند نمیشود، و از ستمکاران است ، که خدایتعالى درباره شان فرموده : ( ما للظالمین من حمیم ، و لا شفیع یطاع ) ، (ستمکاران نه دلسوزى دارند، و نه شفیعى که شفاعتش خریدار داشته باشد).

شخصى که در آنمجلس بود عرضه داشت : یا بن رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم چگونه کسیکه بر گناهى که مرتکب شده پشیمان نمیشود مؤمن نیست ؟ فرمود: جهتش این است که هیچ انسانى نیست که یقین داشته باشد بر اینکه در برابر گناهان عقاب میشود، مگر آنکه اگر گناهى مرتکب شود،از ترس آن عقاب پشیمان مى گردد، و همینکه پشیمان شد، تائب است ، و مستحق شفاعت میشود، و اما وقتى پشیمان نشود، بر آنگناه اصرار مى ورزد، و مصر بر گناه آمرزیده نمیشود، چون مؤمن نیست ، و بعقوبت گناه خود ایمان ندارد، چه اگر ایمان داشت ، قطعا پشیمان میشد.

و رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم هم فرموده بود: که هیچ گناه کبیره اى با استغفار و توبه کبیره نیست ، و هیچ گناه صغیره اى با اصرار صغیره نیست ، و اما اینکه خداى عز و جل فرموده : ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) ، منظور این است که شفیعان در روز قیامت شفاعت نمى کنند، مگر کسى را که خدا دین او را پسندیده باشد، و دین همان اقرار بجزاء بر طبق حسنات و سیئات است ، پس کسى که دینى پسندیده داشته باشد، قطعا از گناهان خود پشیمان میشود، چون چنین کسى بعقاب قیامت آشنائى و ایمان دارد.

مولف: اینکه امام علیه السلام فرمود: (و از ستمکاران است ) الخ ، در این جمله کوتاه ، ظالم روز قیامت را معرفى نموده ، اشاره مى کند بآن تعریضى که قرآن از ستمکار کرده ، و فرموده : ( فاذن مؤ ذن بینهم : ان لعنة اللّه على الظالمین ، الذین یصدون عن سبیل اللّه ، و یبغونها عوجا، و هم بالاخرة کافرون ) ، (پس جار زنى در میان آنان جار کشید: که لعنت خدا بر ستمکاران ، یعنى کسانیکه مردم را از راه خدا جلوگیرى مى کنند، و دوست میدارند آنرا کج و معوج سازند، و بآخرت هم کافرند) و این همان کسى است که اعتقاد بروز مجازات ندارد، در نتیجه اگر اوامرى از خدا از او فوت شد، ناراحت نمیشود، و یا اگر محرماتى را مرتکب گشت ، دچار دل واپسى نمى گردد، و حتى اگر تمامى معارف الهیه ، و تعالیم دینیه را انکار کرد، و یا امر آن معارف را خوار شمرد، و اعتنائى به جزاء و پاداش ‍ در روز جزا و پاداش نکرد، هیچ دلواپسى پیدا نمى کند، و اگر سخنى از آن بمیان مى آورد، از در استهزاء و تکذیب است .

و اینکه فرمود: (پس این تائب و مستحق شفاعت است )، معنایش این است که او بسوى خدا بازگشته ، و داراى دینى مرضى و پسندیده گشته ، از مصادیق شفاعت قرار گرفته است ، و گرنه اگر منظور توبه اصطلاحى بود، توبه خودش یکى از شفعا است .

و اینکه کلام رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم را نقل کرد که فرمود: (هیچ گناهى با استغفار کبیره نیست ) الخ ، منظورش از این نقل تمسک بجمله بعدى بود، که فرمود: (و هیچ صغیره اى با اصرار صغیره نیست ) چون کسیکه از گناه صغیره ، گرفته خاطر و پشیمان نمیشود، گناه درباره او وضع دیگرى بخود مى گیرد، و عنوان تکذیب به معاد و ظلم بآیات خدا را پیدا مى کند، و معلوم است که چنین گناهى آمرزیده نیست ، زیرا گناه وقتى آمرزیده میشود، که یا صاحبش توبه کند، که مصر بر گناه گفتیم پشیمان نیست ، و توبه نمى کند، و یا بشفاعت آمرزیده میشود، که باز گفتیم شفاعت دین مرضى میخواهد، و دین چنین شخصى مرضى نیست .

نظیر این معنا در روایت علل آمده که از ابى اسحاق القمى ، نقل کرده که گفت : من بابى جعفر امام محمد بن على باقر (علیهماالسلام ) عرضه داشتم : یا بن رسول اللّه ! از مؤمن مستبصر برایم بگو، که وقتى داراى معرفت میشود، و کمال مى یابد، آیا باز هم زنا مى کند؟ فرمود: بخدا سوگند نه ، پرسیدم آیا لواط مى کند؟ فرمود: بخدا سوگند، نه ، میگوید: پرسیدم : آیا دزدى مى کند؟ فرمود: نه ، پرسیدم : آیا شراب میخورد؟ فرمود: نه ، پرسیدم : آیا هیچیک از این گناهان کبیره را مى کند؟ و هیچ عمل زشتى از این اعمال مرتکب میشود؟ فرمود: نه ، پرسیدم : پس مى فرمائید: اصلا گناه نمیکند؟ فرمود: نه ، در حالیکه مؤمن است ممکن است گناه کند، چیزى که هست مؤمنى است مسلمان ، و گناهکار، پرسیدم : معناى مسلمان چیست ؟ فرمود: مسلمان بطور دائم گناه نمیکند، و بر آن اصرار نمى ورزد، (تا آخر حدیث )

روایات دیگرى در خصوص مسئله شفاعت روز جزا

و در خصال ، بسندهائى از حضرت رضا، از پدران بزرگوارش (علیهم السلام )، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ، روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت شود، خداى عز و جل براى بنده مؤمنش تجلى مى کند، و او را بگناهانى که کرده یکى یکى واقف میسازد، و آنگاه او را مى آمرزد، و این بدان جهت مى کند، که تا هیچ ملک مقرب ، و هیچ پیغمبرى مرسل ، از فضاحت و رسوائى بنده او خبردار نشود، پرده پوشى مى کند، تا کسى از وضع او آگاه نگردد، آنگاه بگناهان او فرمان میدهد تا حسنه شوند.

و از صحیح مسلم نقل شده : که با سندى بریده ، از ابى ذر، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم روایت آورده ، که فرمود: (روز قیامت مردى را مى آورند، و فرمان مى رسد: که گناهان صغیره اش را باو عرضه کنید، و سپس از او دور شوید، باو میگویند: تو چنین و چنان کرده اى ، او هم اعتراف مى کند، و هیچیک را انکار نمى کند، ولى همه دل واپسیش از این است که بعد از گناهان صغیره کبائرش ‍ را برخش بکشند، آنوقت از شرم و خجالت چه کند؟ ولى ناگهان فرمان مى رسد: بجاى هر گناه یک حسنه برایش بنویسید، مرد، مى پرسد: آخر من گناهان دیگرى داشتم ، و در اینجا نمى بینم ؟ ابى ذر گفت : رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم وقتى باینجا رسید، آنچنان خندید که دندانهاى کنارش نمودار شد.

و در امالى از امام صادق علیه السلام روایت آمده : که فرمود: چون روز قیامت شود، خداى تبارک و تعالى رحمت خود بگستراند، آنچنان که شیطان هم بطمع رحمت او بیفتد.

مولف: این سه روایت اخیر، از مطلقات اخبارند، که قید و شرطى در آنها نشده ، و منافات با روایات دیگرى ندارد، که قید و شرط در آنها شده است .

و اخبار داله بر وقوع شفاعت ، از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت ، هم از طرق ائمه اهل بیت و هم از طرق عامه ، بسیار و بحد تواتر رسیده است ، که صرفنظر از مفاد یک یک آنها، همگى بر یک معنا دلالت دارند، و آن این است که در روز قیامت افرادى گنه کار از اهل ایمان شفاعت میشوند، حال یا اینکه از دخول در آتش نجات مى یابند، و یا اینکه بعد از داخل شدن بیرون میشوند، و آنچه از این اخبار بطور یقین حاصل میشود، این است که گنه کاران از اهل ایمان در آتش خالد و جاودانه نمى مانند، و بطوریکه بخاطر دارید از قرآن کریم هم بیش از این استفاده نمیشد.

بحث فلسفی#

بحث فلسفى در بیان سعادت و شقاوت و رابطه اعمال با آنها و ترتب مجازات بر اعمال

جزئیات و تفاصیل مسئله معاد، چیزى نیست که دست براهین عقلى بدان برسد، و بتواند آنچه از جزئیات معاد، که در کتاب و سنت وارد شده ، اثبات نماید، و علتش هم بنا بگفته بوعلى سینا این است که : آن مقدماتى که باید براهین عقلى بچیند، و بعد از چیدن آنها یک یک آن جزئیات را نتیجه بگیرد، در دسترس عقل آدمى نیست ، ولکن با در نظر گرفتن این معنا، که آدمى بعد از جدا شدن جانش ‍ از تن ، تجردى عقلى و مثالى به خود مى گیرد و براهین عقلى دسترسى باین انسان مجرد و مثالى دارد، لذا کمالاتى هم که این انسان در آینده در دو طریق سعادت و شقاوت بخود مى گیرد، در دسترس براهین عقلى هست .

آرى انسان از همان ابتداى امر، هر فعلى که انجام دهد، از آن فعل هیئتى و حالى از سعادت و شقاوت در نفسش پدید مى آید، که البته میدانید مراد بسعادت ، آن وضع و آن چیزیست که براى انسان از آن جهت که انسان است خیر است ، و مراد بشقاوت هر چیزى است که براى او، از این جهت که انسان است مضر است .

آنگاه اگر همین فعل تکرار بشود، رفته رفته آن حالتى که گفتیم : از هر فعلى در نفس پدید مى آید، شدت یافته ، و نقش مى بندد، و بصورت یک ملکه (و یا بگو طبیعت ثانوى )، در مى آید، و سپس این ملکه در اثر رسوخ بیشتر، صورتى سعیده ، و یا شقیه در نفس ‍ ایجاد مى کند، و مبدء هیئت ها و صورتهاى نفسانى میشود، حال اگر آن ملکه سعیده باشد، آثارش وجودى ، و مطابق ، و ملایم با صورت جدید، و با نفسى میشود که در حقیقت بمنزله ماده ایست که قابل و مستعد و پذیراى آنست ، و اگر شقیه باشد، آثارش امورى عدمى میشود، که با تحلیل عقلى به فقدان و شر برگشت مى کند.

پس نفسیکه سعید است ، از آثاریکه از او بروز مى کند لذت مى برد، چون گفتیم : نفس او نفس یک انسان است ، و آثار هم آثار انسانیت او است ، و او مى بیند که هر لحظه انسانیتش فعلیتى جدید بخود مى گیرد.

و برعکس نفس شقى ، آثارش همه عدمى است ، که با تحلیل عقلى سر از فقدان و شر در مى آورد، پس همانطور که گفتیم : نفس ‍ سعید بآن آثار انسانى که از خود بروز میدهد، بدان جهت که نفس انسانى است بالفعل لذت مى برد، نفس شقى هم هر چند که آثارش ‍ ملایم خودش است ، چون آثار آثار او است ، ولکن بدان جهت که انسان است از آن آثار متالم میشود.

این مطلب مربوط به نفوس کامله است ، در دو طرف سعادت و شقاوت ، یعنى انسانیکه هم ذاتش صالح و سعید است ، و هم عملش ‍ صالح است ، و انسانیکه هم ذاتش شقى است ، و هم عملش فاسد و طالح است ، و اما بالنسبه بنفوس ناقص ، که در سعادت و شقاوتش ‍ ناقص است ، باید گف ت : اینگونه نفوس دو جورند، یکى نفسى است که ذاتا سعید است .

ولى فعلا شقى است و دوم آن نفسى که ذاتا شقى است ولى از نظر فعل سعید است .

اما قسم اول ، نفسى است که ذاتش داراى صورتى سعید است ، یعنى عقائد حقه را که از ثابتات است دارد، چیزیکه هست هیئت هائى شقى و پست ، و در اثر گناهان و زشتیهائیکه مرتکب شده بتدریج از روزیکه در شکم مادر باین بدن متعلق شده ، و در دار اختیار قرار گرفته ، در او پیدا شده ، و چون این صورتها با ذات او سازگارى ندارد، ماندنش در نف س قسرى و غیر طبیعى است ، و برهان عقلى این معنا را ثابت کرده : که قسر و غیر طبیعى دوام نمى آورد، پس چنین نفسى ، یا در دنیا، یا در برزخ ، و یا در قیامت ، (تا ببینى ، رسوخ و ریشه دواندن صور شقیه تا چه اندازه باشد)، طهارت ذاتى خود را باز مى یابد.

و همچنین نفسى شقى ، که ذاتا شقى است ، ولى بطور عاریتى هیئتهاى خوبى در اثر اعمال صالحه بخود گرفته ، از آنجا که این هیئت ها و این صورتها با ذات نفس سازگارى ندارد، و براى او غیر طبیعى است ، و گفتیم غیر طبیعى دوام ندارد، یا دیر، و یا بزودى ، یا در همین دنیا، و یا در برزخ ، و یا در قیامت ، این صورتهاى صالحه را از دست میدهد.

باقى میماند آن نفسیکه در زندگى دنیا هیچ فعلیتى نه از سعادت و نه از شقاوت بخود نگرفته ، و همچنان ناقص و ضعیف از دار دنیا رفته ، اینگونه نفوس مصداق (مرجون لامر اللّه )اند، تا خدا با آنها چه معامله کند.

این آن چیزیست که براهین عقلى در باب مجازات بثواب و عقاب در برابر اعمال ، بر آن قائم است ، و آنرا اثر و نتیجه اعمال میداند، چون بالاخره روابط وضعى و اعتبارى ، باید بروابطى وجودى و حقیقى منتهى شود.

باز مطلب دیگریکه در دسترس برهانهاى عقلى است ، این استکه برهان عقلى مراتب کمال وجودى را مختلف میداند، بعضى را ناقص ، بعضى را کامل ، بعضى را شدید، بعضى را ضعیف ، که در اصطلاح علمى این شدت و ضعف را تشکیک میگویند، مانند نور که قابل تشکیک است ، یعنى از یک شمع گرفته ، ببالا مى رود، نفوس بشرى هم در قرب بخدا، که مبدء هر کمال و منتهاى آنست ، و دورى از او مختلف است ، بعضى از نفوس در سیر تکاملى خود بسوى آن مبدئى که از آنجا آمده اند، بسیار پیش مى روند، و بعضى دیگر کمتر و کمتر، این وضع علل فاعلى است ، که بعضى فوق بعضى دیگرند، و هر علت فاعلى واسطه گرفتن فیض از مافوق خود، و دادنش بمادون خویش است ، که در اصطلاح فلسفى از آن (ما به ) تعبیر مى کنند، پس بعضى از نفوس که همان نفوس کامله از قبیل نفوس انبیاء (علیهم السلام )، و مخصوصا آنکه همه درجات کمال را پیموده ، و بهمه فعلیاتى که ممکن بوده رسیده ، واسطه میشود بین مبدء فیض ، و علت هاى مادون ، تا آنان نیز هیئت هاى شقیه و زشتى که بر خلاف ذاتشان در نفوس ضعیفشان پیدا شده ، زایل سازند، و این همان شفاعت است البته شفاعتى که مخصوص گنه کاران است .

یک بحث اجتماعى درباره حکومت و قانون و بررسى شفاعت از نظر اجتماعى

آنچه اصول اجتماعى دست میدهد، اینستکه مجتمع بشرى بهیچ وجه قادر بر حفظ حیات ، و ادامه وجود خود نیست ، مگر با قوانینى که از نظر خود اجتماع معتبر شمرده شود، تا آن قوانین ، ناظر بر احوال اجتماع باشد، و در اعمال یک یک افراد حکومت کند، و البته باید قانونى باشد که از فطرت اجتماع ، و غریزه افراد جامعه ، سرچشمه گرفته باشد، و بر طبق شرائط موجود در اجتماع وضع شده باشد، تا تمامى طبقات هر یک بر حسب آنچه با موقعیت اجتماعیش سازگار است ، راه خود را بسوى کمال حیاة طى کند، و در نتیجه جامعه بسرعت رو بکمال قدم بر دارد، و در این راه طبقات مختلف ، با تبادل اعمال ، و آثار گوناگون خود، و با برقرار کردن عدالت اجتماعى ، کمک کار یکدگر در سیر و پیشرفت شوند.

از سوى دیگر، این معنا مسلم است ، که وقتى این تعاون ، و عدالت اجتماعى برقرار میشود، که قوانین آن بر طبق دو نوع مصالح و منافع مادى و معنوى هر دو وضع شود، و در وضع قوانین ، رعایت منافع معنوى هم بشود، (زیرا سعادت مادى و معنوى بشر، مانند دو بال مرغ است ، که در پروازش بهر دو محتاج است ، اگر کمالات معنوى از قبیل فضائل اخلاقى در بشر نباشد، و در نتیجه عمل افراد صالح نگردد، مرغى میماند که میخواهد با یک بال پرواز کند) چون همه میدانیم که این فضائل اخلاقى است ، که راستى ، و درستى ، و وفاى بعهد، و خیر خواهى ، و صدها عمل صالح دیگر درست مى کند.

و از آنجائیکه قوانین ، و احکامیکه براى نظام اجتماع وضع میشود، احکامى است اعتبارى ، و غیر حقیقى ، و به تنهائى اثر خود را نمى بخشد (چون طبع سرکش و آزادى طلب بشر، همواره میخواهد از قید قانون بگریزد)، لذا براى اینکه تاءثیر این قوانین تکمیل شود، باحکام دیگرى جزائى نیازمند میشود، تا از حریم آن قوانین حمایت ، و محافظت کند، و نگذارد یکدسته بوالهوس از آن تعدى نموده ، دسته اى دیگر در آن سهل انگارى و بى اعتنائى کنند.

و بهمین جهت مى بینیم هر قدر حکومت (حال ، هر حکومتى که باشد) بر اجراء مقررات جزائى قویتر باشد، اجتماع در سیر خود کمتر متوقف میشود، و افراد کمتر از مسیر خود من حرف و گمراه گشته ، و کمتر از مقصد باز میمانند.

و بر خلاف ، هر چه حکومت ضعیف تر باشد، هرج و مرج در داخل اجتماع بیشتر شده ، و جامعه از مسیر خود منحرف و منحرف تر میشود، پس بهمین جهت یکى از تعلیماتیکه لازم است در اجتماع تثبیت شود، تلقین و تذکر احکام جزائى است ، تا اینکه همه بدانند: در صورت تخلف از قانون بچه مجازات ها گرفتار مى شوند، و نیز ایجاد ایمان بقوانین در افراد است ، و نیز یکى دیگر این است که با ندانم کاریها، و قانون شکنى ها، و رشوه گیریها، امید تخلص از حکم جزاء را در دلها راه ندهند، و شدیدا از این امید جلوگیرى کنند.

باز بهمین جهت بود که دنیا علیه کیش مسیحیت قیام کرد، و آنرا غیر قابل قبول دانست ، براى اینکه در این کیش بمردم میگویند: که حضرت مسیح خود را بر بالاى دار فدا، و عوض گناهان مردم قرار داد، و این را بمردم تلقین کردند، که اگر بیائید ، و با نمایندگان او صحبت کنید، و از او خواهش کنید، تا شما را از عذاب روز قیامت برهاند، آن نماینده این وساطت را برایتان خواهد کرد، و معلوم است که چنین دینى اساس بشریت را منهدم مى کند، و تمدن بشر را با سیر قهقرى به توحش مبدل میسازد.

همچنانکه میگویند: آمار نشان داده که دروغگویان و ستمکاران در میان متدینین بیشتر از دیگرانند، و این نیست مگر بخاطر اینکه ، این عده همواره دم از حقانیت دین خود مى زنند، و گفتگو از شفاعت مسیح در روز قیامت مى کنند، و لذا دیگر هیچ باکى از هیچ عملى ندارند، بخلاف دیگران ، که از خارج چیزى و تعلیماتى در افکارشان وارد نگشته ، بهمان سادگى فطرت ، و غریزه خدادادى خود باقى مانده اند واحکام فطرت خود را با تعلیماتیکه احکام فطرى دیگر آنرا باطل کرده ، باطل نمى کنند و بطور قطع حکم مى کنند باینکه تخلف از هر قانونى که مقتضاى انسانیت ، و مدینه فاضله بشریت است ، قبیح و ناپسند است .

و اى بسا که جمعى از اهل بحث ، مسئله شفاعت اسلام را هم ، از ترس اینکه با همین قانون شکنى هاى زشت تطبیق نشود، تاءویل نموده ، و برایش معنائى کرده اند، که هیچ ربطى بشفاعت ندارد، و حال آنکه مسئله شفاعت ، هم صریح قرآن است ، و هم روایات وارده درباره آن متواتر است .

و بجان خودم ، نه اسلام شفاعت بآن معنائى که آقایان کرده اند که گفتیم هیچ ربطى بشفاعت ندارد اثبات کرده ، و نه آن شفاعتى را که با قانون شکنى یعنى یک مسئله مسخره و زشت منطبق میشود، قبول دارد.

اینجاست که یک دانشمند که میخواهد در معارف دینى اسلامى بحث کند، و آنچه اسلام تشریع کرده ، با هیکل اجتماع صالح ، و مدینه فاضله تطبیق نماید، باید تمامى اصول و قوانین منطبقه بر اجتماع را بر رویهم حساب کند و نیز بداند که چگونه باید آنها را با اجتماع تطبیق کرد، و در خصوص مسئله شفاعت بدست آورد: که اولا شفاعت در اسلام بچه معنا است ؟ و ثانیا این شفاعتى که وعده اش را داده اند، در چه مکان و زمانى صورت مى گیرد؟ و ثالثا چه موقعیتى در میان سایر معارف اسلامى دارد؟

که اگر این طریقه را رعایت کند، مى فهمد که اولا آن شفاعتى که قرآن اثباتش کرده ، این است که مؤمنین یعنى دارندگان دینى مرضى ، در روز قیامت جاویدان در آتش دوزخ نمیمانند ، البته همانطور که گفتیم ، بشرطى که پروردگار خود را با داشتن ایمان مرضى ، و دین حق دیدار نموده باشد، پس این وعده اى که قرآن داده مشروط است ، نه مطلق ، (پس هیچکس نیست که یقین داشته باشد که گناهانش ‍ با شفاعت آمرزیده میشود، و نمى تواند چنین یقینى پیدا کند).

علاوه بر این ، قرآن کریم ناطق باین معنا است : که هر کسى نمیتواند این دو شرط را در خود حفظ کند، چون باقى نگهداشتن ایمان بسیار سخت است ، و بقاى آن از جهت گناهان ، و مخصوصا گناهان کبیره ، و باز مخصوصا تکرار و ادامه گناهان ، در خطرى عظیم است ، آرى ایمان آدمى دائما در لبه پرتگاه قرار دارد، چون منافیات آن دائما آنرا تهدید بنابودى مى کند.

و چون چنین است ، پس یک فرد مسلمان دائما ترس این را دارد، که مبادا گرانمایه ترین سرمایه نجات خود را از دست بدهد، و این امید هم دارد، که بتواند با توبه و جبران مافات آن را حفظ کند، پس چنین کسى دائما در میان خوف و رجاء قرار دارد، و خداى خود را، هم از ترس مى پرستد، و هم بامید، و در نتیجه در زندگیش هم در حالت اعتدال ، میان نومیدى ، که منشاء خمودیها است ، و میان اطمینان بشفاعت ، که کوتاهیها و کسالتها است ، زندگى مى کند، نه بکلى نومید است ، و نه بکلى مطمئن ، نه گرفتار آثار سوء آن نومیدى است ، و نه گرفتار آثار سوء این اطمینان .

و ثانیا مى فهمد، که اسلام قوانینى اجتماعى قرار داده ، که هم جنبه مادیات بشر را تاءمین مى کند، و هم جنبه معنویات او را، بطوریکه این قوانین ، تمامى حرکات و سکنات فرد و اجتماع را فرا گرفته ، و براى هر یک از مواد آن قوانین ، کیفر و پاداشى مناسب با آن مقرر کرده ، اگر آن گناه مربوط بحقوق خلق است ، دیاتى ، و اگر مربوط بحقوق دینى و الهى است ، حدودى و (تعزیرهائى ) معلوم کرده ، تا آنجا که یک فرد را بکلى از مزایاى اجتماعى محروم نموده ، سزاوار ملامت و مذمت و تقبیح دانسته است .

و باز براى حفظ این احکام ، حکومتى تاءسیس کرده ، و اولى الامرى معین نموده ، و از آنهم گذشته ، تمامى افراد را بر یکدگر مسلط نموده ، و حق حاکمیت داده ، تا یک فرد (هر چند از طبقه پائین اجتماع باشد)، بتواند فرد دیگرى را (هر چند که از طبقات بالاى اجتماع باشد)، امر بمعروف و نهى از منکر کند.

و سپس این تسلط را با دمیدن روح دعوت دینى ، زنده نگه داشته است ، چون دعوت دینى که وظیفه علماى امت است ، متضمن انذار و تبشیرهائى بعقاب و ثواب در آخرت است ، و باین ترتیب اساس تربیت جامعه را بر پایه تلقین معارف مبدء و معاد بنا نهاده .

این است آنچه که هدف همت اسلام از تعلیمات دینى است ، خاتم پیامبران آنرا آورد، و هم در عهد خود آنجناب ، و هم بعد از آنجناب تجربه شد، و خود آن حضرت آنرا در مدت نبوتش پیاده کرد، و حتى یک نقطه ضعف در آن دیده نشد، بعد از آن جناب هم تا مدتى بآن احکام عمل شد، چیزیکه هست بعد از آن مدت بازیچه دست زمامداران غاصب بنى امیه ، و پیروان ایشان قرار گرفت ، و با استبداد خود، و بازى گرى با احکام دین ، و ابطال حدود الهى ، و سیاسات دینى ، دین مبین اسلام را از رونق انداختند، تا کار بجائى رسید که همه میدانیم ، تمامى آزادى ها که اسلام آورده بود از بین رفت ، و یک تمدن غربى جاى گزین تمدن واقعى اسلامى شد، و از دین اسلام در بین مسلمانان چیزى باقى نماند، مگر بقدر آن رطوبتى که پس از خالى کردن کاسه آب در آن میماند.

و همین ضعف واضح که در سیاست دین پیدا شد، و این ارتجاع و عقب گردى که مسلمانان کردند، باعث شد از نظر فضائل و فواضل تنزل نموده ، بانحطاط اخلاقى و عملى گرفتار شوند، و یکسره در منجلاب لهو و لعب و شهوات و کارهاى زشت فرو روند، و در نتیجه تمام قرق هاى اسلام شکسته شد، و گناهانى در بینشان پدید آمد، که حتى بى دینان هم از آن شرم دارند.

این بود علت انحطاط، نه بعضى از معارف دینى ، که بغیر از سعادت انسان در زندگى دنیا و آخرتش اثرى ندارد، خداوند همه مسلمانان را بعمل باحکام ، و معارف این دین حنیف یارى دهد.

و آن آمارى هم که نام بردند، (بفرضى که درست باشد)، از جمعیت متدینى گرفته اند، که سرپرست نداشته اند، و در تحت سیطره حکومتى که معارف و احکام دین را موبمو در آنان اجراء کند نبوده اند،

پس در حقیقت آمارى که گرفته شده ، از یک جمعیت بى دین گرفته اند، بى دینى که نام دین بر سر دارند، بخلاف آن جمعیت بى دینى که تعلیم و تربیت اجتماعى غیر دینى را با ضامن اجراء داشته اند، یعنى سرپرستى داشته اند، که قوانین اجتماعى را موبمو در آنان اجراء کرده ، و صلاح اجتماعى آنانرا حفظ نموده ، پس این آمارگیرى هیچ دلالتى برمقصود آنان ندارد.