تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۵۰ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا أَوفوا بِالعُقودِ ۚ أُحِلَّت لَكُم بَهيمَةُ الأَنعٰمِ إِلّا ما يُتلىٰ عَلَيكُم غَيرَ مُحِلِّى الصَّيدِ وَأَنتُم حُرُمٌ ۗ إِنَّ اللَّهَ يَحكُمُ ما يُريدُ١
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحِلّوا شَعٰئِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهرَ الحَرامَ وَلَا الهَدىَ وَلَا القَلٰئِدَ وَلا ءامّينَ البَيتَ الحَرامَ يَبتَغونَ فَضلًا مِن رَبِّهِم وَرِضوٰنًا ۚ وَإِذا حَلَلتُم فَاصطادوا ۚ وَلا يَجرِمَنَّكُم شَنَـٔانُ قَومٍ أَن صَدّوكُم عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ أَن تَعتَدوا ۘ وَتَعاوَنوا عَلَى البِرِّ وَالتَّقوىٰ ۖ وَلا تَعاوَنوا عَلَى الإِثمِ وَالعُدوٰنِ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ العِقابِ٢
#حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَالدَّمُ وَلَحمُ الخِنزيرِ وَما أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ وَالمُنخَنِقَةُ وَالمَوقوذَةُ وَالمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطيحَةُ وَما أَكَلَ السَّبُعُ إِلّا ما ذَكَّيتُم وَما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَستَقسِموا بِالأَزلٰمِ ۚ ذٰلِكُم فِسقٌ ۗ اليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَاخشَونِ ۚ اليَومَ أَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَأَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الإِسلٰمَ دينًا ۚ فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لِإِثمٍ ۙ فَإِنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيمٌ٣
#بنام خدا که هم رحمتى عمومى دارد و هم رحمتى خاص به مؤ منین - هان اى کسانى که ایمان آوردید به قراردادها و تعهدات وفا کنید، گوشت چارپایان به استثناى آنهائى که برایتان بیان مى شود براى شما حلال شده است ، نه براى کسى که شکار را در حالى که محرم هستید حلال مى داند، (وبدانید) خدا هر حکمى را که بخواهد صادر مى کند (1).
هان اى کسانى که ایمان آوردید مقتضاى ایمان این است که شعائر خداى و - چهار - ماه حرام را حلال مشمارید و نیز کشتن و خوردن قربانیهاى بى نشان مردم و قربانیهاى نشان دار آنان را حلال ندانید، و متعرض کسانى که به امید فضل و خوشنودى خدا، راه بیت الحرام را پیش گرفته اند نشوید، و هر گاه از احرام در آمدید مى توانید شکار کنید، و دشمنى و کینه کسانى که نگذاشتند به مسجدالحرام درآئید شما را وادار به تعدى نکند، یکدیگر را در کار نیک و در تقوا یارى کنید، و در گناه و دشمنى به یکدیگر کمک مکنید و از خدا پروا کنید، که خدا شدید العقاب است (2).
اما آن گوشتها و چیرهائى که خوردنش بر شما حرام شده گوشت مردار و خون و گوشت خوک و گوشت حیوانى است که هنگام ذبح نام غیر خدا بر آن برده شده ، و حیوانى که خفه شده ، و یا به وسیله کتک مرده ، یا سقوط کرده ، و یا به وسیله ضربت شاخ حیوانى دیگر مرده ، و یا درنده از آن خورده ، مگر آنکه آن را زنده دریابید، و ذبح کنید، و آنچه به رسم جاهلیت براى بتها ذبح شده ، و نیز اینکه اموال یکدیگر را به وسیله اوتار (با چوبه تیر) قسمت کنید، امروز است که دیگر کفار از ضدیت با دین شما مایوس شدند، دیگر از آنها نترسید، و تنها از من بترسید امروز است که دین شما را تکمیل کردم ، و نعمت خود بر شما تمام نمودم ، و امروز است که دین اسلام را براى شما پسندیدم و آنچه گفتیم حرام است در حال اختیار حرام است اما اگر کسى در محلى که قحطى طعام است به مقدارى که از گرسنگى نمیرد نه زیادتر که به طرف گناه متمایل شود مى تواند بخورد، که خدا آمرزگار رحیم است (3).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۳ است.
بیان آیات#
بیان آیات
مضمون کلى آیات سوره مائده#
اگر در آیات این سوره ، آیات اول و آخر و وسطش دقت کنیم و در مواعظ و داستانهائى که این سوره متضمن آنها است تدبر کنیم ، خواهیم دریافت که غرض جامع از این سوره دعوت به وفاى به عهدها، و پایدارى در پیمانها، و تهدید و تحذیر شدید از شکستن آن و بى اعتنائى نکردن به امر آن است و اینکه عادت خداى تعالى به رحمت و آسان کردن تکلیف بندگان و تخفیف دادن به کسى که تقوا پیشه کند و ایمان آورد و باز از خدا بترسد و احسان کند جارى شده ، و نیز بر این معنا جارى شده که نسبت به کسى که پیمان با امام خویش را بشکند، و گردن کشى و تجاوز آغاز نموده از بند عهد و پیمان در آید، و طاعت امام را ترک گوید، و حدود و میثاقهائى که در دین گرفته شده بشکند، سخت گیرى کند.
و به همین جهت است که مى بینى بسیارى از احکام حدود و قصاص ، و داستان مائده زمان عیسى (علیه السلام )، که از خدا خواست مائده اى از آسمان براى او و یارانش بیاید، و داستان دو پسران آدم ، و اشاره به بسیارى از ظلمهاى بنى اسرائیل و پیمان شکنى هاى آنان در این سوره آمده است ، و در آیاتى بر مردم منت مى گذارد که دینشان را کامل و نعمتشان را تمام کرد، و طیبات را برایشان حلال ، و خبائث را برایشان حرام کرد، و احکام و دستوراتى بر ایشان تشریع کرد که مایه طهارت آنان است ، و در عین حال عسر و حرجى هم نمى آورد.
مناسب با زمان نزول این سوره نیز تذکر این مطالب بوده ، براى اینکه اهل حدیث و تاریخ اتفاق دارند بر اینکه سوره مائده آخرین سوره از سوره هاى مفصل قرآن است ، که در اواخر ایام حیات رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بر آن جناب نازل شده ، در روایات شیعه و سنى هم آمده که در مائده ناسخ هست ولى منسوخ نیست ، چون بعد از مائده چیزى نازل نشد تا آن را نسخ کند، و مناسب با این وضع همین بود که در این سوره به حفظ پیمانهائى که خداى تعالى از بندگانش گرفته ، و خویشتن دارى در حفظ آنها سفارش کند.
معناى ( عقد ) و وجوهى که در بیان مراد از عقود در#
( اوفوا بالعقود )
گفته شده است#
کلمه ( عقود ) جمع عقد است ، و عقد به معناى گره زدن و بستن چیزى است به چیز دیگر، بستن به نوعى که به خودى خود از یکدیگر جدا نشوند، مثل بستن وگره زدن یک طناب و یک ریسمان به طناب و ریسمانى مثل خودش و لازمه گره خوردن این است که هر یک ملازم دیگرى باشد، و از آن جدا نباشد، و این لوازم در گره خوردن دو چیز محسوس در نظر مردم معتبر بوده ، و سپس همه اینها را در گره هاى معنوى نیز معتبر شمردند، مثلا در عقد معاملات از خرید و فروش و اجاره و سایر معاملات معمول و نیز در عهدها و پیمانها کلمه عقد را اطلاق کردند، چون اثرى که در گره زدن هست در اینها نیز وجود داشت و آن اثر عبارت بود از لزوم آن پیمان و التزام درآن .
و چون عقد - که همان عهد باشد - شامل همه پیمانهاى الهى و دینى که خدا از بندگانش گرفته مى شود و نیز شامل ارکان دین و اجزاى آن چون توحید و نبوت و معاد و سایر اصول عقائد و اعمال عبادتى و احکام تشریعى و امضائى و از آن جمله شامل عقد معاملات و غیره مى شود، و چون لفظ ( العقود ) جمع محلى به الف و لام است ، لا جرم مناسب تر و صحیح تر آن است که کلمه ( عقود ) در آیه را حمل کنیم بر هر چیزى که عنوان عقد بر آن صادق است .
با این بیان روشن مى شود که معناى خاصى که بعضى از مفسرین براى عقد کرده اند صحیح نیست ، یکى گفته : مراد از عقود عقودى است که در بین مردم جریان دارد، مانند عقد بیع و نکاح و عهد، و یا عهدى که آدمى خودش با خود مى بندد ، مثلا سوگند مى خورد که فلان کار را بکند یا نکند، و دیگرى گفته : مراد از عقود پیمانهایى است که اهل جاهلیت در بین خود مى بستند، مبنى بر اینکه یکدیگر را در هنگامى که مورد حمله قرار گرفتند یارى دهند، و یا اگر کسى خواست به آنها زور بگوید از او جلوگیرى نمایند و این همان حلفى است که در مردم جاهلیت دائر بوده ، و در سر زبانها معروف است .
بعضى دیگر گفته اند: مراد از ( العقود ) میثاقهائى است که از اهل کتاب گرفته مى شده ، که بدانچه در تورات و انجیل هست عمل کنند اینها وجوهى است که در معنا و مراد به کلمه عقود ذکر کرده اند، و بر هیچ یک از آنها دلیلى از ناحیه لفظ آیه نیست ، علاوه بر اینکه ظاهر جمع محلى به الف و لام صیغه جمعى که الف ولام در اولش در آمده باشد عمومیت را مى رساند، و نیز مطلق آمدن عقد که در عرف شامل همه عقود مى شود از این وجوه نمى سازد.
بحثى پیرامون معناى عقد#
قرآن کریم همانطور که از ظاهر جمله : ( اوفوابالعقود ) ملاحظه مى کنید، دلالت دارد بر اینکه دستور اکید داده بر وفا کردن به عقود، و ظاهر این دستور عمومى است ، که شامل همه مصادیق مى شود، و هر چیزى که در عرف عقد و پیمان شمرده شود و تناسبى با وفا داشته باشد را در بر مى گیرد، و عقد عبارت است از هر فعل و قولى که معناى عقد لغوى را مجسم سازد، و آن معناى لغوى عبارت است از برقرار کردن نوعى ارتباط بین یک چیز و بین چیز دیگر، بطورى که بسته به آن شود، و از آن جدائى نپذیرد، مانند عقد بیع ، که عبارت است از نوعى ربط ملکى بین کالا و مشترى ، بطورى که مشترى بعد از عقد بتواند در آن کالا به هر جورى که بخواهد تصرف کند، و علاقه اى که قبلا فروشنده با آن کالا داشت قطع شود، و دیگر نتواند در آن کالا دخل و تصرف کند چون دیگر مالکیتى در آن ندارد.
و مثل عقد نکاح که عبارت است از ایجاد رابطه زناشوئى بین زن و مردى بنحوى که آن مرد بتواند از آن زن تمتع ببرد و عمل زناشوئى با او انجام دهد و آن زن دیگر نتواند چنین رابطه اى با غیر آن مرد برقرار نموده ، مردى دیگر را بر ناموس خود تسلط دهد، و مانند عهدى که صاحب عهد شخص معهود له را بر خود مسلط مى سازد، تا آن عهد را براى او وفاکند، و نتواند عهد بشکند.
قرآن کریم در وفاء به عهد به همه معانى که دارد تاکید کرده ، و رعایت عهد را و در همه معانى آن و همه مصادیقى که دارد تاکید شدید فرموده ، تاکیدى که شدیدتر از آن نمى شود، و کسانى که عهد و پیمان را مى شکنند را به شدیدترین بیان مذمت فرموده ، و به وجهى عنیف و لحنى خشن تهدید نموده ، و کسانى را که پاى بند وفاى به عهد خویشند در آیاتى بسیار مدح و ثنا کرده ، و آیات آنقدر زیاد است که حاجتى بذکر آنها نیست .
حسن وفاى به عهد و قبح نقض عهد از فطریات بشر است و انسان در زندگى فردى و اجتماعى بى نیاز از عهد و وفاى به آن نیست#
و لحن آیات و بیاناتى که دارد طورى است که دلالت مى کند بر اینکه خوبى وفاى به عهد و زشتى عهدشکنى از فطریات بشر است ، و واقع هم همین است .
و علت و ریشه این مطلب این است که بشر در زندگیش هرگز بى نیاز از عهد و وفاى به عهد نیست ، نه فرد انسان از آن بى نیاز است ، و نه مجتمع انسان ، و اگر در زندگى اجتماعى بشر که خاص بشر است دقیق شویم ، خواهیم دید که تمامى مزایائى که از مجتمع و از زندگى اجتماعى خود استفاده مى کنیم ، و همه حقوق زندگى اجتماعى ما که با تامین آن حقوق آرامش مى یابیم ، بر اساس عقد اجتماعى عمومى و عقدهاى فرعى و جزئى مترتب بر آن عهدهاى عمومى استوار است ، پس ما نه از خود براى انسانهاى دیگر اجتماعمان مالک چیزى مى شویم ، و نه از آن انسانها براى خود مالک چیزى مى شویم ، مگر زمانى که عهدى عملى به اجتماع بدهیم ، و عهدى از اجتماع بگیریم ، هر چند که این عهد را با زبان جارى نکنیم چون زبان تنها در جائى دخالت پیدا مى کند که بخواهیم عهد عملى خود را براى دیگران بیان کنیم ، پس ما همینکه دور هم جمع شده و اجتماعى تشکیل دادیم در حقیقت عهدها و پیمانهائى بین افراد جامعه خود مبادله کرده ایم هر چند که به زبان نیاورده باشیم و اگر این مبادله نباشد هرگز اجتماع تشکیل نمى شود، و بعد از تشکیل هم اگر به خود اجازه دهیم که یا به ملاک اینکه زورمندیم ، و کسى نمى تواند جلوگیر ما شود، و یا به خاطر عذرى که براى خود تراشیده ایم این پیمانهاى عملى را بشکنیم ،اولین چیزى را که شکسته ایم عدالت اجتماعى خودمان است ، که رکن جامعه ما است ، و پناهگاهى است که هر انسانى از خطر اسارت و استخدام و استثمار، به آن رکن رکین پناهنده مى شود.
و به همین جهت است که خداى سبحان این قدر در باره حفظ عهد و وفاى به آن سفارش هاى اکید نموده ، از آن جمله فرموده : ( و اوفوا بالعهد ان العهدکان مسئولا ) ، و این آیه شریفه مانند غالب آیاتى که وفاى به عهد را مدح و نقض آن را مذمت کرده هم شامل عهدهاى فردى و بین دو نفرى است ، و هم شامل عهدهاى اجتماعى و بین قبیله اى و قومى و امتى است ، بلکه از نظر اسلام وفاى به عهدهاى اجتماعى مهم تر از وفاى به عهدهاى فردى است ، براى اینکه عدالت اجتماعى مهم تر و نقض آن بلائى عمومى تر است .
و به همین جهت قرآن این کتاب عزیز هم در مورد دقیق ترین عهدها و هم بى اهمیت ترین آن موارد با صریح ترین بیان و روشن ترین سخن از نقض عهد منع کرده ، از آن جمله فرموده : ( براءة من اللّه و رسوله الى الذین عاهدتم من المشرکین فسیحوا فى الارض اربعة اشهر و اعلموا انکم غیر معجزى اللّه ، و ان اللّه مخزى الکافرین O و اذان من اللّه و رسوله الى الناس یوم الحج الاکبر ان اللّه برى من المشرکین و رسوله فان تبتم فهو خیر لکم و ان تولیتم فاعلموا انکم غیر معجزى اللّه ، و بشر الذین کفروا بعذاب الیم O الا الذین عاهدتم من المشرکین ثم لم ینقصوکم شیئا، و لم یظاهروا علیکم احدا، فاتموا الیهم عهدهم الى مدتهم ، ان اللّه یحب المتقین O فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموهم و خذوهم و احصروهم و اقعدوا لهم کل مرصد ) .
اهتمام شارع مقدس اسلام به حرمت عهد و لزوم وفاى به آن#
و این آیات همانطور که سیاقش به مامى فهماند بعد از فتح مکه نازل شده ، بعد از آنکه خداى تعالى در آن روز مشرکین را خوار کرد، و قوت و شوکتشان را از بین برد، اینک در این آیات بر مسلمانان واجب کرده که سرزمین تحت تصرف خود را که بر آن تسلط یافته اند از قذارت و پلیدى شرک پاک کنند، و به همین منظور، خون مشرکین را بدون هیچ قید و شرطى هدر کرده ، مگر آنکه ایمان آورند، و با این همه تهدید مع ذلک جمعى از مشرکین را که بین آنها و مسلمانان عهدى برقرار شده استثناء کرده ، و فرموده متعرض آنان نشوند، و اجازه هیچگونه آزار و اذیت آنان را به مسلمین نداده ، با اینکه روزگار، روزگار ضعف مشرکین و قوت و شوکت مسلمین بوده است ، و هیچ عاملى نمى توانسته مسلمانان را از آزار و اذیت آن عده جلوگیر شود، و همه اینها به خاطر احترامى است که اسلام براى عهد و پیمان قائل است ، و براى اهمیتى است که اسلام در امر تقوا دارد.
بله علیه شکننده عهد حکم کرده است که اگر عهدى رابعد از عقد شکست ، آن عقد و آن پیمان ملغى و باطل است ، و به طرف مقابلش اجازه داده که بر وى تجاوز کند، به همان مقدارى که او به وى تجاوز کرده ، و در این باره فرموده است : ( کیف یکون للمشرکین عهد عند اللّه و عند رسوله ، الا الذین عاهدتم عند المسجد الحرام فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم ، ان اللّه یحب المتقین ،... لا یرقبون فى مومن الا و لا ذمه ، و اولئک هم المعتدون فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزکوة فاخوانکم فى الدین ، و نفصل الایات لقوم یعلمون ، و ان نکثوا ایمانهم من بعد عهدهم و طعنوا فى دینکم ، فقاتلوا ائمه الکفر انهم لا ایمان لهم ، لعلهم ینتهون ) .
و نیز فرموده : ( فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم ، و اتقوا اللّه ) و باز فرموده : ( و لا یجرمنکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا و تعاونوا على البر و التقوى ، و لا تعاونوا على الاثم و العدوان ، و اتقوا اللّه ) .
و جان کلام اینکه اسلام حرمت عهد و وجوب وفاى به آن را بطور اطلاق رعایت کرده ، چه اینکه رعایت آن به نفع صاحب عهد باشد، و چه به ضرر او، آرى کسى که با شخصى دیگر هر چند که مشرک باشد پیمان مى بندد، باید بداند که از نظر اسلام باید به پیمان خود عمل کند و یا آنکه از اول پیمان نبندد، براى اینکه رعایت جانب عدالت اجتماعى لازم تر، و واجب تر از منافع و یا متضرر نشدن یک فرد است ، مگر آنکه طرف مقابل عهد خود را بشکند، که در این صورت فرد مسلمان نیز مى تواند به همان مقدارى که او نقض کرده نقض کند و به همان مقدار که او به وى تجاوز نموده وى نیز به او تجاوز کند زیرا اگر در این صورت نیز نقض و تجاوز جائز نباشد، معنایش این است که یکى دیگرى را برده و مستخدم خود نموده و بر او استعلاء کند، و این در اسلام آنقدر مذموم و مورد نفرت است که مى توان گفت نهضت دینى جز براى از بین بردن آن نبوده است .
و به جان خودم سوگند که این یکى از تعالیم عالیه اى است که دین اسلام آن را براى بشر و به منظور هدایت انسانها به سوى فطرت بشرى خود آورده ، و عامل مهمى است که عدالت اجتماعى را که نظام اجتماع جز به آن تحقق نمى یابد حفظ مى کند و مظلمه استخدام و استثمار را از جامعه نفى مى کند.
و قرآن این کتاب عزیز به آن تصریح و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) بر طبق آن مشى نموده و سیره و سنت شریفه خود را بر آن اساس بنا نهادند و اگر نبود که ما در این کتاب تنها به بحث قرآنى مى پردازیم ، داستانهائى از آن جناب در این باره برایت نقل مى کردیم ، و تو خواننده عزیز مى توانى به کتبى که در سیره و تاریخ زندگى آن حضرت نوشته شده مراجعه نمائى .
مقایسه اسلام با دیگر سنت هاى اجتماعى در مساله عهد و وفاى به آن#
و اگر بین سنت و سیره اسلام و سنتى که سایر امت هاى متمدن و غیر متمدن در خصوص احترام عهد و پیمان دارند مقایسه کنى ، و مخصوصا اخبارى را که همه روزه از رفتار امت هاى قوى با کشورهاى ضعیف مى شنویم که در معاملات و پیمانهایشان چگونه معامله مى کنند؟! و در نظر بگیرى که تازمانى که با پیمان خود آنها را مى دوشند پاى بند پیمان خود هستند، و زمانى که احساس کنند که عهد و پیمان به نفع دولتشان و مصالح مردمشان نیست آن را زیر پا مى گذارند، آن وقت فرق بین دو سنت را در رعایت حق و در خدمت حقیقت بودن را لمس مى کنى .
آرى سزاوار منطق دین همین ، و لایق منطق آنان همان است ، چون در دنیا بیش از دو منطق وجود ندارد یک منطق مى گوید: باید حق رعایت شود، حال رعایت آن به هر قیمتى که مى خواهد تمام شود، زیرا در رعایت حق ، مجتمع سود مى برد، و منطقى دیگر مى گوید: منافع مردم باید رعایت شود، حال به هر وسیله اى که مى خواهد باشد ، هر چند که منافع امت با زیر پا گذاشتن حق باشد، منطق اول منطق دین ، و دوم منطق تمامى سنت هاى اجتماعى دیگر است ، چه سنت هاى وحشى ، و چه متمدن ، چه استبدادى و دموکراتى ، و چه کمونیستى و چه غیر آن .
خواننده عزیز توجه فرمود که اسلام عنایتى که در باب رعایت عهد و پیمان دارد را منحصر در عهد اصطلاحى نکرد، بلکه حکم را آن قدر عمومیت داد که شامل هر شالوده و اساسى که بر آن اساس بنائى ساخته مى شود بگردد، و در باره همه این عهدها چه اصطلاحیش و چه غیر اصطلاحیش سفارش فرمود.
در خاتمه بحث توجه بفرمائید که این بحث دنباله اى دارد که ان شاءاللّه تعالى در آینده خواهد آمد.
کلمه ( احلال ) که فعل ماضى مجهول ( احلت ) از آن اشتقاق یافته به معناى مباح کردن چیزى است ، و کلمه ( بهیمه ) بطورى که صاحب مجمع گفته اسم است براى هر حیوان صحرائى و دریائى که با چهار پا راه برود و بنا به گفته وى اضافه بهیمه به کلمه ( انعام ) از باب اضافه نوع به یکى از اصناف خودش است ، (مثل اینکه بگوئى (چهارپایان حلال گوشت )، که چهارپایان نوعى است مشتمل بر دو صنف حلال گوشت و حرام گوشت ، و در آن عبارت چهارپایان اضافه شده به صنف خودش )، و مثل اینکه بگوئى نوع انسان چنین یا جنس حیوان چنان است ، که در هر دو عبارت ، نوع اضافه شده به صنف ، زیرا کلمه (جنس ) هم نسبت به انواع حیوانات ، نوع ، و آن انواع صنف اویند.
بعضى از مفسرین گفته اند: اصلا کلمه بهیمه به انعام اضافه نشده ، بلکه به کلمه ( جنین ) که در تقدیر است اضافه شده ، و تقدیر کلام ( بهیمه جنین الانعام ) است ، بنا به گفته این آقایان اضافه ( لامى ) خواهد بود، یعنى حرف ( لام ) در تقدیر خواهد بود، و به هر حال منظور از بهیمة الانعام همان هشت جفت حیوانى است که گوشتش حلال است ، و جمله : ( الا ما یتلى علیکم ) اشاره است به احکامى که بعدا در آیه : ( حرمت علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیراللّه به ... ) مى آید، که در آیه بعضى از حالات آن هشت جفت حرام شده ، و آن حالتى است که حیوان حلال گوشت ذبح و تذکیه نشود، بلکه مردار گردد، و یا اگر ذبحش کردند بنام خدا نکردند.
و جمله ( غیر محلى الصید و انتم حرم ) حال است از ضمیر خطاب در ( احلت لکم ) ، مى فرماید: گوشت بهیمه انعام بر شما حلال است ، مگر آنهائى که بعدا نام مى بریم ، و مگر در حالى که خود شما وضعى خاص داشته باشید، یعنى محرم باشید، و در حال احرام یکى از آن هشت صنف حیوان از قبیل آهو و گاو وحشى و گورخر را شکار کرده باشید، که در این صورت نیز خوردن گوشت آن بر شما حلال نیست ، و چه بسا مفسرین که گفته باشند این جمله حال از ضمیر خطاب در جمله ( یتلى علیکم ) است ، و کلمه ( صید ) مصدرى است که به معناى مفعول صید شده آمده ، همچنانکه کلمه ( حرم ) به دو ضمه ، جمع حرام است و حرام به معناى محرم به کسره راء اسم فاعل است .
در این آیه مجددا مؤ منین مورد خطاب واقع شده اند، و این تکرار خطاب شدت اهتمام به حرمات خداى تعالى را مى رساند.
در جمله ( لا تحلوا حلال مکنید ) کلمه احلال که مصدر آن فعل است ، به معناى حلال کردن است ، و حلال کردن و مباح دانستن ملازم بابى مبالات بودن نسبت به حرمت و مقام و منزلت پروردگارى است که این عمل را بى احترامى به خود دانسته ، و این کلمه در هر جا به یکى از این معانى است ، یا به معناى بى مبالاتى است ، و یا به معناى بى احترامى نسبت به مقام و منزلت است ( احلال شعائر اللّه ) به معناى بى احترامى به آن شعائر و یا ترک آنها است ، (و احلال شهر الحرام ) به معناى این است که حرمت این چهار ماه را که جنگ در آنها حرام است نگه ندارند، و در آنها جنگ کنند، و همچنین در هر جا معناى مناسب به آنجا را افاده مى کند.
کلمه ( شعائر ) جمع شعیره است ، که به معناى علامت است ، و کانه مراد از شعائر اعلام حج و مناسک آن باشد، و کلمه شهرالحرام به معناى ماههائى است که خداى تعالى آنها را مورد احترام قرار داده ، و آن عبارت است از چهار ماه قمرى ، محرم و رجب و ذى القعده و ذى الحجه ، و کلمه ( هدى ) به معناى آن حیوانى است که آدمى از شهر خود با خود به طرف مکه مى برد، تا قربانى کند، از قبیل گوسفند و گاو و شتر، و کلمه قلائد جمع قلاده به معناى گردن بند است ، و در اینجا به معناى هر چیزى است مانند نعل و مثل آن ، که به عنوان اعلام به قربانى ، به گردن حیوان مى اندازند و به این وسیله اعلام مى کنند - که این شتر یا گاو یا گوسفند قربانى راه خدا است ، اگر احیانا گم شد، و کسى او را پیدا کرد، باید به منا بفرستد تا از طرف صاحبش قربانى شود - و کلمه : ( آمین ) جمع کلمه آم است ، که اسم فاعل از فعل ( ام ، یوم ) است ، و ماده آن ( ام ) به معناى قصد کردن است ، پس معناى جمله ( آمین البیت الحرام ) کسانى هستند که قصد زیارت خانه خدا را دارند، و جمله : ( یبتغون فضلا ) حال از کلمه ( آمین ) است ( فضل ) به معناى مال و یا سود مالى است ، که در آیه ( فانقلبوا بنعمة من اللّه و فضل لم یمسسهم سوء ) ، و آیاتى دیگر به این معنا است ، و یا به معناى اجر آخرتى ، و یا مطلق پاداش مالى است ، و یا پاداش اعم از مالى و غیر مالى است .
مفسرین در تفسیر کلمات ( شعائر ) و ( قلائد ) و غیر آندو از سائر مفرداتى که در آیه آمده اختلاف کرده اند، و اقوال مختلفى ارائه داده اند، و آنچه ما از این میان انتخاب کرده ایم همان است که ذکر کردیم ، چون با سیاق آیه سازگارتر بود، و چون در نقل و انتقاد در اقوال دیگر فائده اى نبود، از نقل آنها صرف نظر کردیم .
و چون از احرام در آمدید شکار بکنید، جمله : ( شکار بکنید ) از آنجا که در مقامى آمده که شنونده احتمال مى داده شاید شکارکردن بعد از احرام نیز حرام باشد دلالت بر وجوب ندارد، تنها دلالت مى کند بر اینکه بعد از احرام ، حرام و ممنوع نیست ، و اصطلاحا چنین امرى را (امر عقیب حظر) مى گویند، یعنى امرى که بعد از نهى در کلام بیاید، و کلمه ( حل ) که ثلاثى مجرد است ، و نیز ( احلال ) که ثلاثى مزید و از باب افعال است ، هر دو یک معنا مى دهد، و آن عبارت است از خارج شدن از احرام .
وقتى گفته مى شود: ( جرمه و یجرمه ) معنایش این است که او را وادار به جرم کرد، و اگر معصیت را هم جریمه مى گویند چون وبال و عقوبت آن را که یا مال است و یا شکنجه بر آدمى تحمیل مى شود.
راغب گفته است : اصل در معناى ماده ( جیم را میم ) بریدن است ، و کلمه : ( شنآن ) به معناى دشمنى و بغض است ، و اینکه فرمود: ( ان صدوکم ) ، معنایش این است که شما را از داخل شدن در مسجدالحرام منع کردند، و این جمله یا بدل از ( شنآن ) است ، و یا عطف بیان مى باشد.
و حاصل معناى آیه این است که : (این کینه و دشمنى که آنها نگذاشتند شما داخل مسجدالحرام بشوید، شما را وادار نکند براینکه بر آنان تعدى کنید و حال آنکه خدا شما را بر آنان مسلط کرده ، وبال این جرم بر شما تحمیل نشود).
معناى این جمله روشن است و این جمله بیانگر اساس سنت اسلامى است ، و خداى سبحان در کلام مجیدش کلمه ( بر ) را تفسیر کرده ، و فرموده : ( و لکن البر من آمن باللّه و الیوم الاخر ) و ما در همانجا در باره ( بر ) بحث کردیم ، و کلمه ( تقوا ) به معناى مراقب امر و نهى خدا بودن است ، در نتیجه برگشت معناى تعاون بر بر و تقوا به این است که جامعه مسلمین بر بر و تقوا و یا به عبارتى بر ایمان و عمل صالح ناشى از ترس خدا اجتماع کنند، و این همان صلاح و تقواى اجتماعى است ، و در مقابل آن تعاون بر گناه یعنى عمل زشت که موجب عقب افتادگى از زندگى سعیده است ، - و بر ( عدوان ) که تعدى بر حقوق حقه مردم و سلب امنیت از جان و مال و ناموس آنان است ، قرار مى گیرد، و ما در این معنا در ذیل آیه شریفه : ( یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا... ) در جلد سوم این کتاب پاره اى مطالب آورده ایم .
خداى سبحان بعد از آنکه از اجتماع ( براثم ) و ( عدوان ) نهى فرمود نهى خود را با جمله : ( و اتقوا اللّه ان اللّه شدیدالعقاب ) تاکید کرد و این در حقیقت تاکیدى است روى تاکید دیگر، (تاکید اول جمله : ( واتقوا اللّه ) است ، و تاکید دوم تهدید ( ان اللّه شدیدالعقاب ) است ).
تحریم خون و سه نوع گوشت#
به این آیه شریفه مشتمل است بر حرمت خون و سه نوع گوشت که در سوره هائى که از قرآن قبل از این سوره نازل شده بود نیز ذکر شده بود، مانند دو سوره انعام و نحل که در مکه نازل شده بودند، و سوره بقره که اولین سوره مفصلى است که در مدینه نازل شد، در سوره انعام فرموده بود: ( قل لا اجد فیما اوحى الى محرما على طاعم یطعمه ، الا ان یکون میتة او دما مسفوحا، او لحم خنزیر، فانه رجس او فسقا اهل لغیراللّه به فمن اضطر غیر باغ و لا عاد، فان ربک غفور رحیم ) ، در سوره نحل و سوره بقره فرموده : ( انما حرم علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغیر اللّه فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم علیه ان اللّه غفور رحیم ) .
و همه این آیات ، بطورى که ملاحظه مى کنید آن چهار چیز که در صدر آیات مورد بحث ذکر شده اند حرام کرده ، و آیه مورد بحث از نظر استثنائى که در ذیل آن آمده شبیه به آن آیات است ، در آن آیات مى فرمود: ( فمن اضطر غیر باغ ... ) .
در اینجا فرموده : ( فمن اضطر فى مخمصة غیر متجانف لا ثم فان اللّه غفور رحیم ) ، و بنابراین آیه سوره مائده نسبت به این معانى که در آن آیات آمده در حقیقت موکد است .
بلکه نهى از آن چهار چیز و مخصوصا سه تاى اول یعنى میته و خون و گوشت خوک تشریعش قبل از سوره انعام و نحل بوده ، که در مکه نازل شده اند، براى اینکه آیه سوره انعام تحریم این سه چیز و حداقل گوشت خوک را بدان علت مى داند که رجس و پلیدى است ، و همین خود، دلالت دارد بر اینکه قبلا رجس تحریم شده بود.
آرى سوره مدثر از سوره هاى نازله در اول بعثت است ( رجز ) که همان رجس است را تحریم کرده بود، و فرموده بود: ( و الرجز فاهجر ) .
و همچنین ( منخنقه ) و ( موقوذه ) و ( متردیه ) و ( نطیحه ) و ( ما اکل السبع ) یعنى حیوان خفه شده ، و کتک خورده ، و از بلندى پرت شده ، و حیوانى که با ضربه شاخ حیوان دیگر از بین رفته و پس مانده درندگان ، همه از مصادیق میته و مردارند به دلیل اینکه یک مصداق را (در آخر این آیه ) از همه اینها استثناء کرده ، و آن ، همه این نامبردگان است در صورتى که آنها را زنده دریابند و ذبح کنند، پس آنچه در این آیه نامبرده شده مصادیق یک نوعند، و براى این افراد آن نوع یعنى مردار را اسم برده که عنایت به توضیح افراد آن داشته و خواسته است خوراکیهاى حرام را بیشتر بیان کند، نه اینکه در آیه شریفه چیز تازه اى تشریع کرده باشد.
و همچنین بقیه چیرهائى که در آیه شمرده و فرموده : ( و ما ذبح على النصب ) ( و ان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق ) ، که این دو عنوان هر چند که اولین بارى که در قرآن نامبرده شده اند در همین سوره بوده ، و لیکن از آنجا که خداى تعالى علت حرمت آنها را فسق دانسته ، و فسق در آیه انعام نیز آمده ، پس این دو نیز چیز تازه اى نبوده که تشریع شده باشد، و همچنین جمله : ( غیر متجانف لاثم ) که مى فهماند علت تحریم هاى مذکور در آیه این است که اینها اثمند، و قبل از این آیه ، و آیه سوره بقره اثم را تحریم کرده بود، و در سوره انعام هم فرموده بود : ( و ذروا ظاهر الاثم و باطنه ) ، و نیز فرموده بود: ( قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم ) .
پس روشن و واضح شد که آیه شریفه در آنچه که از محرمات برشمرده چیز تازه و بى سابقه اى نفرموده ، بلکه قبل از نزول آیه در سوره هاى مکى و مدنى سابقه داشته ، و گوشت ها و طعامهاى حرام را شمرده بود.
پنج مورد که همگى مردار محسوب شده و خوردنشان در اسلام حرام است#
کلمه ( منخنقه ) به معناى حیوانى است که خفه شده باشد، چه خفگى اتفاقى باشد ویا عمدى باشد و عمدى به هر نحو و هر آلتى که باشد، خواه کسى عمدا و با دست خود او را خفه کرده باشد، و یا اینکه این خفه کردن عمدى با وسیله اى چون طناب باشد ، و چه اینکه گردن حیوان را بین دو چوب قرار دهند تا خود بخود خفه شود، همچنانکه در جاهلیت به این طریق و به امثال آن حیوان را بى جان مى کردند.
و ( موقوذه ) حیوان ى است که در اثر ضربت بمیرد آنقدر او را بزنند تا مردار شود، و ( متردیه ) حیوانى است که از محلى بلند چون کوه و یا لبه چاه و امثال آن سقوط کند و بمیرد.
و ( نطیحه ) حیوانى است که حیوانى دیگر او را شاخ بزند و بکشد ( و ما اکل السبع ) حیوانى است که درنده اى پاره اش کرده باشد، و از گوشتش خورده باشد، پس ( اءکل ) مربوط به ماءکول است ، چه اینکه همه اش را خورده باشد، و چه اینکه بعض آن را، و کلمه ( سبع ) به معناى حیوان وحشى گوشتخوار است ، چون شیر و گرگ و پلنگ و امثال آن .
( الا ما ذکیتم ) ، این جمله استثنائى است که از نامبرده ها آنچه قابل تذکیه است را خارج مى سازد، و تذکیه عبارت است از بریدن چهار لوله گردن ، دو تا رگ خون ، که در دو طرف گردن است ، و یکى لوله غذا، و چهارمى لوله هوا، و این در جائى است که این حیوان نیمه جانى داشته باشد، دلیل داشتن نیمه جان این است که وقتى چهار رگ او ر ا مى زنند حرکتى بکند، یا دم خود را تکان دهد، و یا صداى خرخر از گلو در آورد، و این استثناء همانطور که قبلا گفتیم متعلق است به همه عناوین شمرده شده در آیه ، نه به خصوص عنوان آخرى ، یعنى ( نطیحه ) ، چون مقید کردنش به آخرى سخنى است بى دلیل و این امور پنجگانه یعنى : 1 منخنقه 2 موقوذه 3 متردیه 4 نطیحه 5 مااکل السبع ، همه از مصادیق میته و از مصادیق آنند، به این معنا که مثلا متردیه و نطیحه وقتى حرام مى شوند که به وسیله سقوط و شاخ مرده باشند،
به دلیل اینکه دنبال آن متردیه و نطیحه اى را که نمرده باشند و بشود ذبحش کرد استثناء کرده ، و این بدیهى است که هیچ حیوانى را مادام که زنده است کسى نمى خورد، وقتى آن را مى خورند که جانش در آمده باشد، که این در آمدن جان دو جور است ، یکى اینکه با سر بریدن جانش در آید، دیگر اینکه اینطور نباشد، وخدا سر بریده ها را استثناء کرده ، پس افراد دیگرى جز میته باقى نمى ماند، افرادى که یا با سقوط و یا با شاخ مرده باشند، و اما اگر گوسفندى مثلا در چاه بیفتد و سالم از چاه بیرون آید، و چند لحظه زنده باشد، حال یا کم و یا زیاد، سپس خودش بمیرد و یا سرش را ببرند، دیگر متردیه اش نمى گویند، دلیل این معنا سیاق کلام است ، براى اینکه همه حیوانات مذکور در این آیات حیواناتى هستند که مرگشان مستند به آن وصفى باشد که در آیه آمده ، یعنى صفت ( انخناق ) و ( وقذ ) و ( تردى ) و ( نطح ) .
و اگر از میان همه مردارها خصوص این چند نوع مردار را ذکر کرد، براى این بود که توهمى را که ممکن است در مورد اینها بشود و کسانى خیال کنند که اینها مردار نیستند چون افرادى نادرند از بین ببرد، و کسى خیال نکند مردار تنها افراد شایع از مردار است ، یعنى افرادى که در اثر بیمارى و امثال آن مرده باشند، نه آنهائى که به مرگ ناگهانى و به علتى خارجى مردار شده باشند، لذا در این آیات به اسامى آنها تصریح کرد و فرمود همه اینها افراد و مصادیق مردارند، تا دیگر جاى شبهه اى نماند.
نهى اسلام از یکى دیگر از سنتهاى جاهلیت#
راغب در مفردات مى گوید: ( نصب ) هر چیزى به معناى آن است که آن را طورى جا و قرار دهند که بر جسته و در بلندى واقع شود مانند (کاشتن ) بر زمین فرو کردن نیزه و ساختن بناى بلند، و کاشتن سنگى بر زمین ، بطورى که از دور دیده شود، و نصیب به معناى سنگى است که بر بالاى چیزى نصب شود، و جمع آن نصائب و نصب است و رسم عرب چنین بوده که سنگى را سر پا قرار داده آن را مى پرستیدند، و حیوانات خود را روى آن سر مى بریدند، این کلمه در قرآن کریم آمده ، آنجا که مى فرماید: ( کانهم الى نصب یوفضون گوئى آنان بطرف بتان مى شتابند ) .
و نیز مى فرماید: ( و ما ذبح على النصب ) و گاهى در جمع آن ، کلمه ( انصاب ) مى آید، و اضافه مى کند که انصاب و از لام و نصب و نصب همه به معناى تعب است این بود گفتار راغب .
و غرض از نهى از خوردن گوشت حیوانهائى که بر روى نصب ذبح مى شود این است که جامعه مسلمین سنت جاهلیت را در بین خود باب نکنند، آرى مردم جاهلیت در اطراف کعبه سنگهائى نصب مى کردند، و آنها را مقدس شمرده و حیوانات خود را بر روى آن سنگها سر مى بریدند، و این یکى از سنت هاى وثنیت بوده .
معناى ( استسقام به ازلام ) که از آن نهى شده است#
کلمه ( ازلام ) به معناى ترکه چوبهائى است که در ایام جاهلیت وسیله نوعى قمار بوده ، و عمل ( استقسام به وسیله قداح ) این بوده که شترى و یا حیوانى دیگر را سهم بندى مى کردند، آنگاه ترکه چوبها را براى تشخیص اینکه چه کسى چند سهم مى برد؟ و چه کسى اصلا سهم نمى برد؟ یکى پس از دیگرى بیرون مى کشیدند، و این خود نوعى قمار بوده که شرحش در تفسیر آیه : ( یسئلونک عن الخمر و المیسر... ) در جلد دوم این کتاب گذشت .
راغب گفته کلمه : ( قسم ) به معناى جدا کردن سهم و نصیب است ، وقتى گفته مى شود من اینطور و به این اقسام تقسیم کردم ، معنایش این است که هر سهمى را از دیگرى جدا کردم ، و قسمت کردن ارث و غنیمت همه به این معنا است که سهم صاحب هر سهمى را از سهم آن دیگرى جدا کنى ، و این کلمه در قرآن کریم آمده آنجا که مى فرماید: ( لکل باب منهم جزء مقسوم ) و ( و ان تستقسموا بالازلام ) ، و اینکه گفته استقسام به معناى قسمت است ، منظورش معناى لغوى این دو کلمه نبوده ، بلکه منظورش این بوده که مصداق این با مصداق آن منطبق است ، و گرنه معناى حقیقى استقسام طلب قسمت به وسیله ازلامى است که گفتیم یکى از آلات قماربوده ، و استعمال آلت در حقیقت طلب حاصل شدن فعلى است که بر آن استعمال مترتب مى شود، پس استفعال بر این استعمال صادق است ، و مراد از استقسام به ازلام که از آن نهى شده ، بطورى که از سیاق و زمینه کلام استفاده مى شود، زدن آن ترکه چوبها بر بدن شتر و یا حیوان دیگر است ، که به هر جاى حیوان خورد گوشت آن نقطه شتر از آن صاحب چوب باشد.
و اما اینکه بعضى گفته اند: که مراد از استقسام به ازلام استخاره کردن به وسیله آن ترکه چوبها و تشخیص خیر و شر افعال و نافع و ضار آنها است ، مثلا اگر مى خواستند به سفرى بروند، و یا با کسى ازدواج کنند، و یا عملى را آغاز نمایند و یا کار دیگرى کنند، این ترکه چوبها را به کار مى زدند، تا بفهمند این کار خوب است یا بد، خیرى در آن هست یانه و اضافه کرده اند که این رسم در جاهلیت دائر بوده ، و خود نوعى فال زدن به شمار مى رفته . و در بحث روایتى آینده شرح بیشترش مى آید.
این وجه درستى نیست ، زیرا با سیاق آیه نمى سازد، و نمى شود آیه را حمل بر چنان معنائى کرد، زیرا آیه شریفه که در مقام شمردن خوردنیهاى حرام است ، و قبلا هم در جمله : ( الا ما یتلى علیکم ) به آن اشاره شده بود، ده نوع از محرمات را بر مى شمارد 1 میته 2 خون 3 گوشت خوک 4 حیوانى که براى غیر خدا ذبح شود 5 منخنقه 6 موقوذه 7 متردیه 8 نطیحه 9 ما اکل السبع 1. ما ذبح على النصب ، بعد از شمردن اینها استقسام به ازلام را یادآور مى شود که به دو معنا مى آید، به معناى تقسیم گوشت از راه قمار و به معناى استخاره و فال زدن ، با این حال چگونه ممکن است کسى با این همه قرائن پشت سر هم ، و با این سیاق در تعیین اینکه کدام معنا منظور است شک کند و آیا عارف به اسلوب کلام اجازه چنین شکى بخود مى دهد. نظیر این جریان در کلمه عمره است هم به معناى عمارت مى آید، و هم به معناى زیارت خانه خدا، حال اگر این کلمه با کلمه خانه خدا استعمال شود، دیگر معناى اول که مساله عمارت باشد به ذهن نمى رسد، و امثال اینگونه کلمات زیاد است .
( ذلکم فسق ) احتمال دارد کلمه ( ذلکم ) اشاره باشد به همه کارهائى که قبلا ذکر شده بود، و احتمال دارد اسم اشاره ذلک اشاره باشد به دو تاى اخیر چون جمله : ( الا ما ذکیتم ) فاصله شده بین آن دو، و بقیه و احتمال هم دارد که تنها اشاره به آخرى باشد، و بعید نیست معتدل تر از همه وجه میانى باشد.
امر این آیه شریفه در قرار گرفتنش در این جاى خاص و سپس دلالتش بر معنا، عجیب است ، براى اینکه اگر در صدر آیه یعنى جمله : ( حرمت علیکم المیته والدم ...ذلکم فسق ) دقت کنى ، و آنگاه ذیل آن را بر آن اضافه نمائى که مى فرماید: ( فمن اضطر فى مخمصة غیر متجانف لاثم فان اللّه غفور رحیم ) خواهى دید که آن صدر براى خود کلامى است تام ، و اصلا در افاده معنا هیچ حاجتى و توقفى بر آیه : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم ... ) ندارد، و جان کلام اینکه از این راهى که گفتیم به خوبى متوجه مى شوى که آیه شریفه آیه اى است کامل ، همانطور که آیات سوره هاى انعام و نحل و بقره که بیانگر محرمات از خوردنیها قبلا نازل شده بودند، در افاده معنایش مستقل و کامل بودند، در سوره بقره مى فرمود: ( انما حرم علیکم المیته و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغیراللّه ، فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم علیه ان اللّه غفور رحیم ) و آیه سوره انعام و نحل نیز مثل این آیه است .
جمله ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم )
معترضه است و ربطى به صدور وذیل آیه ( حرمت علیکم ...#
) ندارد
از این تمامیت آیه نتیجه مى گیریم که پس آیه : ( الیوم یئس الذین کفروا... ) کلامى است معترضه ، که در وسط این آیه قرار گرفته ، ولفظ آیه در فهماندن معنایش هیچ حاجتى به این جمله نداشت ، حال چه این اینکه بگوئیم آیه معترضه از همان اول نزول در وسط دو آیه جاى گرفته ، و یا بگوئیم : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به نویسندگان وحى دستور فرموده که در آنجا جایش دهند، با اینکه نزول هر سه پشت سر هم نبوده و یا بگوئیم هنگام نزول با آن دو آیه نازل نشده ، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) هم دستور نداده که در آنجا قرارش دهند، ولى نویسندگان وحى در آنجا قرارش داده اند، چون هیچ یک از این چند احتمال اثرى در آنچه ما گفتیم ندارد، هر چه باشد بالاخره این جمله ، جمله اى است معترضه که نه با صدر آیه ارتباطى دارد، و نه با ذیلش .
موید گفتار ما بیشتر اگر نگوئیم همه روایاتى است که در شان نزول وارد شده ، و اتفاقا روایات زیادى هم هست ، که متعرض شان نزول جمله مورد بحث شده ، و نامى از اصل آیه نبرده ، واضح تر بگویم ، شان نزول جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا... ) را متعرض شده ، و نامى از آیه : ( حرمت علیکم المیته ... ) ، به میان نیاورده ، و این خود موید آن است که جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا... ) مستقل و جداى از صدر و ذیل آیه نازل شده ، و قرار گرفتن این جمله در وسط آیه مذکور یا مستند به تالیف رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است ، و یا به تالیف مولفین بعد از رحلت آن جناب است .
موید این احتمال روایتى است که درالمنثور از عبدبن حمید از شعبى نقل کرده که گفته است : آیه شریفه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) وقتى بر رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) نازل شد که آن جناب در عرفه بود، و چون آن حضرت از هر آیه اى که خوشش مى آمد دستور مى داد در آغاز سوره اش جاى دهند، این آیه را در اول سوره قرار دادند، آنگاه شعبى اضافه کرده که جبرئیل به آن جناب تعلیم مى داد که هر آیه را در کجا جاى دهد.
و چون این دو آیه یعنى آیه : ( الیوم یئس الذین کفروا... ) و آیه ( الیوم اکملت لکم دینکم ) از نظر معنا نزدیک به هم بودند، و مفهومى مرتبط به یکدیگر داشتند که در این جاى هیچ شک نیست ، زیرا بین نومید شدن انکار از دین مسلمانان ، و بین اکمال دین ارتباط نزدیک و مستقیم هست ، بطورى که مضمون هر دو این معنا را مى پذیرد که با هم ترکیب شده یک آیه را تشکیل دهند، علاوه بر اینکه هر دو جمله سیاقى واحد دارند بدین جهت بوده که آن جناب این دو جمله را در اول سوره مائده قرار داده اند .
باز موید این اعتقاد ماآن است که علما و مفسرین قدیم و جدید یعنى صحابه و تابعین و متاخرین تا عصر ما هر دو جمله را متصل دانسته اند، بطورى که هر یک را متمم و مفسر دیگرى گرفته اند، و این نیست مگر به خاطر اینکه آنها نیز همین معنا را از این دو جمله فهمیده اند.
نتیجه این نظریه چنین مى شود که جمله : معترضه یعنى جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم ... یا اینکه مى فرماید: رضیت لکم الاسلام دینا ) مجموعش جمله هائى معترضه جمله هائى که با یکدیگر کمال اتصال را دارند، و غرض واحدى را افاده مى کنند، غرضى که قائم به هر دو جمله است ، بدون اینکه در افاده آن با هم اختلافى داشته باشند، حال چه اینکه بگوئیم با آیه اى که از بالا و پائین این دو جمله را احاطه کرده اند ارتباط دارند، و یا نگوئیم ، چون همانطور که گفتیم این تردید هیچ اثرى در این معنا ندارد که این دو جمله کلامى واحدند، و هر دو معترضه هم هستند، و یک غرض را افاده مى کنند، و کلمه ( یوم ) که یک بار در جمله ( الیوم یئس الذین کفروا... ) آمده ، و یک بار دیگر در جمله ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) آمده ، یک روز را در نظر دارند، یک روزى که هم کفار از دین مسلمانان مایوس شدند، و هم دین خدا به کمال خود رسیده است .
منظور از روزى که کافران از (غلبه بر) دین مسلمانان ناامید شدند چه روزى است ؟#
حال باید دید منظور از کلمه ( یوم ) در جمله ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم ) چیست ؟ آن چه روزى است که کفار از دین مسلمانان مایوس شدند؟ و فهمیدند که دیگر نمى توانند دین اسلام را از بین ببرند، آیا آن زمانى است که اسلام با بعثت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) و دعوت آن جناب ظاهر شد؟ ودر نتیجه مراد از این جمله این است که خداى تعالى اسلام را بر شما نازل و دین را براى شما تمام و نعمت خود را بر شما به نهایت رسانید، و دیگر کفار نمى توانند به شما دست پیدا کنند؟
این را که به هیچ وجه نمى توان گفت ، براى اینکه این عبارت را براى هر کس بخوانى از آن چنین مى فهمد که مردم مسلمان دینى داشته اند، که به خاطر ناقص بودنش کفار طمع بسته بودند که دین آنان را باطل ساخته یا در آن دخل و تصرفى بکنند، و مسلمانان هم از همین جهت بر دین خود مى ترسیدند، و لیکن خداى تعالى دین آنان را تکمیل کرد، و آن نقص را بر طرف ساخت ، و نعمت خود را برآن مردم به حد کمال رسانید، و آنگاه به آن مردم فرمود: دیگر نترسید که دیگر کفار از دین شما مایوس شدند، و ما مى دانیم که عرب قبل از ظهور اسلام دینى نداشتند تا با بعثت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به کمال رسیده باشد، و نعمتى نداشتند تا با آمدن اسلام آن نعمت تمام شود.
علاوه براینکه اگر آیه را اینطور معنا کنیم باید على القاعده جمله ( الیوم اکملت لکم دینکم ) را در اول آورده باشد، و جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا ) را دنبال آن تا معنا درست شود، (چون مایوس شدن کفار لازمه به کمال رسیدن دین است ، نه اینکه به کمال رسیدن دین لازمه مایوس شدن کفار باشد).
و یا آنکه مراد از کلمه ( یوم ) روز بعد از فتح است ، که خداى تعالى کید مشرکین قریش را باطل و شوکتشان را شکست ، و بنیان دین بت پرستیشان را منهدم و بت هایشان را خرد نمود، و امیدشان را از اینکه یک روز دیگر روى پاى خود بایستند و در مقابل اسلام صف آرائى نموده از نفوذ اسلام وانتشار آن جلوگیرى کنند قطع فرمود.
این احتمال نیز درست نیست زیرا آیه شریفه دلالت به اکمال دین دارد، و ما مى دانیم که بعد از فتح مکه دین خدا کامل و نعمتش تمام نشده بود، چون فتح مکه در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد و بسیارى از واجبات دینى اسلام بعد از این سال نازل شد و بسیارى از حلالها و حرامها بین فتح مکه و بین درگذشت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) تشریع گردید.
علاوه بر اینکه جمله : ( الذین کفروا ) انحصارى به مشرکین عرب ندارد، بلکه مى فرماید بطور کلى کفار دنیا از دین مسلمانان مایوس شدند، دلیل بر این معنا معارضات و عهد و پیمانهائى است که بعد از فتح مکه همچنان علیه مسلمین معتبر و محترم شمرده مى شد و مشرکین عرب همچنان طبق مراسم جاهلیت به حج مى آمدند، و مراسم شرک را در آنجا انجام مى دادند، زنها لخت مادر زاد و مکشوف العوره طواف مى کردند، تا آنکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) امیر المؤ منین (علیه السلام ) را با آیات سوره برائت بدانجا گسیل داشت ، و بقایاى رسوم جاهلیت را ابطال نمود.
و یا مراد از کلمه ( یوم ) بعد از آیات سوره برائت است ، و آن زمانى است که اسلام تقریبا بر شبه جزیره عرب گسترش یافته ، آثار شرک از بین رفته ، سنن جاهلیت بمرد، زمانى که دیگر مسلمانان در معابد و معاهد دین و از آن جمله در مناسک حج احدى از مشرکین را نمى دیدند، که مراسم شرک را انجام دهد، روزگارى که دنیا به کام مسلمین شد، و خدا آن خوف و دلواپسى که مسلمین داشتند را مبدل به امنیت کرد، و دیگر هیچ چیزى را شرک خدا ندانستند.
این احتمال هم به هیچ وجه قابل قبول نیست زیرا مشرکین عرب هر چند که بعد از نزول سوره برائت و بر چیده شدن بساط شرک از دین مسلمانان مایوس شدند، و رسوم جاهلیت محو شد، الا اینکه دین اسلام هنوز کامل نشده بود، چون فرائض و احکامى بعد از سوره برائت نازل شد، از آن جمله فرائض و احکامى است که در سوره مائده آمد، و مفسرین اتفاق دارند بر اینکه سوره مائده در اواخر عمر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نازل شده ، و همه مى دانیم که بسیارى از احکام حلال و حرام و حدود و قصاص در این سوره است .
پس با نادرست بودن این سه احتمال که کلمه ( یوم ) به معناى دوره و ایام باشد نه یک روز خاصى که آفتاب در آن طلوع و غروب کرده باشد، و خلاصه وقتى نتوانستیم بگوئیم مراد از روز دوره پیدایش دعوت اسلامى ، و یا دوره بعد از فتح مکه ، و یا قطعه زمان بین نزول سوره برائت و رحلت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) است .
لا جرم و بناچار باید بگوئیم مراد از این کلمه یک روز معینى است ، روزى است که خود این آیه در آن روز نازل شده ، و قهرا روز نزول این سوره است ، البته این در صورتى است که جمله ( الیوم یئس الذین کفروا... ) معترضه و به حسب معنا مرتبط با آیه اى باشد که آن را احاطه کرده ، و یا بگوئیم نزول این آیه حتى بعد از نزول سوره و در روزى بوده که بعد از آن دیگر هیچ آیه اى نازل نشده ، چون دنبالش فرموده : ( امروز دیگر دین شما کامل شد ) .
(روز معین) مورد بحث چه روزى است ؟#
خوب ، حال مى پرسیم این روز معین چه روزى بوده ؟ آیا روز معینى بوده که مکه فتح شد؟ و یا روز معینى که سوره برائت نازل شد؟ در فساد این دو احتمال همان اشکالهاى سابق کافى است ، دیگر حاجتى به تکرار آنها و یا دلیل دیگر نیست .
و یا مراد از این روز معین روز عرفه در حجة الوداع است ، که بسیارى از مفسرین این را گفته اند، وبعضى از روایات هم بر طبق آن وارد شده ، در این صورت مى پرسیم معناى مایوس شدن کفار از دین مسلمانان در آن روز معین چیست ؟ آیا معنایش این است که مشرکین قریش از اینکه بار دیگر زورشان برسد که دین اسلام را از بین ببرند مایوس شدند، که بسیار احتمال بى پایه اى است براى اینکه مشرکین عرب دو سال قبل یعنى در فتح مکه مایوس شدند، که سال هشتم هجرت بود، نه در روز عرفه از حجة الوداع ، که سال دهم از هجرت بوده .
و یا معنایش این است که در روز نزول برائت مایوس شدند، که نزول سوره برائت در سال نهم بوده ، و قهرا آن روز معین هم در آن سال بوده ، و یا منظور این است که همه کفار از دین مسلمانان مایوس شدند هم مشرکین و هم یهود و هم نصارا و هم مجوس و هم سایرین ، که قهرا بر حسب این احتمال باید بگوئیم جمله الذین کفروا جمله اى است مطلق - که ما مى دانیم یهود و نصارا در آن روز از غلبه بر مسلمین مایوس نشده بودند، و قوت و شوکت اسلام از چهار دیوارى جزیرة العرب آن روز تجاوز نکرده بود.
و از جهتى دیگر باید در باره این روز یعنى روز عرفه دقت و تامل کنیم ، ببینیم چه رابطه اى بین روز عرفه یعنى روز نهم ماه ذى الحجه سال دهم هجرت با جمله : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ) که در آیه مورد بحث قرار گرفته برقرار است .
چه بسا ممکن است کسى بگوید: رابطه این بوده که در آن روز امور حج به حد کمال رسید، چون رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به نفس شریف خود در آن مراسم شرکت کرده بود و تک ، تک احکام حج را هم مى گفت و هم خودش پیاده مى کرد.
اما متاسفانه این احتمال را هم نمى توان پذیرفت ، براى اینکه دیدیم یکى از مناسکى که در آن سال به مسلمانان تعلیم داد حج تمتع بود، که چیزى نگذشت بعد از درگذشتش متروک شد، آن وقت چطور ممکن است تعلیم چنین حکمى را اکمال دین بنامیم ، و تعلیم نماز و روزه و حج و زکات و جهاد و سایر معارف را که قبلا تشریع شده بود تکمیل دین ندانیم ، و اصلا چطور ممکن است تعلیم یکى از واجبات دین را اکمال آن دین شمرد با اینکه اکمال خود آن واجب هم نیست تا چه رسد به اکمال مجموع دین ؟
از این هم که بگذریم این احتمال باعث مى شود که رابطه فقره اول یعنى جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم ) با فقره دوم یعنى جمله : ( الیوم اکملت لکم دینکم ) قطع بشود، چه رابطه اى تصور مى شود که میان تعلیم حج تمتع براى مسلمانان و میان مایوس شدن کفار از دین مسلمین بوده باشد؟
احتمال دیگر: روز معین روز نزول سوره مائده است#
و چه بسا ممکن است کسى دیگر بگوید: مراد این آیه این است که در این روز یعنى روز نزول سوره مائده با نازل شدن بقیه حلال و حرامها دین تکمیل شد، چون بعد ازآن روز دیگر حلال و حرامى نازل نشد، و مراد از اکمال دین این است که یاس بر دلهاى کفار مسلط گشته ، آثار این نومیدى و یاس بر چهره هاشان نمودار گشت .
بله ممکن است کسى چنین بگوید، و لیکن لازم است انسان چشم خود را باز کند و ببیند بنابراین احتمال منظور از جمله : ( الذین کفروا ) چه کسانى است ؟ اگر منظور کفار عرب است ، که در آن روز اثرى از آنها نمانده بود، تا در باره آنان صحبت شود و گفته شود اینها دیگر مایوس شدند، چون اسلام در سال نهم هجرت بساط شرک را از میان عرب بر چیده بود، کسى در آن میان نبود که به غیر اسلام تظاهرى بکند، و مگر حقیقت اسلام غیر این تسلیم است ، پس کفارى که مایوس شدند چه کسانیند.
و اگر منظور از این جمله کفار غیر عرب از سایر امتها و نژادهاى غیر عرب باشد، که همین چند سطر پیش گفتیم آنها از پیروز شدن بر اسلام مایوس نشده بودند.
آرى بار دیگر چشم خود باز کنیم ببینیم بسته شدن باب تشریع چه زمانى بوده ، آیا روز نزول سوره مائده که سوره مورد بحث ما است و به پایان رسیدن روز عرفه سال نهم بوده ؟ که روایات بسیارى وارد شده بر اینکه احکام و واجباتى بعد از آن روز نازل شد، و آنقدر این روایات بسیار است که نمى توان آنها را بى ارزش شمرد، و شما خواننده مى توانى این روایات را در تفسیر آیه صیف یعنى آیه کلاله در آخر سوره نساء و آیات ربا مطالعه کنید.
حتى از عمر بن خطاب روایت شده که دریکى از خطبه هاى خود گفت : آخرین آیه قرآنى که نازل شد آیه ربا بود، و نیز گفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از دنیا رفت و آیه ربا را براى ما بیان نکرد، بدین جهت از ربا هر مساله اى که مورد شک شما واقع شد احتیاط کنید، و تنها آن رفتارى را داشته باشید که یقین به حلال بودنش داشته باشید، (تا آخر حدیث ) و بخارى در صحیح از ابن عباس روایت کرده که گفت : آخرین آیه اى که بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نازل شد آیه ربا بود، و از این قبیل روایات بسیارى دیگر.
و هیچ دانشمندى نمى تواند این روایات را ضعیف بشمارد، و آیه را بر آنها ترجیح دهد ، براى اینکه آیه شریفه صریح در مفاد خود نیست و حتى ظهور هم ندارد که منظور از کلمه ( الیوم ) چه روزى است ، این روایات است که باید آن را معین کند، وقتى در باره آن روز احتمالهاى بسیار مى رود تعیین یک محتمل از میان چند محتمل دلیل مى خواهد، و این روایات که دست کمى از صرف احتمال ندارد، با فرضى که سند هم نداشته باشند و حال آنکه دارند و نیز نمى تواند بگوید: مراد از اکمال دین خالص شدن خانه خدا از مشرکین و کوچ کردن مشرکین از مکه به بیرون شهر است ، تا مسلمانان داخل شوند، و طورى حج کنند که با مشرکین مخلوط نشوند، براى اینکه چنین وضعى در سال قبل از سال نزول سوره پیدا شد، پس معناى تقیید کامل شدن دین به قید امروز چیست ؟ علاوه بر اینکه به فرضى که قبول کنیم که مخلوط نشدن مسلمانان با مشرکین اتمام نعمت باشد، که خود محل حرف و بلکه خنده آور است ، بارى چگونه بپذیریم این مخلوط نشدن اکمال دین نیز هست ، و چه معنائى مى توان براى این تعبیر پیدا کرد؟ آیا مخلوط نشدن مسلمانان با مشرکین اکمال دین مى تواند باشد؟ با اینکه دین ربطى به مخلوط شدن و نشدن چند جور انسان ندارد، دین عبارت است از مجموعه اى از عقائد و احکام که اکمال آن را نمى توان به عدد افراد متدینین به آن دانست ، و اما صاف شدن جو زندگى مسلمانان براى اجراى احکام اسلام ، و بر طرف شدن موانع و مزاحمات از عمل مسلمین به آن احکام نیز نمى تواند اکمال دین باشد، علاوه بر این پیدا شدن چنین جوى چه ارتباطى با نومید شدن کفار دارد؟.
ممکن است کسى بگوید: مراد از اکمال دین بیان همین محرماتى است که در آیه شریفه آمده تا مسلمانان به این بیان تمسک کرده دیگر از گوشت فلان و فلان حیوان نخورند، و در این اجتناب خود از کفار هم نترسند، براى اینکه کفار دیگر از دین آنان مایوس شدند، و خدا آنان را عزت داده ، دینشان را و خودشان را بر کفار غلبه داد.
ما از طرف صاحب این احتمال گفتار او را توضیح داده مى گوئیم : حکمت اینکه خداى تعالى در اول اسلام از میان محرمات تنها اکتفا کردند به ذکر این چهار حرام یعنى گوشت مردار، و خون ، و گوشت خوک ، و آنچه براى غیر خدا ذبح شود، که در بعضى از سوره هاى مکى قرار گرفته و جزئیاتى که مندرج در تحت این چهار عنوان است را بیان نکرد، همان حکمتى است که در آیات تحریم شراب به چشم مى خورد، و آن این است که قرآن کریم در تحریم خبائث و آن چه پلید است راه تدریج را پیش گرفت ، و همه را یکباره بیان نکرد، تا عرب از اسلام رمیده نشود، و در مسلمان شدن احساس دشوارى نکند، و آنها هم که ایمان آورده بودند که نوعا و بیشتر از طبقه فقراء بودند از اسلام بر نگردند.
به همین جهت همه محرمات از خوردنیها را وقتى بیان کرد که اسلام قوت و شوکت خود را یافت ، و خداى تعالى افراد مسلمین را زیاد نموده ، عزت و شوکتشان داده و به این وسیله مشرکین را از اینکه بتوانند مسلمانان را از اسلام رم دهند، و باز طمع غلبه بر مسلمین را در سر بپرورانند، و این امیدشان را که روزى با نیروى قاهره خود دین اسلام را از بین ببرند قطع نموده باشد، روزى آن جزئیات را بیان کرد که دیگر بر هیچ مسلمانى شایسته نباشد از کفار بترسد، و یا به خاطر رودربایستى آنان از این محرمات اجتناب نکند.
یکى از احتمالاتى که درباره مراد از ( یوم#
) در ( الیوم یئس الذین کفروا ) داده
شده و رد آن#
صاحب این احتمال از این بیان نتیجه گرفته که پس مراد از کلمه ( یوم ) روز عرفه از سال حجة الوداع است ، یعنى همان روزى که این آیه نازل شد، و همه جزئیات و تفاصیل محرمات را که تاکنون بیان نکرده بود بیان کرد، و بقیه رسوم جاهلیت را و خبائث مشرکین و اوهام خرافى آنان راباطل ساخت ، و با روشن ترین بیان ظهور و غلبه مسلمین بر مشرکین را بیان کرد، تا دیگر طمعى به از بین بردن اسلام نکنند و مسلمین هیچ احتیاجى به مدارا کردن با آنان و یا ترس از عواقب امور نداشته باشند.
لذا مى بینند که خداى سبحان در این آیه به مسلمانان خبر مى دهد که کفار خودشان از غلبه بر دین شما مایوس شدند شما چرا دل واپسید؟ و با اینکه خداى تعالى ضعف شما را مبدل به قوت و خوف شما را به امنیت و فقرتان را مبدل به غنا فرمود، دیگر نباید از آنها بترسید، بلکه باید از خدا ترسیده از تفاصیل و جزئیات آنچه خدا شما را نهى کرده اجتناب کنید، که در این اجتناب کردنتان کمال دین شما است ، این بود خلاصه اى از گفتار صاحب این قول و توضیح م.
لیکن این شخصى که به خیال خود خواسته بین همه آن احتمالات که ما ذکر کردیم و یا نکردیمْ جمع کند تا اشکال هر احتمالى را با اشکالى که متوجه احتمال دیگر مى شود رفع کند، در نتیجه در همه اشکالات و محذورات قرار گرفته ، و هم لفظ آیه را در هم و بر هم کرده ، و هم معناى آن ر ا .
اولا غفلت ورزیده از اینکه مراد از یاس اگر آن یاسى باشد که مستند به غلبه و قوت اسلام است ، و در ایام فتح مکه و یا نزول آیات برائت تحقق یافته ، دیگر صحیح نیست سخن از روز عرفه سال دهم هجرت به میان آورد، و بگوید جمله : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم ) در آن روز نازل شده ، زیرا نومیدى کفار نزدیک به یک و یا دو سال جلوتر از آن روز اتفاق افتاده بود، چون فتح مکه دو سال قبل از دهم هجرت بوده ، و در چنین فرضى عبارت وافى و صحیح این بود که بفرماید: ( قد یئس الذین کفروا من دینکم ) (یعنى چندى قبل کفار از دین شما مایوس شدند)، نه اینکه بفرماید : امروز چنین شدند، همچنانکه خود این مرد آنجا که مى خواهد گفتار خود را توضیح دهد همین تعبیر را آورده ، و یا زمان گذشته و حال را مسکوت گذاشته ، بفرماید: ( انهم آیسون ) کفار مایوسند و او غفلت کرده از اینکه مساله تدرج در تحریم طعامهاى حرام که تحریم تدریجى آن را به تحریم تدریجى شراب قیاس کرده اگر منظورش تدرج از حیث تحریم بعضى افراد از تحریم بعضى دیگر است ، که قبلا گفتیم آیه شریفه چیزى را زائد بر آنچه قبلا تحریم شده بود تحریم نکرده ، همانهائى را تحریم کرده که آیات سوره بقره و انعام و نحل تحریم کرده بود، چون عنوان ( منخنقه ) و ( موقوذه ) اگر در آن آیات نیامده به هر جهت مصداق همان میته اى است که در آنها آمده بود.
و اگر منظورش تدرج از حیث بیان باشد، و خواسته باشد بگوید قرآن کریم اول محرمات را بطور اجمال بیان کرد، و سپس بطور تفصیل انگشت روى تک تک مصادیق آن گذشت ، تا مباد ا مردم از قبول همه آنها امتناع بورزند، این منظور نیز صحیح نیست ، براى اینکه آنچه قبل از این سوره یعنى سوره مائده بیان شده یعنى میته و خون و گوشت خوک و آنچه براى غیر خدا ذبح شده مصادیقش بیشتر است ، و بیشتر مورد ابتلاء مردم است ، و در دل مردم اثر مخالف مى گذارد تا آنچه در سوره مائده بیان شده ، یعنى حیوان خفه شده ، و کتک خورده ، چون اینگونه مردارها خیلى به ندرت اتفاق مى افتد، که مورد ابتلاء قرار گیرد، پس چه شد که این چهار عنوان که مهمتر و مورد ابتلاء بیشتر و سر و کار مردم با آنها زیادتر است ، تحریمش بدون ترس و دلواپسى صریحا اعلام شد، ولى امورى که خیلى کم اتفاق مى افتد و نسبت به آن چهار عنوان اصلا قابل اعتنا نیست تحریمش آرام آرام و به تدریج صورت گرفته ، و شارع اسلام از تحریم یک باره آنها از امتناع مردم دلواپس شده است ؟.
علاوه بر این گیرم ما قبول کنیم که تحریم یکباره آنها چنین محذورى داشته ، آیا تحریم مذکور اکمال دین است ؟ و آیا صحیح است که تشریع احکام را دین بنامند، و ابلاغ و بیان آن را اکمال دین بخوانند، باز گیرم که بیان احکام اکمال دین باشد امروز دین را براى شما تکمیل و نعمت را برایتان تمام کردیم .
از این هم که بگذریم خداى تعالى تنها در امروز نبوده که احکامى را بیان کرده ، بلکه در طول بیست و سه سال احکام بسیارى را تشریع و بیان کرده بود، چطور شد که تنها این چند حکم که امروز بیان شد عنوان اکمال دین و اتمام نعمت به خود گرفت ؟. و اگر منظورش این است که مراد از اکمال دین تعطیل شدن تشریع دین و بسته شدن باب آن است ، مى خواهد بفرماید بعد از این چند حکم دیگر هیچ حکمى تشریع نخواهد شد، در این صورت از این شخص مى پرسیم پس احکامى که بعد از نزول سوره مائده و قبل از رحلت رسول اللّه (صلى الله علیه وآله ) نازل شد چه بوده ؟ آیا آنها جزء دین نبودند، بلکه از این بالاتر احکامى که بعد از این آیه در خود این سوره آمده مورد سوال مى باشد، که آیا اینها جزء دین نیستند؟ خواننده محترم مى تواند با مطالعه دقیق آن آیات به آن احکام واقف گردد.
و بعد از همه این اشکالهاى بى جواب مى پرسیم در صورتى که منظور همان چند حکمى است که در عرفه ، دهم هجرت نازل شد معناى جمله : و ( رضیت لکم الاسلام دینا ) که تقدیرش ( الیوم رضیت لکم الاسلام دینا ) مى باشد چیست ؟ و چرا به این چند حکم منت نهاده شد؟ و چرا خداى سبحان تنها آن روز، اسلام را دینى پسندیده دانست ؟ با اینکه هیچ مزیتى تصور نمى شود که باعث این اختصاص گردد.
تازه بعد از همه این اشکالها و چراها بیشتر و یا قریب به بیشتر اشکالهائى که بر وجوه قبلى وارد بود بر این وجه نیز وارد است ، و ما دیگر با اعاده آنها گفتار خود را طول نمى دهیم و یامنظور از کلمه ( یوم ) روز معینى از روزهائى است که بین عرفه دهم هجرت و بین ورود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به مدینه طیبه است ، روزى که با بعضى از وجوه که در معناى یاس کفار و در معناى اکمال دین ذکر شده تناسب داشته باشد، در این صورت نیز اشکالهاى سابق که به تفصیل مذکور سابق وارد مى شد بر آن وارد مى شود.
مراد از ( یوم )
در آیه شریفه از نظر ما، با دقت نظر در تفسیر آیه شریفه#
این بود قسمتى از حرفهائى که بعد از مراجعه و تتبع از دیگران بدست آمده ، و یا حرفهائى که ممکن است کسى در معناى آیه مورد بحث بزند، و بطورى که ملاحظه کردید تاکنون به وجه قابل قبولى بر نخوردیم ، ناگزیر باید بحث را به طریقى دیگر، که با وضع خاص این کتاب تناسب دارد دنبال کنیم ، لذا از نو تفسیر آیه را شروع مى کنیم ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم ) کلمه یاس نومیدى در مقابل کلمه : ( رجاء ) ( امید ) است و دین آن معارفى است که از ناحیه خد اى تعالى نازل شده باشد، و دین مبین اسلام به تدریج نازل شده است ، و جمله مورد بحث دلالت مى کند بر اینکه کفار قبل از نزول این آیه و روزى که این آیه مربوط به آن روز است امید آن را داشته اند که بتوانند اسلام را از هر طریقى که شده از بین ببرند و همین وضع در هر زمانى مسلمانان را تهدید مى کرده و روز به روز دین آنان را در خطر داشته و این خطر آنقدر زیاد بوده که جا داشته مؤ منین از آن بر حذر باشند واز وقوع چنان خطرى بترسند.
پس اینکه فرموده : ( فلا تخشوهم ... ) خواسته است به مسلمانان تامین بدهد و بفرماید: بعد از امروز دیگر از بروز آن خطر نترسید، آیات زیر از وجود آن خطر خبر مى داد، و مى فرمود: ( ودت طائفه من اهل الکتاب لو یضلونکم ) ، و نیز مى فرمود: ( ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبین لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا حتى یاتى اللّه بامره ، ان اللّه على کل شى ء قدیر ) .
این را هم مى دانیم که کفار آرزوى سرنوشت بد براى مسلمانان در سر نمى پروریدند، مگر به خاطر دین آنان و سینه هایشان تنگى نمى کرد، و دلهایشان غش نمى کرد مگر به خاطر همینکه دین آنان و عزت و شرف ایشان را از بین مى برد و آزادى ایشان را در انجام آنچه هوا و هوسشان اقتضاء مى کرد و نفوسشان بدان عادت داشته سلب مى کرد، و به شهوترانیهاى بى قید و شرطشان خاتمه مى داد.
بنابراین آنچه در نظر کفار مورد نفرت و انزجار بود دین مسلمانان بود نه خود آنان ، با اهل دین ، هیچ غرضى و عداوتى نداشتند، مگر از جهت دین حق آنان ، آنها نمى خواستند مسلمانان از بین بروند، و چنین مردمى در د نیا نباشند، بلکه مى خواستند نور خدا را خاموش سازند، و ارکان شرک را که در حال تزلزل قرار گرفته و داشت فرو مى ریخت تحکیم ببخشند، و مؤ منین را همانطور که د ر جمله : ( لو یردونکم کفارا... ) گذشت به کفر قبلى خود بر گردانند، همچنانکه در آیه زیر به این حقیقت تصریح نموده ، مى فرماید: ( یریدون لیطفوا نور اللّه بافواههم و اللّه متم نوره و لوکره المشرکون ) ، و نیز مى فرماید: ( فادعوا اللّه مخلصین له الدین ، و لوکره الکافرون ) .
و به همین جهت کفار هیچ همى به جز قطع این شجره طیبه و ریشه کن ساختن آن نداشتند، آنها تنها هدفشان این بود که از راه تفتین مؤ منین و راه دادن نفاق و تفرقه در بین جماعت آنان و گسترش شبه و خرافات در بین آنان ، و سر انجام افساد دین آنان ، این بنیان رفیع را سرنگون سازند.
به این منظور نخست این هدف را دنبال کردند که عزیمت و تصمیم هاى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را سست و با مال و جاه خود مقاصد آن جناب را العیاذ باللّه احمقانه قلمداد کنند، همچنانکه قرآن کریم به این معنا اشاره نموده مى فرماید: ( و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتکم ان هذا لشى ء یراد ) ، و خلاصه بروید و با مایه گذارى از مال و قدرت خود خدایان خود را یارى کنید.
و یا این کار را از راه مخالطه و سازش کارى انجام مى دادند، که آیه زیر بدان اشاره نموده مى فرماید: ( ودوا لو تدهن فیدهنون ) و نیز مى فرماید: ( و لولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا ) ، و نیز مى فرماید: ( قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد ) روایات وارده در شان نزول این آیات موید گفتار ما است ، که آیات مذکور در صدد اشاره به این مطالبند.
آخرین امید کافران براى محو دین اسلام ، به مرگ پیامبر (ص) بسته شده بود#
بعد از نومیدى و نرسیدنشان به اهداف شومى که داشتند آخرین امیدى که به زوال دین و موت دعوت حقه آن بستند این بود که به زودى داعى به این دعوت و قائم به امر آن یعنى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از دنیا مى رود، و فرزند ذکورى هم که اهدافش را تعقیب کند ندارد، و منشا این امیدواریشان این بود که آنها مى پنداشتند دعوت دینى هم یک قسم سلطنت و پادشاهى است ، که در لباس نبوت و دعوت و رسالت عرضه شده است ، پس اگر او بمیرد یا کشته شود اثرش منقطع ، و یادش و نامش از دلها مى رود، همانطور که وضع همه سلاطین و جباران چنین بوده است ، و یک پادشاه یا امپراطور هر قدر هم که در نیرومندى و دیکتاتورى و سوار شدن بر گرده مردم به نهایت درجه مى رسید به محضى که مى مرد یادش هم از دلها مى رفت ، و قوانین و سنت هایش با خود او دفن مى شد، جمله : ( ان شانئک هو الابتر ) بطورى که از روایات شان نزول بر مى آید به این حقیقت اشاره دارد.
پس همانطور که گفتیم این آرزو و آرزوهائى مثل آن بوده که امید شوم مذکور را در دلهاى کفار راه مى داده ، و به اطفاء نور دین به طمعشان مى انداخته ، و در نظر اوهام و خیالهاى خامشان زینت مى داده ، که این دعوت طاهره چیزى به جز یک پدیدار نیست ، که به زودى گردش روزگار دروغ بودنش را روشن نموده ، طومارش را بر مى چیند، و اثرش را از صفحه روزگار محو مى سازد، لیکن خوشبختانه ظهور تدریجى اسلام و غلبه آن بر هر دین و اهل دینى که به ستیز با آن پرداخت . و انتشار آوازه اش و اعتلاء کلمه اش به شوکت و قوت ، همه آن آرزوها را بباد داد، و در نتیجه کفار را از اینکه بتوانند عزیمت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را تباه بسازند، در پاره اى از اهداف حرکتش را متوقف کنند، و به مال و یا جاه تطمیعش کنند به کلى مایوس شدند.
آرى قوت و شوکت اسلام کفار را از همه این راهها مایوس ساخت ، به جز یک راه و آن این بود که آن جناب فرزند ذکورى که جاى او را بگیرد و دعوتش را ادامه دهد ندارد در نتیجه با مرگ او دین او نیز خواهد مرد، چون این معنا بدیهى است که کمال دین از جهت احکام و معارفش به هر درجه اى که باشد خودش به خودى خود نمى تواند خود را حفظ کند.
و هیچ سنتى از سنن و ادیانى که آمده و مردم از آن پیروى کرده اند به حال نضارت و صفاى اولش باقى نمانده ، نه بخودى خود و نه به انتشار آوازه اش ، و نه به کثرت معتقدین به آن ، همچنانکه هیچ سنتى و دینى از راه قهر و جبر و تهدید و با فتنه و عذاب و یا عاملى غیر اینها، به کلى از بین نرفته ، بلکه هر دینى که از بین رفته به خاطر از بین رفتن حاملین آن دین و علماى آن کیش و کارگردانان آن بوده است .
آیه شریفه در مورد ولایت على (ع) و در روز غدیر خم که قیام دین به حامل شخصى مبدل به قیام به حامل نوعى شد، نازل گشته است#
از آنچه تاکنون گفته شد روشن گردید که تمامیت یاس کفار حتما باید به خاطر عامل و علتى بوده باشد که عقل و اعتبار صحیح آن را تنها عامل ناامیدى کفار بداند، و آن این است که خداى سبحان براى این دین کسى را نصب کند، که قائم مقام رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) باشد، و در حفظ دین و تدبیر امر آن و ارشاد امت متدین کار خود آن جناب را انجام دهد، به نحوى که خلاى براى آرزوى شوم کفار باقى نماند، و کفار براى همیشه از ضربه زدن به اسلام مایوس شوند.
آرى مادام که امر دین قائم به شخص معینى باشد، دشمنان آن مى توانند این آرزو را در سر بپرورانند، که با از بین رفتن آن شخص دین هم از بین برود، ولى وقتى قیام به حاملى شخصى ، مبدل به قیام به حاملى نوعى شد، آن دین به حد کمال مى رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته ، نعمت این دین تمام مى شود، و این بعید نیست ، که جمله ( حتى یاتى اللّه بامره تا خدا امر خود بیاورد ) در آیه زیر اشاره به همین معنا باشد، توجه بفرمائید: ( ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم ، من بعد ما تبین لهم الحق ، فاعفوا و اصفحوا حتى یاتى اللّه بامره ، ان اللّه على کل شى ء قدیر ) .
و این وجه خود موید روایاتى است که مى گوید آیه شریفه مورد بحث در روز غدیر خم در مورد ولایت على (علیه السلام ) نازل شد، یعنى روز هیجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت ، و بنابراین دو فقره آیه به روشنترین ارتباط مرتبط مى شوند، و هیچیک از اشکالات گذشته هم وارد و متوجه نمى شود.
و شما خواننده بعد از آنکه معناى کلمه : ( یاس ) در جمله : ( الیوم یئس الذین ... ) را فهمیدى ، مى فهمى که کلمه ( الیوم ) ظرفى است که متعلق به ( یئس ) است ، و اگر در آیه شریفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعیت آن بوده ، چون گفتیم در آن روز دین خدا از حالت قیام به شخص در آمد، و قیامش به نوع مبدل گردید و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.
و این آیه شریفه نباید به آیه : ( الیوم احل لکم الطیبات ... ) مقایسه شود، براى اینکه زمینه اى که این آیه دارد غیر زمینه و سیاق آن آیه است ، زمینه آیه مورد بحث اعتراض و زمینه آن دیگرى استیناف (از نو سخن گفتن ) است ، و حکم دو آیه نیز مختلف است ، حکم آیه اولى یک حکم تکوینى است که از جهتى مشتمل بر بشارت و از جهتى دیگر بر تهدید است ، (نا امید شدن کفار از دین مسلمانان امرى است تکوینى ، و طبیعى ، که براى مسلمانان بشارت ، و براى کفار تهدید است )،
و اما آیه دوم حکمش یک حکم تشریعى و مبنى بر امتنان است ، (منت مى گذارد بر بشر و یا بر مسلمین که خدا طیبات را براى شما حلال کرد)، پس معلوم شد که جمله : ( الیوم یئس ... ) دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اینکه آن روز روزى است مشتمل بر خیرى عظیم و فائده اى بى نظیر، و آن این است که کفار از دین مؤ منین مایوس شدند، و منظور از جمله : ( الذین کفروا ) همانطور که قبلا اشاره کردیم مطلق کفارند، چه مشرکین بت پرست ، و چه یهود و نصارا، و چه غیر ایشان ، به خاطر اینکه جمله مذکور مطلق است ، و هیچ قیدى در آن نیست .
جمله ( فلا تخشوهم و اخشون ) در مقام تهدید است نه در مقام منت گذارى#
و اما جمله : ( فلا تخشوهم واخشون ) نهى در آن ارشادى است ، نه مولوى ، و معنایش این است دیگر جائى براى ترسیدن شما باقى نمانده زیرا با نومیدى کفار آن خطر که قبلا از آن مى ترسیدید بر طرف شد و این پر واضح است که انسان بعد از آنکه از چیزى مایوس شد، دیگر آن را تعقیب نمى کند، چون در چنین حالتى مى داند که هر چه زحمت بکشد هدر مى رود، به همین جهت شما مسلمانان از امروز از ناحیه کفار ایمن خواهید بود، دیگر جا ندارد که از آنان بر دین خود بترسید، پس از آنان مترسید و از من بترسید.
از اینجا روشن مى شود که مراد از جمله : ( واخشون ) به مقتضاى سیاق این است که در امرى که باید در آن امر دلواپس باشید، و اگر ناامیدى کفار نبود جا داشت دچار ترس گردید، که مبادا کفار آن امر را که همان دین شما است از دست شما بربایند، از من بترسید، و این نوعى تهدید براى مسلمین است ، (مى خواهد بفرماید این منم که دین مردمى را به خاطر گناهانى که مرتکب مى شوند از آنها مى گیرم )، و به همین جهت ما آیه را حمل بر امتنان نکردیم .
موید گفتار ما که گفتیم آیه در مقام تهدید است ، نه منت گذارى ، این است که ترس از خدا در هر حالى واجب است ، و اختصاص به یک وضع خاص و شرطى مخصوص ندارد، پس معلوم مى شود منظور از جمله ( واخشون ) ترس خاصى است ، و در موردى مخصوص ، چون اگر چنین نباشد وجهى براى اضراب در جمله (پس از آنان نترسید بلکه از من بترسید)، به نظرنمى رسد.
خواهى گفت : هر وجهى که براى اضراب در آیه : ( فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مؤ منین ) ، در نظر داشته باشید، همان وجه اضراب در آیه مورد بحث نیز هست ، در پاسـخ مى گوئیم : نمى توان آیه مورد بحث را با آن آیه شریفه مقایسه کرد، براى اینکه در آیه آل عمران ترس از خدا شرط شده به ایمان ، و فرموده اگر به خدا ایمان دارید از خدا بترسید، و خطاب هم در آن خطابى است مولوى ، و تکلیفى است شرعى ، مى خواهد بفرماید: براى هیچ مومنى شرعا جائز نیست که از کفار بر جان خود بترسد، و مثلا پا به فرار بگذارد بلکه بر او واجب است که تنها از خدا بترسد.
و جان کلام اینکه آیه شریفه آل عمران مؤ منین را نهى مى کند از کارى که صدور آن از مؤ منین حق و سزاوار نیست و آن ترس از کفار بر جان خویش است ، حال چه اینکه مامور شده باشند به خوف از خدا، و چه نشده باشند و به همین جهت این تکلیف را در جمله بعد دو باره با قیدى که مشعر به علیت آن است تعلیل نموده ، مى فرماید: ( و خافون ان کنتم مؤ منین ) به خلاف آیه مورد بحث که خشیت مؤ منین ترس از جان خود نیست بلکه ترس بر دینشان است ، ترسى نیست که نزد خداى سبحان مبغوض و منفور باشد.
چون ترس از اینکه مبادا کفار دین ما را از بین ببرند، در حقیقت تحصیل رضاى خدا است ، و اگر خداى تعالى آنان را از این ترس نهى فرموده به خاطر این است که سببى که باعث ترس مسلمانان بود یعنى امیدوارى کفار به اینکه بتوانند اسلام را از بین ببرند از بین رفت ، و از اثر افتاد، پس به همین دلیل نهى در این آیه که مى فرماید: ( فلا تخشون ) نهى ارشادى است ، همچنانکه امر در جمله ( واخشون ) امر ارشادى است ، و مفاد کلام این است که بر شما مسلمانان واجب است که در باره دین ترس داشته باشید، از اینکه مبادا کفار آن را از شما بربایند، لیکن این ترس تا امروز بجا و به مورد بود، چون کفار امید ضربه زدن داشتند، اما امروز دیگر مایوس شده اند، و آن علت ترس امروز به تقدیر الهى منتقل شده ، پس باید تنها از او بترسید (دقت بفرمائید).
پس این آیه به خاطر جمله : ( فلا تخشوهم و اخشون ) خالى از تهدید و تحذیر نیست ، براى اینکه در این جمله امر به ترسى مخصوص کرده ، نه ترس عمومى که در هر حالى بر مومن واجب است حال باید ببینیم این ترس خاص چه ترسى است ؟ و ترس از چیست ؟ و انگیره اى که این ترس را واجب کرده و خداى تعالى به خاطر آن انگیره و علت به این ترس امر کرده چیست ؟
هیچ اشکالى نیست در اینکه دو فقره مورد بحث یعنى ( الیوم یئس ... ) و جمله ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ... ) به یکدیگر مربوطند، و براى افاده یک غرض قالب گیرى شده اند، و در سابق بیان این معنا گذشت .
پس دینى که خداى تعالى امروز تکمیلش کرد، و نعمتى که تمامش فرمود که به حسب حقیقت یک چیز هستند همان چیزى بوده که کفار تا قبل از امروز به آن طمع بسته بودند، و مؤ منین هم از آن مى ترسیدند، و خداى تعالى کفار را مایوس نموده ، دین خود را تکمیل و نعمت خود را تمام کرد، و در نتیجه نهى کرد از اینکه از کفار بترسید، پس آن امرى و آن چیزى که خداى تعالى مسلمانان را امر فرموده به اینکه در باره آن چیز از او بترسند، همان چیزى است که نهیشان کرد از اینکه در باره آن از کفار بترسند، و آن چیز عبارت است از خاموش شدن نور دین و مسلوب شدن این نعمت و موهبت ، به دست کفار.
خداى تعالى در آیاتى دیگر بیان کرده که هیچ سببى و علتى این نعمت را از بین نمى برد، مگر کفر ورزیدن به آن ، و مسلمانان را با شدیدترین لحن از چنین عملى تهدید نموده ، فرمود: ( ذلک بان اللّه لم یک مغیرا نعمة انعمها على قوم ، حتى یغیروا ما بانفسهم و ان اللّه سمیع علیم ) ، و نیز فرموده : ( و من یبدل نعمة اللّه من بعد ما جاءته فان اللّه شدیدالعقاب ) و در آیه شریفه زیر مثلى کلى براى نعمت خدا زده ، که کفران به آن ، آن را به چه صورت در مى آورد، چنین مى فرماید: ( و ضرب اللّه مثلا قریة کانت آمنة مطمئنة یاتیها رزقها رغدا من کل مکان فکفرت بانعم اللّه فاذاقها اللّه لباس الجوع و الخوف بما کانوا یصنعون ) .
بنابراین آیه مورد بحث هم که مى فرماید: ( الیوم یئس ...دینا ) اعلام مى کند به اینکه دین مسلمانان همچنان از ناحیه کفار در امنیت و از خطرى که ممکن است از ناحیه آنان متوجهش شود محفوظ است ، و هیچ فسادى و خطر زوالى متوجه این دین نمى شود، مگر از ناحیه خود مسلمانان به اینکه این نعمت تامه الهى را کفران کنند، و این دین کامل و مرضى را ترک گویند، در آن روز است که خداى تعالى نعمت خود را از آنان سلب نموده ، و به نقمت و خوارى مبدلش مى سازد، و لباس خوف و جوع بر تنشان مى کند، همچنانکه دیدیم مسلمانان کفران کردند، و خدا هم آن کار را کرد.
حال اگر کسى بخواهد بفهمد این آیه با جمله : ( فلا تخشوهم واخشون ) تا چه اندازه پیش گوئى کرده ، باید سیرى دقیق در حال عالم اسلامى امروز بکند آنگاه به عقب برگشته حوادث تاریخى را مورد دقت قرار دهد، تا به ریشه قضایا و به موى رگهاى آن پى ببرد.
آیاتى که در قرآن کریم سخن از ولایت دارد ارتباط تامى با مضمون این آیه یعنى تحذیر و تهدید آن دارد، و خداى تعالى در کتابش بندگان خود را در هیچ بابى و هیچ مطلبى از عذاب خودش تحذیر نکرده مگر در باب ولایت ، و تنها در این مورد است که پى در پى مى فرماید: ( و یحذرکم اللّه نفسه ) ، و در آیه مورد بحث هم فرموده : ( واخشون ) ، و تعقیب این بحث به بیش از این مقدار از وضع این کتاب که عهده دار تفسیر آیات است بیرون شدن است ، و لذا از این بحث مى گذریم .
معناى تمام و کمال و فرق آن دو#
کلمه ( اکمال ) و کلمه ( اتمام ) معنائى نزدیک به هم دارند، راغب مى گوید کمال هر چیزى عبارت است از اینکه غرض از آن چیز حاصل بشود و در معناى کلمه ( تمام ) گفته تمام بودن هر چیز منتهى شدن آن به حدى است که دیگر احتیاج به چیزى خارج از خود نباشد ، به خلاف ناقص که محتاج به چیزى خارج از ذات خودش است تا او را تمام کند.
و شما خواننده محترم مى توانید از راهى دیگر معناى این دو کلمه را تشخیص دهید، و آن این است که بدانید که آثار موجودات دو نوع است .
یک نوع از موجودات وقتى اثر خود را مى بخشند که همه اجزاى آن جمع باشد، (مثلا اگر مانند معجون اجزائى دارد، همه آن اجزاء موجود باشد، که اگر یکى از آن اجزاء نباشد معجون و دار و اثر خود را نمى بخشد)، و مانند روزه که مرکب است از امورى که اگر یکى از آنها نباشد روزه روزه نمى شود، مثلا اگر کسى در همه اجزاى روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند ولى در وسط روز در یک ثانیه دست از امساک بر دارد، و جرعه اى آب فرو ببرد، روزه اش روزه نیست . از جمع شدن اجزاء اینگونه امور تعبیر مى کنند به تمامیت و در قرآن کریم مى فرماید: ( ثم اتمواالصیام الى اللیل ) و یا مى فرماید: ( و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا ) .
و نوع دیگر قسمتى از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزاى آن جمع باشد، بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است ، هر یک جزئى که موجود بشود اثرش هم مترتب مى شود (البته اثرى به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل مى شود، مانند روزه که اگر یک روز روزه بگیرى ، اثر یک روز را دارد، و اگر سى روز بگیرى اثرسى روز را دارد، تمامیت را در این قسم ( کمال ) مى گویند و در قرآن کریم فرموده : ( فمن لم یجد فصیام ثلاثه ایام فى الحج و سبعه اذا رجعتم تلک عشره کامله ) .
و نیز فرموده : ( و لتکملوا العده ) ، که در اینگونه امور اثرهم بر بعض مترتب مى شود و هم بر کل ، و در گفتگوهاى روزانه خود مى گوئیم امر فلانى تمام و عقل او کامل شد و عکس این را نمى گوئیم یعنى نمى گوئیم عقل فلانى تمام و امر او کامل شد.
و اما فرق بین دو واژه ( اکمال ) و ( تکمیل ) و همچنین ( اتمام ) و ( تتمیم ) همان فرقى است که بین دو باب افعال و تفعیل است ، باب افعال در اصل و به حسب اصل لغت دلالت بر دفعه یکبارگى و باب تفعیل دلالت بر تدریج دارد، هر چند که در اثر تحولها که واژه عرب دیده بسیار مى شود که در این دو باب دخل و تصرف شده ، آن دو را به معنائى دور از مجراى مجردش و یا از معناى اصلیش برگرداندند، همچنانکه این برگشت از معناى اصلى دو باب افعال و تفعیل را در کلماتى از قبیل : ( احسان تحسین ) ( اصداق تصدیق ) ( امداد تمدید ) ( افراط تفریط ) و غیر اینها مشاهده مى کنیم ، که چگونه معناى اصلى کلمه برگشته ، و معناى الفاظ مذکور چنین مى شود. ( احسان نیکى کردن تحسین نیکى دیگران را ستودن ) ( اصداق مهریه دادن تصدیق گفتار دیگران راتصدیق کردن ) ( امداد کمک کردن تمدید مدت مقرر را تمدید کردن ) ، ( افراط زیاده روى کردن - تفریط کوتاه آمدن ) علت این تحول این بوده که معناى اصلى کلمه را با خصوصیات مورد آن آمیخته اند، و به تدریج الفاظ در همان خصوصیات استعمال شده و آن معانى را به خود گرفته است .
مراد از (دین) و (نعمت) در (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى)#
نتیجه بیان گذشته این شد که آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ) ، مى فهماند که مراد از دین مجموع معارف و احکام تشریع شده است چیزى که هست امروز مطلبى بر آن معارف و احکام اضافه شده ، و مراد از ( نعمت ) هر چه باشد امرى معنوى و واحد است ، و کانه ناقص بوده ، یعنى اثرى که ب اید نداشته ، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتیجه امروز آن معارف و احکام اثرى که باید داشته باشند دارا شده است .
و کلمه نعمت بر وزن ( فعله ) صیغه اى است که در مواردى که بخواهى از نوع چیزى سخن بگوئى در این قالب مى گوئى ، و نعمت بر اى هر چیز عبارت است از نوع چیرهائى که با طبع آن چیز بسازد، و طبع او آن چیز را پس نزند و موجودات جهان هر چند که از حیث اینکه در داخل نظام تدبیر قرار گرفته اند، همه به هم مربوط و متصلند، و بعضى که سازگار با بعض دیگرند نعمت آن بعض بشمار مى روند و در نتیجه اکثر و یا همه آنها وقتى با یکدیگر مقایسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خداى تعالى فرموده : ( و ان تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها ) ، و نیز فرموده : ( و اسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه ) .
الا اینکه خداى تعالى بعضى از این نعمتها را به اوصاف بدى چون 1 شر 2 پست 3 لعب 4 لهو و اوصاف دیگرى ناپسند توصیف کرده ، یکجا فرموده : ( و لا یحسبن الذین کفروا انما نملى لهم خیر لانفسهم انما نملى لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین ) و در جاى دیگر فرموده : ( و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحیوان ) و در جائى دیگر فرموده : ( لا یغرنک تقلب الذین کفروا فى البلاد، متاع قلیل ثم ماواهم جهنم و بئس المهاد ) و در جاهاى دیگر آیاتى دیگر در این باره آورده .
آنچه که انسان با تصرف در آن راه خدا را طى کند نعمت است#
و این سنخ آیات قرآنى دلالت دارد بر اینکه این چیرهائى که ما نعمتش مى شماریم وقتى نعمتند که با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را که خدا این موجودات را بدان جهت خلق کرده تامین شوند، و ما مى دانیم که آنچه خداى تعالى براى بشر خلق کرده بدین جهت خلق کرده که او را مدد کند در اینکه راه سعادت حقیقى خود را سریعتر طى کند، و سعادت حقیقى بشر نزدیکى به خداى سبحان است ، که آنهم با عبودیت و خضوع در برابر پروردگار حاصل مى شود، آرى خداى تعالى مى فرماید: ( و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ) .
و بنابراین پس هر موجودى که انسان در آن تصرف مى کند تا به آن وسیله راه خداى تعالى را طى کند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است ، و اگر مطلب به عکس شد یعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن موجود براى انسان نقمت است ، پس هر چیزى فى نفسه براى انسان نه نعمت است و نه نقمت ، تا ببینى انسان با آن چه معامله اى بکند، اگر در راه عبودیت خداى تعالى مصرفش کند، و از حیث آن تصرفى که گفتیم روح عبودیت در آن بدمد، و در تحت ولایت خدا که همان تدبیر ربوبى او بر شؤ ون بندگان است قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و لازمه این حرف این است که نعمت در حقیقت همان ولایت الهى است ، و هر چیزى وقتى نعمت مى شود که مشتمل بر مقدارى از آن ولایت باشد، همچنانکه خداى عزّوجلّ فرموده : ( اللّه ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور ) ، و نیز فرموده : ( ذلک بان اللّه مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولى لهم ) و نیز در باره رسول گرامیش فرموده : ( فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ، ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت ، و یسلموا تسلیما ) اینها و آیاتى دیگر ولایت الهى و آثار آن را بیان مى کند.
پس اسلام که عبارت است از مجموع آنچه از ناحیه خداى سبحان نازل شده ، تا بندگانش به وسیله آن اسلام ، وى را عبادت کنند یکى از ادیان الهى است ، و این دین بدان جهت که از حیث عمل به آن مشتمل است بر ولایت خدا و ولایت رسول او و ولایت اولیاى امر، بدین حیث نعمت خداى تعالى است ، و آن هم چه نعمتى که قابل قیاس با هیچ نعمت دیگر نیست .
دین اسلام از حیث اشتمال آن بر ولایت خدا ورسول و اولیاء امر، نعمت است#
و ولایت خداى سبحان یعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربیت آنان به وسیله دین تمام نمى شود مگر به ولایت رسولش ، و ولایت رسولش نیز تمام نمى شود مگر به ولایت اولى الامر که بعد از درگذشت آن جناب و به اذن خداى سبحان زمام این تربیت و تدبیر را به دست بگیرند، همچنانکه خداى تعالى به این مطلب تصریح کرده مى فرماید: ( یا ایها الذین آمنوا اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ) ، که معناى آن در بحثى مفصل گذشت ، و نیز مى فرماید: ( انما ولیکم اللّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة ، و یوتون الزکوة و هم راکعون ) ، که ان شاء اللّه تعالى بحث در معناى آن بزودى مى آید.
جمله : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ... ) ناظر است برکمال یافتن دین خدا در تشریع ، و تمامیت یافتن ولایت نعمت با نصب#
( اولى الامر )
پس حاصل معناى آیه مورد بحث این شد: امروز که همان روزى است که کفار از دین شما مایوس شدند مجموع معارف دینیه اى که به شما نازل کردیم را با حکم ولایت کامل کردیم ، و نعمت خود را که همان نعمت ولایت یعنى اداره امور دین و تدبیر الهى آن است برشما تمام نمودیم ، چون این تدبیر تا قبل از امروز با ولایت خدا و رسول صورت مى گرفت ، و معلوم است که ولایت خدا و رسول تا روزى مى تواند ادامه داشته باشد که رسول در قید حیات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى دیگر رسولى در بین مردم نیست تا از دین خدا حمایت نموده و دشمنان را از آن دفع کند، پس بر خدا واجب است که براى ادامه تدبیر خودش کسى را نصب کند، و آن کس همان ولى امر بعد از رسول و قیم بر امور دین و امت او مصداق جمله : ( و اولى الامر منکم ) است .
پس ولایت که مشروع واحدى است تا قبل از امروز ناقص بود، و به حد تمام نرسیده بود، امروز با نصب ولى امر، بعد از رسول تمام شد.
و وقتى دین خدا در تشریعش به حد کمال رسید، و نعمت ولایت تمام شد ( رضیت لکم الاسلام دینا ) من اسلام را بدان جهت که دینى از ادیان توحید است براى شما پسندیدم ، در این دین غیر از خدا کسى پرستیده نمى شود، و با در نظر گرفتن اینکه طاعت همان عبادت است قهرا غیر از او کسى اطاعت نمى شود، آرى تنها خدا و کسى که خدا فرموده باشد یعنى رسول و اولى الامر اطاعت مى شود.
پس آیه شریفه خبر مى دهد از اینکه مؤ منین امروز دیگر خوف سابق را ندارند و دین سابقشان مبدل به امنیت شده ،و خداى تعالى براى مؤ منین دین را پسندیده ، که متدین به دین اسلام شوند، (که دین توحید است یعنى غیر از خدا در آن دین کسى اطاعت و پرستش نمى شود)، پس بر مؤ منین است که تنها او را پرستش کنند، و چیزى را در اطاعت شریک او نسازند، مگر کسى را که خود او دستور داده اطاعتش کنند.
و اگر خواننده گرامى در آیه شریفه زیر دقت کند که مى فرماید: ( وعد اللّه الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات ، لیستخلفنهم فى الارض کما استخلف الذین من قبلهم ، ولیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم ، و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننى لا یشرکون بى شیئا، و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون ) .
و پس از دقت کامل در آن فقرات آن را با فقرات آیه شریفه : ( الیوم یئس الذین کفروا من دینکم ... ) تطبیق کند، آن وقت کاملا متوجه مى شود که در آیه مورد بحث یکى از مصادیق وعده ، در آیه سوره نور انجاز و عملى شده است ، چون به نظر ما زمینه گفتار در جمله : ( یعبدوننى لا یشرکون بى شیئا ) زمینه معرفى نتیجه است ، همچنانکه جمله ( و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون ) هم به این معنا اشاره دارد، مى خواهد بفرماید: ایمان و عمل صالح نتیجه اش آن است که مؤ منین صاحب کره زمین شوند، و بر روى زمین شرکى باقى نماند بطورى که اگر کسى باز هم شرک بورزد، در حقیقت بدون هیچ بهانه اى تبهکار و منحرف شده است .
و با در نظر گرفتن اینکه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده ، به شهادت اینکه داستان افک (تهمت به عایشه ) و آیه تازیانه زدن به زناکاران و آیه حجاب و آیاتى دیگر در آن سوره واقع شده ، مطلب کاملا روشن مى شود.
اضطرار و حکم ثانوى براى خوردن مردار#
کلمه ( مخمصه ) به معناى قحطى و گرسنگى ، و کلمه : ( تجانف ) به معناى تمایل است ، ثلاثى مجرد آن جنف با جیم است که به معناى این است که دو پاى شخصى متمایل به خارج از اندام خود بشود، و در نتیجه گشاد راه برود در مقابل کلمه ( حنف ) با حاء است ، که به این معنا است که پاهاى شخصى از حالت استقامت متمایل به طرف داخل بشود، بطورى که وقتى راه مى رود پاها به یکدیگر سائیده بشود.
از سیاق آیه سه نکته استفاده مى شود، اول اینکه جواز خوردن گوشت و چیرهاى دیگرى که در آیه حرام شده حکمى اولى نیست ، حکم اولى همان حرمت است ، بلکه حکم ثانوى و مخصوص زمانى است که شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نکند از گرسنگى مى میرد، دوم اینکه حکم جواز محدود به اندازه اى است که از مردن جلوگیرى کند، و ناراحتى گرسنگان رابر طرف سازد، پس چنین کسى نمى تواند شکم خود را از گوشت مردار پر کند، سوم اینکه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور که با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مایه محو عقاب آنها مى شود، همچنین با منشا آن نافرمانیها که همان حکم خدا است نیز متعلق مى شود، و خلاصه کلام اینکه مغفرت و رحمت یک وقت متوجه معصیت یعنى مخالفت با حکم خدا مى شود، و آن را مى آمرزد و یک وقت متوجه خود حکم مى شود، و آن را بر میدارد مثل همین مورد که خداى تعالى حکم حرمت را برداشته ، تا اگر کسى از روى ناچارى گوشت مردار را خورد گناه نکرده باشد، و در نتیجه مستوجب عقاب نیز نشده باشد.
بحث علمی#
بحث علمى (در سه فصل)
1 - عقاید امتها در مورد خوردن گوشت#
فصل اول در عقائد امتها در مورد خوردن گوشت :
در این معنا هیچ شکى نیست که انسان مانند سایر حیوانات و گیاهان مجهز به جهاز گوارش است ، یعنى دستگاهى دارد که اجزائى از مواد عالم را به خود جذب مى کند، به آن مقدارى که بتواند در آن عمل کند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به این وسیله بقاى خود را حفظ نماید، پس بنابراین براى اینگونه موجودات هیچ مانعى طبیعى وجود ندارد از اینکه هر غذائى که براى او قابل هضم و مفید باشد بخورد، تنها مانعى که از نظر طبع تصور دارد این است که آن غذا براى آن موجودات ضرر داشته باشد، و یا مورد تنفر آنها باشد.
اما متضرر شدن مثل اینکه در یابد که فلان چیز خوردنى براى بدن او ضرر دارد، و نظام جسمى او را بر هم مى زند، براى اینکه مسموم است و یا خودش سم است ، در چنین مواردى انسان و حیوان و نبات از خوردن امتناع مى ورزد و یا مثل اینکه دریابد که خوردن فلان چیز براى روح او ضرر دارد، مثل چیرهائى که در ادیان و شرایع مختلفه الهى تحریم شده ، و امتناع از خوردن این گونه چیرها امتناع به حسب طبع نیست ، بلکه امتناع فکرى است .
و اما تنفر عبارت است از اینکه انسان یا هر جاندار دیگر چیزى را پلید بداند، و در نتیجه طبع اواز نزدیکى به آن امتناع بورزد، مثل اینکه یک انسانى نجاست خود را بخورد که چنین چیزى نمى شود، زیرا انسان نجاست خود را پلید مى داند، و از نزدیکى به آن نفرت دارد،
بله گاهى انسانهاى دیوانه و یا کودک دیده شده اند که نجاست خود را بخورند، گاهى هم مى شود که تنفر انسان از خوردن چیزى به حسب طبع نباشد، بلکه این امتناعش مستند باشد به عواملى اعتقادى ، چون مذهب و یا عادت قومى ، و سنت هاى مختلفه اى که در مجتمعات گوناگون رائج است ، مثلا مسلمانان از گوشت خوک نفرت دارند، و نصارا آن را خوراکى مطبوع و پاکیره مى دانند، و در مقابل این دو امت ، ملل غربى هستند، که بسیارى از حیوانات از قبیل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با میل و رغبت مى خورند، در حالى که ملل مشرق زمین آنها را پلید مى شمارند، این قسم از امتناع ، امتناع بر حسب طبع اولى نیست ، بلکه بر حسب طبع ثانوى و قریحه اى است کسبى .
پس روشن شد که انسان در تغذى به گوشت ها طرق مختلفه اى دارند، طرقى بسیار که از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادى مطلق در عرضى عریض ختم مى شود، هر چه را که مباح و گوارا مى داند دلیلش طبع او است ، و آنچه را که حرام و ناگوار مى داند دلیلش یا فکر او است یا طبع ثانوى او.
افراط و تفریط در مسئله خوردن گوشت#
در سنت بودا خوردن تمامى گوشت ها تحریم شده ، و پیروان این سنت هیچ حیوانى را حلال گوشت نمى دانند، و این طرف تفریط در مساله خوردن گوشت است ، و طرف افراط آن را وحشى هاى آفریقا (و بعض متمدنین اروپا و غرب ) پیش گرفته اند، که از خوردن هیچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند.
اما عرب در دوران جاهلیت گوشت چهارپایان و سایر حیوانات از قبیل موش و قورباغه را مى خورد، چهارپایان را هم به هر نحوى که کشته مى شد مى خورد، چه اینکه سرش را بریده باشند، و چه اینکه خفه اش کرده باشند، و چه طورى دیگر مرده باشد، که در آیه گذشته به عنوانهاى ( منخنقه ) و ( موقوذه ) و ( متردیه ) و ( نطیحه ) و نیم خورده درندگان از آنها یاد شده بود، و وقتى مورد اعتراض واقع مى شدند مى گفتند: چطور شد که آنچه خود شما مى کشید حلال است ، و آنچه خدا مى کشد حرام است ، همچنانکه امروز نیز همین جواب از پاره اى اشخاص شنیده مى شود، که مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همینکه گوشتى سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نیاورد آن گوشت خوردنى است ، هر چند که بى ضرر بودنش به وسیله علاجهاى طبى صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتى است که دستگاه گوارش آن را نپذیرد، از آن گذشته همه گوشتها براى این دستگاه گوشت است ، و هیچ فرقى بین آنها نیست .
و نیز در عرب رسم بود که خون را مى خوردند، و آن را در روده حیوان ریخته با آن روده کباب مى کردند، و مى خوردند، و بخورد میهمانان مى دادند و نیز رسمشان چنین بود که هر گاه دچار قحطى مى شدند، بدن شتر خود را با آلتى برنده سوراخ مى کردند، و هر چه خون بیرون مى آمد مى خوردند، امروز نیز خوردن خون در بسیارى از امت هاى غیر مسلمان رائج است .
و این سنت در بت پرستان چین رواج بیشترى دارد، و بطورى که شنیده مى شود از خوردن هیچ حیوانى حتى سگ و گربه و حتى کرمها و صدفها و سایر حشرات امتناع ندارند.
و اما اسلام در بین آن سنت تفریطى و این روش افراطى راهى میانه را رفته ، از بین گوشتها هر گوشتى که طبیعت انسانهاى معتدل و یا به عبارتى طبیعت معتدل انسانها آن را پاکیره و مطبوع مى داند، در تحت عنوان کلى طیبات حلال کرده ، و سپس این عنوان کلى را به چهارپایان یعنى بهائم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر و در بعضى از چهارپایان چون اسب و الاغ به کراهت و در میان پرندگان به هر مرغى که گوشت خوار نباشد که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق بال زدن و نداشتن چنگال است و در آبزیها به ماهیانى که فلس دارند، به آن تفصیلى که در کتب فقه آمده تفسیر کرده است .
و از این حیوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه براى غیر خدا ذبح شده را تحریم کرده ، و غرض در این تحریم این بوده که بشر بر طبق سنت فطرت زندگى کند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است ، و نیز فطرتا براى فکر صحیح و طبع مستقیم که از تجویز هر چیزى که نوعا ضرر دارد، و یا مورد نفرت طبع است امتناع مى ورزد، احترام قائل است .
2- چگونه اسلام ، کشتن حیوان را تجویز کرده با اینکه رحم و عاطفه آن را جایز نمى#
داند؟
فصل دوم : چطور اسلام کشتن حیوان را تجویز کرده با اینکه رحم و عاطفه آن را جائز نمى داند؟
چه بسا که این سوال به ذهن بعضى وارد شود، که حیوان نیز مانند انسان جان و شعور دارد، او نیز از عذاب ذبح رنج مى برد، و نمى خواهد نابود شود و بمیرد، و غریزه حب ذات که ما را وامى دارد به اینکه از هر مکروهى حذر نموده ، و از الم هر عذابى بگریزیم ، و از مرگ فرار کنیم ، همین غریره ما را وا مى دارد به اینکه نسبت به افراد همنوع خود همین احساس را داشته باشیم ، یعنى آنچه براى ما درد آور است براى افراد همنوع خود نپسندیم ، و آنچه براى خودمان دشوار است براى همنوع خود نیز دشوار بدانیم ، چون نفوس همه یک جورند.
و این مقیاس عینا در سایر انواع حیوان جریان دارد با این حال چگونه به خود اجازه دهیم که حیوانات را با شکنجه اى که خود از آن متالم مى شویم متاءلم سازیم ، و شیرینى زندگى آنها را مبدل به تلخى مرگ کنیم ، و از نعمت بقاء که شریفترین نعمت است محروم سازیم ؟ و با اینکه خداى سبحان ارحم الراحمین است ، او چرا چنین اجازه اى داده ؟ و رحمت واسعه اش جگونه با این تبعیض در مخلوقاتش مى سازد؟ که همه جانداران را فدائى و قربانى انسان بسازد؟.
جواب از این سوال در یک جمله کوتاه این است که اساس شرایع دین و زیر بناى آن حکمت و مصالح حقیقى است ، نه عواطف وهمى ، خداى تعالى در شرایعش حقائق و مصالح حقیقى را رعایت کرده ، نه عواطف را که منشاش وهم است .
اساس شرایع دین و زیربناى آن حکمت و مصالح حقیقتى است نه عواطف وهمى#
توضیح اینکه اگر خواننده محترم وضع زندگى موجوداتى که در دسترس او است به مقدار توانائیش مورد دقت قرار دهد، خواهد دید که هر موجودى در تکون و در بقایش تابع ناموس تحول است و مى فهمد که هیچ موجودى نیست ، مگر آنکه مى تواند به موجودى دیگر مت حول شود، و یا موجودى دیگر به صورت خود او متحول گردد، یا بدون واسطه و یا با واسطه و هیچ موجودى ممکن نیست به وجود آید مگر با معدوم شدن موجودى دیگر، و هیچ موجودى باقى نمى ماند مگر با فنا شدن موجودى دیگر، بنابراین عالم ماده عالم تبدیل و تبدل است ، و اگر بخواهى مى توانى بگوئى عالم آکل و ماءکول است ، (پیوسته موجودى موجوداتى دیگر را مى خورد و جزء وجود خود مى سازد).
مى بینید که موجودات مرکب زمینى از زمین و مواد آن مى خوردند و آن را جزء وجود خود مى نمایند، و به آن صورت مناسب با صورت خود و یا مخصوص به خود مى دهند و دوباره زمین خود آن موجود را مى خورد و فانى مى سازد.
گیاهان از زمین سر در مى آورند و با مواد زمینى تغذیه مى کنند، و از هوا استنشاق مى نمایند تا به حد رشد برسند، دوباره زمین آن گیاهان را مى خورد، و ساختمان آنها را که مرکب از اجزائى است تجزیه نموده ، اجزاى اصلى آنها را از یکدیگر جدا و به صورت عناصر اولیه در مى آورد، و مدام و پى در پى هر یک به دیگرى بر مى گردد زمین گیاه مى شود، و گیاه زمین مى شود.
قدمى فراتر مى گذاریم ، مى بینیم حیوان از گیاهان تغذیه مى کند آب و هوا را جزء بدن خود مى سازد، و بعضى از انواع حیوانات چون درندگان زمینى و هوائى حیوانات دیگر را مى خورند، و از گوشت آنها تغذیه مى کنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص که دارند چیز دیگرى نمى توانند بخورند، ولى کبوتران و گنجشگان با دانه هاى گیاهان تغذى مى کنند، و حشراتى امثال مگس و پشه و کک از خون انسان و سایر جانداران مى مکند، و همچنین انواع حیواناتى دیگر که غذاهائى دیگر دارند، و سرانجام همه آنها خوراک زمین مى شوند.
پس نظام تکوین و ناموس خلقت که حکومتى على الاطلاق و به پهناى همه عالم دارد، تنها حاکمى است که حکم تغذى را معین کرده ، موجودى را محکوم به خوردن گیاه ، و موجودى دیگر را محکوم به خوردن گوشت ، و یکى دیگر را به خوردن دانه ، و چهارمى را به خوردن خون کرده ، و آنگاه اجزاى وجود را به تبعیت از حکمش هدایت نموده است ، و نیز او تنها حاکمى است که خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گیاهان و نباتات کرده ، پیشاپیش همه جهازها که به وى داده دندانهائى است که در فضاى دهان او به ردیف چیده ، چند عدد آن براى بریدن ، چند عدد براى شکستن ، و گاز گرفتن ، و آسیاب کردن که اولى را ثنائیات ، دندان جلو، و دومى را رباعیات ، و سومى را انیاب ( دندان نیش ) و چهارمى را طواحن ( دندان آسیاب یا کرسى ) مى نامیم ، و همین خود دلیل بر این است که انسان گوشتخوار تنها نیست ، و گرنه مانند درندگان بى نیاز از دندانهاى کرسى طواحن بود، و علف خوار تنها نیز نیست ، و گرنه مانند گاو و گوسفند بى نیاز از ثنایا و انیاب بود، پس چون هر دو نوع دندان را دارد، مى فهمیم که انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار.
قدمى به عقب تر از دندانها به مرحله دوم از جهاز گوارش مى گذاریم ، مى بینیم قوه چشائى ذائقه انسان تنها از گیاهان لذت و نفرت ندارد، بلکه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخیص مى دهد، و از خوب آنها لذت مى برد، در حالى که گوسفند چنین تشخیص نسبت به گوشت ، و گرگ چنین تشخیص نسبت به گیاهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او مى پردازیم ، مى بینیم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد، و به خوبى آن را هضم مى کند، همه اینها هدایتى است تکوینى و حکمى است که در خلقت مى باشد، که تو انسان حق دارى گوسفند را مثلا ذبح کنى ، و از گوشت آن ارتزاق نمائى ، آرى ممکن نیست بین هدایت تکوین و حکم عملى آن فرق بگذاریم ، هدایتش را بپذیریم و تسلیم آن بشویم ، ولى حکم اباحه اش را منکر شویم .
اسلام هم همانطور که بارها گفته شد دین فطرى است همى به جز احیاء آثار فطرت که در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد، و چون چنین است به جز این نمى توانسته حکم کند، که خوردن گوشت پاره اى حیوانات حلال است ، زیرا این حکم شرعى در اسلام مطابق است ، با حکم اباحه اى تکوینى .
اسلام همانطور که با تشریع خود این حکم فطرى را زنده کرده ، احکام دیگرى را که واضع تکوین وضع کرده نیز زنده کرده است ، وآن احکامى است که قبلا ذکر شد، گفتیم با موانعى از بى بند و بارى در حکم تغذى منع کرده ، یکى از آن موانع حکم عقل است که اجتناب از خوردن هر گوشتى که ضرر جسمى یا روحى دارد را واجب دانسته ، مانع دیگر، حکم عواطف است ، که از خوردن هر گوشتى که طبیعت بشر مستقیم الفطره آن را پلید مى داند نهى کرده ، و ریشه هاى این دو حکم نیز به تصرفى از تکوین بر مى گردد، اسلام هم این دو حکم را معتبر شمرده ، هر گوشتى که به نمو جسم ضرر برساند را حرام کرده ، همچنانکه هر گوشتى که به مصالح مجتمع انسانى لطمه بزند را تحریم نموده ، مانند (گوشت گوسفند یا شترى که براى غیر خدا قربانى شود)، و یا از طریق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد، و نیز گوشت هر حیوانى که طبیعت بشر آن را پلید مى داند، را تحریم کرده است .
رافت و رحمت از مواهب خلقت است ، ولى تکوین آن را حاکم على الاطلاق قرار نداده#
و اما اینکه گفتند حس راءفت و رحمت با کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها نمى سازد، جوابش این است که آرى هیچ شکى نیست که رحمت خود موهبتى است لطیف ، و تکوینى ، که خداى تعالى آن را در فطرت انسان و بسیارى از حیوانات که تاکنون به وضع آنها آشنا شده ایم به ودیعه نهاده ، الا اینکه چنان هم نیست که تکوین حس رحمت را حاکم على الاطلاق بر امور قرار داده باشد ، و در هیچ صورتى مخالفت آن را جائز نداند، و اطاعتش را بطور مطلق و در همه جا لازم بشمارد، خوب وقتى تکوین خودش رحمت را بطور مطلق و همه جا استعمال نمى کند ما چرا مجبور باشیم او را در همه امور حاکم قرار دهیم ، دلیل اینکه تکوین رحمت را بطور مطلق استعمال نمى کند وجود دردها و بیماریها و مصائب و انواع عذابها است .
از سوى دیگر این صفت یعنى صفت رحمت اگر در حیوانات بطور مطلق خوب و نعمت باشد در خصوص انسان چنین نیست ، یعنى مانند عدالت بدون قید و شرط و بطور على الاطلاق فضیلت نیست ، چون اگر اینطور بود مواخذه ظالم به جرم اینکه ظلم کرده ، و مجازات مجرم به خاطر اینکه مرتکب جرم شده درست نبود و حتى زدن یک سیلى به قاتل جنایتکار صحیح نبود، زیرا با ترحم منافات دارد و همچنین انتقام گرفتن از متجاوز، و به مقدار تعدى او تعدى کردن درست نبود، و حال اگر ظالم و مجرم و جانى و متجاوز را به حال خود واگذاریم دنیا و مردم دنیا تباه مى شوند.
و با این حال اسلام امر رحمت را بدان جهت که یکى از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته ، بلکه دستور داده که رحمت عمومى گسترش داده شود، و از اینکه حیوانى را بزنند نهى کرده ، و حتى زدن حیوانى را که مى خواهند ذبح کنند منع نموده ، و دستور اکید داده مادام که حیوان ذبح شده جانش بیرون نیامده اعضائش را قطع و پوستش را نکنند، و تحریم منخنقه و موقوذه از همین باب است ، و نیز نهى کرده از اینکه حیوانى را پیش روى حیوان دیگرى مثل آن ذبح کنند، و براى ذبح کردن حیوان راحت ترین و ملایم ترین وضع را مقرر فرموده ، و آن بریدن چهار رگ گردن او است ، (دو تا لوله خون و یک لوله تنفس و یک لوله غذا)، و نیز دستور فرموده حیوانى را که قرار است ذبح شود آب در اختیارش بگذارید، و از این قبیل احکام دیگرى که تفصیل آنها در کتب فقه آمده است .
و با همه اینها اسلام دین تعقل است ، نه دین عاطفه ، و در هیچ یک از شرایعش عاطفه را بر احکام عقلى که اصلاح گر نظام مجتمع بشرى است مقدم نداشته ، و از احکام عاطفه تنها آن احکامى را معتبر شمرده که عقل آن را معتبر شمرده است ، که برگشت آن نیز به پیروى حکم عقل است . و اما اینکه گفتند رحمت الهى چگونه با تشریع حکم تزکیه و ذبح حیوانات سازگار است ؟ با اینکه خداى تعالى ارحم الراحمین است ، جوابش اینست که این شبهه از خلط میان رحمت و رقت قلب ناشى شده است ، آنچه در خداى تعالى است رحمت است نه رقت قلب ، که تاثر شعورى خاص است در انسان که باعث مى شود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحوم تلطف و مهربانى کند، و این خود صفتى است جسمانى و مادى که خداى تعالى از داشتن آن متعالى است ، تعالى اللّه عن ذلک علوا کبیرا و اما رحمت در خداى تعالى معنایش افاضه خیر بر مستحق خیر است ، آن هم به مقدارى که استحقاق آن را دارد، و به همین جهت بسا مى شود که عذاب را رحمت خدا و به عکس رحمت او را عذاب تشخیص مى دهیم ، همچنانکه تشریع حکم تذکیه حیوانات را براى حیوانات عذاب مى پنداریم ، پس این فکر را باید از مغز بیرون کرد که احکام الهى باید بر طبق تشخیص ما که ناشى از عواطف کاذبه بشرى است ، بوده باشد، و مصالح تدبیر در عالم تشریع را بخاطر اینگونه امور باطل ساخته ، و یا در اینکه شرایعش را مطابق با واقعیات تشریع کرده باشد مسامحه کند.
پس از همه مطالب گذشته این معنا روشن گردید که اسلام در تجویز خوردن گوشت حیوانات و همچنین در جزئیات و قید و شرطهائى که در این تجویز رعایت نموده امر فطرت را حکایت کرده ، فطرتى که خداى تعالى بشر را بر آن فطرت خلق کرده ، ( فطرة اللّه التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ) .
3- چرا اسلام حلیت گوشت را مبنى بر تذکیه نموده است ؟#
توضیح سوال اینکه ما پذیرفتیم که خلقت بشر طورى است که هم مجهز به جهاز گیاه خوارى است ، و هم جهاز گوشتخوارى ، و فطرت و خلقت گوشتخوارى را براى انسان جائز مى داند، و بدنبال این حکم فطرت ، اسلام هم که شرایعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جائز دانسته ، لیکن این سوال پیش مى آید که چرا اسلام به خوردن گوشت حیواناتى که خودشان مى میرند اکتفا نکرد، با اینکه اگر اکتفا کرده بود مسلمین هم گوشت مى خوردند، وهم کارد بدست نمى گرفتند، و با کمال بى رحمى حیوانى را سر نمى بریدند، در نتیجه عواطف و رحمتشان جریحه دار نمى شد؟
جواب این سوال از بیاناتى که در فصل دوم گذشت روشن گردید، چون در آنجا گفتیم رحمت به معناى رقت قلب واجب الاتباع نیست ، و عقل پیروى آن را لازم نمى داند، بلکه پیروى از آن را باعث ابطال بسیارى از احکام حقوقى و جزائى مى داند، و خواننده عزیز توجه فرمود که اسلام در عین اینکه احکامش را تابع مصالح و مفاسد واقعى قرار داده ، نه تابع عواطف ، مع ذلک در بکار بردن رحمت به آن مقدار که ممکن و معقول بوده از هیچ کوششى فروگذار نکرده ، هم مصالح واقعى را احراز نموده ، و هم ملکه رحمت را در بین نوع بشر حفظ کرده .
علاوه بر اینکه (همه مى دانیم بیشتر گاو و گوسفند و شترانى که مى میرند علت مرگشان بیمارى هائى است که اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بیماریها مبتلا مى گردند)، و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر مى شود، و این خود خلاف رحمت است ، و اگر بشر را محکوم مى کرد به اینکه تنها از گوشت حیوانى بخورد که مثلا از کوه پرت شده ، آنوقت میبایستى همه افراد بشر دور دنیا بچرخند ببینند کجا حیوانى از کوه پرت شده است ، و این براى بشر حکمى حرجى و خلاف رحمت است .
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتى درباره شاءن نزول جمله : ( و لا امین البیت الحرام#
)
در تفسیر عیاشى از عکرمه از ابن عباس روایت کرده که گفت : آیه شریفه : ( یا ایها الذین آمنوا ) در هیچ جاى قرآن نازل نشده مگر آنکه امیر آن و شریف آن على (علیه السلام ) است ، خداى تعالى اصحاب محمد (صلى اللّه علیه و آله ) را در بسیارى از موارد قرآن مورد عتاب و ملامت قرار داده ، ولى على (علیه السلام ) را جز بخیر یاد نفرموده .
مولف : در تفسیر برهان از موفق بن احمد از عکرمه روایت کرده که او نظیر این حدیث را تا جمله ( امیر آن و شریفش على است ) از ابن عباس روایت نموده است ، و در نقل او بقیه حدیث نیامده .
عیاشى نیز آن را از عکرمه روایت کرده ، و ما در سابق آن را از درالمنثور نقل کردیم ، و در بعضى از روایات امام رضا (علیه السلام ) آمده که فرمود: در قرآن در هیچ جائى جمله : ( یا ایها الذین آمنوا ) نیامده ، مگر آنکه در حق ما نازل شده است ، و این روایات از باب تطبیق کلى بر روشن ترین مصداق آن است ، و یا از باب باطن قرآن است .
و در همان کتاب است که عبد اللّه بن سنان گفته : من از امام صادق (علیه السلام ) از آیه شریفه : ( یاایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود ) پرسیدم ، فرمود: منظور از عقود همه پیمانها است ) .
مولف : قمى نیز این مطلب را از آنجناب در تفسیر خود نقل کرده است .
و در تهذیب با ذکر سند از محمد بن مسلم روایت کرده که گفت : من از امام باقر و یاامام صادق (علیهما السلام ) از کلام خداى عزوجل که مى فرماید: ( احلت لکم بهیمه الانعام ) پرسیدم ، فرمود جنین حیوانات که در شکم مادرند و هنوز متولد نشده اند، درصورتى که کرک و مو در آورده باشند زکاتشان زکات مادرشان است ، (یعنى همینکه مادرش را ذبح کنند آن جنین نیز ذبح شده است ) و این جمله از کلام خداى تعالى به هر معنا که منظور خداى تعالى باشد شامل جنین حیوانات نیز مى شود.
مولف : این حدیث در کافى و فقیه نیز از آنجناب و از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهما السلام ) روایت شده ، عیاشى نیز این معنا را در تفسیر خود از محمد بن مسلم از یکى از آن دو بزرگوار و به سندى دیگر از زراره از امام صادق (علیه السلام ) نقل کرده ، و قمى آن را در تفسیر خود و صاحب مجمع از امام ابى جعفر (باقر) و امام صادق (علیهما السلام ) نقل کرده اند.
روایاتى درباره شان نزول جمله : ( ولا امین البیت الحرام#
)
و در تفسیر قمى در ذیل آیه : ( یا ایها الذین آمنوا لا تحلوا شعائر اللّه ... ) آمده که منظور از شعائر خدا احرام و طواف و نماز خواندن در مقام ابراهیم ، و سعى بین صفا و مروه ، و بطور کلى همه مراسم حج است و یکى از آن مراسم این است که اگر کسى حیوانى به نیت قربانى کردن همراه خود حرکت دهد، آن را اشعار کند، یعنى کوهان شتر را خون آلود کند ویا پوست آن را کنده ، و یا لنگه کفشى به گردنش بیاویزد، تا مردم همه بشناسند که این حیوان قربانى است ، و اگر فرار کرد و گم شد کسى متعرض آن نشود، این مراسم را شعائر مى خوانند، به این مناسبت که با خونین کردن کوهان شتر و آن دیگر مراسم ، اشعار و اعلام مى دارند که این حیوان قربانى است تا آن را بشناسند.
و اینکه فرمود: ( و لا الشهر الحرام ) منظور ماه ذى الحجه است ، که یکى از ماههاى حرام است ، و منظور از هدى در جمله : ( و لا الهدى ) آن قربانى است که محرم بعد از احرام بستن با خود حرکت مى دهد، و در معناى کلمه قلائد در جمله و ( لا القلائد ) فرمود: منظور این است که زائر بیت اللّه لنگه کفشى را که در آن کفش نماز خوانده به گردن آن حیوان بیاویزد، و در معناى جمله : ( و لا آمین البیت الحرام ) فرمود یعنى کسانى که به قصد حج خانه خدا حرکت مى کند.
و در مجمع البیان گفته امام ابو جعفر باقر (علیه السلام ) فرموده این آیه در باره مردى از قبیله بنى ربیعه که نامش حطم بوده نازل شده .
و اضافه کرده که سدى گفته است حطم بن هند بکرى به قصد دیدار رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله ) براه افتاد، و همراهان خود و مرکب خود را خارج مدینه اطراق داد، و خود به تنهائى خدمت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) آمد، و عرضه داشت : به چه چیز دعوت مى کنى ، از سوى دیگر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) قبلا به اصحاب خود پیشگوئى کرده بود که امروز مردى از بنى ربیعه بر شما وارد مى شود که با زبان شیطان سخن مى گوید، و چون رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) پاسـخ وى را داد که من به چه چیز دعوت مى کنم ، آن مرد گفت : پس مرا مهلت بده تا با همراهانم مشورت کنم ،
شاید بعد از مشورت به اسلام درآیم ، این حرف را گفت و بیرون شد، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به اصحابش فرمود: با چهره کافرى داخل و با نقشه نیرنگى بیرون رفت ، حطم در سر راه خود به گله اى از گله هاى مدینه بر خورد، و آن را به پیش انداخت و با خود برد، و در راه این رجز را مى خواند.
قدلفهااللیل بسواق حطم -----لیس براعى ابل ولاغنم ولابجزارعلى ظهروضم ----- باتوانیاماوابن هندلم ینم
بات یقاسیهاغلام کالزلم ------ خدلج الساقین ممسوح القدم
یعنى حطم بدست یک چوپان ، رمه اهل مدینه را سینه کرد، و گر نه خودش نه چوپانى شتر کرده و نه شبانى گوسفند و نه قصابى نموده ، و گوشت بر روى ساطور قطعه قطعه پاسـخ کرده ، صاحبان رمه شب را به خواب بسر بردند، ولى پسر هند نخوابید، شب را بسر برد در حالى که نوکرى تیز پاى چون تیر، زحمت چراندن رمه را به عهده داشت ، غلامى با ساق باریک و پائى بدون گودى .
آنگاه در سال بعد به قصد زیارت حج براه افتاد، در حالى که قربانى خود را با لنگه کفش علامت گذارى کرده بود، رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) خواست تا او را به حضور خود بطلبد، این آیه نازل شد: ( و لا آمین البیت الحرام )
صاحب مجمع اضافه کرده که ابن زید گفته است این آیه در روز فت ح در باره مردمى از مشرکین نازل شد، که قصد خانه خدا داشتند، ولى بعد از عمره از احرام در آمدند، تا بتوانند از راه شکار فضل خدا که همان رزق اوست بدست آورند، مسلمانان اظهار کردند که اى رسول خدا این مردم نیز مانند مردم مکه مشرکند، اجازه بده بر آنان حمله ببریم ، در پاسـخشان این آیه نازل شد.
مولف : طبرى داستان اول را از سدى و عکرمه نقل کرده ، و داستان دوم را از ابن زید آورده ، و سیوطى در درالمنثور دومى را از ابن ابى حاتم از زید بن اسلم نقل کرده ، و در نقل او آمده که این جریان در روز حدیبیه اتفاق افتاده ، و لیکن هیچیک از این دو قصه با آنچه نزد اهل نقل و مفسرین مسلم است نمى سازد، چون این دو طائفه مسلم دانسته اند که سوره مائده در حجه الوداع نازل شده ، و اگر این دو داستان درست باشد باید آیه :
( انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا ) و آیه : ( فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموهم ) ، قبل از آیه مورد بحث : ( و لا آمین البیت الحرام ) نازل شده باشد، و در صورت دیگر، معنا ندارد که بعد از آن حکم به قتل ، و دستور به اینکه نزدیک مسجد الحرام نشوند، بفرماید: متعرض مشرک ین که قصد خانه خدا دارند مشوید ) .
و شاید اشکالى که در این دو داستان و امثال آن بوده باعث شده که ابن عباس و مجاهد و قتاده و ضحاک بطورى که نقل شده بگویند: آیه : ( و لا آمین البیت الحرام ) به وسیله آیه پنجم و بیست و هشتم از سوره برائت نسخ شده است ، و داستان نسخ در تفسیر قمى نیز آمده ، و از ظاهر آن بر مى آید که روایتى بوده باشد نه گفتار خود قمى .
و با همه این احوال و اقوال یک نکته همه آنها را باطل مى سازد، و آن این است که سوره مائده بعد از سوره برائت نازل شده ، ازطرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز روایاتى رسیده ، که در سوره مائده ناسخ هست ولى منسوخ نیست ، از این روایات هم که بگذریم جمله : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) صریح در این است که با نزول سوره مائده دین خدا کامل شده ، و این تصریح با اینکه بعضى از آیات آن نسخ شود نمى سازد.
و بنابراین مفاد جمله : ( و لا آمین البیت الحرام ) به منزله اجمالى است که جمله بعدى آن که مى فرماید: ( و لا یجرمنکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا... ) ، آن را تفسیر و شرح مى کند، و مى فرماید: اگر مشرکین قبلا متعرض شما شدند و یا از زیارت شما جلوگیرى کردند شما ب خاطر کینه توزى و از در انتقام متعرض آنها که قصد خانه خدا دارند مشوید، و با تعرض خود نسبت به آنها و کشتن و آزارشان حرمت خانه خدا را از بین نبرید، بلکه همواره بر بر و تقوا یکدیگر را کمک کنید.
روایاتى درباره معنى ( نیکى#
) و ( اثم )
درذیل جمله ( تعاونوا على البر و التقوى ...#
)
و در درالمنثور است که احمد وعبد بن حمید در تفسیر این آیه یعنى جمله : ( و تعاونوا على البر... ) ، و بخارى در تاریخ خود از وابصه روایت کرده اند که گفت : من به حضور رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) رسیدم ، و تصمیم داشتم در سوال از خوبیها و بدیها چیزى را فروگذار نکنم ، ولى خود آنجناب فرمود: اى وابصه آیا مى خواهى به تو خبر دهم که به چه منظور آمده اى ، و آمده اى تا چه چیرهائى بپرسى ؟ خودت مى گوئى یا من خبرت دهم ، عرضه داشتم : یا رسول اللّه شما بفرمائید، فرمود: تو آمده اى از خوبیها و بدیها بپرسى ، آنگاه از انگشتان دستش سه انگشت را جمع کرد، و با آنها پى در پى به سینه من مى زد، و مى فرمود: اى وابصه از این قلبت بپرس ، از این قلبت بپرس ، بر و خوبى هر آن چیزى است که قلب تو نسبت به آن آرامش یابد، برآن چیزى است که نفس تو بدان آرامش یابد، و گناه آن عملى است که در دل اضطراب و نگرانى ایجاد کند، هر چند که مردم یکى پس از دیگرى حکم به درستى آن عمل کنند.
و در همان کتاب است که احمد، و عبد بن حمید، و ابن حبان ، و طبرانى ، و حاکم (وى حدیث را صحیح دانسته )، و بیهقى از ابى امامه روایت کرده اند که گفت : مردى از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) پرسید اثم گناه چیست ؟ فرمود: خیالهاى باطلى که به دل وارد مى شود، پرسید: حال بفرما ایمان چیست ؟ فرمود: این که آدمى از کار زشتش بدش آید، و کار نیکش خرسندش سازد، و کسى که چنین است از مؤ منین است .
و در همان کتابست که ابن ابى شیبه و احمد و بخارى در کتاب ( الادب ) و مسلم و ترمذى و حاکم و بیهقى در کتاب الشعب از نواس بن سمعان روایت آورده اند که گفت : شخصى از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) پرسید: بر و اثم به چه معنا است ؟ فرمود: بر به معناى حسن خلق ، و اثم به معناى هر خیالى است که در دلت وارد شود، خیالى که اگر مرتکب شدى دوست دارى مردم آگاه نشوند، و اگر مردم خبردار شوند ناراحت شوى .
مولف : این روایات بطورى که ملاحظه مى کنید از آیه شریفه : ( و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها ) خبر مى دهد، موید این روایات معنائى است که ما در گذشته براى اثم کردیم .
و در مجمع البیان گفته : مفسرین در معناى جمله : ( و لا آمین البیت الحرام ) اختلاف کرده اند بعضى گفته اند: این دستور به وسیله آیه : ( اقتلوا المشرکین حیث وجد تموهم ) نسخ شده ، (نقل از اکثر مفسرین ) بعضى دیگر گفته اند از این سوره یعنى سوره مائده و از این آیه هیچ حکمى نسخ نشده ، براى اینکه مى دانیم که بر مسلمانان جائز نبوده که ابتداء با مشرکین قتال کنند، مگر آنکه قبلا خود مشرکین قتال را آغاز کرده باشند، آنگاه گفته است : این قول از امام ابى جعفر (علیه السلام ) روایت شده .
روایاتى در ذیل آیه مربوط به گوشت هاى حرام و استقسام به ازلام#
و در کتاب فقیه به سند خود از ابان بن تغلب از امام جعفر بن محمد بن على الباقر (صلوات اللّه علیهما) روایت کرده که فرمود: میته و خون و گوشت خوک معروف است ، احتیاجى به بیان ندارد، اما ( ما اهل لغیر اللّه ) عبارت است از هر حیوانى که در پاى بتى ذبح شود، و اما منخنقه یعنى حیوان خفه شده با اینکه یکى از افراد میته است بدین جهت نام برده شده که مجوس را رسم چنین بود که حیوان سر بریده را نمى خوردند و به جاى آن مردار را مى خوردند و براى مردار کردن حیوانات از قبیل گاو و گوسفند آنها را خفه مى کردند، تا بمیرد آن وقت گوشت آنها را مى خوردند.
و همچنین موقوذه را که یکى دیگر از مصادیق میته است ، از این جهت نام برده که مجوس دست و پاى حیوان را مى بستند، و آنقدر مى زدند تا بمیرد، وقتى به کلى بى جان مى شد آن را مى خوردند و نیز متردیه که آن نیز رسم مجوس بود، چشم حیوان را مى بستند، و آن را از بام پرت مى کردند، تا بمیرد، وقتى مى مرد گوشتش را مى خوردند، و نطیحه که آن نیز حیوانى بوده که به مرسوم مجوس به وسیله شاخ حیوانى دیگر مى مرده ، مثلا دو بز نر را به جنگ هم مى انداختند تا یکى در اثر ضربت شاخ دیگرى بمیرد، آنگاه آن را مى خوردند و نیز ما ( اکل السبع الا ما ذکیتم ) که مجوس نیم خورده درندگان چون گرگ و شیر و خرس را مى خوردند، و خداى عزوجل همه اینها را حرام کرد.
و اما عنوان ( و ما ذبح على النصب ) از رسوم مشرکین قریش بوده ، آنها درخت و سنگ را مى پرستیدند، و در پاى آنها گوسفند قربانى مى کردند، و نیز عنوان ( ان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق ) که اسلام آن را فسق خوانده چنین بوده ، که شترى را مورد تقسیم قرار داده ، آن را به ده سهم تقسیم مى کردند، که هر سهمى اسم خاصى داشته ، بعضى از سهم ها دو و یا بیشتر از دو جزء را مى برده ، و بعضى از سهم ها اصلا نمى برده ، و آن سهام چوبه هاى تیر را بدست کسى مى دادند تا بنام ده نفر خارج کند، هفت چوبه تیر نصیب داشته ، و سه چوبه آن نصیبى نداشته ، در نتیجه در چنین تقسیمى بعضى سهم بیشترى مى بردند و بعضى اصلا نمى بردند.
آن هفت چوبه تیرى که نصیب داشته عبارت بوده از: 1 فذ 2 توام 3 مسبل 4 نافس 5 حلس 6 رقیب 7 معلى ، به این ترتیب که اولى یک سهم از ده جزء شتر را، و دومى دو سهم و سومى سه سهم ، وچهارمى چهار سهم ، و پنجمى پنج سهم ، و ششمى شش سهم ، و هفتمى هفت سهم را مى برده .
و آن سه چوبه اى که سهم نمى برده 1 سفیح 2 منیح 3 وغد، بوده ، و سرمایه خریدن شتر به عهده همین سه نفرى مى افتاده که سهم نبرده اند و این خود نوعى قمار است ، و به همین جهت خداى تعالى آن را تحریم کرد.
مولف : تفسیرى که در این روایت براى منخنقه و موقوذه و متردیه شده جنبه بیان به وسیله مثال را دارد، نه اینکه معناى این کلمات تنها همین است که در روایات آمده ، به شهادت اینکه در روایت بعدى به معانى دیگر تفسیر شده ، و همچنین آمدن جمله : ( الا ما ذکیتم ) با جمله و ما ( اکل السبع ) و آمدن جمله : ( ذلکم فسق ) با جمله : ( و ان تستقسموا بالازلام ) معنایش این نیست که تنها نیم خورده درندگان اگر تذکیه شود حلال است و تنها استقسام به وسیله ازلام فسق است و غیر از آن هیچ عملى فسق نیست ، چنین دلالتى ندارد.
و در تفسیر عیاشى از عیوق بن قسوط از امام صادق (علیه السلام ) روایتى آمده که در معناى کلمه منخنقه فرموده : حیوانى که با طناب بسته شده باشد، و طناب آن را خفه کند، و ( موقوذه ) حیوانى است که از شدت بیمارى ، ناراحتى ذبح را احساس نکند، و دست و پائى نزند، و خونى از گردنش بیرون نیاید، و ( متردیه ) آن حیوانى است که از بالاى خانه و مثل آن پرت شود، و ( نطیحه ) آن حیوانى است که به هم جنس خود شاخ بزند.
و در همان کتاب از حسن بن على و شاء از ابى الحسن رضا (علیه السلام ) روایت آمده که گفت : از آنجناب شنیدم مى فرمود: متردیه و نطیحه و ( ما اکل السبع ) اگر هنوز جان داشته باشند، و تو بتوانى آنها را ذبح کنى گوشتش را بخور.
باز در همان کتاب از محمد بن عبد اللّه از بعضى اصحابش روایت کرده که گفت : به امام صادق (علیه السلام ) عرضه داشتم : فدایت شوم ، چرا خداى تعالى مردار و خون و گوشت خوک را تحریم کرد؟ فرمود: خداى تبارک و تعالى اگر اینها را بربندگانش تحریم و غیر اینها را حلال کرده ، از این بابت نبوده که خودش از محرمات بدش مى آمده ، و از آنچه حلال کرده خوشش مى آمده ، بلکه خداى تعالى که خلائق را پدید آورده مى داند چه چیرهائى براى ساختمان بدن آنان سودمند، و مایه قوام بدن آنان است ، آنها را حلال و مباح کرده ، تا به فضل و کرم خود مصالح آنان را تامین کرده باشد، و نیز مى داند چه چیرهائى براى ساختمان بدن آنان مضر است ایشان را از استعمال آن نهى کرده ، و آن چیرها را بر آنان تحریم نموده ، مگر در صورت اضطرار،یعنى در مواردى که ضرر استعمال نکردن محرمات بیش از ضرر استعمال آنها است ، آن را حلال کرده ، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بیشتر از آن استفاده کند.
امام سپس فرمود: و اما میته بدین جهت تحریم شده که احدى از آن نخورد، و نزدیکش نشود، مگر آنکه بدنش ضعیف و جسمش لاغر، و مغز استخوانش سست و نسلش قطع مى شود، و کسى که مردار مى خورد جز به مرگ ناگهانى نمى میرد.
و اما خوردن خون ، انسانها را چون سگ ، درنده و قسى القلب مى سازد و رافت و رحمت را کم مى کند، تا جائى که کشتن فرزند و پدر و مادر از او احت مال مى رود، و دوست و همنشین او نیز از خطر او ایمن نیست .
و اما حرمت گوشت خوک بدان جهت است که خداى تعالى در ادوار گذشته مردمى را به جرم گناهانى به صورت حیواناتى چون خوک و میمون و خرس و سایر مسوخات مسخ کرد، و آنگاه خوردن گوشت اینگونه حیوانات را تحریم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنیهاى خود نشمارند، و عقوبت گناهى را که باعث مسخ انسانهائى به صورت آن حیوان شد کوچک نشمارند.
و اما حرمت شراب به خاطر اثرى است که شراب دارد، و فسادى که در عقل و در اعضاى بدن مى گذارد، آنگاه فرمود: دائم الخمر مانند کسى است که بت مى پرستد، و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ایمان را از او مى برد، و مروتش را منهدم مى سازد، وادارش مى کند به اینکه هر گناهى چون قتل نفس ، و زنا را مرتکب شود، او حتى ایمن از این نیست که در حال مستى با محارم جمع شود، در حالى که خودش متوجه نباشد، که چه مى کند، و شراب ، کار نوشنده اش را به ارتکاب هر نوع شر و گناه مى کشاند.
بحث روایتی#
بحث روایتى دیگر (پیرامون نزول آیه ( الیوم اکملت لکم ... ) در خصوص ولایت على (ع) در روز غدیر خم)
در کتاب غایة المرام از کتاب فضائل على (علیه السلام ) و او از ابى الموید موفق بن احمد، و او از سید الحفاظ شهردار بن شیرویه ، فرزند شهردار دیلمى نقل کرده ، که وى از همدان نامه اى به من نوشت ، و در آن نوشته بود که ابوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس همدانى در نامه اش به من نوشت ، که عبداللّه بن اسحاق بغوى برایم حدیث کرده ، که حسین بن علیل غنوى برایم حدیث کرد، که محمد بن عبدالرحمان زراع برایم حدیث کرد، که قیس بن حفص برایم روایت کرد، که على بن الحسین برایم نقل کرد، که ابو هریره از ابى سعید خدرى برایم نقل کرد: که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در آن روزى که مردم را به جمع شدن در غدیر خم دعوت فرمود دستور داد زیر درختى را که در آنجا بود از خار و خاشاک بروبند، و آن روز روز پنجشنبه بود، همان روز بود که مردم را به سوى پیروى از على (علیه السلام ) دعوت نموده ، بازوى او را گرفت و بلند کرد، بطورى که مردم سفیدى زیر بغل آنجناب را دیدند، و این دو از یکدیگر جدا نشدند، تا آنکه آیه شریفه : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا ) نازل گردید، پس رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) به مژدگانى اینکه دین به حد کمال رسید، و نعمت خدا تمام شد، و پروردگار از رسالتش و از ولایت على راضى شده ، اللّه اکبر گفت ، و سپس گفت : ( اللّهم وال من والاه ، و عاد من عاداه ، و انصر من نصره ، و اخذل من خذله ) .
آنگاه حسان بن ثابت عرضه داشت : یا رسول اللّه آیا اجازه مى دهى چند شعر بسرایم ؟ فرمود بگو که همین ابیات را نیز خداى تعالى نازل مى کند، پس حسان بن ثابت این چند بیت را بسرود:
در روز غدیر پیامبرشان به بانگ بلند ندایشان در داد، غدیرى که در سرزمین خم قرار داشت ، و اى کاش مردم جهان بودند و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) را در حال ندا مى دیدند، که مى گفت : آیا من سرپرست و ولى شما هستم ؟ و مردم در پاسـخش بدون هیچ پرده پوشى گفتند معبود تو مولاى ما و خود تو ولى ما هستى ، و تو خواننده این شعر اگر در آنجا بودى حتى یک نفر هم مخالف نمى یافتى ، در این هنگام رو به على بن ابى طالب کرد، و فرمود: یا على برخیز که من تو را براى امامت و هدایت این خلق بعد از خودم شایسته دیدم .
و از کتاب ( نزول القرآن فى امیرالمؤ منین على بن ابیطالب ) تالیف حافظ ابى نعیم آمده که وى بعد از حذف سند از قیس بن ربیع از ابى هارون عبدى از ابى سعید خدرى نظیر این حدیث را نقل کرده ، با این تفاوت وى بعد از آن چهار بیت این دو بیت نیز آمده .
پس هر کس که من در زندگیم مولاى او بودم این على بن ابیطالب سرپرست او است ، پس هان اى مردم یاران او و دوستداران درست او باشید، و چون سخن رسول (صلى اللّه علیه وآله ) به اینجا رسید دست به دعا برداشت : که بارالها دوست بدار او را، و براى هر کس که على را دشمن بدارد دشمنى آشتى ناپذیر باش ، و در دشمنى با او کوتاهى مفرماى .
و نیز از کتاب ( نزول القرآن ) حدیثى بدون ذکر اوائل سند از على بن عامر از ابى الحجاف از اعمش از عضه روایت آورده که گفت این آیه شریفه یعنى آیه : ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک ) در باره على بن ابى طالب بر پیامبر نازل شد، و درهمین خصوص است که خداى تعالى مى فرماید: ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا ) .
و از ابراهیم بن محمد حموینى روایت آورده که گفت : شیخ تاج الدین ابو طالب على بن الحسین بن عثمان بن عبد اللّه خازن برایم گف ت : که مرا خبر داد امام برهان الدین ناصر بن ابى المکارم مطرزى ، (و بمن اجازه نقل آن را نیز بداد)، که خبر داد مرا امام اخطب خوارزم ابوالموید موفق بن احمد مکى خوارزمى ، و گفت : مرا خبر داد سید حفاظ در نامه اى که از همدان به من نوشت که مرا خبر داد رئیس ابوالفتح به وسیله نامه که ما را حدیث کرد استادمان عبداللّه بن اسحاق نبوى ، که ما را خبر داد استادمان حسن بن عقیل غنوى ، که ما را خبر داد محمد بن عبداللّه زراع که ما را خبر داد قیس بن حفص که گفت : مرا حدیث کرد على بن حسین عبدى از ابى هارون عبدى از ابى سعید خدرى که ... تا آخر حدیثى که قبلا نقل شد.
و نیز از حموینى از سید الحفاظ و ابو منصور شهردار بن شیرویه پسر شهردار دیلمى روایت کرده که گفت : استاد ما حسن بن احمدبن حسین حداد مقرى و حافظ از احمدبن عبداللّه بن احمد براى ما نقل کرد، که محمد بن احمد بن على براى ما خبر داد، که محمد بن عثمان بن ابى شیبه به ما خبر داد که یحیى حمانى به ما خبرداد و گفت : که قیس بن ربیع از ابى هارون عبدى از ابى سعید خدرى برایمان حدیث کرد که ...تا آخر حدیث اول .
آنگاه صاحب غایة المرام اضافه مى کند که حموینى دنبال این حدیث گفته است : این حدیث طرق بسیارى به ابى سعید سعد بن مالک خدرى انصارى دارد.
و همو از کتاب مناقب الفاخره ، تالیف سید رضى رحمه اللّه از محمد بن اسحاق از ابى جعفر از پدرش از جدش روایت کرده که گفت : بعد از آنکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از کار حجه الودا ع فارغ شد در مراجعت در سرزمینى که آن را ضوجان مى گفتند پیاده شد، و در آنجا بود که آیه شریفه : ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللّه یعصمک من الناس ) نازل شد، همینکه مصونیتش از شر و دشمنى مردم نازل شد، ندا در داد که : ( الصلوة جامعه مردم براى نماز جمع شوید مردم همه ،گردش جمع شدند، آنگاه فرمود: چه کسى نسبت به شما اختیاردارتر از خود شما است ؟ صداى گریه از همه جا برخاست ، و گفتند: خدا و رسولش ، پس آنگاه دست على بن ابیطالب را گرفت و فرمود: هر کس که من مولاى او بودم على مولاى او است ، بار الها دوست بدار کسى را که با او دوستى کند، و دشمن بدار کسى را که با او دشمنى کند، و یارى فرما کسى را که وى را یارى کند، و بى یاور بگذار کسى را که از یارى او دریغ نماید، براى اینکه او از من است ، و من از اویم ، و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسى ، با این تفاوت که بعد از من پیغمبرى نخواهد بود، و این یعنى ولایت على بن ابیطالب (علیه السلام ) آخرین فریضه اى بود که خداى تعالى بر امت محمد (صلى اللّه علیه و آله ) واجب کرد، و بعد از انجام این جریان بود که خداى عزوجل این آیه را نازل کرد: ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا )
ابى جعفر مى گوید: مردم همگى از رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) همه از واجبات دستورشان داده بود واجبات در نماز و روزه و زکات و حج قبول کرده بودند، لا جرم آن جناب را در این فریضه نیز تصدیق کردند.
ابن اسحاق مى گوید: من به ابى جعفر گفتم : این جریان در چه روزى واقع شد؟ گفت : شب نوزده از ماه ذى الحجه سال دهم هجرت ، و در نسخه برهان به جاى کلمه ( تسع ) کلمه ( سبع ) آمده ، یعنى هفده شب گذشته بود و در راه برگشتن آن جناب از حجه الوداع بود ، و بین این ماجرا و بین وفات رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) صد روز فاصله شد و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) (سمع و در نسخه برهان آمده : سمى ) نام دوازده نفر را در غدیر خم بر شمرد.
و از مناقب ابن المغازلى بعد از حذف اوائل سند از ابى هریره روایت کرده که گفت : هر کس روز هیجدهم ذى الحجه را روزه بگیرد خداى تعالى براى او ثواب شصت ماه روزه مى نویسد و آن روز روز غدیر خم است که در آن روز رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از مردم براى على بن ابیطالب بیعت گرفت ، وفرمود: هر کس که من مولاى اویم على مولاى او است ، بارالها دوست بدار هر کس را که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کسى را که با او دشمنى کند و یارى کن هر کسى را که او را یارى کند، پس عمر بن خطاب گفت ، بخ بخ لک یابن ابى طالب ، اصبحت مولاى و مولى کل مومن و مومنه ، مبارک باد مبارک باد بر تو اى پسر ابى طالب که مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ایمانى شدى ، در این هنگام بود که خداى تعالى آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت ... ) را نازل کرد.
و از مناقب ابن مردویه و از کتاب سرقات الشعر مرزبانى از ابى سعید خدرى نظیر آن روایتى که از خطیب نقل کرده بود را نقل کرده .
آیه ( الیوم ... ) شریفه جز مساله ولایت ، مساله دیگرى راتحمل نمى کند#
مولف : این دو حدیث را سیوطى هم در درالمنثور از ابى سعید و ابى هریره روایت کرده و گفته است که سند آنها ضعیف است ، چون روایاتى به طرقى بسیار نقل شده که منتهى به صحابه مى شود و اگر در آنها دقت شود از آن صحابه نیز منتهى مى شود به عمر بن خطاب و على بن ابیطالب و معاویه و سمره ، به این مضمون که آیه شریفه در روز عرفه از حجه الوداع که روز جمعه بود نازل شده و از آن میان روایتى که مورد اعتماد است آن روایت منقول از عمر بن خطاب است که درالمنثور آن را از حمیدى و عبد بن حمید و احمد و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن جریر و ابن منذر و ابن حبان و بیهقى (در کتاب سنن خود) همگى از طارق بن شهاب از عمر و نیز از ابن راهویه (در مسندش ) و از عبد بن حمید از ابى العالیه ، از عمر و نیز از ابن جریر، از قبیصه بن ابى ذویب ، از عمر و نیز از بزاز، از ابن عباس و ظاهرا ابن عباس از عمر روایت کرده اند.
حال که این معنا روشن شد که آیه شریفه در باره مساله ولایت نازل شده نه ضعف سند مضر به مطلب است و نه اختلاف روایات در تاریخ نزول آن ، اما مساله ضعف سند به فرضى که مسلم باشد - ضررى به متن آن در صورتى که موافق با کتاب خدا باشد نمى زند و ما در بیان سابق خود توضیح دادیم که مفاد آیه غیر مساله ولایت نمى تواند باشد و اگر به خاطر داشته باشید همه احتمالاتى که در مورد آیه داده اند ذکر کردیم و دیدید که همه آنها مورد اشکال بودند، تنها معناى صحیحى که آیه شریفه تحمل آن را داشت همین معنائى است که مفاد این دو روایت و امثال آن بیانگر آن است و چون در بین روایات تنها این دو روایت موافق کتاب است قهرا اخذ به آن دو متیقن است .
علاوه بر اینکه این احادیث که دلالت مى کند بر نزول آیه در خصوص مساله ولایت صرفنظر از اینکه منحصر به این دو روایت نیست بلکه بیش از بیست حدیث است که از طرق شیعه و سنى نقل شده ، ارتباطى با روایات وارده در شان نزول آیه شریفه : ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... ) دارد که آن روایات از پانزده حدیث بیشتر است و آنها را هم شیعه نقل کرده و هم سنى و همه این سى و پنج حدیث مربوط به داستان غدیر است که رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) فرمود: ( هر کس که من مولاى او بودم على مولاى اوست ) و خود این فرمایش حدیثى است متواتر و قطعى که جمع بسیارى از صحابه آن را نقل کرده و جمع بسیارى از علماى شیعه و سنى به متواتر بودن آن اعتراف نموده اند.
بررسى روایات دیگرى که آیه را به غیر مساله ولایت ربط مى دهند#
و این مطلب مورد اتفاق است : که جریان غدیر در مراجعت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از مکه به سوى مدینه اتفاق افتاده و این ولایت (اگر به خاطر فرار از قبول حق حمل بر شوخى و العیاذ باللّه بیهوده گوئى ساحت مقدس رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) نشود) خود فریضه اى است از فرائض دین مبین اسلام ، مانند دو فریضه تولى (دوست داشتن خدا و دوستان او) و تبرى (بیزارى جستن از دشمنان خدا و دشمنى با او) که قرآن کریم در آیاتى بسیار تصریح به آن فرموده و وقتى چنین باشد جائز نیست که اعلام و جعل واجب الهى متاخر از نزول آیه مربوط به آن باشد، بنابراین آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) باید بعد از واجب شدن ولایت نازل شده باشد و در نتیجه هر حدیثى که غیر این بگوید: اگر قابل توجیه نباشد قابل قبول نیست .
و اما روایاتى که سیوطى نقل کرده علاوه بر پاسـخى که به آن دادیم و گفتیم : هر روایتى که بر خلاف آن دو روایت باشد مخالف قرآن و غیر قابل قبول است پاسـخ دیگرى دارد که اینک آن را خاطرنشان مى سازیم توجه بفرمائید:
اگر آیه شریفه : ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ... ) را با بیانى که ما در معناى آن داریم و به زودى مى آید ان شاءاللّه و آیه شریفه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) را و نیز احادیث وارده از طرق شیعه و سنى در تفسیر این دو آیه و روایات متواتر غدیر را، مورد دقت قرار دهیم و همچنین اگر اوضاع داخلى مجتمع اسلامى اواخر عمر رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) را بررسى کنیم و مورد بحث عمیق قرار دهیم ،
یقین پیدا مى کنیم که امر ولایت قبل از روز غدیر به ایامى نازل شده و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) از اظهار این حکم نازل شده ، بدین جهت خود دارى مى کرده که مى ترسیده مردم آن را تحمل نکنند و نپذیرند و یا علیه آن سوء قصدى کنند و در نتیجه امر دعوت مختل شود (و مردم به خاطر این آخرین دعوت همه دعوت هاى دینى را رد نموده ، از دین مرتد شوند) به این منظور لایزال تبلیغ آن را تاخیر مى انداخته تا آنکه آیه شریفه : ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک ... ) نازل شد و آن جناب را از خطرى که احتمالش را مى داد تامین و مصونیت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز یعنى روز غدیر حکم مزبور را اعلام نمود.
و بنابراین مى توان احتمال داد که خداى تعالى قسمت عمده سوره مائده را که آیه ( الیوم اکملت لکم دینکم ) و توام با آن آیه ولایت را در روز عرفه نازل کرده باشد ولى رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم ) بیان ولایت را تا روز غدیر خم تاخیر انداخته باشد و اما خودش آن آیه را در همان روز عرفه تلاوت کرده باشد و اما اینکه در بعضى از روایات آمده که این سوره و یا خصوص آیه ولایت در روز غدیر خم نازل شده ، هیچ بعید نیست از این جهت باشد که مسلمانان در آن روز براى اولین بار آن آیه را شنیده باشند، چون روز غدیر خم روزى بود که حکم آیه به مردم ابلاغ شد، قهرا آیه این حکم نیز در آن روز به گوش مردم خورده .
و بنابراین پس بین روایات منافاتى نیست ، یعنى آنها که دلالت مى کنند بر نزول آیه در باره مساله ولایت و آنها که دلالت دارند بر نزول آیات در روز عرفه ، نظیر روایت عمر و على و معاویه و سمره با هم کمال سازش را دارند، زیرا تنافى در وقتى تحقق مى یابد که یک دسته از روایات بگویند: آیات در روز غدیر خم نازل شده و دسته دیگر دلالت کنند بر اینکه در روز عرفه نازل شده است .
و اما اینکه در روایات دسته دوم آمده بود که آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه دین خدا با حکم حج به کمال رسید و روایات دیگر نظیر آن ، در حقیقت راوى خواسته است فهم خود را ارائه بدهد نه اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) چنین چیزى را فرموده باشد، چون چنین سخنى با نقل قابل اعتماد از آن جناب به ما نرسیده ، خود قرآن کریم هم که چیزى در این باب نفرموده .
و اى بسا همین مطلب از روایتى که عیاشى آن رادر تفسیر خود از جعفر بن محمد بن محمد خزاعى از پدرش نقل کرده استفاده بشود، چون در آن روایت آمده که راوى گفت : من از امام صادق (علیه السلام ) شنیدم مى فرمود : بعد از آنکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) در روز عرفه که روز جمعه بود وارد عرفات شد، جبرئیل به نزدش آمد و عرضه داشت : خداى عزوجل سلامت رسانده ، مى فرمایدت که به امتت بگو: ( الیوم اکملت لکم دینکم ) امروز دین شما را با ولایت على بن ابیطالب کامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برایتان دینى مرضى کردم و دیگر بعد از این چیزى بر شما نازل نخواهم کرد.
آرى قبلا نماز و زکات و روزه و حج را نازل کرده بودم و این فریضه پنجمى است که بر شما نازل نمودم و آن فرائض دیگر را از شما قبول نمى کنم مگر با داشتن این پنجمى (یعنى نماز و روزه و حج و زکات را از شما نمى پذیرم مگر با داشتن ولایت على (علیه السلام ).
عمر اکمال دین را متوجه نشده است#
علاوه بر اینکه در آن روایاتى که از عمر نقل شده که گفته است : آیه مورد بحث روز عرفه نازل شده ، اشکال دیگرى وارد است و آن این است که گویا عمر معناى اکمال دین را متوجه نشده ، آن را عبارت دانسته از غلبه مسلمین بر کفار واینکه در روز عرفه آن سال زائران خانه خدا یکپارچه مسلمان بودند و کفر در آنجا راه نداشت ، چون در همه آن روایات که از وى نقل شده آمده که بعضى از اهل کتاب (و در بعضى از آن نقل ها آمده که آن اهل کتاب کعب بوده ) به عمر گفت : در قرآن آیه اى است که اگر مثل آن آیه بر ما یهودیان نازل شده بود ما آن روز را جشن و روز عید مى گرفتیم و آن آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ... ) است عمر در پاسـخ گفت : به خدا سوگند من مى دانم آن روز را آن روز روز عرفه از سال حجه الوداع بود.
و در این روایت به عبارتى که در نقل ابن راهویه و عبدالحمید از ابى العالیه آمده ، چنین بر مى خوریم ، اصحاب نزد عمر بودند که سخن از این آیه به میان آمد، مردى از اهل کتاب گفت : اگر ما مى دانستیم این آیه در چه روزى نازل شده ، آن روز را عید مى گرفتیم ، عمر گفت : سپاس و حمد خدائى را که آن روز را و روز بعدش را براى ما عید قرار داد، چون این آیه در روز عرفه نازل شد که فرداى آن عید قربان است و خداى تعالى امر را براى ما به کمال رساند و ما فهمیدیم که امر بعد از این رو به نقصان مى گذارد.
و این جمله آخر روایت به شکل دیگر نیز نقل شده : که درالمنثور از ابن ابى شیبه و ابن جریر از عنتره روایت مى کند که گفت : وقتى آیه ( الیوم اکملت لکم دینکم ) نازل شد که اتفاقا آن روز، روز حج اکبر نیز بود،عمر گریه کرد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) پرسید: سبب گریه تو چیست ؟ عرضه داشت : (گریه ام براى این است که دین ما رو به زیادت داشت و هر روز حکمى جدید نازل مى شد و جمعیتى جدید به اسلام در مى آمد) ولى امروز که وحى آمد دین کامل شد، فهمیدیم که امر از این به بعد رو به نقصان مى گذارد چون هیچ چیزى به کمال خود نمى رسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان مى رود، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) فرمود: درست است .
و نظیر این روایت ، روایت دیگرى است که به وجهى شبیه به روایت قبل است و سیوطى در درالمنثور آن را از احمد از علقمه بن عبد اللّه مزنى نقل کرده ، علقمه گفته است : مردى برایم حدیث کرد که من در مجلس عمر بن خطاب بودم ، عمر رو کرد به مردى از حاضران و پرسید: تو از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) چگونه شنیدى که اسلام را توصیف کرده باشد؟ آن مرد گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله ) شنیدم مى فرمود: اسلام در آغاز مانند شتر خردسال بود و سپس مانند شتر دوساله شد و آنگاه چهارساله و شش ساله و در آخر به کمال نیرومندى مى رسد، عمر گفت : بله ، ولى این را هم باید دانست که بعد از نیرومندى اول رو به نقصان نهادن است .
مراد از کمال دین و تمامیت نعمت با توجه به این روایات#
خوب خواننده محترم توجه دارد که این روایات همه در صدد این هستند که به مردم بفهمانند معناى نازل شدن آیه در روز عرفه سال حجه الوداع این است که مردم متوجه شوکت دین بشوند و آن جمعیت یکپارچه را که در موسم حج مشاهده مى کنند که حتى یک مشرک در بین آنان نیست ، سر سرى نپنداشته ، از کنار آن بى تفاوت نگذرند بلکه متوجه باشند که این همان اکمال دین و اتمام نعمت است که آیه شریفه به آن اشاره مى کند، بله نعمت خدا در آن روز تمام شد، چون محیط مکه از شرک خالص گردید و محض و حالص براى مسلمین شد و دین خدا به کمال رسید، چون در آن روز غیر از دین مسلمانان هیچ دین دیگرى در آن روز در مکه وجود نداشت و مسلمانان در آن روز هیچ ترسى از کفار نداشته اند.
و به عبارتى دیگر مراد از کمال دین و تمامیت نعمت ، کمال و تمامیت آن ظواهر دینى و مراسمى است که مسلمانان در دست داشتند و بدون ترس و واهمه از دشمن ، آن مراسم را انجام داده و آن ظواهر را عملى کردند، بدون اینکه یک نفر از کفار در بینشان باشد، این است مراد از کمال و تمامیت دین ، نه کمال شرایع و معارف احکامى که به تدریج از ناحیه خداى تعالى تشریع مى شد و همچنین مراد از اسلام ظاهر موجود از اسلام است که مسلمانان آن روز به خاطر همان ظاهر مسلمان خوانده مى شدند و تو خواننده مى توانى اینطور بگوئى که هدف این روایات این است که به مردم تفهیم کند که مراد از دین ، صورت دین است صورتى که در اعمال مسلمانان مشاهده مى شود و معلوم است که دین به این معنا بعد از زیاد شدن رو به نقصان مى گذارد.
و اما کلیات معارف و احکام تشریع شده از ناحیه خدا نقصان پذیر نیست وقتى خداى تعالى کار خود را کرد و آخرین حکم دین را نازل کرد، دین به کمال خود رسیده و دیگر ناقص نمى شود، پس اینکه عمر در روایت عنتره گفت : ( چون هیچ چیزى به کمال خود نمى رسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان مى رود ) ، نمى تواند منظورش از دین این معارف باشد بلکه همانطور که گفتیم : منظورش مراسم ظاهرى دین است که مانند هر چیز دیگرى به تبع تحولاتى که در عالم رخ مى دهد متحول مى شود، مانند تاریخ و اجتماع و اما دین ، محکوم به امثال این سنت ها و نوامیس جارى در عالم نمى شود مگر به نظرآن کسى که اصلا براى دین معنائى جز سنت اجتماعى قائل نیست . بله به نظر او، دین هم مانند سایر سنت هاى اجتماعى دستخوش حوادث مى گردد.
اشکالاتى که بر قول به اینکه مراد از اکمال دین و اتمام نعمت ،کمال و تمام ظاهرى مى باشد، وارد است#
حال که اشکال این روایات روشن شد، مى گوئیم : چند اشکال به این نظریه وارد است : اول اینکه آن معنائى که عمر براى اکمال دین کرد نمى تواند مصداق و منظور آیه : ( اکملت لکم دینکم ... ) باشد، زیرا در سابق (آنجا که اقوال مفسرین را در اینکه منظور از اکمال دین چیست ؟ نقل کردیم )، اشکالهائى را که بر این قول متوجه بود آوردیم .
دوم اینکه چگونه ممکن است خداى تعالى دین را به خاطر صرف ظاهرش و اینکه همه مردم آن سرزمین به دو کلمه : ( اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه ) اقرار کرده اند کامل بداند و صرف این جهت را که دیگر در مکه کسى نیست که علنا بت بپرستد، کمال دین بخوانند و این معنا را بر مردم منت بگذارد؟ با اینکه در بین همین گویندگان شهادتین کسانى بودند که صد برابر خطرناک تر از مشرکین و ضرر و فسادشان بیشتر از آنان بود و آن جمعیت منافقین بودند که در ظاهر خود را از مسلمانان ، مسلمان تر وانمود مى کردند و در باطن جلسات سرى براى رخنه کردن در داخل مسلمانان و بر هم زدن اوضاع آنان و کارشکنى در کارشان و داخل کردن روایاتى دروغین در بین روایاتشان و القاى شبهه در بین ساده لوحانشان تشکیل مى دادند و خطر این منافقین قابل قیاس با خطر کفار نبود (در اوائل سوره بقره سه آیه در باره کفار نازل کرده و چون سخن از خطر منافقین گفته ، چهارده آیه در باره آنان نازل کرده ) و در سراسر قرآن خبرهاى عظیمى از آنان حکایت شده که شما مى توانید پاره اى از آن خبرها و خطرها را در سوره هاى منافقین و بقره و نساء، مائده ، انفال ، برائت ، احزاب و سوره هائى دیگر مطالعه کنید.
به راستى ما نفهمیدیم در روز عرفه این خطر چطورنادیده گرفته شد و چه کسى مى تواند که با نزول آیه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ... ) در روزى که دیگر هیچ کافرى در آن سرزمین نبود منافقین (که در حقیقت همان کفار بودند) خفه شدند؟ و جمعیتشان خود به خود متلاشى شد و کیدشان باطل گردید، اگر باطل شد آخر چگونه و به چه طریق ؟ و اگر خفه نشدند و جمعیتشان همچنان باقى بود و همچنان سرگرم توطئه علیه اسلام و مسلمین بودند، پس چگونه خداى تعالى بر مسلمانان منت نهاده که ظاهر دینشان را کامل کرد؟ و نعمت را بر آنان تمام نموده ؟ و آیا مى توان گفت : که خداى تعالى به همین ظاهر تهى از محتوى راضى شده که فرموده : و ( رضیت لکم الاسلام دینا ) ، مگر این خود خداى تعالى نیست که رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مى فرماید: ( هم العدو فاحذرهم ) .
آیا کسى مى تواند به خود جرات دهد و بگوید: خداى تعالى به کمال ظاهرى دینى که چنین باطنى دارد منت نهاده و یا نعمت خود را با اینکه آمیخته با خون دلهائى است که از ناحیه منافقین ایجاد مى شود، تمام بخواند؟ و بفرماید: نعمتم را بر شما تمام کردم ؟ و یا از رضایتش به صورت بى محتوائى از دین خبر دهد؟ با اینکه در آیات کریمه اش از اینگونه مسلمانان بى محتوى (یعنى از این منافقین ) بیزارى جسته و فرموده : ( و ما کنت متخذ المضلین عضدا ) .
و در باره منافقین فرموده : (و مى دانم که منظورش جز دین آنان نیست )، ( فان ترضوا عنهم فان اللّه لا یرضى عن القوم الفاسقین ) و بعد از همه این اشکال ها و ناسازگارى ها، آیه شریفه از نظر عبارت مطلق است و مساله اکمال و اتمام و رضایت به هیچ قیدى مقید نشده و همچنین کلمات دین و اسلام و نعمت به هیچ جهتى دون جهتى مقید نشده ، پس به چه دلیل گفته اند: منظور از اکمال دین چنین و چنان است ؟
حال اگر بگوئى بین منافقین و کفار در اینجا فرق هست ، زیرا همانطور که قبلا اشاره شد آیه مورد بحث خواسته است و عده اى را که خداى تعالى قبلا داده بود به انجاز برساند که فرموده است : ( وعد اللّه الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فى الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذى ارتضى لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم أ منا یعبدوننى لا یشرکون بى شیئا ) .
یعنى : خدا به کسانى که از شما ایمان آوردند و عمل صالح کردند وعده داده که به زودى زمین را از دشمنان و کفار گرفته به شما میسپارد ، همانطور که مؤ منین قبل از شما را جانشین کفار کرد و به زودى دین آنان را مکنت میدهد ،آن دینى که خدایش براى ایشان پسندید و به زودى خوفى را که داشتند مبدل به امنیت خواهد کرد و فرموده : ( چنین میکنم تا مرا بپرستند و چیزى را شریک من قرار ندهند ) .
پس این آیه بطورى که ملاحظه میکنید به مؤ منین وعده داده که دینشان را از شر دشمنان آزاد خواهد کرد ، اما دین مرضى آنان را و قید مرضى بودن در این آیه محاذى جمله : ( و رضیت لکم الاسلام دینا ) قرار گرفته و از همین محاذات به خوبى میفهمیم که مراد از اکمال دین مرضى تمکین دادن آن ، یعنى نجات دادن آن از مزاحمت مشرکین است و اما منافقین وضع دیگرى و خطر دیگرى غیر مزاحمت داشتند، روایاتى هم که میگوید: این آیه در روز عرفه نازل شده به این معنا اشاره دارد ، مفسرین نیز همین را از آیه فهمیده اند که مراد از اکمال دین نجات دادن مسلمانان و اعمال دینى آنان از مزاحمت مشرکین است .
پاسـخ به این توهم که مراد از اکمال دین ، نجات دادن مسلمین از مزاحمت مشرکین است#
در پاسـخ میگوئیم : ما نیز قبول داریم که آیه مورد بحث در مقام تحقق دادن و وفا کردن خداى تعالى به وعدهاى است که در (آیه 55) سوره نور به مؤ منین داده بود و همچنین قبول داریم که جمله : ( اکملت لکم دینکم ) در این آیه محاذى جمله : ( و لیمکنن لهم دینهم ... ) قرار دارد و جمله : ( و رضیت لکم ... ) در برابر جمله : ( الذى ارتضى لهم ) واقع است ، همه اینها را قبول داریم و شکى در آن نیست .
و لیکن آیه سوره نور با جمله : ( وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات ) با در نظر گرفتن اینکه خطاب در آن متوجه عموم مسلمانان است و با توجه به کلمه : ( منکم ) که وعده الهى را خاص بعضى از آن عموم میسازد، جاى هیچ شبهه نیست که وعدهاى را که داده به طائفه خاصى از مسلمانان داده و آن طائفه را چنین معرفى کرده : که درستى و صلاح اعمال ظاهریشان از وجود ایمان باطنیشان خبر میدهد و معلوم است آن مقدار از دین خدا که در اعمال آنان ظهور مییابد، همان دینى است که از ناحیه خداى تعالى تشریع شده ، پس تمکین دین مرضى خدا همان اکمال دینى است که نزد خدا است و خداى تعالى آن را اراده کرده و مرضى خود دانسته و بعد از مرحله اراده ، آن را در قالب تشریع ریخته و با انزال تدریجى اجزاى آن دین را در نزد مردم جمع کرده تا مسلمین بعد از نومیدى کفار از اسلام به وسیله آن ، مجموعه او را بپرستند.
و این همان معنائى است که ما براى اکمال دین کردیم و گفتیم : که اکمال دین به معناى اکمال آن از حیث تشریع است یعنى بعد از اکمال دیگر هیچ حکمى تشریع نخواهد شد، چون آنچه تشریع شدنى بود شد، این است معناى اکمال دین ، نه شرکت نداشتن مشرکین در اعمال مسلمانان و مراسم حج ایشان و مخلوط نشدن مراسم آنان با مراسم مسلمین و به عبارتى دیگر معناى اکمال دین این است که خداى تعالى این را به بالاترین مدارج ترقى اوج دهد بطورى که دیگر بعد از رسیدن به حد کمال و زیادى رو به نقصان نگذارد.
و در تفسیر قمى است که پدرم از صفوان بن یحیى از اعلاء از محمدبن مسلم از امام باقر (علیهالسلام ) برایم نقل کرد که آخرین فریضهاى که خداى عزوجل نازل کرد ، ولایت بود که بعد از آن دیگر هیچ فریضهاى نازل نشد به جز آیه شریفه : ( الیوم اکملت لکم دینکم ) که این آیه در محلى به نام ( بکراع الغمیم ) نازل شد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مساله ولایت را در جحفه ابلاغ فرمود و بعد از آن که دیگر هیچ فریضهاى نازل نشد .
مؤ لف : این معنا را مرحوم طبرسى در تفسیر مجمع البیان از دو امام بزرگوار امام باقر (علیهالسلام ) از امام امیرالمؤ منین (علیهالسلام ) روایت کرده که آن جناب فرمود:از رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) شنیدم میفرمود: بناى اسلام بر پنج پایه و اساس است بر شهادتین و بر قرینتین ، پرسیدند، معناى دو شهادت را میدانیم ، بفرما دو قرینه چیست ؟ فرمود: نماز و زکات و بدین جهت این دو قرینه یکدیگرند که یکى از آنها به تنهائى و بدون دیگرى قبول نیست ، سوم بر روزه ، چهارم بر حج خانه خدا، براى کسى که استطاعت آن را دارد و خاتمه همه آنها پنجمى است که ولایت است و خداى تعالى در باره آن این آیه را نازل فرمود که : ( الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا ) .
و مرحوم شیخ فتال بن الفارسى در کتاب خود روضة الواعظین از امام ابى جعفر (علیهالسلام ) نقل کرده که بعد از حکایت داستان رفتن رسول خدا (صلى الله علیه وآله و سلم ) به حج و نصب على (علیهالسلام ) بر ولایت ، در هنگام مراجعتش به مدینه ، و نازل شدن آیه مورد بحث ، در آن خصوص ، خطبه آن جناب در روز غدیر را نقل فرموده و خطبه اى است بسیار طولانى .
مؤ لف : نظیر این روایت را طبرسى در احتجاج به سندى متصل از حضرمى از ابى جعفر امام باقر (علیهالسلام ) نقل کرده ، کلینى در کافى و صدوق در عیون هر دو روایتى با سند از عبدالعزیز بن مسلم از حضرت رضا (علیهالسلام ) آورده اند، مشعر بر اینکه آیه مورد بحث در خصوص مساله ولایت نازل شده و نیز شیخ در امالى به سند خود از ابن ابى عمیر از مفضل بن عمر از امام صادق از جدش امیرالمؤ منین (علیهالسلام ) روایتى به این مضمون آورده و نیز طبرسى در مجمع البیان به سند خود از ابى هارون عبدى از ابى سعید خدرى روایتى به این مضمون آورده و شیخ در امالى به سند خود از اسحاق بن اسماعیل نیشابورى از امام صادق از پدران بزرگوارش از حسن بن على (علیهماالسلام ) همین معنا را روایت کرده و اگر ما این روایات بسیار و طولانى را نقل نکردیم براى این بود که رعایت اختصار را لازمتر دیدیم و کسانى که علاقمند باشند میتوانند خودشان به آن مصادر مراجعه کنند، هدایت خلق تنها و تنها به دست خداى تعالى است .
آیات 4 و 5 مائده
