تفسیر آیات ۳۶ تا ۴۹ سورهٔ هود

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۷۴ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۳۶ تا ۴۹ است.

بیان آیات#

بیان آیات

این آیات تتمه داستان نوح (علیه السلام) است، و مشتمل بر چند فصل است ، مثلا فصلى در اینکه آن جناب به قوم خود خبر داد که عذاب بر آنان نازل مى شود، و فصلى دیگر در اینکه خداى سبحان به وى دستور داد کشتى درست کند، و فصلى دیگر در اینکه عذاب که عبارت بود از طوفان، چگونه نازل شد، و فصلى در داستان غرق شدن پسرش، و فصلى در قصه نجات یافتن خود و همراهانش، لیکن در عین اینکه مشتمل بر چند فصل است همه فصولش به وجهى به یک فصل برگشت مى کند و آن عبارت است از فصل قضا و حکمى که خداى سبحان بین آن جناب و قوم کافرش کرد.

قطع امید از ایمان آوردن قوم نوح (ع)#

کلمه ( ابتئاس ) مصدر باب افتعال از ماده ( بوس ) است، و ( بوس ) به معناى اندوهى توام با ذلت و خضوع است.

این قسمت از وحیى که آیه از آن خبر مى دهد، که خداى تعالى به وى فرمود: ( لن یومن من قومک الا من قد امن ) ، در واقع مى خواهد نوح (علیه السلام) را از ایمان آوردن کفار قومش مایوس و نومید کند و بفرماید از این به بعد دیگر منتظر ایمان آوردن کسى مباش، و به همین جهت از این فرموده خود نتیجه گیرى کرد که ( فلا تبتئس بما کانوا یفعلون ) پس دیگر به خاطر کردار آنان اندوه مخور زیرا یک نفر دعوت کننده که مردم را به چیزى دعوت مى کند،

وقتى از مخالفت و تمرد مدعوین غمناک مى شود که امیدى به ایمان آوردن و استجابت دعوتش از ناحیه آنان داشته باشد، و اما اگر بطور کلى از اجابت آنان مایوس شود، دیگر اهمیتى به آنان و به کارشان نداده و در دعوت آنان، خود را به تعب نمى اندازد، و اصرار نمى کند که به وى رو آورند، و بر فرض هم که بعد از آن نومیدى باز هم دعوتشان کند، حتما غرض دیگرى چون اتمام حجت و اظهار معذرت دارد.

و بنابراین در اینکه فرمود: ( فلا تبتئس بما کانوا یفعلون ) تسلیتى است که خداى تعالى به نوح (علیه السلام) داده و آن جناب را دلخوش فرموده، چون در این کلام اشارهاى هست به اینکه لحظه قضاء و حکم جدایى بین آن جناب و قومش فرا رسیده، این اشاره را کرد تا قلب شریف آن جناب را از تاثر و اندوهى که از دیدن اعمال کفار و رفتارشان با وى و با مؤمنین و از یادآورى خاطرههاى چندین ساله از آزار و اذیت کفار آکنده گشته سبک بار کند.

آرى نوح (علیه السلام) نزدیک به هزار سال در میان قوم کافر خود زندگى کرد و آزار و اذیت دید.

از کلام بعضى از مفسرین چنین برمى آید که از جمله ( لن یومن من قومک الا من قد امن ) استفاده کرده و خواسته است بفرماید آنهایى که کفر ورزیدهاند از این لحظه تا ابد دیگر ایمان نخواهند آورد همچنانکه آنها که ایمان آورده اند بر ایمان خود استوار و دائم خواهند بود.

لیکن نظر وى صحیح نیست زیرا در این کلام همه عنایت در این است که بیان کند کفار از این به بعد دیگر ایمان نخواهند آورد، و اما ایمان مؤمنین مورد عنایت نیست مگر صرف تحقق آن. و اما دوام و ثبات آن مورد بحث نیست، و استثناى ( الا من قد امن ) نیز هیچ دلالتى بر بیش از اصل تحقق ندارد، و از ثبات و دوام آن ساکت است.

از آیه مورد بحث استفاده مى شود که اولا کفار در هر جا و هر زمان که امید ایمان آوردن در آنها باشد معذب نمى شوند، و بلا بر آنان نازل نمى شود، وقتى عذاب نازل مى شود که کفر در دلهاشان ملکه شده و پلیدى شرک با خونشان عجین شده باشد، بطورى که دیگر هیچ امیدى به ایمان آوردنشان نباشد در این هنگام است که کلمه عذاب بر آنان محقق مى گردد.

و ثانیا نفرینى که خداى تعالى در سوره نوح، از نوح (علیه السلام) حکایت کرده که گفت : ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا ) ، در زمانى واقع شده که هنوز فرمان ساختن کشتى از ناحیه خداى تعالى صادر نشده بود، و نیز بعد از خبر یاس آورى واقع شده که خداى تعالى به او داده و فرمود: ( و از این به بعد دیگر منتظر ایمان آوردن کفار مباش. )

پس آیات سوره نوح نفرینى را حکایت مى کند که بعد از تحقق مضمون آیه مورد بحث و قبل از تحقق مضمون آیه ( و اصنع الفلک... انهم مغرقون ) واقع شده است.

راى اینکه نوح (علیه السلام) همانطور که بعضى از دانشمندان گفته اند - نمیدانسته که کفار در آینده نیز ایمان نخواهند آورد، و از طریق عقل نیز راهى به این علم نداشته، چون جزء غیبهاى عالم بوده و تنها راهى که به این علم و آگهى داشته طریق نقل بوده، که همان طریق وحى است پس نوح قبل از نفرین و درخواست عذاب، از طریق وحى خداى تعالى به وى که دیگر از کفار کسى ایمان نخواهد آورد آگاه شده که نه خود کفار ایمان مى آورند و نه از نسلشان مومنى پدید مى آید، پس در حقیقت در دعایش همان مطلبى را که به وى وحى شده بود ذکر کرد، و عرضه داشت : پروردگارا! از این کفار و نسلشان دیگر مومنى نخواهد آمد. و وقتى که خداى تعالى نفرینش را مستجاب کرد و خواست تا کفار را هلاک کند، دستورش داد تا کشتى و سفینهاى بسازد و به کفار خبر دهد که بطور حتم غرق خواهند شد.

کلمه ( فلک ) - به ضمه فاء - به معناى سفینه است، چه یک سفینه و چه چند سفینه، به خلاف کلمه ( سفینه ) که به معناى یک کشتى است، و در مورد چند کشتى مى گوییم : ( سفن ) ، و کلمه ( اعین ) جمع قله عین است.

مراد از خطاب خداوند به نوح (ع): کشتى را پیش چشمان ما و به وحى ما بساز و...#

و اگر بپرسى چرا خداى تعالى براى خود، دیدگان بسیارى اثبات کرده و فرموده : به نوح گفتیم که کشتى را در جلو چشم هاى بسیارى که ما داریم بساز، با اینکه خداى تعالى اصلا چشم ندارد، تا چه رسد به اینکه چشم هاى بسیارى داشته باشد.

در پاسخ مى گوئیم کلمه ( عین - چشم ) در مورد خداى تعالى به معناى مراقبت و کنایه از نظارت است، و استعمال جمع این کلمه یعنى کلمه ( اعین ) براى فهماندن کثرت مراقبت و شدت آن است، و ذکر کلمه : ( اعین ) قرینه است بر اینکه مراد از وحى در کلمه ( وحینا ) وحى لفظى و بیانى که فرمان ( و اصنع الفلک... ) با آن نازل شده نیست.

و خلاصه کلام اینکه کلمه ( اعین ) به ما مى فهماند که منظور این نیست که ما به نوح گفتیم کشتى را در تحت مراقبت ما و طبق فرمان لفظى ما بساز، بلکه منظور این است که ما به نوح گفتیم کشتى را در تحت مراقبت ما و طبق هدایت عملى ما و راهنمایى ما بساز، پس ‍ مراد از وحى در کلمه ( و وحینا ) هدایت عملى به وسیله تاءیید روح القدس است، که به وى اشاره کند به اینکه این کار را اینطور انجام بده و آن دیگرى را فلان جور.

و خلاصه همان هدایت عملى که خداى تعالى در مورد تمامى امامان از آل ابراهیم به کار برده، و درباره اش فرموده : ( و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کانوا لنا عابدین ) ، و ما در مباحث سابق به وجود چنین وحیى غیر وحى لفظى اشاره نمودیم، در آینده نیز در تفسیر سوره انبیاء متعرض این بحث مى شویم ان شاء اللّه تعالى.

و معناى اینکه فرمود: ( و لا تخاطبنى فى الذین ظلموا ) این است که درباره ستمکاران از من چیزى که شر و عذاب را دفع مى کند مخواه، و براى برگشتن بلا از آنان شفاعت مکن، زیرا قضا و حکمى را که رانده ایم قضاى فصل و حکم حتمى است، و با این جمله دو نکته روشن مى شود یکى اینکه جمله ( انهم مغرقون ) کار تعلیل را میکند، حال یا فقط تعلیل جمله ( و لا تخاطبنى ) ، و یا تعلیل مجموع جمله هاى ( و اصنع الفلک باعیننا و وحینا و لا تخاطبنى فى الذین ظلموا ) ، نکته دیگرى که روشن شد این است که جمله ( و لا تخاطبنى... ) کنایه از شفاعت است .

و معناى آیه این است که : کشتى را زیر نظر، و مراقبت کامل ما و طبق تعلیمى که به تو مى دهیم بساز، و از من مخواه که عذاب را از این ستمکاران برگردانم، که قضاء و حکم غرق شدن بر علیه آنان رانده شده و این قضاء حتمى بوده و به هیچ وجه برگشت ندارد.

طبرسى - رحمت اللّه علیه - در مجمع البیان گفته : ( سخریه ) به معناى این است که انسان کارى را بر خلاف آنچه در باطن دارد انجام دهد، بطورى که هر بینندهاى به کم عقلى انجام دهنده آن کار پى ببرد، و از همین باب است کلمه ( تسخیر ) چون تسخیر به معناى آن است که کسى را آنقدر با قهر استضعاف کنى که ذلیل شود، و فرق میان سخریه و بازى این است که در سخریه معناى خدعه و نیرنگ و ناقص جلوه دادن طرف میباشد، و معلوم است که طرف باید موجودى جاندار باشد تا بشود با او نیرنگ کرد به خلاف لعب و بازى که با جمادات نیز ممکن است.

و اما راغب در معناى این کلمه در مفرداتش گفته : وقتى گفته مى شود ( سخرت منه ) و همچنین ( استسخرته ) معنایش این است که من او را مسخره کردم، و در کلام خداى تعالى نیز چند جا استعمال شده یکى در این آیه که مى فرماید: ( ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون فسوف تعلمون ) ، و یکى دیگر آنجا که مى فرماید: ( بل عجبت و یسخرون ) ، و بعضى گفته اند: ( رجل سخرة ) - به ضمه سین و فتح خاء - یعنى کسى که دیگران را مسخره مى کند، و رجل سخرة - به ضمه سین و سکون خاء - یعنى کسى که دیگران مسخرهاش کرده باشند، و کلمه ( سخریه ) - به ضمه سین - و همچنین کلمه ( سخریه ) - به کسره سین - به آن عملى گفته مى شود که مسخره کننده در مسخرگى خود استفاده مى کند.

مسخره کردن قوم نوح (ع)، کشتى ساختن او را و جواب آن حضرت به آنان#

جمله ( و یصنع الفلک ) هر چند صیغه مضارع است ولى از نظر معنا حکایت حال گذشته است، و معنایش این است که نوح در حالى که کشتى را مى ساخت مردم دسته دسته آمده بالاى سرش مى ایستادند و مسخرهاش مى کردند، و آن جناب در برابر دعوت الهى خود و اقامه حجت بر علیه آنان همه آن آزارها را تحمل مى کرد، بدون اینکه فشل و سستى و انصرافى از خود نشان دهد.

و جمله ( و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه ) حال از فاعل ( یصنع ) است، - که همان نوح (علیه السلام) باشد، - و معناى آن این است که نوح (علیه السلام) کشتى را مى ساخت در حالى که هر دسته از سران مردم بر او گذشته و مسخره اش مى کردند، و کلمه ( ملا ) در خصوص این جمله، به معناى جماعتى است که مورد اعتناى مردم باشند، (گو اینکه در موارد دیگر به معناى درباریان است ) و این آیه دلالت دارد بر اینکه مردم زمان نوح (علیه السلام) براى مسخره کردن آن جناب دسته دسته مى آمدند، و نیز دلالت دارد بر اینکه آن جناب کشتى را پیش روى مردم مى ساخته، و محل کارش سر راه عموم مردم بوده است.

( قال ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون ) - این قسمت از آیه شریفه به منزله جواب از سؤالى تقدیرى است، گویا کسى پرسیده نوح در برابر مسخرگى هاى کفار چه گفت ؟ در پاسخ فرموده : نوح گفت : اگر شما ما را مسخره مى کنید ما نیز شما را مسخره خواهیم کرد. و به همین جهت جمله مزبور را بدون حرف عطف آورد تا معلوم کند که معطوف به ما قبل نیست، بلکه مربوط به سوالى مقدر است .

در جمله مورد بحث نفرمود: ( ان تسخروا منى فانى اسخر منکم ) - اگر شما مرا مسخره کنید من (نیز) شما را مسخره مى کنم ) تا هم از خود دفاع کرده باشد و هم از مؤمنین و گروندگان به خود، و چه بسا از همین تعبیر فهمیده شود که آن جناب در ساختن کشتى از اهل و گروندگان خود کمک مى گرفته و در هنگام گفتن این سخن، یارانش نیز حضور داشته اند، و سخریه کفار سخریه آنان نیز بوده، در نتیجه کلام این ظهور را دارد که کفار گروه گروه از کارگاه نوح عبور مى کرده اند و در حالى که آن جناب و یارانش مشغول ساختن کشتى بودند، مسخره اش کرده و نسبت جنون و حواسپرتى به او مى دادند، پس هر چند کفار در استهزایشان جز از نوح نامى نبردند، و لیکن استهزاى آنان شامل مؤمنین به آن جناب نیز مى شده.

صرف نظر از این ظهور، طبع و عادت نیز اقتضاء مى کند که کفار، پیروان آن جناب را نیز استهزاء کنند، همانطور که خود او را مسخره مى کردند، براى اینکه نوح و پیروانش اجتماع واحدى بودند که معاشرت آنان را به یکدیگر مرتبط مى کرده، هر چند که مسخره کردن پیروان آن حضرت در حقیقت مسخره کردن خود آن جناب بود، اما چون اصل و پایه اى که دعوت به توحید قائم به آن بود همان نوح (علیه السلام) بود، و لذا گفته شد: ( سخروا منه - او را مسخره کردند ) . و نفرمود: ( سخروا منه و من المؤمنین - او و مؤمنین را مسخره کردند.

در این آیه سوالى به ذهن مى آید، و آن این است که اگر سخریه عمل زشتى است چرا نوح (علیه السلام) به کفار فرموده ما شما را مسخره مى کنیم، و اگر بد نیست چرا آیه کفار را ملامت مى کند بر اینکه نوح را مسخره مى کردند؟ جوابش این است که آنچه از سخریه زشت است ابتدائى آن است و اما اگر جنبه مجازات و تلافى باشد آن هم در جائى که فایده اى عقلائى از قبیل پیشبرد هدف و اتمام حجت بر آن مترتب شود زشت نیست و به همین جهت قرآن کریم در جاى دیگر نسبت سخریه را به خود خداى تعالى داده و فرموده : ( فیسخرون منهم سخر اللّه منهم و لهم عذاب الیم ) .

نکته دیگرى که در آیه مورد بحث است این است که با آوردن جمله ( کما تسخرون ) مماثلت و به یک اندازه بودن سخریه را معتبر فرموده است.

سیاق آیه حکم مى کند به اینکه حرف ( فاء ) براى این بر سر جمله ( فسوف تعلمون ) آمده که مطلب را متفرع بر جمله شرطیه قبل یعنى : ( ان تسخروا منا فانا نسخر منکم ) بسازد، و بفهماند که جمله مورد بحث متن همان سخریه اى است که نوح (علیه السلام) از کفار کرده، و به عبارت ساده تر اینکه سخریه آن جناب از کفار همین بوده که به آنان فرموده : آن عذابى که وعدهاش را داده ام گریبان هر کس را بگیرد خوارش مى سازد و جمله : ( من یاتیه عذاب یخزیه... ) ، متعلق به جمله ( تعلمون ) است تا معلوم آن علم باشد، یعنى به زودى مى دانید که ( من یاتیه عذاب یخزیه ) .

و معناى آیه این است که اگر ما را مسخره کنید ما نیز شما را مسخره مى کنیم یعنى مى گوییم به زودى خواهید فهمید که چه کسى دچار عذاب مى شود ما و یا شما؟ و این قسم سخریه، سخریه با سخن حق است.

و در جمله ( من یاتیه عذاب ) منظور از عذاب، عذاب دنیوى است که موجب انقراض و ریشه کن شدن مى شود، و آن همان عذاب غرق است که سرانجام آن قوم کافر را منقرض نموده و خوار و ذلیل کرد، و مراد از ( عذاب مقیم ) در جمله ( دو یحل علیه عذاب مقیم ) عذاب آتش در آخرت است که عذابى است ثابت و دائمى، دلیل بر گفتار ما نیز که گفتیم عذاب اول دنیوى و عذاب دوم اخروى است، مقابله اى است که در این دو واقع شده، و کلمه عذاب - به صورت نکره یعنى بدون الف و لام در عبارت - تکرار شده و اولى توصیف به اخزاء و دومى به اقامه شده.

و چه بسا که بعضى از مفسرین جمله ( فسوف تعلمون ) را جمله اى تام گرفته و گفته اند متعلق این جمله در عبارت نیامده و نفرموده چه چیز را مى دانند و آنگاه جمله ( من یاتیه عذاب یخزیه ) را ابتداى کلام نوح گرفته اند، لیکن، این توجیه و تفسیر از سیاق آیه دور است.

معناى جمله : ( و فار التنور ) و اقوال مختلفى که در معناى تنور و فوران آن گفته اند#

وقتى گفته مى شود: ( فار القدر یفور فورا و فورانا ) معنایش این است که دیگ به جوش آمد و فوران کرد، یعنى به شدت جوشید. و وقتى گفته مى شود: ( فار النار ) معنایش این است که آتش مشتعل شد و شعلهاش بالا رفت، و کلمه ( تنور ) از لغات مشترک فارسى و عربى است، احتمال هم دارد که در اصل فارسى بوده و در عرب مورد استعمال قرار گرفته باشد و به معناى محلى است که خمیر را براى پخته شدن به آن مى چسبانند.

و ( فوران تنور ) به معناى جوشیدن آب از داخل تنور و سرازیر شدن از تنور است، در روایات نیز آمده که در ماجراى طوفان نوح اولین نقطهاى که آب از آن فوران کرد یک تنور بود و بنابراین روایت، الف و لامى که در آیه شریفه بر سر کلمه تنور آمده الف و لام عهد خواهد بود یعنى آن تنور معهود، در خطاب، فوران کرد. احتمال هم دارد فوران تنور به معناى جوشیدن تنور نانوائى نباشد بلکه کنایه باشد از شدت غضب خداى تعالى که در این صورت نظیر عبارت ( حمى الوطیس ) خواهد بود، که وقتى در مورد جنگ استعمال مى شود این معنا را مى دهد که تنور جنگ گرم شد و آتش جنگ شعله ور گردید، پس اینکه فرمود: ( حتى اذا جاء امرنا و فار التنور ) معنایش این است که وضع نوح و قومش به همان منوال ادامه داشت، تا آنکه امر ما آمد، یعنى امر ربوبى تحقق یافته و متعلق به آنان گردید و آب از تنور جوشید، و یا غضب الهى شدت گرفت که در آن هنگام ما به نوح چنین و چنان گفتیم.

و در معناى کلمه ( تنور ) اقوال دیگرى نیز هست که از فهم به دور است، مثل قول آن مفسرى که گفته مراد از تنور طلوع فجر است، و معناى آیه این است که ( امر به همان منوال بود تا آنکه امر ما آمد، و فجر که لحظه اول عذاب بود طلوع کرد ) و قول آن مفسر دیگر که گفته مراد از تنور بلندترین نقطه زمین و مشرفترین آن است و معناى آیه این است که آب از نقاط بلند زمین فوران کرد، و قول بعضى دیگر که گفته اند تنور به معناى همه روى زمین است.

( قلنا احمل فیها من کل زوجین اثنین ) - یعنى ما به نوح دستور دادیم که از هر جنسى از اجناس حیوانات یک جفت یعنى یک نر و یک ماده سوار بر کشتى کن.

( و اهلک الا من سبق علیه القول ) - یعنى و اهل خود را نیز سوار کن ، و اهل هر کس عبارتند از افرادى که مختص وى باشند نظیر همسر و فرزند و همسر فرزندان و اولاد آنان ( الا من سبق علیه القول ) ، یعنى مگر آن افرادى که اهل تو هستند، و لیکن فرمان و عهد ما در سابق بر هلاکت آنان گذشته است. و منظور از این اهل که قرار شده هلاک گردند یکى همسر خائن آن جناب بوده، به دلیل اینکه قرآن کریم در آیه اى دیگر فرموده : ( ضرب اللّه مثلا للذین کفروا امراة نوح و امراة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما ) ، و دیگرى پسر نوح بوده که خداى تعالى در آیات بعد، داستان او را بیان مى کند، و نوح مى پنداشته که استثناء تنها مربوط به همسرش است، بدین جهت خداى تعالى آن را برایش بیان کرده و فرمود که او اهل تو نیست، او عملى غیر صالح است، بعد از این بیان الهى فهمید که فرزندش نیز از کسانى است که ظلم کرده.

( و من امن و ما امن معه الا قلیل ) - یعنى غیر اهلت آنانکه از قوم تو به تو ایمان آوردند را نیز سوار کشتى کن، و اما اینکه گفت غیر اهلت را سوار کشتى کن، براى این بود که اهل آن جناب را قبلا در جمله ( و اهلک ) بیان کرده بود، و در آخر فرموده که از قوم نوح جز اندکى به وى ایمان نیاورده بودند.

در این جمله اخیر فرمود: ( و ما امن معه ) و نفرمود: ( و ما امن به ) ، براى اینکه اشاره کند به اینکه منظور از ایمان آوردن به نوح، ایمان آوردن قوم نوح و خود نوح به خداى تعالى است، و این تعبیر مناسبتر بوده به مقامى که آیه شریفه داشته، چون آیه شریفه در این مقام است که بفرماید خداى تعالى چه کسانى را از بلاى غرق نجات داد، و ملاک این نجات دادن هم ایمان به خداى تعالى و خضوع در برابر ربوبیت حضرتش بود، و همچنین اگر فرمود: ( الا قلیل ) و نفرمود: ( الا قلیل منهم ) ، براى این بود که بفهماند ایمان آورندگان، فى نفسه اندک بودند نه در مقایسه با قوم، چون در مقایسه با همه قوم بسیار اندک بودند، به حدى که نمى شد گفت این چند نفر اندک از آن قومند.

معناى جمله : ( بسم اللّه مجریها و مرسیها ) و احتمالاتى که درباره مفردات این جمله ومعناى آن ذکر شده است#

بعضى از اساتید قرائت، کلمه ( مجراها ) را به فتحه میم قرائت کرده و آن را مصدر میمى از ثلاثى مجرد و به معناى جریان و سیر و حرکت کشتى گرفته اند.

بعضى دیگر آن را ( مجراها ) - به ضمه میم - خوانده - و آن را مصدر میمى از باب افعال - و به معناى اجراء و سوق دادن و به پیش راندن کشتى گرفتهاند و از کلمه ( مرسا ) مصدر میمى - از باب افعال - و به معناى ارساء و مرادف آن است، و ارساء به معناى متوقف کردن و ثابت نگه داشتن کشتى است، و این کلمه در جاى دیگر قرآن آمده، آنجا که فرموده : ( و الجبال أ رسیها ) .

و جمله ( قال ارکبوا فیها ) عطف است بر جمله ( جاء امرنا ) که در آیه قبل بود، و معناى این معطوف و آن معطوف علیه این است که : مسخره کردن نوح همچنان ادامه یافت تا زمانى که امر ما آمد و نوح به اهل خود و سایر مؤمنین و یا به همه کسانى که در کشتى بودند خطاب کرد: که این کشتى رفتن و ایستادنش به نام خدا است.

و منظور از بردن نام خدا این بوده که از نام مبارک پروردگار برکت گرفته و به آن وسیله خیر را در حرکت و سکون کشتى جلب کند، چون وقتى انسان فعلى از افعال و یا امرى از امور را معلق بر نام خداى تعالى کرده و آن را با نام مبارک حضرتش مرتبط مى سازد، همین عمل باعث مى شود که آن فعل و یا آن امر از هلاکت و فساد محفوظ گشته و از ضلالت و خسران مصون بماند.

آرى همانطور که خداى تعالى فنا و بطلان و گمراهى و خستگى نمى پذیرد، چون رفیع الدرجات و داراى مقام منیع و بلند است، همچنین امرى و فعلى هم که مرتبط به او - جل و علا - شده قهرا از گزند عوارض سوء مصون میماند.

پس نوح (علیه السلام) حرکت و سکون کشتى را معلق به نام خدا کرد، و با در نظر گرفتن اینکه سبب ظاهرى نجات کشتى همین دو سبب یعنى حرکت و سکون صحیح کشتى است، وقتى این دو سبب کارگر میافتد که عنایت الهى شامل حال سرنشینان کشتى باشد، و شمول این عنایت به این است که مغفرت الهى شامل خطاهاى سرنشینان گردد، تا زمینه براى رحمت الهى فراهم گشته، از غرق نجات یابند و آزاد و آسوده در زمین زندگى کنند، و چون زمینه چنین زمینهاى بود، لذا نوح (علیه السلام) اشاره کرد به اینکه به این خاطر، من حرکت و سکون کشتى را وابسته به نام خدا کرد که پروردگارم غفور و رحیم است، ( ان ربى لغفور رحیم ) ، او است که میتواند مجرا و مرساى کشتى را از اختلال و اشتباه حفظ کند، و در نتیجه با مغفرت و رحمت او کشتى از غرق حفظ شود.

و نوح اولین انسانى است که خداى تعالى گفتن بسم اللّه را در کتاب مجیدش از او حکایت کرده، پس او اولین کسى است که تمسک به نام کریم خدا را فتح باب نموده، همچنانکه او اولین کسى است که بر مساءله توحید اقامه حجت نموده، و اولین کسى است که کتاب و شریعتى آورده، و اولین کسى است که در صدد بر آمده تا اختلاف طبقاتى مجتمع بشرى را تعدیل نموده و تناقض را از آن بر طرف نماید.

و معنایى که ما براى جمله ( بسم اللّه مجریها و مرسیها ) کردیم مبنى بر این بود که گفتار، گفتار نوح (علیه السلام) باشد و نیز دو کلمه ( مجرى ) و ( مرسا ) مصدر میمى باشند، ولى بسیارى از مفسرین چه بسا احتمال داده باشند که ( این گفتار گفتار خود نوح نبوده، بلکه کلام همراهان نوح باشد و نوح به آنان دستور داده باشد که هنگام سوار شدن، این کلمه شریفه را بگویند و یا احتمال داده باشند که دو کلمه ( مجرى و مرسا ) اسم زمان و مکان باشند که در این صورت معناى آیه طورى دیگر مى شود ) .

زمخشرى در کشاف، در تفسیر این آیه گفته ( ممکن است این سخن کلامى واحد باشد و ممکن هم هست که دو کلام باشد، وجه واحد بودنش این است که جمله ( بسم اللّه ) متصل باشد به جمله ( ارکبوا ) و حال باشد از ( واو ) جمع که در این صورت شکل جمله ( قال ارکبوا فیها بسم اللّه ) مى شود و معنایش این مى شود که سوار کشتى شوید در حالى که نام خدا را ببرید، و یا در هنگام به حرکت در آمدن کشتى و کنده شدنش از زمین و هنگام ایستادنش بسم اللّه بگویید حال یا به خاطر اینکه دو کلمه ( مجرى و مرسا ) اسم زمانند، و یا به خاطر اینکه مصدر میمى و به معناى اجرا و ارسااند که در تقدیر کلمه وقت بر آن دو اضافه شده و در نتیجه عبارت مجراها و مرساها ( وقت اجراءها و ارساءها ) بوده، همانطور که ( خفوق النجم ) به معناى وقت حرکت و گردش ستاره، و ( مقدم الحاج ) به معناى وقت آمدن حاجیان است.

ممکن هم هست این دو کلمه اسم مکان و به معناى مکان اجراء و مکان ارساء باشند، و اگر منصوب خوانده شده اند یا به خاطر فعلى باشد که در معناى بسم اللّه خوابیده (و آن فعل، یا ابتداء مى کنم است و یا استعانت مى جویم، و یا هر فعل دیگرى که بر اراده قول دلالت کند. و وجه دو کلام بودنش این است که جمله ( بسم اللّه ) ، خبر مقدم و دو کلمه مجراها و مرساها مبتداى موخر باشند، و این مبتداء و خبر که به اصطلاح ( مقتضبه ) هستند یک کلام ( قال ارکبوا فیها ) و کلام باشد و کلام دیگرش ( بسم اللّه مجریها و مرسیها ) ،

یعنى نوح گفت : سوار بر کشتى بشوید که سکونش در روى زمین و کنده شدنش از زمین و به حرکت در آمدنش بر روى آب به نام خدا است، در روایت نیز آمده : همینکه کشتى خواست حرکت کند نوح گفت : ( بسم اللّه ) آنگاه کشتى به حرکت در آمد و وقتى خواست بر روى زمین قرار گیرد نیز گفت : ( بسم اللّه ) پس کشتى روى زمین قرار گرفت.

احتمال هم دارد که کلمه ( اسم ) به عنوان تقحیم ذکر شده باشد، همچنانکه شاعر در شعر خود گفته : ( ثم اسم السلام علیکما ) ، و تقدیر کلام ( باللّه مجراها و مرسیها ) بوده.

زمخشرى سپس گفته : دو کلمه مجرى و مرسا، هر دو به فتحه میم نیز قرائت شده اند، که در این صورت یا مصدر میمى از ماده ( جرى ) و ماده ( رسى ) است، و یا اسم زمان و مکان از آنها است، و مجاهد هر دو کلمه را به ضمه میم قرائت کرده تا اسم فاعل از ماده اجراء و ارساء باشند، و محل آن دو را مجرور گرفته تا دو صفت براى لفظ اللّه باشند چون کلمه اللّه نیز مجرور به حرف باء است.

ضمیر ( هى ) به سفینه بر مى گردد، و کلمه ( موج ) مانند کلمه ( تمر ) اسم جنس است، و یا بطورى که گفته شده جمع کلمه ( موجة ) است، و موجه به معناى قطعه عظیمى از آب است که از آبهاى اطراف خود بالاتر رفته باشد، و در آیه شریفه بطورى که دیگران نیز گفته اند اشاره اى است به اینکه کشتى نوح روى آب حرکت مى کرده، نه اینکه همانند ماهیان دریا در جوف آب شناور بوده باشد - چنانچه بعضى چنین گفته اند.

کلمه ( معزل ) اسم مکان از عزل است، که همانا پسر نوح، خود را از پدرش و از مؤمنین کنار کشیده بود، و در جایى قرار داشته که به پدر نزدیک نبوده است، و به همین جهت تعبیر به ( نداء ) که مخصوص صدا زدن از دور است آورده و فرموده و نادى نوح ابنه و نفرموده : ( و قال نوح لابنه - نوح به پسرش گفت ) .

گفتگوى نوح (ع) که از کفر درونى پسرش اطلاع نداشت#

و معناى آیه این است که نوح فرزند خود را که در نقطه دورى کناره گیرى کرده بود از همان دور صدا زد (و در ندایش گفت : ( یا بنى ) ، و کلمه ( بنى ) مصغر - کوچک شده - کلمه ( ابنى ) است، که به معناى ( پسرم ) مى باشد، قهرا کلمه ( بنى ) معناى پسرکم را مى دهد، و اضافه کردن این کلمه بر یاى متکلم براى این است که بر شفقت و مهربانى گوینده دلالت کند و به پسر بفهماند که پدرش او را دوست مى دارد و خیر او را مى خواهد). و گفت : اى پسرک من، با ما سوار بر کشتى شو، و با کافران مباش، و گرنه در بلاء شریک آنان خواهى شد، همانطور که در همنشینى و سوار نشدن بر کشتى شریک آنهایى، و نوح (علیه السلام) در این گفتارش ‍ نفرمود ( و لا تکن من الکافرین - از کافران مباش ) براى اینکه خیال میکرد مسلمان است، چون از نفاق دلش خبر نداشت و نمیدانست که او تنها به زبان مسلمان و مومن است، بدین جهت بود که او را صدا زد تا با مسلمانان باشد و سوار بر کشتى شود، - و خلاصه اگر از کفر درونى پسرش اطلاع میداشت او را صدا نمى زد.

راغب گفته کلمه ( ماوى ) مصدر میمى از فعل ( اوى - یاوى - اویا و ماوى ) است، وقتى میگویى : ( اوى الى کذا ) معنایش این است که فلانى خود را منضم به فلان کس یا فلان چیز کرد، مضارعش یا وى و مصدرش اوى و باب افعالش ( آوى - یووى - ایواء ) است، یعنى فلانى را منضم به خود کرد.

و معناى آیه این است که پسر نوح در پاسخ دعوت پدرش و در رد فرمان او گفت : من به زودى به کوهى منضم میشوم تا مرا از آب حفظ کند و در آب غرق نشوم نوح گفت : امروز هیچ حافظى از بلاى خدا وجود ندارد، زیرا امروز غضب خدا شدت یافته و این قضاء رانده شده که تمامى اهل زمین به جز کسانى که به خود او پناهنده شوند غرق گردند، امروز نه هیچ کوهى عاصم و حافظ است و نه چیز دیگرى.

بعد از این گفتگو فاصله زیادى نشد که موج، بین نوح و پسرش فاصله شد و پسرش از غرق شدگان بود، و اگر موج بین آنها فاصله نمى شد و گفتگویشان ادامه مى یافت به کفر پسرش واقف مى شد و از او بیزارى مى جست.

در این کلام اشارهاى است به اینکه سرزمینى که نوح و مردمش در آن زندگى مى کردند سرزمین کوهستانى بوده و رفتن یک انسان به بالاى بعضى از کوهها موونه زیادى نمى خواسته است.

اتمام عذاب، و امر تکوینى خداى تعالى به سکون و آرامش زمین و آسمان (یا ارض ابلعى ماءک و...)#

کلمه ( بلع ) - که مصدر ثلاثى مجرد ابلعى است - به معناى اجراء و جریان دادن چیزى در حلق به طرف معده، و یا به عبارت دیگر به طرف جوف بدن است، و کلمه ( اقلاع ) که مصدر صیغه امر ( اقلعى ) است به معناى این است که چیزى را از اصل و ریشه اش ترک و امساک کنى، و کلمه ( غیض ) به معناى این است که زمین آب و هر مایع مرطوب دیگرى را از ظاهر خود به باطنش ‍ فرو برد نظیر کلمه ( نشف ) که آن نیز به همین معنا است، مثلا وقتى گفته مى شود: ( غاضت الارض الماء ) ، معنایش این است که زمین آب را فرو برده و از آن کاست.

کلمه ( جودى ) به معناى مطلق کوه، و زمین سنگى و سخت است، ولى بعضى گفته اند کلمه مذکور بر همه کوههاى دنیا اطلاق نمى شود بلکه نام کوه معینى در سرزمین موصل است و این کوه معین در یک رشته جبالى واقع شده که آخرش به سرزمین ( ارمینیه ) منتهى مى شود، که به سلسله جبال ( آرارات ) معروف است.

و جمله ( و قیل یا ارض ابلعى ماک و یا سماء اقلعى ) ندائى است که از ساحت عظمت و کبریائى حق تعالى صادر شده، و اگر نام حضرتش را نبرد و نفرمود: ( و قال اللّه یا ارض ابلعى... ) به منظور تعظیم بوده، و دو صیغه امرى که در این جمله است یعنى امر ( ابلعى ) و امر ( اقلعى ) امر تکوینى است، همان امرى که کلمه ( کن ) حامل آن است، و از مصدر صاحب عرش ، خداى تعالى صادر مى شود، و همه مى دانیم که وقتى این کلمه در مورد چیزى صادر شود بدون فاصلهاى زمانى آن امر محقق مى شود، و در مورد بلعیده شدن آب طوفان بوسیله زمین نیز چنین شد، زمین دیگر نجوشید، آسمان هم نبارید.

و در این آیه دلالتى است بر اینکه در داستان طوفان نوح به امر الهى، هم زمین در طغیان آب دخالت داشته و هم آسمان همچنانکه در جاى دیگر فرموده : ( ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عیونا فالتقى الماء على امر قد قدر. )

جمله : ( غیض الماء ) به معناى آن است که آب کم شده و از ظاهر زمین به باطن آن. فرو رفت، و زمین که تا آن لحظه در زیر آب فرو رفته بود پدیدار شد، و این حادثه مى تواند حادثهاى طبیعى باشد به اینکه مقدارى از آب در گودالهاى زمین جمع شود، و دریاها و دریاچه هایى را تشکیل دهد، و مقدارى هم در داخل زمین فرو رود.

و جمله ( و قضى الامر ) معنایش این است که آن وعدهاى که خداى تعالى به نوح داده بود که قوم وى را عذاب کند منجر و قطعى شد و آن قوم غرق شده و زمین از لوث وجودشان پاک گردید، و به قول بعضى آنچه امر ( کن ) به آن تعلق گرفته بود محقق گردید، پس تعبیر ( قضاء امر ) همانطور که به معناى صادر شدن حکم و جعل آن استعمال مى شود، در معناى امضاء و انفاذ حکم و محقق ساختن آن در خارج نیز استعمال میگردد، منتهى چیزى که هست این است که چون قضاى الهى و حکم او عین وجود خارجى است، قهرا جعل حکم و انقاذ آن هر دو یکى خواهد بود و اختلافى اگر باشد صرفا از نظر تعبیر است.

جمله ( و استوت على الجودى ) به این معنا است که کشتى نوح بر بالاى کوهى از کوهها و یا بر بالاى کوه جودى که کوهى است معهود نشست. و این جمله خبر مى دهد از اینکه ماجراى طوفان که نوح و گروندگان به وى ناظر آن بودند خاتمه یافت.

( و قیل بعدا للقوم الظالمین ) - یعنى خداى عزوجل فرمود دورى باد نصیب مردم ستمگر. و این جمله مى خواهد بفهماند که خداى تبارک و تعالى آن قوم را از دار کرامت خود یعنى از بهشت دور کرد، و پاسخ این سوال که چرا در اینجا نفرمود: ( قال اللّه بعدا للقوم الظالمین ) همان جوابى است که در تعبیر ( قیل یا ارض ابلعى ) دادیم.

امر در جمله ( بعدا للقوم الظالمین ) که تقدیرش ابعدوا بعدا است نیز مانند دو امر قبل از آن، یعنى ( ابلعى و اقلعى ) امر تکوینى خداى تعالى بوده نه امر تشریعى، که گفتیم امر تکوینى او عین ایجاد و انفاذ او است، پس همین که این امرها از مقام ربوبى صادر شد بلافاصله زمین و آسمان به خروش آمدند، و قوم نوح غرق گشتند و در نتیجه در دنیا گرفتار خوارى و در آخرت مبتلا به خسران شدند، هر چند که از وجهى دیگر، این امر از جنس امرى تشریعى بوده، زیرا متفرع بر مخالفت قوم بوده، ساده تر بگویم از آنجا که قوم نوح دستور الهى به ایمان و عمل صالح را مخالفت کردند نتیجه و فرعش این شد که خداى تعالى با امرى تکوینى که از مخالفت امرى تشریعى نشات گرفته بود، آن فرامین را صادر فرمود تا جزاى آنان در برابر تکبر و استعلایشان بر خداى عزوجل باشد.

و در چشم پوشى از ذکر فاعل در سه جمله ( و قیل یا ارض... ) ، و جمله ( و قضى الامر ) ، و جمله ( و قیل بعدا... ) در خصوص آیه مورد بحث وجه دیگرى هست که مشترک است بین هر سه و آن این است که این امور سه گانه به قدرى عظیم و دهشت آور است که کسى جز خداى تعالى قادر به ایجاد آن نیست و چون هر شنوندهاى مى داند که فاعل آنها خداى واحد قاهرى است که در امرش شریک ندارد، لذا فاعل را ذکر نفرمود چون ذکر فاعل براى این است که ذهن شنونده جاى دیگر نرود ولى در اینگونه امور ذهن کسى متوجه غیر خداى تعالى نشده و فاعل براى کسى مشتبه نمى گردد. و خلاصه کلام اینکه همه مى دانند کار، کار خداى تعالى است چه نامش برده بشود و چه نشود.

در جمله ( غیض الماء ) نیز فاعل آن که زمین است به همین جهت ذکر نشده چون وقتى گفته مى شود ( آب فرو رفت ) همه مى دانند که زمین آن را فرو برده. و همچنین در جمله ( و استوت على الجودى ) به خاطر معلوم بودن فاعل که سفینه باشد آن را حذف کرد و نفرمود: ( و استوت السفینة على الجودى ) . و باز به خاطر همین نکته فرمود: ( دورى نصیب ستمکاران باد ) و نام ستمکاران را نبرد، چون براى شنونده معلوم بود که منظور همان قوم نوح است و نیز نام نجات یافتگان را نبرد چون شنونده مى دانست نجات یافتگان، نوح و همراهان وى در کشتى بودند.

نکات ادبى و بلاغت شگفتى که در آیه : ( وقیل یا ارض ابلعى ماءک و یا سماء اقلعى ... ) دیده مى شود#

آرى این آیه در بلاغت عجیبى که از حیث سیاق داستان دارد به آن حد رسیده که در آن به جز نام آسمانى که بارانهایش را نازل مى کند و زمینى که چشمه هایش مى جوشد، و آب را فرو مى برد و سفینه اى که در امواج دریا به حرکت در مى آید و امرى که انفاذ شده و قوم ستمگرى که غرق شدند نیامده (و با کوتاهى عبارتش مى فهماند) اگر آب فروکش شده، زمین آن را فرو برده، و اگر چیزى بر کوه جودى نشسته کشتى نوح بوده، و اگر به زمین فرمان داده شده که ابلعى و به آسمان که ( اقلعى ) فرمانده خداى سبحان بوده، و اگر گفته شده ( بعدا للقوم الظالمین - دورى بهره ستمگران باد ) گوینده اش خداى عز اسمه بوده و قوم ستمگر همان قومى بودند که عذاب بر آنها گذرا شده و اگر گفته شده ( قضى الامر - امر گذرا شد ) گذرا کننده امر، خدا و امر گذرا شده آن امر هلاکتى بوده که خداى تعالى به نوح وعده اش را داده و او را نهى کرده بود از اینکه درباره آن امر به درگاهش مراجعه کند، و اگر بعد از فرمان ( ابلعى ) به زمین، فرمان ( اقلعى ) را به آسمان داده منظور از اقلاع آسمان این بوده که از ریختن آب باز ایستد و دیگر نبارد.

بنابراین در آیه کریمه، اجتماع اسباب ایجاز - کوتاه گوئى - و توافق لطیفى در بین آن اسباب وجود دارد، همانطور که آیه شریفه در موقف عجیبى از بلاغت معجزه آساى قرآنى قرار دارد، بلاغتى که عقل را حیران و دهشت زده مى کند، گو اینکه همه قرآن بلاغتى معجزه آسا دارد، لیکن خصوص این آیه شریفه آنقدر بلیغ و مشتمل بر نکاتى ادبى است که رجال ادب و متخصصین بلاغت پیرامون خصوص این آیه بحث ها کرده و در آبهاى بیکران این دریا شناوریها نموده، لولوهایى استخراج نمودهاند، تازه خود آنان در آخر اعتراف کرده اند که آنچه استخراج کرده اند در مثل نظیر مشتى آب از دریائى بیکران و یا مشتى ریگ از بیابانى ریگزار است.

این آیه شریفه دعائى است که نوح براى پسرش کرده، البته آن پسرى که از سوار شدن بر کشتى تخلف ورزید، و آخرین بارى که نوح او را دید همان روزى بود که با یاران خود سوار بر کشتى شد، و دید که او در کنارى ایستاده صدایش زد که پسرم بیا سوار کشتى شو، ولى او نپذیرفت و بعد از آنکه طوفان شروع شد و موج بین او و پسرش حائل شد، در این هنگام به خیال اینکه او نیز مانند سایر فرزندانش به خدا ایمان دارد و چون قبلا از خداى تعالى این وعده را شنیده بود که اهل او را نجات مى دهد لذا او را صدا زد، و گرنه این کار را نمى کرد.

و اگر در آیه شریفه آمده که : ( و نادى نوح ربه - نوح پروردگار خود را نداء کرد ) و نفرموده : ( و سال نوح ربه - نوح از پروردگار خود درخواست کرد ) و یا ( و قال نوح - نوح گفت ) و یا ( و دعا نوح - نوح دعا کرد ) ، براى این است که نوح (علیه السلام) در آن لحظه دچار اندوه شدیدى از هلاکت فرزند خود بوده، و از این تعبیر مى فهمیم که آن جناب صداى خود را به استغاثه و دعا بلند کرده و این عکس العمل از کسى که دچار اندوه شدید باشد امرى طبیعى است ، و درخواست نوح از خداى تعالى که جمله : ( و نادى نوح ربه فقال رب ان ابنى من اهلى... ) آن را بیان مى کند، هر چند که در این آیات بعد از جمله ( و استوت على الجودى... ) آمده، و هر چند ظاهرش این است که این استغاثه و دعاى نوح بعد از غرق شدن کفار و فرو نشستن طوفان بوده لیکن مقتضاى ظاهر حال این است که استغاثه وى بعد از حائل شدن موج بین او و فرزندش واقع شده باشد، پس اگر در این آیات آن استغاثه را بعد از تمام شدن ماجرا ذکر کرده، براى این بوده که به بیان همه جزئیات داستان در یک جا عنایت داشته، جزئیاتى که همه اش هول انگیز است، تا نخست اصل داستان را بطور کامل در یک آیه بیان کند و سپس به بعضى جهات باقیمانده بپردازد.

دلسوزى نوح (ع ) براى پسرش - در قالب استفسار از خداى تعالى - و ادبى که آن حضرت در سخن گفتن درباره پسرش، در برابر احکم الحاکمین به کار برده است#

نوح (علیه السلام) فرستاده خداى تعالى و یکى از انبیاى اولوا العزم - یعنى صاحب شریعت - بوده، و چنین کسى بطور مسلم عالم به مقام خداى تعالى و عارف به آن و بصیر به موقف عبودیت خود بوده، علاوه بر همه اینها ظرف گفتگویى که نوح با پروردگارش داشته ظرف معمولى نبوده، بلکه ظرفى بوده که آیات ربوبیت خداى تعالى و قهر و غضب الهى به حد اکمل ظهور یافته و تمام دنیا و اهل دنیا در زیر آب فرو رفته و غرق شده اند، و از ساحت عظمت و کبریائى خداى تعالى نداء شده که : ستمکاران از رحمت من دور شوند. در چنین جوى چطور ممکن است نوح (علیه السلام) براى پسرش دعا کند؟ و ادب عبودیت چگونه اجازه مى دهد که او خواست دل خود را که همان نجات فرزند است بطور صریح و پوست کنده در میان بگذارد؟

لذا مى بینیم که آن جناب رعایت ادب را نموده و سخن خود را در قالب سوال و استفسار از حقیقت امر بیان کرده، و نخست وعدهاى را که خداى تعالى قبلا یعنى هنگام سوار کردن مؤمنین و جفت جفت حیوانات در کشتى داده بود که اهل او را نجات مى دهد به زبان آورد.

از سوى دیگر براى آن جناب کفر فرزند ثابت نشده بود، بلکه اهل آن جناب حتى همین فرزندش (البته غیر از همسرش ) به ظاهر مومن بودند، و اگر فرزند مذکور وى بر خلاف آنچه نوح (علیه السلام) مى پنداشت کافر بود بطور مسلم او را براى سوار شدن به کشتى نمى خواند و چنین درخواستى را از خداى تعالى نمیکرد، براى اینکه خود آن جناب قبلا کفار را نفرین کرده و از خداى تعالى خواسته بود که دیارى از کافران را بر روى زمین زنده نگذارد، پس همه اینها شاهد بر آن است که او پسر مورد بحثش را مومن مى پنداشته، و اگر آن پسر سوار کشتى نشده و دستور پدر را مخالفت کرد، صرف این مخالفت کفر آور نیست بلکه تنها معصیتى است که مرتکب شده بوده.

و به خاطر همه این جهات بود که نوح (علیه السلام) گفت : ( رب ان ابنى من اهلى و ان وعدک الحق ) ، پس وعده پروردگارش را یاد کرد و به ضمیمه این یادآورى گفت : پسرم اهل من است. و این خطاب را با کلمه ( ربى ) ادا کرد تا رحمت پروردگارش را به سوى خود جلب کند، چون این کلمه دلالت بر استرحام و طلب رحم و شفقت دارد. و نیز گفت ( ابنى ) که در آن ( ابن ) به ( یاء ) متکلم اضافه شده، تا حجتى باشد بر کلمه ( من اهلى ) ، و در حقیقت گفته باشد که این جوان اهل من است زیرا پسر من است، و اینکه جمله ( و ان وعدک الحق ) را با ( ان ) و ( لام جنس ) تاکید کرد - با اینکه ممکن بود بگوید: ( و وعدک حق ) - براى این بود که با آوردن حرف ( ان ) و الف و لام جنس، حق ایمان را اداء کرده باشد.

و این دو جمله یعنى جمله ( ان ابنى من اهلى ) و جمله ( و ان وعدک الحق ) وقتى به یکدیگر منضم شوند نتیجه مى دهند که باید پسرش نجات یابد، و جا داشت خود آن جناب نتیجه گیرى نموده بگوید پس او را نجات ده، لیکن از این دو جمله اش نتیجه گیرى نکرد، تا در مقام عبودیت ، رعایت ادب را کرده باشد، و چون هیچ کس به جز خداى تعالى صاحب حکم نیست، حکم حق و قضاى فصل را به خداى تعالى واگذار نموده تا در برابر حکم او تسلیم باشد، و لذا در آخر کلامش گفت : ( و انت احکم الحاکمین ) .

با در نظر گرفتن نکات بالا، معناى آیه چنین مى شود: ( اى پروردگار من ! پسرم اهل من است ، و وعده تو حق است، آن هم کل حق و به تمام معناى حق، و همین حق بودن وعده ات دلیل بر این است که تو او را به عذاب قوم کافر نگرفته و غرقش نمى کنى، ولى با همه این احوال حکم حق به دست تو است و تو احکم الحاکمینى ) ، گویا نوح (علیه السلام) با این گفتار خود خواسته است حقیقت امر را به وضوح بفهمد، و بیش از این چند جمله که خداى تعالى از او حکایت کرده چیزى نگفته، و به زودى بیان کامل این معنا مى آید ان شاء اللّه.

در این آیه، خداى سبحان راه صواب و وجه صحیح آنچه را که نوح در کلامش آورده و گفته بود: ( ان ابنى من اهلى و ان وعدک الحق... ) بیان فرموده است. نوح (علیه السلام) مى خواست با گفتار خود نجات پسرش را حتمى سازد و همانطور که قبلا گفتیم خداى تعالى با جمله ( انه لیس من اهلک - او اهل تو نیست ) اثر استدلال نوح را از بین برد.

مراد از اینکه پسر نوح (ع) از اهل آن حضرت نبوده است (انه لیس من اهلک)#

و منظور از اینکه فرمود: ( او اهل تو نیست ) - و خدا داناتر است - این است که او از آن افرادى که خدا وعده نجاتشان را داده و فرموده بود: ( اهل خودت را نیز سوار کشتى بکن ) نیست زیرا منظور از اهلى که قرار است نجات یابند اهل صالح تواند ولى پسرت نیست زیرا او در عین اینکه پسر و اهل تو است و اختصاصى به تو دارد ولى صالح نیست، و لذا خداى تعالى دنبال جمله ( انه لیس من اهلک ) بلافاصله فرمود: ( انه عمل غیر صالح - براى اینکه او از نظر عمل، غیر صالح است ) .

اگر شما در اینجا بگویید لازمه این مطلب این است که پسر نوح از همسرش به وى بیگانه تر باشد، و به عبارتى دیگر همسر نوح داخل در اهل او بوده و از پسر نوح به نوح نزدیکتر باشد براى اینکه همسر نوح در جمله ( قلنا احمل فیها من کل زوجین اثنین و اهلک ) داخل در کلمه اهل بود، ولى جمله استثنائى ( الا من سبق علیه القول ) او را استثناء کرد، یعنى موضوعا داخل بوده بعد خارج شده اما پسر نوح بنابه گفته شما اصلا موضوعا داخل در کلمه اهل نبوده، و بدون حاجت به استثناء، خارج بوده، و این بعید است.

در پاسخ مى گوییم : منظور از اهل در جمله ( و اهلک الا من سبق علیه القول ) اهل به معناى اختصاص است، یعنى در جمله مزبور دستور داده که آن جناب افرادى را که به نحوى به وى اختصاص دارند سوار بر کشتى کند، و منظور از مستثنى یعنى جمله ( من سبق علیه القول ) غیر صالحین از خواص نوح (علیه السلام) است که مصداقش همسر و پسر آن جناب بوده،

و اما منظور از کلمه اهل در جمله ( انه لیس من اهلک ) خصوص صالحین از خواص نوح بود، چون طبق همان معنایى که خود نوح در جمله ( رب ان ابنى من اهلى ) از کلمه اهل در نظر داشته صالحین از خواصش بوده، زیرا گفتیم که اگر غیر صالحین را نیز در نظر مى داشت کلمه اهل، شامل همسرش نیز مى شد و استدلالش باطل مى شد، دقت بفرمایید.

این بود آنچه از ظاهر آیه به نظر ما مى رسید، و موید آن پاره اى روایات است که از امامان اهل بیت (علیه السلام) رسیده که ان شاء اللّه در بحث روایتى آینده از نظر خواننده خواهد گذشت.

چند قول دیگر پیرامون مراد از جمله : ( انه عمل غیر صالح )#

ولى مفسرین در تفسیر این آیه معانى دیگرى آورده اند، که از جمله گفته اند: منظور از اینکه فرمود: ( انه لیس من اهلک ) این است که او بر دین تو نیست چون کفر او، او را از اینکه مشمول احکام اهل شود خارج کرد. و این تفسیر به جماعتى از مفسرین نسبت داده شده، ولى تفسیر درستى نیست، زیرا هر چند که ساقط شدن کافر از اینکه اهل مسلمان باشد در جاى خود مطلب درستى است، و لیکن این معنا از آیه شریفه استفاده نمى شود.

آرى اگر کلمه ( اهل ) در همین جمله آمده بود ممکن بود بگوییم چنین معنایى منظور بوده، لیکن قبل از این جمله در کلام خود نوح (علیه السلام) نیز آمده بود، پس باید هر دو را به یک معنا بگیریم و بگوییم همان معنایى که نوح (علیه السلام) از کلمه اهل براى پسرش اثبات کرده، خداى تعالى همان معنا را نفى نموده، و نوح در کلام خود منظورش از کلمه اهل اختصاص و صلاحیت بوده هر چند که صلاحیت مستلزم ایمان نیز هست، ولى آن جناب در این صدد نبوده که اثبات کند پسرش مومن و غیر کافر است مگر اینکه منظور این مفسرین همان معنایى بوده باشد که ما قبلا در آن سوال و جواب توضیح دادیم.

و از آن جمله این است که گفته اند: آن پسرى که از سوار شدن بر کشتى تخلف کرد پسر واقعى نوح نبوده، بلکه در بستر زناشوئى او متولد شده بود، و نوح خیال مى کرد او واقعا پسر خودش است، و خبر نداشته که همسرش به ناموس وى خیانت کرده - و از مردى بیگانه باردار شده - خداى تعالى در جمله ( انه لیس من اهلک ) آن جناب را متوجه به حقیقت امر نموده است. و این تفسیر به ( حسن ) و ( مجاهد ) نسبت داده شده.

این نیز درست نیست، زیرا اولا نسبت ننگ به ساحت مقدس انبیاء دادن امرى است که ذوق آشناى با کلام خداى تعالى آن را نمى پسندد، بلکه اینگونه امور را از ساحت مقدس انبیاء دفع مى کند، و آن حضرات را منزه از امثال این اباطیل مى داند. و ثانیا این مطلبى است که لفظ آیه بطور صریح بر آن دلالت ندارد و حتى ظهورى هم در آن ندارد، زیرا ما در این قسمت از داستان نوح (علیه السلام) جز این جمله که مى فرماید: ( انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح ) چیز دیگرى نداریم، و این عبارت هیچ ظهورى در آن جسارتى که مفسرین نامبرده کرده اند ندارد، و اگر در آیه ( امراة نوح و امراة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما ) نسبت خیانت به همسر نوح و همسر لوط داده، بیش از این ظهور ندارد که آن دو زن با دشمنان شوهر خود دوستى مى کرده اند، و اسرار شوهر خود را مخفیانه در اختیار دشمنان مى گذاشته و آنان را بر علیه همسران خود مى شورانیدند.

و از آن جمله این است که گفته اند: پسر متخلف، پسر صلبى خود نوح نبوده، بلکه پسر همسرش و ربیبش بوده. این وجه نیز درست نیست، زیرا اولا در لفظ آیه هیچ دلیلى بر آن نیست، و ثانیا با تعلیلى که خداى تعالى براى جمله او اهل تو نیست آورده و فرموده : ( چون او عمل غیر صالح است نمى سازد ) ، زیرا اگر واقعا آن پسر ربیب نوح بوده باشد، باید خداى تعالى در تعلیلش بفرماید: ( او پسر تو نیست زیرا پسر زن تو است ) .

منظور از اینکه پسر نوح (ع)، عملى غیر صالح است (انه عمل غیر صالح )#

( انه عمل غیر صالح ) - از ظاهر سیاق بر مى آید که مرجع ضمیر همان پسر نوح باشد، و خود او عمل غیر صالح باشد، و اگر خداى تعالى او را عمل غیر صالح خوانده از باب مبالغه است، همانطور که وقتى بخواهى در عدالت زید مبالغه کنى میگویى زید عدالت است، یعنى آنقدر داراى عدالت است که مى توان گفت او خود عدالت است همچنانکه آن شاعر گفته : ( فانما هى اقبال و ادبار - دنیا اقبال و ادبار است ) یعنى داراى اقبال و ادبار است. پس معناى جمله این است که این پسر تو داراى عمل غیر صالح است و از آن افرادى نیست که من وعده دادم نجاتشان دهم، مؤ ید این معنا هم قرائت قاریانى است که کلمه عمل را به صورت فعل ماضى قرائت کرده و گفته اند: معنایش این است که این پسر تو در سابق عمل ناشایست مرتکب شده است، این آن چیزى است که از ظاهر سیاق استفاده مى شود، ولى بعضى از مفسرین گفته اند مرجع ضمیر مذکور سوالى است که از گفته نوح (علیه السلام) فهمیده مى شود که گفت : ( رب ان ابنى من اهلى ) و آن سوال عبارت است از درخواست نجات، در نتیجه معناى جمله ( انه عمل غیر صالح ) این مى شود که این درخواست تو عملى غیر شایسته است زیرا درخواست چیزى است که تو به آن آگاهى ندارى ، و یک پیامبر سزاوار نیست پروردگار خود را به مثل اینگونه درخواستها خطاب کند.

و این از سخیفترین تفسیرهایى است که براى جمله مورد بحث شده، براى اینکه نه با جمله قبلش مى سازد و نه با جمله بعدش، نه با جمله ( انه لیس من اهلک - او اهل تو نیست ) و نه با جمله ( فلا تسالن ما لیس لک به علم - چیزى را که علمى به آن ندارى درخواست مکن ) و این ناسازگارى روشن است و حاجت به توضیح ندارد و اگر چنین معنایى منظور بود حق کلام این بود که جمله دوم قبل از جمله اول و متصل به کلام نوح آورده شود، و دنبال جمله ( و انت احکم الحاکمین ) بفرماید: ( لا تسالن ما لیس لک به علم انه لیس من اهلک ) .

علاوه بر این، خواننده محترم توجه فرمود که گفتیم منظور نوح (علیه السلام) تقاضاى نجات فرزند نبود، بلکه صرفا مى خواست از حقیقت امر استفسار کند، البته اگر سخن او ادامه مى یافت و موج، بین او و فرزندش فاصله نشده بود گفتارش به تقاضا کشیده مى شد.

( فلا تسالن ما لیس لک به علم ) - همانطور که گفتیم، گویا کلام نوح (علیه السلام) که گفت : ( رب ان ابنى من اهلى و ان وعدک الحق ) در مظنه این بود که دنبالش و پس از شنیدن جواب مساعد، نجات فرزند خود را تقاضا کند، که عنایت الهى شامل حالش شد و نگذاشت از روى جهل درخواستى کند.

آرى او اطلاع نداشت که پسرش اهل او یعنى اهل ایمان نیست ولى تسدید غیبى (توجه خاص الهى ) بین او و آن درخواست نپخته و بیجایش حائل شد و نهى ( لا تسالن ما لیس لک به علم ) او را دریافت و با آوردن حرف ( فاء ) بر سر این نهى، جمله را متفرع بر ما قبل کرد، و چنین معنایى به جمله داد که : ( حال که او اهل تو نیست به علت اینکه او عملى غیر صالح است، و حالا که تو راهى ندارى به اینکه به ایمان و یا کفر فرزندت علم پیدا کنى، پس زنهار که به درخواست نجات پسرت مبادرت کنى زیرا این سوال چیزى است که علم به حقیقت آن ندارى ) .

و صرف اینکه خداى تعالى او را از تقاضائى که حقیقت آن را نمى داند نهى کرد دلیل نمى شود بر اینکه آن جناب چنین تقاضائى کرده، نه بطور استقلال و نه در ضمن جمله ( رب ان ابنى من اهلى ) ، براى اینکه نهى از عملى مستلزم این نیست که مخاطب به نهى، آن عمل را قبلا مرتکب شده باشد، همچنانکه مى بینیم با اینکه پیامبر اسلام کمترین توجهى به اموال دنیوى نداشته با این حال خداى تعالى او را نهى مى کند از اینکه دل به دنیا بدهد، و مى فرماید: ( لا تمدن عینیک الى ما متعنا به ازواجا منهم ) و حاشا از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) که حب دنیا را در دل خود جاى داده و مفتون زر و زیور آن شده باشد.

تنها چیزى که نهى در صحت تعلقش نیاز دارد این است که آن فعلى که نهى، متعلق به آن مى شود فعلى اختیارى باشد و ممکن باشد که مکلف انجامش دهد، و آنچه از اینگونه افعال که انبیاء از انجام آن نهى شده اند با اینکه معصوم از گناه هستند تنها جنبه تسدید از ناحیه غیب دارد، آرى عصمت و تسدید این است که خداى سبحان مراقب اعمال آن حضرات باشد هر گاه به صحنه اى نزدیک شوند که انسان در آن صحنه خطر لغزش دارد آنان را متوجه راه صحیح و وجه صواب آن صحنه بسازد، و به سوى سداد و التزام طریق عبودیت بخواند،

نمونه هایى از نهى از عملى که واقع نشده است#

این همان معنایى است که آیه شریفه زیر، آن را به پیامبر اسلام خاطر نشان مى کند و مى فرماید: ( و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا اذا لاذقناک ضعف الحیوة و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا ) و به آن جناب خبر مى دهد که او وى را ثبات قدم داد، و نگذاشت به رکون و اعتماد کردن به کفار نزدیک شود، تا چه رسد به اینکه رکون کند.

و نیز در جایى دیگر خطاب به آن جناب فرمود: ( و لو لا فضل اللّه علیک و رحمته لهمت طائفة منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شى ء و انزل اللّه علیک الکتاب و الحکمة و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل اللّه علیک عظیما ) . دلیل بر اینکه نهى مورد بحث یعنى جمله ( فلا تسالن ) نهى از عملى است که هنوز واقع نشده، سخن خود نوح (علیه السلام) است که بعد از شنیدن این نهى عرضه مى دارد ( رب انى اعوذ بک ان اسالک ما لیس لى به علم ) و اگر آن جناب قبلا درخواست بیجاى مزبور را کرده بود جا داشت که عرض کند: ( رب انى اعوذ بک من سوالى هذا - پروردگارا من از این درخواستم به تو پناه مى برم ) تا مصدر مضاف به معمولش (درخواستم ) تحقق و وقوع ارتکاب را برساند، نه اینکه بگوید: ( پروردگارا من به تو پناه مى برم از اینکه چنین و چنان کنم ) .

و نیز دلیل بر اینکه نوح (علیه السلام) آن درخواست بیجا را نکرده بوده این است که خداى تعالى بعد از نهى یعنى جمله ( فلا تسالن ما لیس لک به علم ) فرموده ( انى اعظک ان تکون من الجاهلین ) زیرا معناى این جمله این است که من تو را نصیحت مى کنم و زنهارت مى دهم، که با این سوالت از جاهلین مباشى. و اگر نوح (علیه السلام) در سخن خود درخواست نجات فرزند را کرده بود از جاهلان شده بود، براى اینکه درخواستى کرده بود که از حقیقت و واقعیت آن آگاه نبوده.

و اگر بگوئى آوردن تعبیر به اسم فاعل (جاهلین ) استقرار در صفت جهل را مى رساند، و استقرار وقتى تحقق پیدا مى کند که عمل جاهلانه مکرر از آدمى سر بزند، نه یک بار و دو بار، پس معلوم مى شود که آن جناب یک عمل جاهلانه را مرتکب شده و یک درخواست بیجا کرده است و خداى تعالى در جمله مورد بحث زنهارش مى دهد از اینکه بار دیگر اینگونه اعمال را مرتکب شود، و در نتیجه در اثر تکرار آن متصف به صفت جهل گشته، از جاهلان شود.

در پاسخ مى گوییم وزن فاعل از قبیل ( جاهل ) و امثال آن دلالتى بر استقرار و تکرر ندارد، بله از ماده ( جهل ) وزن فعولش این دلالت را دارد، و اهل ادب گفته اند صیغه اى که از این ماده استقرار را مى رساند جاهل نیست بلکه جهول است، شاهدش هم آیه مربوط به داستان ( گاو ) بنى اسرائیل است که بنى اسرائیل به موسى (علیه السلام) گفتند: ( قالوا اتتخذنا هزوا ) و موسى در پاسخ فرمود: ( اعوذ باللّه ان اکون من الجاهلین ) و شاهد دیگرش آیه زیر است که دعاى یوسف را حکایت مى کند، که عرضه داشت : ( و ان لا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین ) ، و آیه زیر است که در خطاب به پیامبر گرامش فرموده : ( و لو شاء اللّه لجمعهم على الهدى فلا تکونن من الجاهلین. )

و نیز اگر منظور از نهى این بود که نوح (علیه السلام) جهالتى را که یک بار کرده تکرار نکند، جا داشت تصریح کند به اینکه دیگر این کار را تکرار مکن، نه اینکه از اصل آن کار نهى کند، همچنانکه مى بینیم در جایى که کسى و یا کسانى کار زشتى را مرتکب شده اند، وقتى از آن کار نهى مى کند مى فرماید بار دیگر چنین کار را مکنید. به آیه زیر توجه فرمایید: ( اذ تلقونه بالسنتکم و تقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم... یعظکم اللّه ان تعودوا لمثله ابدا ) .

بعد از آنکه نوح (علیه السلام) فهمید که سوال او سوالى بوده که اگر ادامه مى یافته طبیعتا منجر به درخواستى مى شده که از واقعیت آن خبر نداشته و در نتیجه از جاهلان مى شده، و نیز به دست آورد که عنایت خداى تعالى بین او و هلاکت حایل شده، لذا از در شکرگزارى به خدا پناه برده، و از او از چنان سوال خسران آورى طلب مغفرت و رحمت کرده و عرضه داشته است. ( رب انى اعوذ بک ان اسالک ما لیس لى به علم ) و اما استعاذه از عملى که هنوز واقع نشده و پناه بردن به خدا از امور مهلکه و معاصى ساقط کننده اى که هنوز مرتکب نشده چه معنایى دارد؟ جوابش همان جوابى است که از سوال قبلى دادیم، که نهى از گناهى که هنوز واقع نشده چه معنا دارد. در سابق نیز در این باره بحث کردیم، و این اختصاصى به داستان نوح ندارد و خداى تعالى در قرآن کریم مکرر رسول گرامى خود را دستور داده به اینکه از شر شیطان به خدا پناه ببرد، با اینکه شیطان راهى به آن جناب نداشته، از آن جمله فرموده : ( قل اعوذ برب الناس... من شر الوسواس الخناس الذى یوسوس فى صدور الناس ) و نیز فرموده : ( و اعوذ بک رب ان یحضرون ) ، با اینکه وحى الهى مصون از دستبرد شیطانها است به شهادت کلام خداى تعالى که فرموده : ( عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصدا لیعلم أ ن قد ابلغوا رسالات ربهم ) .

بیان اینکه این کلام نوح (ع ) که به خدا عرض کرد: ( و الا تغفر لى و ترحمنى اکن من الخاسرین ) اظهار شکر است#

( و الا تغفر لى و ترحمنى اکن من الخاسرین ) - کلامى است از نوح (علیه السلام) که صورتش صورت توبه است ولى حقیقتش ‍ شکر در برابر نعمت تعلیم و تاءدیبى است که خداى تعالى به وى ارزانى داشت.

و اما اینکه به صورت توبه تعبیر شده علتش این است که همین شکرگزارى رجوع به خدا و پناه بردن به او است، و لازمه آن این است که از خداى تعالى طلب مغفرت و رحمت کند، یعنى آن عملى که اگر انسان انجام دهد گرفتار لغزش و سپس دچار هلاکت مى گردد بر آدمى بپوشاند، (چون مغفرت به معناى پوشاندن است ) و نیز عنایت و رحمتش شامل حال آدمى گردد، و ما در اواخر جلد ششم این کتاب بیان کردیم که کلمه ( ذنب ) تنها به معناى نافرمانى خداى تعالى نیست بلکه هر وبال و اثر بدى که عمل آدمى داشته باشد هر چند آن عمل نافرمانى امر تشریعى خداى تعالى نباشد نیز ذنب گفته مى شود، و در نتیجه ( مغفرت ) نیز تنها به معناى آمرزش و پوشاندن معصیت به معناى معروفش در نزد متشرعه نیست بلکه هر ستر و پوششى الهى مغفرت الهى است هر چند ستر آثار سوئى باشد که عمل صالح انسان داشته باشد، و اگر خداى تعالى آن اثر سوء را نپوشاند سعادت و آسودگى خاطر از آدمى سلب مى شود.

و اما اینکه گفتیم ( حقیقت این کلام نوح (علیه السلام) اظهار تشکر است ) براى این است که عنایت الهى که بین آن جناب و بین آن سوال بیجایى که اگر مى کرد داخل در زمره جاهلان مى شد حائل گشت و نیز عصمت الهى که وجه صواب را برایش بیان نمود - آن عنایت و این عصمت الهى - ستر و پردهاى الهى بود که آن لغزش و خطاى او را در طریقه اش پوشاند، و نعمت و رحمتى بود که خداى سبحان وى را با آن انعام فرمود، پس اینکه عرضه داشت : ( و الا تغفر لى و ترحمنى اکن من الخاسرین ) در حقیقت ثناء و شکرى است در برابر صنعى جمیل که خداى تعالى با وى داشته.

کلمه ( سلام ) هم به معناى سلامت است و هم به معناى تحیت و درود، چیزى که هست در اینجا به قرینه اینکه در آخر آیه سخن از مس عذاب رفته، مراد از آن در صدر آیه همان سلامتى از عذاب است، و همچنین اینکه در آخر آیه برکات در اول آیه را به تمتع مبدل کرد، خود قرینه و دلیل بر این است که مراد از برکات، مطلق نعمتها و همه متاعهاى زندگى نیست، بلکه خصوص آن نعمتهایى است که آدمى را به خیر و سعادت رسانیده و به سوى عاقبت پسندیده اش سوق دهد.

و اگر در اول آیه فرمود: ( و قیل - گفته شد ) و نام گوینده یعنى خداى تعالى را نبرد، و نفرمود: ( و قال اللّه - خدا فرمود ) ، براى این بود که گوینده را تعظیم کند ( یا نوح اهبط بسلام منا و برکات علیک ) معنایش و خدا داناتر است این است که : اى نوح از روى آب طوفانى، به روى خاک نازل شو، با سلامتى از عذاب طوفان، و با نعمتهایى پر برکت و خیرى که از ناحیه ما بر تو نازل شده. و یا معنایش این است که نازل شو با تحیت و برکاتى که از ناحیه ما بر تو نازل شده است.

( و على امم ممن معک ) - این جمله عطف است بر جمله ( علیک ) ، و اگر کلمه ( امم ) را نکره آورد، و نفرمود: ( و على الامم ) ، براى این است که دلالت بر تبعیض کند، یعنى بفهماند که سلام و برکات ما شامل حال بعضى از امتهایى مى شود که در کشتى با تو بودند، به دلیل اینکه دنبال جمله مورد بحث بعضى از امتها را استثناء نموده و فرمود: ( و امم سنمتعهم ثم یمسهم منا عذاب الیم ) .

خطاب و امر به هبوط به نوح (ع) و همراهانش، دومین امر به هبوط به بشر، بعد ازامر به هبوط آدم (ع) بوده است#

و این خطاب یعنى خطاب ( یا نوح اهبط بسلام منا و برکات علیک... ) با در نظر گرفتن ظرفى که این خطاب در آن ظرف صادر شده ظرفى که مى دانیم غیر از جاندارانى که در کشتى بودند هیچ نفسکشى در روى زمین باقى نمانده و همه غرق شده بودند، و در حالى این خطاب صادر شده که کشتى بر کوه جودى مى نشسته و خداى تعالى براى اهل کشتى قضاء رانده و حکم کرده بودند که در زمین پیاده شده و آن را آباد کنند و تا مدتى معین در آن زندگى کنند، خطابى عمومى بوده که شامل همه بشر در تمام زمانها مى شده، از روزیکه از کشتى خارج شدند تا روز قیامت.

و این خطاب نظیر خطابى است که از ناحیه خداى تعالى در روز هبوط آدم از بهشت به زمین صادر شد، و خداى تعالى آن را در قرآن مجیدش این چنین حکایت کرده : ( و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین... قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون، و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ) ، و در جایى دیگر فرموده : ( قال فیها تحیون و فیها تموتون و منها تخرجون )

پس در حقیقت خطاب به نوح در آیه مورد بحث خطاب دومى است به کل بشر و خطاب به آدم خطاب اول است زیرا تمامى افراد بشر که در زمان نوح بودند به آدم منتهى مى شدند و همه افرادى که تا روز قیامت آمده و مى آیند به نوح و همراهان آن جناب منتهى مى گردند، و این خطاب متضمن قضائى است که خداى تعالى درباره بشر رانده و آن این است که در زمین نازل شوند، و در آنجا استقرار یافته و منزل گزینند و تا مدتى معین در آن زندگى کنند.

و خداى تعالى مخاطبینى را که اذن داد در زمین حیات بشرى خود را از سر بگیرند به دو طایفه تقسیم کرد، و از اذن خود به یک طایفه از آن دو طایفه به ( سلام و برکات ) که خالى از بشارت به خیر و سعادت صاحبانش نیست تعبیر کرد، و آن طایفه عبارتند از نوح و بعضى از امتهایى که همراه او بودند، و از اذن خود به طایفه دیگر، به ( تمتیع - بهره مند کردن ) ، و به دنبال آن، رسیدن به عذابى که مخصوص آنان است تعبیر کرد.

پس ، از همینجا روشن شد که خطاب هبوط و نازل شدن از کشتى به زمین با متعلقاتى که این خطاب داشت یعنى سلام و برکات براى یک طایفه و تمتیع و بهره مندى براى طایفه دیگر، همه متوجه به عامه بشر و همه افراد است، از زمان به زمین نشستن کشتى تا روز قیامت، همانطور که خطاب هبوطى که متوجه آدم و همسرش شد، چنین خطابى بود و معلوم شد که در این خطاب اذنى عمومى است در برخوردارى از زندگى زمینى، که این اذن عمومى براى کسى که اطاعت خدا کند وعده است، و براى کسى که نافرمانیش کند وعید، همچنانکه خطاب در داستان آدم ( طابق النعل بالنعل ) اینطور بود.

مراد از جمله : ( و على امم ممن معک ) در خطاب خداوند به نوح (ع)#

و با این بیان روشن گردید که مراد از جمله ( و على امم ممن معک ) امتهاى صالح از اصحاب کشتى و نیز صالحینى است که بعدها از نسل آنان پدید مى آیند و بنابراین آیه شریفه این ظهور را خواهد داشت که کلمه ( من ) در جمله ( ممن معک ) ابتدایى باشد نه بیانى، و به عبارت ساده تر اینکه نمى خواهد بفرماید اممى که با تو هستند، بلکه مى خواهد بفرماید اممى که پیدایش و تکونشان از کسانى آغاز مى شود که با تو هستند، یعنى افراد صالحى که با تو هستند و افراد صالحى که از نسل آنان پدید مى آیند.

و ظاهر این تعبیر این مى شود که اصحاب کشتى همه سعادتمند و اهل نجات باشند، اعتبار عقلى هم مساعد با این ظهور است، براى اینکه آنهایى که در کشتى با نوح بودند از بوته امتحان خالص در آمده و قرب الهى را بر هر چیزى مقدم داشتند،

به شهادت اینکه خداى تعالى ایمان آنان را دو بار در ضمن نقل داستان تصدیق کرد، یک بار آنجا که فرمود: ( الا من قد امن ) و بار دیگر در آنجا که فرمود: ( و من امن و ما امن معه الا قلیل ) .

( و امم سنمتعهم ثم یمسهم منا عذاب الیم ) - گویا کلمه ( امم ) مبتدایى است براى خبرى که حذف شده، و تقدیر کلام ( و ممن معک امم... ) ، و یا ( و هناک امم... ) باشد، یعنى ( و از آنان که با تواند امتى هستند که ) ... و یا: ( در این میان امتى هستند که... ) در اینجا سؤالى پیش مى آید، و آن این است که چرا نفرمود: ( قیل یا نوح اهبط بسلام منا و برکات علیک و على امم ممن معک و متاع لامم آخرین سیعذبون - به نوح گفته شد اى نوح به سلامتى و برکاتى از ناحیه من بر تو و بر امتهایى از آنان که با تواند پیاده شو، به سلام و برکاتى بر شما و متاعى براى امتهایى دیگر که به زودى عذاب مى شود ) ، جوابش به زبان ساده این است که نخواست آن طایفه را داخل آدم حساب کند، بلکه خواست از موقف احترام طردشان کرده و بفرماید: ( البته در این میان امتهایى دیگر هستند که ما به زودى بهره مندشان مى کنیم، و سپس عذاب مى شوند، و اینها مانند طایفه اول با اذن کرامت و بزرگى، ماذون در تصرف در متاعهاى حیات نیستند ) .

و در این آیه جهاتى از تعظیم گوینده هست که بر خواننده پوشیده نیست، یکى اینکه نام گوینده را نبرد و فرمود: ( قیل ) ، و دیگر اینکه خطاب را متوجه شخص نوح کرد (و دیگران را قابل خطاب نشمرد) و دیگر اینکه در دو جا از گوینده تعبیر به ( ما ) کرد و فرمود: ( بسلام منا - سلامى از ما ) و ( سنمتعهم - به زودى ایشان را بهره مند مى کنیم ) و جهاتى دیگر نظیر اینها.

و نیز روشن گردید که تفسیرى که بعضى از مفسرین براى جمله ( على امم ممن معک ) کرده و گفته اند: تقدیر آن على امم من ذریة من معک است. تفسیر درستى نیست براى اینکه اولا تقدیر گرفتن، جز در مورد ضرورت خلاف اصل است، و ثانیا با تقدیر گرفتن ذریه، همراهان نوح (علیه السلام) از مورد خطاب خارج مى شوند، و همچنین تفسیر آن مفسر دیگر که گفته : منظور از کلمه ( امم ) ، سایر حیواناتى است که با نوح (علیه السلام) در کشتى بودند، چون خداى سبحان در آن حیوانات برکت قرار داده بود. ولى فساد این تفسیر از تفسیر قبلى روشنتر است.

یعنى این داستانها و یا خصوص این داستان از اخبار غیب است که ما آن را به تو وحى مى کنیم.

( ما کنت تعلمها انت و لا قومک من قبل هذا ) - یعنى اى پیامبر اسلام این داستانها در عین اینکه صد در صد درست و صحیح و صدق محض است، براى تو و قومت تا این زمان مجهول بود، و آنچه از سرگذشتهاى مذکور قبل از نزول قرآن نزد اهل کتاب بوده تحریف شده و برگشته از وجه صواب بود، کما اینکه اگر شما خواننده عزیز آن داستانهاى تحریف شده را که ما به زودى از تورات موجود نقل خواهیم کرد ببینید آن وقت بهتر متوجه مى شوید که آنچه در قرآن از داستان نوح (علیه السلام) آمده قبل از قرآن هیچ سابقهاى نداشته، و خبر قرآن خبرى است غیبى.

( فاصبر ان العاقبة للمتقین ) - این امر به علت حرف ( فاء ) که بر سر آن آمده دستورى است که از مجموع جزئیات قصه انتزاع شده و معنایش این است که : اى پیامبر! حال که فهمیدى مال کار نوح و قوم او به کجا انجامید و چگونه قومش هلاک شدند و خود و مؤمنین همراهش نجات یافتند، و خداى تعالى ایشان را به خاطر صبرشان وارثان زمین قرار داد، و حال که فهمیدى اگر خداى تعالى نوح را بر دشمنانش نصرت داد به خاطر صبرى بود که او کرد، پس تو نیز در برابر حق صبر کن، که سرانجام نیک از آن افراد و اقوام با تقوا است، و دارندگان تقوا همانهایند که در راه خدا صبر مى کنند.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایاتى در مورد داستان نوح و قوم او، درذیل آیات شریفه گذشته)#

در الدر المنثور است که اسحاق بن بشر و ابن عساکر هر دو از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : قوم نوح (علیه السلام) آن جناب را کتک مى زدند (تا از حال مى رفت ) پس او را در نمدى مى پیچیدند، و به خیال اینکه جان داده، به درون خانهاش مى انداختند، ولى او به حال مى آمد و دوباره براى دعوت آنان از خانه بیرون مى شد، و این وضع همچنان ادامه داشت تا اینکه از ایمان آوردن قومش ‍ مایوس گشت، در این زمان بود که مردى با فرزندش نزد وى آمد در حالى که آن مرد به عصایى تکیه داشت و به پسرش رو کرد و گفت : پسرم مواظب باش که این پیر مرد تو را فریب ندهد.

پسر گفت پدر جان عصایت را در اختیارم بگذار تا آن را بر بدن این پیر مرد آشنا سازم. پدر قبول کرد، و عصا را به پسر داد و گفت : مرا روى زمین بنشان و برو. پسر پدر را روى زمین نشانید و به طرف نوح (علیه السلام) رفت و عصا را به فرق سر آن جناب زد، سر آن جناب شکافت، و خون روان گشت.

نوح (علیه السلام) گفت : پروردگارا مى بینى که بندگانت با من چه معامله اى مى کنند، پس اگر به ایشان احتیاج دارى هدایتشان کن، و اگر چنین نیست پس به من صبر و توانائى بده تا بین من و آنان حکم کنى، که تو بهترین حکم کنندگانى خداى تعالى به آن جناب وحى فرستاد که دیگر منتظر هدایت قومت مباش و او را از اینکه قومش ایمان بیاورند مایوس کرد و به وى خبر داد که حتى در پشت پدران و رحم مادران ایشان نیز مومنى پدید نخواهد آمد: ( و اوحى الى نوح انه لن یومن من قومک الا من قد امن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون ) اى نوح به یقین بدان که دیگر تا قیامت کسى جز آنها که ایمان آورده اند ایمان نخواهند آورد، پس دیگر غم مخور و به ساختن کشتى بپردازد.

نوح (علیه السلام) پرسید: پروردگارا کشتى چیست ؟ خطاب رسید خانهاى است که از چوب ساخته مى شود، بطورى که بتواند روى آب به حرکت در آید، این کار را بکن که به زودى اهل معصیت را غرق مى کنم، و زمینم را از لوث وجودشان پاک مى سازم. نوح (علیه السلام) پرسید: پروردگارا آب کجا است ؟ فرمود: من بر هر چه بخواهم قادرم.

داستان حضرت نوح (ع) از زبان مبارک امام صادق (ع)#

و در کافى به سند خود از مفضل روایت کرده که گفت : در آن ایام که امام صادق (علیه السلام) براى دیدن ابى العباس به کوفه تشریف آورده بود، در خدمت حضرتش بودم، همینکه به ( کناسه ) رسیدیم فرمود: اینجا بود که عمویم زید که خدایش رحمت کند به دار آویخته شد، امام (علیه السلام) از آنجا گذشت تا رسید به ( بازار زیتون فروشان ) که در آخر آن بازار سراجها (زین سازان ) بود، امام در آنجا پیاده شد، و به من فرمود: پیاده شو که مسجد کوفه سابق در این محل بوده یعنى آن مسجدى که آدم نقشه اش را ریخته بود، و من دوست ندارم در چنین مکانى سوار بر مرکب داخل شوم. عرضه داشتم : چه کسى آن نقشه را بهم زد؟ فرمود: اما اولین بارى که آن نقشه بهم خورد، زمانى بود که طوفان نوح رخ داد و سپس اصحاب کسرى و نعمان آن را تغییر دادند، و بعد از آنها نیز زیاد بن ابى سفیان آن را دگرگون ساخت. پرسیدم مگر شهر کوفه و مسجدش در زمان نوح (علیه السلام) وجود داشت ؟ فرمود: بله اى مفضل، منزل نوح و قوم او در قریهاى بوده که با فرات یک منزل راه فاصله داشته، و این قریه در سمت مغرب کوفه واقع بوده.

و نیز فرمود: نوح مردى نجار بود، که خداى تعالى او را به نبوت برگزید، و نوح (علیه السلام) اولین کسى بود که کشتى ساخت، سفینه اى درست کرد که بر روى آب راه مى رفت. و نیز فرمود: نوح در میان قومش نهصد و پنجاه سال دعوت به توحید کرد، و آنان وى را مسخره و استهزاء مى کردند، و آن جناب وقتى چنین دید نفرینشان کرد و عرضه داشت : ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا ) .

خداى تعالى به آن جناب وحى فرستاد که سفینه اى بسیار بزرگ و جادار بساز و در ساختنش عجله کن، پس نوح نیز در مسجد کوفه به ساختن آن سفینه پرداخت، و چوبها را خود مى آورد و مى تراشید، تا آنکه (از ناحیه خداى تعالى ) چوب برایش آوردند، تا از ساختن آن فراغت یافت.

مفضل مى گوید: در این هنگام وقت ظهر شد، و نماز ظهر سخنان آن جناب را قطع کرد، امام برخاست و نماز ظهر و عصر را خواند، و از مسجد بیرون رفته متوجه سمت چپ خود شد و با دست خود به محلى به نام ( دار الدارین ) اشاره کرد، و آن محل خانه ابن حکیم بود، که بعدها بستر آب فرات شد، و سپس به من فرمود: اى مفضل قوم نوح در همین جا بتهاى خود را نصب کرده بودند، و نام آنها ( یغوث ) و ( یعوق ) و ( نسر ) بود، آنگاه امام (علیه السلام) به طرف مرکب خود رفت و سوار شد.

من گفتم فدایت شوم، نوح کشتى خود را در چه مدتى ساخت ؟ فرمود: در دو ( دور ) .

عرضه داشتم : هر دورى چند سال است ؟ فرمود هشتاد سال. عرضه داشتم : عامه مى گویند در پانصد سال آن را تمام کرد؟ فرمود: چنین چیزى نیست، و چگونه ممکن است پانصد سال طول کشیده باشد با اینکه خداى تعالى فرموده : ( کشتى را به وحى ما، یعنى به دستورى که ما به تو وحى مى کنیم بساز ) . میگوید: عرضه داشتم : حال بفرمایید معناى جمله ( حتى اذا جاء امرنا و فار التنور ) چیست ؟ و بفرمایید این ( تنور ) کجا و چگونه بوده است ؟ فرمود: تنور مذکور در خانه پیر زنى مومن بود، و خانه او در پشت محراب مسجد، سمت راست قبله مسجد واقع شده بود. پرسیدم در کجاى مسجد فعلى واقع بوده ؟ فرمود: در زاویه باب الفیل امروز. آنگاه پرسیدم : آیا شروع جوشش آب از همین تنور بوده ؟ فرمود: آرى خداى عزوجل مى خواسته قوم نوح نشانه آمدن عذاب را ببینند، بعد از نشان دادن این آیت، بارانى بر آن قوم بارید که بطور حیرت انگیزى نازل مى شد، و آنچه چشمه بر روى زمین بود نیز به جوشش در آمد، و خداى تعالى آن قوم را غرق نموده، نوح و کسانى را که در کشتى با او بودند نجات داد...

مؤلف: این حدیث که ما قسمتى از آن را با طول و تفصیلش نقل کردیم خیلى ارتباط به بحث تفسیرى نداشت چیزى که هست ما آن را به عنوان نمونهاى از روایات بسیارى که در این جزئیات از طرق شیعه و اهل سنت وارد شده آوردیم، و نیز به این منظور نقل کردیم تا براى خواننده در فهم داستانهاى آیات مورد بحث کمکى از ناحیه روایات شده باشد.

و در این روایت از جمله ( واصنع الفلک با عیننا و وحینا... ) استفاده شده که نوح کشتى را در کمتر از پانصد سال ساخته، و روایت، نام زیاد را به ابن ابى سفیان اضافه کرده (با اینکه به اعتقاد ما زیاد ولد زنا بوده و پدرش معلوم نبود)، اما شاید لفظ ابى سفیان کلام امام نبوده و راوى آن را از پیش خود اضافه کرده باشد.

روایتى در ارتباط با فوران تنور از امیر المؤمنین (ع)#

و در همان کتاب به سند خود از ( رزین اسدى ) از امیرالمؤمنین (ع ) روایت کرده که فرمود: وقتى نوح (علیه السلام) از ساختن کشتى فارغ شد، میعاد و وعده عذابى که بین او و پروردگارش معین شده بود تا قوم او با آن عذاب هلاک شوند فرا رسید و آن تنور معین که بر حسب آن میعاد مى بایست در خانه آن زن فوران کند فوران کرد، زن به نوح خبر داد که تنور به فوران در آمده، نوح (علیه السلام) برخاست و با مهر مخصوص خود آن را مهر کرد، آنگاه آب بالا آمد و به برکت آن مهر روى هم ایستاد و گسترده نشد و نوح هر کسى را که مى خواست بر کشتى سوار کند سوار کرد، و هر کسى را که مى خواست بیرون کند بیرون کرد، آنگاه به سراغ مهر خود رفت ، و آن را از تنور کند، که ناگهان ریزش آسمان و جوشش زمین شروع شد و خداى تعالى در این باره فرموده : ( ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر، و فجرنا الارض عیونا فالتقى الماء على امر قد قدر، و حملناه على ذات الواح و دسر ) .

آنگاه فرمود: نجارى نوح و ساختن کشتى در وسط مسجد شما واقع شد، و مساحت مسجد شما از مساحتى که در زمان نوح داشته هفتصد ذراع کاسته شده.

مؤلف : اینکه فوران تنور نشانه نزدیک شدن عذاب بوده تنها در این حدیث نیامده بلکه در روایاتى چند از طرق شیعه و سنى نقل شده است، و سیاق آیه شریفه ( فلما جاء امرنا و فار التنور قلنا احمل فیها... )

خالى از این ظهور نیست که فوران تنور، خود عذاب نبوده، بلکه میعاد آن بوده، به عبارت ساده تر اینکه از سیاق، آن فهمیده مى شود که خداى تعالى قبلا به آن جناب خبر داده بوده که هر زمانى که فلان تنور فوران کرد بدان که نزول عذاب نزدیک شده است.

دو روایت از امام باقر (علیه السلام) درباره حضرت نوح (ع ) و شریعت او#

و در همان کتاب به سند خود از اسماعیل جعفى از امام ابى جعفر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: شریعت نوح (علیه السلام) تنها این بوده که خلق خدا را به یگانگى و اخلاص بپرستند، یعنى در پرستش او هواهاى نفسانى و اهداف شیطانى را دخالت نداده و خدایان دروغین را از خدایى خلع کنند، و این شریعت، همان شریعت فطرت است، فطرتى که خداى عزوجل مردم را بر آن فطرت آفریده، و نیز خداى تعالى از آن جناب و از همه انبیاء پیمان گرفته بود که تنها او را پرستیده و چیزى را شریک او نگیرند، و دستور به نماز و امر به معروف و نهى از منکر و حلال و حرام داده بود، ولى احکام حدود و فرایض ارث برایش تشریع نشده بود این بود شریعت نوح (علیه السلام) و آن جناب نهصد و پنجاه سال در بین قومش زندگى کرد، و آنان را سرى و علنى به شریعت خود دعوت فرمود، ولى زیر بار نرفته و سرکشى کردند، در آخر به خداى تعالى شکوه کرد که : ( رب انى مغلوب فانتصر - پروردگارا من شکست خورده ام پس یاریم کن ) خداى متعال نیز به وى وحى فرستاد که ( لن یومن من قومک الا من قد آمن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون ) و این وحى تصدیق نظریه خود نوح است که عرضه داشته بود: ( فلا یلدوا الا فاجرا کفارا ) و چون کار بدین جا کشید خداى تعالى وحى فرستاد که : ( ان اصنع الفلک ) .

مؤلف: این روایت را عیاشى نیز از جعفى نقل کرده، ولى سند آن را ذکر نکرده است، و ظاهر روایت این است که نوح (علیه السلام) دو نوبت قوم خود را نفرین کرده یکى از آن دو نفرین که همان نفرین نوبت اول یعنى : ( فدعا ربه انى مغلوب فانتصر ) مى باشد، در سوره قمر واقع شده، و دومى آن بعد از مایوس شدن نوح از ایمان آوردن قومش بوده، و در سوره نوح واقع شده، آنجا که عرضه مى دارد: ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا ) .

و مرحوم صدوق در کتاب معانى الاخبار به سند خود از حمران از امام ابى جعفر (علیه السلام) روایت آورده که در تفسیر جمله ( و ما امن معه الا قلیل ) فرمود: ایمان آورندگان به نوح (ع ) هشت نفر بودند.

مولف : این روایت را عیاشى نیز از حمران از آن جناب نقل کرده. و اهل تسنن در عدد مؤمنین به آن جناب اقوال دیگرى دارند از قبیل شش نفر، هفت نفر، ده نفر، هفتاد و دو نفر و هشتاد نفر، لیکن بر طبق هیچ یک از این اقوال، دلیلى در دست ندارند.

و نیز صدوق در کتاب عیون به سند خود از ( عبد السلام بن صالح هروى ) روایت کرده که گفت : حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: وقتى کشتى نوح (علیه السلام) به زمین نشست، خود و فرزندانش و مؤمنین که با او در کشتى بودند جمعا هشتاد نفر بودند، و در همان محلى که از کشتى پیاده شد قریه اى بنا کرد و نام آن را قریه ثمانین - هشتاد گذاشت.

مؤلف : بین این روایت و روایت معانى الاخبار منافاتى نیست، زیرا ممکن است منظور از جمله ( و ما امن معه الا قلیل - و با او به جز اندکى ایمان نیاورد ) هشت نفر از غیر اهل آن جناب باشد و بقیه هشتاد نفر که هفتاد و دو نفر است، همه فرزندان او بوده باشند، چون کسى که نزدیک به هزار سال عمر کرده به خوبى مى تواند هفتاد و دو نفر فرزند داشته باشد.

روایاتى درباره پسر نوح (ع) و تفسیر اینکه به نوح (ع) فرمود: او ازاهل تو نیست و عمل غیر صالح است#

و در همان کتاب به سند خود از ( حسن بن على وشاء ) از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که گفت : من از آن جناب شنیدم مى فرمود: پدرم موسى بن جعفر فرمود: امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل به نوح فرمود: ( انه لیس من اهلک ) براى اینکه او مخالف نوح بود، (و از سوى دیگر غریبه هایى که تابع او بودند را اهل او خواند).

راوى مى گوید: امام (علیه السلام) از من پرسید: مردم این آیه را که درباره پسر نوح است چگونه قرائت مى کنند؟ عرضه داشتم : مردم آن را به دو جور قرائت مى کنند یکى ( انه عمل غیر صالح - او عملى است غیر صالح ) و دیگرى ( انه عمل غیر صالح - او عمل (به وجود آمده از) شخص ناصالحى است ) حضرت فرمود: مردم دروغ گفته اند، او پسر حقیقى نوح بود و لیکن خداى تعالى او را بعد از آنکه پدر را در دینش مخالفت کرد نفى نموده و فرمود او اهل تو نیست.

مولف : بعید نیست که حضرت صادق (علیه السلام) خواسته باشد در جمله ( و از سوى دیگر غریبه هایى را که تابع او بودند اهل او خواند به آیه هفتاد و شش سوره انبیاء: ( فنجیناه و اهله من الکرب العظیم ) و آیه هفتاد و شش سوره صافات : ( و نجیناه و اهله من الکرب العظیم ) اشاره کند، چون ظاهر این دو آیه این است که مراد از اهل، همه گروندگان به نوح (علیه السلام) هستند نه خصوص خانواده آن جناب.

و گویا مراد امام رضا (علیه السلام) از اینکه از راوى پرسید: ( مردم این آیه را که درباره پسر نوح است چگونه قرائت مى کنند ) این بوده که چگونه تفسیرش مى کنند، و منظور راوى هم از اینکه گفت : ( آن را دو جور قرائت مى کنند ) این بود، که به تفسیر بعضى ها اشاره کند که گفته اند: آیه شریفه مى خواهد بفهماند که همسر نوح آن پسر را که با کفار هلاک شد از غیر نوح حامله شده، و خلاصه پسرى نامشروع بوده و او را به ناحق و به دروغ به شوهرش نوح نسبت داده، و این دسته از مفسرین گفتار خود را تاءیید کرده گفته اند به همین جهت بعضى از قاریان، جمله ( و نادى نوح ابنه - و نوح پسر خودش را ندا کرد ) را به صورت ( و نادى نوح ابنها - نوح پسر آن زن را ندا کرد ) قرائت کرده اند، و بعضى هم که به شکل و نادى نوح ابنه قرائت کرده اند حرف ( ها ) را با فتحه خوانده اند تا مخفف ( ابنها ) باشد، و این دو قرائت یعنى ( ابنها ) و ( ابنه ) را به على (ع ) و به بعضى از امامان اهل بیت (علیهم السلام ) نسبت داده اند.

از آن جمله زمخشرى در کشاف گفته : على (رضى اللّه عنه ) آیه شریفه را به صورت ( ابنها ) قرائت کرده و ضمیر مونث را به همسر نوح برگردانیده، و محمد بن على (امام پنجم ) و عروة ابن زبیر آن را به فتح ( ها ) و به شکل ( ابنه ) قرائت کرده اند، و منظورشان این بوده که کلمه در اصل ( ابنها ) است، ولى الف را حذف کرده و به فتحه اکتفاء کرده اند، و با این قرائت، مذهب حسن تاءیید مى شود چون قتاده گفته است که من از حسن از معناى این آیه پرسیدم که گفت : به خدا سوگند پسر مورد بحث، فرزند نوح نبوده. گفتم : آخر اهل کتاب هیچ اختلافى ندارند در اینکه او پسر نوح بوده ؟ گفت : بله، لیکن مگر کسى دین خود را از اهل کتاب میگیرد؟ آنگاه حسن اینطور بر گفتار خود استدلال کرد که : اگر پسر مورد بحث، فرزند واقعى نوح بود، باید نوح مى فرمود: ( انه منى - او از من است ) نه اینکه بفرماید: ( او اهل من است ) .

و دلیلى که وى به آن استدلال کرده دلیلى سخیف و سست است، براى اینکه خداى تعالى به آن جناب وعده نجات اهل او را داده بود نه وعده نجات هر کسى که از او باشد، بله اگر خداى تعالى فرموده بود: ( احمل فیها من کل زوجین و من کان منک - از هر نر و ماده اى یک جفت سوار کشتى کن و هر کس هم که از تو است سوار کن ) . نوح (علیه السلام) ناچار بود هنگام درخواست نجات پسرش بگوید: ( پروردگارا او از من است ) ولى خداى تعالى اینطور نفرمود، پس جمله ( ان ابنى من اهلى ) هیچ دلالت ندارد بر اینکه پسر مورد بحث فرزند نوح نبوده، در سابق هم بیان کردیم که لفظ آیات با این توجیه سازگارى ندارد.

و این هم که گفتند: ( اهل کتاب هیچ اختلافى ندارند در اینکه او پسر نوح بوده ) محل اشکال است، براى اینکه تورات به کلى از سرگذشت این پسر نوح که عرق شده ساکت است.

و در الدر المنثور است که ابن الانبارى در کتابش ( المصاحف ) و ابوالشیخ از على (رضى اللّه عنه ) روایت آورده اند که آیه را به شکل و نادى نوح ابنها قرائت کرده.

و در همان کتاب است که ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم، و ابوالشیخ از امام ابى جعفر محمد بن على (ع ) روایت کرده اند که در تفسیر آیه ( و نادى نوح ابنه ) فرموده : این قرائت به لغت و زبان قبیله طى ء است، و آن پسر، پسر خود نوح نبوده، بلکه پسر زن او بوده است.

مؤلف: این روایت را عیاشى در تفسیر خود از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) آورده.

و در تفسیر عیاشى از موسى بن علاء بن سیابة از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل جمله و نادى نوح ابنه فرموده : وى پسر نوح نبوده، بلکه پسر زنش بوده و آیه به زبان قبیله طى ء نازل شده که پسر زن هر کسى را پسر او مى خوانند....

و در همان تفسیر از زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل کلام نوح که گفت : ( یا بنى ارکب معنا - پسرم با ما سوار شو ) فرموده : او پسرش نبود. عرض کردم آخر خود نوح او را پسر خود خوانده و گفته ( یا بنى ) ؟ فرمود: درست است که نوح او را پسر خود خوانده ولى او نمى دانسته که وى پسرش نیست.

مؤلف: بعد از همه این حرفها روایتى که بشود به آن اعتماد کرد روایت حسن وشاء از حضرت رضا (علیه السلام) است.

و در همان تفسیر، از ابراهیم بن ابى العلاء از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت کرده که فرمود وقتى خداى تعالى فرمود: ( یا ارض ابلعى ماءک و یا سماء اقلعى ) ، زمین با خود گفت مامور شده ام تنها آب خودم را فرو ببرم نه آب آسمان را، در نتیجه زمین آب خود را فرو برد، و آب آسمان در اطراف زمین به صورت اقیانوسها باقى ماند.

و در همان کتاب از ابى بصیر از امام ابى الحسن موسى بن جعفر (علیهماالسلام ) روایتى درباره جودى نقل کرده که در آن آمده : ( جودى کوهى است در موصل ) .

و نیز در همان کتاب از مفضل بن عمر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل جمله ( و استوت على الجودى ) فرمود: جودى همان فرات کوفه است.

مؤلف: روایت قبلى را روایات دیگرى نیز تایید مى کند.

و در همان کتاب از عبد الحمید بن ابى الدیلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: بعد از آنکه نوح سوار بر کشتى شد این خطاب صادر شد که : ( بعدا للقوم الظالمین ) .

و در مجمع البیان در ذیل آیه ( و قیل یا ارض ابلعى ماءک... ) مى گوید: چنین روایت شده که کفار قریش مى خواستند در مقام معارضه با قرآن برآیند چهل روز دور هم جمع شده طعام هایى از مغز گندم و گوشت گوسفند و شرابى کهنه خوردند تا به خیال خود ذهنشان صاف شود، همین که مى خواستند دست به کار شوند این آیه به گوششان خورد، لا جرم به یکدیگر گفتند: این کلام کلامى است که هیچ گفتارى نمى تواند شبیه به آن شود، و به هیچ کلام مخلوقى شباهت ندارد، و بناچار از تصمیم خود منصرف شدند.

چند بحث قرآنى، روایتى، تاریخى و فلسفى پیرامون داستان نوح (ع)#

1 - اجمالى از اصل داستان#

نام نوح (علیه السلام) در چهل و چند جاى قرآن کریم آمده و در آنها به قسمتى از داستان آن جناب اشاره شده، در بعضى موارد بطور اجمال و در برخى بطور تفصیل، لیکن در هیچ یک از آن موارد مانند داستان نویسان که نام، نسب، دودمان، محل تولد، مسکن، شؤ ون زندگى، شغل، مدت عمر، تاریخ وفات، مدفن و سایر خصوصیات مربوط به زندگى شخصى صاحب داستان را متعرض مى شوند به جزئیات آن جناب پرداخته نشده علتش هم این است که قرآن کریم کتاب تاریخ نیست تا در آن به شرح زندگى فرد فرد مردم و اینکه چه کسى از نیکان و چه کسى از بدان بوده بپردازد.

بلکه قرآن کریم کتاب هدایت است و از امور گذشتگان آنچه مایه سعادت مردم است متعرض مى شود، و براى مردم شرح مى دهد که حق صریح کدام است تا مردم همان را برنامه زندگى خود کرده و در حیات دنیوى و اخروى رستگار گردند، و بسا مى شود که به گوشهاى از قصص انبیاء و امتهاى آنان اشاره مى کند تا مردم بفهمند سنت و روش خداى تعالى در سایر امتها چه بوده، تا اگر کسى هست که مشمول عنایت و موفق به کرامت است عبرت بگیرد، و کسى هم که چنین نیست آن سرگذشتها را بشنود تا حجت بر او تمام شود.

و داستان نوح (ع ) در شش سوره از سوره هاى قرآنى بطور تفصیل آمده، و آن سورهها عبارتند از: 1 - اعراف 2 - هود 3 - مؤمنون 4 - شعراء 5 - قمر 6 - نوح، و از همه این موارد مفصل تر سوره هود متعرض آن شده، زیرا سرگذشت آن جناب در بیست و پنج آیه یعنى از آیه 25 تا 49 طول کشیده است.

2 - داستان نوح (علیه السلام) در قرآن - انحراف تدریجى بشر از فطرت انسانى و پیدایش اختلاف طبقاتى بعد از حضرت آدم (ع ) و بعثت و رسالت حضرت نوح (ع)#

بعثت و رسالت حضرت نوح (علیه السلام) بعثت و رسالت نوح (علیه السلام) بشر بعد از حضرت آدم (علیه السلام) به صورت یک امت ساده و بسیط زندگى مى کرد و فطرت انسانیت خود را راهنماى زندگى خود داشت، تا آنکه رفته رفته روح استکبار در او پیدا شد و گسترده گشت، و در آخر، کارش به استعباد یکدیگر انجامید، بعضى بعض دیگر را تحت فرمان خود گرفتند و زیر دستان، مافوق خود را رب خود پنداشتند و همین پندار، بذرى بود که کاشته شد، بذرى که هر زمان و در هر جا که کاشته شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد کند، چیزى به جز دین و ثنیت و اختلاف شدید طبقاتى یعنى استخدام ضعفا بوسیله اقویا و برده گرفتن و دوشیدن افراد ذلیل بوسیله قدرتمندان را به بار نمى آورد، آرى همه اختلافها و کشمکشها و خونریزیهاى بشر از آنجا آغاز گردید.

در زمان نوح (علیه السلام) فساد در زمین شایع گشت و مردم از دین توحید و از سنت عدالت اجتماعى رویگردان شده و به پرستش ‍ بتها روى آوردند، و خداى سبحان نام چند بت آن روز را که عبارت بودند از ( ود ) ، ( سواع ) ، ( یغوث ) ، ( یعوق ) و ( نسر ) در سوره نوح ذکر کرده.

فاصله طبقاتى روز به روز بیشتر شد، و آنهایى که از نظر مال و اولاد قویتر بودند حقوق ضعفاء را پایمال کردند و جباران، زیر دستان را به ضعف بیشتر کشانیده و طبق دلخواه خود بر آنان حکومت کردند.

در این زمان بود که خداى تعالى نوح (علیه السلام) را مبعوث کرده و او را با کتاب و شریعتى به سوى آنان گسیل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دین توحید و ترک خدایان دروغین دعوتشان نموده مساوات را در بینشان برقرار سازد.

دین و شریعت نوح (ع )#

دین و شریعت نوح (علیه السلام) بطورى که از تمامى آیات مربوط به داستان نوح (علیه السلام) بر مى آید آن جناب همواره قوم خود را به توحید خداى سبحان و ترک شرک دعوت مى کرد، و بطورى که از دو سوره نوح و یونس، و سوره آل عمران آیه 19 بر مى آید آنان را به اسلام مى خواند، و بطورى که از سوره هود آیه 28 استفاده مى شود از آنان مى خواسته تا امر به معروف و نهى از منکر کنند، و نیز همانطور که از آیه 103 سوره نساء و آیه 8 سوره شورا بر مى آید نماز خواندن را نیز از آنان مى خواسته و بطورى که از آیه 151 و 152 سوره انعام بر مى آید رعایت مساوات و عدالت را نیز از آنان مى خواسته، و دعوتشان مى کرده به اینکه به فواحش و منکرات نزدیک نشوند، راستگو باشند و به عهد خود وفا کنند، و بطورى که از آیه 41 سوره هود بر مى آید آن جناب اولین کسى بوده که مردم را دعوت مى کرده به اینکه کارهاى مهم خود را با نام خداى تعالى آغاز کنند.

زحمات طاقت فرسایى که آن حضرت در کار دعوت متحمل شد#

تحمل زحمات طاقت فرساى نوح (علیه السلام) در کار دعوت : از آیات سوره هاى نوح و قمر و مؤمنون بر مى آید که آن جناب قوم خود را دائما دعوت مى کرده به اینکه به خداى تعالى و آیات او ایمان بیاورند و در این دعوت منتهاى جد و جهد را به خرج مى داده و شب و روز و آشکارا و پنهان وادارشان مى کرده به اینکه حق را بپذیرند، ولى قومش جز به عناد و تکبر خود نمى افزودند، هر قدر او دعوت خود را بیشتر مى کرده آنان سرکشى و کفرشان را بیشتر مى کردند و به جز اهل و اولادش وعده اندکى که از غیر آنان ایمان نیاوردند، بطورى که دیگر از ایمان آوردن سایرین به کلى مایوس گردید در آن هنگام به درگاه پروردگار خود شکایت برده و از او طلب نصرت کرد.

مدت زیستن نوح (ع) در میان قوم خود#

مدت زیستن نوح (علیه السلام) در میان قومش : از آیات سوره عنکبوت بر مى آید که آن جناب نهصد و پنجاه سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم، او را جز به استهزاء و مسخره کردن و نسبت جنون به او دادن عکس العملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مى کردند به اینکه منظورش این است که به آقایى و سرورى بر ما دست یابد، تا آنکه در آخر از پروردگار خود یارى طلبید. و از آیات سوره هود استفاده مى شود که بعد از این استنصار، خداى تعالى به وى وحى کرد که از قومش به جز آن چند نفرى که ایمان آورده اند احدى ایمان نمى آورد، و آن جناب را درباره قومش تسلیت گفت و دلگرمى داد، و بطورى که از آیات سوره نوح استفاده مى شود نوح (علیه السلام) قوم خود را به هلاکت و نابودى نفرین کرد، و از خداى تعالى خواست تا زمین را از لوث وجود همه آنان پاک کرده و احدى از آنان را زنده نگذارد، و بطورى که از آیات سوره هود بر مى آید خداى تعالى به آن جناب وحى کرد که زیر نظر ما و طبق وحى ما کشتى را بساز.

کشتى ساختن آن حضرت#

از آیات سوره هود بر مى آید که خداى تعالى به آن جناب دستور داد تا کشتى را با تاءیید و تسدید او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن کرد، که مردم دسته دسته از محل کار آن جناب گذشته و او را مسخره مى کردند، چون کشتى آب مى خواهد، و کشتى سازى باید در لب دریا باشد، و آن جناب این کار را در بیابانى بدون آب انجام مى داد، و همین باعث مى شد که مردم او را مسخره کنند، و آن جناب در پاسخشان مى فرمود اگر امروز شما ما را مسخره مى کنید به زودى خواهید دید که ما شما را مسخره مى کنیم و به زودى خواهید فهمید که کسى که دچار عذاب گردد خوار و ذلیل و بیچاره مى شود، و عذابى که مى آید عذابى است مقیم و غیر قابل زوال و نیز از دو سوره هود و مؤمنون بر مى آید که خداى عزوجل براى نزول آن عذاب، علامتى قرار داده بود و آن این بوده که آب از تنورى بالا مى زند.

نزول عذاب و آمدن طوفان

نزول عذاب و آمدن طوفان : نوح (علیه السلام) همچنانکه از سوره هود و مؤ منون استفاده مى شود مشغول ساختن کشتى بود تا اینکه آن را به اتمام رسانید و امر خداى تعالى مبنى بر نزول عذاب صادر شد، و آن تنور شروع به جوشیدن کرد، در این هنگام خداوند متعال به آن جناب وحى فرستاد که از هر حیوان یک جفت نر و ماده سوار کشتى کند و نیز اهل خود را به جز افرادى که مقدر شده بود هلاک شوند، یعنى همسرش که خیانت کار بود و فرزندش که از سوار شدن امتناع ورزیده بود و نیز همه آنهایى که ایمان آورده بودند سوار کند. و از سوره قمر بر مى آید همین که آنها را سوار کرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ریزان باز کرد، و زمین را به صورت چشمه هایى جوشان بشکافت، آب بالا و پایین براى تحقق دادن امرى که مقدر شده بود دست به دست هم دادند . و نیز از سوره هود استفاده مى شود که رفته رفته آب زمین را فرا گرفت و بالا آمد و کشتى را از زمین کند، کشتى در موجى چون کوه هاى بلند سیر مى کرد، و طوفان همه مردم روى زمین را فرا گرفت و همه را در حالى که ستمگر بودند هلاک کرد، و خداى تعالى به آن جناب دستور داده بود همین که در کشتى مستقر شدند خدا را در برابر این نعمت که از شر قوم ستمکار نجاتشان داد حمد بگویند و در پیاده شدن از او برکت بخواهند، و نوح (علیه السلام) گفت : ( الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمین ) و نیز گفت : ( رب انزلنى منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین ) .

پایان ماجرا و پیاده شدن نوح و همراهانش از کشتى#

پایان یافتن داستان و پیاده شدن نوح و همراهانش به زمین : بعد از آنکه طوفان به دلیل آیه 77 سوره صافات عالمگیر شده و مردم روى زمین همه غرق شدند، خداى تعالى به زمین فرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسمان نیز فرمان داد تا از باریدن بایستد، آب از ظاهر زمین کاسته شد، و کشتى بر بالاى کوه جودى قرار گرفت و فرمان ( و قیل بعدا للقوم الظالمین - دورى باد بر علیه ستمکاران ) صادر شد، آنگاه خداى تعالى به نوح وحى کرد که : اى نوح ! از کشتى پایین آى و با سلامى از ناحیه ما و برکاتى بر تو و امت هایى که با تواند پیاده شو، که بعد از این طوفان، دیگر هیچگاه دچار طوفانى عالمگیر نخواهند شد چیزى که هست بعضى از این نجات یافتگان امتهایى هستند که خدا در دنیا از متاعهاى زندگى دنیا برخوردارشان مى کند، و سپس عذابى دردناک آنان را فرا مى گیرد، پس نوح و همراهان او از کشتى خارج شده و در زمین قرار گرفتند و خدا را به توحید و اسلام پرستیدند، و زمین را به ارث دست به دست به ذریه هاى خود سپردند، و خداى سبحان تنها ذریه نوح را باقى گذاشت.

داستان پسر غرق شده نوح (ع)#

داستان پسر غرق شده نوح : نوح (علیه السلام) هنگامى که سوار کشتى مى شد دید که یکى از پسرانش سوار نشده و علتش این بوده که به وعده پدرش مبنى بر اینکه هر کس از سوار شدن تخلف کند غرق خواهد شد ایمان نداشته، وقتى چشم نوح به او افتاد که در کنارى ایستاده، صدا زد که اى پسرم بیا با ما سوار شو و با کافران مباش. پسر دعوت پدر را اینطور رد کرد که من به زودى به یکى از کوهها پناه مى برم تا مرا از خطر آب حفظ کند. نوح (علیه السلام) گفت : امروز هیچ چیزى نمى تواند احدى را از عذاب الهى حفظ کند مگر کسى را که خدا به او رحم کرده باشد، که منظورش همان کسانى است که سوار کشتى بودند - پسر نوح به این پاسخ پدر توجهى نکرد، و چیزى نگذشت که موج، بین پدر و پسر حائل شده و پسر جزء غرق شدگان گردید.

نوح (علیه السلام) هیچ احتمال نمى داد که پسر در باطن دلش کفر پنهان کرده باشد و تاکنون اگر اظهار اسلام مى کرده از باب نفاق بوده باشد، بر خلاف همسرش که نوح از کفر او خبر داشته، و بطور قطع اگر پسرش را نیز مانند همسرش کافر مى دانسته هرگز تقاضاى نجات او را نمى کرده، براى اینکه این خود نوح (علیه السلام) بود که از خداى عزوجل درخواست کرد تا دیارى از کفار را زنده نگذارد، و بنا بر حکایت قرآن کریم گفته بود: ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا ) و نیز خود او بوده که به حکایت قرآن در دعایش گفته بود: ( فافتح بینى و بینهم و نجنى و من معى من المؤمنین ) و چگونه ممکن است خود او با آگاهى از کفر باطنى پسرش مع ذلک نجات او را از خدا بخواهد؟ با اینکه قبلا فرمان خداى تعالى را شنیده بود که فرمود: ( و لا تخاطبنى فى الذین ظلموا انهم مغرقون ) .

نوح (علیه السلام) با حائل شدن موج بین او و فرزندش و در حالى که بى خبر از کفر باطنى پسرش بود دچار اندوهى شدید شد، و پروردگار خود را چنین نداء کرد که : ( رب ان ابنى من اهلى و ان وعدک الحق ) پروردگارا این پسر من از اهل من است و وعده تو، به اینکه اهل مرا نجات دهى حق است و تو احکم الحاکمینى یعنى حکمت از حکم هر حاکم دیگرى متقنتر است،

و تو در قضایى که میرانى جور و ستم نمى کنى و حکمت ناشى از جهل به مصالح واقعى نیست، بنابراین لطف کن و به من خبر ده که واقعیت فرزند من چیست و با اینکه او اهل من است چرا مستوجب عقاب شده است ؟ در اینجا عنایت الهى شامل حال نوح شد، و نگذاشت بطور صریح درخواست نجات فرزند خود را کند، - و یا به عبارت دیگر درخواستى کند که به واقعیت آن علمى ندارد - خداى تعالى در پاسخش به وى وحى فرستاد که اى نوح پسر تو اهل تو نیست، او عمل غیر صالحى است، پس زنهار که مبادا با من درباره نجات او روبرو شوى و درخواست نجات او را بکنى، که اگر چنین درخواستى کنى درخواستى کرده اى که به واقعیت آن آگاهى ندارى و من تو را پند مى دهم که مبادا از جاهلان باشى.

بعد از این وحى، نوح (علیه السلام) از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجى گشت که : پروردگارا من پناه مى برم به تو از اینکه از تو چیزى بخواهم که علمى به واقعیت آن ندارم، و از تو درخواست مى کنم که عنایت شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و با رحمتت بر من عطوفت کنى، که اگر غیر این کنى از زیانکاران خواهم شد.

3- خصایص نوح (ع): اولین پیامبر اولوالعزم، پدر دوم نسل حاضر بشر و...#

حضرت نوح (علیه السلام) اولین پیغمبر اولوا العزم و از بزرگان انبیاء (علیهم السلام ) است، که خداى عزوجل او و سایر انبیاء اولوا العزم را بر تمامى بشر مبعوث کرده و با کتاب و شریعت فرستاده است، بنابراین، کتاب او اولین کتاب آسمانى است که مشتمل بر شرایع الهى است، و شریعت او نیز اولین شریعت خدایى مى باشد.

و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افراد بشر امروز از طرف پدر و مادر به آن جناب منتهى مى شوند و همه ذریه آن حضرتند، که قرآن کریم درباره اش فرمود: ( و جعلنا ذریته هم الباقین ) و آن جناب پدر بزرگ همه انبیاء است، غیر آدم و ادریس (علیهم االسلام )، و خداى تعالى در این باب فرموده : ( و ترکنا علیه فى الاخرین ) .

و آن جناب اولین پیغمبرى بوده که باب تشریع احکام و کتاب و شریعت را گشوده و فتح نمود، و علاوه بر طریق وحى، با منطق عقل و طریق احتجاج با مردم صحبت کرد، بنابراین آن جناب ریشه و منشاء دین توحید در عالم است، و بر تمامى افراد موحد عالم که تاکنون آمده و تا قیامت خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اویند، و به همین جهت است که خداى عزوجل او را به سلامى عام اختصاص داده و هیچ کس دیگر را در آن سلام شریک وى نساخت و فرمود: ( سلام على نوح فى العالمین ) .

و باز به همین جهت است که خداى عزوجل او را از همه عالمیان برگزید و از نیکوکارانش شمرد، و او را عبدى شکور خواند، و او را از بندگان مؤمن خود دانست ، و او را عبدى صالح خواند.

و آخرین دعایى که خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده این است که به درگاه پروردگارش عرضه داشت : ( رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بیتى مؤمنا و للمؤمنین و المؤمنات و لا تزد الظالمین الا تبارا ) .

4- داستان آن حضرت در تورات فعلى#

در تورات در ( اصحاح ششم از سفر تکوین ) درباره آن جناب چنین آمده که وقتى مردم در روى زمین زاد و ولد را شروع کردند و دخترانى برایشان پیدا شد، پسران خدا - که منظور پیغمبران هستند - دیدند دختران مردم زیبایند لا جرم از آن دختران هر چه را اختیار مى کردند همسر خود مى ساختند. رب - یعنى خداى تعالى - گفت روح من در انسان دائما داورى نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است - آزاد است و اراده دارد - و روزگار او به صد و بیست سال رسیده بود، و در زمین طاغوتها در آن ایام بودند - همچنانکه بعد از آن نیز بوده اند - چون فرزندان خدا (انبیاء) داخل بر دختران مردم شدند و دختران براى آنان اولاد آوردند، و جبارانى پدید آمد که از همان روزگاران نخستین اسم داشتند.

و چون رب دید شر انسان در زمین زیاد شد و تمامى خاطرات فکرى قلب بشر همه روزه شر شد، رب غصه دار شد که دید عمل انسان در زمین اینطور شده، و در قلب خود تاسف خورد، به ناچار فرمان داد که جنس این بشر را که من آفریده ام از روى زمین محو کنید، هم انسان را و هم همه چهارپایان و جنبندگان و مرغان هوا را، براى اینکه من از اعمالى که آنها کردند محزون شدم، و اما نوح، نعمت را در چشم رب بدید.

اینها همه فرزندان نوحند، و نوح مردى نیکوکار و در میان اقران و نزدیکان خود مردى کامل بود و با خدا سیر مى کرد، و براى او سه فرزند متولد شد به نامهاى ( سام ) ، ( حام ) ، ( ویافث ) ، و زمین در پیش روى خدا فاسد شده و پر از ظلم گردید، و خدا زمین را دید که فاسد شده، زیرا هر فردى از افراد بشر طریقه اش در زمین فاسد شد.

آنگاه خدا به نوح فرمود که عمر کل بشریت بسر آمده و دارم مى بینم که به زودى نابود مى شوند، براى اینکه زمین از رفتار آنان پر از ظلم شده، و من نابود کننده آنان و نابود کننده زمینم، تو براى خودت از چوب ( جفر ) سفینه اى بساز و در آن کشتى خانه هایى جدا جدا بساز، و از داخل و خارج، آن را قیرمالى کن، و آن را بدین منوال مى سازى که طولش سیصد ذراع، عرضش پنجاه ذراع و بلندیش سى ذراع باشد، و براى آن پنجره اى به بلندى یک ذراع قرار میدهى، و درب ورودى آن را که مى سازى در دو سمت آن مسکن هایى روى هم، یعنى به صورت سه طبقه بالا و پایین و متوسط درست مى کنى، که اینک من دارم طوفان آب بر روى زمین را مى آورم، تا تمامى اهل زمین و هر جسد داراى روح و حیات را که در زیر آسمان است هلاک کنم، همه جانداران روى زمین مى میرند، ولى من عهدم را با تو استوار مى دارم، تو و فرزندان و همسرت و همسر فرزندانت داخل کشتى مى شوید، و از هر جاندار صاحب جسد یک جفت داخل کشتى مى کنى تا نسل آنها از بین نرود، و باید این یک جفت نر و ماده باشند، از مرغان ماده اش از جنس نرش باشد، از چهارپایان نیز همجنس باشد، از تمامى جنبندگان زمین همه همجنس باشند، خود این جنبندگان نزد تو مى آیند تا نسلشان باقى بماند، و تو نیز براى خودت از هر طعام خوردنى فراهم بیاور و در کشتى نزد خود جمع کن تا هم طعام تو باشد و هم طعام آن جانداران، نوح بر حسب دستورى که خداى تعالى داده بود عمل کرد.

و در اصحاح هفتم از سفر تکوین مى گوید، رب به نوح گفت : تو و همه فرزندانت داخل کشتى شوید، زیرا من تو را از میان نسل موجود بشر مردى نیکوکار دیدم، و از همه چهارپایانى که پاک هستند را هفت تا هفت تا به صورت نر و ماده نزد خود نگه دار، و از آنهایى که ناپاکند تنها دو به دو نگه دار، که آنها نیز باید نر و ماده باشند، از مرغان نیز هفت تا هفت تا به صورت نر و ماده پیش خود ببر تا نسل آنها در روى زمین باقى بماند زیرا که من نیز بعد از هفت روز دیگر، چهل روز و چهل شب بر زمین مى بارانم، و در روى زمین هر موجود استوارى که ساخته ام را محو مى کنم، نوح بر حسب آنچه خدا امر کرده بود عمل کرد.

بعد از آنکه نوح به سن ششصد سالگى رسید طوفان زمین را فرا گرفت و نوه و فرزندان و همسر خودش و همسران پسرانش از روى آب طوفان داخل کشتى شدند، هر جنبنده اى هم که در زمین بود - چه پاکش و چه ناپاکش - همانطور که خدا به نوح فرمان داده بود به صورت نر و ماده و دوتا دوتا داخل کشتى شدند.

و بعد از هفت روز چنین شد که آبهاى طوفان، زمین را فرا گرفت، و این حادثه در ششصدمین سال عمر نوح و در روز هفدهم ماه دوم بود و در آن روز همه چشمه هاى وسیع و بزرگ جوشیدن گرفت و طاقهاى آسمان باز شد، و چهل روز و چهل شب باران ببارید، و در همان روز، نوح و همسرش و فرزندانش ( سام ) و ( حام ) و ( یافث ) با همسرانشان داخل در کشتى شدند، و تمامى مرغان با ماده هاى همجنس خود، و همه پرندگان کوچک داراى بال داخل بر نوح در درون کشتى شدند، و از هر جاندار داراى جسد جفت جفت به درون کشتى در آمدند، و از هر جنبنده داراى جسد که وارد مى شدند نر و ماده وارد مى شدند، همانطور که خدا دستور داده بود، آنگاه خدا درب کشتى را بر نوح بست.

و طوفان چهل روز در زمین ادامه داشت، آب بى اندازه زیاد شد، کشتى آنقدر بالا رفت که بر بالاى همه زمین قرار گرفت و روى آبها حرکت مى کرد، آب جدا زیاد و عظیم بود حتى تمامى کوه هاى بلندى که در زیر آسمان بود پانزده ذراع زیر آب فرو رفتند، باز آب رو به فزونى داشت، بطورى که دیگر اثرى از کوهها باقى نماند، در نتیجه تمامى جانداران صاحب جسد از مرغان و چهار پایان و وحشیها و تمامى خزندگانى که روى زمین مى خزیدند و تمامى مردم و تمامى موجوداتى که بوئى از روح حیات را در دماغ داشتند همه مردند، البته آنهایى که در خشکى زندگى مى کردند، و خدا تمامى موجوداتى که بر روى زمین استوار بود از بین برد، چه انسانها و چه چهار پایان و چه حشرات و چه مرغان، همگى از روى زمین محو شدند تنها نوح و همراهانش در کشتى باقى ماندند، و باز آب همچنان تا مدت صد و پنجاه روز رو به فزونى داشت.

تورات، سپس در ( اصحاح هشتم از سفر تکوین ) مى گوید: خدا به یاد نوح و همه وحوش و چهار پایانى که در کشتى با او بودند افتاد، و بادى را بر زمین عبور داد که در نتیجه آبها آرام گرفتند و جلو چشمه هاى زمین و درهاى آسمان گرفته شد، آسمان دیگر نبارید و آبهایى که از زمین جوشیده بود به تدریج به زمین برگشت، و بعد از صد و پنجاه روز آب کاهش یافت و کشتى در روز هفدهم در ماه هفتم بر بالاى جبال آرارات مستقر گردید و آب تا ماه دهم، همه روزه فرو مى نشست تا اینکه در دهه اول آن ماه قلههاى کوهها سر از آب در آورد.

و بعد از چهل روز چنین شد که نوح پنجره اى را که براى کشتى درست کرده بود باز کرد، و کلاغ را از درون کشتى رها ساخت، کلاغ همه جا سرگردان بال میزد و به نزد نوح برنگشت تا آنکه زمین به کلى خشک شد و آب در آن فرو رفت بعد از کلاغ کبوتر را رها ساخت تا ببیند آیا آب در روى زمین کم شده یا نه، و چون کبوتر جاى خشکى نیافت تا منزل کند به ناچار به نزد نوح و به کشتى برگشت چون آب هنوز همه روى زمین را پوشانده بود، نوح دست خود را دراز کرد و کبوتر را گرفته به نزد خود در داخل کشتى برد. و باز هفت روز دیگر در کشتى درنگ کرده مجددا کبوتر را از داخل کشتى رها ساخت، کبوتر هنگام عصر نزد نوح برگشت، در حالى که یک برگ سبز زیتون به منقار داشت، نوح فهمید که آب از روى زمین فروکش کرده و کم شده است هفت روز دیگر مکث کرد، باز کبوتر را رها ساخت این دفعه دیگر به نزد نوح برنگشت.

و در اول ماه ششصد و یکمین سال از عمر نوح بود که آب به کلى فرو رفته و نوح پرده کشتى را برداشت و چشمش به زمین افتاد و دید که آب به کلى فرو رفته، و در روز بیست و هفتم ماه دوم بود که زمین خشک شد.

آنگاه خداى تعالى با نوح چنین گفتگو کرد که اى نوح ! تو و همسر و فرزندانت و همسران ایشان از کشتى خارج شوید و همه حیواناتى که صاحب جسد هستند و در کشتى با تو بودند و همه جنبندگانى که در زمین حرکت مى کنند را از کشتى خارج کن، و در زمین توالد و تناسل را براه بینداز، و عده انسانها را زیاد کن، نوح و فرزندانش و همسر خود و همسر فرزندانش و همه حیوانات و جنبندگان و همه مرغان با همجنس و همنوع خود از کشتى خارج شدند.

و نوح قربانگاهى براى رب بنا کرد، و از هر چهار پا و پرنده پاک یکى بگرفت، آنگاه سوختنى ها، یعنى هیزمها را به بالاى قربانگاه برد، رب چون این را دید نسیم رضایت را وزانید در قلب خودش با خود گفت دیگر هرگز زمین را به خاطر انسان لعنت نمى کنم و به صرف تصور اینکه قلب انسان از روزى که پدید آمده شریر بوده تمامى جانداران زمین را مانند این دفعه هلاک نمى کنم و مقرر مى دارم مادامى که زمین برجا است در زمین زراعت باشد و در آن سرما و گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب باشد و هرگز این نظام را بر هم نمى زنم.

و در اصحاح نهم از سفر تکوین آمده که خدا نوح و فرزندانش را مبارک کرد، و به نسل آنان برکت داد، و به آنان فرمود: توالد کنید وعده نفرات بشر را زیاد کنید و زمین را از انسانها پر سازید و باید که ترس و وحشت شما - تنها بر جان خودتان نباشد بلکه - حیوانات زمین و کل مرغان آسمان با کل جنبندگان بر روى زمین و کل ماهیان دریا باشد چون من کل جنبندگان زنده را به دست شما سپرده ام تا براى شما طعامى باشد، همچنانکه همه گیاهان سبز را به شما سپرده ام تنها از هر حیوانى خون آن و جنابتش را نخورید، و من، تنها براى شما خونخواهى مى کنم - نه براى سایر جانداران - خون شما را طلب مى کنم، چه از حیوانى که خونتان را ریخته باشند و چه از انسانى که چنین کرده باشد، خون انسان را از کسى که خون برادرش را ریخته طلب مى کنم، آرى ریزنده خون انسان خونش ریخته مى شود، چون خدا انسان را به شکل خود درست کرده، به همین جهت باید که از راه توالد و تناسل عدد انسانها را در زمین بسیار کنید.

خدا با نوح و فرزندانش سخن گفت، و در سخنش چنین فرمود: اینک من میثاق خود را با شما مى بندم، هم با شما و هم با نسل شما که بعد از شما مى آید، و هم با هر نفس زندهاى که با شما - در کشتى - بودند چه مرغان و چه چهار پایان، و همچنین کل وحوش ‍ زمین که با شما بودند و با شما از کشتى خارج شدند حتى همه جنبندگان زمین، میثاق خود را با شما محکم کردم که هیچ یک از شما جانداران داراى جسد، نسلش به وسیله طوفان منقرض نشود، و اینکه از این به بعد دیگر طوفانى که زمین را ویران سازد پیش نیاورم، و اما علامت این میثاق که من بین خود و شما بسته و استوار کرده ام - که کل صاحبان نفس زنده که با شما هستند تا قرنهاى آینده از طوفان ویرانگر ایمن باشند - این است که من قوس خودم را در ابرها نهادم، تا علامت میثاقى باشد که بین من و بین زمین بسته شد، و در نتیجه از این پس هرگاه ابرى را بر زمین بگسترانم قوس خود را در ابر مى بینم و به یاد میثاقى که بین خود و شما و هر صاحب نفس ‍ زنده و داراى جسد بسته ام مى افتم، و همین باعث مى شود که طوفان ویرانگر بپا نکنم و هر حیوان صاحب جسد را هلاک نسازم.

پس هر زمان که قوس در ابر باشد من آن را مى بینم تا به یاد میثاقى بیفتم که تا ابد بین خدا و بین هر صاحب نفس زنده در کل جسدهاى ساکن در زمین بسته شده و خدا به نوح گفت این است آن علامتى که مرا به یاد میثاقى مى اندازد که من بین خود و بین هر صاحب جسدى بر روى زمین بسته ام. آن پسران نوح که با نوح از کشتى خارج شدند عبارت بودند از سام و حام و یافث، و حام پدر کنعان است، و این سه نفر، پسران نوح بودند که تمامى انسانهاى روى زمین از این سه تن شعبه شعبه شدند.

و نوح در ابتداء، کشاورز بود و درخت انگور مى کاشت، وقتى شراب خورد و مست شد و در حال مستى لخت و عریان داخل خیمه اش شد، حام که پدر کنعان باشد عورت پدرش را دید و به دو برادرش که در خارج خیمه بودند خبر داد، پس سام و یافث ردائى (پوششى ) را به دوش خود گرفته از پشت سر به روى پدر انداختند، و عورت پدر خود را پوشاندند، در حالى که صورت خود را به طرف پشت برگردانده بودند که عورت پدر را نبینند.

همینکه پدر از مستى به هوش آمد و ملتفت شد که پسر کوچکش چه کرده، گفت : کنعان ملعون باد، بنده بندگان برادران خود باشد و گفت : مبارک باد ( یهوه ) خداى سام، و کنعان بنده او باشد، تا خدا ( یافث ) را وسعت دهد و در خیمه هاى سام، مسکن گزیند و کنعان عبد او باشد.

نوح بعد از ماجراى طوفان، سیصد و پنجاه سال زندگى کرد و مجموعا عمر نوح نهصد و پنجاه سال بود، و بعد از آن از دنیا رفت. این بود آنچه که از تورات مورد حاجت ما بود.

موارد مخالفت و تفاوت داستان نوح (ع) در تورات با آنچه در قرآن آمده است#

و این بیان - بطورى که ملاحظه مى کنید - از چند جهت مخالف با بیان قرآن است :

1 - در تورات هیچ نامى از غرق شدن همسر نوح نیامده بلکه تصریح کرده به اینکه او با شوهرش داخل کشتى شد، و بعضى اینطور توجیه کرده اند که شاید نوح دو همسر داشته، یکى غرق شده و دیگرى نجات یافته.

2 - در تورات نامى از پسر نوح که غرق شد نیامده در حالى که قرآن کریم سرگذشت او را آورده است.

3 - در تورات سخنى از مؤمنین به نوح در میان نیامده و تنها نام نوح و خانواده اش، و فرزندان و همسر فرزندانش آمده است.

4 - در تورات، مجموعا عمر نوح را نهصد و پنجاه سال ذکر کرده، در حالى که از ظاهر قرآن عزیز بر مى آید که نهصد و پنجاه سال آن مدتى است که نوح قبل از حادثه طوفان در بین مردمش به کار دعوت پرداخته، و در این زمینه فرموده : ( و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فیهم الف سنة الا خمسین عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون ) .

5 - مساءله قوس قزحى که تورات آن را وسیله یاد آورى خدا ذکر کرده، و مساءله فرستادن کلاغ و کبوتر که به عنوان خبرگیرى از فروکش شدن آب آورده، و نیز خصوصیاتى که براى کشتى ذکر کرده،

از عرض و طول و ارتفاع و سه طبقه بودن آن، و مدت طوفان و بلندى آب طوفان و غیره، قرآن کریم از ذکر آنها ساکت است، و بعضى از آنها مطالبى است که بعید به نظر مى رسد، نظیر مساءله قوس قزح، که خداى تعالى با آن میثاق ببندد، و امثال این معانى در قصه سرائیهاى صحابه و تابعین در داستان نوح (علیه السلام) زیاد است که بیشتر آن سخنان به جعلیات اسرائیلى شبیه تر است.

5 - داستان طوفان نوح (ع) در تواریخ و اسطوره هاى سایر ملل#

صاحب المنار در تفسیر خود مى گوید در تواریخ امتهاى قدیم نیز جسته و گریخته ذکرى از مساءله طوفان آمده، بعضى از آن سخنان با مختصر اختلافى مطابق با خبرى است که در سفر تکوین تورات آمده و بعضى دیگر با مختصر توافقى مخالف آن است.

و از همه اخبار نزدیک تر به خبر سفر تکوین، اخبار کلدانیان است، و اینان همان قومى هستند که حادثه نوح در سرزمینشان رخ داد ( برهوشع ) و ( یوسیفوس ) از این قوم نقل کرده اند که زمانیکه ( زیزستروس ) بعد از اینکه پدرش ( اوتیرت ) از دنیا رفت، در عالم رویا دید که - به او گفتند - به زودى آبها طغیان مى کند، و تمام افراد بشر غرق مى شوند، و به او دستور دادند که سفینه اى بسازد تا به وسیله آن خودش و اهل بیت و خواص و دوستانش را از غرق شدن حفظ کند، او نیز چنین کرد، و این روایت بدین جهت که طوفان را مخصوص دوران جبارانى دانسته که فساد را در زمین گسترش دادند و خدا آنان را با عذاب طوفان عقاب کرد، مطابق روایت سفر تکوین است.

بعضى از انگلیسى ها به الواحى از آجر دست یافتند که در آن این روایت با حروف میخى نوشته شده و متعلق به دوره ( آشوربانیپال ) بود، یعنى حدود ششصد و شصت سال قبل از میلاد مسیح بوده و خود آن از نوشتهاى متعلق به قرن هفتم قبل از میلاد نقل شده بود، در نتیجه نمى تواند از سفر تکوین تورات گرفته شده باشد چون قدیمى تر از آن بوده است.

یونانیها نیز خبرى از طوفان، روایت کرده اند و این خبر را افلاطون در کتابش به این مضمون آورده که : کاهنان مصرى به ( سولون ) - حکیم یونانى - گفتند: آسمان، طوفانى در زمین بپا کرد که وضع زمین را به کلى تغییر داد و چند نوبت و به طرق مختلف بشر روى زمین هلاک گردید، و این امر باعث شد که انسانهاى عصر جدید هیچ اثر و معارفى از آثار انسانهاى قبل از خود را در دست نداشته باشند

( مانیتون ) داستان طوفان را آورده و تاریخ آن را بعد از ( هرمس اول ) که بعد از ( میناس اول ) بوده ذکر کرده است، و به حسب این نقل نیز، تاریخ طوفان قدیمتر از تاریخى است که تورات براى آنان ذکر کرده. و از قدماى یونان روایت شده که در قدیم طوفانى عالمگیر حادث شد و همه روى زمین را فرا گرفت، تنها ( دوکالیون ) و همسرش ( بیرا ) از آن نجات یافتند.

و از قدماى فرس - ایرانیان - نیز روایت شده که گفته اند خدا طوفانى بپا کرد و زمین را که به دست اهریمن - خداى شرور - مالامال از فساد و شر شده بود غرق کرد، و گفته اند که این طوفان نخست از داخل تنورى آغاز گردید، تنورى که در خانه عجوزه (زول کوفه ) واقع بود و این عجوزه همیشه نان خود را در این تنور مى پخت، و لیکن مجوسیان منکر طوفانى عالمگیر بوده و گفته اند که طوفان مورد بحث تنها در سرزمین عراق بوده و دامنهاش تا به حدود کردستان نیز کشیده شده بود.

قدماى هند نیز وقوع طوفان را ثبت کرده و آن را به شکلى خرافى روایت کرده و هفت بار دانسته اند، و درباره آخرین طوفان گفته اند: پادشاه هندیان و همسرش در یک کشتى عظیم که آن را به امر اللّه خود ( فشنو ) ساخته و با میخ و لیف خرما محکم کرده بود نشستند و از غرق نجات یافتند، و این کشتى بعد از طوفان و فروکش شدن آب بر کوه جیمافات - هیمالیا - به زمین نشست. ولى ( برهمى ها ) مانند مجوسیان منکر طوفانى عمومى هستند که همه سرزمین هند را گرفته باشد، و مساءله تعدد وقوع طوفان از ژاپنى ها و چینى ها و برزیلى ها و مکزیکى ها، و اقوامى دیگر نیز روایت شده، و همه این روایات متفقند در اینکه سبب پیدایش این طوفان ظلم و شرور انسانها بوده، که خداى تعالى آنان را به این وسیله عقاب کرده است.

در کتاب ( اوستا ) که کتاب مقدس مجوسیان است در نسخهاى که به زبان فرانسه ترجمه و در پاریس چاپ شده آمده است که ( اهورامزدا ) به ( ایما ) (که به اعتقاد مجوسیان همان جمشید پادشاه است ) وحى کرد که به زودى طوفانى واقع خواهد شد و همه زمین غرق خواهد گشت، و به او دستور داد تا چهاردیوارى بسیار بلندى بسازد بطورى که هر کس داخل آن قرار بگیرد از غرق شدن محفوظ بماند. و نیز به او دستور داد تا از زنان و مردانى که صالح براى نسل باشند جماعتى را برگزیده و در آن چهار دیوارى جاى دهد، و همچنین از هر جنسى اجناس

مختلف حیوانات یک نر و ماده داخل چهار دیوارى کند، و در داخل چهار دیوارى اطاقها و سالن هایى در چند طبقه بسازد تا انسان هایى که در آنجا جمع مى شوند در آن اطاقها منزل کنند، و همچنین حیوانات و جانوران و مرغان نیز در آن جاى داشته باشند، و نیز به وى دستور داد تا در داخل آن چهار دیوارى، درختان میوه اى که مورد حاجت مردم باشد بکارد و حبوباتى که مایه ارتزاق جانداران است کشت و زرع کند تا در نتیجه زندگى به کلى از روى زمین قطع نشود و کسانى باشند که در آینده زمین را آباد کنند.

و در تاریخ ادب هند بطورى که ( عبدالوهاب نجار ) در قصص الانبیاى خود آورده، درباره داستان نوح آمده : در هنگامى که ( مانو ) (پسر اله به اعتقاد وثنى مسلک ها) داشت دست خود را مى شست، ناگهان یک ماهى به دستش آمد که مایه دهشت وى شد، چون ماهى سخن مى گفت و از او مى خواست که وى را از هلاکت نجات دهد و به او وعده مى داد که اگر چنین کند او نیز ( مانو ) را در آینده از خطرى عظیم نجات مى دهد، و آن خطر عظیم و عالمگیر که ماهى از آن خبر میداد عبارت بود از طوفانى که به زودى همه مخلوقات را هلاک مى کند، و بنابراین شرط، مانو آن ماهى را در مرتبان حفظ کرد.

وقتى ماهى بزرگ شد به ( مانو ) از سالى خبر داد که در آن سال طوفان واقع مى شود، و سپس راه نجات را نیز به او آموخت و آن این بود که کشتى بزرگى درست کند و هنگام بپا شدن طوفان داخل آن کشتى گردد، و مى گفت من تو را از طوفان نجات مى دهم، در نتیجه مانو دست به کار ساختن کشتى شد، و ماهى آنقدر بزرگ شد که دیگر در مرتبان جاى نگرفت و به ناچار مانو آن را به دریا افکند.

چیزى نگذشت که طوفان همانطور که ماهى گفته بود آمد و وقتى مانو داخل کشتى مى شد دوباره ماهى نزد او آمد و کشتى مانو را به شاخى که بر سر خود داشت بست و آن را به طرف کوههاى شمالى کشید و در آنجا مانو کشتى را به درختى بست و چون آب فروکش نمود و زمین خشک شد مانو تنها ماند.

6- آیا نبوت نوح (ع) جهانى و براى همه بشر بوده است؟#

در این مساءله آراء و نظریه علماء با هم اختلاف دارد، آنچه در نزد شیعه معروف است این است که رسالت آن جناب عمومیت داشته و آن جناب بر کل بشر مبعوث بوده، و از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) نیز روایاتى دال بر این نظریه وارد شده، روایاتى که آن جناب را از انبیاء اولوا العزم شمرده،

و اولوا العزم در نظر شیعه عبارتند از: ( نوح ) ، ( ابراهیم ) ، ( موسى ) ، ( عیسى ) ، و ( محمد ) (صلى اللّه علیه و آله و سلم) که بر عموم بشر مبعوث بودند.

و اما بعضى از اهل سنت معتقدند به عمومیت رسالت آن جناب و اعتقاد خود را مستند کرده اند به ظاهر آیاتى همانند ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا ) و: ( لا عاصم الیوم من امر اللّه الا من رحم ) و: ( و جعلنا ذریته هم الباقین ) که دلالت دارند بر اینکه طوفان تمامى روى زمین را فرا گرفت. و نیز به روایات صحیحى در مساءله شفاعت استناد کرده اند که مى گوید: نوح اولین رسولى است که خداى تعالى به سوى اهل زمین گسیل داشته است، و لازمه این حدیث آن است که آن جناب بر همه اهل زمین مبعوث شده باشد.

بعضى دیگر از اهل سنت منکر این معنا شده و به روایت صحیحى از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) استدلال کرده اند که فرموده است هر پیغمبرى تنها بر قوم خود مبعوث شده ولى من بر همه بشر مبعوث شده ام، و از آیاتى که دسته اول به آنها استدلال کرده اند پاسخ داده اند به اینکه آن آیات قابل توجیه و تأویل است ، مثلا ممکن است که منظور از کلمه ( ارض - زمین ) همان سرزمینى باشد که قوم نوح در آن سکونت داشته و وطن آنان بوده است همچنانکه فرعون در خطابش به موسى و هارون گفت : ( و تکون لکما الکبریاء فى الارض ) .

پس معناى آیه اول این مى شود که : پروردگارا! دیارى از کافران قوم مرا در این سرزمین زنده نگذار. و همچنین مراد از آیه دوم این مى شود که : امروز براى قوم من هیچ حافظى از عذاب خدا نیست. و مراد از آیه سوم این مى شود که : ما تنها ذریه نوح را باقیمانده از قوم او قرار دادیم.

شرحى در مورد نبوت و بعثت انبیاء و جواب به بعض اهل سنت که منکر عمومیت رسالت نوح (ع) هستند#

و لیکن حق مطلب این است که در کلام اهل سنت آنطور که باید حق بحث ادا نشده و آنچه سزاوار است گفته شود این است که : پدیده نبوت اگر در مجتمع بشرى ظهور پیدا کرده است به خاطر نیازى واقعى بوده که بشر به آن داشته و به خاطر رابطهاى حقیقى بوده که بین مردم و پروردگارشان برقرار بوده است و اساس و منشا این رابطه یک حقیقت تکوینى بوده نه یک اعتبار خرافى، براى اینکه یکى از قوانینى که در نظام عالم هستى حکم فرما است قانون و ناموس تکمیل انواع است، ناموسى که هر نوع از موجودات را به سوى غایت و هدف هستیش هدایت مى کند همچنانکه قرآن کریم هم فرمود: ( الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى ) و نیز فرمود : ( الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى ) .

پس هر نوع از انواع موجودات عالم از آغاز تکون و وجودش به سوى کمالش حرکت مى کند و رو به سوى آن هدفى دارد که منظور از خلقتش آن هدف بوده، هدفى که خیر و سعاد آن موجود در آن است، نوع انسانى نیز یکى از این انواع است و از این ناموس کلى مستثناء نیست، او نیز کمال و سعادتى دارد که به سوى رسیدن به آن در حرکت است و افرادش به صورت انفرادى و اجتماعى متوجه آن هدفند.

انسان در مسیر کمالى خود (به طبع ثانوى) ناچار از حیات اجتماعى و تعاونى است#

و به نظر ما این معنا ضرورى و بدیهى است که این کمال براى انسان به تنهایى دست نمى دهد براى اینکه حوائج زندگى انسان یکى دوتا نیست و قهرا اعمالى هم که باید براى رفع آن حوائج انجام دهد از حد شمار بیرون است در نتیجه عقل عملى که او را وادار مى سازد تا از هر چیزى که امکان دارد مورد استفاده اش قرار گیرد استفاده نموده و جماد و نبات و حیوان را استخدام کند، همین عقل عملى او را ناگزیر مى کند به اینکه از اعمال غیر خودش یعنى از اعمال همه همنوعان خود استفاده کند.

چیزى که هست افراد نوع بشر همه مثل همند و عقل عملى و شعور خاصى که در این فرد بشر هست در همه افراد نیز هست همانطور که این عقل و شعور، این فرد را وادار مى کند به اینکه از همه چیز بهره کشى کند همه افراد دیگر را نیز وادار مى کند، و همین عقل عملى، افراد را ناچار ساخته به اینکه اجتماعى تعاونى تشکیل دهند یعنى همه براى همه کار کنند و همه از کارکرد هم بهره مند شوند، این فرد از اعمال سایرین همان مقدار بهره مند شود که سایرین از اعمال وى بهره مند مى شوند و این به همان مقدار مسخر دیگران شود که دیگران مسخر وى مى شوند، همچنانکه قرآن کریم به این حقیقت اشاره نموده مى فرماید: ( نحن قسمنا بینهم معیشتهم فى الحیوة الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا ) .

و اینکه گفتیم بناى زندگى بشر بر اساس اجتماع تعاونى است، وضعى است اضطرارى و اجتناب ناپذیر، یعنى وضعى است که حاجت زندگى از یک سو و نیرومندى رقیبان از سوى دیگر براى انسان پدید آورده. پس اگر انسان مدنى و تعاونى است در حقیقت به طبع ثانوى چنین است نه به طبع اولى زیرا طبع اولى انسان این است که از هر چیزى که مى تواند انتفاع ببرد استفاده کند حتى دسترنج همنوع خود را به زور از دست او برباید و شاهد اینکه طبع اولى انسان چنین طبعى است که در هر زمان فردى از این نوع قوى شد و از دیگران بى نیاز گردید و دیگران در برابر او ضعیف شدند به حقوق آنان تجاوز مى کند و حتى دیگران را برده خود ساخته و استثمارشان مى کند یعنى از خدمات آنها استفاده مى کند بدون اینکه عوض آن را به ایشان بپردازد، قرآن کریم نیز به این حقیقت اشاره نموده و فرموده است : ( ان الانسان لظلوم کفار ) و نیز فرموده : ( ان الانسان لیطغى ان راه استغنى ان الى ربک الرجعى ) .

ضرورت وجود قانون در حیات اجتماعى بشر#

این نیز بدیهى و مسلم است که اجتماع تعاونى در بین افراد وقتى حاصل شده و بطور کامل تحقق مى یابد که قوانینى در بین افراد بشر حکومت کند و وقتى چنین قوانینى در بشر زنده و نافذ مى ماند که افرادى آن قوانین را حفظ کنند، و این حقیقتى است که سیره مستمره نوع بشر شاهد صدق و درستى آن است و هیچ مجتمعى از مجتمعات بشرى چه کامل و چه ناقص، چه متمدن و چه منحط نبوده و نیست مگر آنکه رسوم و سنت هایى در آن حاکم و جارى است حال یا به جریانى کلى و یا به جریانى اکثرى، یعنى یا کل افراد مجتمع به آن سنتها عمل مى کنند و یا اکثر افراد آن، که بهترین شاهد درستى این ادعا تاریخ گذشته بشر و مشاهده و تجربه است.

و این رسوم و سنتها، که توى خواننده مى توانى نام آنها را قوانین بگذارى مواد و قضایائى فکرى هستند که از فکر بشر سرچشمه گرفته اند و افراد متفکر، اعمال مردم مجتمع را با آن قوانین تطبیق کرده اند حال یا تطبیقى کلى و یا اکثرى، که اگر اعمال مطابق این قوانین جریان یابد سعادت مجتمع یا بطور حقیقى و قطعى و یا بطور ظنى و خیالى تامین مى شود، پس به هر حال، قوانین عبارتند از: امورى که بین مرحله کمال بشر و مرحله نقص او فاصله شده اند، بین انسان اولى که تازه در روى زمین قدم نهاده، و انسانى که وارد زندگى شده و در صراط استکمال قرار گرفته و این قوانین او را به سوى هدف نهایى وجودش راهنمایى مى کند ( دقت بفرمایید ) حال که معناى قانون معلوم شد، این معنا نیز در جاى خود مسلم شده که خداى تعالى بر حسب عنایتش، بر خود واجب کرده که بشر را به سوى سعادت حیات و کمال وجودش هدایت کند همانطور که هر موجود از انواع موجودات دیگر را هدایت کرده و همانطور که بشر را به عنایتش از طریق خلقت - یعنى جهازاتى که بشر را به آن مجهز نموده - و فطرت به سوى خیر و سعادتش هدایت نموده و در نتیجه بشر از این دو طریق نفع و خیر خود را از زیان و شر و سعادتش را از شقاوت تشخیص مى دهد و قرآن کریم در این باره فرموده : ( و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها ) .

همچنین واجب است او را به عنایت خود به سوى اصول و قوانینى اعتقادى و عملى هدایت کند تا به وسیله تطبیق دادن شؤ ون زندگیش بر آن اصول به سعادت و کمال خود برسد زیرا عنایت الهى ایجاب مى کند هر موجودى را از طریقى که مناسب با وجود او باشد هدایت کند. مثلا نوع وجودى زنبور عسل، نوعى است که تنها از راه هدایت تکوینى به کمال لایق خود مى رسد ولى نوع بشر نوع وجودى است که تنها با هدایت تکوینى به کمال و سعادتش دست نمى یابد و باید که از راه هدایت تشریع و به وسیله قانون نیز هدایت شود.

علاوه بر بهره مندى او از عقل و تفکر، هدایت تشریعى انسان از راه وحى و نبوت، براى رسیدن به کمال و سعادت ضرورى و لازم است#

آرى براى هدایت بشر این کافى نیست که تنها او را مجهز به عقل کند، - البته منظور از عقل در اینجا عقل عملى است، که تشخیص ‍ دهنده کارهاى نیک از بد است - چون همانطور که قبلا گفتیم همین عقل است که بشر را وادار مى سازد به استخدام و بهره کشى از دیگران، و همین عقل است که اختلاف را در بشر پدید مى آورد، و از محالات است که قواى فعال انسان دوتا فعل متقابل را که دو اثر متناقض دارند انجام دهند، علاوه بر این، متخلفین از سنن اجتماعى هر جامعه، و قانونشکنان هر مجتمع، همه از عقلاء و مجهز به جهاز عقل هستند، و به انگیزه بهره مندى از سرمایه عقل است که مى خواهند دیگران را بدوشند.

پس روشن شد که در خصوص بشر باید طریق دیگرى غیر از طریق تفکر و تعقل براى تعلیم راه حق و طریق کمال و سعادت بوده باشد و آن طریق وحى است که خود نوعى تکلیم الهى است، و خداى تعالى با بشر - البته به وسیله فردى که در حقیقت نماینده بشر است - سخن مى گوید، و دستوراتى عملى و اعتقادى به او مى آموزد که به کار بستن آن دستورات وى را در زندگى دنیوى و اخرویش رستگار کند.

و اگر اشکال کنى که چه فرقى بین بود و نبود وحى و دستورات الهى هست با اینکه مى بینیم دستورات الهى فایده اى بیش از آنچه عقل حکم کرده و اثر بخشیده نداشته است و عالم انسانى تسلیم شرایع انبیاء نگشته همانطور که تسلیم حکم عقل نگردیده است و خلاصه بشریت نه در برابر احکام عقل خاضع و تسلیم شد و نه در برابر احکام شرع ، نه به نداى عقل گوش داد و نه به نداى شرع، پس وحى آسمانى با اینکه نتوانست مجتمع بشرى را اداره نموده او را به صراط حق بیندازد چه احتیاجى به وجود آن هست ؟

عمل نکردن بشر به تعالیم وحى، نمى توانددلیل بر لغو بودن ارسال رسل و انزال کتب باشد#

در پاسخ مى گوییم : این بحث دو جهت دارد، یکى اینکه خداى تعالى چه باید بکند؟ و دیگرى اینکه بشر چه کرده است ؟ از جهت اول گفتیم بر عنایت الهى واجب است که مجتمع بشرى را به سوى تعالیمى که مایه سعادت او است و او را به کمال لایقش مى رساند هدایت کند، و این همان هدایت به طریق وحى است که در این مرحله عقل به تنهایى کافى نیست، و خداى تعالى نمى باید تنها به دادن عقل به بشر اکتفاء کند. و جهت دوم بحث این است که بشر در مقابل این دو نعمت بزرگ یعنى نعمت عقل که پیامبر باطن است و نعمت شرع که عقل خارج است چه عکس العملى از خود نشان داده، و ما در این جهت بحثى نداریم، بحث ما تنها در جهت اول است، و وقتى معلوم شد که بر عنایت الهى لازم است که انبیائى بفرستد و از طریق وحى بشر را هدایت کند، جارى نشدن تعالیم انسان ساز انبیاء در بین مردم، مگر در بین افراد محدود ضررى به بحث ما نمى زند و وجهه بحث و نتیجه آن را تغییر نمى دهد، (پس ‍ همانطور که به خاطر عمل نکردن بشر به دستورات عقلى نمى شود گفت چرا خدا به بشر عقل داده، عمل نکردن او به دستورات شرع نیز کار خداى تعالى را در فرستادن انبیاء لغو نمى کند) همچنانکه نرسیدن بسیارى از افراد حیوانات و گیاهان به آن غایت و کمالى که نوع آنها براى رسیدن به آن خلق شده اند باعث نمى شود که بگوییم : چرا خدا این حیوان را که قبل از رسیدنش به کمال قرار بود بمى رد و فاسد شود خلق کرد، با اینکه او مى دانست که این فرد، به حد بلوغ نمى رسد و عمر طبیعى خود را نمى کند؟

و کوتاه سخن اینکه طریق نبوت چیزى است که در تربیت نوع بشر نظر به عنایت الهى چاره اى از آن نیست (بلکه این عقل خود ما است که حکم مى کند به اینکه باید خداى تعالى بشر را از طریق وحى تربیت کند و گرنه العیاذ به اللّه خدایى بیهوده کار خواهد بود، هر چند همین عقل ما در مرحله عمل به این حکم خود یعنى به دستورات وحى عمل نکند، و حتى به سایر احکامى که خود در آن مستقل است عمل ننماید). آرى عقل حکم مى کند به اینکه اگر خداى تعالى بشر را از راه وحى هدایت و تربیت نکند حجتش بر بشر تمام نمى شود و نمى تواند در قیامت اعتراض کند که مگر من به تو عقل نداده بودم، زیرا وظیفه و کار عقل کار دیگرى است، عقل کارش این است که بشر را دعوت کند به سوى هر چیزى که خیر و صلاحش در آن است، حتى اگر گاهى او را دعوت مى کند به چیزى که صلاح نوع او در آن است، نه صلاح شخص او، در حقیقت باز او را به صلاح شخصش دعوت کرده ، چون صلاح نوع نیز صلاح شخص است، در این بحث دقت بیشترى به کار ببرید و به خوبى در مضمون آیه زیر تدبیر بفرمایید: ( انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده و اوحینا الى ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسى و ایوب و یونس و هرون و سلیمان و آتینا داود زبورا و رسلا قد قصصناهم علیک من قبل و رسلا لم نقصصهم علیک و کلم اللّه موسى تکلیما رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس على اللّه حجة بعد الرسل و کان اللّه عزیزا حکیما ) .

شریعت نوح (ع) که نخستین شریعت الهى بوده، لزوما جهانى و همگانى بوده است#

پس در عنایت خداى تعالى واجب است که بر مجتمع بشرى، دینى نازل کند که به آن بگروند و شریعت و طریقه اى بفرستد که آن را راه زندگى اجتماعى خود قرار دهند، دینى که اختصاص به یک قوم نداشته باشد، و دیگران آن را متروک نگذارند، بلکه جهانى و همگانى باشد لازمه این بیان این است که اولین دینى که بر بشر نازل کرده چنین دینى باشد یعنى شریعتى عمومى و فراگیر باشد.

و اتفاقا اینطور هم بوده، چون خداى عزوجل فرموده : ( کان الناس امة واحدة فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه ) ، که این آیه شریفه بیان مى کند: مردم در آغاز پیدایش خود در همان اولین روزى که خلق شدند و شروع به افزودن تعداد و نفرات خود کردند بر طبق فطرت ساده خود زندگى مى کردند، و هیچ اختلافى در بینشان نبود،بعدها به تدریج اختلافات و منازعات بر سر امتیازات زندگى در بینشان پیدا شد، و خداى تعالى براى رفع آن اختلافات انبیاء را مبعوث کرد، و شریعت و کتابى به آنان داد تا بین آنان در هر اختلافى که دارند حکم کنند و ماده خصومت و نزاع را ریشه کن نمایند.

آنگاه در ضمن منت هایى که بر محمد خاتم النبیین (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نهاده مى فرماید: ( شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و الذى اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى ) و مقام منت گزارى اقتضا دارد که شرایع الهى نازل شده بر کل بشر، همین شرایع باشد که فرمود: به تو وحى کردیم نه چیز دیگر، و اولین شریعتى که نام برده شریعت نوح بوده و اگر شریعت نوح براى عموم بشر نمى بود بلکه مختص به مردم زمان آن حضرت بود یکى از این دو محذور پیش مى آمد: یا اینکه پیغمبر دیگرى داراى شریعت براى غیر قوم نوح وجود داشته، که باید در آیه شریفه آن را ذکر مى کرد که نکرده، نه در این آیه و نه در هیچ جاى دیگر قرآن، و یا اینکه خداى سبحان غیر قوم نوح، اقوامى که در زمان آن جناب بودند و بعد از آن جناب تا مدتها مى آمده و مى رفته اند مهمل گذاشته و آنان را هدایت ننموده است، و هیچ یک از این دو محذور را نمى توان ملتزم شد.

پس معلوم شد که نبوت نوح (علیه السلام) عمومى بوده و آن جناب کتابى داشته که مشتمل بر شریعتى رافع اختلاف بوده، و نیز معلوم شد که کتاب او اولین کتاب آسمانى و مشتمل بر شریعت بوده و همچنین معلوم شد مراد از اینکه در آیه سابق فرمود: ( و با آنان کتاب را به حق نازل کرد تا در بین مردم در آنچه اختلاف مى کنند حکم نمایند ) همین کتاب نوح (علیه السلام) و یا کتاب غیر او از سایر انبیاء اولواالعزم یعنى ابراهیم و موسى و عیسى و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) است.

و نیز روشن گردید که آنچه از روایات دلالت دارد بر اینکه نبوت آن جناب عمومى نبوده از آنجا که روایاتى است مخالف با قرآن کریم مردود است، در حالى که روایاتى دیگر صریح در عمومیت نبوت آن جناب است، در حدیث حضرت رضا (علیه السلام) آمده که اولواالعزم از انبیاء پنج نفر بودند که هر یک شریعتى جداگانه و کتابى على حده داشتند، و نبوتشان عمومى و فراگیر بوده، حتى انبیاء غیر خود آن حضرات نیز مامور به عمل به شریعت آنان بودند، تا چه رسد به غیر انبیاء، و این حدیث در تفسیر آیه شریفه کان الناس ‍ امة واحدة در جلد دوم این کتاب گذشت.

آیا طوفان نوح همه کره زمین را دربرگرفت؟ سخن صاحب المنار در این باره#

جواب از این سوال در فصل سابق داده شد، براى اینکه وقتى ثابت شد که دعوت آن جناب عمومى بوده، قهرا باید عذاب نازل شده نیز عموم بشر را فرا گرفته باشد و این خود قرینه خوبى است بر اینکه مراد از سایر آیاتى که به ظاهرش دلالت بر عموم دارد همین معنا است، مانند آیه اى که دعاى نوح (علیه السلام) را حکایت نموده و مى فرماید: ( رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا ) ، و آیه اى که باز گفتار آن جناب را حکایت نموده مى فرماید: ( لا عاصم الیوم من امر اللّه الا من رحم ) ، و آیه شریفه ( و جعلنا ذریته هم الباقین ) .

و از شواهدى که در کلام خداى تعالى بر عمومیت طوفان شهادت مى دهد این است که در دو جا از کلام مجیدش فرموده که : به نوح دستور دادیم تا از هر نوع حیوان نر و ماده اى یک جفت داخل کشتى کند، چون واضح است که اگر طوفان اختصاص به یک ناحیه از زمین داشت مثلا مختص به سرزمین عراق بود - که بعضى گفته اند - احتیاج نبود که از تمامى حیوانات یک جفت سوار کشتى کند، زیرا فرضا اگر حیوانات عراق منقرض مى شدند در نواحى دیگر زمین وجود داشتند.

بعضى این احتمال را اختیار کرده اند که طوفان مخصوص سرزمین قوم نوح بوده. صاحب تفسیر المنار در تفسیر خود گفته : اما اینکه خداى تعالى بعد از ذکر نجات نوح (علیه السلام) و اهلش فرموده : ( و جعلنا ذریته هم الباقین ) و باقیماندگان بعد از طوفان را منحصر در ذریه آن جناب نموده ممکن است منظور از آن ، انحصارى اضافى و نسبى باشد، و معنایش این باشد که از قوم آن جناب تنها ذریه اش را باقى گذاشتیم نه از کل ساکنان زمین.

و اما اینکه آن جناب از خداى تعالى خواست که دیارى از کافران را بر روى زمین باقى نگذارد عبارتى که از آن جناب حکایت شده صریح در این معنا نیست که منظورش از کلمه ( ارض ) همه کره زمین است، چون معروف از کلام انبیاء و اقوام و همچنین از اخبارى که تاریخ از آنان حکایت مى کند این است که منظورشان از کلمه ( ارض ) - هر جا که ذکر شده باشد - سرزمین خود آنان یعنى خصوص وطن آنان است، مثل آیه زیر که در حکایت خطاب فرعون به موسى مى فرماید: ( و تکون لکما الکبریاء فى الارض ) که منظورش از زمین، کره زمین نیست بلکه سرزمین مصر است، و آیه شریفه ( و ان کادوا لیستفزونک من الارض لیخرجوک منها ) ، که در اینجا نیز منظور از کلمه ( ارض ) خصوص وطن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) یعنى شهر مکه است، و آیه شریفه ( و قضینا الى بنى اسرائیل فى الکتاب لتفسدن فى الارض مرتین ) که منظور از کلمه ( ارض ) سرزمینى است که در آنجا موطن کردند و شواهد بر این گفتار بسیار است.

و لیکن ظواهر آیات با کمک قرائن و تقلیدهایى که از یهود و نصاراى قدیم به ارث مانده دلالت دارد بر اینکه در دوران نوح روى کره زمین غیر از نقطه اى که قوم نوح بودند، هیچ نقطه دیگرى مسکونى نبوده و جمعیت بشر منحصر بودند در همان قوم نوح که آنها هم در حادثه طوفان هلاک شدند و بعد از آن حادثه به جز ذریه آن جناب کسى نماند و این احتمال اقتضاء دارد که طوفان تنها در قطعه زمینى واقع شده باشد که نوح و قومش - و یا به عبارت دیگر کل بشر - در آن قطعه زندگى مى کرده اند و طوفان همه آن بقعه را از کوهستان و دشتش فرا گرفته باشد نه همه کره زمین را، مگر آنکه احتمال دیگرى دهیم و بگوییم اصلا در آن روز که قریب العهد به آغاز پیدایش زمین و بشر بوده از کره زمین تنها همان سرزمین نوح و قومش خشک و مسکونى بوده و ما بقى هنوز از زیر آب بیرون نیامده بوده، و علماى زمین شناس و ژئولوژیست ها نیز مى گویند: زمین در روزگارى که از کره خورشید جدا شد کره اى آتشین و ملتهب بود و به تدریج سرد شده و به صورت کره اى آبى در آمد، کره اى که همه اطرافش را آب فرا گرفته بود و سپس به تدریج نقاط خشکى از زیر آب بیرون آمد.

صاحب المنار سپس اضافه مى کند به استدلالى که بعضى از اهل نظر بر عمومیت طوفان کرده و گفته اند: دلیل بر این معنا این است که ما فسیل و اسکلت هاى سنگ شده ماهیانى را در بالاى کوهها یافته ایم و معلوم است که ماهى بالاى کوه زندگى مى کرده پس حتما در روزگارى زندگى مى کرده که بالاى کوهها نیز زیر آب قرار داشته و این کافى است به اینکه یک بار کوهها در زیر آب قرار گرفته باشند. آنگاه سخن این اهل نظر را رد نموده و گفته است پیدا شدن صدفها و حیوانات دریایى در بالاى قله کوهها دلیل بر این نمى شود که از آثار باقیمانده از طوفان نوح است بلکه آنچه به ذهن نزدیکتر است این است که گفتیم قلل جبال و همچنین سایر نقاط کره زمین در زیر آب درست شده و تکون یافته است زیرا بالا رفتن آب براى چند روز از کوهها کافى نیست در اینکه حیوانات زنده اى در بالاى قلل جبال بمیرند و فسیل شوند.

آنگاه در آخر گفتارش کلامى دارد که خلاصه اش این است که این مسائل تاریخى و باستانى از اهداف و مقاصد قرآن نیست و به همین جهت قرآن کریم آن را بطور صریح و قاطع بیان نکرده ما هم که در این باره اظهار نظرى کردیم تنها گفتیم از ظاهر نصوص چنین بر مى آید نه اینکه خواسته باشیم اعتقاد دینى خود را اظهار نماییم و یا نتیجه بحث را به عنوان یک عقیده قطعى دینى بپذیریم، بنابراین اگر در فن ژئولوژى خلاف این نتیجه ثابت شده باشد ضررى به حال ما ندارد براى اینکه هیچ نص قطعى، بحث ما را نقض ‍ نمى کند

بیان نادرستى سخن صاحب المنار و اشاره به اینکه آیات قرآنى ظاهر در این است که طوفان نوح همه زمین را فرا گرفته بوده است#

مؤلف: اما اینکه آیات را تأویل کرده و حصر را در آنها اضافه گرفته مرتکب تقییدى شده که هیچ دلیلى بر این تقیید دلالت نمى کند و اما اینکه در رد استدلال بر وجود فسیل حیوانات در بالاى قله کوهها گفته : این معنا دلیل نمى شود بر اینکه طوفان نوح جهانى بوده، زیرا طوفان براى چند صباحى قلل جبال را فرا گرفته و این مدت کوتاه کافى نیست در اینکه حیواناتى در آن بلندیها بمیرند و فسیل شوند، در پاسخش مى گوییم که ممکن است امواج طوفان این فسیل ها را که قبلا در دریا مرده و به صورت فسیل شده بودند به بالاى کوهها آورده باشد و این احتمال درباره طوفانى آن چنان عظیم که همه کره زمین و قلل جبال را فرا گرفته باشد احتمال بعیدى نیست.

و بعد از همه این حرفها، صاحب المنار به این معنا توجه نکرده که آیات داستان نوح (علیه السلام) صراحت دارد بر اینکه آن جناب مامور شده بود تا از تمامى حیوانات موجود در زمین یک جفت نر و ماده داخل کشتى کند و این خود صریح و یا مثل صریح است بر اینکه طوفان تمامى سطح کره زمین را که به صورت خشک و مسکونى بوده و یا قسمت معظم آن را که به منزله همه آن بوده فرا گرفته است.

پس مطلب این است که از ظاهر قرآن کریم - آن هم ظهورى که قابل انکار نیست - بر مى آید که طوفان نوح تمامى کره زمین را فرا گرفته و آنچه از جنس بشر بر روى زمین بوده همه غرق شده اند مگر آن عده اى که در کشتى بوده و نجات یافتند، و هیچ دلیل قطعى که این ظهور را از آیات بگیرد وجود ندارد.

اجمالى از برخى مباحث زمین شناسى در چند فصل#

و در سابق از دوست فاضلم آقاى دکتر سحابى که در فن ژئولوژى، استاد دانشگاه تهرانند در خواست کرده بودم مرا از نتیجه بحثهاى ژئولوژى که پیرامون این طوفان جهانى شده آگاه سازد تا اگر نظریه ما را و آنچه که ما از ظاهر قرآن کریم استفاده کرده ایم را به وجه کلى تاءیید مى کند در این جا نقل کنیم ایشان نیز جوابى برایم فرستادند که ما آن را در طى چند فصل بطور مفصل ایراد مى کنیم :

1- زمین هاى رسوبى#

1 - سرزمینهاى رسوبى : در علم ژئولوژى اصطلاح ( اراضى رسوبى ) به طبقاتى از زمین اطلاق مى شود که رسوبات آبهاى جارى بر روى زمین آنها را پدید آورده مانند دره ها و مسیل ها - سیل راهها - که پوشیده از شن و ماسه مى باشند.

علامت رسوبى بودن زمین انباشته شدن سنگ و ریگهاى مدور و کروى شکل بر روى هم است که این سنگها در آغاز قطعاتى دندانه دار و از هر طرف داراى لبه هاى تیز بوده که در اثر حرکت در بستر رودخانه ها و اصطکاک با سنگهاى اطراف، لبه هاى تیزش ‍ سائیده شده و گرد و مدور شده اند و آب همه آنها را به نقطه اى دور یا نزدیک حمل کرده که فشارش در آن نقطه کاهش یافته و این سنگها و ریگها در آنجا روى هم انباشته شده اند.

و این اراضى رسوبى مختص به درهها نیست بلکه غالب سرزمینهاى خاکى نیز از این راه تکون یافته اند یعنى از تهنشین شدن سیل هاى گل آلود پدید آمده اند، در حقیقت اینها ریگ هاى بسیار ریزى است که از سائیده شدن سنگها با آب سیل مخلوط شده و چون سبک وزن بوده با آب راه افتاده و در نقطه اى روى هم انباشته شده است.

دلیل این معنا هم این است که مى بینیم اراضى رسوبى از طبقات مختلفى از ریگ و خاک پوشیده شده در حالى که ترتیب و نظمى در این طبقات به چشم نمى خورد و علت این بى نظمى این است که اولا این طبقات در یک زمان درست نشده و ثانیا مسیر سیلها و آبها همیشه در یک نقطه نبوده و شدت جریان نیز همیشه به یک اندازه نبوده در زمانهاى مختلف نیز، هم مسیر تغییر مى کرده و هم شدت جریان بوده است.

با این بیان روشن مى شود که اراضى رسوبى در زمانهاى قدیم مجراى سیل هاى مهیب بوده هر چند که امروز در نقطه بلندى واقع شده باشد و نهر و رودخانه اى از آن عبور نکند. و این اراضى که از جریان آبهاى بسیار زیاد و برخاستن سیل هاى مهیب در آنها حکایت مى کند در اغلب نقاط زمین و از آن جمله اغلب نقاط ایران از قبیل تهران و قزوین و سمنان و سبزوار و یزد و تبریز و کرمان و شیراز و غیر اینها یافت مى شود و بعضى از آنها در مرکز بین النهرین و جنوب آن و در ماوراء النهر و صحراى شام و در هند و جنوب فرانسه و ناحیه شرقى چین و اکثر نقاط آمریکا یافت شده، و ضخامت این طبقه رسوبى در بعضى از نقاط به صدها متر مى رسد همچنانکه در زمین تهران متجاوز از چهارصد متر است.

و این بیان دو نتیجه را دست مى دهد یکى اینکه سطح زمین در عهدى نه چندان دور (که توضیحش خواهد آمد) مجراى سیل هاى مهیب و عظیمى بوده که چه بسا معظم نقاط روى زمین را پوشانده است.

نتیجه دوم اینکه طغیان و طوفان آب - از نظر ضخامت قشر رسوبى در بعضى از اماکن - نه در یک نوبت بوده و نه در یک سال و چند سال، بلکه این حوادث بطور دائم و مکرر در طول صدها سال بوده در هر نوبتى که طوفانى رخ مى داده یا سیلى برمى خاسته یک طبقه رسوبى در محل پدید مى آمده و چون حادثه تمام و فروکش مى شده طبقه اى از خاک روى آن طبقه رسوبى را مى پوشانده باز اگر سیل و طوفانى برخاسته روى آن طبقه خاکى طبقه اى رسوبى به جاى نهاده، و همینطور. و نیز این نتیجه به دست آمد که اختلاف طبقات رسوبى در خردى و درشتى ریگ هایش به ما مى فهماند که سیل ها و طوفان ها از نظر شدت و ضعف مختلف بوده اند.

2- عامل پیدایش قشرها و طبقات زمین، همان طبقات رسوبى بوده اند#

2 - عامل پیدایش قشرها و طبقات ژئولوژى، همان طبقات رسوبى بوده اند: طبقات رسوبى عادتا باید به شکل افقى پدید آیند چون (وقتى سیلى برخاست در نقطه اى که از حرکت باز مى ماند مواد غیر آبى خود را در آنجا تهنشین کرده و طبقه اى افقى از رسوب پدید مى آورد) لیکن گاهى مى شود که اجزاى متراکم رسوبى در تحت فشارهاى بسیار شدید، فشارى که یا از سمت بالا بر او وارد مى آورد (مانند آبشارهاى بزرگ ) و یا در اثر عوامل درونى زمین از پایین بر آن وارد مى شود به تدریج از شکل افقى درآمده و دائره شکل مى شود البته چنین چیزى در زمان هاى کوتاه رخ نمى دهد بلکه وقتى ممکن است رخ دهد که میلیونها سال ادامه یابد. و پیدایش کوهها و سلسله جبال به هم پیوستهاى که مى بینیم بعضى بر بالاى بعضى دیگر قرار گرفته اند و قله بعضى از آن سلسله سر از زیر آب دریاها در آورده، و کوهستانها را تشکیل داده اند در اثر گذشت سالهایى بس طولانى بوده است.

و ما از این مطلب نتیجه مى گیریم که آنچه طبقات رسوبى افقى شکل در روى زمین هست تازه ترین پدیده هاى کره زمین است و دلائل فنى موجود نیز دلالت مى کند بر اینکه عمر این طبقات از ده الى پانزده هزار سال قبل از عصر حاضر تجاوز نمیکند.

3- توسعه و گسترش دریاها به علت سرازیر شدن سیلابها به طرف آنها#

3 - توسعه و گسترش دریاها به علت سرازیر شدن سیلابها به طرف آنها: پیدایش قشرهاى رسوبى جدید باعث شد که بیشتر دریاها توسعه یافته و زمینهاى اطراف خود را فرا بگیرد، و آب دریاها بالا آمده بیشتر سواحل خود را بپوشاند و نقاط بلندى که در سواحل بوده را از همه اطراف و یا بیشتر اطرافش محاصره نموده آن نقطه مرتفع را به صورت ( جزیره و یا شبه جزیره ) در آورد.

یکى از نمونه هاى این جریان سرزمین بریتانیا است که قبلا به قاره اروپا متصل بوده و بعدها در اثر این جریان از آن قاره جدا شده و بین آن و فرانسه را آب فراگرفته است، و نمونه دیگرش دو قاره اروپا و آفریقا است که به وسیله صحرائى به یکدیگر متصل بودند، صحرا و سرزمینى که اروپا را از ناحیه جنوبش و آفریقا را از ناحیه شمالش به یکدیگر متصل مى کرده ولى بعدها در اثر همین جریان یعنى بالا آمدن آب مدیترانه، آن سرزمین خشک زیر آب رفته و دو قاره اروپا و آفریقا از یکدیگر جدا شدند، و نیز در طرف شمال شرقى مدیترانه و یا جنوب شرقى اروپا، شبه جزیره ایتالیا و جزیره ( صقلیه ) و ( سردینیا ) و در سمت جنوب مدیترانه شبه جزیره تونس و جزایرى (کوچک و بزرگ ) پدید آمد. و نمونه دیگرش جزائر اندونزى است که از ناحیه ( جاوه ) و ( سوماترا ) به جزائر جنوبى ژاپن متصل است و نیز قاره آسیا که از ناحیه جنوب به آن سرزمین متصل بوده و در اثر بالا آمدن اقیانوس هند همه این سرزمین زیر آب رفته و نقاط بلندترش به صورت جزائرى خشک مانده، همه این تحولات در دورانى واقع شده که گفتیم آب دریاها بالا آمده که آن دوران همان دوران وقوع طوفان است. و نمونه چهارمش آمریکاى شمالى است که قبلا به شمال اروپا اتصال داشته اما بعد از حادثه طوفان و بالا آمدن آب دریاها از اروپا جدا شده است.

حرکات و تحولات داخلى زمین نیز آثار بسزائى در به راه افتادن آبها و مستقر شدن آن در نقاط گودتر زمین داشته و لذا مى بینیم بعضى از نقاط زمین که در دوران ( استیلاى طوفان بر زمین ) ، دورانى که بیشتر نقاط زمین به صورت دریاچه و دریا درآمد، در زیر آب قرار داشته که رفته رفته آب آن به جاهاى دیگر منتقل شده و آن نقطه خشک شده است، یکى از نمونه هاى این جریان همان جنوب سرزمین خوزستان است که در سابق در زیر آب قرار داشته و دریاى خلیج فارس از آنها به وجود آمده.

4- در عهد طوفان چه عواملى باعث زیاد شدن آبها و شدت عمل آنها شدند؟#

شواهدى که در فن ژئولوژى آمده و ما در سابق به بعضى از آنها اشاره نمودیم مؤ ید این احتمالند که ریزش باران در اوائل دوره حاضر از ادوار حیات بشر که همان دوره وقوع طوفان باشد ریزشى غیر عادى بوده (زیرا ریزش باران بطور عادى، طوفانى پدید نمى آورد که همه کره زمین را غرق کند) و قطعا ریزش باران در آن دوره ناشى از تغیرات جوى مهمى بوده که آن تغیرات نیز بطور قطع، خارق العاده بوده است، یعنى هوا در این دوره بعد از سرمائى شدید نسبتا گرم شده و چون بیشتر نیمکره شمالى پوشیده از برف و یخ بوده احتمال قوى مى رود که همان یخهاى دوره سابق بر این دوره هنوز باقى بوده و در اکثر نقاط منطقه معتدل شمالى در مرتفعات باقى بوده اند و حرارت در سطح زمین در دوره متوالى باعث شده باشد که تحول شدیدى در جوّ، و انقلاب عظیمى در بالا رفتن بخار آب به جوّ به وجود بیاید و ابرهائى بسیار متراکم و غیر عادى و هولناک آورده باشد که این ابرها بارانهائى شدید و هولناک و بى سابقه ریخته باشند.

و معلوم است که نزول بارانهاى سیل آسا و ادامه داشتن این بارش بر ارتفاعات پوشیده از برف و یخ و مخصوصا بر سلسله جبال جدید الاحداث که در جنوب و مغرب آسیا و جنوب اروپا و شمال آفریقا یعنى سلسله جبال ( البرز ) و ( هیمالیا ) و ( آلپ ) و در مغرب آمریکا چه سیلهاى عظیم و ویرانگرى پدید مى آورد، سیلهائى که سنگهاى بزرگ را از جاى مى کند و زمینهاى هموار را مى شوید و گود مى کند و گودیهاى زمین را از سنگ و خاک پر مى کند و بالا مى آورد و مسیل هاى جدیدى پدید مى آورد و مسیل هاى قبلى را گودتر و وسیع تر مى سازد، و آنچه از سنگ و شن و ریگ که با خود حمل کرده به صورت پوسته و قشر رسوبى جدیدى پدید مى آورد.

عامل دیگرى که باعث شدت این طوفان و سیل شده و حجم آن را بیشتر کرده این است که همه مى دانیم که در زیر زمین منابعى از آب وجود دارد که پوسته اى رسوبى روى آن را پوشانده و نمى گذارد آن آبها براه بیفتند و معلوم است که وقتى سیلى عظیم آن پوسته را بشوید آبهاى زیر زمینى نیز بیرون آمده و دست به دست سیل ها مى دهند و نیروى شکننده آن سیل ها را در تخریب و غرق کردن هر چه بر سر راه دارند زیادتر مى کنند.

چیزى که هست این است که چون آبهاى زیرزمینى محدود است قهرا با براه افتادنش تمام مى شود و وقتى آسمان از باریدن باز بایستد و طوفان تمام شود، آبها به طرف گودیها یعنى دریاها و زمینهاى گود و منابع خالى شده زیر زمین میروند و منابع خالى شده زیر زمین به مقدار ظرفیت خود آن آبها را مى مکند.

5 - نتیجه بحث و انطباق مباحث گذشته از زمین شناسى با وقوع طوفان نوح#

5 - نتیجه بحث : بنابر آنچه در بحث کلى ما گذشت ما مى توانیم داستانى را که قرآن کریم از خصوصیات طوفان واقع شده در زمان نوح آورده با نتائجى که از این بحث گرفته مى شود تطبیق دهیم نظیر آیه شریفه ( ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض ‍ عیونا فالتقى الماء على امر قد قدر ) و آیه : ( حتى اذا جاء امرنا و فار التنور ) و آیه ( و قیل یا ارض ابلعى ماءک و یا سماء اقلعى و غیض الماء و قضى الامر ) .

از جمله مطالبى که مناسب با این مقام است خبرى است که بعضى از جراید تهران نقل کرده و خلاصه اش این است که : عده اى از دانشمندان آمریکائى به راهنمایى یک نفر ارتشى ترکیه، در بعضى از قلل جبال آرارات واقع در مشرق ترکیه در ارتفاع 1400 پائى کوه به چند قطعه چوب برخورده اند که به نظر مى رسد قطعاتى از یک کشتى بسیار قدیمى بوده و متلاشى شده و حدس زده اند که عمر بعضى از آن قطعات دو هزار و پانصد سال قبل از میلاد باشد.

و موازین باستانشناسى دلالت مى کرده بر اینکه قطعات مذکور قسمتى از یک کشتى اى بوده که حجم آن بالغ بر دو ثلث حجم کشتى ( کوئین مارى ) انگلیسى بوده و کشتى کوئین مارى هزار و نوزده پا طول و صد و هجده پا عرض داشته، چوبهاى مزبور را از ترکیه به سانفرانسیسکو بردند تا در پیرامون آن تحقیق به عمل آوردند و ببینند آیا با اعتقادى که صاحبان ادیان درباره کشتى نوح (علیه السلام) دارند تطبیق میکند یا خیر.

8 - عمر طولانى نوح (ع)#

قرآن کریم دلالت دارد بر اینکه نوح (علیه السلام) عمرى بس دراز داشته و (تنها قبل از حادثه طوفان و بعد از بعثتش ) نهصد و پنجاه سال قوم خود را به سوى خداى سبحان دعوت مى کرده ولى بعضى از دانشمندان این معنا را بعید دانسته و گفته اند که : عمر انسانها اغلب از صد سال، و حد اکثر از صد و بیست سال تجاوز نمیکند حتى بعضى از آنان گفته اند که : در قدیم هر یک ماه را یک سال مى نامیدند و در نتیجه هزار سال منهاى پنجاه سال قرآن بر این حساب معادل هشتاد سال منهاى ده ماه مى شود لیکن توجیه این آقایان بسیار بعید است (زیرا سابقه ندارد که مردمى و قومى یک ماه را یک سال بنامند).

بعضى دیگر گفته اند: طول عمر نوح (علیه السلام) روى جریان عادى و طبیعى نبوده بلکه (مانند سایر معجزات ) جنبه خارق عادت داشته، ثعلبى در قصص الانبیاء در خصائص نوح گفته : وى از همه انبیاء بیشتر عمر کرده و به همین جهت او را اکبر الانبیاء و شیخ المرسلین مى گفته اند و خداى تعالى معجزه او را همین طول عمر او قرار داده بود، چون آن جناب هزار سال عمر کرده بود در حالى که نه یک دندان از دست داده بود و نه هیچ یک از قواى بدنى خود را.

لیکن حق مطلب این است که تا به امروز هیچ دلیلى اقامه نشده بر اینکه ممکن نیست انسان با عمر این چنین طولانى زندگى کند، بلکه آنچه به اعتبار عقلى نزدیکتر است این است که انسانهاى اولى عمرى بسیار زیادتر از عمر طبیعى انسانهاى امروز داشته اند براى اینکه زندگى آنان زندگانى ساده، و غم و اندوهشان بسیار کم و قهرا بیماریهایشان نیز محدود بوده، و این همه انواع بیمارى که امروز گریبانگیر بشر شده نداشتند و همچنین سایر عواملى که ویرانگر زندگى آدمى است در آنها وجود نداشته دلیل بر این هم که بساطت و سادگى زندگى و نداشتن

اندوه فراوان عمر را طولانى مى کند این است که در همین زمان نیز هر کسى را که مى بینیم صد سال یا صد و بیست سال و یا صد و شصت سال عمر کرده وقتى زندگیش را بررسى مى کنیم مى بینیم زندگى ساده، و هم و غم اندک و ناچیزى داشته و اصولا فهمى ساده ولى فارغ داشته یعنى بسیارى از صحنه ها که دیگران را پریشان مى کند او را پریشان نمى کرده با این حساب چه بعدى دارد که عمر بعضى از افراد بسیار قدیمى به صدها سال بالغ شده باشد.

علاوه بر این، اعتراض کردن به کتاب خدا در خصوص عمر نوح با اینکه این کتاب مقدس معجزات و خارق العادات بسیارى براى انبیاء ذکر مى کند اعتراضى است عجیب و ما بحثى پیرامون معجزات در جلد اول این کتاب گذراندیم.

9- کوه جودى کجا است؟#

بعضى ها گفته اند: این کوه در دیار ( بکر ) که سرزمینى است در موصل و متصل است به کوههاى ( ارمینیه ) که تورات آن کوهها را جبال آرارات نامیده واقع شده است. صاحب قاموس گفته : جودى کوهى است در جزیرهاى که کشتى نوح بر روى آن قرار گرفت و این کوه در تورات، کوه آرارات نامیده شده. و صاحب کتاب ( مراصد الاطلاع ) گفته کلمه ( جودى ) - با تشدید یا - نام کوهى است مشرف بر جزیره ابن عمر، و این جزیره در شرق دجله از سرزمینهاى موصل واقع شده و جودى همان کوهى است که کشتى نوح بعد از فروکش شدن آب بر آن کوه قرار گرفت.

و چرا حیوانات هم دچار طوفان شده اند؟#

10 - بعضى گفته اند: گیریم که قوم نوح به خاطر گناهانى که مرتکب شدند غرق گشتند در این میان گناه حیوانات روى زمین چه بوده است که همه گرفتار طغیان آب شدند؟.

این از بى پایه ترین اعتراضها است، چون هر هلاکتى هر چند عمومى باشد عقوبت و انتقام نیست، زیرا بسیار است حوادث عمومى که در یک لحظه و یا زمانى کوتاه هزاران هزار انسان و حیوان را در کام مرگ مى برد و این حوادث که یا زلزله است و یا طوفان و یا وبا و یا طاعون، حوادثى نادر نیست بلکه بسیار اتفاق افتاده و مى افتد و این خداى سبحان است که در مخلوقات خود هر حکمى بخواهد مى راند.

گفتارى در چند فصل، پیرامون پرستش بت ها#

1 - گرایش و اطمینان انسان به حس و تمایل او به تشبیه و تمثیل غیر محسوس به محسوس#

1 - گرایش و اطمینان انسان به حس : انسان در زندگى اجتماعیش بر اساس اعتبار قانون علیت و معلولیت کلى و اعتبار سایر قوانین کلى زندگى مى کند، قوانینى که خود او آنها را از این نظام کلى و محسوس جهان گرفته است، انسان بر خلاف آنچه که ما آن را در عملکرد سایر حیوانات مشاهده مى کنیم در تفکر و استدلال و یا در قیاس چیدن و نتیجه گرفتن از قیاس در چهار دیوارى آنچه حس ‍ کرده نمى گنجد بلکه پا را از آن فراتر نهاده و به گرفتن نتایجى بسیار دور مى پردازد.

انسان در عین حال در فحص و بحث و کنجکاویش آرام نمى گیرد تا در نهایت درباره علت پیدایش این عالم محسوس که خود او جزئى از آن عالم است حکمى یا به اثبات و یا به نفى نموده (تا خود را آسوده سازد) چون مى بیند سعادت زندگى او که در نظر او هیچ چیزى محبوبتر از آن نیست بر دو تقدیر اثبات و نفى فرق مى کند یعنى مى بیند اگر معتقد شود به اینکه براى این عالم علت فاعلهاى به نام خداى عزوجل هست ، سعادت زندگیش جوهر و واقعیتى خواهد داشت که در صورت نداشتن چنین اعتقادى جوهره و واقعیت زندگیش با فرض اول مختلف مى شود.

آرى این معنا بسیار روشن است که هیچ شباهتى بین زندگى یک انسان خداپرست که معتقد است به اینکه براى این عالم صانع و صاحب و معبودى است یکتا و زنده و علیم و قدیر، خدایى که هیچ چاره اى جز خضوع در برابر عظمت و کبریایى او و عمل بر طبق آنچه او را خشنود بسازد نیست، با زندگى انسانى دیگر که مى پندارد این عالم بى صاحب و بى صانع و افسار گسیخته است به چشم نمى خورد. آرى چنین کسى که براى عالم ، مبداء و منتهایى قائل نیست براى انسان زندگى اى غیر از این زندگى محدود که با مرگ خاتمه مى یابد و با فوت باطل مى شود قائل نیست و انسان هیچ موقف و واقعیتى غیر از آنچه حیوانهاى زبان بسته دارند ندارد بلکه واقعیت زندگى او نیز در چند کلمه شهوت و غضب و شکم و عورت خلاصه مى شود.

پس این اختلاف جوهره حیات و جوهره سعادت زندگى بشر، انگیزه اى درونى بود تا بشر را به این فکر بیندازد که آیا براى هستى معبودى هست یا نه ؟ و به دنبال این انگیزه، انگیزه اى دیگر پیدا شده به اینکه در مساءله قبلى حکم کند به اینکه آرى عالم را صانعى هست، و آن فطرت خود بشر بود که حکم مى کرد به اینکه عالم الهى دارد که تمامى عالم را به قدرت خود خلق کرده و به ربوبیت خود نظامى عمومى در آن جارى ساخته، و به مشیت خود هر موجودى را به سوى غایت و کمالش هدایت نموده و به زودى هر موجودى به سوى پروردگارش که از ناحیه او نشاءت گرفته بود بر مى گردد، - توجه بفرمائید - و آنگاه که انسان از آنجا که همه روزه بلکه همه ساعته سر و کارش با حس و محسوسات است و در طول زندگیش فرو رفته در ماده و مادیات است این انس به مادیات براى او عادتى شده و باعث گشته که معقولات و ذهنیات خود را نیز قالبى حسى بدهد هر چند که آن معقولات، امورى باشد که حس و خیال هیچ راهى به درک آن نداشته باشد، مانند کلیات و حقایقى که منزه از ماده است، علاوه بر سر و کار داشتن همه روزه با مادیات، علت دیگر این خطاء این است که اصولا انسان از طریق حس و احساس و تخیل، به معقولات منتقل مى شود، پس آدمى انیس حس، و ماءلوف با خیال است.

و این عادت همیشگى و غیر منفک از انسان، او را وادار کرد به اینکه براى پروردگارش نیز یک صورتى خیالى تصور کند حال آن صورت چه باشد بستگى دارد به اینکه از امور مادى با چه چیز بیشتر الفت داشته باشد حتى مى بینیم بیشتر موحدین ، که ساحت رب العالمین را منزه از جسمیت و عوارض جسمیت مى دانند در عین حال هرگاه مى خواهند به او توجه کنند و یا از ناحیه او چیزى بگویند در ذهن خود براى او صورت خیالى مبهمى تصور مى کنند، صورتى که جداى از عالم است، چیزى که هست این است که تعلیم دینى این خطا را با جمع بین نفى و اثبات و مقارنه بین تشبیه و تنزیه اصلاح نموده و به موحدین آموخته است که بگویند خداى تعالى چیز هست و لیکن هیچ چیز مثل او نیست، خداى تعالى قدرت دارد ولى نه چون قدرتى که خلق او دارد (قدرت در خلق به معناى داشتن سلسله اعصاب است، اما در خداوند قدرت بدون سلسله اعصاب مى باشد). خداى تعالى علم دارد اما نه چون علمى که خلق او دارد (خلق اگر علم دارد به خاطر این است که داراى بافته هاى مغزى است، اما خداى تعالى علم دارد بدون آنکه داراى بافته هاى مغزى باشد) و بر همین قیاس هر کمالى را براى خدا اثبات مى کند ولى نواقص امکانى و مادى را از او نفى مى نماید.

و بسیار کم اتفاق مى افتد که آدمى متوجه ساحت عزت و کبریایى بشود و دلش خالى از این مقایسه باشد اینجا است که مى فهمیم خداى هستى به کسى که دل خود را براى خدا خالص کرده و به غیر او به هیچ چیز دیگر دل نبسته و خود را از تسویلات و اغوائات شیطانى دور داشته چه نعمت بزرگى ارزانى داشته است، خود خداى سبحان در ستایش ‍ اینگونه افراد فرموده : ( سبحان اللّه عما یصفون الا عباد اللّه المخلصین ) ، و در حکایت کلام ابلیس فرموده : ( فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین ) .

و کوتاه سخن اینکه انسان بسیار حریص است در اینکه امور غیر محسوس را در صورت امور محسوس تخیل کند مثلا وقتى مى شنود که در ماوراء طبیعت جسمى و محسوس، نیرویى هست قویتر و تواناتر و عظیم تر و بالاتر از طبیعت، و آن نیرو است که در طبیعت کار مى کند و محیط به آن است، نیرویى است قدیمتر از طبیعت و مدبر طبیعت و حاکم در آن، نیرویى که هیچ موجود جز به امر او موجود نمى شود و جز به امر او و به مشیّت و اراده او از حالى به حال دیگر متحول نمیگردد، وقتى همه اینها را مى شنود بدون درنگ آن نیرو و اوصافش را به اوصاف نیروى جسمانى و آنچه از مقایسه جسمانیات با یکدیگر مى فهمد تشبیه و قیاس مى کند.

و بسیار مى شود که آن نیرو را به صورت انسانى تصور مى کند که در بالاى آسمانها بر یک صندلى که همان تخت حکمرانى است نشسته و امور عالم را از راه تفکر تدبیر نموده و سپس تدبیر خود را با اراده و مشیت و امر و نهى خود تکمیل مى کند و تحقق مى بخشد، همچنانکه مى بینیم تورات موجود، آن نیرو، یعنى خداى تعالى را چنین موجودى معرفى کرده و نیز گفته که خداى تعالى انسان را به شکل خود آفریده، که ظاهر انجیلهاى موجود مسیحیان نیز همین است.

پس روشن شد که نزدیکتر به طبع بشر و مخصوصا انسانهاى ساده اولى این بوده که براى پروردگار منزه از شبه و نظیر خود صورتى تصور کند که شبیه به موجودات مادى و جسمانى باشد، البته صورتى که با اوصاف و خصوصیاتى که براى خدا قائل است تناسب داشته باشد، همچنانکه مسیحیان، ( ثالوث ) (یعنى سه خدا بودن خدا در عین یکى بودن ) را به انسانى تشبیه مى کنند که داراى سه صورت است، که گویى هر یک از صفات عمومى، وجه و صورتى است براى رب که با آن سه صورت، با خلق خود مواجه مى شود.

2 - توجه به خدا از راه عبادت، بر مبناى اصل کلى و فطرى خضوع ضعیف در برابر قوى#

2 - توجه به خدا از راه عبادت : وقتى انسان حکم کند به اینکه براى عالم خالق و خدایى است که عالم را به علم و قدرت خود آفریده دیگر چاره اى جز این ندارد که در برابر او خاضع گردد، خضوعى عبادتى، تا ناموس عام عالمى را که همان خضوع ضعیف در برابر قوى، و خاضع شدن عاجز و ناتوان در مقابل قادر و توانا، و تسلیم شدن صغیر حقیر در مقابل عظیم کبیر است پیروى کرده باشد، آرى این ناموس عام در همه عالم جارى است و در همه اجزاى هستى حاکم است و با این ناموس کلى است که اسباب در مسببات اثر نموده و مسببات از اسباب متاءثر مى شوند.

البته این ناموس در همه عالم، مظاهرى یکسان ندارد بلکه وقتى در موجودات جاندار صاحب شعور و اراده ظهور مى کند مظاهرش ‍ عبارت است از خضوع و انقیاد ضعیف در برابر قوى همانطور که از حال حیوانات بى زبان مشاهده مى کنیم که وقتى خود را در برابر حیوانى نیرومندتر از خود مى بینند دچار حالت یاس مى شوند به این معنا که از مقاومت در برابر او و از غلبه یافتن بر او نومید گشته تسلیم و منقاد او مى شوند.

و وقتى در انسانها ظهور مى کند مظاهرش وسیعتر و روشنتر از مظاهر آن در حیوانات است براى اینکه انسان داراى درکى عمیقتر و خصیصه فکر مى باشد و در اجراى آن ناموس در غالب مقاصد و اعمالش به یک جور اجراء نمى کند، او در هر کارى جلب نفع و یا دفع ضرر را در نظر دارد هر جا که این منظورش با خضوع تاءمین شود، خضوعى متناسب آن از خود نشان مى دهد که این خضوعها نیز یک جور نیست مانند خضوع رعیت در برابر سلطان، و خضوع فقیر در برابر غنى، و خضوع مرئوس در برابر رئیس، و ماءمور در برابر آمر، و خادم در برابر مخدوم، و متعلم در برابر معلم، و عاشق در برابر محبوب، و محتاج در برابر مستغنى، و عبد در برابر مولا، و مربوب در برابر رب، که هر یک به نحو و شکلى على حده است.

ولى همه این خضوعها با همه اشکالى که دارد یک حقیقت است و آن عبارت است از احساس ذلت و خوارى در نفس در مقابل عزت و قهر طرف مقابل، و آن شکل و قیافه اى که حاکى از احساس درونى ذلت است عبارت است از همان عبادت، حال هر طور که مى خواهد باشد و از هر کس که مى خواهد باشد و در برابر هر کس که مى خواهد باشد، و خلاصه مى خواهیم بگوییم همه انحاء خضوعها چه خضوع در برابر خداى تعالى و چه خضوع برده در برابر مولایش و چه خضوع رعیت نسبت به سلطانش و چه خضوع محتاج در برابر مستغنى و چه غیر اینها، همه و همه عبادت است.

و به هر حال انسان هیچ راهى به انکار این حقیقت ندارد و نمى تواند هیچگونه خضوعى در برابر هیچ کس و هیچ چیز نداشته باشد براى اینکه این خضوع ریشه در فطرت آدمى دارد و فطریات چیزى نیست که بتوان شانه از زیر آن خالى کرد مگر آنکه کشف خلافى رخ دهد یعنى کسى که مدتها در برابر فلان شخص ‍ خضوع داشت او را قوى و خود را ضعیف مى پنداشت به دست آورد که اشتباه کرده، نه آن شخص قوى بوده و نه خود در برابر او ضعیف است، بلکه هر دو، سر و ته یک کرباسند.

در قرآن کریم، نهى از پرستش اصنام و آلهه، مترتب بر اثبات ضعف و ناتوانى آنها است#

و به همین جهت است که مى بینیم قرآن کریم و دین مبین اسلام از گرفتن خدایان دروغینى غیر از خدا و خضوع در برابر آنها نهى نکرده مگر بعد از آنکه براى مردم روشن ساخته که اینها خدایان دروغین هستند و همه آنها مانند خود مردم مخلوق و مربوبند و عزت و قوت هر چه هست براى خداى تعالى است همچنانکه خداى تعالى درباره مخلوق بودن هر چیزى که غیر خدا است فرموده : ( ان الذین تدعون من دون اللّه عباد امثالکم ) و نیز فرموده : ( و الذین تدعون من دونه لا یستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون و ان تدعوهم الى الهدى لا یسمعوا و تریهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون ) و درباره اینکه خضوع در برابر خداى تعالى فطرى هر انسانى است فرموده : ( قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ) در این آیه، گفتار به مساءله تسلیم شدن در برابر خداى تعالى ختم شده، بعد از آنکه اهل کتاب را دعوت کرد به اینکه عبادت غیر خدا را ترک کنند و دست از خدایان دروغین برداشته و از خضوع در برابر مخلوقین مثل خود اجتناب کنند. فرمود پس شاهدشان بگیر که شما مسلمانان، تسلیم در برابر خدایید. و درباره اینکه همه قوتها و نیروها تنها از آن خدا است فرمود: ( ان القوة لله جمیعا ) و درباره اینکه همه عزت از آن خدا است فرمود: ( فان العزة لله جمیعا ) و درباره اینکه به جز خداى تعالى هیچ دوست و صاحب اختیار و شفیعى نیست فرموده : ( ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) و آیات دیگرى در این معانى است.

بنابراین، نزد غیر خداى تعالى چیزى که ما را وادار به خضوع کند وجود ندارد، پس هیچ مجوزى نیست که خضوع ما را در برابر کسى غیر خدا جایز کند مگر آنکه خضوع در برابر غیر خدا برگشتش به خضوع در برابر خداى تعالى باشد و دستور به احترام غیر خدا و تعظیمش از ناحیه خود خداى تعالى صادر شده باشد مانند دستور به احترام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و پیروى بدون چون و چراى آن جناب، که آیه شریفه زیر درباره آن فرموده : ( الذین یتبعون الرسول النبى الامى... فالذین امنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون ) و نیز مانند دستور به اطاعت اولیاء اللّه که آیه زیر درباره آن فرموده : ( انما ولیکم اللّه و رسوله و الذین امنوا... و هم راکعون ) و نیز فرموده : ( و المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر ) و نیز مانند دستور به احترام شعائر خدا که آیه زیر بیانگر آن است : ( و من یعظم شعائر اللّه فانها من تقوى القلوب ) پس در اسلام هیچ خضوعى براى احدى غیر خداى تعالى وجود ندارد مگر آن خضوعى که برگشتش به اطاعت دستور الهى و خضوع در برابر او باشد.

3 - وثنیت از کجا سرچشمه گرفته و به چه صورت آغاز شد؟#

3 - وثنیّت از کجا سرچشمه گرفت و به چه صورت آغاز شد؟: در فصل گذشته روشن شد که انسان در تجسم دادن به امور معنوى و تصور و قالب گیرى آنها به تمثیل در قالب محسوس، در پرتگاهى دشوار قرار دارد و در عین حال، این درک فطرى را نیز دارد که در برابر هر نیرویى که مافوق نیروى او و قاهر و غالب بر او باشد ناگزیر از خضوع و اعتنا به شاءن آن نیرو است.

و چون انسان، چنین وضعى دارد که سرایت روحى شرک و وثنیّت در مجتمع او آن چنان است که گویى اصلا قابل اجتناب نیست حتى در مجتمعات متمدن و پیش رفته امروزى و حتى در مجتمعاتى که اساسش بى دینى است مى بینیم که براى مردان سیاسى و یا نظامى خود مجسمه ساخته و آن را تعظیم و احترام مى کنند و در خاضع شدن در برابر آن مجسمه ها، حرکاتى از خود نشان مى دهند که مراسم وثنیّت عهد قدیم و انسانهاى اولى را به یاد ما مى آورد علاوه بر این در همین عصر حاضر در روى زمین آنقدر بت پرست هست که شاید آمارشان به صدها میلیون نفر برسد و این جمعیت انبوه، هم در شرق زمین هستند و هم در غرب آن.

از اینجا این احتمال به حسب اعتبار عقلى تاءیید مى شود که اساس و ریشه وثنیت همان مجسمه سازى باشد، و به عبارت دیگر قبل از پیدا شدن وثنیت، نخست این رسم در بشر معمول شد که براى بزرگان خود و مخصوصا بزرگانى که از آنان از دنیا مى رفته مجسمه اى مى ساختند تا به اصطلاح یاد او را زنده نگهدارند، سپس این رسم پیدا شد که براى ( رب النوعهایى ) که به حسب اعتقادشان رب ناحیه اى از نواحى عالم هستند نیز باید مجسمه اى بسازند تا نشان دهنده صفاتى باشد که براى آن رب النوع و یا به عبارت دیگر براى آن خدا معتقدند.

اتفاقا در روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز مضامینى دیده مى شود که این احتمال را تاءیید مى کند، از آن جمله در تفسیر قمى روایتى مضمر (یعنى بدون ذکر نام امام آورده ) و در کتاب علل الشرایع همان روایت با ذکر سند از امام صادق (علیه السلام) آمده که در ذیل آیه شریفه : ( و قالوا لا تذرن الهتکم... ) فرموده : اینها مردمى بودند که خودشان خدا پرست بودند و وقتى از دنیا رفتند خویشان و علاقمندانشان از مرگ آنان سخت ناراحت شدند، ابلیس - که خدا لعنتش کند - نزد آنان آمد و گفت : من (براى تسلاى دل شما) اصنام و مجسمه هایى به شکل و قیافه آن عزیزان شما مى سازم تا با نظر کردن به آن مجسمه ها دلتان آرام گرفته با آنها مانوس شوید و از عبادت خدا باز نمانید، پس براى آنها اصنامى به شکل عزیزان آنان درست کرد که در کنار آن مجسمه ها به عبادت خداى عزوجل مى پرداختند، در ضمن در حال عبادت، به آن مجسمه ها نظر مى کردند و چون فصل زمستان و بارندگى مى شد براى اینکه از عبادت باز نمانند مجسمه ها را داخل خانه هاى خود مى بردند.

این مراسم یعنى عبادت خدا در برابر مجسمه یادبود عزیزان همچنان ادامه یافت تا آنکه یک نسل از بین رفت و اولاد آنان روى کار آمدند در حالى که از منطق پدران خود در مراسم مذکور اطلاعى نداشتند و خیال مى کردند که پدرانشان همین مجسمه ها را مى پرستیدند، لذا آنها به جاى پرستش خداى عزوجل شروع کردند به پرستش اصنام، این است معناى اینکه خداى تعالى میفرماید: ( و لا تذرن ودا و لا سواعا... ) .

از سوى دیگر تاریخ مى گوید در روم و یونان قدیم رسم بر این بود که هر خانوادهاى ، بزرگ خود را مى پرستیدند و وقتى بزرگشان از دنیا مى رفت صنم و مجسمه اى از آن بزرگ برایشان درست مى شد تا اهل خانه آن را بپرستند، و نیز بیشتر پادشاهان و بزرگان روم در میان مردم خود معبود و مورد پرستش بودند که قرآن کریم هم (این نکته تاریخى را تاءیید نموده ) و از آنها نمرود پادشاه معاصر ابراهیم (علیه السلام) را که آن جناب با وى در خصوص پروردگارش محاجه و جدال و احتجاج کرد و نیز فرعون معاصر موسى (علیه السلام) را ذکر کرده است.

همین امروز در بت خانه هاى موجود و در آثار باستانى که تاکنون بر جاى مانده مجسمه و صنم بسیارى از رجال بزرگ دین، مانند مجسمه ( بودا ) و صنمهاى بسیارى از ( براهمه ) و دیگران موجود است.

و اینکه براى مردگان خود صنم مى ساخته و آن را مى پرستیدند خود یکى از شواهدى است بر اینکه این اقوام، مرگ را انتهاى زندگى و یا به تعبیر دیگر بطلان و نابودى نمى دانسته اند بلکه معتقد بوده اند به اینکه ارواح مردگان، بعد از مرگ نیز باقى هستند و همان عنایت و آثارى که در زندگى خود داشتند در بعد از مرگ نیز دارند بلکه آثار وجودیشان بعد از مردن قویتر و اراده شان نافذتر و تاثیر آن شدیدتر مى شود، براى اینکه بعد از مردن، دیگر پاى بند چار چوب محدود مادیات نبوده و از تاءثرات جسمانى و انفعالهاى جرمانى (اثر پذیرى مادى ) نجات یافته اند و لذا فرعون، هم عصر موسى (علیه السلام) با اینکه خودش اله مردم بود مع ذلک براى خود اصنامى داشت و قرآن کریم در این باره مى فرماید: ( و قال الملا من قوم فرعون ا تذر موسى و قومه لیفسدوا فى الارض و نذرک و آلهتک ) .

4- چرا براى ارباب انواع و خدایان دیگر مجسمه ساختند ولى براى خداى تعالى مجسمه نساختند؟#

4 - چرا براى ارباب انواع و خدایانى دیگر مجسمه ساختند ولى براى خداى تعالى مجسمه نساختند؟ گویا - همانطور که قبلا گفتیم - مجسمه سازى براى رجال بزرگ، بشر را منتقل کرد به اینکه براى معبودهاى خیالى خود نیز مجسمه بسازند ولى سابقه ندارد که براى خداى سبحان مجسمه ساخته باشند، خدایى که متعال و بلندتر از آن است که دست اوهام بشر به ساحتش احاطه یابد و گویا همین متعالى بودن خداى تعالى مشرکین را از مجسمه سازى براى او منصرف کرده و به ساختن مجسمه براى غیر او واداشته است، پس هر فرد و قومى به آنچه که از جهات تدبیر محسوس در عالم اهمیت مى داده براى خداى آن ناحیه مجسمه مى ساخته و با عبادت آن خدا که به نظر او اللّه تعالى تدبیر آن ناحیه را به او واگذار نموده است خدا را عبادت مى کرده.

آنهایى که در سواحل دریاها و اقیانوسها زندگى مى کرده اند از آنجا که به عواید و فواید دریا چشم دوخته و از خطر طغیان دریا بیمناک بودند خداى دریاها را مى پرستیدند تا آنان را از عواید دریاها برخوردار نموده و از طوفان و طغیان آنها حفظ کند. و آنها که در بیابانها زندگى مى کرده اند خداى بیابانها را مى پرستیدند تا آنان را از فواید بیابانها برخوردار، و از ضرر و زیان آنها حفظ کند و نیز کسانى که اهل جنگ بودند رب جنگ را مى پرستیدند و همچنین هر چیز دیگرى که براى آنان اهمیت داشته خداى آن را مى پرستیدند.

چیزى نگذشت که سلیقه ها نیز در کار مجسمه سازى به کار افتاد و هر کس هر الهى را که دوست مى داشت و طبق شکل و قیافه اى که در ذهن خود براى آن اله تصور مى کرد مجسمه اى مى ساخت اگر دلش مى خواست آن را از فلز بسازد از فلز مى ساخت و اگر دوست مى داشت از چوب یا سنگ یا غیر اینها مى ساخت، حتى روایت شده که ( بنى حنفیه ) که قبیله اى از یمامه بودند، بتى از کشک درست کردند و اتفاقا وقتى دچار قحطى شدند و گرسنگى بر آنان فشار آورد از ناچارى حمله کرده و بت خود را خوردند.

و بعضى از آنان اگر به درخت و یا سنگى زیبا بر مى خوردند و از آن خوششان مى آمد همان را خداى خود گرفته و مى پرستیدند، گوسفند و یا شترى را سر مى بریدند و خون آن را به آن مجسمه مى مالیدند تا آن بت گوسفندان و شتران ایشان را از درد و بلا حفظ کند، و وقتى حیواناتشان مریض مى شدند آنها را یکى یکى آورده و به بت مى مالیدند تا شفا پیدا کنند و بسیار مى شد که درختان را ارباب و خداى خود اتخاذ مى کردند و به آن درختان به اصطلاح دخیل مى شدند و از آن تبرک مى جستند و هرگز به آنها آسیب نمى رساندند، نه قطعش مى کردند و نه شاخهاش را مى شکستند و با آوردن قربانیها و نذورات و هدایا به آن درختها تقرب مى جستند.

این سنت، کار عقاید مردم را به هرج و مرج کشانید و عقاید درباره بت و بتپرستى آنقدر شاخه شاخه شد که با هیچ ضابطه اى نمى توان آن را آمارگیرى نمود، چیزى که هست در بیشتر معتقدات بت پرستان این یک عقیده وجود دارد که بت را شفیع خود به درگاه خدا مى گیرند تا آن بت، خیرات را به سوى آنان جلب و شرور را از آنان دفع کند، البته بسیارى از عوام مشرکین هستند که بت را مستقل در الوهیت مى دانند نه شفیع در درگاه معبود و حتى آن را مقدم بر خداى تعالى و برتر از او مى دانند دلیل این معنا هم آیه زیر است که عقاید آنان را حکایت کرده و مى فرماید: ( فما کان لشرکائهم فلا یصل الى اللّه و ما کان لله فهو یصل الى شرکائهم ) .

و بعضى از مشرکین ملائکه و بعضى دیگر جن را عبادت مى کنند، و بعضى ستارگان ثابت مانند ستاره شعرى را مى پرستند، و طایفه اى بعضى از ستارگان سیار را معبود خود مى گیرند - که در کتاب الهى به همه این عقاید اشاره شده است - انگیزه آنان در همه اینها طمع در خیر معبودها و یا ترس از شر آنها است.

و کم هستند مشرکینى که غیر خدا را معبود گرفته باشند و براى آن معبود بتى درست نکرده باشند تا عبادات خود را روبروى آن صنم انجام دهند بلکه هر چیزى را که معبود خود مى گیرند بتى نیز از چوب یا سنگ و یا فلز براى آن درست مى کنند و از صفات و مزایاى حیات، هر مزیتى را که براى معبود خود قائل باشند آن صفت و مزیت را در آن بت مجسم مى سازند در نتیجه بتى را به صورت انسان مى تراشند و بتى دیگر را به صورت حیوان، هر چند که معبودشان شکل و قیافه آن بت را نداشته باشد مانند کواکب ثابت یا سیار و مانند ( اله علم ) و ( اله حب ) و ( اله رزق ) و ( اله جنگ ) واله هایى دیگر نظیر اینها.

و منطق مشرکین در ساختن صنم براى معبودهاى خود این است که مى گویند خدا، متعال و منزه از داشتن صورتى محسوس است و مانند ارباب انواع و سایر اله هاى مادى نیست تا به شکل و قیافه اى در آید و یا اینکه همیشه در حالت ظهور نیستند مثلا فلان ستاره که معبود ما است همیشه پیدا نیست تا عبادات خود را روبروى آن انجام دهیم بلکه همواره در حال طلوع و غروب است و دست یابى و توجه به آن مشکل است، پس لازم است صنمى درست شود که اولا حاکى از صفات و خصوصیات آن اله باشد و ثانیا همیشه در دسترس باشد تا هر وقت انسان بخواهد عبادتى کند رو به سوى آن کند.

5 - وثنیت صائبه#

5 - وثنیّت صابئه : وثنیّت - بت پرستى - هر چند اقسام گوناگون آن به یک اصل بر میگردد و آن عبارت است از شفیع گرفتن به درگاه خدا و پرستش بت و مجسمه آن شفیع و شاید این مسلک چند بار سراسر عالم بشرى را گرفته باشد همچنانکه قرآن کریم از امت هاى مختلفى آن را حکایت مى کند، از امت نوح و ابراهیم و موسى (علیه السلام) الا اینکه اختلاف مذاهب و گروندگان به این مسلک آنقدر سلیقه ها و هوا و هوس ها و خرافات را در آن راه داده اند که امروز براى یک متتبع، محال و یا نزدیک به محال است که آمار آن مذاهب را به دست بیاورد و بیشتر آن مذاهب مبنى بر اساس استوار و ثابت، و قواعدى نظم یافته و با هم سازگار نیستند.

تنها مذهبى که از مذاهب بت پرستى مى توان گفت تا اندازهاى انتظام یافته و اصول و فروعش با هم سازگار است مذهب ( صابئه ) و وثنیّت ( برهمى ها ) و ( بودائیها ) است.

اما وثنیّت ( صابئه ) بر این اساس مبتنى شده که مى گویند بین کون و فساد، و حوادثى که در زمین رخ مى دهد با عالم بالا مثلا با حرکت اجرام فلکى چون خورشید و ماه و عطارد و زهره و مریخ و مشترى و زحل رابطه اى وجود دارد، و به عبارت دیگر اجرام فلکى و روحانیاتى که متعلق به آنها است این نظام محسوس و مشهود عالم اراضى را تدبیر مى کنند، و هر یک از آنها با یکى از حوادث زمین ارتباط دارد که عالم نجوم بیانگر ارتباط هر حادثه اى با جرمى از اجرام سماوى است و این حوادث، هر زمان که دور فلک تجدید شود از نو شروع مى شود، حوادث دور گذشته را که در هر قطعه از زمین داشت دوباره بروز مى دهد و این جریان همواره تجدید مى شود بدون اینکه به جائى و زمانى منتهى و متوقف گردد.

پس در حقیقت اجرام فلکى و روحانیات آنها واسطه هایى هستند بین خداى سبحان و بین این عالم مشهود، و ما اگر آنها را عبادت کنیم آنها ما را به خداى تعالى نزدیک مى کنند به همین جهت ما ناگزیریم از اینکه براى آن روحانیات مجسمه و بتى بسازیم و آنها را عبادت کنیم تا خدا را عبادت کرده باشیم چون، نه خدا دیدنى است و نه آن روحانیات.

مورخین خاطرنشان کرده اند که اولین کسى که اساس بت پرستى صابئه را بنیان نهاد و اصول و فروع آن را تهذیب کرد ( یوزاسف ) منجم بود که در سرزمین هند در زمان سلطنت طهمورث پادشاه ایران ظهور کرد و مردم را به سوى مذهب صابئه دعوت نمود و خلقى انبوه به او گرویدند و مذهبش در اقطار زمین یعنى در روم و یونان و بابل و دیگر سرزمین ها شیوع پیدا کرد،

و براى مراسم عبادت معبدها و هیکل هایى ساخته شد که در آنها بت هایى نصب شد که هر بتى مربوط به ستارهاى بود، و احکام و شرایع تشریع شد و ذبیحه ها و قربانى هایى رسم شد، که متصدى این هیکل ها همان کاهنان معروف بودند و چه بسا به این مذهب نسبت داده باشند که گاهى انسانها را نیز قربانى مى کردند.

این طایفه ، خداى تعالى را تنها در الوهیت، واحد و یگانه مى دانند نه در عبادت ، و او را منزه از هر نقص و قبیحى مى دانند و وقتى او را توصیف مى کنند در همه اوصاف به نفى توصیف مى کنند نه به اثبات، مثلا نمى گویند خدا عالم و قادر وحى است بلکه مى گویند خدا جاهل و عاجز نیست و نمى میرد و ظلم و جور نمى کند و این صفات سلبى را بطور مجاز، ( اسماء حسنى ) مى نامند و آن صفات را اسم حقیقى نمى دانند، و ما در سابق آنجا که آیه شریفه : ( ان الذین امنوا و الذین هادوا و النصارى و الصابئین ) را تفسیر مى کردیم - یعنى در جلد اول این کتاب - مقدارى از تاریخ وثنیّت صابئه را نقل کردیم .

6 - وثنیت برهمیه#

6 - وثنیّت برهمیه : ( برهمیه ) (همانطور که در سابق گفتیم ) یکى از مذاهب اصلى و ریشهدار وثنیّت است و شاید بتوان گفت که قدیمترین مذهب وثنیّت در بین مردم است براى اینکه تمدن هندى از قدیمترین تمدن بشرى است، آنقدر قدیمى است که آغاز آن بطور تحقیق معلوم نشده و آغاز تاریخ وثنیّت هندى نیز معلوم نگشته، چیزى که هست این است که بعضى از مورخین مانند مسعودى و غیر او گفته اند که کلمه ( برهمن ) نام اولین پادشاه هند است که بلاد هند را آباد کرد و قوانینى مدنى در آنجا تاسیس نمود و عدل و داد را در بین اهل هند بگسترانید.

و شاید مذهب برهمیه بعد از آن پادشاه به نام او نامیده شد چون بسیارى از امم گذشته، ملوک و بزرگان قوم خود را مى پرستیدند چون معتقد بودند که از ناحیه غیب داراى سلطنت و سطوت شده اند و لاهوت در آنها به نوعى ظهور کرده، موید این مطلب هم این است که از ظاهر کتاب ( ویدا ) که کتاب مقدس آنان است بر مى آید که این کتاب مجموع چند رساله و چند مقاله مختلفى است که هر قسمت از آن را یکى از رجال دینى بسیار قدیم ایشان نوشته و بعدها به این مردم به ارث رسیده و همه آنها را جمع کرده و به نام کتاب ( ویدا ) گرد آورده اند، کتابى که اشاره مى کند به دینى که براى خود نظامى دارد، علماى سانسکریت نیز به این معنا تصریح کرده اند و لازمه این حرف این است که برهمیه نیز مانند سایر مذاهب وثنیّت از مشتى افکار عامیانه و بى ارزش آغاز شده باشد و آنگاه در طول زمان تحولات و تطوراتى در مراحل تکامل به خود گرفته و در آخر بهره اى از کمال را دارا شده باشد.

بستانى در کتاب دائرة المعارف در این باره بیانى دارد که خلاصه آن از نظر خواننده مى گذرد:

کلمه ( برهم ) (- به فتحه باء و راء، و سکون هاء و میم، و یا به فتحه باء، و سکون راء و فتحه ها و سکون راء و میم -) در نزد هندیها نام اولین و بزرگترین معبود است و این معبود نزد هندى ها اصل و منشاء تمامى موجودات است، و خود موجودى است واحد و تغییر ناپذیر و غیر قابل درک، موجودى است ازلى و مطلق، که سابق بر تمامى مخلوقات عالم است و همه مخلوقات عالم را یکجا به مجرد اراده اش و به فرمان اوم (یعنى : کن - باش ) آفریده. و حکایت برهم از همه جهات شبیه است به حکایت ( اى بوذه ) و هیچ فرقى بین آن دو نیست مگر در نام و صفات، و بسیار مى شود که کلمه ( برهم ) را نام اقنوم هاى سهگانه که ثالوث هندیها از آن سه تالیف شده و یا به تعبیر دیگر ( برهما ) و ( وشنو ) و ( سیوا ) از آن ترکیب یافته قرار مى دهند، و پرستندگان برهم را ( برهمیون ) و یا ( براهمه ) مى نامند.

و اما کلمه ( برهما ) به معناى همان برهم معبود هندى ها است البته در بعضى از حالاتش یعنى در زمانى که به کار خود مشغول شد، (به دلیل زیاد شدن ( الف ) در آخرش که این از اصطلاحات آنها است ) پس به اصطلاح هنود، ( برهم ) و ( برهما ) به یک معنا است و آن عبارت است از آفریدگار جهان که قبل از آفریدن نامش برهم و بعد از دست به کار خلقت شدن نامش برهما است و این برهما همان اقنوم اول از ثالوث هندى است به این معنا که ( برهم ) در سه اقنوم ظهور مى کند هر بار در یک اقنوم، پس اقنوم اول که ( برهم ) براى اولین بار در آن ظهور کرده نامش ( برهما ) است و اقنوم دوم نامش ( وشنو ) است و اقنوم سوم نامش ( سیوا ) است.

پس همینکه برهما خواست دست به کار خلقت شود مدتى طولانى بر روى ( سدره ) اى که در زبان هندى به آن ( کمالا ) و در زبان سنسکریت ( بدما ) گویند بنشست و از هر سو نظر مى کرد، برهما که خود چهار سر و هشت چشم داشت هر چه نظر کرد جز فضایى بسیار وسیع و ظلمانى و مالامال از آب ندید از آن فضاى تاریک دهشت زده شد و نتوانست سر آن را ریشه یابى کند به ناچار ساکت و لال، غرق در تفکر گشت.

قرنها بدین منوال گذشت که ناگهان صدائى به دو گوشش خورد و صداى نامبرده، او را که در حال چرت زدن و اندیشیدن بود به خود آورد و به او گفت که : هوش و گوشت با ( باغادان ) باشد - باغادان لقب برهم است - ناگهان باغادان را دید که به شکل یک مرد داراى هزار سر در آمد، برهما در برابر او به سجده افتاد و او را تسبیح گفت، که در اثر تسبیح برهما، دل باغادان باز شد و نور را از هیچ و پوچ بیافرید و ظلمت را از بین ببرد و حالت هست شدن خود و یا هست شدن او و سایر کائنات را براى بنده اش برهما به شکل جرثومه هایى داراى پوشش اظهار کرد و به او نیرویى بخشید که بتواند با آن نیرو و جرثومه ها را از آن پوشش خارج سازد.

برهما صد سال الهى که هر سالش سى و شش هزار سال شمسى است به دقت و مطالعه پرداخت که چگونه کار را شروع و از کجا آغاز کند، بعد از گذشت این مدت، کار خود را آغاز کرد و ابتدا هفت آسمان را خلق کرد که به زبان برهمائیان ( سورغة ) نامیده مى شود، و آن هفت آسمان را با اجرامى نورانى که این قوم به آنها ( دیقانه ) مى گویند روشن ساخت، آنگاه ( مریثلوکا ) یعنى مقر مرگ و سپس زمین، و ماه آن را بیافرید، آنگاه مساکن هفتگانه زمین را که به زبان سنسکریت ( تبالة ) نامیده مى شود را خلق کرد، و آن مساکن را به وسیله هشت گوهر که هر یک بر روى سر مارى جاى داده شده روشن ساخت.

پس آسمانهاى هفتگانه و مساکن هفتگانه عبارتند از ( عوالم چهارده گانه ) که در میثولوژیاى هندى مصطلح است.

آنگاه به آفرینش جفت هاى هفتگانه پرداخت تا او را در کارهایش یارى دهند که ده فرد از آنها یکى به نام ( مونى ) و نه تاى دیگر آنها به نام ( ناریدا اونوردام ) از مساعدت وى امتناع ورزیده و بر تاملات دنیوى اکتفا کردند، برهما چون چنین دید با خواهرش ‍ ( ساراسواتى ) ازدواج کرد، و از او صد فرزند گرفت، و نام بکر، ( دکشا ) بود که صاحب پنجاه دختر گردید و سیزده نفر از آنان با ( کاسیابا ) که احیانا او را برهمان اول نیز مى نامند ازدواج کردند، و این کاسیابا همان است که براى برهما فرزندى درست کرد به نام ( مارتشى ) .

و یکى از آن دختران نامبرده که نامش ( ادیتى ) بود ارواح منیره را بزایید، که به آنها ( دیقانه ) گویند، و این ارواح، همانهایى هستند که ساکن در آسمانها بوده و خیرات را انجام مى دهند، و اما خواهرش ( دیتى ) جمع بسیارى از ارواح شریره را زایید، که نام آنها ( داتینه ) و یا ( اسورة ) است که در ظلمت ها منزل گزیده و تمامى شرور عالم به آنها منتهى مى شود.

و اما کره زمین تا این زمان خالى از سکنه بود، بعضى از برهمائیان مى گویند برهما ( مانوسویامبوقا ) را از درون نفس خود خارج کرد، ولى بعضى دیگر مى گویند ( مانوسویامبوقا ) قبل از برهما بوده و او همان خود برهم، معبود واحد است، که برهما را با ( ساتاروبا ) ازدواج داد، و به آن دو گفت : زاد و ولد را زیاد کنید، و نسل خود را رشد دهید.

بعضى دیگر گفته اند برهما صاحب چهار فرزند شد به نامهاى ( برهمان ) ( کشتریا))، ( قایسیا ) ، و ( سودرا ) ، که اولى از دهان او خارج شد، و دومى از بازوى راستش و سومى از ران راستش، و چهارمى از پاى راستش، و در نتیجه این چهار تن چهار ریشه و مبداء شدند براى چهار فرقه اصلى.

و سه تن اخیر ایشان نیز با سه زن از زنان خارج شده از او ازدواج کردند که اولى از بازوى راست او، و دومى از ران چپ او، و سومى از پاى چپ او خارج شده بودند، و به نام شوهرانشان نامیده شدند، به اضافه علامت تانیث، که در ادبیت برهمائیان کلمه ( نى ) مى باشد، (این وضع سه تن از زاییده برهما بود اما زاییده اول او یعنى ) برهمان او نیز با همسرى از همسران پدرش ازدواج کرد، اما همسر نامبرده از نسل ( اسوره شریره ) بود، این ترتیبى بود که در کتاب فیداس براى کیفیت خلقت عالم ذکر کرده.

و اما برهما بعد از آنکه اله خالق قدیر شد از رتبه وشنو، اقنوم دوم و رتبه سیوا، اقنوم سوم سقوط کرد، جریان سقوطش چنین بود که دچار کبر و عجب شد، و پنداشت که او نظیر و هم پایه على است و در نتیجه در ( نارک ) - یعنى دوزخ - بیفتاد، و عفو و مغفرت شامل حالش نشد مگر به یک شرط، و آن این بود که در چهار قرن به شکل جسدى مادى در بیاید، برهما دربار اول به صورت کلاغى با شعور که نامش ( کاکابوسندا ) بود درآمد، در نوبت دوم به شکل ( بار باقلمیکى ) در آمد که اول دزد بود و سپس مردى عبوس و رزین و نادم شد، و پس از آن مترجم معروفى براى فیداس و مؤ لفى براى کتاب ( رامیانا ) شد و در نوبت سوم به صورت ( قیاس ) در آمد که شاعر و مؤ لف کتاب ( مهابارانا ) و بغاقة و بورانها بود، و در نوبت چهارم که همین قرن فعلى یعنى عصر ( کالى یوغ ) است به صورت ( کالیداسا ) در آمد که شاعر تشخیصى عظیم و مؤ لف کتاب ( ساکنتالا ) و تنقیح کننده مؤ لفات ( قلمیکى ) است در آمد.

سپس برهما در سه حال ظهور کرد، در حال اول واحد صمد، و کل اعظم على بود، و در حال دوم همان حالت اول را به مرحله عمل درآورد، و شروع به عمل کرد، و در حالت سوم به شکل انسانى حکیم متجسد و ظاهر شد.

و برهما در هند عبادتى عمومى ندارد، و چنان نیست که عموم مردم او را عبادت کنند، بلکه در هند فقط یک هیکل (معبد) دارد، چیزى که هست هندیها او را موضوع عبادت خود قرار مى دهند، و صبح و شام در دعاهاى خود او را مى خوانند، به این طریق که سه نوبت با کف دست خود، آب گرفته و روبروى آفتاب آن آب را به زمین پرت مى کنند و در هنگام ظهر عبادت خود را تجدید مى کنند، به این طریق که گلى تقدیم آن هیکل مى کنند، و در تقدیس آتش، به جاى گل، روغن مصفى تقدیمش مى کنند همانطور که براى اله آتش تقدیم مى کنند، و این تقدیس از همه تقدیس هاى دیگرشان مهمتر و مقدستر است، و نام آن، ( هوم ) و یا ( هوما ) و ( رغیب ) است.

برهما به شکل مرد داراى ریشى بلند در مى آید که به یک دست، سلسله کائنات را دارد، و به دست دیگر، آن ظرفى که آب حیات آسمانى در آن است در حالى که بر مرکب هما سوار است، - هما عبارت است از مرغى الهى که به کرکس و عقاب شبیه است-.

و اما برهمان پسر برهماى بکر است و برهما او را از دهان خود بیرون آورد، که شرحش گذشت، و نصیبش را چهار کتاب مقدس به نام ( فیداس ) قرار داد، و چهار کتاب مقدس کنایه است از چهار کلمه اى که او هر یک را با یک دهان از چهار دهانش تکلم کرده.

و چون برهمان خواست تا با مثل خواهرانش ازدواج کند برهما به او گفت : تو براى درس و نماز متولد شده اى، باید که از علاقه هاى جسمانى دورى کنى، ولى برهمان به قول پدرش قانع نشد، در نتیجه برهما بر او غصب کرد و او را با یکى از زنان جنى شریر که آنها را اسوره مى گویند ازدواج داد و نتیجه این ازدواج ولادت براهمه شد، و براهمه عبارتند از کاهنان مقدس که تفسیر کتاب فیداس ‍ مخصوص ایشان است، و نیز گرفتن نذوراتى که هندى ها دارند به عهده ایشان است.

و اما ( کشتریا ) صنف جنگجویان براهمه را زایید، و ( قایسیا ) صنف اهل زراعت هنودرا، و ( سودرا ) صنف بردگان براهمه را، بنابراین براهمه چهار صنفند.

غیر بستانى گفته اند که : کیش برهمیه به چهار طبقه تقسیم شده است طبقه اول براهمه که عبارتند از علماى مذهب، طبقه دوم ارتشیها، طبقه سوم کشاورزان، و طبقه چهارم تجار، و بقیه طبقات اجتماع یعنى زنان و بردگان در آن کیش مورد اعتناء واقع نشده اند، و ما در تفسیر آیه شریفه ( یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم... ) در جلد ششم در ذیل یک بحثى علمى از کتاب ( ما للهند من مقولة ) تالیف ابو ریحان بیرونى پاره اى از وظایف براهمه و عبادات آنان را در این تفسیر نقل کردیم، و همچنین پاره اى از مطالب از کتاب ( ملل و نحل ) ، تالیف شهرستانى را درباره شرایع صابئین بازگو نمودیم.

و مذاهب وثنیّت هندى که گویا صابئین نیز مثل ایشانند همه در یک عقیده اتفاق دارند، و آن اعتقاد به تناسخ است و حاصل آن این است که عوالم هستى هم از طرف گذشته و ازل، و هم ناحیه آینده و ابد نامتناهیند و هر عالمى براى خود بهره اى از بقاء موقت دارد، وقتى اجل آن عالم منقضى شد صورتى که دارد از دست مى دهد و باطل مى شود، و از آن عالم، عالمى دیگر متولد مى شود که آن نیز مدتى زندگى مى کند و مى میرد، و از آن عالم نیز عالم سومى پدید مى آید، و همچنین از ازل چنین بوده و تا ابد نیز چنین خواهد بود.

این وضع که در سراسر جهان و در همه عوالم جریان دارد در تک تک نفوس انسانها نیز جارى است و نفوس انسانیت که متعلق مى شود به بدنها هرگز نمى میرد، هر چند که بدنها مى میرند، اما نفسى که متعلق بوده به این بدنى که در حال مرگ است، مبداء حیات مى شود براى بدنى دیگر که در حال پیدایش است، مدتى هم با این بدن زندگى مى کند تا مرگ آن بدن برسد، باز متعلق مى شود به بدن سوم و کیفیت زندگیش در هر بدن بستگى دارد به کارهایى که در بدن قبلى انجام داده، اگر نیکوکار بوده و با اعمال نیک فضایل نفسانى کسب کرده، زندگى خوشى خواهد داشت، و اگر با اعمال زشت رذائلى کسب کرده، زندگى نکبت بارى خواهد داشت، البته این جریان مخصوص نفوس ناقصه است، اما نفوسى که در معرفت ( برهم ) (خداى سبحان ) به درجه کمال رسیده اند آنها به حیات ابدى زنده و از تولد بار دوم ایمن، و از نظام قهرى تناسخ خارج مى باشند.

7 - وثنیت بودایى، شخصیت و تعالیم بودا#

7 - وثنیّت بودائى : دائرة المعارف بستانى درباره وثنیّت بودائى مطالبى آورده که خلاصه اش این است که وثنیّت برهمیه به وسیله کیش ‍ بودا، بازسازى و اصلاح شد، و این کیش منسوب است به بودا ( سقیامونى ) که بنا به آنچه از تاریخ ( سیلانى ) نقل شده در سال پانصد و چهل و سه قبل از میلاد وفات یافته، البته تواریخ دیگر، غیر این را گفته اند، و اختلاف در سال فوت او به دو هزار سال هم کشیده شده است، و به همین جهت که تاریخ درستى از این مرد در دست نیست بسیارى احتمال داده اند که وى یک شخص خرافى و موهوم بوده و چنین شخصى اصلا وجود نداشته، ولى کاوشهایى که اخیرا در ( گایا ) شده، و همچنین آثارى که در ( بطنة ) به دست آمده بر صحت وجود این شخص دلالت دارد و نیز آثار دیگرى از تاریخ زندگى و تعالیمى که وى به شاگردان و پیروان خود القاء مى کرده به دست آمده است.

و بودا از خانوادهاى شاهنشاهى بوده که به خاندان ( سوذودانا ) معروف بوده اند، که از دنیا و شهوات آن کناره گیرى نموده، و در جوانى از مردم عزلت مى گزیده است و سالهایى از عمر خود را در بعضى از جنگل هاى وحشتناک به تزهد و ریاضت کشیدن گذرانده تا آنجا که دلش به نور معرفت روشن شده است آنگاه از جنگل خارج شده به میان مردم آمده و بطورى که گفته اند در آن هنگام سى و شش سال از عمر او مى گذشته و در بین مردم به دعوت پرداخته و آنان را به تخلص از رنج و بدبختى، و رستگارى به راحتى کبرى و حیاتى آسمانى و ابدى و سرمدى دعوت مى کرده و آنان را نصیحت مى نموده و به تمسک به ذیل شریعت خود تشویق مى کرده است و اصول شریعتش عبارت بوده از تخلق به اخلاق کریمه و رها کردن شهوات و اجتناب از رذائل.

و بودا (بطورى که نقل شده ) بر خلاف برهمى ها که خود را تافت هاى جدا بافته مى دانستند و بطور کلى مردم را در تشرف به سعادت دینى متفاوت و زنان و کودکان را به کلى محروم از این سعادت مى دانستند همواره درباره خود و معایب و وساوس درونیش صحبت مى کرده و هیچ بزرگى و تکبرى براى خود قائل نبوده، و رسما مى گفته من نیز مانند همه شما گرفتار تسویلات و وساوس نفسانى هستم و نیز مى گفته در عالم به جز یک شریعت، شریعت دیگرى نیست، و گویا منظورش این بوده که همه شرایع در این سخن اتفاق دارند که مجرمین باید به شدت عقوبت شوند و صالحان به ثواب عظیم برخوردار گردند ولى شریعت من هیچ سخنى از عقوبت نداشته و براى عموم مردم نعمت است و در آن شریعت همانند آسمان، جایى است براى مردان و زنان و کودکان و دختران و اغنیاء و فقراء، چیزى که هست توانگران به زحمت مى توانند این راه را بپیمایند.

تعلیم بودا بطورى که از عقاید بودائیان بر مى آید بر این اساس است که طبیعت، تهى و تو خالى بوده و چیزى جز وهمى حیله گر نیست و عدم در همه جا و در هر زمان وجود دارد و مملو از غش است و همین عدم است که همه دیوارها و موانع بین اصناف مردم و جنسیات و احوال دنیوى آنان را بر مى دارد و نه تنها مردم را برادر یکدیگر مى سازد بلکه حتى کرمها را نیز برادر بودائیان مى سازد.

بودائیان معتقدند به اینکه آخرین عبارتى که ( سقیامونى ) به آن تکلم کرده این بوده : ( هر موجود مرکب فانى است ) ، و در نظر بودائیان هدف نهایى و آخرین مرحله کمال عبارت است از: نجات نفس از هر بیمارى و غرور. و نیز معتقدند به اینکه دوره تناسخ که البته نقطه اى نهایى که بدان منتهى شود ندارد در یک صورت از وسط پاره مى شود و قطع مى گردد و آن وقتى است که نفس از تولد جدید امتناع بورزد که در این صورت تصمیم مى گیرد خود را حتى از میل به هستى پاک کند.

این بود قواعد اصولى کیش بودا که بطور صریح در قدیمى ترین تعلیماتش که در ( الاریانى ستیانس ) درج شده آمده است و عبارت است از چهار قاعده مهم که به خود سقیامونى نسبت داده شده و گفته اند وى این چهار قاعده را در اولین موعظه اش که در جنگلى معروف به ( جنگل غزال ) در نزدیکى هاى بنارس ایراد کرده بود خاطرنشان ساخته است.

و این حقایق چهارگانه عبارتند از معرفى ( الم ) ، معرفى ریشه آن، لا شى ء کردن و از بین بردن الم، و راهى که آدمى را موفق به از بین بردن آن مى کند. در معرفى الم گفته است : ( الم ) عبارت است از ولادت و سن و مرض و مرگ و برخورد با ناملایمات و جدا شدن از محبوبها و عجز از رسیدن به مقاصد و اسباب الم عبارت است از شهوات نفسانى و جسمى و هواهاى درونى. و حقیقت سوم عبارت است از لا شى ء کردن همه این سببها. و حقیقت چهارم عبارت است از لا شى ء کردن الم، که درباره حقیقت چهارم گفته است این طریقه هشت قسم است - نظر صحیح 2 - حس صحیح 3 - نطق صحیح 4 - فعل صحیح 5 - مرکز صحیح 6 - جد و کوشش صحیح 7 - ذکر صحیح 8 - تاءمل و تفکر صحیح، که این هشت طریقه از نظر بودائیان عبارت است از ایمان، و در حفاریهایى که در بسیارى از بناهاى باستانى آنان شده و همچنین در چند کتاب از کتب مدونه آنان نیز آمده (نوشته اند) که ایمان عبارت است از این هشت چیز.

و اما دستور العمل و ادب بودا هر چه هست برگشتش به سه چیز است 1 - اجتناب از هر چیز پست و زشت 2 - عمل کردن و انجام دادن هر کار نیک 3 - تهذیب عقل.

و آنچه ما از تعالیم بودا در اینجا آوردیم آن تعالیمى است که مذاهب مختلف بودائى همه در آن اتفاق دارند و هیچ اختلافى در آن نیست و اما غیر اینها یعنى کیفیت عبادت و قربانى کردن کهونت و فلسفه و اسرارى که براى امورى ذکر کرده اند مسایلى است که در طول زمان و مرور ایام به کیش بودا اضافه کرده اند که سخنانى عجیب و آرائى غریب در آن دیده مى شود، آرائى در مورد خلقت عالم و سخنانى در مورد نظم عالم و چیزهایى دیگر.

از جمله حرفهاى عجیبى که زده اند این است که بودا به هیچ وجه از ناحیه خدا حرف نمى زده و این نه بدان جهت بوده که مبداء هستى را قبول نداشته و یا از آن رویگردان بوده، بلکه از این جهت بوده که او همه تلاش خود را صرف مجهز کردن مردم به زهد و ترک زندگى دنیوى و نفرت دادن از این خانه غرور و نیرنگ مى کرده.

8 - وثنیت عرب#

8 - وثنیّت عرب : وثنى هاى عرب، اولین طایفه اى هستند که اسلام لبه تیز مبارزات خود را متوجه آنان نموده و به دین توحید دعوتشان کرده و در عهد جاهلیت ، قسمت عمده مردم عرب بدوى بودند و شهرنشینها امثال مردم یمن نیز در عین داشتن تمدن شهرى مع ذلک طبع صحرانشینى خود را حفظ کرده بودند و علاوه بر رسوم موروثى از نیاکان، رسومى هم از همسایگان نیرومندشان چون ایران و روم و مصر و حبشه و هند در آنان حکم مى کرد که یک دسته از آن رسوم و آداب، رسوم و آداب دینى بود.

و نیاکان قدیم عرب یعنى آنها که عرب خالص بودند و قوم ( عاد ) ، ( ارم ) و ( ثمود ) از آن جمله بودند همه دین وثنیّت داشتند به دلیل اینکه خداى تعالى در کتاب مجیدش در ضمن سرگذشت قوم هود و صالح و اصحاب مدین و اهل سبا، و داستان سلیمان و خبرى که هدهد از آن سرزمین برایش آورد، داشتن این مسلک را به این اقوام نسبت داده و این اعتقاد را از آنان حکایت کرده است.

وضع نیاکان عرب بدین منوال بود تا آنکه ابراهیم (علیه السلام) فرزندش اسماعیل و همسرش هاجر را به سرزمین مکه آورد که سرزمینى خشک و بدون آب و علف بود و تنها قبیله ( جرهم ) در آن زندگى مى کردند، ابراهیم (علیه السلام) آن دو را در آن سرزمین گذاشت، و اسماعیل در آنجا رشد کرد و به تدریج شهر مکه ساخته شد آنگاه ابراهیم (علیه السلام) کعبه بیت الحرام را در آنجا بنا نهاد و مردم را به دین حنیف خود که همان دین اسلام بود دعوت نمود و مردم حجاز و اطراف آن، دین آن جناب را پذیرفتند، و ابراهیم (علیه السلام) حج خانه خدا و مراسم آن را براى آنان تشریع نمود که آیه شریفه زیر به همه این مطالب دلالت داشته و فرمان خداى تعالى به ابراهیم را اینطور حکایت مى کند: ( و اذن فى الناس بالحج یاتوک رجالا و على کل ضامر یاتین من کل فج عمیق ) .

پس از گذشت ایام، بعضى از اعراب در اثر معاشرتشان با یهودیانى که در ناحیه اى از حجاز ساکن بودند به دین یهود گرایش پیدا نموده و کیش نصرانیت نیز در بعضى از نواحى جزیره رخنه یافت و همچنین کیش مجوسیت در ناحیه اى دیگر براى خود جا باز کرد.

بعد از این حوادث، وقایعى در مکه بین دودمان اسماعیل و قوم ( جرهم ) اتفاق افتاد و سرانجام دودمان اسماعیل قوم جرهم را از مکه بیرون کرد و ( عمرو بن لحى ) بر شهر مکه و اطراف آن مستولى گردید.

زمانى که عمرو بن لحى به مرض سختى مبتلا شد، به او گفتند: در ( بلقاء ) ، از سرزمین شام آبگرمى هست که اگر در آن استحمام کنى بهبودى مى یابى. عمرو به شام رفت و در ناحیه بلقاء در آن آبگرم استحمام کرد و بهبودى یافت، و در آن سرزمین به مردمى برخورد که بت مى پرستیدند، از آنان پرسید که:

این چه مراسمى است؟ گفتند این بت ها ارباب ما هستند که ما آنها را به شکل هیاکل علوى و به شکل افرادى از بشر ساخته ایم تا از آنها یارى بخواهیم و آنها ما را یارى کنند و در هنگام خشکسالى از آنها باران بخواهیم و براى ما باران بفرستند. عمرو بن لحى از این سخن خوشش آمد و از آن مردم خواست تا بتى از بتهایشان را به وى بدهند. آنها نیز بتى به نام ( هبل ) به وى دادند، عمرو، هبل را به مکه آورد و بر بام کعبه نهاد، بت ( اساف ) و بت ( نائله ) که به گفته شهرستانى در کتاب ( ملل و نحل ) به شکل زن و شوهرى بودند، و بنا به گفته دیگران به شکل دو جوان بودند نیز با او بود، عمرو مردم را دعوت کرد به اینکه بتها را بپرستند و این پیشنهاد را در بین قوم خود ترویج کرد و قوم او که همان دودمان اسماعیل بودند پس از آنکه سالها بر دین توحید بودند و مردم دنیا آنان را پیروان دین حنیف مى شناختند، - چون پیروان ملت ابراهیم (علیه السلام) بودند - به کیش بت پرستى برگشتند، در حقیقت معناى حنفیت را از دست داده و فقط اسم آن برایشان باقى ماند و حنفاء، اسم شد براى بت پرستان عرب.

و یکى از عواملى که باعث شد کیش وثنیّت را زود بپذیرند و آنان را به کیش وثنیت نزدیک سازد این بوده که مردم حجاز چه یهود و چه نصارا و چه مجوس و چه بت پرستش ، احترام بسیارى براى کعبه قائل بودند و این شدت احترام به حدى رسیده بود که وقتى مى خواستند از این سرزمین خارج شوند و به نقطه اى سفر کنند، سنگى از سنگهاى حرم را به عنوان تبرک و محفوظ بودن از خطر با خود مى بردند و هر جا که منزل مى کردند آن سنگ را زمین گذاشته دورش طواف مى کردند تا هم به این وسیله سفر خود را مبارک سازند و هم محبّت خود نسبت به کعبه و حرم را اظهار کرده باشند.

این کارها باعث شد که وثنیّت در عرب شایع شود چه عرب اصلى و چه آنهایى که در اصل عرب نبودند بعدها عرب شدند و دیگر از اهل توحید کسى از این انحراف سالم نماند مگر عدد اندکى که در هیچ جا نامشان برده نمى شد. و از جمله بت هاى معروف در بین آنان بت هبل و اساف و نائله بود که گفتیم : عمرو بن لحى آنها را از شام آورد و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد (و از دیگر بتان آنان ) بت ( لات ) و ( عزى ) و ( مناة ) و ( ود ) و ( سواع ) و ( یغوث ) و ( یعوق ( و ( نسر ) بود که نام این هشت بت در قرآن کریم آمده و پنج بت اخیر آنها را به قوم نوح نسبت داده اند.

در کافى به سند خود از عبد الرحمان بن اشلّ بیاع الانماط از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: بت ( یغوث ) در برابر درب کعبه نصب شده بود و جاى بت ( یعوق ) دست راست کعبه و محل بت ( نسر ) دست چپ کعبه بود.

و نیز در همین روایت آمده که بت ( هبل ) بر بام کعبه ( اساف ) و ( نائله ) بر بالاى صفا و مروه نصب شده بودند.

و در تفسیر قمى آمده که امام (علیه السلام) فرمود: بت ( ودّ ) متعلق به قبیله کلب و بت ( سواع ) متعلق به هذیل و بت ( یغوث ) مربوط به مراد و بت ( یعوق ) متعلق به همدان و بت ( نسر ) از آن حصین بود.

و در وثنیّت عرب آثارى از وثنیّت صابئه از قبیل غسل کردن بعد از جنابت و امثال آن وجود داشت. و آثارى دیگر از وثنیّت براهمه در آن دیده مى شد نظیر اعتقاد به ( انواع ) ، (اعتقاد به تاءثیر داشتن 22 ستاره در اوضاع کره زمین که طلوع و غروب هر یک به دنبال دیگرى است ) و اعتقاد به دهر (و اینک عالم از ازل بوده و تا ابد خواهد بود و صانعى آن را نیافریده ) که بیانش در وثنیّت بودا گذشت، و خداى تعالى از بت پرستان عرب، همین اعتقاد را حکایت نموده مى فرماید: ( و قالوا ما هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر ) هر چند که بعضى از مفسرین گفته اند: این آیه مربوط به مادّیّون است که اصلا وجود صانع تبارک و تعالى را قبول ندارند.

در وثنیّت عرب آثارى هم از دین حنیف یعنى اسلام ابراهیم باقى مانده بود مانند ختنه کردن و حج رفتن، چیزى که هست همین سنت ها را نیز با سنن وثنیت مخلوط کرده بودند مثلا وقتى به زیارت خانه خدا (حج ) مى آمدند، دستى هم به سر و گوش بت هاى دور کعبه مى کشیدند و هنگام طواف لخت مادر زاد مى شدند و لبیک را به این عبارت مى گفتند: ( لبیک لبیک اللّه م لبیک لا شریک لک الا شریک هو لک، تملکه و ما ملک ) ، وثنیّت عرب مراسم و معتقدات دیگرى نیز داشتند که نمى توان گفت از آثار کدام کیش است بلکه از تراشیده هاى خود آنان بوده مانند اعتقاد به ( بحیرة ) و ( سائبه ) و ( وصیله ) و ( حام ) و اعتقاد به ( صدى ) و ( هام ) و ( انصاب - بتها ) و ( ازلام - تیره چوبهایى که با آن تار مى زدند ) و امورى دیگر که بیان و شرحش در کتب تاریخ آمده و ما در سوره مائده در ذیل آیه 103 کلمات بحیره و سائبه و وصیله و حام را و نیز در ذیل آیه 3 و آیه 9 آن سوره کلمات ازلام و انصاب را تفسیر کردیم.

9- دفاع اسلام از توحید و مبارزه اش با وثنیت#

9 - دفاع اسلام از توحید و نبردش با وثنیّت : دعوت الهى چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام همواره با وثنیّت در جنگ بوده و در برابر آن ایستاده و مردم را به سوى دین توحید خوانده است، همچنانکه خداى تعالى در قرآن کریم در ضمن سرگذشت دعوت انبیاء و رسولانى چون نوح و هود و صالح و ابراهیم و شعیب و موسى (علیه السلام) این معنا را آورده و در ضمن سرگذشت عیسى و لوط و یونس (علیه السلام) به آن اشاره فرموده است.

و در آیه شریفه زیر مطلب را بطور اجمال آورده مى فرماید: ( و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحى الیه انه لا اله الا انا فاعبدون ) .

رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفى (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نیز دعوت عمومى خود را نخست با دعوت وثنى مذهبان قوم خود به طریق حکمت و موعظه حسنه و جدال به بهترین وجه به دین توحید آغاز کرد و آنان جز با مسخره کردن و آزار و اذیت آن جناب و شکنجه دادن به مؤمنین، عکس العملى نشان ندادند و کار فتنه انگیزى و شکنجه مسلمانان را به حدى از شدت رساندند که جمعى از مسلمین را ناچار کردند تا مکه را ترک گفته به سرزمین حبشه هجرت کنند، مشرکین وقتى چنین دیدند نقشه کشتن آن جناب را ریختند لذا آن حضرت به مدینه هجرت فرمود و به دنبالش دسته دسته مردم با ایمان به مدینه هجرت کردند.

و چیزى نگذشت که در صحنه هایى چون بدر و احد و خندق و جنگهاى بسیارى دیگر با مسلمین گلاویز شدند تا آنکه خداى تعالى آن جناب را در فتح مکه بر آنان پیروز ساخت و آن جناب خانه کعبه و حرم را از لوث بت هاى مشرکین پاک نموده و بت هایى که پیرامون کعبه مشرفه نصب شده بود بشکست و چون که هبل بر بالاى بام کعبه نصب شده بود لذا على (علیه السلام) را به بالاى بام فرستاد، و آن جناب آن بت بزرگ را به پایین پرت کرد (و بطورى که گفته اند: هبل بزرگترین بت مشرکین بوده و باز بطورى که ذکر کرده اند: آن را در عتبه مسجد الحرام دفن کردند).

اسلام عنایت شدیدى دارد بر اینکه ماده وثنیّت را ریشه کن کرده و دلها را از خاطراتى که انسانها را به سوى شرک مى کشاند پاک کند و نفوس بشر را از اینکه پیرامون آن بگردند و به این اعتقاد خرافى نزدیک بشوند برگرداند و این شدت عنایت اسلام از معارف اصولى و اخلاقى و احکام شرعیه اسلام به خوبى مشهود است، زیرا اعتقاد حق را تنها این میداند که : ( لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ) معبودى جز اللّه نیست و آنچه کلمه حسنى است از آن او است و او مالک هر چیز است و هستى اصیل از آن او است، خدایى است که مستقل به ذات خود و عنى از عالمیان است و هر موجودى غیر او هستیش از ناحیه او آغاز شده و برگشتش نیز به سوى او است ، خدایى که کل موجودات در تمام شؤ ون ذات، و در حدوث و بقایش نیازمند به او هستند، پس اگر کسى نسبت استقلالى هر چند ناچیزى به شیئى از اشیاء دهد و آن را به همان مقدار از خداى تعالى - نه از غیر خدا - مستقل بداند، حال یا ذاتش ‍ را مستقل از آن جناب بداند و یا صفات و اعمالش را، چنین کسى به حسب این نسبت دادن مشرک خواهد بود.

و نیز اسلام را مى بینى که خلق را دستور مى دهد به توکل جستن بر خداى تعالى و داشتن ثقه و اعتماد به او و داخل شدن در تحت ولایت و سرپرستى او و دوستى کردن با هر کس و هر چیز در راه رضاى او و دشمنى کردن با هر کس و هر چیز در راه رضاى او، و نیز دستور مى دهد به اینکه خلق اعمال خود را خالص براى او انجام دهند و از اعتماد و رکون و دلبستگى به غیر خدا نهى مى کند و نیز از اطمینان داشتن به اسباب ظاهرى و امید بستن به غیر او و از عجب ورزیدن و تکبر کردن نهى مى کنند، و همچنین از هر عمل قلبى و بدنى که معنایش استقلال دادن به غیر او و شرک ورزیدن به او است نهى مى کنند.

و نیز مى بینى که اسلام از سجده کردن براى غیر خداى تعالى و از ساختن مجسمه به شکل هر موجود سایه دار و از کشیدن تصویر هر موجود زنده و از اطاعت غیر خدا کردن و به امر و نهى غیر خدا گوش دادن و عمل کردن نهى مى کند مگر آنکه برگشت اطاعت غیر خدا به اطاعت خدا باشد، مانند اطاعت کردن از انبیاء و امامان دین که خود خداى تعالى دستور داده آنان را اطاعت کنیم و نیز اسلام را مى بینى که از بدعت نهادن و یا بدعت دیگران را متابعت نمودن و از پیروى گامهاى شیطان نهى مى کند.

و روایات وارده از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) پر است از اینکه شرک به خداى تعالى دو قسم است : شرک جلى و واضح، و شرک خفى که جایش درون دل است و اینکه شرک داراى مراتب بسیار است و به جز افراد مخلص هیچ کس نمى تواند از همه مراتب آن مبراء باشد و اینکه شرک آنقدر دقیق و نهفته است که تشخیص آن براى صاحبش از تشخیص صداى پاى مورچه بر روى سنگ بلورین آن هم در شب ظلمانى دشوارتر است.

در کافى از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که آن جناب در تفسیر آیه شریفه ( یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سلیم ) فرمود: قلب سلیم آن قلبى است که وقتى به دیدار خدا مى آید غیر خدا کسى در آن نباشد، و نیز فرمود: هر قلبى که در آن شرک و یا شکى باشد آن قلب ساقط است و اگر این همه سفارش به زهد در دنیا کرده اند، براى این است که دلهایشان براى آخرت از هر چیز غیر خدا فارغ و تهى شود.

و نیز روایت وارد شده که عبادت کردن خدا به طمع بهشت، عبادت اجیران است و عبادت کردن از ترس عذاب خدا، عبادت بردگان زیر دست است، و حق عبادت آن است که آدمى خداى تعالى را به خاطر اینکه دوستش مى دارد عبادت کند و این عبادت، عبادت بندگان گرامى و بزرگوار است و این مقامى است مکنون که جز پاکان کسى به آن دسترسى ندارد و در سابق در بحث هایى که گذشت روایاتى چند در این باب نقل شد.

10 - بناى سیره رسول خدا (ص) بر توحید و نفى شرکاء#

10 - بناى سیره رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) بر توحید و نفى شرکاء: خداى تعالى در آیه زیر برنامه اى را که به رسول گرامیش دستور داده تا آن را سیره خود در مجتمع بشرى قرار دهد بطور اجمال بیان کرده و مى فرماید:

( قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ) و نیز در آیه زیر به رخنه یافتن عقاید وثنیّت در دین حنیف آنان اشاره نموده مى فرماید: ( قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم غیر الحق و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل ) و نیز در مقام مذمت اهل کتاب فرموده : ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه و المسیح بن مریم و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا لا اله الا هو سبحانه عما یشرکون ) .

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) در اجراى احکام و حدود با تمامى طبقات بطور مساوى عمل مى کرد و هیچگونه تبعیضى را روا نمى داشت و سیره اش بر این جارى بود که فاصله طبقاتى را تا حد ممکن به حداقل رسانده و طبقه حاکم را به محکوم، و رئیس را به مرئوس، خادم را به مخدوم، غنى را به فقیر، و مردان را به زنان، و شریف را به افراد بى خانمان و گمنام نزدیک سازد در نظر آن جناب هیچ کرامت و فخر و تحکمى براى احدى بر احدى نیست مگر کرامت و مزیت تقوا، و حساب سنجش افراد در دست خدا، و حکم از آن او است.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) غنائم جنگى و اموال بیت المال را بین عموم مردم بالسّویه تقسیم مى کرد و از اینکه شخص ‍ قوى، نیرومندى خود را به رخ بکشد و به این وسیله دل ضعیف و افراد خوار و ذلیل را بشکند و متاءثر نماید نهى مى فرمود و اجازه نمى داد ثروتمند با زینت آلات خود پیش روى فقیر مسکینى خودنمایى کند و به اصطلاح معروف پز بدهد و یا حاکمان و رؤ سا شوکت خود را به رخ رعیت بکشند.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مانند یکى از افراد معمولى زندگى مى کرد و هیچ امتیازى براى خود قائل نبود نه در خوراک و کیفیت آن، نه در نوشیدنیها، نه در پوشیدنیها و کیفیت آن، نه در نشستن و جاى آن، نه در راه رفتن و نه در هیچ چیز دیگر که ما جوامع و کلیات سیره آن جناب را در جلد ششم این کتاب آوردیم.

بحثى دیگر در ادامه بحث سابق#

در این بحث، تعلیم قرآن کریم را بطور اجمال و کلى به قیاس با تعالیم ( ویدا ) و ( اوستا ) و تورات و انجیل یعنى کتاب بودائیان و مجوسیان و یهودیان و نصارا مى سنجیم و این بحث، بحثى است تحلیلى و شریف.

1- تناسخ در نظر وثنى مذهبان#

یکى از اصول اولیه اى که کیش برهمیه و امثال آن از قبیل بودائیه و صابئیه دارند اعتقاد به تناسخ است، و تناسخ این است که بگوییم عالم محکوم به کون و فساد دائمى است، پس این عالم مشهود که حس ما آن را احساس مى کند و همچنین اجزایى که در آن هست از عالم دیگرى مثل خود و سابق بر خود تکون یافته و همچنین آن عالم سابق بر این عالم نیز از عالمى قبل از خود متولد شده و پدید آمده و همچنین تا بى نهایت هر عالمى از عالم سابق بر خود متولد شده است، و این عالم به زودى فاسد مى شود همانطور که مى بینیم تک تک اجزاى آن فاسد مى شود، پس از فساد عالم ما نیز عالمى دیگر پدید مى آید و انسان در همه این عوالم زندگى مى کند اما زندگیش در این عالم مطابق و هم سنخ اعمالى است که در عالم قبلى انجام داده، اگر در عالم قبلى اعمالى صالح انجام داده و در اثر تکرار اعمال خیر ملکه اى خوب براى خود کسب کرده باشد هنگام مرگ جانش از بدنش بیرون مى آید و به کالبد بدنى دیگر مى رود و در آن بدن زندگى خوش را از سر مى گیرد و این زندگى خوش، پاداش اعمال صالحى است که در عالم قبلى انجام داده بود، و کسى که در زندگى اخلاد به زمین کند یعنى صرفا دل به مادیات ببندد و هوا و هوس خود را پیروى کند همینکه مى میرد جانش به بدنى بدبخت حلول مى کند و در عالم بعدى با انواع عذابها و ناملایمات دست و پنجه نرم مى کند مگر آنکه ( برهم ) را شناخته و با او متحد شده باشد که در این صورت از شر ولادت دوم و عذابهایى که گفتیم در آن هست نجات مى یابد و ذاتى ازلى و ابدى مى شود که خود عین بها و ارزش و سرور و زندگى و قدرت و علم است و فنا و بطلان در آن راه ندارد.

به همین جهت یک واجب دینى بر هر انسان این است که هر چه زودتر با ( برهم ) که همان اللّه مبداء همه موجودات است آشنا شود و به وى ایمان آورد و با قربانى دادن و عبادت کردن به او تقرب بجوید و نفس را با اخلاق کریمه و اعمال صالحه بیاراید که اگر انسانى نفس خود را از مادیات و دنیا پرهیز دهد و متخلق به اخلاق کریمه گردد و نفس را با تکرار اعمال نیک و کسب ملکات نیک بیاراید و با شناختن خود، ( برهم ) را بشناسد خودش برهمن مى شود و با برهم متحد مى گردد و این خود سعادت کبرى و حیات خالص است وگرنه حد اقل به برهم ایمان بیاورد و عمل صالح کند تا در حیات و عالم بعدى که آخرت او است زندگى سعید و پاکیزه اى داشته باشد.

لیکن برهم از آنجا که ذاتى است مطلقه و محیط به کل جهان و هیچ چیزى به او احاطه ندارد لذا بلند مرتبه تر و اجل از این است که انسان او را بشناسد مگر به نوعى توصیف به نفى نقایص، یعنى گفتن اینکه او جاهل و عاجز و... نیست - و نمى تواند بگوید او عالم و قادر و... هست - انسان یا از این راه مى تواند او را بشناسد و یا از راه عبادت و قربانى دادن، پس بر ما انسانها واجب است که از طریق عبادت با اولیاى او و اقویاء خلقش تقرب بجوییم تا آنها شفیعان ما نزد او شوند و آن اولیا و اقویاى خلق همان آلهه اى هستند که به جاى خدا عبادت مى شوند - البته از راه عبادت شدن مجسمه ها و اصنامشان - و این آلهه که عددشان بسیار است یا از جنس ملائکه اند و یا از جنس جن و یا از ارواح مکملین براهمه، اما پرستش شدن جن به خاطر ترس از شر آنها است و پرستش شدن دیگران به خاطر طمع و رحمت آنها و ترس از خشم آنها است که بعضى از آن آلهه همسران خدا و بعضى پسران خدا و بعضى دختران او هستند.

اینها کل معارف دینى برهمیه و تعلیماتى است که علماى مذهب براهمه به مردم مى آموزند.

لیکن آنچه از کتاب ( اوپانیشاد ) که فصل چهارم از کتاب ( ویدا ) و به منزله خاتمه اى است براى آن کتاب، به دست میاید، چه بسا با آن کلیاتى که از عقاید براهمه گذشت مطابقت ندارد هر چند که علماى مذهب براهمه این عدم تطابق و توافق را تاویل و یک دانشمند متفکر وقتى رساله هاى اوپانیشاد را که آموزنده معارف الهى است مطالعه مى کند مى بیند که هر چند این رسائل، عالم الوهیت و شؤ ون مربوط به آن، از قبیل اسماء و صفات و افعال آن یعنى آغاز خلقت و اعاده خلق، و اصل خلقت، و رزق، و زنده کردن، و میراندن و غیر اینها را توصیف مى کند طورى توصیف مى کند که امور جسمانى و مادى آنطور توصیف مى شود مثلا عالم الوهى را به اوصافى توصیف مى کند که مستلزم انقسام پذیرى و تکه تکه شدن و داشتن حرکت و سکون و انتقال و حلول و اتحاد و بزرگ شدن و کوچک گشتن و سایر احوال جسمانیت و مادیت است، و لیکن در چند جاى آن رساله ها تصریح شده به اینکه عالم الوهى ( برهم ) ذاتى است مطلقه و متعالى از اینکه حد و تعریفى آن را محدود کند، ذاتى است که داراى اسماء حسنى و صفات علیا از قبیل : علم و قدرت و حیات مى باشد، و ذاتى است منزه از صفات نقص و عوارض ‍ ماده و جسمانیت، ذاتى است که مثل او چیزى نیست، و این مطالب آنقدر در اغلب فصول ( اوپانیشاد ) تکرار شده که هر کس آن کتاب را بخواند به این مطالب بر خواهد خورد.

و در تحت عنوان ( شیت استر ) در ادهیاى ششم، آیه هشتم ( سرالاکبر ) عین این عبارت آمده ( لم یولد منه شى ء و لم یتولد من شى ء و لیس له کفوا احد ) و این خود تصریح است به اینکه برهم احدى الذات است، نه از چیزى متولد شده و نه چیزى از او متولد مى شود و احدى مثل و مانند او نیست.

و در ( اوپانیشاد ) ، ادهیاى چهارم، آیه 13 مى خوانیم که شیت استر گفته است : ( آیا براى این ذات نورانى اعمال صالح بجاى آورم و یا آن ذات روشن و ظاهر را ترک گفته، به درگاه هر فرشته اى قربانى تقدیم کنم ؟ ) .

و این خود صریح است در اینکه حق این است که غیر خداى تعالى هیچ کس و هیچ چیز عبادت نشود و به درگاه غیر خدا قربانى تقدیم نگردد بلکه سزاوار به عبادت، تنها او است و هیچ شریکى برایش نیست.

و اگر کسى به ( اوپانیشاد ) مراجعه کند در بسیارى از فصول آن مى بیند که تصریح شده به اینکه قیامتى هست و اینکه قیامت عالمى است جلیل که خلقت بدان منتهى مى شود و مى بیند که در بیان ثواب اعمال و عقاب آنها بعد از مرگ عباراتى آورده که هر چند قابل انطباق با مساءله تناسخ هست، اما متعین در آن نیست بلکه با مساءله برزخ نیز قابلیت انطباق دارد.

و در بحث هاى ایراد شده در ( اوپانیشاد ) آنچه هیچ دیده نمى شود خبر از اوثان و اصنام و عبادت کردن براى آنها و تقدیم قربانى به آنها است.

و اینهایى که ما از کتاب و یا به عبارت دیگر از رسائل ( اوپانیشاد ) نقل کردیم (که البته آنچه نقل نکردیم بیشتر از اینها است) حقایقى است بس بلند و معارفى است حق که هر انسان سلیم الفطرهاى به آن اعتماد مى کند و این مطالب - همانطور که ملاحظه مى فرمایید - تمامى اصول وثنیّت را که در اول بحث برشمردیم نفى مى کند.

و آنچه که نظر عمیق و بحث دقیق ما را بدان رهنمون مى شود این است که اینگونه مطالب، حقایق عالیه اى است که بعضى از افراد انگشت شمارى که اهل ولایت اللّه بوده اند آن را کشف کرده و به بعضى از شاگردان خود که صلاحیت آنان را به دست آورده بودند تعلیم و خبر داده اند، چیزى که هست این مردان برجسته و انگشت شمار آنچه به شاگردان خود گفته اند غالبا به طریق رمز بوده و در تعلیم خود مثالهایى نیز به کار برده اند.

و سپس شاگردان ایشان آنچه از آنان گرفتند اساس و زیربناى سنّت حیات قرار دارند سنتى که در حقیقت همان دین مجتمع است و عامه مردم به آن گرایش دارند و آن معارف دقیقى است که جز آحادى از اهل معرفت نمى تواند آن را تحمل کند و بفهمد براى اینکه سطح آن بسى بلندتر از افق فهم عامه مردم است که تنها پیرامون محسوسات و مخیلات دور مى زند و بیش از آن نصیبى از درک ندارد، و فهم عامه کجا و درک اینگونه معارف کجا، فهم و عقل عامه که هیچگونه مهارت و آشنایى از معارف حق ندارند از درک چنین مطالبى پیاده و عاجز است.

اشکالى هم که به این مذهب و سنت اجتماعى وارد است همین است که زیربناى آن هر چند معارفى است حق، اما معارفى است که در هر دوره تنها چند نفر انگشت شمار آن را مى فهمند و این نمى تواند براى کل جامعه که به اقرار خود آنان از درک آن معارف پیاده اند، دینى و سنتى اجتماعى باشد چون اولا فطرت آفرینش، انسان را با غریزه انس به یکدیگر و دور هم جمع شدن آفریده و معنا ندارد جمعیتى که دور هم جمع شده و یک مجتمع را تشکیل داده اند در درک سنت حیات از هم فاصله داشته باشند و فقط افرادى انگشت شمار آن سنت را بفهمند و دیگران نفهمند و تحمیل چنین سنت و چنین دینى بر اجتماع در حقیقت لغو کردن سنت فطرت و مخالفت با طریقه خلقت است.

علاوه بر این، این کار کنار گذاشتن طریق عقل نیز هست و حال آنکه مى دانیم طریقه عقل یکى از سه طریق درک حقایق است و آن عبارت است از: وحى و کشف و عقل، و طریقه عقل از آن دو طریقه دیگر عمومى تر و از نظر اهمیتش براى زندگى دنیوى انسان مهمتر است زیرا وحى چیزى است که جز اهل عصمت یعنى انبیاء گرام، کسى به آن دسترسى ندارد و طریقه کشف هم موهبتى است که جز به آحادى از اهل اخلاص و یقین نمى دهند و تنها طریقى که براى عموم بشر باقى مى ماند این طریق است، حتى مردم براى استفاده از دو طریق اول نیز به عقل نیازمندند.

پس همه افراد بشر در زندگى همه روزه خود احتیاج مبرم به عقل دارد و اگر طریقه اى بخواهد عقل او را از اعتبار بیندازد، این طریقه، طریقه صحیحى نیست و این باعث میشود که تقلید اجبارى را بر همه شوون مجتمع زنده و حتى بر عقاید و اخلاق و اعمال آن حاکم سازد و معلوم است که اگر چنین شود انسانیت به کلى ساقط مى گردد.

بعلاوه ، این روش باعث مى شود که سنت استعباد (برده کردن مردم ) در مجتمع انسانى جایگیر شود شاهد روشن آن نیز تجارب طولانى تاریخى در امت هاى بشریت است که در هر زمان و هر جا با دین وثنیّت زندگى کرده، سنن استعباد در او جریان یافته، و انسانها، انسانهایى مثل خود (و حتى بدتر از خود) را ارباب خود گرفتند.

2 - سرایت شرک در عبادت از وثنى ها به سایر ادیان#

ادیان عمومى دیگر نیز با اینکه اعتقاد به یگانگى اله از اصول اساسى آنها بود از خطرى که گفتیم وثنیّت را گرفتار کرد سالم نماندند و آنها نیز به شرک در عبادت گرفتار گشتند و این شرک در عبادت آنان را به عین همان ابتلاهاى وثنیت مبتلا کرد که مهمترین آنها همان سه محذور مذکور در سابق بود.

اما بودائیان و صابئان، وضعشان در این گرفتاریها روشن است و تاریخ شاهد گویاى آن مى باشد و ما قبلا فهرستى از عقاید و اعمال آنان را برشمردیم.

و اما مجوسیان، هر چند الوهیت را در ( اهورامزدا ) منحصر دانسته اند و لیکن خضوع عبادتى و تقدیسشان براى چند کس است :

1 - یزدان 2 - اهریمن 3 - ملائکه اى که موکل بر شؤ ون ربوبیتند 4 - خورشید 5 - آتش و چیزهایى دیگر، شاهد بر این معنا نیز تاریخ است که سنت عبادتى آنان و همچنین سرگذشت برده گیرى خلق از ناحیه ارباب و اختلاف طبقاتى را از آنان نقل مى کند و همچنین تدبر در مذاهب آنان و اعتبار عقل خود ما اینطور حکم مى کند که باید همه این انحرافها از ناحیه تحریف دین اصیل مجوس ‍ در بین مجوسیان راه یافته باشد، از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) هم درباره مجوسیان روایت شده که فرموده اند: ( مجوسیان پیغمبرى داشته اند که او را به قتل رساندند و کتابى داشته اند که آن را سوزاندند ) .

و اما یهود، قرآن کریم بسیارى از اعمال آنان را بیان کرده، از آن جمله این است که یهود کتاب خدا را تحریف کردند و علماى خود را به جاى خدا ارباب خود گرفتند و خداى تعالى به خاطر همین اعمالشان، فطرتشان را منکوس و سلیقه هایشان را معکوس و منحرف ساخت (و به عبارتى دیگر انحراف ظاهریشان را به انحراف در باطنشان کشاند).

و اما نصارى که ما در جلد سوم این کتاب بطور مفصل درباره انحرافات فکرى و عملى آنان صحبت کردیم، خواننده مى تواند بدانجا مراجعه نماید و اگر بخواهد مى تواند مقدمه انجیل ( یوحنا ) و رساله هاى ( بولس ) را با سایر انجیل ها تطبیق بدهد و سپس کار خود را با مراجعه به تاریخ کلیسا تکمیل کند چون گفتار در این باب بسیار طولانى است.

پس بحث عمیق در این مساءله، ما را به این نتیجه مى رساند که هر مصیبتى که تمامى مجتمعات دینى در عالم بشریت را گریبانگیر شده همه از مواریث وثنیت نخستینى است که معارف الهى و حقایق عالى حقه را بدون اینکه در قالب بیانى ساده بریزند و هم سطح افکار عامه کنند لخت و برهنه گرفته و آن را اساس سنتهاى دینى قرار دادند و بر فهم ساده عوام که جز با حس و محسوس الفتى ندارند تحمیل کردند و نتیجه اش این شد که دیدیم.

3 - اسلام گرایش به وثنیت و شرک را چگونه اصلاح کرد؟#

و اما اسلام براى اصلاح این مفاسد و رهایى بشر از این محذورها معارف عالیه را در قالب بیان ساده اى ریخت که هضمش براى فهم هاى ساده و عقول عادى آسان شود و از پشت حجاب با این حقایق تماس بگیرد و پرده پیچ شده اش را دریافت بدارد، و این طریقه اى است که براى حال عوام بسیار مفید و صالح بود، و اما خاصه که توانایى درک آن حقایق را دارند بى پرده آن را در زیباترین چهره و در بدیعترین جمال درک مى کنند و از خطر آن محذورها ایمن و مطمئن هستند و اینها در زمره آن کسانیند که خداى تعالى مورد انعامشان قرار داده یعنى انبیاء و صدیقین و شهدا و صالحینى که ( حسن اولئک رفیقا ) و خداى تعالى در این باره که معارف عالیه را تا سطح افکار عموم مردم تنزل داده و در خور فهم همگان کرده است مى فرماید: ( و الکتاب المبین انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) .

و نیز مى فرماید: ( انه لقرآن کریم فى کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون ) .

و رسول گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) هم فرمود: ( انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس على قدر عقولهم ) .

اسلام مشکل شرک و وثنیّت را در مرحله توحید از این راه حل کرده که استقلال در ذات و صفات را از تمامى موجودات بجز خداى سبحان نفى کرده و خداى تعالى را قیوم بر هر چیز دانسته است و فهم انسانها را در بین دو نقطه انحراف تشبیه و تنزیه نگه داشته و در وصف خداى تعالى فرموده است : او حیات دارد اما نه چون حیات ما (که محتاج به داشتن بدن است ) و علم دارد، اما نه چون علم ما (که نیازمند داشتن مغز و سلامتى بافته هاى آن است ) و قدرت دارد اما نه چون قدرت ما (که زائیده سلسله اعصاب است )، شنوایى دارد اما نه چون شنوایى ما (که نیازمند داشتن دستگاه شنوایى است ) و بینایى دارد اما نه چون بینایى ما (که نیازمند دستگاه بینایى است )، و کوتاه سخن اینکه : هیچ چیز مانند او نیست تا ما او را به آن چیز تشبیه کنیم و او بزرگتر از آن است که توصیف شود.

اسلام با این حال به مردم دستور داده که در این باره هیچ سخنى بدون داشتن مدرک و علم نگویند و زیر بار هیچ سخن و دعوتى در مورد اعتقادات نروند مگر با حجتى عقلى، البته حجتى که عقل و فهمشان بتواند آن را درک کند و هضم نماید.

به همین جهت اسلام توانسته است که اولا دین خدا را با آن همه معارفش هم بر عموم بشر عرضه کند و هم بر خواص، آن هم نه اینکه بعضى را به عوام و بعضى را به خواص عرضه کرده باشد بلکه خاص و عام را بطور مساوى از آن معارف برخوردار نموده و ثانیا عقل بشر را بکار انداخته و آن را که بزرگترین موهبت الهى است مهمل و بى فایده نگذاشته و ثالثا طبقات مختلفه مردم در مجتمع انسانى را به یکدیگر نزدیک کرده و آنقدر نزدیک کرده که دیگر بیشتر از آن امکان ندارد، نه طبقه اى را از این معارف برخوردار و طبقه اى دیگر را محروم کرده و نه طبقه اى را مقدم و طبقه اى دیگر را مؤ خر کرده است و در این باره فرموده : ( ان هذه امتکم امة واحدة و انا ربکم فاعبدون.

و نیز فرموده : ( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند اللّه اتقیکم ) .

این اجمال سخن بود و تو خواننده محترم مى توانى با مطالعه بحثهاى متفرقى که در این کتاب آمده به تفصیل سخن در اطراف آن را به دست آورى و اللّه المستعان.

4- پاسخ به یک شبهه در مورد توسل به معصومین و اولیاء اللّه (علیهم السلام) واظهار محبت به ایشان#

چه بسا اشخاصى اینطور بپندارند اینکه در ادعیه، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و آل معصومینش (علیهم السلام ) شفیع قرار داده شده اند و به حق آنان از خداى تعالى درخواست شده و همچنین زیارت قبور آن حضرات و بوسیدن ضریحشان و تبرک جستن به تربتشان و تعظیم آثارشان همه مصادیقى است از شرکى که در شرع از آن نهى شده و همان شرک وثنیت است، و استدلال کرده اند به اینکه اینگونه توجیه عبادى در حقیقت قائل شدن به تاءثیر ربوبى براى غیر خداى تعالى است و این خود شرک است، و مگر بت پرستان چه مى کردند؟ آنها نیز مى گفتند: این بتها شفعاء ما در درگاه خداى سبحانند و ما اگر بتها را مى پرستیم براى این منظور است که ما را قدمى به درگاه خدا نزدیک سازند. و چه فرق است در پرستش کردن غیر خدا بین اینکه آن غیر خدا پیغمبرى باشد و یا ولیى از اولیاى خدا باشد و یا جبارى از جباران و یا غیر ایشان، همه این پرستشها شرکى است که در شرع از آن نهى شده.

لیکن این اشخاص از چند نکته غفلت کرده اند: اول اینکه ثبوت تاءثیر براى غیر خدا چه تاءثیر مادى و چه معنوى ضرورى است و نمى توان آن را انکار کرد، خود خداى تعالى در کلام مجیدش تاءثیر را با همه انواعش به غیر خداى تعالى نسبت داده و مگر ممکن است غیر این باشد؟ با اینکه انکار مطلق آن ابطال قانون علیت و معلولیت عمومى است که خود رکنى است براى همه ادله توحید، و ابطال قانون مذکور، هدم بنیان توحید است.

آرى، آن تاءثیرى که خداى تعالى در کلام مجیدش از غیر خداى تعالى نفى کرده تاءثیر استقلالى است که هیچ موحدى در آن سخنى ندارد، هر مسلمان موحدى مى داند که هندوانه و سردیش، عسل و گرمیش در مزاج، از خداى تعالى است، او است که هر چیزى را آفریده و اثرش را نیز خلق کرده. و هیچ موحدى نمى گوید که : عسل در بخشیدن حرارت به بدن حاجتى به خداى تعالى ندارد. و اما اینکه بگوییم : نه هندوانه سرد است و نه عسل گرم، و نه آب اثر سردى دارد و نه آتش اثر حرارت، در حقیقت بدیهیات عقل را انکار کرده و از فطرت بشرى خارج شده ایم، خوب وقتى خداى تعالى بتواند به فلان موجود، فلان اثر و خاصیت را ببخشد چرا نتواند به اولیاى درگاهش مقام شفاعت و وساطت در آمرزش گناهان و برآمدن حاجات را ببخشد و حتى در تربت آنان اثر شفا بگذارد؟

کسانى که به اهل شفاعت یعنى به اولیاى خدا متوسل مى شوند کارشان بدون دلیل نیست آنها مى دانند که اولا خداى تعالى در کلام مجیدش به افرادى که مرضى درگاهش باشند مقام شفاعت داده و فرموده : ( و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم یعلمون ) .

و نیز فرموده : ( و لا یشفعون الا لمن ارتضى ) .

و اگر در درخواست هایشان خداى تعالى را به جاه آن حضرات و به حق آنان سوگند مى دهند در این عمل خود، دلیل دارند و آن کلام خود خداى تعالى است که مى فرماید: ( و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون ) و نیز مى فرماید: ( انا لننصر رسلنا و الذین آمنوا ) .

و اگر آن حضرات را تعظیم مى کنند و با زیارت قبورشان و بوسیدن ضریحشان اظهار محبت نسبت به آنان مى کنند و با تربت آنان تبرک مى جویند براى این است که این اعمال را مصادیقى براى تعظیم شعائر مى دانند و به آیه شریفه ( و من یعظم شعائر اللّه فانها من تقوى القلوب ) ، و آیه مودت به ذى القربى و به آیات دیگر و روایات سنت، تمسک مى کنند. پس چنین کسى که اینگونه اعمالى را انجام مى دهد مى خواهد وسیله اى به درگاه خدا برده و به آیه شریفه ( یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه و ابتغوا الیه الوسیله ) عمل کرده باشد، پس این خود خداى تعالى است که ابتغاء وسیله به آن حضرات را تشریع کرده و دوست داشتن آنان و تعظیمشان را واجب فرموده و همین دوستى و تعظیم را وسائلى به درگاه خود قرار داده است و معنا ندارد که خداى تعالى محبت به چیزى و تعظیم آن را واجب کند و در عین حال آثار آن را تحریم نماید. بنابراین هیچ مانعى در این کار نیست که کسى از راه دوستى انبیاء و امامان الهى و تعظیم امر آنان و سایر آثار و لوازمى که براى محبت و تعظیم هست به درگاه خدا تقرب بجوید، البته این در صورتى است که دوستى و تعظیم و بوسیدن ضریح و سایر آثار محبت، جنبه توسل و استشفاع داشته باشد نه اینکه این امور و این اشخاص را مستقل در تاءثیر بداند و یا این اعمال جنبه پرستش داشته باشد.

فرق بین شرک و استشفاع#

و ثانیا از فرقى که بین شرک و استشفاع هست غفلت ورزیده اند، و به عبارتى ساده تر اینکه نتوانسته اند فرق بگذارند بین اینکه کسى غیر خدا را بپرستد تا او نزد خدا شفاعتش کند و یا به خدا نزدیکش کند و بین اینکه تنها خدا را بپرستد و غیر خدا را شفیع درگاه او قرار دهد و با دوستى کردن به غیر خدا به درگاه خدا تقرب بجوید، که در فرض اول به غیر خداى تعالى استقلال داده و عبادت را خالص براى غیر خدا کرده که این خود شرک ورزیدن در عبودیت است و در صورت دوم استقلال را فقط و فقط به خداى تعالى داده و او را مخصوص به عبادت کرده و احدى را شریک او قرار نداده است.

و اگر خداى تعالى مشرکین را مذمت فرموده، براى این است که گفته بودند: ( ما الا نعبدهم لیقربونا الى اللّه زلفى ) که این گفتارشان ظاهر در این است که به غیر خدا استقلال داده اند و در عبادت تنها همان غیر خدا را در نظر مى گیرند نه خداى تعالى را و اگر گفته بودند: ما تنها خدا را مى پرستیم و در عین حال از ملائکه و یا رسولان و اولیاى خدا امید داریم که با اذن خدا ما را شفاعت کنند و کمبود ما را جبران نمایند. و یا گفته بودند: ما به این نامبردگان توسل مى جوییم و آنان را به درگاه خدا وسیله قرار مى دهیم و شعائرش را تعظیم مى کنیم و اولیایش را دوست مى داریم، هرگز مشرک نبودند بلکه شرکاى آنان همان جنبه را مى داشت که کعبه در اسلام دارد یعنى وجهه عبودیت آنان واقع مى شد نه معبود، همانطور که کعبه وجهه عبودیت مسلمین است نه معبود آنان بلکه مسلمین خداى تعالى را روبروى آن عبادت مى کنند.

و من نمى فهمم این آقایان درباره حجر الاسود و استحباب بوسیدن آن و دست مالیدن به آن را در اسلام چگونه توجیه مى کنند؟ و همچنین درباره خود کعبه چه مى گویند؟ آیا طواف پیرامون کعبه و بوسیدن و استلام حجر شرکى است که در اسلام استثناء نشده ؟ - که مساءله شرک، حکم ضرورى عقلى است و قابل تخصیص و استثناء نیست - و یا مى گویند: این کار فقط عبادت خدا است (و کعبه ) و حجر الاسود حکم طریق و جهت را دارد؟ اگر این را مى گویند، از ایشان مى پرسیم پس چه فرقى بین سنگ کعبه و بین غیر آن هست ؟ اگر تعظیم غیر خدا بر وجه استقلال دادن به آن غیر نباشد و جنبه پرستش نباشد، چرا شرک شمرده شود؟ و تمامى روایات و آیاتى که بطور مطلق به تعظیم شعائر الهى و تعظیم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و دوست داشتن آن جناب و مودت با حضرتش و حب اهلبیتش و مودت آنان سفارش کرده و همچنین سفارشات دیگرى از این قبیل، سفارشهایى است که بجا و هیچ اشکالى در آنها نیست.