تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۱ عنوان
وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلٰئِكَةِ إِنّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَليفَةً ۖ قالوا أَتَجعَلُ فيها مَن يُفسِدُ فيها وَيَسفِكُ الدِّماءَ وَنَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قالَ إِنّى أَعلَمُ ما لا تَعلَمونَ٣٠
#وَعَلَّمَ ءادَمَ الأَسماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى المَلٰئِكَةِ فَقالَ أَنبِـٔونى بِأَسماءِ هٰؤُلاءِ إِن كُنتُم صٰدِقينَ٣١
#قالوا سُبحٰنَكَ لا عِلمَ لَنا إِلّا ما عَلَّمتَنا ۖ إِنَّكَ أَنتَ العَليمُ الحَكيمُ٣٢
#قالَ يٰـٔادَمُ أَنبِئهُم بِأَسمائِهِم ۖ فَلَمّا أَنبَأَهُم بِأَسمائِهِم قالَ أَلَم أَقُل لَكُم إِنّى أَعلَمُ غَيبَ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَأَعلَمُ ما تُبدونَ وَما كُنتُم تَكتُمونَ٣٣
#و چون پروردگارت بفرشتگان گفت : من میخواهم در زمین جانشینى بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقى پدید مى آورى که تباهى کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را بپاکى مى ستائیم و تقدیس میگوئیم ؟ گفت من چیزها میدانم که شما نمیدانید (.3) و خدا همه نامها را بآدم بیاموخت پس از آن همه آنانرا بفرشتگ ان عرضه کرد و گفت اگر راست میگوئید مرا از نام اینها خبر دهید (31) گفتند تورا تنزیه مى کنیم ما دانشى بما آموخته اى نداریم که داناى فرزانه تنها توئى (32) گفت اى آدم ، فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر بشما نگفتم که من نهفته هاى آسمان و زمین را میدانم ، آنچه را که شما آشکار کرده اید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم (33).
سوال ملائکه از خداوند درباره استخلاف انسان#
بیان
این آیات متعرض آن فرضى است که بخاطر آن انسان بسوى دنیا پائین آمد، و نیز حقیقت خلافت در زمین ، و آثار و خواص آنرا بیان مى کند، و این مطلب بر خلاف سائر داستانهائى که در قرآن آمده ، تنها در یک جا آمده است ، و آن همین جا است .
( و اذ قال ربک ) الخ ، بزودى سخنى در معناى گفتار خدایتعالى ، و همچنین گفتار ملائکه و شیطان انشاءاللّه در جلد چهارم فارسى این کتاب خواهد آمد.
( قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟ و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک ) پاسـخى که در این آیه از ملائکه حکایت شده ، اشعار بر این معنا دارد، که ملائکه از کلام خدایتعالى که فرمود: میخواهم در زمین خلیفه بگذارم ، چنین فهمیده اند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزى در زمین میشود، چون میدانسته اند که موجود زمینى بخاطر اینکه مادى است ، باید مرکب از قوائى غضبى و شهوى باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است ، و مزاحمات در آن بسیار میشود، مرکباتش در معرض انحلال ، و انتظامهایش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع میشود، لاجرم زندگى در آن جز بصورت زندگى نوعى و اجتماعى فراهم نمیشود، و بقاء در آن بحد کمال نمى رسد، جز با زندگى دسته جمعى ، و معلوم است که این نحوه زندگى بالاخره بفساد و خونریزى منجر میشود.
در حالیکه مقام خلافت همانطور که از نام آن پیداست ، تمام نمیشود مگر به اینکه خلیفه نمایشگر مستخلف باشد، و تمامى شئون وجودى و آثار و احکام و تدابیر او را حکایت کند، البته آن شئون و آثار و احکام و تدابیرى که بخاطر تامین آنها خلیفه و جانشین براى خود معین کرده .
و خداى سبحان که مستخلف این خلیفه است ، در وجودش مسماى باسماء حسنى ، و متصف بصفات علیائى از صفات جمال و جلال است ، و در ذاتش منزه از هر نقصى ، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادى است ، (جلت عظمته ).
و خلیفه ایکه در زمین نشو و نما کند، با آن آثاریکه گفتیم زندگى زمینى دارد، لایق مقام خلافت نیست ، و با هستى آمیخته با آنهمه نقص و عیبش ، نمیتواند آئینه هستى منزه از هر عیب و نقص ، و وجود مقدس از هر عدم خدائى گردد، بقول معروف (تراب کجا؟ و رب الارباب کجا؟).
و این سخن فرشتگان پرسش از امرى بوده که نسبت بآن جاهل بوده اند، خواسته اند اشکالى را که در مسئله خلافت یک موجود زمینى بذهنشان رسیده حل کنند، نه اینکه در کار خدایتعالى اعتراض و چون و چرا کرده باشند.
بدلیل این اعترافى که خدایتعالى از ایشان حکایت کرده ، که دنبال سئوال خود گفته اند: ( انک انت العلیم الحکیم ) ، (تنها داناى على الاطلاق و حکیم على الاطلاق توئى )، چون این جمله با حرف (ان ) که تعلیل را آماده مى کند آغاز شده ، مى فهماند که فرشتگان مفاد جمله را مسلم مى دانسته اند، (دقت بفرمائید).
پس خلاصه کلام آنان باین معنا برگشت مى کند که : خلیفه قرار دادن تنها باین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و حمد و تقدیس زبانى ، و وجودیش ، نمایانگر خدا باشد، و زندگى زمینى اجازه چنین نمایشى باو نمیدهد، بلکه بر عکس او را بسوى فساد و شر مى کشاند.
از سوى دیگر، وقتى غرض از خلیفه نشاندن در زمین ، تسبیح و تقدیس بآن معنا که گفتیم حکایت کننده و نمایشگر صفات خدائى تو باشد، از تسبیح و حمد و تقدیس خود ما حاصل است ، پس خلیفه هاى تو مائیم ، و یا پس ما را خلیفه خودت کن ، خلیفه شدن این موجود زمینى چه فایده اى براى تو دارد؟.
خدایتعالى در رد این سخن ملائکه فرمود: ( انى اعلم ما لا تعلمون ، و علم آدم الاسماء کلها ) ،.
عمومیت خلافت انسان و اینکه منظور از خلافت در آیه جانشینى خدا در زمین است#
زمینه و سیاق کلام بدو نکته اشاره دارد، اول اینکه منظور از خلافت نامبرده جانشینى خدا در زمین بوده ، نه اینکه انسان جانشین ساکنان قبلى زمین شوند، که در آن ایام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشین آنها کند، همچنانکه بعضى از مفسرین این احتمال را داده اند.
براى اینکه جوابیکه خداى سبحان بملائکه داده ، این است که اسماء را بآدم تعلیم داده ، و سپ س فرموده : حال ، ملائکه را از این اسماء خبر بده ، و این پاسـخ با احتمال نامبرده هیچ تناسبى ندارد.
و بنابراین ، پس دیگر خلافت نامبرده اختصاصى بشخص آدم علیه السلام ندارد، بلکه فرزندان او نیز در این مقام با او مشترکند، آنوقت معناى تعلیم اسماء، این میشود: که خدایتعالى این علم را در انسان ها بودیعه سپرده ، بطوریکه آثار آن ودیعه ، بتدریج و بطور دائم ، از این نوع موجود سر بزند، هر وقت بطریق آن بیفتد و هدایت شود، بتواند آن ودیعه را از قوه بفعل در آورد.
دلیل و مؤ ید این عمومیت خلافت ، آیه : ( اذ جعلکم خلفاء من بعد قوم نوح ) ، (که شما را بعد از قوم نوح خلیفه ها کرد)، و آیه : ( ثم جعلناکم خلائف فى الارض ) ، (و سپس شما را خلیفه ها در زمین کردیم )، و آیه : ( و یجعلکم خلفاء الارض ) ، (و شما را خلیفه ها در زمین کند) میباشد.
نداشتن ملائکه شایستگى خلافت را#
نکته دوم این است که خداى سبحان در پاسـخ و رد پیشنهاد ملائکه ، مسئله فساد در زمین و خونریزى در آنرا، از خلیفه زمینى نفى نکرد، و نفرمود: که نه ، خلیفه ایکه من در زمین میگذارم خونریزى نخواهند کرد، و فساد نخواهند انگیخت ، و نیز دعوى ملائکه را (مبنى بر اینکه ما تسبیح و تقدیس تو مى کنیم ) انکار نکرد، بلکه آنانرا بر دعوى خود تقریر و تصدیق کرد.
در عوض مطلب دیگرى عنوان نمود، و آن این بود که در این میان مصلحتى هست ، که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند، و نمیتوانند آنرا تحمل کنند، ولى این خلیفه زمینى قادر بر تحمل و ایفاى آن هست ، آرى انسان از خداى سبحان کمالاتى را نمایش میدهد، و اسرارى را تحمل مى کند، که در وسع و طاقت ملائکه نیست .
این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است ، بطوریکه مفسده فساد و سفک دماء را جبران مى کند، ابتداء در پاسـخ ملائکه فرمود: (من میدانم آنچه را که شما نمیدانید)، و در نوبت دوم ، بجاى آن جواب ، اینطور جواب میدهد: که (آیا بشما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را بهتر میدانم ؟) و مراد از غیب ، همان اسماء است ، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائکه اصلا اطلاعى نداشتند از اینکه در این میان اسمائى هست ، که آنان علم بدان ندارند، ملائکه این را نمیدانستند، نه اینکه از وجود اسماء اطلاع داشته ، و از علم آدم بآنها بى اطلاع بوده اند، و گرنه جا نداشت خدایتعالى از ایشان از اسماء بپرسد، و این خود روشن است ، که سئوال نامبرده بخاطر این بوده که ملائکه از وجود اسماء بى خبر بوده اند.
و گرنه حق مقام ، این بود که باین مقدار اکتفاء کند، که بآدم بفرماید: (ملائکه را از اسماء آنان خبر بده )، تا متوجه شوند که آدم علم بآنها را دارد، نه اینکه از ملائکه بپرسد که اسماء چیست ؟
پس این سیاق بما مى فهماند: که ملائکه ادعاى شایستگى براى مقام خلافت کرده ، و اذعان کردند باینکه آدم این شایستگى را ندارد، و چون لازمه این مقام آنست که خلیفه اسماء را بداند، خدایتعالى از ملائکه از اسماء پرسید، و آنها اظهار بى اطلاعى کردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد باین وسیله لیاقت آدم براى حیازت این مقام ، و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید.
نکته دیگر که در اینجا هست اینستکه ، خداى سبحان دنباله سئوال خود، این جمله را اضافه فرمود:) ( ان کنتم صادقین ) ، (اگر راستگو هستید)، و این جمله اشعار دارد بر اینکه ادعاى ملائکه دعاى صحیحى نبوده ، چون چیزیرا ادعا کرده اند که لازمه اش داشتن علم است .
مراد از علم به اسماء و اینکه مسمیات ، حقائق و موجودات خارجى و داراى حیات و علم بوده اند#
( و علم آدم الاسماء کلها، ثم عرضهم ) الخ ، این جمله اشعار دارد بر اینکه اسماء نامبرده ، و یا مسماهاى آنها موجوداتى زنده و داراى عقل بوده اند، که در پس پرده غیب قرار داشته اند، و بهمین جهت علم بآنها غیر آن نحوه علمى است که ما باسماء موجودات داریم ، چون اگر از سنخ علم ما بود، باید بعد از آنکه آدم بملائکه خبر از آن اسماء داد، ملائکه هم مثل آدم داناى بآن اسماء شده باشند، و در داشتن آن علم با او مساوى باشند، براى اینکه هر چند در اینصورت آدم بآنان تعلیم داده ، ولى خود آدم هم بتعلیم خدا آنرا آموخته بود. پس دیگر نباید آدم اشرف از ملائکه باشد، و اصولا نباید احترام بیشترى داشته باشد، و خدا او را بیشتر گرامى بدارد، و اى بسا ملائکه از آدم برترى و شرافت بیشترى میداشتند.
و نیز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نباید ملائکه بصرف اینکه آدم علم باسماء دارد قانع شده باشند، و استدلالشان باطل شود، آخر در ابطال حجت ملائکه این چه استدلالى است ؟ که خدا بیک انسان مثلا علم لغت بیاموزد، و آنگاه وى را برخ ملائکه مکرم خود بکشد، و بوجود او مباهات کند، و او را بر ملائکه برترى دهد، با اینکه ملائکه آنقدر در بندگى او پیش رفته اند که ، ( لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون ) ، (از سخن خدا پیشى نمى گیرند، و بامر او عمل مى کنند)، آنگاه باین بندگان پاک خود بفرماید: که این انسان جانشین من و قابل کرامت من هست ، و شما نیستید؟ آنگاه اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست میگوئید که شایسته مقام خلافتید، و یا اگر در خواست این مقام را مى کنید، مرا از لغت ها و واژه هائیکه بعدها انسانها براى خود وضع مى کنند، تا بوسیله آن یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید.
علاوه بر اینکه اصلا شرافت علم لغت مگر جز براى این است که از راه لغت ، هر شنونده اى بمقصد درونى و قلبى گوینده پى ببرد؟ و ملائکه بدون احتیاج بلغت و تکلم ، و بدون هیچ واسطه اى اسرار قلبى هر کسى را میدانند، پس ملائکه یک کمالى مافوق کمال تکلم دارند.
و سخن کوتاه آنکه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت ، و آن علمى که خدا بوى آموخت ، غیر آن علمى بود که ملائکه از آدم آموختند، علمى که براى آدم دست داد، حقیقت علم باسماء بود، که فرا گرفتن آن براى آدم ممکن بود، و براى ملائکه ممکن نبود، و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدائى شد، بخاطر همین علم باسماء بوده ، نه بخاطر خبر دادن از آن ، و گرنه بعد از خبر دادنش ، ملائکه هم مانند او با خبر شدند، دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ما علمى نداریم ، ( سبحانک لا علم لنا، الا ما علمتنا ) ، (منزهى تو، ما جز آنچه تو تعلیممان داده اى چیزى نمى دانیم ).
پس از آنچه گذشت روشن شد، که علم باسماء آن مسمیات ، باید طورى بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهاى آنها کشف کند، نه صرف نامها، که اهل هر زبانى براى هر چیزى مى گذارند، پس معلوم شد که آن مسمیات و نامیده ها که براى آدم معلوم شد، حقایقى و موجوداتى خارجى بوده اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است ، و نیز موجوداتى بوده اند که در پس پرده غیب ، یعنى غیب آسمانها و زمین نهان بوده اند، و عالم شدن بآن موجودات غیبى ، یعنى آنطوریکه هستند، از یکسو تنها براى موجود زمینى ممکن بوده ، نه فرشتگان آسمانى و از سوى دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است .
نکات قابل توجه در کلمه اسماء در آیه شریفه (و علم آدم الاسماء کلها)#
کلمه (اسماء) در جمله ( و علم آدم الاسماء کلها ) الخ ، از نظر ادبیات ، جمعى است که الف و لام بر سرش در آمده ، و چنین جمعى به تصریح اهل ادب افاده عموم مى کند، علاوه بر اینکه خود آیه شریفه با کلمه (کلها، همه اش ) این عمومیت را تاءکید کرده.
در نتیجه مراد بآن ، تمامى اسمائى خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشود، چون در کلام ، نه قیدى آمده ، و نه عهدى ، تا بگوئیم مراد، آن اسماء معهود است .
از سوى دیگر کلمه : (عرضهم ، ایشانرا بر ملائکه عرضه کرد)، دلالت مى کند بر اینکه هر یک از آن اسماء یعنى مسماى بآن اسماء، موجودى داراى حیاة و علم بوده اند، و در عین اینکه علم و حیاة داشته اند، در پس حجاب غیب ، یعنى غیب آسمانها و زمین قرار داشته اند.
گو اینکه اضافه غیب به آسمانها و زمین ، ممکن است در بعضى موارد اضافه تبعیضى باشد، و لکن از آنجا که مقام آیه شریفه مقام اظهار تمام قدرت خداى تعالى ، و تمامیت احاطه او، و عجز ملائکه ، و نقص ایشان است ، لذا لازم است بگوئیم اضافه نامبرده (مانند اضافه در جمله خانه زید-) اضافه ملکى باشد.
در نتیجه مى رساند: که اسماء نامبرده امورى بوده اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده ، و بکلى از محیط کون و وجود بیرون بوده اند.
وقتى این جهات نامبرده را در نظر بگیریم ، یعنى عمومیت اسماء را، و اینکه مسماهاى بآن اسماء داراى زندگى و علم بوده اند، و اینکه در غیب آسمانها و زمین قرار داشته اند، آنوقت با کمال وضوح و روشنى همان مطلبى از آیات مورد بحث استفاده مى شود، که آیه : ( و ان من شى ء الاعندنا خزائنه ، و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ، (هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه هاى آن هست ، و ما از آن خزینه ها چون خداى سبحان در این آیه خبر میدهد باینکه آنچه از موجودات که کلمه (شى ء- چیز) بر آن اطلاق بشود، و در وهم و تصور در آید، نزد خدا از آن چیز خزینه هائى انباشته است ، که نزد او باقى هستند، و تمام شدنى برایشان نیست ، و بهیچ مقیاسى هم قابل سنجش ، و بهیچ حدى قابل تحدید نیستند، و سنجش و تحدید را در مقام و مرتبه انزال و خلقت مى پذیرند، و کثرتى هم که در این خزینه ها هست ، از جنس کثرت عددى نیست ، چون کثرت عددى ملازم با تقدیر و تحدید است ، بلکه کثرت آنها از جهت مرتبه و درجه است ، و بزودى انشاءاللّه در سوره حجر در تفسیر آیه نامبرده کلامى دیگر خواهد آمد.
پس حاصل کلام این شد: که این موجودات زنده و عاقلى که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب هاى غیب محجوب بودند، و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمى را که نازل کرد، در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمانها و زمین هست از نور و بهاى آنها مشتق شده است ، و آن موجودات با اینکه بسیار و متعددند، در عین حال تعدد عددى ندارند، و اینطور نیستند که اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلکه کثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است ، و نزول اسم از ناحیه آنها نیز باین نحو نزول است .
ابلیس قبل از بوجود آمدن صحنه خلقت آدم کافر بوده#
( و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ) آن چه ملائکه اظهار بدارند، و آنچه پنهان کنند، دو قسم از غیب نسبى است ، یعنى بعضى از غیب هاى آسمانها و زمین است ، و بهمین جهت در مقابل آن جمله : ( اعلم غیب السماوات و الارض ) قرار گرفت ، تا شامل هر دو قسم غیب یعنى غیب داخل در عالم ارضى و سماوى ، و غیب خارج از آن بشود.
تقید جمله : ( کنتم تکتمون ) بقید (کنتم )، باین معنا اشعار دارد: که در این میان در خصوص آدم و خلافت او، اسرارى مکتوم و پنهان بوده ، و ممکن است این معنا را از آیه بعدى هم ، که مى فرماید: ( فسجدوا الا ابلیس ، ابى و استکبر و کان من الکافرین ) ، استفاده کرد.
چون از این جمله بر مى آید که ابلیس قبل از بوجود آمدن صحنه خلقت آدم ، و سجده ملائکه ، کافر بوده (چون فرموده ( کان من الکافرین ) ، از کافرین بود) و سجده نکردنش ، و مخالفت ظاهریش ، ناشى از مخالفتى بوده که در باطن ، مکتوم داشته .
و از همین جا روشن میشود که سجده ملائکه ، و امتناع ابلیس از آن ، یک واقعه اى بوده که در فاصله فرمایش خدا: ( انى اعلم ما لا تعلمون ) ، و بین فرمایش دیگرش : ( اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ) الخ ، واقع شده و نیز از آن استفاده میشود که بخاطر چه سرى جمله : ( انى اعلم مالا تعلمون ) الخ ، را بار دوم مبدل کرد بجمله : ( انى اعلم غیب السماوات و الارض ) .
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۳۰ تا ۳۳ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (شامل روایاتى درباره قصه آدم ((علیه و السلام )
در تفسیر عیاشى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: اگر ملائکه موجودات زمینى را قبلا ندیده بودند، که خونریزى کردند، از کجا گفتند ( اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ) ؟.
مولف: ممکن است این فرمایش امام اشاره باشد، بدورانى که قبل از دوران بنى آدم در زمین گذشته ، همچنانکه اخبارى نیز در این باره رسیده است ، و این با بیان ما که گفتیم : ملائکه مسئله خونریزى و فساد را از کلام خدایتعالى : ( انى جاعل فى الارض خلیفه ) الخ فهمیدند. منافات ندارد، بلکه اصولا اگر بیان ما در نظر گرفته نشود، کلام ملائکه قیاسى مذموم میشود نظیر قیاسى که ابلیس کرد، (چون صرف اینکه در دوران قبل موجوداتى چنین و چنان کردند، دلیل نمیشود بر اینکه موجودى دیگر نیز آنچنان باشد).
و نیز در تفسیر عیاشى از آنجناب روایت شده که زراره گفت : وارد بر حضرت ابى جعفر امام باقر علیه السلام شدم ، فرمود: از اخبار شیعه چه چیزهائى دارى ؟ عرضه داشتم : نزد من از احادیث شیعه مقدار زیادى هست ، و من میخواستم آتشى بیفروزم ، و همه را در آتش بسوزانم ، فرمود: آنها را پنهان کن ، تا آنچه را بنظرت درست نمى آید فراموش کنى ، در اینجا بیاد احادیث مربوط بآدم افتادم ، امام باقر علیه السلام فرمود: ملائکه چه اطلاعى از خلقت آدم داشتند، که گفتند: ( اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ) .
زراره سپس اضافه کرد: که امام صادق علیه السلام هر وقت گفتگو از مسئله آدم بمیان مى آمد مى فرمود: این جریان ردى است بر قدریه ، که منکر قدر هستند، چون مى رساند سرنوشت انسان قبل از هستیش معین شده ، آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: آدم در آسمان از میانه فرشتگان رفیقى داشت ، بعد از آنکه از آسمان بزمین هبوط کرد، آن رفیق آسمانیش از فراق وى ناراحت شد، و نزد خدا شکایت کرد، اجازه خواست تا بزمین هبوط کند، و احوالى از رفیقش بپرسد، خدایتعالى باو اجازه داد، فرشته هبوط کرد، و آدم را دید، که در بیابانى خشک و بدون گیاه نشسته ، همینکه رفیق آسمانیش را دید، (از شدت دلتنگى ) دست بسر گذاشت ، و فریادى اندوه بار بزد.
امام صادق علیه السلام مى فرمود: میگویند: آدم این فریاد خود را بگوش همه خلق رسانید، (البته این است که همه فضا را با فریاد خود پر کرد، و خلاصه منظور از خلق انسانها نیستند چون آنروز غیر از آدم انسانى دیگر نبود،) فرشته چون این اندوه آدم بدید، گفت : اى آدم گویا پروردگارت را نافرمانى کردى ، و خود را دچار بلائى کرده اى ، که تاب تحملش را ندارى ، هیچ میدانى که خدایتعالى درباره تو بما چه گفت ؟ و ما در پاسـخ چه گفتیم ؟ آدم گفت : نه هیچ اطلاعى ندارم ، رفیقش گفت خدا فرمود: ( انى جاعل فى الارض خلیفه ) الخ ، و ما گفتیم : ( اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء ) ؟ و معلوم میشود که خدا تو را براى این آفریده ، که در زمین باشى ، با این حال آیا توقع دارى که هنوز در آسمان باشى ؟ آنگاه امام صادق سه بار فرمود: بخدا سوگند آدم با این مژده تسلیت یافت .
مولف : از این روایت بر مى آید که بهشت آدم که در آنجا خلق شد، و از آنجا هبوط کرد، در آسمان بوده ، و بزودى روایاتى دیگر نیز مى آید، که موید این معنا است .
مقصود از اسماء در (و علم آدم الاسماء کلها) از لسان روایات#
و نیز در همان تفسیر از ابى العباس از امام صادق علیه السلام روایت کرده که گفت : از آنجناب از آیه : ( و علم آدم الاسماء کلها ) الخ پرسیدم ، که آن اسماء چه بوده ؟ فرمود: اسامى دواها و گیاهان و درختان و کوههاى زمین بود.
و نیز در همان تفسیر از داود بن سرحان عطار روایت کرده که گفت : نزد امام صادق علیه السلام بودم ، دستور داد سفره آوردند، و ما غذا خوردیم ، سپس دستور داد طشت و دستسنان (لگن یا حوله ) را، آوردند عرضه داشتم : فدایت شوم منظور از اسماء در آیه ( و علم آدم الاسماء ) الخ چیست ؟ آیا همین طشت و دست سنان نیز از آن اسماء است ؟ حضرت فرمود: دره ها و تنگه ها و بیابانها از آنست ، و با دست خود اشاره به پستیها و بلندیها کرد.
و در کتاب معانى از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: خداى عز و جل اسامى حجت هاى خود همگى را بآدم بیاموخت ، آنگاه آنان را که در آن روز ارواحى بودند بر ملائکه عرضه کرد، و بملائکه فرمود: مرا از اسامى این حجت ها خبر دهید، اگر راست میگوئید، که بخاطر تسبیح و تقدیستان از آدم سزاوارتر بخلافت در زمین هستید، ملائکه گفتند: ( سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم ) ، (منزهى تو، ما جز آنچه تو بما تعلیم کرده اى علمى نداریم ، که تنها توئى داناى حکیم )، آنگاه خدایتعالى بآدم فرمود: اى آدم ( انبئهم باسماء هم ) ، تو ملائکه را باسماء آنان خبر ده ، ( فلما انبئهم باسمائهم ) پس همینکه آدم ملائکه را از اسماء آنان خبر داد، ملائکه بمنزلت عظیمى که حجت هاى خدا نزد خدا دارند پى بردند، و فهمیدند که آنان سزاوارترند بخلافت تا ایشان ، و آن حجت هایند که میتوانند جانشین خدا در زمین ، و حجت هاى او بر خلق باشند، آنگاه حجت ها را از نظر ملائکه پنهان کرد، و ایشانرا وادار کرد که تا با ولایت و محبت آن حجت ها وى را عبادت کنند، و بایشان فرمود: ( الم اقل لکم انى اعلم غیب السماوات و الارض ؟ و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ) ؟.
مولف: خواننده عزیز با مراجعه به بیانیکه گذشت ، متوجه میشود که این روایات چه معنا میدهد، و اینکه میان اینها و روایات قبل از اینها منافاتى نیست ، چون در گذشته گذشت که آیه : ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه ) الخ ، این معنا را دست میدهد: که هیچ چیز نیست مگر آنکه در خزینه هاى غیب وجود دارد، و آنچه الان در دسترس ما هست با نزول از آنجا باین صورت در آمده اند، و هر اسمى که در مقابل معنا و مسمائى از این مسمیات اسم هست براى همین مسما در خزائن غیب نیز هست . پس در نتیجه هیچ فرقى نیست بین اینکه گفته شود: خدا آنچه در خزائن غیب هست ، یعنى غیب آسمانها و زمین را بآدم تعلیم داد، و بین اینکه گفته شود: خداوند اسم همه چیز را که باز غیب آسمانها و زمین است بآدم بیاموخت ، چون روشن است که نتیجه هر دو یکى است .
بیان یک نمونه از اخبار طینت بنقل از علامه مجلسى در بحارالانوار#
و مناسب این مقام آنست که یک عده از اخبار طینت را که مؤ ید بیان ما است در اینجا بیاوریم ، و لذا ما حدیثى را که مرحوم مجلسى در بحار آورده در اینجا نقل مى کنیم ، وى از جابر بن عبداللّه روایت مى کند که گفت برسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم عرضه داشتم : اولین چیزیکه خدا خلق کرد، چه بود؟ فرمود: اى جابر نور پیغمبرت بود، که خدا اول آنرا آفرید، و سپس از او هر چیز دیگرى را خلق کرد، آنگاه آنرا در پیش روى خود در مقام قربش نگه داشت ، و خدا میداند چه مدت نگه داشت ، آنگاه آن نور را چند قسم کرد، عرش را از یک قسم آن ، و کرسى را از یک قسمش ، و حاملان عرش و سکنه کرسى را از یک قسمش بیافرید، و قسم چهارم را در مقام حب آنمقدار که خود میداند نگه داشت ، و سپس همان را چند قسم کرد، قلم را از قسمى ، و لوح را از قسمى ، و بهشت را از قسمى دیگرش بیافرید، و قسم چهارم را آنقدر که خود میداند در مقام خوف نگه داشت ، باز همان را اجزائى کرد، و ملائکه را از جزئى ، و آفتابرا از جزئى ، و ماه را از جزئى بیافرید، و قسم چهارم را آنقدر که خود میداند در مقام رجاء نگه داشت ، و سپ س همان را اجزائى کرد، عقل را از جزئى ، و علم و حلم را از جزئى ، و عصمت و توفیق را از جزئى بیافرید، و باز قسم چهارمش را آنقدر که خود میداند در مقام حیاءنگه داشت .
و سپس با دید هیبت بآن قسم از نور من که باقى مانده بود نظر افکند، و آن نور شروع کرد به نور باریدن ، و در نتیجه صد و بیست و چهار هزار قطره نور از او جدا شد، که خدا از هر قطره اى روح پیغمبرى و رسولى را بیافرید، و سپس آن ارواح شروع کردند به دم زدن ، و خدا از دم آنها ارواح اولیاء، و شهداء و صالحین ، را بیافرید.
مولف: اخبار در این معانى بس یار زیاد است ، و خواننده گرامى اگر با نظر دقت و تاءمل در آنها بنگرد، خواهد دید که همه شواهدى هستند بر بیان گذشته ما، و انشاءاللّه بزودى بحثى در پیرامون ب عضى از آنها خواهد آمد، تنها چیزیکه عجالتا در اینجا لازم است سفارش کنم ، این است که زنهار وقتى باین اخبار بر میخورى ، باید در نظر داشته باشى که بآثارى از معادن علم و منابع حکمت بر خورده اى ، فورى مگو که اینها از جعلیات صوفى مآبان ، اوهام خرافه پرستان است ، براى اینکه براى عالم خلقت اسرارى است ، که اینک مى بینیم طبقاتى از اقوام مختلف انسانى هنوز هم که هنوز است لحظه اى از جستجو و بحث پیرامون اسرار خلقت نمى آسایند، همچنانکه از روز نخست که بشر در زمین منتشر گردید، هر مجهولى که برایش کشف شد، پى بمجهولهاى بسیارى دیگر برد، با اینکه همه بحثها که تاکنون پى گیرى شده ، در چار دیوارى عالم طبیعت بوده ، که پست ترین و تنگ ترین عوالم است . این کجا و عالم ماوراى طبیعت کجا؟ که عوالم نور و وسعت است .
