تفسیر آیات ۱ تا ۹ سورهٔ حجر

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۳۵ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۹ است.

بیان آیات#

بیان آیات

مفاد کلى سوره مبارکه حجر#

این سوره پیرامون استهزاء کفار به رسول خدا (صلى الله علیه و آله وسلم) سخن میگوید که نسبت جنون به آنجناب داده و قرآن کریم را هذیان دیوانگان خوانده بودند. پس در حقیقت در این سوره رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) را تسلاى خاطر داده، و وى را به صبر و ثبات و گذشت از آنان سفارش مى کند و نفس شریفش را خوشحال و مردم را بشارت و انذار میدهد.

و این سوره به طورى که از آیاتش بر مى آید در مکه نازل شده است. ولى صاحب مجمع البیان از حسن نقل کرده که آیه و ( لقد آتیناک سبعا من المثانى ) را استثناء نموده و گفته که این آیه در مدینه نازل شده است. همچنین آیه ( کما انزلنا على المقتسمین الذین جعلوا القرآن عضین ) . ولى اشکال این قول به زودى ذکر خواهد شد.

در این سوره آیه ( فاصدع بما توءمَر و اعرض عن المشرکین... ) قرار دارد که با یک مساله تاریخى در باره شروع دعوت اسلامى قابل انطباق است، و آن مساله این است که رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم) در اول بعثت، دعوت خود را علنى نکرد و تا مدت سه و یا چهار و یا پنج سال پنهانى دعوت مینمود، زیرا اوضاع آن قدر نامساعد بود که اجازه چنین اقدامى نمیداد، لذا در این مدت آحادى از مردم را که احتمال میداد دعوتش را قبول کنند ملاقات میکرد، و دعوت خود را پنهانى با آنان در میان میگذاشت تا آنکه خداى تعالى با آیه مذکور اجازه اش داد تا دعوتش را علنى کند.

و این مطلب تاریخى را روایات وارده از طریق شیعه و سنى نیز تایید مى کند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در اول بعثت تا چند سال دعوت خود را براى عموم مردم علنى نکرد تا آنکه خداى تعالى آیه ( فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین ) را فرستاد. آن جناب به میان مردم آمد و دعوت خود را عمومى و علنى کرد. بنا بر این میتوان گفت که سوره مورد بحث مکى است و در ابتداى علنى شدن دعوت نازل شده است.

و از جمله آیات برجستهاى که در این سوره واقع شده و حقایق بسیار مهمى از معارف الهى را در بر دارد آیه ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) و آیه ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ) است.

اشاره ( تلک ) به آیات کریمه، و مقصود از ( کتاب ) قرآن است. و اگر قرآن را نکره و بدون الف و لام آورده براى اشاره به عظمت کتاب الهى است، همچنان که کلمه ( تلک ) که براى اشاره به دور به کار مى رود بر همین مطلب دلالت مى کند. و معناى آیه این است که: بر خلاف آنچه کفار پنداشته و تو را دیوانه خوانده و کلام خداى را استهزاء کرده اند، این آیات بلند مرتبه و رفیع الدرجه اى که ما به تو نازل کردیم آیات کتاب الهى است، آیات قرآن عظیم الشان است که جدا کننده حق از باطل است.

ممکن هم هست منظور از کتاب، لوح محفوظ باشد، چون از برخى از آیات قرآن بر مى آید که قرآن در لوح محفوظ است و از همان لوح محفوظ نازل گشته، مانند آیه ( انه لقرآن کریم فى کتاب مکنون ) و آیه ( بل هو قرآن مجید فى لوح محفوظ ) بنا بر این احتمال، جمله ( تلک آیات الکتاب و قرآن مبین ) به منزله خلاصه اى از آیه ( و الکتاب المبین انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) خواهد بود.

پشیمانى کافران: اى کاش مسلمان شده بودیم!#

این جمله مقدمه است براى نقل تهمتهایى که به پیغمبر زده و گفتند: ( یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون ) . در حقیقت جمله مورد بحث هشدار میدهد که کفار با وجود کفرى که دارند به زودى پشیمان شده آرزو مى کنند که اى کاش تسلیم خدا شده بودیم و به او و به کتابش ایمان آورده بودیم اما وقتى این آرزو را مى کنند که دیگر کار از کار گذشته است و دیگر راهى به اسلام و ایمان ندارند.

پس مراد از جمله ( ربما یود ) ودادت و اظهار علاقه از روى آرزو است نه مطلق ودادت و محبت به دلیل جمله ( لو کانوا مسلمین ) که در مقام بیان آن مودت است، چون کلمه ( لو ) و همچنین کلمه ( کانوا ) دلالت دارند بر اینکه ودادت ایشان ودادت آرزو است، و اینکه آرزو مى کنند اى کاش در گذشته - که از دست داده اند و دیگر باز نمیگردد - اسلام مى داشتند. نه اینکه اى کاش امروز داراى اسلام و ایمان باشند. پس مقصود آرزوى اسلام در زندگى دنیا است.

و بنا بر این، آیه شریفه دلالت مى کند بر اینکه کسانى که در دنیا کفر ورزیدند به زودى - یعنى وقتى که بساط زندگى دنیا برچیده شود - از کفر خود پشیمان شده آرزو مى کنند اى کاش در دنیا اسلام آورده بودیم.

کلمه ( یلههم ) از ( الهاء ) به معناى صرفنظر کردن از کارى و اشتغال به کارى دیگر است. وقتى گفته مى شود ( الهاه کذا من کذا ) معنایش این است که فلان کار از فلان کار بازش داشته و آن را از یادش ببرد.

و اینکه فرمود: رهایشان کن ! بخورند و کیف کنند، و آرزو بازشان بدارد دستورى است به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به اینکه دست از ایشان بر دارد و رهایشان کند تا در باطل خود سرگرم باشند. و این تعبیر کنایه از این است که سر بسرشان نگذار، و براى اثبات حقانیت دعوتت و اثبات اینکه بزودى آرزو مى کنند که اى کاش آن را پذیرفته بودند، با ایشان محاجه مکن، بزودى آن روز را خواهند دید و آرزوى اسلام خواهند کرد، اما وقتى که دیگر راهى بدان نداشته باشند و دیگر نتوانند مافات را تدارک کنند.

جمله ( فسوف یعلمون ) به منزله تعلیل دستوریست که داده است، و معنایش این است که از این جهت احتیاجى به استدلال و احتجاج نیست که خودشان به زودى مى فهمند چون حق و حقیقت بالاَخره یک روزى ظاهر خواهد گردید.

در این آیه شریفه علاوه بر مطلب فوق این کنایه هم هست که این بیچارگان از زندگیشان جز خوردن و سرگرمى به لذات مادى و دلخوش داشتن به صرف آرزوها و خیالات واهى بهره دیگرى ندارند، یعنى در حقیقت مقام خود را تا افق حیوانات و چهارپایان پایین آورده اند، و چون چنین است سزاوار است آنها را به حال خود واگذار کنى و داخل انسان حسابشان نکنى، و احتجاج به حجتهاى صحیح خود را که همه بر اساس عقل سلیم و منطق انسانى است بى مقدار نسازى.

به طورى که از سیاق بر مى آید این دو آیه جمله قبلى را که فرمود: ( فسوف یعلمون ) تثبیت و تاکید مى کند و معنایش این است که: رهایشان کن که ایشان در این زندگى دنیا اسلام آور نیستند، تنها وقتى خواهان آن مى شوند که اجلشان رسیده باشد، و آن هم به اختیار کسى نیست بلکه براى هر امتى کتاب معلومى نزد خداست که در آن اجلهایشان نوشته شده، و نمى توانند آنرا - حتى یک ساعت - جلو و یا عقب بیندازند.

این دو آیه دلالت دارند بر اینکه همانطور که فرد فرد بشر داراى کتاب و اجل و سرنوشتى هستند، امتهاى مختلف بشرى نیز داراى کتاب هستند. این دو آیه کتاب امتها را خاطر نشان مى سازد، و در آیه ( و کل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیمة کتابا یلقاه منشورا ) کتاب افراد را متذکر است.

این جمله سخنى است که کفار از در تمسخر و استهزاء به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و کتاب نازل بر او گفته اند و به همین جهت اسم آن جناب را نیاوردند، بلکه به عنوان کسى که کتاب و ذکر بر او نازل شده خطابش کردند، و نیز اسم خداى نازل کننده را نبردند تا این معنا را برسانند که ما نمى دانیم خدا کجا است و از کجا این کتاب را براى تو فرستاده و وثوق و اعتمادى به گفته تو که ادعا میکنى خدا این کتاب را نازل کرده نداریم، و لذا به صیغه مجهول تعبیر کرده و گفتند: ( اى کسى که ذکر بر او نازل شده ) . علاوه بر این، از قرآن کریم هم به ذکر تعبیر کردند که همه اینها از باب استهزاء و از همه بدتر جمله ( انک لمجنون ) است که تهمت و تکذیب صریح است.

درخواست مشرکان از پیامبر (ص) که بر ایشان ملائکه بیاورد!#

کلمه ( لوما ) مانند کلمه ( هلا ) در مورد ترغیب و تحریص به کار مى رود و معنایش این است که: چرا ملائکه را براى ما نمى آورى ؟ اگر راست مى گویى و اگر پیغمبرى، ملائکه را بیاور تا بر صدق دعوتت شهادت دهند و تو را در انذارت کمک کنند. و بنا بر این، آیه مورد بحث قریب المعنى با آیه ( لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا ) خواهد بود.

و وجه اینکه همیشه مشرکین از انبیاى خود مى خواستند که ملائکه را بر ایشان بیاورند و نشانشان دهند، این اعتقاد خرافى بود که بشر، موجودى است مادى و فرو رفته در آلودگیهاى شهوت و غضب و او با این تیرگیش نمى توانند با عالم بالا که نور محض و طهارت خالص است تماس داشته باشد، و میان این و آن هیچ مناسبتى نیست. پس کسى که ادعاى نوعى اتصال و ارتباط با آن را مى کند باید بعضى از سکنه و اهل آن عالم را با خود بیاورد تا او وى را در دعوتش تصدیق و یارى کند.

آرى، بت پرستان علاوه بر این پندار غلط، ملائکه را آلهه مى دانستند و چون خداى سبحان را قابل پرستش نمى دانستند و معناى دعوت انبیاء در چنین جوى این مى شد که این آلهه خیالى شایسته عبادت و اختیاردار شفاعت نیستند، و از نظر آنان این دعوى محتاج به دلیل بود، لذا مى گفتند خود ملائکه را بیاورید تا بگویند و اعتراف کنند که ما معبود نیستیم و انبیاء در دعوت خود راست مى گویند.

جواب خداوند در مقابل این درخواست باطل#

این آیه جواب از اقتراح و درخواست ایشان است که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) خواسته بودند ملائکه را بیاورد تا به حقانیت او شهادت دهند. و حاصل جواب این است که سنت الهى بر این جریان یافته که ملائکه را از چشم بشر بپوشاند و در پشت پرده غیب نهان دارد، و با چنین سنتى اگر بخاطر پیشنهاد و اقتراح ایشان آنان را نازل کند، قهرا آیت و معجزهاى آسمانى خواهد بود. و از آثار و خواص معجزه این است که اگر بخاطر پیشنهاد مردمى صورت گرفته باشد و آن مردم پس از دیدن معجزه پیشنهادى خود، باز ایمان نیاوردند دچار هلاکت و انقراض شوند، و چون این کفار کفرشان از روى عناد است قهرا ایمان نخواهند آورد و در نتیجه هلاک خواهند شد.

و کوتاه، سخن اگر خداوند ملائکه را در چنین زمینهاى که خود آنان معجزهاى مى خواهند که حق را روشن و باطل را محو سازد، نازل فرماید، نازل مى کند. اما کارى که ملائکه به منظور احقاق حق و ابطال باطل در چنین حال انجام دهند همین است که ایشان را هلاک کنند و نسلشان را براندازند. این خلاصه معنایى است که بعضى براى آیه کرده اند.

بعضى دیگر گفته اند: مقصود از حق در این آیه مرگ است، و معناى آیه چنین است که: ملائکه را نازل نمى کنیم مگر به همراهى حق یعنى مرگ. وقتى نازل مى کنیم که مدت عمر ایشان سر آمده باشد و در آن موقع دیگر مهلتشان نمى دهیم. و بنا بر این معنا، کانه آیه شریفه مى خواهد مطلبى را بیان کند که آیه ( یوم یرون الملائکة لا بشرى یومئذ للمجرمین ) افاده کند. بعضى دیگر گفته اند: منظور از ( حق ) رسالت است، یعنى ما ملائکه را نازل نمى کنیم مگر براى وحى و رسالت، و کانه آیه شریفه مطلبى را افاده مى کند که آیه ( قد جاءکم الرسول بالحق ) و همچنین آیه ( فقد کذبوا بالحق لما جاءهم ) افاده مى نماید.

این بود وجوهى که در تفسیر آیه شریفه ذکر کرده اند، البته وجوه دیگرى نیز در تفاسیر مختلف گفته اند، و لیکن هیچیک از آنها و نیز هیچیک از این سه وجه خالى از اشکال نیست. و آن اشکال اینست که با حصر موجود در جمله ( ما ننزل الملائکة الا بالحق ) سازگارى ندارد، زیرا در این جمله نزول ملائکه را منحصر به حق کرده، نه فقط منحصر به عذاب استیصال و نه فقط به مرگ، و نه فقط به وحى و رسالت، و اگر بخواهیم آیه را طورى توجیه کنیم که کلمه حق با یکى از این سه معانى مذکور سازگارى داشته باشد آیه، احتیاج به قیدهاى زیادى پیدا مى کند در صورتى که اطلاق آن همه آن قیدها را دفع مى کند.

حق مطلب در معناى: ( ما ننزل الملائکة الا بالحق... )#

البته ممکن است معناى آیه را با کمک تدبیر در آیات دیگر طورى دیگر تقریر کنیم، و آن اینکه ظرف زندگى دنیاى مادى، ظرفى است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است، نه جداى از هم که حق محض با همه آثار و خواصش جداى از باطل ظهور نموده و جلوه کند، همچنانکه آیه ( کذلک یضرب الله الحق و الباطل ) به این حقیقت اشاره مى کند و این معنا در مباحث گذشته بطور مفصل گذشت.

پس هر مقدار از حق در این عالم ظهور کند، مقدارى از باطل و شک و شبهه هم همراه دارد، همچنانکه استقراء و از نظر گذراندن مواردى که در طول زندگیمان به چشم خود دیده ایم نیز این معنا را تایید مى کند. آیه شریفه ( و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا و للبسنا علیهم ما یلبسون ) نیز شاهد بر آنست.

جهتش هم این است که ظرف دنیا ظرف امتحان است، و امتحان از کسى مى کنند که اختیار داشته باشد، نه اینکه مانند سایر موجودات طبیعى، آثار و حرکاتش جبرى و طبیعى باشدو اختیار هم وقتى تصور دارد که خلط میان حق و باطل و خیر و شر ممکن باشد و به نحوى که انسانها خود را در سر دو راهیها ببینند، و از آثار خیر و شر پى به خود آنها ببرند، آنگاه هر یک از دو راه سعادت و شقاوت را که مى خواهند اختیار کنند. و اما عالم ملائکه و ظرف وجود ایشان، عالم حق محض است که هیچ چیزش با هیچ باطلى آمیخته نیست، همچنانکه قرآن کریم فرموده: ( لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون ) و نیز فرموده: ( بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون ) .

پس مقتضاى این آیات و آیات دیگرى که در این معنا هست این است که ملائکه به خودیخود مخلوقات شریف و موجودات طاهر و نورانى و منزهى هستند که هیچ نقصى در آنان وجود نداشته و دچار شر و شقاوتى نمى شوند. پس در ظرف وجود آنان امکان فساد و معصیت و تقصیر نیست، و خلاصه این نظامى که در عالم مادى ما هست در عالم آنان نیست - و ان شاء الله به زودى در موارد مناسبى بحث مفصل این مساله خواهد آمد.

این معنا نیز خواهد آمد که آدمى مادام که در عالم ماده است و در ورطه هاى شهوات و هواها چون اهل کفر و فسوق غوطه میخورد هیچ راهى به این ظرف و این عالم ندارد تنها وقتى مى تواند بدان راه یابد که عالم مادیش تباه گردد و به عالم حق قدم نهد - و خلاصه پرده مادیتشان کنار رود - آن وقت است که عالم ملائکه را مى بینند، همچنانکه قرآن کریم فرموده است: ( لقد کنت فى غفلة من هذا فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید ) و این عالم همان عالمى است که نسبت به این عالم بشرى آخرت نامیده مى شود.

پس از آنچه گذشت روشن گردید که ظهور عالم ملائکه براى مردمى که در بند ماده هستند موقوف بر این است که ظرف وجودشان مبدل گردد، یعنى با مردن از دنیا به آخرت منتقل شوند. چیزیکه در این جا مى خواهیم خاطر نشان سازیم این است که در همین دنیا هم قبل از این انتقال ممکن است ظهور چنین عالمى براى کسى صورت بندد و ملائکه نیز براى او ظاهر شوند، همچنان که بندگان برگزیده خدا و اولیاى او که از پلیدى گناهان پاک و همواره ملازم ساحت قرب خدایند در همین دنیا عالم غیب را مى بینند، با اینکه خود در عالم شهادتند - مانند انبیاء (علیهمالسلام).

و شاید همین معنایى که گفتیم مراد آیه ( ما ننزل الملائکة الا بالحق و ما کانوا اذا منظرین ) باشد، چون اگر مشرکین پیشنهاد نازل شدن ملائکه را دادند، براى این بوده که آنان را در صورت اصلیشان ببینند تا پس از دیدن، دعوت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را تصدیق کنند و این پیشنهاد جز با مردنشان عملى نمى شود.

همچنانکه قرآن کریم فرموده: ( و قال الذین لا یرجون لقائنا لو لا انزل علینا الملائکة... یوم یرون الملائکة لا بشرى یومئذ للمجرمین و یقولون حجرا محجورا و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا ) .

و هر دوى این معانى در ( آیه و قالوا لولا انزل علیه ملک و لو انزلنا ملکا لقضى الاَمر ثم لا ینظرون و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا و للبسنا علیهم ما یلبسون ) جمع شده، خداى تعالى مى فرماید اگر ما فرشتگانى به عنوان معجزه و براى تصدیق نبوت او نازل کنیم لازمه اش این است که کار ایشان را یکسره سازیم و هلاکشان کنیم و حتى اگر یکى از فرشتگان را پیامبر مردم کنیم باز ناگزیریم او را به صورت یک فرد بشر ممثل و مجسم کنیم، و او را در مواقف اشتباه و خطا قرار دهیم، چون منظور از رسالت این است که یکى از وسائل امتحان باشد که هم وسیله نجات و هم وسیله هلاک بوده باشد و از رسالتى که عقول مردم را مضطر و مجبور به ایمان و قبول دعوت الهى نماید غرضى که گفتیم حاصل نمى شود.

قرآن از هر گونه تحریف و تصرفى مصون است#

سیاق صدر این آیه سیاق حصر است و ظاهر سیاق مذکور این است که حصر در آن ناظر به گفتار مشرکین است که قرآن را هذیان دیوانگى و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را دیوانه نامیده بودند. و همچنین ناظر به اقتراح و پیشنهادى است که کرده، نزول ملائکه را خواسته بودند تا او را تصدیق نموده قرآن را به عنوان کتابى آسمانى و حق بپذیرند.

و بنا بر این، معناى آیه - و خدا داناتر است - این مى شود که: این ذکر را تو از ناحیه خودت نیاورده اى تا مردم علیه تو قیام نموده و بخواهند آن را به زور خود باطل ساخته و تو در نگهداریش به زحمت بیفتى و سرانجام هم نتوانى، و همچنین از ناحیه ملائکه نازل نشده تا در نگهداریش محتاج آنان باشى تا بیایند و آن را تصدیق کنند، بلکه ما آن را به صورت تدریجى نازل کردهایم و خود نگهدار آن هستیم و به عنایت کامل خود آن را با صفت ذکریتش حفظ مى کنیم.

پس قرآن کریم ذکرى است زنده و جاودانى و محفوظ از زوال و فراموشى و مصون از زیادتى که ذکر بودنش باطل شود و از نقصى که باز این اثرش را از دست دهد و مصون است از جابجا شدن آیاتش، بطورى که دیگر ذکر و مبین حقایق معارفش نباشد.

پس آیه شریفه، دلالت بر مصونیت قرآن از تحریف نیز مى کند، چه تحریف به معناى دستبرد در آن به زیاد کردن و چه به کم کردن و چه به جابجا نمودن، چون ذکر خداست و همانطور که خود خداى تعالى الى الاَبد هست ذکرش نیز هست.

و نظیر آیه مورد بحث در دلالت بر اینکه کتاب عزیز قرآن همواره به حفظ خدایى محفوظ از هر نوع تحریف و تصرف میباشد و این مصونیت به جهت این است که ذکر خداست، آیه ( ان الذین کفروا بالذکر لما جاءهم و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید ) مى باشد.

پس از آنچه گذشت این معنا روشن گردید که الف و لام ( الذکر ) الف و لام عهد ذکرى است ( یعنى همان ذکرى که قبلا اسمش ‍ برده شد) و مراد از وصف ( الحافظون ) حفظ در آینده است، چون اسم فاعل ظهور در آینده دارد. و این را بدین جهت تذکر دادیم تا کسى ایراد نکند - همچنانکه چه بسا ایراد کرده باشند - که اگر آیه شریفه دلالت کند بر مصونیت قرآن از تحریف بخاطر اینکه ذکر است، باید دلالت کند بر مصونیت تورات و انجیل، زیرا آنها نیز ذکر خدایند، و حال آنکه کلام خداى تعالى صریح است در اینکه تورات و انجیل محفوظ نمانده اند، بلکه تحریف شده اند. جوابش همان است که گفتیم الف و لام در ( الذکر ) الف و لام عهد است، و ذکریت ذکر، علت حفظ خدایى نیست تا هر چه ذکر باشد خداوند حفظش کرده باشد بلکه تنها وعده حفظ این ذکر را که قرآن است میدهد. و به زودى در یک بحث جداگانه این معنا را مورد بحث مفصل قرار میدهیم - ان شاء الله تعالى.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایتى در مورد خروج موحدان عاصى از جهنم و بقاء کافران در آن درذیل آیه: ( ربما یود... )#

قمى در تفسیرش به سند خود از پدرش از ابن ابى عمیر از عمر بن اذینه از رفاعه از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت مى شود منادى از ناحیه خداى تعالى ندا مى کند که هیچ کس جز مسلمان به بهشت نخواهد رفت، آن روز است که کفار آرزو مى کنند اى کاش در دنیا مسلمان بودند. آنگاه این آیه را تلاوت فرمودند: ( ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل ) یعنى رهایشان کن تا مشغول عمل خود شوند، ( فسوف یعلمون ) .

مؤ لف عیاشى از عبد الله بن عطاء مکى از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) نظیر این روایت را آورده است.

و در الدر المنثور است که طبرانى - در کتاب الاَوسط - و ابن مردویه به سند صحیح از جابر بن عبد الله انصارى روایت کرده اند که گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: مردمى از امت من به جرم گناهانشان عذاب مى شوند و هر قدر که خدا بخواهد در آتش خواهند بود، آنگاه مشرکین در آنجا ایشان را سرزنش مى کنند و مى گویند چرا ایمان و تصدیق شما سودى برایتان نداشت در نتیجه هیچ موحدى نمى ماند مگر آنکه خداوند از آتش بیرونش مى آورد. آنگاه این آیه را تلاوت فرمودند: ( ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین ) .

مؤلف: این معنى به طریق دیگرى از ابو موسى اشعرى و ابو سعید خدرى و انس بن مالک نیز از آن جناب روایت شده است.

و در همان کتاب است که ابن ابى حاتم و ابن شاهین - در کتاب السنة - از على بن ابى طالب (علیه السلام) روایت کرده اند که فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: موحدین هر امتى که مرتکب گناهان کبیره شده باشند در صورتى که توبه نکرده و از آن پشیمان نباشند داخل جهنم مى شوند و در آنجا نه چشمهایشان کبود مى شود، و نه بدنشان سیاه مى گردد، و نه همنشین شیطان مى شوند و نه دچار غل و زنجیر مى گردند، نه حمیم مى آشامند و نه قطران مى پوشند، و خداوند خلود در جهنم را بر جسدهایشان حرام مى کند، براى همین که موحدند، و صورتهایشان را بر آتش حرام مى کند، بخاطر اینکه سجده کرده اند.

و از همین ها افرادى هستند که آتش تا روى پایشان را و افرادى تا پشت پاهایشان را مى گیرد، و افرادى تا رانشان و افرادى تا کمرشان و عده اى تا گردنشان فرا مى گیرد. و این به خاطر تفاوت گناهانى است که مرتکب شده اند. از نظر مدت هم بعضى یک ماه در آتش ‍ هستند و بعضى یک سال، ولى سرانجام بیرون مى آیند و طولانى ترین توقف ایشان به قدر عمر دنیاست از روزى که خلق شده تا روزى که فانى مى گردد.

سبب بیرون شدنشان از جهنم این است که یهود و نصارى و هر که در آتش هست از اهل هر دین و هم چنین اهل شرک به اهل توحید مى گویند: شما به خدا و کتب و رسل او ایمان آوردید و در عین حال با ما در جهنمید، پس ایمان شما بیهوده بود. آن وقت است که خدا به ایشان غضبى مى کند که براى هیچ امرى آنطور غضب نکرده باشد. آنگاه موءمنین را از جهنم بیرون آورده بر سر چشمهاى که میان بهشت و صراط قرار دارد مى برد، پس در آنجا مى رویند مانند طرثوث که در خاشاک و کف سیل مى روید، آنگاه داخل بهشت مى شوند در حالى که به پیشانیهایشان نوشته است ( اینها جهنمى هایى هستند که از آتش دوزخ آزاد شده اند و تا خدا بخواهد در بهشت خواهند بود ) .

و چون این نوشته داغ ننگى بر پیشانیهاى ایشان است از خدا درخواست مى کنند که آن را محو کند. خدا هم ملکى مى فرستد آن را محو مى کند، سپس ملائکه اى را که با خود میخ هاى آتشین دارند دستور مى دهد تا در جهنم را به روى باقیماندگان ببندند و با آن میخها میخکوبشان کنند اینجاست که خداى تعالى که در عرش قرار گرفته فراموششان مى کند و اهل بهشت هم در سرگرمیشان به نعیم و لذت بهشتى از آنان غافل مى گردند و خداى تعالى در این خصوص فرموده: ( ربما یود الذین کفروا لو کانوا مسلمین ) .

مؤلف: کلمه ( طرثوث ) اسم گیاهى است و کلمه ( حمیل السیل ) - که در روایت است - به معناى خاشاک و کف سیل است. و از طرق شیعه نیز قریب به این مضمون روایت شده است.

و نیز در آن کتاب است که احمد و ابن مردویه از ابى سعید روایت کرده اند که گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چوبى در زمین فرو برد و چوب دیگرى پهلوى آن و چوبى دیگر بعد از آن در زمین نشانید و فرمود هیچ مى دانید که این چیست ؟

اصحاب گفتند: خدا و رسول داناتر است. فرمود: این انسان است و این اجل او و این آرزوى اوست و او همواره در پى رسیدن به آرزوهاست و غافل از اینکه اجل قبل از آرزوهایش قرار دارد.

مؤلف: قریب به این معنا به چند طریق نیز از انس از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت شده است.

و در مجمع البیان از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: ترسناکترین چیزى که بر شما مى ترسم پیروى هواى نفس ، و درازى آرزو است، چون پیروى هوى و هوس شما را از حق جلوگیرى مى کند و درازى آرزو آخرت را از یادتان مى برد.

و در تفسیر قمى در ذیل آیه ( ما ننزل الملائکة الا بالحق و ما کانوا اذا منظرین ) از معصوم نقل کرده که فرمود: یعنى اگر ملائکه را نازل کنیم دیگر مهلتشان نداده هلاکشان مى کنیم.

گفتارى در چند فصل در مصونیت قرآن از تحریف#

فصل اول: در بیان اینکه قرآن عصر حاضر همان قرآن نازل بر پیامبر اسلام (ص) است#

یکى از ضروریات تاریخ این معنا است که تقریبا در 14 قرن قبل پیغمبرى از نژاد عرب به نام محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) مبعوث به نبوت شد و دعوى نبوت کرده است و امتى از عرب و غیر عرب به وى ایمان آوردند و نیز کتابى آورده که آن را به نام ( قرآن ) نامیده و به خداى سبحان نسبتش داده است و این قرآن متضمن معارف و کلیاتى از شریعت است که در طول حیاتش ‍ مردم را به آن شریعت دعوت مى کرده است.

و نیز از مسلمات تاریخ است که آن جناب با همین قرآن تحدى کرده و آن را معجزه نبوت خود خوانده، و نیز هیچ حرفى نیست در اینکه قرآن موجود در این عصر همان قرآنى است که او آورده و براى بیشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است. و مقصود ما از اینکه گفتیم این همان است تکرار ادعا نیست بلکه منظور این است که بطور مسلم این چنین نیست که آن کتاب به کلى از میان رفته باشد و کتاب دیگرى نظیر آن و یا غیر آن به دست اشخاص دیگرى تنظیم و به آنجناب نسبت داده شده و در میان مردم معروف شده باشد که این، آن قرآنى است که به محمد نازل شده است.

همه اینها که گفتیم امورى است که احدى در آن تردید ندارد، مگر کسى که فهمش آسیب دیده باشد حتى موافق و مخالف در مساله تحریف و عدم آن نیز در هیچ یک آنها احتمال خلاف نداده است.

تنها چیزى که بعضى از مخالفین و موافقین احتمال داده اند این است که جملات مختصرى و یا آیه اى در آن زیاد و یا از آن کم شده و یا جا به جا و یا تغییرى در کلمات و یا اعراب آن رخ داده باشد و اما اصل کتاب الهى، به همان وضع و اسلوبى که در زمان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بوده باقى مانده است، و به کلى از بین نرفته است.

از سوى دیگر مى بینیم که قرآن کریم با اوصاف و خواصى که نوع آیاتش واجد آنهاست تحدى کرده یعنى بشر را از آوردن کتابى مشتمل بر آن اوصاف عاجز دانسته است و ما تمامى آیات آن را مى بینیم که آن اوصاف را دارد بدون اینکه آیه اى از آن، آن اوصاف را از دست داده باشد.

مثلا اگر به فصاحت و بلاغت تحدى نموده مى بینیم که تمامى آیات همین قرآنى که در دست ماست آن نظم بدیع و عجیب را دارد و گفتار هیچ یک از فصحاء و بلغاى عرب مانند آن نیست، و هیچ شعر و نثرى که تاریخ از اساتید ادبیات عرب ضبط نموده و هیچ خطبه و یا رساله و یا محاوره اى از آنان چنان نظم و اسلوبى را ندارد و این نظم و اسلوب و این امتیازات در تمامى آیات قرآنى مشهود است و همه رامى بینیم که در تکان دادن جسم و جان آدمى مثل همند.

و نیز مى بینیم که در آیه ( افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا ) به اختلاف نداشتن قرآن تحدى نموده و این خصوصیت در قرآن عصر ما نیز هست، هیچ ابهام و یا خللى در آیه اى دیده نمى شود مگر آنکه آیه اى دیگر آن را بر طرف مى سازد، و هیچ تناقض و اختلافى که در بدو نظر تناقض و اختلاف باشد، پیش نمى آید، مگر آنکه آیاتى آن را دفع مى سازد.

باز مى بینیم که با معارف حقیقى و کلیات شرایع فطرى و جزئیات فضائل عقلى که مبتکر آن است تحدى نموده، و عموم دانشمندان عالم را نه تنها اهل لغت و ادبیات را به آوردن مانند آن دعوت کرده و از آن جمله فرموده است: ( قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا ) و نیز فرموده: ( انه لقول فصل و ما هو بالهزل ) .

این تحدى قرآن است و مامى بینیم که همین قرآن عصر ما بیان حق صریحى را که جاى هیچ تردید نباشد و دادن نظریهاى را که آخرین نظریه باشد که عقل بشر بدان دست یابد، چه در اصول معارف حقیقى و چه در کلیات شرایع فطرى و چه در جزئیات فضائل اخلاقى استیفاء مى کند، بدون اینکه در هیچ یک از این ابواب نقیصه و یا خللى و یا تناقض و لغزشى داشته باشد بلکه تمامى معارف آن را با همه وسعتى که دارد مى بینیم کانه به یک حیات زنده اند و یک روح در کالبد همه آنها جریان دارد و آن روح واحد مبدأ تمامى معارف قرآنى است و اصلى است که همه بدان منتهى مى گردند و به آن بازگشت مى کنند، و آن اصل توحید است که اگر یک یک معارف آن را تحلیل کنیم سر از آن اصل در مى آوریم و اگر آن اصل را ترکیب نماییم به یک یک آن معارف بر مى خوریم.

و نیز اگر برایمان ثابت شده که قرآن نازل شده بر پیامبر خاتم (صلوات الله علیه ) متعرض داستان امتهاى گذشته بوده، قرآن عصر خود رامى بینیم که در این باره بیاناتى دارد که لایقترین بیان و مناسب ترین کلام است که شایسته طهارت دین و نزاهت ساحت انبیاء (علیهمالسلام) مى باشد، بطورى که انبیاء را افرادى خالص در بندگى و اطاعت خدا معرفى مى کند و این معنا وقتى براى ما محسوس ‍ مى شود که داستان قرآنى هر یک از انبیاء را با داستان همان پیغمبر که در تورات و انجیل آمده مقایسه نماییم آن وقت به بهترین وجهى دستگیرمان مى شود که قرآن ما چقدر با کتب عهدین تفاوت دارد. و نیز اگر میدانیم که در قرآن کریم اخبار غیبى بسیارى بوده، در قرآن عصر خود نیز مى بینیم که بسیارى از آیات آن بطور صریح و یا تلویح از حوادث آینده جهان خبر مى دهد.

و نیز مى بینیم که خود را به اوصاف پاک و زیبا از قبیل نور، و هادى به سوى صراط مستقیم، و به سوى ملتى اقوم - یعنى تواناترین قانون و آیین در اداره امور جهان - ستوده. و قرآن عصر خود را نیز مى یابیم که فاقد هیچ یک از این اوصاف نیست، و در امر هدایت و دلالت از هیچ دقتى فروگذار نکرده است.

و از جامعترین اوصافى که براى خود قائل شده صفت یادآورى خداست و اینکه در راهنمایى به سوى خدا همیشه زنده است، و همه جا از اسماى حسنى و صفات علیاى خدا اسم مى برد، و سنت او را در صنع و ایجاد وصف مى کند، و اوصاف ملائکه و کتب و رسل خدا را ذکر مى نماید، شرایع و احکام خدا را وصف مى کند، منتهى الیه و سرانجام امر خلقت یعنى معاد و برگشت به سوى خدا و جزئیات سعادت و شقاوت و آتش و بهشت را بیان مى کند.

و همه اینها ذکر و یاد خداست، و همانست که قرآن کریم به قول مطلق، خود را بدان نامیده است.

چون از اسامى قرآن هیچ اسمى در دلالت بر آثار و شؤ ون قرآن به مثل اسم ( ذکر ) نیست، به همین جهت در آیاتى که راجع به حفظ قرآن از زوال و تحریف صحبت مى کند آن را به نام ذکر یاد نموده، و از آن جمله مى فرماید: ( ان الذین یلحدون فى آیاتنا لا یخفون علینا افمن یلقى فى النار خیر ام من یاتى آمنا یوم القیمة اعملوا ما شئتم انه بما تعلمون بصیر ان الذین کفروا بالذکر لما جاءهم و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید ) که مى فرماید: قرآن کریم از این جهت که ذکر است باطل بر آن غلبه نمى کند، نه روز نزولش و نه در زمان آینده، نه باطل در آن رخنه مى کند و نه نسخ و تغییر و تحریفى که خاصیت ذکریتش را از بین ببرد.

و نیز در آیات مورد بحث ذکر را به طور مطلق بر قرآن کریم اطلاق نموده و نیز به طور مطلق آن را محفوظ به حفظ خداى تعالى دانسته و فرموده: ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ) که از آن دو اطلاق این معنا استفاده مى شود که گفتیم قرآن کریم از هر زیاده و نقصان و تغییر لفظى و یا ترتیبى که ذکر بودن آن را از بین ببرد محفوظ خواهد بود.

یکى از حرفهاى بى پایه اى که در تفسیر آیه مورد بحث زده اند این است که ضمیر ( له ) را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) برگردانده و گفته اند: منظور از اینکه ( ما او را حفظ مى کنیم آن جناب است ) . ولى این معنا با سیاق آیه سازش ندارد، زیرا مشرکین که آن جناب را استهزاءکردند بخاطر قرآن بود که به ادعاى آن جناب بر او نازل شده، همچنانکه قبلا هم به این نکته اشاره کرده و فرموده بود: ( و قالوا یا ایها الذى نزل علیه الذکر انک لمجنون ) .

پس از آنچه گذشت این معنا به دست آمد که: قرآنى که خداى تعالى بر پیغمبر گرامیش (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل کرده و آن را به وصف ذکر توصیف نموده به همان نحو که نازل شده، محفوظ به حفظ الهى خواهد بود و خدا نخواهد گذاشت که دستخوش زیاده و نقص و تغییر شود.

و خلاصه دلیل ما هم این شد که قرآنى که خداى تعالى بر پیغمبرش نازل کرده و در آیات زیادى آن را به اوصاف مخصوصى توصیف نموده، اگر بخواهد محفوظ نباشد و در یکى از آن اوصاف دچار دگرگونى و زیاده و نقصان گردد آن وصف دیگر باقى نخواهد ماند و حال آنکه مامى بینیم قرآن موجود در عصر ما تمامى آن اوصاف را به کاملترین و بهترین طرز ممکن داراست. از همینجا مى فهمیم که دستخوش تحریفى که یکى از آن اوصاف را از بین برد نگشته است، و قرآنى که اکنون دست ما است همان است که به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شده است.

پس اگر فرض شود که چیزى از آن ساقط شده و یا از نظر اعراب و زیر و زبر کلمات و یا ترتیب آیات دچار دگرگونى شده باشد، باید قبول کرد که دگرگونیاش به نحوى است که کمترین اثرى در اوصاف آن از قبیل اعجاز، رفع اختلاف، هدایت، نوریت، ذکریت، هیمنه و قهاریت بر سایر کتب آسمانى و... ندارد.

پس اگر تغییرى در قرآن کریم پیدا شده باشد از قبیل سقوط یک آیه مکرر و یا اختلاف در یک نقطه و یا یک اعراب و زیر و زبر و امثال آن است

فصل دوم: روایاتى که بر عدم وقوع تحریف و تصرف در قرآن دلالت دارند#

علاوه بر آنچه گذشت اخبار بسیارى هم که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از طریق شیعه و سنى نقل شده که فرموده: ( در هنگام بروز فتنه ها و براى حل مشکلات به قرآن مراجعه کنید ) دلیل بر تحریف نشدن قرآن است.

دلیل دیگر آن حدیث شریف ثقلین است که از طریق شیعه و سنى به حد تواتر نقل شده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: ( انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى اهل بیتى ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا: به درستى که من در میان شما دو چیز گرانقدر باقى مى گذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم مادام که به آن دو تمسک جویید هرگز گمراه نخواهید شد ) ، چون اگر بنا بود قرآن کریم دستخوش تحریف شود معنا نداشت آن جناب مردم را به کتابى دستخورده و تحریف شده ارجاع دهد و با این شدت تاکید بفرماید ( تا ابد هر وقت به آن دو تمسک جویید گمراه نمى شوید ) .

و همچنین اخبار بسیارى که از طریق رسول خدا و ائمه اهل بیت (علیهمالسلام) رسیده، دستور داده اند اخبار و احادیثشان را به قرآن عرضه کنند، زیرا اگر کتاب الهى تحریف شده بود معنایى براى این گونه اخبار نبود. و اینکه بعضى گفته اند مقصود از این دستور تنها در اخبار فقهى است که باید عرضه به آیات احکام شود و ممکن است قبول کنیم که آیات احکام تحریف نشده، اما دلیل بر این نیست که اصل قرآن تحریف نشده باشد صحیح نیست، زیرا دستور مذکور مطلق است و زیرنویسى ندارد که تنها اخبار فقهى را به قرآن عرضه کنید، و اختصاص دادنش به اخبار فقهى تخصیص بدون مخصص است.

علاوه بر اینکه زبان اخبار عرضه به قرآن صریح و یا دست کم نزدیک به صریح است در اینکه دستور عرضه مزبور به منظور تشخیص راست از دروغ و حق از باطل است و معلوم است که اگر در روایات دسیسه و دستبردى شده باشد تنها در اخبار مربوط به فقه و احکام نبوده بلکه اگر دشمن داعى به دسیسه در اخبار داشته داعیش در اخبار مربوط به اصول و معارف اعتقادى و قصص انبیاء و امم گذشته، و همچنین اوصاف مبدأ و معاد قویتر و بیشتر بوده است.

و لذا مى بینیم روایات اسرائیلى که یهود داخل در روایات ما کرده اند و همچنین نظائر آن غالبا در مسائل اعتقادى است نه فقهى.

دلیل دیگر عدم تحریف از نظر روایات، روایاتى است که در آنها خود امامان اهل بیت (علیهمالسلام) آیات کریمه قرآن را در هر باب موافق و عین آنچه در این قرآن موجود در عصر ماست قرائت کرده اند، حتى در آن روایات، اخبار آحادى که مى خواهند قرآن را تحریف شده معرفى کنند آیه را آنطور که در قرآن عصر ماست تلاوت کرده اند و این بهترین شاهد است بر اینکه مراد در بسیارى از آنها که دارد آیه فلان جور نازل شده است تفسیر بر حسب تنزیل و در مقابل بطن و تاویل است.

دلیل دیگر، روایاتى است که از امیر المؤمنین و سائر ائمه معصومین (علیهمالسلام) وارد شده که قرآن موجود در دست مردم همان قرآنى است که از ناحیه خدا نازل شده، اگر چه غیر آن قرآنى است که على (علیه السلام) آن را به خط خود تنظیم نموده است، و در زمان ابو بکر و همچنین در زمان عثمان که به تنظیم و کتابت قرآن پرداختند آن حضرت را مشارکت ندادند. و از همین باب است اینکه به شیعیان خود فرموده اند ( اقرؤ ا کما قرء الناس: قرآن را همانطور که مردم مى خوانند بخوانید ) .

و مقتضاى این روایات این است که اگر در آن روایات دیگر آمده که قرآن على (علیه السلام) مخالف قرآن موجود در دست مردم است معنایش این است که از نظر ترتیب بعضى سوره ها یا آیات تفاوت دارد، آن هم سوره یا آیاتى که بهم خوردن ترتیبش کمترین اثرى در اختلال معناى آن ندارد، و آن اوصافى را که گفتیم خداوند قرآن را به این اوصاف توصیف نموده از بین نمى برد.

پس مجموع این اخبار - هر چند که مضامین آنها با یکدیگر مختلف است - دلالت قطعى دارد بر اینکه قرآنى که امروز در دست مردم است همان قرآنى است که از ناحیه خداى تعالى بر خاتم انبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شده است، بدون اینکه چیزى از اوصاف کریمه اش و آثار و برکاتش از بین رفته باشد.

فصل سوم: استدلالاتى بر عدم وقوع زیاده و نقص و تغییر در قرآن#

عده اى از محدثین شیعه و حشویه و جماعتى از محدثین اهل سنت را عقیده بر این است که قرآن کریم تحریف شده، به این معنا که چیزى از آن افتاده و پاره اى الفاظ آن تغییر یافته، و ترتیب آیات آن بهم خورده. و اما تحریف به معناى زیاد شدن چیزى در آن فرضیه ایست که احدى از علماى اسلام بدان قائل نشده است.

محدثین مذکور بر عدم وقوع زیادت در قرآن به وسیله اجماع امت و بر وقوع نقص و تغییر در آن به وجوه زیادى احتجاج کرده اند.

1 - در اخبار بسیارى از طریق شیعه و سنى روایت شده که یا دلالت دارند بر سقوط بعضى از سوره ها، و یا بعضى آیات، و یا بعضى جملات، و یا قسمتى از جملات و یا کلمات و یا حروف آن که در همان ابتدا در موقع جمع آورى آن در زمان ابى بکر، و همچنین در موقع جمع آورى بار دوم آن، در زمان عثمان اتفاق افتاده. و نیز دلالت دارند بر تغییر و جابجا شدن آیات و جملات.

و این روایات بسیار است که محدثین شیعه آنها را در جوامع حدیث و سایر کتب معتبر خود آورده اند و بعضى از ایشان عدد آنها را بالغ بر دو هزار حدیث دانسته اند. و همچنین محدثین اهل سنت در صحاح خود، مانند صحیح بخارى و صحیح مسلم، و سنن ابى داوود، و نسائى، و احمد، و سایر جوامع حدیث و کتب تفسیر و غیر آن نقل کرده اند. و آلوسى در تفسیر خود عدد آنها را بیش از حد شمار دانسته است.

البته آنچه گفته شد غیر موارد اختلافى است که میان مصحف عبد الله بن مسعود با مصحف معروف است، که این خود بالغ بر شصت و چند مورد است. و نیز غیر از موارد اختلاف مصحف ابى بن کعب با مصحف عثمانى است، که آن نیز بالغ بر سى و چند مورد است.

و همچنین اختلاف میان خود مصحفهاى عثمانى که خود او نوشته و به اقطار بلاد اسلامى آن روز فرستاده است که به قول ابن طاووس - در سعد السعود - بالغ بر پنجاه و چند مورد، و به قول دیگران چهل و پنج مورد است، چون عثمان پنج و یا هفت مصحف نوشته به شام، مکه، بصره، کوفه، یمن و بحرین فرستاده و یکى را در مدینه نگهداشته است.

و نیز آنچه نقل شد غیر اختلافى است که از نظر ترتیب میان مصحف هاى عثمانى و مصحف هاى دوره اول ( زمان ابى بکر) وجود دارد، زیرا سوره انفال در جمع بار اول جزو سوره هاى مثانى و سوره برائت جزو سوره هاى مئین قرار داشت، و حال آنکه در جمع دوم هر دو سوره جزو سوره هاى طوال قرار گرفته، و روایتش به زودى از نظر خواننده مى گذرد.

باز آنچه تاکنون گفته شد غیر اختلافى است که در ترتیب سوره ها وجود دارد، چون بر حسب روایات، ترتیب سوره ها در مصحف عبد الله بن مسعود و مصحف ابى بن کعب غیر ترتیبى است که در مصحف عثمان است.

و همچنین غیر اختلافى است که در میان قرائت ها وجود دارد، زیرا قرائت هاى غیر معروفى است که از صحابه و تابعین روایت شده که با قرائت معروف اختلاف دارد که اگر همه آنها را حساب کنیم به هزار یا بیش از آن بالغ مى شود.

2 - دلیل دوم ایشان اعتبار عقلى است، به این بیان که عقل بعید مى داند قرآنى به دست غیر معصوم جمع آورى شود و هیچ اشتباه و غلطى در آن وجود نداشته باشد و عینا موافق واقع از کار در آید.

3 - روایتى است از عامه و خاصه که: على (علیه السلام) بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از مردم کناره گیرى کرد، و بیرون نمى آمد مگر براى نماز تا آنکه قرآن را جمع آورى نمود آنگاه آن را به مردم ارائه داد، و اعلام کرد که این همان قرآنى است که خداوند بر پیغمبرش نازل فرموده و من آن را جمع آورى کردم. مردم او را رد کردند و قرآن او را نپذیرفتند، و به قرآنى که زید بن ثابت جمع کرده بود اکتفاء کردند. و اگر این دو قرآن عین هم بودند این حرف معنى نداشت و اصلا معنا نداشت که آن جناب قرآن را آورده اعلام کند که این همان قرآنى است که خداى تعالى بر پیغمبر اکرم نازل نموده،

با اینکه میدانیم على (علیه السلام) بعد از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) داناترین مسلمانان به کتاب الله بود، و لذا رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در حدیث ثقلین مردم را به او ارجاع داده و علاوه در حق آن جناب فرموده: ( على با حق است و حق با على است ) .

دلیل چهارم قائلین به تحریف: تکرار حوادث مربوط به بنى اسرائیل در امت اسلام#

4 - روایاتى است که مى گوید: در این امت نیز آنچه در بنى اسرائیل واقع شده واقع مى شود و طابق النعل بالنعل رخ مى دهد و یکى از که در بنى اسرائیل اتفاق افتاد تحریف کتابشان بود که قرآن و روایات ما بدان تصریح دارد، ناگزیر باید در این امت هم اتفاق بیفتد و کتاب این امت یعنى قرآن کریم هم باید تحریف شود ( و گر نه آن روایات درست در نمى آید).

در صحیح بخارى از ابى سعید خدرى روایت کرده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: به زودى سنتهاى اقوام گذشته را وجب به وجب، و ذراع به ذراع پیروى خواهید کرد، حتى اگر آنها به سوراخ سوسمار رفته باشند، شما هم مى روید. گفتیم یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) پدر و مادران یهود و نصارى خود را پیروى مى کنیم ؟ فرمود: پس چه کسى را؟.

این روایت مستفیض است و در جوامع حدیث از عده اى از صحابه مانند ابى سعید خدرى - که قبلا روایتش نقل شد - و ابى هریره، عبد الله عمر، ابن عباس، حذیفه، عبد الله بن مسعود سهل بن سعد، عمر بن عوف، و عمرو بن عاص، شداد بن اوس و مستورد بن شداد، در عباراتى قریب المعنى نقل کرده اند.

و نیز این روایت بطور مستفیض از طرق شیعه از عده اى امامان اهل بیت (علیهمالسلام) از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت شده. همچنانکه قمى در تفسیر خود از آن جناب آورده که فرموده: راهى که پیشینیان رفتند شما نیز طابق النعل بالنعل و مو به مو خواهید رفت و حتى راه آنان را یک وجب و یک ذراع و یک ( باع ) هم تخطى نمى کنید، تا آنجا که اگر آنها به سوراخ سوسمارى رفته باشند شما هم خواهید رفت. پرسیدند یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) مقصود شما از گذشتگان، یهود و نصارى است ؟ فرمود: پس کیست ؟ بزودى عروه و دست آویزهاى اسلام را یکى پس از دیگرى پاره خواهید کرد و اولین چیزى که آن را از دست مى دهید امانت و آخرین آنها نماز است.

بیان ضعف استدلال به اجماع براى اثبات عدم وقوع تحریف قرآن و زیاد شدن در آن#

اما جواب از استدلال ایشان به اجماع امت بر عدم تحریف به زیاده، این است که اجماع امت، حجتى است مدخوله، براى اینکه حجت بودنش مستلزم دور است.

توضیح اینکه: اجماع به خودى خود حجت عقلى یقینى نیست، بلکه آن کسانى که اجماع را به عنوان یک حجت شرعى معتبر مى دانند قائلند به اینکه در صورتى که اعتقاد آور براى انسان باشد فقط اعتقادى ظنى خواهد بود ( نه قطعى ) و در این مساله اجماع منقول و محصل یکسان مى باشد.

و اینکه بعضى میان آن دو فرق گذاشته و گفته اند اجماع محصل قطع آور است، اشتباه کرده اند، براى اینکه آنچه که اجماع افاده مى کند بیش از مجموع اعتقادهایى که از یک یک اقوال حاصل مى شود نیست، و آحاد اقوال در اینکه بیش از ظن افاده نمى کنند مثل یکدیگرند و انضمام اقوال به یکدیگر بیش از این اثر ندارد که ظن را تقویت کند نه اینکه قطع بیاورد، زیرا قطع، اعتقاد مخصوصى است بسیط و مغایر با ظن، نه اینکه اعتقادى مرکب از چند مظنه بوده باشد.

تازه این در اجماع محصل است که خود ما اقوال را تتبع نموده یک قول و دو قول و سه قول موافق بدست آوریم، و همچنین تا معلوممان شود که در مساله قول مخالفى نیست. و همانطور که گفتیم این تتبع بیش از این اثر ندارد که مظنه آدمى را به قطع نزدیک کند ولى افاده قطع نمى کند. و اما اجماعى که دیگران از اهل علم و بحث براى ما نقل کنند و بگویند ( فلان مطلب اجماعى است ) که بى اعتباریش روشن تر است زیرا به منزله یک روایت و خبر واحد است که بیش از افاده ظن اثرى ندارد.

پس حاصل کلام این شد که اجماع حجتى است ظنى و شرعى که دلیل اعتبارش نزد اهل سنت مثلا خبرى است که نقل مى کنند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده: ( امت من بر خطا و ضلالت اتفاق و اجماع نمى کند ) و نزد شیعه به این است که یا قول معصوم (علیه السلام) در میان اقوال مجمعین باشد و یا از قول مجمعین به گونهاى کشف از قول معصوم شود.

پس حجیت اجماع چه منقولش و چه محصلش، موقوف بر قول معصوم (پیغمبر و امام ) است، که آن نیز موقوف بر نبوت، و صحت نبوت هم در این عصر متوقف بر سلامت قرآن و مصونیتش از تحریف است. آن تحریفى که گفتیم صفات قرآن از قبیل هدایت و قول فصل و مخصوصا اعجاز را از بین ببرد، چون غیر از قرآن کریم معجزه زنده و جاویدى براى نبوت خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم) نیست، و تنها قرآن است که معجزه آن جناب در این عصر شمرده مى شود و به احتمال تحریف به زیاده و یا نقیصه و یا هر دگرگونى دیگرى وثوقى به این معجزه باقى نمى ماند، چون نمى دانیم که آنچه در قرآن است کلام خالص خداست یا نه. پس در صورت تحریف، قرآن از حجیت مى افتد، و با سقوط حجیت، اجماع هم از حجیت مى افتد. این بود معناى آنچه که گفتیم اجماع حجتى است مدخوله که حجت بودنش مستلزم دور است.

خواهید گفت: شما در اول بحث گفتید که وجود قرآنى نازل بر پیغمبر اسلام در میان ما مسلمانان از ضروریات تاریخ است و با چنین اعترافى دیگر حجیت اجماع موقوف بر اثبات حجیت قرآن و نبوت خاتم النبیین نیست. در جواب مى گوییم: صرف اینکه آنچه در دست ماست مشتمل بر قرآن واقعى است، باعث نمى شود که دیگر احتمال زیاده و نقصان و تغییر را ندهیم، باز در هر آیه و یا جمله و یا سوره اى که در اثبات مطلبى مانند: نبوت خاتم الانبیاء و پس از آن اجماع و امثال آن محتاج به آن باشیم احتمال تحریف را مى دهیم و قرآن به کلى از حجیت ساقط مى گردد.

ضعف و قصور روایات دال بر وقوع تحریف در قرآن از نظر سند و دلالت#

و اما پاسخ از دلیل اول اینکه اولا: تمسک به اخبار براى اثبات تحریف قرآن مستلزم حجت نبودن خود آن اخبار است، نظیر دورى که در اجماع بیان کردیم، ( زیرا با تحریف شدن قرآن دلیلى بر نبوت خاتم الانبیاء باقى نمیماند تا چه رسد به امامت امامان و حجیت اخبار ایشان ).

پس کسى که به اخبار مذکور استدلال مى کند تنها مى تواند به عنوان یکى از مصادر تاریخ به آن تمسک بجوید و در تاریخ هم هیچ مصدر متواترى و یا مصدرى همراه با قرائن قطعى که مفید علم و یقین شود وجود ندارد، و عقل در هیچ یک از آن مصادر مجبور به قبول نیست، چون هر چه هست همه اخبارى آحاد است که یا ضعیف در سند است و یا قاصر در دلالت، و یا به فرض صحت سند و روشنى دلالت که در نایابى چون کبریت احمر است تازه بیش از ظن افاده نمى کند.

زیرا گو اینکه سندش صحیح و دلالتش روشن است، لیکن از جعل و دسیسه در امان نیست، چون اخبارى که بدست یهود در میان اخبار ما دسیسه شد آنقدر ماهرانه دسیسه شده که از اخبار واقعى خود ما قابل تمیز نیست، و خبرى هم که ایمن از جعل و دسیسه نباشد قابل اعتماد نیست. از همه اینها که بگذریم اخبار مذکور آیه ها و سوره هایى را نشان مى دهد که از قرآن افتاده که به هیچ وجه شبیه به نظم قرآنى نیست، گذشته از اینکه بخاطر مخالفتش با قرآن مردود است.

و اما اینکه گفتیم سند بیشتر آن اخبار ضعیف است، مراجعه به سندهاى آنها مصدق گفتار ماست، زیرا اگر مراجعه کنید خواهید دید یا مرسلند و اصلا سند ندارند، و یا مقطوع و بریده سندند، و یا رجال سند ضعیفند، آنهم که سالم است آنقدر کم و ناچیز است که قابل اعتماد نیست.

و این هم که گفتیم پاره اى از آنها در دلالت قاصرند، دلیلش این است که بسیارى از آنها اگر آیه قرآن را آورده اند، آورده اند که تفسیر کنند، نه اینکه بگویند آیه اینطور نازل نشده، مانند روایتى که در روضه کافى از ابى الحسن اول (علیه السلام) در ذیل آیه ( اولئک الذین یعلم الله ما فى قلوبهم فاعرض عنهم ( فقد سبقت علیهم کلمة الشقاء و سبق لهم العذاب ) و قل لهم فى انفسهم قولا بلیغا ) است که جمله بین پرانتز به عنوان تفسیر آورده شده است.

و مانند روایتى که در کافى از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه ( و ان تلووا او تعرضوا ) فرموده: ( ان تلووا ( الامر) و تعرضوا ( عما امرتهم به ) فان الله کان بما تعملون خبیرا ) که جملات بین پرانتز به عنوان تفسیر و توضیح است، نه جزو آیه. و همچنین روایات تفسیرى دیگرى که آقایان جزو روایات تحریف شمرده اند.

و ملحق به این باب است روایات بیشمارى که سبب نزول آیات را بیان مى کند، و آقایان آنها را جزو ادله تحریف قرآن شمرده اند، مانند روایاتى که مى فرماید: این آیه اینطور است: ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک ( فى على ) ) و حال آنکه روایت نمى خواهد بگوید کلمه ( فى على ) جزو قرآن بوده، بلکه مى خواهد بفرماید آیه در حق آن جناب نازل و همچنین روایاتى که داردفرستادگان بنى تمیم وقتى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى رسیدند، پشت در منزلش مى ایستادند و صدا مى زدند که به سر وقت ما بیرون بیا. آنگاه آیه اى را که در این مورد نازل شده این چنین نقل کرده: ( ان الذین ینادونک من وراء الحجرات ( بنو تمیم ) اکثرهم لا یعقلون ) آنگاه آقایان پنداشتند که کلمه بنو تمیم جزء آیه بوده و ساقط شده است.

باز ملحق به این باب است روایات بى شمار دیگرى که در جرى قرآن ( تطبیق کلیات آن بر مصادیق ) وارد شده است، مانند روایتى که در ذیل آیه ( و سیعلم الذین ظلموا (آل محمد حقهم ) ) آمده که جمله ( آل محمد حقهم ) به منظور بیان یکى از مصادیق ظلم آورده شده، نه به عنوان متن آیه. و روایتى که در خصوص آیه ( و من یطع الله و رسوله ( فى ولایت على و الائمة من بعده ) فقد فاز فوزا عظیما ) و این گونه روایات بسیار زیاد است.

باز ملحق به این بابست روایاتى که وقتى آیه اى را تفسیر مى کند ذکرى و یا دعایى به آن اضافه مى نماید، تا مردم در هنگام خواندن آن آیه ادب را رعایت نموده، آن ذکر و دعا را بخوانند، همچنانکه در کافى به سند خود از عبد العزیز بن مهتدى روایت کرده که گفت از حضرت رضا (علیه السلام) در باره سوره توحید پرسیدم فرمود:

( هر کس بخواند قل هو الله احد را و به آن ایمان داشته باشد توحید را شناخته است. آنگاه اضافه کرده است: عرض کردم چطور بخوانیم آن را؟ فرمود: همانطور که مردم آن را مى خوانند: ( قل هو الله احد، الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد کذلک الله ربى کذلک الله ربى ) .

و نیز جزو ادله قاصر الدلاله آقایان باید روایاتى را شمرد که در باب الفاظ آیه اى وارد شده و آقایان آنها را از ادله تحریف شمرده اند مانند روایتى که در پاره اى روایات مربوط به آیه ( و لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذلة ) دارد آیه اینطور است: ( و لقد نصرکم الله ببدر و انتم ضعفاء )

و در بعضى دیگر آمده ( و لقد نصرکم الله ببدر و انتم قلیل ) .

و این اختلافات چه بسا خود قرینه باشد بر اینکه، منظور تفسیر آیه به معنا است، به شهادت اینکه در بعضى از آنها آمده که صلاح نیست اصحاب بدر را که یکى از ایشان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است ذلیل نامید و به وصف ذلت توصیف نمودپس ‍ منظور از لفظ ( اذلة ) در آیه شریفه جمعیت کم و ناتوان است نه خوار و ذلیل. و چه بسا از این روایات که در میان خود آنها تعارض ‍ و تنافى است که به حکم کلى ( تساقط روایات در هنگام تعارض ) از درجه اعتبار ساقطه اند، مانند روایات وارده از طرق خاصه و عامه در اینکه آیه اى در قرآن براى حکم سنگسار بوده و افتاده آنگاه در بیان اینکه آیه مذکور چه بوده در یکى چنین آمده: ( اذا زنى الشیخ و الشیخة فارجموهما البتة فانهما قضیا الشهوة: وقتى پیرمرد و پیرزن زنا کردند باید حتما سنگسار شوند زیرا این طبقه شهوترانى خود را کرده اند ) . و در بعضى دیگر چنین آمده: ( الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما البتة فانهما قضیا الشهوة: پیرمرد و پیرزن اگر زنا کنند باید حتما سنگسار شوند چون آنها شهوترانى خود را کرده اند ) . و در بعضى آمده: ( و بما قضیا من اللذة ) . و در بعضى دیگر در آخر آیه آمده: ( نکالا من الله و الله علیم حکیم ) . و در بعضى در آخرش آمده ( نکالا من الله و الله عزیز حکیم ) .

و نیز مانند آیة الکرسى على التنزیل که روایاتى در باره اش رسیده و در بعضى از آنها چنین آمده: ( الله لا اله الا هو الحى القیوم لا تاخذه سنة و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض ( و ما بینهما و ما تحت الثرى عالم الغیب و الشهادة فلا یظهر على غیبه احدا) من ذا الذى یشفع عنده... و هو العلى العظیم ( و الحمد لله رب العالمین ) ). و در بعضى دیگر جمله ( الحمد لله رب العالمین ) را در آخر آیه سوم بعد از جمله ( هم فیها خالدون ) آورده.

در بعضى چنین آمده: ( له ما فى السموات و ما فى الارض ( و ما بینهما و ما تحت الثرى عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم.... ) و در بعضى دیگر اینطور آمده: ( عالم الغیب و الشهادة الرحمن ) الرحیم بدیع السموات و الارض ذو الجلال و الاکرام رب العرش ‍ العظیم ) و در بعضى دیگر آمده: ( عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم ) .

و اینکه بعضى از محدثین گفته اند که ( اختلاف روایات در آیاتى که نقل شد ضرر به جائى نمى رساند چون این روایات در اصل تحریف قرآن اتفاق دارند ) مردود و غلط است. چون اتفاق روایات مذکور در تحریف شدن قرآن ضعف دلالت آنها را جبران نمى کند و هر یک از آنها دیگرى را دفع مى کند.

دسیسه و جعل روایت دشمنان قرآن مخفى نماند#

و اما اینکه گفتیم دسیسه و جعل در روایات شایع شده، مطلبى است که اگر کسى به روایات مربوط به خلقت و ایجاد و قصص انبیاى سلف و امتهاى گذشته، و همچنین به اخبار وارده در تفاسیر آیات، و حوادث واقعه در صدر اسلام مراجعه نماید هیچ تردیدى، در آن برایش باقى نمى ماند، چون بزرگترین چیزى که از اسلام خواب را بر چشم دشمنان حرام کرده و ایشان حتى یک لحظه از خاموش ‍ کردن نور آن و کم فروغ کردن شعله فروزان آن و از بین بردن آثار آن از پاى نمى نشینند، قرآن کریم است. آرى قرآن کریم است که کهفى منیع و رکنى شدید براى اسلام است. قلعه ایست که جمیع معارف دینى و سند زنده و جاوید نبوت و مواد دعوت در آن متحصن است. آرى، دشمنان خوب فهمیده بودند که اگر بتوانند به قرآن دستبردى زنند و حجیت آن را مختل سازند، امر نبوت خاتم الانبیاء بدون کمترین درد سرى باطل مى شود و شیرازه دین اسلام از هم مى گسلد و دیگر بر بناى اسلام سنگى روى سنگى قرار نمى گیرد.

و عجب از این گونه علماى دینى است که در مقام استدلال بر تحریف شدن قرآن بر مى آیند و آنگاه به روایاتى که به صحابه و یا به ائمه اهل بیت منسوب شده احتجاج مى کنند و هیچ فکر نمى کنند که چه مى کنند. اگر حجیت قرآن باطل گردد، نبوت خاتم الاَنبیاء باطل شده، و معارف دینى لغو و بى اثر مى شود، و در چنین فرضى این سخن به کجا میرسد که در فلان تاریخ مردى دعوى نبوت نموده و قرآنى به عنوان معجزه آورد، خودش از دنیا رفت، و قرآنش هم دستخورده شد، و از او چیزى باقى نماند مگر اجماع مؤمنین به وى، بر اینکه او به راستى پیغمبر بوده، و قرآنش هم به راستى معجزه اى بر نبوت او بوده است، و چون اجماع حجت است - زیرا همان پیغمبر آن را حجت قرار داده، و یا از اجماع مجمعین کشف مى کنیم که قول یکى از جانشینانش در آن هست - پس باید نبوت او و قرآنش را قبول کنیم ؟ !!

و کوتاه سخن، احتمال دسیسه و جعل حدیث که احتمال قوى هم هست و شواهد و قرائن آن را تایید مى کند، وقعى و اعتبارى براى روایات مذکور باقى نمى گذارد، و با در نظر گرفتن آن، دیگر نه حجیت شرعى بر آن اخبار باقى مى ماند، و نه حجیت عقلانى، حتى صحیح السندترین آنها هم از اعتبار ساقط مى گردد.

زیرا حجیت سند، معنایش این است که رجال حدیث دروغ عمدى نمى گویند، و اما اینکه فریب نمى خورند، و در اصول روایتى آنان هم دست برده نمى شود، ربطى به صحت سند ندارد.

بررسی نمونه هایى از آیات جعلى و ساختگى#

و اما اینکه گفتیم روایات تحریف، آیات و سوره هایى را سواى قرآن اسم مى برد که از نظر نظم و اسلوب هیچ شباهتى به نظم قرآن ندارد، دلیلش مراجعه خود خواننده عزیز است که اگر مراجعه کند به موارد بسیارى - از قبیل سوره خلع و سوره حفد که به چند طریق از طرق اهل سنت روایت شده است - بر خواهد خورد، و به طور قطع گفتار ما را تصدیق خواهد نمود، و ما این دو سوره را در اینجا مى آوریم تا زحمت خواننده را کم کرده باشیم:

سوره خلع چنین است: ( بسم الله الرحمن الرحیم انا نستعینک و نستغفرک و نثنى علیک و لا نکفرک و نخلع و نترک من یفجرک ) و سوره حفد چنین است: ( بسم الله الرحمن الرحیم اللهم ایاک نعبد و لک نصلى و نسجد و الیک نسعى و نحفد نرجو رحمتک و نخشى نقمتک ان عذابک بالکافرین ملحق ) .

و همچنین سوره ولایت و غیر آن که پاره اى روایات آن را آورده اقاویل و هذیان هایى است که سازنده اش از نظم قرآنى تقلید کرده و نتیجه اش این شده که اسلوب عربى مانوس و معمولى را هم از دست داده است و مانند زاغ شده که خواست چون کبک بخرامد راه رفتن خود را نیز فراموش کرد،

این دشمن قرآن نیز که نتوانسته است به نظم آسمانى و معجز قرآن برسد، اسلوب معمولى زبان عرب را هم فراموش کرده، چیزى گفته است که هر طبع و ذوقى از شنیدنش دچار تهوع مى شود، و لذا باز هم به شما خواننده عزیز سفارش میکنم که به این یاوه گویى هایى که دشمنان خواستند به قرآن نسبت دهند، مراجعه نماید تا به درستى دعوى ما پى ببرد، آنوقت است که با اطمینان خاطر و به جراَت تمام حکم مى کند بر اینکه محدثینى که به چنین سوره هائى اعتناء مى کنند، بخاطر تعصب و تعبد شدیدى است که نسبت به روایات دارند و در تشخیص صحیح از مجعول آن و در عرضه داشتن احادیث بر قرآن کوتاهى مى کنند و اگر این تعصب و تعبد نبود، کافى بود در یک نظر حکم کنند به اینکه ترهات مذکور جزو قرآن کریم نیست.

مجموع قرآن دلالت قطعى دارد بر اینکه در قرآن تحریفى رخ نداده است#

و اما اینکه گفتیم روایات تحریف، به فرضى هم که صحیح باشد مخالف با کتاب است و به همین جهت باید طرح شودتوضیحش این است که مقصود ما مخالفت با ظاهر آیه ( انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ) و ظاهر آیه ( و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ) نیست، تا بگویید این مخالفت ظنى است، - چون ظهور الفاظ آیه جزو ادله ظنى است - بلکه مراد مخالفت با دلالت قطعى کتاب است چون مجموع قرآنى که فعلا در دست ما است به بیانى که در دلیل اول بر نفى تحریف گذشت، دلالت قطعى دارد بر اینکه در قرآن تحریفى رخ نداده است.

و چطور ممکن است در این دلالت خدشه کرد، و حال آنکه قرآنى که در دست ما هست اجزایش در نظم بدیع، و معجزه بودن نظیر یکدیگرند و خودش در دفع اختلافاتى که در بدو نظر به ذهن مى رسد کافى است. نه در دفع آن اختلافات نقصى دارد، و نه در افاده معارف حقیقى و علوم الهى کلى و جزئیش قصورى، معارفش همه به هم مربوط و فروعش بر اصولش مترتب، و اطرافش بر اوساطش ‍ منعطف است، و این خصوصیات که در نظم قرآنى است و خداوند آن را به آن خصوصیات، وصف نموده در همه جاى این کتاب مشهود است.

پاسخ به دو دلیل دیگر قائلین به تحریف: استبعاد عقلى عدم تحریف و روایتى درباره مصحف على علیه السلام#

و اما پاسخ از دلیل دوم آنان که گفتند ( عقل بعید مى داند قرآنى به دست غیر معصوم جمع آورى شود و هیچ اشتباه و غلطى در آن نباشد ) اینست که این حرف، حرفى خرافى بیش نیست، بلکه مطلب به عکس است، زیرا عقل مخالفت نوشته شده را با واقعش ‍ ممکن میداند، نه اینکه موافقت آن دو را بعید و مخالفت آن را واجب شمارد پس هر جا که دلیل و قرینه اى باشد بر اینکه نوشته شده با واقعش موافق است آن را مى پذیرد و ما به جاى یک دلیل و یک قرینه دلیلهایى ارائه دادیم که همه موافقت این قرآن را با واقعش ‍ اثبات مى کردند.

و اما پاسخ از دلیل سومشان اینکه صرف جمع آورى قرآن کریم توسط على، امیر المؤمنین (علیه السلام) و عرضه داشتن بر اصحاب و نپذیرفتن آنان دلیل نمى شود بر اینکه قرآنى که آن جناب جمع آورى کرده بود مخالف با قرآن دیگران بوده، و از حقایق اصولى دین و یا فرعى آن چیزى اضافه داشته است، و بیش از این احتمال نمى رود که قرآن آن جناب از نظر ترتیب سوره ها و یا آیه هاى یک سوره که به تدریج نازل شده است با قرآن سایرین مخالفت داشته است، آن هم مخالفتى که به هیچ یک از حقایق دینى برخورد نداشته.

چون اگر غیر این بود و واقعا قرآن آن حضرت حکمى یا احکامى از دین خدا را مشتمل مى بود که در قرآنهاى دیگر افتاده بوده است، امیر المؤمنین به آن سادگى دست از قرآن خود بر نمیداشت، بلکه به طور قطع به وسیله آن به احتجاج مى پرداخت و به مجرد اعراض آنان قانع نمى شد، همچنانکه مى بینیم که در موارد مختلفى با آنان احتجاج نموده و روایات، احتجاجات آن حضرت را ضبط نموده و در آن حتى یک مورد هم نقل نشده که آن جناب در باره امر ولایت و خلافتش و یا در امر دیگرى آیه و یا سوره اى خوانده باشد که در قرآنهاى خود آنان نبوده باشد و آن جناب ایشان را به خیانت در قرآن متهم کرده باشد.

ممکن است کسى چنین خیال کند که على (علیه السلام) بخاطر حفظ وحدت مسلمین پافشارى نکرد. در جواب مى گوییم اگر مسلمانان سالیان درازى با قرآن انس گرفته بودند جا داشت على (علیه السلام) از قرآن خود که فرضا مخالف آن قرآنها بوده صرفنظر نماید تا مبادا وحدت مسلمین را شکسته باشد. ولى گفتار ما در باره روز اولى است که مسلمانان به جمع کردن قرآن پرداخته بودند و هنوز قرآن در دست مردم نبود و در شهرها پخش نشده بود.

و اى کاش مى فهمیدیم که چگونه ممکن است ادعا کنیم این همه آیاتى که شاید به قول و ادعاى آنان بالغ بر هزارها آیه باشد همه راجع به امر ولایت بوده و مخالفین آن حضرت آنها را حذف کرده اند؟! و یا اصولا آیه هایى بوده که عموم مسلمانان از آن خبرى نداشته اند و تنها على (علیه السلام) از آن خبر دار بوده ؟ ! چطور چنین جراءتى به خود بدهیم، با آنهمه دواعى قوى که مسلمانان در حفظ قرآن و آن همه شوق و رغبتى که در فراگرفتن آن از خود نشان مى دادند؟! و آن همه سعى و کوششى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در تبلیغ آیات و رساندن آن به آفاق و تعلیم و بیان آن مبذول داشته است ؟ ! با اینکه خود قرآن کریم در این باره تصریح کرده که: ( یعلمهم الکتاب و الحکمة ) و نیز فرموده: ( لتبین للناس ما نزل الیهم ) آن آیاتى که احادیث مرسل مى گویند در سوره نساء در میان جمله ( و ان خفتم الا تقسطوا فى الیتامى ) و جمله ( فانکحوا ما طاب لکم من النساء ) بوده و به اندازه یک ثلث قرآن یعنى بیش از دو هزار آیه مى شده و افتاده. و نیز آن آیاتى که محدثین سنى گفته اند از سوره برائت ساقط شده، مانند ( بسم الله ) آن و صدها آیه که سوره مذکور را مساوى با سوره بقره میکرده و اینکه سوره احزاب بزرگتر از سوره بقره بوده و دویست آیه از آن ساقط شده. و یا آن آیاتى که روایات مجعوله مذکور میگوید منسوخ التلاوه شده و جمعى از مفسرین اهل سنت هم براى دفاع از یک حدیث که گفته ( پاره اى از قرآن را خدا از یادها برد و تلاوتش را منسوخ کرد پذیرفته اند، کجا رفته اند؟ و چطور گم شده اند، که حتى یک نفر هم سراغ یکى از آن هزارها را نگرفته است ؟!.

خطاب به قائلین به تحریف: مقصود شما از نسخ تلاوت چیست ؟#

و اگر شما هم همان حدیث را سند قرار دهید، و بگویید خدا از یادها برده مى پرسیم از یاد بردن خدا چه معنا دارد؟ و مقصود از نسخ تلاوت چه مى تواند باشد؟ آیا نسخ تلاوت بخاطر این بوده که عمل به آن آیات منسوخ شده ؟ پس چرا آیات منسوخه دیگرى که هم اکنون در قرآن کریم است منسوخ التلاوه نشد؟

و تاکنون در قرآن کریم باقى مانده ؟ ! مانند آیه صدقه و آیه نکاح زانیه و زانى، و آیه عده و غیر آن ؟ و جالب اینجاست که آقایان آیات منسوخ التلاوه را دو قسم مى کنند، یکى آنها که هم تلاوتش نسخ شده و هم عمل به آن، و قسم دیگر آن آیاتى که تنها تلاوتش نسخ شده است مانند آیه رجم.

و یا بخاطر این بوده که واجد صفات کلام خدایى نبوده و بدین جهت خداوند خط بطلان بر آنها کشیده، و از یادهایشان برده است. اگر چنین بود پس در حقیقت جزو کلام خدا و کتاب عزیز که ( لایاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ) نبوده، منزه از اختلاف نبود، قول فصل و هادى به سوى حق و به سوى صراط مستقیم، و معجزه اى که بتوان با آن تحدى نمود و... نبوده. و کوتاه سخن بگو قرآن نبوده، زیرا خداى تعالى قرآن را به صفاتى معرفى نموده است که آن را نازل شده از لوح محفوظ، و نیز آن را کتاب عزیزى خوانده که در عصر نزولش و در اعصار بعد تا قیام قیامت باطل در آن راه ندارد، و آن را قول فصل، هدایت، نور، فرقان میان حق و باطل، معجزه و... نامیده است. آیا با چنین معرفى باز هم مى توانیم بگوییم این آیاتى که قرآن را معرفى مى کند مخصوص به پاره اى از قرآن بوده که هم اکنون در دست ما است، و تنها این باقیمانده از یادها نمى رود، و منسوخ التلاوه و دستخوش بطلان نمى شود؟ آیا تنها این باقیمانده است که قول فصل، هدایت، نورفرقان، و معجزه جاودانه است ؟

و یا مى گویید منسوخ التلاوه شدن و فراموش شدن بطلان نیست ؟ چطور بطلان نیست ؟ مگر بطلان غیر از این است که کلام ناقصى از اثر و خاصیت بیفتد و هیچ چیز نتواند آن را اصلاح نموده و براى ابد از کار بیفتد؟ و آیا با اینکه براى ابد از کار افتاده باز هم ذکر و یاد آورنده خداست.

پس حق همین است که به خود جرأ ت داده براى رهایى از این همه غلط بگوییم روایاتى که از طرق شیعه و سنى در تحریف و یا نسخ تلاوت رسیده بخاطر مخالفتش با کتاب خدا، مردود است.

پاسخ به دلیل دیگر قائلین به تحریف: تکرار حوادث مربوط به بنی اسرائیل در امت اسلام#

و اما پاسخ از دلیل چهارم اینکه: اخبارى که میگوید ( حوادث واقعه در امت اسلام مانند حوادثى است که در بنى اسرائیل رخ داده ) قبول داریم و حرفى در آنها نیست، و اتفاقا اخبار بسیارى است که شاید به حد تواتر هم برسد، لیکن به شهادت وجدان و ضرورت این اخبار دلالت بر یکسان بودن در همه جهات ندارد.

پس ناگزیر باید بپذیرید که این مشابهت در پاره اى امور آن هم از نظر نتیجه و اثر است، نه از نظر عین حادثه. پس به فرضى هم که قبول کنیم که این روایات تحریف کتاب را هم شامل مى شود، مى گوییم ممکن است مشابهت امت اسلام با امت بنى اسرائیل در این مساله از جهت نتیجه تحریف یعنى حدوث اختلاف و تفرقه و انشعاب به مذاهب مختلف باشد، به نحوى که این مذهب آن مذهب را تکفیر کند. همچنانکه در روایات بسیارى که بعضى ادعاى تواتر آنها را کرده اند آمده که ( به زودى امت اسلام به هفتاد و سه فرقه منشعب مى شود همچنانکه امت نصارى به هفتاد و دو فرقه و امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد ) .

و این هم پر واضح است که همه فرقه هاى مذکور از امتهاى سه گانه، مذهب خود را مستند به کتاب خدا مى دانند، و این نیست مگر بخاطر اینکه کلمات را از جاى خود تحریف نموده اند، و قرآن کریم را به رأ ى خود تفسیر کرده، و به اخبار وارده در تفسیر آیات ( و لو هر چه باشد) اعتماد کرده اند بدون اینکه براى تشخیص صحیح از سقیم آن، به خود قرآن عرضه کرده باشند.

و کوتاه سخن، اصل روایات داله بر اینکه میان دو امت مشابهت و مماثلت است به هیچ وجه دلالت بر تحریف، آنطور که آنان ادعا مى کنند ندارد. بله، در بعضى از آنها تصریح شده به اینکه قرآن تغییر و اسقاط و تحریف شود، و لیکن گفتیم که این دسته از اخبار علاوه بر ضعفش بخاطر مخالفت کتاب مردود است.

فصل چهارم: درباره جمع و تألیف قرآن و جمع بین روایاتى که برخى بر جمع قرآن در زمان پیامبر (ص) و برخى بعد از آن حضرت دلالت دارند#

در تاریخ یعقوبى آمده که: عمر بن خطاب به ابى بکر گفت: اى خلیفه رسول خدا! حاملین قرآن بیشترشان در جنگ یمامه کشته شدند، چطور است که قرآن را جمع آورى کنى زیرا مى ترسم با از بین رفتن حاملین ( حافظین ) آن تدریجا از بین برود؟

ابى بکر گفت: چرا این کار را بکنم و حال آنکه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) چنین نکرده بود؟

از آن به بعد همواره عمر پشت این پیشنهاد خود را گرفت تا آنکه قرآن جمع آورى و در صحفى نوشته شد، چون تا آن روز در تکه هایى از تخته و چوب نوشته مى شد، و در نتیجه متفرق بود.

ابى بکر بیست و پنج نفر از قریش و پنجاه نفر از انصار را در جلسه اى دعوت کرد و گفت باید قرآن را بنویسید و آن را به نظر سعید بن العاص که مردى فصیح است برسانید.

البته بعضى روایت کرده اند که على بن ابى طالب آن را پس از رحلت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) جمع نمود و بر شترى بار کرد و به محضر صحابه آورد و فرمود: این قرآن است که من جمع آورى کرده ام. على (علیه السلام) قرآن را به هفت جزء تقسیم کرده بود. و روایت مذکور اسم آن اجزاء را هم برده.

و در تاریخ ابى الفداء آمده که: در جنگ با مسیلمه کذاب گروهى از قاریان قرآن، از مهاجر و انصار کشته شدند، و چون ابى بکر دید عده حافظین قرآن که در آن واقعه در گذشته اند بسیار است، در مقام جمع آورى قرآن بر آمد و آن را از سینه هاى حافظین و از جریده ها و تخته پاره ها، و پوست حیوانات جمع آورى نمود و آن را در نزد حفصه دختر عمر، همسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گذاشت.

ریشه و مصدر اصلى این دو تاریخ، روایاتى است که اینک از نظر خواننده مى گذرد.

بخارى در صحیح خود از زید بن ثابت نقل مى کند که گفت: در روزهایى که جنگ یمامه اتفاق افتاد ابى بکر به طلب من فرستاد وقتى به نزد او رفتم دیدم عمر بن خطاب هم آنجاست. ابى بکر گفت: عمر نزد من آمده مى گوید که واقعه یمامه حافظین قرآن را درو کرد و من مى ترسم که جنگهاى آینده نیز ما بقى آنان را از بین ببرد، و در نتیجه بسیارى از قرآن کریم با سینه حافظین آن در دل خاک دفن شود، و نیز مى گوید من بنظرم مى رسد دستور دهى قرآن جمع آورى شود. من به او گفتم: چگونه دست به کارى بزنم که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نکرده است ؟ عمر گفت: این کار به خدا کار خوبى است. و از آن به بعد مرتب به من مراجعه میکرد و تذکر میداد تا آنکه خداوند سینه ام را براى این کار گشاده کرد و مرا جرأ ت آن داد، و نظریه ام برگشت و نظریه عمر را پذیرفتم.

زید بن ثابت مى گوید: کلام ابى بکر وقتى به اینجا رسید به من گفت: تو جوان عاقل و مورد اعتمادى هستى و در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) وحى الهى را براى آن جناب مى نوشتى، تو باید جستجو و تتبع کنى و آیات قرآن را جمع آورى نمایى. زید مى گوید: به خدا قسم اگر دستگاه ابى بکر به من تکلیف مى کرد که کوهى را به دوش خود بکشم سخت تر از این تکلیف نبود که در خصوص جمع آورى قرآن به من کرد، لذا گفتم چطور دست به کارى مى زنید که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) خود نکرده است ؟ گفت: این کار به خدا سوگند کار خیرى است.

از آن به بعد دائما ابى بکر به من مراجعه مى کرد تا خداوند سینه مرا گشاده کرد، آن چنان که قبلا سینه ابى بکر و عمر را گشاده کرده بود. با جرأ ت تمام به جستجوى آیات قرآنى برخاستم و آنها را که در شاخه هاى درخت خرما و سنگهاى سفید نازک و سینه هاى مردم متفرق بود جمع آورى نمودم و آخر سوره توبه را از جمله ( لقد جاءکم رسول ) تا آخر سوره برائت را نزد خزیمه انصارى یافتم و غیر او کسى آن را ضبط نکرده بود و این صحف نزد ابى بکر بماند تا آنکه از دنیا رفت، از آن پس نزد عمر بود تا زنده بود و بعد از آن نزد حفصه دختر عمر نگهدارى مى شد.

و از ابى داوود از طریق یحیى بن عبد الرحمن بن حاطب روایت شده که گفت عمر آمد و گفت: هر که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آیه و چیزى از قرآن شنیده و حفظ کرده باشد آن را بیاورد. و در آن روز داشتند قرآن را در صحیفه ها و لوحها و... جمع آورى مى کردند و قرار بر این داشتند که از احدى چیزى از قرآن را نپذیرند تا آنکه دو نفر بر طبق آن شهادت دهند.

و باز از او از طریق هشام بن عروه از پدرش - البته در طریق سند اسم چند نفر برده نشده - روایت کرده که گفت: ابى بکر به عمر و به زید گفت: بر در مسجد بنشینید، هر کس دو شاهد آورد بر طبق آنچه از قرآن حفظ کرده پس آن را بگیرید و بنویسید.

و در الاتقان از ابن اشته - در کتاب المصاحف - از لیث بن سعد روایت کرده که گفت: اولین کسى که قرآن را جمع آورى کرد ابى بکر بود که زید بن ثابت آن را نوشت، و مردم نزد زید مى آمدند،

و او محفوظات کسى را مى نوشت که دو شاهد عادل مى آورد، و آخر سوره برائت را کسى جز ابى خزیمة بن ثابت نداشت ابى بکر گفت: آن را هم بنویسید، زیرا رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده بود شهادت ابى خزیمه به جاى دو شهادت پذیرفته مى شود، لذا زید آن را هم نوشت. عمر آیه رجم را آورد قبول نکردند و ننوشت چون شاهد نداشت.

و از ابن ابى داوود - در کتاب المصاحف - از طریق محمد بن اسحاق از یحیى بن عباد بن عبد الله بن زبیر از پدرش روایت کرده که گفت حارث بن خزیمه این دو آیه را از آخر سوره برائت برایم آورد و گفت شهادت مى دهم که این دو آیه را از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده و حفظ کرده ام عمر گفت: من نیز شهادت مى دهم که آنها را شنیده ام. آنگاه گفت: اگر سه آیه بود من آن را یک سوره جداگانه قرار مى دادم، و چون نیست در همان آخر برائت بنویسید.

و نیز از وى از طریق ابى العالیه از ابى بن کعب روایت کرده که گفت: قرآن را جمع کردند تا رسیدند در سوره برائت به آیه ( ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بانهم قوم لا یفقهون ) و خیال کردند که این آخرین آیه آنست. ابى گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بعد از این آیه دو آیه دیگر براى من قرائت کرد، و آن آیه ( لقد جاءکم رسول ) - تا آخر سوره - است.

و در الاتقان از دیر عاقولى در کتاب فوائدش نقل کرده که گفت: ابراهیم بن یسار از سفیان بن عیینه از زهرى از عبید از زید بن ثابت براى ما حدیث کرد که او گفته است: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از دار دنیا رفت در حالى که هنوز هیچ چیز از قرآن جمع آورى نشده بود. و حاکم در مستدرک به سند خود از زید بن ثابت روایت کرده که گفت: نزد مؤلف: ممکن است این روایت با روایت قبلیش منافات نداشته باشد، و مقصود از این روایت این باشد که آیه هایى که از یک سوره به طور پراکنده نازل شده بود یکجا جمع مى کردیم و هر کدام را به سوره خود ملحق کردیم. و یا پاره اى از سوره ها را که از نظر کوتاهى، بلندى، متوسط بودن نظیر هم بودند مانند طوال و مئین و مفصلات را پهلوى هم قرار مى دادیم همچنانکه در احادیث نبوى هم از آنها یاد شده. و گر نه بطور مسلم جمع آورى قرآن به صورت یک کتاب بعد از درگذشت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاده و به همین وجهى که ما گفتیم باید حمل شود روایتى که در ذیل مى خوانید.

و در صحیح نسائى از ابن عمر روایت کرده که گفت: من قرآن را جمع آورى نمودم و همه شب مى خواندم تا به گوش رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسید، فرمود: قرآن را در عرض یک ماه بخوان.

و در الاتقان از ابن ابى داوود به سند حسن از محمد بن کعب قرظى روایت کرده که گفت: قرآن در زمان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به دست پنج نفر از انصار یعنى معاذ بن جبل، عبادة بن صامت، ابى بن کعب، ابو الدرداء و ابو ایوب انصارى جمع آورى شد. و نیز در همان کتاب از بیهقى - در کتاب المدخل - از ابن سیرین روایت کرده که گفت: در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) قرآن را چهار نفر جمع آورى کردند که در آنها اختلافى نیست و آنان عبارت بودند از: معاذ بن جبل، ابى بن کعب، ابو زید و به دو نفر دیگر که در سه نفر مردد و مورد اختلاف است، بعضى گفته اند ابو درداء و عثمان و بعضى دیگر گفته اند عثمان و تمیم دارى.

باز در همان کتاب از بیهقى و از ابن ابى داوود از شعبى روایت کرده که گفت: قرآن را در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شش نفر جمع کردند: ابى، زیدمعاذ، ابو الدرداء سعید بن عبید و ابو زید. البته مجمع بن حارثه هم جمع کرده بود، مگر دو سوره و یا سه سوره را.

و نیز در همان کتاب از ابن اشته - در کتاب المصاحف - از طریق کهمس از ابن بریده روایت کرده که گفت:

اولین کسى که قرآن را در مصحفى جمع کرد سالم غلام ابى حذیفه بود که قسم خورده بود تا قرآن را جمع نکرده رداء به دوش ‍ نگیرد، و بالا خره جمع کرد...

مؤلف : نهایت چیزى که این روایات بر آن دلالت دارد این است که نامبردگان در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) سوره ها و آیه هاى قرآن را جمع کرده بودند. و اما اینکه عنایت داشته بودند که همه قرآن را به ترتیب سوره و آیه هایى که امروز در دست ما است و یا به ترتیب دیگرى جمع کرده باشند دلالت ندارد. آرى، این طور جمع کردن تنها و براى اولین بار در زمان ابو بکر باب شده است.

فصل پنجم: جمع و تدوین قرآن بر اساس یک قرائت در زمان عثمان#

بعد از آنکه تدوین و جمع آورى قرآن در زمان ابو بکر شروع شد، در نتیجه ادامه این کار قرآنهاى مختلفى و قرائتهاى زیادى به وجود آمد و لذا عثمان براى بار دوم به جمع آورى آن پرداخت.

یعقوبى در تاریخ خود مى نویسد: عثمان قرآن را جمع آورى و تالیف کرد، سوره هاى طولانى را در یک ردیف، و سوره هاى کوتاه را در یک ردیف دیگر قرار داد و آنگاه تمامى مصحف ها را که در اقطار آن روز اسلام بود جمع نمود و با آب داغ و سرکه بشست. و به قول بعضى دیگر بسوزانید و جز مصحف ابن مسعود هیچ مصحفى نماند مگر آنکه همین معامله را با آن نمود.

ابن مسعود در آن موقع در کوفه بود، حاکم کوفه عبد الله بن عامر خواست قرآن او را بگیرد و او از دادن قرآن امتناع نمود. حاکم قضیه را به عثمان نوشت در جواب دستور آمد که او را به مدینه بفرست تا این دین رو به فساد ننهاده نقصانى در آن پدید نیاید. ابن مسعود وارد مدینه شد، وقتى به مسجد در آمد که عثمان بر فراز منبر مشغول خطابه بود. وقتى ابن مسعود را دید رو کرد به مردم و گفت: جانور بدى دارد بر شما وارد مى شود. ابن مسعود هم جواب تندى به او داد. عثمان دستور داد با پایش او را به زمین بکشند، و در نتیجه این عمل دو تا از دنده هاى سینه اش شکست. عایشه وقتى جریان را شنید زبان به اعتراض گشود و بگومگوى بسیار کرد.

به امر عثمان مصحفهاى نوشته شده به همه شهرها از قبیل کوفه بصره، مدینه، مکه، مصر، شام، بحرین، یمن و جزیره فرستاده شد و به مردم دستور داده به یک نسخه قرآن را قرائت کنند.

و این اقدام عثمان بدین جهت بود که به گوشش رسیده بود که مى گویند قرآن فلان قبیله، و خواست تا این اختلاف را از میان بردارد. بعضى گفته اند: همین ابن مسعود این حرف را براى عثمان نوشته بود، ولى وقتى شنید که نتیجه گزارشش این شده که عثمان قرآنها را مى سوزاند ناراحت شد و گفت من نمى خواستم اینطور بشود. بعضى دیگر گفته اند گزارش مذکور را حذیفة بن یمان داده بود.

و در کتاب الاتقان آمده که بخارى از انس روایت کرده که گفت: حذیفة بن یمان در روزگارى که با اهل شام به سرزمین ارمنیه و با اهل عراق به سرزمین آذربایجان مى رفت و سرگرم فتح آنجا بود به این مطلب برخورد که مردم هر کدام قرآن را یک جور قرائت مى کنند، خیلى وحشت زده شدوقتى به مدینه آمد و وارد بر عثمان شد، رو کرد به عثمان و گفت: عثمان بیا و امت اسلام را دریاب و نگذار مانند امت یهود و نصارى دچار اختلاف شوند. عثمان نزد حفصه فرستاد که قرآنى که نزد تو است بده تا از روى آن نسخه برداریم و دوباره نسخه خودت را بتو برگردانیم. آنگاه زید بن ثابت، عبد الله بن زبیر، سعید بن عاص و عبد الرحمن بن حارث بن هشام را مامور کرد تا از آن نسخه بردارند.

و به سه نفر قریشى گفت: اگر قرائت شما با قرائت زید بن ثابت اختلاف داشت به قرائت قریش بنویسید، زیرا قرآن به زبان قریش ‍ نازل شده. این چهار نفر این کار را کردند و صحف را در مصحف وارد نمودند. آنگاه عثمان صحف حفصه را به او برگردانید، و از مصاحف نوشته شده به هر دیارى یکى فرستاد و دستور داد تا بقیه قرآنها را چه در صحف و چه در مصاحف آتش زدند.

زید بن ثابت مى گوید: در آن موقع که قرآنها را جمع آورى مى کردیم به این مطلب برخوردیم که در سوره احزاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آیه اى را قرائت مى کرد ولى در نسخه هایى که در اختیار داشتیم نبود، بعد از تحقیق معلوم شد تنها خزیمة بن ثابت انصارى آن را دارد. آن را که عبارت بود از آیه ( من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه ) در جاى خودش قرار دادیم.

باز در همان کتاب است که ابن اشته از طریق ایوب، از ابى قلابه روایت کرده که گفت: مردى از بنى عامر که انس بن مالکش مى گفتند گفت در عهد عثمان اختلافى بر سر قرآن پدید آمد و آنچنان بالا گرفت که آموزگاران و دانش آموزان بجان هم افتادند. این مطلب به گوش عثمان رسید و گفت در حکومت من قرآن را تکذیب مى کنید و آن را به دلخواه خود قرائت مى نمایید؟ قهرا آنهایى که بعد از من خواهند آمد اختلافشان بیشتر خواهد بود، اى اصحاب محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) جمع شوید و براى مردم امامى بنویسید.

اصحاب گرد هم آمدند و به نوشتن قرآن پرداختند، و چون در آیه اى اختلاف مى کردند و یکى مى گفت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) این آیه را به فلانى یاد داد عثمان میفرستاد تا با سه نفر شاهد از اهل مدینه بیاید آنگاه مى پرسیدند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) این آیه را چگونه به تو یاد داده ؟ آیا اینجور یا اینجور؟ مى گفت نه اینطور به من آموخته است، آیه را آنطور که گفته بود در جاى خالى که قبلا برایش گذاشته بودند مى نوشتند. باز در همان کتاب از ابن ابى داوود از طریق ابن سیرین از کثیر بن افلح روایت کرده که گفت: وقتى عثمان خواست مصاحف را بنویسد براى این کار دوازده نفر از قریش و انصار را انتخاب نمود، ایشان فرستادند تا ربعه را که در خانه عمر بود آوردند. عثمان با ایشان قرار گذاشت که در هر قرائتى که اختلاف کردند تاخیر بیندازند تا از او دستور بگیرند. محمد مى گوید: به نظر من منظور از تاخیر انداختن این بود که آخرین عرضه قرآن را پیدا نموده آیه را بر طبق آن بنویسند ( چون جبرئیل سالى یک بار همه قرآن را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عرضه میکرد).

و نیز در آن کتاب است که ابن ابى داوود به سند صحیح از سوید بن غفله روایت کرده که گفت على (علیه السلام) فرمود: در باره عثمان جز خوبى نگویید، زیرا به خدا قسم که آنچه او در خصوص قرآن انجام داد همه با مشورت ما و زیر نظر ما بود، مرتب مى پرسید: شما چه مى گویید در باره این قرائت ؟ ( و جریان چنین بود که روزى گفت ) شنیدم: بعضى به بعضى مى گویند قرائت من از قرائت تو بهتر است، و این کار سر از کفر در مى آورد ما گفتیم: نظر خودت چیست ؟ گفت من نظرم این است که همه مردم را بر یک قرائت وادار سازیم، تا در قرائت قرآن فرقه فرقه نشوند، ما گفتیم بسیار نظر خوبى است.

در الدر المنثور است که ابن ضریس از علباء بن احمر روایت کرده که عثمان بن عفان وقتى خواست مصاحف را به صورت یک کتاب در آورد، بعضى خواستند حرف ( واو ) را از اول جمله ( و الذین یکنزون الذهب و الفضة ) در سوره برائت بیندازند، ابى گفت یا واو آن را بنویسید و یا شمشیر خود را بدوش مى گیرم. پس، از حذف آن منصرف شدند.

و در کتاب الاتقان از احمد، ابى داوود، ترمذى، نسائى ابن حیان و حاکم نقل کرده که همگى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: من به عثمان گفتم چه چیز وادارتان کرد که سوره انفال و سوره برائت را پهلوى هم بنویسید با اینکه یکى از سوره هاى طولانى است و دیگرى از سوره هاى صد آیه اى است و میان آن دو ( بسم الله الرحمن الرحیم ) نگذاشتید و میان هفت سوره طولانى گذاشتید؟

عثمان گفت: سوره اى داراى آیات بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل مى شد و وقتى چیزى نازل مى شد به بعضى از نویسندگان وحى مى فرمود این آیات را بگذارید در آن سوره اى که در آن چنین و چنان آمده، و سوره انفال از سوره هایى است که در اوائل هجرت در مدینه نازل شد، و سوره برائت از سوره هایى است که در اواخر نازل شد ولى چون مطالب آن شبیه به مطالب انفال بود، من شخصا خیال کردم که این سوره جزو آن سوره است. و چون رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت و تکلیف ما را در باره این مطلب معین نفرمود به همین جهت من از یک سو این دو سوره را پهلوى هم قرار دادم، و میان آن دو ( بسم الله الرحمن الرحیم ) قرار ندادم، و از سوى دیگر آن را پهلوى هفت سوره طولانى گذاردم.

مولف : مقصود از هفت سوره طولانى بطورى که از این روایت و از روایت ابن جبیر بر مى آید سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، اعراف، و یونس است که در جمع اول ترتیب آنها بدین قرار بوده و سپس عثمان آن را تغییر داده، انفال را که از مثانى است، و برائت را که از صد آیه ها است و باید قبلا از مثانى باشد، میان اعراف و یونس قرار داد و انفال را جلوتر از برائت جاى داد.

فصل ششم: آنچه از روایات مربوط به جمع و تألیف قرآن استفاده مى شود#

روایاتى که در دو فصل گذشته نقل شد معروفترین روایات وارده در باب جمع آورى قرآن است که بعضى از آنها صحیح و بعضى دیگر غیر معتبر است، و از مجموع آنها بر مى آید که جمع آورى قرآن در نوبت اول عبارت بوده از جمع آورى سوره ها که یا بر شاخه هاى نخل و یا در سنگهاى سفید و نازک و یا کتفهاى گوسفند و غیر آن و یا در پوست و رقعه ها نوشته شده بود و پیوستن آیه هایى که نازل شده و هر کدام در دست کسى بوده به سوره هایى که مناسب آن بوده است.

و اما جمع در نوبت دوم، یعنى جمع در زمان عثمان، عبارت بوده از اینکه جمع اول را که آن روز دچار تعارض نسخه ها و اختلاف قرآنها شده بود به یک جمع منحصر کردند و تنها آیه اى که در این جمع ملحق شد آیه ( من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه... ) بود که آن را در سوره احزاب جاى دادند، چنانکه از قول زید بن ثابت نقل شد در حالى که مدت پانزده سال که از رحلت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى گذشت کسى این آیه را در سوره احزاب نمى خواند و جزو آن محسوب نمى شد.

همچنانکه بخارى از ابن زهیر روایت کرده که گفت: من به عثمان گفتم آیه ( و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا ) را آیه دیگرى نسخ کرده و شما ناسخش را ننوشتید و یا نخواستید بنویسید؟ گفت برادر زاده ! من هیچ آیه اى را از قرآن از جاى خودش تغییر نمى دهم.

و آنچه که تفکر آزاد در پیرامون این روایات - که عمده و مهمترین روایات این باب است - و همچنین در دلالت آنها به آدمى مى فهماند این است که هر چند روایات، آحاد و غیر متواتر است و لیکن قرائن قطعیه همراه دارد که آدمى را ناگزیر از پذیرفتن آنها مى کند، چون بطورى که قرآن کریم تصریح فرموده رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هر چه که از قرآن برایش نازل مى شده بدون اینکه چیزى از آن را کتمان کند به مردم ابلاغ مى کرده، و حتى به مردم یاد مى داده و برایشان بیان مى کرده، و همواره عده اى از صحابه ایشان مشغول یاد دادن و یاد گرفتن بودند که چطور قرائت کنند، و بیان هر کدام چیست، آن عده که به دیگران یاد مى دادند همان قراء بودند که بیشترشان در جنگ یمامه کشته شدند.

مردم آن زمان هم رغبت شدیدى در گرفتن قرآن و حفظ کردنش داشتند، و این گرمى بازار تعلیم و تعلم قرآن همچنان ادامه داشت تا آنکه قرآن جمع آورى شد پس حتى یک روز و بلکه یک ساعت هم بر مسلمانان صدر اول پیش نیامد که قرآن از میانشان رخت بر بسته باشد، و آنچه که بر سر تورات و انجیل و کتابهاى سایر انبیاء آمد بر سر قرآن کریم نیامد.

علاوه بر اینکه روایات بى شمارى از طریق شیعه و سنى داریم که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بیشتر سوره هاى قرآنى را در نمازهاى یومیه و غیر آن مى خواند، و این قرآن خواندن در نماز در حضور انبوه جمعیت بود، و در بیشتر این روایات اسامى سوره ها چه مکى و چه مدنى آن برده شده است.

از اینهم که بگذریم روایاتى در دست است که مى رساند هر آیه اى که مى آمده رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مامور مى شده آن را در چه سوره اى و بعد از چه آیه اى جاى دهد، مانند روایت عثمان بن ابى العاص که ما آن را در تفسیر آیه ( ان الله یامر بالعدل و الاحسان ) نقل مى کنیم که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل این آیه را برایم آورد و دستور داد آن را در فلان جاى از سوره نحل قرار دهم.

و نظیر این روایت روایاتى است که مى رساند رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) سوره هایى را که آیاتش به تدریج نازل شده بود خودش خواند، مانند سوره آل عمران و نساء و غیر آن. پس، از این روایات آدمى یقین کند که آن جناب بعد از نزول هر آیه به نویسندگان وحى دستور مى داد که آن را در چه سوره اى در چه جایى قرار دهند.

از همه شواهد قطعى تر همان دلیلى است که در ابتداى این مباحث آوردیم، که قرآن موجود در عصر ما داراى تمامى اوصافى است که خداى تعالى قرآن نازل بر پیغمبر را به آن توصیف مى کند.

و کوتاه سخن مطالبى که از روایات مذکور استفاده مى شود چند مطلب است:

دلالت روایات مربوط به جمع قرآن بر عدم تحریف#

1 - اینکه آنچه ما بین دو جلد قرآن کریم هست همه کلام خداى تعالى است، چیزى بر آن اضافه نشده و تغییرى نیافته. و اما اینکه چیزى از قرآن نیفتاده باشد این ادله دلالت قطعى بر آن ندارد، همچنانکه به چند طریق روایت هم شده که عمر بسیار به یاد آیه رجم مى افتاد و نوشته نشد. و نمى توان این گونه روایات را که به گفته آلوسى از حد شماره بیرون است حمل بر منسوخ التلاوه کرد، زیرا گفتیم منسوخ التلاوه سخنى بیهوده بیش نیست و روشن ساختیم که سخن از منسوخ التلاوه کردن از اثبات تحریف قرآن شنیع تر و رسواتر است.

علاوه بر این، کسانى که به غیر آن قرآنى که زید به امر ابو بکر و در نوبت دوم به امر عثمان نوشت قرآن دیگرى داشتند - مانند على بن ابى طالب (علیه السلام) و ابى - بن کعب و عبد الله بن مسعود - چیزى را از آنچه که در قرآن دائر در میان مردم بود انکار نکردند و نگفتند فلان چیز غیر قرآن و داخل قرآن شده. تنها چیزى که از نامبردگان در مخالفت با آن قرآن رسیده این است که از ابن مسعود نقل شده که او در قرآن خود، معوذتین را ننوشته بود، و مى گفت اینها دو حرز بودند که جبرئیل براى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آورد تا حسن و حسین را با آن معوذ کند و از گزند حوادث بیمه سازد. ولى بقیه اصحاب این سخن ابن مسعود را رد کرده اند و از امامان اهل بیت (علیهمالسلام) بطور تواتر تصریح شده که این دو سوره از قرآن است.

و کوتاه سخن، روایات سابق همانطور که مى بینید روایات آحادى است محفوف به قرائن قطعى که به طور قطع تحریف به زیاده و تغییر را نفى کند، و نسبت به نفى تحریف به نقیصه دلیلى است ظنى. پس، از اینکه بعضى ادعا کرده اند که روایات نافیه هر سه قسم تحریف متواتر است، ادعاى بدون دلیل کرده اند.

قرآن خود عمده ترین دلیل بر عدم وقوع تحریف است#

عمده دلیلى که در باب تحریف نشدن قرآن کریم به آن اتکاء مى شود همان دلیلى است که در ابتدا بر این ابحاث آورده و گفتیم قرآنى که امروز در دست ما است همه آن صفات را که خداى تعالى در قرآن براى کلام خود آورده واجد است. اگر آن قرآن واقعى که بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شد قول فصل و رافع اختلاف در هر چیزى است، این نیز هست. اگر آن ذکر و هادى و نور است، این نیز هست. اگر آن مبین معارف حقیقى و شرایع فطرى است، این نیز هست. اگر آن معجزه است و کسى نمى توانند سوره اى مانندش بیاورد، این نیز هست. و هر صفت دیگرى که آن دارد این نیز دارد.

آرى، جا دارد که به همین دلیل اتکاء کنیم، چون بهترین دلیل بر اینکه قرآن کریم کلام خدا و نازل بر رسول گرامى او است خود قرآن کریم است که متصف به آن صفات کریمه است و هیچ احتیاج به دلیل دیگرى غیر خود و لو هر چه باشد، ندارد. پس قرآن کریم هر جا باشد و بدست هر کس باشد و از هر راهى بدست ما رسیده باشد حجت و دلیلش با خودش است.

و به عبارت دیگر قرآن نازل از ناحیه خداى تعالى به قلب رسول گرامى اش، در متصف بودن به صفات کریمه اش احتیاج و توقف ندارد بر دلیلى که اثبات کند این قرآن مستند به آن پیغمبر است، نه به دلیل متواتر، و نه متظافر. گو اینکه این چنین دلیلى دارد، لیکن کلام خدا بودنش موقوف بر این دلیل نیست، بلکه قضیه به عکس است یعنى از آنجایى که این قرآن متصف به آن اوصاف مخصوص ‍ است مستند به پیغمبرش مى دانیم، نه اینکه چون به حکم ادله مستند به آن جناب است قرآنش مى دانیم. پس قرآن کریم در این جهت به هیچ کتاب دیگرى شبیه نیست. در کتابها و رساله هاى دیگر وقتى مى توانیم به صاحبش استناد دهیم که دلیلى آن را اثبات کرده باشد. و همچنین اقوالى که منسوب به بعضى از علماء و صاحب نظران است، صحت استنادش به ایشان موقوف است بر دلیل نقلى قطعى، یعنى متواتر و یا مستفیض، ولى قرآن خودش دلیل است بر اینکه کلام خدا است.

ترتیب سور قرآن در جمع اول و دوم کار صحابه بوده است#

2 - اینکه ترتیب سوره هاى قرآنى در جمع اول کار اصحاب بوده، و همچنین در جمع دوم - به دلیل روایاتى که گذشت - و در بعضى داشت که عثمان سوره انفال و برائت را میان اعراف و یونس قرار داد، در حالى که در جمع اول بعد از آن دو قرار داشتند.

و نیز به دلیل روایاتى که داشت ترتیب مصاحف سایر اصحاب با ترتیب در جمع اول و دوم مغایرت داشته، مثلا روایتى که مى گوید مصحف على (علیه السلام) بر طبق ترتیب نزول مرتب بوده و چون اولین سوره اى که نازل شد سوره علق بود در قرآن على (علیه السلام) هم اولین سوره، سوره علق و بعد از آن مدثر و بعد از آن نون، آنگاه مزمل، آنگاه تبت، پس از آن تکویر و بدین طریق تا آخر سوره هاى مکى و بعد از آنها سوره هاى مدنى قرار داشته است. و این روایت را صاحب الاتقان از ابن فارس نقل کرده. و در تاریخ یعقوبى ترتیب دیگرى براى مصحف آن جناب ذکر شده است.

و از ابن اشته نقل کرده که او - در کتاب المصاحف - به سند خود از ابى جعفر کوفى ترتیب مصحف ابى را نقل کرده که به هیچ وجه شباهتى با قرآنهاى موجود ندارد. و همچنین وى به سند خود از جریر بن عبد الحمید ترتیب مصحف عبد الله بن مسعود را نقل کرده که با قرآنهاى موجود مغایرت دارد. عبد الله بن مسعود اول از سوره هاى طولانى شروع کرده و پس از آن سوره هاى صدى و آنگاه مثانى و آنگاه مفصلات را آورده و حال آنکه قرآنهاى موجود اینطور نیست.

در مقابل این قول که ما اختیار کردیم قول بسیارى از مفسرین است که گفته اند ترتیب سوره هاى قرآن توقیفى و به دستور رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بوده، و آن جناب به اشاره جبرئیل و به امر خداى تعالى دستور داده تا سوره هاى قرآنى را به این ترتیب بنویسند. حتى بعضى از ایشان آنقدر افراط کرده که در ثبوت این مطلب ادعاى تواتر نموده اند. ما نمى دانیم این اخبار متواتر کجاست که به چشم ما نمى خورد. روایات این باب همان بود که ما عمده آن را نقل کردیم و در آنها اثرى از این حرف نبود.

و به زودى استدلال بعضى از مفسرین را بر این مطلب به روایاتى که گوید ( قرآن یک نوبت از اول تا به آخر از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل شد و بار دیگر به تدریج از آنجا به رسول خدا نازل گردید ) خواهیم آورد.

ترتیب آیات قرآن نیز توفیقى نبوده و بدون دخالت صحابه انجام نشده است#

3 - اینکه ردیف کردن آیات به ترتیبى که الا ن در قرآنها است با اینکه این آیات متفرق نازل شده بدون دخالت اصحاب نبوده است، و از ظاهر روایاتى که در گذشته داستان جمع آورى نوبت اول را نقل مى کرد بر مى آید که اصحاب در این کار اجتهاد و نظریه و سلیقه خود را بکار زده اند.

و اما روایت عثمان بن ابى العاص از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) که فرمود: جبرئیل نزد من آمد و گفت باید آیه ( ان الله یامر بالعدل و الاحسان... ) را در فلان موضع از سوره جاى دهى بیش از این دلالت ندارد که عمل رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در پاره اى آیات چنین بوده باشد، نه در تمام آنها.

و به فرض هم که تسلیم شویم و قبول کنیم که روایت چنین دلالتى دارد ربطى به قرآن موجود در دست ما ندارد، زیرا روایاتى که در دست داریم و در ابحاث گذشته نقل کردیم دلالت ندارد بر مطابقت ترتیب اصحاب با ترتیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم). و صرف حسن ظنى که ما به اصحاب داریم باعث نمى شود که چنین دلالتى در آن روایات پیدا شود. بله این معنا را افاده مى کند که اصحاب تعمدى بر مخالفت ترتیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در آنجا که علم به ترتیب آن جناب داشته اند نورزیده اند، و اما آنجایى که از ترتیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) اطلاعى نداشتند باز مطابق ترتیب او سوره ها و آیه ها را ترتیب داده باشند از کجا؟ و اتفاقا در روایات مربوط به جمع اول بهترین شواهدى هست که شهادت مى دهند بر اینکه اصحاب ترتیب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را در همه آیات نمى دانستند، و به اینکه جاى هر آیه اى کجاست علم نداشتند، و حتى حافظ تمامى آیات هم نبودند.

علاوه بر لحن روایات مذکور روایات مستفیضى از طرق شیعه و اهل سنت آمده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و صحابه اش وقتى تمام شدن سوره را مى فهمیدند که بسم الله دیگرى نازل مى شد، آن وقت فهمیدند سوره قبلى تمام شد. و این معنا را بطورى که در الاتقان آورده ابو داوود و حاکم و بیهقى و بزار از طریق سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده اند.

و ابن عباس گفته است: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نمى دانست چه وقت سوره تمام مى شود تا آنکه بسم الله الرحمن الرحیم نازل گردد. و بزار اضافه کرده که وقتى بسم الله نازل مى شد معلوم مى گشت که آن سوره خاتمه یافته و سوره دیگرى شروع شده است.

و نیز الاتقان از حاکم به طریق دیگر از سعید از ابن عباس نقل کرده که گفت: مسلمانان نمى دانستند سوره چه وقت و در کدام آیه تمام مى شود تا بسم الله الرحمن الرحیم دیگرى نازل مى گردید و چون نازل مى شد مى دانستند که سوره تمام شده است حاکم در باره این روایت گفته است همه شرایط بخارى و مسلم را واجد است.

و نیز از وى به طریقى دیگر از سعید از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتى جبرئیل بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل مى شد و بسم الله الرحمن الرحیم را مى خواند آن حضرت مى فهمید که از اینجا سوره اى دیگر شروع مى شود - حاکم روایت را صحیح دانسته است.

مؤلف: قریب به این معنا در تعدادى از روایات دیگر و همچنین عین این معنا از طرق شیعه از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است.

و این روایات بطورى که ملاحظه مى فرمایید صریحند در اینکه ترتیب آیات قرآن در نظر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) همان ترتیب نزول بوده، در نتیجه همه آیه هاى مکى در سوره هاى مکى و همه آیه هاى مدنى در سوره هاى مدنى قرار داده شده اند، جز آن سوره اى که ( فرضا) بعضى آیاتش در مکه و بعضى دیگر در مدینه نازل شده و به فرضى هم که چنین چیزى باشد حتما بیش ‍ از یک سوره نیست.

لازمه این مطلب این است که اختلافى که ما در مواضع آیات مى بینیم همه ناشى از اجتهاد صحابه باشد.

توضیح اینکه: روایات بى شمارى در اسباب نزول داریم که نزول بسیارى از آیات که در سوره هاى مدنى است در مکه و نزول بسیارى از آیاتى که در سوره هاى مکى است در مدینه معرفى کرده است. و نیز آیاتى را مثلا نشان مى دهد که در اواخر عمر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شده و حال آنکه مى بینیم در سوره هایى قرار دارد که در اوائل هجرت نازل شده است.

و ما مى دانیم که از اوایل هجرت تا اواخر عمر آن جناب سوره هاى زیاد دیگرى نازل شده است، مانند سوره بقره که در سال اول هجرت نازل شد، و حال آنکه آیات چندى در آنست که روایات آنها را آخرین سوره آیات نازله بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مى داند حتى از عمر نقل شده که گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالى که هنوز آیات ربا را بر ما بیان نکرده بود و در این سوره است آیه ( و اتقوا یوما ترجعون فیه الى الله... ) که در روایات آمده که آخرین آیه نازل بر آن جناب است.

پس معلوم مى شود این گونه آیات که در سوره هاى غیر مناسبى قرار گرفته اند و ترتیب نزول آنها رعایت نشده، به اجتهاد اصحاب در آن مواضع قرار گرفته اند.

مؤید این معنا روایتى است که صاحب الاتقان از ابن حجر نقل کرده که گفته است: روایتى از على وارد شده که بعد از درگذشت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) قرآن را به ترتیب نزولش جمع آورى کرده است. این روایت را ابن ابى داوود هم آورده و مضمون آن از روایات مسلم و صحیح شیعه است.

آیا ترتیب آیات قرآنى توفیقى است؟#

این بود آنچه که ظاهر روایات این باب بر آن دلالت مى کرد. لیکن عده زیادى اصرار دارند بر اینکه ترتیب آیات قرآنى توقیفى است، و آیات قرآن موجود در دست ما که معروف است به قرآن عثمانى به دستور رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ترتیب یافته که دستور آن جناب هم به اشاره جبرئیل بوده. این عده ظاهر روایاتى که ذکر شد را تاویل نموده و گفته اند: جمعى که صحابه کردند جمع ترتیبى نبوده، بلکه همان ترتیبى را که بیاد داشته اند در آیات و سوره ها رعایت نموده اند، و آن را در مصحفى ثبت کرده اند.

و حال آنکه خواننده محترم خوب مى داند که کیفیت جمع اول که در زمان ابو بکر اتفاق افتاد، و روایات آن را بیان مى کرد، صریحا این تاویل را رد مى کند.

و چه بسا که بعضى استدلال کرده اند بر مطلب فوق الذکر به اینکه مرتب بودن آیات عثمانى اجماعى است، همچنانکه سیوطى در کتاب الاتقان از زرکشى دعوى آن را نقل کرده. و از ابى جعفر بن زبیر چنین آورده که گفته است: ( در این مورد اختلافى در میان مسلمانان نیست ) .

و لیکن ما در پاسخ این استدلال مى گوییم اجماع مذکور منقول است، که با وجود خلاف در اصل تحریف و با وجود روایات گذشته که دلالت بر خلاف آن داشت به هیچ وجه قابل اعتماد نیست.

و چه بسا بعضى دیگر که بر دعوى مذکور استدلال تواتر اخبار کرده اند، و این معنا در کلمات بسیارى از ایشان دیده مى شود، که اخبار در اینکه ( ترتیب آیات قرآن عثمانى از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است ) به حد تواتر است. و این ادعاى عجیبى است، با اینکه سیوطى در الاتقان بعد از نقل روایت بخارى و غیره، به چند طریق از انس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالى که هنوز قرآن را جز چهار نفر جمع نکرده بودند، و آن چهار نفر عبارت بودند از: ابو الدرداء، معاذ بن جبل، زید بن ثابت، و ابوزید.

نقل کلام مازرى درباره دلالت روایت انس بر جمع قرآن بعد از پیامبر (ص) و رد آن#

و در روایتى به جاى ابو الدرداء، ابى بن کعب آمده. و از مازرى نقل کرده که گفته است: جماعتى از ملحدین به این گفتار انس تمسک بر الحاد خود کرده اند، و حال آنکه این روایت دلالتى بر مرام آنها ندارد، چون اولا ما قبول نداریم که ظاهر آن مقصود باشد، و لاجرم حمل بر خلاف ظاهرش مى کنیم، و ثانیا بفرضى که ظاهرش را بگیریم، از کجا معلوم است که واقع امر هم همینطور بوده، ( ممکن است انس اشتباه کرده باشد). و ثالثا تسلیم شویم که انس اشتباه نکرده، و لیکن اینکه فرد فرد گروه بسیارى، تمامى قرآن را حفظ نکرده باشند لازمه اش این نیست که تمامى قرآن را مجموعا گروه بسیار حفظ نکرده باشند، و شرط تواتر این نیست که تمامى قرآن را یک یک مسلمانان حفظ کرده باشند، بلکه اگر همه قرآن را همه افراد حفظ داشته باشند. هر چند که به نحو توزیع بوده باشد در تحقق تواتر کافى است. اما اینکه ادعا کرد که ( ظاهر کلام انس مقصود نبوده ) سخنى است که در بحثهاى لفظى ( که اساس آن ظاهر الفاظ است، و تنها وقتى از ظاهر صرفنظر مى شود که قرینهاى از کلام خود متکلم یا از نائب مناب متکلم در بین باشد ) هرگز پذیرفته نیست، و اهل بحث این معنا را نمى پذیرند که شما به خاطر کلمات دیگران از ظاهر کلام کسى صرفنظر کنید.

علاوه بر این، اگر هم بنا شود کلام انس بر خلاف ظاهرش حمل شود، لازم است حمل شود بر اینکه چهار نفر مذکور در عهد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) معظم قرآن و بیشتر سوره ها و آیاتش را جمع کرده بودند،

نه اینکه حمل کنید بر چهار نفر مذکور و دیگر صحابه که همه قرآن را بر طبق ترتیب قرآن عثمانى جمع کرده بودند و موضع یک یک آیات را تا به آخر ضبط کرده بودند، چون زید بن ثابت که یکى از آن چهار نفر از حدیث انس است و متصدى جمع آورى قرآن هم در جمع اول و هم در جمع دوم بوده است، خودش تصریح مى کند بر اینکه حافظ تمام آیات قرآن نبوده.

نظیر کلام زید بن ثابت، کلامى است که الاتقان از ابن اشته - در کتاب المصاحف - به سند صحیح از محمد بن سیرین نقل مى کند که گفت: ابو بکر از دنیا رفت و قرآن را جمع نکرد، و همچنین عمر کشته شد در حالى که قرآن را جمع نکرده بود.

و اما اینکه گفت: ( و ثانیا به فرضى که ظاهرش را بگیریم از کجا معلوم است که واقع امر هم همینطور بوده باشد؟ ) عینا به خودش بر مى گردد، و طرف مى گوید: اگر واقع امر معلوم نیست آنطور باشد که انس گفته، از کجا آنطور باشد که تو مى گویى و حال آنکه شواهد همه بر خلاف گفته ات شهادت مى دهند؟.

و اینکه گفت: ( بلکه اگر همه را همه حفظ داشته باشند هر چند که به نحو توزیع باشد در تحقق تواتر کافى است ) مغالطه واضحى کرده، براى اینکه چنین لفظى تنها این معنا را به تواتر ثابت مى کند که مجموع قرآن به تواتر نقل شده، و اما اینکه یک یک آیات قرآنى با حفظ موضع و ترتیبش به تواتر ثابت شده باشد از کجا؟

در الاتقان از بغوى نقل کرده که در کتاب شرح السنة گفته است: آنچه ما بین دو جلد قرآن است اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) جمع کردند، و این همان قرآنى است که به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شده، بدون اینکه چیزى بر آن اضافه و یا از آن کم کرده باشند، چون مى ترسیدند اگر ننویسند با از دنیا رفتن حافظان از بین برود، و لذا همانطور که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیده بودند نوشتند، بدون اینکه چیزى را جلوتر و یا عقبتر بگذارند و یا از پیش خود و بدون دستور رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ترتیبى براى آیاتش درست کنند.

و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که آیات نازله را بر اصحابش تلقین مى کرد، ( و آنقدر تکرار میکرد تا حفظ شوند) و هر چه نازل مى شد به ترتیبى که امروز در دست ماست به اصحاب تعلیم فرمود و این ترتیب توقیفى و به دستور جبرئیل، و اعلامش در موقع آوردن آیات بوده که مى گفته: این آیه را بعد از فلان آیه از فلان سوره بنویسید.

پس ثابت شد که سعى صحابه همه در جمع آورى قرآن بوده، نه در ترتیب آن، زیرا قرآن در لوح محفوظ به همین ترتیب نوشته شده بود، چیزى که هست خداى تعالى آن را یک باره به آسمان دنیا فرستاد، و از آنجا آیه آیه و هر آیه را در هنگام حاجت نازل فرمود. پس ترتیب نزول غیر از ترتیب تلاوت است.

و از ابن حصار نقل کرده که گفته است: ترتیب سوره ها و وضع هر آیه در موضع خود به وحى بوده، و این رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بوده که مى فرمود آیه فلان را در فلان موضع جاى دهید، و از نقل متواتر یقین شده که این ترتیب به سفارش رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بوده، و اصحاب فقط آن را جمع آورى نموده، و آیاتش را آنطور که الا ن در مصاحف ضبط شده، ضبط کردند.

ایراداتى چند به قائلین به توفیقى بودن ترتیب آیات قرآنى#

قریب به این معنا را از دیگران مانند بیهقى، طیبى و ابن حجر نیز نقل کرده است. و ما در این نقلها ایراداتى داریم: اما اینکه اصحاب مصاحف را به ترتیبى که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گرفته اند، و در آن ترتیب، مخالفت نکرده اند هیچ دلیلى از روایات گذشته بر طبقش نیست. آنچه از دلالت روایات مسلم است این است که اصحاب آنچه از آیات که بینه و شاهد بر آن قائم مى شد مى نوشتند، و این معنا هیچ اشاره اى به کیفیت ترتیب آیات ندارد. بله، در روایت ابن عباس که در گذشته نقل کردیم از عثمان مطلبى نقل کرده که اشاره اى به این معنا دارد، ولى عیبى که دارد این است که در روایت مذکور به بعضى از کتاب وحى مى فرمود چنین کنید، و این غیر آنست که به همه صحابه فرموده باشد. علاوه بر اینکه این روایت معارض با روایات مربوط به جمع اول، و روایات مربوط به نزول بسم الله و غیر آنست.

و اما اینکه گفتند ( رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که آیات را با همین ترتیب بر اصحابش تلقین مى کرد ) ، گویا منظورشان اشاره به حدیث عثمان بن ابى العاص است، که در خصوص آیه ( ان الله یامر بالعدل و الاحسان ) نقل آن گذشت.

و از آنچه گذشت معلوم شد که این حدیث خبر واحدى است، آنهم در خصوص یک آیه، و این چه ربطى دارد به محل و موضع تمامى آیات.

و اما اینکه گفتند ( قرآن به همین ترتیب در لوح محفوظ نوشته شده بود... ) منظورشان اشاره به روایت مستفیضهاى است که از طرق عامه و خاصه وارد شده مبنى بر اینکه قرآن تماما از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل شده، و از آنجا آیه آیه بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل گردید. لیکن روایات این را ندارد که ترتیب آیات قرآنى در لوح محفوظ و در آسمان دنیا به همین ترتیبى بوده که در دست ماست. علاوه بر اینکه به زودى ان شاء الله گفتارى در معناى نوشته شدن قرآن در لوح محفوظ و نزولش به آسمان دنیا، در ذیل آیه مناسب آن مانند آیه اول دو سوره زخرف و دخان، و در سوره قدر خواهد آمد.

و اما اینکه گفتند و از نقل متواتر یقین شده که این ترتیب به سفارش رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بود... خواننده کاملا واقف شد که چنین ادعایى بى دلیل است، و چنین تواترى نسبت به یک یک آیه ها در بین نیست، و چگونه مى تواند باشد با اینکه روایات بى شمارى داریم که گویندابن مسعود دو سوره ( قل اعوذ ) را در مصحف خود ننوشته بود، و در پاسخ کسى که اعتراض ‍ کرده بود گفت: این دو سوره جزء قرآن نیست، بلکه به منظور محافظت حسن و حسین از گزند نازل شده بود و هر جا مصحفى مى دید این دو سوره را از آن پاک مى کرد و از او نقل نشده که از نظریه اش برگشته باشد، حال مى پرسیم چگونه این تواتر بر ابن مسعود در تمام عمرش آن هم بعد از جمع اول مخفى مانده ؟.

فصل هفتم: رد روایات انساء که از طرق عامه وارد شده و بر منسوخ التلاوه شدن پاره اى از آیات وحى دلالت مى کنند#

راجع به بحث قبلى بحث دیگرى پیش مى آید، و آن گفتگو در باره روایات انساء ( از یاد بردن ) است، که قبلا هم بطور اجمال به آن اشاره شد. این روایات از طرق عامه در باره نسخ و انساء قرآن وارد شده که روایات تحریف به معناى نقصان و تغییر قرآن را هم حمل بر آن نموده اند.

یکى از آنها روایتى است که الدر المنثور از ابن ابى حاتم و حاکم - در کتاب الکنى - و ابن عدى و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده اند که گفت: از آنجایى که بعضى از آنچه در شب بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) وحى مى شد در روز فراموش ‍ مى کرد، آیه ( ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها او مثلها ) نازل گردید.

و نیز الدر المنثور از ابى داوود - در کتاب الناسخ - و بیهقى - در کتاب الدلائل - از ابى امامه روایت کرده که گفت جماعتى از انصار از اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به آن جناب خبر دادند که مردى نصف شب برخاست تا سوره اى را که حفظ کرده بود شروع به خواندن کند، لیکن غیر از بسم الله الرحمن الرحیم آن، چیزى بیادش نیامد. این پیشامد براى جمعى از اصحاب آن جناب نیز رخ داد، صبح نزد آن جناب شده سوره مزبور را از آن حضرت سؤ ال کردند. ایشان نیز ساعتى به فکر فرو رفت و چیزى بیادش نیامد که بگوید آنگاه فرمود: دیشب آن سوره نسخ شد نسخى که در هر جا بود از بین رفت، اگر در سینه بود فراموش شد و اگر در کاغذها بود گم شد.

مؤلف: این قضیه به چند طریق و با عبارات مختلف و قریب المعنى روایت شده است.

باز در همان کتاب از عبد الرزاق، سعید بن منصور و ابى داوود - در کتاب الناسخ - و پسرش - در کتاب المصاحف - و نسائى، ابن جریر، ابن ابى حاتم، و حاکم - وى حدیث را صحیح دانسته - از سعد بن ابى وقاص روایت کرده که وقتى آیه ( ما ننسخ من آیة او ننسها ) را ( ما ننسخ من آیة او ننساها ) قرائت کرد، شخصى اعتراض کرد که سعید بن مسیب آن را ( او ننسها ) مى خواند، تو چرا چنین خواندى ؟ سعد گفت: قرآن که بر مسیب و دودمان او نازل نشده، مگر نشنیدهاى که خداى تعالى مى فرماید ( سنقرئک فلا تنسى: بزودى برایت مى خوانیم تا فراموش نکنى ) و نیز مى فرماید: ( و اذکر ربک اذا نسیت: بیاد آر پروردگارت را هر گاه که فراموش کردى ) .

مؤلف: مقصود سعد از استشهاد به این دو آیه این بوده که خداوند نسیان را از پیغمبر شما برداشته، و دیگر در حق ( او ننسها ) معنا ندارد، بدین جهت من ( ننساها ) خواندم، که از ماده ( نسى ) به معناى ترک و تاخیر است. و خلاصه معناى ما ننسخ من آیة این است که آیه را از کار بیندازیم، نه اینکه تلاوتش را نسخ کنیم، و این چنین نسخ در آیات قرآنى هست، مانند آیه صدقه دادن براى نجوى کردن با رسول خدا که عملش نسخ شده ولى تلاوتش همچنان باقى است. و معناى ( او ننساها ) این است که آیه را به کلى ترک کنیم، یعنى از میان آنان بر اندازیم، هم عمل به آن و هم تلاوت آن را متروک سازیم، همچنانکه از ابن عباس و مجاهد و قتاده و غیر ایشان نقل شده که اینطور تفسیر کرده اند.

و نیز در همان کتابست که ابن الانبارى از ابى ظبیان روایت کرده که گفت: ابن عباس از ما پرسید کدام یک از دو قرائت را قرائت اول مى دانید؟ گفتم قرائت عبد الله را، و قرائت خودمان را آخرى مى دانیم. گفت هرساله جبرئیل در رمضان مى آمد و قرآن را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عرضه مى کرد، در سال آخر دو مرتبه آمد، و عبد الله مسعود آنچه نسخ و یا تبدیل شده بود دید.

مؤلف: این معنا به طریق دیگرى از ابن عباس و خود عبد الله بن مسعود و غیر آن دو از صحابه و تابعین روایت شده، و در این مورد روایات دیگرى نیز وجود دارد.

و خلاصه: چیزى که از آنها استفاده مى شود این است که نسخ گاهى در حکم است، مانند آیات نسخ شده اى که حکمش از بین رفته، و خودش در قرآن باقى مانده است، و گاهى در تلاوت است، حال چه حکمش نسخ شده باشد، و چه نسخ نشده باشد. و ما سابقا در تفسیر سوره بقره در ذیل آیه 106 که مى فرمود: ( ما ننسخ من آیة ) گفتیم و به زودى در تفسیر سوره نحل آیه 101 که مى فرماید: ( و اذا بدلنا آیة مکان آیة ) خواهد آمد که این دو آیه اجنبى از مساله انساء به معنى نسخ تلاوت است. و نیز در فصول سابق گذشت که این روایات مخالف صریح قرآن است. پس وجه صحیح این است که روایات انساء را هم عطف بر روایات تحریف نموده هر دو را با هم طرح نماییم و دور اندازیم