تفسیر آیات ۱۷ تا ۲۶ سورهٔ شوری

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۱ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۷ تا ۲۶ است.

بیان آیات#

بیان آیات

این آیات فصل چهارمى است از آیات سوره، که وحى را تعریف مى کند به اینکه آن دینى کـه بـه وسـیـله وحـى نـازل شـده بـه صـورت کتابى است که براى مردم نوشته شده و مـیـزانـى اسـت کـه در قـیـامـت با آن، اعمالشان سنجیده مى شود، و بر طبق آن جزاء داده مى شـونـد، و جـزاء حـسن خود نوعى رزق است، آنگاه رشته سخن به ثواب و عقابى که روز قیامت دارند کشیده شده است. در این فصل آیه مودت و آیاتى مناسب با آن نیز آمده.

در چـند فصل گذشته که گفتیم راجع به وحى صحبت مى کند، هر فصلى با جمله فعلیه آغاز مى شد، در یکى که صرفا از وحى خبر مى داد مى فرمود: ( کذلک یوحى الیک ) و در دومـى کـه غـرض از وحـى را بـیـان مـى کرد مى فرمود: ( و کذلک اوحینا الیک ) و در سـومـى کـه آثـار آن را بـیـان مـى کرد، مى فرمود: ( شرع لکم من الدین ) . ولى در این فـصل که مسأله انزال کتاب و میزان را توصیف مى کند، سیاق را تغییر داده آن را با جمله اسمیه آغاز کرده مى فرماید: ( اللّه الذى انزل الکتاب... ) و لازمه آن این است که وحى را به نزول کتاب و میزان تعریف کرده باشد.

و شـایـد وجه این تغییر سیاق همان باشد که در آیه قبلى بیان کردیم که منظوراز اینکه فـرمود: ( و الذین یحاجون فى اللّه ) چیست. چون آن وجه اقتضاء مى کرد خداى تعالى را بـراى اجـتماع کنندگان اینطور معرفى کند که او کسى است که کتاب و میزان را به حق نازل کرد. و لازمه آن این است که وحى را همانطور که توجه فرمودید به اثرش تعریف کند.

مقصود از ( کتاب ) و ( میزان ) در آیه : ( الله الذى انزل الکتاب بالحق و المیزان.... )#

و بـه هر حال مراد از کتاب، وحیى است که مشتمل بر شریعت و دین باشد، شریعت و دینى کـه در مـجـتمع بشرى حاکم باشد. در تفسیر آیه ( کان الناس امه واحده... ) نیز گفتیم کـه مـنـظـور از کـتـاب در قـرآن کـریـم شـریـعـت و دیـن اسـت، و مـعـنـاى ( انـزال آن بـه حـق ) ایـن اسـت کـه ایـن کـتـاب حـق مـحـض اسـت، و آمیخته با اختلاف هاى شیطانى و نفسانى نیست.

و کلمه ( میزان ) به معناى هر مقیاسى است که اشیاء با آن سنجیده مى شود. و مراد از آن بـه قـریـنـه ذیـل آیـه و آیـات بـعـد هـمـان دیـنـى اسـت کـه کـتـاب مـشـتـمـل بـر آن اسـت، و از ایـن جـهـت دیـن را مـیـزان نـامـیـده کـه عـقـایـد و اعمال به وسیله آن سنجش مى شود، و در نتیجه در روز قیامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جـزاء داده مـى شـود. پـس مـیـزان عـبـارت اسـت از دیـن بـا اصـول و فـروعـش. و مؤید این وجه کلام دیگر خداى تعالى است که مى فرماید: ( لقد ارسـلنـا رسـلنـا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان ) چون ظاهر اینکه فرموده : معهم با آنان این است که مراد از میزان همان دین باشد.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد مـیـزان بـه مـعـنـاى عـدل اسـت، و اگـر عـدل مـیزان خوانده شده بدین جهت است که میزان وسیله برقرارى انصاف و مساوات در بین مـردم اسـت و عـدل نـیز چنین است. آنگاه براى گفته خود چنین تاءیید آورده که در سابق در آیه : ( و امرت لاعدل بینکم ) کلمه عدل ذکر شده بود، پس معلوم مى شود منظور از میزان همان عدل است.

لیـکـن مـا این معنا را قبول نمى کنیم، براى اینکه در خود آیه هیچ شاهدى بر این نیست که مـنـظـور از مـیـزان، عـدل بـاشـد. و مـا در سـابـق در مـعـنـاى آیـه ( لاعـدل ) گفتیم که مراد از عدل این است که آن جناب در تبلیغ رسالت خود و در اجراى احـکـام خـدا بـیـن مـردم فـرق و تـفـاوت نـگـذارد، و خـلاصـه مـراد از عدل برقرار کردن مساوات در بین همه طبقات است، نه عدالت قاضى و حاکم.

سخن دیگر مفسرین در معناى ( میزان )#

بعضى دیگر گفته اند: مراد از میزان همان ترازوى معروف است، که با آن سنگینى چیزى سنجیده مى شود.

و خواننده خودش مى داند که این تفسیر درست نیست.

بعضى دیگر گفته اند: مراد از میزان، رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) است.

البته ممکن است کلام این مفسر را به همان وجهى که ما آوردیم ارجاع داد، چون ما گفتیم مراد از مـیـزان، دیـن خـدا بـا اصـول و فـروع آن اسـت، و مـعـلوم اسـت کـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) مصداق تمام عیار آن است، چون ترازویى است کـه وزن دیـن دارى تـک تک امت به وسیله او سنجیده مى شود و هر فردى که بیشتر به آن جناب شباهت دارد، دین دارتر، و هر فردى که کمتر شباهت دارد دینش کمتر است، ولى با این حـال ایـن تـوجـیـه بـا آیـه 25 سـوره حـدیـد کـه چـنـد سـطـر قبل گذشت آن طور که باید نمى سازد.

( و ما یدریک لعل الساعه قریب ) از آنجا که کلمه ( میزان ) اشعارى به حساب و جزا و اشـاره اى بـه روز قـیـامـت داشـت، از ایـن رهـگـذر بـه مسأله انـذار مـنـتـقـل شـد، و ایـشـان را بـه آیـنـده اى کـه در انـتـظـارشـان اسـت، آیـنـده اى کـه یـا هول انگیز و یا نویدبخش است هشدار مى دهد.

کـلمـه ( یـدرى ) از مـصدر ( ادراء ) گرفته شده که به معناى اعلام است، و منظور از کـلمـه ( سـاعـت ) - بـه طـورى کـه گفته شده - آمدن ساعت است، و به همین جهت کلمه قـریب که خبر این مبتداء است مذکر آمده، و گر نه اگر منظور خود ساعت بود نه آمدن آن، بـایـد مـى فـرمـود: ( السـاعـه قـریـبـه ) پـس مـعـنـاى جـمـله ایـن مـى شـود کـه : اى رسـول گـرامـى ! تـو چـه مـى دانـى شـایـد آمـدن قـیـامـت نزدیک باشد. خطاب در آیه به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) است، از این باب که آن جناب شنواى خطاب است، و گـر نـه گر نه منظور تمامى مردمند چون تمامى مردم شنوا هستند و انذار و تخویف آن شامل همه مى شود.

مـراد از اسـتـعـجـال کـفـار بـه آمـدن قـیـامـت، اسـتـعـجـال از بـاب مـسـخـره اسـت، نـه استعجال واقعى، که به راستى خواسته باشند قیامت زودتر بیاید، و این نوع استه زاء به قیامت در قرآن کریم مکرر از کفار حکایت شده، از آن جمله این است که مى گفتند: ( متى هذا الوعد ان کنتم صادقین ) .

کـلمـه ( مـشـفـقـون ) جمع اسم فاعل از باب افعال است، و ( اشفاق ) به معناى نوعى ترس است. راغب مى گوید: اشفاق عنایتى است که با خوف آمیخته باشد، چون مشفق کسى را گـویـند که مشفق علیه را دوست مى دارد، و مى ترسد بلایى به سر او آید، این حالت را که مى ترسد محبوبش در معرض آسیبى واقع شود اشفاق گویند، و در قرآن فرموده : ( و هـم مـن الساعه مشفقون ) . و این کلمه هر جا با حرف ( من ) متعدى شود، معناى ترس در آن روشـن تـر مى شود، و چون با حرف ( فى ) متعدى شود، معناى عنایت در آن روشن تـر مـى شـود، و از هـر دو نمونه اش در قرآن هست، اولى مانند آیه اى که گذشت، و آیه ( مشفقون منها ) . و دومى مانند ( انا کنا قبل فى اهلنا مشفقین ) .

( الا ان الذین یمارون فى الساعه لفى ضلال بعید ) - کلمه ( یمارون ) مضارع از مـصـدر ( مـمـارات ) اسـت، و مـمـارات بـه مـعـنـاى پـافـشـارى بـر جـدال اسـت، و مـراد از آن در ایـنجا این است که مشرکین در انکار قیامت پافشارى مى کنند. و اگـر فـرمـود: اینها در ضلالتى بعید هستند، بدین جهت است که طریق زندگى صحیح را گم کرده اند و از آن راه دور شده اند، براى اینکه زندگى مهم ترین چیزى است که باید درباره اش درست بیندیشند، در حالى که مشرکین زندگى را پایان پذیر و فانى تصور کـردنـد، و بـه هـمـیـن جهت به شهوات ناپایدار دنیا هجوم آوردند و سر و دست شکستند با ایـنـکـه زنـدگى بشر ناپایدار و پایان پذیر نیست، بلکه جاودانى بى انتهاء است، و به همین جهت باید از دنیایشان براى آخرتشان توشه برگیرند، اما کفار راه را به خطا رفتند، و سرانجام به راه هلاکت افتادند.

در مـعـنـاى کـلمـه ( لطـف ) بـویـى از مـدارا و آسـانـى عـمـل ، و نـیـز بـویـى از دقـت و بـاریـکـى آن چـیـزى کـه عـمـل بـر آن واقـع مـى شود نهفته، (مثلا پارچه لطیف آن پارچه اى است که با دقت ساخته شـده، و تـار و پودش از نخى باریک تشکیل شده، و باید با آن به مدارا رفتار کرد، و بـافـتـنـش هـم زور و ضـرب نـمـى بـرد) و فـاعـل چـنـیـن فـعـلى را کـه عـمـل بـه مـدارا و دقـت و سـهـولت مـى کـنـد، و سـرو کـارش در عـمـل بـا نـخـى بـاریـک و دقـیـق و مـاشـیـن آلاتى دقیق و ریز است لطیف مى خوانیم، مثلا مى گـویـیـم هـوا چـقـدر لطـیف است، چون آن قدر سبک و رقیق است که به آسانى در منافذ همه اجسام نفوذ مى کند، و به آسانى مى تواند با اجزاء درونى آن اجسام تماس پیدا کند.

معناى اینکه فرمود: خدا به بندگان خود ( لطیف ) است#

وقـتـى مـعـنـاى واژه ( لطـیـف ) ایـن شـد اگـر بـخـواهـیـم آن را در مـورد خـداى سـبـحـان اسـتـعـمـال کـنیم، به حکم اجبار باید خصوصیات مادى را از معناى آن حذف کنیم، چون خدا مادى نیست، آن وقت معناى اینکه خدا لطیف است این مى شود: خدا با احاطه و عملش بر دقائق امور نائل مى شود و در آن امور دقیقه با رفق و مدارا هر چه بخواهد مى کند.

در ایـن آیـه شـریـفـه رازق بـودن خـدا را نتیجه لطیف و قوى و عزیز بودن او قرار داده و فـرمـوده : ( چـون خـدا لطـیـف بـه بندگان خویش و قوى و عزیز است، ایشان را رزق مى دهـد ) و ایـن خـود دلالت دارد بر اینکه مى خواهد بفرماید: خدا به خاطر اینکه لطیف است ، احـدى از مـخـلوقـاتـش کـه محتاج رزق او است از او غایب نیست و از پذیرفتن رزقش سرباز نـمـى زنـد و به خاطر اینکه قوى است احدى او را از دادن رزق عاجز نمى کند، و به خاطر اینکه عزیز است کسى او را از این کار مانع نمى شود.

و منظور از ( رزق ) تنها مادیات نیست، بلکه اعم از آن و از موهبتهاى معنوى و دینى است، کـه بـعـضـى از بـندگان خود را که مى خواهد از آن موهبت برخوردار مى سازد. شاهد این مـدعـا آیـه بـعدى است که در آن هم سخن از موهبتهاى مادى است و هم از موهبتهاى معنوى و نیز آیه قبلى است که در باره نازل کردن کتاب و میزان سخن گفته است.

مقصود از زراعت آخرت و زراعت دنیا و اینکه فرمود در زراعت آخرت مى افزاییم#

کـلمـه ( حـرث ) بـه مـعـنـاى زراعـت اسـت، و مـراد از زراعـت آخـرت، نـتـیـجـه اعـمـال اسـت کـه روز قـیـامت به آدمى عاید مى شود، و به عنوان استعاره آن را زراعت آخرت نـامـیـده، مـثـل ایـنکه اعمال صالحه بذرى است که مى کارند تا در پائیز آخرت آن را درو کنند.

و مراد از اینکه مى فرماید ( هر کس زراعت آخرت را بخواهد زراعتش را زیاد مى کنیم ) این اسـت کـه ما ثواب او را چند برابر مى سازیم همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها ) و نیز فرموده ( و اللّه یضاعف لمن یشاء ) .

( و من کان یرید حرث الدنیا نوته منها و ما له فى الاخره من نصیب ) - یعنى : و کسى کـه تـنها نتائج دنیایى را در نظر دارد، و براى به دست آوردن آن مى کوشد، و مى خواهد که نتیجه عملش در دنیا عایدش شود، نه در آخرت، ما آن نتیجه دنیائى را به او مى دهیم، و دیگر در آخرت بهره اى ندارد. و اگر این معنا را تعبیر کرده به اراده حرث، براى این بـوده کـه اشـاره کرده باشد به اینکه صرف اراده در به دست آوردن نتایج دنیا و آخرت کـافـى نـیـسـت بـلکه اراده عمل هم مى خواهد، همچنان که در جاى دیگر نیز فرموده : ( و ان لیس ‍ للانسان الا ما سعى ) .

در جـمـله قـبـلى به وضوح مى فرمود ( کسى که زراعت آخرت را مى خواهد آن زراعت را با زیـادتـى به او مى دهیم ) ولى در این جمله مطلب را مبهم و گنگ آورده مى فرماید و کسى کـه زراعـت دنـیـا را بـخواهد از آن به او مى دهیم (نه همه آن را) و این اشاره است به اینکه زمام امر بسته به مشیت خدا است، چه بسا مى شود که از دنیا بسیار مى دهد، و چه بسا مى شـود کـه کم مى دهد، همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( من کان یرید العاج له عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ) .

استخدام در این آیه و حاصل معناى آن و آیه قبلى#

در ایـن آیـه شریفه التفاتى به کار رفته، چون در آیه قبلى خداى عزّوجلّ غایب فرض شـده بـود، مى فرمود: ( خدا لطیف به بندگان خویش است، به هر کس بخواهد روزى مى دهـد و او قـوى و عـزیز است ) و در آیه مورد بحث گوینده جمع فرض شده، مى فرماید ( نـزدله زیـاد مـى کـنیم براى او ) ، ( نؤ ته منها از آن به وى مى دهیم ) ، و این براى ایـن بـود کـه آن عـظـمـتى را که دو کلمه ( قوى ) و ( عزیز ) افاده مى کرد اینجا نیز افاده کند.

و حـاصـل مـعـنـاى دو آیـه ایـن اسـت که : خداى سبحان، لطیف به همه بندگان خویش است، داراى قـوتـى اسـت مـطلقه و عزتى مطلقه، بندگان خود را بر حسب مشیتش روزى مى دهد، ولى بـا ایـن تـفاوت که در باره کسانى که هدفشان آخرت است، و براى آن کار مى کنند خـواسـتـه کـه دنـیـا را بـدهـد، و مـزد آخـرتـش را بـیـشـتـر از آنـچـه کـه عمل کرده اند بدهد، ولى در باره کسانى که هدفشان تنها دنیا است خواسته است تنها دنیا را بدهد و در آخرت بهره اى نداشته باشند.

از ایـن جـا ایـن مـعـنـا روشـن مـى گـردد کـه آیـه اولى هـر دو طـائفـه را شـامـل مـى شـود، هـم اهـل دنـیـا را و هـم اهـل آخـرت را، و هـمچنین کلمه رزق هر دو قسم رزق را شـامـل مـى شـود، هـم رزق دنـیـایـى را و هـم آخـرتـى را، ولى آیـه دوم، اجمال این آیه را به تفصیل بیان مى دارد.

بـعـد از آنـکـه بـیـان کـرد کـه خـداى سـبـحـان کـسـى اسـت کـه کـتـاب را بـه حـق نـازل کـرده، و بـراى بـشـر دیـن را تـشـریـع نـمـوده کـه مـیـزان اعـمـال آنان باشد، و او به لطف و قوت و عزتش هر کسى که آخرت را بخواهد و براى آن سـعـى کـنـد خـواسـته اش را با زیادت به او مى دهد، و کسى که تنها دنیا هدفش باشد و آخـرت را از یـاد بـبرد، در آخرت نصیب نمى دهد، اینک در این آیه بى بهره بودن کفار در آخـرت را مـسـجـل مـى کـند، به اینکه : دینى به جز آنچه خدا تشریع کرده وجود ندارد تا کـفـار عـمـل خـود را مـسـتـنـد بـدان کـنـنـد، و در نـتـیـجـه هـمـان رزقـى را کـه اهـل ایـمـان در آخـرت دارنـد داشـتـه بـاشـنـد، چـون خـدا شـریـکـى نـدارد تـا در مـقـابل دین تشریع شده خدا و بدون اذن او دینى تشریع کند، پس هیچ دینى نیست مگر دین خـدا و در آخرت هیچ رزق حسنى نیست مگر براى کسى که به دین خدا ایمان آورده، بر طبق آن عمل کرده باشد.

پـس ایـنـکـه فـرمـود: ( ام لهـم شـرکـاء ) ، در مـقـام انـکـار اسـت، و جـمـله ( و لولا کـلمـه الفصل لقضى بینهم ) اشاره است به کلمه اى که قبلا از خدا صادر شده بود که آدمیان تـا مـدتـى مـعـیـن در زمـیـن زنـدگى کنند. و این اشاره را هم دارد که جرم و گناه گناهکاران نافرمانى خدائى است بزرگ.

( و ان الظالمین لهم عذاب الیم ) - این جمله تهدید کفار است بر ظلمى که کردند و نیز اشـاره اسـت بـه ایـنـکـه از قـلم خـدا نـمـى افـتـنـد و از عـذابـش رهـائى نـدارنـد، حـال اگـر بـیـن آنـها قضاء نراند و در دنیا عذابشان نکند، در آخرت عذابى دردناک خواهند داشت.

خـطـاب ( تـرى ) بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) است، البته نه به عـنـوان ایـنـکـه رسـول خـدا اسـت، بـلکـه بـه عـنـوان ایـنـکـه شـنـونـده اسـت، در نـتـیـجـه شـامـل حـال هـر کـسـى کـه شـأنیت شنوایى داشته باشد مى گردد. و مراد از ( ظالمین ) کـسـانـى است که دین خدا را ترک کردند - دینى که خدا براى ایشان تشریع کرده بود - و از قـیـامـت اعـراض نـمـودنـد. و مـعـنـاى آن ایـن است که : همه بینندگان خواهند دید که سـتـمـکـاران در روز قـیـامت از آنچه کردند خائفند، و آنچه از آن مى ترسیدند بر سرشان خواهد آمد و هیچ مفرى از آن ندارند.

ایـن آیـه شـریـفـه از آیـاتـى اسـت کـه در دلالت بـر تـجـسـم اعمال خیلى روشن است. و بعضى از مفسرین گفته اند: در کلام چیزى حذف شده، و تقدیر آن چـنـیـن اسـت : ( مـشـفـقـیـن مـن وبـال مـا کـسـبـوا تـرسـانـنـد از وبال گناهانى که مرتکب شدند ) ولى هیچ حاجتى به این تقدیر نیست.

( و الذیـن آمـنـوا و عـملوا الصالحات فى روضات الجنات ) - در مجمع البیان گفته : کـلمـه ( روضـه ) بـه مـعـنـاى زمـیـن سـبز و خرمى است که گیاهان در آن به خوبى مى رویـنـد، و کـلمـه ( جـنـت ) زمـیـنـى اسـت کـه اطـرافـش درخـتـکـارى شـده بـاشد، در نتیجه ( روضات جنات ) باغهاى مشجرى است که در وسط زمین سبز و خرم قرار دارد.

( لهـم فـیـهـا ما یشاون عند ربهم ) - یعنى نظام دنیایى که هر چیزى به وسیله سببش پدید مى آید، در آنجا جارى نیست و در آنجا این نظام برچیده شده. تنها سببى که در آنجا کارگر است اراده و خواست آدمى است. هر چه را بخواهد در همان آن خدا برایش خلق مى کند، و این خود فضل بزرگى است از خداى سبحان.

( ذلک الذى یـبشر اللّه عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات ) - این جمله بشارتى است به مؤمنین صالح. و کلمه ( عباد ) را بر ضمیرى که به خدا برمى گردد اضافه کرد تا بندگان صالح را احترام کرده باشد.

توضیح و تفسیر آیه : ( قل لا اسالکم علیه اجرا الا الموده فى القربى )#

آن چـیـزى که درخواست اجر مزد در مقابل آن نفى شده، تبلیغ رسالت و دعوت دینى است. مـى فـرماید: بگو در برابر اینها مزدى درخواست نمى کنم. و خداى تعالى این معنا را از عده اى از انبیاء از قبیل نوح و هود و صالح و لوط و شعیب (علیهماالسلام ) حکایت کرده که در ضـمـن سـخـنـانـى کـه بـه امت خود مى گفتند، این را نیز خاطرنشان کرده اند که ( و ما اسـئلکـم عـلیه من اجر ان اجرى الا على رب العالمین ) در سوره شعرا و سوره هایى دیگر باز از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) حکایت شده که به امت خود فرموده : ( و ما تسئلهم علیه من اجر ) که در این جمله او را دستور داده مردم را خطاب کند به اینکه من از شـمـا مـزد نـمـى خـواهـم، و نـیـز فـرموده : ( قل ما اسئلکم علیه من اجر ) و نیز فرموده : ( قـل مـا سـئلتـکـم مـن اجـر فـهـو لکـم ان اجـرى الا عـلى اللّه ) و نـیـز فـرمـوده : ( قـل لا اسـئلکـم عـلیـه اجـرا ان هـو الا ذکـرى للعـالمـیـن ) در ایـن آیه اخیر به علت مزد نـخـواسـتـن اشـاره کـرده، مى فرماید: قرآن تذکرى است براى تمام عالم، نه براى یک طایفه معین، تا از آن طایفه مزد گرفته شود.

و نـیز فرموده : ( قل ما اسئلکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الى ربه سبیلا ) و معناى آن به بیانى که در تفسیرش گذشت این است که : مزد من این است که یکى از شما بخواهد راهى به سوى پروردگارش اتخاذ کند، یعنى دعوت مرا به اختیار خود بپذیرد، همین مزد من است، و خلاصه چیزى بجز دعوت در کار نیست، نه اجرى و نه مزدى.

خـداى تـعـالى در آیه مورد بحث - بر خلاف آیاتى که به عنوان شاهد ذکر گردید - اجرى براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) معین کرده، و آن عبارت است از مودت نـسبت به اقرباى آن جناب، و این را به یقین از مضامین سایر آیات این باب مى دانیم که ایـن مـودت امـرى اسـت کـه بـاز بـه اسـتـجـابـت دعـوت بـرگـشـت مـى کـنـد، حـال یـا اسـتـجـابـت هـمـه دعـوت، و یـا بـعـضـى از آن کـه اهـمـیـت بـیشترى دارد. و به هر حـال، ظـاهـر ایـن اسـتـثـنـاء این است که استثناء متصل است، نه منقطع، چیزى که هست باید بـطـور ادعـاء مـودت بـه ذى القربى را از مصادیق اجر دانست، پس دیگر حاجتى نیست به ایـنـکـه مـا نـیـز مـانند دیگران خود را به زحمت بیندازیم تا هر طور شده استثناء را منقطع بگیریم .

بررسى اقوال مختلف مفسرین درباره مراد از مودت قـربـاى رسول خدا (ص)#

مـودت بـه ذى القـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) بـه چه معنا است ؟ اقوال مفسرین در معناى آن مختلف است.

بـعـضـى از مفسرین - و به طورى که مى گویند بیشتر مفسرین - گفته اند: خطاب در ایـن آیـه بـه قـریـش اسـت، و اجـرى کـه در آن درخـواسـت شـده مـودت قـریـش نـسـبـت بـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) و نزدیکان ایشان از قریش است، و این بدان جهت بوده که قریش آن جناب را تکذیب مى کردند و دشمن خود مى دانستند، چون آن جناب - بر اساس آنچه که در برخى از روایات ذکر شده - متعرض خدایان قریش مى شد، لذا خداى تـعـالى دسـتـورش داده کـه از ایـشـان بـخـواهـد: اگـر ایـمـان نـمـى آورنـد حـداقـل بـا او دشـمـنى نکنند، براى اینکه آن جناب با آنها قرابت و خویشاوندى داشته. و نیز آن حضرت را مورد بغض و کینه خود قرار ندهند و اذیت ننمایند. پس بنابراین تفسیر، کلمه ( قربى ) به معناى خویشاوند نیست، بلکه به معناى قرابت و خویشاوندى است، و حرف ( فى ) به معناى سببیت است.

ولى این تفسیر اشکال دارد؛ براى اینکه معناى اجر وقتى تمام مى شود که درخواست کننده آن، کـارى کـرده باشد، و سودى به مردم رسانده باشد، و در ازاء آن مزد طلب کند، مزدى کـه بـرابـر عـمـل عـامـل بـاشـد، و در مـورد بـحـث، اجـر وقـتـى مـعـنـا دارد کـه رسول خدا قریش را هدایت کرده باشد، و ایشان ایمان آورده باشند، چون با فرض باقى ماندن در کفر و تکذیب دعوت آن جناب، چیزى از آن جناب نگرفته اند تا در مقابلش اجرى بـدهـنـد، و بـه فـرض هـم کـه بـه آن جـنـاب ایـمـان آورده بـاشـنـد، تـازه بـه یـکـى از اصـول سـه گـانـه دین ایمان آورده اند، نه به همه آن تا باز بدهکار مزد باشند، علاوه بـر ایـنـکـه در هـمـین فرض دیگر بغض و دشمنى تصور ندارد، تا ترک آن مزد رسالت فرض شود، و رسول خدا آن را از ایشان بخواهد.

و کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : در صـورتـى کـه پـرسـش شـدگـان در ایـن سـؤ ال کـافـر فـرض شـوند معناى اجر تصور ندارد، و در صورتى که مؤمن فرض شوند، دشمنى تصور ندارد تا به عنوان مزد بخواهند دست از آن بردارند.

ایـن اشـکـال بـنـا بـر فـرضـى که استثناء منقطع باشد و مودت قربى اجر نباشد بلکه حـکـمـى جـداگـانـه بـاشـد نـیـز وارد اسـت، چـون درخـواسـت اجـر از مـردم بـه هـر حال وقتى تصور دارد که ایمان آورده باشند، چون در این فرض هم استدراک از جمله مورد بحث با همه قیودش ‍ مى باشد (و معنا چنین مى شود: بگو من از شما هیچ مزدى نمى خواهم و لیکن مودت قربى را مى خواهم ) خوب دقت بفرمایید.

قول بعضى که خطاب در آیه را به انصار دانسته اند نه قریش#

بعضى هم گفته اند: مراد از مودت نسبت به قربى همان معنایى است که از بیشتر مفسرین نـقـل کـردیـم، امـا خـطاب در آن به قریش ‍ نیست، بلکه به انصار است. آنگاه گفته اند: انصار مالى براى آن حضرت آوردند تا به مصارف شخصى خود برساند، در اینجا آیه مـورد بـحـث نـازل شـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) آن مـال را رد کـرد، و چـون رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) در بـیـن انـصـار خـویـشـاونـدانـى از نـاحـیه سلمى دختر زید نجاریه، و از جهت مادرش آمنه - بطورى که گـفـته اند - داشت، لذا در آیه خطاب به انصار کرد، که من از شما مزد نمى خواهم تنها مزدم این باشد که با خویشاوندان من که در بین شمایند مودت کنید.

ایـن تـفـسـیـر نـیـز صـحـیـح نـیـسـت، بـراى ایـنـکـه دوسـتـى و عـلاقـه انـصـار نـسـبت به رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) به حدى شدید بود که دیگر حاجت به سفارش نـداشـت، و احـدى در آن شـک و تـردیـد نـدارد. چـگونه ممکن است به انصار که از آن جناب وقتى که در مکه بود تقاضا کردند که به سرزمینشان مهاجرت فرماید، و در مدینه او را مـنـزل دادنـد، و جـانـهـا و اموال و فرزندان خود را فداى او کرده، و در یاریش منتهاى درجه کـوشـش را مـبـذول داشـتـنـد، و حـتـى بـه کـسـانـى هـم کـه از اهـل مـکه با آن جناب به مدینه آمده بودند احسان نمودند، و خداى سبحان در آیه ( و الذین تـبـووا الدار و الایـمـان مـن قـبلهم یحبون من هاجر الیهم و لا یجدون فى صدورهم حاجه مما اوتـوا و یـوثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصه ) ایشان را ستوده و همه مى دانیم کـه دوسـتـى انـصـار بـا مـهـاجـریـن آن هـم بـه ایـن حـد از دوسـتـى تـنـهـا بـه خـاطـر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) بود آن گاه بفرماید: من از شما مزدى نمى خواهم مگر مودت به خویشاوندم را.

و وقـتـى پـایه علاقه و محبت انصار نسبت به آن جناب به این حد است، دیگر چه معنا دارد کـه خـداى سـبحان ماءمورش کند که از ایشان بخواهد نسبت به خویشاوندان مادریش که یک خویشاوندى بسیار دور است مودت بورزند؟

عـلاوه بـر ایـنـکه عرب چندان اعتنایى به خویشاوندان مادرى یعنى خویشاوندان زنان خود ندارند، این عرب است که مى گوید:

( فـرزنـدان مـا فرزندان پسران مایند، و اما فرزندان دختران ما فرزندان مردان بیگانه اند.

و نیز مى گوید:

( مـادران مـردم، ظـرف و صدف پدید آمدن مردمند، و سلسله انساب تنها به وسیله پدران حفظ مى شود ) .

آرى، ایـن اسـلام اسـت کـه زنـان را در قرابت داخل و آنان را با مردان برابر، و نواده هاى پسرى و دخترى را یکسان کرده - که در مباحث گذشته در باره اش سخن رفت.

بـعـضـى دیـگـر گـفته اند: خطاب در آیه به قریش است. و منظور از مودت به قربى ، مـودت بـه سـبـب قرابت است، لیکن مراد از آن، مودت پیغمبر است، نه مودت قریش که در وجـه اول آمـده بود، و استثناء هم منقطع است، در نتیجه معناى آیه چنین است : بگو من از شما در بـرابـر هدایتى که به سوى آن دعوتتان مى کنم تا شما را به روضات جنات و خلود در آن بـرساند مزدى نمى خواهم، و پاداشى توقع ندارم، لیکن این علاقه اى که من به خاطر خویشاوندیم به شما دارم به من اجازه نمى دهد در باره شما بى تفاوت باشم، مرا وادار مى کند که شما را به آن هدایت برسانم، و به آن روضات جنات رهنمون نمایم.

اشکال ایـن وجـه ایـن اسـت کـه : بـا تـحدیدى که خداى سبحان در مسأله دعوت و هدایت کرده نمى سـازد، چـون خـداى تـعـالى در بـسـیـارى از مـوارد در کـلام مـجـیـدش ایـن مـعـنـا را مـسـجـل فـرمـوده که (وظیفه او تنها دعوت است )، و او مردم را به سوى خدا هدایت نمى کند، بـلکـه هـدایـت تـنـهـا بـه دسـت خـدا اسـت ، و نیز او نباید به خاطر کفر کفار و رد دعوتش انـدوهـگـین شود، چون وظیفه او تنها ابلاغ است. پس او نمى تواند بخاطر علاقه فامیلى کـه بـا خـویـشـاونـدان خـود دارد آنـها را هدایت کند، و یا به خاطر دشمنى و کراهتى که از دیگران دارد از هدایت آنها روى بگرداند.

و بـا ایـن هـمـه چـطـور مـمـکـن اسـت در آیـه ( قـل لا اسـئلکـم... ) رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) را ماءمور کند که به کفار قریش ‍ اعلام نماید کـه عـلاقه اش به آنان به خاطر اینکه فامیل اویند، وادارش مى کند که هدایتشان کند، نه به خاطر مزدى که از ایشان درخواست نماید؟!

قول به اینکه مراد از مودت به قربى مودت خود قربى اسـت و اشکال آن#

و بـعـضى دیگر گفته اند: مراد از مودت به قربى، مودت خود قربى است، و خطاب در آیه به قریش و یا به عموم مردم است، و معنایش ‍ این است که : بگو من از شما مزدى نمى خواهم مگر همین که با اقرباى خودتان مودت داشته باشید.

ایـن وجه نیز اشکال دارد، و آن این است که مودت به اقربا بطور مطلق پسندیده نیست تا اسلام بشر را به آن دعوت کند، با اینکه قرآن صریحا فرموده : ( لا تجد قوما یؤمنون باللّه و الیوم الاخر یوادون من حاد اللّه و رسوله و لو کانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ) .

و سـیاق این آیه شریفه نمى تواند مخصص یا مقید آیه مورد بحث باشد (تا معناى مجموع آن دو چنین شود که : من از شما مزدى نمى خواهم به جز محبت به خویشاوندانتان مگر اینکه آن خـویـشـاونـدان کـه یـا پـدران هـسـتند یا فرزندان یا برادران دشمن خدا باشند) تا در نـتـیجه مودت قریش نسبت به اقرباى مؤمن اجر رسالت قرار گیرد. بعلاوه وقتى منظور از ایـن مـودت، مـودت خـاصـى بـاشـد، یعنى محبت به خویشاوندان مؤمن، دیگر معنا ندارد تـمـامى قریش و یا تمامى مردم بدهکار چنین مزدى باشند، (چون تمامى افراد قریش ‍ چنین اقـربـایـى نـدارنـد، و هـمـچـنـین تمامى افراد بشر چنین خویشاوندى ندارند، تا با مودت ورزیدن به او، مزد رسالت آن جناب را بدهند).

مودت به قربى نمى تواند کنایه از صله رحم باشد#

آرى اسـلام هـرگـز مـردم را دعـوت نـمـى کـنـد به اینکه خویشاوند خود را به خاطر اینکه خـویـشـاونـد اسـت دوسـت بـدارنـد، بـلکه آن محبت به خویشاوندى که اسلام بشر را بدان خـوانـده، مـحـبـت فـى اللّه اسـت، بـدون ایـنکه مسأله خویشاوندى کمترین دخالتى در آن داشـتـه باشد. البته اسلام اهتمام زیادى به مسأله قرابت و رحم دارد، اما به عنوان صله رحـم، و ایـنـکـه بـا رحـم قـطـع رابـطـه نـکـنـنـد، و از دادن مال عزیز و مورد حاجت خود به ارحام فقیر مضایقه ننمایند، نه به عنوان اینکه رحم خود را دوست بدارند، چون اسلام بر هر محبتى به جز محبت به خدا خط بطلان کشیده.

و ما نمى توانیم بگوییم که مودت به قربى در آیه شریفه کنایه است از همین صله رحم و احـسـان بـه ایـشـان و انـفـاق مـال به آنان، چون در آیه شریفه هیچ قرینه اى نیست که دلالت کـنـد بـر ایـنـکـه معناى حقیقى مودت منظور نیست، بلکه صله رحم منظور است، چون صله رحم مسأله دیگرى است و حب فى اللّه مسأله اى دیگر.

بعضى دیگر گفته اند: معناى قربى تقرب به خدا است، و مودت به قربى عبارت است از مـودت بـه خـدا از راه تقرب جستن به او به وسیله اطاعت و معناى آیه این است که : من از شما اجرى نمى خواهم مگر همین را که به وسیله تقرب جستن به خدا به او مودت کنید.

اشـکال این وجه این است که : بنابراین وجه در جمله ( الا الموده فى القربى ) ابهامى خـواهـد بـود که جا ندارد با آن ابهام خطاب به مشرکین شود، چون خلاصه مفادش این است کـه مـردم بـا خدا تودد کنند، و یا ود و دوستى او را داشته باشند به اینکه به درگاهش ‍ تـقـرب جـویـنـد، و حـال آنـکـه مـشـرکـیـن منکر آن نیستند، چون مشرکین اگر آلهه خود را مى پـرسـتـند به همین ملاک تودد با خدا و تقرب به سوى او مى پرستند، و خداى تعالى از هـمـیـن مـشرکین حکایت مى فرماید که گفته اند: ( ما نعبدهم الا لیقربونا الى اللّه زلفى ) و نیز گفته اند: ( هولاء شفعاونا عند اللّه ) .

پس اگر به گفته مفسرین مزبور معناى جمله ( الا الموده فى القربى ) تودد نسبت به خدا از راه عبادت است، باید آن را مقید کرده باشد به عبادت خدا به تنهایى، و بفرماید: شـمـا کـه بـا پرستش بتها مى خواهید به خدا تقرب جویید، راه تودد و تقرب این نیست، بلکه راهش این است که تنها خدا را بپرستید و من از شما جز این را توقع ندارم، و در چنین مقامى مهمل گذاشتن این قید با ذوق سلیم سازگار نیست .

آنچه در آیه شریفه مودت است نه تودد#

عـلاوه بـر ایـنـکـه در آیـه شـریـفـه کـلمه ( مودت ) آمده، نه ( تودد ) و در کلام خداى سبحان سابقه ندارد که کلمه ( مودت ) اطلاق شده باشد بر تودد مردم نسبت به خداى تـعـالى و تـقـرب به او، هر چند که عکس این در کلام خداى تعالى آمده، و خدا را نسبت به بندگان ودود و داراى مودت خوانده، و فرموده : ( ان ربى رحیم ودود ) و ( و هو الغفور الودود ) و شـاید ودود خواندن خدا از این باب باشد که کلمه مودت اشعار دارد بر اینکه دارنـده ایـن صـفـت نـسـبـت بـه افـراد مـورد مـودت، خـود را مـتـعـهـد مـى دانـد کـه مـراعـات حـال آنـان را نـمـوده و از حـالشـان تـفـقـد کـنـد. حـتـى بـعـضـى از اهل لغت بطورى که راغب حکایت کرده - گفته اند: مودت خدا نسبت به بندگان این است که مراعات حال ایشان را بکند.

و اشـکـال سـابـق هم به قوت خود باقى است. و اگر مودت فى القربى را تفسیر کنند به محبتهاى طرفینى مردم نسبت به یکدیگر در راه تقرب به خدا، به طورى که تقرب ها اسـبـابـى بـاشـد بـراى مـحبت در بین آنان، در جواب مى گوییم این محبت را هم مشرکین در تقرب هاى خود هر چند از نظر دین توحید باطل است دارند، و باز این قسم نمى تواند مزد رسالت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) باشد.

بیان این وجه که مقصود از مودت قربى، محبت عترت و اهل بیت پیامبر (علیهم الصلاة و السلام) است#

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از مـودت بـه قـربـى، دوسـتـى خـویـشـاونـدان رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) - کـه هـمـان عـتـرت او از اهـل بـیـتـش بـاشـنـد - اسـت و بـر طـبـق ایـن تـفـسـیـر روایـاتـى هـم از طـرق اهل سنت، و اخبار بسیار زیادى از طرق شیعه وارد شده که همه آنها آیه را به مودت عترت و دوسـتـى بـا آن حضرات (علیهم السلام ) تفسیر کرده، اخبار متواترى هم که از طرق دو طائفه بر وجوب مودت اهل بیت و محبت آن حضرات رسیده، این تفسیر را تاءیید مى کند.

و اگـر در یـک طـایفه دیگر اخبار که آن نیز متواتر است، یعنى اخبارى که از هر دو طریق از رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) رسیده، و مردم را در فهم کتاب خدا و معارف اصـولى و فـروعى دین و بیان حقایق آن، به اهل بیت (علیهم السلام ) ارجاع داده - مانند حـدیـث ثـقـلیـن و حـدیـث سـفـیـنـه و امـثـال آن - دقـت کـافـى بـه عـمـل آوریـم، هـیـچ شـکـى بـرایـمـان بـاقـى نـمـى مـانـد کـه مـنـظـور از واجـب کردن مودت اهـل بـیت، و آن را به عنوان اجر رسالت قرار دادن تنها این بوده که این محبت را وسیله اى قـرار دهـد بـراى ایـن کـه مـردم را بـه ایـشـان ارجـاع دهـد، و اهل بیت مرجع علمى مردم قرار گیرند.

پس مودتى که اجر رسالت فرض شده چیزى ماوراى خود رسالت و دعوت دینى و بقاء و دوام آن نیست. پس بنابراین تفسیر، مفاد آیه شریفه هیچ تغایرى با آیات دیگر که اجر رسالت را نفى مى کنند ندارد.

در نتیجه برگشت معناى آیه مورد بحث به این مى شود که : من از شما اجرى درخواست نمى کـنـم، چـیـزى که هست از آنجا که خداى تعالى مودت به عموم مؤمنین را که قرابت من هم از ایـشـانـنـد بـر شـمـا واجـب فـرمـوده، مـن مـودت شـمـا را نـسـبـت بـه اهـل بـیـتم اجر رسالتم مى شمارم. و خداى تعالى در این معنا فرموده : ( ان الذین امنوا و عـمـلوا الصـالحـات سـیـجـعـل لهـم الرّحـمـن ودا ) و نیز فرموده : ( و المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض ) .

بطلان گفتار کسانى که بر این وجه ایراد گرفته اند#

بـا ایـن بـیان فساد و بطلان گفتار آنهایى که بر این وجه ایراد گرفته اند روشن مى گـردد، آنـهـا گـفـتـه انـد: نـمـى شـود مـنـظـور از قـربـى اهـل بـیـت آن جـنـاب بـاشـد، بـراى ایـنکه مقام نبوت در مظان تهمت قرار مى گیرد. مردم مى گـویـند، پیغمبر خدا هم مانند سایر مردم مادى که براى تاءمین آتیه فرزندان خود تلاش مـى کـنـنـد دیـن خدا را وسیله معاش فرزندان و خویشاوندان خود کرده. و نیز فساد و ایراد دیـگـرشـان روشـن مـى گردد، که گفته اند: اگر معناى آیه، مودت به عترت باشد، با آیـه ( و ما تسئلهم علیه من اجر ) منافات دارد. وجه فسادش این است که گفتیم بنابراین تـفـسـیر، مودت اهل بیت ادعاء اجر خوانده شده، و گر نه حقیقت آن همان چیزى است که سایر آیـات ایـن بـاب بـر آن دلالت دارد و چیز دیگر غیر آن را نمى گوید، چون خواننده عزیز تـوجـه فـرمـوده که اجرى که در این آیه درخواست شده، نفعى است که عاید خود بشر مى گردد، نه عاید عترت. و دیگر مظنه تهمتى در کار نیست.

عـلاوه بـر ایـنـکـه آیـه مـورد بـحـث بـنـابـرایـن تـفـسـیـر در مـدیـنـه نـازل شـده، و خـطاب در آن به مسلمین است، و مسلمانان هرگز پیامبر خود را که با عصمت الهـى مـصـون از هـر خـطـا است، به چنین تهمتى متهم نمى کنند، چون به نبوت و عصمت او ایمان دارند، و دستوراتش را دستورات پروردگار خود مى دانند.

و بـه فـرضـى که ممکن باشد مؤمنین به وى او را در این آیه متهم کنند، و به گفته شما چنین سفارشى مناسب به شاءن نبوت نباشد، باید همین اتهام و این ناسازگارى با شاءن نـبـوت در سـایـر خـطـاب هـاى بـسـیـارى که مشابه این خطابست جریان یابد، مانند آیات بـسیارى که اطاعت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) را به طور مطلق بر امت واجب مـى کـنـد، و بـاز مـانـنـد آیـاتـى کـه انـفـال را مـلک خـدا و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) مـى دانـد و نـیـز آیـاتى که دادن خمس را به اقـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله وسلّم ) واجب مى کند، و آیاتى که براى آن جـنـاب در مسأله ازدواج بـا زنـان تـوصـیـه هـایـى مـى دهـد، و آیـاتـى دیـگـر از ایـن قبیل.

تاییداتى بر وجه اخیر که مراد از مودت، مودت بـه اهل بیت علیه السلام باشد#

عـلاوه بر اینکه خداى تعالى خودش در آیه بعد متعرض این تهمت شده، و از آن جواب داده و دفـع کـرده اسـت، و فـرمـوده : ( ام یقولون افترى على اللّه کذبا فان یشا اللّه یختم على قلبک ) که بیانش خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى.

و بـر فـرض کـه ما آیه را از چنین معنایى برگردانیم و به منظور دفع آن تهمت، معناى دیـگـرى بـرایـش بـکـنـیـم، اخـبـار بـى شـمـارى را کـه هـم از طـرق اهـل سـنـت و هـم از طـرق شـیـعـه در مـورد مـودت اهـل بـیـت از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) روایت شده چه کنیم ؟

و امـا ایـنـکه گفته اند: این تفسیر با آیه ( و ما تسالهم من اجر ) منافات دارد، جوابش از آنـچـه گـذشـت روشـن، و بـطلانش واضح گشت، چون مضمون آیه را اگر با آیاتى که درخـواسـت اجـر را نـفـى مـى کـنـد مـقـایـسـه کـنـیـم نـظـیـر مـضـمـون آیـه ( قـل مـا اسـئلکـم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الى ربه سبیلا ) مى شود که در سابق ذکر شد.

زمـخـشـرى در کـشـاف بـعـد از آن کـه هـمـیـن وجـه را اخـتـیـار کـرده، مـى گـویـد: حـال اگـر بـپـرسـى چـرا فـرمـود: ( الا المـوده فـى القـربـى ) و نـفرمود ( الا الموده للقـربـى ) و یـا ( الا مـوده القربى ) در پاسخ مى گویم براى اینکه عرب براى مـودت ظـرفـى قـائلنـد، مـثـلا مـى گـویـنـد: لى فـى آل فلان موده من در آل فلان مودتى دارم ) و نیز مى گویند ( ولى فیهم هوى و حب شدید مـن در آنـان عـشـق و مـحبتى شدید دارم ) و منظورشان این است که افراد فلان قبیله مورد و محل محبت منند.

آنـگـاه مـى گـویـد: مـتـعـلق ( فـى القـربى ) کلمه ( مودت ) نیست، به خلاف اینکه فـرمـوده بـاشـد ( الا المـوده للقربى ) که در این صورت متعلق ( للقربى ) خود کـلمـه مـودت اسـت، و در آیه مورد بحث قهرا ( فى القربى ) متعلق به چیزى مى شود کـه حـذف شـده، و تـقـدیـر آن ( الا المـوده الثابته فى القربى مگر مودتى که ثابت باشد در قربى ) مى باشد.

کـلمـه ( اقـتـراف ) به معناى اکتساب است، و کلمه حسنه به معناى آن عملى است که مورد رضـاى خـداى سـبـحـان بـاشـد، و در ازایـش ‍ ثـواب دهـد؛ و کـلمـه ( حـسـن ) در مـورد عمل به معناى سازگار بودن آن با سعادت آدمى، و با آن هدفى است که او در نظر دارد، همچنان که ( مساءت ) و بدى و زشتى عمل، بر خلاف این است.

اشاره به معناى اینکه خداوند بر حسن عمل مى افزاید#

و مـعـنـاى ( زیـادتـر کـردن حـسـن عـمـل ) ایـن اسـت کـه جـهـات نـقـص آن را تـکـمـیـل کـنـد، و از ایـن بـاب اسـت زیـادتـر کـردن ثـواب عـمـل، هـمـچنان که در آیه ( و لنجزینهم احسن الذى کانوا یعملون ) و آیه ( لیجزینهم اللّه احـسـن مـا عـمـلوا و یـزیـدهـم مـن فـضـله ) بـه هـر دو جـهـت نـظـر دارد، هـم تکمیل نواقص، و هم زیادى ثواب.

و معناى آیه مورد بحث این است که : هر کس حسنه اى به جاى آورد، ما با رفع نواقص آن و زیـادى اجر حسنى بر آن حسنه مى افزاییم که خدا آمرزگار است و بدى ها را محو مى کند، و شکور است، خوبى هاى عمل را از عاملش ظاهر و بر ملا مى سازد.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: مـراد از ( حـسـنـه ) هـمـان مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) اسـت، و مـؤیـد ایـن احـتـمـال روایـاتـى اسـت کـه از ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) وارد شـده، کـه آیـه ( قـل لا اسـئلکـم عـلیـه اجـرا ) - تـا چـهـار آیـه - در بـاره مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسلّم ) نازل شده، و لازمه این تفسیر آن است که این آیات در مدینه نازل شده و داراى یک سیاق باشد. و قهرا مراد از حسنه از حیث انطباقش بر مـورد، هـمـان مـودت خـواهد بود، آن وقت آیه شریفه ( ام یقولون افترى... ) اشاره خواهد بـود بـه سـخنى که بعضى از منافقین که قبول آیه قبلى برایشان گران مى آمده گفته انـد، و ایـن سـمپاشى را در بین مؤمنین کرده اند، چون در بین آنان افراد ساده لوحى بوده انـد کـه بـه سـخـنـان مـنـافـقین ترتیب اثر مى داده اند. و مراد از آیه سوم و چهارم که مى فرماید: ( و هو الذى یقبل التوبه ) - تا آخر دو آیه - توبه همان مؤمنین ساده لوح خواهد بود، که از قبول گفتار منافقین برگشته اند.

و در جـمـله ( ان اللّه غـفـور شـکـور ) التـفـاتـى از تـکـلم بـه غیبت به کار رفته، چون قـبـل از ایـن جـمله خداى تعالى گوینده بود، مى فرمود ما چنین و چنان مى کنیم، و در اینجا غـایـب حـسـاب شـده، مـى فـرمـایـد خـدا غـفور و شکور است. و وجه این التفات آن است که خـواسـته به علت غفور و شکور بودن خود اشاره کند، و بفرماید بدین جهت غفور و شکور است که ( اللّه ) است - عز اسمه.

کـلمـه ( ام ) مـنـقـطعه است، و سیاق کلام، سیاق توبیخ است، و لازمه اش انکار این معنا است که آن جناب به دروغ چیزى را بر خدا افتراء ببندد.

( فـان یشا اللّه یختم على قلبک ) - (معناى جمله قبلى این بود که منافقین مى گویند: تو از پیش خود گفتى که باید به خویشاوندانت مودت بورزند)، و معناى این جمله با کمک سـیـاق این است که : نه، تو به خدا افتراء نبستى و دروغگو نیستى، چون زمام هیچ امرى بـه دسـت تـو نـیـست تا بخواهى افترائى ببندى ، و آنچه مى گویى وحى است از ناحیه خـداى سـبـحـان، بـدون اینکه خود تو دخالتى در آن داشته باشى، بلکه زمام امر بسته بـه مـشـیت خداى تعالى است، اگر خواست مهر بر دلت مى زند، و باب وحى را به رویت مى بندد، ولى او خواسته که به تو وحى کند و حق را بیان نموده و سنت خود را اجراء کند، چـون سـنـت او چـنـیـن اسـت کـه هـمـواره بـا کـلمـات خـود باطل را محو و حق را محقق کند.

پـس ایـنکه فرمود: ( فان یشا اللّه یختم على قلبک ) کنایه است از اینکه امر، به مشیت خـدا بـرمى گردد و ساحت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) منزه از این است که از پیش خود چیزى بگوید.

و ایـن مـعـنا - به طورى که ملاحظه مى فرمایید - با سیاق مناسب تر است، بنابراین کـه گـفـتـیـم مراد از قربى، قرابت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم )، و توبیخ متوجه به منافقین و بیماردلان است.

وجوه مختلف در معناى جمله ( فان یشاء الله یختم على قلبک )#

البـتـه مـفـسرین در معناى جمله مورد بحث وجوهى دیگر آورده اند که بعضى از آنها از نظر شما مى گذرد:

1- زمـخـشرى در کشاف گفته : جمله ( فان یشا اللّه یختم على قلبک ) معنایش این است که اگر خدا بخواهد تو را از آنانى قرار مى دهد که مهر بر دلهایشان زد، آن وقت است که بر خدا افتراء خواهى بست، چون کسى جز این گونه افراد بر خدا افتراء نمى بندد.

آنـگـاه مـى گـویـد: ایـن اسـلوب کـلام، افـتـراء بـسـتـن را از مـثـل پـیـامـبـر بـعید مى شمارد و مى فهماند که افتراء بستن چنین افرادى در بعید بودن، مثل شرک ورزیدن به خدا و داخل شدن در زمره کسانى است که خدا بر دلهایشان مهر زده، و مثالى که مى توانیم براى این طرز حرف زدن بیاوریم، این است که بعضى از افراد امین که نسبت خیانت به او داده اند بگوید: مگر خدا دست از هدایتم برداشته و مرا تنها گذاشته و بـه خـودم واگـذار کـرده، و مـگـر خـدا دلم را کـور کـرده. در ایـن مثال آن شخص امین نمى خواهد خذلان و کورى دل را براى خود اثبات کند، بلکه مى خواهد از ایـن کـه نـسـبت خیانت به او و به مثل او بدهند استبعاد نماید و بفهماند که دادن چنین نسبتى تهمتى است بس بزرگ.

2- بـعـضـى گـفـته اند: معناى این جمله این است که اگر به این فکر بیفتى که بر خدا افـتـراء بـبـنـدى خـدا مـهـر بـر دلت خـواهـد زد و قـرآن را از یـادت خـواهـد بـرد، بـا ایـن حـال چـگـونـه مـى تـوانـى بـر خـدا افـتـراء بـبـندى. و این جمله مى خواهد همان مطلبى را خـاطرنشان کند که جمله ( لئن اشرکت لیحبطن عملک ) اگر شرک بورزى یقین بدان که خداوند عملت را بى ثمر مى کند در مقام افاده آن است.

3- بـعـضـى دیگر گفته اند: معنایش این است که اگر خدا بخواهد قلب تو را با داروى صـبـر قوى مى کند تا در برابر آزار مشرکین از پاى در نیایى، و اگر مى گویند ( او مفترى و ساحر است ) ناراحت نشوى.

این سه وجه خالى از ضعف نیستند.

4- بـعـضى گفته اند: معنایش این است که اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند همچنان کـه بـر دل کـفـار زده، و ایـن خـود نـوعـى تـسـلیـت اسـت بـراى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) تا با مقایسه وضع خود با کفار متوجه نعمت خدا شود، و شکر خدا را به جاى آورد.

5- بـعـضـى دیگر گفته اند: معنایش این است که اگر خدا بخواهد مهر به دلهاى کفار و زبان ایشان مى زند و عذابشان را زودرس مى کند. و اگر به جاى اینکه بفرماید ( اگر بخواهد مهر بر دلهاشان مى زند ) فرمود: ( اگر بخواهد مهر بر دلت مى زند ) که هم خـطـابـست و هم مفرد، در حقیقت براى این بوده که خواسته است روى سخن را متوجه گوینده ( او بـر خـدا افـتـراء بسته کند ) ، و بفرماید اى که چنین گفته اى اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند.

( و یمح اللّه الباطل و یحق الحق بکلماته ) - تعبیر به مضارع (یمحو: محو مى کند؛ و یـحـق : ثـابـت مـى کـنـد) بـراى این است که بر استمرار دلالت کند و بفهماند مسأله محو بـاطـل و احقاق حق سنتى است که خداى تعالى آن را با کلمات خود جارى مى سازد. و منظور از ( کلمات ) همان وحى است که خداى تعالى به انبیائش مى کند، و کلام ربوبى او است که مقاصد را به انبیائش تفهیم مى کند. ممکن هم هست مراد از کلمات خدا، نفوس انبیاء باشد، چـون ایـن نـفـوس شـریـفـه خـاصیت کلام را دارند، کلام از منویات پرده برمى دارد، نفوس انبیاء هم رازهاى غیبى را هویدا مى سازد.

( انـه عـلیـم بـذات الصـدور ) این جمله تعلیل جمله ( یمح اللّه... ) است، مى فرماید بـه ایـن عـلت باطل را محو و حق را احقاق مى کند، که داناى به دلها و منویات آنها است، و مى داند هر دلى چه استدعایى دارد، آیا استدعاى هدایت دارد، و یا ضلالت، اقتضاى شرح دارد، و یا ختم و مهر خوردن تا با انزال وحى و توجیه دعوت به سوى همه دلها هر یک را به مقتضاى خود برساند.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: در آیـه مـورد بـحـث اشـعـارى اسـت بـه وعـده بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) کـه بـه زودى او را یـارى خواهد فرمود. این قول خیلى بى وجه نیست.

وقتى گفته مى شود ( قبل منه ) و ( قبل عنه ) هر دو به یک معنا است. در کشاف گفته : وقتى گفته مى شود: ( قبلت منه الشى ء ) و ( قبلت عنه ) این تفاوت بین آن دو هست کـه در اولى آن چـیـز را مبداء قبول خود و منشاء آن قرار داده، و در دومى آن شى ء را از وى عزل و جدا کرده. این بود گفتار زمخشرى.

و در ایـنـکـه فـرمـود: ( و یـعلم ما تفعلون ) تحریکى است بر توبه و هشدارى است از ارتکاب گناهان. و معناى تحت اللفظى آن روشن است.

فـاعـل کلمه ( یستجیب ) ضمیرى است که به خداى تعالى برمى گردد، و جمله ( الذین آمـنـوا... ) بـه طـورى کـه گـفـتـه انـد در جـاى مـفعول نشسته و حرف جر آن حذف شده، و تـقـدیرش ( یستجیب اللّه للذین آمنوا ) است، یعنى : خداى تعالى مستجاب مى کند براى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده انـد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: فاعل آن کلمه ( الذین ) است، ولى این از سیاق آیه بعید است.

کـلمـه ( اسـتـجـابت ) به معناى اجابت دعا است، و چون عبادت خود نوعى دعوت و خواندن خـداى تـعـالى اسـت، لذا از قـبـول عـبـادت آنـان تـعـبـیـر بـه ( اسـتـجابت ) کرده، به دلیـل ایـنـکـه دنـبـالش فـرمـوده : ( و یـزیدهم من فضله ) چون ظاهر این جمله آن است که مـنـظـور از زیـادتـر کـردن فـضـل خـدا، زیـادتر کردن ثواب باشد. و همچنین از اینکه در مـقـابـل اسـتـجـابـت مؤمنین فرموده : ( و کافران عذابى شدید دارند ) این معنا استفاده مى شود.

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد این است که هر وقت او را بخوانند خداى تعالى دعایشان را مستجاب مى کند، و هر وقت حاجتى بخواهند مى دهد، و زیادتر از خواسته شان را هم مى دهد. ولى ایـن مـعـنا هم از سیاق آیه بعید است ؛ و هم اینکه استجابت دعا را مخصوص ‍ مؤمنین مى سازد، در حالى که مخصوص مؤمنین نیست.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایاتى درباره اینکه در آیه مودت مراد از قـربـى اهل بیت رسول الله (ص) است)#

در مـجـمـع البـیـان از زادان عـلى (عـلیـه السـلام ) روایـت کـرده که فرموده : در مورد ما در آل حـم آیـه اى اسـت کـه مـى فـرماید: مودت ما را حفظ نمى کند مگر کسى که ایمان به خدا داشـتـه بـاشد، آنگاه آیه ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ) را تلاوت فرمود.

طـبرسى (رحمه اللّه علیه ) سپس مى گوید: منظور کمیت شاعر هم اشاره به همین آیه است که مى گوید:

یعنى در آل حم آیه اى یافتیم که هر پرهیزکار و آشنا به لغت عرب آن را فهمید.

و نـیـز در مجمع البیان گفته : حدیث صحیح از حسن بن على (علیه السلام ) رسیده که در خـطـبـه اى کـه بـراى مـردم ایـراد کـرد فـرمـود: مـا از اهـل بـیـتـى هـسـتـیـم کـه خداى تعالى مودت آنان را بر هر مسلمانى واجب کرده، و فرموده : ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ) .

و در کـافـى بـه سـنـد خـود از عـبداللّه بن عجلان از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت آورده کـه در تـفسیر ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى لقربى ) فرمود منظور از ( قربى ) ائمه (علیهم السلام ) هستند.

مؤلف: مـضـمـون ایـن روایـت در اخـبـار بـسـیـار زیـادى از طـرق شـیـعـه از ائمـه اهل بیت (علیهم السلام ) روایت شده.

و در الدر المـنـثـور اسـت کـه احمد، عبد بن حمید، بخارى، مسلم، ترمذى، ابن جریر و ابن مـردویـه از طـریـق طـاووس، از ابـن عـبـاس ‍ روایت کرده اند که شخصى از او از آیه ( الا الموده فى القربى ) سؤ ال کرد، سعید بن جبیر پیش قدمى کرد و گفت : منظور قرباى آل مـحـمـد است. ابن عباس گفت : عجله کردى، براى اینکه هیچ تیره اى از تیره هاى قریش نـیست مگر آنکه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) در بین آنان قرابتى دارد، سعید گـفـت : پـس مـا قـبـل از اینکه در تفسیر این آیه بحث کنیم باید قبلا معناى لغوى قرابت را بفهمیم چیست.

مؤلف: در الدر المـنـثـور ایـن روایت به چند طریق دیگر، غیر از طریق بالا، از ابن عباس نـقـل شـده، و مـا در بـیـان آیه گفتیم که این معنا - که منظور از قرابت قرابت با قریش باشد - درست درنمى آید وبا سیاق آیه نیز نمى سازد، و عجیب اینجا است که در بعضى از سـنـدهـاى ایـن روایـت آمـده کـه ابـن عـبـاس گـفـتـه : ایـن آیـه بـه وسـیـله آیـه ( قل لا اسئلکم علیه من اجر فهو لکم ان اجرى الا على اللّه ) نسخ شده.

و نیز در همان کتاب است که ابو نعیم و دیلمى از طریق مجاهد، از ابن عباس روایت کرده که گـفـت : رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) در مـعـنـاى جـمـله ( قـل لا اسـئلکـم عـلیه اجرا الا الموده فى القربى ) فرمود: اجرى نمى خواهم مگر همین که جانب مرا در اهل بیتم رعایت کنید، و آنان را به خاطر من دوست بدارید.

و نـیـز در آن کـتـاب آمـده که ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى، و ابن مردویه به سندى ضـعـیـف از طـریـق سـعـیـد بـن جـبـیـر از ابـن عـبـاس ‍ روایـت کـرده ، کـه گـفـت : وقـتـى آیه ( قـل لا اسـئلکـم عـلیـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) نازل شد، اصحاب پرسیدند: یا رسول اللّه قرباى تو چه کسانى اند که مودتشان بر امت واجب شده ؟ فرمود: على و فاطمه و دو پسران او.

مؤلف: ایـن روایـت را طـبرسى هم در مجمع البیان آورده، ولى به جاى کلمه ( ولداها دو پسران او ) کلمه ( ولدها اولاد او ) آمده.

و نیز در همان کتاب است که ابن جریر از ابى الدیلم روایت کرده که گفت : وقتى على بن الحـسـیـن (عـلیـهـماالسلام ) را به اسیرى آوردند، و در بالاى پله معروف دمشق نگه داشته بـودنـد، مـردى از اهـل شـام بـرخـاست و گفت : حمد خدا را که شما را بکشت، و بیچاره تان کرد.

عـلى بـن الحـسـیـن (عـلیـهـمـاالسـلام ) در جـوابـش فرمود: آیا قرآن خوانده اى ؟ گفت آرى. فـرمـود: آل حـم را خـوانـده اى ؟ گـفـت آرى، فـرمـود: هـیـچ خـوانـده اى ( قـل لا اسـئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ) را؟ مرد ناگهان متوجه شد و گفت : شما همان قرباى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) هستید؟ فرمود: بله ما هستیم.

و نـیـز در آن کـتـاب اسـت کـه ابـن ابـى حـاتـم از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه در ذیـل جـمـله ( و مـن یـقـتـرف حـسـنـه ) گـفـتـه : مـنـظـور از حـسـنـه مـودت آل محمد (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) است.

مؤلف: در همین معنا روایتى در کافى آمده، وى آن را به سند خود از محمد بن مسلم از ابى جعفر (علیه السلام ) نقل کرده است.

و در تـفـسـیـر قـمـى آمده که : پدرم از ابن ابى نجران از عاصم بن حمید، از محمد بن مسلم بـرایـم حـدیـث کـرد کـه گـفـت : از امـام بـاقر (علیه السلام ) شنیدم که فرمود: منظور از قـربـى در آیـه ( قـل لا اسـئلکـم عـلیـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) اهل بیت رسول خدایند (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ).

آنـگـاه مـى فـرمـایـد: انـصـار (مـسـلمـانـان اهـل مـدیـنـه ) نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) رفـتـنـد، و عـرضـه داشـتـنـد: مـا شـمـا را مـنـزل دادیـم و یـارى کـردیـم، اینک مقدارى از اموال ما را بگیر، و در رفع گرفتاریهایت مـصـرف کـن، خـداى تـعـالى در پـاسـخـشـان ایـن آیـه را فـرسـتـاد کـه : ( قـل لا اسـئلکـم عـلیـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) یـعـنـى مـودت بـه اهل بیتم.

و سـپـس مـى فـرمـایـد: مـگـر نمى بینى که ممکن است مردى دوستى داشته باشد که در عین دوسـتـیـش بـا وى در دل کـیـنـه اى نـسـبـت بـه اهـل بـیـت او داشـتـه بـاشـد، در نـتـیـجـه دل او سـلامـت نـخـواهـد داشـت. خـداى تـعـالى در ایـن آیـه خـواسـتـه اسـت در دل رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) چـیـزى عـلیـه امـتش نباشد، لاجرم مودت در قـربـى را بـر امـت واجـب کـرد، حـال اگـر بـه آن عـمل کنند واجبى را انجام داده اند، و اگر ترکش کنند باز واجبى را ترک کرده اند.

سپس فرمود: انصار از حضور رسول خدا برگشتند در حالى که به یکدیگر مى گفتند: ما امـوال خـود را در اخـتـیـار آن جـنـاب گـذاشـتـیـم و او نـپـذیـرفـت، و دسـتـور داد در دفاع از اهـل بـیـتـش بـا دشـمـنـانـشـان بـجـنـگـیـم. و طـایـفـه اى از ایـشـان گـفـتـنـد: نـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله وسلّم ) چیزى نگفت.

طایفه اى هم کلام آن جناب را تکذیب نموده و آن را افتراء بر خدا خواندند و خدا تکذیبشان را در جمله ( ام یقولون افترى على اللّه کذبا ) حکایت کرده، و سپس فرموده : ( ان یشا اللّه یـخـتـم عـلى قـلبـک ) یعنى : بگو اگر من بر خدا افتراء ببندم خدا مهر بر دلم مى زنـد، ( و یـمـح اللّه الباطل ) یعنى خدا باطل را هر چه هم صورت حق به جانبى داشته باشد باطل نشان مى دهد، و حق را با کلماتش ‍ احقاق و اثبات مى کند. و منظور از ( کلماته ) ائمـه و قـائم آل مـحـمـد (صـلّى اللّه عـلیـه و آله وسـلّم ) هـسـتـنـد، ( انـه عـلیـم بذات الصدور ) .

مؤلف: داسـتـان انـصـار را سیوطى هم در الدر المنثور از طبرانى و ابن مردویه از طریق سعید بن جبیر آورده، و آن را روایتى ضعیف خوانده است.