تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۳ عنوان
يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا إِذا قُمتُم إِلَى الصَّلوٰةِ فَاغسِلوا وُجوهَكُم وَأَيدِيَكُم إِلَى المَرافِقِ وَامسَحوا بِرُءوسِكُم وَأَرجُلَكُم إِلَى الكَعبَينِ ۚ وَإِن كُنتُم جُنُبًا فَاطَّهَّروا ۚ وَإِن كُنتُم مَرضىٰ أَو عَلىٰ سَفَرٍ أَو جاءَ أَحَدٌ مِنكُم مِنَ الغائِطِ أَو لٰمَستُمُ النِّساءَ فَلَم تَجِدوا ماءً فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيِّبًا فَامسَحوا بِوُجوهِكُم وَأَيديكُم مِنهُ ۚ ما يُريدُ اللَّهُ لِيَجعَلَ عَلَيكُم مِن حَرَجٍ وَلٰكِن يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم وَلِيُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكُم لَعَلَّكُم تَشكُرونَ٦
#وَاذكُروا نِعمَةَ اللَّهِ عَلَيكُم وَميثٰقَهُ الَّذى واثَقَكُم بِهِ إِذ قُلتُم سَمِعنا وَأَطَعنا ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ٧
#هان اى کسانى که ایمان آوردید چون خواستید به نماز بایستید صورت و دستهایتان را تا آرنجها بشوئید، و پاى خویش را تا غوزک مسح کنید، اگر جنب بودید با غسل کردن خود را طاهر سازید، و اگر بیمار و یا در حال سفر بودید، و یا یکى از شما از چاله گودالى که براى ادرار کردن بدانجا میروند آمد، و یا با زنان عمل جنسى انجام دادید، و آبى نیافتید تا غسل کنید، و یا وضو بگیرید، با خاک پاک تیمم کنید، دست به خاک زده به صورت و پشت دستها بکشید، خدا نمى خواهد شما دچار مشقت شوید، و لیکن مى خواهد پاکتان کند، و نعمت خود را بر شما تمام سازد، باشد که شکر به جاى آرید.(6)
و نعمت خدا بر خویشتن را بیاد آرید، و نیز بیاد آرید عهدى را که او شما را بدان متعهد کرد، که در پاسـخش گفتید سمعا و طاعة ، و از خدا پروا کنید، که خدا دانا به افکار و نیات نهفته در دلها است .(7)
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۶ تا ۷ است.
بیان آیات#
بیان آیات
آیه اول از این آیات متعرض حکم طهارت هاى سه گانه یعنى غسل ، وضو و تیمم است ، و آیه بعدش جنبه متمم و یا مؤ کد حکم آنرا دارد، البته در بیان حکم طهارت هاى سه گانه یک آیه دیگر هست که در سوره نساء قرار دارد، و تفسیرش گذشت ، و آن آیه زیر بود که مى فرمود: ( یا ایها الذین آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سکارى ، حتى تعلموا ما تقولون ، و لا جنبا الا عابرى سبیل حتى تغتسلوا، و ان کنتم مرضى او على سفر او جاء احد منکم من الغائط او لمستم النساء فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم ان الله کان عفوا غفورا ) .
و این آیه یعنى آیه سوره مائده از آیه سوره نساء روشن تر و گویاتر و نسبت به جهات حکم شامل تر است و به همین جهت بود که ما در سوره نساء بیان آن آیه را گذاشتیم تا در اینجا متعرض شویم تا در نتیجه خواننده بتواند هر دو آیه را با یکدیگر مقایسه نموده ، آسانتر مطلب را بفهمد.
معناى ( قیام الى الصلوة ) اراده نماز گزاردن است#
کلمه ( قیام ) وقتى با حرف ( الى ) متعدى شود، بسا مى شود که کنایه از خواستن چیزى مى شود که قیام در آن استعمال شده ، در نتیجه معناى جمله : ( قام الى الصلوة ) این مى شود که فلانى خواست نماز بخواند، و وجه این استعمال این است که خواستن نماز ملازم با قیام و برخاستن است ، چون خواستن هر چیز بدون حرکت به سوى آن صورت نمى گیرد، مثلا اگر انسانى را فرض کنیم که نشسته و دارد حالت رفع خستگى و سکون خود را بسر مى برد، و فرض کنیم که بعد از رفع خستگى در همین حال که نشسته بخواهد کارى انجام دهد که عادتا لازم است حرکتى کند، چون آن کار را نشسته نمى تواند انجام دهد، بلکه احتیاج به قیام دارد، چنین کسى شروع مى کند به ترک سکون و به حرکت در آوردن خود، و برخاستن از زمین ، همین حالت برخاستن را ( قیام الى الفعل ) مى خوانیم ، و این حالت قیام الى الفعل ملازم است با اراده ، نظیر این آیه شریفه ، آیه زیر است که مى فرماید: ( و اذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوة ) ، که جمله ( فاقمت لهم الصلوة ) را معنا مى کنیم ، به اینکه و خواستى برایشان نماز بپا دارى ، پس در این گونه استعمالها با اینکه شخص مورد گفتگو هنوز نماز را نخوانده ،
و تنها اراده خواندن نماز را کرده ، مى گوئیم ( اقام الى الصلوة ) و به عکس این استعمال گاه مى شود که شخص نامبرده کارى را انجام داده ، بجاى اینکه بگوئیم انجام داده ، در مقام تعبیر مى گوئیم خواست انجام دهد، نظیر آیه شریفه : ( و ان اردتم استبدال زوج مکان زوج ، و آتیتم احدیهن قنطارا، فلا تاخذوا منه شیئا ) ، که در اینجا اراده فعل و طلب آن در مورد انجام آن قرار گرفته ، و این به وجهى عکس آیه مورد بحث است .
وضو شرط نماز است#
و کوتاه سخن اینکه آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه نماز مشروط بشرطى است که در آیه آمده ، یعنى شستن و مسح کردن که همان وضو باشد، و از آن بیش از این مقدار استفاده نمى شود که نماز وضو مى خواهد، و اما اینکه آنقدر اطلاق داشته باشد بطورى که دلالت کند بر اینکه هر یک نماز یک وضو لازم دارد، هر چند که وضوى قبلى باطل نشده باشد، منوط بر این است که آیه شریفه اطلاق داشته باشد، و آیات تشریع کمتر اطلاق از جمیع جهات دارد، البته این سخن با قطع نظر از جمله : ( و ان کنتم جنبا فاطهروا ) است ، چون با در نظر گرفتن این جمله هیچ حرفى نیست که آیه شریفه نسبت به حال جنابت اطلاق ندارد بلکه مقید به نبودن جنابت است ، و حاصل معناى مجموع آیه این است که اگر جنب نباشید، و بخواهید به نماز بایستید، باید که وضو بگیرید و اما اگر جنب بودید باید خود را طاهر سازید.
گفتیم جمله مورد بحث اطلاق ندارد تا دلالت کند که یک یک نمازها وضو مى خواهد اینک اضافه مى کنیم که ممکن است همین معنا رااز جمله : ( و لکن یرید لیطهرکم ) استفاده کرد، چون این جمله به ما مى فهماند که غرض خداى تعالى از تشریع غسل و وضو و تیمم این نیست که تکلیف و مشقت شما را زیاد کند، بلکه غرض این است که شما داراى طهارت معنوى به آن معنائى که خواهد آمد بشوید خوب وقتى غرض داشتن طهارت است ، نمازگزار مادام که وضوى قبلیش باطل نشده طهارت معنوى را دارد، پس تک تک نمازها وضو نمى خواهد.
این بود آن مقدار سخنى که به عنوان بحث تفسیرى در تفسیر آیه مى توان گفت ، و اما زائد بر آن ربطى به تفسیر ندارد، بلکه بحثهاى فقهى است که باید در کتب فقه دید، هر چند که مفسرین همه حرفهاى فقهى و تفسیرى را در تفسیر خود آورده و کلام را طولانى کرده اند.
دستور وضو ساختن#
کلمه ( غسل ) به فتح غین به معناى عبور دادن آب بر جسم است ، و غالبا به منظور تنظیف و پاک کردن چرک و کثافت از آن جسم صورت مى گیرد، و کلمه وجه به معناى روى و ظاهر سمت مقابل هر چیز است ، لیکن در غالب موارد در چهره و صورت آدمى و یا به عبارتى سمت جلو سر انسان استعمال مى شود، آن سمتى که چشم و بینى و دهان در آن سمت است و حد آن همان مقدارى است که هنگام گفتگو پیدا است این معناى لغوى وجه است ولى ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) آن را در تفسیر آیه مورد بحث به حد معینى از سمت جلو سر تفسیر کرده اند، و آن عبارت است از طرف طول بین ابتداى موى سر به پائین تا آخر چانه ، و از طرف عرض آن مقدار از صورت که میان دو انگشت شست و میانى و یا شست و ابهام قرار گیرد، البته در این میان اندازه گذاریهاى دیگرى براى کلمه ( وجه ) شده ، که مفسرین و فقها آنرا نقل کرده اند.
کلمه : ( ایدى ) جمع کلمه ( ید ) است ، که نام عضو خاصى از انسان است که با آن مى گیرد و مى دهد و مى زند و کارهایى دیگر مى کند، و آن عضو که نامش به فارسى دست است از شانه شروع شده تا نوک انگشتان ادامه مى یابد، و چون عنایت در اعضاى بدن به مقدار اهمیت مقاصدى است که آدمى از هر عضوى از اعضاى خود دارد، و مثلا غرض و مقصدش از دست دادن و گرفتن است ، بدین جهت از همین عضو که گفتیم حدش از کجا تا به کجا است به خاطر اینکه نیمه قسمت پائین آن یعنى از مرفق تا سر انگشتانش بیشتر و یا بگو مثلا 9. مقاصدش را انجام مى دهد، لذا کلمه ( ید دست ) را بیشتر در همین قسمت به کار مى زند، و باز به خاطر اینکه از آن 9. درصد باز 9. درصد از مقاصدش را به وسیله قسمت پائین تر یعنى از مچ دست تا سر انگشتان انجام مى دهد، این کلمه را بیشتر در همین قسمت به کار مى برد، بنابراین کلمه ( دست ) سه معنا دارد، 1 از نوک انگشتان تا مچ 2 از نوک انگشتان تا مرفق 3 از نوک انگشتان تا شانه .
و این اشتراک در معنا باعث شده که خداى تعالى در کلام خود قرینهاى بیاورد تا یکى از این سه معنا را در بین معانى مشخص کند، و آن قرینه کلمه الى المرافق است ، تا بفهماند منظور از شستن دستها در هنگام وضو، شستن از نوک انگشتان تا مرفق است نه تا مچ دست و نه تا شانه ، چیزى که هست از آنجا که ممکن بوده کسى از عبارت دستها را بشوئید تا مرفق خیال کند که منظور از شانه تا مرفق است سنت این جمله را تفسیر کرد به اینکه منظور از آن قسمتى از دست هست که کف در آن قرار دارد.
توضیحى در مورد قید ( الى المرافق ) و شستن دست از بالا به پائین ، در وضو#
و اما کلمه ( الى ) این کلمه بطورى که استعمال آن به ما مى فهماند وقتى در مورد فعلى که عبارت باشد از امتداد حرکت استعمال شود، حد نهائى آن حرکت را معین مى کند، (وقتى مى گوئیم من تا فلان جا رفتم ، معنایش این است که نقطه نهائى عمل من که همان رفتن باشد فلان جا است و اما اینکه خود آن نقطه هم حکم ما قبل از کلمه ( الى تا ) را داشته باشد و یا حکم آن را نداشته باشد مطلبى است که از معناى این کلمه خارج است ) ( مثلا وقتى گفته شود ( من ماهى را تا سرش خوردم ) کلمه ( تا ) دلالت نمى کند بر اینکه سر آنرا هم خورده ام ، و یا نخورده ام ) بنابراین حکم شستن خود مرفق از کلمه ( إ لى ) استفاده نمى شود، آنرا باید سنت بیان کند.
ولى بعضى از مفسرین گفته اند که کلمه ( الى ) به معناى کلمه ( مع با ) است ، و جمله ( و ایدیکم الى المرافق ) به معناى این است که فرموده باشد ( و ایدیکم مع المرافق و دست ها را با مرفق ها بشوئید ) همچنانکه در آیه : ( و لا تاکلوا اموالهم الى اموالکم ) به این معنا آمده ، دلیلى که براى این دعوى خود آورده اند روایاتى است که مى گوید رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) در هنگام وضو مرفق خود را نیز مى شست ، و این جراءت عجیبى است که در تفسیر کلام خداى عزوجل به خود داده اند، براى اینکه روایاتى که در این باب هست خالى از دو حال نیست ، یا صرفا عمل رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) را حکایت مى کند، که پر واضح است نمى تواند بیانگر آیه قرآن باشد، براى اینکه عمل مبهم است ، و زبان ندارد، و با این حال نمى تواند به لفظى از الفاظ قرآن معنائى غیر آنچه در لغت دارد بدهد، تا بتوانیم بگوئیم یکى از معانى کلمه ( الى ) معنائى است که کلمه ( مع ) دارد، و یا آنکه حکم خدا را بیان مى کند نه عمل رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) را، که در این صورت آن روایات نمى تواند تفسیر آیه باشد، و اینکه در شق اول گفتیم عمل مبهم است ، و مى تواند وجوهى داشته باشد، یکى دیگر از وجوه آن این است که شستن خود مرفق از باب مقدمه علمى بوده باشد، یعنى رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) مرفق را هم مى شسته تا یقین کند به اینکه دستها را تا مرفق شسته است ، یکى دیگر از وجوه آن این است که رسولخدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) این مقدار را بر حکم خدا افزوده باشد، و آنجناب چنین اختیارى را دارد، همچنانکه میدانیم نمازهاى پنجگانه همه از طرف خداى تعالى بطور دو رکعتى واجب شده بود، و رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) در بعضى از آنها دو رکعت و در نماز مغرب یک رکعت اضافه کرد، و روایات صحیحه اى این معنا را ثابت کرده است .
و اما اینکه آیه مورد بحث را تشبیه کرده به آیه : ( و لا تاکلوا اموالهم الى اموالکم ) این تشبیه درست نیست ، زیرا در این آیه نیز کلمه ( الى ) به معناى کلمه ( مع ) نیامده ، بلکه فعل ( لا تاکلوا ) متضمن معناى ( لا تضموا ضمیمه مکنید ) یا مثل آن است ، مى خواهد بفرماید مال مردم را ضمیمه مال خود نکنید.
از آنچه گذشت روشن گردید که جمله ( الى المرافق ) قید است براى کلمه ( ایدیکم ) ، در نتیجه حکم وجوب شستن به اطلاق خود باقى است و مقید به آن غایت نیست (واضح تر بگویم یک مرتبه موضوع حکم را عبارت میدانیم از ( دست ) به تنهائى : و مى گوئیم آنرا تا مرفق بشوى که در اینجا حکم شستن مقید به قید تا مرفق است ، و بار دیگر موضوع حکم را عبارت مى دانیم از دست تا مرفق و سپس مى گوئیم این را بشوى ، که در این صورت حکم ما مطلق است ، موضوع حکم مقید است اگر تعبیر اول را بیاوریم ، معنایش این مى شود که شستن دست را از سر انگشتان شروع کن تا برسى به مرفق ، و اگر تعبیر دوم را بیاوریم معنایش این است که این عضو محدود و معین شده را بشوى ، حال چه اینکه از بالا به پائین بشوئى یا از پائین ببالا، مؤ لف فرموده جمله : ( الى المرافق ) قید موضوع است نه قید حکم ) علاوه بر اینکه هر انسانى که بخواهد دست خود را بشوید چه در حال وضو و چه در غیر حال وضو بطور طبیعى مى شوید، و شستن طبیعى همین است که از بالا به پائین بشوید، و از پائین به بالا شستن هر چند ممکن است ، لیکن طبیعى و معمولى نیست ، و روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) هم به همان طریقه طبیعى فتوا مى دهد نه به طریقه دوم .
با این بیان پاسـخ از سخنى که ممکن است گفته شود داده شد، و آن این است که کسى بگوید: مقید شدن جمله ( دستها را بشوئید ) به جمله ( تامرفق ) دلالت دارد بر اینکه واجب است شستن از ناحیه انگشتان شروع شده ، در ناحیه مرفق تمام شود، و آن پاسـخ این است که همه حرفها در این بود که آیا قید ( الى المرافق ) قید جمله : ( فاغسلوا ) است ، و یا قید موضوع حکم ، یعنى کلمه ( ایدى ) است ، و ما گفتیم که قید کلمه ( ایدى ) است و در این صورت دستها باید تا مرفق شسته شود، نه اینکه شستن تا مرفق باشد، و دستها تا مرفق را دو جور مى توان شست یکى از مرفق به پائین و دیگرى از انگشتان ببالا، پس باید بگوئیم لفظ ( الى المرافق ) لفظ مشترکى است که باید قرینه اى از خارج یکى از دو قسم شستن را معین کند، و معنا ندارد بگوئیم قید ( الى المرافق ) قید هر دو قسم است .
علاوه بر اینکه بنا به گفته صاحب مجمع البیان امت اجماع دارد بر اینکه وضوى کسى که از بالا به پائین میشوید صحیح است و این نیست مگر بخاطر اینکه جمله مورد بحث با آن سازگار است و این هم نیست مگر بخاطر اینکه جمله : ( الى المرافق ) قید براى موضوع یعنى ( ایدیکم ) است ، نه براى حکم یعنى جمله ( فاغسلوا ) .
کلمه ( مسح ) به معناى کشیدن دست و یا هر عضو دیگر از لامس است بر شى ء ملموس ، بدون اینکه حائلى بین لامس و ملموس باشد، و نیز خود لامس دست و یا عضو دیگر خود را به آن شى ء بکشد، وقتى گفته مى شود: ( مسحت الشى ء ) و یا گفته شود ( مسحت بالشىء ) هر دو به یک معنا است ، همچنانکه در آیه مورد بحث نیز حرف ( با ) آمده و فرموده : ( برؤ سکم ) لیکن اگر بدون حرف با استعمال شود، و شى ء ملموس را مفعول خود بگیرد، استیعاب و شمول را مى رساند، و اگر با حرف باء مفعول بگیرد، دلالت مى کند بر اینکه بعضى از شى ء ملموس را لمس کرده ، نه همه آنرا.
پس اینکه فرمود: ( و امسحوا برؤسکم ) دلالت دارد بر اینکه مسح سر، فى الجمله واجب است نه بالجمله ، ساده تر بگویم مسح مقدارى از آن واجب است نه همه آن ، و اما اینکه آن مقدار کجاى سر است ؟ از مدلول آیه خارج است و این سنت است که عهده دار بیان آن است ، و سنت صحیح وارد شده به اینکه سمت پیشانى یعنى جلو سر باید مسح شود.
اختلاف در اعراب کلمه ( ارجلکم ) و در نتیجه اختلاف در اینکه مسح پا واجب است یاشستن آن#
و اما جمله : ( و ارجلکم ) ، بعضى کلمه ( ارجل ) را به صداى پائین لام قرائت کرده اند، که قهرا آنرا عطف بر کلمه ( على رؤ سکم ) گرفته اند، و چه بسا گفته باشند که مجرور بودنش از باب تبعیت است نه از باب عطف ، نظیر آیه : ( و جعلنا من الماء کل شى ء حى ) که مجرور بودن کلمه ( حى ) به صرف تبعیت است و گر نه مفعول جعلنا بود، و باید منصوب خوانده مى شد ولى این حرف اشتباه است ، براى اینکه در ادبیات گفته اند که تبعیت لغت طرد شده و بدى است و ما نمى توانیم کلام خداى عزوجل را بر چنین لغتى حمل کنیم ، و جمله اى که به عنوان شاهد آورده یعنى جمله : ( و جعلنا من الماء کل شى ء حى ) به معناى ( قرار دادیم ) نیست تا کلمه ( حى ) مفعول آن باشد و به نصب خوانده شود و اگر به نصب خوانده نشده بگوئیم به تبعیت مجرور خوانده شده ، بلکه کلمه ( جعلنا ) به معناى ( خلقنا ) است و معناى جمله این است که ( ما از آب هر چیزى را خلق کردیم ) که معلوم است در این صورت مجرور بودن کلمه ( حى ) بخاطر تبعیت نیست ، بلکه بخاطر این است که صفت کلمه ( شى ء ) است .
علاوه بر اینکه مساله تبعیت بطورى که گفته اند اگر هم ثابت شده باشد در مورد خاصى ثابت شده ، و آن جائى است که تابع و متبوع متصل به هم باشند، همچنانکه در عبارت : ( حجر ضب خرب ( لانه سخت سوسمار ) گفته اند کلمه خرب از باب تبعیت بجر خوانده مى شود، نه مثل آیه مورد بحث ما که واو عاطفه بین ( رؤ سکم ) و ( ارجلکم ) فاصله شده است .
بعضى دیگر کلمه ( ارجلکم ) را به نصب - صداى بالا خوانده اند، و شما خواننده عزیز اگر با ذهن خالى از هر شائبه و اینکه فلانى چه گفته و آن دیگرى چه گفته این کلام را از گوینده اى بشنوى ، بدون درنگ حکم مى کنى به اینکه کلمه ( ارجلکم ) عطف است بر موضعى که کلمه ( رؤ سکم ) دارد، و در جمله : ( و امسحوا برؤ سکم ) کلمه رؤ وس هر چند که به ظاهر مجرور به حرف جر است ، ولى موضعش موضع مفعول براى فعل ( امسحوا ) است ، (چون مى فرماید سر خود را مسح کنید)، و چون موضع کلمه رؤ وس نصب است ، کلمه ( ارجل ) نیز باید به نصب خوانده شود، در نتیجه از کلام آیه مى فهمى که در وضو واجب است صورت و دو دست را بشوئى ، و سر و دو پا را مسح کنى ، و هرگز به خاطرت خطور هم نمى کند که از خودت بپرسى چطور است ما کلمه ( ارجلکم ) را بر گردانیم به کلمه ( وجوهکم ) که در اول آیه است ، زیرا خودت در پاسـخ خودت مى گوئى حکم اول آیه یعنى شستن بخاطر آمدن و فاصله شدن حکمى دیگر (یعنى مسح کردن ) بریده شد، آرى طبع سلیم هیچ گاه حاضر نیست کلامى بلیغ چون کلام خداى عزوجل را جز بر چنین معنائى حمل کند حتى در کلمات معمولى مانند این کلام که ( من صورت و سر فلانى را بوسیدم و به شانه او دست کشیدم و دستش ) بگوید معنایش این است که من صورت و سر و دست فلانى را بوسیدم ، و به شانه اش دست کشیدم ، و به عبارتى دیگر با اینکه مى تواند کلمه ( دستش ) را عطف کند به موضع کلمه شانه و در نتیجه ( دستش ) نیز مجرور به حرف ( با ) و تقدیر کلام ( به شانه او دست کشیدم و به دستش ) بشود، این کار را نکند و به جاى آن کلمه ، ( دستش ) را بشکل مفعول بخواند و بگوید این کلمه عطف است بر کلمات ( صورت و سر ) و معناى جمله چنین است ( من صورت و سر زید را بوسیدم ، و به شانه او دست کشیدم ، و دستش را ) ، آرى با اینکه وجه اول وجهى است روبراه و کثیرالورود در کلام عرب هیچ انسان سلیم الفطرهاى وجه دوم را اختیار نمى کند.
توجیهات نادرستى که به منظور توجیه برخى روایات مخالف کتاب ، بر آیه وضو تحمیل کرده اند#
اتفاقا بر طبق وجه اول روایاتى از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) وارد شده ، و اما روایاتى که از طرق اهل سنت آمده هر چند که ناظر به تفسیر لفظ آیه نیست ، و تنها عمل رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) و یا فتواى بعضى از صحابه را حکایت مى کند، که در وضو پاى خود را مى شسته اند، و لیکن از آنجائى که خود آن روایات در مضمونى که دارند متحد نیستند، و در بین خود آنها اختلاف است ، بعضى حکایت کرده اند که رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) پاى خود را مسح مى کرده ، و بعضى دیگر حکایت کرده اند که مى شسته ، و چون این دو دسته روایات با هم متعارضند، ناگزیر باید طبق روایات ائمه اهل بیت عمل کرد.
ولى بیشتر علماى اهل سنت اخبار دسته دوم را بر اخبار دسته اول ترجیح داده اند. و ما نیز در اینجا که مقام تفسیر آیه قرآن است سخنى با آنان نداریم ، زیرا جاى بگومگوى در این مساله ، کتب فقهى است و ربطى به کتاب تفسیر ندارد، تنها بگومگوئى که ما با آنان داریم این است که در صدد بر آمده اند آیه را طبق فتوائى که خود در بحث فقهى داده اند حمل کنند، و به این منظور براى آیه توجیهات مختلفه اى ذکر کرده اند، که آیه شریفه تحمل هیچیک از آنها را ندارد، مگر در یک صورت و آن این است که قرآن کریم را از اوج بلاغتش تا حضیض پست ترین و نسنجیده ترین کلمات پائین بیاوریم .
مثلا (پناه مى بریم به خدا از خطر تعصب جاهلانه ) بعضى گفته اند کلمه ( ارجلکم ) عطف است بر کلمه ( وجوهکم ) ، به آن بیانى که گذشت ، البته این در صورتى است که ( ارجلکم ) به نصب خوانده شود، و اما بنا به قرائت ( ارجلکم ) به صداى پائین لام ، مساله تبعیت را که بیان مختصر آن گذشت ، پیش کشیده اند، و شما خواننده محترم فهمیدى که آیه شریفه و هیچ کلام بلیغى که در آن وضع و طبع تطابق داشته باشد نه تحمل آنرا دارد و نه تحمل این را.
و بسیارى دیگر در توجیه قرائت به صداى پائین لام ، گفته اند: این از قبیل عطف در لفظ به تنهائى است و خلاصه گفتارشان این است که کلمه ( ارجلکم ) فقط لفظش عطف شده به کلمه ( رؤ سکم ) ، و اما معناى آن عطف است به کلمه ( وجوهکم ) ، پس اگر آنرا به صداى پائین لام مى خوانیم دلیل بر این نیست که پاها نیز مانند سر باید مسح شود، همچنانکه شاعر گفته : ( علفتها تبنا و سقیتها ماء باردا ) ، یعنى من به شتر خود غذائى از کاه و آب خنک دادم ، که تقدیر کلام علفتها ( تبنا و سقیتها ماء باردا ) است ، یعنى به شتر خود غذائى از کاه خوراندم و آبى خنک نوشاندم .
و خلاصه کلام اینکه خواسته است بگوید: در آیه مورد بحث نیز فعلى در تقدیر هست که عمل کرد به آن موافق است با عمل کرد فعل قبلى ، آرى از اینکه به شعر آن شاعر استشهاد کرده معلوم مى شود خواسته است این معنا را بگوید، حال از او مى پرسیم : آن فعلى که در آیه مورد بحث در تقدیر گرفتهاى چیست ؟ اگر فعل ( اغسلوا ) باشد، و تقدیر آیه ( فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق ، و امسحوا برؤ سکم و اغسلوا ارجلکم ) است که فعل ( اغسلوا ) بدون احتیاج به حرف جر مفعول مى گیرد، پس چرا کلمه ( ارجلکم ) را به صداى بالا نمى خواند و در صدد توجیه صداى زیر آن بر آمده ؟ و اگر چیز دیگرى در تقدیر بگیرد با ظاهر کلام نمى سازد و لفظ آیه به هیچ وجه با آن مساعدت ندارد.
آن شعرى هم که به عنوان شاهد بر گفتار خودش آورده یا از باب مجاز عقلى است ، که نوشاندن آب خنک به حیوان را تعلیف حیوان خوانده ، و یا اینکه تعلیف متضمن معناى ( دادن ) و یا سیر کردن و یا امثال آن شده ، (همانطور که چند صفحه قبل در باره آیه : ( لا تاکلوا اموالهم ... ) گفتیم که جمله : ( لا تاکلوا ) متضمن معناى لا تضموا است )، علاوه براینکه بین این شعر و آیه فرق هست ، زیرا اگر در شعر فعلى در تقدیر گرفته نشود معنایش فاسد مى شود، پس براى رو براه شدن معناى آن بطور قطع علاجى لازم است ، به خلاف آیه شریفه که از جهت لفظ رو براه است هیچ احتیاجى قطعى به علاج ندارد.
توجیه بى اساس دیگرى براى اینکه شستن پا در وضو را به گردن آیه بیندازند#
بعضى دیگر در توجیه صداى زیر لام در جمله ( ارجلکم ) (البته بنابراین که شستن پاها در وضو واجب باشد) گفته اند: عطف جمله : ( ارجلکم ) به جمله ( رؤ سکم ) به جاى خود محفوظ است ، و معناى آیه این است که سر و پاها را مسح کنند، لیکن منظور از مسح شستن خفیف و یا به عبارتى تر کردن است ، پس چه مانعى دارد که منظور از مسح پاها شستن آنها باشد، چیزى که این احتمال را تقویت مى کند این است که تحدید و توقیتى که در این باب وارد شده همه راجع به عضوى است که باید شست ، یعنى صورت (و دست ) و در باره عضو مسح کردنى هیچ تحدید حدودى نشده ، به جز پا که فرموده پا را تا کعب مسح کنید، از همین تحدید مى فهمیم که مسح پا هم حکم شستن آنرا دارد.
و این سخن از نا مربوطترین سخنانى است که در تفسیر آیه مورد بحث و توجیه فتواى بعضى از صحابه در مورد شستن پاها در وضو گفته اند، براى اینکه هر کسى مى داند که مسح غیر شستن و شستن غیر مسح کردن است ، (در مثل معروف توپ صدادار و توپ آهسته معنا ندارد، شستن خفیف هم مثل توپ آهسته است ) علاوه براینکه اگر بنا باشد مسح پاها را به شستن پاها معنا کنیم چرا این کار را در مورد مسح سر نکنیم ؟ و براستى من نمى فهمم که در چنین صورتى چه چیز ما را مانع مى شود از اینکه هر جا در کتاب و سنت به کلمه مسح بر خوریم آنرا به معناى شستن گرفته و هر جا که به کلمه : غسل (شستن ) بر خوریم بگوئیم منظور از آن مسح (دست کشیدن ) است ؟ و چه چیز مانع مى شود از اینکه ما تمامى روایاتى که در باره غسل وارد شده همه را حمل بر مسح کنیم ؟ و همه روایاتى که در باره مسح رسیده حمل بر شستن نمائیم ؟ و آیا اگر چنین کنیم تمامى ادله شرع مجمل نمى شود؟ چرا مجمل مى شود آن هم مجملى که مبین ندارد.
و اما اینکه گفتار خود را با تحدید مسح پاها تا بلندى کعب تقویت کرد این کار وى در حقیقت تحمیل کردن دلالتى است بر لفظى که به حسب لغت آن دلالت را ندارد، به صرف قیاس کردن آن با لفظى دیگر، و این خود از بدترین نوع قیاس است .
بعضى دیگر گفته و یا چه بسا بگویند که : خداى تعالى دستور کلى داده به اینکه در وضو باید دست را به روى پاها بکشند، همچنانکه دستور عمومى دیگرى داده به اینکه در تیمم دست خاک آلود را به صورت بکشند، حال وقتى که شما در وضو دست به روى پاها بکشید هم عنوان ماسح بر شما صادق است ، هم عنوان غاسل ، اما ماسح صادق است ، براى اینکه دست به روى پاى خود کشیدهاید و اما عنوان غاسل صادق است ، براى اینکه دست تر به روى آن کشیده اید و در واقع آن را شسته اید، پس شما هم غاسل هستید و هم ماسح ، بنابراین اگر کلمه ( ارجلکم ) را به صداى بالا مى خوانیم به این عنایت است که شستن پا واجب است ، (و در حقیقت کلمه مذکور را عطف بر کلمه ( وجوهکم ) گرفته ایم ، و اگر به صداى پائین بخوانیم به این عنایت است که دست تر روى پا کشیدن واجب است ،) (و در حقیقت کلمه مذکور را عطف به کلمه ( برؤ سکم ) کرده ایم )، این بود خلاصه گفتار آن شخص .
و ما نفهمیدیم که این شخص چطور در مورد سر و پاها فرق مى گذارد و مى گوید مسح سر مسح بدون غسل و مسح پاها مسح با غسل است ؟ و این وجه در حقیقت همان وجه قبلى است ، ولى با فسادى بیشتر، و به همین جهت همان اشکالى که به آن وجه وارد بود به این نیز وارد است .
به اضافه اشکالى دیگر و آن این است که گفته بود خداى تعالى دستور کلى داده به اینکه در وضو چنین و چنان کنند، اگر منظورش از قیاس وضو به تیمم این بوده که حکم اینجا را قیاس به حکم آنجا کند، و به وسیله روایاتى که تنها مورد قبول خود او است به آیه شریفه دلالت بدهد، در پاسـخش مى گوئیم روایاتى که مى گوید باید در وضو پاها را شست چه دلالتى و چه ربطى به دلالت آیه دارد؟ در حالى که همانطور که توجه کردید روایات اصلا در صدد تفسیر لفظ آیه نیست .
و اگر منظورش این است که آیه : ( فامسحوا برؤ سکم وارجلکم الى الکعبین ) را که در خصوص وضو است قیاس کند به آیه : ( فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ) که راجع به تیمم است ، مى گوئیم مدعاى وى را نه در آیه مقیس یعنى آیه اول که مربوط به وضو است قبول داریم ، و نه در آیه دوم که مقیس علیه و مربوط به تیمم است ، نه در آیه اول مسح همه سر واجب است ، و نه در آیه دوم دست کشیدن به همه صورت و همه دست ، براى اینکه خداى تعالى در هر دو آیه مسح متعدى به حرف با را آورده ، نه مسح متعدى بخودى خود، در اولى فرموده : ( فامسحوابرؤ سکم ... ) و در دومى فرموده : ( فامسحوابوجوهکم ... ) و ما در سابق گفتیم که ماده : ( م - س - ح ) اگر به وسیله ( با ) متعدى شود دلالت ندارد که مسح همه سطح ممسوح را فرا گرفته وقتى بر این فراگیرى دلالت دارد که خود به خود متعدى شود.
کتاب خدا بوسیله سنت رسولش نسخ شد#
این بود آن وجوهى که خواستند با آن و با امثال آن آیه را طورى معنا کنند که بالاخره مساله شستن پاها در وضو را به گردن آن بگذارند، چرا؟ براى اینکه روایاتى که گفته باید پاها شسته شود را بدان جهت که مخالف کتاب است طرح نکرده باشند، خلاصه کلام اینکه به خاطر تعصبى که نسبت به بعضى روایات داشته اند آیه را با توجیهاتى نچسب طورى توجیه کرده اند که موافق با روایات نامبرده بشود، و در نتیجه آن روایات عنوان مخالفت کتاب بخود نگیرد، و از اعتبار نیفتد، حرفى که ما با این آقایان داریم این است که اگر این عمل شما درست باشد و بشود هر آیه اى را به خاطر روایتى حمل بر خلاف ظاهرش کرد، پس دیگر چه وقت و کجا عنوان مخالفت کتاب مصداق پیدا مى کند.
پس خوب بود آقایان براى حفظ آن روایات همان حرفى را بزنند که بعضى از پیشینیان از قبیل انس و شعبى و غیر آن دو زده اند بطورى که از ایشان نقل شده گفته اند: جبرئیل امین در وضو مسح بر پاها را نازل کرد، ولى سنت شستن پاها را واجب ساخت ، و معناى این حرف این است که کتاب خدا به وسیله سنت رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) نسخ شد و در این صورت عنوان بحث برگشته و صورتى دیگر به خود مى گیرد، و آن این است که آیا جائز است که کتاب خدا به وسیله سنت نسخ بشود یانه ؟ آن وقت این بحث از جنبه تفسیرى بى ارتباط با تفسیر مى شود، بلکه مسالهاى اصولى مى شود که باید در علم اصول پیرامون آن بحث کرد و اگر مفسرى بدان جهت که مفسر است مى گوید: فلان روایات مخالف با کتاب است نمى خواهد (در بحث اصولى دخالت نموده ، نظر بدهد که آیا سنت مى تواند کتاب را نسخ کند یا نه ، و نمى خواهد) در یک بحث فقهى دخالت نموده ، به حکمى شرعى بر مبناى نظریهاى اصولى فتوا بدهد، بلکه تنها مى خواهد بگوید: کتاب به چیزى دلالت مى کند، و فلان روایت به چیز دیگر.
کلمه ( کعب ) به معناى استخوان بر آمده در پشت پاى آدمى است ، هر چند که بعضى گفته اند به معناى غوزک پا یعنى آن استخوان بر آمده اى است که در نقطه اتصال قدم به ساق آدمى قرار دارد، ولى اگر کعب این باشد در هر یک از پاهاى انسان دو کعب وجود دارد.
کلمه ( جنب ) در اصل مصدر بوده ، ولى استعمالش در معناى فاعل غلبه یافته ، در نتیجه هر کس آنرا بشنود معناى ( شخصى که حالت جنابت دارد ) به ذهنش مى رسد، و به همین جهت که مصدر است در مذکر و مؤ نث و مفرد و غیر مفرد به یک شکل مى آید، مى گوئیم : مردى جنب ، و زنى جنب ، و دو زن جنب ، و دو مرد جنب ، و زنانى جنب و مردانى جنب ، و در هنگامى که بخواهند معناى مصدرى را حکایت کنند، تنها از کلمه جنابت استفاده مى کنند.
امر به تحصیل طهارت با غسل ، بعد از جنایت#
و این جمله یعنى جمله ( و ان کنتم جنبا فاطهروا ) عطف است بر جمله : ( فاغسلوا وجوهکم ) ، براى اینکه زمینه آیه زمینه بیان این معنا است که نماز طهارت لازم دارد، و طهارت شرط در آن است ، در نتیجه تقدیر کلام چنین مى شود: ( یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلوة چنین و چنان کنید، اینطور وضو بگیرید، و تطهروا ان کنتم جنبا، یعنى طهارت بگیرید اگر چنانچه جنب بودید ) پس برگشت معناى آیه به تقدیر شرط خلاف در طرف وضو است ساده تر بگویم ، تقدیر کلام چنین است : ( یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم و امسحوا برؤ سکم و ارجلکم ، ان لم تکونوا جنبا، و ان کنتم جنبا فاطهروا ) اى کسانى که ایمان آورده اید چون خواستید نماز بخوانید صورت و دستهاى خود را بشوئید، و سر و پاى خود را مسح کنید البته این در صورتى است که جنب نبوده باشید، و اما اگر جنب بودید باید طهارت کسب کنید.
در نتیجه از آن استفاده مى شود که تشریع وضو تنها مخصوص حالتى است که انسان جنب نباشد، و اما در صورت جنابت فقط باید غسل کند همچنانکه اخبار نیز بر همین معنا دلالت دارند.
و این حکم عینا در سوره نساء نیز بیان شده ، در آنجا آمده : ( و لا جنبا الا عابرى سبیل حتى تغتسلوا ) ، بنابراین آیه مورد بحث یک نکته اضافى دارد و آن این است که در این آیه غسل را تطهر (خویشتن را پاک کردن ) نامیده ، همچنانکه شستشوى بدن از چرک را تنظیف مى نامند.
از این آیه نکته اى که در بعضى اخبار هست استفاده مى شود و آن این است که فرموده اند: ( ما جرى علیه الماء فقد طهر ) هر چیزى که آب بر آن جریان یابد پاک شده است .
در این جمله شروع شده به بیان حکم کسى که دسترسى به آب ندارد تا غسل کند، و یا بدن خود را بشوید، و مواردى که با تردید شمرده ، در مقابل یکدیگر نیستند و مقابله بین آنها مقابله حقیقى نیست براى اینکه بیمارى و مسافرت در مقابل غائط موجب حدث نیست ، تا وضو یا غسل را بر انسان واجب سازد بلکه بردن نام آنها به این منظور بوده که آدم بیمار و مسافر یا نمى تواند بدن خود را با آب آشنا سازد، و یا دسترسى به آب پیدا نمى کند، و اینگونه افراد اگر به حدث اصغر و یا اکبر محدث بشوند، باید وضو و یا غسل و یا تیمم بگیرند پس دو شق آخرى که مساله غائط و تماس با زنان باشد، در مقابل دو شق اول نیستند، بلکه دو شق اول هر یک به دو شق دوم تقسیم مى شوند، به این معنا که مسافر و بیمار دو حال دارند، یا محدث به حدث اصغرند و یا محدث به حدث اکبر، به همین جهت بوده که بعضى احتمال داده اند که کلمه ( او ) در جمله ( او جاء احد منکم ) به معناى واو باشد، که نقل کلام این قائل به زودى مى آید، علاوه بر اینکه عذرهائى که تکلیف غسل و وضو را به تیمم مبدل مى کند، منحصر در مرض و سفر نیست بلکه مصادیقى دیگر نیز دارد.
بنابراین باید فکر کرد ببینیم چرا خداى تعالى در میان عذرها تنها سفر و بیمارى را ذکر کرد، و در میان موجبات وضو و غسل تنها مساله غائط و تماس با زنان را آورد؟ باید دانست منظور آوردن نمونه هائى است از مواردى که انسان اتفاقا مبتلا به بى آبى مى شود، و نمونه مواردى که طبعا و غالبا پیش مى آید بیمارى و سفر است ، که آدمى در این دو حال غالبا در معرض و در مظنه بى آبى قرار مى گیرد و نمونه مواردى که احیانا بطور اتفاق پیش مى آید غائط و جنابت است که دست نیافتن به آب در این دو حال اتفاقى است ، و از جهتى دیگر عکس گذشته پیش آمدن اصل بیمارى و سفر در مقایسه با بنیه طبیعى بشر امرى است که احیانا پیش مى آید، ولى احتیاج به دفع غائط و تماس با زنان امرى طبیعى است ، یکى از آن دو باعث حدث اصغر و نجاست بدن مى شود، و دیگرى موجب حدث اکبر و غسل است ، یکى وضو را واجب مى کند و دیگرى غسل را، پس این موارد چهارگانه مواردى است که انسان مبتلا بدان مى شود، بعضى از آنها اتفاقا پیش مى آید و بعضى دیگر طبیعتا، و دست نیافتن به آب در بعضى از آن موارد غالبا پیش مى آید، مانند مرض و سفر، و در بعضى دیگر احیانا مانند تخلى کردن و مباشرت با زنان که در این موارد اگر دست آدمى به آب نرسید باید تیمم کند.
و بنابراین مساله نبودن آب کنایه است از اینکه انسان نتواند آب را استعمال کند، حال یا به خاطر اینکه آب ندارد، و یا آب برایش ضرر دارد، و یا وقت براى غسل و وضو ندارد، و اگر از همه این موارد تعبیر کرد به اینکه آب نیابد، براى این بود که غالب مواردى که انسان قدرت بر وضو و غسل ندارد موردى است که آب پیدا نمى کند، و لازمه این سخن آن است که یافت نشدن آب قید باشد براى امور چهارگانه ، و حتى براى بیمار.
پنج نکته در آیه شریفه : ( و ان کنتم مرضى اوعلى سفر...#
)
از آنچه گذشت پنج نکته که در آیه شریفه هست روشن مى شود، اول اینکه مراد از مرض در کلمه ( مرضى ) آن بیماریهایى است که انسان مبتلاى به آن ، نمى تواند آب استعمال کند، به این معنا که استعمال آب براى او یا حرجى یا مایه ضرر است ، این نکته را ما از اینجا استفاده کردیم که جمله : ( ان کنتم مرضى ) را مقید کرده به جمله ( فلم تجدوا ماء ) ، هر چند که از سیاق آیه نیز استفاده مى شود.
دوم اینکه جمله : ( او على سفر ) شق دیگر تردید است ، و شقى است جداى از شق قبلى و از شق بعدى ، چون مسافرت خود یکى از ابتلا آتى است که آدمى دارد، و در آن حال بسیار مى شود که دسترسى به آب پیدا نمى کند، پس این جمله مقید به جمله : ( او جاء احد منکم من الغائط ) نیست ، بلکه خودش مستقلا عطف است بر جمله : ( فاغسلوا ) ، و تقدیر کلام چنین است ( و اذا قمتم الى الصلوة و کنتم على سفر و لم تجدوا ماء فتیمموا ) و چون خواستید نماز بخوانید و در سفر بودید و آب نیافتید پس تیمم کنید بنابراین حال ، این فرض در مطلق بودن و مقید نبودنش به وقوع یکى از دو حدث غائط و جنابت حال جمله معطوف علیه ، یعنى جمله : ( اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا... ) ، همانطور که این جمله در ابتدا احتیاجى به تقیید ندارد، جمله دوم نیز که به آن عطف شده حاجتى به تقیید ندارد، آن دستور مى دهد هر گاه خواستید نماز بخوانید وضو بگیرید، و این مى گوید هر گاه خواستید نماز بخوانید و چون در سفر هستید آب نیافتید تیمم کنید.
نکته سوم اینکه جمله : ( او جاء احد منکم من الغائط ) شق دیگرى است مستقل از شق قبلى ، و آنطور که بعضى پنداشته اند حرف ( او ) در آن به معناى واو و نظیر حرف ( او ) در آیه : و ارسلناه الى مائة الف او یزیدون ) نیست ، براى اینکه قبلا گفتیم و توجه فرمودید که هیچ حاجت به این نیست که حرف ( اءو ) را به معناى واو گرفته بگوئیم : معناى آیه این است که هر گاه خواستید به نماز بایستید اگر بیمار و یا در سفر بودید و از غائط آمدید و یا جنب شدید چنین و چنان کنید، علاوه بر اینکه کلمه ( اءو ) در آیه شریفه اى که به آن استشهاد کرده اند یعنى در آیه : ( مائة الف او یزیدون ) به معناى حقیقیش نیست ، و به معناى واو هم نیست زیرا مقام مقامى است که طبعا در آن تردید مى شود، نه اینکه خداى تعالى در عدد آن قوم تردید داشته ، و شما بگوئید از آنجائى که تردید و جهل در خصوص خداى تعالى محال است پس حرف ( اءو ) در این جمله به معناى واو است ، خیر، تردید از خداى تعالى نیست بلکه تردید مربوط به مقام تخاطب است ، همانطور که در آیاتى چون ( لعلکم تتقون ) و ( لو کانوا یعلمون ) و امثال آن اظهار امید در اولى و اظهار آرزو در دومى از ناحیه خداى تعالى به معناى جهل خداى تعالى و عجز او نیست ، بلکه این امید و آرزو مربوط به مقام تکلم است .
و حکم جمله مورد بحث در عطف ، حکم جمله قبلى را دارد، در اینجا نیز مى گوئیم تقدیر کلام چنین است : ( اذا قمتم الى الصلوة ، و کان جاء احد منکم من الغائط، و لم تجدوا ماء فتیمموا ) و چون خواستید به نماز بایستید، و یکى از شما قبلا از غائط آمده بود، و آبى نیافتید که وضو بگیرید تیمم کنید.
و بعید نیست که از این جمله استفاده شود اعاده تیمم یا وضو براى کسى که تیمم یا وضویش را به حدث اصغر نشکسته ، و هنوز آنرا دارد واجب نیست ، البته این استفاده مبنى بر یک بحث اصولى است ، و آن این است که آیا مفهوم شرط حجت است یا نه ، (مثلا اگر بزرگتر ما به ما چنین دستور داد: اگر دستخط مرا برایتان آوردند که در آن نوشته بودم از سفر برگردید آیا در صورتى که دستخط وى را نیاوردند باز هم برگشتن از سفر واجب است ، و یا به حکم مفهوم شرط برگشتن واجب نیست ) و این استفاده بوسیله روایاتى که دلالت دارد بر عدم وجوب طهارت بر کسى که طهارت قبلى را دارد تایید مى شود.
رعایت ادب در تعبیر از قضاى حاجت در جمله : ( او#
جاء احد منکم من الغائط )
توجه بفرمائید که در عبارت ( او جاء احد منکم من الغائط ) تا چه اندازه و چقدر زیبا رعایت ادب شده است ، ادبى که بر هیچ متدبرى پوشیده نیست ، براى اینکه منظور خود را با کنایه فهمانده ، و آن کنایه آمدن از غائط (چاله گودى ) است ، چون کلمه غائط به معناى محلى است که نسبت به اطراف خود گود باشد، و مردم صحرانشین همواره براى قضاى حاجت به چنین نقطه هائى مى رفتند، تا به منظور رعایت ادب نسبت به مردم خود را در آنجا پنهان سازند و استعمال کلمه ( غائط ) در معنائى که امروز معروف است یک استعمال جدید و نو ظهور، و از قبیل کنایاتى است که حالت کنایه بودن خود را از دست داده (نظیر کلمه ( توالت ) که در آغاز ورودش به ایران به معناى آرایش بود، و چون کلمه مستراح از معناى خود کسب زشتى کرده بود آنرا کنار گذاشته توالت را در معناى آن بطور کنایه استعمال کردند، و اکنون حالت کنایه بودن خود را از دست داده و معناى مستراح را به خود گرفته ) و نیز نظیر کلمه ( عذرة ) که به گفته صاحب صحاح در اصل به معناى درگاه در خانه بوده ، و مرسوم چنین بوده که اهل خانه کثافات خانه را که در کنیف جمع مى شده به درگاهى منتقل مى کردند، خرده خرده کلمه ( عذرة ) به معناى کثافات و سپس به معناى مدفوع استعمال شده ، و این استعمال آنقدر شایع شده که مدفوع معناى واقعى آن گشته .
قرآن کریم در جمله مورد بحث مى توانست منسوب الیه را معین کند، و بفرماید ( او جئتم من الغائط ) و یا از غائط آمدید و یا اگر به این اندازه مشخص نکرد، به کمتر از این معین مى کرد، و مى فرمود: ( او جاء احدکم من الغائط ) و یا یکیتان از غائط آمد، ولى به این مقدار از تعیین نیز راضى نشد بلکه ابهام و گنگ گوئى را به نهایت رسانیده و فرمود: ( او جاء احد منکم من الغائط ) و یا یکى از شما از غائط آمد، تا رعایت ادب را به نهایت درجه رسانده باشد.
مراد از (لمستم النساء) ملامست حقیقى نیست چنانچه بعضى پنداشته اند#
چهارم اینکه جمله : ( او لمستم النساء ) ، مثل جمله قبلیش شقى دیگر از شقوق فرض شده است ، شقى است مستقل که حکم آن در عطف و در معنا حکم همان جمله قبلیش مى باشد و این جمله تعبیرى است کنایه اى که منظور از آن عمل جماع است ، و به منظور رعایت ادب جماع را لمس زنان خوانده ، تا به زبان تصریح بنام عملى که طبع بشر از تصریح بنام آن عمل امتناع دارد نکرده باشد.
در اینجا ممکن است بپرسى در صورتى که غرض از این تعبیر رعایت ادب بوده باشد، چرا تعبیر به جنابت نکرد، و همانطور که قبلا فرموده بود: ( و ان کنتم جنبا ) اینجا چنین تعبیرى نکرد، با اینکه این تعبیر مؤ دبانه تر بود؟.
در پاسـخ مى گوئیم بله تعبیرى که گفتید مؤ دبانه تر است ، و لیکن اگر آن تعبیر را مى آورد نکته اى که در نظر بوده فوت مى شده ، و آن نکته عبارت بود از اینکه به شنونده بفهماند مساله تماس با زنان و عمل جنسى عملى است که به بیانى که گذشت طبیعت بشر اقتضاى آنرا دارد، و تعبیر به جنابت به این نکته اشاره ندارد، (زیرا جنابت چند قسم است که یکى از آنها به وسیله عمل جنسى حاصل مى شود، قسم دیگرش جنابتهائى است که یا خود به خود رخ مى دهد، و یا به وسیله عواملى دیگر).
و نیز از این سوال و جواب روشن شد اینکه بعضى پنداشته اند که مراد از جمله : ( او لمستم النساء ) ملامست حقیقى است نه کنایه از عمل جنسى ، نادرست است و وجه نادرستى آن این است که زمینه و سیاق آیه با این وجه نمى سازد، و تنها با کنایه بودن آن سازگار است ، براى اینکه خداى سبحان این گفتار را با بیان حکم حدث اصغر که همان گرفتن وضو است و حکم حدث اکبر یعنى وجوب غسل کردن در حال عادى آغاز کرد، و آن حال دستیابى به آب است ، و آنگاه از این گفتار منتقل شد به بیان حکم این دو حدث در حال غیر عادى ، یعنى حال دسترسى نداشتن به آب ، در این بیان بدل وضو را که همان تیمم باشد بیان کرد، باقى ماند بیان بدل غسل ، در بیان آن بجاتر و مناسب تر به طبع این است که بدل غسل را هم بیان کند، و آن را بدون بیان نگذارد، ناگزیر عبارتى آورد که ممکن باشد بر سبیل کنایه منطبق بر آن بیان شود و قهرا هر شنونده اى مى فهمد که غرض از جمله : ( او لمستم النساء... ) بیان بدل غسل است ، پس هیچ وجهى براى پندار این شخص نیست ، و صحیح نیست بگوئیم منظور از این جمله تنها بیان بدل وضو است ، با اینکه وضو یکى از دو لنگه طهارت است بدل آنرا بیان کرده ، و بدل لنگه دیگر را مهمل گذاشته و اصلا متعرض آن نشده است .
ایراداتى که بر آیه شریفه گرفته شده پاسـخ به آنها#
پنجم اینکه از آنچه گذشت فساد ایرادها و بى پایه بودن اشکالهائى که بر آیه شریفه شده روشن مى گردد، و ما اینک بعضى از آن ایرادها و وجه فساد آنرا در اینجا مى آوریم .
1- بعضى بر آیه شریفه ایراد گرفته اند که ( ذکر بیمارى ) و ( سفر ) بیهوده است ، براى اینکه بیمارى و سفر هیچ دخالتى در حکم تیمم ندارد، آنچه باعث تیمم مى شود حدث اصغر، (آمدن از غائط)، و حدث اکبر (آمیزش با زنان ) است ، چه در سفر باشد و چه نباشد، و اگر انسان محدث به یکى از دو حدث نگردد تیمم واجب نمى شود، باز چه اینکه مسافر و بیمار باشد یا نباشد، پس اگر بیمارى و سفر دخالتى در این حکم دارد وقتى است که یکى از آن دو حدث ضمیمه این حالتها بشود، پس ذکر بیمارى و سفر ما را از ذکر دو حدث بى نیاز نمى کند.
جوابى که ما به این ایراد دادیم این بود که اگر دو شق دوم یعنى غائط و لمس با زنان را نام برد براى این نبود که با یکى از دو شق اول یعنى بیمارى و سفر ضمیمه شود، و گرنه معناى آیه چنین مى شد: که غائط و لمس با زنان تنها در حال بیمارى و در حال سفر باعث تیمم مى شود، و وضو و طهارت قبلى را مى شکند، بلکه نام بردن هر یک از این چهار شق بخاطر غرض خاصى بوده که اگر در کلام ذکر نمى شدند آن غرض حاصل نمى شد.
2- شق دوم یعنى ( مسافر بودن ) بى جهت ذکر شده ، به همان دلیلى که در اشکال قبلى بیان شد و اما بیمارى چون عذرى است که باعث مى شود وظیفه وضو مبدل به تیمم شود ذکر آن مناسب هست ، البته با توجیه ، چون در بیمارى عذر عبارت از نبودن آب نیست ، بلکه بیمار نمى تواند آب استعمال کند، ولى به هر حال نام بیمارى نیاوردن و اکتفا کردن به ذکر دو شق اخیر صحیح نبود، پس باید بیمارى ذکر مى شد که شده ، ولى مساله مسافرت هیچ دخالتى در حکم نداشت و ذکر آن فقط جنبه استدراک دارد (یعنى بیخودى آمده ) جواب از این اشکال این بود که گفتیم جمله : ( فلم تجدوا ماء ) کنایه است از اینکه نمازگزار نتواند وضو بگیرد حال یا به علت اینکه آب ندارد تا با آن وضو یا غسل کند، و یا به علت اینکه اگر آب هست او به خاطر بیماریش نمى تواند آب استعمال کند که بیانش گذشت .
3- اصلا آمدن جمله : ( فلم تجدوا ماء ) کافى بود و شنونده را از ذکر آن سه شق دیگر بى نیاز مى کرد، و اگر مى فرمود: ( و ان کنتم مرضى فلم تجدوا ماء ) هم کوتاه تر شده بود و هم شنونده روشن تر مى فهمید، جواب از این اشکال این است که در این صورت آن همه نکته هاى مهم که در آیه بود و بیانش گذشت ناگفته مى ماند.
4- اگر به جاى ( فلم تجدوا ماء ) مى فرمود: ( فلم تقدروا على الماء ) ، و یا عبارتى نظیر این آورده بود بهتر بود، چون هم شامل صورتى مى شد که نمازگزار آب براى وضو و غسل ندارد، و هم آنجائى که آب دارد و قدرت بر استعمال آن ندارد، جواب از این اشکال این است که عبارتى که در قرآن کریم آمده همان مطلب را به کنایه مى فهماند، و معلوم است که کنایه رساتر از تصریح است .
دستور تیمم#
کلمه ( تیمم ) به معناى قصد کردن است ، و کلمه ( صعید ) به معناى رویه و پوست زمین است ، (آنچه از ظاهر زمین به چشم مى خورد) و توصیف صعید به اینکه صعیدى طیب باشد با در نظر گرفتن اینکه طیب از هر چیزى است که حال و وضعى به مقتضاى طبع اولیهاش داشته باشد براى اشاره به این بوده که شرط است در خاک تیمم ، اینکه حالت اصلى خود را داشته باشد، مثلا از خاک یا سنگهاى طبیعى معمولى باشد، نه خاکى که با پخته شدن و حرارت دیدن حالت اصلى خود را از دست داده و به صورت گچ ، آهک و سفال درآید و یا در اثر فعل و انفعالهاى طبیعى به صورت مواد معدنى در آمده باشد، در آیه شریفه : ( و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا یخرج الا نکدا ) ، نیز منظور از ( طیب بودن بلد ) سرزمین همین است ، و ما از همین طیب بودن محل تیمم ، همه شرطهائى که روایات در صعید معتبر دانسته استفاده مى کنیم .
و چه بسا از مفسرین گفته اند که مراد از ( طیب بودن صعید ) این است که خاک تیمم نجس نباشد.
مقدار لازم در مسح دست#
و اینکه فرمود: ( فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ) اگر در مقابل آیه قبلى که راجع به وضو بود قرار دهیم مى بینیم که با یکدیگر مطابقند، یعنى آنچه در وضو دستور شستن را داده بود در تیمم دستور مسح کشیدنش را داده ، پس تیمم در حقیقت همان وضو است ، با این تفاوت که در وضو مسح سر و پاها واجب بود، و در تیمم ساقط شده و در وضو شستن صورت و دستها واجب بود، در تیمم از باب تخفیف ساقط شده ، و به این اکتفا شده که صورت و دستها مسح شود.
و این خود اشاره دارد به اینکه اعضاى تیمم همان دو عضو وضو هستند، ولى از آنجائى که خداى تعالى با مسح متعدى به حرف ( باء ) تعبیر آورده به ما مى فهماند که مسح همه صورت و همه دست که در وضو شستن آن واجب بود واجب نیست ، بلکه بعضى از صورت و بعضى از دستها کافى است ، این اشاره درست با آنچه از روایات که از طرق ائمه اهل البیت وارد شده منطبق است ، در آن روایات محل مسح در صورت مشخص شده به ما بین رستنگاه موى سر تا ابرو، و در دست تحدید شده به مچ دستها تا سر انگشتان .
بااین بیان ، فساد گفتار آن گروه از مفسرین روشن مى شود که اندازه دست را پائین تر از گودى زیر بغل مشخص کرده اند و همچنین بطلان گفتار بعضى دیگر که گفته اند: در تیمم همان مقدار از دستها معتبر است که در وضو معتبر است ، یعنى از مرفق تا سر انگشتان وجه فساد این دو قول این است که : مسح وقتى با حرف ( باء ) متعدى شود دلالت بر این مى کند که باید عضو ماسح به بعضى از رویه عضو ممسوح کشیده شود، و آن دو قول مى گفتند به همه دستها.
و به نظر مى رسد که کلمه ( من ) در ( منه ) ابتدائى باشد، و مراد از آن این باشد که به مسح به صورت و دو دست از صعید ابتدا شود، و خلاصه همان را بگوید که سنت بیان کرده ، و گفته باید نمازگزار دست خود را بر صعید بگذارد، و بدون فاصله به صورت و دو دست خود بکشد. لیکن از گفتار بعضى از مفسرین چنین بر مى آید که خواسته اند بگویند حرف ( من ) در اینجا تبعیضى است و این نکته را مى رساند که بعد از زدن دست بر صعید، مقدارى هر چند بقدر غبار هم که شده از آن خاک بر دست مانده را به صورت و دست بکشید، از این معنا نتیجه گرفته که واجب است صعیدى که در تیمم به کار مى رود مشتمل بر خاک و غبار باشد، تا آن خاک و غبار به صورت و دست کشیده شود، و اما تیمم بر سنگ صافى که هیچ غبارى به آن بند نمى شود درست نیست ، و لیکن آنچه از آیه ظاهر است همان است که ما گفتیم (و خدا داناتر است ) البته این را هم بگوئیم که نتیجه اى که صاحبان این نظریه گرفته اند مختص به احتمال و نظریه آنان نیست .
مراد از نفى حرج در ( ما یریدالله لیجعل علیکم من حرج ...#
)
داخل شدن حرف ( من ) بر مفعول فعل ( ما یرید نمى خواهد ) صرفا براى تاکید نفى است ، و به کلام این معنا را مى دهد که : ( خداى تعالى نمى خواهد هیچگونه حرج و دشوارى را بر شما تحمیل کند ) ، در نتیجه مى فهماند که در بین احکام دینى اصلا و به هیچ وجه حکمى حرجى و تحمیلى وجود ندارد، و به همین جهت ( خواستن حرج ) را نفى کرده ، نه ( خود حرج ) را.
البته باید دانست که حرج دو جور است ، یکى حرجى است که در ملاک حکم و مصلحت مطلوب از آن حکم پیدا مى شود، که در این صورت حکم ذاتا حرجى صادر مى شود، و صاحب حکم حرج را هم مى خواهد، چون حکم تابع ملاک و معیار خودش است ، وقتى ملاک حرجى شد قهرا حکم هم حرجى مى شود، مثل اینکه فرضا یک مربى به شخصى که تحت تربیت او است و مى خواهد ملکه زهد و ترک لذت را در دل او پدید آورد، به او دستور دهد که از هیچ غذاى لذت آورى استفاده نکند، که چنین حکمى در اصل حرجى است ، زیرا ملاک آن حرجى است ، جور دیگر از حرج ، حرجى است که در ملاک حکم نیست ، و قهرا خود حکم هم در اصل حرجى نبوده ، ولى حرجى بودن از خارج و به علل اتفاقى بر آن عارض شده ، در نتیجه بعضى از افراد حکم مذکور و یا به عبارتى براى بعضى از افراد حرجى شده است که در چنین فرضى حکم در خصوص آن افراد ساقط مى شود، و در غیر آن افراد به اعتبار خود باقى است ، مثل وجوب قیام در نماز براى کسى که کمردرد و یا پادرد گرفته ، و ایستادن برایش دشوار و حرجى و مضر شده ، که حکم قیام در خصوص وى ساقط مى شود، و در مورد دیگران به اعتبار خود باقى است .
و اینکه خداى تعالى با آوردن کلمه ( لیکن ) از مطلب قبل که فرمود: ( خدا نمى خواهد بر شما حرج تحمیل کند ) اعراض کرد، خود دلیل بر این است که مراد از آیه شریفه این است که حرج را از ملاک حکم نفى کند و بفرماید: احکامى که خداى تعالى بر شما تکلیف کرده حرجى نیست و به منظور دشوار کردن زندگى شما تشریع نشده ، (بلکه به این منظور تشریع شده که شما را پاک کند)، وجه این دلالت این است که از ظاهر گفتار آیه بر مى آید که مراد از احکام جعل شده ، تطهیر شما و اتمام نعمت بر شما است ، نعمتى که همان ملاک احکام است ، نه اینکه مراد دشوار کردن زندگى بر شما باشد، و به همین جهت هر جا که دیدیم وضو و غسل بر شما حرجى و دشوار است مثلا آب نیست و پیدا کردن آب برایتان سخت است ، و یا آب هست ولى استعمال آن دشوار است ، ما در آنجا تکلیف وضو و غسل را بر داشته به جاى آن تیمم را که در وسع شما است بر شما واجب مى سازیم ، و اما حکم طهارت که غرض اصلى ما است را به کلى از بین نمى بریم ، این خود دلیل بر این است که ما طهارت شما و کامل کردن نعمت خود بر شما را مى خوانیم ، تا شاید شما شکر بگزارید.
غرض از تشریع وضوء و غسل و تیمم حصول طهارت معنوى براى انسان است#
لازمه مطلبى که ما در معناى حرج نخواستن آوردیم این است که مراد از جمله : ( یرید لیطهرکم ) این باشد که بفرماید غرض ما از تشریع وضو و غسل و تیمم تنها حاصل شدن طهارت در شما است ، چون این سه دستور سه وسیله و سبب براى طهارت است ، و این طهارت هر چه باشد غیر از پاکیزگى ظاهرى و بر طرف شدن خبث و کثافات از بدن است ، بلکه طهارتى است معنوى ، که به وسیله یکى از این سه دستور حاصل مى شود، و آنچه که در نماز شرط شده علاوه بر پاکى ظاهر بدن ، همین طهارت معنوى است .
ممکن است از همین معنا استفاده کنیم که وقتى غرض ، طهارت معنوى است ، پس کسى که وضوى قبلیش نشکسته و هنوز آنرا دارد براى خواندن نماز بعدى دیگر حاجت به طهارت جدید ندارد، و این استفاده ما با اطلاق آیه منافات ندارد، زیرا تشریع منحصر در تکلیف وجوبى نیست ، بلکه تکلیف استحبابى نیز تشریع مى خواهد (در نتیجه مى گوئیم به حکم اطلاق آیه وضو گرفتن براى هر نمازى خوب و مستحب است ، هر چند که وضوى نماز قبلى باقى باشد، ولى واجب نیست ، بلکه تنها در جائى واجب است که وضوى قبلى شکسته شده باشد).
و اما اینکه فرمود: ( و لیتم نعمته علیکم ... ) ، در سابق یعنى در ذیل آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) ، کلمه نعمت را معنا کردیم و نیز گفتیم که اتمام نعمت به چه معنا است ، و در ذیل آیه ( و سیجزى الله الشاکرین ) .
در جلد چهارم این کتاب معناى شکر را بیان کردیم ، بنابرآن بیانات مراد از نعمت در آیه مورد بحث نعمت دین است ، البته نه از حیث اجزاى آن ، یعنى تک تک معارف و احکامش ، بلکه از حیث اینکه دین عبارت است از تسلیم خدا شدن در همه شؤ ون و این همان ولایت خدا بر بندگان و حکمرانیش درایشان است ، و این ولایت وقتى تمام مى شود و به حد کمال مى رسد که همه احکام دینى که قسمتى از آن طهارتهاى سه گانه است را تشریع بفرماید.
از اینجا به روشنى به دست مى آید که بین دو غایت و نتیجه اى که براى تشریع طهارتهاى سه گانه ذکر شده یعنى جمله : ( لیطهرکم ) و جمله ( لیتم نعمته ) فرق هست ، و آن این است که جمله اول غایت تشریع طهارتهاى سه گانه به تنهائى را بیان مى کند، چون پاک شدن نتیجه این سه دستور است ، ولى جمله دوم نتیجه تشریع همه احکام را بیان مى کند، که سه دستور مزبور تنها سهم خود را از آن دارند، یعنى از میان همه احکام سه حکم و از میان همه نعمتهاى دینى سه نعمتند، پس در حقیقت دو نتیجه نام برده یکى خصوصى است و دیگرى عمومى .
و بنابراین معناى آیه چنین مى شود: ( خداى تعالى نمى خواهد بدون جهت بار شما را سنگین کند، بلکه مى خواهد با جعل طهارتهاى سه گانه دو کار کرده باشد، اول اینکه براى شما پاکیزگى را که خاصیت خصوص این سه دستور است حاصل کرده باشد، دوم اینکه نعمت عمومیش را که همان نعمت دین است با تشریع این سه حکم تتمیم کرده باشد، شاید شما خداى را بر نعمتش شکر کنید و خداى تعالى شما را خالص براى خود بسازد ) (دقت بفرمائید).
این میثاق همان میثاقى است که از آنان گرفته شده بر اینکه اسلام را بپذیرند، یعنى تسلیم خداى تعالى باشند، شاهد این مدعا این است که در جمله : ( اذ قلتم سمعنا و اطعنا... ) یادآوریشان مى کند که در چه زمانى چنین میثاقى دادند آن زمانى بود که گفتند: ( سمعا و طاعة ) گوش به فرمان و آماده اطاعتیم ، چون این سخن بدان جهت که هیچ قیدى ندارد سمع مطلق و طاعت مطلق را مى رساند، و سمع و طاعت مطلق عبارت اخراى کلمه اسلام است ، پس منظور از نعمت در جمله : ( و اذکروا نعمة الله علیکم ) مواهب جمیله اى است که خداى تعالى در سایه اسلام به آنان داده ، و این بهترى حال روز بعد از اسلامشان نسبت به حال و وضع قبل از اسلامشان است ، در دوران جاهلیت امنیت و سلامتى و ثروت و صفاى دل نسبت به یکدیگر و پاکى اعمال نداشتند، و در سایه اسلام صاحب همه اینها شدند، همچنانکه نسبت به صفاى دل فرموده : ( و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم على شفا حفرة من النار فانقذکم منها ) .
ممکن هم هست که بگوئیم منظور از نعمت ، حقیقت اسلام است ، چون اسلام منشا همه نعمتها و برکات است ، هر نعمتى را که ریشه یابى کنیم بالاخره به اسلام منتهى مى شویم که بیانش گذشت ، و این هم بر خواننده پوشیده نماند که مراد از نعمت بودن اسلام حقیقى و یا ولایت این است که خواسته اند انگشت روى مصداق بگذارند، نه اینکه خواسته باشند مفهوم لفظ نعمت را مشخص کنند، چون مفهوم کلمه نعمت و هر کلمه دیگر عهده دار مشخص کردنش علم لغت است ، نه قرآن کریم و ما نیز در باره مفهوم این لفظ بحثى تفسیرى نداریم ، بحثى اگر هست در این است که از این مفهوم کلى منظور خداى تعالى در این آیه کدام مصداق است ؟.
خداى تعالى سپس خودش را بیاد آنان مى آورد که عالم به همه زوایاى دلها است ، و نتیجه مى گیرد پس باید از خدایتان بترسید، که او بدانچه سینه ها در خود نهان داشته آگاه است .
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایاتى در ذیل آیات مربوط به وضو و تیمم و#
غسل)
مرحوم شیخ طوسى در تهذیب با ذکر سند از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل آیه شریفه : ( اذا قمتم الى الصلوة ) فرموده : یعنى هر گاه از خواب برخاستید براى نماز، راوى که ابن بکیر است مى گوید: عرضه داشتم : مگر خواب وضو را باطل مى کند؟ فرمود: بله ، البته در صورتى که بر گوش مسلط شود و گوش چیزى نشنود.
مؤ لف : این معنا در روایاتى دیگر نیز آمده ، سیوطى آن روایات را در الدرالمنثور از زید بن اسلم و نحاس نقل کرده ، و این روایات منافاتى با گفتار قبلى ما ندارد، که گفتیم مراد از ( قیام به نماز ) اراده نماز خواندن است ، زیرا آنچه ما گفتیم معناى قیامى بود که با حرف ( الى ) متعدى شده باشد، و آنچه در روایت آمده به معناى قیامى است از آن جهت که با حرف ( من ) متعدى شود، و امام فرموده : کلمه ( الى ) در آیه به معناى ( من ) است .
و در کافى به سند خود از زراره روایت کرده که گفت : من به امام ابى جعفر باقر (علیه السلام ) عرضه داشتم : از کجا فهمیدى که فرمودى : مسح به پاره اى از سر و پاره اى از پاها واجب است نه بر همه آن دو؟ حضرت خندید، و سپس فرمود: اى زراره ! هم رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بیان کرده و هم کتاب خدا طبق آن نازل شده ، براى اینکه خداى عزوجل مى فرماید: ( فاغسلوا وجوهکم ) که از آن مى فهمیم همه صورت باید شسته شود، آنگاه فرموده : ( و ایدیکم الى المرافق ) که با واو عاطفه دستها تا مرفق را متصل به وجه فرموده ، و از این اتصال مى فهمیم که دو دست تا مرفق نیز همه اش باید شسته شود، آنگاه با آوردن فعلى دیگر بین کلام فاصله انداخته فرموده : ( و امسحوابرؤ سکم ) ، که از این فاصله انداختن و از حرف ( با ) در ( برؤ سکم ) مى فهمیم ، که مسح به بعض سر واجب است و چون با آوردن واو عاطفه پاها را وصل به سر کرد، و فرمود: ( و ارجلکم الى الکعبین ) مى فهمیم مسح بر بعض پاها واجب است .
از سوى دیگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) این آیه را براى مردم تفسیر فرمود، لیکن مردم تفسیر آن جناب را ضایع کرده ، (به آراى خود سرانه خود عمل کردند) خداى تعالى سپس فرمود: ( فان لم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا، و امسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ) ، که چون وضو را در صورت دسترسى نداشتن به آب ساقط کرده ، بعضى از اعضاى شستن در وضو را یعنى از مچ تا انگشتان دست و صورت را محل مسح در تیمم قرار داده فرمود: ( بوجوهکم و ایدیکم ) و در آخر کلمه ( منه ) را اضافه کرد، مى فهمیم که بعضى از صورت و دستها باید تیمم شود و مسح همه صورت واجب نیست ، چون آن مقدار غبارى که از خاک زمین به دست مى چسبد به بعضى از کف دست مى چسبد و به بعضى دیگرش نمى چسبد خداى تعالى سپس فرمود: ( ما یرید الله لیجعل علیکم من جرج ) که منظور از حرج در تنگنا قرار گرفتن است .
مؤ لف : اینکه امام در ضمن گفتار خود فرمود: ( فان لم تجدوا ماء... ) منظورش این نبوده که آیه قرآن چنین است زیرا آیه ( و لم تجدوا ماء ) است ، بلکه خواسته است آیه را نقل به معنا کند.
و در همان کتاب به سند خود از زراره و بکیر روایت کرده که از امام باقر (علیه السلام ) از وضوى رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) پرسیدند، حضرت دستور داد طشتى و یا ظرف کوچکى آوردند که در آن آب بود، پس دست راست خود را در آب فرو برد،
و مشتى از آن بر گرفت ، و به صورت خود ریخت ، و صورت خود را با آن شست ، سپس دست چپ خود را در آب فرو برده مشتى از آن گرفت و به ساعد خود یعنى مرفق به پائین ریخت ، و دست راست خود را با آن شست ، ولى همواره دست را از بالا بپائین کشید، و هیچگاه از پائین به طرف مرفق نکشید، نه در دست راست و نه در دست چپ ، سپس کف دست راست خود را در آب فرو برد، و مشتى آب بر گرفته به ذراع مرفق تا سر انگشتان خود ریخت ، و در دست چپ همان کرد که در دست راست کرد، آنگاه سر و دو پاى خود را با ترى کف دستش مسح کرد، و آب جدیدى براى مسح به کار نبرد، آنگاه فرمود: نباید انگشتان را در زیر بند کفش برد، و سپس اضافه کرد که خداى تعالى مى فرماید: ( اذا قمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم ) و به حکم این فرمایش هیچ مقدار (و بفرموده فقها حتى سر سوزنى ) از صورت و دستها باید نشسته نماند، براى اینکه فرموده : ( بشوئید صورت و دستهایتان را تا مرفقها ) آنگاه فرموده : ( فامسحوا برؤ سکم و ارجلکم الى الکعبین ) و به حکم این دستور اگر مقدارى از سر و یا مقدارى از روى دو پاى خود را از اول سر انگشتان تا به کعب مسح کند کافى است ، راوى مى گوید: عرضه داشتم کعب پاها کجاى آن است ؟ فرمود: اینجا یعنى بند پا و پائین تراز ساق ، پرسیدم : این چیست ؟ (که نشان مى دهى ) فرمود: این جزء استخوان ساق است ، و کعب پائین تر از آن است ، پرسیدیم : خدا تو را اصلاح کند آیا یک مشت آب براى شستن صورت و یک مشت براى شستن هر ذراع بس است ؟ فرمود: آرى ، البته در صورتى که با منتهاى دقت آن مشت آب را به همه ذراع و کف برسانى ، البته با دو مشت این کار بهتر صورت مى گیرد.
مؤ لف : این روایت از روایات معروف است ، عیاشى آن را از بکیر و زراره از امام باقر (علیه السلام ) و در سندى دیگر مثل آن را از عبدالله بن سلیمان از ابى جعفر روایت کرده ، و در معناى آن و معناى روایت سابق روایاتى دیگر هست .
فتواى عمر بد مسح بر#
در تفسیر برهان آمده که عیاشى از زرارة بن اعین و ابو حنیفه از ابى بکر بن حزم روایت کرده که گفت : مردى وضو گرفت و مسح پاها را بر چکمه خود کشیده ، داخل مسجد شد، و به نماز ایستاد، على (علیه السلام ) آمد و با پاى خود به گردن او زد، و فرمود: واى بر تو چرابى وضو نماز مى خوانى ؟ آن مرد عرضه داشت : عمربن خطاب به من چنین دستور داد، حضرت دست او را گرفته نزد عمر آورد، و با صداى بلند فرمود: ببین این شخص چه چیزى از تو روایت مى کند، عمرگفت : بله من به او گفتم چون رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آنطور مسح کرد، حضرت فرمود: قبل از مائده یا بعد از آن ؟ گفت : این را نمى دانم ، فرمود: حال که نمى دانى پس چرا فتوا مى دهى ؟ مسح بر چکمه در سابق نازل شد (و در مائده نسخ شد).
مؤ لف : در عهد عمر اختلاف در جواز و عدم جواز مسح بر روى کفش شایع بود، و نظر على (علیه السلام ) این بود که آن دستور به آیه سوره مائده نسخ شده ، این نظریه از روایات این باب استفاده مى شود، و به همین جهت از بعضیها از قبیل براء و بلال و جریر بن عبدالله روایت شده که آنان از رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) نقل کرده اند که آن جناب بعد از مائده نیز بر روى کفش و پاپوش مسح مى کرده ، و لیکن روایاتشان خالى از اشکال نیست ، و گویا منشا اختلاف مذکور این پندار بوده که مدعیان نسخ دلیل ناسخ را غیر از آیه مى دانند، و غیر آیه نمى تواند ناسخ باشد، در حالى که این پندار صحیح نیست و دلیل نسخ خود آیه مائده است براى اینکه آیه شریفه مسح بر قدم را واجب کرده ، و معلوم است که پا افزار و کفش قدم نیست ، و همین پاسـخ را روایت بعدى داده است .
و در تفسیر عیاشى از محمد بن احمد خراسانى وى بقیه راویان حدیث تا زمان امام را ذکر نکرده روایت آورده که گفته است ، مردى به حضور امیر المؤ منین (علیه السلام ) آمد، و از مسح بر پا افزار پرسید، حضرت لحظه اى سر به پائین انداخت ، آنگاه سر بلند کرد و فرمود: خداى تبارک و تعالى بندگان خویش را امر به طهارت فرموده ، و آنرا در بین اعضاى بدن تقسیم کرده ، سهمى از آنرا به صورت ، و سهمى به سر، و نصیبى به دو پا و بهره اى به دو دست داده ، اگر پا افزار یکى از این اعضاى بدن است مى توانى آنرا مسح کنى .
و نیز در همان کتاب از حسن بن زید از جعفر بن محمد (علیهم االسلام ) روایت کرده که گفت : على (علیه السلام ) در عهد عمربن خطاب در مساله مسح بر پا افزار مخالف سایرین بوده ، آنها مى گفتند: ما دیدیم که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بر پا افزار خود مسح مى کرد و حضرت در پاسـخ هر کس که این استدلال را مى کرد مى پرسید: رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) قبل از نزول مائده چنین مى کرد یا بعد از آن ؟ مى گفتند نمى دانیم ، آن جناب مى فرمود: ولى من مى دانم که رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) بعد از نزول سوره مائده دیگر بر پا افزار مسح نکرد و هر آینه مسح کردن بر پشت یک الاغ را بیشتر دوست دارم تا مسح کردن بر پا افزار، آنگاه این آیه را تلاوت کرد: ( یا ایها الذین آمنوا - تا آنجا که فرموده - المرافق و امسحوا برؤ سکم و ارجلکم الى الکعبین ) .
و در درالمنثور است که ابن جریر و نحاس در کتاب ناسخ خود از على روایت کرده اند که در هر نمازى وضو مى گرفت و مى خواند ( یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلوة ... ) .
مؤ لف : توضیح این حدیث گذشت .
و در کافى به سند خود از حلبى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت از آن جناب از کلام خداى عزوجل پرسیدم که فرموده : ( او لمستم النساء ) حضرت فرمود منظور جماع است ، و لیکن خداى تعالى از آنجا که پرده پوش است دوست مى دارد سربسته سخن گوید، و لذا عمل نامبرده را به آن صراحت که شما تعبیر مى کنید نکرده .
و در تفسیر عیاشى از زراره روایت کرده که گفت : من از امام باقر (علیه السلام ) از تیمم پرسیدم ، فرمود: عمار بن یاسر روزى نزد رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) آمد و عرضه داشت : جنب شدم و آب نداشتم تا غسل کنم ، حضرت فرمود: خوب بگو ببینم چه کردى ؟ عرضه داشت : لباسهایم را کندم و توى خاک غلت زدم حضرت (شاید بعنوان مزاح ) فرمود: همانطور که الاغها غلت مى زنند، سپس فرمود: خداى تعالى کیفیت تیمم را که بیان کرده و فرموده : ( و امسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه ) ، آنگاه خود رسول خدا (صلى الله علیه وآله ) همه کف دو دست خود را بر صعید گذاشت ، و سپس برداشت بین دو چشم تا آخر دو ابروى خود مسح کرد، آنگاه کف هر دست را به پشت دست دیگر کشید، البته اول به پشت دست راست کشید. و در همان کتاب از زراره از امام باقر (علیهالسلام ) روایت کرده که فرمود:
خداى تعالى شستن صورت و دو دست را و مسح کشیدن بر سر و پشت دو پا را واجب کرد، تا هر گاه کسى در حالت سفر و بیمارى و ضرورت نتوانست صورت و دست را بشوید به جاى شستن آن دو موضع را مسح کند و فرمود: ( و ان کنتم مرضى او على سفر او جاء احد منکم من الغائط او لمستم النساء... و ایدیکم منه ) .
و در همان کتاب از عبد الاعلى مولى آل سام روایت آورده که گفت به امام صادق (علیه السلام ) عرضه داشتم : من در اثر زمین خوردن ناخنم شکست ، و انگشتم را باند پیچى کردم ، حال بفرما براى وضو چه کنم ؟ مى گوید امام (علیه السلام ) فرمود: حکم این مساله و امثال آن در کتاب خداى تبارک و تعالى آمده ، مى فرماید: ( ما جعل الله علیکم فى الدین من حرج ) .
مؤ لف : امام (علیه السلام ) به آیه سوره حج اشاره نموده ، که در آن نیز حرج نفى شده ، و اگر به ذیل آیه مورد بحث اشاره نکرد که در خصوص وضو است ، براى این بوده که به مطلبى اشاره کرده باشد، که ما قبلا خاطرنشان ساختیم که منظور از نفى حرج ، نفى حرج در ملاکهاى دینى است ، نه در خود احکام و در اخبارى که ما نقل کردیم نکات بسیارى است ، که با در نظر گرفتن بیانى که ما در ذیل آیات داشتیم آن نکات روشن مى شود، بنابراین خواننده محترم مى تواند همان بیانات را به عنوان شرح این روایات تلقى کند.
آیات 8 تا 14 مائده
