تفسیر آیات ۱ تا ۵ سورهٔ بقره

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۱۹ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۵ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى (شامل دو روایت درباره غیب و انفاق در آیه کریمه )

در کتاب معانى الاخبار از امام صادق علیه السلام روایت آمده ، که در ذیل آیه : ( الذین یومنون بالغیب ) فرموده : یعنى (کسیکه ایمان بقیام قائم علیه السلام داشته باشد، و آنرا حق بداند).

مولف: این معنا در غیر این روایت نیز آمده ، ولى این روایات همه از باب تطبیق کلى بر مصداق بارز آنست .

و در تفسیر عیاشى از امام صادق علیه السلام روایت شده که در ذیل جمله : (و ممّا رزقناهم ینفقون )، فرموده : یعنى از آنچه ما بایشان تعلیم کرده ایم ، بدیگران تعلیم مى کنند، و علم را گسترش میدهند.

و نیز در کتاب معانى الاخبار از آنجناب ، و در ذیل همان جمله روایت آمده ، که فرمود: یعنى از آنچه ما بایشان تعلیم داده ایم بدیگران داده ، علم را گسترش میدهند، و از آنچه از قرآن بایشان آموختیم ، تلاوت مى کنند.

مولف: این دو روایت مبنى بر این هستند که انفاق ، اعم از انفاق مالى باشد، و همین طور هم هست ، همچنانکه قبلا گفتگویش ‍ گذشت .

بحث فلسفی#

بحث فلسفى (پیرامون اعتماد به غیر ادراکات حسى و پاسـخ به دانشمندان حس گرا)

در این بحث پیرامون این معنا گفتگو داریم ، که آیا جائز است انسان بر غیر از ادراک هاى حسى ، یعنى بر مبانى عقلى اعتماد کند، یا نه ؟ و این مسئله خود یکى از مسائلى است که معرکه آراء دانشمندان غربى اخیر قرار گرفته ، و روى آن از دو طرف حرفها زده اند، البته همانطور که گفتیم متاءخرین از دانشمندان غرب روى آن ایستادگى کرده اند، و گر نه بیشتر قدماء و حکماى اسلام ، فرقى میان ادراکات حسى و عقلى نگذاشته ، هر دو را مثل هم جائز دانسته اند.

بلکه گفته اند: که برهان علمى شاءنش اجل از آنست که پیرامون محسوسات اقامه شود، اصلا محسوسات را بدان جهت که محسوسند شامل نمیشود.

در مقابل ، بیشتر دانشمندان غرب ، و مخصوصا طبیعى دانهاى آنان ، بر آن شده اند که اعتماد بر غیر حس صحیح نیست ، باین دلیل که مطالب عقلى محض ، غالبا غلط از آب در مى آید، و براهین آن بخطا مى انجامد، و معیارى که خطاى آن را از صوابش جدا کند، در دست نیست ، چون معیار باید حس باشد، که دست حس و تجربه هم بدامن کلیات عقلى نمى رسد، و چون سر و کار حس تنها با جزئیات است ، و وقتى این معیار بآن براهین راه نداشت ، تا خطاى آنها را از صوابش جدا کند، دیگر بچه جرات میتوان بآن براهین اعتماد کرد؟!

بخلاف ادراکهاى حسى ، که راه خطاى آن بسته است ، براى اینکه وقتى مثلا یک حبه قند را چشیدیم ، و دیدیم که شیرین است ، و این ادراک خود را دنبال نموده ، در ده حبه ، و صد حبه و بیشتر تجربه کردیم ، یقین مى کنیم که پس بطور کلى قند شیرین است ، و این درکهاى ذهنى چندین باره را در خارج نیز اثبات مى کنیم . این دلیل غربى ها است ، بر عدم جواز اعتماد بر براهین عقلى ، اما دلیلشان علیل ، و مورد اشکال است ، آنهم چند اشکال .

چند اشکال بر دلیل غربى ها بر عدم جواز اعتماد بر براهین عقلى#

اول اینکه همه مقدماتى که براى بدست آوردن آن نتیجه چیدند مقدماتى بود عقلى ، و غیر حسى پس آقایان با مقدماتى عقلى ، اعتماد بر مقدمات عقلى را باطل کرده اند، غافل از آنکه اگر این دلیلشان صحیح باشد، مستلزم فساد خودش میشود.

دوم اینکه غلط و خطاء در حس ، کمتر از خطاء در عقلیات نیست ، و اگر باور ندارند باید تا بجائى مراجعه کنند، که در محسوسات و دیدنیها ایراد شده ، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم ، باعث شود که ما از آن علم سد باب نموده ، و بکلى از درجه اعتبار ساقطش بدانیم ، باید در علوم حسى نیز اعتمادمان سلب شده ، و بکلى درب علوم حسى را هم تخته کنیم .

سوم اینکه در علوم حسى نیز تشخیص میان خطا و صواب مطالب ، با حس و تجربه نیست ، و در آنجا نیز مانند علوم عقلى تشخیص با عقل و قواعد عقلى است ، و مسئله حس و تجربه تنها یکى از مقدمات برهان است ، توضیح اینکه مثلا وقتى با حس خود خاصیت فلفل را درک کنیم ، و تشخیص دهیم که در ذائقه چه اثرى دارد، و آنگاه این حس خود را با تجربه تکرار کردیم ، تازه مقدمات یک قیاس ‍ برهانى براى ما فراهم شده ، و آن قیاس بدین شکل است : این تندى مخصوص براى فلفل دائمى و یا غالبى است ، و اگر اثر چیز دیگرى میبود براى فلفل دائمى یا غالبى نمیشد ولى دائمى و غالبى است ، و این برهان بطوریکه ملاحظه مى فرمائید همه مقدماتش ‍ عقلى و غیر حسى است ، و در هیچیک آنها پاى تجربه در میان نیامده .

چهارم اینکه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تاءیید میشوند، و اما خود تجربه اثباتش با تجربه دیگر نیست ، و گرنه لازم مى آمد یک تجربه تا لانهایت تجربه بخواهد، بلکه علم بصحت تجربه از طریق عقل بدست مى آید، نه حس و تجربه ، پس اعتماد بر علوم حسى و تجربى بطور ناخودآگاه اعتماد بر علوم عقلى نیز هست .

با ترک عقلیات دستیابى به ادراکى کلى و فکرى نظرى و بحثى عملى ممکن نیست#

پنجم اینکه حس ، جز امور جزئى را که هر لحظه در تغییر و تبدیل است درک نمى کند، در حالیکه علوم حتى علوم حسى و تجربى ، آنچه بدست میدهند، کلیات است ، و اصلا جز براى بدست آوردن نتائج کلى بکار نمى روند، و این نتائج محسوس و مجرب نیستند، مثلا علم تشریح از بدن انسان ، تنها این معنا را درک مى کند، که مثلا قلب و کبد دارد، و در اثر تکرار از این مشاهده ، و دیدن اعضاى چند انسان ، یا کم و یا زیاد، همین درکهاى جزئى تکرار میشود، و اما حکم کلى هرگز نتیجه نمیدهد، یعنى اگر بنا باشد در اعتماد و اتکاء تنها بآنچه از حس و تجربه استفاده میشود اکتفاء کنیم ، و اعتماد به عقلیات را بکلى ترک کنیم ، دیگر ممکن نیست بادراکى کلى ، و فکرى نظرى ، و بحثى علمى ، دست یابیم ، پس همانطور که در مسائل حسى که سر و کار تنها با حس است ، ممکن است و بلکه لازم است که به حس اعتماد نموده ، و درک آنرا پذیرفت ، همچنین در مسائلى که سر و کار با قوه عقل ، و نیروى فکر است ، باید بدرک آن اعتماد نموده ، و آنرا پذیرفت .

و مرادمان از عقل آن مبدئى است که این تصدیقهاى کلى ، و احکام عمومى بدان منتهى میشود، و جاى هیچ تردید نیست ، که با انسان چنین نیروئى هست ، یعنى نیروئى بنام عقل دارد،که میتواند مبدء صدور احکام کلى باشد، با این حال چطور تصور دارد، که قلم صنع و تکوین چیزى را در آدمى قرار دهد، که کارش همه جا و همواره خطا باشد؟ و یا حداقل در آن وظیفه اى که صنع و تکوین برایش تعیین کرده امکان خطا داشته باشد؟ مگر غیر این است که تکوین وقتى موجودى از موجودات را بوظیفه اى و کارى اختصاص میدهد، که قبلا رابطه اى خارجى میان آن موجود و آن فعل برقرار کرده باشد، و در موجود مورد بحث یعنى عقل ، وقتى صنع و تکوین آنرا در انسانها بودیعت مى گذارد، تا حق را از باطل تمیز دهد، که قبلا خود صنع میان عقل و تمیز بین حق و باطل رابطه اى خارجى برقرار کرده باشد، و چطور ممکن است رابطه اى میان موجودى (عقل ) و معدومى (خطا) برقرار کند؟ پس نه تنها عقل همیشه خطا نمى رود، بلکه اصلا میان عقل و خطا رابطه اى نیست

و اما اینکه مى بینیم گاهى عقل و یا حواس ما در درک مسائل عقلى و یا حسى بخطا مى روند، این نه بخاطر این است که میان عقل و حواس ما با خطا رابطه اى است ، بلکه علت دیگرى دارد، که باید براى بدست آوردن آن بجائى دیگر مراجعه کرد، چون اینجا جاى بیان آن نیست (و راهنما خدا است ).

بحث فلسفی#

بحث فلسفى دیگر (در اثبات وجود علم و رد بر سوفسطائیان و شاکان )

انسان ساده اى که هنوز باصطلاح پشت و روى دست را نشناخته این معنا را در خود مى یابد، که از هر چیز عین خارجى آنرا درک میکند بدون اینکه توجه داشته باشد باینکه علم واسطه میان او و آن موجود است ، و این سادگى را همواره دارد تا آنکه در موردى دچار شک و تردید، و یا ظن - که پائین تر از علم ، و بالاتر از شک است - بگردد، آنوقت متوجه میشود که تاکنون در مسیر زندگى و معاش دنیویش هر چه را مى فهمیده و درک میکرده بوسیله علم بوده ، و علم بین او و مدرکاتش واسطه بوده ، و از این به بعد هم باید سعى کند با چراغ علم قدم بردارد، مخصوصا وقتى مى بیند که گاهى در فهم و درکش دچار اشتباه مى شود، این توجهش بیشتر مى شود، چون فکر مى کند در عالم خارج و بیرون از ذهن که هیچ خطا و غلطى وجود ندارد - چون گفتیم خطا و غلط یعنى چیزى که در خارج نیست - اینجاست که یقین مى کند در وجودش حقیقتى هست بنام علم ، (یعنى ادراکى ذهنى ، که مانع از ورود نقیض خود در ذهن است ) و این واقعیتى است که ذهن ساده یک انسان آنرا در مى یابد.

وقت ى مسئله را در زیر قعر انبیق علمى هم وارسى مى کنیم بعد از بحث هاى طولانى و جستجوهاى پى گیر، باز بهمان نتیجه مى رسیم که ذهن ساده ما بآن برخورده بود.

زیرا وقتى ادراکهاى خود را در زیر قعر انبیق قرار مى دهیم ، و آنرا تجزیه و تحلیل مى کنیم ، مى بینیم که همه آنها به دو مسئله منتهى مى شوند، که دیگر ابتدائى تر از آنها هیچ مسئله اى نیست ، و آن دو مسئله ابتدائى و بدیهى این است که 1 - (هست و نیست در یک مورد با هم جمع نمى شوند)، 2 - (هست و نیست از یک مورد سلب نمیشوند)، ساده تر آنکه ممکن نیست موجودى هم باشد و هم نباشد، و نه باشد و نه نباشد.

دلیل این مطلب آنست که هیچ مسئله بدیهى و یا علمى نیست ، مگر آنکه در تمامیتش محتاج باین دو قضیه بدیهى و اولى است ، حتى اگر فرض کنیم که در این دو مسئله شک داریم ، باز در همین شک خود محتاج باین دو قضیه هستیم ، چون ممکن نیست هم شک داشته باشیم و هم در عین حال شک نداشته باشیم ، و وقتى بداهت این دو قضیه ثابت شد، هزاران مسئله تصدیقى و علمى که ما محتاج به اثبات آنیم ثابت میشود، مسائلى که آدمى در نظریه هاى علمیش ، و در اعمالش محتاج بدانها است . آرى هیچ موقفى علمى و هیچ واقعه اى علمى پیش نمیاید، مگر آنکه تکیه گاه آدمى در آن موقف علم است ، حتى آدمى شک خود را هم با علم تشخیص ‍ میدهد، و همچنین ظن خود، و یا جهل خود را، یکجا یقین دارد که علم دارد، جائى دیگر یقین دارد که شک دارد، و جائى دیگر یقین دارد که ظن دارد و جاى چهارم یقین دارد که نادان است .

تا بجائى رسید دانش من که بدانم همى که نادانم مترجم

پس احتیاج انسان در تمامى مواقف زندگیش بعلم ، بدان حد است که حتى در تشخیص علم و شک و ظن و جهلش نیز محتاج بعلم است .

سوفسطائیها و شکّاکها و ادلّه اى که براى خود تراشیده اند#

ولى مع الاسف در عصر یونانیها جماعتى پیدا شدند، بنام سوفسطائیها، که وجود علم را انکار کردند، و گفتند اصلا بهیچ چیز علم نداریم ، و درباره هر چیزى شک مى کردند، حتى در خودشان ، و در شکشان هم شک مى کردند، جمعى دیگر بنام شکاکها، که مسلکى نزدیک مسلک آنها داشتند، از آنان پیروى نمودند، آنها هم وجود علم را از خارج از خود، و افکار خود، یعنى ادراکات خود، نفى نموده ، و براى خود ادله اى تراشیدند.

اول اینکه قوى ترین و روشن ترین علوم و ادراکات ، (که عبارتست از ادراکهاى حاصل از حواس ظاهرى ما)، سرشار است از خطا و غلط، شعله آتش گردان را بصورت دائره مى بینیم ، و حال آنکه آنطور نیست ، و از این قبیل خطاها در حس بسیار است ، دست خود از آب پنجاه درجه حرارت در آورده در آب پانزده درجه حرارت فرو مى کنیم ، بنظر آب سرد مى آید، و دست دیگرمان را از آب یخ در آورده ، در همان آب فرو مى کنیم ، داغ بنظر مى آید، با این حال دیگر چطور ممکن است ، نسبت بموجوداتى که خارج از وجود ما است ، علم پیدا کنیم ، و بآن علم اعتماد هم بکنیم .

دوم اینکه ما بهر چیز که خارج از وجود ما است ، بخواهیم دست بیابیم که چیست ؟ و چگونه است ؟ بوسیله علم دست مى یابیم ، پس ‍ در حقیقت ما بعلم خود دست یافته ایم ، نه بآن چیز، مثلا مى خواهیم ببینیم کبوتر چیست ؟ و چگونه است ؟ ما از راه علم یعنى ارتسام نقشى از کبوتر در ذهن خود کبوتر را مى شناسیم ، پس ما در حقیقت کبوتر ذهن خود را دیده ، و شناخته ایم ، نه کبوتریکه در خارج از وجود ما، و لب بام خانه ما است ، با این حال ما چگونه مى توانیم بحقیقت موجودى از موجودات دست پیدا کنیم ؟ و یقین کنیم که آن موجود همانطور است که ما درک کرده ایم ؟ وجوهى دیگر براى اثبات نظریه خود آورده اند، که مهم تر آنها همین دو وجه بود.

پاسـخ وجه اول آنان#

جواب وجه اولشان این است که : این دلیل خودش خود را باطل مى کند، براى اینکه وقتى بنا باشد بهیچ قضیه تصدیقى اعتماد نکنیم ، بقضایائى هم که دلیل شما از آن تشکیل شده ، نباید اعتماد کرد، علاوه بر اینکه اعتراف بوجود خطاهاى بسیار، خود اعتراف بوجود صواب هم هست ، حال یا صوابهائى معادل خطاها، و یا بیشتر، چون وقتى در عالم به خطائى بر مى خوریم ، که بصواب هم بر خورده باشیم و گر نه از کجا خطا را شناخته ایم .

علاوه بر اینکه بایشان میگوئیم : مگر غیر سوفسطائیان که بعلم اعتماد مى کنند، ادعاء کرده اند که تمامى تصدیقهایشان صحیح ، و بدون خطا است ؟ کسى چنین ادعائى نکرده ، بلکه در مقابل شما که بطور کلى میگوئید: هیچ علمى قابل اعتماد نیست ، ادعاء مى کنند که بعضى از علوم قابل اعتماد هست ، و این موجبه جزئیه براى ابطال سلب کلى شما کافى است ، و دلیلى که شما اقامه کردید نمى تواند موجبه جزئیه خصم شما را باطل کند.

پاسـخ وجه دوم آنان#

و اما وجه دوم ، پاسـخ از آن این است که : محل نزاع بین ما و شما علم بود، که ما مى گفتیم هست ، و میتوان بدان اعتماد کرد، و شما مى گفتید اصلا علم نیست ، آنوقت در دلیل دوم خود اعتراف کردید که بهر چیزى علم پیدا مى کنید، چیزیکه هست میگوئید علم ما غیر آن موجود خارجى است ، و این مسئله مورد بحث ما و شما نبود، و ما نخواستیم بگوئیم واحدى هم نگفته که واقعیت هر چیزى که ما درک کنیم همانطور است که ما درک کرده ایم .

علاوه بر این ، اینکه خود آقایان روزمره بحکم اضطرار مجبور میشوند، بر خلاف نظریه خود عمل کنند، چون از صبح تا بشام در حرکتند، حرکت بسوى کسب ، بسوى کشت ، بسوى غذا، بسوى آب ، از ایشان مى پرسیم : آقا شما این همه براى غذا تلاش مى کنى ، براى این است که واقعا غذا بخورى ، و آب بنوشى ، و رفع گرسنگى ، و عطش از خود کنى ، یا تنها تصور غذا، و آب تو را اینچنین کوک کرده ، و یا اگر از شیر درنده مى گریزى ، و یا از مرضهاى مهلک فرار مى کنى ، و بدر خانه طبیب مى روى ، آیا از واقعیت آنها مى ترسى ، یا از تصور آنها، تصور شیر که کسى را پاره نمى کند، و تصور مرض کسى را نمى کشد، پس واقعیت شیر و مرض را درک کرده اى ، و ناخودآگاه بدست خودت نظریه فلسفیت را باطل کرده اى ، و از صبح تا بشام مشغول باطل کردن آنى .

و کوتاه سخن آنکه هر حاجت نفسانى که احساسات ما آنها را بما الهام مى کند، در ما ایجاد حرکتى مى کند، که بپا خیزیم ، و براى رفع آن حاجت تلاش کنیم ، با اینکه اگر این احساس حاجت نبود و ما روزى هزار بار تصور حاجت میکردیم هرگز از جا برنمیخاستیم ، پس معلوم میشود میان آن تصور حاجت ، و این تصور حاجت فرق است ، در اولى واقع و خارج را دیده ایم ، و در دومى تنها نقش ذهنى را، اولى واقعیت خارجى دارد، و دومى ندارد ، و یا بگو اولى بوسیله امرى خارجى و مؤ ثر، در نفس آدمى پیدا مى شود، ولى دومى را خود انسان و باختیار خودش در دل ایجاد مى کند، اولى را علم کشف مى کند، ولى دومى خود علم است ، پس معلوم میشود که علم هست .

شبهه مادیون در وجود علم و رد بر آنها و اثبات تجرد و غیر مادى بودن علم و ادراک#

البته این را هم باید دانست که در وجود علم ، از جهت دیگر شبهه اى است قوى ، که همان شبهه ، اساس علوم مادى قرار گرفته است ، که علم ثابت را (با اینکه هر علمى ثابت است )، نفى کنند . توضیح اینکه : بحث هاى علمى این معنا را به ثبوت رسانده که علم طبیعت در تحول و تکامل است ، و هر جزء از اجزاء عالم طبیعت که فرض شود، در مسیر حرکت قرار دارد، و رو بسوى کمال دارد، و بنابراین اساس ، هیچ موجودى نیست ، مگر آنکه در آن دوم از وجودش ، غیر آن موجود، در آن اول وجودش میباشد.

از سوى دیگر مى دانیم ، و هیچ شکى نداریم ، در اینکه فکر و اندیشه از خواص مغز و دماغ است ، و چون دماغ ، خود موجودى مادى است ، فکر نیز اثرى مادى خواهد بود، و قهرا مانند سایر موجودات در تحت قانون تحول و تکامل قرار دارد، پس تمامى ادراکات ما که یکى از آنها ادراکهائى است که نامش را علم نهاده ایم ، در مسیر تغیر و تحول قرار دارد، و دیگر معنا و مفهومى براى علم ثابت و لا یتغیر باقى نمى ماند، بله این معنا هست ، که ادراکهاى ما دوام نسبى دارند، آنهم نه بطور مساوى ، بلکه بعضى از تصدیقات ، دوام و بقاء بیشترى دارد، و عمرش طولانى تر، و یا نقیض آن پنهان تر از سایر تصدیقات است ، که ما نام اینگونه تصدیقات را علم گذاشته ایم ، و میگوئیم بفلان چیز علم داریم ، در حالیکه علم بمعناى واقعى کلمه که عبارتست از علم بعدم نقیض ، نداریم ، بلکه تاکنون به نقض و نقیض آن بر نخورده ایم ، و احتمال میدهیم دیر یا زود نقیضش ثابت شود، پس علمى در عالم وجود ندارد.

جواب از شبهه این است که : این شبهه وقتى صحیح و قابل اعتناء است ، که علم ، همانطور که گفتند، مادى ، و از ترشحات دماغ و مغز باشد، نه موجودى مجرد، در حالیکه این ادعا نه در حد خود روشن است ، و نه دلیلى بر آن دارند، بلکه حق مطلب آنست که علم بهیچ وجه مادى نیست ، براى اینکه مى بینیم هیچیک از آثار و خواص مادیت در آن وجود ندارد.

وجوهى که دلالت دارند بر اینکه علم ، بدان جهت که علم است مادى نیست#

1 - یکى از آثار مادیت که در همه مادیات هست ، این است که امر مادى قابل انقسام است ، چون مادى آنرا گویند که داراى ابعاد ثلاثه باشد، و چیزیکه داراى بعد است ، قابل انقسام نیز هست ، ولى علم ، بدان جهت که علم است بهیچ وجه قابل انقسام نیست ، (مثلا وقتى ما زید پسر عمرو را تصور مى کنیم این صورت علمیه ما قابل انقسام نیست بشهادت اینکه نیم زید نداریم ).

2 - اثر مشترک مادیات این است که در حیطه زمان و مکان قرار دارند، و هیچ موجود مادى سراغ نداریم که از مکان و زمان بیرون باشد، و علم ، بدان جهت که علم است ، نه مکان مى پذیرد، و نه زمان ، بدلیل اینکه مى بینیم یک حادثه معین ، و جزئى ، که در فلان زمان ، و فلان مکان واقع شده ، در تمامى مکانها، و زمانها قابل تعقل است ، و ما میتوانیم همه جا و همه وقت آنرا با حفظ همه خصوصیاتش تصور و تصدیق کنیم .

3 - اثر سوم و مشترک مادیات این است که مادیات بتمامیشان در تحت سیطره حرکت عمومى قرار دارند، و بهمین جهت تغیر و تحول ، خاصیت عمومى مادیات شده است ، ولى مى بینیم که علم ، بدان جهت که علم است در مجراى حرکت قرار ندارد و بهمین جهت محکوم باین تحول و دگرگونى نیست ، بلکه اصلا حیثیت علم ذاتا باحیثیت تغیر و تبدل منافات دارد، علم عبارتست از ثبوت ، و تحول عبارتست از بى ثباتى .

4 - اگر علم از چیرهائى بود که بحسب ذاتش تغیر مى پذیرفت ، و مانند مادیات محکوم به تحول و دگرگونگى بود، دیگر ممکن نبود یک چیز را و یک حادثه را در دو وقت مختلف با هم تعقل کرد، بلکه باید اول حادثه قبلى را تعقل کنیم بعد آنرا از ذهن بیرون نموده حادثه بعدى را وارد ذهن سازیم ، در حالیکه مى بینیم که دو حادثه مختلف الزمان را، در یک آن تعقل مى کنیم ، و نیز اگر علم ، مادى بود، باید اصلا نتوانیم حوادث گذشته را در زمان بعد تعقل کنیم ، براى اینکه خودتان گفتید: هر چیزى در آن دوم غیر آن چیز در آن اول است .

پس این وجوه و وجوه دیگریکه ذکر نکردیم ، دلالت دارند بر اینکه علم ، بدان جهت که علم است مادى نیست ، و اما آنچه در عضو حساس و یا بگو در دماغ پیدا میشود، و آن فعل و انفعالیکه در این عضو حاصل مى گردد، ما درباره آن حرفى نداریم ، چون تخصصى در آن نداریم ، اما شما هم دلیلى ندارید که این فعل و انفعالهاى طبیعى همان علم است ، و صرف اینکه در هنگام مثلا تصور یک حادثه ، در دماغ عملى صورت مى گیرد، دلیل بر آن نیست که تصور، همان عمل دماغى است ، و همین مقدار بحثى که پیرامون مسئله علم کردیم کافى است ، بحث بیشتر از این را باید در جاى دیگر جستجو کرد.