تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۶ عنوان
وَلِلَّهِ الأَسماءُ الحُسنىٰ فَادعوهُ بِها ۖ وَذَرُوا الَّذينَ يُلحِدونَ فى أَسمٰئِهِ ۚ سَيُجزَونَ ما كانوا يَعمَلونَ١٨٠
#وَمِمَّن خَلَقنا أُمَّةٌ يَهدونَ بِالحَقِّ وَبِهِ يَعدِلونَ١٨١
#وَالَّذينَ كَذَّبوا بِـٔايٰتِنا سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لا يَعلَمونَ١٨٢
#وَأُملى لَهُم ۚ إِنَّ كَيدى مَتينٌ١٨٣
#أَوَلَم يَتَفَكَّروا ۗ ما بِصاحِبِهِم مِن جِنَّةٍ ۚ إِن هُوَ إِلّا نَذيرٌ مُبينٌ١٨٤
#أَوَلَم يَنظُروا فى مَلَكوتِ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَما خَلَقَ اللَّهُ مِن شَيءٍ وَأَن عَسىٰ أَن يَكونَ قَدِ اقتَرَبَ أَجَلُهُم ۖ فَبِأَىِّ حَديثٍ بَعدَهُ يُؤمِنونَ١٨٥
#مَن يُضلِلِ اللَّهُ فَلا هادِىَ لَهُ ۚ وَيَذَرُهُم فى طُغيٰنِهِم يَعمَهونَ١٨٦
#خدا را نام هاى نیکوتر است او را بدانها بخوانید و کسانى را که در نام هاى وى کجروى مى کنند واگذارید. به زودى سزاى اعمالى راکه مى کرده اند خواهند دید(180)
از کسانى که آفریده ایم جماعتى هستند که به حق هدایت مى کنند و بدان باز مى گردند(181)
و کسانى که آیه هاى ما را دروغ شمرده اند به مهارت از آنجا که ندانند بدامشان مى آوریم (182)
و مهلتشان نیز دهم که کید من بسیار محکم است (183)
مگر نیندیشیده اند که مصاحب ایشان جنون ندارد که او جزبیم رسانى آشکار نیست (184)
چرا در ملکوت آسمانها و زمین و هر چه را خدا آفریده نمى نگرند و نمى اندیشند که شاید اجلشان نزدیک شده باشد راستى پس از قرآن کدام سخن را باور مى کنند(185)
هر که را که خدا گمراه کند راهبرى ندارد و در طغیانشان رهاشان مى کند که کوردل بمانند(186)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۸۰ تا ۱۸۶ است.
بیان آیات#
بیان آیات
این آیات متصل به آیات قبلى و به منزله تجدید بیان آن چیزى است که کلام در آیات قبلى بدان منتهى گردید، توضیح اینکه، هدایت دائر مدار دعوت خدا بسوى اسماء حسنى و ضلالت دائر مدار الحاد در آن اسماء است، و مردم از دین دار و بى دین و عالم و جاهل برحسب فطرت و سریره باطنیشان اختلافى ندارند در اینکه این عالم مشهود متکى بر حقیقتى است که قوام اجزاى آن و نظام موجود در آن، بر آن حقیقت استوار است، و آن حقیقت خداى سبحان است که هر موجودى از او ابتداء گرفته و به او بازگشت مى کند، و اوست که جمال و کمال مشهود در عالم را بر اجزاى عالم افاضه مى کند، و این جمال، جمال او و از ناحیه اوست.
همین مردم در عین این اتفاقى که بر اصل ذات پروردگار دارند در اسماء و صفات او بر سه صنفند، صنفى اسمائى براى او قائلند که معانى آن اسماء لایق آن هست که به ساحت مقدس پروردگار نسبت داده شود، یعنى معانى آن اسماء صفاتى است که مبین کمال و یا نفى نواقص و زشتى ها است، صنف دیگرى در اسماء او کجروى کرده و صفات خاصه او را بغیر او نسبت مى دهند، مانند مادیین و دهریین که آفریدن و زنده کردن و روزى دادن و امثال آن را، کار ماده یا دهر مى دانند، و نیز مانند وثنى ها که خیر و نفع را به خدایان نسبت مى دهند، و مانند بعضى از اهل کتاب که پیغمبر و اولیاى دین خود را به صفاتى توصیف مى کنند که جز خداى تعالى کسى سزاوار و برازنده آن نیست، و در این انحراف برخى از مردم با ایمان نیز شریکند، براى اینکه اسباب هستى را مستقل در تاثیر دانسته و درباره آنها نظریه اى دارند که با توحید خدا سازگار نیست، صنف سوم مردمى هستند که به خداى تعالى ایمان دارند و لیکن در اسماى او انحراف مى ورزند، یعنى صفات نقص و کارهاى زشت را براى او اثبات مى کنند مثلا او را جسم و محتاج به مکان دانسته و در بعضى از شرایط، او را قابل درک مى دانند و علم، اراده، قدرت، وجود و بقائى از قبیل علم، اراده، قدرت، وجود و بقاى خود ما برایش اثبات مى کنند، و نسبت ظلم در کارها و جهل در حکم و امثال آن به وى مى دهند، و همه اینها الحاد در اسماء او است.
و در حقیقت برگشت این سه صنف به دو صنف است، یکى کسانى که خدا را به اسماء حسنى مى خوانند و او را خدائى ذو الجلال و الاکرام دانسته و عبادت مى کنند و این صنف هدایت یافتگان به راه حقند، صنف دوم مردمى هستند که در اسماء خدا الحاد ورزیده و غیر او را به اسم او، یا او را به اسم غیر او مى خوانند، و این صنف اهل ضلالتند، که مسیرشان به دوزخ است، و جایگاه شان در دوزخ بحسب مرتبه اى است که از ضلالت دارا هستند.
خداى تعالى همه جا هدایت را بطور مطلق به خود استناد داده و ضلالت را به خود مردم، و سرش این است که هدایت از صفات جمیله است و همانطور که در بالا گذشت حقیقت جمال خداى را سزاست، به خلاف ضلالت که حقیقتش عدم اهتداء به هدایت خدا است و این خود معنایى است عدمى و از صفات نقص، (خداوند به عدم و نقص متصف نمى شود) و اما تثبیت آن ضلالت در فردى که به اختیار خود ضلالت را بر هدایت ترجیح داده و به آیات خداتکذیب کرده مستند به خداى تعالى است، یعنى خداوند کسى را که بخواهد کیفر کند ضلالت او را در همان اولین بار تحققش در دل وى استوار نموده و با سلب توفیق و قطع عطیه الهى خود، آن را صفت لازمى قرار مى دهد، و این همان ( استدراج ) و ( املاء ) است که در قرآن کریم آن را به خود نسبت داده است.
پس معلوم شد که آیات مورد بحث به همان مطلبى اشاره مى کند که کلام سابق بدان منتهى گردید، و آن این بود که حقیقت معناى اینکه هدایت و اضلال از خدا است این است که او بشر را به اسماء حسناى خود دعوت کرده و باعث شد مردم دو فریق شوند یکى آن عده اى که هدایت خدا را قبول کردند و یکى آن افرادى که نسبت به اسماء او الحاد ورزیده و آیات او را تکذیب کردند، و خداوند ایشان را به کیفر تکذیبشان بسوى دوزخ سوق مى دهد، همچنانکه در آخر کلام سابق فرموده : ( و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس... ) و این سوق دادن را بوسیله استدراج و املاء انجام مى دهد.
کلمه ( اسم ) بحسب لغت چیزى را گویند که بوسیله آن انسان بسوى چیزى راه پیدا کند، چه اینکه علاوه بر این دلالت، معناى وصفى اى را هم افاده بکند مانند لفظى که حکایت کند از معناى موجود در آن چیز، و یا صرف اشاره به ذات آن چیز باشد مانند زید و عمرو و مخصوصا اسم هاى مرتجل که قبلا سابقه وصفى نداشته و تنها اشاره به ذات دارد.
اختلاف و انشعاب مردم به دو صنف درباره اسماء و صفات خداى سبحان مراد از ( اسماء حسنى )#
و توصیف اسماء خدا به وصف ( حسنى ) - که مونث احسن است - دلالت مى کند بر اینک ه منظور از این اسماء، قسم اول از معناى اسم است، یعنى آن اسمائى است که در آنها معناى وصفى مى باشد، مانند آن اسمائى که جز بر ذات خداى تعالى دلالت ندارد،اگر چنین اسمائى در میان اسماى خدا وجود داشته باشد، آنهم نه هر اسم داراى معناى وصفى، بلکه اسمى که در معناى وصفیش حسنى هم باشد، باز هم نه هر اسمى که در معناى وصفیش حسن و کمال نهفته باشد
بلکه آن اسما ئى که معناى وصفیش وقتى با ذات خداى تعالى اعتبار شود از غیر خود احسن هم باشد، بنابراین شجاع و عفیف هر چند از اسمائى هستند که داراى معناى وصفى اند و هر چند در معناى وصفى آنها حسن خوابیده لیکن لایق به ساحت قدس خدا نیستند، براى این که از یک خصوصیت جسمانى خبر مى دهند، و به هیچ وجه ممکن نیست این خصوصیت را از آنها سلب کرد (و کارى کرد که وقتى اسم شجاع و عفیف برده مى شود جسمانیت موصوف به ذهن نیاید) و اگر چنین کارى ممکن بود البته اطلاق آنها بر ذات خداى تعالى هیچ عیبى نداشت (و ممکن بود به خداى تعالى هم اسم شجاع و عفیف و امثال آن را اطلاق کرد) مانند جواد، عدل و رحیم.
پس لازمه اینکه اسمى از اسماء خدا بهترین اسماء باشد این است که بر یک معناى کمالى دلالت کند، آنهم کمالى که مخلوط با نقص و یا عدم نباشد، و اگر هم هست تفکیک معناى کمالى از آن معناى نقصى و عدمى ممکن باشد، پس هر اسمى که در معناى آن احتیاج و عدم و یا فقدان نهفته باشد مانند اسامیى که بر اجسام و جسمانیات و افعال زشت و معانى عدمى اطلاق مى شود اسماى حسنى نبوده اطلاقش بر ذات پروردگار صحیح نیست.
چون اینگونه اسماء پدیده هاى زبان ما آدمیان است، و آنها را وضع نکرده ایم مگر براى آن معانیى که در خود ما وجود دارد، و معلوم است که آن معانى هیچوقت از شائبه حاجت و نقص و عدم خالى نیست، چیزى که هست بعضى از آنها لغاتى است که به هیچ وجه ممکن نیست جهات حاجت و نقص را از آنها سلب کرد مانند کلمه جسم، رنگ و مقدار و امثال آن. بعضى دیگر لغاتى است که این تفکیک در آنها ممکن است، مانند علم، حیات و قدرت، زیرا علم وقتى در خود ما اطلاق مى شود به معناى احاطه از طریق عکس بردارى ذهن به وسائل مادى تعبیه شده در ذهن است، و همچنین قدرت در ما به معناى منشایت فعل است به آن کیفیتى که در عضلات ما تعبیه گشته، و نیز حیات در ما عبارت است از اینکه ما با همین وسائل مادى علم و قدرت، دانا و توانا شویم، و این علم و این قدرت و این حیات لایق ساحت قدس خداى تعالى نیست، و لیکن چنان هم نیست که نتوان آنهارا به ذات مقدسش نسبت داد، زیرا اگر ما معانى آنها را از خصوصیات مادى مجرد ساخته و تفکیک کنیم و آن وقت معناى علم - مثلا - صرف احاطه به چیزى و حضور آن چیز در نزد عالم و معناى قدرت منشایت ایجاد چیزى و معناى حیات این باشد که موجود داراى حیات بنحوى باشد که علم و قدرت را داشته باشد، چنین علم و قدرت و حیاتى را مى توان به ساحت قدس خداى تعالى نسبت داد، براى اینکه معانیى است کمالى و خالى از جهات نقص و حاجت، و عقل و نقل هم دلالت مى کند بر اینکه هر صفت کمالى از آن خداى تعالى است،
و اگر غیر او هم به صفتى از صفات کمال متصف باشد خداوند آن را به وى افاضه کرده است بدون اینکه الگوى آن را از موجودى قبل از آن گرفته باشد.
حقیقت بهترین اسم ها فقط و فقط از خداى سبحان است#
پس خداى تعالى عالم، قادر و حى است، ولى نه مثل عالم و قادر و حى بودن ما، بلکه به علم و قدرت و حیاتى که لایق به ساحت قدس او است، و آن همانطور که گفته شد حقیقت این معانى کمالیه است مجرد از نقائص.
در جمله ( و لله الاسماء الحسنى ) که ( لله ) خبر است مقدم ذکر شده و این خود حصر را مى رساند (و معناى جمله این است : تنها براى خدا است اسماء حسنى ).
( اسماء ) هم با ( الف و لام ) آمده و هر جمعى که ( الف و لام ) بر سرش در آید عمومیت را مى رساند و معناى آن این است که هر اسم احسن که در وجود باشد از آن خدا است و احدى در آن با خدا شریک نیست، و چون خود خداى تعالى همین معانى را بغیر خود هم نسبت مى دهد و مثلا غیر خود را نیز عالم، قادر، حى و رحیم مى داند لذا تنها براى خدا بودن آنها معنایش این است که حقیقت این معانى فقط و فقط براى خدا است و ک سى در آنها با خدا شرکت ندارد. و ظاهر آیات بلکه صریح بعضى از آنها این معنا را تایید مى کند، مانند جمله ( ان القوه لله جمیعا ) و جمله ( فان العزه لله جمیعا ) و جمله ( و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بما شاء ) و جمله ( هو الحى لا اله الا هو ) بطورى که ملاحظه مى کنید، از این آیات بر مى آید که حقیقت هر اسم احسنى تنها و تنها از خداست، و کسى در آنها شریک او نیست مگر به همان مقدارى که او تملیک به اراده و مشیت خود کند.
ظاهر کلام خداى تعالى در هر جا که ذکرى از اسماء خود کرده نیز این معنى را تایید مى کند، مانند آیه ( الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ) و آیه ( قل ادعوا الله او ادعوا الرحمان ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنى ) و آیه ( له الاسماء الحسنى یسبح له ما فى السموات و الارض ) و ظاهر همه این آیات این است که هر اسم احسنى حقیقتش تنها براى خدا است و بس.
و اینکه بعضى ها احتمال داده اند که ( الف و لام ) در ( الاسماء ) براى عهد است، از گفته هایى است که نه دلیلى بر آن هست و نه قرائنى در خود آیات است که آن را تایید کند، تنها چیزى که قائل را به این احتمال واداشته اخبارى است که اسماء حسنى را مى شمارد، و به زودى در بحث روایتى آینده راجع به آن اخبار بحث خواهد شد - ان شاءالله -.
معناى جمله : ( فادعوه بها ) این است که خدا را با اعتقاد به اتصاف او به صفات حسنه و معناى جمیله عبادت کنید#
و اینکه فرمود: ( فادعوه بها ) یا از دعوت به معناى نام نهادن است همچنانکه مى گوییم : ( من او را زید خواندم و تو را اباعبدالله ) خواندم یعنى او را به آن اسم و تو را به این اسم نام نهادم ؛ و یا از دعوت به معناى ندا است، و معنایش این است که خدا را به اسماء حسنایش ندا کنید مثلا بگویید: ( اى رحمان اى رحیم و... ) و یا از دعوت به معناى عبادت است و معنایش این است که خدا را عبادت کنید با اعتقاد به اینکه او متصف به اوصاف حسنه و معانى جمیله اى است که این اسماء دلالت بر آن دارد.
مفسرین همه این چند معنا را براى دعوت احتمال داده اند، و لیکن کلام خود خداى تعالى در موارد مختلفى که دعاى خود او را ذکر مى کند موید همین معناى اخیر است، مانند: ( قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنى ) و آیه ( و قال ربکم ادعونى استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین ) وجه تایید این است که اول دعا را ذکر کرده و در بعد همان دعا را به عبادت بدل آورده و فهمانده که عبادت و دعا یکى است.
و همچنین آیه ( و من اضل ممن یدعوا من دون الله من لا یستجیب له الى یوم القیمه و هم عن دعائهم غافلون، و اذا حشر الناس کانوا لهم اعداء و کانوا بعبادتهم کافرین ) و آیه ( هو الحى لا اله الا هو فادعوه مخلصین له الدین ) که دعا را به معناى اخلاص در عبادت گرفته است.
ظاهر ذیل آیه ( و ذروا الذین یلحدون فى اسمائه سیجزون ما کانوا یعملون ) نیز این معنا را تایید مى کند، براى اینکه اگر مراد از دعا نام نهادن و یا نداء مى بود، نه عبادت مناسب تر این بود که بفرماید: ( بما کانوا یصفون ) بخاطر آن وصف هاکه از خدا مى کردند ) همچنانکه در جاى دیگر همینطور تعبیر کرده و فرموده : ( سیجزیهم وصفهم به زودى وصف کردنشان را جزا خواهد داد )
بنابرآنچه گذشت معناى آیه مورد ب حث چنین مى شود - و خدا داناتر است -: ( براى خدا است تمامى اسمائى که بهترین اسماء است پس او را عبادت کنید و با آنها بسویش توجه نمایید ) البته معلوم است که این معنا شامل تسمیه و نداء هم مى شود چون این دو از لواحق عبادت است.
کلمه ( لحد ) و ( الحاد ) هر دو به یک معنا مى باشد، و آن میل از حد وسط به یکى از دو طرف افراط و تفریط است، لحد قبر را هم به همین مناسبت لحد مى گویند، چون لحد هم در یک طرف قبر قرار دارد به خلاف ( ضریح ) که در وسط قبر است و ( یلحدون ) چه از ثلاثى مجرد بوده و به فتح ( یا ) قرائت شود، و چه به ضم ( یا ) و از باب افعال به یک معنا است، و از بعضى از لغویین نقل شده که گفته اند به یک معنا نیست بلکه از ثلاثى مجرد به معناى میل به یکى از دو طرف، و از باب افعال به معناى جدال و مغلوب ساختن طرف است.
( سیجزون... ) - اگر در صدر این جمله واو عاطفه به کار برده نشده براى این است که این جمله به منزله جواب از سؤ ال مقدر است، کانه وقتى فرمود: ( و واگذار آن کسانى را که در اسماى او الحاد مى ورزند ) کسى پرسیده است سرانجام حال ایشان چه مى شود؟ جواب مى دهد به اینکه : ( سیجزون ما کانوا یعملون ) . راجع به بحث در اسماء حسنى تتمه اى باقى مانده که در گفتار آینده بعد از فراغ از تفسیر آیات خواهد آمد - ان شاء الله -.
در سابق یعنى در تفسیر آیه ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) مقدارى در پیرامون این مطلب بحث شد، خصوصیتى که در این آیه است این است که در سیاق تقسیم مردم به دو قسم گمراه و مهتدى (و بیان اینکه ملاک در دو قسم شدن مردم دعوت خدا به اسماء حسنى و الحاد در آن است ) قرار گرفته،
و همین قرار گرفتن در این سیاق دلالت مى کند بر اینکه در نوع انسانى افرادى کم و یا زیاد وجود دارند که بطور حقیقت مهتدى شده اند، چون کلام در اهتداء و ضلالت حقیقى و مستند به صنع خدا است، و معلوم است که خداوند وقتى کسى را هدایت کرد آن کس مهتدى حقیقى است، آرى : ( من یهدى الله فهو المهتدى و من یضلل فاولئک هم الخاسرون ) و اهتداء حقیقى جز بوسیله هدایت حقیقى که منحصرا کار خداى سبحان است صورت نمى گیرد، و در تفسیر آیه ( فان یکفر بها هؤ لاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین ) و مواردى دیگر گذراندیم که هدایت حقیقى الهى به هیچ وجه از مقتضاى خود تخلف ننموده و مستلزم عصمت از گمراهى است، همچنانکه تردیدى که در آیه ( افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لا یهدى الا ان یهدى ) دلالت دارد بر اینکه کسى که به سوى حق هدایت شود واجب مى شود که با کس دیگر جز خدا هدایت نشود - دقت بفرمایید -.
بنابراین، اسناد هدایت به این امت خالى از دلالت بر این نیست که امت مزبور مردمى هستند که از ضلالت مصونند، و خداوند ایشان را از گمراهى حفظ مى کند، حال یا مقصود جمیع افراد امتى است که در آیه به ایشان اشاره شده، که در این صورت باید مراد از آن انبیاء و اوصیاء ایشان باشند، و یا آنکه مرا د از امت بعض افراد امت است و کل به وصف بعضى توصیف شده، نظیر آیه ( و لقد آتینا بنى اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوه ) و آیه ( و جعلکم ملوکا ) و آیه ( لتکونوا شهداء على الناس ) وصف بعض افراد را به همه امت نسبت داده.
و مطلبى که آیه شریفه در صدد افهام آن مى باشد - و خدا داناتر است - این است که : ما شما مردم را به امرى واقع نشدنى و خارج از طاقت بشر امر نمى کنیم، براى اینکه در میان همین شمامردم امتى هستند که حقیقتا به هدایت به حق مهتدى شده اند، چون خداوند به هدایت خاصه خود تکریمشان کرده است.
معناى استدراج در عذاب ( والذین کفروا بایاتنا سنستدرجهم من حیث لا یعلمون )#
( استدراج ) در لغت به معناى این است که کسى در صدد بر آید پله پله و به تدریج از مکانى و یا امرى بالا رود یا پائین آید و یا نسبت به آن نزدیک شود و لیکن در این آیه قرینه مقام دلالت دارد بر اینکه منظور نزدیک شدن به هلاکت است یا در دنیا و یا در آخرت.
و اینکه استدراج را مقید کرد به راهى که خود آنان نفهمند، براى این است که بفهماند این نزدیک کردن آشکارا نیست، بلکه در همان سرگرمى به تمتع از مظاهر زندگى مادى مخفى است، و در نتیجه ایشان با زیاده روى در معصیت پیوسته بسوى هلاکت نزدیک مى شوند، پس مى توان گفت استدراج تجدید نعمتى بعد از نعمت دیگرى است تا بدین وسیله التذاذ به آن نعمت ها ایشان را از توجه به وبال کارهایشان غافل بسازد، همچنانکه در آیه ( ثم بدلنا مکا ن السیئه الحسنه حتى عفوا ) و آیه ( لا یغرنک تقلب الذین کفروا فى البلاد متاع قلیل ثم ماویهم جهنم و بئس المهاد ) گذشت.
و به وجه دیگرى وقتى که از ذکر پروردگارشان غافل گشته و آیات او را تکذیب کردند اطمینان و آرامش دلهایشان را از دست دادند، و ناگزیر شدند با تشبث به اسباب دیگرى غیر از خدا دل خود را آرامش دهند، و چون غیر خدا چیزى نمى تواند دلها را آرامش دهد، لذا بیش از پیش به قلق و اضطراب درونى دچار شدند، و دیگر از حقیقت سعادت زندگى بى خبر ماندند، خیال کردند معناى زندگى همین است که ایشان در آنند، لا جرم این سرگرمى به زخارف دنیا و مهلکات را روز بروز زیادتر کرده و در واقع روز بروز عذاب خود را بیشتر کردند تا سرانجام به عذاب آخرت که تلخ تر و کشنده تر از هر عذاب است ملحق گشتند، و این همان استدراج در عذاب است که ایشان به کیفر تکذیب آیات خدا به آن دچار گشتند، تا روزى را که به ایشان وعده داده شده بود ملاقات کنند.
و این یک معناى دیگرى از استدراج است که آیات زیر اشاره به آن دارد: ( الا بذکر الله تطمئن القلوب ) ( و من اعرض عن ذکرى فان له معیشه ضنکا ) ( فلا تعجبک اموالهم و لا اولادهم انما یرید الله لیعذبهم بها فى الحیوه الدنیا و تزهق انفسهم و هم کافرون ) و لیکن این معنا با جمله ( واملى لهم ) که در آیه مورد بحث است سازگارى ندارد، بنابراین، همان معناى اول متعین است.
معناى ( املاء ) در: ( واملى لهم ) و فرق آن با استدراج#
کلمه ( املاء ) به معناى مهلت دادن است، و جمله ( ان کیدى متین ) تعلیل مطالبى است که در دو آیه سابق بود و التفاتى که از تکلم مع الغیر در ( سنستدرجهم ) به تکلم وحده در املى بکار رفته براى این است که دلالت کند بر مزید عنایت بر محروم ساختن ایشان از رحمت الهى و وارد ساختنشان در مورد هلاکت.
نکته دیگر این التفات این است که املاء مهلت دادن تا مدت معین است و به همین جهت آیه شریفه در معنى نظیر آیه ( و لو لاکلمه سبقت من ربک الى اجل مسمى لقضى بینهم ) است و کلمه اى که در این آیه است همان است که در هنگام هبوط آدم به وى فرموده : ( و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین ) و قضاى الهى هم همین است، و قضاء مختص به خداى تعالى است و در آن کسى با او شریک نیست، به خلاف استدراج که به معناى رساندن نعمت بعد از نعمت است، واین نعمت هاى الهى به وسائطى از ملائکه و امر به انسان مى رسد، به همین مناسبت استدراج را به صیغه متکلم مع الغیر آورد ولى در املاء و در کیدى که نتیجه استدراج و املاء است به صیغه متکلم وحده تعبیر کرد.
در میان مفسرین راجع به ترکیب این کلام اختلاف شدیدى است، و آن معنایى که از سیاق کلام به ذهن تبادر مى کند این است که جمله ( او لم یتفکروا ) کلام تمامى است که منظور از آن انکار و توبیخ است، و جمله ( ما بصاحبهم من جنه ) کلام دیگرى است که منظور از آن تصدیق رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در ادعاى نبوت است، و در عین حال اشاره به آن چیزى که مردم درباره اش تفکر مى کردند دارد، گویا فرموده است : ( آیا تفکر نمى کنند در اینکه صاحبشان جن زده نیست تا حقیقت مطلب برایشان روشن شود؟ آرى، او دیوانه نیست و نیست او مگر بیم رسانى آشکار ) .
و تعبیر از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) به ( صاحب ایشان ) براى اشاره به ماده استدلال فکرى است، زیرا رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در تمام طول زندگى مصاحب ایشان و ایشان مصاحب وى بوده اند، و اگر او دیوانه مى بود در طول این مدت معلوم مى شد، پس معلوم مى شود او ترساننده است نه دیوانه.
و کلمه ( جنه ) بطورى که گفته اند به اصطلاح ادبى بناء نوع است، یعنى نوعى از جنون، گرچه احتمال هم دارد که مراد از آن یک فرد از جن باشد، چون مردم آنروز معتقد بودند که دیوانه کسى است که یکى از جن در بدن او حلول نموده و به زبان او تکلم کند.
اشاره به معناى ( ملکوت ) در عرف قرآن مجید#
در سابق مکرر گذشت که ( ملکوت ) در عرف قرآن و بطورى که از آیه ( انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون، فسبحان الذى بیده ملکوت کل شى ء ) استفاده مى شود عبارت است از باطن و آن طرف هر چیز که بسوى پروردگار متعال است، و نظر کردن به این طرف با یقین ملازم است، همچنانکه از آیه ( و کذلک نرى ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین ) این تلازم به خوبى استفاده مى شود.
پس غرض از این آیه توبیخ آنان در اعراض و انصراف از وجه ملکوتى اشیاء است که چرا فراموش کردند و در آن نظر نینداختند تا برایشان روشن شود که آنچه را که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) بسوى آن دعوتشان مى کند حق است.
و اینکه فرمود ( و ما خلق الله من شى ء ) عطف است بر محل سماوات، و کلمه من شى ء بیان مى کند ( ما ) ى موصوله را، و معناى آیه این است که : چرا در خلقت آسمانها و زمین و هر چیز دیگرى از مخلوقات خدا نظر نکردند؟ و باید نظر کنند، اما نه از آن طرف که برابر اشیاء است، و نتیجه تفکر در آن علم به خواص طبیعى آنها است، بلکه از آن طرف که برابر خداست، و تفکر در آن آدمى را به این نتیجه مى رساند که وجود این موجودات مستقل به ذات نیست، بلکه وابسته بغیر و محتاج به پروردگارى است که امر هر چیزى را او اداره مى کند و آن پروردگار رب العالمین است.
( و ان عسى ان یکون قد اقترب اجلهم ) این جمله عطف است بر جمله ( ملکوت السموات... ) چون جمله مورد بحث (بخاطر اینکه مصدر به کلمه ان است ) در تاویل مفرد است، و تقدیر چنین است که : ( آیا نظر نکردند در اینکه شاید اجل هایشان نزدیک شده باشد، زیرا نظر کردن در همین احتمال چه بسا ایشان را از ادامه و پافشارى بر ضلالت برگرداند )
چون در غالب مردم چیزى که ایشان را از اشتغال به امر آخرت باز داشته و بسوى دنیا و مغرور گشتن به آن مى کشاند مساءله فراموش کردن مرگ است، مرگى که انسان نمى داند کارش به کجا مى انجامد، و اما اگر التفات به آن داشته باشند، و متوجه باشند که از اجل خود بى اطلاع اند، و ممکن است که اجلشان بسیار نزدیک باشد قهرا از خواب غفلت بیدار مى شوند، و همین یاد مرگ آنان را از پیروى هوا و هوس و آرزوهاى دراز باز مى دارد.
( فباى حدیث بعده یؤ منون ) از سیاق کلام بر مى آید که ضمیر در ( بعده ) به قرآن بر مى گردد، و این جمله خبر یاس از ایمان آنان را مى دهد و معنایش این است که : اگر به قرآن که تجلى پروردگار سبحان است به کلام خود بر ایشان، و با آنان به براهین و حجت ها و مواعظ حسنه اى صحبت مى کند که عقولشان را مضطر به قبول مى سازد، و در عین حال معجزه باهره اى است ایمان نیاورند بطور مسلم به هیچ چیز دیگرى ایمان نخواهند آورد، خداى سبحان هم خبر داده که بر دل هاى ایشان مهر نهاده و با این حال هیچ امیدى نیست در اینکه حرف به خرجشان برود و به حق ایمان بیاورند، و لذا بعد از جمله مورد بحث فرموده : ( من یضلل الله فلا هادى له.... )
کلمه ( عمه ) به معناى حیرت و سرگردانى در ضلالت و یا به معناى نفهمیدن حجت است، و اگر مقابل این جمله را که عبارتست از: و کسى که او هدایتش کند دیگر گمراه کننده اى براى او نیست ذکر نکرد براى این بود که کلام در تعلیل آیه قبلى یعنى جمله ( فباى حدیث... ) بود، گویا کسى پرسیده جهت اینکه به هیچ حدیث دیگرى ایمان نمى آورند چیست در جواب فرموده : جهتش این است که خدا گمراهشان کرده وکسى که خدا گمراهش کند دیگر هدایت کننده اى برایش نیست.
گفتارى پیرامون اسماء حسنى#
در چند فصل
1- معناى اسماء حسنى
1- معناى اسماء حسنى چیست ؟ و چگونه مى توان بدان راه یافت ؟ اولین بارى که ما چشم بدین جهان مى گشاییم و از مناظر هستى مى بینیم آنچه را که مى بینیم نخست ادراک ما بر خود ما واقع گشته و قبل از هر چیز خود را مى بینیم، وسپس نزدیک ترین امور را به خود که همان روابط ما با عالم خارج و مستدعیات قواى عامله ما در بقاء ما است، درک مى کنیم، پس خود ما و قواى ما و اعمال متعلق به آن اولین چیزى است که درب دلهاى ما را مى کوبد و به درک ما در مى آید، لیکن ما خود را نمى بینیم مگر مرتبط بغیر، و همچنین قوا و افعالمان را.
پس مى توان گفت که احتیاج اولین چیزى است که انسان آن را مشاهده مى کند، و آن را در ذات خود و در هر چیزى که مرتبط به او و قوا و اعمال او است و همچنین در سراسر جهان برون از خود مى بیند، و در همین اولین ادراک حکم مى کند به وجود ذاتى که حوایج او را بر مى آورد، و وجود هر چیزى منتهى به او مى شود، و آن ذات خداى سبحان است.
آیه شریفه ( یا ایها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى ) این ادراک و این حکم ما را تصدیق مى کند.
البته تاریخ نتوانسته ابتداى ظهور عقیده به ربوبیت را در میان افراد بشر پیدا کند، و لیکن تا آنجا که سیر بشر را ضبط کرده از همان قدیم ترین عهدها این اعتقاد را در انسان ها سراغ مى دهد، حتى اقوام وحشیى که الان در دور افتاده ترین نقاط آمریکا و استرالیا زندگى مى کنند و در حقیقت نمونه اى از بساطت و سادگى انسانهاى اولى هستند، وقتى وضع افکارشان را بررسى کنیم مى بینیم که به وجود قواى عالیه اى در ماوراى طبیعت معتقدند و هر طایفه اى کیش خود را مستند به یکى از آن قوا مى داند، و این در حقیقت همان قول به ربوبیت است، هر چند معتقدین به آن در تشخیص رب به خطا رفته اند، و لیکن اعتقاد دارند به ذاتى که امر هر چیزى به او منتهى مى گردد، چون این اعتقاد از لوازم فطرت انسانى است، و فردى نیست که فاقد آن باشد، مگر اینکه بخاطر شبهه اى که عارضش شده و از الهام فطریش منحرف شده باشد، و مثل کسى که خود را به خوردن سم عادت داده باشد، هر چند طبیعتش به الهام خود، او را از این کار تحذیر مى کند درحالى که او عادت خود را مستحسن مى شمارد.
درک وجود خداى تعالى و فقر همه چیز به او، نخستین درک و حکم ما است#
بعد از فراغ از وجود چنین حقیقتى اینک مى گوییم قدم دومى که در این راه پیش مى رویم و ابتدائى ترین مطلبى که به آن برمى خوریم این است که ما در نهاد خود چنین مى یابیم که انتهاى وجود هر موجودى به این حقیقت است، و خلاصه وجود هر چیزى از او است، پس او مالک تمام موجودات است، چون مى دانیم اگر داراى آن نباشد نمى تواند آن را بغیر خود افاضه کند، علاوه بر اینکه بعضى از موجودات هست که اصل حقیقتش بر اساس احتیاج است، و خودش از نقص خود خبر مى دهد، و خداى تعالى منزه از هر حاجت و هر نقیصه اى است، براى اینکه او مرجع هر چیزى است در رفع حاجت و نقیصه آن چیز.
اینجا نتیجه مى گیریم که پس خداى تعالى هم داراى ملک - به کسر میم - است، و هم صاحب ملک - به ضم میم - یعنى همه چیز از آن او است و در زیر فرمان او است و این دارا بودنش على الاطلاق است، پس او دارا و حکمران همه کمالاتى است که ما در عالم سراغ داریم، از قبیل حیات، قدرت، علم، شنوائى، بینائى، رز ق، رحمت و عزت و امثال آن، و در نتیجه او حى، قادر، عالم، سمیع و بصیر است، چون اگر نباشد ناقص است، و حال آنکه نقص در او راه ندارد، و همچنین رازق، رحیم، عزیز، محیى، ممیت ، مبدى، معید و باعث و امثال آن است، و اینکه مى گوییم رزق، رحمت، عزت، زنده کردن، میراندن، ابداء، اعاده و برانگیختن کار او است، و او است سبوح، قدوس، على، کبیر و متعال و امثال آن منظور ما این است که هر صفت عدمى و صفت نقصى را از او نفى کنیم.
این طریقه ساده اى است که ما در اثبات اسماء و صفات براى خداى تعالى مى پیماییم، قرآن کریم هم ما را در این طریقه تصدیق نموده و در آیات بسیارى ملک - به کسر میم و به ضم آن - را بطور مطلق براى خداى تعالى اثبات کرده، و چون حاجتى به ذکر آن آیات نیست، مى گذریم.
2- حد اسماء و اوصاف خداى تعالى چیست؟#
از بیانى که در فصل اول گذشت روشن گردید که ما جهات نقص و حاجتى را که دراجزاى عالم مشاهده مى کنیم از خداى تعالى نفى مى نماییم، مانند مرگ، فقر، فاقد بودن، ذلت، زبونى و جهل و امثال آن که هر یک از آنها در مقابل کمالى قرار دارند، و معلوم است که نفى این امور با در نظر داشتن اینکه امورى سلبى و عدمى هستند در حقیقت اثبات کمال مقابل آنها است، مثلا وقتى فقر را از ساحت او نفى مى کنیم برگشت این نفى به اثبات غنى براى او است، و نفى ذلت، عجز و جهل اثبات عزت، قدرت و علم است و همچنین سایر صفات و جهات نقص.
و اما صفات کمال که براى او اثبات مى کنیم از قبیل حیات، قدرت، علم و امثال آن - بطورى که خواننده محترم به یاد دارد - گفتیم که اینگونه صفات را ما از راه اذعان به مالکیت او، نسبت به جمیع کمالات ثابته در دار وجود اثبات مى کنیم، چیزى که هست این صفات در دار وجود ملازم با جهاتى از نقص و حاجت است و ما این جهات نقص و حاجت را از خداى تعالى نفى مى کنیم.
مثلا علم در ما آدمیان عبارت است از احاطه حضورى به معلوم از راه عکس گرفتن با ابزار بدنى از خارج، و لیکن در خداى تعالى عبارت است از احاطه حضورى، و اما اینکه از راه عکس گرفتن از خارج باشد تا محتاج باشد به دستگاه مادى بدنى و بینائى و این که موجود خارجى قبل از علم وجود داشته باشد از آنجایى که جهت نقص است ما آن را از خداى تعالى نفى مى کنیم، چون او منزه از جهات نقص است.
و کوتاه سخن اینکه، اصل معناى ثبوتى و وجودى علم را درباره او اثبات مى کنیم و خصوصیت مصداق را که مودى به نقص و حاجت است از ساحت مقدسش سلب مى نماییم.
از طرفى دیگر وقتى بنا شد تمامى نقائص و حوائج را از او سلب کنیم، برمى خوریم به اینکه داشتن حد هم از نقائص است، براى اینکه، چیزى که محدود باشد بطور مسلم خودش خود را محدود نکرده، بلکه موجود دیگرى بزرگتر از آن و مسلط بر آن بوده که برایش تعیین حد کرده، لذا همه انحاء حد و نهایت را از خداى سبحان نفى مى کنیم، و مى گوییم خداى تعالى در ذاتش و همچنین در صفاتش به هیچ حدى محدود نیست، قرآن کریم هم این را تایید نموده و مى فرماید: ( و هو الواحد القهار ) پس او وحدتى را دارا است که آن وحدت بر هر چیز دیگرى قاهر است، و چون قاهر است احاطه به آن هم دارد.
محدود نبودن خداوند و اینکه صفات او عین ذات او است#
اینجا است که قدم دیگرى پیش رفته حکم مى کنیم به اینک ه صفات خداى تعالى عین ذات او است، و همچنین هر یک از صفاتش عین صفت دیگر او است، و هیچ تمایزى میان آنها نیست مگر بحسب مفهوم، چرا؟ براى اینکه فکر مى کنیم اگر علم او مثلا غیر قدرتش باشد و علم و قدرتش غیر ذاتش باشد - همانطور که در ما آدمیان اینطور است - بایستى صفاتش هر یک آن دیگرى را تحدید کند و آن دیگر منتهى به آن شود، پس باز پاى حد و انتهاء و تناهى به میان مى آید، و با به میان آمدن آنها ترکیب و فقر و احتیاج به ما فوقى که تحدید کننده او باشد نیز درکار خواهد آمد، و حال آنکه در قدم هاى قبلى طى کردیم که خداى تعالى منزه از این نقائص است.
و همین است معناى صفت احدیت او که از هیچ جهتى از جهات منقسم نمى شود، و نه در خارج و نه در ذهن متکثر نمى گردد.
از آنچه گذشت معلوم شد اینکه بعضى ها گفته اند: ( برگشت معانى صفات خداى تعالى به نفى است، مثلا برگشت علم، قدرت و حیات او به عدم جهل، عدم عجز و عدم موت است و همچنین سایر صفات، براى اینکه خداوند منزه است از صفاتى که در مخلوقات او است ) صحیح نیست، زیرا مستلزم این است که تمامى صفات کمال را از خداى تعالى نفى کنیم،
و خواننده محترم متوجه شد که راه فطرى که ما قدم به قدم پیش رفتیم مخالف این حرف و ظواهر آیات کریمه قرآن هم منافى آن است.
نظیر این گفتار در فساد گفتار کسانى است که یا صفات خدا را زائد بر ذات دانسته و یا بکلى آن را نفى کرده و گفته اند در خداى تعالى آثار این صفات است نه خود آنها و همچنین اقوال دیگرى که درباره صفات خدا هست، همه اینها با راه فطرى که از نظر خواننده گذشت مخالفت داشته و فطرت، آنها را دفع مى کند، و تفصیل بحث از بطلان آنها مو کول به محل دیگرى است.
3- انقسام هایى که براى صفات خداى تعالى هست#
از کیفیت و طرز سلوک فطرى که گذشت بر آمد که بعضى از صفات خدا صفاتى است که معناى ثبوتى را افاده مى کند، از قبیل علم و حیات، و اینها صفاتى هستند که مشتمل بر معناى کمالند، و بعضى دیگر آن صفاتى است که معناى سلبى را افاده مى کند مانند سبوح و قدوس و سایر صفاتى که خدا را منزه از نقائص مى سازد، پس از این نظر مى توان صفات خدا را به دو دسته تقسیم کرد: یکى ثبوتیه و دیگر سلبیه.
و نیز پاره اى از صفات خدا آن صفاتى است که عین ذات او است نه زائد بر ذات مانند حیات، قدرت و علم به ذات، و اینها صفاتى ذاتى اند، و پاره اى دیگر صفاتى است که تحققشان محتاج به این است که ذات قبل از تحقق آن صفات محقق فرض شود، مانند خالق و رازق بودن که صفات فعلى هستند، و اینگونه صفات زائد بر ذات و منتزع از مقام فعلند، و معناى انتزاع آنها از مقام فعل این است که مثلا بعد از آنکه نعمت هاى خدا را که متنعم به آن و غوطه ور در آنیم ملاحظه مى کنیم نسبتى را که این نعمت ها به خداى تعالى دارد نسبت رزقى است که یک پادشاه به رعیت خود جیره مى دهد، و این ماییم که بعد از چنین مقایسه اى نعمت هاى خدا را رزق مى نامیم، و خدا را که همه این نعمت ها منتهى به او است رازق مى خوانیم، و همچنین خلق، رحمت و مغفرت و سایر صفات و اسماء فعلى خدا که بر خدا اطلاق مى شود، و خدا به آن اسماء نامیده مى شود بدون اینکه خداوند به معانى آنها متلبس باشد، چنانکه به حیات و قدرت و سایر صفات ذاتى متصف مى شود، چون اگر خداوند حقیقتا متلبس به آنها مى بود مى بایستى آن صفات، صفات ذاتى خدا باشند نه خارج از ذات، پس از این نظر هم مى توان صفات خدا را به دو دسته تقسیم کرد یکى صفات ذاتى و دیگرى صفات فعلى.
تقسیم دیگرى که در صفات خدا هست، تقسیم به نفسى و اضافى است، آن صفتى که معنایش هیچ اضافه اى به خارج از ذات ندارد صفات نفسى است مانند حیات؛ و آن صفتى که اضافه به خارج دارد صفت اضافى است، و این قسم دوم هم دو قسم است، زیرا بعضى از اینگونه صفات نفسى هستند و به خارج اضافه دارند، آنها را صفات نفسى ذات اضافه مى نامیم، و بعضى دیگر صرفا اضافى اند مانند خالقیت و رازقیت که امثال آن را صفات اضافى محض نام مى گذاریم.
4- اسماء و صفات چه نسبتى به ما دارند؟#
و چه نسبتى در میان خود؟ میان اسم و صفت هیچ فرقى نیست جز اینکه صفت دلالت مى کند بر معنایى از معانى که ذات متصف به آن و متلبس به آن است، چه عین ذات باشد و چه غیر آن، و اسم دلالت مى کند بر ذات، در آن حالى که ماخوذ به وصف است، پس حیات و علم وصفند، وحى و عالم اسم، و چون الفاظ کارى جز دلالت بر معنا و انکشاف آن را ندارند، لذا باید گفت حقیقت صفت و اسم آن چیزى است که لفظ صفت و اسم آن حقیقت را کشف مى کند، پس حقیقت حیات و آن چیزى که لفظ حیات دلالت بر آن دارد در خداى تعالى صفتى است الهى که عین ذات او است، و حقیقت ذاتى که حیات عین او است اسم الهى است، و به این نظر حى و حیات هر دو اسم مى شوند براى اسم و صفت، هر چند نسبت به نظریه قبلى خود اسم و خود صفتند.
در سابق هم گفتیم که ما در سلوک فطرى که بسوى اسماء داریم، از این راه متفطن به آن شدیم که کمالاتى را در عالم کون مشاهده کردیم، و از مشاهده آن یقین کردیم که خداوند نیز مسماى به آن صفات کمال هست، چون او مالک عالم است، و همه چیز را بر ما و بر همه چیز افاضه مى کند، و نیز گفتیم که از دیدن صفات نقص و حاجت یقین کردیم که خداى تعالى منزه از آنها و متصف به مقابل آنها از صفات کمال است، و او با داشتن آن صفات کمال است که نقص هاى ما و حوایج ما را بر مى آورد، البته در آنجا که بر مى آورد. مثلا وقتى علم و قدرت را در عالم مشاهده مى کنیم، همین مشاهده، ما را هدایت مى کند به اینکه یقین کنیم که خداى سبحان نیز علم و قدرت دارد که به دیگران افاضه مى کند، و وقتى به وجود جهل و عجز در عالم بر مى خوریم، همین برخورد، ما را راهنمائى مى کند بر اینکه خداى تعالى منزه از این نواقص و متصف به مقابل آنها یعنى به علم و قدرت است، که با علم و قدرت خود نقص علم و قدرت ما و حاجت ما را به علم و قدرت بر مى آورد، و همچنین در سایر صفات.
و از این بیان روشن گردید که وسیله ارتباط جهات خلقت و خصوصیات موجود در اشیاء با ذات متعالى پروردگار همانا صفات کریمه او است، یعنى صفات، واسطه میان ذات و مصنوعات او است، پس علم، قدرت، رزق و نعمتى که در این عالم است به ترتیب از خداى سبحان سرچشمه گرفته، بخاطر اینکه خداى سبحان متصف به صفت علم و قدرت و رازقیت و منعمیت است،
و جهل ما بوسیله علم او، عجز ما بوسیله قدرت او، ذلت ما بوسیله عزت او و فقر ما بوسیله غناى او برطرف گشته و گناهان بوسیله مغفرت او آمرزیده مى شود.
و اگر خواستى از یک نظر دیگر بگو: او به قهر خود ما را مقهور خود کرده و به نامحدودى خود ما را محدود ساخته، و به بى نهایتى خود براى ما نهایت قرار داده و به رفعت خود ما را افتاده کرده و به عزتش ذلیلمان ساخته، و به ملکش - به ضم میم - به هر چه که بخواهد در ما حکم مى کند، و به ملکش - به کسر میم - به هر نحوى که بخواهد در ماتصرف مى کند - دقت فرمایید -.
این آن روشى است که ما بحسب ذوق مستفاد از فطرتى صاف اتخاذ نموده ایم، بنابراین کسى که مى خواهد از خداى تعالى بى نیازى را مسئلت نماید نمى گوید: ( اى خداى مذل و اى خداى کشنده مرا بى نیاز کن ) بلکه او را به اسماء غنى، عزیز و قادر و امثال آن مى خواند، و همچنین مریضى که مى خواهد براى شفا و بهبودیش متوجه خدا شود مى گوید: ( یا شافى، یا معافى، یا رووف، یا رحیم بر من ترحم کن و از این مرض شفایم ده ) و هرگز نمى گوید: ( یا ممیت یا منتقم یا ذالبطش مرا شفا ده ) و...
قرآن کریم هم در این روش و در این حکم ما را تصدیق نموده است، و او صادق ترین شاهد است بر صحت نظریه ما. آرى، قرآن کریم همواره آیات را به آن اسمى از اسماء خدا ختم مى کند که مناسب با مضمون آن آیه است، و همچنین حقایقى را که در آیات بیان مى کند در آخر آن آیه با ذکر یک اسم و یا دو اسم - ب حسب اقتضاى مورد - آن حقایق را تعلیل مى کند.
و قرآن کریم در میان کتابهاى آسمانیى که به ما رسیده و منسوب به وحى است تنها کتابى است که اسماء خدا را در بیان مقاصد خود استعمال مى کند و علم به اسماء را به ما مى آموزد.
پس، از آنچه گذشت روشن گردید که انتساب ما به خداى تعالى بواسطه اسماء او است، و انتساب ما به اسماى او بواسطه آثارى است که از اسماى او در اقطار عالم خود مشاهده مى کنیم. آرى، آثار جمال و جلال که در پهناى گیتى منتشر است تنها وسیله اى است که ما را به اسماء داله بر جلال و جمال او از قبیل حى، عالم، قادر، عزیز، عظیم و کبیر و امثال آن هدایت نموده و این اسماء ما را به سوى ذات متعالیى که قاطبه اجزاى عالم در استقلال خود به او متکى است راهنمائى مى کند.
و این آثارى که از ناحیه اسماء خداوند در ما و عالم ما مشهود است از جهت سعه و ضیق مختلفند، و این سعه و ضیق در ازاى عمومیت و خصوصیت مفاهیم آن اسماء است،
مثلا از موهبت علمى که نزد ما است چند موهبت دیگر یعنى گوش، چشم، خیال و تعقل و امثال آن منشعب مى شود، آن وقت همین علم (که نسبت به مسموعات و مبصرات و معقولات و امثال آن عام است ) با قدرت و حیات و غیر آن در تحت یک اسم اعمى از قبیل رازق و یا معطى و یا منعم و یا جواد قرار مى گیرد، باز وقتى علم، قدرت، حیات، عفو و مغفرت و امثال آنها را در مجموع ملاحظه کنیم همه در تحت یک اسم اعم که همان رحمت شامله است قرار مى گیرد.
از اینجا معلوم مى شود که سعه و ضیق و عمومیت و خصوصیتى که در میان اسماء هست به آن ترتیبى است که در میان آثا ر موجود از آن اسماء در عالم ما هست، بعضى از آثار خاص است، بعضى ها عام، این عام و خاص بودن آثار نیز از ناحیه عام و خاص بودن حقایقى است که آثار مذکور کشف از آن مى کند، و کیفیت نسبت هایى که آن حقایق با یکدیگر دارند را نسبت هاى میان مفاهیم کشف مى کند، پس علم نسبت به حیات اسم خاص و نسبت به شنوائى، بینائى، شهید، لطیف و خبیر بودن اسمى است عام و همچنین رازق اسم خاص است به رحمان، و نسبت به شافى، ناصر و هادى اسمى است عام و...
بنابراین، براى اسماء حسنى عرضى است عریض که از پایین منتهى مى شود به یک و یا چند اسم خاصى که د ر پایین آن دیگر اسم خاصى نیست، و از طرف بالا شروع مى کند به وسعت و عمومیت وبدین طریق بالاى هر اسمى اسم دیگرى. است از آن وسیع تر و عمومى تر تا آنکه منتهى شود به بزرگترین اسماء خداى تعالى که به تنهائى تمامى حقائق اسماء را شامل است، و حقایق مختلف همگى در تحت آن قرار دارد، و آن اسمى است که غالبا آن را ( اسم اعظم ) مى نامیم.
و معلوم است که اسم هر قدر عمومى تر باشد آثارش در عالم وسیع تر و برکات نازله از ناحیه اش بزرگتر و تمام است، براى اینکه گفتیم آثار، همه از اسماء است، پس عمومیت و خصوصیتى که در اسماء است بعینه در مقابلش در آثارش هست، بنابراین، اسم اعظم آن اسمى خواهد بود که تمامى آثار منتهى به آن مى شود، و هر امرى در برابرش خاضع مى گردد.
5- معناى اسم اعظم چیست؟#
در میان مردم شایع شده که اسم اعظم اسمى است لفظى از اسماى خداى تعالى که اگر خدا را به آن ب خوانند دعا مستجاب مى شود، و در هیچ مقصدى از تاثیر باز نمى ماند. و چون در میان اسماء حسناى خدا به چنین اسمى دست نیافته و در اسم جلاله (الله ) نیز چنین اثرى ندیده اند معتقد شده اند به اینکه اسم اعظم مرکب از حروفى است که هر کس آن حروف و نحوه ترکیب آن را نمى داند، و اگر کسى به آن دست بیابد همه موجودات در برابرش خاضع گشته و به فرمانش در مى آیند.
و به نظر اصحاب عزیمت و دعوت، اسم اعظم داراى لفظى است که به حسب طبع دلالت بر آن مى کند نه به حسب وضع لغوى، چیزى که هست ترکیب حروف آن بحسب اختلاف حوایج و مطالب مختلف مى شود، و براى بدست آوردن آن، طرق مخصوصى است که نخست حروف آن، به آن طرق استخراج شده و سپس آن را ترکیب نموده و با آن دعا مى کنند، و تفصیل آن محتاج به مراجعه به آن فن است.
و در بعضى روایات وارده نیز مختصر اشعارى به این معنا هست، مثل آن روایتى که مى گوید: ( بسم الله الرحمن الرحیم ) نسبت به اسم اعظم نزدیکتر است از سفیدى چشم به سیاهى آن، و آن روایتى که مى گوید: اسم اعظم در ( آیه الکرسى ) و اول سوره ( آل عمران ) است، و نیز روایتى که مى گوید: حروف اسم اعظم متفرق در سوره حمد است، و امام آن حروف را مى شناسد و هر وقت بخواهد آن را ترکیب نموده و با آن دعا مى کند، و در نتیجه دعایش مستجاب مى شود.
و نیز روایتى که مى گوید: آصف بن برخیا وزیر سلیمان با حروفى از اسم اعظم که پیشش بود دعا کرد و توانست تخت بلقیس، ملکه سبا را در مدتى کمتر از چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر سازد، و آن روایتى که مى گوید اسم اعظم مرکب از هفتاد و سه حرف است، و خداوند هفتاد و دو حرف از این حروف را در میان انبیایش تقسیم نموده، ویکى را به خود در علم غیب اختصاص داده است، و همچنین روایات دیگرى که اشعاردارد بر اینکه اسم اعظم مرکب لفظى است.
توجیه و تفسیر روایاتى که دلالت مى کنند بر اینکه اسم اعظم خدا اسم لفظى است#
و لیکن بحث حقیقى از علت و معلول و خواص آن، همه این سخنان را رفع مى کند، زیرا تاثیر حقیقى دائر مدار وجود اشیاء و قوت و ضعف وجود آنها و سنخیت بین موثر و متاثر است، و صرف اسم لفظى از نظر خصوص لفظ آن، چیزى جز مجموعه اى از صوت هاى شنیدنى نیست، و شنیدنى ها از کیفیات عرضیه اى هستند که اگر از جهت معناى متصورش اعتبار شود، صورتى است ذهنى که فى نفسه هیچ اثرى در هیچ موجودى ندارند، و محال است که یک صوتى که ما آن را از حنجره خود خارج مى کنیم، و یا صورت خیالیى که ما آن را در ذهن خود تصور مى نماییم کارش بجایى برسد که به وجود خود، وجود هر چیزى را مقهور سازد، و در آنچه که ما میل داریم به دلخواه ما تصرف نموده آسمان را زمین و زمین را آسمان کند، دنیا را آخرت و آخرت را دنیا کند، و... و حال آنکه خود آن صوت معلول اراده ما است.
و اسماء الهى - و مخصوصا اسم اعظم او - هر چند موثر در عالم بوده و اسباب و وسائطى براى نزول فیض از ذات خداى تعالى در این عالم مشهود بوده باشند، لیکن این تاثیرشان بخاطر حقایق شان است، نه به الفاظشان که در فلان لغت دلالت بر فلان معنا دارد، و همچنین نه به معانیشان که از الفاظ فهمیده شده و در ذهن تصور مى شود، بلکه معناى این تاثیر این است که خداى تعالى که پدید آورنده هر چیزى است، هر چیزى را به یکى از صفات کریمه اش که مناسب آن چیز است و در قالب اسمى است، ایجاد مى کند، نه اینکه لفظ خشک و خالى اسم و یا معناى مفهوم از آن و یا حقیقت دیگرى غیر ذات متعالى خدا چنین تاثیرى داشته باشد.
چیزى که هست خداى تعالى وعده داده که دعاى دعا کننده را اجابت کند، و فرموده : ( اجیب دعوه الداع اذا دعان ) و این اجابت موقوف بر دعا و طلب حقیقى و جدى است، و نیز همانطورى که در تفسیر آیه فوق گذشت موقوف بر این است که درخواست از خود خدا شود نه از دیگرى. آرى، کسى که دست از تمامى وسائل و اسباب برداشته و در حاجتى از حوائحش به پروردگارش متصل شود، در حقیقت متصل به حقیقت اسمى شده که مناسب با حاجتش است، در نتیجه آن اسم نیز به حقیقتش تاثیر کرده و دعاى او مستجاب مى شود، این است حقیقت دعاى به اسم، و به همین جهت خصوصیت و عمومیت تاثیر بحسب حال آن اسمى است که حاجتمند به آن تمسک جسته است، پس اگر این اسم، اسم اعظم باشد تمامى اشیاء رام و به فرمان حقیقت آن شده، و دعاى دعا کننده بطور مطلق و همه جا مستجاب مى شود، بنابراین، روایات و ادعیه این باب باید به این معنا حمل شود.
و اینکه در روایت دارد خداوند اسمى از اسماء خو د و یا چیزى از اسم اعظم خود را به پیغمبرى از پیغمبران آموخته معنایش این است که راه انقطاع وى را بسوى خود به وى آموخته، و اینطور یاد داده که اسمى از اسماء خود را در دعا و مسئلت او به زبانش جارى ساخته است، پس اگر واقعا آن پیغمبر دعا و الفاظى داشته و الفاظش معنائى را مى رسانده، باز هم تاثیر آن دعا از این باب است که الفاظ و معانى وسائل و اسبابى هستند که حقایق را به نحوى حفظ مى کنند- دقت فرمایید -.
خواننده محترم باید متوجه باشد که چه بسا اسم خاص اطلاق شود بر چیزى که جز خداى سبحان کسى به آن چیز مسمى نمى شود همچنانکه گفته اند در دو اسم ( الله ) و ( رحمان ) چنین است، اما لفظ جلاله آن اسمى نیست که ما در این بحث در پیرامون آن بحث مى کنیم، چون این لفظ، علم است براى خدا و مخصوص او، و اما لفظ ( رحمان ) قبلا از نظر خوانندگان گذشت که معناى آن مشترک میان خداى تعالى و غیر او است براى اینکه گفتیم رحمان از اسماء حسنى است،
البته این از نظر بحث تفسیرى است، و اما از نظر بحث فقهى از مبحث ما خارج است.
6- شماره اسماء حسنى#
در آیات کریمه قرآن دلیلى که دلالت بر عدد اسماء حسنى کند و آن را محدود سازد وجود ندارد، بلکه از ظاهر آیه ( الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ) و آیه ( و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها ) و جمله ( له الاسماء الحسنى یسبح له ما فى السموات و الارض ) و امثال آن بر مى آید که هر اسمى در عالم که از جهت معنا احسن اسماء بوده باشد آن اسم از آن خداست، پس نمى توان اسماء حسنى را شمرد وبه عدد معینى محدود کرد.
ولى آن مقدارى که در خود قرآن آمده صد و بیست و هفت اسم است :
(الف ) - اله، احد، اول، آخر، اعلى، اکرم، اعلم، ارحم الراحمین، احکم الحاکمین، احسن الخالقین، اهل التقوى، اهل المغفره، اقرب، ابقى.
(ب ) - بارى، باطن، بدیع، بر، بصیر.
(ت ) - تواب.
(ج ) - جبار، جامع.
(ح ) - حکیم، حلیم، حى، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفى.
(خ ) - خبیر، خالق، خلاق، خیر، خیر الماکرین، خیر الرازقین، خیر الفاصلین، خیر الحاکمین، خیر الفاتحین، خیر الغافرین، خیر الوارثین، خیر الراحمین، خیر المنزلین.
(ذ) - ذو العرش، ذو الطول، ذو انتقام، ذو الفضل العظیم، ذو الرحمه، ذو القوه، ذو الجلال و الاکرام، ذو المعارج.
(ر) - رحمان، رحیم، رووف، رب، رفى ع الدرجات، رزاق، رقیب.
(س ) - سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
(ش ) - شهید، شاکر، شکور، شدید العقاب، شدید المحال.
(ص ) - صمد.
(ظ) - ظاهر.
(ع ) - علیم، عزیز، عفو، على، عظیم، علام الغیوب، عالم الغیب و الشهاده.
(غ ) - غنى، غفور، غالب، غافر الذنب، غفار.
(ف ) - فالق الاصباح، فالق الحب و النوى، فاطر، فتاح.
(ق ) - قوى، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قریب، قادر، قدیر، قابل التوب، القائم على کل نفس بما کسبت.
(ک ) - کبیر، کریم، کافى.(ل ) - لطیف.
(م ) - ملک، مؤ من، مهیمن، متکبر، مصور، مجید، مجیب، مبین، مولى، محیط،مقیت، متعال، محیى، متین، مقتدر، مستعان، مبدى، مالک الملک.
(ن ) - نصیر، نور.
(و) - وهاب، واحد، ولى، والى، واسع، وکیل، ودود.
(ه ) - هادى.
در سابق هم گذشت که ظاهر جمله ( و لله الاسماء الحسنى ) و همچنین جمله ( له الاسماء الحسنى ) این است که معانى این اسماء را خداى تعالى به نحو اصالت داراست، و دیگران به تبع او دارا هستند، پس مالک حقیقى این اسماء خداست، و دیگران چیزى از آن را مالک نیستند مگر آنچه را که خداوند به ایشان تملیک کرده باشد، که بعد از تملیک هم باز مالک است و از ملکش بیرون نرفته، پس حقیقت علم - مثلا - از آن خدا است، و غیر از او کسى چیزى از این حقیقت را مالک نیست مگر آنچه راکه او به ایشان بخشیده باشد که باز مالک حقیقى همان مقدار هم خدا است، چون بعد از تملیک از ملک و سلطنتش بیرون نرفته است.
و از جمله ادله بر این معنا، یعنى بر اینکه اسماء و اوصافى که هم بر خدا اطلاق مى شود و هم بر غیر او مشترک معنوى هستند، اسمائى است که به صیغه افعل التفضیل (یعنى بر وزن افعل ) وارد شده است، مانند: اعلى و اکرم، زیرا صیغه افعل التفضیل به ظاهرش دلالت دارد بر اینکه مفضل علیه و مفضل هر دو در اصل معنى شریکند، و همچنین اسمائى که به نحو اضافه وارد شده مانند) خیر الحاکمین بهترین حکم کنندگان ) و خیر الرازقین، و احسن الخالقین، زیرا اینگونه اسماء نیز ظهور در اشتراک دارند.
7- آیا اسماء خدا توقیفى است؟#
از آنچه گذشت روشن گردید که در قرآن هیچ دلیلى بر توقیفى بودن اسماء خداى تعالى وجود ندارد بلکه دلیل بر عدم آن هست، آیه شریفه ( و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذین یلحدون فى اسمائه... ) که بعضى با آن بر توقیفى بودن اسماء خدا استدلال کرده اند، استدلالشان وقتى صحیح است که ( الف لام ) در ( الاسماء ) براى عهد باشد،
و مراد از الحاد در اسماء تعدى از اسماء معین خدا و اضافه کردن اسمائى که از طریق نقل نرسیده، بوده باشد، و لیکن هم عهد بودن ( الف لام ) و هم به معناى تعدى بودن الحاد مورد نظر و اشکالى است که در سابق بیانش گذشت.
و اما روایات بسیارى که از طرق شیعه و سنى وارد شده که پیغمبر اکرم فرمود: ( براى خدا نود و نه، یعنى صد منهاى یک اسم است، هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود ) و همچنین روایات دیگرى که قریب به این مضمون است هیچ یک دلالت بر توقیف ندارد، البته همانطورى که گفتیم این از نظر بحث تفسیرى است،نه بحث فقهى، ممکن است از نظر بحث فقهى و احتیاط در دین جایز نباشد انسان از پیش خود براى خدا اسم بگذارد، زیرا احتیاط اقتضا دارد که در اسم بردن از خدا به همان اسمائى اکتفا شود که از طریق نقل رسیده باشد، همه این حرفها راجع به اسم گذاردن است، و اما صرف اطلاق، بدون اینکه پاى اسم گذارى در میان بیاید البته اشکالى نداشته و امر در آن آسان است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتى که مى گویند براى خدا نود و نه اسم است...#
در کتاب توحید به سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از على (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: براى خدانود و نه اسم است که هر کس خدا را با آنها بخواند دعایش مستجاب مى شود و هر ک س آنها را بشمارد داخل بهشت مى گردد.
مؤلف: نظیر این روایت بزودى از طرق ائمه اهل بیت از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) خواهد آمد، و مراد از اینکه فرمود: هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى گردد ایمان به این است که خداى تعالى متصف به جمیع آن صفاتى است که این اسماء دلالت بر آنها دارند، بطورى که درباره ات صاف خداوند به یکى از آنها بى ایمان نباشد.
و در الدر المنثور است که بخارى، مسلم، احمد، ترمذى، نسائى، ابن ماجه، ابن خزیمه، ابو عوانه، ابن جریر، ابن ابى حاتم، ابن حیان، طبرانى و ابو عبد الله بن منده در کتاب توحید و ابن مردویه، ابو نعیم و بیهقى در کتاب اسماء و صفات همگى از ابى هریره روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا نود و نه اسم، یعنى صد منهاى یک اسم است که هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود. آرى، خدا تک است و تک را دوست مى دارد.
مؤلف: صاحب الدر المنثور این روایت را از ابى نعیم و ابن مردویه از ابى هریره نیز روایت کرده، و عبارت آن چنین است : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا صد اسم منهاى یک اسم است، هر کس خدا را به آن اسماء بخواند خداوند دعایش را مستجاب مى کند. و نیز از دار قطنى در کتاب ( غرائب ) از ابى هریره روایت کرده و عبارت آن چنین است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: خداى تعالى فرموده : براى من نود و نه اسم است هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود.
و در الدر المنثور است که این روایت را ابى نعیم و ابن مردویه از ابن عباس و ابن عمر نیز نقل کرده و گفته اند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا نود و نه، یعنى صد منهاى یک اسم است که هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود.
مؤلف: و نیز همین روایت را از ابى نعیم از ابن عباس و ابن عمر به این عبارت روایت کرده که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا نود و نه اسم است که هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود، و این اسماء در قرآن کریم است.
مؤلف: این روایت معارض است با روایاتى که درباره شمردن اسماء خدا بعدا نقل مى شود، زیرا همه آن روایات مشتمل است بر اسمائى که عین الفاظ آنها در قرآن نیست، مگر اینکه بگوییم مقصود این روایت این است که معانى آن اسماء در قرآن است.
و در کتاب توحید به سند خود از امام صادق از پدران بزرگوارش از على (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند: براى خداى تبارک و تعالى نود و نه اسم، یعنى صد منهاى یک اسم است که هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود، و آن اسماء عبارتند از: ( الله، اله، واحد، احد، صمد، اول، آخر، سمیع، بصیر، قدیر، قاهر، على، اعلى، باقى، بدیع، بارى، اکرم، ظاهر، باطن، حى، حکیم، علیم، حلیم، حفیظ، حق، حسیب، حمید، حفى، رب، رحمان، رحیم، ذارى، رازق، رقیب، رووف، رائى، سلام، مؤ من، مهیمن، عزیز، جبار، متکبر، سید، سبوح، شهید، صادق، صانع، ظاهر، عدل، عفو، غفور،غنى، غیاث، فاطر، فرد، فتاح، فالق، قدیم، ملک، قدوس، قوى، قریب، قیوم، قابض، باسط، قاضى الحاجات، مجید، مولى، منان، محیط، مبین، مغیث، مصور، کریم، کبیر، کافى،
کاشف الضر، وتر، نور، وهاب، ناصر، واسع، ودود، هادى، وفى، وکیل، وارث، بر، باعث، تواب، جلیل، جواد، خبیر، خالق، خیر الناصرین، دیان، شکور، عظیم، لطیف، شافى ) .
و در الدر المنثور است که ترمذى و ابن المنذر و ابن حبان و ابن منده و طبرانى و حاکم و ابن مردویه و بیهقى همگى از ابى هریره روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا نود و نه اسم یعنى صد منهاى یک اسم است که هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى گردد، او تک است و تک را دوست مى دارد و آن اسماء عبارتند از: ( الله الذى لا اله الا هو، رحمان، رحیم، ملک، قدوس، سلام، مؤ من، مهیمن، عزیز، جبار، متکبر، خالق، بارى، مصور، غفار، قهار، وهاب، رازق، فتاح، علیم، قابض، باسط، خافض، رافع، معز، مذل، سمیع، بصیر، حکم، عدل، لطیف، خبیر، حلیم، عظیم، غفور، شکور، على، کبیر، حفیظ، مقیت، حسیب، جلیل، کریم، رقیب، مجیب، واسع، حکیم، ودود، مجید، باعث، شهید، حق، وکیل، قوى، متین، ولى، حمید، محصى، مبدى، معید، محیى، ممیت، حى، قیوم، واجد، ماجد، واحد، احد، صمد، قادر، مق تدر، مقدم، موخر، اول، آخر، ظاهر، باطن، بر، تواب، منتقم، عفو، رووف، مالک الملک، ذو الجلال و الاکرام، والى، متعال، مقسط، جامع، غنى، مغنى، مانع، ضار، نافع، نور، هادى، بدیع، باقى، وارث، رشید، صبور ) .
و نیز د ر همان کتاب است که ابن ابى الدنیا در کتاب دعا و هر دو طبرانى و ابو الشیخ و حاکم و ابن مردویه و ابو نعیم و بیهقى از ابى هریره روایت کرده اند که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: براى خدا نود و نه اسم است که هر که آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود، از خدا به این اسماء درخواست کن : ( الله، رحمان، رحیم، اله، رب، ملک، قدوس، سلام، مؤ من، مهیمن، عزیز، جبار، متکبر، خالق، بارى، مصور، حکیم، علیم، سمیع، بصیر، حى، قیوم، واسع، لطیف، خبیر، حنان، منان، بدیع، غفور، ودود، شکور، مجید، مبدى، معید، نور، بادى - و در نقلى به جاى بادى لفظ قائم آمده - اول، آخر، ظاهر، باطن، عفو، غفار، وهاب، فرد - و در نقلى به جاى فرد، قادر آمده - احد، صمد، وکیل، کافى، باقى، مغیث، دائم، متعال، ذو الجلال و الاکرام، مولى، نصیر، حق، مبین، وارث، منیر، باعث، قدیر - و در نقلى به جاى قدیر مجیب آمده - محیى، ممیت، حمید - و در نقلى جمیل - صادق، حفیظ، محیط، کبیر، قریب، رقیب، فتاح، تواب، قدیم، وتر، فاطر، رزاق، علام، على، عظیم، غنى، ملیک، مقتدر، اکرم، رووف، مدبر، مالک، قاهر، هادى، شاکر، کرى م، رفیع، شهید، واحد، ذوالطول، ذا المعارج، ذو الفضل، خلاق، کفیل، جلیل.
مؤلف: ذکر لفظ جلاله (الله ) در این چند روایت که اسماى خدا را مى شمردند خارج از عدد نود و نه بود، و تنها به منظور شمردن اسماى آن آمده بود.
و نیز در همان کتاب است که ابو نعیم از محمد بن جعفر روایت کرده که گفت من از پدرم جعفر بن محمد الصادق پرسیدم آن نود و نه اسمى که هر کس آنها را بشمار داخل بهشت مى شود کدام است ؟ گفت : اسمائى است که در قرآن آمده، در سوره حمد پنج عدد آنها است و آن ( یا الله، یا رب، یا رحمان، یا رحیم، و یا مالک ) است، و در سوره بقره سى و سه عدد آمده و آن ( یا محیط، یا قدیر، یا علیم، یا حکیم، یا على، یا عظیم، یا تواب، یا بصیر، یا ولى، یا واسع، یا کافى، یا رووف، یا بدیع، یا شاکر، یا واحد، یا سمیع، یا قابض، یا باسط، یا حى، یا قیوم، یا غنى، یا حمید، یا غفور، یا حلیم، یا اله، یا قریب، یا مجیب، یا عزیز، یا نصیر، یا قوى، یا شدید، یا سریع، یا خبیر ) است.
و در سوره آل عمران : ( یا وهاب، یا قائم، یا صادق، یا باعث، یا منعم، یا متفضل ) آمده است.
و در سوره نساء: ( یا رقیب، یا حسیب، یا شهید، یا مقیت، یا وکیل، یا على، یا کبیر ) آمده است.
و در سوره انعام : ( یا فاطر، یا قاهر، یا لطیف، یا برهان ) آمده. و در سوره اعراف : ( یا محیى، یا ممیت ) آمده. و در سوره انفال : ( یا نعم المولى، یا نعم النصیر ) آمده. و در سوره هود: ( یا حفیظ، یا مجید، یا ودود، یا فعالا لما یرید ) آمده. و در سوره رعد: ( یا کبیر، یا متعال ) ، و در سوره ابراهیم : ( یا منان، یا وار ث ) ، و در سوره حجر: ( یا خلاق ) آمده است.
و در سوره مریم : ( یا فرد ) و در سوره طه : ( یا غفار ) و در سوره قدافلح : ( یا کریم ) و در سوره نور: ( یا حق، یا مبین ) و در سوره فرقان : ( یا هادى ) و در سوره سباء: ( یا فتاح ) و در سوره زمر: ( یا عالم ) و در سوره غا فر: ( یا غافر، یا قابل التوب، یا ذا الطول، یا رفیع ) و در سوره ذاریات : ( یا ر زاق، یا ذا القوه، یا متین ) و در سوره طور: ( یا بر ) آمده.
و در سوره اقترب : ( یا ملیک، یا مقتدر ) و در سوره رحمن : ( یا ذو الجلال و الاکرام، یا رب المشرقین، یارب المغربین، یا باقى، یا محسن ) و در سوره حدید: ( یا اول، یا آخر، یا ظاهر، یا باطن ) و در سوره حشر: ( یا ملیک، یا قدوس،یا سلام، یا مؤ من، یا مهیمن، یا عزیز، یا جبار، یا متکبر، یا خالق، یا بار ى، یا مصور ) و در سوره بروج : ( یا مبدى، یا معید ) و در سوره فجر: ( یا وتر ) و در سوره اخلاص ( یا احد، یا صمد ) آمده است.
مؤلف : این روایت خالى از تشویش نیست، براى اینکه لفظ جلاله را نیز داخل در اسماء نود و نه گانه کرده و حال آنکه جزء آنها نیست. علاوه، بعضى از اسماء را نظیر ( کبیر ) تکرار کرده است. دیگر اینکه در اول، اسماء وارده در قرآن را نود و نه عدد شمرده و لیکن وقتى آنها را تفصیل داد صد و ده عدد شمرد، از همه اینها گذشته موارد دیگرى براى مناقشه در آن هست، و آن چند مورد است که اسمائى را از یک سوره دانسته، و حال آنکه در آن سوره نیست مانند اسم ( فرد ) در سوره مریم و اسم ( برهان ) در سوره انعام و همچنین مواردى دیگر.
آنچه در مورد این روایات باید گفت#
از این چند روایتى که ما از روایات شماره اسماى خدا به آن دست یافتیم بخوبى بر مى آید که روایات مذکور دلالت ندارد بر اینکه اسماى خدا منحصر در آن مقدار است که روایات شمرده است، علاوه بر اینکه اسماى وارده در خود این روایات با هم تطبیق نمى کند، و پاره اى از اسماء که در قرآن به عنوان اسم آمده در این روایات ذکر نشده و پاره اى دیگر را که در قرآن به این عنوان وجود ندارد ذکر شده است، بلکه تنها چیزى که این روایات دلالت بر آن دارند این است که از اسماى خدا نود و نه اسم است که از خواص آن این است که هر کس خدا را به آنها بخواند دعایش مستجاب مى شود، و هر کس آنها را بشمارد داخل بهشت مى شود.
علاوه براین، در این میان روایات دیگرى نیز هست که دلالت دارد بر اینکه اسماى خدا بیشتر از نود و نه عدد است - و به زودى بعضى از آن روایات خواهد آمد - و در ادعیه ماثوره از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم ) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) اسماء بسیار زیادى غیر آنچه که درقرآن است دیده مى شود که نوعا در روایات شماره اسماء ذکر نشده است.
در کافى به سند خود از ابى عبد الله (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: خداى تعالى اسمى را آفرید که با حروف تلفظ کردنى نیست، و به لفظى ادا کردنى نیست، و شخصیت جسدى و کالبدى ندارد و به تشبیهى وصف کردنى نیست، و به رنگى رنگرزى نشده، اقطار از آن منفى و نواحى و حدود از آن دور است، و حس هر متوهم از درک آن محجوب، و مستترى است غیر مستور.
آنگاه این اسم را کلمه تامه اى قرار داد و بر چهار جزء باهم ترکیبش کرد بطورى که هیچ یک از آن چهار جزء جلوتر از بقیه نیست، سپس از این اسم سه اسم دیگر ظاهر کرد، چون خلائق به آنها احتیاج داشتند، و یک اسم دیگر را همچنان در پرده گذاشت، و اسم مکنون و مخزونى که معروف است همان اسم است، پس این است آن اسمائى که ظاهر شد، پس ظاهر عبارت است از ( الله ) ، ( تبارک ) و ( تعالى ) ، خداى سبحان مسخر کرد براى هر یک از این اسماء سه گانه چهار رکن را، در نتیجه مجموع ارکان دوازده شد، آنگاه براى هر رکن سى اسم خلق کرد که فعلى منسوب به آن اسماء است و آن اسماء عبارتند از: رحمان، رحیم، ملک، قدوس، خالق، بارى، مصور، حى، قیوم، لا تاخذه سنه و لا نوم، علیم، خبیر، سمیع، بصیر، حکیم، عزیز، جبار، متکبر، على، عظیم، مقتدر، قادر، سلام، مؤ من، مهیمن، بارى، منشى ء، بدیع، رفیع، جلیل ، کریم، محیى، ممیت، باعث، وارث.
این اسماء با تتمه اسماى حسنى که بر سیصد و شصت اسم بالغ مى شود، نسبتى است براى اسماى سه گانه، و اسماى سه گانه ارکان و حجاب هایى است براى آن اسم واحدى که با این سه اسم مکنون و مخزون شد، این است معناى کلام خداى عز و جل که مى فرماید: ( قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنى ) .
شرح و تفسیر روایتى از امام صادق (ع) درباره اسماء حسناى خداى تعالى#
مؤلف: اوصافى که در این روایت براى اسماء ذکر کرده و فرموده : ( خداى تعالى اسمى را آفرید به حروفى که تلفظ کردنى نیست... ) صریح است در اینکه منظور از اسم، لفظ نیست و معنائى هم که لفظ دلالت بر آن کند نیست، خلاصه از باب مفهوم ذهنى که لفظ دلالت بر آن کند نیست، براى اینکه لفظ و یا مفهوم ذهنى که لفظ دلالت بر آن مى کند چیزى نیست که متصف به اوصاف مذکور در روایت بشود، و این بسیار روشن است، ما بقى فقرات هم با لفظ بودن و یا مفهوم ذهنى بودن آن نمى سازد.
پس ناگزیر منظور از اسم جز مصداقى که اگر لفظى در کار مى بود مطابق آن لفظ بود چیز دیگرى نمى تواند باشد، و معلوم است که اسم به این معنى و مخصوصا از نظر اینکه فرمود: به سه اسم : ( الله، تبارک و تعالى ) تجزیه گردید جز ذات متعالى او و یا لا اقل چیزى که قطعا قائم به ذات و غیر خارج از ذات است نخواهد بود.
پس نسبت آفریدن به این اسم دادن در آنجا که فرمود: ( خداى تعالى اسمى را آفرید ) خود کاشف از این است که مراد از آفریدن نیز آن معناى متعارف از این کلمه نیست، بلکه منظور از آن ظهور ذات متعالى است بنحوى که منشا بروز اسمى از اسماء مى شود، اینجاست که روایت بر بیان گذشته ما منطبق مى شود، و آن این بود که گفتیم در بین اسماء خدا ترتب است یعنى بعضى واسطه ثبوت دیگرى و آن دیگر مترتب بر وجود آن بعض است، تا اینکه سلسله مترتبه منتهى به اسمى شود که تعین آن عین عدم تعین آن است، و مقید بودن ذات متعالى به آن، عین اطلاق وعدم تقید او است.
و اینکه فرمود: ( پس ظاهر عبارت است از: الله، تبارک و تعالى ) اشاره است به جهات عامه اى که تمامى جهات خاصه از کمال به آنها منتهى مى گردد، و خلق از تمامى جهات به آنها محتاجند، و آنها سه هستند، یکى آن اسمى است که لفظ جلاله ( الله ) دلالت بر آن داشته و آن جهت استجماع ذات نسبت به همه کمالات است، و یکى دیگر آن اسمى است که لفظ تبارک دلالت بر آن مى کند، و آن جهت ثبوت کمالات و منشائیت خیرات و برکات است، سوم آن اسمى است که لفظ تعالى حاکى از آن است و آن جهت نداشتن نقائص و ارتفاع حاجات است.
و اینکه فرمود: ( فعلى منسوب به آن اسماء است اشاره است به همان مطلبى که ما در سابق گفتیم و آن ناشى شدن اسمى از اسم دیگر است. و اینکه فرمود: ( که بر سیصد و شصت اسم... ) ، صریح است در اینکه اسماء خدا منحصر در نود و نه عدد نیست.
و اینکه - بنا به نقل توحید - فرمود: ( و اسماء سه گانه ارکان و حجاب هایى است براى آن یک اسم ) سرش این است که اسم مکنون مخزون از آنجایى که اسم است، تعین و ظهورى است از ذات متعالى، و از جهت اینکه بحسب ذات و از ناحیه خودش مکنون و غیر ظاهر است، ظهورش عین عدم ظهور و تعینش عین عدم تعین خواهد بود، و این همان تعبیریست که گاه گاهى خود ما مى کنیم و مى گوییم : خداى تعالى محدود به حدى نیست حتى به این حد عدمى، و هیچ وصف و صفتى محیط به او نیست حتى این وصف سلبى و همه این مطالبى که ما درباره او مى گوییم توصیفى است از ما، و خداى تعالى عظیم تر و بزرگتر از آن است.
و لازمه این حرف این است که اسم جلاله که کاشف از ذات مستجمع جمیع صفات کمال است اسمى از اسماء ذات باشد نه خود ذات، و نه آن اسم مکنون و مخزون، و همچنین اسم تبارک و تعالى که با اسم جلاله سه اسم هستند که البته با هم حجاب اسم مکنونند، بى اینکه یکى از دیگرى جلوتر باشد، و این سه حجاب و اسم مکنون که با هر سه این اسماء محجوب شده غیر ذاتند و اما ذات بارى تعالى،
نه اشاره اى به او منتهى مى شود و نه عبارتى مى تواند او را حکایت کند، زیرا هر عبارتى که بخواهد از او حکایت کند و هر ایمائى که بخواهد بسوى او اشاره کند خود اسمى از اسماء است و به آن نحوى که هست محدود است، و ذات متعالى اجل از محدودیت است.
و اینکه فرمود: ( این است معناى کلام خداى عزوجل که فرمود: قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى ) وجه استفاده فرمایشاتش از آیه شریفه این است که ضمیر در کلمه ( فله ) به کلمه ( ایا ) بر مى گردد و این کلمه اسم شرط و از کنایاتى است که معنایش تعین ندارد و تعینش همان نداشتن تعین است، و معلوم است که از الله و رحمان که در آیه شریفه است مصداق لفظ آن دو است نه خود آنها، و گرنه مى فرمود: ( ادعوا بالله دعا کنید به خدا یا به رحمان ) و لیکن فرمود: ( بخوانید خداى را... ) پس مدلول آیه این مى شود که اسماء منسوب به خدا همه و همه قائم به مقامى هستند که هیچ خبرى از آن مقام در دست نیست، و ه یچ اشاره و نشانه اى از آن نمى توان داد مگر همین که خبرى از آن در دست نیست، و اشاره اى به آن واقع نمى شود.
در این روایت تبارک و تعالى و همچنین لا تاخذه سنه و لا نوم را از اسماء خدا شمرده، و این از نظر ادبى صحیح نیست، و حتما مقصود ازاسم را صرف دلالت بر ذات گرفته البته ذات در حالى که ماخوذ با صفتى از صفاتش است و مقصود امام از اسم مصطلح اهل ادب نبوده.
و این روایت از روایات برجسته اى است که متعرض مساءله اى شده که بسیار از افق افکار عامه و فهم هاى متعارف بالا تر و دورتر است، و لذا ما نیز در شرح آن به اشاراتى اکتفا کردیم وگرنه روشن کردن کامل آن محتاج به بحث مبسوطى است که از حوصله مقام ما بیرون است.
چیزى که هست اساس آن جز بر همان بحث سابق که ما در تحت عنوان اسماء و صفات چه نسبتى به ما و در میان خود دارند گذراندیم نیست و مبناى زائدى ندارد، و بر شما خواننده محترم است که کمال دقت را در آن بحث بکار برید تا آنکه مساءله آنطور که باید برایتان روشن گردد و توفیق آن با خدا است.
روایات دیگرى درباره اسم اعظم و اسماء حسناى خداوند#
و در کتاب بصائر به سند خود از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: اسم اعظم مرکب از هفتاد و سه حرف است، و آصف از همه آنها تنها یکى را مى دانست، و همان یکى را به کار برد و در یک چشم بر هم زدن فاصله سرزمین خود و کشور سبا را در هم نوردید و تخت بلقیس را بدست گرفته نزد سلیمان حاضر کرد و دوباره زمین بحال خود برگشت، ولى در نزد ما از آن هفتاد و سه حرف هفتاد و دو حرف است فقط یک حرف نزد ما نیست، و آن هم مخصوص خدا است و خداوند آن را براى علم غیب خود نگهداشته و (با همه اینها) حول و قوه اى نیست مگر بوسیله خداى على عظیم.
و نیز در همان کتاب به سند خود از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: خداى عزوجل اسم اعظم خود را مرکب از هفتاد و سه حرف کرده و از آن حروف بیست و پنج حرف را به آدم و بیست و پنج حرف را به نوح و هشت حرف را به ابراهیم و چهار حرف را به موسى و دو حرف را به عیسى داد، با همان دو حرف بود که عیسى مرده ها را زنده مى کرد و کور مادر زاد و پیسى را شفا مى داد، ولى به رسول خدا محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) از آن حروف هفتاد و دو حرف را آموخت و یکى را در پرده داشت تا کسى به آنچه که در ذات او است پى نبرد و او به آنچه که در ذات دیگران است آگاه باشد.
مؤلف: بر طبق سیاقى که در این دو روایت است روایات دیگرى نیز وجود دارد، و جاى تردید نیست که همانطورى که در سابق گفته شد تجزیه اسم اعظم به هفتاد و سه حرف و یا ترکیب آن از حروفى دلیل بر این نمى شود که حقیقت آن مرکب از هفتاد و سه حرف از حروف تهجى بوده باشد، و در خود این دو روایت نیز دلیل بر این معنا هست، براى اینکه این دو روایت اسم را در عین اینکه یکى معرفى کرده مى گوید خداوند حروف آن را تجزیه کرده و به هر پیغمبرى چند حرف داده است، و اگر از قبیل اسماء لفظیه بود و مجموع حروفش یک معنا را مى رساند دیگر معنا نداشت که چند حرف آن نافع و مفید به حال پیغمبرى باشد.
و در کتاب توحید به سند خود از على (علیه السلام ) روایت کرده که در یکى از خطبه هایش فرمود: پروردگار من لطیف لطافت است، پس دیگر نباید او را به وصف لطف توصیف کرد، او عظیم عظمت است، دیگر به وصف عظیم توصیف نمى شود، او کبیر کبریاء است، دیگر به وصف کبیر توصیف نمى شود، جلیل جلالت است با این حال نباید خودش را به وصف جلالت یعنى غلظت توصیف نمود، او قبل از هر چیز است و گفته نمى شود چیزى قبل از او بوده، و بعد از هر چیز است و گفته نمى شود چیزى بعد از او هست، او خواستار اشیاء است لیکن نه به همت و تحمل زحمت، دراک است اما نه به نیرنگ، او در تمامى اشیاء هست اما نه ممزوج با آنها است و نه از آنها جدا است، ظاهر است اما خیال نکنى که ظهورش مانند ظهور سایر موجودات به مباشرت است،
نمودار و جلوه گر است، اما نه بطورى که بر خیزى و در صدد دیدنش بیفتى، جدا است اما نه به مسافت، نزدیک است اما نه نزدیک بودن مکان او با مکان ما، لطیف است اما نه به اینکه جسم لطیفى داشته باشد، موجود است، اما نه موجود بعد از عدم، آفریدگار است اما نه به اینکه اضطرار وادارش کرده باشد، اندازه گیر است اما نه به حرکت، اراده کن است اما نه به همت، شنوا است، نه بوسیله جهاز شنوائى، بینا است، نه بوسیله ابزار بینائى.
مؤلف: آن حضرت بطورى که ملاحظه مى کنید در اسماء و صفات خداى تعالى تنها اصل معانى آنها را اثبات نموده و خصوصیاتى را که مصادیق ممکنه آن دارند و نواقصى را که در مصادیق مادى آن است از خداى تعالى نفى فرموده، و این نیز همان مطلبى است که ما سابقا بیانش کردیم.
و این معانى در احادیث بسیارى از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) و مخصوصا از امام على، امام حسن، امام حسین، امام باقر، امام صادق، امام کاظم و امام رضا(علیه السلام ) در خطبه هاى بى شمارى وارد شده که هر کس بخواهد باید به کتب حدیث مراجعه نماید، و خدا راهنما است.
و در معانى الاخبار به سند خود از حنان بن سدیر از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ضمن حدیثى فرمود: پس براى او شبیه و مانند و همتائى نیست، و براى خداست اسماء حسنائى که جز او کسى به آن اسماء نامیده نمى شود، و آن اسماء همان است که خداى تعالى آن را در قرآن کریم توصیف کرده و فرموده : ( فادعوه بها و ذروا الذین یلحدون فى اسمائه ) و این اشخاصى که مى فرماید در اسماء خدا الحاد مى ورزند از جهلشان است، و نمى دانند که چه مى کنند، کفر مى ورزند و خیال مى کنند که کار نیکى مى کنند همچنانکه فرموده : ( و ما یومن اکثرهم بال له الا و هم مشرکون بیشتر ایشان ایمان نمى آورند به خدا مگر اینکه مشرکند (و خیال مى کنند ایمان دارند ) ) و همین هایند آن کسانى که در اسماء خدا الحاد ورزیده و آنها را در غیر مواردش بکار مى برند.
مؤلف: این حدیث گفتار ما را که درباره معناى اسماء حسنى و الحاد در آن گذراندیم تایید مى کند، و اینکه فرمود: ( جز او کسى به آن نامیده نمى شود ) معنایش این است که جز او کسى به آن معانى که این اسماء اختصاص به آنها یافته و مى توان از آنها به این اسماء تعبیر کرد متصف نمى شود،
مانند خالق که به حقیقت معنایش یعنى آن معنائى که بر خداى تعالى اطلاق مى شود به آن معنا بر کسى جز خداى تعالى اطلاق نمى گردد و همچنین سایر اسماء.
و در کافى به سند خود از معاویه بن عمار از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل جمله ( و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها ) فرموده : مائیم - به خداسوگند - آن اسماء حسنى که خداوند عمل بندگان را جز با معرفت ما قبول نمى کند.
مؤلف: این روایت را عیاشى نیز از آن حضرت نقل کرده، و در آن، ( اسم ) به معناى چیزى که دلالت بر چیزى کند گرفته شده چه اینکه لفظ باشد و چه نباشد، و بنابر این معنا، انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام ) اسماء خدا خواهند بود چون دلالت بر خدا مى کنند و وسائطى هستند بین او و بین خلقش، و چون آن حضرات در عبودیت به پایه اى هستند که جز خدا چیز دیگرى ندارند، پس نشان دهنده اسماء خدا و صفات او هم ایشانند.
چند روایت در مورد اینکه در: ( و ممن خلقنا امة یهدون بالحق و به یعدلون ) امت چه کسانى هستند؟#
و در کافى به سند خود از عبدالله بن سنان روایت کرده که گفت از حضرت صادق (علیه السلام ) معناى آیه ( و ممن خلقنا امه یهدون بالحق و به یعدلون ) را پرسیدم، فرمود: آن امت، ائمه (علیهم السلام ) هستند.
مؤلف: این روایت را عیاشى از حمران از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده، و از محمد بن عجلان نقل کرده که امام (علیه السلام ) فرمود: مائیم آنان. در بیان سابق هم نکته اى که موید این معنا باشد گذشت.
و در الدر المنثور است که ابن ابى حاتم از ربیع نقل کرده که در تفسیر آیه ( و ممن خلقنا امه یهدون بالحق و به یعدلون ) گفته است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله وسلم ) فرمود: در میان امت من همواره عده اى هستند که پایدار بر حقند تا روزى که عیسى بن مریم نازل شود، هر وقت که نازل شود.
و در تفسیر برهان از موفق بن احمد از سرى از ابن منذر از حسین بن سعید از پدرش از ابان بن تغلب از فضل از عبدالملک همدانى از زادان از على (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: این امت بر هفتاد و سه فرقه منشعب مى شود هفتاد و دو فرقه در آتش و یک فرقه در بهشت است،
و آن فرقه همان کسانى اند که خداى عزوجل درباره شان فرمود: ( و ممن خلقنا امه یهدون بالحق و به یعدلون ) و ایشان من و شیعیان منند.
مؤلف: عیاشى نیز نظیر این روایت را از زادان از على (علیه السلام ) نقل کرده، لیکن در آخر آن به جاى و ایشان من و شیعیان منند دارد: ( و ایشان بر حقند ) . و در تفسیر آیه ( و من قوم موسى امه یهدون بالحق و به یعدلون ) روایتى در این معنا از عیاشى از ابى الصهبان از على (علیه السلام ) گذشت و همچنین روایتى نظیر آن از الدر المنثور سیوطى به طرقى از آن حضرت.
چند روایت درباره سنت استدراج و املاء#
و در کافى به سند خود از سفیان بن سمط روایت کرده که گفت : امام صادق (علیه السلام ) فرمود: خداوند وقتى بخواهد به بنده اش خیرى برساند وقتى بنده اش گناهى مى کند به دنبال گناهش، ببلاء و ناملایمى دچارش مى سازد، تا استغفار بیادش بیندازد و وقتى بخواهد به بنده اش شرى برساند وقتى بنده اش گناهى کرد دنبال گناهش نعمتى به او مى رساند، تا بدین وسیله استغفار از یادش برود، و او همچنان به گناه کارى خود ادامه دهد، و این سخن خداست که مى فرماید: ( سنستدرجهم من حیث لا یعلمون ) و این استدراج به نعمت دادن در وقت معصیت است.
و نیز در همان کتاب به سند خود از سماعه بن مهران روایت کرده که گفت از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدم معناى : ( سنستدرجهم من حیث لا یعلمون ) چیست ؟ فرمود: این درباره بنده ایست که گناهى مى کند و در اثر آن، نعمتهاى تازه اى به او رو مى آورد، و این نعمتها او را از استغفار از آن گناهش باز مى دارد.
مؤلف: کافى این روایت را بهمین مضمون به سند خود از ابن رئاب از بعضى از اصحاب ما از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده.
و نیز به سند خود از حسن صیقل روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدم معناى این روایتى که مردم نقل مى کنند که ( تفکر یک ساعت بهتر است از زنده دارى یک شب ) چیست ؟
و این تفکر چگونه است ؟ فرمود: عبرت گرفتن است مثلا وقتى به خرابه اى عبور مى کند بپرسد مردمى که در تو سکنى داشتند کجا رفتند، مردمى که تو را بنا نهادند چه شدند؟ چرا با من حرف نمى زنى ؟
مؤلف: این از قبیل نشان دادن بعضى از مصادیق روشن تفکر است.
و نیز به سند خود از معمر بن خلاد روایت کرده که گفت : از امام ابى الحسن رضا (علیه السلام ) شنیدم که مى فرمود: عبادت، بسیارى نماز و روزه نیست بلکه عبادت تفکر در امر خداى عزوجل است.
و در همان کتاب به سند خود از ربعى روایت کرده که گفت امام صادق (علیه السلام ) فرمود: امیرالمؤ منین (علیه السلام ) فرموده : تفکر، آدمى را به نیکى و عمل به آن دعوت مى کند. و نیز به سند خود از محمد بن ابى نصر از بعضى از رجال خود از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: بهترین عبادت تفکر درباره خدا و قدرت او بطور مداوم است.
و در تفسیر قمى در ذیل جمله ( و یذرهم فى طغیانهم یعمهون ) گفته که معصوم (علیه السلام ) فرموده : معنایش این است که ما او را به خودش واگذار مى کنیم.
مؤلف: و معناى اینکه در آیه فرمود: ( ما ایشان را وامیگذاریم تا در طغیان خود سرگردان شوند ) این است که ایشان را بر نفسشان کمک نمى کنیم و خلاصه توفیق را از ایشان سلب مى کنیم، و همین معنا برابر با به خودشان واگذاشتن است.
