تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۸ عنوان
يَحذَرُ المُنٰفِقونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَيهِم سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِما فى قُلوبِهِم ۚ قُلِ استَهزِءوا إِنَّ اللَّهَ مُخرِجٌ ما تَحذَرونَ٦٤
#وَلَئِن سَأَلتَهُم لَيَقولُنَّ إِنَّما كُنّا نَخوضُ وَنَلعَبُ ۚ قُل أَبِاللَّهِ وَءايٰتِهِ وَرَسولِهِ كُنتُم تَستَهزِءونَ٦٥
#لا تَعتَذِروا قَد كَفَرتُم بَعدَ إيمٰنِكُم ۚ إِن نَعفُ عَن طائِفَةٍ مِنكُم نُعَذِّب طائِفَةً بِأَنَّهُم كانوا مُجرِمينَ٦٦
#المُنٰفِقونَ وَالمُنٰفِقٰتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ ۚ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَيَنهَونَ عَنِ المَعروفِ وَيَقبِضونَ أَيدِيَهُم ۚ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُم ۗ إِنَّ المُنٰفِقينَ هُمُ الفٰسِقونَ٦٧
#وَعَدَ اللَّهُ المُنٰفِقينَ وَالمُنٰفِقٰتِ وَالكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خٰلِدينَ فيها ۚ هِىَ حَسبُهُم ۚ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ ۖ وَلَهُم عَذابٌ مُقيمٌ٦٨
#كَالَّذينَ مِن قَبلِكُم كانوا أَشَدَّ مِنكُم قُوَّةً وَأَكثَرَ أَموٰلًا وَأَولٰدًا فَاستَمتَعوا بِخَلٰقِهِم فَاستَمتَعتُم بِخَلٰقِكُم كَمَا استَمتَعَ الَّذينَ مِن قَبلِكُم بِخَلٰقِهِم وَخُضتُم كَالَّذى خاضوا ۚ أُولٰئِكَ حَبِطَت أَعمٰلُهُم فِى الدُّنيا وَالءاخِرَةِ ۖ وَأُولٰئِكَ هُمُ الخٰسِرونَ٦٩
#أَلَم يَأتِهِم نَبَأُ الَّذينَ مِن قَبلِهِم قَومِ نوحٍ وَعادٍ وَثَمودَ وَقَومِ إِبرٰهيمَ وَأَصحٰبِ مَديَنَ وَالمُؤتَفِكٰتِ ۚ أَتَتهُم رُسُلُهُم بِالبَيِّنٰتِ ۖ فَما كانَ اللَّهُ لِيَظلِمَهُم وَلٰكِن كانوا أَنفُسَهُم يَظلِمونَ٧٠
#وَالمُؤمِنونَ وَالمُؤمِنٰتُ بَعضُهُم أَولِياءُ بَعضٍ ۚ يَأمُرونَ بِالمَعروفِ وَيَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ وَيُقيمونَ الصَّلوٰةَ وَيُؤتونَ الزَّكوٰةَ وَيُطيعونَ اللَّهَ وَرَسولَهُ ۚ أُولٰئِكَ سَيَرحَمُهُمُ اللَّهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ٧١
#وَعَدَ اللَّهُ المُؤمِنينَ وَالمُؤمِنٰتِ جَنّٰتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ خٰلِدينَ فيها وَمَسٰكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّٰتِ عَدنٍ ۚ وَرِضوٰنٌ مِنَ اللَّهِ أَكبَرُ ۚ ذٰلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيمُ٧٢
#يٰأَيُّهَا النَّبِىُّ جٰهِدِ الكُفّارَ وَالمُنٰفِقينَ وَاغلُظ عَلَيهِم ۚ وَمَأوىٰهُم جَهَنَّمُ ۖ وَبِئسَ المَصيرُ٧٣
#يَحلِفونَ بِاللَّهِ ما قالوا وَلَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَكَفَروا بَعدَ إِسلٰمِهِم وَهَمّوا بِما لَم يَنالوا ۚ وَما نَقَموا إِلّا أَن أَغنىٰهُمُ اللَّهُ وَرَسولُهُ مِن فَضلِهِ ۚ فَإِن يَتوبوا يَكُ خَيرًا لَهُم ۖ وَإِن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللَّهُ عَذابًا أَليمًا فِى الدُّنيا وَالءاخِرَةِ ۚ وَما لَهُم فِى الأَرضِ مِن وَلِىٍّ وَلا نَصيرٍ٧٤
#منافقین حذر دارند از اینکه بر ایشان سوره اى نازل شود که از آنچه در دلهایشان است خبرشان دهد، بگو مسخره کنید که خدا آنچه را که از آن حذر دارید بیرون خواهد افکند (64)
و اگر از ایشان بپرسى (که داشتید چه مى کردید) بطور مسلم خواهند گفت داشتیم تفریح و بازى مى کردیم، بگو آیا خدا و آیات و رسول او را مسخره مى کنید (65)
عذر نیاورید، که بعد از ایمانتان کافر شدید، (و ما) اگر از طائفه اى از شما بگذریم بارى طائفه دیگرتان را بخاطر اینکه گناه پیشه بودند عذاب خواهیم کرد (66)
مردان و زنان منافق بعضى از بعض دیگرند، مردم را به کار زشت وامیدارند و از کار نیک نهى مى کنند و دستهاى خود را (از انفاق در راه خدا) باز مى گیرند، خدا را فراموش کرده اند، خدا هم ایشان را فراموش کرده، آرى، منافقین همان عصیان پیشگانند (67)
خدا به مردان و زنان منافق و به کفار، آتش جهنم وعده داده، که جاودانه در آنند، و همان بسشان است، خدا لعنتشان کرده، و براى آنان عذابى است همیشگى (68)
مانند آن کسانى که قبل از شما بودند، و نیرومندتر از شما بوده و اموال و اولادشان بیش از شما بود، و از بهره خود، برخوردار شدند، شما نیز از بهره خویشتن برخوردار شدید، چنانکه اسلاف شما از نصیب خویش برخوردار شدند، شما یاوه گفتید همانطور که ایشان یاوه گفتند، ایشان اعمالشان در دنیا و آخرت بى نتیجه شد، و ایشان، آرى، هم ایشانند زیانکاران (69)
مگر این منافقین داستان آن کسانى که قبل از ایشان بودند، یعنى معاصرین نوح و عاد و ثمود و معاصرین ابراهیم و اصحاب مدین و دهکده هاى واژگون شده را نشنیده اند، که پیغمبرانشان با معجزات بیامدند (و ایشان زیر بار نرفته و در نتیجه دچار عذاب شدند)، پس چنین نبوده که خدا ستمشان کرده باشد، بلکه آنان به خود ستم مى کرده اند (70)
مردان و زنان مؤمن بعض از ایشان اولیاء بعض دیگرند، امر به معروف مى کنند و از منکر نهى مى نمایند و نماز به پا مى دارند و زکات مى پردازند و خدا و رسولش را اطاعت مى کنند، آنها را خدا به زودى مشمول رحمت خود مى کند، که خدا مقتدریست شایسته کار (71)
خداوند مؤمنین و مومنات را به بهشت هائى وعده داده که از چشم انداز آنها جویها روان است، و آنها در آن جاودانه اند، و قصرهاى پاکیره اى در بهشتهاى عدن و از همه بالاتر رضاى خود را وعده داده که آن خود رستگارى عظیمى است (72)
اى پیغمبر ! با کافران و منافقان کارزار کن، و بر آنان سخت بگیر، و جاى ایشان (در آخرت ) جهنم است، که سرانجامیست بد (73)
به خدا سوگند مى خورند که (چیزى ) نگفته اند و حال آنکه کلمه کفر را بزبان راندند و بعد از اسلامشان کافر شدند، و به امرى همت گماردند که بدان نائل نشدند، و این غرور و سرمستى علتى نداشت جز اینکه خدا و رسولش ایشان را از کرم خود توانگر و بى نیاز کرده بود، حال اگر توبه کنند برایشان بهتر است، و اگر همچنان روى بگردانند خدا در دنیا و آخرت عذابشان کند، عذابى دردناک، و در روى زمین دوست و یاورى نخواهند داشت (74).
بیان این دسته از آیات مربوط به منافقین و توطئه آنها براى قتل پیامبر (ص) در راه تبوک#
این آیات به ذکر یک خصوصیت دیگرى از خصوصیات منافقین و زشتى دیگرى از زشتیها و جرائم آنان مى پردازد که همواره سعى داشتند با پرده نفاق آن را بپوشانند. آنان کمال مراقبت را داشتند که مبادا آن زشتى از پرده بیرون بیفتد و سوره اى از قرآن در باره آن نازل شود و نقشه شوم آنان را نقش بر آب کند.
این آیات خبر مى دهد از اینکه منافقین جمعیتى معتنابهى بوده اند، چون مى فرماید: ( ان نعف عن طائفه منکم نعذب طائفه اگر ما از طائفه اى از شما بگذریم طائفه دیگرى از شما را عذاب خواهیم کرد ) . و نیز دلالت دارد بر اینکه منافقین با یک باند دیگرى از منافقین ارتباط داشته اند، چون مى فرماید: ( المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض مردان و زنان منافق با یکدیگر ارتباط دارند ) و نیز دلالت دارد بر اینکه همه ادعاى مسلمانى و ایمان داشتند، حتى آن روزى که زبان به کلمه کفر باز کردند و کفر درونى خود را بیرون ریختند، چون آیه ( قد کفرتم بعد ایمانکم ) بخوبى بر این معنا دلالت دارد.
و نیز برمى آید همه براى پیاده کردن نقشه اى که با هم ریخته بودند فعالیت مى کردند و در موقع طرح آن به کفر خود تصریح کرده و تصمیم بر امر بزرگى گرفته بودند، که خداى تعالى میان آنان و انجام تصمیمشان حائل شد و امیدشان ناامید و نقشه ها و فعالیتهایشان خنثى گردید، و این معنا را از آیه ( و لقد قالوا کلمه الکفر و کفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ینالوا ) بخوبى مى توان فهمید.
و نیز برمى آید که پاره اى از حرکات و عملیات که از تصمیم خطرناک آنها حکایت کند از ایشان سرزده بود، که وقتى بازخواست شدند این چه کارى بوده که کردید بهانه آورده اند به عذرى که بدتر از گناه بوده و این معانى را از آیه ( ولئن سالتهم لیقولن انما کنا نخوض و نلعب ) مى توان استفاده کرد:
آیات بعد از این آیه در یک سیاق متصل و مربوط بهم، دلالت دارند بر اینکه این واقعه در ایامى اتفاق افتاده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) براى رفتن به جنگ تبوک از مدینه خارج شده و هنوز برنگشته بود، این معنا را از آیه ( فان رجعک الله الى طائفه منهم ) و آیه ( سیحلفون بالله لکم اذا انقلبتم الیهم ) مى توان فهمید.
پس خلاصه آیات این مى شود: جماعتى از کسانى که با رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) بیرون آمدند توطئه چیدند که آسیبى به آن حضرت برسانند، و در همین موقع بود که به کلمات کفرآمیزى که کفر ایشان را بعد از آنکه اسلام آورده بودند ثابت مى کرد، سخن گفته، آن را مخفى داشتند، آنگاه تصمیم گرفتند نقشه اى که براى کشتن رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) چیده اند پیاده کنند، یا بدون خبر بر سرش بریزند، و یا بنحوى دیگر آن حضرت را به قتل برسانند، خداوند کید ایشان را باطل نمود و رسواشان کرد، و پرده از روى اسرار خطرناکشان برداشت، بعد از آنکه مورد بازجوئى قرار گرفتند گفتند: ما داشتیم آهسته با هم صحبت و بازى مى کردیم، خداى تعالى به زبان پیغمبرش مورد عتابشان قرار داد که شما خدا را مسخره و آیات او و پیغمبرش را استهزاء مى کنید، آنگاه تهدیدشان مى کند به اینکه اگر توبه نکنند عذاب خواهند شد و پیغمبرش را امر مى کند تا به جهاد علیه ایشان و علیه کفار قیام کند.
با این معنا، انطباق این آیات با روایت عقبه روشن تر از روایات دیگرى است که داستانهاى دیگرى براى شان نزول این آیات نقل مى کند، و ان شاء الله به زودى بیشتر آن روایات را در بحث روایتى ایراد خواهیم نمود.
نگرانى منافقین از جهت افشاء توطئه پلیدشان توسط رسول الله (ص)#
منافقین این معنا را مى دیدند که آنچه و یا بیشتر آنچه که از اسرار خود از رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) پنهان مى دارند و در فاش نشدنش سعى بلیغ بکار مى برند و کفر و نفاق و حرفهاى مفت و خرده گیریها و استهزاءها که به خیال خود پنهانش مى دارند به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مى رسد و آنجناب از آن اسرار خبر دارد و در ضمن آیات قرآن به مردم هم مى رساند، چیزى که هست رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) آن را وحى آسمانى مى داند ولى منافقین که قطعا ایمان به وحى نازل شده توسط روح الامین نداشتند پیش خود مى گفتند در میان ما جاسوسى وجود دارد که حرفهاى ما را براى او نقل مى کند، و او هم به صورت کتابى آسمانى براى مردم مى خواند و مردم را از اسرار شبکه ما خبردار مى کند.
و بهمین جهت از نفاق و کفرى که در دلهاى ناپاک خود پنهان مى داشتند بسیار بیمناک بودند، و مى ترسیدند روزى اسرارشان فاش شود و در آن صورت رسوائى و هلاکتشان حتمى است، چون رسول خدا بر آنان حکومت دارد و هر امرى در باره آنها صادر کند قابل اجراء خواهد بود.
مى ترسیدند سوره اى نازل شود که کفر آنها و نقشه هاى شومى را که علیه پیشرفت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) و دعوت او و تمامیت کلمه او دارند همه را بر ملا کند؛ خدا به پیغمبرش دستور داد که به ایشان ابلاغ کن که خدا به آنچه که در دلها دارید واقف است و به زودى آنچه را که از بروز آن مى ترسیدید اظهار مى کند و سوره اى نازل مى کند که در آن پلیدیهاى شما را بر ملا کند.
با این بیان، معناى آیه مورد بحث روشن مى شود؛ پس اینکه فرمود: ( یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سورة ) خطاب به پیغمبر و روى سخن با آن جناب است، و آن جناب به تعلیم الهى عالم شده به اینکه این کلام که آن را براى مردم مى خواند کلام الهى و قرآنى نازل از ناحیه اوست، و لذا خداى تعالى در این آیه کلامى را که منافقین از آن مى ترسیدند این چنین توصیف کرده : ( سوره اى است نازل شده از ناحیه خدا بر مردم که یک دسته از ایشان منافقین هستند ) ؛ نه آنطور که منافقین تلقى مى کنند و مى پندارند که قرآن کلامى است بشرى که به عنوان کلامى الهى بخورد مردم داده شده.
پس، منافقین مى ترسیدند رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) کلامى را به عنوان سوره نازل شده و مربوط به منافقین بر مردم بخواند و اسرارشان را براى همه فاش ساخته، کفر و نقشه هاى خائنانه و خطرناکى را که به زحمت در زیر روپوشها پنهان داشته بودند همه را بر ملا نماید، پس در حقیقت از این بر ملا شدن مى ترسیدند.
و اینکه فرمود: ( قل استهزوا ان الله مخرج ما تحذرون ) گویا منظور از ( استهزاء ) همان نفاق درونى ایشان و آثار عملى آن است که از نفاق درونى سرچشمه مى گرفت، چرا که خداوند نفاق ایشان را استهزاء نامیده، و در سوره بقره گفتار ایشان را که حکایت از نفاق درونیشان مى کند استهزاء خوانده، و فرموده : ( و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤن ) .
پس، به شهادت این آیه معلوم شد که مقصود از استهزاء همان پنهان داشتن چیزى است که از برملا شدنش پره یز دارند، و با در نظر داشتن اینکه صیغه امر در ( استهزوا ) براى تعجیز آمده، معناى آیه چنین مى شود: ( بر نفاق خود ادامه دهید و بپوشانید آن چیزى را که از بر ملا شدنش در مرئى و منظر مردم ترس دارید، ولى بدانید که خدا همه آنها را از پرده بیرون مى افکند و آنچه را پنهان مى داشتید بر ملا مى کند و مردم را به آنچه که در دلها نهان داشتید خبردار مى سازد ) .
بنابراین، هر چند در صدر آیه مى فرماید: ( منافقین از نزول سوره اى چنین و چنان مى ترسیدند ) و لیکن در حقیقت ترسشان از این بود که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) و مردم از راز دلشان آگاه شوند، پس آیه شریفه مثل این مى ماند که بفرماید: ( منافقین از نازل شدن سوره بیمناکند، به ایشان بگو که خدا آن را نازل خواهد کرد ) ، و یا اینکه بفرماید: ( منافقین مى ترسند راز دلشان بیرون افتد، بگو هر چه مى خواهید دین خدا را استهزاء نمائید که خدا به زودى راز شما را فاش کرده، همه را از آنچه در دل نهان داشته اید اطلاع خواهد داد ) .
این را بدین جهت گفتیم تا معلوم شود هیچ اشکالى در آیه نیست، و اشکالاتى هم که کرده اند ساقط و بى اعتبار است.
مثلا یکى از آن اشکالات این است که : منافقین با اینکه در حقیقت کافر بودند و قرآن را نازل از ناحیه خدا نمى دانستند چطور در این آیه فرموده است منافقین مى ترسند سوره اى برایشان نازل شود.
اشکال دوم : با اینکه در واقع ایمان نداشتند، چطور صحیح است که بفرماید: ( سوره برایشان نازل شود ) مگر بر غیر پیغمبر و مؤمنین (یعنى بر منافقین ) هم سوره نازل مى شود؟
اشکال سوم : ترسیدن از نزول سوره که خود یک حالت درونى جدى است چطور ممکن است با استهزاء جمع شود؟.
اشکال چهارم : صدر آیه مى فرماید ( منافقین مى ترسند که سوره اى نازل شود ) آنوقت در ذیل آن مى فرماید: ( خدا بیرون مى کند آنچه را که از آن مى ترسید ) و این در حقیقت مثل این مى ماند که بفرماید: ( و خدا خارج مى کند سوره اى را و یا خدا خارج خواهد کرد تنزیل سوره را و در هر حال معنى ندارد.
بعضى ها از اشکال اول چنین جواب داده اند که جمله ( یحذر المنافقون... ) انشائى است در صورت خبر، و معنایش انشاء است نه خبر، و آن این است که منافقین باید بترسند از اینکه سوره اى برایشان نازل شود...
لیکن این وجه ضعیف است ؛ چون هیچ دلیلى بر آن نیست، علاوه بر اینکه ذیل آیه با این وجه نمى سازد، زیرا معنا ندارد بفرماید: ( منافقین باید از چنین و چنان بترسند، بگو استهزاء کنید که خدا آنچه را که از آن مى ترسید بیرون خواهد افکند ) یعنى آنچه را که واجب شد که از آن بترسید افشاء خواهد کرد، و این هیچ معنائى ندارد.
بعضى دیگر گفته اند: منافقین از روى استهزاء اظهار ترس مى کردند، نه اینکه جدا بترسند.
لازمه این جواب این است که منافقین نسبت به فاش نشدن کفر و فسق درونیشان اطمینان داشتند، و این چیزى نیست که انسان نسبت به آن اطمینان پیدا کند که احدى نمى تواند بر آنها اطلاع یابد. علاوه بر این، قرآن این حرف را تکذیب نموده و در آیات بیشمارى داستانهائى از منافقین نقل مى کند که کفر و فسق و نقشه هاى شومشان را از ترس بر ملا شدن سخت در پنهان داشتن آن سعى مى کرده اند، مانند آیات سوره بقره و سوره منافقین و غیر آندو.
آرى، منافقین چون مى دیدند اسرارشان یکى پس از دیگرى فاش مى شود یقینا از فاش شدن آن بیم داشته اند، و معنا ندارد که نسبت به آن اطمینان داشته باشند که الى الابد احدى بدانها راه نمى یابد، و اگر اظهار ترس مى کرده اند بمنظور استهزاء بوده، چطور چنین چیزى ممکن است با اینکه خداى تعالى مى فرماید: ( یحسبون کل صیحه علیهم ) .
بعضى دیگر از این اشکال چنین جواب داده اند: اکثر منافقین در باره دعوت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در شک بودند - نه اینکه یقین به دروغ بودن آن داشتند - و این عده احتمال مى دادند که سوره اى نازل شود و مردم را از منویات ایشان خبردار کند، و این ترس و هراس که از ایشان نقل شده خود اثر طبیعى شک و تردید است ؛ زیرا اگر یقین مى داشتند به اینکه رسول خدا (صلى الله علیه و آله )، رسول خدا نیست و از ناحیه خدا آیه اى نازل نمى شود، دیگر معنى نداشت که چنین ترسى در خاطرشان خطور کند، و اگر هم یقین به رسالت او مى داشتند باز هم جا نداشت که چنین ترسى به خود راه دهند، چون دلهایشان به نور ایمان آرام و مطمئن مى بود.
این جواب - که تنها جوابى است که بیشتر مفسرین بر آن اعتماد کرده اند - هر چند بظاهرش جواب روبراهى است، الا اینکه وقتى مى تواند ماده اشکال را از بیخ برکند که تعبیر آیه، ( یخاف المنافقون ان تنزل علیهم سورة ) و یا نظیر آن مى بود، که در این صورت صحیح بود بگوئیم خوف، با شک و تردید مى سازد نه با یقین.
و لیکن تعبیر آیه شریفه ( یخاف المنافقون ) نیست، بلکه ( یحذر المنافقون ) است. مى فرماید منافقین از نزول چنین سوره اى حذر داشتند نه ترس، و حذر حالتى است که با احتراز و پره یز آمیخته است، و چنین حالتى صدق نمى کند مگر بر کسى که دست به وسائلى زده باشد که خود را از آنچه که مى ترسد حفظ کند، و از شرى که احتمال مى دهد روى بیاورد نگه بدارد.
و اگر صرفا شک مى داشتند و اثرى از آن خطر احتمالى ندیده بودند و دست به وسائلى که حفظشان کند نزده بودند، دیگر پره یز و احتراز در حقشان معنا نداشت ؛ پس اینکه قرآن تعبیر کرده به اینکه ( منافقین در حذر و احتراز بودند ) خود شاهد این است که منافقین مى ترسیدند این بار هم مثل دفعات قبلى که آیات سوره بقره و غیر آن نازل شد و رسوایشان کرد آیه دیگرى نازل شود و رسوایشان کند، و بهمین جهت تعبیر کرد به ( حذر ) نه خوف و شک و تردید؛ پس، جواب صحیح و بى اشکال همان جوابى است که ما دادیم.
اشکال دوم در ارتباط با آیه (یحزر المنافقون...) و پاسخ هایى که به آن داده شده است#
اما اشکال دوم که با اینکه منافقین ایمان به خدا و قرآن نداشتند چطور مى ترسیدند آیه و یا سوره اى در باره شان نازل شود؟ بعضى ها از این اشکال چنین جواب داده اند که کلمه ( على ) در جمله ( ان تنزل علیهم ) به معناى کلمه ( فى در ) است همچنانکه در آیه ( و اتبعوا ما تتلوا الشیاطین على ملک سلیمان ) على به معناى ( فى ) آمده ؛ و معناى آیه این است : ( منافقین مى ترسیدند که در باره ایشان و در بیان حالشان سوره اى نازل شود و از منویات آنها خبر دهد ) .
و این جواب اگر جمله ( تنبئهم بما فى قلوبهم ) نبود جواب بى عیبى بود - چنانچه توضیحش خواهد آمد -.
بعضى دیگر در جواب این اشکال گفته اند: ضمیرى که در کلمه ( علیهم ) است به مؤمنین برمى گردد، نه به منافقین، و معنایش این است : ( منافقین مى ترسند از اینکه سوره اى بر مؤمنین نازل شود و آنها را از آنچه در قلوب منافقین است خبر دهد، و یا خود منافقین را از منویاتشان خبر دهد ) .
بعضى دیگر این جواب را رد کرده و گفته اند اگر ضمیر ( علیهم ) را به مؤمنین برگردانیم تفکیک در ضمائر لازم مى آید. از این نیز جواب داده اند که تفکیک ضمائر عیبى ندارد و منافاتى با بلاغت کلام ندارد، بله، اگر باعث شود که معناى کلام در هم و بر هم و غیر مفهوم بشود البته اشکال دارد؛ نه در همه جا.
بعضى دیگر این جواب را پسندیده و چنین تایید کرده اند که : اصلا تفکیک ضمایر لازم نمى آید، براى اینکه قبلا هم ضمیرى به مؤمنین برگشته بود و آن ضمیر ( لیرضوهم ) بود که مى فرمود: منافقین براى مؤمنین سوگند مى خورند تا بدینوسیله ایشان را راضى کنند، پس از آن خدا توبیخشان کرد که اگر ایمان دارید خدا و رسول سزاوارترند که شما آنها را راضى کنید.
اینک در این آیه به طریق استیناف مطلب را از سرگرفته و مى فرماید: منافقین در احترازند که مبادا سوره اى بر مؤمنین نازل شود و آنها را از آنچه منافقین در دل نهفته دارند آگاه نماید و در نتیجه وثوق و اطمینانى که مؤمنین به ایشان دارند از بین برود، با این حال که سیاق کلام درباره مؤمنین است اگر ضمیر ( علیهم ) را هم به ایشان برگردانیم تفکیکى در ضمایر بوجود نمى آید.
و لیکن این تایید صحیحى نیست، زیرا پر واضح است و جاى هیچ تردیدى نیست که موضوع بحث در این آیات و آیات بسیارى که قبل و بعد از آنها و مربوط به آنها است همه منافقین اند، نه مومنین، و سیاق، سیاق خطاب به رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است نه به مومنین ؛ و اگر در جمله ( یحلفون بالله لکم لیرضوکم ) خطاب متوجه مؤمنین شده، در حقیقت التفاتى بوده که بمنظور تذکر به یک غرض خاصى که قبلا شرح دادیم بکار رفته، و بعد از آن، جمله دوباره به سیاق قبلى و اصلى برگشته و خطاب را متوجه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نموده، پس معنا ندارد بگوئیم سیاق آیات، سیاق خطاب به مؤمنین است.
و اگر سیاق مربوط به مؤمنین بود جا داشت بفرماید: ( ان تنزل علیکم سورة تنبوکم بما فى قلوبهم مى ترسند سوره اى بر شما نازل شود و شما را به آنچه آنان در دل نهفته دارند خبر دهد ) . و هیچ جا نداشت از این تعبیر عدول نموده و ضمیر را ضمیر غایب ( علیهم ) بیاورد، در حالى که قبلا هم در باره مؤمنین سیاق غایبانه اى نگذشته بود.
علاوه، اینکه گفته است : ( اینک در این آیه بطرق استیناف مطلب را از سر گرفته ) بکلى اتصال و ارتباطى را که در میان آیات مورد بحث بچشم مى خورد از بین مى برد؛ چون در اول گفتار گفتیم این طائفه از آیات یک غرض اصلى و استقلالى دارند که همه مطالبشان در پیرامون آن است.
پس آیه شریفه ( یحذر المنافقون ) بیان علت سوگند خوردن منافقین نیست، بلکه مطلب تازه اى را شروع کرده تا غرضى را برساند که مجموع آیات یازده گانه در مقام رساندن آن غرضند.
و کوتاه سخن، آیات قبل از این آیه اسمى از مؤمنین نبرده بود تا ذهن آدمى به آن منعطف و مشغول باشد، و بمحض برخورد به ضمیرى احتمال دهد که شاید به ایشان برگردد؛ با این حال اگر ضمیر را به مؤمنین برگردانیم حق همان است که آن شخص گفته بود که تفکیک ضمیر لازم مى آید، و انصاف هم این است که این تفکیک با بلاغت منافات دارد، زیرا باعث ابهام و پیچیدگى گفتار مى شود.
پس، حق این است که ضمیر ( علیهم ) به منافقین برمى گردد - همچنانکه ما هم قبلا گفته بودیم - و این اشکال که با نداشتن ایمان چطور ممکن است خداوند بفرماید: ( نازل شود سوره اى بر ایشان، یعنى منافقین ) وارد نیست، زیرا منافقین در میان مؤمنین مى زیستند و از آنها جدا و متمایز نبودند، و با چنین آمیختگى مانعى ندارد نزول سوره بر مؤمنین را نزول بر منافقین نیز بدانیم، همچنانکه نظیر این تعبیر را در مورد مؤمنین کرده و فرموده : ( و اذکروا نعمه الله علیکم و ما انزل علیکم من الکتاب و الحکمه یعظکم به ) .
و نظیر آن را در باره اهل کتاب هم تعبیر کرده و فرموده : ( یسئلک اهل الکتاب ان تنزل علیهم کتابا من السماء ) و نیز در باره مشرکین در حکایتى از ایشان چنین فرموده : ( و لن نومن لرقیک حتى تنزل علینا کتابا نقروه ) .
و نسبت منافقین با اینکه در میان مؤمنین قرار داشتند و جزو ایشان بحساب مى آمدند در نزول قرآن بر ایشان دورتر از نسبت مشرکین و اهل کتاب که نبود، پس چطور قرآن نزول آیه را بر مشرکین و اهل کتاب نسبت میدهد و شما هیچ وحشتى نمیکنید، اما اینجا که نزول آن را به منافقین نسبت داده تعجب و اشکال میکنید ؟.
نزول و انزال و تنزیل گاهى به عنایت انتهاء با کلمه ( الى ) متعدى میشود و گاهى به عنایت بلندى و آمدن از بالا با کلمه ( على ) متعدى میگردد، و در تعبیرات قرآن هر دو جورش بسیار آمده. و منظور از نازل شدن کتاب به قومى و یا بر قومى این است که آن کتاب ( آن آیه، آن سوره ) متعرض حال آن قوم و بیان مطلبى در باره ایشان شده، که در دنیا و آخرتشان سودمند میباشد.
و اما اشکال سوم که بر حذر بودن که یک حالت درونى و جدى است با استهزاء چطور میسازد؟ بعضى از آن اینطور جواب دادهاند که از جمله ( قل استهزؤ ا ) برمى آید که حذر ایشان جدى نبوده بلکه بعنوان استهزاء حالت حذر و ترس به خود میگرفته اند.
و این جواب صحیح نیست، زیرا آیات بسیارى که قبل از این آیات در سوره بقره و نساء و سورههاى دیگر در باره ایشان نازل شده و بسیارى از نیات سوء آنان را فاش کرده بود همه دلالت دارند بر اینکه حذر و ترس منافقین جدى بوده نه بعنوان استهزاء.
علاوه، خداى تعالى تعبیراتى در باره ایشان کرده که همه از ترس واقعى آنان حکایت میکند، مثلا در سوره منافقین فرموده : ( یحسبون کل صیحة علیهم از هر صدائى میترسند و خیال میکند علیه آنهاست ) و در سوره ( بقره ) آیه ( 19 ) مثلى در باره ایشان آورده و فرموده : ( یجعلون اصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت انگشتان خود را در گوش خود میگذارند از ترس صاعقه که مبادا عذابى باشد که بر ایشان نازل میشود ) .
و حق مطلب این است که استهزاء منافقین همان نفاقشان بوده، که در ظاهر و به زبان اظهاراتى میکرده اند که مخالف با عقیده باطنیشان بوده، آیه شریفه ( و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الى شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزن ) هم این معنا را تایید میکند.
و اما اشکال چهارم که صدر و ذیل آیه با هم نمیسازد، جوابش این است که آن چیزى که از آن احتراز داشتند در حقیقت فاش شدن نفاق، و برملا شدن نیات و عقائد درونیشان بوده، و اگر از نزول سوره میترسیده اند براى همین بوده، پس محذورى که در صدر و ذیل آیه آمده یکى است، و معناى جمله ( ان الله مخرج ما تحذرون ) این است که خدا ظاهر و فاش خواهد کرد آن نفاقى را که پنهان کردهاید و از آنچه در دلها نهفته دارید خبر خواهد داد.
جواب منافقین به سؤال از رفتار توطئه گرانه شان#
کلمه ( خوض ) بطورى که در مجمع البیان گفته به معناى فرو رفتن پا در مایعى از قبیل آب و یا گل است، و لیکن استعمالش در غیر آن دو شایع شده.
راغب در مفردات میگوید: کلمه ( خوض ) به معناى عبور در آب است و لیکن بطور کنایه در اقدام به امور هم استعمال میشود و در قرآن در بیشتر مواردى که آمده مواردى است که اقدام و شروع در آنها مذموم است.
در این آیه نفرموده که از منافقین چه چیز را بپرسى، همینقدر فرموده که اگر از آنها بپرسى، و بیان نکرده آن چیست که اگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از ایشان پرسشى کند، از آن چیز پرسش خواهد کرد، و لیکن جمله ( لیقولن انما کنا نخوض و نلعب ) با در نظر گرفتن سیاقى که دارد، و کلمه ( انما ) که در آن هست دلالت دارد بر اینکه کارى بوده که از ایشان سر زده و تا اندازهاى به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) ارتباط داشته و عملى مرئى بوده که بیننده را به سوء ظن وا میداشته، و منافقین نمى توانسته اند با عذر و بهانه آن را توجیه کنند، مگر اینکه بگویند داشتیم بازى میکردیم و قصد دیگرى نداشتیم.
و این خوض و لعب که با آن عذر خواستند از اعمال زشتى است که هیچ انسانى در حال عادى به آن اعتراف نمیکند تا چه رسد به مؤمنین و کسانى که تظاهر به ایمان میکنند، آنهم مخصوصا در عملى که راجع و مربوط به خدا و رسول باشد؛ چیزى که هست منافقین وجه دیگرى که عمل خود را با آن توجیه کنند نیافتند مگر اینکه بگویند مقصود ما بازى و خوض بوده.
بهمین جهت به رسول گرامى اش دستور میدهد که بر عذرى که آورده اند توبیخشان کند، و چنین فرموده : ( بگو آیا به خدا و آیات و فرستاده او استهزاء مى کردید ) آنگاه در آخر آیات عملشان را تفسیر نموده و چنین فرموده : ( اینها به خدا قسم مى خورند که نگفتند، و حال آنکه به تحقیق کلمه کفر را گفتند و بعد از اینکه اسلام آوردند کافر شدند و به کارى دست زدند که از آن مى ترسیدند... ) .
و از مجموع همه این قرائن بدست مى آید که منافقین قصد سوئى نسبت به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) داشتند و مى خواستند آن حضرت را به قتل برسانند، و حتى دست به کار نیز شده بودند و در حین عمل حرف کفرآمیزى هم زده بودند و لیکن تیرشان به خطا رفت و شرشان از آن جناب برگردید، و چون به نتیجه نرسیدند و نقشه شان فاش گردید، رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) پرسید که مى خواستید چه بکنید؟ چنین عذر آوردند که ما داشتیم بازى میکردیم، پس رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) توبیخشان کرد و به آنها چنین فرمود: ( آیا به خدا و رسول او و آیاتش استهزاء میکردید؟ ) خداوند هم عذرشان را رد نمود و قصد واقعى آنان را بر ملا ساخت.
و کوتاه سخن، معناى آیه این است : ( من سوگند میخورم که اگر از ایشان بپرسى که چه میکردید، و مقصودتان از این حرکات بى هنگام چه بوده است ؟ ) با اینکه کاملا هویدا بود که قصد جان تو را داشتهاند مع ذلک خواهند گفت : ما قصد سوئى نداشتیم، و منظورمان از این کارهائى که تو را به گمان بد انداخته این بود که تفریحى کرده باشیم، به همین منظور داشتیم مانند سواران بازى میکردیم.
این اعتذار از ایشان در حقیقت استهزاء به خدا و آیات و رسول او بود؛ براى اینکه خود اعتراف دارند به اینکه آن کار را که کردند از راه بازى و خوض کرده اند، حال که خودشان اعتراف دارند پس به ایشان بگو: ( آیا به خدا و آیات او و رسولش استهزاء میکردید؟ ) یعنى آیا از عمل زشتى که کرده اید با یک عمل زشت دیگر که خود کفر به خدا است عذر خواهى میکنید؟
و بعید هم نیست که غرض اصلى بیان این جهت باشد که این خوض و لعب استهزاء به رسول است، و اگر خدا و آیاتش را هم ذکر کرده براى این بوده که دلالت کند بر اینکه استهزاء به رسول که خود آیتى از آیات خدا است استهزاء به آیات خدا نیز هست، و استهزاء به آیات خدا استهزاء به خداى عظیم است، پس استهزاء به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) استهزاء به خدا و آیاتش نیز هست.
معناى کلمه (طائفة)#
راغب در مفردات در معناى کلمه ( طائفة ) مى گوید: ( طوف ) به معناى گشتن دور چیزى است و به همین جهت پاسبانى را که در اطراف خانه هاى یک محله مى گردد و حراست مى کند ( طائف ) مى نامند - تا آنجا که مى گویند - و طائفه از مردم، جماعتى از ایشان است، و طائفه از هر چیز یک قطعه از آن است.
بعضى ها در آیه ( فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى الدین ) گفته اند: این کلمه گاهى به یک نفر و بیش از یک نفر گفته مى شود و بر همین قول آیه ( و ان طائفتان من المؤمنین ) و آیه ( اذ همت طائفتان منکم ) را حمل کرده اند.
و طائفه اگر در معناى جمع استعمال شود، جمع طائف مى باشد، و اگر در معناى مفرد باشد در آن صورت مى توان گفت که این کلمه، کلمه جمعى است که بطور کنایه در واحد بکار رفته، و صحیح هم هست که بگوئیم ( طائفة ) مانند ( راویة ) و ( علامة ) و امثال اینها است (که حرف ( تاء ) در آنها علامت تاکید و کثرت است ).
یکى از مفسرین این قول را که کلمه طائفه بر یکى و دو تاى از مردم نیز اطلاق میشود همچنانکه بر سه تا به بالا اطلاق مى شود، تخطئه کرده، و آنقدر مبالغه کرده که آن را غلط خوانده است و حال آنکه هیچ دلیلى بر گفتهاش ندارد، و در ماده این کلمه هیچ عدد معینى قرار نگرفته و اطلاقش بر یک قطعه از هر چیز خود مؤ ید این است که در یکى استعمال میشود.
آیه مورد بحث نهى مى کند منافقین را از عذر خواهى و اینکه این عذر خواهى فائده ندارد و لغو است، براى اینکه شما بعد از ایمانتان کافر شدید و بعد از حکم به کفر، دیگر چه فائدهاى ممکن است در عذر خواهى بوده باشد.
مراد از ایمان منافقین در جمله : ( لقد کفرتم بعد ایمانکم )#
و اینکه فرمود: ( بعد از ایمانتان ) منظور از ایمان منافقین، ایمان ظاهرى آنان است، یعنى همان تظاهرى که به ایمان مى کرده اند ( و از نظر فقه دین محکوم به مسلمانى شده بودند)، و گر نه اگر براستى داراى حقیقت ایمان و آن هدایت الهى بودند دیگر دچار گمراهى نمى شدند؛ آیه ( و لقد قالوا کلمة الکفر و کفروا بعد اسلامهم ) که در آخر آیات مورد بحث قرار دارد و بجاى ایمان اسلام را آورده - که معنایش گفتن شهادتین است - این معنا را تایید مى کند.
ممکن هم هست بگوئیم یکى از مراتب ایمان، اعتقاد و اذعان خیلى ضعیفى است که احتمال از بین رفتن هم دارد، مانند ایمان بیماردلان که خداى تعالى آنها را در شمار مؤمنین آورده، و آنوقت ایشان را با منافقین دانسته نه از منافقین، و اگر ما بتوانیم چنین مرتبه ضعیفى از ایمان را که قابل زوال باشد فرض کنیم، دیگر چه مانعى دارد افرادى داراى ایمان باشند و بعد از ایمانشان به طرف کفر بروند.
و چطور چنین فرضى ممکن نیست، و حال آنکه خداى تعالى کسانى را سراغ داده که از ایمانى قوى دست برداشته و به طرف کفر گرائیده اند، مانند آن کسى که در آیه ( و اتل علیهم نباء الذى آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الى الارض و اتبع هواء ) داستانش را آورده.
و نیز آیه ( ان الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا... ) و آیات بسیارى دیگر که در آنها متعرض کفر بعد از ایمان شده، همه وجود چنین مرتبهاى از ایمان را ممکن مى دانند، پس چه مانعى دارد که اعتقاد، مادام که اعتقاد است و به مرحله اوج نرسیده از قلب زایل شود.
بله، آن ایمان مستقر و اعتقاد راسخ است که دیگر ممکن نیست از بین برود و خدا هم در بارهاش فرموده : ( من یهد الله فهو المهتدى ) و نیز فرموده : ( فان الله لا یهدى من یضل ) .
و جمله ( ان نعف عن طائفة منکم نعذب طائفة ) دلالت دارد بر اینکه منافقین نامبرده و مورد گفتگوى این آیات، عده زیادى بوده اند و کلمه عذاب برایشان حتمى شده، و دیگر قابل برگشت نبوده اند حال، اگر بخاطر پارهاى مصالح عده اى از ایشان مورد عفو قرار گیرند، بارى، بقیه باید عذاب شوند؛ آنچه از نظم و سیاق آیه استفاده مى شود این است. و به عبارت دیگر در این جمله رابطهاى که میان شرط ( ن ) و جزا (نعذب ) هست در حقیقت رابطه ایست تبعى و طفیلى و اصل آن رابطه اى است که میان جزا و یک امر دیگرى برقرار است که شرط متعلق آن است، و آن این است که عذاب بر همه آنان واجب است، حال اگر بعضى از ایشان عفو شوند بقیه بدون تخلف عذاب خواهند شد.
از آنچه گذشت معلوم شد که اولا وجه ترتب جمله ( نعذب طائفة ) بر جمله ( ان نعف عن طائفة ) چیست،
اشکالى به آیه در مورد عفو بعضى منافقین و عذاب بعضى دیگر و پاسخ به آن#
و این اشکال که بعضیها بر آیه کرده و گفته اند ( چه ملازمه اى میان عفو از بعضى و عذاب بعضى هست و این شرطیت چه معنائى دارد؟ ) وارد نیست.
و جوابش این است که : ملازمه و لزوم در اصل، میان وجوب نزول عذاب بر جماعت و میان نزول بر بعض بوده، سپس این ملازمه از این دو طرف بجاى دیگرى یعنى به میان عفو از بعض و نزول بر بعض منتقل شده است.
و ثانیا، منظور از عفو ترک عذاب است بخاطر مصلحتى از مصالح دین، نه اینکه به معنى آمرزش باشد که مستند به توبه است، چون هیچ وجهى بنظر نمیرسد که بخاطر آن صحیح باشد بگوئیم ( اگر طائفهاى از شما را بخاطر توبهشان بیامرزیم، طائفه دیگر را بخاطر جرمشان عذاب خواهیم کرد ) با اینکه اگر منافقین همهشان توبه کنند بطور قطع همه آمرزیده خواهند شد.
به شهادت اینکه خود خداى تعالى همه را دعوت به توبه کرده و فرموده : ( فان یتوبوا یک خیرا لهم و ان یتولوا یعذبهم الله عذابا الیما فى الدنیا و الاخرة ) .
ثالثا، عفو و بلکه عذاب مذکور در آیه، عفو کردن و نکردن از عذاب دنیوى است ؛ چون به نص آیات قرآنى عفو از عذاب اخروى ممکن نیست مگر بوسیله توبه یا بوسیله شفاعت، و فرض اینجاست که در مورد منافقین نه توبهاى در کار است و نه شفاعتى ؛ اما توبه، مشخص شد که مورد نظر آیه نیست. و اما شفاعت، آنهم با آیات شفاعت ثابت شده که شفاعت در آخرت جز به مؤمنینى که ایمانشان مورد رضایت باشد نمى رسد، و ما بحث از آن را در جلد اول این کتاب گذراندیم، پس، قطعا مقصود از عفو، عفو دنیوى و مقصود از عذاب، عذاب دنیوى است.
و رابعا، هیچ مانعى نیست که بگوئیم آیه ( لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ان نعف عن طائفة... ) تتمه کلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و منظور از عفو و عذاب، عفو و عذاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از ایشان است، که یکى را سیاست کند، و آندیگرى را عفو نماید.
لیکن ظاهر آیات بعدى این است که این جمله کلام خود خداى تعالى و خطاب به منافقین است، و بدین جهت باید گفت : در آیه التفاتى بکار رفته، چون قبلا روى سخن با رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بود، اینک در این جمله خطاب را از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به منافقین برگردانیده تا بفهماند که بخاطر این عملشان در شدت خشم و غضب است، آنقدر که اکتفا نکرد به اینکه دیگران او را رسول خدا معرفى کنند، بلکه خودش برخاست و شخصا مردم را مخاطب قرار داد و آنان را از عذابى واقع شدنى و عذابى که مفرى از آن نیست بترسانید.
اوصاف عمومى و جامع منافقین#
مفسرین گفتهاند که این دو آیه جمله مستانفه هستند که حال عموم منافقین را متعرض شده و اوصاف عمومى و جامع ایشان را به عنوان معرفى برمیشمارند، و کیفرى را که خداوند در عاقبت امرشان به ایشان مى دهد نام برده آنگاه متعرض حال عموم مؤمنین شده ایشان را هم به صفات جامعى که دارند معرفى نموده و مطالبى که مایه تنبیه و بیدارى ایشان است ذکر مى کند. تا سخن در باره آنان درست در مقابل سخنانى باشد که درباره منافقین به میان آمده، دلیل این معنا این است که جزاى کفار را با منافقین یکجا آورده و فرموده : ( وعد الله المنافقین و المنافقات و الکفار... ) .
ظاهر امر این است که این آیه در مقام تعلیل جمله ( ان نعف عن طائفة منکم نعذب طائفة ) است که در آیه قبلى بود، و سیاق مخاطب بودن منافقین هنوز باقى است و قطع نشده.
پس آیه قبلى چون دلالت میکرد بر اینکه ( خداوند منافقین را رها نمى کند تا آنکه بجرم نفاقشان عذابشان کند و اگر بعضى از ایشان را بخاطر حکمت و مصلحتى عفو کند، دیگران را عذاب خواهد کرد ) لذا جاى این سؤ ال بود که کسى بپرسد: چه معنا دارد که عدهاى را بخاطر عفو رها کند و عده دیگرى را دستگیر و عذاب کند؟ و آیا این از باب:
نیست ؟ و چون جاى این سؤ ال بوده سبب را ذکر کرده تا جواب این اشکال داده شده باشد. و سبب این است که چون منافقین همه سر و ته یک کرباسند و در صفات خبیث و اعمال زشت با هم شرکت دارند، قهرا در کیفر اعمال و عاقبت احوال نیز با هم شریکند.
و اگر زنان منافق را هم ذکر کرده با اینکه قبلا صحبتى از زنان منافق به میان نیامده بود، بعید نیست براى این باشد که شدت ارتباط و کمال اتحاد میان آنان را برساند و بفهماند که در صفات نفسانى همه یک جورند، و نیز اشاره کرده باشد به اینکه پارهاى از زنان نیز اعضاى مؤ ثرى هستند در اجراء برنامه هاى منافقین و رلهاى مهمى را میتوانند در این جامعه فاسد بازى کنند.
پس، معناى آیه این شد که : نباید کسى تعجب کند که چطور خداوند بعضى از منافقین را به علتى رها کرد و بعضى دیگر را عذاب مى کند، زیرا زنان و مردان منافق محکوم به نوعى وحدت روحى هستند که همه را بصورت یک فرد درمى آورد و همه را در اوصاف و اعمال و کیفر الهى شریک مى سازد، و به همین جهت صحیح است که گفته شود: ( اگر ما بعضى را عفو کنیم بعض دیگر را عذاب خواهیم کرد ) .
آرى، همه منافقین امر به منکر و نهى از معروف مى کردند و از انفاق در راه خدا خوددارى مى نمودند. و به عبارت دیگر با اعراض از یاد خدا، خدا را فراموش کرده بودند، و چون مردمى فاسق و خارج از زى بندگى بودند خدا هم آنان را فراموش کرد و آن پاداشهائى که به بندگان خود - که همواره به یاد مقام پروردگارشان بودند - داده بود به آنها نداد.
آنگاه وعده اى را که به منافقین داده بیان نمود و فرمود: ( وعد الله المنافقین و المنافقات و الکفار - اگر کفار را عطف به منافقین کرد براى این است که منافقین نیز کافرند - نار جهنم خالدین فیها هى حسبهم ) همین کیفر ایشان را بس است، کیفرى است که بغیر ایشان نمیرسد ( و لعنهم الله ) و ایشان را دور کرد ( و لهم عذاب مقیم ) ایشان را است عذابى ثابت که هرگز زایل نمى شود و تمامى ندارد.
از این بیان روشن گردید که جمله ( نسوا الله فنسیهم... ) ، بیان جمله قبلى است که فرمود: ( یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف و یقبضون ایدیهم ) و از این بیان این نتیجه استفاده میشود که امر به معروف و نهى از منکر و انفاق در راه خدا، ذکر خداست.
راغب گفته است : کلمه ( خلاق ) فضیلتى است که آدمى آن را با خلق خود کسب نماید، و به همین معنا است در آنجا که مى فرماید: ( و ما له فى الاخرة من خلاق ) . و سایرین، کلمه نامبرده را به مطلق بهره و نصیب معنا کرده اند.
این آیه تتمه خطابى است که در جمله ( لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ) منافقین مخاطب آن بودند، و هر دو آیه در یک سیاق متصل قرار دارند. در این آیه حال منافقین تشبیه شده به حال کفار و منافقینى که قبل از ایشان بودند و این قیاس را بدان جهت آورد تا بر مطلبى که در جمله ( المنافقین و المنافقات بعضهم من بعض ) و اینکه منافقین و کفار در اعراض از یاد خدا و سرگرمى به متاع دنیا و استهزاء به آیات خدا و سرانجام بى نتیجه ماندن اعمالشان در دنیا و آخرت مثل همند، استشهاد کند.
و معناى آیه - و خدا داناتر است - این است که : شما منافقین مانند کفار و منافقینى هستید که قبل از شما بودند، آنها داراى نیرو و ثروت و اولاد بودند، بلکه ثروت و اولاد آنها از شما بیشتر بود، سرگرم بهره خود از دنیا شدند و از زندگى، سعادتى کسب نکردند.
نتیجه این همانندى این است که شما سرگرم لذت مادى شدید همانطور که آنها شدند، شما آیات خدا را استهزاء کردید همچنانکه آنها استهزاء کردند، اعمالتان در دنیا و آخرت حبط و بى نتیجه شد همچنانکه از آنان شد، شما زیانکار شدید همچنانکه آنها شدند، و به همین جهت به شما وعده آتش جاودانه داد و از رحمت خود دور کرد.
اینکه فرمود ( آنها از شما از نظر نیرو و مال و اولاد قویتر بودند ) اشاره به این است که آنها نتوانستند خدا را عاجز کنند و این قوت و نیرو بلاى حبط عمل و خسران را از آنها دفع نکرد پس شما چطور میتوانید با اینکه قوت و اموال و اولادتان از آنها کمتر است ؟!
در این آیه به سیاق چند آیه قبل که خطاب در آنها به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بود برگشته و منافقین غایب فرض شدهاند و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) حاضر، تا رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) داستانهائى را که قرآن از امم گذشته آورده برایشان بخواند و تذکر دهد که مگر داستان قوم نوح را نشنیدید که چگونه خداى سبحان تمامى آنها را غرق کرد؟ و قوم هود که خداوند بوسیله بادى صرصر و بى رحم همه را زنده بگور ساخت و قوم صالح که خدا با زلزله زیر و رویشان کرد و قوم ابراهیم که خدا پادشاهشان نمرود را بکشت و نعمت خود را از آنان سلب فرمود، و مؤ تفکات، یعنى شهرها و دهاتى از دهات قوم لوط که زیر و رو شدند - کلمه مؤ تفکات از ( ائتفکت الارض ) است، که به معناى زیر و رو شدن زمین است.
( اتتهم رسلهم بالبینات ) - یعنى با آیات و ادله و براهین واضح. این جمله بیان اجمالى همان نباى است که در صدر آیه بود، پس معنا چنین میشود: داستان قوم نوح و عاد و ثمود و سایرین این بود که پیغمبران آنان هر یک براى قوم خود آیات بینه و برهانهاى روشن آوردند ولى آنها تکذیب کردند و عاقبت امرشان به هلاکتشان انجامید، و این از سنت خدا نیست که به قومى ستم کند، این خود آنان بودند که به خود ستم کردند، زیرا خداى تعالى حق و باطل را براى آنان روشن ساخت و راه رشد را از بیراهه جدا کرد و هدایت را از ضلالت مشخص نمود، و لیکن این اقوام و امتها خودشان به خود ستم کردند، یعنى سرگرم تمتع از بهره دنیائیشان شده آیات خدا را استهزاء و انبیاى او را تکذیب نمودند
بیان حال عامه مؤمنین#
بعد از آن تذکر و بیان حال منافقین، اینک حال عامه مؤمنین را بیان میکند و مى فرماید: ( مردان و زنان با ایمان اولیاى یکدیگرند ) ، تا منافقین بدانند نقطه مقابل ایشان مؤمنین هستند که مردان و زنانشان با همه کثرت و پراکندگى افرادشان همه در حکم یک تن واحدند، و به همین جهت بعضى از ایشان امور بعضى دیگر را عهده دار مى شوند.
و به همین جهت است که هر کدام دیگرى را به معروف امر میکند و از منکر نهى مى نماید. آرى، بخاطر ولایت داشتن ایشان در امور یکدیگر است - آنهم ولایتى که تا کوچکترین افراد اجتماع راه دارد - که به خود اجازه مى دهند هر یک دیگرى را به معروف واداشته و از منکر باز بدارد.
آنگاه مؤمنین را به وصف دیگرى توصیف نموده مى فرماید: ( و یقیمون الصلوة و یؤ تون الزکوة ) نماز به پا میدارند و زکات مى پردازند؛ و این نماز و زکات دو رکن وثیق در شریعت اسلام است، اما نماز رکن عبادات غیر مالى است که رابط میان خدا و خلق است، و اما زکات رابطه اى است که در معاملات میان خود مردم برقرار است.
سپس وصف دیگرى از ایشان را برشمرده، مى فرماید: ( و یطیعون الله و رسوله ) ، در این جمله تمامى احکام شرعى را در یک جمله کوتاه ( اطاعت خدا ) و تمامى احکام ولایتى که پیغمبر در اداره امور امت و اصلاح شؤ ون ایشان دارد، از قبیل فرامین جنگى و احکام قضائى و اجراى حدود و امثال آن را در یک جمله کوتاه ( اطاعت رسول ) جمع کرده است.
هر چند مى توان گفت که اطاعت احکام خدا که از آسمان نازل شده از یک نظر دیگر اطاعت رسول است، زیرا این رسول است که براى دعوت به اصول و فروع دین قیام نموده، پس اطاعت احکام خدا اطاعت او نیز هست.
( اولئک سیرحمهم الله ) - در این جمله از این معنا خبر مى دهد که قضاى الهى شامل حال این گونه افراد شده و رحمت او اشخاص متصف به این صفات را در برخواهد گرفت. و گویا این جمله را آورد تا مقابل آن جمله اى قرار گیرد که در باره منافقین فرموده بود: ( نسوا الله فنسیهم ) . و نیز ظاهرا جمله ( ان الله عزیز حکیم ) را آورد تا رحمت خود را تعلیل کرده، بفرماید رحمت من هیچ منافاتى با عزت و سلطنتم ندارد و به هیچ وجه حکمتم را نیز دچار اختلال و وهن و آمیخته با جزاف نمى سازد.
کلمه ( عدن ) مصدر و به معناى اقامت و استوار است، مثلا گفته مى شود ( فلان عدن بالمکان ) معنایش این است که فلانى در فلانجا ماندگار شد؛ و ( معدن ) را به این جهت معدن میگویند که جواهر و فلزات در آن قطعه از زمین مستقر گشته است. و بنابراین، معناى ( جنات عدن ) بهشتهاى ماندنى و از بین نرفتنى خواهد بود.
رضوان خدا، حقیقت رستگارى است و حتى در بهشت رضاى خدا نباشد بهشت هم عذاب خواهد بود#
و معناى جمله ( و رضوان من الله اکبر ) بطورى که سیاق آن را افاده مى کند این است که خوشنودى خدا از ایشان از همه این حرفها بزرگتر و ارزنده تر است. و اگر رضوان را نکره آورد براى اشاره به این معنا است که معرفت انسان نمى تواند آن را و حدود آن را درک کند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نیست تا وهم بشر بدان دست یابد، و شاید براى فهماندن این نکته بوده که کمترین رضوان خدا هر چه هم کم باشد از این بهشتها بزرگتر است، البته نه از این جهت که این بهشتها نتیجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست - هر چند این ترشح در واقع صحیح است - بلکه از این جهت که حقیقت عبودیت که قرآن کریم بشر را بدان دعوت مى کند عبودیتى است که بخاطر محبت به خدا انجام شود، نه بخاطر طمعى که به بهشتش و یا ترسى که از آتشش داریم، و بزرگترین سعادت و رستگارى براى یک نفر عاشق و دوستدار این است که رضایت معشوق خود را جلب کند، بدون اینکه در صدد ارضاء نفس خویش بوده باشد.
و شاید به منظور اشاره به این نکته است که آیه را به جمله ( ذلک هو الفوز العظیم ) ختم نموده و این جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنین افاده مى کند که این رضوان حقیقت هر فوز و رستگارى بزرگى است، حتى رستگارى بزرگى هم که با رسیدن به جنت خلد دست مى دهد حقیقتش همان رضوان است، زیرا اگر در بهشت حقیقت رضاى خدا نباشد همان بهشت هم عذاب خواهد بود، نه نعمت.
( جهاد ) و ( مجاهدت ) به معناى سعى و بذل نهایت درجه کوشش در مقاومت است - چه به زبان باشد و چه به دست - تا آنجا که منتهى به کارزار شود.
و لیکن در قرآن کریم بیشتر در معناى کارزار استعمال شده، هر چند در غیر قتال نیز استعمال شده مانند آیه ( و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا... ) ، لیکن در آن معنا شایع است.
و هر جا که این کلمه در قتال استعمال شده تنها کفار منظورند که تظاهر به مخالفت و دشمنى دارند،
مراد از جهاد با منافقین مقاومت و خشونت در برابر آنها است#
و اما منافقین هر چند در واقع کافر و حتى از کفار هم خطرناک ترند، چون از راه کید و مکر وارد شده و کارشکنى مى کنند، لیکن آیات جهاد ایشان را شامل نمى شود، براى اینکه ایشان تظاهر به کفر و دشمنى نداشته، در عوض از سایر مسلمانان هم خود را مسلمان تر جلوه مى دهند، و با این حال دیگر معنا ندارد که با ایشان جهاد شود.
و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقین این معنا بذهن برسد که منظور از آن هر رفتاریست که مطابق مقتضاى مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحریم و ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصیحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت بسرزمین دیگرى تبعید شوند، و یا اگر ردهاى از ایشان شنیده شد کشته گردند، و اگر طور دیگرى اقتضاء داشت در حقشان عملى کنند.
خلاصه معناى جهاد با منافقین مقاومت در برابر کارشکنیها و نقشه کشیهاى ایشان است بهر وسیله اى که مصلحت باشد.
و چه بسا جمله ( و اغلظ علیهم ) در دنبال جمله ( جاهد الکفار و المنافقین ) شاهد بر این معنا باشد که مقصود از جهاد غلظت و خشونت است.
جمله ( و ماواهم جهنم و بئس المصیر ) عطف است بر امرى که قبل از آن گذشت، و شاید اگر جمله خبریه به عطف بر جمله انشائیه (امر) شده، مصحح آن این بوده که امر ( اغلظ ) در معناى خبر است، و معنایش این است که این کفار و منافقین مستوجب غلظت و خشونت و جهادند - و خدا داناتر است.
سیاق آیه اشعار دارد به اینکه منافقین عمل بسیار زشتى انجام داده و در ضمن عمل کلام زشتى هم به زبان آوردهاند و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) ایشان را مؤ اخذه نموده که چرا چنین گفته اید. در پاسخ به خدا سوگند خورده اند که ما چنین نگفته ایم، همچنانکه در آیه ( و لئن سالتهم لیقولن انما کنا نخوض و نلعب... ) گذشت که منافقین کار زشتى کرده بودند که آن را عنوان خوض و لعب داده و مى خواستند بگویند جز بازى منظور دیگرى نداشتیم.
خداى تعالى در هر دو قضیه تکذیبشان کرده، درباره انکار قولشان فرموده : ( و لقد قالوا کلمة الکفر ) آنگاه همین تکذیب را دوباره تفسیر نموده و فرموده : ( و کفروا بعد اسلامهم ) تا کسى خیال نکند از راه مبالغه گفتیم کافر شدند، نه، جدا کافر شدند، و محکوم به کفر، بعد از اسلام گشتند.
و شاید اگر در اینجا فرموده : ( و کفروا بعد اسلامهم ) با اینکه قبلا فرموده بود: ( قد کفرتم بعد ایمانکم ) براى این باشد که آیه قبلى کلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) است که بر حسب ظاهر حال منافقین که همان ایمان ادعائى خود آنان است جریان یافته و فرموده ( شما بعد از ایمانتان کافر شدید ) و اما این آیه کلام خود خداى تعالى است که عالم به غیب و شهادت است ؛ پس اگر بفرماید منافقین کافر شدند، صرف ظاهر حال را نمى گوید بلکه حقیقت حال را مى رساند، و او شهادت داده به اینکه منافقین از اصل ایمان نداشتند - نه اینکه بعد کافر شدند - و از شهادت زبانى تجاوز نکردند. پس، ایشان از همان اول مسلم بودند، نه مؤمن، و با این حرفهائى که زدند از اسلام خارج شدند.
و این خود اشاره است به اینکه آن کلمه کفرى که گفتند کلمه اى بوده که یا هر دو شهادت را و یا یکى از آندو را رد مى کرد.
ممکن هم هست بگوئیم در اول که فرمود: ( قد کفرتم... ) در مقابل عملى است (کشتن رسول خدا) که میخواستند انجام دهند، و این عمل با ایمان منافات دارد، نه با اسلام ؛ زیرا عملى که هیچ کلام رده اى همراه ندارد و آنطور هم که مى خواستند صورت نگرفت ضرر و منافاتى با اسلام ندارد، چون اسلام همان مرحله لفظ و شهادت دادن است، نه مرحله عمل ؛ بخلاف دومى که فرمود: ( و کفروا بعد اسلامهم ) که در مقابل آن، کلام رده اى است که به زبان آوردند، و معلوم است که کلام رده با اسلامى که قوامش با لفظ و کلام است منافات دارد، و با ایمان درونى و اعتقاد قلبى منافاتى ندارد.
و اما در رد این گفتارشان که در انکار عمل زشت خود گفته اند: ما داشتیم بازى مى کردیم، فرمود: ( و هموا بما لم ینالوا ) .
آنگاه در مقام سرزنش ایشان فرمود: ( و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله ) ، یعنى سبب این کینهشان این بود که خداوند آنها را از فضل خود و به برکت دینش توانگر نمود و غنیمتهائى روزیشان کرد، امنیت و آسایش ارزانیشان داشت و توانسته بودند در زیر سایه آن امنیت ثروت جمع آورى نموده و از هر طرف مال دنیا به آنها روى بیاورد، و همچنین رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) ایشان را به زندگى شایستهاى که در آن زندگى دره اى برکات آسمان و زمین باز است هدایت کرده بود، و غنیمتها را میان آن تقسیم کرده، همه را از عدالت برخوردار کرده بود، (و این مردم ناسپاس بجاى شکرگزارى دست به دشمنى و کینه توزى زدند).
پس در این سرزنش سبب سلم و رضا را سبب خشم و کینه قرار داده، و یا به عبارتى احسان و نیکى را بجاى بدى بکار برده، و در این قسم تعبیر نوعى گلایه آمیخته با مذمت نهفته است. و نظیر این تعبیر در جاى دیگر قرآن نیز آمده و آن آیه ( و تجعلون رزقکم انکم تکذبون ) است که مى فرماید: رزقى را که خدا به شما داده علت تکذیب خدا و آیات او قرار میدهید، با اینکه طبعا میبایستى رزق خدا باعث شکر نعمت او در شما بشود، همچنانکه بعضى از مفسرین نیز گفته اند کلمه ( بدل ) در آیه در تقدیر است و تقدیر آیه : ( و تجعلون بدل شکر رزقکم ) است.
ضمیرى که در ( من فضله ) است به خداى سبحان برمیگردد. صاحب مجمع البیان گفته : اگر نفرمود ( من فضلهما از فضل خدا و رسول ) براى این بوده که پاس عظمت خداى تعالى رعایت شود، و با اسم او اسم کس دیگر جمع نشود و به همین جهت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) وقتى مى شنود که گویندهاى مى گوید: ( اى مردم هر کس خدا و رسول را اطاعت کند هدایت یافته و هر کس آن دو را نافرمانى کند گمراه شده است ) ناراحت مى شود و مى فرماید تو چه بد خطیبى هستى براى مردمت ؟ پرسید: یا رسول الله ! پس چطور میبایستى بگویم. فرمود: بگو ( و هر کس خدا و رسول را نافرمانى کند ) نه اینکه بگوئى ( هر کس آندو را ) ، مگر ندیدى که در قرآن کریم خداى سبحان اینطور فرموده : ( و الله و رسوله احق ان یرضوه ) .
بعضى دیگر در جواب اینکه چرا نفرمود ( من فضلهما ) گفته اند: براى اینکه فضل خدا از خود خداست، ولى فضل رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از خودش نیست، فضل او هم از خداست، پس همه فضلها از خداست.
البته در این میان غیر از مساله تعظیم خداى سبحان نکته دیگرى نیز هست که ما در تفسیر آیه ( لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلاثة ) .
در جلد ششم این کتاب به آن اشاره نمودیم، و آن این بود که وحدت خداى سبحان از جنس وحدت عددى نیست تا صحیح باشد با یک وحدت دیگرى عدد دیگرى را بنام ( دو ) تشکیل دهد.
سپس خداى تعالى براى این منافقین بیان مى کند که با همه این گناهان مهلکه و کفر صریح و تصمیمى که به آن موفق نشدند اگر به سوى پروردگار خود بازگشت کنند خداوند توبه شان را مى پذیرد، و نیز عاقبت امر این توبه و عاقبت اعراض از آن را بیان داشته و فرموده : ( اگر توبه کنند براى خودشان خوب است ) چون منجر به آمرزش و بهشت مى شود، ( و اگر اعراض کنند، و توبه نکنند خداوند به عذاب دردناکى در دنیا و آخرت مبتلایشان مى کند ) .
اما عذاب دنیوى ایشان با سیاست و مجازات بدست پیغمبر است، و یا به استدراج و مکر خدائى، و اگر هیچ عذابى نبینند مگر همینکه دارند با نفاق خود بر خلاف نظام عالم که بر اساس راستى و ایمان تنظیم شده سیر مى کنند، همین سلسله اسباب ایشان را خرد و رسوا مى کند، و همین عذاب براى آنان بس است، همچنانکه خداى تعالى فرموده : ( و الله لا یهدى القوم الفاسقین ) . و اما عذاب آخرت ایشان معلوم است که آتش دوزخ خواهد بود.
و اینکه فرمود: ( و ما لهم فى الارض من ولى و لا نصیر ) معنایش این است که این مردم در زمین کسى را نخواهند داشت که سرپرست امورشان شود، و عذاب را از ایشان برگرداند، و همچنین یاورى نخواهند داشت که در دفع عذاب موعود کمکشان کند، براى اینکه سایر منافقین هم مثل خود اینان گرفتارند و در فساد در یک صف قرار داشته، همه بر روى یک ریشه استوارند که از سایر اسباب جهان منقطع و جداست، و در برابر آن اسباب محکوم به فنا است، پس در نتیجه نه سرپرستى دارند و نه ناصرى. و بعید نیست این جمله از آیه اشاره باشد به آن بیانى که ما در معناى عذاب دنیا کردیم.
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۶۴ تا ۷۴ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایات مختلفى که در ذیل آیه : ( یحذر المنافقون... ) و شأن نزول آن نقل شده اند#
در مجمع البیان در ذیل آیه ( یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سورة... ) ، گفته است : بعضى گفته اند این آیه در باره دوازده نفر نازل شده که در عقبه کمین کرده بودند، تا وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) در مراجعت از تبوک بدانجا مى رسد بر سرش بتازند و او را از پاى درآورند، و لیکن جبرئیل رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را از این جریان خبردار کرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازیانه به سر و صورت شتران آنان بزنند.
در آن موقع عمار یاسر زمام مرکب رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را مى کشید و حذیفه آن را از عقب مى راند، حضرت به حذیفه فرمود: به سر و صورت مرکبهاى آنها بزن. عرض کرد: من هیچ یک از ایشان را نمى شناسم. رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: اینها فلانى و فلانى هستند - و همه آنان را اسم برد. حذیفه عرض کرد: چرا نمى فرستى ایشان را بکشند. فرمود: دوست ندارم فردا عرب بگوید همینکه قدرتى بدست آورد یاران خود را کشت - نقل از ابى کیسان.
نظیر این روایت از حضرت ابى جعفر امام باقر (علیهالسلام ) نیز روایت شده، ولى در آن دارد که : در میان خود مشورت کردند که آنجناب را به قتل برسانند، یکى به دیگرى گفت اگر در این بین فهمید و پرسید چکار مى کنید، مى گوئیم مشغول بازى بودیم، و اگر هم نفهمید او را به قتل مى رسانیم.
بعضى گفته اند: جماعتى از منافقین در جنگ تبوک به یکدیگر مى گفتند این مرد خیال کرده که قصرهاى شام و قلعه هاى آن را فتح میکند، ولى هیهات ! هیهات ! که بتواند. خداى تعالى این حرف را به اطلاع رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رسانید، حضرت فرمود: آن چند نفرى را که مى روند توقیف نموده نزد من آرید، وقتى حاضرشان کردند فرمود: داشتید این حرفها را مى زدید. گفتند: اى پیغمبر خدا ما مشغول بازى بودیم. و بر این ادعایشان سوگند هم خوردند، و بدین جهت این آیه نازل شد: ( و لئن سالتهم لیقولن... ) نقل از حسن و قتاده.
و گفته شده که این واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوک به سوى مدینه اتفاق افتاد، و داستانش چنین بود که : سه و یا چهار نفر پیشاپیش رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) راه مى رفتند و استهزاء و خنده مى کردند، و لیکن تنها خنده بود و حرفى نمى زدند. جبرئیل نازل شد و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را از این قضیه خبر داد، حضرت به عمار یاسر فرمود: جبرئیل به من خبر داد که این چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مى کنند، و اگر از آنان بپرسى که چه مى کنید مى گویند: داشتیم جریان این سفر و افراد آن را تعریف مى کردیم. عمار یاسر خود را به ایشان رسانید و پرسید از چه مى خندید؟ گفتند: داریم جریان سوارگان را تعریف مى کنیم. عمار گفت : ( صدق الله و رسوله ) خود را آتش زدید، خدا شما را آتش بزند. لاجرم همگى نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمدند و عذرخواهى کردند، خداوند این آیات را نازل کرد - نقل از کلبى و على بن ابراهیم و ابى حمزه.
و نیز گفته شده که : مردى در غزوه تبوک گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اینها - یعنى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و یارانش - ندیده ام. عوف بن مالک در پاسخش گفته بود: دروغ میگوئى، اینطور نیست، و لیکن این حرفها را بدان جهت مى زنى که منافقى. آنگاه برخاست که به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) گزارش دهد؛ وقتى آمد دید قبل از او جبرئیل با وحى آسمانى خبردارش کرده است، لاجرم مرد به عذرخواهى پرداخت و گفت : ما داشتیم بازى میکردیم و آیه ( کنا نخوض و نلعب ) در این باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زید بن اسلم و محمد بن کعب.
قول دیگرى که گفته اند این است که : مردى از منافقین گفته بود محمد به ما خبر مى دهد که شتر فلانى در فلان و فلان بیابان است، و او از غیب چه خبر دارد؟ پس این آیه نازل شد - نقل از مجاهد.
و نیز گفته شده که این آیه در باره عبد الله بن ابى و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاک.
و نیز در مجمع البیان در ذیل آیه ( یحلفون بالله ما قالوا ) آمده که در شان نزول این آیه اختلاف است، بعضى گفته اند: رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) در زیر سایه درختى نشسته بود پس فرمود: بزودى مردى نزد شما مى آید که با دو چشم شیطانى به شما نگاه مى کند. چیزى نگذشت که مردى چشم کبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چیست که اینقدر تو و اصحابت مرا بدگوئى مى کنید؟ مرد رفت و رفقاى خود را بیاورد و همگى به خدا سوگند یاد کردند که چنین حرفى نزده اند، بى درنگ این آیه نازل شد - نقل از ابن عباس.
و گفته شده که در جنگ تبوک منافقین با رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) حرکت کرده بودند، در بین راه هر وقت با یکدیگر خلوت مى کردند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را ناسزا مى گفتند و اصحابش را دشنام مى دادند و دین اسلام را مورد طعنه قرار مى دادند. حذیفه این قضیه را به گوش رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رسانید، حضرت ایشان را خواست و پرسید این حرفها چیست که از شما براى من نقل مى کنند. آنها قسم خوردند که ما چنین سخنانى نگفته ایم - نقل از ضحاک.
و نیز گفته شده که این آیه در باره جلاس بن سوید بن صامت نازل شده، و جهتش این بود که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) روزى در تبوک خطابه اى ایراد فرمود و در آن خطابه منافقین را پلید خواند و سرزنش کرد. جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه که مى گوید راستگو باشد ما از خران بدتر باشیم. عامر بن قیس این سخن را بشنید و در جواب گفت : آرى، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدترید. بعد از آنکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به مدینه بازگشت عامر بن قیس به حضورش شتافته، جریان را به عرضش رسانید. جلاس در جواب گفت : اى رسول خدا! او دروغ میگوید.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به آنها دستور داد تا کنار منبر سوگند یاد کنند. جلاس برخاست و کنار منبر ایستاده، قسم خورد که چنین حرفى نزده است. عامر هم برخاست و سوگند یاد کرد که او چنین حرفى را زده و اضافه کرد بار الها در باره هر یک از ما که راستگو هستیم آیهاى بر پیغمبر صادقت نازل فرما.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و همه مؤمنین آمین گفتند؛ پس قبل از آنکه جمعیت متفرق شود جبرئیل نازل شد و این آیه را بیاورد، تا رسید به جمله ( فان یتوبوا یک خیرا لهم ) .
جلاس گفت : یا رسول الله ! خدا حقیقت این مطلب را که من آماده توبه هستم به تو رسانید؛ عامر بن قیس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اینک استغفار مى کنم و به درگاه خدا توبه مى برم. پس رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) توبه اش را پذیرفت - نقل از کلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.
و از قتاده نقل شده که گفته است : آیه مورد بحث در باره عبد الله بن ابى بن سلول نازل شده که گفته بود: ( لئن رجعنا الى المدینة لیخرجن الاعز منها الاذل ) ، اگر به مدینه مراجعت کردیم البته باید اربابان عزت و ثروت (یهودیان ) مسلمانان ذلیل (فقیر) را از شهر بیرون کنند.
و از زجاج و واقدى و کلبى نقل شده که گفته اند: این آیه در شان اهل عقبه نازل شده که با یکدیگر مشورت کردند که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را در مراجعتش از تبوک در عقبه از پاى درآورند و نقشهشان این بود که نخست تنگ زین مرکب آنجناب را پاره کرده و سپس آن را سیخ بزنند تا در نتیجه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بیفتد. خداى تعالى رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ؛ و همین، خود یکى از معجزات آنحضرت بشمار آمده، چون مشورت منافقین بسیار محرمانه و سرى بود و ممکن نبود احدى آنهم بلافاصله از آن خبردار شود.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به عقبه رسید در حالى که عمار و حذیفه با او بودند که یکى از جلو و دیگرى از عقب شتر آنجناب را سوق مى دادند؛ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به مردم دستور داد که از ته دره عقبه عبور کنند. و آن عدهاى که تصمیم گرفته بودند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را به قتل برسانند، دوازده و یا پانزده نفر بودند؛ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) ایشان را شناخت و یک یک آنان را اسم برد - مشروح این داستان در کتاب واقدى آمده است.
امام باقر (علیه السلام ) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قریش و چهار نفر از طوائف دیگر عرب بودند.
کدامیک از روایات با آیات مورد بحث تطبیق مى کند؟#
مؤلف: این بود آنچه صاحب مجمع البیان - رحمة الله علیه - در ذیل آیه مورد بحث آورده، و آنچه که ایشان آورده از روایات مرویه در کتب تفسیر و جوامع حدیث از کتابهاى دو فریق است، و در این میان روایات دیگرى است که ایشان آنها را نیاورده و نیاوردنش هم بهتر است، لذا ما هم از نقل بیشتر آنها خوددارى مى کنیم.
و اما آنچه که از روایات نقل کرده هیچ یک از آنها با آیات مورد بحث تطبیق نمى کند، مگر حدیث عقبه. که یک بار آن را در تفسیر آیه اولى نقل کرده و یک بار هم در تفسیر آیه دومى، یعنى آیه ( یحلفون بالله ما قالوا... ) .
و اما سایر روایات وارده روایاتى است که قصص و وقایع متفرقى را متضمن است که اگر صحیح باشد و چنین وقایعى رخ داده باشد از قصه هاى منافقین خواهد بود و نسبت به آیات مورد بحث کمترین ارتباطى ندارد.
و این آیات - همچنانکه در بیان سابق از نظرتان گذشت - یازده آیه است که بهم مربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مى کنند و آن عبارتست از نقل یکى از داستانهاى منافقین که مى خواستند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را ترور کنند، و در ضمن سخنى گفته بودند که از کفر درونیشان حکایت داشت، و خداى تعالى میان ایشان و انجام نقشه شومشان حائل گردید، و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از ایشان از آنچه تصمیم داشته و آنچه که گفته بودند پرسید و بازجوئى فرمود. آنها عمل خود را تاویل و گفته خود را انکار نموده، بر آن سوگند یاد کردند، پس خداى تعالى انکار و قسمشان را تکذیب کرد.
این آن مقدار مطلبى است که از خلال آیات استفاده مى شود، و این معنا در میان همه روایات جز بر روایت مربوط به داستان عقبه تطبیق نمى کند.
و هیچ مجوزى نیست که ما در تفسیر آیات به آن روایات استناد جوئیم، مگر اینکه مسلک آقایان را داشته باشیم که مضمون روایات را بر آیات تحمیل مى کنند. چه اینکه الفاظ آیات با این تطبیق مساعد باشد و چه اینکه نباشد و هر چند در میان خود روایات اختلاف فاحش که خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد، و هر که مراجعه کند خواهد دید که وضع روایات نامبرده این بحث چنین است.
مضافا بر اینکه، در این روایات نقطه ضعف دیگرى وجود دارد و آن این است که از آنها استفاده مى شود که مى خواهند بگویند آیات مورد بحث در سیاق واحد و در مقام بیان یک غرض واحد نیستند، بلکه هر چند آیه آن، در مقام بیان غرضى غیر از غرض چند آیه دیگر است و هر دسته براى خود شان نزول جداگانه اى دارد - با اینکه خواننده محترم توجه فرمود که آیات مذکور یک سیاق واحد و متصل است و جز بیان یک غرض، هدف دیگرى ندارد.
و در الدر المنثور است که عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشیخ از کلبى روایت کرده اند که گفته است : وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از جنگ تبوک برمى گشت، در روبرویش سه دسته در حرکت بودند که خدا و رسول و قرآن را استهزاء مى کردند. راوى مى گوید: یکى از آنها مردى بود به نام یزید بن ودیعه که خیلى در این گفتگوها با ایشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها کنار مى کشید، و به همین جهت آیه نازل شد که ( اگر از طائفه اى از شما بگذریم طائفه دیگر شما را عذاب خواهیم نمود ) و آن یک نفر را طائفه نامید.
مؤلف: همین روایت منشا شده که بعضیها بگویند کلمه طائفه بر یک نفر هم اطلاق مى شود، با اینکه آیه شریفه به منزله کنایه است، نه تسمیه (نامگذارى )، و نظیر این کنایات در آیات قرآن بسیار است، و ما قبلا بدان اشاره کردیم.
و نیز در همان کتاب است که ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده که گفت : این آیه در شان عده اى از منافقین قبیله بنى عمرو بن عوف که یکى از ایشان ودیعة بن ثابت و دیگر مردى از اشجع - همسوگند بنى عمرو بن عوف - به نام محشى بن حمیر بود نازل شد، نامبردگان در موقعى که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رهسپار تبوک بود با آنحضرت راه مى پیمودند؛ یکى از ایشان به دیگرى گفت شما خیال مى کنید مردم روم هم مثل سایر مردم کارزار مى کنند؟ به خدا قسم فردا مى بینیم همه شما را که با طناب دستهایتان را بسته باشند و به اسیرى ببرند.
محشى بن حمیر گفت : من حاضر و راضیم به هر نفر ما صد تازیانه بزنند و در عوض آیه قرآنى نازل نشود و گفته هاى ما را فاش نکند.
رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به عمار فرمود: خودت را برسان به این چند نفر، که خود را آتش زدند، و از ایشان بپرس چه گفتگو مى کردند، اگر بکلى منکر شدند و گفته هاى خود را کتمان کردند بگو شما چنین و چنان گفتید. عمار خود را به ایشان رسانید و پرسید چه مى گفتید؟ نفرات یکسره به حضور رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمده، عذرخواهى کردند و آیه شریفه ( لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ان نعف عن طائفة منکم ) نازل شد، و آن شخصى که خداى تعالى از او عفو فرمود محشى بن حمیر بود که بعدا به نام عبد الرحمان نامیده شد، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرماید وکسى هم محل شهادتش را نداند. خداوند دعایش را مستجاب نموده، او در یمامه به شهادت رسید و کسى نفهمید قاتلش که بود و در کجا به خاک سپرده شد عینى و اثرى از او باقى نماند.
مؤلف: داستان محشى بن حمیر در تعدادى از روایات وارد شده، چیزى که هست به فرضى هم که صحیح باشند مستلزم آن نیست که بگوئیم آیه شریفه در باره آن نازل شده. علاوه بر اینکه، میان مضمون این روایات و مضمون آیات تفاوت بسیارى است. و بر ما هم واجب نیست که بهر داستانى از داستانهاى زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) برمى خوریم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به یکى از آیات قرآن ببندیم، آنگاه آیه را به همان داستان تفسیر نموده و آن را حاکم بر آیه قرار دهیم.
و در الدر المنثور است که ابن جریر، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشیخ از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : چقدر امشب شبیه دیشب است. آنگاه آیه ( کالذین من قبلکم کانوا اشد منکم قوة... و خضتم کالذین خاضوا ) را تلاوت نموده، گفت : مقصود بنى اسرائیل اند که اینک ما مسلمانان هم داریم مثل آنها میشویم، و به آن خدائى که جان من در دست اوست روش یهود را آنچنان پیروى خواهید کرد که حتى اگر ایشان به سوراخ سوسمارى بروند شما هم بدنبالشان خواهید رفت.
مؤلف: این روایت را مجمع البیان نیز از ابن عباس نقل کرده است.
و نیز در مجمع البیان از تفسیر ثعلبى از ابى هریره از ابى سعید خدرى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل شده که فرمود: شما مسلمانان نیز روشى را پیش خواهید گرفت که امم گذشته پیمودند، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع، حتى اگر یکى از ایشان به درون سوراخ سوسمارى درآید شما نیز در خواهید آمد. گفتند: یا رسول خدا همانطورى که فارسیان و رومیان و اهل کتاب کردند؟ فرمود: پس اینکه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود، مگر غیر از اینها که نام بردى مردم دیگرى هم هستند؟
و نیز در همان کتاب از تفسیر ثعلبى از حذیفه منقول است که : منافقینى که امروز در بین شما هستند بدترند از منافقینى که در زمان رسول خدا بودند. پرسیدیم : چطور؟ گفت : منافقین معاصر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نفاق خود را پنهان میداشتند، و لیکن منافقین امروز نفاق خود را آشکار مى کنند.
چند روایت در بیان مقصود از جمله: ( نسوا الله فنسیهم )#
و در عیون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزیز بن مسلم روایت مى کند که گفت : من از حضرت رضا (علیه السلام ) معناى جمله ( نسوا الله فنسیهم ) را پرسیدم ؛ فرمود: خداى تعالى دچار فراموشى و سهو نمى شود، نسیان و سهو از خصوصیات مخلوق حادث است، مگر نشنیده اى که خداوند فرموده : ( و ما کان ربک نسیا پروردگار تو فراموش کار نیست ) . معناى اینکه در آن آیه فرمود: ( خدا را فراموش کردند خدا هم ایشان را فراموش کرد ) این است که به کیفر اینکه خدا را فراموش کردند خدا هم خود ایشان را از یاد خودشان برد و در نتیجه خود را فراموش کردند، همچنانکه در جاى دیگر فرموده : ( و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون و نباشید مثل کسانى که خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یادشان برد، ایشان همان مردم فاسقند ) و اگر در آن آیه دیگر فرموده : ( فالیوم ننساهم کما نسوا لقاء یومهم هذا ) معنایش این است که ما امروز ایشان را وا مى گذاریم همانطورى که ایشان خدا را ترک گفته و خود را براى دیدار امروزشان آماده نساختند.
و در تفسیر عیاشى از جابر از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده که از آیه ( نسوا الله ) سؤ ال شد، ایشان در جواب فرمود: اطاعت خدا را ترک کردند، پس ایشان را فراموش کرد یعنى ترک کرد.
و در همان کتاب از ابى معمر سعدانى روایت شده که گفت : على (علیه السلام ) در معناى آیه ( نسوا الله فنسیهم ) فرمود: مقصود این است که ایشان خدا را در دار دنیا فراموش کردند و او را اطاعت ننموده، به او و رسولش ایمان نیاوردند، خدا هم ایشان را در روز قیامت فراموش کرد، یعنى از ثواب خود بهره اى براى آنان نگذاشت و در نتیجه مانند کسانى شدند که در تقسیم خیر از قلم افتاده باشند.
مؤلف: این روایت را مرحوم صدوق هم در کتاب معانى به سند خود از ابى معمر از امام على بن ابیطالب (علیه السلام ) نقل کرده است.
و در کافى به سند خود از ابى بصیر از امام ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت کرده که در ضمن حدیثى در معناى ( و المؤ تفکات اتتهم رسلهم بالبینات ) فرمود: مقصود از ایشان قوم لوط است که ( ائتفکت علیهم ) یعنى زمین برایشان زیر و رو شد، و پائین و بالا گردید
و در تهذیب به سند خود از صفوان بن مهران آورده که گفت : به امام صادق (علیه السلام ) عرض کردم زن مسلمان نزد من مى آید، او مرا به شغلم (چارپادار) میشناسد و من او را به مسلمانى مى شناسم، و او محرمى ندارد، آیا او را حمل بکنم ؟ فرمود: عیب ندارد، حمل کن، زیرا مؤمن براى زن مؤمن محرم است، آنگاه این آیه را تلاوت نمود: ( و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض ) .
روایاتى در مورد خشنودى و رضاى الهى درذیل جمله : ( و رضوان من الله اکبر )#
مؤلف: این روایت را عیاشى در تفسیر خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل کرده.
و در تفسیر عیاشى از ثویر از على بن الحسین (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: وقتى اهل بهشت وارد بهشت شده و ولى خدا به جنات و قصرهاى خود درآید و هر مؤمنى بر اریکه (تخت ) خود تکیه زند، خدمت گزارانش به دورش حلقه مى زنند، و شاخه هاى پر میوه، خود را به طرفش خم مى کنند و در پیرامونش چشمه سارها جوشیدن مى گیرد و از چشم اندازش نهرها به جریان مى افتد و برایش بساطها گسترده مى گردد و پشتیها برایش مى گذارند و هر چه را که بخواهد و اشتها کند قبل از آنکه به زبان آورد خدامش برایش حاضر مى سازند و برایش حور العین از جنان بیرون مى آیند و بندگان خدا آنچه که خدا بخواهد در این حالت و در این تنعم بسر مى برند.
تا آنکه پروردگار جبار براى آنان تجلى نموده مى فرماید: اى اولیاء و اى اهل طاعت من ! و اى ساکنان بهشت من که در جوار من منزل گرفته اید! میل دارید به شما از کرامتى بالاتر از آنچه دارید خبر دهم ؟ عرض مى کنند: پروردگارا آن چیست که از این بهشت که هر چه بخواهیم در آن مى یابیم بهتر و بالاتر است ؟.
بار دیگر همان پرسش تکرار میشود و عرض مى کنند: پروردگارا، بله ؛ آن کدام خیر مى باشد که بهتر از این بهشت است ؟ خداى تعالى فرماید: رضایت من از شما و دوستى من نسبت به شما است که از آن لذتها و نعمتها که در آنید بهتر است. بعرض میرسانند: آرى، پروردگار ما! رضایت تو از ما، و محبت تو، به ما، بهتر و گواراتر است.
آنگاه على بن الحسین (علیه السلام ) این آیه را تلاوت فرمود: ( وعد الله المؤمنین و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها و مساکن طیبة فى جنات عدن و رضوان من الله اکبر ذلک هو الفوز العظیم ) .
و در الدر المنثور است که ابن مردویه از جابر روایت کرده که گفت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: وقتى اهل بهشت به بهشت درمى آیند خداى تعالى مى فرماید: آیا بیش از این، چیز دیگرى مى خواهید تا برایتان آماده سازم ؟ عرض مى کنند: پروردگارا مگر چیز دیگرى هم مانده که در اینجا فراهم نشده باشد؟ مى فرماید: آرى (بالاتر از همه این نعمتها) رضاى من است که تا ابد بر شما خشم نمى گیرم.
مؤلف: این معنا در روایات بسیارى از طریق شیعه و سنى وارد شده است.
در جامع الجوامع از ابى درداء از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل کرده که فرمود: عدن خانه خدا است که هیچ چشمى آن را ندیده و صورتش به قلب هیچ بشرى خطور نکرده و غیر از سه طائفه کسى را در آن راه نیست : انبیاء، صدیقین و شهداء. خداى تعالى فرموده : خوشا بحال کسى که بدرون تو درآید.
مؤلف: عمومیت بهشت که روایت آن را میرسانید منافاتى با اختصاص آن براى سه طائفه ندارد، زیرا از آیه ( و الذین آمنوا بالله و رسله اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم کسانى که ایمان آوردند به خدا و فرستادگانش، ایشانند همان صدیقین و شهداء نزد پروردگارشان ) استفاده میشود که خداى سبحان عموم مؤمنین را به شهدا و صدیقین ملحق میکند.
در تفسیر قمى در ذیل آیه ( یا ایها النبى جاهد الکفار و المنافقین... ) گفته است : پدرم از ابن ابى عمیر از ابى بصیر از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: با کفار و منافقین جهاد کن و ایشان را ملزم به انجام فرائض ساز.
و در الدر المنثور است که بیهقى در کتاب شعب الایمان از ابن مسعود روایت کرده که گفت : بعد از آنکه آیه ( یا ایها النبى جاهد الکفار و المنافقین ) نازل شد به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دستور داده شد تا بدست خود با کفار و منافقین مبارزه کنند، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نیز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برایش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئى با ایشان مبارزه کند.
مؤلف: در این روایت از حیث ترتیب اجزاء جهاد و امر به معروف تشویشى است، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن.
