تفسیر آیات ۱ تا ۱۵ سورهٔ مریم

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۵ است.

بیان آیات#

بیان آیات

غرض این سوره به طورى که در آخرش بدان اشاره نموده مى فرماید:

بشارت و انذار است ؛ چیزى که هست همین غرض را در سیاقى بدیع و بسیار جالب ریخته نخست به داستان زکریا و یحیى و قصه مریم و عیسى و سرگذشت ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ماجراى موسى و هارون و داستان اسماعیل و حکایت ادریس و سهمى که به هر یک از ایشان از نعمت ولایت داده - که یا نبوت بوده و یا صدق و اخلاص - اشاره کرده،

آنگاه علت این عنایت را چنین بیان فرموده که این بزرگواران خصلتهاى برجسته اى داشته اند از آن جمله نسبت به پروردگارشان خاضع و خاشع بودند، و لیکن اخلاف ایشان از یاد خدا اعراض نموده به مسأله توجیه به پروردگار به کلى بى اعتناء شدند، و به جاى آن دنبال شهوت را گرفتند به همین جهت به زودى حالت ( غىّ ) را که همان از دست دادن رشد است دیدار مى کنند، مگر آنکه کسى از ایشان توبه کند و به پروردگار خود بازگشت نماید که او سرانجام به اهل نعمت مى پیوندد.

سپس نمونه هایى از لغزشهاى اهل غىّ و زورگوییهاى آنان و آراى خارج از منطقشان از قبیل نفى معاد، و به خدا نسبت پسر دارى دادن، و بت پرستیدن و آنچه که از لوازم این لغزشها است از نکبت و عذاب را خاطر نشان مى سازد.

بنابراین، مى توان گفت بیان این سوره شبیه به بیان مدعیى است که براى اثبات دعوى خود مثال هایى مى آورد. کانه گفته شده فلانى را و فلانى و فلانى که از اهل رشد و داراى موهبتى الهى بودند در زندگى این روش را داشتند که دل از شهوات نفس کنده و به سوى پروردگار خود متوجه شدند، و طریقه خضوع و خشوع را پیش گرفتند که هر وقت آیات پروردگارشان را متذکر مى شدند از صمیم دل خاضع مى گشتند. و طریقه آدمى به سوى رشد و موهبت همین است، لیکن اخلاف همین نامبردگان این طریقه را کنار گذاشتند، یعنى از عمل اعراض و به شهوات مذموم رو آوردند، و این رویه، ایشان را جز به سوى ( غىّ ) که خلاف رشد است نکشانیده، جز بر باطل استوارترشان نمى کند، و سرانجامشان این مى شود که رجوع به خدا را انکار، و شرکایى براى خدا اثبات نموده، سد راه دعوت هم مى شوند و این جز به سوى نکبت و عذاب رهنمونشان نمى کند.

پس این سوره - همانطور که ملاحظه مى فرمایید - با ذکر چند مثال آغاز و با گرفتن نتیجه اى کلى از آن مثلها، که مورد نظر بوده، خاتمه یافته است. و این نتیجه گیرى از جمله ( اولئک الذین انعم اللّه علیهم ) شروع شده و تا چند آیه بعد ادامه مى یابد.

پس این سوره مردم را به سه طائفه تقسیم مى کند: 1 - آنهائى که خدا انعامشان کرد که یا انبیاء بودند و یا اهل اجتباء و هدایت 2 - اهل غىّ، یعنى آنهائى که مایه و استعداد رشد خود را از دست دادند 3 - آن کسانى که توبه نموده ایمان آوردند، و عمل صالح کردند که به زودى به اهل نعمت و رشد مى پیوندند. و آنگاه ثواب توبه تائبین و مستر شدین و عذاب غاویان که همنشینان شیطان و از اولیاى اویند - را تذکر مى دهد.

این سوره بدون هیچ شکى در مکه نازل شده، زیرا هم عده اى از مفسرین مکى بودن آن را مورد اتفاق دانسته و هم مضامین آیاتش بر این معنا دلالت دارد.

در سابق در تفسیر آیه اول سوره اعراف گفتیم که : این سوره ها از قرآن کریم که حروف مقطعه بر سر آنها آمده خالى از ارتباطى در میان مضامین آنها با آن حروف نیست، پس حروفى که مشترک میان چند سوره است کشف مى کند از این که مضامین آنها نیز مشترک است.

مؤ ید این معنا مناسبت و همجنسى اى است که میان این سوره و سوره ( ص ) به چشم مى خورد، چون آن سوره نیز داستان انبیاء را آورده، و به زودى - ان شاء اللّه - بحث جامعى در باره حروف مقطعه قرآن و ارتباطى که هر یک با مطالب سوره خود دارند ایراد نموده، از نظر خواننده مى گذرانیم، و در آنجا نیز این بحث را مطرح مى کنیم که سوره هایى که حروف مقطعه مشترک دارند مطالبشان نیز مشترک است، مانند سوره مورد بحث با سوره ( یس ) که در هر دو حرف ( یاء ) وجود دارد. و باز مانند این سوره و سوره شورى که در هر دو حرف ( ع ) وجود دارد.

ظاهر سیاق این است که کلمه ( ذکر ) خبرى است براى مبتدائى محذوف، و مصدرى است در معناى مفعول، و برگشت معنا از نظر تقدیر به ( این است که این خبر رحمت مذکور پروردگار تو است ) . و مراد از رحمت، استجابت دعاى زکریا به وسیله خداى سبحان است که تفصیل آن از جمله ( اذ نادى ربه ) شروع شده.

ظرف ( اذ ) متعلق است به جمله ( رحمة ربک ) و کلمه ( نداء ) و همچنین ( مناداه ) به معناى صدا زدن به آواز بلند است، در مقابل ( مناجات ) که به معناى آهسته صدا زدن است.

خواهى گفت : اگر نداء به این معنا است پس چرا خداى تعالى آن را با وصف ( خفى ) توصیف کرد؟ مى گوییم منافاتى ندارد، زیرا ممکن است همین دعوت با صداى بلند در جایى صورت گیرد که احدى آن را نشنود، مانند بیابان و امثال آن، همچنان که جمله ( فخرج على قومه من المحراب ) هم اشعارى به این معنا دارد.

بعضى گفته اند: عنایت، در تعبیر به نداء این است که حضرت زکریا خود را از خدا دور تصور کرده، و خواسته است رعایت این ادب را بکند که گناهان و بدیهایش او را از خدا دور کرده است، همچنانکه حال هر کسى که از عذاب خدا بترسد همینطور است که خود را دور مى بیند.

این آیه زمینه چینى مى کند براى درخواستى که بعدا از زکریا نقل مى نماید که گفت : ( فهب لى من لدنک ولیا ) .

و اگر کلمه ( رب ) را جلوتر آورد براى استرحام بوده و خواسته در مقدمه دعا، دریاى رحمت خدا را به خروش آورد و بعد دعا کند. و اگر با کلمه ( ان ) مطلب خود را تاکید کرد براى این است که برساند حاجتش به داشتن فرزند حاجتى است مبرم و حیاتى. و کلمه ( وهن ) به معناى ضعف و نقصان نیرو است. و اگر این ضعف خود را به استخوانهایش اختصاص داد براى این است که آدمى در تمامى حرکتها و سکونهایش بر آن قرار مى گیرد.

و اگر نگفت ( استخوانهایم ) و یا ( استخوانم ) براى این است که ضعف را به جنس استخوان نسبت دهد، و هم اینکه اجمالى باشد براى تفصیل بعد.

( و اشتعل الراس شیبا ) - ( اشتعال ) به معناى انتشار زبانه آتش و سرایت آن است، در هر چیزى که قابل احتراق باشد. در مجمع البیان گفته : جمله ( و اشتعل الراس شیبا ) از بهترین استعارات است، و معنایش این است که سفیدى موى در سر من منتشر شده آنچنان که شعاع آتش منتشر مى شود، و کانه منظور از شعاع آتش همان زبانه آن است.

( و لم اکن بدعائک رب شقیا ) - ( شقاوت ) خلاف سعادت است، و گویا منظور از آن محرومیت از خیر است که یا لازمه شقاوت است و یا خود آن. کلمه ( بدعائک ) متعلق به شقى است، و ( باء ) آن باء سببیت و یا به معناى ( فى ) است. و معناى آیه این است که : پروردگارا! من همواره به سبب دعاى خود قرین سعادت بوده ام و هر وقت تو را مى خواندم اجابتم مى فرمودى، بدون اینکه مرا شقى و محروم سازى. و یا این است که : پروردگارا من هیچ وقت در دعاى خود از ناحیه تو محروم و خائب نبوده ام، مرا به اجابت کردنت عادت داده اى و هر وقت تو را مى خواندم قبول مى نمودى. به هر صورت چه معنا آن باشد و چه این، کلمه دعاء مصدر مضاف به مفعول است.

بعضى از مفسرین گفته اند: کلمه ( دعائک ) مصدر مضاف به فاعل است، و معنایش این است : پروردگارا! من هیچوقت نسبت به دعوتت که مرا به سوى بندگى و اطاعت مى خواند شقى و متمرد نبوده ام، هر وقت مرا دعوت کردى اطاعت کردم و به خلوص عبادتت نمودم. لیکن معناى اول روشن تر است.

و در تکرار کلمه ( ربّ ) و قرار دادن آن بین اسم ( کان ) و خبرش در جمله ( و لم اکن بدعائک رب شقیا ) بلاغتى است که ممکن نیست با هیچ مقیاسى اندازه گیرى نمود، و همچنین در نظیر آن، یعنى جمله ( و اجعله رب رضیا ) .

تتمه تمهید و زمینه چینى است که گفتیم قبل از دعاى خود کرده. و منظور از ( موالى ) عموها و پسر عموها هستند. بعضى گفته اند منظور از ( موالى ) ( کلالة ) است، و بعضى دیگر گفته اند ( عصبه ) است. و بعضى گفته اند تنها پسر عموها است، و بعضى گفته اند که منظور ورثه است. و به هر حال، به هر معنا که باشد غیر اولاد صلبى است. و مقصود از اینکه گفت ( از موالى مى ترسم ) این است که از عمل موالى مى ترسم. و مقصود از ( من ورائى ) بعد از مرگ است. و خلاصه اینکه حضرت زکریا مى ترسیده از اینکه از دنیا برود و نسلى که وارث او باشند، نداشته باشد، و این کنایه از همان بى اولاد مردن است.

کلمه ( عاقر ) در جمله ( و کانت امراتى عاقرا ) به معناى زن نازا است، و مرد عاقر آن مردى را گویند که فرزند دار نشده باشد.

و اینکه چنین تعبیر کرده که ( همسرم عاقر است ) خود دلالت مى کند بر اینکه همسرش علاوه بر اینکه تا آن روز که این دعا را مى کرده فرزند نیاورده از سن فرزند دار شدن هم گذشته بوده است.

و ظاهر اینکه کلمه ( ان ) را تکرار نکرده و فرموده : ( انى خفت الموالى من ورائى و کانت امراتى... ) این است که جمله ( و کانت... ) حالیه است، و مجموع کلام یعنى ( و انى خفت الموالى... عاقرا ) فصل واحدى از داستان است، و این معنا را مى رساند که چون همسرم عاقر است جا دارد که از ورثه بعد از خودم بترسم.

پس مجموع زمینه چینى هایى که آن جناب براى دعاى خود کرده است به دو بخش بر مى گردد: اول اینکه خداى عز و جل او را در طول زندگیش و تا روزى که پیرى سالخورده شده به استجابت دعا عادت داده. دوم اینکه او از ورثه بعد از مرگش مى ترسد، چون همسرش عاقر است.

و ممکن است کلام را به سه بخش تقسیم نمود، به اینکه پیرى خودش را یک بخش و عاقر بودن همسرش را بخش مستقل دیگرى شمرد.

این همان دعائى است که گفتیم براى اداى آن زمینه چینى کرد، و در آن موهبت الهیى را که درخواست کرد مقید به قید ( من لدنک ) نمود، چون از اسباب عادى ماءیوس شده بود. یکى از اسباب عادى که در اختیار او و هر فرد دیگرى است استعداد شوهر است که آنجناب این استعداد را به خاطر پیرى از دست داده بود. یکى دیگر استعداد همسر است براى باردار شدن که وى این را هم نداشت، زیرا همسرش در جوانى عاقر بود تا چه رسد به امروز که پیرى سالخورده شده.

و اگر از خدا ولیىّ درخواست کرد بدین جهت بود که ولى هر کس عبارت است از آن شخصى که متولى و عهده دار کار او باشد، و ولىّ میت آن کسى است که به امر او قیام مى کند، و جانشین او در ارثیه اش مى شود. کلمه ( آل ) در آل یعقوب به معناى خاصه، یعنى کسانى است که امرشان به او محول است، مانند فرزندان و خویشاوندان و سایران. و بعضى گفته اند این کلمه در اصل اهل بوده. و منظور از ( یعقوب ) - به طورى که گفته شده - فرزند اسحاق بن ابراهیم (علیهمالسلام) است. و بعضى گفته اند مراد یعقوب بن ماثان برادر عمران بن ماثان پدر مریم است، و همسر زکریا خواهر مریم بوده. و بنابراین معناى ( یرثنى و یرث من آل یعقوب ) این مى شود که : از من و از همسرم که یکى از افراد خاندان یعقوب است ارث ببرد. آن وقت مناسب تر این است که بگوییم کلمه ( من ) در جمله ( من آل یعقوب ) براى تبعیض است، هر چند که اگر ابتدائیه هم بگیریم صحیح است.

( و اجعله رب رضیا ) - کلمه ( رضى ) به معناى ( مرضى ) (پسندیده ) است. و اطلاق رضاء، اقتضاء دارد که این مطلق شامل علم و عمل هر دو شود. پس مراد آن کسى خواهد بود که هم اعتقادش و هم عملش مورد پسند باشد، یعنى خدایا او را آراسته به علم نافع و عمل صالح گردان.

خداى عز و جل این داستان را در سوره آل عمران هم که سوره اى است مدنى و بعد از سوره مریم نازل شده در ذیل داستان مریم آورده و فرموده : ( فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا و کفلها زکریا کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انى لک هذا قالت هو من عند اللّه ان اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب هنا لک دعا زکریا ربه قال رب هب لى من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعاء.

و هر کس در این دو آیه دقت کند جاى شکى برایش باقى نمى ماند که تنها چیزى که زکریا را به دعاء وادار کرد و آن دعاى مذکور را نمود همان کرامتى بود که از خدا نسبت به مریم مشاهده کرد، و عبودیت و خلوصى بود که مریم نسبت به خدایش داشت. از مشاهده این وضع لذت برد، و دوست داشت که اى کاش بعد از او هم فرزندى داراى قرب و کرامتى این چنین مى داشت، لیکن از سوى دیگر متوجه سالخوردگى و ناتوانى خود و پیرى و نازایى همسرش شد و به یاد وارثانش که هیچ یک حال و وضعى چون مریم ندارند افتاده، دچار وجد و شعفى سوزان گردید، و ناگهان جرقه اى در دلش شعله زد و به یاد این معنا افتاد که خداى تعالى تا این روز از زندگیش ‍ وى را به استجابت دعا و کفایت همه مهمات عادت داده بود، لذا دست به دعا بلند کرده با دلى سرشار از امید ذریه اى طیب درخواست نمود.

پس جمله ( رب هب لى من لدنک ذریه طیبه ) در سوره آل عمران در مقابل ( فهب لى من لدنک ولیا یرثنى و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا ) است. و کلمه ( طیبه ) در آنجا مقابل جمله ( و اجعله رب رضیا ) در اینجا است. و مراد از ( رضى ) هم همان قرب و کرامتى بود که از خدا نسبت به مریم دید، و آن عمل صالحى بود که از مریم نسبت به خدا مشاهده کرد. باقى مى ماند جمله ( هب لى من لدنک ذریه ) در آنجا، در مقابل ( فهب لى من لدنک ولیا یرثنى و یرث من آل یعقوب ) در اینجا که در حقیقت تفسیر کننده کلمه ( ولیا ) در آنجا است. پس مقصود از جمله ( ولیا یرثنى... ) فرزند صلبى است که از او ارث ببرد.

این را بدین جهت گفتیم تا فساد گفتار بعضى روشن گردد که گفته اند: ( زکریا در جمله ( فهب لى من لدنک ولیا یرثنى... ) از خدا کسى را خواسته که قائم مقام و وارث او باشد چه فرزند و چه غیر فرزند. ) و همچنین گفتار بعضى دیگر که گفته اند: ( او از فرزنددار شدن از همسرش ماءیوس بود، و لذا از خدا کسى را خواست که از او ارث ببرد و قائم مقام او شود هر چند از سایر مردم باشد ) .

و وجه فساد آنها این است که آیه سوره آل عمران صریح در این است که فرزند خواسته، چون گفته است : ( رب هب لى من لدنک ذریه طیبه ) - علاوه بر اینکه تعبیر به عبارتى مانند: ( هب لى ) خود مشعر به نوعى ملکیت است که زکریا مالک آن شود و با سایر مردم سازگارى ندارد، چون معنا ندارد زکریا مالک مردم بیگانه شود، و اگر منظور آن بود که این مفسرین پنداشته اند جا داشت بگوید: ( اجعل لى ولیا ولیى برایم قرار ده ) همچنانکه در آیه 75 سوره نساء فرموده : ( و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ) .

از اینجا این معنا روشن مى شود که مراد از جمله ( ولیا یرثنى ) فرزند پسر است، همچنانکه در سوره آل عمران از آن به ذریه تعبیر فرموده، پس منظور از ( ولىّ ) ذریه اى است که ولى در ارث است، و بى شک متبادر به ذهن از ارث همان ارث بردن ما ترک میت از اموال و اسباب زندگى است، حال یا به خاطر اینکه این کلمه حقیقت در همان ارث مالى است، و در غیر مال مجاز است، چنانچه مى گویند فلانى علم و شجاعت و زهد و سایر صفات معن وى را از پدرش ارث برده. و یا به خاطر این است که به ارث مال انصراف دارد هر چند که در ارث صفات هم حقیقت باشد. پس به هر حال لفظ، ظاهر در وراثت مال است لیکن با انضمامش به ولى متعین مى شود که مراد از وارث تنها همان فرزند است، جمله ( و انى خفت الموالى من ورائى ) که قبل از جمله مورد بحث بود - به بیانى که به زودى خواهد آمد ان شاء اللّه - این ظهور را تقویت مى کند.

و اما گفتار آن مف سرى که گفته ( مراد از آن ارث نبوت است، و زکریا از خدا خواسته که به او فرزندى دهد که نبوت را از او ارث ببرد ) گفتارى است که مطلب چند سطر قبل، آن را دفع مى کند، چون در آنجا گفتیم که محرک و باعث زکریا به دعا آن کرامتى بود که از مریم مشاهده کرد و آنچه از وى مشاهده کرد نبوت نبود، اثرى هم از آن در میان نبود. آن وقت باید دید چه رابطه اى هست میان مشاهده احوال مریم از عبادت و کرامت و سپس اعجابش از احترام و نزد خدا و میان درخواست فرزندى از خدا که نبوت را از او به ارث ببرد؟ و معلوم است که کمترین رابطه اى میان آن دو نیست.

علاوه بر اینکه اصلا نبوت چیزى نیست که از راه خویشاوندى ارث برده شود، و به فرض هم که در مقام اصلاح این نظریه بگویند: مراد ما از وراثت، صرف پیدایش پیغمبرى بعد از پیغمبرى دیگر یا از دودمان او و یا از دودمان غیر او است که مجازا و به نوعى عنایت وراثت نامیده شده، با اشکال دیگرى که وارد است چه مى کنند؟ و آن این است که این تفسیر با جمله ( و اجعله رب رضیا ) سازگارى نخواهد داشت، زیرا معنا ندارد کسى بگوید خدایا مرا فرزندى پیغمبر ارزانى بدار و او را مرضىّ (پسندیده ) بگردان، براى اینکه، کسى که پیغمبر مى شود فضیلت مرضى بودن و بالاتر از آن را دارد دیگر حاجت به درخواست ندارد.

و اگر بگویند این درخواست جنبه تأکید را دارد، مى گوییم تأکید همیشه باید مساوى و یا مافوق مؤ کّد باشد نه پائین تر از آن، و خصلت مرضى بودن مادون نبوت است. و اگر بگویند اصلا منظور از مرضىّ بودن مرضى نزد خدا نیست تا بگویى درخواستش بعد از نبوت معنا ندارد، بلکه منظور مرضى نزد مردم است، در جواب مى گوئیم این احتمال با اطلاق مرضىّ نمى سازد، چون این کلمه هر وقت به طور مطلق استعمال شود، و قید نزد مردم با آن نیاید معنایش مرضى نزد خدا است.

نزدیک به این وجه در فساد وجه دیگرى است که بعضى آورده و گفته اند: مراد از وراثت، وراثت در علم است. زکریا از خدا خواسته که به او فرزندى دهد که وارث علم او باشد.

دلیل فسادش این است که معنا ندارد زکریا از مشاهده حال مریم و اعجابش از احترام او نزد خدا ناگهان و بدون هیچ ربط و مناسبتى به هوس بیفتد که فرزندى طلب کند که وارث علم او باشد.

و اگر بگویى علم نافع و عمل صالح دور و بى مناسبت با وضع مریم نیست ممکن است بگوییم زکریا (علیه السلام) از دیدن وضع مریم و اخلاص و عبادت و کرامت او دلش خواسته خدا به او فرزندى دهد که داراى علم نافع و عمل صالح باشد، آنگاه بگوییم مراد از وراثت، وراثت علم و مراد از رضایت عمل صالح باشد، در جواب مى گوییم : براى چنین درخواستى جمله ( و اجعله رب رضیا ) کافى بود، و دیگر حاجت نبود که وارث بخواهد، چون کلمه ( رضى ) و ( مرضى ) اگر قید عمل و یا اخلاق و یا غیر آن، به آن اضافه نشود یعنى نگوییم ( مرضى العمل ) و یا ( مرضى الاخلاق ) و آن را مطلق بیاوریم مرضى مطلق و به تمام معنا خواهد بود، و مرضى مطلق آن کسى است که هم عملش صالح باشد و هم علمش، و نظیر این اشکال را به آن کسى که احتمال داده بود منظور از رضى، مرضى نزد مردم باشد، کردیم.

نزدیک به این وجه در فساد این احتمال است که ( منظور از وراثت، وراثت تقوى و کرامت باشد و حضرت زکریا از پروردگارش ‍ طلب کرد که به او فرزندى ببخشد که داراى همان قرب و کرامتى باشد که او دارد ) ؛ چون مناسب با این حال این است که زکریا فرزندى طلب کند که داراى آن قرب و کرامتى باشد که حضرت مریم داشته است، و یا مطلق قرب و کرامت، نه اینکه فرزندى درخواست کند که به او آن قرب و کرامتى منتقل گردد که خود دارد.

علاوه بر این با جمله ( و انى خفت الموالى من ورائى ) ناسازگار است ؛ براى اینکه او در این جمله مى گوید: من مى ترسم بعد از مرگم چیرهایى که باید از انسان به فرزندش منتقل شود به خویشاوندانم منتقل گردد، پس او مى ترسد از اینکه موالیش مالک مال او شوند، نه اینکه بترسد موالیش داراى قرب و منزلت و تقوى و کرامت گردند، و این معنا ندارد که یک پیغمبرى نسبت به خویشاوندانش این چنین بخلى داشته باشد که بعد و یا قبل از مرگش داراى تقوى و کرامت گردند، زیرا انبیاء جز صلاح و سعادت خلق آرزویى ندارند.

و اینکه بعضى گفته اند ( خویشاوندان زکریا اشرار بنى اسرائیل بوده اند، و آنجناب از این مى ترسیده که پس از وى به لوازم جانشینش در امت عمل نکنند ) حرف درستى نیست، زیرا اگر مقصود از خلافت و جانشینى خلافت باطنى و الهى است که قطعا قابل ارث بردن نیست تا بود و نبود نسب در آن فرق داشته باشد. علاوه بر اینکه نبوت هیچگاه از مورد خود تخلف نمى کند و جز افراد واجد اهلیت، پیغمبر نمى شود، پس دیگر چه جاى ترس هست.

و اگر مقصود از خلافت، جانشینى ظاهرى و دنیائى است که با نسب ارث برده مى شود، و کسى که منسوب نیست ارث نمى برد، چنین خلافتى مانند مال، یکى از وسائل زندگى مادى است، و با این حال چه فائده اى دارد که ما با اصرار کلمه ارث در آیه را از ارث مال به ارث خلافت برگردانیم ؟

علاوه بر اینکه دیدیم یحیى (علیه السلام) چنین خلافت و سلطنتى را از پدر ارث نبرد، تا بگوییم زکریا (علیه السلام) مى ترسیده این خلافت به دست غیر یحیى بیفتد، و اصلا در زمان آن جناب بنى اسرائیل سلطنت و قدرتى نداشته، همه در زیر سلطه روم قرار داشتند، و روم برایشان حکم مى راند.

ممکن است کسى اعتراض کند که شما چرا اصرار دارید ارث در آیه را به معناى متبادر از کلمه یعنى ارث مالى حمل کنید نه ارث علم و امثال آن با اینکه نفوس قدسى و نظرهاى بلندى که توجه و تعلقى به این عالم فانى و منقطع ندارند، و همه در بند عالم باقى هستند و هیچ وقت و حتى به قدر یک بال مگس توجهى و عنایتى به متاعهاى دنیوى ندارند، آنهم مانند زکریا کسى که در میان این طائفه از نفوس پاک معروف به کمال انقطاع و شدت تجرد از دنیا است، و عادتا محال است که این ترس را داشته باشد که بعد از مرگش اموالش به دست غیر بیفتد، و یا به خاطر دلبستگى به دنیا دچار اندوه گشته از خدا بخواهد (آنهم اینطور التماس کند) که فرزندى به او بدهد که وارث اموال او گردد، و معلوم است که چنین درخواستى از کمال محبت و علاقه او به دنیا و زخارف آن حکایت مى کند، و اگر براى رفع این اشکال بگویى ترس او از این بوده که خویشانش اموالش را در راه غیر مشروع خرج کنند، لذا از خدا وارثى مرضى طلب کرد تا به وسیله ارث که خود یکى از اسباب ملکیت است، مالک مال او شود و در راه رضاى خدا صرف کند، مى گوییم وقتى به حکم ارث مالى از آن وارث شد در هر راهى که صرف کند خودش مسؤ ول است و ربطى به مورث او ندارد، و مورث را عذاب و عتاب نمى کنند.

علاوه بر اینکه او مى توانست چنین ترسى را از خود دور کند و قبل از مرگش خودش به دست خود اموال خویش را تصدق دهد و همه را در راه خدا به مصرف برساند، و براى پسر عموها چیزى نگذارد، و ایشان را به خاطر بدیشان محروم سازد. از همه اینها مى فهمیم که مقصود آن جناب از درخواست فرزند جز اجراى احکام الهى و ترویج شریعت و بقاى نبوت در اولادش چیز دیگرى نبوده.

ما در پاسخ این اعتراض مى گوییم : این اعتراض وقتى متوجه ما مى شود که خواسته باشیم همانطور که شما خیال کرده اید بگوییم زکریا (علیه السلام) در این دعایش از خدا فرزندى خواسته که اموالش بعد از مرگش به وى منتقل شود و به دست اشرار از خویشاوندانش ‍ نیفتد، و ما کى چنین حرفى زده ایم، ما مى گوییم مقصود اصلى و اولى از جمله ( ولیا یرثنى ) درخواست فرزند است، همچنانکه ظاهر از کلام آن جناب در سوره آل عمران که عرض کرده : ( هب لى من لدنک ذریه ) و از کلام او در جاى دیگر که عرض کرده : ( رب لا تذرنى فردا ) همین است.

و اگر قید ( یرثنى ) را اضافه کرده مقصود اصلى وى ارث بردن نبوده بلکه خواسته است کلمه ( ولى ) را که یک معنائى است عام و داراى مصادیقى مختلف تفسیر کند، چون این گونه کلمات در یکى از معانیش متعین نمى شود مگر به وسیله قرینه، و همچنانکه در آیه ( و ما کان لهم من اولیاء ینصرونهم ) قرینه ( ینصرونهم ) را آورد تا ولایت را در یکى از معانیش که همان نصرت است متعین سازد.

و نیز در آیه شریفه ( و المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف وینهون عن المنکر ) قید ( یامرون... ) را آورد تا ولایت را در یکى از معانیش که ولایت تدبیر است متعین سازد؛ و همچنین موارد دیگر استعمال این کلمه.

و اگر مقصود ازآوردن کلمه ( یرثنى ) قرینه براى تعیین کلمه ولایت در فرزند نباشد، با اینکه مى دانیم مقصود از درخواست همان بوده، دیگر در کلام قرینه اى که دلالت کند بر اینکه مقصود اصلى، درخواست فرزند است، باقى نمى ماند، همچنانکه بعضى از مفسرین که آیه را به یکى از این معانى حمل نموده به این معنا اعتراف کرده است، در نتیجه دعاى آن جناب به هیچ وجه دلالتى بر مطلوب اصلى نداشته و همین خود مایه سقوط کلام الهى از معناى مورد نظر است.

و کوتاه سخن، عنایت اصلى متعلق به این است که درخواست فرزند را افاده کند، و مساله وراثت مالى مقصود به قصد اولى نیست بلکه قرینه اى است که ولایت را که داراى چند معنا است در فرزند تعیین نماید، البته این معنا در جاى خود معلوم است و جمله مورد بحث هم فى نفسه بر آن دلالت دارد که اگر وى فرزنددار بشود مالش را هم ارث مى برد، ولى این دعا و همچنین جمله ( و انى خفت الموالى من ورائى ) که حالش حال ( ولیا یرثنى ) است هیچ دلالتى ندارد بر اینکه زکریا دلبستگى به دنیاى فانى و زخارف زندگى آن که متاع غرور است داشته است.

و قضیه درخواست فرزند منافاتى با قداست نفس انبیاء ندارد؛

زیرا علاقه به فرزند از امورى است که خداوند تعالى فطرت بشر را بر آن مجهز نموده بدون اینکه در آن، میان صالح و طالح و پیغمبر و پائین تر از پیغمبر فرقى باشد، چون همه را به جهاز توالد و تناسل مجهز نموده و همه را با غریزه اى که به سوى توالد دعوت و تحریک کند آماده ساخته است، به طورى که اگر این فطرت منحرف نشده باشد و به سلامت خود باقى مانده باشد بدون هیچ استثنائى تمام افراد بشر در طلب فرزند بوده و بقاى فرزند را بقاى خود مى داند، و استیلاى فرزندش را بر آنچه خود مستولى بر آن بوده استیلاى خودش و عیش خودش مى داند، و این همان ارث است.

و شرایع الهى و ادیان آسمانى هم، نه تنها این حکم فطرت را ابطال و دعوت عزیزه را مذمت ننموده اند، بلکه مدح هم کرده و مردم را به سوى آن تشویق کرده اند، و در قرآن کریم آیات بسیارى در این باره وجود دارد، مانند آیه ( رب هب لى من الصالحین ) و آیه ( الحمد لله الذى وهب لى على الکبر اسمعیل و اسحق ان ربى لسمیع الدعاء ) که هر دو آیه حکایت دعاى ابراهیم است و آیه ( ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین ) که حکایت حال مؤمنین است، و آیاتى دیگر.

و اگر بگویى همه این حرفهایى که در معناى وراثت زدید مبنى بر این است که از آیه ( هنالک دعا زکریا ربه... ) استفاده کنیم که آنچه وى را بر آن داشت که از خدا طلب فرزند کند عبادت و کرامتى بود که از مریم مشاهده کرد، و علاقمند شد که فرزندى چون مریم داشته باشد، و لیکن ممکن است داعى او بر این درخواست چیز دیگرى بوده باشد همچنانکه در اخبار و آثار آمده که زکریا (علیه السلام) همواره نزد مریم میوه هاى غیر موسمى مى دید، میوه تابستانى را در زمستان و میوه زمستانى را در تابستان نزد او حاضر مى دید، لذا با خود گفت : خدائى که اینقدر قدرت دارد که میوه تابستان را در زمستان و میوه زمستان را در تابستان به مریم روزى کند، دیگر براى او گران و سنگین نیست که مرا در غیر موسم فرزنددار شدن یعنى در پیرى، و از زنى نازا و پیر، فرزندى کرامت کند، لذا گفت : ( پروردگارا مرا از نزد خودت ولیىّ که از من ارث ببرد روزى فرما ) . پس بنابراین روایات، مشاهده میوه در غیر موسم او را تحریک کرده که از خدا فرزندى در غیر موسم بخواهد، لیکن چون این پیغمبر بزرگوار اجل از این است که فرزندى بخواهد تا از او ارث ببرد لاجرم باید بگوییم غرضش از ارث، ارث نبوت و یا علم و یا عبادت و کرامت بوده است.

ما، در پاسخ این حرف مى گوییم از جهت لفظ آیه و سیاق آن هیچ دلیلى نداریم که مقصود از رزق در آیه ( کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انى لک هذا قالت هو من عند اللّه ان اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب ) میوه غیر فصل بوده تا بگوییم مشاهده آن، زکریا را به چنین درخواستى واداشته است، و یا بگوییم این جمله از کلام مریم که در آخر گفت : ( خدا به هر که بخواهد بدون حساب روزى مى دهد ) او را وادار کرده است، زیرا اگر چنین بود بلیغ ‌تر از آن این بود که به نکته مزبور اشاره اى بکند، و مى بینیم که چنین اشاره اى نکرده، بلکه از ظاهر سیاق و مخصوصا صدر آیه که فرموده : ( فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا ) بر مى آید که عنایت کلام به این است که بفهماند مریم داراى کرامتى نزد خدا بوده، و خدا هر چه به وى روزى مى کرده از طریق اسباب ظاهرى و عادى نبوده، و این معنا زکریا را بر آن داشته که از خدا ذریه اى طیب و فرزندى رضى مسئلت بدارد.

بر فرض حرف شما باشد و از میوه هاى غیر فصل که نزد مریم دیده به قدرت خدا پى برده و به طمع درخواست فرزندى در غیرفصل افتاده است، و چون پیغمبران علاقه اى به فرزند غیر صالح ندارند مجددا دعا کرده که پروردگارا او را مرضىّ گردان همچنان که همین دو نوبت دعا کردن و دعاى دوم را از اول جدا کردن و ذریه را مقید به طیب نمودن همه دلالت بر این معنا دارد، لیکن آنچه ما در صددش بودیم با این نظریه منافات ندارد ما همه حرفمان در این بود که جمله ( یرثنى ) به عنوان قرینه اى آمده که ولایت را در یکى از معانیش که همان ولایت ارث باشد متعین سازد، و گرنه مقصود اصلى همان فرزنددار شدن است، همچنان که در سوره آل عمران همان را درخواست نموده و گفته است : ( هب لى من لدنک ذریه ) و در همین سوره مورد بحث بعد از این زمینه چینى که ( من پیر شده ام و همسرم نازا است ) گفته است : ( فهب لى من لدنک ولیا ) و بعد براى تعیین ولایت، در ولایت ارث، اضافه کرده است : ( یرثنى ) .

و ولایت ارثى که مى تواند قرینه و معرف فرزند باشد، ولایت ارث اموال است نه ارث نبوت، و اما ولایت ارث نبوت، البته اگر جایز باشد که ولایت ارثش بنامیم. و همچنین ولایت وراثت علم و نیز ولایت وراثت مقامات معنوى و کرامات الهى هیچ ربطى به نسب و ولادت ندارد، چه بسا با آن جمع مى شود، مانند پیغمبر زاده اى که خودش هم پیغمبر باشد و عالم زاده اى که خودش هم عالم باشد، و چه بسا مى شود که جداى از آن باشد، مانند شاگردى که علم استاد را به ارث برده باشد، و یا پیغمبرى که نبوت را از غیر پدر ارث برده باشد. پس چنین عناوینى نمى تواند قرینه معینه ولایت در ولایت ارث باشد و معرف و مرآت آن شود، مگر اینکه قرینه خیلى روشن دیگرى در کلام بوده باشد.

و در کلام مورد بحث، چنین قرینه اى وجود ندارد، و هر چه را که فرض کنید صلاحیت براى قرینه بودن را داشته باشد براى خلاف آن هم صلاحیت دارد، پس در آن صورت باید گفت زکریا (علیه السلام) دعائى مهمل کرده، و آنچه را که به قصد اولى مقصودش بوده معین نکرده، و مشغول جزئیات دیگر شده، و همین خود کافى است که کلام را از درجه اعتبار ساقط کند.

در این جمله یک نکته ادبى به نام حذف و ایجاز (کوتاه گویى ) به کار رفته، و تقدیرش چنین است : ( فاستجبنا له و نادیناه یا زکریا... دعایش را مستجاب کردیم و ندایش دادیم که اى زکریا... ) در سوره انبیاء همین جمله حذف شده را اظهار نموده و فرموده : ( فاستجبنا له و وهبنا له یحیى ) و در سوره آل عمران نیز اظهار نموده و فرموده : ( فنادته الملائکه و هو قائم یصلى فى المحراب ان اللّه یبشرک بیحیى ) .

آیه آل عمران گواهى نمى دهد که جمله ( یا زکریا انا نبشرک ) در آیه مورد بحث وحى و کلام خداى تعالى بوده که ملائکه آن را به زکریا رسانده، و این معنا در آیه بعد که مى فرماید: ( قال کذلک قال ربک هو على هین ) روشن تر به نظر مى رسد.

آیه مورد بحث دلالت دارد بر اینکه خداى تعالى خودش فرزند زکریا را به نام یحیى نام نهاده چون مى فرماید: ( اسمش یحیى است و ما قبل از او احدى را بدین نام ننامیده ایم، و کسى در این نام شریک او نیست ) .

و بعید نیست مقصود از کلمه ( سمى ) همنان نباشد بلکه مثل و مانند باشد، همچنانکه در آیه ( فاعبده و اصطبر لعبادته هل تعلم له سمیا ) چنین مى باشد. شاهدش هم این است که اوصافى که خداى تعالى در کلامش براى یحیى شمرده اوصافى است که در هیچ پیغمبرى قبل از او نظیرش نیست، مثل دارا شدن حکم را در کودکى ( و آتیناه الحکم صبیا ) (در سوره مورد بحث ) و سیادت و ترک ازدواج ( و سیدا و حصورا ) و سلام کردن خدا بر او در روز ولادت و روز مرگ و روز قیامتش ( و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا ) .

حضرت مسیح (علیه السلام) پسر خاله آنجناب هر چند در این اوصاف با او شریک است، لیکن او بعد از یحیى متولد شده، پس تا روز بشارت به ولادت یحیى هیچ پیغمبرى در این صفات نظیر او نبوده.

راغب در مفردات گفته : غلام به معناى جوانى است که شاربش تازه روئیده باشد. و لذا مى گویند: ( غلام بین الغلومه و الغلومیه پسرى داراى غلومت و غلومیت روشن ) و در قرآن هم آورده ( انى یکون لى غلام ) و معناى ( اغتلم الغلام ) این است که به حد غلمة رسیده باشد.

و در مجمع البیان گفته : ( عتى ) و ( عسىّ ) به یک معنا است، وقتى گذشت زمان، چیزى را خشک و چروکیده کند مى گویند: ( عتا، یعتو، عتوا ) که مصدرش ( عتو ) و ( عتىّ ) مى آید، همچنانکه مى گویند: ( عسى، یعسو، عسوا و عسیا ) . اسم فاعل آن ( عاتى ) و ( عاسى ) مى آید. و اینکه حضرت زکریا عرض کرد به عتى رسیده ام کنایه از بطلان شهوت ازدواج و نومیدى از فرزنددار شدن است.

در اینجا این سوال پیش مى آید که زکریا (علیه السلام) با اینکه خودش در دعایش اعتراف به پیرى خود و نازائى هم سرش کرد، و با این حال خدا را تواناى بر استجابت دعایش دیده و دعا کرد، چرا در آیه مورد بحث وقتى این بشارت را مى شنود که خدا دعایش را مستجاب نموده و فرزندى به نام یحیى به او مى دهد، از روى تعجب مى پرسد: مگر ممکن است سر پیرى آنهم از زنى نازا فرزنددار شوم ؟.

جواب این سؤال این است که این تعجب خاصیت بشریت است، و با ایمان به قدرت خدا منافات ندارد، و در حقیقت استفسار از خصوصیات آن است، که چطور صورت مى گیرد، نه انکار. به هر بشرى بشارتى بدهند که به خاطر وجود موانع و نبود وسائل و اسباب، انتظار و توقعش را ندارد آنا دلش مضطرب گشته و به محض شنیدن شروع مى کند به پرسش از خصوصیات آن بشارت، تا به این وسیله آن اضطراب درونى را ساکن و آرام کند، با اینکه از همان اول یقین دارد که بشارت راست است. آرى، علم و ایمان جلو خطورهاى قلبى را نمى گیرد،

نمى گیرد، همچنان که نظیرش در تفسیر آیه شریفه ( اذ قال ابراهیم رب ارنى کیف تحیى الموتى قال اولم تومن قال بلى و لکن لیطمئن قلبى ) گذشت.

این آیه پاسخى است از استفهام زکریا و استفسارى که به منظور آرامش خاطر کرده بود. ضمیر در ( قال ) به خداى تعالى بر مى گردد، و کلمه ( کذلک ) مقول قول خدا است، و خبرى است براى مبتدائى که حذف شده، و تقدیر آن ( و هو کذلک ) است، یعنى واقع مطلب همین است که گفتیم و در این بشارت هیچ شکى نیست.

جمله ( قال ربک هو على هین ) مقول دومى است براى ( قال ) ى

اول، و معنایش این است که ( گفت این چنین پروردگارت، گفت که این براى من آسان است... ) و به منزله تعلیل براى ( کذلک ) است که با آن هر استعجابى را برطرف مى سازد، و مى رساند که هیچ مرادى از اراده او تخلف نمى پذیرد، و امر او چنین است که وقتى اراده چیزى کند بگوید: بباش، مى باشد. پس خلق کردن فرزندى از پدرى پیر و زنى نازا براى او آسان است.

این استفهام و جواب در لحن داستان در سوره آل عمران به این تعبیر آمده : ( قال رب انى یکون لى غلام و قد بلغنى الکبر و امراتى عاقر قال کذلک اللّه یفعل ما یشاء ) که جمله ( قال ربک هو على هین ) در آیه مورد بحث مقابل ( اللّه یفعل ما یشاء ) است. و همین اختلاف تعبیر، معنائى را که ما کردیم تایید مى کند. و جمله ( و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئا ) بیان بعضى از مصادیق خلقت است، که استعجاب را بر طرف مى سازد.

در تفسیر آیه وجوه دیگرى ذکر کرده اند، یکى این است که گفته اند: کلمه ( کذلک ) متعلق به کلمه ( قال ) ى دومى است، و مجموع جمله، جواب از استفهام زکریا است. و بنابراین تفسیر، معنا چنین مى شود ( پروردگارت به این معنا امر کرده، و این چنین قضا رانده است ) و آن وقت جمله ( هو على هینّ ) مقول دیگرى است براى قول دومى و یا به منظور حکایت آورده شده.

و یکى دیگر این است که : خطاب در ( ربک ) به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله وسلم) است نه به زکریا (علیه السلام) و لیکن سیاق با هیچ یک از این وجوه مساعد نیست.

در سوره آل عمران در ذیل همین داستان گذشت که بشارت فرزنددار شدن را ملائکه به زکریا القاء نمودند، چون در آنجا داشت : ( فنادته الملائکه و هو قائم یصلى فى المحراب ان اللّه یبشرک بیحیى ) و زکریا درخواست آیت و نشانه اى کرد تا حق را از باطل تمیز دهد، و بفهمد ندائى که شنیده وحى ملائکه بوده نه القاء شیطانى، و لذا درجواب به او گفته شد: نشانه الهى بودن آنکه شیطان در آن راهى ندارد این است که سه روز زبانت جز به ذکر خدا به چیز دیگر باز نشود، چون انبیاء معصوم به عصمت الهى هستند و دیگر شیطان نمى تواند در نفوس ایشان تصرفى کند.

پس اینکه گفت : ( خدایا برایم نشانه اى قرار بده ) درخواست نشانه اى است براى تمیز. و جمله ( نشانه تو اینکه سه روز تمام با مردم حرف نزنى ) اجابت آن درخواست است، که سه روز هر چه جز ذکر خدا بخواهد بگوید زبانش به کار نیفتد، در عین اینکه زبانش صحیح و سالم است، و به مرض و آفتى مبتلى نشده باشد.

پس منظور از حرف نزدن این است که نتواند حرف بزند، و این از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم است که به طور کنایه آن را بگویند، ولى این را اراده کنند. و مقصود از ( ثلاث لیال ) سه شب با روزهاى آنها است و این تعبیر در استعمال شایع است.

حضرت زکریا در این سه شبانه روز سرگرم عبادت و ذکر خدا بود، ولى نمى توانست با مردم حرف بزند مگر با رمز و اشاره. خواهى گفت : رمز و اشاره را از کجاى آیه استفاده کردى ؟ مى گوییم از آیه سوره آل عمران که صریحا مى فرماید: ( قال رب اجعل لى آیه قال آیتک الا تکلم الناس ثلاثه ایام الا رمزا و اذکر ربک کثیرا و سبح بالعشى و الابکار ) .

در مجمع البیان مى گوید: محراب عبادت را از این جهت محراب گفته اند که شخصى که در آن متوجه خدا گشته در حقیقت به جنگ شیطان رفته است، و بر سر نمازش با شیطان محاربه دارد، و در اصل به معناى مجلس اشراف بوده که همواره آجودانها از ایشان حمایت و دفاع مى کنند. و کلمه ( اوحى ) از ( ایحاء ) است که به معناى القاء به نفس است به طور پنهانى و به سرعت، و اصل آن از قول عرب گرفته شده که وقتى مى خواهند به کسى بگویند بدو، بدو مى گویند ( الوحى الوحى ) و معناى آیه روشن است.

مسأله اخذ کتاب به قوه، و امر به آن، در قرآن کریم مکرر آمده، مانند آیه : ( فخذها بقوه و امر قومک یاخذوا باحسنها ) آیه ( خذوا ما آتیناکم بقوه و اذکروا ما فیه ) و آیه : ( خذوا ما آتیناکم بقوه و اسمعوا ) و همچنین آیاتى دیگر. و آنچه از سیاق به ذهن تبادر دارد این است که مراد از اخذ کتاب به قوه تحقق دادن معارف آن و عمل به دستورات و احکام آن است با عنایت و اهتمام.

در جمله مورد بحث به منظور اختصار، حذف و ایجاز به کار رفته و تقدیر آن چنین است : ( فلما وهبنا له یحیى قلنا له یا یحیى خذ الکتاب بقوه فى جانبى العلم و العمل ) یعنى : بعد از آنکه یحیى را به او دادیم به وى گفتیم : اى یحیى کتاب را در دو ناحیه علم و عمل محکم بگیر، و با همین است که این احتمال تأیید مى شود که مراد از کتاب، تورات باشد و یا تورات و سایر کتب انبیاء باشد، براى اینکه کتابى که در آن روز مشتمل برشریعت بوده همان تورات بوده است.

( حکم ) در این آیه به فهم و عقل و نیز به حکمت و به معرفت آداب خدمت و همچنین به فراست صادق و نیز به نبوت تفسیر شده، و لیکن از مثل آیه شریفه : ( و لقد آتینا بنى اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوه ) و نیز آیه ( اولئک الذین آتیناهم الکتاب و الحکم و النبوه ) و غیر این دو از آیاتى که کلمه حکم در آنها آمده استفاده مى شود که حکم غیر از نبوت است و تفسیر آن به نبوت تفسیر صحیحى نیست، و همچنین تفسیرش به معرفت آداب خدمت یا فراست صادق یا عقل هیچ یک درست نیست زیرا از لفظ آیه و همچنین از جهت معنا چیزى که دلالت بر یکى از آنها بکند وجود ندارد.

بله چه بسا از مثل آیه : ( یتلوا علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم ) و آیه : ( یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ) مى توان درباره معناى حکم در آیه مورد بحث احتمالى داده و چیزى فهمید، آرى با در نظر گرفتن اینکه حکمت بناء نوع (مفید نوعى ) از حکم است مى توان گفت : مراد به حکم همان علم به معارف حقه الهیه و کشف حقایقى که در پرده غیب است، و از نظر عادى پنهان است مى باشد، و شاید آن مفسرى هم که حکم را به فهم تفسیر کرده نظرش همین بوده است، بنابراین معناى آیه این مى شود: ما به او علم به معارف حقیقى دادیم در حالى که او کودکى نابالغ بوده.

و جمله : ( و حنانا من لدنا ) عطف است بر حکم، یعنى ما او را حنانى از نزد خود دادیم، و حنان به معناى عاطفه به خرج دادن و شفقت کردن است، راغب گفته : از آنجائى که اشفاق جداى از رحمت فرض ندارد، لذا خداى تعالى از رحمت به ( حنان ) تعبیر کرده، و فرموده : ( وحنانا من لدنا ) و از همین باب است ( حنان منان ) و کلمه : ( حنانیک ) به معناى اشفاق بعد از اشفاق است.

و در آیه شریفه ( حنان ) به رحمت تفسیر شده و شاید مراد به آن نبوت و یا ولایت باشد نظیر قول نوح (علیه السلام) که فرمود: ( و آتانى رحمه من عنده ) و قول صالح که فرمود: ( و آتانى منه رحمه ) که در هر دو جا مقصود از رحمت نبوت است.

بعضى دیگر ( حنان ) را به محبت تفسیر کرده اند، و شاید منظور از آن محبت مردم نسبت به او است همچنان که درباره موسى فرموده که ما محبت تو را در دل ها انداختیم : ( و القیت علیک محبه منى ) که خواسته باشد درباره یحیى (علیه السلام) هم بفرماید او را چنان کردیم که هر کس دیدارش کند دوستش بدارد.

بعضى دیگر حنان را به تعطف و رحمت و رقت و دلسوزى نسبت به مردم تفسیر کرده اند، یعنى یحیى (علیه السلام) نسبت به مردم رؤ وف و خیر خواه بود، به سوى خدا هدایتشان مى کرد، و به توبه وادارشان مى نمود، و به همین جهت در عهد جدید او را ( یوحناى معتمد ) نامیده.

و بعضى دیگر آن را تفسیر کرده اند به اینکه مورد حنان خدا بوده، یعنى خدا نسبت به او محبت داشته، چون به طورى که در روایات آمده هر وقت خدا را ندا مى داده خداى تعالى جوابش را مى داده و چون کلمه مورد بحث نکره یعنى بدون الف و لام آمده دلالت مى کند بر اینکه خداى تعالى حنان مخصوصى به او داشته است.

و لیکن آنچه از سیاق بر مى آید مخصوصا از نظر اینکه ( حنان ) را مقید به قید ( من لدنا ) نموده و با در نظر گرفتن اینکه این کلمه جز در مواردى که اسباب طبیعى و عادى یا موثر نیست و یا در نظر گرفته نشده آورده نمى شود این است که مراد از حنان یک نوع عطف الهى و انجذاب مخصوصى است بین یحیى و بین پروردگارش، که در غیر او سابقه و مانند ندارد، و بنابراین تفسیر دوم و سوم از اعتبار ساقط مى شود.

سپس به خاطر اینکه در دنباله اش فرموده ( زکوة ) که اصل در معناى آن نمو صالح است، باید گفت که معناى اولى هم با آن مناسبت و سازش ندارد، لاجرم یا باید گفت مقصود از آن این است که خدا به او لطف و عنایت دارد، و اءمور او را خودش اصلاح نموده، و به شأن او عنایت مى ورزد، و او هم در زیر سایه عنایت خدا رشد و نمو مى کند، و یا این است که او نسبت به خدا عشق مى ورزد، و مجذوب پروردگار خویش است، و بر همین اساس جذبه و عشق، رشد و نمو مى کند، و مقصود از نمو، نمو روح است.

از همینجا بى اساسى و سستى این سخن روشن مى شود که بعضى گفته اند: مراد از زکات، برکت است، و معنایش این است که او را مبارک و نافع و آموزگار خیرات قرار دادیم، و نیز این سخن که بعضى گفته اند: مراد از آن صدقه است، و معنایش این است که او را که کودکى خردسال بود حکم دادیم، و او را صدقه اى قرار دادیم که بر مردم تصدقش کردیم، و ی

این است که او صدقه اى بود از خدا به پدر و مادرش، و یا این است که آن حکمى که به او دادیم صدقه اى بود از خدا بر وى، و نیز ضعف این سخن معلوم مى شود که بعضى گفته اند: مراد از ( زکاة ) طهارت از گناهان است.

کلمه ( تقى ) صفت مشبهه از تقوى است، و تقوى به اصطلاح علماى علم صرف مثال واوى است یعنى ماده اولیش قاف و واو و یاء بوده و به معناى ورع و پرهیز از حرامهاى خدا و اجتناب از ارتکاب مناهیى است که آدمى را به عذاب خدا مى کشاند، کلمه : ( بر ) (به فتح باء ) نیز صفت مشبهه از ماده ( بر ) (به کسر باء) به معناى احسان است، و کلمه ( جبار ) به طورى که در مجمع البیان گفته به معناى کسى است که براى احدى حقى قائل نبوده، دچار جبریت و جبروت شده باشد، و نخل جبار آن درخت خرمائى است که از بلندى دست به آن نرسد، و بنا به قول صاحب مجمع برگشت معناى جبار به این است که آنچنان مستکبر و بلند پرواز باشد که خواسته خود را بر مردم تحمیل کند، و چیزى را از مردم تحمل نکند، مؤ ید این معنا خود آیه مورد بحث است که بعد از کلمه ( جبار ) کلمه ( عصى ) را آورد، چون عصى صفت مشبهه از عصیان است، که اصل در معنایش زیر بار نرفتن است.

از اینجا روشن مى شود که سیاق جملات سه گانه مورد بحث سیاق بیان کلیات احوال آن جناب نسبت به خالق و مخلوق است، جمله ( و کان تقیا ) حال او را نسبت به پروردگارش بیان مى کند، و جمله : ( و برا بوالدیه ) وضع او را نسبت به پدر و مادر حکایت مى نماید، و جمله : ( و لم یکن جبارا عصیا ) رفتار او را نسبت به سایر مردم شرح مى دهد، و حاصل معناى این جمله این است که آن جناب رؤ وف و رحیم به مردم، و خیر خواه و متواضع نسبت به ایشان بوده، ضعفاى ایشان را یارى مى کرده، و آنهائى را که آمادگى هدایت و رشد داشته اند هدایت مى نموده، و به این بیان این معنا نیز روشن مى شود اینکه بعضى از مفسرین کلمه ( عصیا ) را به عاصى نسبت به پروردگار تفسیر کرده تفسیر درستى نکرده است.

کلمه سلام (در معنا) نزدیک با کلمه ( امن ) است، و آنچه از موارد استعمال آن به دست مى آید این است که فرق میان آندو این است که ( امن ) عبارت است از خالى بودن مکان از هر چه مایه کراهت و ترس آدمى است، ولى سلام عبارت است از اینکه محل طورى باشد که هر چه آدمى در آن مى بیند ملایم طبعش باشد، نه از آن کراهت داشته باشد، و نه ترس.

و اگر کلمه سلام را نکره آورد براى این بود که تعظیم را بفهماند، یعنى در این سه روز سلامى فخیم و عظیم بر او باد، و در این ایام که هر کدامش ابتداى یکى از عوالم است، و آدمى در آن زندگى مى کند از هر مکروهى قرین سلامت باشد، روزى که متولد مى شود به هیچ مکروهى که با سعادت زندگى دنیایش ناسازگار باشد دچار نگردد، و روزى که مى میرد و زندگى برزخیش را شروع مى کند قرین سلامت باشد، و روزى که دوباره زنده مى شود و به حقیقت حیاة مى رسد سلامت باشد، و دچار تعب و خستگى نگردد.

بعضى گفته اند تقیید بعث به قید ( حیا ) براى این بوده که بفهماند یحیى به زودى شهید خواهد شد، چون خداى تعالى در جاى دیگر درباره شهداء فرموده : ( بل احیاء عند ربهم یرزقون ) .

و اختلاف تعبیر در ( ولد ) و ( یموت ) و ( یبعث ) که اولى را گذشته و دو تاى آخر را به صیغه آینده آورد براى این بود که بفهماند این سلام را در حال حیات دنیویش به او فرستاده بود، نه اینکه در عصر رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله وسلم) به او فرستاده باشد.

بحث روایتی#

بحث روایتى

در مجمع البیان گفته : روایت شده که امیرالمومنین (علیه السلام) در دعایش عرض کرد: اى خدا، اى ( که یعص ) از تو مسئلت مى دارم که...

و در معانى الاخبار به سند خود از سفیان بن سعید ثورى از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ضمن حدیثى طولانى فرمود: و کلمه ( که یعص ) معنایش : ( انا الکافى الهادى الولى العالم الصادق الوعد ) است، یعنى منم کافى، و هادى، و ولى، و عالم، و صادق الوعد.

مؤلف: و نیز قریب به این معنا از محمد بن عماره از آن جناب روایت شده است، و در الدرالمنثور از ابن عباس روایت شده که در معناى این کلمه گفته : ( کاف ) اشاره به کبیر، ( هاء ) به هادى، ( یا ) به امین، ( عین ) به عزیز، ( صاد ) به صادق است، و در نقل دیگرى اینطور گفته : که ( کاف ) بجاى کبیر است، و هم چنین تا آخر.

و نیز به طریق دیگرى نقل شده که گفته است : معنایش کریم، هادى، حکیم، علیم، صادق است، و از ابن مسعود و غیر او نیز روایت شده، و حاصل روایات به طورى که ملاحظه مى کنید این است که حروف مقطعه قرآن هر یک از اول یکى از اسماء حسناى خدا گرفته شده، چیزى که هست یکى مى گوید: ( کاف ) از کبیر، یکى مى گوید از کافى، و یکى مى گوید از کریم گرفته شده، و همچنین سایر حروف.

لیکن این روایات از این نظر ناصحیح به نظر مى رسند که در حروف مقطعه مورد بحث حرف ( یاء ) وجود دارد، و آن را به معناى ولى و یا حکیم و یا عزیز گرفته اند، و اولین حرف این اسماء هیچ یک ( یاء ) نیست، و در روایتى که از ام هانى نقل شده اصلا براى یاء معنائى نکرده، تنها کلمه مورد بحث به کافى و هادى و عالم و صادق معنا شده است، و در بیان این کلمه مختصرى اشاره رفت.

و در تفسیر قمى در ذیل آیه : ( و لم اکن بدعائک رب شقیا ) مى گوید یعنى دعاى من نزد تو هرگز بى نتیجه نبوده است.

و در مجمع البیان در ذیل آیه : ( و انى خفت الموالى ) گفته بعضى گفته اند: مقصود از موالى، عموها، و پسرعموها است، و آن را به امام ابى جعفر (علیه السلام) نسبت داده اند، و امام على بن الحسین و امام محمد بن على باقر (علیهمالسلام) خوانده اند: ( و انى خفت الموالى ) به فتحه خاء و تشدید فاء، و کسره تاء.

مؤلف: جمعى از صحابه و تابعین نیز اینطور قرائت کرده اند.

و در احتجاج است که عبداللّه بن حسن به سند خود از پدرانش (علیهم السلام) روایت کرده که فرموده اند: بعد از آنکه ابوبکر تصمیم گرفت فدک را از فاطمه بگیرد و این خبر به فاطمه (علیهالسلام) رسید، آن حضرت نزد وى رفت، و فرمود: اى پسر ابى قحافه آیا در کتاب خدا آمده که تو ارث از پدرت ببرى و من نبرم ؟ حرفى بیهوده مى زنى، آیا عمدا کتاب خدا را ترک کردید؟ و پشت سر انداختید؟ با اینکه در داستان یحیى بن زکریا مى فرماید: ( فهب لى من لدنک ولیا یرثنى و یرث من آل یعقوب.... ) .

مؤلف: مضمون این روایت هم به طرق شیعه نقل شده، و هم غیر شیعه، و استدلال آن جناب مبنى بر این است که مقصود از وراثت در داستان یحیى وراثت مال باشد، که ما در بیان آیه درباره اش بحث کردیم، و از طرق اهل سنت هم بعضى روایات دلالت بر آن دارد مثلا در الدرالمنثور از عده اى از صاحبان جامع از حسن روایت کرده اند که رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: خدا رحمت کند برادرم زکریا را، ورثه مى خواست چه کند و خدا رحمت کند برادرم لوط را که با داشتن خدا آرزوى داشتن رکن شدیدى مى کرد.

و در همان کتاب نیز از فاریابى از ابن عباس روایت شده که گفت : ( زکریا بچه دار نمى شد، از خدا درخواست کرد که پروردگارا به من از ناحیه خودت ولیىّ که از من و از آل یعقوب ارث ببرد کرامت کن ) و منظورش این بود که از من مال مرا و از یعقوب نبوت را ارث ببرد.

و در روح المعانى گفته، اهل سنت بر این مذهبند که انبیاء نه خود از کسى مال را به ارث مى برند، و نه به کسى مال ارث مى دهند، چون بر این معنا اخبارى دارند که به نظرشان اخبار صحیحى است، از طرق شیعه نیز همین معنا روایت شده، از آن جمله کلینى در کافى از ابى البخترى از ابى عبد اللّه جعفر صادق رضى اللّه عنه روایت کرده که گفت : علما ورثه انبیایند، و این بدان علت است که انبیاء درهم و دینارى ارث نمى دهند، بلکه ارث ایشان احادیثى از احادیث ایشان است، حال هر کس از احادیث آنان سهمى بگیرد حظى وافر و بسیار به دست آورده، و چون کلمه ( انما ) که به طور قطع و به اعتراف شیعه حصر را مى رساند پس قهرا جمله ( این است و جز این نیست ) که ترجمه ( انما ) است انحصار را افاده مى کند.

و وراثت در آیه شریفه باید حمل بر همین معنا که گفتیم بشود، و قبول نداریم که در لغت حقیقت در وراثت مال و مجاز در وراثت علم و امثال آن باشد، بلکه حقیقت در اعم از وراثت مال و علم و منصب است، و این غلبه استعمال در عرف فقها است که باعث شده معناى وراثت مال مبادرت به ذهن کند و نظیر منقولات عرفى شود.

و به فرضى هم که تسلیم شویم که معناى حقیقى آن در لغت همان وراثت مال است و در غیر مال مجاز است، مى گوئیم این مجازى است متعارف و مشهور، مخصوصا در استعمالات قرآن کریم آنقدر مشهور است که با حقیقت هیچ تفاوتى ندارد، از جمله موارد استعمال قرآنى آن آیه ( ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا ) و آیه ( فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب ) و آیه : ( ان الذین اورثوا الکتاب من بعدهم ) و آیه ( ان الارض لله یورئها من یشاء من عباده ) و آیه ( ولله میراث السماوات و الارض ) .

و اما اینکه گفته اند: داعى نداریم لفظ را از معناى حقیقیش برگردانیم مى گوئیم : چرا، داعى داریم، و آن این است که کلام معصوم را از دروغ بودن حفظ کنیم و در عین حال تأویل هم نکنیم، چون تأویل کردنش مانند دست کشیدن به بوته خار و خار را از آن تراشیدن است، و کلام معصوم همه دلالت بر این دارد که مراد از ارث، ارث علم و نبوت است و آثارى هم که دلالت دارد بر اینکه انبیاء مال را به ارث مى برند آثار و اخبارى نیست که در نظر زرگر احادیث، ارزشى داشته باشد.

بعضى پنداشته اند که اصلا نمى توانیم ارث در آیه مورد بحث را حمل بر ارث نبوت کنیم، براى اینکه اگر چنین حملى بکنیم دیگر جائى براى جمله : ( و اجعله رب رضیا ) باقى نمى ماند، چون پیغمبران همه رضى هستند، و بنابراین جمله مذکور لغو و بیهوده خواهد شد، و لیکن از آنچه ما قبلا گفتیم نقطه ضعف این سخن به دست مى آید، و این پندار که کسبى بودن چیزى منافى با ارثى بودن آن است پندارى است غلط زیرا در کلام امام صادق (علیه السلام) وراثت متعلق شده به چیزى که کسبى نیست که همان احادیث انبیاء باشد.

و نیز از آن جمله روایتى است که کلینى در کافى از ابى عبداللّه رضى اللّه عنه نقل کرده که فرموده : سلیمان از داوود ارث برد، و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از سلیمان ارث برد، چه وراثت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از سلیمان تصور ندارد که غیر از وراثت علم و نبوت و امثال آن باشد، این بود کلام روح المعانى.

و بحثى که وى کرده دو جنبه دارد یکى کلامى که مربوط به مساله فدک است، که از دهات خیبر بوده، و در عهد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در دست فاطمه دختر آن جناب بوده و خلیفه اول آن را از دست وى بیرون کرد، و در پاسخ اعتراض آن جناب به حدیثى که از پیغمبر اکرم روایتش کرد استناد جسته و آن حدیث این است که آن جناب فرموده : انبیاء مالى از خود نمى گذارند و هر چه بگذارند صدقه است، و در پیرامون این حدیث بحثهائى طولانى و مشاجراتى میان متکلمین شیعه و سنى در گرفته است، و چون بحثى است غیر تفسیرى و خارج از غرض این کتاب لذا ما متعرض آن نمى شویم.

و یک جنبه تفسیرى دارد که تعرضش براى ما اهمیت دارد چون مى خواهیم بفهمیم معناى آیه : ( و انى خفت الموالى من ورائى و کانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنک ولیا یرثنى و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا ) چیست ؟ و از آن چه استفاده مى شود؟ بنابراین یک یک حرفهائى که وى زده جواب مى دهیم.

اما اینکه گفت : از طرق شیعه نیز همین معنا روایت شده، مى گوئیم روایت در این باب منحصر به آن یک روایت که وى از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده و به آن تمسک کرده نیست، بلکه در این مضمون به طریق خود ایشان از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نیز نقل شده، و معنایش (البته آن معنائى که هر شنونده آن را مى فهمد نه غیر آن را) این است که شأن انبیاء این نیست که به جمع اموال اهتمام بورزند، و عمر خود را صرف آن نموده، و سپس براى وارث بعد از خود باقى بگذارند، وظیفه و شأنى که دارند این است که حکمت را براى جانشینان بعد از خود باقى گذارند، و این یک معناى رایج استعمالى و شایعى است که ما هم قبولش ‍ داریم، و جاى انکار نیست...

و اما اینکه گفت قبول نداریم که در لغت حقیقت در وراثت مال و مجاز در علم و امثال آن باشد، در جواب مى گوئیم بحث در این نیست که آیا حقیقت لغوى در چیزى و با مجاز مشهور و یا غیر مشهور در آن است، و ما هم هیچ اصرارى بر یکى از این سه احتمال نداریم، اختلاف مورد بحث همه در این است که وراثت چه حقیقت در مال و مجاز در امثال علم و حکمت باشد، و چه حقیقت مشترک میان آن دو بوده باشد، اگر بخواهیم از آن اراده کنیم خصوص علم و حکمت را آیا محتاج به قرینه اى که در صورت اول لفظ را از معناى حقیقى به معناى مجازى برگرداند، و در صورت دوم یکى از دو معناى حقیقى (علم و حکمت ) را معین کند هستیم یا نه، و سیاق آیه مورد بحث و سایر آیات این داستان که در سوره آل عمران و انبیاء آمده و قرائنى که با آنها هست با وراثت علم و امثال آن نمى سازد، تاچه رسد به این که لفظ را از وراثت مال منصرف نماید، که توضیح این ناسازگارى گذشت.

آرى به طورى که از تعلیم قرآن کریم بر مى آید اصلا ممکن نیست وراثت متعلق به نبوت هم بشود، زیرا نبوت یک موهبت الهى است که انتقال و تحویل و تحول بر نمى دارد، و معلوم است که ترک و واگذارى به غیر در معناى وراثت خوابیده، وقتى مى گوئیم فلانى مال یا ملک یا منصب و یا علم و امثال اینها را به فلانى ارث داد معنایش این است که خود از آنها دست برداشت وبه او انتقال داد، و همین جهت است که مى بینیم در هیچ جاى قرآن و سنت وراثت در نبوت و رسالت به کار نرفته.

و اما اینکه گفت : چرا داعى داریم و آن این است که کلام معصوم را از دروغ بودن حفظ کنیم، جواب مى گوئیم که این خود اعتراف به گفته ما است، که گفتیم هیچ قرینه اى در کلام نیست که دلالت کند بر اینکه مراد از لفظ یرثنى ارث غیر مال است بلکه مطلب به عکس است، یعنى قرینه هست بر این که مراد ارث مال است، و اگر آیه را حمل بر معناى مورد نظر خود کرده اند از این رو بوده که خواسته اند ظاهر حدیث مزبور را که به نظر خود صحیح پنداشته اند حفظ نمایند غافل از اینکه معنا ندارد که معناى قرآن کریم در دلالت هاى استعمالیش محتاج به قرینه خارجى و غیر قرآنى باشد آن هم در جائى که خود قرآن محفوف به قرائنى باشد که مخالف آن قرینه غیر قرآنى بوده باشد، و خلاصه ما قرائنى که در سیاق یک آیه هست همه را نادیده بگیریم براى این که یک قرینه خارجى و غیر قرآنى را صحه بگذاریم.

و اگر بگوئى پس چطور عمومات آیات احکام را با روایت تخصیص و اطلاقات آن را تقیید مى کنید؟ در جواب مى گوئیم مساله تخصیص و تقیید تصرف در دلالت لفظ به حسب استعمال نیست، بلکه تصرف در مراد از خطاب است.

علاوه بر اینکه معنا ندارد که اخبار آحاد در غیر احکام شرعى که جز جعل تشریعى چیز دیگرى نیستند حجت بوده باشد، آن هم با مخالفتش با کتاب، که همه این مطالب در علم اصول برهانى شده است.

و اما اینکه گفت : ( و لیکن از آنچه ما قبلا گفتیم نقطه ضعف این سخن به دست مى آید ) مقصودش اشاره به این است که جمله ( و اجعله رب رضیا ) را تاکید براى جمله : ( ولیا یرثنى ) گرفت، و یا اشاره به این است که ( رضیا ) را به معناى ( مرضى ) نزد مردم گرفته بود که به خیال خود کلام خداى را از لغویت نگاه بدارد، و لیکن از مطالبى که ما در بیان آیه گذراندیم اشکال این دو سخن روشن مى گردد.

و در تفسیر عیاشى از ابى بصیر از ابى عبداللّه (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:

زکریا بعد از آنکه از پروردگارش درخواست فرزندى کرد و ملائکه او را به آن ندا که مى دانید ندایش داد، دلش خواست بفهمد این ندا از کجا است آیا از خداى تعالى است ؟ لذا خداى تعالى به او وحى کرد نشانه این مطلب این است که سه روز زبان از سخن با مردم باز دارى، آنگاه فرمود بعد از آنکه سه روز زبان از سخن باز داشت و هیچ سخن نگفت آن وقت فهمید که نداى مزبور از ناحیه خداى تعالى بوده چون غیر خدا کسى نمى تواند در نفس پیغمبر تصرف کند.

و در تفسیر نعمانى به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: امام امیرالمومنین (علیه السلام) در پاسخ مردمى که از او از معناى وحى سؤال کرده بودند فرمود یک قسم از وحى وحى نبوت است، و قسم دیگر وحى الهام و قسم سوم وحى اشاره است آنگاه کلام را همچنان ادامه داد تا آنجا که فرمود: و اما وحى اشاره، کلام خداى عز و جل است که مى فرماید: ( فخرج على قومه من المحراب فاوحى الیهم ان سبحوا بکره و عشیا ) چون زکریا (علیه السلام) موظف شده بود که سه روز با مردم سخن نگوید مگر با رمز و اشاره ( لا تکلم الناس ثلاثه ایام الا رمزا ) .

و در مجمع البیان از معمر روایت کرده که گفت : امام صادق (علیه السلام) فرمود: بچه ها به یحیى گفتند: بیا با ما بازى کن، گفت : بازى چیست، مگر خلقت ما براى بازى بود، آرى از همان کودکى داراى حکمت بود چنانچه قرآن کریم فرمود: ( و آتیناه الحکم صبیا ) این مضمون از ابى الحسن رضا (علیه السلام) نیز روایت شده.

مؤلف: و در الدرالمنثور هم از ابن عساکر از معاذ بن جبل به طور رفع روایت شده است، و نیز در همین معنا از ابن عباس از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) روایت آمده.

و در کافى به سند خود از على بن اسباط روایت شده که گفت : من حضرت ابا جعفر (علیه السلام) را دیدم که به طرفم مى آمد، نگاهى دقیق و طولانى به او کردم و به سر تا پاى او مى نگریستم که بعدا شمایلش را براى شیعیانى که در مصرند تعریف کنم، در همین بین که من مشغول تماشاى او بودم نشست، و فرمود: اى على خداى عز و جل احتجاج مى کند به امامت به مثل آن حجتى که با آن احت جاج مى کند بر نبوت آنگاه خواند: ( و آتیناه الحکم صبیا ) ( و لما بلغ اشده و بلغ اربعین سنه ) سپس فرمود:

آرى ممکن است خداوند حکمت را در حال کودکى به کسى بدهد، همچنانکه ممکن است در حال چهل سالگى بدهد.

مؤلف: اینکه در این روایت حکم به حکمت تفسیر شده مؤ ید بیان سابق ما است.

و در الدرالمنثور است که عبد الرزاق و احمد در کتاب زهد و عبد بن حمید و ابن منذر و ابن ابى حاتم همگى از قتاده روایت کرده اند که در تفسیر جمله : ( و لم یکن جبارا عصیا ) گفت سعید بن مسیب مى گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ کس خدا را روز قیامت ملاقات نمى کند مگر اینکه گناه دارد، به جز یحیى بن زکریا. قتاده مى گوید حسن از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) روایت کرد که فرمود: یحیى (علیه السلام) نه گناه کرد و نه هرگز خیال زنى را به دل خطور داد.

و در همان کتاب است که احمد و حکیم ترمذى در کتاب نوادر الاصول و حاکم و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : رسول خدا فرمود: هیچ کس از بنى آدم نیست مگر آنکه خطا کرده و یا حداقل تصمیم بر آن را گرفته است، مگر یحیى بن زکریا که نه خیال آن را کرد و نه مرتکب شد.

مؤلف: این معنا به طرق اهل سنت با الفاظ مختلف روایت شده، و لیکن به خاطر اینکه عصمت را اختصاص به یحیى (علیه السلام) داده چاره اى جز این نیست که بگوئیم مقصود انبیاء و ائمه (علیهم السلام) بوده، هر چند که با ظاهر این روایات مخالف باشد، و این مخالفت را به گردن راویان این احادیث انداخته، بگوئیم سوء تعبیر از ایشان بوده، چون راویان عادتشان بر این بوده که آنچه را از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مى شنیده اند نقل به معنا مى کردند و عنایتى به حفظ الفاظ آن جناب نداشته اند، و کوتاه سخن اخبار در زهد یحیى (علیه السلام) بسیار و بیرون از حد و شمار است، و به طورى که در اخبار آمده آن جناب گیاه مى خورد و لیف خرما را لباس مى کرد و از خوف خدا آنقدر مى گریست که از چشم تا منتهاى صورتش مجرائى مانند نهر درست شده بود.

و نیز از ابن عساکر از قره روایت آورده که گفت : آسمان بر هیچ کس نگریست جز بر یحیى بن زکریا و حسین بن على، و این سرخى آسمان همان گریه آن است.

مؤلف: این معنا در مجمع از امام صادق (علیه السلام) نیز روایت شده و در آخر آن آمده که قاتل یحیى و قاتل حسین (علیه السلام) هر دو ولدالزنا بوده اند.

و در همان کتاب است که حاکم و ابن عساکر از ابن عباس روایت کرده که گفت : خداى تعالى به محمد بن عبداللّه (صلى اللّه علیه و آله و سلم) وحى کرد که من در انتقام خون یحیى بن زکریا هفتاد هزار نفر را کشتم و به زودى به انتقام خون پسر دخترت هفتاد هزار و هفتاد هزار مى کشم.

و در کافى به سند خود از ابى حمره از ابى جعفر (علیه السلام) روایت کرده که گفت ازآن جناب پرسیدم مقصود از جمله : ( و حنانا من لدنّا و زکاه ) چیست ؟ فرمود ( تحنن اللّه ) یعنى خدا وى را دوست مى داشت، پرسیدم از تحنن خدا به او چه رسید، و چه دید؟ فرمود: وقتى مى گفت یا رب، خداى تعالى در جوابش مى گفت : ( لبیک یا یحیى ) تا آخر حدیث.

و در عیون اخبار به سندى که به یاسر خادم مى رسد از او روایت کرده که گفت : من از ابى الحسن رضا (علیه السلام) شنیدم که مى فرمود: وحشتناک ترین مواقفى که بشر دارد سه موقف است یکى آن روزى که از شکم مادر متولد مى شود، و دنیا را مى بیند، و یکى آن روزى که مى میرد و آخرت و اهل آخرت را مى بیند، و یکى روزى که مبعوث مى شود، و احکامى مى بیند که در دار دنیا ندیده بود.

و خداى عزوجل حضرت یحیى را در این سه موقف سلامت و عافیت داده، و ترس به دلش راه نداده بود، و به همین جهت درباره اش فرموده : ( و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا ) همچنان که عیسى هم در این سه موقف بر خود سلام کرد و گفت : ( و السلام على یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا ) .

داستان زکریا (علیه السلام) در قرآن#

خداى تعالى زکریا (علیه السلام) را در کلام خود به صفت نبوت و وحى توصیف نموده و نیز در اول سوره مریم او را به عبودیت و در سوره انعام در عداد انبیایش شمرده، و از صالحینش و از مجتبینش خوانده، که عبارتند از مخلصون و همچنین از مهدیونش دانسته است.

تاریخ زندگیش - قرآن کریم از تاریخ زندگى آن جناب غیر از دعاى او در طلب فرزند و استجابت دعایش و تولد فرزندش یحیى چیزى نیاورده، و این قسمت از زندگى آن جناب را بعد از نقل سرگذشتش با مریم که چگونه عبادت مى کند و چگونه خدا کرامتها را به او داده نقل کرده است.

آرى در این قسمت فرموده زکریا متکفل امر مریم شد، چون مریم پدرش عمران را از دست داده بود، و چون بزرگ شد از مردم کناره گیرى کرد، و در محرابى که در مسجد به خود اختصاص داده بود مشغول عبادت شد، و تنها زکریا به او سر مى زد، و هر وقت به محراب او مى رفت مى دید نزد او رزقى آماده است، مى پرسید این غذا را چه کسى برایت آورده ؟ مى گفت : این از ناحیه خداى تعالى است که خداى تعالى به هر که بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.

در اینجا طمع زکریا به رحمت خدا تحریک شد، خداى خود را خواند، و از او فرزندى از همسرش درخواست نمود، و ذریه طیبه اى مساءلت کرد، و با اینکه او خودش مردى سالخورده، و همسرش زنى نازا بود، دعایش مستجاب شد، و در حالى که در محراب خود به نماز ایستاده بود ملائکه ندایش دادند: اى زکریا خداى تعالى تو را به فرزندى که اسمش یحیى است بشارت مى دهد، زکریا براى اینکه قلبش اطمینان یابد و بفهمد این ندا از ناحیه خدا بوده و یا از جاى دیگر، پرسید پروردگارا آیتى به من بده که بفهمم این ندا از تو بود، خطاب آمد آیت و نشانه تو این است که سه روز زبانت از تکلم با مردم بسته مى شود، و سه روز جز با اشاره و رمز نمى توانى سخن بگوئى، و همینطور هم شد، از محراب خود بیرون شده نزد مردم آمد، و به ایشان اشاره کرد که صبح و شام تسبیح خدا گوئید، و خدا همسر او را اصلاح نموده یحیى را بزائید (سوره آل عمران، آیات 37 - 41، سوره مریم، آیات 2 - 11، سوره انبیاء آیات 89 - 90).

قرآن کریم درباره سرانجام و مال امر او و چگونگى درگذشتش چیزى نفرموده، ولى در اخبار بسیارى از طرق شیعه و سنى آمده که قومش او را به قتل رساندند، بدین صورت که وقتى تصمیم گرفتند او را بکشند او فرار کرده و به درخت پناهنده شد، درخت شکافته شد و او در داخل درخت قرار گرفته درخت به حال اولش برگشت، شیطان ایشان را به نهانگاه وى خبر داد، و گفت که باید درخت را اره کنید، ایشان همین کار را کردند و آن جناب را با اره دو نیم نمودند، و به این وسیله از دنیا رفت.

در بعضى از روایات آمده که سبب کشتن وى این بود که او را متهم کردند که با حضرت مریم عمل منافى عفت انجام داده و از این راه مریم به عیسى (علیهمالسلام) حامله شده و دلیلشان این بود که غیر از زکریا کسى به مریم سر نمى زد، جهات دیگرى نیز روایت شده.

داستان یحیى (علیه السلام) در قرآن#

1 - ستایش قرآن کریم : خداى عزوجل آن جناب را در چند جاى قرآن یاد کرده و او را به ثناى جمیلى ستوده، از آن جمله او را تصدیق کننده کلمه اى از خدا (یعنى نبوت مسیح ) خوانده و او را سید و مایه آبروى قومش و حصور (بى زن ) خوانده، و پیغمبرى از صالحین نامیده، ( سوره آل عمران، آیه 39 ) .

و نیز از مجتبین یعنى مخلصین و راه یافتگان خوانده (سوره انعام، آیه 85 تا 87) و نام او را خودش نهاده، و او را یحیى نامیده، که قبل از وى هیچ کس بدین نام مسمى نشده، و او را ماءمور به اخذ کتاب به قوت نموده، و او را در کودکى حکم داده، و بر او در سه روز زندگیش سلام فرستاده، روزى که متولد شد، و روزى که از دنیا مى رود و روزى که دوباره زنده مى شود (سوره مریم، آیات 2 - 15) و به طور کلى دودمان زکریا را مدح کرده و فرموده ( انّهم کانوا یسارعون فى الخیرات و یدعوننا رغبا و رهبا و کانوا لنا خاشعین ) اینان مردمى بودند که در خیرات ساعى و کوشا بودند و ما را به رغبت و از رهبت و خشوع مى خواندند ( سوره انبیاء، آیه 90 ) و مقصود از کلمه اینان یحیى و پدر و مادر او است.

2 - تاریخ زندگیش - یحیى (علیه السلام) به طور معجره آسا و خارق العاده براى پدر و مادرش متولد شد، چون پدرش پیرى فرتوت و مادرش زنى نازا بود، و هر دو از فرزنددار شدن ماءیوس بودند، در چنین حالى خداى تعالى یحیى را به ایشان ارزانى داشت، و یحیى (علیه السلام) از همان کودکى مشغول عبادت شد خداى تعالى از کودکى او را حکمت داده بود، او تمام عمر را به زهد و انقطاع گذرانید، و هرگز با زنان نیامیخت و هیچ یک از لذائذ دنیا او را از خدا به خود مشغول نساخت.

یحیى (علیه السلام) معاصر عیسى بن مریم (علیهمالسلام) بود و نبوت او را تصدیق کرد و او در میان قوم خود سید و شریف بود به طورى که دلها همه به او توجه مى نمود و به سویش میل مى کرد، مردم پیرامونش جمع مى شدند، و او ایشان را موعظه مى کرد، و به توبه از گناهان دعوت مى نمود، و به تقوى دستور مى داد تا روزى که کشته شد.

و در قرآن کریم درباره کشته شدنش چیزى نیامده، ولى در اخبار آمده که سبب شهادتش این بود که زنى زناکار در عهد او مى زیسته و پادشاه بنى اسرائیل مفتون او شد، و با او مراوده کرد یحیى (علیه السلام) وى را از این کار نهى مى نمود و ملامتش مى کرد، و چون در قلب پادشاه عظیم و محترم بود لذا پادشاه از اطاعتش ناگزیر بود، این معنا باعث شد که زن زانیه نسبت به آن جناب کینه توزى کند، از آن به بعد به پادشاه دست نمى داد مگر بعد از آنکه سر یحیى را از بدنش جدا نموده برایش هدیه بفرستد، پادشاه نیز چنین کرد آن جناب را به قتل رسانده و سر مقدسش را براى زن زانیه هدیه فرستاد.

و در بعضى از اخبار دیگر آمده که سبب قتلش این بود که پادشاه عاشق برادرزاده خود شد، و مى خواست با او ازدواج کند یحیى (علیه السلام) او را نهى مى کرد و مخالفت مى نمود، تا آنکه وقتى همسر برادرش دختر را آن چنان آرایش کرد که تمام قلب شاه را مسخر کند، با چنین وضعى دخترش را نزد پادشاه فرستاد، و به او گفته بود که چون خواست از تو کام بگیرد مخالفت کن، و بگو شرطش این است که سر یحیى را برایم حاضر کنى، او نیز بلادرنگ سر یحیى را از بدن جدا نموده در طشتى طلا گذاشت، و براى دختر برادر حاضر ساخت.

و در روایات، احادیث بسیارى درباره زهد و عبادت و گریه او از ترس خدا و درباره مواعظ و حکمتهاى او وارد شده.

داستان زکریا و یحیى در انجیل#

در انجیل آمده است : در ایام سلطنت هیرودس پادشاه یهودیان، کاهنى بود به نام زکریا و از فرقه ابیا، همسر او زنى بود از دختران هارون به نام الیصابات این زن و شوهر هر دو نسبت به خداى تعالى فرمانبردار و هر دو اهل عبادت و عمل به سفارشات رب و احکام او بودند، و در عبادت خدا گوش به ملامتهاى مردم نمى دادند، و از فرزند محروم بودند چون الیصابات زنى نازا بود علاوه بر اینکه عمرى طولانى پشت سر گذاشته بودند.

روزى در بینى که سرگرم که انت براى فرقه خود بود بر حسب عادت کاهنان قرعه به نامش اصابت کرد که آن روز بخور دادن هیکل رب (کلیسا) را عهده بگیرد، رسم مردم این بود که در موقع بخور دادن تمامى نمازگزاران از هیکل بیرون مى آمدند، وقتى زکریا داخل هیکل شد فرشته پروردگار در حالى که طرف دست راست قربانگاه بخور ایستاده بود برایش ظاهر شد، زکریا از دیدن او وحشت کرد و مضطرب شد فرشته گفت اى زکریا نترس من خواهش تو را و همسرت الیصابات را شنیدم به زودى فرزندى برایت مى آورد و باید او را یوحنا بنامى، از ولادت او فرحى و مسرتى به تو دست مى دهد، و بسیارى از ولادت او خوشحال مى شوند، زیرا او در برابر پروردگار مردى عظیم خواهد بود، نه خمرى مى نوشد، و نه مسکرى، از همان شکم مادر پر از روح القدس به دنیا مى آید، و بسیارى از بنى اسرائیل را به درگاه رب معبودشان برمى گرداند، پیشاپیش او روح ایلیا و نیروى او در حرکت است تا دلهاى پدران را به فرزندان و عاصیان را به فکرت ابرار و نیکان برگرداند، تا حزبى مستعد و قوى براى رب فراهم شود، زکریا با فرشته گفت چگونه به این اطمینان پیدا کنم ؟ چون من مردى سالخورده و همسرم زنى نازا و پیر است، فرشته پاسخش داد که من جبرئیلم که همواره در برابر خدا گوش بفرمانم، خدا مرا فرستاده تا با تو گفتگو کنم، و تو را به این مژده نوید دهم، و تو از همین الان لال مى شوى و تا روزى که این فرزند متولد شود نمى توانى با کسى سخن گوئى، و این شکنجه به خاطر این است که تو کلام مرا که بزودى صورت مى بندد تصدیق ننمودى.

مردم بیرون هیکل منتظر آمدن زکریا بودند و از دیر کردنش تعجب مى کردند، و وقتى بیرون آمد دیدند که نمى تواند حرف بزند، فهمیدند که در هیکل خوابش برده، و خوابى دیده است، زکریا با اشاره با ایشان حرف مى زد و همچنین ساکت بود.

پس از آنکه ایام خدمتش در هیکل تمام شد، و به خانه اش رفت، چیزى نگذشت که همسرش الیصابات حامله شد، و مدت پنج ماه خود را پنهان مى کرد، و با خود مى گفت پروردگار من اینطور با من رفتار کرد، و در ایامى که نظرى به من داشت مرا از عار و ننگ که در مردم داشتم نجات داد.

انجیل سپس مى گوید: مدت حمل الیصابات تمام شد، و پسرى آورد، همسایگان و خویشان وقتى شنیدند که خدا رحمتش را نسبت به او فراوان کرده با او در مسرت شرکت کردند، و در همان روز دلاک آوردند تا او را ختنه کند، و او را به اسم پدرش زکریا نامیدند، ولى مادرش قبول نکرد، و گفت، نه، باید یوحنا نامیده شود، گفتند در میان قبیله و عشیره تو چنین نامى نیست، لذا از پدرش زکریا پرسیدند میل دارد چه اسمى بر او بگذارند، او که تا آن روز، قادر بر حرف زدن نبود لوحى خواست تا در آن بنویسد لوح را آوردند در آن نوشت یوحنا، همه تعجب کردند، و در همان حال زبان زکریا باز شد، و خداى را شکر گفت، همسایگان همه و همه دچار دهشت و ترس شدند وهمه عجائبى را که دیده بودند به یکدیگر مى گفتند، تا در تمامى کوههاى یهودى نشین پر شد، و همه در دل مى گفتند تا ببینى عاقبت این بچه چه باشد، و قطعا دست پروردگار با او است، چون پدرش زکریا هم پر از روح القدس بود و ادعاى نبوت مى کرد...

و باز در انجیل آمده که در سال پانزدهم از سلطنت طیباریوس قیصر که بیلاطس نبطى والى بر یهودیان و هیرودس رئیس بر ربع جلیل و فیلبس برادرش رئیس بر ربع ایطوریه و کوره تراخوتینس و لیسانیوس رئیس بر ربع ابلیه بودند در ایام ریاست حنان و قیافا بر کاهنان کلمه خدا بر یوحنا فرزند زکریا در صحرا صورت گرفت.

و به همین مناسبت فرمانى به تمامى شهرهاى پیرامون اردن رسید که مردم معمودیه توبه و مغفرت گناهان را انجام دهند، و این قصه در سفر اقوال اشعیاى پیغمبر نیز آمده که : ( آوازى از صحرا بر آمد که آماده راه خدا باشید، و راه او را هموار سازید، بدانید که همه بیابانها پر مى شود و همه کوهها و تلها به فرمان در مى آید، و همه کجى ها راست مى شود، و همه دره ها، راه هموار مى گردد و بشر خلاصى خداى را به چشم مى بیند.

و شنیدند که به مردمى که براى تعمید از آن بیرون شده بودند مى گفت اى فرزندان افعى ها چه کسى به شما یاد داد که از غضب آینده فرار کنید؟ باید که میوه هائى که سزاوار توبه باشد درست کنید، و هرگز درباره خود نگوئید که ما پدرى چون ابراهیم داریم، چون به شما مى گویم که خدا قادر است از این سنگها فرزندانى براى ابراهیم درست کند، و الان تبر بر ریشه درختان گذاشته شده هر درختى که بار نمى دهد از ریشه بریده مى شود و در آتش مى سوزد.

جمعیت پرسیدند پس چکار کنیم ؟ جواب داد هرکس دو دست لباس دارد یک دست آن را به کسى بدهد که برهنه است، و همچنین هرکس طعام اضافه دارد به کسى بدهد که ندارد، مالیات بگیران آمدند که تعمید شوند، پرسیدند اى معلم ما چگونه تعمید کنیم ؟ گفت : بیش از آنچه که حق شما است نگیرید، لشگریان هم آمدند و پرسیدند ما چه کنیم گف ت شما به کسى ظلم نکنید و افتراء نبندید و به مواجب خود اکتفاء کنید.

در همان موقعى که مردم منتظر و همه در دلهایشان درباره یوحنا فکر مى کردند که نکند او همان مسیح باشد یوحنا به همه چنین جواب گفت : من شما را به آب تعمید مى دهم، و لیکن بعد از من کسى نزد شما مى آید که از من قوى تر است، کسى است که من خود را قابل آن نمى دانم که بند کفشش را باز کنم، او به زودى شما را به روح القدس و آتش غسل خواهد داد که طبقش در دست او است و به زودى خرمن خود را پاکیره کرده گندمها را در انبار خود جمع نموده، کاه را به آتشى که هرگز خاموش نشود و به چیرهاى بسیارى دیگر آتش مى زند، و همینطور مردم را موعظه مى کرد و بشارت مى داد.

و اما هیرودس رئیس ربع به خاطر اینکه آبرویش در میان مردم در مسأله هیرود یا همسر برادرش فیلبس و نیز به خاطر شرارت هائى که داشت به مخاطره افتاده بود، یک خطائى بزرگتر از همه مرتکب شد و آن این بود که یوحنا را به زندان افکند.

و در انجیل آمده که هیرودس خودش به دست خود یوحنا را به زندان مى برد و بند بر او مى نهاد و این کار را به خاطر هیرودیا همسر برادرش قیلبس مى کرد، چون خودش با او ازدواج کرده بود، و یوحنا با این عمل وى مخالفت مى کرد، که ازدواج تو با همسر برادرت حلال نیست، و از همین روى هیرودیا کینه او را در دل داشت، مى خواست او را بکشد، نمى توانست، چون هیرودس از یوحنا حساب مى برد و مى دانست که او مردى نکوکار و مقدس است، و همواره او را محافظت مى کرد کلامش را شنیده اعمال بسیارى به جا مى آورد و سخنش را به خوشى مى شنید تا آنکه روزى چنین اتفاق افتاد که هیرودس براى جشن میلادش شامى تهیه کرده، بزرگان مملکت و افسران ارتش و هزاره هاى لشگر را دعوت کرده بود، موقعى که همه جمع شده بودند دختر هیرودیا وارد شده در مجلس ‍ رقصى کرد که هیرودس و کرسى نشینان او همه خوشحال شدند، شاه بدو گفت : هر چه مى خواهى بخواه تا به تو بدهم و سوگند یاد کرد که هر چه از من بخواهى مى دهم هر چند نصف مملکتم باشد، دختر برون شده به مادرش بگفت و پرسید که چه بخواهم ؟ گفت سر بریده یوحنا معمدان را بخواه، دختر در همان لحظه و به سرعت نزد شاه رفت و گفت : مى خواهم همین الان سر بریده یوحنا معمدان را در طبقى برایم حاضر کنى، شاه در اندوه شد، چون از یک سو نمى خواست چنین کارى بکند و از سوى دیگر جلو کرسى نشینان خود سوگند یاد کرده بود و لذا جلادى را فرستاد

تا سر از بدن او جدا کرده بیاورد، او هم رفت و در زندان سر از بدن یوحنا جدا نموده، در طبقى گذاشت و آورده نزد دختر نهاد دختر هم آن را به مادرش داد، شاگردان یوحنا چون این بشنیدند آمدند و بدن بى سر او را برداشته دفن کردند.

این بود آنچه که در انجیل آمده البته در اناجیل اخبار دیگرى نیز راجع به یحیى (علیه السلام) است که از حدود آنچه ما در اینجا آوردیم تجاوز نمى کند، خواننده متدبّر و گوهر شناس مى تواند گفته هاى ما را، که از انجیل ها نقل کردیم، با آنچه قبلا آوردیم تطبیق کند و موارد اختلاف را به دست آورد.