تفسیر آیات ۱۱ تا ۲۴ سورهٔ حشر

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۱۸ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۱ تا ۲۴ است.

بیان آیات#

بیان آیات

ایـن آیـات بـه حـال مـنـافـقـین و وعده هایى به مردم بنى النضیر دادند که اگر با مسلمین بـجـنـگـیـد کمکتان مى کنیم، و اگر بیرون بروید با شما مى آییم، و نیز به خلف وعده شان اشاره مى کند.

دروغگوئى و پیـمان شکنى منافقین در وعده ها و قرارها که با برداران کافرشان مىگذارند#

کـلمـه ( اخوان ) جمع ( اخوه ) است، و کلمه ( اخوة ) جمع ( اخ - برادر ) است. و کـلمـه ( اخـوة ) - بـه ضـم هـمـزه و ضـم خـاء - بـه مـعـنـاى مـشـترک بودن دو نفر در انـتسابشان به یک پدر است. این معناى اصلى اخوت است، ولى بعدها در معنایش توسعه داده، در افـراد مـشـتـرک در یـک عـقـیـده، و یـا مـشـتـرک در صـداقـت و امثال آن نیز استعمال شده، البته کلمه ( اخوة ) بیشتر در همان معناى اصلى به کار مى رود. و بـه طـورى کـه گـفـتـه انـد: بـیـشـتـر مـورد اسـتـعـمـال اخـوان اشـتـراک در اعـتقاد و امـثـال آن اسـت. اسـتـفـهـامـى کـه در ابـتـداى آیه آمده استفهام تعجبى است. و منظور از جمله ( الذین نافقوا ) عـبـداللّه بـن ابـى و یـاران او اسـت. و مـراد از بـرادران ایـشـان از اهـل کـتـاب بـه طـورى کـه سـیـاق شهادت مى دهد همان یهودیان بنى النضیر است، براى ایـنکه مفاد آیات این است این کفار از اهل کتاب که برادران منافقین بوده اند مردمى بوده اند کـه امـرشـان دائر شـده بـیـن مـانـدن و جنگیدن بعد از جنگیدن قومى دیگر، و یا ترک وطن کـردن و رفـتـن. و چـنـین مردمى جز همان مردم بنى النضیر نمى توانند باشند، چون تنها آنها بودند که بعد از بنى قینقاع چنین سرنوشتى پیدا کردند.

( لئن اخرجتم لنخرجن معکم و لا نطیع فیکم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرنکم ) - این آیـه حـکایت کلام منافقین است، و حرف لام در جمله ( لئن اخرجتم ) لام قسم است. و معنایش است که : ما سوگند مى خوریم که هرگاه مسلمانان شما را از دیارتان بیرون کنند ما نیز از دیـار خـود بـیـرون شـده، همه جا با شما مى آییم، نه از شما جدا شویم، و نه در جدا شـدن از شـمـا سـخـن کـسى را گوش دهیم. و اگر مسلمانان به جنگ شما آیند به یاریتان آییم.

( و اللّه یشهد انهم لکاذبون ) - در این جمله آشکار و صریح مى فرماید: منافقین به این وعده خود وفا نخواهند کرد.

در جمله قبلى به طور اجمال وعده منافقین را تکذیب مى کرد. و در این قسمت از آیه به طور تـفـصیل آن را تکذیب نموده، لام سوگند را به منظور تاکید تکرار مى کند. و معنایش است کـه : سـوگـنـد مـى خـورم، که اگر بنى النضیر از دیارشان بیرون شوند، منافقین با ایـشـان بـیـرون نـخـواهـنـد رفـت. و بـاز سـوگـنـد مى خورم که اگر به جنگ مبتلا شوند یاریشان نخواهند کرد.

ایـن جـمـله اشاره است به اینکه : بر فرضى که جنگى واقع شود - که ابدا واقع نمى شـود و نـشـد - جـنـگـى بـا دوام نـخـواهـد بـود، و یـارى مـنـافـقـیـن سـودى بـه حـال یـهـودیان نخواهد داشت، بلکه خود آنان پا به فرار خواهند گذاشت، و بدون اینکه کسى یاریشان کند همه هلاک خواهند شد.

هـمـه ضـمـیرهاى جمع به منافقین برمى گردد. و کلمه ( رهبه ) به معناى خشیت و ترس اسـت. و ایـن آیـه شـریـفـه جـمـله ( و لئن نـصـروهـم لیـولن الادبـار ) را تـعـلیـل نـمـوده، بـیـان مـى کـند که چرا در فرض یارى دادن فرار مى کنند. مى فرماید: عـلتـش ایـن اسـت کـه مـنـافقین از شما مسلمانان بیشتر مى ترسند تا از خدا، و به همین جهت اگـر بـه جـنـگ شما آیند در مقابل شما تاب مقاومت نمى آورند. این علت را با علتى دیگر تـعـلیـل نـمـوده، مـى فـرمـایـد: عـلت بـیشتر ترسید نشان این است که مردمى نادان هستند: ( ذلک بـانـهم قوم لا یفقهون ) . و اشاره با کلمه ( ذلک ) به بیشتر ترسید نشان از مؤمنین است، و معنایش چنین است : اینکه گفتیم از شما بیشتر مى ترسند تا از خدا، علتش ‍ ایـن اسـت کـه مـردمى بى شعورند، یعنى آن طور که باید نمى فهمند. و اگر حقیقت امر را مـى فـهـمـیـدنـد، دسـتـگـیـرشان مى شد که زمام امر به دست خداست، نه به دست غیر خدا، حال این غیر خدا چه مسلمانان باشند، و چه دیگران غیر از خداى تعالى کسى قادر بر هیچ عـمـل خـیـر یـا شـر و نـافـع و ضـارى نـیـسـت مـگـر بـه حول و قوه او. پس منافقین نباید از کسى جز خدا بترسند.

ایـن آیـه شریفه هم اثر رهبت منافقین از مسلمین را بیان مى کند، و هم اثر بزدلى یهودیان را. مـى فـرمـایـد: بـنـى النضیر و منافقین هر دو طایفه از جنگیدن با شما در فضاى باز خـوددارى مى کنند، و جز در قلعه هاى محکم و یا از پس و پشت دیوارها با شما کارزار نمى کنند.

( بـاسـهـم بـینهم شدید ) - یعنى شجاعت و دلاوریشان در بین خودشان شدید است، اما همین که با شما روبرو مى شوند خداى تعالى رعبى از شما به دلهایشان مى افکند، و در نتیجه از شما سخت مى ترسند.

( تـحـسـبـهـم جـمـیـعـا و قـلوبـهـم شـتـى ) - تـو اى پـیـامـبـر! ایـشـان را مـتـحـد و مـتـشـکـل مـى بـیـنـى، و مـى پـنـدارى کـه بـا هـم الفـت و اتحاد دارند، ولى اینطور نیست، دلهایشان متفرق و پراکنده است، و همین عامل قوى براى خوارى و بیچارگى ایشان است. و عـلت آن پـراکـنـدگـى هـم ایـن اسـت مـردمـى فـاقـد تـعـقـلنـد، چـون اگـر تعقل مى داشتند متحد گ شته آراى خود را یکى مى کردند.

کلمه ( وبال ) به معناى عاقبت بد است. و کلمه ( قریبا ) قائم مقام ظرف است، و به همین جهت منصوب شده، یعنى ( در زمانى نزدیک ) .

و جـمـله ( کـمـثـل ) خـبـرى اسـت کـه مـبـتـداى آن حـذف شـده، تـقـدیـرش ( مـثـلهـم کـمـثـل... ) اسـت. و معناى آیه این است که : مثل یهودیان بنى النضیر در عهدشکنى، و در ایـنـکه منافقین وعده دروغى نصرت به آنان دادند، و سرانجام کارشان به جلاى وطن انجا مید، مثل اقوامى است که در این نزدیکى ها قبل از ایشان بودند. و منظور از آن اقوام ( بنى قـیـنـقاع ) است تیره دیگرى از یهودیان مدینه بودند، آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشکنى کـردنـد، و رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از سرزمین مدینه بیرونشان کرد، و بـه سـرزمـین اذرعات فرستاد. منافقین به آنها هم نیرنگ زدند وعده داده بودند که درباره آنـان با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) صحبت مى کنند و نمى گذارند آن جناب بـیـرونـشـان کـنـد. و بـنى قینقاع فریب آنان را خورده سرانجام از مدینه بیرون شدند، و وبال کار خود را چشیدند، و در آخرت عذابى الیم دارند.

بـعـضـى از مفسرین گفته اند: منظور از جمله ( الذین من قبلهم ) کفاراست که در جنگ بدر وبال کفر خود را چشیدند. ولى بیان قبلى با سیاق آیه بهتر مى سازد.

بـه هـر حـال مـثـلى کـه در آیـه شریفه زده شده براى قوم بنى النضیر است، نه براى منافقین، چون از سیاق این طور استفاده مى شود.

تمـثـیـل حـال مـنـافـقـیـن بـه شـیـطـان کـه انسان را تا مرز کفر مى کشاند و سپس از او بیزارى مىجوید#

از ظاهر سیاق برمى آید که این مثل بیانگر حال منافقین باشد، که بنى النضیر را فریب داده، وعـده نـصـرتـشـان دادنـد، و بـه آن عـمـل نـکـرده، در هـنـگام حاجت و سختى تنهایشان گذاشتند.

و باز از ظاهر سیاق استفاده مى شود که منظور از شیطان، ابلیس، و منظور از انسان، آدم ابـو البـشـر نیست، بلکه منظور از اولى جنس ‍ شیطان، و از دومى جنس آدمیان است شیطان هـر انـسـانـى او را بـه سـوى کـفـر دعـوت نموده و براى اینکه دعوتش را بپذیرد متاعهاى زندگى دنیا را در نظرش زینت داده، و روگردانى از حق را با وعده هاى دروغى و آرزوهاى بـیـجـا در نـظـر وى جـلوه مـى دهـد، و او را گـرفـتـار کـفـر مـى سـازد، بـه طـورى کـه در طـول عـمـر از کـفـر خـود خرسندى هم مى کند تا آنکه نشانه هاى مردن یکى پس از دیگرى برسند، آن وقت به تدریج مى فهمد آرزوهایى که شیطانش در دلش افکنده سرابى بیش نبوده و یک عمر فریب آن سراب را خورده و بـا خیال بازى مى کرده، آن وقت همان شیطان خود را کنار کشیده، مى گوید: من از تو و رفـتـار تـو بـیـزارم، و نـه تـنـهـا بـه وعـده هـایـش عمل نمى کند، بلکه این سوز را هم به او مى گذارد که ( انى برى ء منک انى اخاف اللّه رب العالمین ) .

و کـوتـاه سـخـن آنـکـه : مـثـل مـنـافـقـیـن در ایـنـکـه مـردم بـنـى النـضیر را به مخالفت با رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) واداشته، و وعده نصرتشان دادند، و سپس بى وفـایـى کـرده، وعـده خـود را خـلف نـمـودنـد، نـظـیـر مثل شیطان در اینکه انسان را به سوى کفر مى خواند، و با وعده هاى دروغیش فریبش داده، بـه کـفـر وادارش مى کند. و در آخر از او بیزارى جسته، بعد از یک عمر کفر ورزیدن، در روزى که بسیار به کمک نیازمند است تنهایش مى گذارد.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـراد از آوردن ایـن مثل، اشاره به داستان برصیصاى عابد است که شیطان زناى با زنى را در نظرش ‍ جلوه داد، و در آخـرش بـه کـفـرش هم کشانید که داستانش در بحث روایتى آینده - ان شاء اللّه تعالى - خواهد آمد.

بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور ازمـثـل کـه فـرمـود ( کـمـثـل الذیـن مـن قـبـلهـم قـریـبـا ) بـیـان حـال کـفـار مـکـّه در روز جـنـگ بـدر اسـت کـه نـقـل ایـن قـول در سـابـق هـم گـذشـت. و مـراد از کـلمـه ( انـسـان ) در ایـن مـثـل ابـوجـهـل اسـت. و منظور از اینکه فرموده شیطان به او گفت کفر بورز همان داستانى اسـت خـداى تـعـالى در ایـن خـصـوص نـقـل نـمـوده است : ( و اذزین لهم الشیطان اعمالهم و قـال لا غالب لکم الیوم من الناس و انى جار لکم فلما تراءت الفئتان نکص على عقبیه و قال انى برى ء منکم انى ارى ما لا ترون انى اخاف اللّه و اللّه شدید العقاب.

بـنـابـراین احتمال، گفتار شیطان که گفت ( انى اخاف اللّه رب العالمین ) کلامى جدى بـوده اسـت، چـون مـى تـرسـیـده هـمـان فـرشـتـگـانـى کـه در بـدر نـازل شـده بـودنـد تـا مؤمنین را یارى کنند، او را عذاب کنند. و اما بنابر دو وجه قبلى ، گفتار مذکور جدى نبوده، بلکه نوعى استهزاء و خوار داشتن بوده است.

از ظـاهـر آیـه بـرمى آید ضمیرهاى تثنیه به شیطان و انسان برمى گردد که نامشان در ضـمـن مـثـل گـذشته آمده بود. در نتیجه در این آیه عاقبت شیطان در فریبکارى اش و عاقبت انـسـان در فـریـب خـوردن و گـمراه شدنش بیان شده، و در آن اشاره شده که این عاقبت هم عاقبت منافقین است در وعده هاى دروغین که به بنى النضیر دادند، و هم عاقبت بنى النضیر اسـت در فـریـب خـوردنـشـان از وعـده هاى دروغى منافقین، و در اصرارشان بر مخالفت با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم).و معناى آیه روشن است.

بیان آیات#

بیان آیات

معارف و مواعظى که از مضامین این آیات برداشت مى شود#

مضمونى که این آیات شریفه دارد به منزله نتیجه اى است که از آیات سوره گرفته مى شـود. در سوره به مخالفت و دشمنى یهودیان بنى النضیر و عهد شکنى آنان اشاره شده که همین مخالفتشان آنان را به خسران در دنیا و آخرت افکند. و نیز در سوره آمده منافقین، بـنـى النـضـیـر را در مـخـالفـت با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) تحریک مى کـردنـد، و هـمـیـن بـاعـث هـلاکـتشان شد، و سبب حقیقى در این جریان این بود که این مردم در اعـمـال خـود، خـدا را رعـایـت نـمـى کـردنـد و او را فـرامـوش نـموده، و خدا هم ایشان را به فـرامـوشـى سـپـرد، نتیجه اش این شد که خیر خود را اختیار نکردن د، و آنچه مایه صلاح دنیا و آخرتشان بود بر نگزیدند، و در آخر سرگردان و هلاک شدند.

پـس بـر کـسى که ایمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است که پروردگار خود را به یاد آورد، و او را فراموش ننماید، و ببیند چه عملى مایه پیشرفت آخرت او است، و به درد آن روزش مـى خـورد کـه بـه سـوى پـروردگـارش بـرمـى گـردد. و بـدانـد کـه عمل او هر چه باشد علیه او حفظ مى شود، و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مى رسد، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مى دهد، جزائى که دیگر از او جدا نخواهد شد.

و ایـن هـمـان هـدفـى است آیه ( یا ایها الذین امنوا اتقوا اللّه و لتنظر نفس ما قدمت لغد ) دنـبـال نـمـوده، مؤمنـین را وادار مى کند که به یاد خداى سبحان باشند، و او را فراموش نـکـنـند، و مراقب اعمال خود باشند، که چه مى کنند، صالح آنها کدام، و طالحش کدام است، چـون سـعـادت زنـدگـى آخـرتـشـان بـه اعـمـالشـان بـستگى دارد. و مراقب باشند که جز اعـمـال صـالح انجام ندهند، و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند، و این مـراقـبـت را اسـتـمـرار دهـنـد، و هـمـواره از نـفـس خـود حـسـاب بـکـشـنـد، و هـر عمل نیکى که در کرده هاى خود یافتند خدا را شکرگزارند و هـر عـمـل زشـتـى دیـدنـد خـود را توبیخ نموده، نفس را مورد مواخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت کنند. و ذکر خداى تعالى به ذکرى که لایق ساحت عظمت و کبریائى او یعنى ذکر خدا به اسماى حسنى و صفات علیاى او که قرآن بیان نموده تنها راهى است که انسان را به کمال عبودیت مى رساند، کمالى که انسان، ما فوق آن، دیگر کمالى ندارد.

و ایـن بـدان جـهت است که انسان عبد محض، و مملوک طلق براى خداى سبحان است، و غیر از مـمـلوکـیـت چـیـزى نـدارد، از هـر جـهـت کـه فـرض کـنـى مـمـلوک اسـت و از هـیـچ جـهـتـى استقلال ندارد. همچنان که خداى عزوجل مالک او است، از هر جهت که فرض شود. و او از هر جـهت داراى استقلال است. و معلوم است که کمال هر چیزى خالص بودن آنست، هم در ذاتش و هـم در آثـارش. پـس کـمـال انـسـانى هم در همین است که خود را بنده اى خالص، و مملوکى بـراى خـدا بـدانـد، و بـراى خـود هـیـچـگـونـه اسـتـقـلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، که سازگار با عبودیت است، نـظـیر خضوع و خشوع و ذلت و استکانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عزوجل. و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر کند، نه هر چه خودش خواست. و در هیچ یک از این مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش، و نه در صفاتش و نه در افعالش.

و همواره به ذات و افعالش نظیر تبعیت محض و مملوکیت صرف داشته باشد، و داشتن چنین نـظـرى دسـت نمى دهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى که بر هر چیز شهید و بر هـر چـیـز مـحـیـط، و بـر هـر نـفـس قـائم اسـت. هـر کـس هـر چـه بـکـنـد او نـاظـر عمل او است و از او غافل نیست، و فراموشش نمى کند.

در این هنگام است که قلبش اطمینان و سکونت پیدا مى کند، همچنان که فر موده : ( الا بذکر اللّه تطمئن القلوب ) ، و در این هنگام است خداى سبحان را به صفات کمالش مى شناسد، آن صـفـاتـى کـه اسـمـاى حـسـنـایـش حـاکـى از آن اسـت. و در قـبـال این شناسایى صفات عبودیت و جهات نقصش برایش آشکار مى گردد، هر قدر خدا را بـه آن صـفـات بـیـشـتـر بـشـنـاسـد خـاضـع تـر، خـاشـع تـر، ذلیل تر، و فقیرتر، و حاجتمندتر مى شود.

و مـعـلوم اسـت کـه وقـتـى ایـن صـفـات در آدمـى پـیـدا شـد، اعـمـال او صالح مى گردد و ممکن نیست عمل طالحى از او سر بزند، براى اینکه چنین کسى خـود را حاضر درگاه مى داند، و همواره به یاد خداست، همچنان که خداى تعالى فرموده : ( و اذکـر ربـک فـى نـفـسـک تـضـرعـا و خـیـفـه و دون الجـهـر مـن القول بالغدو و الاصال و لا تکن من الغافلین ان الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادته و یسبحونه و له یسجدون ) و نـیـز فـرمـوده : ( فـان اسـتـکـبـروا فـالذیـن عـنـد ربـک یـسـبـحـون له باللیل و النهار و هم لا یسئمون ) .

و آیـه شـریـفـه ( لو انـزلنـا هـذا القـران ) - تـا آخر آیات مورد بحث - با در نظر گرفتن سیاقى که دارند، به همین معارفى که ما خاطر نشان کردیم - یعنى شناختن خدا بـه صـفـات کـمـالش، و شـنـاخـتـن نـفـس بـه صـفـاتـى مقابل آن صفات، و به عبارتى دیگر: به صفات نقص و حاجت - اشاره مى کنند.

امر به تقوى در اعمال و امر به محاسبه و نظر دراعـمـال، در آیـه : ( یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا اتـقـوا الله و لتـنـظـر نـفـس مـا قـدمـت لغد )#

در این آیه شریفه مؤمنین را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده، و با امرى دیگر دستور مـى دهـد کـه در اعـمـال خـود نظر کنند، اعمالى که براى روز حساب از پیش مى فرستند. و مـتـوجـه بـاشـنـد کـه آیا اعمالى که مى فرستند صالح است، تا امید ثواب خدا را داشته بـاشـنـد، و یـا طـالح است. و باید از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نـفـس را بـه حـسـاب بـکـشند. اما امر اول، یعنى تقوى، که در احادیث به ورع و پرهیز از حرامهاى خدا تفسیر شده، و با در نظر گرفتن اینکه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هـم بـه مـحرمات، لاجرم عبارت مى شود از: اجتناب از ترک واجبات، و اجتناب از انجام دادن محرمات .

و امـا امـر دوم، یـعـنـى نـظر کردن در اعمالى که آدمى براى فردایش از پیش مى فرستد، امرى دیگرى است غیر از تقوى. و نسبتش با تقوى نظیر نسبتى است که یک نظر اصلاحى از ناحیه صنعتگرى در صنعت خود براى تکمیل آن صنعت دارد، همان طور که هر صاحب عملى و هـر صـانعى در آنچه کرده و آنچه ساخته نظر دقیق مى کند، ببیند آیا عیبى دارد یا نه، تـا اگر عیبى در آن دید در رفع آن بکوشد، و یا اگر از نکته اى غفلت کرده آن را جبران کـنـد، هـمچنین یک مؤمن نیز باید در آنچه کرده دوباره نظر کند، ببیند اگر عیبى داشته آن را برطرف سازد.

پـس بـر همه مؤمنین واجب است از خدا پروا کنند، و تکالیفى که خداى تعالى متوجه ایشان کـرده بـه نـحـو احـسـن و بـدون نـقـص انـجـام دهند، نخست او را اطاعت نموده، از نافرمانیش بپرهیزند، و بعد از آنکه اطاعت کردند، دوباره نظرى به کرده هاى خود بیندازند،

چـون اعـمـال مـایـه زنـدگـى آخـرتـشـان اسـت کـه امـروز از پـیـش مـى فـرسـتـنـد، با همین اعـمـال بـه حسابشان مى رسند تا معلوم کنند آیا صالح بوده یا نه. پس خود آنان باید قـبـلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده امید ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده ، از او طلب مغفرت کنند.

و ایـن وظـیـفـه، خـاص یـک نـفـر و دو نـفـر نـیـسـت، تـکـلیـفـى اسـت عـمـومـى، و شـامـل تـمـامـى مـومـنـیـن، بـراى ایـنـکـه هـمـه آنـان احـتـیـاج بـه عـمـل خـود دارند، و خود باید عمل خود را اصلاح کنند، نظر کردن بعضى از آنان کافى از دیـگـران نـیـسـت. چـیـزى کـه هست در بین مؤمنین کسانى که این وظیفه را انجام دهند، بسیار کـمـیـاب انـد، به طورى که مى توان گفت نایاب اند. و جمله ( و لتنظر ) نفس که کلمه نفس را مفرد و نکره آورده، به همین نایابى اشاره دارد.

پس اینکه فرمود: ( و لتنظر نفس ما قدمت لغد ) خطابى است به عموم مؤمنین، و لیکن از آنـجـا کـه عـامـل بـه دسـتـور در بـیـن اهـل ایـمـان و حـتـى در بـیـن اهـل تـقـوى از مؤمنین در نهایت قلت است، بلکه مى توان گفت وجود ندارد، براى اینکه مؤمنـیـن و حـتـى افـراد مـعـدودى کـه از آنـان اهـل تـقـوى هـسـتـنـد، هـمـه مـشـغول به زندگى دنیایند، و اوقاتشان مستغرق در تدبیر معیشت و اصلاح امور زندگى اسـت، لذا آیـه شـریـفه خطاب را به صورت غیبت آورده ، آن هم به طور نکره و فرموده : نفسى از نفوس باید که بدانچه مى کند نظر بیفکند. و این نوع خطاب با اینکه تکلیف در آن عـمومى است، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مومنان دارد. و نیز اشاره دارد بر اینکه افرادى که شایسته امتثال این دستور باشند در نهایت کمى هستند.

( مـا قـدمـت لغـد ) - این جمله استفهامى از ماهیت عملى است که براى فرداى خود ذخیره مى کـند، و هم بیانگر کلمه نظر است. ممکن هم هست کلمه ( ما ) را در آن موصوله بگیریم، و بگوییم موصول وصله اش متعلق به نظر است.

در صـورت اسـتـفـهـام مـعنا چنین مى شود: ( باید نفسى از نفوس نظر کند چه عملى براى فرداى خود از پیش فرستاده ) .

و مـراد از کـلمـه ( غـد - فـردا ) روز قـیـامـت اسـت، کـه روز حـسـابـرسـى اعمال است. و اگر از آن به کلمه ( فردا ) تعبیر کرده براى این است که بفهماند قیامت بـه ایـشـان نـزدیک است، آنچنان فردا به دیروز نزدیک است، همچنان که در آیه ( انهم یـرونـه بـعیدا و نریه قریبا ) به نزدیکى تصریح کرده است. و معناى آیه چنین است : اى کسانى که ایمان آورده اید با اطاعت از خدا تقوى به دست آورید، اطاعت در جمیع او امر و نواهیاش، و نفسى از نفوس شما باید در آنچه مى کند نظر افکند، و ببیند چه عملى براى روز حـسـابـش از پـیـش مـى فـرسـتـد، آیـا عـمـل صـالح اسـت، یـا عـمـل طـالح. و اگـر صـالح اسـت عـمـل صـالحـش شـایـسـتـگـى بـراى قبول خدا را دارد، و یا مردود است ؟ و در جمله ( و اتقوا اللّه ان اللّه خبیر بما تعملون ) ، بـراى بـار دوم امر به تقوى نموده، مى فرماید: علت اینکه مى گویم از خدا پروا کنید ایـن اسـت کـه ( ان اللّه خـبـیـر بـمـا تـعـمـلون ) او بـا خـبـر اسـت از آنـچـه مـى کـنـیـد. و تـعـلیـل امـر بـه تـقـوى بـه ایـنـکـه خـدا بـا خـبـر از اعـمـال اسـت، خـود دلیـل بـر ایـن اسـت کـه مراد از این تقوى که بار دوم امر بدان نموده، تـقـواى در مـقـام مـحـاسـبـه و نـظـر در اعـمـال اسـت، نـه تـقـواى در اعمال که جمله اول آیه بدان امر مى نمود، و مى فرمود: ( اتقوا اللّه ) .

پـس حـاصـل کـلام ایـن شـد کـه : در اول آیـه مؤمنـیـن را امـر بـه تـقـوى در مـقـام عـمـل نـمـوده، مـى فرماید عمل شما باید منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخـر آیـه کـه دوبـاره امـر بـه تـقـوى مـى کند، به این وظیفه دستور داده که هنگام نظر و مـحـاسـبـه اعـمـالى کـه کـرده ایـد از خـدا پـروا کـنـیـد، چـنـان نـبـاشـد کـه عـمـل زشـت خـود را و یـا عـمـل صـالح ولى غـیـر خـالص خـود را بـه خاطرعمل شما است زیبا و خالص به حساب آورید.

ایـنـجـاسـت کـه بـه خوبى روشن مى گردد که مراد از تقوى در هر دو مورد یک چیز نیست، بلکه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است. اولى مـربـوط بـه قـبـل از عـمـل اسـت، و دومـى راجـع بـه بـعـد از عـمل. و نیز روشن مى گردد اینکه بعضى گفته اند: ( اولى راجع به توبه از گناهان گـذشـتـه، و دومـى مـربـوط بـه گـنـاهـان آیـنـده اسـت ) صـحـیـح نـیـسـت. و نـظـیـر این قول گفتار بعضى دیگر است که گفته اند: امر دومى تأکید امر اولى است و بس.

کـلمـه ( نـسـیـان ) کـه مـصـدر فـعـل ( نـسـوا ) اسـت بـه مـعـنـاى زایـل شـدن صـورت مـعـلوم از صفحه خاطر است، البته بعد از آنکه در صفحه خاطر نقش بـسـتـه بـود. ایـن مـعـنـاى اصـلى ( نـسـیـان ) اسـت، ولى در اسـتـعـمـال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانى ازچیزى که قبلا مورد توجه بوده نیز اسـتـعـمـال نـمودند. آیه شریفه ( و قیل الیوم ننسیکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا و ماویکم النار و ما لکم من ناصرین ) ، در معناى دوم استعمال شده.

بیان رابطه و ملازمه بیـن فـرامـوش کردن خدا و فراموش کردن خود (و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم...)#

آیـه شریفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاکیدى براى مضمون آیه قبلى است، گویا فرموده : براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پیش بفرستید، عملى که جانهایتان با آن زنده شود، و زنهار زند گى خود را در آن روز فراموش مکنید. و چون سبب فراموش ‍ کردن نفس فراموش کردن خدا است، زیرا وقتى انسان خدا را فراموش کرد اسماى حسنى و صفات علیاى او را که صفات ذاتى انسان ارتباط مستقیم با آن دارد نیز فراموش مى کند، یـعـنـى فـقـر و حـاجـت ذاتـى خـود را از یـاد مـى بـرد، قـهـرا انـسـان نـفـس خـود را مـسـتـقـل در هـسـتى مى پندارد، و به خیالش چنین مى رسد که حیات و قدرت و علم، و سایر کـمـالاتـى که در خود سراغ دارد از خودش است، و نیز سایر اسباب طبیعى عالم را صاحب اسـتـقلال در تاثیر مى پندارد، و خیال مى کند که این خود آنهایند که یا تاثیر مى کنند و یا متاثر مى شوند.

ایـنجا است که بر نفس خود اعتماد مى کند، با اینکه باید بر پروردگارش اعتماد نموده، امـیـدوار او و تـرسـان از او باشد، نه امیدوار به اسباب ظاهرى، و نه ترسان از آنها، و به غیر پروردگارش تکیه و اطمینان نکند، بلکه به پروردگارش اطمینان کند.

و کوتاه سخن اینکه : چنین کسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مى کـند، و از توجه به خدا اعراض نموده، به غیر او توجه مى کند، نتیجه همه اینها این مى شود که خودش را هم فراموش کند، براى اینکه او از خودش تصورى دارد که آن نیست. او خـود را مـوجـودى مـسـتـقـل الوجـود، و مـالک کـمـالات ظـاهـر خـود، و مـسـتـقـل در تـدبـیـر امـور خـود مـى دانـد. مـوجودى مى پندارد که از اسباب طبیعى عالم کمک گرفته، خود را اداره مى کند، در حالى که انسان این نیست، بلکه موجودى است وابسته، و سـراپـا جـهـل و عـجـز و ذلت و فـقـر، و امـثـال ایـنـهـا. و آنـچـه از کـمـال از قـبـیـل وجـود، عـلم، قـدرت، عـزت، غـنـى و امـثـال آن دارد کـمـال خـودش نـیست، بلکه کمال پروردگارش است، و پایان زندگى او و نظائر او، یعنى همه اسباب طبیعى عالم، به پرور دگارش است.

حـاصـل ایـنـکـه : علت فراموش کردن خویش فراموش کردن خدا است. و چون چنین بود آیه شـریـفـه نـهـى از فـرامـوشـى خـویـشـتـن را بـه نـهـى از فـرامـوش کـردن خـداى تعالى مـبـدل کـرد، چـون انـقـطـاع مـسبب به انقطاع سببش بلیغ ‌تر و موکدتر است، و به این هم اکـتـفـاء نـکرد که از فراموش کردن خدا نهیى کلى کند، و مثلا بفرماید: ( و لا تنسوا اللّه فینسیکم انفسکم - زنهار خدا را فراموش نکنید، کـه اگـر بـکنید خدا خود شما را از یادتان مى برد ) بلکه مطلب را به بیانى اداء کرد کـه نـظـیـر اعـطـاى حـکـم بـه وسـیـله مـثـال باشد، و در نتیجه موثرتر واقع شود، و به قـبول طرف نزدیک تر باشد، لذا ایشان را نهى کرد از اینکه از کسانى باشند که خدارا فـرامـوش کـردنـد. و در ایـن تـعـبـیـر اشـاره اى هـم بـه سـرنـوشـت یـهـودیـانـى کرد که قـبـل از ایـن آیـه سـرگذشتشان را بیان نموده بود، یعنى یهودیان بنى النضیر، و بنى قـیـنـقـاع. و نـیـز مـنـافـقـیـنـى کـه حـالشـان در دشـمـنـى و مـخـالفـت بـا خـدا و رسـولش حال همان یهودیان بود.

و لذا فـرمـود: ( و لا تـکـونـوا کـالذیـن نـسوا اللّه ) و دنبالش به عنوان نتیجه گیرى فـرمـود: ( فـانسیهم انفسهم ) که در حقیقت نتیجه گیرى مسبب است از سبب. آنگاه دنبالش فـرمـود: ( اولئک هـم الفـاسـقـون ) و بـا این جمله راهنمایى کرد بر اینکه چنین کسانى فاسقان حقیقى هستند، یعنى از زعبودیت خارجند.

و آیـه شـریـفـه هـر چـنـد از فـرامـوش کـردن خـداى تعالى نهى نموده، و فراموش کردن خویشتن را فرع آن و نتیجه آن دانسته، لیکن از آنجا که آیه در سیاق آیه قبلى واقع شده، با سیاقش دلالت مى کند بر امر به ذکر خدا، و مراقبت او. ساده تر بگویم : لفظ آیه از فراموش کردن خدا نهى مى کند ولى سیاق به ذکر خدا امر مى نماید.

راغـب مـى گـویـد کـلمـه ( فـوز ) بـه مـعـنـاى دسـت یـافـتـن بـه خـیـر بـا حـصـول سـلامـت اسـت و سـیـاق آیه شهادت مى دهد به اینکه مراد از ( اصحاب نار ) همان کـسـانـى هـستند که خدا را از یاد برده اند. و مراد از ( اصحاب جنت ) آنهایند که به یاد خدا و مراقب رفتار خویشند.

و ایـن آیـه شریفه حجتى تمام براین معنا اقامه مى کند که بر هر کس واجب است به دسته یادآوران خدا و مراقبین اعمال بپیوندد، نه به آنهایى که خدا را فراموش کردند. بیان این حجت آن است که این دو طائفه - یعنى یادآوران خدا و فراموشکاران خدا و سومى ندارند - و سـایـریـن بـالاخـره بـایـد بـه یکى از این دو طائفه ملحق شوند، و این دو طائفه یکسان نیستند تا پیوستن به هر یک نظیر پیوستن به دیگرى باشد، و آدمى از اینکه به هر یک مـلحـق شـود پـروایـى نداشته باشد، بلکه یکى از این دو طائفه راجح، و دیگرى مرجوح اسـت، و عـقـل حکم مى کند که انسان طرف راجح را بگیرد، و آن را بر مرجوح ترجیح دهد و آن طرف یادآوران خدا است، چون تنها ایشان رستگارند، نه دیگران، پس ترجیح در جانب ایشان است، در نتیجه بر هر انسانى واجب پیوستن به آنان را اختیار کند.

مثلى گویاى عظمت و جلالت قدر قرآن#

در مـجـمـع البیان گفته : کلمه ( تصدع ) به معناى پراکنده شدن بعد از التیام است. کلمه ( تفطر ) هم به همین معنا است.

بـایـد دانـسـت کـه زمـیـنـه آیـه شـریـفـه زمـیـنـه مـثـل زدن اسـت، مـثـلى کـه اسـاسـش تـخـیـل اسـت، بـه دلیـل ایـنـکـه در ذیـل آیـه مـى فـرمـایـد: ( و تـلک الامثال نضربها للناس... ) و مـنـظـور آیـه شـریـفـه تـعـظـیم امر قرآن است، به خاطر استعمالش بر معارف حقیقى و اصول شرایع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعیدهایى که در آن است، و نیز به خاطر اینکه کـلام خـدا عـظـیـم اسـت. و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : اگـر مـمـکـن بـود قـرآن بـر کـوهـى نازل شود، و ما قرآن را بر کوه نازل مى کردیم، قطعا کوه را با آن همه صلابت و غلظت و بـزرگـى هـیکل و نیروى مقاومتى که در برابر حوادث دارد، مى دیدى که از ترس خداى مـتـاثـر و متلاشى مى شود، و وقتى حال کوه در برابر قرآن چنین است، انسان سزاوارتر از آن اسـت کـه وقـتـى قرآن بر او تلاوت مى شود و یا خودش آن را تلاوت مى کند قلبش خاشع گردد. بنابر این، بسیار جاى تعجب است جمعى از همین انسان ها نه تنها از شنیدن قـرآن خـاشـع نـمـى گردند، و دچار ترس و دلواپسى نمى شوند،بلکه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمى آیند.

در ایـن آیـه شـریـفه التفاتى از تکلم مع الغیر به غیبت به کار رفته، و این بدان جهت اسـت کـه بـر عـلت حـکـم دلالت کـرده، بـفـهـمـانـد اگـر کـوه بـا نـزول قـرآن مـتـلاشـى و نـرم مـى شـود، عـلتـش ایـن اسـت کـه قـرآن کـلام خـداى عزوجل است.

( و تـلک الامـثـال نضربها للناس لعلهم یتفکرون ) - این جمله از باب به کار بردن حـکـمـى کلى در موردى جزئى است تا دلالت کند بر اینکه حکم مورد حکمى نو ظهور نیست، بلکه در همه موارد دیگرى - که بسیار هم هست - جریان دارد.

پـس ایـنـکـه فـرمـود: ( لو انـزلنـا هـذا القـران عـلى جـبل ) مثلى است که خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را ازنظر که کلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظیم است به ذهن مردم نزدیک سازد تا درباره آن تـفـکـر نـمـوده، و آن طـور کـه شـایـسته آن است با آن برخورد کنند، و در صدد تحقیق مـحـتـواى آن کـه حـق صـریـح برآمده، به هدایتى که از طریق عبودیت پیشنهاد کرده مهتدى شوند، چون انسان ها براى رسیدن به کمال و سعادتشان طریقى بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مسأله مراقبت و محاسبه است که آیات قبلى بدان سفارش مى کرد.

این آیه با دو آیه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفه اى از اسماى حسناى خداى تعالى و اشاره به این نکته کـه او داراى بـهترین اسماء و منزه از هر نقصى است، و آنچه را که در آسمانها و زمین است شـاهـد بـر ایـن مـعـنـا مـى گـیـرد، و لیـکـن اگـر آن را بـا مـضـمـون آیـات قـبـل کـه امـر بـه ذکـر مـى کرد در نظر بگیریم، از مجموع، این معنا استفاده مى شود که افـرادى که یادآور خدایند او را با اسماى حسنایش ذکر مى کنند، و به هر اسمى از اسماى کـمـال خـدا بـر مـى خـورنـد، بـه نـقـصـى کـه در خـویـشـتـن در مقابل آن کمال است پى مى برند - دقت فرمایید.

و اگـر آن را با مضمون آیه قبلى و مخصوصا جمله ( من خشیه اللّه ) در نظر بگیریم، بـه عـلت خـشـوع کوه و متلاشى شدن آن از ترس ‍ خدا پى مى بریم. و معناى مجموع آنها چنین مى شود: چگونه کوه ها از ترس او متلاشى نشود، با اینکه او خدایى است که معبودى بجز او نیست، و عالم به غیب و آشکار و چنین و چنان است .

( هـو اللّه الذى لا اله الا هـو ) - موصول ( الذى ) وصله آن، مجموعا اسمى از اسماى خـدا را مـعنا مى دهد، و آن وحدانیت خدا در الوهیت و معبودیت است. در سابق هم پاره اى مطالب راجع به معناى تهلیل در تفسیر آیه شریفه ( و الهکم اله واحد لا اله الا هو ) آوردیم.

توضیحى در مورد اینکه خداوند عالم غیب و شهادت است#

( عالم الغیب و الشهاده ) - کلمه ( شهادت ) به معناى چیزى است که مشهود و حاضر در نـزد مـدرک بـاشـد، هـمـچـنان غیب معناى مخالف آن را مى دهد. و این دو، معنایى اضافى و نسبى است، به این بیان که ممکن است یک چیز براى کسى یا چیزى غیب و براى شخصى و یـا چیزى دیگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعى احاطه شاهد بر موجود مشهود اسـت ، یـا احـاطـه حسى، یا خیالى، یا عقلى، و یا و جودى. و در غیب دائر مدار نبودن چنین احاطه است.

و هـر چیزى براى ما غیب و یا شهادت باشد، از آنجا که محاط خداى تعالى و خدا محیط به آنـسـت، قـهـرا مـعلوم او، و او عالم به آن است. پس خداى تعالى هم عالم به غیب و هم عالم بـه شـهـادت است، و غیر او هیچ کس چنین نیست، براى اینکه غیر خدا هر که باشد وجودش محدود است، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعلیمش کرده، همچنان که قرآن کریم فرموده : ( عـالم الغـیـب فـلا یـظـهـر عـلى غـیـبـه احـدا الا مـن ارتـضـى مـن رسـول ) و امـا خود خداى تعالى غیب على الاطلاق است، و احدى و چیزى به هیچ وجه نمى تواند به او احاطه یابد، همچنان که باز قرآن کریم در این باره فرموده : ( ولا یحیطون به علما ) .

و امـا جمله ( هو الرحمن الرحیم ) از آنجا که در سوره فاتحه در تفسیر این دو اسم سخن رفت، دیگر تکرار نمى کنیم.

و معناى پاره اى از اسماء حسناى دیگر خدا#

کـلمـه ( مـلک ) - بـه فـتـح مـیـم و کـسـره لام - بـه مـعـناى مالک تدبیر امور مردم، و اختیاردار حکومت آنان است. وکلمه ( قدوس ) مبالغه در قدس و نزاهت و پاکى را افاده مى کند. و کلمه ( سلم) به معناى کسى است که با سلام و عافیت با تو برخورد کند، نه با جنگ و ستیز، و یا شر و ضرر. و کلمه ( مؤمن ) به معناى کسى است که به تو امنیت بدهد، و تو را در امان خود حفظ کند. و کلمه ( مهیمن ) به معناى فائق و مسلط بر شخصى و یا چیزى است.

و کـلمه ( عزیز ) به معناى آن غالبى است که هرگز شکست نمى پذیرد، و کسى بر او غـالب نمى آید. و یا به معناى کسى است که هر چه دیگران دارند از ناحیه او دارند، و هر چه او دارد از ناحیه کسى نیست. و کلمه ( جبار ) صیغه مبالغه از جبر یعنى شکسته بند و اصـلاح کننده است، و بنابر این جبار کسى است اراده اش نافذ است. و اراده خود را بر هر کـس کـه بـخـواهـد به جبر تحمیل مى کند. و ( متکبر ) آن کسى است که با جامه کبریائى خود را بنمایاند.

( سـبـحان اللّه عما یشرکون ) - این جمله ثنائى است بر خداى تعالى، همچنان که در - سـوره بـقـره بـعـد از نـقـل ایـن مـطـلب کـه کـفـار گفتند خدا فرزند گرفته، فرمود: ( سبحانه ) .

کلمه ( خالق ) به معناى کسى است که اشیائى را با اندازه گیرى پدید آورده باشد. و کلمه ( بارى ء ) نیز همان معنا را دارد، با این فرق که بارى ء پدید آورنده اى است که اشیائى را که پدید آورده از یکدیگر ممتازند. و کلمه ( مصور ) به معناى کسى است که پـدیـد آورده هـاى خـود را طـورى صـورتـگرى کرده باشد که به یکدیگر مشتبه نشوند. بنابر این، کلمات سه گانه هر سه متضمن معناى ایجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف که بـین آنها ترتیب هست، براى اینکه تصویر فرع اینکه خداى تعالى بخواهد موجودات را متمایز از یکدیگر خلق کند، و این نیز فرع آنست که اصلا بخواهد موجوداتى بیافریند.

در ایـنـجـا سـوالى پـیـش مـى آیـد، و آن ایـن اسـت کـه چـرا در دو آیـه قـبـل بعد از نام اللّه بلافاصله کلمه توحید لا اله الا اللّه را ذکر نمود و سپس اسماى خدا را شمرد، ولى در آیـه مورد بحث بعد از نام اللّه به شمردن اسماء پرداخت، و کلمه ( توحید ) را ذکـر نکرد؟ جوابش این است که بین صفاتى که در آن دو آیه شمرده شده که یازده صفت، و یـا یـازده نـام اسـت، بـا نامهایى که در آیه مورد بحث ذکر شده فرق است، و این فرق بـاعث شده که در آن دو آیه کلمه توحید را بیاورد و در این آیه نیاورد، و آن فرق این است کـه صـفـات مذکور در دو آیه قبل الوهیت خدا را که همان مالکیت توام با تدبیر است اثبات مـى کـنـد، و در حـقیقت مثل این مى ماند که فرموده باشد: ( لا اله الا اللّه ) معبودى به جز خـدا نـیـسـت، بـه دلیـل ایـنـکـه او عالم به غیب و شهادت، و رحمان و رحیم و... است. و این صـفـات بـه نـحـو اصـالت و اسـتـقـلال خـاص خـدا اسـت، و شـریـکـى بـراى او در ایـن اسـتـقـلال نـیـسـت، چون غیر او هر کس هر چه از این صفات دارد، خدا به وى داده، پس قهرا الوهـیـت و اسـتـحـقـاق مـعـبـود شـدن هـم خاص او است، و به همین جهت در آخر آیه دوم فرمود: ( سبحان اللّه عما یشرکون ) . و با این جمله اعتقاد شرک را مذهب مشرکین است رد نمود.

و امـا صـفـات و اسـمـائى که در آیه مورد بحث آمده صفاتى است که نمى تواند اختصاص الوهـیـت به خدا را اثبات کند، چون صفات مذکور عبارتند از: خالق، بارى ء و مصور، که مـشـرکـیـن هـم آنـهـا را قـبـول دارنـد. آنـان نیز خلقت و ایجاد را خاص خدا مى دانند، و در عین حـال مـدعـى آنـنـد کـه بـه غیر خدا ارباب و الهه دیگر هست که در استحقاق معبودیت شریک خدایند.

و امـا ایـنـکـه در ابتداى هر سه آیه اسم جلاله ( اللّه ) آمده، به منظور تأکید و تثبیت مـقـصـود بـوده، چـون ایـن کـلمه علم (اسم خاص )براى خدا، و معنایش ذات مس تجمع تمامى صفات کمال است، و قهرا تمامى اسماى الهى از آن سرچشمه مى گیرد.

( له الاسـمـاء الحـسـنـى ) - ایـن جـمـله اشـاره بـه بـقیه اسماى حسنى است، چون کلمه الاسـمـاء هـم جـمـع اسـت، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبى جمع داراى الف و لام افاده عموم مى کند.

( یـسـبـح له مـا فى السموات و الارض ) - یعنى هر آنچه مخلوق که در عالم است حتى خود آسمانها و زمین تسبیح گوى اویند. و ما در سابق مکرر پیرامون اینکه تسبیح موجودات چه معنا دارد بحث کردیم.

ایـن آیـات سـه گـانـه بـا جـمـله ( و هو العزیز الحکیم ) ختم شده یعنى او غالبى است شـکـسـت نـاپذیر، و کسى است که افعالش متقن است، نه گزاف و بیهوده. پس نه معصیت گناه کاران او را در آنچه تشریع کرده و بشر را به سویش مى خواند عاجز مى سازد،

و نه مخالفت معاندان، و نه پاداش مطیعان و اجر نیکوکاران در درگاهش ضایع مى گردد.

و هـمـیـن عنایت که گفتیم باعث شد گفتار در سه آیه با ذکر اسم ( عزیز ) و ( حکیم ) ختم شود، و به طور اشاره بفهماند که کلام او هم عزیز و حکیم است، باعث شد که در آغاز هـر سـه آیـه نام اللّه تکرار شده، و مقدم بر سایر اسماء ذکر شود. و نیز باعث شد که اسم عزیز با اسم حکیم دوباره ذکر شود، با اینکه در وسط آیه دوم ذکر شده بود.

و ایـنـکـه گـفتیم توصیف خدا به دو وصف عزیز و حکیم اشاره دارد به کلامش هم، عزیز و حکیم است، از این بابت بود که در قرآن کریم کلام خود را هم عزیز و حکیم خوانده، یک جا فرموده : ( و انه لکتاب عزیز ) ، و جایى دیگر فرموده : ( و القران الحکیم ) .

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایتى راجع به تبعید بنى النضیر، عهد شکنى منافقان با آنان#

در الدر المـنـثـور اسـت کـه ابـن اسـحـاق، ابـن مـنـذر، و ابـو نـعـیـم - در کـتـاب دلائل - از ابـن عـباس روایت کرده اند که گروهى از قبیله بنى عوف بن حارث - که عبد اللّه بن ابى بن سلول، و ودیعه بن مالک، و سوید، و داعس از ایشان بودند - شخصى را نـزد بـنـى النضیر فرستادند که قلعه هاى خود را خالى نکنید، و ایستادگى کنید و ما بـه آسـانـى شـمـا را تسلیم دشمن نمى کنیم، و اگر کارتان به جنگ بیانجامد با دشمن شما مى جنگیم، و اگر به جلاى وطن بکشد، با شما مى آییم، و ما نیز جلاى وطن مى کنیم. بنى النضیر به امید یارى آنان تن به جنگ دادند، ولى منافقین یاریشان نکردند، براى اینکه خدا ترس از مسلمانان را در دلهایشان بیفکند.

بـه نـاچـار بـنـى النضیر از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) خواهش کردند به ریـخـتـن خـون ایـشـان نـپـردازد، و بـه جـلاى وطـن ایـشـان رضـایـت دهـد، و قبول کردند که بیش از بار یک شتر از اموال خود نبرند، و هر چه حلقه (گویا منظور طلا آلات بـاشـد) دارنـد نـیـز بـا خود نبرند. رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) هم این تـقـاضـا را پذیرف ت. و بنى النضیر (براى خانه هایشان سالم به دست مسلمین نیفتد) آنـهـا را خـراب کـردنـد، و آن را (گـویا منظور اثاث است ) بر پشت شتر خود نهاده روانه خیبر شدند، و بعضى هم به شام رفتند.

مؤلف: ایـن روایـت بـا تـعـدادى از روایـات کـه مـى گـفـت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) در آغـاز شـرط کرد که بیش از بار یک شتر نـبـرنـد، مـنـافـات دارد، چـون در آن روایـات آمـده کـه بـنـى النـضـیـر اول ایـن پـیـشـنـهـاد را نـپـذیـرفـتـنـد، و در آخـر وقـتـى از روى نـاچـارى پـذیـرفـتـنـد، رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) قبول نکرد، و فرمود: اجازه ندارید به غیر از زن و بچه خود چیزى ببرید.

و آنـهـا نـاگـزیـر شـدنـد دسـت خـالى بـیـرون شـونـد، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) به هر سه نفر از آنان یک شتر و یک مشک آب داد.

و نـیـز در همان کتابست که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه ( الم تـر الى الذیـن نـافـقـوا ) گـفـتـه اسـت : ایـنـهـا عـبـارت بـودنـد ازبـن ابـى بـن سـلول، رفـاعـه بـن تـابـوت، عبداللّه بن نبتل، اوس بن قیظى، و برادرانشان از بنى النضیر.

مؤلف : مـنـظـور روایـت این نیست که تنها این نامبردگان، در این توطئه دست داشته اند، پس با روایت قبلى افراد دیگرى را نام مى برد منافات ندارد.

و داستان برصیصاى عابد که کارش به کفر انجامید#

و بـاز در الدر المـنـثـور اسـت کـه ابـن ابـى الدنـیـا - در کتاب مکائد الشیطان - و ابن مردویه، و بیهقى در - کتاب شعب الایمان - از عبید بن رفاعه دارمى - و او سند را مى رسـانـد بـه رسـول خـدا - کـه را وى گـفـت، رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فـرمـود: در بـنـى اسـرائیـل راهـبـى بـود. شـیـطـان، دخـتـرى را بـیـمـار کـرد، و بـه دل خانواده اش انداخت که دواى درد دخترتان نزد فلان راهب است. دختر را نزد راهب بردند، او از نـگـهـدارى دخـتـر امـتـنـاع مـى کـرد، و ایـشـان اصـرار مـى کـردنـد تـا سـرانـجـام قبول کرد، و دختر نزد راهب بماند.

روزى شیطان راهب را وسوسه کرد، و کام گیرى از او را در نظر وى زینت داد، و همچنان او را وسـوسـه کرد تا آنکه دختر را حامله کرد، بعد از آنکه دختر حامله شد، شیطان به دلش انـداخـت کـه هم اکنون رسوا خواهى شد او را بکش، و اگر خانواده اش آمدند که دختر ما چه شـد بـگو دخترتان مرد. راهب دختر را کشت، و دفن کرد. از سوى دیگر شیطان نزد خانواده دخـتـر رفـت، و گـفـت : راهب دخترتان را حامله کرد و سپس او را کشت، خانواده دختر نزد راهب آمـدند که دختر ما چه شد؟ گفت دخترتان مرد، خانواده دختر، راهب را دستگیر کردند. شیطان به سوى او برگشت، و گفت : من بودم که جنایت تو را به خانواده دختر گزارش دادم، و مـن بـودم کـه تـو را بـه ایـن گـرفـتـارى دچـار سـاخـتـم، حـال اگـر هـر چـه گـفـتـم اطـاعـت کـنـى نـجـات مـى یـابـى، راهـب قبول کرد. گفت : باید دو نوبت برایم سجده کنى. راهب دو باربراى شیطان سجده کرد. و آیه شریفه ( کمثل الشیطان اذ قال للانسان اکفر... ) اشاره به این داستان دارد.

مؤلف: قـصـه مـعـروف اسـت، و بـه طـور مـخـتـصـر و یـا مفصل در روایات بسیارى آمده است.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایاتى دربــاره بـعـضـى اسـماء و صفات خداوند، و درباره محاسبه نفس و نظر دراعمال)#

در مجمع البیان در تفسیر جمله ( عالم الغیب و الشهاده ) از امام ابى جعفر (علیه السلام) روایـت آورده کـه فـرمود: غیب عبارت است از چیزى تاکنون نبوده، و شهادت چیزهایى است که بوده.

مؤلف: البـتـه ایـن تـفـسـیـر تـفـسیر به بعضى از مصادیق است، نه اینکه معناى غیب و شـهـادت تنها همین باشد که در روایت آمده. و ما روایاتى را که در تفسیر اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحیم آمده در سوره فاتحه آوردیم.

و در تـوحـیـد بـه سـنـد خود از ابى بصیر از امام ابى جعفر باقر (علیه السلام) روایت کـرده کـه در ضـمـن حـدیـثـى فـرمـود: خـداى تـعـالى از ازل حـى و زنـده بـوده، امـا حـى بـدون حـیـات. و از ازل مـلک و قـادر بـوده، حـتـى قـبـل ازچـیـزى را ایـجـاد کر ده باشد، و بعد از آنکه خلق را بیافرید ملکى جبار شد.

مؤلف: ایـنـکـه فـرمـود: ( حـى بـدون حـیـات ) مـعنایش این است که حیات او مانند حیات موجودات زنده چیزى غیر از ذات و زائد بر ذاتش نیست، بلکه حیاتش عین ذات او است.

و اینکه فرمود ( قبل از خلقت عالم ملکى قادر بود و بعد از خلقت ملکى جبار شد ) در حقیقت خـواسـته است ملک را که از صفات فعل است، به قدرت ارجاع دهد، که از صفات ذات است تا تحققش قبل از ایجاد فرض داشته باشد.

و در کـافـى بـه سـنـد خـود از هـشـام جـوالیـقى روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام) از مـعـنـاى کـلام خـدا که مى فرماید: ( سبحان اللّه ) پرسیدم که منظور از آن چیست ؟ فرمود: منظور منزه بودن خدا (از نواقص ) است.

و در نهج البلاغه است که : خداى تعالى خالق است، اما نه با حرکت و رنج.

مؤلف: ما تعدادى از روایات وارده در اسماى حسناى خدا و شمار آنها را در بحث از اسماى حسنى در جلد ششم این کتاب آوردیم.

و در روایـت نـبـوى مـعـروف آمـده کـه : ( حـاسـبـوا انـفـسـکـم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاکبر - از نفس خود حسابکشى کـنـیـد، قـبـل از آن کـه از شـمـا حـسـاب بـکـشـنـد، و خـود را بـسـنـجـیـد، قبل از آن که شما را بسنجند، و براى روز قیامت آماده شوید ) .

و در کـافـى بـه سند خود از ابى الحسن ماضى (علیه السلام) روایت آورده فرمود: کسى کـه روز بـه روز بـه حـسـاب نفس خود رسیدگى نمى کند از ما نیست (آن کس از ما است که روز به روز به حساب خود برسد) اگر عمل نیکى داشت شکرش نسبت به خدا بیشتر شود و اگر عمل زشتى داشت از خدا طلب مغفرت نموده، توبه کند.

مؤلف: قـریـب بـه ایـن مـعـنـا روایـاتـى دیـگـر اسـت، و مـا روایـاتـى از ائمـه اهل بیت (علیهم السلم) در معناى ذکر خدا در ذیل تفسیر آیه ( فاذکرونى اذکرکم... ) و آیـه ( یـا ایـهـا الذیـن امـنـوا اذکـروا اللّه ذکـرا کـثـیـرا ) نقل کردیم، اگر کسى بخواهد مى تواند بدانجا مراجعه کند.