تفسیر آیات ۶۴ تا ۷۴ سورهٔ توبه

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۱۸ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۶۴ تا ۷۴ است.

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایات مختلفى که در ذیل آیه : ( یحذر المنافقون... ) و شأن نزول آن نقل شده اند#

در مجمع البیان در ذیل آیه ( یحذر المنافقون ان تنزل علیهم سورة... ) ، گفته است : بعضى گفته اند این آیه در باره دوازده نفر نازل شده که در عقبه کمین کرده بودند، تا وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) در مراجعت از تبوک بدانجا مى رسد بر سرش بتازند و او را از پاى درآورند، و لیکن جبرئیل رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را از این جریان خبردار کرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازیانه به سر و صورت شتران آنان بزنند.

در آن موقع عمار یاسر زمام مرکب رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را مى کشید و حذیفه آن را از عقب مى راند، حضرت به حذیفه فرمود: به سر و صورت مرکبهاى آنها بزن. عرض کرد: من هیچ یک از ایشان را نمى شناسم. رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: اینها فلانى و فلانى هستند - و همه آنان را اسم برد. حذیفه عرض کرد: چرا نمى فرستى ایشان را بکشند. فرمود: دوست ندارم فردا عرب بگوید همینکه قدرتى بدست آورد یاران خود را کشت - نقل از ابى کیسان.

نظیر این روایت از حضرت ابى جعفر امام باقر (علیهالسلام ) نیز روایت شده، ولى در آن دارد که : در میان خود مشورت کردند که آنجناب را به قتل برسانند، یکى به دیگرى گفت اگر در این بین فهمید و پرسید چکار مى کنید، مى گوئیم مشغول بازى بودیم، و اگر هم نفهمید او را به قتل مى رسانیم.

بعضى گفته اند: جماعتى از منافقین در جنگ تبوک به یکدیگر مى گفتند این مرد خیال کرده که قصرهاى شام و قلعه هاى آن را فتح میکند، ولى هیهات ! هیهات ! که بتواند. خداى تعالى این حرف را به اطلاع رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رسانید، حضرت فرمود: آن چند نفرى را که مى روند توقیف نموده نزد من آرید، وقتى حاضرشان کردند فرمود: داشتید این حرفها را مى زدید. گفتند: اى پیغمبر خدا ما مشغول بازى بودیم. و بر این ادعایشان سوگند هم خوردند، و بدین جهت این آیه نازل شد: ( و لئن سالتهم لیقولن... ) نقل از حسن و قتاده.

و گفته شده که این واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوک به سوى مدینه اتفاق افتاد، و داستانش چنین بود که : سه و یا چهار نفر پیشاپیش رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) راه مى رفتند و استهزاء و خنده مى کردند، و لیکن تنها خنده بود و حرفى نمى زدند. جبرئیل نازل شد و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را از این قضیه خبر داد، حضرت به عمار یاسر فرمود: جبرئیل به من خبر داد که این چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مى کنند، و اگر از آنان بپرسى که چه مى کنید مى گویند: داشتیم جریان این سفر و افراد آن را تعریف مى کردیم. عمار یاسر خود را به ایشان رسانید و پرسید از چه مى خندید؟ گفتند: داریم جریان سوارگان را تعریف مى کنیم. عمار گفت : ( صدق الله و رسوله ) خود را آتش زدید، خدا شما را آتش بزند. لاجرم همگى نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمدند و عذرخواهى کردند، خداوند این آیات را نازل کرد - نقل از کلبى و على بن ابراهیم و ابى حمزه.

و نیز گفته شده که : مردى در غزوه تبوک گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اینها - یعنى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و یارانش - ندیده ام. عوف بن مالک در پاسخش گفته بود: دروغ میگوئى، اینطور نیست، و لیکن این حرفها را بدان جهت مى زنى که منافقى. آنگاه برخاست که به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) گزارش دهد؛ وقتى آمد دید قبل از او جبرئیل با وحى آسمانى خبردارش کرده است، لاجرم مرد به عذرخواهى پرداخت و گفت : ما داشتیم بازى میکردیم و آیه ( کنا نخوض و نلعب ) در این باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زید بن اسلم و محمد بن کعب.

قول دیگرى که گفته اند این است که : مردى از منافقین گفته بود محمد به ما خبر مى دهد که شتر فلانى در فلان و فلان بیابان است، و او از غیب چه خبر دارد؟ پس این آیه نازل شد - نقل از مجاهد.

و نیز گفته شده که این آیه در باره عبد الله بن ابى و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاک.

و نیز در مجمع البیان در ذیل آیه ( یحلفون بالله ما قالوا ) آمده که در شان نزول این آیه اختلاف است، بعضى گفته اند: رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) در زیر سایه درختى نشسته بود پس فرمود: بزودى مردى نزد شما مى آید که با دو چشم شیطانى به شما نگاه مى کند. چیزى نگذشت که مردى چشم کبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چیست که اینقدر تو و اصحابت مرا بدگوئى مى کنید؟ مرد رفت و رفقاى خود را بیاورد و همگى به خدا سوگند یاد کردند که چنین حرفى نزده اند، بى درنگ این آیه نازل شد - نقل از ابن عباس.

و گفته شده که در جنگ تبوک منافقین با رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) حرکت کرده بودند، در بین راه هر وقت با یکدیگر خلوت مى کردند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را ناسزا مى گفتند و اصحابش را دشنام مى دادند و دین اسلام را مورد طعنه قرار مى دادند. حذیفه این قضیه را به گوش رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رسانید، حضرت ایشان را خواست و پرسید این حرفها چیست که از شما براى من نقل مى کنند. آنها قسم خوردند که ما چنین سخنانى نگفته ایم - نقل از ضحاک.

و نیز گفته شده که این آیه در باره جلاس بن سوید بن صامت نازل شده، و جهتش این بود که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) روزى در تبوک خطابه اى ایراد فرمود و در آن خطابه منافقین را پلید خواند و سرزنش کرد. جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه که مى گوید راستگو باشد ما از خران بدتر باشیم. عامر بن قیس این سخن را بشنید و در جواب گفت : آرى، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدترید. بعد از آنکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به مدینه بازگشت عامر بن قیس به حضورش ‍ شتافته، جریان را به عرضش رسانید. جلاس در جواب گفت : اى رسول خدا! او دروغ میگوید.

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به آنها دستور داد تا کنار منبر سوگند یاد کنند. جلاس برخاست و کنار منبر ایستاده، قسم خورد که چنین حرفى نزده است. عامر هم برخاست و سوگند یاد کرد که او چنین حرفى را زده و اضافه کرد بار الها در باره هر یک از ما که راستگو هستیم آیهاى بر پیغمبر صادقت نازل فرما.

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) و همه مؤمنین آمین گفتند؛ پس قبل از آنکه جمعیت متفرق شود جبرئیل نازل شد و این آیه را بیاورد، تا رسید به جمله ( فان یتوبوا یک خیرا لهم ) .

جلاس گفت : یا رسول الله ! خدا حقیقت این مطلب را که من آماده توبه هستم به تو رسانید؛ عامر بن قیس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اینک استغفار مى کنم و به درگاه خدا توبه مى برم. پس رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) توبه اش را پذیرفت - نقل از کلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.

و از قتاده نقل شده که گفته است : آیه مورد بحث در باره عبد الله بن ابى بن سلول نازل شده که گفته بود: ( لئن رجعنا الى المدینة لیخرجن الاعز منها الاذل ) ، اگر به مدینه مراجعت کردیم البته باید اربابان عزت و ثروت (یهودیان ) مسلمانان ذلیل (فقیر) را از شهر بیرون کنند.

و از زجاج و واقدى و کلبى نقل شده که گفته اند: این آیه در شان اهل عقبه نازل شده که با یکدیگر مشورت کردند که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را در مراجعتش از تبوک در عقبه از پاى درآورند و نقشهشان این بود که نخست تنگ زین مرکب آنجناب را پاره کرده و سپس آن را سیخ بزنند تا در نتیجه رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بیفتد. خداى تعالى رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ؛ و همین، خود یکى از معجزات آنحضرت بشمار آمده، چون مشورت منافقین بسیار محرمانه و سرى بود و ممکن نبود احدى آنهم بلافاصله از آن خبردار شود.

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به عقبه رسید در حالى که عمار و حذیفه با او بودند که یکى از جلو و دیگرى از عقب شتر آنجناب را سوق مى دادند؛ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به مردم دستور داد که از ته دره عقبه عبور کنند. و آن عدهاى که تصمیم گرفته بودند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را به قتل برسانند، دوازده و یا پانزده نفر بودند؛ رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) ایشان را شناخت و یک یک آنان را اسم برد - مشروح این داستان در کتاب واقدى آمده است.

امام باقر (علیه السلام ) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قریش و چهار نفر از طوائف دیگر عرب بودند.

کدامیک از روایات با آیات مورد بحث تطبیق مى کند؟#

مؤلف: این بود آنچه صاحب مجمع البیان - رحمة الله علیه - در ذیل آیه مورد بحث آورده، و آنچه که ایشان آورده از روایات مرویه در کتب تفسیر و جوامع حدیث از کتابهاى دو فریق است، و در این میان روایات دیگرى است که ایشان آنها را نیاورده و نیاوردنش هم بهتر است، لذا ما هم از نقل بیشتر آنها خوددارى مى کنیم.

و اما آنچه که از روایات نقل کرده هیچ یک از آنها با آیات مورد بحث تطبیق نمى کند، مگر حدیث عقبه. که یک بار آن را در تفسیر آیه اولى نقل کرده و یک بار هم در تفسیر آیه دومى، یعنى آیه ( یحلفون بالله ما قالوا... ) .

و اما سایر روایات وارده روایاتى است که قصص و وقایع متفرقى را متضمن است که اگر صحیح باشد و چنین وقایعى رخ داده باشد از قصه هاى منافقین خواهد بود و نسبت به آیات مورد بحث کمترین ارتباطى ندارد.

و این آیات - همچنانکه در بیان سابق از نظرتان گذشت - یازده آیه است که بهم مربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مى کنند و آن عبارتست از نقل یکى از داستانهاى منافقین که مى خواستند رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) را ترور کنند، و در ضمن سخنى گفته بودند که از کفر درونیشان حکایت داشت، و خداى تعالى میان ایشان و انجام نقشه شومشان حائل گردید، و رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از ایشان از آنچه تصمیم داشته و آنچه که گفته بودند پرسید و بازجوئى فرمود. آنها عمل خود را تاویل و گفته خود را انکار نموده، بر آن سوگند یاد کردند، پس خداى تعالى انکار و قسمشان را تکذیب کرد.

این آن مقدار مطلبى است که از خلال آیات استفاده مى شود، و این معنا در میان همه روایات جز بر روایت مربوط به داستان عقبه تطبیق نمى کند.

و هیچ مجوزى نیست که ما در تفسیر آیات به آن روایات استناد جوئیم، مگر اینکه مسلک آقایان را داشته باشیم که مضمون روایات را بر آیات تحمیل مى کنند. چه اینکه الفاظ آیات با این تطبیق مساعد باشد و چه اینکه نباشد و هر چند در میان خود روایات اختلاف فاحش که خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد، و هر که مراجعه کند خواهد دید که وضع روایات نامبرده این بحث چنین است.

مضافا بر اینکه، در این روایات نقطه ضعف دیگرى وجود دارد و آن این است که از آنها استفاده مى شود که مى خواهند بگویند آیات مورد بحث در سیاق واحد و در مقام بیان یک غرض واحد نیستند، بلکه هر چند آیه آن، در مقام بیان غرضى غیر از غرض چند آیه دیگر است و هر دسته براى خود شان نزول جداگانه اى دارد - با اینکه خواننده محترم توجه فرمود که آیات مذکور یک سیاق واحد و متصل است و جز بیان یک غرض، هدف دیگرى ندارد.

و در الدر المنثور است که عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشیخ از کلبى روایت کرده اند که گفته است : وقتى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) از جنگ تبوک برمى گشت، در روبرویش سه دسته در حرکت بودند که خدا و رسول و قرآن را استهزاء مى کردند. راوى مى گوید: یکى از آنها مردى بود به نام یزید بن ودیعه که خیلى در این گفتگوها با ایشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها کنار مى کشید، و به همین جهت آیه نازل شد که ( اگر از طائفه اى از شما بگذریم طائفه دیگر شما را عذاب خواهیم نمود ) و آن یک نفر را طائفه نامید.

مؤلف: همین روایت منشا شده که بعضیها بگویند کلمه طائفه بر یک نفر هم اطلاق مى شود، با اینکه آیه شریفه به منزله کنایه است، نه تسمیه (نامگذارى )، و نظیر این کنایات در آیات قرآن بسیار است، و ما قبلا بدان اشاره کردیم.

و نیز در همان کتاب است که ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده که گفت : این آیه در شان عده اى از منافقین قبیله بنى عمرو بن عوف که یکى از ایشان ودیعة بن ثابت و دیگر مردى از اشجع - همسوگند بنى عمرو بن عوف - به نام محشى بن حمیر بود نازل شد، نامبردگان در موقعى که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) رهسپار تبوک بود با آنحضرت راه مى پیمودند؛ یکى از ایشان به دیگرى گفت شما خیال مى کنید مردم روم هم مثل سایر مردم کارزار مى کنند؟ به خدا قسم فردا مى بینیم همه شما را که با طناب دستهایتان را بسته باشند و به اسیرى ببرند.

محشى بن حمیر گفت : من حاضر و راضیم به هر نفر ما صد تازیانه بزنند و در عوض آیه قرآنى نازل نشود و گفته هاى ما را فاش نکند.

رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) به عمار فرمود: خودت را برسان به این چند نفر، که خود را آتش زدند، و از ایشان بپرس چه گفتگو مى کردند، اگر بکلى منکر شدند و گفته هاى خود را کتمان کردند بگو شما چنین و چنان گفتید. عمار خود را به ایشان رسانید و پرسید چه مى گفتید؟ نفرات یکسره به حضور رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمده، عذرخواهى کردند و آیه شریفه ( لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم ان نعف عن طائفة منکم ) نازل شد، و آن شخصى که خداى تعالى از او عفو فرمود محشى بن حمیر بود که بعدا به نام عبد الرحمان نامیده شد، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرماید وکسى هم محل شهادتش را نداند. خداوند دعایش را مستجاب نموده، او در یمامه به شهادت رسید و کسى نفهمید قاتلش که بود و در کجا به خاک سپرده شد عینى و اثرى از او باقى نماند.

مؤلف: داستان محشى بن حمیر در تعدادى از روایات وارد شده، چیزى که هست به فرضى هم که صحیح باشند مستلزم آن نیست که بگوئیم آیه شریفه در باره آن نازل شده. علاوه بر اینکه، میان مضمون این روایات و مضمون آیات تفاوت بسیارى است. و بر ما هم واجب نیست که بهر داستانى از داستانهاى زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) برمى خوریم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به یکى از آیات قرآن ببندیم، آنگاه آیه را به همان داستان تفسیر نموده و آن را حاکم بر آیه قرار دهیم.

و در الدر المنثور است که ابن جریر، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشیخ از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : چقدر امشب شبیه دیشب است. آنگاه آیه ( کالذین من قبلکم کانوا اشد منکم قوة... و خضتم کالذین خاضوا ) را تلاوت نموده، گفت : مقصود بنى اسرائیل اند که اینک ما مسلمانان هم داریم مثل آنها میشویم، و به آن خدائى که جان من در دست اوست روش یهود را آنچنان پیروى خواهید کرد که حتى اگر ایشان به سوراخ سوسمارى بروند شما هم بدنبالشان خواهید رفت.

مؤلف: این روایت را مجمع البیان نیز از ابن عباس نقل کرده است.

و نیز در مجمع البیان از تفسیر ثعلبى از ابى هریره از ابى سعید خدرى از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل شده که فرمود: شما مسلمانان نیز روشى را پیش خواهید گرفت که امم گذشته پیمودند، ذراع به ذراع وجب به وجب و باع به باع، حتى اگر یکى از ایشان به درون سوراخ سوسمارى درآید شما نیز در خواهید آمد. گفتند: یا رسول خدا همانطورى که فارسیان و رومیان و اهل کتاب کردند؟ فرمود: پس اینکه گفتم امم گذشته مقصودم چه بود، مگر غیر از اینها که نام بردى مردم دیگرى هم هستند؟

و نیز در همان کتاب از تفسیر ثعلبى از حذیفه منقول است که : منافقینى که امروز در بین شما هستند بدترند از منافقینى که در زمان رسول خدا بودند. پرسیدیم : چطور؟ گفت : منافقین معاصر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نفاق خود را پنهان میداشتند، و لیکن منافقین امروز نفاق خود را آشکار مى کنند.

چند روایت در بیان مقصود از جمله: ( نسوا الله فنسیهم )#

و در عیون به سند خود از قاسم بن مسلم از برادرش عبد العزیز بن مسلم روایت مى کند که گفت : من از حضرت رضا (علیه السلام ) معناى جمله ( نسوا الله فنسیهم ) را پرسیدم ؛ فرمود: خداى تعالى دچار فراموشى و سهو نمى شود، نسیان و سهو از خصوصیات مخلوق حادث است، مگر نشنیده اى که خداوند فرموده : ( و ما کان ربک نسیا پروردگار تو فراموش کار نیست ) . معناى اینکه در آن آیه فرمود: ( خدا را فراموش کردند خدا هم ایشان را فراموش کرد ) این است که به کیفر اینکه خدا را فراموش کردند خدا هم خود ایشان را از یاد خودشان برد و در نتیجه خود را فراموش کردند، همچنانکه در جاى دیگر فرموده : ( و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون و نباشید مثل کسانى که خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یادشان برد، ایشان همان مردم فاسقند ) و اگر در آن آیه دیگر فرموده : ( فالیوم ننساهم کما نسوا لقاء یومهم هذا ) معنایش این است که ما امروز ایشان را وا مى گذاریم همانطورى که ایشان خدا را ترک گفته و خود را براى دیدار امروزشان آماده نساختند.

و در تفسیر عیاشى از جابر از ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده که از آیه ( نسوا الله ) سؤ ال شد، ایشان در جواب فرمود: اطاعت خدا را ترک کردند، پس ایشان را فراموش کرد یعنى ترک کرد.

و در همان کتاب از ابى معمر سعدانى روایت شده که گفت : على (علیه السلام ) در معناى آیه ( نسوا الله فنسیهم ) فرمود: مقصود این است که ایشان خدا را در دار دنیا فراموش کردند و او را اطاعت ننموده، به او و رسولش ایمان نیاوردند، خدا هم ایشان را در روز قیامت فراموش کرد، یعنى از ثواب خود بهره اى براى آنان نگذاشت و در نتیجه مانند کسانى شدند که در تقسیم خیر از قلم افتاده باشند.

مؤلف: این روایت را مرحوم صدوق هم در کتاب معانى به سند خود از ابى معمر از امام على بن ابیطالب (علیه السلام ) نقل کرده است.

و در کافى به سند خود از ابى بصیر از امام ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت کرده که در ضمن حدیثى در معناى ( و المؤ تفکات اتتهم رسلهم بالبینات ) فرمود: مقصود از ایشان قوم لوط است که ( ائتفکت علیهم ) یعنى زمین برایشان زیر و رو شد، و پائین و بالا گردید

و در تهذیب به سند خود از صفوان بن مهران آورده که گفت : به امام صادق (علیه السلام ) عرض کردم زن مسلمان نزد من مى آید، او مرا به شغلم (چارپادار) میشناسد و من او را به مسلمانى مى شناسم، و او محرمى ندارد، آیا او را حمل بکنم ؟ فرمود: عیب ندارد، حمل کن، زیرا مؤمن براى زن مؤمن محرم است، آنگاه این آیه را تلاوت نمود: ( و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض ) .

روایاتى در مورد خشنودى و رضاى الهى درذیل جمله : ( و رضوان من الله اکبر )#

مؤلف: این روایت را عیاشى در تفسیر خود از صفوان جمال از آن حضرت نقل کرده.

و در تفسیر عیاشى از ثویر از على بن الحسین (علیه السلام ) روایت شده که فرمود: وقتى اهل بهشت وارد بهشت شده و ولى خدا به جنات و قصرهاى خود درآید و هر مؤمنى بر اریکه (تخت ) خود تکیه زند، خدمت گزارانش به دورش حلقه مى زنند، و شاخه هاى پر میوه، خود را به طرفش خم مى کنند و در پیرامونش چشمه سارها جوشیدن مى گیرد و از چشم اندازش نهرها به جریان مى افتد و برایش بساطها گسترده مى گردد و پشتیها برایش مى گذارند و هر چه را که بخواهد و اشتها کند قبل از آنکه به زبان آورد خدامش ‍ برایش حاضر مى سازند و برایش حور العین از جنان بیرون مى آیند و بندگان خدا آنچه که خدا بخواهد در این حالت و در این تنعم بسر مى برند.

تا آنکه پروردگار جبار براى آنان تجلى نموده مى فرماید: اى اولیاء و اى اهل طاعت من ! و اى ساکنان بهشت من که در جوار من منزل گرفته اید! میل دارید به شما از کرامتى بالاتر از آنچه دارید خبر دهم ؟ عرض مى کنند: پروردگارا آن چیست که از این بهشت که هر چه بخواهیم در آن مى یابیم بهتر و بالاتر است ؟.

بار دیگر همان پرسش تکرار میشود و عرض مى کنند: پروردگارا، بله ؛ آن کدام خیر مى باشد که بهتر از این بهشت است ؟ خداى تعالى فرماید: رضایت من از شما و دوستى من نسبت به شما است که از آن لذتها و نعمتها که در آنید بهتر است. بعرض میرسانند: آرى، پروردگار ما! رضایت تو از ما، و محبت تو، به ما، بهتر و گواراتر است.

آنگاه على بن الحسین (علیه السلام ) این آیه را تلاوت فرمود: ( وعد الله المؤمنین و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها و مساکن طیبة فى جنات عدن و رضوان من الله اکبر ذلک هو الفوز العظیم ) .

و در الدر المنثور است که ابن مردویه از جابر روایت کرده که گفت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) فرمود: وقتى اهل بهشت به بهشت درمى آیند خداى تعالى مى فرماید: آیا بیش از این، چیز دیگرى مى خواهید تا برایتان آماده سازم ؟ عرض مى کنند: پروردگارا مگر چیز دیگرى هم مانده که در اینجا فراهم نشده باشد؟ مى فرماید: آرى (بالاتر از همه این نعمتها) رضاى من است که تا ابد بر شما خشم نمى گیرم.

مؤلف: این معنا در روایات بسیارى از طریق شیعه و سنى وارد شده است.

در جامع الجوامع از ابى درداء از رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نقل کرده که فرمود: عدن خانه خدا است که هیچ چشمى آن را ندیده و صورتش به قلب هیچ بشرى خطور نکرده و غیر از سه طائفه کسى را در آن راه نیست : انبیاء، صدیقین و شهداء. خداى تعالى فرموده : خوشا بحال کسى که بدرون تو درآید.

مؤلف: عمومیت بهشت که روایت آن را میرسانید منافاتى با اختصاص آن براى سه طائفه ندارد، زیرا از آیه ( و الذین آمنوا بالله و رسله اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم کسانى که ایمان آوردند به خدا و فرستادگانش، ایشانند همان صدیقین و شهداء نزد پروردگارشان ) استفاده میشود که خداى سبحان عموم مؤمنین را به شهدا و صدیقین ملحق میکند.

در تفسیر قمى در ذیل آیه ( یا ایها النبى جاهد الکفار و المنافقین... ) گفته است : پدرم از ابن ابى عمیر از ابى بصیر از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: با کفار و منافقین جهاد کن و ایشان را ملزم به انجام فرائض ساز.

و در الدر المنثور است که بیهقى در کتاب شعب الایمان از ابن مسعود روایت کرده که گفت : بعد از آنکه آیه ( یا ایها النبى جاهد الکفار و المنافقین ) نازل شد به رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) دستور داده شد تا بدست خود با کفار و منافقین مبارزه کنند، و اگر نتوانست با قلب خود و اگر آن را نیز نتوانست به زبان خود و اگر آنهم برایش مقدور نبود با برخورد خشن و ترش روئى با ایشان مبارزه کند.

مؤلف: در این روایت از حیث ترتیب اجزاء جهاد و امر به معروف تشویشى است، چون جهاد با قلب بعد از همه انواع جهاد است نه قبل از آن.