تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۴ عنوان
۞ وَلَو بَسَطَ اللَّهُ الرِّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِى الأَرضِ وَلٰكِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ ۚ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبيرٌ بَصيرٌ٢٧
#وَهُوَ الَّذى يُنَزِّلُ الغَيثَ مِن بَعدِ ما قَنَطوا وَيَنشُرُ رَحمَتَهُ ۚ وَهُوَ الوَلِىُّ الحَميدُ٢٨
#وَمِن ءايٰتِهِ خَلقُ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَما بَثَّ فيهِما مِن دابَّةٍ ۚ وَهُوَ عَلىٰ جَمعِهِم إِذا يَشاءُ قَديرٌ٢٩
#وَما أَصٰبَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت أَيديكُم وَيَعفوا عَن كَثيرٍ٣٠
#وَما أَنتُم بِمُعجِزينَ فِى الأَرضِ ۖ وَما لَكُم مِن دونِ اللَّهِ مِن وَلِىٍّ وَلا نَصيرٍ٣١
#وَمِن ءايٰتِهِ الجَوارِ فِى البَحرِ كَالأَعلٰمِ٣٢
#إِن يَشَأ يُسكِنِ الرّيحَ فَيَظلَلنَ رَواكِدَ عَلىٰ ظَهرِهِ ۚ إِنَّ فى ذٰلِكَ لَءايٰتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكورٍ٣٣
#أَو يوبِقهُنَّ بِما كَسَبوا وَيَعفُ عَن كَثيرٍ٣٤
#وَيَعلَمَ الَّذينَ يُجٰدِلونَ فى ءايٰتِنا ما لَهُم مِن مَحيصٍ٣٥
#فَما أوتيتُم مِن شَيءٍ فَمَتٰعُ الحَيوٰةِ الدُّنيا ۖ وَما عِندَ اللَّهِ خَيرٌ وَأَبقىٰ لِلَّذينَ ءامَنوا وَعَلىٰ رَبِّهِم يَتَوَكَّلونَ٣٦
#وَالَّذينَ يَجتَنِبونَ كَبٰئِرَ الإِثمِ وَالفَوٰحِشَ وَإِذا ما غَضِبوا هُم يَغفِرونَ٣٧
#وَالَّذينَ استَجابوا لِرَبِّهِم وَأَقامُوا الصَّلوٰةَ وَأَمرُهُم شورىٰ بَينَهُم وَمِمّا رَزَقنٰهُم يُنفِقونَ٣٨
#وَالَّذينَ إِذا أَصابَهُمُ البَغىُ هُم يَنتَصِرونَ٣٩
#وَجَزٰؤُا۟ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثلُها ۖ فَمَن عَفا وَأَصلَحَ فَأَجرُهُ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّٰلِمينَ٤٠
#وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعدَ ظُلمِهِ فَأُولٰئِكَ ما عَلَيهِم مِن سَبيلٍ٤١
#إِنَّمَا السَّبيلُ عَلَى الَّذينَ يَظلِمونَ النّاسَ وَيَبغونَ فِى الأَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ ۚ أُولٰئِكَ لَهُم عَذابٌ أَليمٌ٤٢
#وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذٰلِكَ لَمِن عَزمِ الأُمورِ٤٣
#وَمَن يُضلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِن وَلِىٍّ مِن بَعدِهِ ۗ وَتَرَى الظّٰلِمينَ لَمّا رَأَوُا العَذابَ يَقولونَ هَل إِلىٰ مَرَدٍّ مِن سَبيلٍ٤٤
#وَتَرىٰهُم يُعرَضونَ عَلَيها خٰشِعينَ مِنَ الذُّلِّ يَنظُرونَ مِن طَرفٍ خَفِىٍّ ۗ وَقالَ الَّذينَ ءامَنوا إِنَّ الخٰسِرينَ الَّذينَ خَسِروا أَنفُسَهُم وَأَهليهِم يَومَ القِيٰمَةِ ۗ أَلا إِنَّ الظّٰلِمينَ فى عَذابٍ مُقيمٍ٤٥
#وَما كانَ لَهُم مِن أَولِياءَ يَنصُرونَهُم مِن دونِ اللَّهِ ۗ وَمَن يُضلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِن سَبيلٍ٤٦
#استَجيبوا لِرَبِّكُم مِن قَبلِ أَن يَأتِىَ يَومٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ ۚ ما لَكُم مِن مَلجَإٍ يَومَئِذٍ وَما لَكُم مِن نَكيرٍ٤٧
#فَإِن أَعرَضوا فَما أَرسَلنٰكَ عَلَيهِم حَفيظًا ۖ إِن عَلَيكَ إِلَّا البَلٰغُ ۗ وَإِنّا إِذا أَذَقنَا الإِنسٰنَ مِنّا رَحمَةً فَرِحَ بِها ۖ وَإِن تُصِبهُم سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَت أَيديهِم فَإِنَّ الإِنسٰنَ كَفورٌ٤٨
#لِلَّهِ مُلكُ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ ۚ يَخلُقُ ما يَشاءُ ۚ يَهَبُ لِمَن يَشاءُ إِنٰثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشاءُ الذُّكورَ٤٩
#أَو يُزَوِّجُهُم ذُكرانًا وَإِنٰثًا ۖ وَيَجعَلُ مَن يَشاءُ عَقيمًا ۚ إِنَّهُ عَليمٌ قَديرٌ٥٠
#و اگر خدا رزق را براى همه بندگانش فراخ مى کرد در زمین طغیان مى کردند، و لیکن هر چه را بخواهد به اندازه نازل مى کند، چون او از وضع بندگانش با خبر و بینا است (27 ).
و او کـسـى اسـت کـه بـعـد از نـومـیـدى خـلق بـرایـشـان بـاران مى فرستد، و رحمت خود را گسترش مى دهد، و تنها او سرپرستى ستوده است (28 ).
و یـکـى از آیاتش خلقت آسمانها و زمین و جنبندگانى است که در آن دو منتشر کرده ، و او هر وقت بخواهد مى تواند آنها را جمع آورى کند (29).
و آنچه مصیبت که به شما مى رسد به خاطر اعمالى است که به دست خود کرده اید، و خدا از بسیارى ازگناهان درمى گذرد (30).
و شـمـا در زمـین نمى توانید خدا را به ستوه آورید، و غیر خدا سرپرست و یاورى ندارید (31).
و یکى دیگر از آیاتش کشتى هاى کوه پیکر جارى در دریاها است (32).
چـه اگـر بـخواهد باد را از حرکت نگه مى دارد، آن وقت در وسط دریا بى حرکت مى مانند، به درستى در این کشتى ها آیتهایى است براى هر خویشتن دار قدردان (33).
و یا به جرم آنچه کرده اند عقابشان مى کند، و او از بسیارى از گناهان اغماض مى نماید (34).
و آنـهـایـى کـه در آیـات مـا جـدال مـى کنند خود مى دانند که فرارگاهى ندارند (35). پس آنـچـه در دسـت داریـد از مادیات زندگى متاع دنیا است، و آنچه نزد خداست براى مردم با ایمان که بر پروردگار خود توکل مى کنند بهتر و پاینده تر است (36).
و نـیـز بـراى کـسـانـى کـه از گـنـاهان کبیره و از فواحش اجتناب مى کنند، و چون خشم مى گیرند جرم طرف را مى بخشند (37).
و کـسـانى که دعوت پروردگار خود را اجابت نموده، و نماز بپا مى دارند، و امورشان در بینشان به مشورت نهاده مى شود، و از آنچه روزیشان کرده ایم انفاق مى کنند (38).
و کسانى که چون مورد ستم قرار مى گیرند از یکدیگر یارى مى طلبند (39).
و کـیـفر بدى، بدى دیگرى است مثل آن، و کسى که از کیفر دادن صرفنظر کند و به این وسیله طرف را اصلاح نماید، پاداشش به عهده خدا است که او ستمگران را دوست نمى دارد (40).
و کسى که پس از ستم کشیدن انتقام گیرد بر او هیچ گونه مؤ اخذه و عتابى نیست (41).
گـناه بر کسانى است که به مردم ظلم مى کنند، و بدون داشتن بهانه اى و حقى مى خواهند در زمین فساد و ظلم کنند، آنان عذابى دردناک دارند (42).
البـتـه اگـر کـسـى صـبـر کـنـد و بـبـخـشـایـد، ایـن دو خـصـلت از خصال بس بزرگ است (43).
و کـسـى کـه خدا گمراهش کند بعد از خدا دیگر سرپرستى نخواهد داشت، و تو ستمگران را خواهى دید که چون عذاب را مى بینند مى گویند: آیا راه برگشتى هست ؟ (44).
و مى بینى ایشان را که بر آتش عرضه مى شوند، در حالى که از شدت ذلت حالتى از خـشـوع دارند که با گوشه چشم و پنهانى به آن مى نگرند، و آنهایى که ایمان آوردند مى گویند: زیانکاران کسانى هستند که در قیامت هم خود را باختند و هم خاندان خود را. آرى، بدانند که ستمگران در عذابى دائمى خواهند بود (45).
و از اولیاء، غیر از خدا هیچ ولیى که یاریشان دهد نخواهند داشت، و کسى که خدا گمراهش کرده باشد هیچ راه نجاتى ندارد (46).
(اى مـردم ) دعـوت پـروردگـارتـان را بـپـذیـریـد، قـبـل از آنـکـه بـیـایـد روزى که از ناحیه خدا برگشت برایش نیست، در آن روز دیگر هیچ پناهگاهى ندارید، و نمى توانید جرائم خود را انکار کنید (47).
حال اگر باز هم اعراض کردند، و این دعوت را اجابت نکردند، ناراحت مشو که ما تو را به نگهبانى آنان نفرستادیم، و تو جز رساندن پیام ما وظیفه ندارى. هر وقت رحمتى از خود را بـه انـسـان مـى چـشـانـیـم بـه آن خـوشـحـالى مـى کـنـد، و همین که آثار سوء گناهانش گریبانش را گرفت کفران را از سر مى گیرد، چون انسان کفران پیشه است (48).
ملک آسمانها و زمین از خداست، هر چه مى خواهد خلق مى کند، به هر کس بخواهد دختر و به هر کس بخواهد پسر مى دهد (49).
و یـا هـم پـسـرانـى مـى دهـد و هـم دخترانى، و هر که را بخواهد عقیم مى کند که او دانایى توانا است (.5).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۷ تا ۵۰ است.
بیان آیات#
بیان آیات
صـدر ایـن آیـات مـتـصـل اسـت بـه داسـتـان رزق دادن خـدا به بندگان که در باره اش مى فـرمـود: ( اللّه لطـیـف بـعـبـاده یـرزق مـن یـشـاء ) و قـبل از آن هم فرمود: ( له مقالید السموات و الارض یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر ) و ما در سـابـق اشاره کردیم به اینکه یکى از بزرگترین رزقها، دینى است که خداى سبحان در اخـتـیـار بـنـدگـانـش گـذاشـتـه و بـا در نـظـر داشـتـن ایـن نـکـتـه گـفـتـار ایـن فـصـل داخـل در گـفتار فصل گذشته مى شود که در باره وحى سخن مى گفت، و به طور کـلى آیـات این سوره براى بیان آن ریخته شده، بعد از هر چند آیه یکبار برگشته به همان غرض اشاره مى کند.
آنگاه پاره اى از آیات و دلائل توحید را که مربوط به رزق است - مانند خلقت آسمانها و زمین، و منتشر کردن جنبندگان در آسمان و زمین، و خلقت کشتى ها که در دریا در حرکتند، و دادن فـرزنـدان ذکـور و انـاث، و یا یکى از آنها را به هر که بخواهد، و ندادن هیچ یک از آنها را به هر که بخواهد - ذکر مى کند.
و آنـگـاه مـى فرماید بعضى از رزق ها هست که تنها در دنیا مى دهد، و به همه مى دهد و آن رزقـى اسـت که با فناى دنیا فانى مى شود. و بعضى دیگرش مخصوص مؤمنین است که در آخرت مى دهد، و آن بهترین رزق و پایدارترین رزق است، و از همین جا به مناسبت، به ذکـر صـفـات مؤمنین منتقل شده، حسن عاقبت آنان را بیان مى کند، و نیز به اوصاف قیامت و عـاقـبت ستمکاران منتقل مى شود، و شرح مى دهد که در قیامت با چه هولها و وحشتها و عذابها روبرو مى شوند.
از اینها گذشته در خلال آیات، اجمالى از پاره اى احکام را بیان نموده، انذار و تخویفى هم مى کند، و به حق دعوت نموده، و به حقایق و معارف بسیارى اشاره مى نماید.
کـلمـه ( قـدر ) در مـقابل کلمه ( بسط ) است. اولى به معناى تنگ گرفتن رزق و دومى بـه مـعـنـاى وسـعـت دادن بـه آن است ، در جمله سابق هم که مى فرمود: ( یبسط الرزق لمن یـشـاء و یـقـدر ) بـه هـمـیـن مـعـنـا اسـت. و کـلمـه ( قـدر ) - بـه فـتـح قـاف و دال، و هم به سکون دال - به معناى کمیت و حجم هر چیز است، و در جمله مورد بحث که مى فرماید: ( و لکن ینزل بقدر ما یشاء ) به این معنا است. مى فرماید خداى تعالى هر چه را بـخـواهـد با کمیت و حجم نازل مى کند. و به معناى کمیت و حجم معین هم مى آید، مانند آیه ( فقدرنا فنعم القادرون ) .
کـلمـه ( بغى ) به معناى ظلم است. و کلمه ( بعباده ) از باب به کار بردن ظاهر در جـاى ضمیر است، چون مى توانست بفرماید ( انه بهم خبیر بصیر ) به خاطر اینکه در اول آیـه کلمه ( عباده ) ذکر شده بود. و نکته اى که دوباره آن را ذکر کرد و به ضمیر آن اکـتـفـاء نـفـرمـود، ایـن اسـت کـه خـواسـت بـه بـیـان خـبـیـر و بـصـیـر بـودنـش بـه حـال بـندگان اشاره کند، و بفرماید بدین جهت خبیر و بصیر به آنان است که مخلوق او و هـیـئتـشـان قـائم بـه او اسـت، و دیـگـر مـعـقـول نـیـسـت کـه مـحـجـوب از او بـوده و برایش مـجـهـول و نـاشـنـاخـته باشند، و همچنین کلمه ( لعباده ) خالى از این اشاره نیست که چرا خـداى تـعالى رزق بندگان خود را مى دهد، چون بندگان اویند، و رزق بندگان به عهده مولایشان است.
سنت الهى در روزى دادن به مردم : ( ینزل بقدر ما یشاء )#
و معناى آیه شریفه این است که : اگر خداى تعالى رزق همه بندگان خود را وسعت بدهد و هـمـه سـیـر شـونـد، شـروع مـى کـنـنـد بـه ظـلم کـردن در زمـیـن، چـون طـبـیـعـت مال این است که وقتى زیاد شد طغیان و استکبار مى آورد، همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( ان الانسان لیطغى ان راه استغنى ) .
و بـه هـمـیـن جـهـت خـداى تـعـالى رزق را بـه انـدازه نـازل مـى کـنـد، و بـه هـر کـس بـه مـقـدارى مـعـیـن روزى مـى دهـد، چـون او بـه حال بندگان خود خبیر و بصیر است، مى داند که هر یک از بندگانش استحقاق چه مقدار از رزق دارد، و چه مقدار از غنى و فقر مفید به حال او است، همان را به او مى دهد.
پـس جـمـله ( و لکـن یـنـزل بـقـدر مـا یـشـاء ) بـیـان سـنـت الهـى در روزى دادن بـر طـبـق حـال مـردم اسـت، مـى فـرمـایـد: صـلاح حال مردم در اندازه ارزاقشان دخالت دارد، و این با طـغـیـانـى کـه در بـعـضـى ثـروتـمـنـدان مـشـاهـده مـى کـنـیـم و مى بینیم که روز به روز ثـروتـمـنـدتـر مـى شـونـد منافات ندارد، براى اینکه خداى تعالى غیر از آن سنت سنتى دیـگـر نیز دارد که بر سنت قبلى حاکم است، و آن عبارت است از سنت آزمایش و امتحان و در این باره فرموده : ( انما اموالکم و اولادکم فتنه ) ، و همچنین سنت سومى دارد، که آن سنت مکر و استدراج است، که در آن باره مى فرماید: ( سنستدرجهم من حیث لا یعلمون و املى لهم ان کیدى متین ) .
پـس سـنـت اصـلاح، یـعـنـى انـدازه گـیـرى رزق، سـنـتـى اسـت ابـتـدایـى کـه بـا آن، حـال انـسـانها اصلاح مى شود، مگر آنکه خداوند بخواهد انسانى را در بوته امتحان قرار دهد که در آن صورت دیگر به طور موقت از سنت قبلیش چشم مى پوشد، و در این باره مى فرماید: ( و لیبتلى اللّه ما فى صدورکم و لیمحص ما فى قلوبکم ) .
و یـا به خاطر کفران نعمت و تغییر آن، سنت قبلى خود را که دادن رزق به مقتضاى صلاح حـال او بـود تغییر دهد، که در این صورت سنت دیگرى به کار مى برد، و آن این است که آن قـدر رزقـش را وسعت مى دهد تا طغیان کند، و در این باره فرموده : ( ان اللّه لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم ) .
شباهت رزق مادى با معارف حقه و شرایع آسمانى، از نـظـر نزول و قسمت#
و همانطور که دادن مال و فرزندان و سائر نعمتهاى مادى و صورى رزق مقسوم است، و هر کـسـى از آن قـسمتى دارد، همچنین معارف حقه و شرایع آسمانى که منشاء همه آنها وحى است نیز رزق مقسوم است. آن نیز از ناحیه خدا نازل مى شود، و خداوند به وسیله آن نیز مردم را امـتـحـان مى کند، چون همه در عمل به آن معارف و بکار بستن آنها یکسان نیستند، همچنان که در بکار بستن نعمتهاى صورى یکسان نیستند.
و بـنـابـرایـن، اگـر چـنـانـچـه مـعـارف الهـى و احـکـام خـدایـى هـمـگـى یـک دفـعـه نـازل مـى شـد، بـا در نظر داشتن اینکه شامل تمامى شؤ ون حیاتى انسان است، مردم نمى تـوانـسـتـنـد آن را تـحـمل کنند، و قهرا به آن ایمان نمى آورند مگر تک تکى از ایشان، و بـدیـن جـهـت خـداى سـبـحـان آن را بـه تـدریـج بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) نـازل کـرد، تـا مـردم با پذیرفتن قسمتهاى اول آن آمـاده شـونـد بـراى پـذیرفتن قسمتهاى بعدى. و در این باره فرموده : ( و قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مکث ) .
و همچنین این سنت را در معارف عالیه اى که در باطن معارف ظاهرى و ساده دین نهفته جارى سـاخـته است، به همین نحو که گفتیم آنها را در باطن اینها قرار داده، چون اگر همه آنها را مـانـند اینها بى پرده بیان مى کرد، عموم مردم طاقت تحملش را نمى داشتند و فهم آنان از درکـش عـاجز مى ماند، و بدین جهت آنها را در باطن معارف ساده قرار داد تا افراد انگشت شـمـارى کـه اسـتـعـداد درک آنـهـا را دارند، درک کنند. و هر دو سنخ معارف را در قالبى از الفاظ درآورده که هر کس به قدر فهم و ظرفیتش از آن الفاظ استفاده مى کند، همچنان که خـداى تـعـالى ایـن مـعـارف را کـه در قـرآن کـریـم اسـت بـه بـارانـى مـثـل زده کـه از آسـمـان مـى ریـزد، و دلهـاى مـردم را بـه زمـیـن هـاى مـخـتـلف مـثـل زده کـه هـر یـک بـه قـدر ظـرفـیـت خـود از آن اسـتـفـاده مـى کـنـد ( انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها ) .
و هـمـچـنـیـن احـکـام و تـکـالیـف شـرعـى را یـکـسـان بـر هـمـه مـردم تحمیل نکرد، چون اگر مى کرد بعضى از مردم تاب تحملش را نمى داشتند، و به همین جهت آنـهـا را بـه مـقـتـضـاى ابـتـلاآتـى کـه هـر فردى از افراد دارد تقسیم کرد تا هر کس به تکلیفى که متوجه خود او است عمل کند.
پـس روزى دادن از مـعـارف و شـرایع هم از هر جهت که فرض شود عینا مانند روزى دادن از مـال و اولاد اسـت کـه بـیـن مـردم تـقـسـیـم، و بـر حـسـب حال فرد فرد آنان و به مقتضاى صلاح ایشان تقسیم شده است.
کـلمـه ( قـنـوط ) بـه مـعـنـاى نـومـیدى، و کلمه ( غیث ) به معناى باران است. در مجمع البـیـان مـى گـویـد: ( غیث ) به معناى باران به موقع است که آمدنش نافع است، به خلاف کلمه ( مطر ) که هم به چنان بارانى اطلاق مى شود و هم به باران زیان بخش، کـه در غـیـر موقع خودش ببارد. و ( نشر رحمت ) به معناى منتشر کردن نعمت در بین مردم اسـت، بـه ایـن صورت که با فرستادن باران نباتات را برویاند و میوه ها را به بار بنشاند.
در ایـن آیـه از داسـتـان روزى رسـانـدن، بـه مسأله تـوحـیـد و آیـات و ادله آن منتقل شده، چون مختصر مناسبتى در بین بوده، و در آخر آیه دو اسم از اسماى حسناى خداى تـعالى را آورده، و او را در برابر فعل جمیلش به ولى و حمید ستوده، و در آیه بعد هم تا چند آیه همین مسأله توحید را دنبال کرده است.
کـلمـه ( بـثّ ) به معناى منتشر کردن است، مى گویند: ( بثّ الریح التراب باد خاک را مـتـفـرق کـرد ) ؛ و کلمه ( دابه ) به معناى هر جنبده اى است که روى زمین حرکت کند. پس این کلمه شامل تمامى حیوانات یعنى جانداران مى شود. و معناى آیه روشن است.
و از ظـاهـر آن بـرمـى آیـد که در آسمانها نیز جنبندگانى هست، و اینکه بعضى جنبندگان آسـمـان را بـه ملائکه تفسیر کرده اند، صحیح نیست، زیرا اولا آیه شریفه مطلق است، و نـمـى شـود بـدون دلیـل آن را مـقـیـد بـه یـک نـوع جاندار کرد، و ثانیا اصولا اطلاق کلمه ( دابه ) بر فرشتگان معهود نیست.
( و هـو عـلى جـمـعـهـم اذا یشاء قدیر ) - این جمله اشاره است به حشر جنبندگانى که در زمـیـن مـنـتشر کرده. و اگر فرمود: ( على جمعهم ) و نفرمود: ( على حشرهم ) بدین جهت اسـت کـه خـواسـت ایـن جـمع در مقابل آن بث و پراکنده کردن قرار گیرد. و در اینکه ضمیر اولى العـقـل رابـه کـار بـرد و فرمود ( على جمعهم ) ، و نفرمود ( جمعها ) هیچ دلالتى نیست بر اینکه جانداران آسمان همه مانند انسان داراى عقلند، چون همین مقدار کافى است که بـراى خـود شـعـورى داشـتـه باشند، و به حکم آیه ( و ما من دابه فى الارض و لا طائر یـطـیـر بجناحیه الا امم امثالکم ما فرطنا فى الکتاب من شى ء ثم الى ربهم یحشرون ) همه جانداران داراى شعورى مخصوص به خود هستند.
توضیحى راجع به ( قدیر ) بودن خداى تعالى#
کـلمـه ( قدیر ) یکى از اسماء حسناى خداى تعالى است که مرکز همه قدرتها است. راغب مى گوید کلمه ( قدرت ) هرگاه وصف انسان قرار گیرد نام هیئتى براى انسان است که بـا آن مـى تـوانـد کـارى را که مى خواهد انجام دهد. و چون خداى تعالى با آن وصف شود، مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد. ایـن کـلمـه تـنـهـا در مـورد خـداى تـعـالى بـطـور مـطـلق استعمال مى شود، و تنها در مورد او است که مى توان بطور مطلق گفت ( قادر ) است، و امـا غـیر خداى تعالى محال است کسى قادر مطلق باشد، هر چند که لفظ قادر بطور مطلق درباره آن اطلاق بشود. پس هر گاه بخواهیم غیر خدا را قادر بخوانیم حق کلام این است که بـگـویـیـم فـلانـى قـادر بر فلان کار است. و اگر بگوییم فلانى قادر است، صرف تـعـبـیـر اسـت و گـر نه معنایش مقید است، چون آن کس، قادر بر کار معینى است، نه قادر مـطـلق. و به همین جهت است که غیر از خدا احدى به این صفت توصیف نمى شود، مگر آنکه به ضدش نیز توصیف مى شود، چون غیر خدا هر که را فرض کنیم به هر کارى که قادر بـاشد، از کارهاى د یگر عاجز است، تنها کسى که بطور کلى عجز از او منتفى است و به هیچ وجه متصف به آن نمى شود، خداست.
و کـلمه ( قدیر ) به معناى آن فاعلى است که هر چه بخواهد مى کند، و بر مقتضاى حکمت هـم مـى کـنـد، نـه زائد بـر آن، و نـه ناقص از آن، و به همین جهت صحیح نیست که غیر از خداى تعالى کسى به این صفت متصف شود: ( انه على ما یشاء قدیر او است که بر هر چه بـخـواهـد قـدیـر است ) . کلمه ( مقتدر ) نیز قریب المعناى با کلمه قدیر است و به همین مـعـنـا اسـت جـمـله ( عـنـد مـلیـک مـقـتـدر ) چـیـزى کـه هـسـت در غـیـر خـداى تـعـالى هـم استعمال مى شود، و در غیر خدا معنایش متکلف و مکتسب قدرت است، یعنى کسى که براى به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مى اندازد، و خود را قدرتمند وانمود مى کند.
و حـقـا خـوب مـعنا کرده، چیزى که هست در آنجا که گفت ( و چون خداى تعالى با آن وصف شـود مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد ) پـیـداسـت کـه سـهـل انـگـارى نـمـوده، چـون صـفـات ذاتـى خـداى تـعـالى از قـبـیـل حـیـات و عـلم و قـدرت مـعـانـى ایـجـابى هستند، نه سلبى براى اینکه عین ذاتند، و مـعـقـول نـیـسـت مـعـناى سلبى عین ذات باشد، مثلا معناى حیات، نداشتن مرگ، و معناى علم، نـداشـتـن جـهل، و معناى قدرت، نداشتن عجز باشد این عقیده صابئین است، و لازمه اش این است که ذات خدا خالى از صفات کمال باشد.
پس حق مطلب این است که معناى قدرت در خداى تعالى نیز قدرت بر انجام هر کارى باشد که اراده کرده، و لازمه آن این است که مطلق عجز از ساحت او نفى شود.
کلمه ( مصیبت ) به معناى هر ناملایمى است که به انسان برسد، گویى از راه دور به قصد آدمى حرکت کرده تا به او رسیده است. و مراد از جمله ( ما کسبت ایدیکم ) گناهان و زشـتـى هـا اسـت. و مـعـنـاى جـمـله ( و یعفوا عن کثیر ) این است که خداوند بسیارى از همان گناهان و زشتى هایتان را مى بخشاید.
خـطـاب در ایـن آیـه اجـتـمـاعـى و مـتـوجـه بـه جـامـعـه اسـت، و مـانـنـد خـطـابـهـاى دیـگـر مـنـحـل بـه خـطـابهاى جزئى و به فرد فرد اجتماع نیست، و لازمه اش این است که مراد از مـصـیـبـت هـم مـصـائب عـمـومـى و هـمـگـانـى از قـبـیـل قـحـطـى، گـرانـى، و بـا، زلزله و امثال آن باشد.
بـررسـى مـفـاد آیـه ( و مـا اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم ... ) که وجود ارتباط بین گناهان و مصائب دنیوى را افاده مى کند#
پـس مـراد آیـه ایـن شد: مصائب و ناملایماتى که متوجه جامعه شما مى شود، همه به خاطر گـنـاهـانى است که مرتکب مى شوید، و خدا از بسیارى از آن گناهان درمى گذرد و شما را به جرم آن نمى گیرد.
پـس آیـه شـریـفـه در معناى این آیات است : ( ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت ایـدى النـاس لیـذیـقـهـم بـعـض الذى عـمـلوا لعـلهـم یـرجـعـون ) . ( و لو ان اهـل القـرى امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا ) . ( ان اللّه لا یـغـیـر مـا بـقـوم حتى یغیروا ما بانفسهم ) و آیات دیگرى که همه دلالت دارد بر اینکه بین اعمال آدمى و نظام عالم ارتباطى خاص برقرار است. به طورى که اگر جوامع بـشـرى عـقـائد و اعمال خود را بر طبق آنچه که فطرت اقتضاء دارد وفق دهند، خیرات به سـویـشـان سرازیر و دره اى برکات برویشان باز مى شود، و اگر در این دو مرحله به فساد بگرایند، زمین و آسمان هم تباه مى شود، و زندگیشان را تباه مى کند.
ایـن آن حـقیقتى است که سنت الهى اقتضاى آن را دارد، مگر آنکه باز هم پاى سنت دیگر به میان آید، همان سنت که گفتیم حاکم بر سنت رزق است، یعنى سنت امتحان و استدراج و املاء کـه در ایـن صـورت وضع صورتى دیگر به خود مى گیرد، (و به جاى چشاندن نمونه اى از آثـار سـوء اعمالشان، نعمت را به سویشان سرازیر مى کند، تا به طور کلى با فـسـاد خـو بـگـیـرنـد، و سـراسـر جـهـان بـراى نـابـودیـشـان یـک جـهـت شـده، عـوامـل و اسـبـابـش بـراى مـنـقـرض سـاختن آنان بسیج شوند)، همچنان که فرموده : ( ثم بـدلنـا مکان السیئه الحسنه حتى عفوا و قالوا قدمس اباءنا الضراء و السراء فاخذنا هم بغته و هم لا یشعرون ) .
ممکن هم هست خطاب در آیه منحل به خطابهاى جزئى و متوجه به فرد فرد بشر بشود، آن وقـت مـراد از ( مـصـیـبـت ) نـامـلایـمـاتـى اسـت کـه مـتـوجـه جـان و مـال و فـرزنـد و عرض تک تک افراد مى شود و ناشى از گناهانى است که هر کس خودش مرتکب شده، و خدا از بسیارى از آن گناهان درمى گذرد.
سه مطلبى که از سیاق آیه شریفه بدست مى آید#
و بـه هـر حـال چـه خـطـاب عـمـومـى غـیـر مـنـحـل بـاشـد، و چـه عـمـومـى مـنـحـل، از سـیـاق بـر مـى آیـد کـه اولا مؤمن و کـافـر را یـکـسـان شـامل مى شود، و مؤید این معنا آیه بعدى است که بطور مسلم متوجه مؤمن و کافر است. و ثـانـیـا مـراد از جـمـله ( مـا کسبت ایدى الناس ) تنها گناهان و زشتى ها است، نه تمامى اعـمـال چـه خـوب و چـه بـد. و ثـالثا مراد از مصائبى که به انسانها مى رسد آثار سوء دنیایى اعمال است، آثارى که بین آنها و آن اعمال ارتباط و تداعى خاصى است، نه جزاى آخرتى اعمال.
بـا این بیان اولا جواب یک شبهه در خصوص آیه شریفه، داده مى شود. و ثانیا تفسیرى که بعضى در باره آیه کرده اند رد مى شود.
امـا شـبـهـه اى کـه شـده این است که بعضى گفته اند: اگر منظور از مصائب عموم مصیبتها بـاشـد، ایـن عـمـومـیـت بـا مصائبى که انبیاء (علیهم السلام ) با آن مواجه شدند منتفى مى شـود، چـون انـبـیـاء (علیهم السلام ) معصوم بودند و گناهى نداشتند تا مستوجب آن مصائب گردند، و همچنین اطفال و دیوانگان مکلف به هیچ تکلیفى نیستند تا به خاطر مخالفت با آن تکالیف مستوجب مصائب شوند، پس ناگزیر باید از عمومیت آیه صرفنظر نموده آن را به مصائب انبیاء و اطفال و مجانین تخصیص زد.
جواب این شبهه این است : این که در آیه فرموده ( فبما کسبت ایدیکم ) و مصائب را مستند بـه گـنـاهـان کـرده خـود دلیـل اسـت بر اینکه خطاب در آیه متوجه کسانى است که صدور گناه از آنان ممکن باشد، پس آیه شریفه از اول شامل انبیاء و افراد غیر مکلف نیست، و شامل نشدن آن از باب تخصص است نه تخصیص.
تفسیرى بى پایه براى آیه و وجه بى پایگى آن#
و امـا تـفـسیرى که براى آیه کرده این است که : به مقتضاى این آیه باید تمامى گناهان هـمـه مؤمنین آمرزیده شود، براى اینکه گناهانشان یا از آنهایى است که مصائب دنیوى را به بار مى آورد، و عقوبتش را در همین دنیا مى چشند، و یا از آنهایى است که مورد عفو قرار مى گیرد، پس در آخرت هیچ گناهى ندارند.
وجـه بـى پـایـگـى ایـن تفسیر این است که (سیاق آن را در نظر نگرفته اند، و فقط مفاد تـحـت اللفظى آن را ملاک قرار داده اند و) آیه شریفه در مقام اثبات ارتباط بین مصائب و گـنـاهـان است، و تنها مى خواهد بفرماید: گناهان آثار سوئى هم در دنیا دارند، چیزى که هـسـت بـعـضى از آن آثار به صاحبش اصابت مى کند، و بعضى بخشوده مى شوند، و به خـاطـر عـوامـلى از قـبـیـل صـله رحـم، صـدقـه، دعـاى مؤمنـیـن، تـوبـه و امـثال آن - که در اخبار آمده - آثار آنها از صاحبش برمى گردد، و اما درباره آثار سوء آخـرتـى گـناهان، همانطور که گفتیم آیه شریفه ساکت است، و در مقام اثبات یا نفى آن نیست.
عـلاوه بر اینکه گفتیم آیه شریفه نسبت به مؤمن و کافر عام است، و معنا ندارد نسبت به مؤمن مفادى، و نسبت به کافر مفادى دیگر داشته باشد. نسبت به مؤمن بفرماید گناهانش یـا بـه وسـیـله مـصـائب و یـا به وسیله عفو بخشیده مى شود، و اما از کافر بخشوده نمى شود.
و بعد از همه این حرفها وجه اول بهترین وجه است.
مـعـنـاى ایـن آیـه شـریـفـه روشـن اسـت، و بـا در نـظـر داشـتـن اتـصـالش بـه آیـات قـبـل ایـن نـکـتـه را مـى فـهماند که : شما مردم نمى توانید خدا را عاجز کنید تا از رسیدن مـصـائبـى کـه مـولود گـنـاهـان شـمـا اسـت جـلوگـیـرى بـه عمل بیاورید، و شما به جز او ولیى که متولى امورتان شود، و بلاها و مصائب را از شما برگرداند ندارید، و نیز ناصرى که شما را در دفع آن مصائب یارى کند نخواهید داشت.
بیان آیـات ( و مـن آیـاتـه الجوار فى البحر... ) که کشتى ها را به عنوان یکى ازآیات خداوند به یاد مى آورد#
کلمه ( جوارى ) جمع ( جاریه ) است که به معناى کشتى است. و کلمه ( اعلام ) جمع ( عـلم ) اسـت کـه بـه مـعناى علامت است. و کوه را (از آن جهت که علامت راه ها است ) علم مى گـویـند، و اگر کشتى را به کوه تشبیه کرده به منظور افاده بزرگى آن بوده و بقیه الفاظ آیه روشن است.
ضمیر در کلمه ( یشا ) به خداى تعالى برمى گردد، مى فرماید: اگر خدا بخواهد باد را فرو مى نشاند. و کلمه ( رواکد ) جمع ( راکده ) به معنى ثابت و پا بر جا است. و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : اگر خدا بخواهد باد را که وسیله حرکت کشتى ها است فرو مى نشاند و کشتى ها در وسط اقیانوسها از حرکت باز مى ایستد.
( ان فـى ذلک للایـات لکـل صـبـار شـکـور ) - کـلمـه ( صـبـر ) در اصـل بـه مـعـنـاى ( حـبـس ) اسـت. و کـلمـه ( شـکـر ) هـم در اصـل بـه مـعـنـاى اظـهـار نـعـمـت ولى نـعـمـت بـه زبـان یـا بـه عمل است. و معناى جمله این است : آنچه که در باره کشتى هاى حرکت کننده بر پشت دریا به وسـیـله بـادهـا گـفـتـیـم کـه مـردم و مـال التـجـاره آنـان را از سـاحل این دریا به ساحل آن دریا مى برد، خود آیاتى است براى هر کسى که نفس خود را از اشـتـغال به چیزهایى که به دردش نمى خورد حبس مى کند، و به تفکر در نعمتهاى خدا مى پردازد، چون تفکر در نعمتها یکى از مصادیق شکر نعمت است.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفته اند: مراد از ( کل صبار شکور ) مؤمن است، چون هیچ مؤمنى خـالى از دو حـال نـیـسـت، حـال ضـراء و حـال سـراء، اگـر در حـال ضـراء و شـدت قـرار گـیـرد، صـبـر مـى کـنـد و از صـابـران اسـت، و اگـر در حال سراء و رفاه باشد، از شاکران خواهد بود.
کـلمـه ( یـوبـقـهن ) مضارع از باب افعال یعنى از ( ایباق ) است، و ( ایباق ) به مـعـناى ( اهلاک - نابود کردن است ) ، و ضمیر مونث در آخر این کلمه به کلمه ( جوارى ) بر مى گردد. و ضمیر مذکر در ( کسبوا ) به مردم عود مى کند، و دو کلمه ( یوبقهن ) و ( یعف ) عطفند بر جمله ( یسکن ) و معناى آیه این است : اگر خدا بخواهد کشتى ها را بـه وسـیـله غرق هلاک مى کند، و به کیفر گناهان مردم از بین مى برد، و از بسیارى از گـنـاهـان ایشان در مى گذرد. و خلاصه مى خواهد بفرماید: بعضى از گناهان مردم کافى است در اینکه مستحق غرق و هلاکت شوند، و خدا از بسیارى از گناهان ایشان درمى گذرد.
دو تفسیر دیگر در معنا مى آید که هر دو بى مورد و داراى تکلف اند#
بـعـضـى از مـفسرین گفته اند: مراد از اهلاک کشتى ها، اهلاک مردم است که سوار بر آنهایند کـه یـا مـجازا نسبت اهلاک را به خود کشتى ها داده، و یا مضافى در تقدیر است، و تقدیر کـلام ( یـرسـل الریـح العاصفه فیوبقهم ) مى باشد. و معنایش این است که : اگر خدا بخواهد باد را ساکن و آرام مى کند و مردم در وسط دریا راکد و بى حرکت مى مانند، و اگر بـخـواهـد بـاد را بـه شـدت مـى فـرسـتـد تـا بـا غـرق کردن کشتى ایشان را هلاک کند. و بـسـیـارى را مـشـمـول عـفـو خـود قـرار داده نـجـات دهـد. و حـاصـل کـلام اینکه : اگر بخواهد باد را ساکن مى کند و یا آن را مى فرستد تا مردمى را بـه جـرم گـنـاهـانـشـان هـلاک نموده و مردمى دیگر را به عفو از گناهانشان نجات بدهد. و خواننده خود به خوبى مى داند که چقدر این تفسیر بى مورد است.
بـعـضـى دیـگـر گـفـته اند: کلمه ( یعف ) عطف است بر کلمه ( یسکن الریح ) تا جمله ( بـمـا کـسـبوا ) ، و به همین جهت آن را با ( و ) عطف کرد، نه با ( اءو ) . و معنایش این اسـت کـه : اگـر بـخواهد آنان را با ساکن کردن در دریا عقاب مى کند، و یا با دچار شدن بـه طـوفـان شـکـنـجـه مـى نـمـایـد، و اگر بخواهد از بسیارى عفو مى کند. این تفسیر هم مثل تفسیر قبل داراى تکلف است.
بعضى گفته اند: این جمله نتیجه اى است معطوف بر نتیجه دیگر که حذف شده، و تقدیر آن چـیـزى نـظـیـر ایـن عـبـارت اسـت : ( و یـعـف عـن کـثـیر لیظهر به قدرته و یعلم الذین یـجـادلون فـى آیاتنا ما لهم من مفر و لا مخلص ) یعنى : ( یکى از آیات خداوند کشتى ها است، که اگر بخواهد آن را چنین و چنان مى کند، تا بدین وسیله قدرت خود را بنمایاند، و کـسـانـى کـه در آیـات مـا جـدال مـى کـنـنـد بـفهمند که هیچ راه گریزى ندارند ) . و از این قـبـیـل عـطف به محذوف در قرآن کریم بسیار آمده، چیزى که هست در این گونه موارد آنچه کـه بـه مـحذوف عطف شده با ( لام ) آمده، مانند ( و لیعلم اللّه الذین آمنوا ) یعنى : ما روزگـار را بـیـن مردم دست به دست مى گردانیم تا چنین و چنان شود، و تا خدا بداند چه کـسانى ایمان آورده و تا از شما گواه بگیرد. و نیز مانند جمله ( و لیکون من الموقنین ) یـعـنى : ما این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا چنین و چنان شود و تا او از دارندگان یقین گردد.
بعضى دیگر احتمال داده اند که جمله مذکور عطف باشد بر جزاى شرط، یعنى بر ( یسکن ) ، ( یـظـللن ) ، ( یـوبـقـهـن ) ، ( یـعـف ) بـه حـذف ( ان ) نـاصـبـه، مـثـل ایـنکه بگویى ( ان جئتنى اکرمک و اعطیک کذا و کذا ) و کلمه ( اعطیک ) را به فتح مـى خـوانـیـم بـه تـقـدیـر ( ان ) نـاصـبه، و چون این مسأله مربوط به علم نحو است خواننده را بدین علم ارجاع مى دهیم.
این آیه تفصیل و شرحى است براى مسأله روزى دادن که قبلا بدان اشاره کرده بود، و آن را تـقـسـیـم مـى کـنـد بـه رزق عـمومى و خصوصى. رزق عمومى عبارت است از مادیات که خـداونـد آن را هـم بـه مؤمن و هم به کافر داده. و رزق خصوصى عبارت است از آنچه نزد خـدا ذخـیـره شده براى آخرت مؤمنین به تنهایى. و به مناسبت ذکرى هم از اوصاف مؤمنین نموده و اشاره اى هم به آینده ستمکاران در قیامت مى کند.
پـس در جـمـله مـورد بـحث خطاب ( اوتیتم ) - به طورى که از سیاق برمى آید - به عـمـوم مـردم اسـت، نـه خـصوص مشرکین. و مراد از ( اوتیتم من شى ء ) تمامى نعمت هایى اسـت کـه خـدا به مردم روزى کرده. و اگر کلمه ( متاع ) را به کلمه ( حیاه ) اضافه فرموده، اشاره است به اینکه نعمت هاى مادى، روزى قطع مى شود و ثبات و دوامى ندارد. و مـعـنـاى آیه این است : آنچه به شما داده شده از نعمت هایى که نزد شما است، متاعى است که در روزهاى اندکى از آن تمتع مى برید.
( و مـا عند اللّه خیر و ابقى للذین امنوا و على ربهم یتوکلون ) - مراد از ( ما عند اللّه ) ثـواب هـایـى اسـت کـه خدا براى مؤمنین ذخیره کرده تا در آخرت به عنوان پاداش به ایـشـان بـدهـد. و لام در جـمله ( للذین امنوا ) لام ملک است، و این جار و مجرور ظرف لغوى اسـت. بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد لام مـتـعـلق اسـت بـه کـلمـه ( ابـقـى ) . ولى وجـه اول روشن تر است. و بهتر بودن آنچه نزد خداست بدین جهت است که خالص است و آمیخته با ناگواریها نیست و باقى تر بودن آن براى این است که مانند نعمت هاى دنیا با پایان پذیرفتن دنیا پایان نمى پذیرد.
صـفـات نـیـک مؤمنـیـن : اجـتـنـاب از کـبـائر و فـواحـش، گـذشـت، دفع ظلم از یکدیگر#
و... )
این جمله عطف است بر جمله ( الذین آمنوا ) و این آیه با دو آیه بعدش صفات نیک مؤمنین را مـى شـمـارد. و ایـنکه بعضى از مفسرین آن را کلام تازه اى دانسته اند، حرفى است که با سیاق سازش ندارد.
و ( کبائر الاثم ) عبارت است از گناهان کبیره اى که آثار سوئش بزرگ است، و خداى تـعـالى از جـمـله آنـهـا مـى گـسـارى و قـمـار را شـمـرده، و فـرمـوده ( قـل فـیـهما اثم کبیر ) و کلمه ( فواحش ) جمع ( فاحشه ) است که به معناى گناه شـنیع و بى شرمانه است، و خداى تعالى زنا و لواط را از مصادیق آن شمرده و فرموده : ( و لا تـقـربـوا الزنـى انـه کـان فـاحـشـه ) . و از لوط حـکـایـت کرده که در باره لواط فرموده : ( اتاتون الفاحشه و انتم تبصرون ) .
( یـجـتـنـبـون کـبائر الاثم و الفواحش ) - با در نظر گرفتن اینکه این سوره در مکه نازل شده جمله مورد بحث اشاره اى است اجمالى به احکامى که بعد از این در باره تحریم گناهان کبیره و فواحش تشریع مى شود.
( و اذا ما غضبوا هم یغفرون ) - این جمله اشاره است به فضیلت عفو در هنگام غضب که از بارزترین صفات مؤمنین است، و به همین جهت اینطور که ملاحظه مى کنید تعبیر کرده، و نـفـرمـوده ( و یـغفرون اذا غضبوا ) چون در آن تعبیر از چند جهت تأکید به کار رفته، و مانند تعبیر دوم عفو و مغفرت را منحصر در صورت غضب نکرده.
کـلمه ( استجابت ) به معناى اجابت و پذیرفتن است. و منظور از اینکه فرمود ( مؤمنین پـروردگـار خـود را اسـتـجـابـت مـى کـنـنـد ) بـه شـهـادت سـیـاق ایـن اسـت کـه اعـمـال صـالحـى کـه خـدا از ایـشـان خـواسـته انجام مى دهند، و اگر بعد از آن در بین همه تـکـالیـف الهـى نـام نماز را به میان آورد و فرمود ( و نماز بپا مى دارند ) از باب ذکر خاص بعد از عام است وبه خاطر اهمیت و شرافتى است که نماز دارد.
عـلاوه بـر ایـنـکه از ظاهر کلام برمى آید که این آیات مکى است و در مکه سایر واجبات از قـبـیـل زکـات و خـمس و روزه و جهاد واجب نشده بود. در جمله مورد بحث نیز همان حرف که در جـمـله ( و الذیـن یـجـتـنـبـون کبائر الاثم ) زدیم مى آید، یعنى این جمله هم اشاره اى است اجـمـالى بـه ایـنـکـه بـه زودى دسـتـوراتـى در بـاره اعمال صالح مى رسد. و این کلام در جمله ذیل نیز جارى است .
معناى مشورت و آیه ( و امرهم شورى بینهم )#
( و امـرهـم شـورى بـیـنـهـم ) - راغـب مـى گـویـد: کلمه ( تشاور ) و ( مشاورت ) و ( مـشورت ) به معناى استخراج راءى صحیح است، به اینکه آدمى در مواقعى که خودش در بـاره کارى راءى صحیح ندارد، به دیگرى مراجعه کند و از او راءى صحیح بخواهد. و ایـن کـلمـه از مـاده ( شـور ) گـرفـتـه شـده، عـرب مـى گـویـد: ( شـرت العـسـل ) یـعـنـى مـن عـسـل را از کـنـدویـش اسـتـخراج کردم. و در قرآن کریم نیز سخن از ( مشاوره ) رفته، فرموده : ( و شاورهم فى الامر ) .
و کـلمـه ( شـورى ) بـه مـعـناى آن پیشنهاد و امرى است که در باره اش مشاوره شود. این کـلمـه نیز در قرآن آمده، فرموده : ( و امرهم شورى بینهم ) . و بنابراین معناى آیه چنین مـى شـود: مؤمنـین آنهایند که هر کارى مى خواهند بکنند، در بینشان شورائى مى شود که پـیرامونش مشورت مى کنند. و از گفتار بعضى از ایشان برمى آید که کلمه ( شورى ) مصدر است، و بنا به گفته آنان معنا چنین مى شود: کار مؤمنین مشاورت در بین خویش است.
و بـه هـر حال چه به آن معنا باشد و چه به این معنا، در این جمله اشاره اى است به اینکه مؤمنـیـن اهـل رشـدنـد، و کـارى مى کنند که در واقع هم باید بکنند، و در به دست آوردن و اسـتـخـراج راءى صـحـیـح دقـت بـه عـمـل مـى آورنـد، و بـه ایـن مـنـظـور بـه صـاحـبـان عـقل مراجعه مى کنند. در نتیجه آیه شریفه قریب المعنى با آیه شریفه ( الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ) خواهد بود.
( و مـمـا رزقـنـاهـم یـنـفـقـون ) - ایـن جـمـله اشـاره اسـت بـه ایـنـکـه مؤمنـیـن مال خود را در راه رضاى خدا انفاق مى کنند.
راغب مى گوید: کلمه ( انتصار ) و کلمه ( استنصار ) هر دو به معناى طلب یارى است. و بنا به گفته وى معناى آیه چنین مى شود: مؤمنین کسانى اند که چون ببینند به یکى از مؤمنین ظلم شده از دیگران طلب نصرت مى کنند، و چون همگى بر سر حق متفق و چون یک تن واحـدنـد، قـهـرا اگـر بـه یـکـى از ایـشـان ظـلم شـود مـثـل ایـن اسـت کـه بـه هـمـه ایـشـان ظـلم شـده، یـک دل و یـک جـهـت در مقابل آن ظلم مقاومت نموده، نیروى خود را در یارى او بکار مى بندند.
و از بـعـضـى از اهـل لغت نقل شده که گفته اند: کلمه ( انتصار ) به معناى ( تناصر ) (یارى طرفینى ) است، نظیر ( اختصام ) که به معناى تخاصم (دشمنى طرفینى ) است، و ( اسـتـبـاق 9 و ( تـسـابـق ) کـه بـه مـعـنـاى مـسـابـقـه طرفینى است. و معناى آیه بـنـابـراین قول روشن است. و به هر حال چه به آن معنا باشد و چه به این معنا، مراد از آیه شریفه این است که.
براى رفع ظلم مقاومت مى کنند. پس این آیه با جمله قبلى که مى فرمود: ( و چون خشم مى گـیـرنـد عـفـو مـى کنند ) منافات ندارد، براى اینکه مقاومت در برابر ظلم و جلوگیرى از ایـنـکـه در اجـتماع رخنه یابد بر هر کسى که قدرت بر آن داشته باشد به حکم فطرت واجـب اسـت، هـمچنان که فرموده : ( و ان استنصروکم فى الدین فعلیکم النصر ) و نیز فرموده : فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر اللّه ) .
ایـن آیـه حـکم مظلوم را که طلب یارى مى کند بیان مى نماید که چنین کسى در انتصار خود مى تواند در مقابل ستمگر رفتارى چون رفتار او داشته باشد که چنین تلافى و انتقامى ظلم و بغى نیست.
وجه اینکه در جمله ( و جزاء سیئة سیئه مـثـلهـا ) عمل متقابل مظلوم در برابر ظالم را ( سیئه ) نامید#
در ایـنـجـا ایـن سؤ ال پیش مى آید که اگر تلافى مظلوم، ظلم و بغى نیست چرا آیه مورد بـحـث آن را هـم ( سـیـئه ) خـوانـده ؟ بـعـضـى در پـاسـخ از آن گـفـتـه انـد: چـون در مقابل سیئه ستمگر قرار گرفته، همچنان که قرآن کریم در جاى دیگر فرموده : ( فمن اعـتـدى عـلیـکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم ) . زمخشرى در پاسخ گفته : از این رو هـر دو عـمـل را سیئه و بد خوانده که با هر کس چنان رفتار شود ناراحتش مى کند، ظالم با ظلم خود مظلوم را ناراحت مى کند و مظلوم هم با انتقام خود ظالم را، پس در آیه شریفه حقیقت مـعـنـاى کـلمـه رعـایـت شـده. البـتـه ایـن نـکـتـه را هم گنجانده که مجازات ظلم ظالم باید مـثـل آن بـاشـد، نـه بـیـشـتـر، کـه در ایـن صـورت عـمـلى اسـت پـسـنـدیـده و گـر نـه عمل زشتى خواهد بود.
( فـمن عفا و اصلح فاجره على اللّه ) - وعده جمیلى است به کسانى که به جاى انتقام عفو و اصلاح مى کنند. و ظاهرا مراد از اصلاح این باشد که مظلوم بین خود و پروردگارش را اصـلاح کـند. بعضى هم گفته اند: مراد از اصلاح، اصلاح بین خود و ظالم بر خویش است، به اینکه عفو و اغماض کند.
سه وجه در بیان ( انه لا یحب الظالمین )#
( انـه لا یـحـب الظـالمین ) - بعضى از مفسرین در بیان این جمله گفته اند: این جمله مى خـواهـد بـفـهـماند خداى تعالى به خاطر علاقه و محبت به ظالم، مظلوم را به عفو تشویق نکرده، بلکه خواسته است مظلوم به ثواب جزیلى برسد، چون به او محبت دارد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـراد از ایـن جـمـله تـفـهـیـم ایـن مـعـنـا اسـت کـه خـدا بـه هـر حـال ظـالم را دوسـت نـمـى دارد، چـه ایـنـکـه قصاص از او گرفته باشند، و چه نگرفته باشند به خاطر اینکه او به حقوق دیگران تجاوز کرده است.
ایـن دو وجـه هـر چـنـد در جـاى خـود حـرف درسـتـى اسـت، لیـکـن سیاق آیه و مخصوصا با حـائل شـدن جـمـله ( فـمـن عـفـا و اصـلح فـاجـره عـلى اللّه ) در بـیـن تعلیل ( انه لا یحب الظالمین ) و مطلب تعلیل شده، یعنى ( و جزاو سیئه سیئه مثلها ) با آن نمى سازد.
و نـیـز مـمـکـن اسـت جـمـله ( انـه لا یـحـب الظـالمـیـن ) تـعـلیـلى بـاشـد بـراى ایـن اصل که جزاى بدى، بدى است ؛ بدون در نظر گرفتن همانندى و مساوات.
ضـمـیر در کلمه ( ظلمه ) به مظلوم برمى گردد، و اضافه ظلم به این ضمیر از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است.
مظلوم حق مقابله به مثل دارد گو اینکه صبر و گذشت فضیلتى برتر است#
این سه آیه توضیح و پیش گیرى از شبهه اى است که ممکن است از آیه قبلى که فرمود: ( فـمـن عـفـا و اصـلح فـاجره على اللّه ) به ذهن آید، چون ممکن بود کسى که بر او ظلم شـده تـوهم کند: این دستور حق انتصار او را ضایع کرده، و خلاصه اجازه داده همه مظلومین از حـق خـود صـرفـنـظر کنند. لذا براى دفع این شبهه فرمود: ( کسانى که بعد از ستم دیدن در مقام گرفتن حق خود برآیند هیچ مانعى جلوگیرشان نیست ) و در شرع الهى هیچ مجوزى نیست که حق آنان را باطل کند.
نـکـتـه اى کـه در ایـنـجـا لازم اسـت یـادآورى شـود ایـن اسـت کـه اگـر در اول آیه ضمیر مفرد ( ظلمه ) را به موصول ( من ) برگردانده، و در آخر ضمیر جمع ( عـلیـهم ) به همان موصول برگردانده، عیبى ندارد چون ضمیر مفرد به اعتبار لفظ ( من ) مى باشد، و ضمیر جمع به اعتبار معناى آن.
نـکـتـه دیگر، اینکه فرمود: تنها محکومیت از آن کسانى است که به مردم ظلم مى کنند، و مى خـواهـنـد بـدون حـق در زمـیـن طـغـیـان کـنـنـد آرى ستمکاران محکومند به اینکه از ایشان انتقام گرفته شود، و این معنا را در ذیل کلام تأکید نموده و فرموده : ( اولئک لهم عذاب الیم ) .
سـوم ایـنـکـه فـرمود: ( و لمن صبر و غفر ان ذلک لمن عزم الامور ) و بیان کرد که دعوت بـه صـبـر و عـفـو بـه ایـن مـعـنـا نـیـسـت کـه حـق انـتـصـار و دفـع ظـلم از خـود بـاطـل شـود، بـلکـه ارشـاد بـه فـضـیـلتـى اسـت کـه از تـمـامـى فـضـائل مـهم تر است، چون در مغفرت و عفو صبرى است که از مصادیق عزم الامور است. و آنـگـاه کـلام را هـم بـا لام قـسـم تأکید کرد، و هم با لام تأکید که بر سر خبر ( ان ) آورده، چون به مضمون این کلام عنایت داشته.
بعد از آنکه مؤمنین را با اوصافشان ذکر کرد که نزد خدا رزقى ذخیره شده دارند، رزقى کـه سـعادت آخرتشان را تاءمین مى کند، رزقى که خدا ایشان را به آن رهنمون شده، اینک در ایـن جـمـله به وضع غیر مؤمنین یعنى ستمکاران ماءیوس از چنین هدایتى و محروم از چنان رزق کریمى پرداخته.
وصف حال غیر مؤمنین در روبرو شدن با عذاب الهى#
مى فرماید: خداى سبحان ایشان را به خاطر کفر و تکذیبشان گمراه کرده، در نتیجه به آن رزقى که نزد پروردگار است دست نمى یابند، و به آن سعادتمند نمى گردند، و جز او ولیـى ندارند تا متولى امرشان باشد، و رزقى را که از آن محروم شده اند به ایشان بـدهـد، در نـتـیـجه دست خالى خواهند بود، و وقتى عذاب را مشاهده مى کنند آرزو مى کنند اى کاش به دنیا برگردند تا عمل صالح کنند، و مانند مؤمنین سعادتمند گردند.
( و مـن یـضـلل اللّه... ) - ایـن جـمـله از قـبـیـل بـه کـار بـردن سـبـب (اضـلال خـدا، و نـداشـتـن ولیـى غیر از خدا، و محرومیت از هدایت و رزق کریم ) در جاى مسبب (هدایت و رزق کریم ) است.
( و تـرى الظـالمـیـن لمـا راءو العـذاب یـقـولون هـل الى مـرد مـن سبیل ) - این جمله اشاره است به آرزوى ظالمین براى برگشتن به دنیا بعد از آنکه از سعادت نومید شدند و عذاب را مشاهده کردند.
کلمه ( ترى ) گو اینکه خطاب به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) است، اما نـه از آن جهت که رسول او است، بلکه از این جهت که مى تواند ببیند. پس در حقیقت خطاب بـه عـمـوم اسـت. و معنایش این است : تو مى بینى و همه بینندگان مى بینند. و اشاره است بـه ایـن کـه آنها وقتى این آرزو را مى کنند که عذاب را مشاهده مى نمایند. و کلمه ( مرد ) به معناى ( رد ) است.
ضـمـیـر در ( عـلیها ) به ( نار ) برمى گردد. گو اینکه قبلا نام آن برده نشده بود ولى مـقـام بر آن دلالت داشت. و کلمه ( طرف خفى ) به معناى نگاه ضعیف است، و اگر نـگـاهـى ضـعـیـف به آتش دوزخ و مکاره هول انگیز قیامت مى کنند، براى این است که نه مى تـوانـنـد آن را نـادیـده گرفته، و خود را به غفلت بزنند، و نه برایشان امکان دارد که درسـت و حـسـابـى بـه آن نـگـاه کـنـنـد و چـشـم را از آن پـر سـازنـد، در مـثـل بـمـانـنـد کـسـى هـستند که قاتلش با شمشیر بالاى سرش ایستاده، چنین کسى نگاهى ضعیف به شمشیر او مى کند. بقیه الفاظ آیه روشن است.
مـعـنـاى جمله ( ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم و اهلیهم ) و اینکه گوینده آن کیانند و در کجا آن را مى گویند#
( و قـال الذیـن امـنـوا ان الخـاسرین الذین خسروا انفسهم و اهلیهم یوم القیمه ) - یعنى خـاسـرانـى کـه تـمامى خسران ها و حقیقت آن در ایشان جمع است، کسانى هستند که در قیامت نـفـس خـود و اهـل خـود را خـاسـر کـردنـد، یـعـنـى خـود را از نـجـات مـحـروم نـمـوده و از اهل خود نیز بهره مند نمى شوند.
بـعـضـى از مـفـسرین گفته اند: منظور از اهل خاسران، همسران حورى و خدمتگزاران بهشتى است، که اگر ایمان آورده بودند از آنها بهره مند مى شدند.
و ایـن حـرف بـدى نـیـسـت، براى اینکه از آیات وراثت بهشت برمى آید که هر انسانى از بـهـشـت و نـعـمـتـهـاى آن سهمى دارد. کفار سهم خود را در دنیا از دست داده اند، در نتیجه مى تـوان گـفـت مـعـنـاى خسران خود و اهل خود این است که خود را دوزخى نموده، و از حوریان و خدمتگزاران بهشتى خود را محروم ساخته اند.
ایـن سـخن را در آیه شریفه به مؤمنین نسبت داده، و مؤمنین در قیامت این سخن را مى گویند هـر چـنـد در آیـه شـریـفه از آن با فعل ماضى تعبیر کرده و لیکن این تعبیر براى افاده حـتـمـى بودن قیامت است، پس اینکه بعضى پنداشته اند که این سخنى است که مؤمنین در دنـیـا مـى گـویـنـد، پـنـدار صـحـیـحـى نـیـسـت، بـراى ایـنـکـه در مـثل مقامى که آیات مورد بحث در آن است، معنا ندارد خداى تعالى آن را به مؤمنین موجود در دنیا نسبت دهد.
نکته دیگر اینکه گویندگان این سخن در قیامت همه مؤمنین - حتى افراد ضعیف الایمان - نـیـسـتند، بلکه مؤمنینى هستند که ایمان کامل دارند، همانهایى که در قیامت اجازه دارند سخن بـگـویـنـد، و هـر چـه هـم مـى گـویـنـد حق محض است، مانند اصحاب اعراف و شهداء، یعنى گـواهـان اعـمال، که قرآن در باره شان فرموده : ( یوم یات لا تکلم نفس الا باذنه ) و نـیـز فـرمـوده : ( لا یـتـکـلمـون الا مـن اذن له الرحـمـان و قال صوابا ) .
پـس نـبـایـد اعـتـنـاء کرد به گفته آن کس که گفته : این کلام که خدا به مؤمنین نسبت داده دلالت مـى کـند بر شدت خوشحالى مؤمنین از نجات از خسران، و از کرامتى که خدا در آن روز بـه ایـشان روزى مى کند. چون اگر کلام، کلام همه مؤمنین باشد، باید همه مردم که در عرصه محشر جمعند و قدرت سخن گفتن دارند آن را بگویند، همانطور که کلمه ( ترى ) خطاب به همه کسانى است که قدرت دیدن دارند.
( الا ان الظـالمـیـن فـى عـذاب مـقـیـم ) - ایـن جـمـله عـذاب را بـر اهـلش مسجل مى کند، و مى فرماید ستمکاران عذابى دائم و غیر منقطع دارند. بعضى جائز دانسته اند که تتمه کلام مؤمنین باشد.
ایـن تـعـبیر، یعنى تعبیر ( ما کان لهم ) براى این بوده که بفهماند ادعایى که در دنیا مـى کـردنـد کـه مـا اولیایى داریم دعوى باطلى بود، پس آوردن کلمه ( کان ) به این مـنظور بوده و گر نه مى فرمود: ( ما لهم من ولى ) همچنان که در آیه 31 فرمود: ( و ما لکم من دون اللّه من ولى ) .
( و مـن یـضـلل اللّه فـمـا له مـن سـبـیـل ) - ایـن جـمـله صـلاحـیـت آن را دارد کـه تـعـلیـل صـدر آیـه، و هـم بـه مـنـزله نـتـیـجـه اى بـراى تـمـامـى مـطـالب قبل باشد، مطالبى که در باره عقاب ستمکاران بیان کرد. و هم نوعى انعطاف به مسأله تـشـریـع شـریـعـت بـه وسـیـله وحـى بـاشـد کـه در اوائل سوره بیان مى داشت چون در آنجا همه گفتگو در باره شریعت بود که راه به سوى سعادت است، و در این جمله مى فرماید کسانى که خدا گمراهشان کرده راهى ندارند.
پس این جمله کنایه است از اینکه هیچ راهى به سوى سعادت نیست، مگر راهى که خدا آن را براى بندگانش و از راه وحى و رسالت تشریع کرده، پس کسى که خدا به جرم کفرش و تـکـذیـبـش گـمـراه ساخته، او دیگر هیچ راهى ندارد که با آن به سوى سعادت عقبى و نجات از عذاب و هلاکت هدایت شود.
ایـن آیـه شریفه مردم را دعوت مى کند به اینکه فرمایشات خدا و انذار او از روز قیامت در آیـات قـبـل را بـپـذیـرنـد، ایـن آن چیزى است که از سیاق استفاده مى شود. و اینکه بعضى گفته اند: مراد از کلمه یوم روز مرگ است، صحیح نیست.
مفاد جمله : ( یوم لا مرد له من الله ) درباره قیامت#
و کلمه ( لا ) در جمله ( لا مرد له من اللّه ) لاى نفى جنس است، و کلمه ( مرد ) اسم لا، و کـلمـه ( له ) خـبـر آن اسـت، و جـمـله ( مـن اللّه ) حـال از کـلمـه مـرد اسـت. و مـعـنـایـش ایـن اسـت : بـپـذیـریـد دعـوت پـروردگـارتـان را قـبـل از فـرا رسـیـدن روزى که از طرف خدا ردى و برگشتى برایش نیست، یعنى آمدن آن روز قـضـاى حـتـمـى اسـت کـه خـدا بـه هیچ وجهى آن را بر نمى گرداند. پس در حقیقت این تـعـبیر به منزله تعبیر ( لا ریب فیه ) است، که در قرآن کریم روز قیامت مکرر به آن وصف شده.
مفسرین براى این جمله، یعنى جمله ( یوم لا مرد له من اللّه ) وجوهى دیگر و اعراب هایى دیگر ذکر کرده اند که در نقل آن هیچ فایده اى نیست.
( مـا لکـم مـن مـلجـا یـومـئذ و مـا لکم من نکیر ) - کلمه ( ملجا ) مانند ( ملاذ ) به معناى پـناهگاهى است که بدان پناه مى برند. و کلمه ( نکیر ) - به طورى که گفته اند - مـصدر و به معناى ( انکار ) است. و معناى جمله این است که : شما در آن روز از ناحیه خدا پـنـاهـگـاهـى ندارید، و نمى توانید آنچه از شما سر زده انکار کنید، چون حقایق از هر جهت ظاهر و هویدا مى گردد.
در ایـن آیـه شـریـفـه از خـطـاب بـه کـفـار عـدول کـرده و خـطـاب را مـتـوجـه رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نمود، تا به آن جناب اعلام فرماید ماءموریتى که به دوش وى نهاده تنها تبلیغ رسالت است، نه بیشتر از آن، او را فرستاده تا دین خـدا را بـه مـردم ابـلاغ کـنـد، نـه ایـنـکـه نـگـهـبـان مـردم و مـسـؤ ول ایـمـان و اطاعت آنان باشد، تا خود را موظف بداند ایشان را از اعراض باز بدارد، و در این راه خود را به تعب اندازد تا شاید مردم به وى روى آورند.
( فرح ) به رحمت کنایه است از اشتغال به نعمت و فراموش کردن منعم. و مراد از سیئه مصیبتى است که انسان را بد حال سازد. و جمله ( فان الانسان کفور ) از باب وضع ظاهر در مـحـل ضمیر است، چون جا داشت بفرماید ( فانه کفور ) ؛ زیرا قبلا نام انسان در کلام آمده بود، و اگر دو باره کلمه انسان را تکرار کرد، براى این است که مذمت و ملامت انسان را مسجل کند.
توبیخ انسان متنعم سرگرم به دنیا#
و در آیه شریفه اشاره اى هم به این معنا به چشم مى خورد که اعراض آنان و توبیخ خدا از ایشان به عنوان انسان سرگرم به دنیا است، چون طبع چنین انسانى غفلت از خدا است، هـر چـه هـم نعمت را به یادش آورند خوشحالى از نعمت نمى گذارد به یاد خدا بیفتد و هر چـه هـم عـذاب و مـصـیـبـتـى که ثمره کارهاى سابق اوست به یادش آورند، باز طبع کفران گـرش نـمـى گـذارد بـه یـاد پـروردگارش بیفتد، پس چنین کسى همواره در غفلت از یاد پـروردگـار خـویـش اسـت، چـه در نـاز و نعمت باشد و چه در عذاب، پس دیگر بعید است دعوت او مؤثر افتد و موعظت به او سود بخشد.
ایـن آیـه و آیـه بـعـدش مـتـصـل بـه آیـه قـبـلنـد، چـون در آیـه قـبل مى فرمود ( خداوند وقتى رحمت خود را به مردم مى چشاند چنین و چنان مى کنند، و چون مصیبتى به آنان مى رسد چنین و چنان مى کنند ) و در این دو آیه مى فرماید ( ملک آسمانها و زمـین از آن خداى سبحان است، آنچه مى خواهد خلق مى کند ) ، پس کسى که رحمت او را مى چشد، نباید خوشحالى کند، و سرگرم آن رحمت شده صاحب رحمت را فراموش نماید، و نیز کسى که مصیبتى به او مى رسد نباید نعمت هاى او را کفران کند، و به چون و چرا بپردازد چون خلقت و امر به دست خداست، کسى که مشمول رحمت او قرار گرفته، باید در هر آنى بـه یـاد او افـتـد، و شـکـرش را بـه جـاى آورد، و کـسـى کـه مشمول مصیبتى قرار گرفته، باید باز هم به سوى او برگردد.
لیکن عیبى که در این توجیه هست این است که این توجیه وقتى درست است که در آیه قبلى هم رحمت را به خدا نسبت داده باشد و هم مصیبت را، ولى اینطور نکرده، بلکه مصیبت و سیئه را به خود مردم نسبت داده، و آن را اثر کارهاى زشتشان دانسته، پس نمى شود در این آیه هـر دو قـسـم و هـر دو حـال را بـه مـشـیت خدا نسبت داده، ایشان را دعوت کند به اینکه در هر حال تسلیم خدا شوند.
بـه هـر حال جمله ( لله ملک السموات و الارض یخلق ما یشاء ) ملک و سلطنت بر سراسر جـهـان را مـنـحـصـر در خـداى تعالى نموده و خلقت را منوط و مستند به مشیت او مى کند بدون اینکه در این بین چیزى باشد که مشیت را بر او واجب کند، و یا مضطرش کند بر خلقت.
( یهب لمن یشاء اناثا و یهب لمن یشاء الذکور ) - کلمه ( اناث ) جمع کلمه ( انثى ماده ) اسـت، و کـلمـه ( ذکـور ) و هـمـچنین ( ذکران ) جمع کلمه ( ذکر نر ) هستند، و ظاهر مـقـابـله بین ذکور و اناث این است که مراد این باشد که به هر کس بخواهد تنها اناث مى دهـد، و بـه هر کس بخواهد فقط ذکور مى دهد، و به همین جهت جمله ( لمن یشاء ) را تکرار کـرده. بـعضى در اینکه چرا در آیه شریفه کلمه ( اناث ) را بدون الف و لام، و کلمه ( ذکور ) را با الف و لام آورده گفته اند: براى اینکه ذکور مطلوب مردم و معهود در اذهان آنها است، مخصوصا عرب که تنها فرزند ذکور را فرزند مى دانستند.
( اویزوجهم ذکرانا و اناثا ) - یعنى : و یا آنکه بین آن فرزندان جمع مى کند در حالى کـه هـم پـسران باشند و هم دختران. و بنابراین، کلمه ( تزویج ) در اینجا به معناى جمع کردن است.
( و یـجـعـل مـن یـشـاء عقیما ) - یعنى : و هر کس را بخواهد عقیم و نازا مى کند یعنى از او فرزند نشود، و از همسرش نیز فرزندى نیاید، و چون این معنا خود قسمتى جداگانه بود، لذا مـانـنـد دو قـسـم قـبـلى آن را هم مقید به مشیت فرمود، و اما آن قسم که جمع بین ذکران و اناث بود چون در حقیقت جمع بین دو قسم اول و دوم بود، دیگر مقید به مشیتش نفرمود.
( انـه عـلیـم قـدیـر ) - ایـن جـمـله تـعـلیـل مـطـلب قـبـل اسـت، و بـه آیـه چـنـیـن مـعـنـا مـى دهـد: چون خدا دانا است آنچه زیاد مى کند به خاطر جهل نیست، و چون قادر است آنچه کم مى کند نیز به خاطر عجز نیست.
بحث روایتی#
بحث روایتى
چند روایت درباره تقدیر روزى از جانب خداوند سبحان#
در الدر المـنـثـور اسـت کـه حـاکم - وى حدیث را صحیح دانسته - و بیهقى از على (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: آیه ( و لو بسط اللّه الرزق بعباده لبغوا فى الارض ) در باره اصحاب صفه نازل شده که همواره مى گفتند: اى کاش ما هم مى داشتیم.
مؤلف: بـنـابـرایـن روایـت، بـایـد آیـه شـریـفـه در مـدیـنـه نـازل شـده بـاشـد، و لیـکـن روایـت بـه تـطـبـیـق شـبـیـه تـر اسـت، تـا بـه شـأن نزول .
و در تفسیر قمى در ذیل آیه ( و لو بسط اللّه الرزق لعباده لبغوا فى الارض ) از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: اگر خدا رزق را بسط مى داد مردم طغیان مى کـردنـد، و لیـکن مردم را محتاج یکدیگر کرد تا یکى کارفرماى دیگرى باشد، چون اگر هـمـه را ثـروتـمـنـد مـى کـرد بـغـى و سـتـم مـى کـردنـد، ( و لکـن یـنـزل بـقـدر مـا یـشـاء ) و لیـکـن هـر چـه بـخـواهـد نـازل کـنـد بـه انـدازه نـازل مـى کـنـد، آن مـقـدارى کـه مـى دانـد صـلاح بـه حـال ایـشـان، و بـه دیـن و دنـیـاى ایـشـان اسـت ( انـه بـعـبـاده خبیر بصیر ) ، چون او از حال بندگان خود با خبر و بصیر است.
و در مـجـمـع البـیـان اسـت کـه انـس از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) از جـبـرئیـل از خـداى تـعـالى نـقـل کـرده کـه فـرمود: بعضى از بندگان من جز مریض بودن صـلاحـشـان نـیـسـت و اگـر سـالم بـشـوند فاسد مى گردند. و بعضى از بندگان من جز سـلامـتـى آنـهـا را صالح نمى کند، اگر آنها را مریض کنم فاسد مى شوند. و بعضى از بـنـدگـان مـن جـز توانگرى و بى نیازى اصلاحشان نمى کند، و اگر من آنها را فقیر کنم فـاسـد مـى شـونـد. بـعضى دیگر از بندگانم هستند که جز فقر و تهیدستى اصلاحشان نمى کند، اگر من آنها را توانگر کنم فاسد مى شوند آرى من امر بندگانم را تدبیر مى کنم، چون به وضع دلهاى آنان آشنایم.
و در تـفـسیر قمى است که پدرم از ابن ابى عمیر، از منصور بن یونس، از ابى حمزه ، از اصـبـغ بـن نباته، از امیر المؤمنین (علیه السلام ) برایم حدیث کرد که گفت از آن جناب شـنـیدم که مى فرمود: من برایتان حدیثى مى گویم که بر هر مسلمانى سزاوار است آن را حـفـظ کـند. آنگاه رو کرد به ما و فرمود: خداى تعالى هیچ بنده مؤمنى را در این دنیا عقاب نمى کند، مگر آنکه از عقوبتش در آخرت مى گذرد، چون خداى تعالى حکیم تر و جوادتر و بزرگوارتر از آن است که در قیامت عقوبت دنیایى کسى را از سر بگیرد.
آنـگـاه فـرمود گاه مى شود که خداى عزّوجلّ مؤمن را به بلایى در بدنش و یا مالش و یا فـرزنـدانش و یا خانواده اش مبتلا مى کند، آنگاه این آیه را تلاوت فرمود ( و ما اصابکم مـن مـصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر ) و سپس با دستش سه بار خاک پاشید. این عمل در عرب کنایه است از کثرت.
و در کـافـى بـه سـند خود از هشام بن سالم از امام صادق (علیه السلام ) روایت آورده که فـرمـود: هـیـچ رگـى از بـدن نـمـى جهد، و هیچ نکبتى نمى رسد، و هیچ سر درد و بیمارى دیـگرى عارض کسى نمى شود مگر به خاطر گناهى است که کرده، و این همان کلام خداى عـزّوجـلّ اسـت کـه در کـتـاب خود مى فرماید: ( و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یـعفوا عن کثیر ) . راوى مى گوید: سپس امام فرمود: یعنى آنچه از عقوبتش که صرفنظر مى کند بیشتر از آن گناهانى است که عقوبتش را به گنهکار مى چشاند.
مؤلف: این معنا به طریقى دیگر از مسمع از آن جناب (علیه السلام ) روایت شده و نظیر آن در الدر المـنـثـور از حـسـن از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) نقل شده، و عبارت آن چنین است : وقتى آیه ( و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم ) نـازل شـد، رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: به آن خدایى که جانم به دسـت او اسـت هیچ خراشى از چوبى بر بدن شما نمى افتد، و هیچ رگى از جاى خود نمى جنبد و هیچ ضربتى از سنگ وارد نمى شود، و هیچ پایى نمى لغزد مگر به خاطر گناهى از گناهان. و آنچه از گناهان که خدا عفو مى کند بیشتر است.
و نـیـز در کافى به سند خود از على بن رئاب روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السـلام ) مـعـنـاى کـلام خـداى عـزّوجلّ را پرسیدم که مى فرماید: ( و ما اصابکم من مصیبه فـبـمـا کـسـبت ایدیکم ) و عرضه داشتم : آیا آن همه مصائب که به على بن ابى طالب و اهـل بـیـتش (علیهم السلام ) بعد از رحلت آن جناب متوجه شد به خاطر گناهانى بوده که مـرتـکـب شدند، با اینکه آن حضرات اهل بیت طهارت و عصمت بودند؟ امام در پاسخ فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در هر شبانه روز صد مرتبه استغفار مى کرد، و این طلب مغفرتش به خاطر گناه نبود، بلکه این طلب مغفرت به منظور اجر بود، و همچنین خداى تعالى اولیاى خود را گرفتار مصائب مى کند تا اجرشان دهد.
و در مـجـمـع البـیـان از عـلى (عـلیـه السـلام ) روایـت شـده کـه از رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نقل کرده که فرمود: بهترین آیه کتاب خدا این آیه است. یا على هیچ خدشه و خراشى از چوبى بر بدن وارد نمى آید و هیچ ضربه اى بـپـا وارد نـمـى شـود، مـگـر به خاطر گناه، و آنچه خدا در دنیا مى بخشد دیگر در آخرت عـقـاب نمى کند، چون خدا بزرگتر از آن است که به بخشیده خود برگردد، و آنچه را هم کـه در دنـیـا عـقـوبـتـش را مـى فـرسـتـد دیـگـر در آخـرت عـقـوبـت نـمـى کـنـد، چـون خـدا عادل تر از آن است که بنده اش را به خاطر یک گناه دو بار عقوبت کند.
بـیـان سـه اشـکـال در رابـطـه بـا ( مـا اصابکم... ) و مفاد روایات مربوط به آن#
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از عده اى از صاحبان کتب حدیث از على (علیه السلام ) از رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) روایت کرده. و از فحواى آن استفاده مى شود کـه آیـه شـریفه ( و ما اصابکم ) خاص به مؤمنین است، و خطاب در آن نیز به ایشان اسـت، و مـفـادش ایـن اسـت که خدا گناهان همه ایشان را مى آمرزد، و دیگر در برزخ و قیامت عـذاب نـمى بینند، چون آیه شریفه گناهان را منحصر در دو قسم مى کند. یکى آنهایى که بـا رساندن مصیبت مؤ اخذه مى شوند، و یکى هم آنهایى که بخشوده مى شوند. و روایت هم مفادش این است که بعد از مؤ اخذه با مصائب، دیگر مؤ اخذه اى نیست، و بعد از عفو هم دیگر مـؤ اخـذه اى نـخـواهـد بـود، بـه هـمـیـن جـهـت مسأله از چـنـد جـهـت مـورد اشکال قرار مى گیرد:
اول از ایـن جـهـت کـه مـا در سـابـق گـفـتیم از سیاق آیه بر مى آید که به عمومیتش مؤمن و کافر را شامل مى شود.
دوم از جـهـت ایـنـکـه مـعارض با روایات بسیار زیادى است که شاید به حد تواتر معنوى برسد، روایاتى که مى گویند: بعضى از مؤمنین در قبر و یا در آخرت عذاب مى بینند.
سـوم از جـهـت ایـنـکـه ایـن روایـت بـا ظـاهـر آیـاتـى کـه دلالت دارد بـر ایـنـکـه مـوطـن و مـحـل جـزاى اعـمـال آخرت است مخالفت دارد، مانند آیه ( و لو یواخذ اللّه الناس بظلمهم ما تـرک عـلیـهـا من دابه و لکن یوخرهم الى اجل مسمى فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یـسـتـقـدمـون ) چـون ظـاهـر ایـن آیـه ایـن اسـت کـه خـداى تـعـالى جـزاى اعـمـال را در دنیا نمى دهد، و گر نه هیچ جنبده اى روى زمین نمى ماند، بلکه آن را تاءخیر مـى انـدازد تـا مـدتـى مـعین، همین که آن مدت فرا رسید دیگر حتى یک ساعت هم جلو و عقبش نـمـى انـدازد. و هـمـچـنـیـن آیـات دیـگـرى کـه دلالت دارد بـر ایـنـکـه هر معصیت و مظلمه اى بازخواست مى شود، و روز بازخواست از آن بعد از مرگ و در قیامت است، مگر آنکه صاحبش در دنـیـا تـوبـه کـرده بـاشـد، و یـا بـا عـمل نیکى آن را از بین برده باشد و یا در قیامت شفاعتى مشمول حالش گردد، و امثال اینها.
عـلاوه بـر ایـنکه آیه مورد بحث، یعنى آیه ( و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یـعـفـوا عـن کـثیر ) - همان طور که قبلا هم گفتیم - نه دلالت دارد بر اینکه مصیبت هاى وارده جـزاى اعـمـال اسـت، و نـه بـر ایـن کـه عـفـو از بـسـیـارى از گـنـاهـان ابـطال جزاء در آنها است، بلکه تنها دلالت دارد بر این که مصائب، آثار دنیوى گناهان اسـت که در بعضى گناهان در دنیا بروز مى کند، و در بعضى گناهان بروز نمى کند، و خدا از بروزش جلوگیرى مى نماید.
پـس بـه خـاطـر ایـن اشـکـالهـا بـایـد روایـت را اگـر قابل حمل باشد حمل کرد به اینکه مى خواهد در مردم ایجاد حسن ظن به خداى تعالى کند.
و در مـجـمـع البـیـان در ذیـل جـمـله و ( امـرهـم شـورى بینهم ) مى گوید: روایت شده که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) فرمود: هیچ مردى با کسى مشورت نمى کند مگر آنکه به سوى رشد هدایت مى شود.
بیان روایاتى در ارتباط با ( یهب لمن یشاء اناثا)#
و در تـفـسـیر قمى در روایت ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (علیه السلام ) آمده که در ذیـل جـمـله ( یـهـب لمـن یـشـاء انـاثا ) فرمود: یعنى به هر کس بخواهد فقط دختر مى دهد بـدون پـسـر. و در مـعـنـاى ( یـهب لمن یشاء الذکور ) فرمود: یعنى و به هر کس بخواهد فقط فرزند ذکور مى دهد. و در معناى ( او یزوجهم ذکرانا و اناثا ) فرمود: یعنى و به هر کس بخواهد هم ذکور مى دهد، و هم اناث، و برایش بین هر دو قسم فرزند جمع مى کند.
و در تـهـذیـب به سند خود از حسین بن علوان، از زید بن على، از پدران بزرگوارش از عـلى (عـلیـه السـلام ) روایـت آورده کـه فـرمـود: مـردى نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آمـد و عـرضـه داشـت : یـا رسـول اللّه ! مـن بـرده اى داشتم، پدرم مثل این که بخواهد به من ضررى برساند برده مـرا آزاد کـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) فـرمـود: تـو و هـر چـه مـال دارى بـخششى هستى که خداى تعالى به پدرت کرده، تو تیرى هستى از تیردان او ( یـهـب لمـن یـشـاء انـاثـا و یـهـب لمـن یـشـاء الذکـور او یـزوجـهـم ذکـرانـا و انـاثـا و یجعل من یشاء عقیما ) پس عتق کردن پدرت نافذ و صحیح است. آرى، پدر تو مى تواند از مـال تـو و حـتـى از بـدن تـو بـهـره بـگـیـرد، ولى تـو نـه مـى تـوانـى از مال او بردارى، و نه از بدن او استفاده بکنى، مگر به اذن او.
مؤلف: ایـن مـعـنا از حضرت رضا (علیه السلام ) در جواب چند مسأله که محمد بن سنان پـرسـیـده نـیـز روایـت شـده، و روایـتـش را صـاحـب کـتـاب عـلل الشـرایـع آورده. و نـیـز از طـرق اهـل سـنـت از عـایـشـه از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) نقل شده است.
