تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۵ عنوان
وَإِلٰهُكُم إِلٰهٌ وٰحِدٌ ۖ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ الرَّحمٰنُ الرَّحيمُ١٦٣
#إِنَّ فى خَلقِ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَاختِلٰفِ الَّيلِ وَالنَّهارِ وَالفُلكِ الَّتى تَجرى فِى البَحرِ بِما يَنفَعُ النّاسَ وَما أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَأَحيا بِهِ الأَرضَ بَعدَ مَوتِها وَبَثَّ فيها مِن كُلِّ دابَّةٍ وَتَصريفِ الرِّيٰحِ وَالسَّحابِ المُسَخَّرِ بَينَ السَّماءِ وَالأَرضِ لَءايٰتٍ لِقَومٍ يَعقِلونَ١٦٤
#وَمِنَ النّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دونِ اللَّهِ أَندادًا يُحِبّونَهُم كَحُبِّ اللَّهِ ۖ وَالَّذينَ ءامَنوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ ۗ وَلَو يَرَى الَّذينَ ظَلَموا إِذ يَرَونَ العَذابَ أَنَّ القُوَّةَ لِلَّهِ جَميعًا وَأَنَّ اللَّهَ شَديدُ العَذابِ١٦٥
#إِذ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعوا وَرَأَوُا العَذابَ وَتَقَطَّعَت بِهِمُ الأَسبابُ١٦٦
#وَقالَ الَّذينَ اتَّبَعوا لَو أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنهُم كَما تَبَرَّءوا مِنّا ۗ كَذٰلِكَ يُريهِمُ اللَّهُ أَعمٰلَهُم حَسَرٰتٍ عَلَيهِم ۖ وَما هُم بِخٰرِجينَ مِنَ النّارِ١٦٧
#ترجمه آیات:
و معبود شما معبودى است یگانه جز او معبودى نیست او رحمان و رحیم است (163)
به درستى که در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و کشتى ها که در دریا بسود مردم در جریانند و در آنچه که خدا از آسمان نازل میکند یعنى آن آبى که با آن زمین را بعد از مردگیش زنده میسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر میکند و گرداندن بادها و ابرهائیکه میان آسمان و زمین مسخرند آیات و دلیلهائى است براى مردمى که تعقل کنند (164) و بعضى از مردم کسانى هستند که بجاى خدا شریک ها میگیرند و آنها را مانند خدا دوست میدارند و کسانیکه بخدا ایمان آورده اند نسبت باو محبت شدید دارند، و اگر ستمکاران در همین دنیا آن حالت خود را که در قیامت هنگام دیدن عذاب دارند ببینند میفهمند که تمامى نیروها از خداست و خدا شدید العذاب است (165) روزى که پیشوایان کفر از پیروان خود بیزارى مى جویند و عذاب را میبینند و چاره شان از همه جا قطع میشود (166) و کسانیکه در دنیا کارشان پیروى کورکورانه بود میگویند اگر براى ما بازگشتى میبود ما هم از این پیشوایان (که امروز از ما بیزارى جستند) بیزارى مى جستیم اینچنین خداوند اعمالشان را برایشان بصورت حسرتها مجسم میسازد و ایشان هرگز از آتش بیرون نخواهند شد (167).
بیان
این آیات که مسئله توحید را خاطر نشان میکند، همه در یک سیاق و در یک نظم قرار دارند، و بر مسئله نامبرده اقامه برهان نموده ، شرک و سرانجام امر آن را بیان مى کند.
معنى ( واحد ) در ( اله واحد )
( و الهکم اله واحد ) ، در سابق در تفسیر بسم اللّه در اول کتاب ، تفسیر سوره حمد معناى کلمه (اله ) گذشت ، و اما معناى کلمه (واحد)، باید دانست که مفهوم وحدت از مفاهیم بدیهى است که در تصور آن هیچ حاجت بان نیست که کسى آنرا برایمان معنا کند و بفهماند که وحدت یعنى چه چیزى که هست موارد استعمال آن مختلف است ، چه بسا چیزى را بخاطر یکى از اوصافش واحد بدانند، و مثلا بگویند مردى واحد، عالمى واحد، شاعرى واحد، که مى فهماند صفت مردانگى و علم و شعر که در او است شرکت و کثرت نمى پذیرد و درست هم هست ، چون رجولیتى که در زید است قابل قسمت میان او و غیر او نیست ، بخلاف رجولیتى که در زید و عمرو است - که دو مردند - و دو رجولیت دارند و مفهوم رجولیت در بین آن دو تقسیم شده و کثرت پذیرفته است .
پس زید از این جهت - یعنى از جهت داشتن صفتى بنام رجولیت - موجودى است واحد که قابل کثرت نیست ، هر چند که از جهت این صفت و صف ات دیگرش مثلا علمش و قدرتش و حیاتش ، و امثال آن واحد نباشد، بلکه کثرت داشته باشد.
ولى این جریان در خداى سبحان وضع دیگرى بخود مى گیرد، میگوئیم خدا واحد است ، بخاطر اینکه صفتى که در اوست - مثلا الوهیتش - صفتى است که احدى با او در آن صفت شریک نیست و باز مى گوئیم : خدا واحد است چون علم و قدرت و حیات دارد، و خلاصه بخاطر داشتن چند صفت وحدتش مبدل به کثرت نمى شود، براى اینکه علم او چون علوم دیگران و قدرتش و حیاتش چون قدرت و حیات دیگران نیست ، و علم و قدرت و حیات و سایر صفاتش او را متکثر نمى کند، تکثرى که در صفات او هست تنها تکثر مفهومى است و گرنه علم و قدرت و حیاتش یکى است ، آنهم ذات او است ، هیچیک از آنها غیر دیگرى نیست ، بلکه او عالم است بقدرتش و قادر است بحیاتش ، وحى است به علمش ، بخلاف دیگران که اگر قادرند به قدرتشان قادرند و اگر عالم هستند، به علمشان عالم هستند، خلاصه صفاتشان هم مفهوما مختلف است و هم عینا.
بیان فرق اجمالى بین دو کلمه#
( احد ) و ( واحد )
و چه بسا میشود که چیزى از ناحیه ذاتش متصف به وحدت شود، یعنى ذاتش ، ذاتى باشد که هیچ تکثرى در آن نباشد و بالذات تجزیه را در ذاتش نپذیرد، یعنى نه جزء جزء بشود؟ و نه ذات و اسم و نه ذات و صفت و همچنین جزئى نداشته باشد، اینگونه وحدت همانست که کلمه (احد) را در آن استعمال مى کنند و میگویند خدایتعالى احدى الذات است و در این استعمال حتما باید به کلمه ذات و مثل آن اضافه شود مگر آنکه در سیاق نفى و یا نهى قرار گیرد که در آنصورت دیگر لازم نیست اضافه شود.
مثل اینکه بگوئیم : (ما جائنى احد)، یعنى احدى نزد من نیامد که در اینصورت اصل ذات را نفى کرده ایم ، یعنى فهمانده ایم : هیچکس نزد من نیامد، نه واحد و نه کثیر براى اینکه وحدت ، در ذات اعتبار شده بود نه در وصفى از اوصاف ذات ، بله اگر وحدت در وصف اعتبار شود مثل اینکه بگوئیم : (ما جائنى واحد)، یعنى یکنفر که داراى وصف وحدت است نزد من نیامد، دراینصورت اگر دو نفر یا بیشتر نزد من آمده باشد، دروغ نگفته ایم ، چون آنچه را نفى کردیم وصف یک نفرى بود، خواستیم بگوئیم یک مرد با قید یک نفرى نزد من نیامد و این منافات ندارد با اینکه چند مرد نزد من آمده باشند، فعلا همین فرق اجمالى میان دو کلمه احد و واحد را در نظر داشته باش تا انشاءاللّه تعالى شرح مفصل آن در تفسیر سوره : ( قل هو اللّه احد ) بیاید.
و سخن کوتاه آنکه جمله : ( الهکم اله واحد ) ، با همه کوتاهیش مى فهماند: که الوهیت مختص و منحصر به خدایتعالى است و وحدت او وحدتى مخصوص است ، وحدتى است که لایق ساحت قدس اوست ، چون کلمه وحدت بر حسب آنچه مخاطبین به خطاب (اله شما) از آن مى فهمند، بر بیش از وحدت عامه اى که قابل انطباق بر انواع مختلف است ، دلالت نمى کند و این قسم وحدت لایق به ساحت قدس ربوبى نیست.
اقسام وحدت و نکته اى که در جمله#
( الهکم اله واحد ) هست
(به بیانى ساده تر اینکه چند قسم وحدت داریم ).
1 - وحدت عددى که در مقابل عدد دو و سه الخ است .
2 - وحدت نوعى که میگوئیم : انسان ایرانى و هندى از نوع واحدند.
3 - وحدت جنسى که میگوئیم : انسان و حیوان از یک جنسند (مترجم ).
در چنین زمینه اى اگر قرآن کریم بفرماید (معبود شما واحد است )، ذهن شنونده به آن وحدتى متوجه میشود که کلمه (واحد) در نظرش به آن معنا است ، به همین جهت اگر فرموده بود ( الله اله واحد ) ، (اللّه اله واحد است ) توحید را نمى رسانید، براى اینکه در نظر مشرکین هم اللّه اله واحد است ، همچنانکه یک یک آلهه آنان اله واحدند، چون هیچ الهى دو اله نیست ، هر یک براى خود و در مقابل خدا اله واحدند.
و همچنین اگر فرموده بود ( و الهکم واحد ) ، (اله شما واحد است )، باز آنطور که باید، نص و صریح در توحید نبود، براى اینکه ممکن بود گمان شنونده متوجه وحدت نوعیه شود، یعنى متوجه این شود که اله ها همه یکى هستند، چون همه یک نوعند و نوعیت الوهیت در همه هست ، نظیر اینکه در تعداد انواع حیوانات میگوئیم اسب یکنوع و قاطر یکنوع و چه و چه یکنوع است ، با اینکه هر یک از نامبرده ها داراى هزاران فرد است .
لکن وقتى فرمود: ( و الهکم اله واحد ) و معناى اله واحد را - که در مقابل دو اله و چند اله است - بر کلمه (الهکم ) اثبات کرد، آنوقت عبارت صریح در توحید میشود، یعنى الوهیت را منحصر در یکى از آلهه اى که مشرکین معتقد بودند کرده و آن اللّه تعالى است .
( لا اله الا هو ) ، این جمله نص و صراحت جمله قبلى را تاءکید مى کند و تمامى توهمها و تاءویل هائى که ممکن است درباره عبارت قبلى به ذهن آید، برطرف میسازد.
و اما معناى مفردات این جمله - کلمه (لا) در این جمله نفى جنس مى کند و لاى نفى جنس اسم و خبر لازم دارد، و چون مراد به (اله ) هر چیزى است که واقعا و حقیقتا کلمه (اله ) بر آن صادق باشد، به همین جهت صحیح است بگوئیم خبر (لا) که در جمله حذف شده که کلمه (موجود) و یا هر کلمه اى است که به عربى معناى موجود را بدهد، مانند (کائن ) و امثال آن ، و تقدیر جمله این است که ( لا اله بالحقیقة و الحق بموجود الا اللّه ) ، (یعنى اله حقیقى و معبودى به حق موجود نیست به غیر از اللّه )،
( الا ) در (
لا اله الّا هو ) براى استثنا نیست#
و چون ضمیرى که به لفظ جلاله (اللّه ) بر مى گردد همیشه در قرآن کریم ضمیر رفع است نه نصب یعنى هیچ نفرموده ( لا اله الا ایاه ) از اینجا مى فهمیم در کلمه (الا) الاى استثناء نیست ، چون اگر استثناء بود، باید مى فرمود: ( لا اله الا ایاه ) نه ( لا اله الا هو ) ، بلکه وصفى است به معناى کلمه (غیر) و معنایش این است که هیچ اله به غیر اللّه موجود نیست .
پس تا اینجا این معنا روشن شد که جمله مورد بحث یعنى جمله ( لا اله الا هو ) الخ در سیاق نفى الوهیت غیر خداست ، یعنى نفى الوهیت آن آلهه موهومى که مشرکین خیال مى کردند اله هستند، نه سیاق نفى غیر خدا و اثبات وجود خداى سبحان که بسیارى از مفسرین پنداشته اند.
شاهدش هم این است که مقام ، مقامى است که تنها احتیاج دارد خدایان دیگر نفى شود، تا در نتیجه الوهیت منحصر در یکى از خدایان مشرکین یعنى در اللّه تعالى گردد، و هیچ احتیاجى به اثبات الوهیت خدا و بعد نفى الوهیت آلهه ندارد.
علاوه بر اینکه قرآن کریم اصل وجود خدایتعالى را بدیهى میداند یعنى عقل براى پذیرفتن وجود خداى تعالى احتیاجى به برهان نمى بیند و هر جا از خدا صحبت کرده ، عنایتش همه در این است که صفات او را از قبیل وحدت و یگانگى و خالق بودن و علم و قدرت و صفات دیگر او را اثبات کند.
و اى بسا بعضى به تقدیر گرفتن لفظ (موجود) و هر چه که به معناى آن باشد، اشکال کنند، که این تقدیر تنها مى رساند که غیر خدا اله دیگرى فعلا موجود نیست و اثبات نمیکند که اصلا ممکن نیست اله دیگر وجود داشته باشد، در حالیکه مطلوب نفى امکان آن است .
و آنوقت بعضى دیگر در جواب آن گفته باشند: درست است که تقدیر گرفتن (موجود) تنها مى رساند که خدائى دیگر موجود نیست ولى اینکه گفتى امکان وجود آنرا نفى نمیکند، صحیح نیست براى اینکه خدائى که ممکن باشد بعدها موجود شود، او خود ممکن الوجود است و آن خدائى نخواهد بود که وجود تمامى موجودات و همه شئون آنها بالفعل منتهى به او و مستند باو است و بعضى دیگر جواب داده باشند: که بجاى لفظ موجود، کلمه (حق ) را تقدیر مى گیریم ، تا معنا چنین شود (هیچ معبود بحق غیر خدا نیست ).
( الرحمن الرحیم ) تفسیر و بحث پیرامون معناى این دو کلمه ، در ذیل سوره فاتحه گذشت ، تنها در اینجا میگوئیم :
آوردن این دو اسم در اینجا معناى ربوبیت را تمام مى کند، مى فهماند که هر عطیه عمومى مظهر و مجلائى است از رحمت رحمانیه خدا و هر عطیه خصوصى ، یعنى آنچه که در طریق هدایت و سعادت اخروى دخالت دارد، مجلاى رحمت رحیمیه او است .
( ان فى خلق السموات و الارض ) الخ ، سیاق این آیات همانطور که در ابتداى بیان آیات مورد بحث گفتیم ، دلالت دارد بر اینکه سیاق خصوص این آیه نیز همان سیاق آیه قبلى است ، و این آیه پیرامون همان معنائى استدلال مى کند که آیه قبلى متضمن آن بود.
چون آیه سابق که مى فرمود: ( و الهکم اله واحد لا اله الا هو الرحمن الرحیم ) الخ ، در حقیقت اگر شکافته شود، معنایش این میشد: که براى هر موجودى از این موجودات ،
الهى است و اله همه آنها یکى است و این اله یگانه و واحد، همان اله شما است و او رحمان است ، چون رحمتى عمومى دارد و رحیم است ، چون رحمتى خصوصى دارد و هر کسى را به سعادت نهائیش - که همان سعادت آخرت است - سوق میدهد، پس اینها همه حقایقى هستند حقه .
و در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز، تا آخر آنچه در آیه ذکر شده ، آیاتى است که بر این حقایق دلالت مى کند، البته براى مردمى دلالت دارد که تعقل کنند.
و اگر مراد باین آیه اقامه حجت بر اصل وجود اله براى انسانها و یا اله واحد براى انسانها بود، همه نامبردگان تنها یک آیت بودند که بر اصل وجود اله دلالت مى کردند، چون نامبرده ها این معنا را افاده مى کند که نظامى در سراسر جهان برقرار است و تدبیرى بهم پیوسته دارد، و بر این فرض ، حق کلام این بود که در آیه قبلى بفرماید: ( و الهکم واحد لا اله الا هو ) الخ ، و چون اینطور نفرموده ، مى فهمیم سیاق آیه براى این است که بر حجتى دلالت کند که هم حجت بر وجود اله است و هم حجت بر وحدت او است ، باین معنا که نخست اثبات کند اله موجودات دیگر غیر انسان و نظام کبیرى که در آنهاست یکى است و سپس اثبات کند همان یک اله ، اله انسان نیز هست .
سه برهان ، که آیه شریفه براى اثبات وجود خدا و توحید اقامه کرده#
است
و اجمال دلالت آیه بر مسئله توحید، این است که مى فرماید: این آسمانها که بر بالاى ما قرار گرفته و بر ما سایه افکنده ، با همه بدایعى که در خلقت آنها است ، و این زمین که ما را در آغوش گرفته و بر پشت خود سوار کرده ، با همه عجائبى که در آن است ، و با همه غرائبى که در تحولات و انقلابهاى آن از قب یل اختلاف شب و روز و جریان کشتى ها در دریا و نازل شدن باران ها و وزیدن بادهاى گردنده و گردش ابرهاى تسخیر شده ، همه امورى هستند فى نفسه نیازمند به صانعى که ایجادشان کند، پس براى هر یک از آنها الهى است ، پدید آورنده ، (این صورت برهان اولى است ) که آیه شریفه بر مسئله توحید اقامه کرده است .
برهان دیگر را از راه نظامى که در عالم است اقامه نموده و حاصلش این است این اجرام زمینى و آسم انى که از نظر حجم و کوچک و بزرگى و هم دورى و نزدیکى مختلفند، (و بطورى که فحصهاى علمى بدست آورده کوچکترین حجم یکى از آنها 00033، 000، 000، 000، 000، 000، 000، 000 / 0 سانتى متر مکعب است ) و بزرگترین آنها که حجمش میلیونها برابر حجم زمین است ، کره اى است که قطرش تقریبا معادل 9000 میل است و فاصله میان دو ستاره و دو جرم آسمانى ، قریب به سه ملیون سال نورى است و سال نورى تقریبا برابر است با رقم زیر (365 * 24 * 60 * 60 * 300000 کیلومتر) و خلاصه این ارقام دهشت آور را نیک بنگر، آنگاه خودت حکم خواهى کرد: که تا چه اندازه نظام این عالم ، بدیع و شگفت آور است ، عالمى که با همه وسعتش هر ناحیه اش در ناحیه دیگر اثر مى گذارد،و در آن دست اندازى مى کند و هر جزء آن در هر کجا که واقع شده باشد از آثارى که سایر اجزاء در آن دارند متاءثر میشود، جاذبه عمومیش یکدگر را بهم متصل مى کند، نورش و حرارتش همچنین ، و با این تاءثیر و تاءثر سنت حرکت عمومى و زمان عمومى را به جریان مى اندازد.
و این نظام عمومى و دائم ، و تحت قانونى ثابت است و حتى قانون نسبیت عمومى هم که قوانین حرکت عمومى در عالم جسمانى را محکوم به دگرگونگى میداند، نمیتواند از اعتراف باینکه خودش هم محکوم قانون دیگرى است ، خوددارى کند، قانونى ثابت در تغییر و تحول (یعنى تغییر و تحول در آن قانون ثابت و دائمى میباشد). و از سوى دیگر این حرکت و تحول عمومى ، در هر جزء از اجزاء عالم بصورتى خاص به خود دیده میشود، در بین کره آفتاب و سایر کراتى که جزء خانواده این منظومه اند، به یک صورت است و هر چه پائین تر مى آید، دائره اش تنگ تر مى گردد، تا در زمین ما در دائره اى تنگ تر، نظامى دیگر به خود مى گیرد، حوادث خاص بدان و جرم ماه که باز مختص بدان است و شب و روز و وزش بادها و حرکت ابرها، و ریزش بارانها، در تحت آن نظام اداره میشود.
باز این دائره نسبت به موجوداتى که در زمین پدید مى آیند، تنگ تر میشود و در آن دائره معادن و نباتات و حیوانات و سایر ترکیبات درست میشود، و باز این دائره در خصوص یک یک انواع نباتات ، حیوانات ، معادن و سایر ترکیبات تنگ تر میشود، تا آنکه نوبت بعناصر غیر مرکب برسد و باز به ذرات و اجزاء ذرات و در آخر به آخرین جزئى که تاکنون علم بشر بدان دست یافته برسد، یعنى به الکترون و پروتون که تازه در آن ذره کوچک ، نظامى نظیر نظام در منظومه شمسى مى بینیم ، هسته اى در مرکز قرار دارد و اجرامى دیگر دور آن هسته مى گردند، آنچنانکه ستارگان بدور خورشید در مدار معین مى گردند، و در فلکى حساب شده ، شنا مى کنند.
انسان در هر نقطه از نقاط این عالم بایستد و نظام هر یک از این عوالم را زیر نظر بگیرد، مى بیند که نظامى است دقیق و عجیب و داراى تحولات و دگرگونگى هائى مخصوص به خود، دگرگونگى هائى که اگر نبود، اصل آن عالم پاى بر جا نمى ماند و از هم پاشیده میشد، دگرگونگى هائى که سنت الهیه با آن زنده میماند، سنتى که عجائبش تمام شدنى نیست ، و پاى خرد به کرانه اش نمى رسد.
نظامى که در جریانش حتى به یک نقطه استثناء برنمیخوریم ، و هیچ تصادفى هر چند به ندرت ، در آن رخ نمیدهد،نظامى که نه تاکنون و نه هیچوقت ، عقل بشر به کرانه اش نمى رسد و مراحلش را طى نمى کند.
اگر از خردترین موجودش چون مولکول شروع کنى و بطرف اجزائى که از آن ترکیب یافته ، بالا بیائى ، تا برسى به منظومه شمسى و کهکشانهایى که تاکنون بچشم مسلح دیده شده بیش از عالم و یک نظام نمى بینى ، و اگر از بالا شروع کنى و کهکشانها را یکى پس از دیگرى از هم جدا نموده ، منظومه ها را از نظر بگذرانى و تک تک کرات را و سپس کره زمین و در آخر ذره اى از آنرا تجزیه کنى تا به مولکول برسى ، باز مى بینى از آن عالم واحد و آن نظام واحد و آن تدبیر متصل چیزى کم نشده ، با اینکه هیچیک از این موجودات را مثل هم نمى بینى دو نفر انسان ، دو راءس گوسفند، دو شاخه توت ، دو برگ گردو، دو تا مگس ، و بالاخره هر جفت جفت موجودات را در نظر بگیرى ، خواهى دید که هم ذاتا مختلف هستند و هم حکما و هم شخصا.
پس مجموع عالم یک چیز است ، و تدبیر حاکم بر سراپاى آن متصل است و تمامى اجزائش مسخر براى یک نظام است ، هر چند که اجزائش بسیار و احکامش مختلف است ، ( و عنت الوجوه للحى القیوم ) ، (همه وجوه براى خداى حى قیوم خاضع است ) پس اله عالم که پدید آورنده آن و مدبر امر آن است ، نیز یکى است (این برهان دومى است که آیه شریفه بر مسئله توحید اقامه کرده است ). برهان سومى که در آیه اقامه شده از راه احتیاج انسان است ، مى فرماید: این انسان که یکى از پدیده هاى زمینى است ، در زمین زنده میشود، و زندگى مى کند و سپس مى میرد و دوب اره جزء زمین میشود، در پدید آمدنش ، و بقائش ، به غیر این نظام کلى که در سراسر عالم حکمفرما است ، و با تدبیرى متصل سراپاى عالم را اداره مى کند، به نظام دیگرى احتیاج ندارد.
این اجرام آسمانى در درخشندگى اش و حرارت دادنش ، این زمین در شب و روزش و بادها و ابرها و بارانهایش و منافع و کالاهائى که از هر قاره به قاره دیگرش منتقل میشود، همه اینها مورد احتیاج آدمى است ، و زندگى انسان و پیدایش و بقائش بدون آن تدبیر نمیشود، خدا از ماوراى همه اینها محیط بآدمى است - پس وقتى نظام هستى انسان و همه عالم یکى است ، نتیجه مى گیریم که اله و پدید آورنده و مدبر آن ، همان اله و پدید آرنده و مدبر امر انسان است ، (این بود آن برهان سوم ).
برهانى دیگر بر رحمن و رحیم بودن خدا#
در آیه مورد بحث بعد از اقامه سه برهان بر وحدت اله که در آیه قبل ادعا شده بود، برهانى هم بر دو اسم رحمان و رحیم اقامه کرده که آن نیز در آیه قبل ذکر شده بود، بیان آن برهان این است که این اله ، که مایحتاج هر چیزى را باو داده و آنچه را که هر چیز در رسیدن به سعادت وجودیش ، و نیز در رسیدن به سعادت در غایتش ، و اگر غیر از زندگى در دنیا آخرتى هم دارد، در رسیدن به غایت و هدف اخرویش ، بدان نیازمند است ، در اختیارش گذاشته چنین الهى رحمان و رحیم است ،
رحمان است بدین جهت که مایحتاج مادى تمامى موجودات را فراهم کرده ، و رحیم است بدین جهت که مایحتاج آدمى را در رسیدن به سعادت آخرتش ، در دسترسش گذاشته و چطور ممکن است خدایى که عاقبت امر انسان و آخرت او را تدبیر کرده ، غیر آن خدائى باشد که خود انسان را تدبیر مى کند؟.
در اینجا این نکته روشن میشود: که چرا در اول آیه مورد بحث کلمه (ان ) که تعلیل را مى رساند در آمده ، و معلوم شد براى این در آمده که آیه شریفه آیه قبل را تعلیل مى کند و مى فهماند چرا ( الهکم اله واحد ) ؟ و چرا این اله واحد رحمان و رحیم است ؟ - و خدا داناتر است .
پس جمله : ( ان فى خلق السموات و الارض ) الخ ، اشاره دارد به اجرام آسمانى و زمین ، (که آنهم یکى از کرات است ) و بآنچه که ترکیبات آنها از عجائب خلقت و بدایع صنع دارد، از اشکالى که قوام اسماء آنها بر آن است و مواردى که جرم آنها از آن تاءلیف و ترکیب یافته ، و تحولى که بعضى از آنها را به بعضى دیگر مبدل مى کند و نقص و زیادتى که عارض بعضى از آنها میشود و اینکه مفرداتش مرکب و مرکباتش تجزیه میشود، همچنانکه فرمود، ( اولم یروا انا ناتى الارض ، ننقصها من اطرافها ) ؟ (آیا نمى بینند که ما به زمین مى پردازیم ، و از اطرافش کم مى کنیم ؟) و نیز فرموده : ( اولم یر الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا، ففتقناهما، و جعلنا من الماء کل شى ء حى ؟ ) (آیا کسانى که کفر ورزیدند، ندیدند که آسمانها و زمین در هم و یک پارچه بود، ما آنها را شکافته از هم جدا کردیم و هر زنده اى را از آب زنده کردیم ؟).
علل پیدایش شب و روز#
( و اختلاف اللیل و النهار ) اختلاف شب و روز، همان کم و زیاد شدن و کوتاه و بلند شدنى است ، که بخاطر اجتماع دو عامل از عوامل طبیعى عارض بر شب و روز میشود و اول آن دو عامل عبارتست از حرکت وضعى زمین بر دور مرکز خود که در هر بیست و چهار ساعت یکبار این دور را مى زند، و از این دوران که همیشه یک طرف زمین یعنى کمى بیش از یک نیم کره آن را رو به آفتاب مى کند و آنطرف از آفتاب نور مى گیرد و حرارت را جذب مى کند، روز پدید مى آید، و یک طرف دیگر زمین یعنى کمى کمتر از یک نیم کره آن که پشت به آفتاب واقع شده و در ظلمت سایه مخروطى شکل آفتاب قرار مى گیرد، شب پدید مى آید و این شب و روز بطور دائم دور زمین دور مى زنند.
عامل دومش عبارتست از میل سطح دائره استوائى و یا معدل از سطح مدار ارضى در حرکت انتقالى شش ماه بسوى شمال و شش ماه بسوى جنوب ، (که براى بهتر فهمیدن این میل، باید به نقشه اى که از زمین و آفتاب و حرکت انتقالى زمین در مدارى بیضى به دور آفتاب ترسیم مى کنند، مراجعه نمود، که در آنجا خواهى دید محور زمین در حرکت انتقالیش ، محورى ثابت نیست ، از اول فروردین که محورش دو نقطه مغرب و مشرق اعتدالى است ، تا مدت سه ماه ، بیست و سه درجه بطرف قطب جنوب مى آید و در سه ماه تابستان دوباره بجاى اولش برمى گردد و به همین جهت اول فروردین و اول مهر شب و روز برابر است ، و در سه ماه پائیز محور به مقدار بیست و سه درجه بطرف قطب شمال مى رود و در سه ماه زمستان به جاى اولش برمى گردد).
و این زمین باعث مى شود، آفتاب هم از نقطه معتدل ، (اول فروردین و اول پائیز) نسبت بزمین میل پیدا کند و تابش آن بزمین انحراف بیشترى داشته باشد و در نتیجه فصو ل چهارگانه (بهار، تابستان ، پائیز، زمستان ) بوجود آید و در منطقه استوائى و دو قطب شمال و جنوب و شب و روز یکسان شود با این تفاوت که در دو قطب شش ماه شب و شش ماه روز باشد، یعنى سال یک شبانه روز باشد، در ششماهى که قطب شمال روز است ، قطب جنوب شب و در ششماهى که قطب جنوب روز است قطب شمال شب باشد.
و اما در نقطه استوائى سال تقریبا مشتمل بر سیصد و پنجاه و شش شبانه روز مساوى باشد و در بقیه مناطق شبانه روز بر حسب دورى و نزدیکى به خط استواء و به دو قطب هم از جهت عدد مختلف شود و هم از جهت بلندى و کوتاهى و مشروح این مسائل در علومى که مربوط بآنست بیان شده است .
و این اختلاف که گفتیم باعث اختلاف تابش نور و حرارت به کره زمین است ، باعث اختلاف عواملى میشود که ترکیبات زمینى و تحولات آنرا پدید مى آورد و در نتیجه آن ترکیب ها و تحولات ، نیز مختلف مى شود، و مآلا منافع مختلفى عاید انسانها میشود.
( و الفلک التى تجرى فى البحر بما ینفع الناس ) الخ ، کلمه (فلک ) به معناى کشتى است ، که هم به یک کشتى اطلاق مى شود و هم به جمع آن ، و فلک و فلکه مانند تمر و تمره است (که اولى اسم جنس و دومى به معناى یک دانه خرماست ) و مراد از حرکت کشتى در دریا، به آنچه مردم سود ببرند، نقل کالا و ارزاق است ، از این ساحل بساحلى دیگر و از این طرف کره زمین بطرفى دیگر.
اختیار انسان او را سبب تام و مستقل از اراده خداوند نمى کند#
و اینکه در میان همه موجودات و حوادثى که مانند آسمان و زمین و اختلاف شب و روز، اختیاراتشان در آنها مدخلیت ندارد، تنها کشتى و جریان آن رادر دریا ذکر کرده ، خود دلالت دارد بر اینکه این نعمت نیز هر چند که انسانها درساختن کشتى دخالت دارند، ولى بالاخره مانند زمین و آسمان به صنع خدا در طبیعت منتهى میشود.
و درست هم هست ، براى اینکه آن نسبتى که انسان به فعل خود (کشتى سازى ) دارد، اگر به دقت بنگرى ، بیش از آن نسبت که هر فعلى به سببى از اسباب طبیعى دارد نمیباشد و اختیارى که انسان دارد و با آن بخود میبالد، او را سبب تام و مستقل از خداى سبحان و اراده او نمیکند و چنان نیست که احتیاج او را به خداى سبحان کمتر از احتیاج سایر اسباب طبیعى کند.
و در نتیجه میانه فعلى که یک نیروى طبیعى در ماده انجام مى دهد، و با فعل خود، و انفعال آن ماده ، و تحریک و ترکیب و تحلیل حاصل از این فعل و انفعال ، صورتى از صور، چون صورت سنگ مثلا پدید آید، و میان فعلى که انسان انجام میدهد که یا تحریک است ، یا تقریب است ، یا دور کردن ، صورتى در ماده پدید آورد، چون صورت کشتى مثلا، فرق داشته باشد، در فعل آن نیروى طبیعى بگوئیم : همه اش منتهى به صنع خداى سبحان و ایجاد اوست و آن نیروى طبیعى هیچ استقلالى از خود ندارد، نه در ذاتش و نه در فعلش ، ولى در فعل انسان این حکم را نکنیم .
بلکه هر دو بدون هیچ تفاوتى مثل هم هستند، پس کشتى هم مانند آن سنگ و همه موجودات طبیعى ، هم در وجودش محتاج به اله است و هم در تدبیر امورش ، و خدایتعالى در یک جمله بسیار کوتاه باین حقیقت اشاره نموده ، میفرماید: ( و اللّه خلقکم ، و ما تعملون ) ، (خدا هم شما را آفریده و هم اعمال شما را)، چون این جمله جزء کلماتى است که خداى سبحان از ابراهیم در برابر قوم خود و در خصوص بت هائى که آنها اله خود گرفته بودند، حکایت کرده است .
و این پر واضح است که صنم یعنى بت ، یک موجود صنعتى مانند کشتى اى است که در دریا حرکت مى کند و خدایتعالى درباره اش مى فرماید: ( وله الجوار المنشآت فى البحر کالا علام ) ، (خداى راست کشتى هائیکه در دریا چون کوه پیدا شده ) و مع ذلک خدا این کشتى را ملک خود شمرده ، و نیز تدبیر امر آن راجع بخود دانسته و فرموده : ( و سخر لکم الفلک لتجرى فى البحر بامره ) ، (و کشتى را براى شما رام کرد تا در دریا به امر او حرکت کند)،.
گفتارى در اینکه مصنوعات انسانها هم مصنوع خداست#
راستى اینهائى که صنایع بشرى را مصنوع و مخلوق انسان میدانند و میگویند: که هیچ رابطه اى میان آنها و اله عالم عز اسمه نیست ، بخاطر اینکه تنها اراده و اختیار انسان در آن دخالت دارد تا چه اندازه غافل هستند.
یک عده از آنان - یعنى مادیین که بکلى منکر خداى صانع هستند - پنداشته اند، دلیل معتقدان به دین در اثبات صانع این بوده که در طبیعت به حوادثى و به موجوداتى برخورده اند که علل مادى آنرا نشناختند و چون نمیتوانستند قانون عمومى علیت و معلولیت را در عالم و حوادث آن انکار کنند و یا حداقل استثناء بزنند، و از سوى دیگر باید آن حوادث را بعلت هائى مستند کنند، که گفتیم علتش را نیافتند، لاجرم براى اینکه بالاخره آن حوادث را به علتى نسبت داده باشند، گفتند: علت آنها در ماوراى عالم طبیعت است و نامش خدا است .
پندار باطل مادیون درباره علت و ریشه خداشناسى و اعتقاد به ماوراى طبیعت#
پس در حقیقت دینداران خداى فرضى را پس انداز کرده اند تا به هر حادثه برخوردند و علتش را نیافتند، آن حادثه را به خدا نسبت دهند، از قبیل حوادث جوى و بسیارى از حوادث زمینى که علتش برایشان مجهول بوده و همچنین حوادث و خواص روحى انسانها که هنوز علوم به علل آن پى نبرده است .
آنگاه گفته اند: ولى امروز علوم بشر، پیشرفت شگرفى که کرده ، همه آن مشکلات را حل نموده و علل حوادث مادى را کشف نموده و دیگر احتیاج ندارد که قائل به خدا باشد، چون یکى از دو رکن آن فرضیه ، در هم فرو ریخت ، و آن عبارت بود از احتیاج به توجیه حوادثى که عللش براى بشر نامعلوم بود، و فعلا یک رکن دیگرش باقى مانده ، و آن عبارتست از احتیاج به توجیه حوادث روحى به عللى از سنخ خودش و آن علل به عللى دیگر، تا بالاخره منتهى شود، به علتى مجرد از ماده که آن هم بزودى فرو خواهد ریخت . براى اینکه علم شیمى آلى جدید، با پیشرفت شگرفش این وعده حسن را به ما داده : که بزودى علل پیدایش روح را پیدا کند و بتواند جرثومه هاى حیات را بسازد و با ترکیب آنها هر موجود زنده که خواست درست کند و هر خاصیت روحى که دلش خواست در آنها پدید آورد که اگر علم این قدم دیگر را بردارد و به این موفقیت نائل آید، دیگر اساس فرضیه وجود خدا بکلى منهدم میشود، آنوقت است که انسان میتواند هر موجود زنده و داراى روح که دلش خواست بسازد، همانطور که الان هر موجود مادى و طبیعى که دلش بخواهد میسازد و دیگر مانند سابق بخاطر جهلى که به علل حوادث داشت ، هر حادثه اى را به آن علت فرضى نسبت ندهد، آرى او بخاطر جهلش اصلا حاضر نبود باور کند که حوادث طبیعى علل طبیعى دارد و راضى نمیشد آن حوادث را به غیر خدا نسبت دهد، این بود دلیل منکرین خدا.
در حالیکه این بیچارگان سر در برف فرو برده ، اگر کمى از مستى غفلت و غرور بهوش آیند، خواهند دید که معتقدین به خدا از اولین روزى که معتقد شدند بوجود صانعى براى عالم - هر چند که هرگز براى این اعتقاد اولى نخواهیم یافت - معتقد شدند به صانعى براى همه عالم ، نه تنها آن حوادثى که علتش را نیافتند (و تاریخ بشریت اصلا اعتقاد به چنین خدائى را از هیچ معتقدى نشان نمیدهد و هیچ طائفه اى از اهل ملت و کیش را نشان نداده ، که به خدائى معتقد بوده باشند، که تنها خالق حوادثى باشد که علل طبیعى آن مجهول بوده ،) بلکه سراپاى عالم را که در آن از هر دو قسم موجودات و حوادث هست ، هم معلوم العلة و هم مجهول العلة همه را محتاج به علتى میدانسته اند که خودش از جنس این عالم و داخل در آن نیست ، پس معلوم میشود این بیچاره ها خدائى را منکرند که خود معتقدین به مبداء هم منکر آنند، اینان و آنچه را که آنان اثبات مى کنند نفهمیده اند.
معتقدین به خدا - که گفتیم بحثهاى تاریخى ، مبداء ظهور آنان ، در تاریخ بشر را، معین نکرده - اگر یک خدا قائل بوده اند و اگر چند خدا، به هر حال خدائى را قائل بوده اند که صانع همه عالم است ، (هر چند که قرآن کریم دین توحید را مقدم بر وثنیت ، و چند خدائى میداند، و دکتر ماکس مولر آلمانى ، شرق شناس نیز این معنا را در کتابش - التقدم فى حل رموز سانسکریتیه - بیان کرده است .
و این طائفه حتى انسانهاى اولیه از ایشان هم ، میدانستند که علت طبیعى فلان حادثه مادى چیست .
پس اگر در عین حال به خدائى معتقد بوده اند که خالق همه عالم است ، معلوم میشود آن درس نخوانده ها اینقدر شعور داشته اند که بفهمند قانون علیت عمومى اقتضاء مى کند که براى عالم علت العلل و مسبب الاسبابى باشد.
بدین جهت معتقد بوجود خدایتعالى شدند، نه براى اینکه در مورد حوادث مجهول العلة خود را راحت کنند، تا شما درس خوانده ها بگوئید: بعضى از موجودات و حوادث عالم خدا میخواهد و بعضى دیگر بى نیاز از خداست .
آنها فکر مى کردند سراپاى این عالم ، یعنى عالمى که از یک سلسله علتها و معلولها تشکیل شده بر روى هم آن ، نیز علتى میخواهد که خودش داخل در سلسله علتهاى درونى این عالم نباشد، و چطور ممکن است هر حادثه اى علت بخواهد ولى سراپاى عالم علت نخواهد و از علتى که مافوق علل باشد و عالم در تمامى تاثیر و تاءثراتش متکى بدان باشد، بى نیاز باشد؟ پس اثبات چنین علتى معنایش ابطال قانون علیت عمومى و جارى در میان خود اجزاء عالم نیست و نیز وجود علل مادى در موارد معلوله اى مادى مستلزم آن نیست که آن علتها و معلولهاى مادى از علتى خارج از سلسله اش بى نیاز باشد و اینکه میگوئیم : علتى خارج از سلسله ، منظور از این نیست که علتى در راءس این سلسله قرار داشته باشد، بطوریکه خود سلسله از آن علت غایب باشد، بلکه منظور علتى است که از جنس سلسله علل نباشد و از هر جهت به سلسله علل احاطه داشته باشد.
تناقض گویى هاى عجیب این آقایان#
و از تناقض گوئیهاى عجیبى که این آقایان در کلامشان مرتکب شده اند، یکى این است که میگویند: حوادث - که یکى از آنها افعال خود انسانها است - همه به جبر مطلق صورت مى گیرد و هیچ فعلى و حادثه اى دیگر نیست مگر آنکه معلول به اجبار عللى است که خود آنها برایش تصور کرده اند، آنوقت در عین حال گفته اند: اگر انسان یک انسان دیگرى خلق کند، آن انسان مخلوق ، تنها و تنها مخلوق آدمى است و به فرض اینکه سایر مخلوقات به اله و صانعى منتهى شوند، آن یک انسان به صانع عالم منتهى نمیشود، این یک تناقض است .
البته این تناقض - هر چند بسیار دقیق است و به همین جهت فهم ساده عامى نمیتواند آنرا تشریع کند - ولیکن بطور اجمال در ذهن خود آقایان مادى هست ، هر چند که با زبان بدان اعتراف نکنند، براى اینکه خودشان ندانسته تمامى عالم را یعنى علل و معلولات را مستند به اله صانع مى کنند، و این خود یک تناقض است .
تناقض دومشان اینکه با علم باینکه الهیون از حکماء بعد از اثبات عموم علیت و اعتراف به آن ، وجود صانع را اثبات نموده و بر اثباتش براهین عقلى اقامه مى کنند، مع ذلک درباره آنان میگویند: بدین جهت معتقد بوجود خدا شده اند که علت طبیعى پاره اى حوادث را نجسته اند، و حال آنکه اینطور نیست ، حکماء الهى زیر بناى بحثهاى الهى شان اثبات عموم علیت است ، مى گویند: باید این علت هاى مادى و ممکن ، سرانجام به علتى واجب الوجود منتهى شود و این روش بحث مربوط به امروز و دیروز الهیون نیست ، بلکه از هزاران سال قبل ، و از قدیمى ترین عهد فلسفه ، تا به امروز همین بوده و حتى کمترین تردیدى هم نکرده اند، در اینکه باید معلولها با علل طبیعى اش مستند و منتهى به علتى واجب الوجود شود، نه اینکه استنادشان به علت واجب ، ناشى از جهل به علت طبیعى ، و در خصوص معلولهاى مجهول العلة باشد که آقایان توهم کرده اند، این نیز تناقض دومشان میباشد.
تناقض سومشان این است که عین همین داورى بیجا را ندانسته درباره روش قرآن کرده اند، با اینکه قرآن کریم که توحید صانع را اثبات مى کند، در عین حال جریان قانون علیت عمومى را بین اجزاء عالم قبول دارد، و هر حادثه را به علت خاص بخودش مستند مى کند، و خلاصه آنچه را عقل سلیم در این باره میگوید تصدیق دارد.
قرآن کریم قانون علیت عمومى را پذیرفته وافعال و پدیده ها را هم به علل طبیعى و هم به خدا نسبت مى دهد#
چه قرآن کریم هم افعال طبیعى هر موجودى را بخود او نسبت میدهد و فاعل هاى طبیعى را فاعل میداند، و در آیات بسیارى افعال اختیارى انسانها را بخود آنان نسبت میدهد که احتیاجى به نقل آنها نیست ، و در عین حال همه آن فاعلها و افعالشان را بدون استثناء به خداى سبحان نسبت میدهد و مى فرماید: ( اللّه خالق کلشى ء ) ، (اللّه آفریدگار هر چیزى است )، و نیز مى فرماید: ( ذلکم اللّه ربکم ، لا اله الا هو خالق کل کلشى ء ) ، با شما هستم ، اللّه پروردگار شما است که معبودى جز او نیست آفریدگار هر چیز است )، و نیز فرموده : ( الا له الخلق و الامر ) ، (آگاه باشید، خلقت و امر همه از آن او است )، و نیز فرموده : ( له ما فى السموات و ما فى الارض ) ، (آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است ، پس هر موجودى که کلمه (چیز - شى ء) بر آن صادق باشد، مخلوق خدا و منسوب به او است ، البته به نسبتى که لایق ساحت قدس و کمالش باشد.
اینها آیاتى بود که تمام موجودات و آثار و افعال موجودات را به عبارت (هر چیز) به خدا نسبت میداد، آیات دیگرى هم هست که در آن هر دو نسبت هست یعنى هم آثار و افعال موجودات را به خود آنها نسبت میدهد و هم به خدا، مانند آیه : ( و اللّه خلقکم ، و ما تعملون ) ، (و خدا شما را و آنچه شما مى کنید آفریده است )، که ملاحظه مى فرمائید، هم اعمال ما را اعمال ما دانسته و هم خود ما و اعمالمان را مخلوق خدا، و آیه : ( و ما رمیت اذ رمیت ، ولکن اللّه رمى ) ، (تو سنگریزه نینداختى وقتى مى انداختى ، بلکه خدا انداخت )، که سنگریره انداختن را هم به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نسبت مى دهد و هم این نسبت را از او نفى میکند و به خدا نسبت میدهد و آیاتى دیگر نظیر اینها.
و از همین باب است آیاتى که بطور عموم میان دو اثبات جمع میکند، مانند آیه : ( و خلق کل شى ء، فقدره تقدیرا ) ، (هر چیزى را بیافرید و آن را به نوعى تقدیر کرد) و آیه : ( انا کل شى ء، خلقناه بقدر - تا آنجا که مى فرماید - و کل صغیر و کبیر مستطر ) ، ما هر چیزى را به اندازه گیرى خلق کردیم ... و هر خرد و کلانى نوشته شده است ) و نیز آیه : ( قد جعل اللّه لکل شى ء قدرا ) ، (خدایتعالى براى هر چیزى اندازه اى قرار داد)، و نیز آیه : ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه ، و ما ننزله الا بقدر معلوم ) ، (و هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه هایش هست و ما آنرا نازل نمى کنیم مگر به اندازه اى معلوم ) و معلوم است که تقدیر هر چیز عبارتست از اینکه آن را محدود به حدود علل مادى و شرائط زمانى و مکانیش کنند.
و سخن کوتاه اینکه اساس اثبات وجود اله یگانه در قرآن کریم ،
اثبات علیت و معلولیت در میان تمامى اجزاء عالم (بطورى که اگر قرآن کریم این جریان را قبول نمیداشت ، نمى توانست بر مدعاى خود اقامه دلیل کند) و سپس استناد همه بخداى فاطر و صانع همه عالم است و این معنا جاى هیچ شک و تردیدى نیست ، پس اینکه آقایان گفته اند: معتقدین به خدا بعضى از موجودات و حوادث را به خدا نسبت میدهند و بعضى دیگر را به علل مادى آن ، آن عللى که برایشان شناخته شده صحیح نیست .
شاید عدم دسترسى این آقایان به منابع صحیح معارف اسلامى علت اشتباه آنان#
بوده
بله ممکن است این آقایان (در این اشتباهها خیلى تقصیر نداشته باشند، چون مدارک صحیحى از معارف اسلامى در دسترسشان نبوده ، تنها مدرکى را که دیده اند) کتاب هاى فلسفى عامیانه اى بوده که (باصطلاح ) علماى مسیحیت نوشته بودند، در آن متعرض این مسئله و مسائلى نظیر آن شده و ک لیساهاى قرون وسطى ، آن کتاب ها را در اختیار مردم قرار میداد.
و یا متکلمین بى مایه سایر ادیان به آن نوشته ها اعتماد مى کردند، نوشته هائى که مشتمل بر یک مشت مسائل تحریف شده و استدلالهائى واهى و بى سر و ته بود.
در نتیجه این متکلمین وقتى خواستند دعواى خود را (با این که حق بود و عقولشان بطور اجمال حکم بدان مى نمود) بیان کرده و اجمال آن را بشکافند ناتوانیشان در فکر و تعقل ، ایشان را وادار کرد تا از غیر راهش وارد شوند و دعوى خود را عمومیت دهند و دلیل خود را وسیعتر از دعوى خود بگیرند.
نتیجه این ناتوانى ها این شد که بگویند هر معلول مجهول العلة بدون واسطه مستند به خداست و در مقابل افعال اختیارى محتاج به علت نیست و یا خصوص انسان در صدور فعل اختیارى محتاج به خدا نیست ، خودش در فعلش مستقل است ، که ما در ذیل جمله : ( و ما یضل به الا الفاسقین ) بحثى پیرامون گفتار آنان گذراندیم ، و در اینجا نیز پاره اى از اشکالات آنرا ایراد مى کنیم .
و طائفه اى دیگر (یعنى بعضى محدثین و متکلمین از کسانى که تنها بظاهر مطالب مى نگرند، و جمعى هم غیر از ایشان ) نتوانستند براى اسناد کارهاى اختیارى انسان به خداى سبحان معناى صحیحى پیدا و تعقل کنند، معنائى که لایق ساحت و مقام ربوبى باشد، در نتیجه افعال اختیارى انسان را بخود انسان نسبت داده و استناد آنرا به خدا منکر شدند.
مخصوصا آن مصنوعات آدمى را که صرفا براى معصیت درست مى کند، چون شراب و آلات لهو و قمار و امثال آن را بکلى بى ارتباط با خدا دانسته اند و استدلال کرده اند باینکه خداى تعالى در آیه : ( انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان ، فاجتنبوه ) ، (شراب و قمار و انصاب و از لام ، پلیدى است که شیطان آنها را درست کرده ، پس باید از آن اجتناب کنید) اینگونه مصنوعات را عمل شیطان خوانده و معلوم است که عمل شیطان را نمیشود به خدا نسبت داد.
و اگر خواننده بیان قبلى ما را بخاطر داشته باشد در آن بیان نکاتى هست که بطلان این توهم را هم از نظر عقل و هم نقل ، روشن مى کند، در آنجا گفتیم : افعال اختیارى همانطور که نسبتى با خداى سبحان دارد، البته نسبتى که لایق به خدا باشد - همچنین نتایج آن که انسان آن مصنوع را بخاطر آن نتایج و رفع حوائج زندگى درستش کرده ، به خداى سبحان منسوب است .
علاوه بر اینکه کلمه (انصاب ) که در آیه قبلى آمده بود، به معناى بتها و مجسمه هائى است که به منظور عبادت نصب مى شده و خدایتعالى در آیه : ( و اللّه خلقکم و ما تعملون ) ، آنها را مخلوق خود دانسته است .
از همین جا روشن مى شود که تراشیده هاى دست بشر، یعنى بت ها، جهات مختلفى از نسبت دارد که از بعضى جهاتش منسوب به خداى سبحان است ، و آن عبارتست از طبیعت وجود آنها، با قطع نظر از وصف خدائى و پرستش ، که معصیت و نافرمانى خداست ، چون حقیقت بت ها چیزى بجز سنگ و یا فلز نیست ، چیزى که هست این سنگ و فلزها را باشکال مختلفى تراشیده و در آورده اند و در آنها هیچ خصوصیتى نیست که بخاطر آن بت را به پدید آرنده همه موجودات نسبت ندهیم .
و اما اینکه معبودى است که بجاى خدا پرستیده مى شود، این ، یک جهت دیگرى است که باین جهت باید از خدایتعال ى نفى شود، یعنى باید گفت : معبود بودن بت ، مستند بخدا نیست بلکه مستند به عمل غیر خدا چون شیطان جنى یا انسى است ، و همینطور غیر بت از موجودات دیگر که جهات مختلفى دارد، به یک جهت مستند به خداست و به جهتى دیگر مستند به غیر خدا است .
پس از همه مطالب گذشته معلوم شد که ساخته هاى دست بشر نیز مانند امور طبیعى همه مستند به خداست و هیچ فرقى میانه آن و امور طبیعى نیست ، بله مسئله انتساب به خلقت هر چیز، دائر مدار آن مقدار حظى است که از وجود دارد، (دقت بفرمائید).
اهمیت آب و چگونگى پیدایش باران و بارش آن#
( و ما انزل اللّه من السماء من ماء فاحیى به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة ) الخ ، حقیقت آب باران عبارتست از عناصر مختلفى که در آب دریا و غیره هست و در اثر تابش خورشید بخار گشته ،
و بخاطر حرارتى که بخود گرفته به آسمان میرود (چون هر چیز گرمى سبک تر از سردش میباشد) (مترجم ) تا جائى که به لایه اى از هواى سرد برسد، در آنجا مبدل به آب گشته ، ذرات آب به یکدیگر متصل و بصورت قطره در مى آید، اگر قبل از متصل شدن یعنى همان موقعى که بصورت پودر بود یخ نزند و بعد بهم متصل شود، بصورت برف سرازیر میگردد و اگر بعد از اتصال پودر و قطره شدن یخ بزند، بصورت تگرگ پائین مى آید و پائین آمدن باران و برف و تگرگ بخاطر اینست که وزنش از وزن هوا سنگین تر است .
بعد از فرود آمدن ، زمین از آن مشروب میشود و سبز و خرم مى گردد و اگر سرماى هوا نگذارد گیاهى بروید، آبها در آن قسمت از زمین انبار میشود و بصورت چشمه سارها در آمده و زمین هاى پائین خود را مشروب مى سازد، پس آب نعمتى است که زندگى هر جنبنده اى بوجود آن بستگى دارد.
پس آبى که از آسمان مى آید، خود یکى از حوادث وجودى و جارى بر طبق نظام متقن عالم است ، نظامى که متقن تر از آن تصور ندارد و یک تناقض و یک مورد استثناء در آن نیست و این آب ، منشاء پیدایش نباتات و تکون هر نوع حیوان است .
و این حادث از جهت اینکه محفوف است به حوادثى طولى و عرضى که حدوث و پیدایش آن بستگى به آن حوادث دارد، در حقیقت با آن حوادث روى هم ، یک چیز است که از محدث و پدید آرنده بى نیاز نیست و ممکن نیست بدون علتى پدید آورنده پدید آمده باشد، پس بطور قطع اله و موجدى دارد که یکى است و همین باران از جهت اینکه پدید آمدن انسان و بقاء هستیش مستند به آن است ، دلالت دارد بر اینکه اله باران و اله انسان یکى است .
تشریح جریان باد و فوائد و آثار آن#
( و تصریف الریاح ) تصریف بادها به معناى آن است که بادها را بوسیله عواملى طبیعى و مختلف از اینطرف به آنطرف بگرداند، مهم ترین آن عوامل این است که اشعه نور که از چشمه نور (یعنى آفتاب ) بیرون میشود و در هنگام عبور از هوا بخاطر سرعت بسیار تولید حرارت مى کند در نتیجه هوا بخاطر حرارت ، حجمش زیادتر و وزنش کمتر میشود و نمیتواند هواى سردى را که بالاى آن است و یا مجاور آن قرار دارد، بدوش بکشد، لاجرم هواى سرد داخل در هواى گرم شده بشدت آنرا کنار مى زند و هواى گرم قهرا برخلاف جریان هواى سرد بحرکت در مى آید و این جریان همان است که ما نامش را باد مى گذاریم .
نتائجى که این جریان دو جور هوا برخلاف مسیر یکدیگر دارد، بسیار است ، یکى از آنها تلقیح گیاهان است و یکى دیگر دفع کثافت هوا و عفونتهائى است که (از خود زمین بیرون مى آید، و یا سکنه روى زمین آنرا تولید مى کنند و) داخل هوا میشود و سوم انتقال ابرهاى آبستن است، از اینجا به آنجا و غیر آن از فوائد دیگر، پس پدید آمدن باد و وزش آن هم مانند آب چیزى است که حیات گیاهان و حیوانات و انسان بستگى بدان دارد.
و این پدیده با وجود خود دلالت مى کند بر اینکه اله و مدبرى دارد، و با سازگاریش با سایر موجودات و اتحادش با آنها، همانطور که در آب گفتیم ، دلالت مى کند بر اینکه اله آن و اله همه عالم یکى است و با قرار گرفتنش در طریق پیدایش و بقاء نوع انسان ، دلالت مى کند بر اینکه اله آن و اله انسان و غیر انسان یکى است .
سخن در آیت بودن ابرها
( و السحاب المسخر بین السماء و الارض ) الخ ، سحاب (ابر) عبارتست از همان بخار متراکم ، که بارانها از آن درست مى شود و این بخار مادام که از زمین بالا نرفته و روى زمین افتاده است ، ضب اب (مه ) نام دارد، و وقتى از زمین جدا شده و بالا رفت ، نامش سحاب یا غیم یا غمام و غیره میشود.
و کلمه (تسخیر) به معناى آن است که چیزى را در عملش مقهور و ذلیل کنى ، بطوریکه به دلخواه تو کار کند، نه به دلخواه خودش و ابر در حرکتش و سردى و گرمیش و باریدن و نباریدنش و سایر اعمال و آثارى که دارد، مقهورو ذلیل خداست آنچه مى کند باذن خدا مى کند و سخن در آیت بودن ابرها هم نظیر همان سخنى است که درباره آب و باد و بقیه نامبرده هاى در آیه مورد بحث آوردیم .
این را هم باید بدانى که اختلاف شب و روز و آبى که از آسمان فرو مى ریزد و بادهائى که از این سو به آنسو حرکت مى کند و ابرهائى که در تحت سلطه خدایتعالى است ، یک عده از حوادث عمومى است که نظام تکوین در پدیده هاى زمینى از مرکبات گیاهى و حیوانى و انسانى و غیره ، بستگى به آنها دارد.
پس آیه مورد بحث بوجهى به منزله تفصیلى است براى اجمال در آیه : ( و بارک فیها، و قدر فیها اقواتها، فى اربعة ایام ، سواء للسائلین ) (و در زمین برکت نهاد و اقوات سکنه آنرا در چهار فصل تقدیر نمود و براى محتاجان تبعیضى در آن نیست ). ( لایات لقوم یعقلون ) کلمه (عقل ) که مصدر براى (عقل یعقل ) است ، به معناى ادراک و فهمیدن چیزى است ، البته ادراک و فهمیدن کامل و تمام ، و به همین سبب نام آن حقیقتى را که در آدمى است ، و آدمى بوسیله آن میان صلاح و فساد، و میان حق و باطل و میان راست و دروغ را فرق مى گذارد، عقل نامیده اند، البته این حقیقت مانند نیروى دیدن و شنیدن و حفظ کردن و سایر قواى آدمى که هر یک فرعى از فروع نفس اوست نمى باشد، بلکه این حقیقت عبارتست از نفس انسان مدرک .
( و من الناس من یتخذ من دون اللّه اندادا ) ، کلمه (انداد) جمع کلمه (ند) است که هم از نظر وزن و هم از نظر معنا، نظیر کلمه (مثل ) است ، و اگر در آیه مورد بحث مانند آیه : ( فلا تجعلوا لله اندادا ) و آیه : ( و جعلوا لله اندادا ) و غیره نفرمود: ( و من الناس من یتخذ لله اندادا ) ، بدین جهت بود که آیه شریفه در مقامى از شریک گرفتن براى خدا سخن میگوید، که قبلا یعنى در آیه : ( و الهکم اله واحد، لا اله الا هو ) الخ ، گفتگو از انحصار اله در اللّه داشت ، و خلاصه چون قبلا فرموده بود: (معبود شما تنها و تنها اللّه است )، در اینجا باید طورى شریک گرفتن را از بعضى حکایت کند که بفهماند این شریک گرفتنشان مناقض با آن انحصار است و کسیکه بغیر خدا، خدائى مى گیرد، بدون هیچ مجوزى آن انحصار را شکسته است و چیزى را خدا گرفته که میداند اله نیست ، تنها انگیره اش بر این کار پیروى هوى و هوس و توهین و بى اعتنائى بحکم عقل خودش است ، و به همین جهت براى اینکه به چنین کسى توهین کرده باشد و او را ناچیز شمرده باشد، کلمه (انداد) را نکره آورد.
اطاعت از غیر خدا شرک است#
( یحبونهم کحب اللّه ، و الذین آمنوا اشد حبالله ) الخ ، در اینکه تعبیر فرمود به : (یحبونهم ایشانرا - بتها را - دوست میدارند)، با اینکه بتها سنگ و چوبند، و باید مى فرمود: (یحبونها - آنها را دوست میدارند) دلالت هست بر اینکه منظور از انداد تنها بتها نیست ، بلکه همه آلهه مشرکین است که یکى از آنها ملائکه و طائفه اى دیگر افرادى از بشرند که مشرکین براى همه این چند طائفه قائل به الوهیت هستند، بلکه از این هم بالاتر عمومیت آیه ، شامل هر مطاعى میشود، چون اطاعت غیر خدا و غیر کسانیکه خدا امر به اطاعت آنان فرموده ، خود شرک است . به شهادت ذیل آیات که مى فرماید: ( اذ تبرا الذین اتبعوا، من الذین اتبعوا ) ، (روزى که در آن روز کسانیکه پیروى شدند، از پیروان خود بیزارى میجویند)، که کلمه (کسانیکه ) مى فهماند منظور از آلهه تنها بتها نیست و کلمه (پیروى) مى فهماند اطاعت بدون اذن خدا هم از شرک است . و نیز به شهادت آیه : ( و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه ) ، (و اینکه ما بجاى خدا بعضى بعض دیگر را ارباب نگیریم )، و آیه : ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم اءربابا من دون اللّه ) ، (یهودیان ، خاخامها و مسیحیان کشیش هاى خود را بجاى خدا ارباب گرفتند).
و نیز آیه شریفه مورد بحث دلالت دارد بر اینکه میتوان خدا را هم دوست داشت پس اینکه بعضى گفته اند: (محبت - که وصفى شهوانى است - تنها به مادیات و جسمانیات تعلق مى گیرد و بطور حقیقت به خداى سبحان تعلق نمى گیرد و اگر در پاره اى آیات یا روایات این کلمه در خدا بکار رفته ، باید بگوئیم منظور از محبت به خدا اطاعت او، یعنى انجام اوامرش و ترک نواهیش میباشد، خلاصه استعمال کلمه محبت در خدا مجازى است نه حقیقى ) بحکم این آیه سخنى باطل است.
استعمال محبت در خداى تعالى استعمال حقیقى است#
و استعمال محبت در خدای تعالى ، در امثال آیه : ( قل ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونى یحببکم اللّه ) ، (بگو اگر خدارا دوست میدارید، مرا پیروى کنید، تا خدا هم شما را دوست بدارد) استعمالى است حقیقى ، براى اینکه در آیه مورد بحث جمله : ( اشد حبا لله ) ، دلالت دارد براینکه محبت به خدا شدت و ضعف دارد و این محبت در مؤمنین شدیدتر است تا در مشرکین . و اگر مراد از محبت خدا اطاعت بود و این استعمال مجازى بود، معنا این میشد: که مشرکین هم خدا را اطاعت مى کنند ولى مؤمنین بیشتر اطاعت مى کنند، در حالیکه مشرکین (یا خدا را اطاعت نمى کنند و یا) اطاعتشان در درگاه خدا اطاعت نیست .
علاوه بر جمله نامبرده در آیه مورد بحث ، آیه شریفه : ( قل ان کان آباؤ کم وابناؤ کم - تا جمله - احب الیکم من اللّه و رسوله ) ، (بگو اگر پدران و فرزندان و چه و چه و چه در دل شما محبوبتر از خدایند)، نیز دلالت دارد بر اینکه استعمال کلمه محبت در خدا حقیقى است نه مجازى ، براى اینکه حب متعلق به خدا و حب متعلق به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و حب متعلق به پدران و فرزندان و اموال و سایر منافع نامبرده در آیه را، از یک سنخ محبت دانسته ، چون فرموده : (اگر مثلا پولتان محبوبتر از خداست ) و این را همه میدانیم که افضل و تفضیل (بهتر، محبوب تر، گرم تر، سردتر) در جائى بکار مى رود که مفضل و مفضل علیه ، هر دو در اصل معناى کلمه شریک باشند، چیزى که هست یکى از آندو از اصل معنا بیشتر و دیگرى کمتر داشته باشد، (اینجاست که میگوئیم : فلان چیز از فلان چیز گرم تر است )، پس در آیه 24 سوره توبه هم ، باید خدا محبوب باشد، تجارت هم محبوب باشد، ولى مشمولین آیه تجارت را از خدا بیشتر دوست بدارند.
نکته دیگرى که باید در آیه شریفه روشن گردد، این است که در آیه شریفه مشرکین را مذمت کرده باینکه آلهه خود را دوست میدارند، آنچنانکه خدا را دوست میدارند، آنگاه مؤمنین را مدح کرده باینکه : خداى سبحان را بیشتر دوست میدارند، و از این مقابله فهمیده میشود: که مذمت کفار بخاطر این است که محبت را میان آلهه خود و میان خدا بطور مساوى تقسیم کرده اند.
و چون این مقابله باعث میشد که شنونده خیال کند که اگر مشرکین سهم بیشترى از محبت خود را درباره خدا میداشتند، دیگر مذمتى متوجهشان نمیشد، به همین جهت در ذیل آیه ، این توهم را رد کرد، و فرمود: (اذ یرون العذاب ان القوة لله جمیعا) و نیز فرموده ( اذ تبرء الذین اتبعوا من الذین اتبعوا، و راءوا العذاب ، و تقطعت بهم الاسباب ) و نیز فرمود: ( کذلک یریهم اللّه اعمالهم حسرات علیهم ) الخ ، که همه اینها دلالت دارد بر اینکه مذمتى که متوجه کفار شده ، در این نبوده که چرا خدا و یا انداد را دوست میدارند، و خلاصه دوستى بدان جهت که دوستى است مورد مذمت نیست بلکه از جهت لازمه آن ، یعنى اتباع ، مورد مذمت قرار گرفته ، چون مشرکین بخاطر محبتى که به بتها داشتند، آنها را پیروى مى کردند، باین معنا که معتقد بودند بتها نیروئى دارند که ایشان میتوانند در جلب منافع و دفع مضارشان ، از نیروى بتها استمداد بگیرند و این معنا ایشانرا از پیروى حق بکلى و یا در قسمتى از امور باز داشت و چون پیروى خدا در بعضى امور و مخالفت او و پیروى از بت در بعضى دیگر، باز پیروى حق نیست ، لذا در اینجا آن توهم دفع میشود و روشن مى گردد که این دوستى خدا باید طورى باشد که غیر از خدا چیز دیگرى در آن سهیم نباشد، و گرنه سر از شرک در مى آورد، و اگر مؤمنین را مدح فرمود که آنها محبت بیشترى به خدا دارند، بدین جهت است که شدت محبت انحصار تبعیت از امر خدا را دنبال دارد،
ملاک مدح ذم#
( محبت )
اطاعت از محبوب است#
ساده تر بگویم ، کسیکه محبتش بخدا شدت یاف ت ، متابعتش هم منحصر در خدا میشود توضیح اینکه مشرکین اگر بتها را دوست میداش تند بعنوان خدائى دوست میداشتند ولى مؤمنین به این عنوان جز خدا را دوست نمیدارند و در نتیجه اطاعتشان نیز منحصرا از خدا میشود.
و چون این مدح مؤمنین و مذمت مشرکین ، مربوط به محبت ، آنهم از جهت اثرش ، یعنى پیروى حق بود، لذا اگر چنانچه کسى غیر خدا را دوست بدارد، اما بخاطر اطاعت خدا در امر و نهى او دوست بدارد، براى خاطر اینکه آن کس وى را به اطاعت خدا دعوت مى کند - و اصلا بجز دعوت باطاعت خدا کارى ندارد - در چنین موردى مذمت دوست داشتن غیر خدا، متوجه او نمیشود.
و به همین جهت در آیه : ( قل ان کان آباؤ کم و ابناؤ کم ) - تا جمله ( احب الیکم من اللّه و رسوله )، دوستى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را به دوستى خدا عطف کرده و فهمانده هر چند دوستى با من که خدا هستم ، یک دوستى جداگانه و دوستى پیامبر هم ، دوستى جداگانه اى است ، اما از آن جهت که دوستى نسبت به پیامبرم بخاطر دوستى من است و اثر دوستى پیغمبر که متابعت او است ، عین متابعت من است ، چون خود من بشر را به اطاعت رسول دعوت نموده و به پیروى از اوامر کرده ام لذا دوستى پیغمبر مانند دوستى پدر و فرزند و تجارت مذموم نیست .
آیه شریفه : ( و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن اللّه ) ، (ما هیچ رسولى نفرستادیم مگر به این منظور که باذن ما اطاعت شود)، و آیه شریفه ( قل ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونى یحببکم اللّه ) که ترجمه اش گذشت ، روشنگر این معنا هستند.
و به همین مقیاس متابعت کسیکه بشر را بسوى خدا هدایت مى کند و پیروى او انسان را به خدا راه مینماید، مانند عالمى که با علمش و یا آیتى که با دلالتش و یا قرآنى که با تلاوتش ، آدمى را بسوى خدا مى کشاند، اگر محبوب کسى باشند، قطعا بخاطر محبت به خدا است ، تا کسى خدا را دوست نداشته باشد، پیروى نامبردگان را دوست نمیدارد، پس اگر پیروى مى کند بخاطر این است که او را به محبوب اصلیش یعنى خدایتعالى مى رسانند، و یا نزدیک مى کنند.
پس با این بیان روشن شد که هر ک س به غیر از خدا چیزى را دوست بدارد، بدان جهت که دردى از او دوا مى کند، و ب ه همین منظور او را پیروى کند، به این معنا که او را وسیله رسیدن به حاجت خود بداند و یا او را در کارى اطاعت کند که خدا بدان کار امر نفرموده ، در حقیقت او را شریک خدا دانسته و خدایتعالى بزودى اعمال اینگونه مشرکین را بصورت حسرتى برایشان مجسم مى سازد.
بر عکس ، مؤمنین که جز خدا چیزى را و کسى را دوست نمیدارند و از هیچ چیز به غیر از خدا نیرو نمیخواهند و جز آنچه را خدا امر و نهى کرده پیروى نمى کنند، اینگونه اشخاص داراى دینى خالص هستند.
حب کسى که حبش حب خداست ، تقرب به خداوند است#
و نیز این هم روشن شد که حب کسى که حبش حب خدا و پیرویش پیروى خداست ، مانند پیغمبر و آل او (علیهم السلام ) و علماى دینى و کتاب خدا و سنت پیغمبر او و هر چیزى که آدمى را بطور خالصانه بیاد خدا مى اندازد، نه شرک است ، و نه مذموم ، بلکه تقرب به حب او و به پیرویش ، تقرب به خدا است و احترام و تعظیم او به هر صورتى که عرف تعظیمش بشمارد، از مصادیق تقوى و ترس از خداست .
همچنان که خود خدایتعالى فرموده : ( و من یعظم شعائر اللّه ، فانها من تقوى القلوب ) ، (هر کس نشانه هاى خدائى را تعظیم کند و بزرگ بشمارد، این عمل خود، تقواى خداست ) و ما قبلا گفتیم : که کلمه (شعائر) به معناى علامت و دلیل است ، و در آیه شریفه مسئله را مقید به چیزى از قبیل صفا و مروه و امثال آن نکرده و از این مى فهمیم که هر چیزى که یاد آورنده خدا باشد، آیات و علامات او باشد، تعظیمش از تقواى خداست و تمامى آیات قرآن که متعرض مسئله تقوى شده شامل این تعظیم هم میشود.
بله البته هر عاقلى مى داند، که نباید به این شعائر و آیات در مقابل خدایتعالى استقلال داد، و معتقد شد: که مثلا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هم در مقابل خدا موجودى است مستقل و مالک نفس خود و یا مالک نفع و ضرر و موت و حیات و نشور خود، چون این اعتقاد شعائر را از شعائر بودن خارج مى کند، و آیت و دلیل را از آیت و دلیل بودن مى اندازد، و او را در حظیره و ساحت الوهیت داخل مى کند و این خود شرکى است عظیم که پناه مى بریم به خدا از چنین شرکى .
اى کاش مشرکین در همین دنیا روز عذاب خود را مى دیدند#
( و لویرى الذین ظلموا اذ یرون العذاب ، ان القوة لله جمیعا، و ان اللّه شدید العذاب ) الخ ، از ظاهر سیاق بر مى آید که کلمه (اذ) مفعول باشد براى کلمه (یرى )، و جمله : ( ان القوة لله ) الخ ، بیان باشد براى عذاب و کلمه (لو) براى آرزو بوده باشد، و معنا چنین باشد: (ایکاش این مشرکین در همین دنیا، روزى را که در آن عذاب را مى بینند، مى دیدند که اگر چنین چیزى ممکن بود، میدیدند که نیرو همه و همه براى خداست ، و اینکه براى بت ها و الهه خود معتقد به نیرو شده اند، اشتباه کرده اند، و نیز مى دیدند که خدا چقدر شدید العذاب است و عاقبت این خطاى خود را میچشیدند).
پس مراد از عذاب در آیه شریفه - بطوریکه از بیان آیه بعدیش استفاده مى شود - همین است که خطاى خود را در شریک گرفتن براى خدا ببینند و عاقبت این خطا را مشاهده کنند که دو آیه بعد هم این معنا را تاءیید مى کند، مى فرماید: ( اذ تبرء الذین اتبعوا من الذین اتبعوا ) ، (بت ها آن روز از بت پرستان بیزارى مى جویند، پس نفعى از ناحیه آنها عاید پرستندگانشان نمى شود، با اینکه انتظار آن را داشتند، ( و راءوا العذاب ، و تقطعت بهم الاسباب ) ، در آن روز دیگر براى هیچ چیز به غیر خدا اثرى نمى ماند، ( و قال الذین اتبعوا لو ان لناکرة ) ، آرزو مى کنند ایکاش بازگشتى برایمان بود، ( فنتبراء منهم ) ، تا در آن بازگشت ، ما از این خدایان دروغى بیزارى مى جستیم ، ( کما تبرؤ ا منا ) همانطور که این خدایان را دیدیم که در آخرت از ما بیزارى مى جویند، ( کذلک یریهم اللّه ) ، اینچنین خداوند به ستمکارانى که براى خدا انداد و شرکاء گرفتند، (اعمالهم ) اعمالشان را نشان مى دهد و اعمالشان همان بود که غیر خدا را دوست مى داشتند و پیروى مى کردند، ( حسرات علیهم ، و ما هم بخارجین من النار ) ، در حالى که اعمال این بیچارگان ، مایه حسرتشان شده باشد، و دیگر بیرون شدن از آتش برایشان نباشد.
( و ما هم بخارجین من النار ) در این جمله حجتى است علیه کسانى که میگویند: عذاب آتش تمام شدنى است .
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۶۳ تا ۱۶۷ است.
بحث روایتی#
بحث روایتى (شامل روایاتى در ذیل آیات گذشته )ل
در کتاب خصال و توحید و معانى الاخبار، از شریح بن هانى روایت آورده اند که گفت : مردى اعرابى در روز جنگ جمل ، در برابر امیرالمؤمنین (علیه السلام ) برخاست و عرضه داشت : یا امیرالمؤمنین ! تو مى گوئى خدا واحد است ؟ شریح مى گوید: مردم به وى حمله کردند که اى بى سواد! مگر نمى بینى امیرالمؤمنین چقدر گرفتارى و دل نگرانى دارد؟ حالا وقت این سوال است ؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام ) فرمود: به او حمله نکنید، براى اینکه او همان را میخواهد که ما از لشگر دشمن مى خواهیم ، آنگاه فرمود: اى اعرابى ! گفتن اینکه خدا واحد است ، به چهار جور ممکن است ، دو قسم آن را درباره خداى تعالى نمى توان گفت و دو قسم دیگرش را مى توان گفت ، اما آن دو قسم که نمى توان گفت ، یکى این است که بگوئیم خدا واحدست و منظور ما از آن واحد عددى باشد، و این جائز نیست زیرا چیزى که ثانى ندارد، داخل در باب اعداد نیست ، آیا نمى بینى که آنها که گفتند: خدا سومى از سه تا است کافر شدند؟.
دوم اینکه بگوئیم خدا واحد است ، آنطور که مى گوئیم : انسان یکى از حیوانات است که مرادمان از واحد، واحد نوعى باشد، این نیز جائز نیست ، براى اینکه مستلزم تشبیه است ، و پروردگار ما بزرگ تر و متعالى تر از تشبیه است .
و اما آن دو جهتى که درباره خداى تعالى صادق است ، یکى اینکه بگوئیم : او واحد است به این معنا که در موجودات هیچ چیزى شبیه او نیست و این درست است ، چون پروردگار ما همینطور است ، دوم اینکه بگوئیم : خداى عزوجل احدىّالمعنى است و منظور ما این باشد: که در هستیش و در عقل و وهم ما جزء ندارد، و این نیز درست است ، چون پروردگار ما همینطور است .
مولف: این دو وجهى که مولانا امیرالمؤمنین (علیه السلام ) درباره خدا صادق دانسته ، بطورى که ملاحظه مى فرمائید با آن بیانى که ما در ذیل جمله : ( والهکم اله واحد ) الخ ، ذکر کردیم منطبق است .
و در خطبه هائى که از آنجناب و نیز از حضرت رضا (علیه السلام ) و سائر ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) روایت شده ، این جمله مکرر آمده ، که فرمودند: (او واحد است ولى نه به عدد) الخ ، و این همان صرافت ذات خداست که در سابق گفتیم عدد نمى پذیرد.
و نیز در دعاى صحیفه کامله (امام زین العابدین على بن الحسین (علیهماالسلام ) آمده : که (لک وحدانیة العدد، اى خدا، توئى که وحدانیت عدد از آن توست ) الخ ، که کلام آن جناب را حمل بر ملکیت مى کنند یعنى خدایا تو مالک و دارنده وحدانیت عددى یعنى چنان نیست که این وحدانیت صف ت تو باشد، براى اینکه ادله عقلى و نقلى همه قائمند بر این که وجود خداى سبحان وجودى است صرف ، که نه دوتائى مى پذیرد و نه تکرار، و ذات حقیقتش منزه از آن است .
و در کافى ، و نیز کتاب اختصاص ، و نیز تفسیر عیاشى در ذیل آیه : ( و من الناس من یتخذ من دون اللّه اندادا ) الخ ، از امام باقر (علیه السلام ) روایت آورده اند که در آن فرموده : (اى جابر بخدا سوگند منظور، پیشوایان ستمگر و پیروان ایشان است )، و در روایت عیاشى چنین آمده : (اى جابر ایشان پیشوایان ستم ، و پیروان ایشان است ).
مولف: معناى این روایت با آن بیانى که از ما گذشت ، روشن مى شود و تعبیر امام (علیه السلام ) به عبارت (پیشوایان ستم )، بخاطر تعبیر خدایتعالى است که مى فرماید: ( ولو یرى الذین ظلموا ) الخ ، که تابعان انداد بگیر را ظلمه و ستمگر خوانده ، و معلوم است که متبوع و پیشوایشان ، ائمه ظلمه و ائمه ظلم خواهند بود.
و در کافى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در ذیل جمله : ( کذلک یریهم اللّه اعمالهم حسرات علیهم ) الخ فرمود: این درباره کسانى است که اموال خود را بیکار مى گذارند و از انفاق آن در راه اطاعت خدا دریغ و بخل میورزند و در آخر مى میرند، و آنرا براى کسانى باقى مى گذارند که آن اموال موروثى را در راه اطاعت خدا و یا معصیت او خرج مى کنند، چون اگر در راه اطاعت خدا خرج کنند، صاحب مال در قیامت مى بیند که مال او میزان دیگرى را سنگین کرده ، حسرت مى خورد، با اینکه مال ، مال او بود و اگر در راه معصیت خدا صرفش کند، صاحبش باز مى بیند که مال او ورثه را در نافرمانى خدا تقویت کرده است باز حسرت میخورد.
مولف : این معنا را عیاشى و صدوق و مفید و طبرسى نیز از امام باقر و صادق (علیهماالسلام ) روایت کرده اند، و این روایات ناظر به توسعه در معناى شرک و اندادگیرى است ، و در سابق گفتیم : که این توسعه درست هم هست .
بحث فلسفی#
بحث فلسفى (درباره حب و دوستى و محبت خدا)
یکى از حقایقى که ما در وجدان خود مى یابیم و کسى نمى تواند منکر آن شود، حقیقتى است که نام آنرا حب و به فارسى دوستى مى گذاریم مانند دوست داشتن غذا، زنان ، مال ، جاه و علم که دوستى اینها پنج مصداق از مصادیق حب هستند که هیچ شکى در وجود آن در دل خود نداریم ، و نیز شکى نیست در اینکه ما کلمه دوستى و حب را در این پنج مصداق به یک معنا و بر سبیل اشتراک معنوى استعمال مى کنیم نه بر سبیل اشتراک لفظى ، (مانند کلمه (عین ) که هم بمعناى چشم است ، هم چشمه ، هم زانو، هم طلا و هم چند معناى دیگر)، حال باید دید با اینکه حب در این پنج مصداق معانى مختلفى دارد، چرا کلمه (حب ) در همه بیک جور صادق است ؟ آیا براى اینست که اختلاف آن معانى اختلاف نوعى است یا اختلافى دیگر است .
و چون در حب مخصوص به غذا و میوه مثلا، دقت کنیم خواهیم دید، اگر غذائى یا میوه اى را دوست مى داریم ، بدان جهت است که با طرز کار دستگاه گوارشى ما ارتباط دارد، (باین معنا که احتیاج بدن بسوخت و ساز، دستگاه گوارشى را به فعالیت میاندازد، غدد ترشحى دهان آماده ترشح مى شود، حمل معدى اسید ترشح مى کند و در همین هنگام مى گوئیم دلم از گرسنگى غش مى کند، چون اسید نامبرده اگر معده خالى باشد باعث سوزش معده مى شود) و اگر فعالیت این دستگاه نبود و بدن در استکمال خود حاجتى بطعام نداشت ، قطعا ما نیز طعام را دوست نمى داشتیم ، و طعام محبوب ما نمیشد.
پس حب به غذا در حقیقت حب ما به غذا نیست ، بلکه حب دستگاه گوارش به فعالیت خودش است ، این دستگاه میخواهد انجام وظیفه کند و سوخت و ساز بدن را به بدن برساند، همین خواستن عبارت از حب به غذاست (که ما آنرا بخود نسبت مى دهیم و مى گوئیم ما غذا را دوست مى داریم و این مائیم که از فلان غذا خوشمان مى آید) در حالى که اینطور نیست ، بلکه خوش آمدن و لذت از غذا، کار دستگاه گوارشى است نه از ما، خواهى گفت : (این که چشم بندى نیست ، که ما از طعم و مره و بوى فلان غذا خوشمان مى آید؟) در پاسـخ مى گوئیم : همین هم مربوط به دستگاه گوارش است ، چون حس ذائقه یکى از خدمتگزاران دستگاه گوارش است نه خود آن ، پس منظور ما از لذت ، لذت ذائقه نیست بلکه آن رضایت خاصى است که دستگاه گوارش از کار خود احساس مى کند.
این بود حال و حقیقت محبت به غذا، حال ببینیم محبت به زنان از چه باب است ، در این حب نیز اگر نیک بنگریم ، مى بینیم که این حب هم کار ما نیست بلکه کار دستگاه تناسلى ما است ، به این معنا که دستگاه تناسلى تشنه عمل لقاح میشود و آنرا دوست میدارد و چون این عمل با همسرى انجام میشود، میگوئیم من همسرم را دوست میدارم، در حالیکه اگر واقع قضیه را بشکافیم ، مى بینیم پاى من در کار نیست ، بلکه اولا و بالذات دستگاه تناسلى عمل خود را دوست میدارد و ثانیا و بالتبع همسر را چون عملش با او قابل انجام است ، همانطور که در طعام گفتیم ، پاى من در کار نیست ، بلکه دستگاه گوارش اولا و بالذات عمل خود را دوست میدارد و ثانیا و بالتبع غذا را دوست میدارد، و عمل لقاح اثر نیروئى است که خدایتعالى در هر جاندارى بودیعت نهاده ، همچنانکه عمل تغذیه نیز اثر نیروئى است که خدا در او بودیعت سپرده است .
از همینجا معلوم میشود که این دو حب یعنى حب به غذا و حب به همسر، برگشتنش به یک حب است ، براى اینکه دستگاه گوارش و دستگاه تناسلى بهم مربوطند و کمالى هم که از کار این دو دستگاه حاصل میشود، بهم ارتباط دارند.
و چون چنین است احتمال دارد که حب عبارت باشد از یک تعلق که خاص این دو مورد است ، و در غیر این دو مورد اصلا یافت نشود ولیکن آزمایش از راه آثار این احتمال را دفع مى کند، زیرا این تعلق که نامش حب است ، اثرى در دارنده اش دارد و آن این است که قوه (استعداد) را بسوى فعلیت ، اگر فعلیت نداشته باشد مى کشاند و اگر فعلیت داشته باشد، بسوى ترک آن جذب مى کند و این دو خاصیت و یا یک خاصیت را در تمامى موارد قواى ادراکى احساس مى کنیم که حب آن قوا را بسوى افعالش بحرکت در مى آورد.
قوه باصره ، سامعه ، حافظه ، متخیله ، سایر قوا و حواس ظاهرى و باطنى که در ما است - چه قواى فاعله و چه منفعله - همه این حالت را دارند که هر یک فعل خود را دوست میدارد و این دوستى او را بسوى فعلش جذب مى کند، چشم را بسوى دیدن آنچه دوست دارد، جذب مى کند و گوش را بسوى شنیدن و همچنین هر قوه دیگر را.
و این نیست مگر بخاطر اینکه کار هر قوه کمال او است و هر قوه اى با کار مخصوص بخود، نقص خود را تکمیل نموده ، حاجت طبیعى خود را بر مى آورد، اینجاست که معنا و مفهوم حب مال و حب جاه و حب علم ، براى ما روشن مى گردد، چون انسان با هر یک از مال و جاه و علم ، استکمال مى کند و به همین جهت آنها را دوست میدارد.
حب تعلقى است خاص بین انسان و کمال#
او
پس از اینجا نتیجه مى گیریم که حب تعلقى است خاص و انجذابى است شعورى و مخصوص بین انسان و کمال او و تجربه هاى دقیق که از طریق آثار و خواص حب صورت گرفته ، ثابت کرده که حب در حیوانات نیز هست .
و این معنا روشن گردیده که این علاقه و محبت از اینجا ناشى میشود که محب نسبت به آنچه محبت دارد یا فاعل است ، (مانند دستگاه گوارش که اگر غذا را دوست میدارد، بدان جهت است که کارش هضم غذا است ) و یا منفعل (مانند حب ذائقه و شامه و سامعه از مزه و بو و صداى خوش که همه از باب انفعال است ) چیزى که هست همانطور که در داستان حب به غذا و میوه گفتیم ، حب محب اولا و بالذات متعلق بفعل یا انفعال خود میشود و ثانیا بالتبع متعلق به هر چیزى میشود که با فعل یا انفعالش سر و کار دارد، و این معنا در غیر انسان و حیوان هم اگر استکمالى در کار باشد و یا افاضه کمالى در بین باشد، نیز تصور دارد، (البته افاضه کمال از افاضه کننده باشعور) (مانند محبتى که روئیدنى هابه نور آفتاب دارند و نیز درختان جنگلى را مى بینیم که براى رساندن خود به نور آفتاب مرتب بلند میشوند).
و از همه مطالبى که گذشت نتائج زیر عاید میشود، اول اینکه حب عبارتست از تعلق و ارتباط وجودى بین محب و محبوب و یا به عبارتى انجذاب بین علت مکمل و یا شبیه به آن ، و بین معلول مستکمل و یا شبیه به آن ، و چون حب عبارت از این است ، لذا ما افعال خود را دوست میداریم تا بوسیله آن استکمال کنیم و آنچه را هم که متعلق به افعال ماست دوست میداریم تا آنرا وسیله و ابزار کار خود کنیم ، (مثال استکمال اینکه ، ما علم را که فعل مغزى ما است ، دوست میداریم و به طفیل آن کتاب و مدرسه و استاد را هم دوست میداریم ، و مثال شبه استکمال اینکه ما خانه سازى را براى رفع حاجت از خانه دوست میداریم و به طفیل آن یکدانه آجر را هم دوست داریم ) و بالاخره غذا و همسر و مالى که در راه تهیه آن دو صرف مى کنیم و جاه و مقامى که با آن مال بدست مى آوریم ، و منعمى که به ما احسان مى کند و معلمى که ما را درس میدهد و راهنمائى که ما را هدایت مى کند و ناصرى که ما را یارى میدهد و متعلم و شاگردى که نزد ما درس میخواند و خادمى که ما را خدمت مى کند و هر مطیعى که ما را اطاعت مى کند و هر چیزى که در مقابل خواسته ما رام است ، همه اینها را دوست میداریم ، چیزى که هست محبت ما در بعضى از اقسام آن ، طبیعى و در بعضى دیگر خیالى و موهوم و در بعضى دیگر عقلى است .
محبت داراى مراتب مختلفى است و فقط به امور مادى تعلق نمى گیرد#
دوم اینکه محبت داراى مراتب مختلفى است و شدت و ضعف دارد، چون رابطه اى است وجودى - و وجود خود حقیقتى است مشکک یعنى داراى مراتب - و معلوم است که آن رابطه وجودى که میان علت تامه با معلولش هست ، با آن رابطه که میان علت ناقصه ، با معلولش هست ، یکسان و در یک مرتبه نیست ، به همین حساب آن کمالى که بخاطر آن چیزى محبوب ما واقع میشود، از جهت ضرورى بودن و غیر ضرورى بودن و نیز از جهت مادى بودن ، مانند تغذى ، و غیر مادى بودن ، مانند علم ، یکسان نیست و بلکه شدت و ضعف دارد.
از اینجا بطلان آن سخن که مى گفت : محبت تنها به امور مادى متعلق میشود، روشن مى گردد، بعضى ها آنقدر شورش کرده اند که گفته اند: اصلا برگشت تمامى محبت ها به محبت به غذا است و هر محبت دیگر را اگر تحلیل کنیم ، مى بینیم از حب به غذا سر در مى آورد و بعضى دیگر گفته اند: ریشه و اصل ، در باب محبت ، علاقه به وقاع است و محبت به غذا و هر علاقه دیگر از آن سر در مى آورد.
خداى سبحان از هر جهت اهلیت محبوب شدن را دارد#
سوم اینکه خداى سبحان از هر جهت که حساب کنیم ، اهلیت آن را دارد که دوستش بداریم ، براى اینکه هستى او بذات خودش است نه عاریتى و کمال او غیر متناهى است ، در حالیکه هر کمالى دیگر متناهى و محدود است ، و متناهى وجودش متعلق است به غیر متناهى ، و این حبى است ذاتى که محال است از بین برود و نیز خدایتعالى خالق ما است و بر ما انعام مى کند، آنهم به نعمت هائى که غیر متناهى است ، هم از نظر عدد و هم از نظر زمان ، به همین جهت او را دوست میداریم ، همانطور که هر منعم دیگر را، بخاطر انعامش دوست میداریم .
خداوند خلق خود را دوست مى دارد#
چهارم اینکه حب از آنجا که گفتیم رابطه اى است وجودى - و هستى روابط وجودى ، خارج از وجود موضوعات خود و تنزلات آن نیست - لذا نتیجه مى گیریم که هر چیزى ذات خود را دوست میدارد، و چون در سابق گفتیم : هر محبى همه متعلقات محبوب خود را نیز دوست میدارد، در نتیجه هر چیزى آثار وجودیش را هم دوست میدارد، از اینجا معلوم میشود که خداى سب حان بدین جهت که خود را دوست میدارد، خلق خود را دوست میدارد و اگر خلق خود را دوست میدارد، بدین جهت است که انعام او را مى پذیرند و باز اگر خلق خود را دوست میدارد، بدان جهت است که هدایت او را مى پذیرند.
شعور و علم لازمه حب نیست#
پنجم اینکه اگر مى بینیم در مورد حب ، باید شعور و علم وجود داشته باشد، این لزوم بر حسب مصداق است ، (چون معمولا کلمه (حب ) را در موارد انسانها بکار مى بریم و میگوئیم مادر، فرزند خود را دوست میدارد و نمیگوئیم : درخت آفتاب را دوست میدارد و خود را بسوى نور آن مى کشد)، و گرنه تعلق وجودى که حقیقت حب عبارت از آن است ، از آن جهت که حب است ، هیچ مشروط بر وجود علم و شعور نیست و از اینجا روشن مى گردد که همه قوا و مبادى طبیعى ، حتى آنها هم که علم و شعور ندارند، آثار و افعال خود را دوست میدارند.
ششم از همه آنچه که گذشت نتیجه مى گیریم حب حقیقتى است که در تمامى موجودات عالم ، سریان و جریان دارد.
بحث فلسفی#
بحث فلسفى دیگر (درباره خلود و جاودانگى عذاب قیامت )
این مسئله که آیا عذاب قیامت انقطاع مى پذیرد و یا خالد و جاودانه است ؟ مسئله اى است که نظریه علماى اهل بحث در آن مختلف است ، هم از نظر ادله عقلى و هم از جهت ظواهر لفظى .
و آنچه در این باره میتوان گفت ، این است که اما از جهت ظواهر لفظى ، باید دانست که کتاب خدا نص است در خلود و جاودانگى و مى فرماید: ( و ما هم بخارجین من النار ) ، (ایشان به هیچ وجه از آتش بیرون نخواهند شد)، و سنت از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) نیز آنقدر زیاد است که باصطلاح به حد استفاضه رسیده ، و اگر اخبار دیگرى از این حضرات روایت شده که عذاب دوزخ قطع میشود و همیشگى نیست ، بخاطر مخالفتش با صریح کتاب ، طرح میشود.
و اما از جهت عقل ، در سابق در بحثى که ذیل جمله ( و اتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا ) داشتیم ، گفتیم : به هیچ وجه نمیشود یک یک احکام شرع را و خصوصیاتى را که براى معاد ذکر فرموده ، همه را با مقدمات کلى عقل اثبات کرد، براى اینکه دست عقل ما به آن خصوصیات و جزئیات نمى رسد، تنها راه اثبات آن ، تصدیق به نبوت پیغمبر صادق است که آن جزئیات و اصل معاد را از طریق وحى اثبات کرده ، چون وقتى خود نبوت پیامبرى صادق با ادله عقلى ثابت شد، دیگر لازم نیست که فروعات آن مسائل نیز با ادله عقلى جداگانه اى اثبات شود، چون فرض کردیم نبوت این پیغمبر و صدق آنچه آورده با ادله عقلى ثابت شده است .
و اما نعمت و عذاب عقلى که عارض بر نفس مى شوند، بخاطر تجردش و تخلقش به اخلاق و ملکات فاضله یا رذیله و یا بخاطر احوال خوب و بدى که کسب کرده ؟ در سابق گفتیم این احوال و ملکات در نفس ، صورتى نیکو و یا قبیح ایجاد مى کند که نفس سعیده از آنصورت نیکو متنعم ، و نفس شقیه از آن صورت قبیح متالم میشود.
و نیز گفتیم : در صورتیکه این صورتها در نفس رسوخ نکرده باشد و صورى ناسازگار با ذات نفس باشد، بزودى زایل مى گردد، براى اینکه عقل براى ناسازگارى دوام و اکثریت نمى بیند و قسر، فشار، زور و ناسازگارى محکوم به زوال است (پس اگر ذات نفس سعیده باشد، صورتهاى رذیله و زشت دیر یا زود از آن زایل مى گردد و اگر ذات نفس شقیه باشد، صورتهاى نیکو و جمیل که در آن نقش بسته ، بزودى زایل میشود).
و نفس خودش میماند و آن سعادت و شقاوت ذاتیش ، پس اگر نفس مؤمن بخاطر گناهانى صورتهاى زشتى بخود گرفت ، سرانجام آن صورتها از بین مى رود، چون با ذات نفس سازگار نیست همچنانکه نفس کافر که ذاتا شقى است ، 623
اگر بخاطر تکرار کارهائى صالح صور حسنه اى بخود گرفت ، آن صور بالاخره از نفس زایل میشود، چون محیط نفس با آن سازگار نیست و همه این مطالب (در آنصورت که گفتیم : صورتها رسوخ نکرده باشد) روشن است .
و اما در صورتیکه صورتهاى عارضه بر نفس ، در نفس رسوخ کرده باشد، و در نتیجه صورت جدیدى و نوعیت تازه اى بنفس داده باشد، مثلا او را که انسان بود و داراى صورت انسانیه بود، بخیل کند که چنین انسانى یک نوع جدیدى از انسانیت است ، همانطور که ناطقه وقتى با جنس حیوان ضمیمه شود یکنوع حیوان درست مى کند که نامش انسان است (و ناهقه اگر ضمیمه آن شود، نوعى دیگر درست مى کند بنام الاغ ، و صاهله اگر ضمیمه اش شود نوع سومى بنام اسب و در نتیجه میگوئیم حیوان اگر ناطق باشد انسان است و اگر ناهق باشد خر است و اگر صاهل باشد اسب است ) همچنین صورتهاى نوعیه اى که در اثر تکرار یک سنخه عمل ، در نفس پدید میآید، اگر در نفس رسوخ کند، نوعیت جدیدى به انسانها میدهد، میگوئیم انسان یا بخیل است یا سخى ، یا شجاع است یا ترسو و همچنین ) (مترجم ).
و این هم معلوم است که این نوع یعنى انسان ، نوعى است مجرد در نفس ، و موجود مجرد دائمى الوجود است ، در نتیجه هر گناهى که از او صادر شود، در صورتیکه نفس او سعیده باشد و با گناه سنخیت نداشته باشد و خلاصه عوامل خارجى گناه را به گردنش گذاشته باشد، در چنین صورتى وبال و عذاب آن گناهان را مى چشد و پاک میشود، و از عذاب نجات مى یابد و در صورتیکه نفس او شقى باشد و با گناه سنخیت داشته باشد در اینصورت هر چند که هر چه از چنین نفسى سر مى زند باذن خدا است ولیکن از آنجا که گناهان بدون قسر و فشار از او سر مى زند، چون نفس او نفسى گناه دوست است ، لذا چنین نفسى دائما در عذاب خواهد ماند.
و مثل چنین انسانى که دائما گرفتار و معذب به لوازم ملکات خویش است بوجهى مثل کسى است که به مرض مالیخولیا و یا مرض کابوس دائمى مبت لا شده که دائما صورتهائى هول انگیز و وحشت آور و زشت از قوه خیالیه اش سر مى زند، چنین کسى همواره از آن صورتها فرار مى کند و با آنها در جنگ و ستیز و بالاخره در عذاب است ، با اینکه خود او اینصورتها را درست میکند و صدور آن از نفسش به قسر قاسر و به فشارى از خارج نیست ، و ساده تر بگویم : کسى این صورتها را در نفس او مجسم نکرده ، بلکه کار، کار نفس خود او است ، و هر چند این صورتها با طبع مریض او سازگار نیست و از این جهت که خودش پدید آورنده آن صورتهاست ، متاءلم و ناراحت نیست ، ولکن هر چه باشد بالاخره از آن صورتها رنج مى برد و از آن صورتها مى گریزد و مگر عذاب ، غیر آن چیزى است که انسان قبل از ابتلاء بدان از آن میگریزد؟ و بعد از آنکه بدان مبتلا شد،
در جستجوى خلاصى از آن بر مى آید؟ و این تعریف و مثال بر آن امور زشت و صورتهاى غیر جمیل که انسان شقى در دار آخرتش با آنها روبرو میشود، صدق مى کند، پس معلوم شد که عذاب جاودانه و انقطاع ناپذیر، از انسان شقى ، خود شقاوت و بدبختى ذاتى او است ، و قاسرى و خلاصه کسى او را بدان مبتلا نکرده است .
حال که مسئله خلود در عذاب برایت روشن گردید، اینک اشکالهائى که به آن کرده اند از نظرت مى گذرد، آنوقت خواهى دید که تا چه حد فاسد و بى پایه است .
اشکالهایى که به خلود در عذاب شده است و#
پاسـخ آنها
اشکال اول اینکه خداى سبحان با اینکه داراى رحمت واسعه است ، چگونه رحمتش اجازه میدهد کسى را بیافریند که بازگشت او بسوى عذاب دائم باشد، عذابى که هیچ موجودى تاب تحمل آنرا ندارد.
دوم اینکه عذاب وقتى عذاب است که با طبع معذب سازگار نباشد و یا به عبارت علمى قسرى و غیر طبیعى باشد و در جاى خود مسلم شده ، که قسر دوام ندارد، پس چگونه عذاب دائمى تصور میشود؟ سوم اینکه بنده خدا هر گناهى هم که کرده باشد، بالاخره آخر داشت ، مثلا هفتاد سال گناه کرد، چرا باید تا ابد معذب باشد؟ و آیا این ظلم نیست ؟ چهارم اینکه افراد شقى هم همان دخالت و تاءثیر را در نظام تکوین دارند که افراد سعید دارند، و خدمتى که آنان به این نظام کرده و مى کنند، از خدمت افراد سعید کمتر نیست ، چون اگر نیک بنگرى زمینه سعادت افراد سعید را همین اشقیا فراهم نموده و مى نمایند، پس دیگر چرا باید در عذاب دائمى معذب باشند؟ پنجم اینکه عذاب هر متخلف و نافرمانبر بطور کلى براى این است که عذاب کننده آن نقصى را که بوسیله نافرمانى متخلف و ظالم متوجه او شده ، جبران کند، که این جبران را بعبارتى کوتاه تر انتقام هم میگوئیم ، و انتقام از خدایتعالى تصور ندارد، چون عصیان و نافرمانى بنده ، نقصى بر او و بر مقام ربوبى او وارد نمى کند تا بخواهد با عذاب کردن عاصى ، آنرا جبران نماید، و این اشکال تنها مربوط به عذاب دائم نیست بلکه به عذاب موقت نیز متوجه میشود، چیزى که هست در عذاب دائم بیشتر وارد است .
این بود آن اشکال ها که بر عذاب خالد کرده اند، البته اشکالهاى دیگرى نظیر اینها کرده اند، و خواننده عزیز اگر آنطور که باید به معناى بیانى که ما درباره خود در عذاب کردیم ، احاطه پیدا کند، خواهد دید که این اشکالها از اصل ساقط است ، براى اینکه گفتیم : عذاب خالد اثر و خاصیت آن صورت نوعیه شقاوت بارى است که نفس انسان شقى بخود گرفته ، (و او را نوع مخصوصى از انسانها کرده ، همانطور که گاو نمیتواند روزى غیر گاو شود) این نوع انسان هم نم یتواند نوع دیگرى شود، چون تصور و گفتگوى ما از چنین نفسى بعد از آن است که نخست به اختیار خود گناهانى مرتکب شد و سپس بدنبال آن گناهان احوالى پى در پى در نفس او پدید آمد، و بدنبالش استعداد شدیدى در ذات نفس پیدا شد.
و همین شدت یافتن استعداد نفس ، علتى است که در تمامى حوادث باعث میشود صورتى متناسب با سنخه آن استعداد در نفس پدید بیاورد.
در نتیجه همانطور که بعد از انسان شدن نان و گوشت و میوه و عناصر و مواد دیگرى که انسان مرکب از آن است ، دیگر صحیح نیست بپرسیم چرا این مرکب شعور پیدا کرده و چرا فکر دارد و چرا و چرا و صدها چراى دیگر، براى اینکه پاسـخ به همه این سوالات یک کلمه است ، و آن این است که چون انسان شده ، همچنین در مورد بحث ما، صحیح نیست بپرسیم چرا شقاوت دست از یقه او بر نمیدارد و دائما آثار شقاوت از آن سر مى زند؟ که یکى از آن آثار، عذاب جاودانه است ، چون جواب همه اینها این است که چون او بدست خود و به اختیار خود، خود را شقى ساخت ، یعنى انسانى خاص کرد که شقاوت ، لازمه وجود او است ، این بود جواب اجمالى از همه سوالهاى بالا.
و اما جواب از یک یک آنها.
جواب از اشکال اول#
اما از سوال اول میگوئیم : رحمت در خدایتعالى به معناى رحمت در ما انسانها نیست ، زیرا رحمت در ما (بخاطر داشتن اعضائى چون قلب و اعصاب و هر عضو دیگرى که در حال رحمت عکس العمل نشان میدهد)، به معناى رقت قلب و اشفاق و تاءثر باطنى است و معلوم است که این حالات درونى ماده میخواهد، یعنى حالات یک موجود مادى است ، و خدایتعالى منزه از ماده است .
بلکه به معناى عطیه و افاضه است ، افاضه آنچه که مناسب با استعداد تام مخلوق است ، مخلوقى که بخاطر بدست آوردن استعداد تام ، قابلیت و ظرفیت افاضه خدا را یافته ، آرى مستعد وقتى استعدادش به حد کمال و تمام رسید، دوستدار آن چیزى میشود که استعداد دریافت آنرا پیدا کرده و آنرا با زبان استعداد طلب مى کند و خداوند هم آنچه را مى طلبد و درخواست مى کند به او افاضه مى فرماید.
از سوى دیگر این را میدانیم که رحمت خدا دو نوع است رحمت عام که عبارت است از همین افاضه چیزى که موجود، استعداد آنرا یافته و مشتاقش شده و در صراط وجود و تکوینش بدان محتاج گشته و دوم رحمت خاصه ، که عبارتست از افاضه و اعطاء خصوص آن چیزهائیکه موجود در صراط هدایتش بسوى توحید و سعادت قرب بدان محتاج است و نیز افاضه و اعطاء خصوص آن چیزیهائیکه انسان مستعد براى شقاوت آنهم مستعد به استعداد شدید و تام ، محتاج بآن شده و آن عبارتست از رسیدن شقاوتش به حد کمال و به حد صورت نوعیه ، پس دادن چنین صورت نوعیه که اثرش عذاب دائم است ، منافاتى با رحمت عمومى خدا ندارد، بلکه این خود یکى از مصادیق آن رحمت است .
بله با رحمت خاصه او منافات دارد، اما نفس شقى قابل دریافت آن نیست و معنا ندارد که آن رحمت شامل کسى شود که از صراط آن بکلى خارج است .
پس اینکه گفت : عذاب دائم منافات با رحمت خدا دارد، اگر مرادش از رحمت ، رحمت عمومى خداست ، که گفتیم : شقاوت شقى و بدنبالش عذاب خالد او هیچ منافاتى با آن رحمت ندارد، بلکه خود عین رحمت است و اگر مرادش رحمت خاصه او است ، باز هم منافات ندارد، براى اینکه شقى مورد این رحمت نیست ، (همچنانکه جاودانه بودن خران در خریت ، با رحمت خاصه خدا که مخصوص اصحاب صراط مستقیم از انسانها است ، منافات ندارد).
علاوه بر اینکه اگر این اشکال تمام باشد در عذاب موقت هم وارد است ، بلکه نسبت به عذابهاى دنیوى نیز متوجه میشود و این خود روشن است .
جواب از اشکال دوم#
و اما به اشکال دوم جواب میگوئیم : نخست باید معناى ملایم نبودن با طبع را بفهمیم و بدانیم که منظور از آن چیست ؟ چون گاهى منظور از این عبارت ، نبودن سنخیت میان موضوع و اثرى است که با آن موضوع موجود میشود، ولى اثر، اثر طبیعى آن نیست بلکه اثر قسرى آنست ، که قسر قاسر آنرا بگردن موضوع انداخته است .
و در مقابل این اثر، اثر ملایم است که منظور از آن اثر طبیعى موضوع است ، یعنى آن اثرى که از موضوع در صورتى که آفت گرفته باشد صادر میشود و در اثر تکرار در آن رسوخ یافته صورت آن میشود و بطوریکه موضوع با وجود آفت زدگیش طالب آن اثر مى گردد، در عین اینکه آنرا دوست نمیدارد، مثل آن شخص مالیخولیائى که مثالش گذشت .
پس در انسانهاى شقى هم آثار شقاوت ملایم با ذات آنها است ، چون به مقتضاى طبع شقاوت بارشان از آنان صادر میشود و معلوم است که آثار صادره از طبع هر چیزى ، ملایم با آن چیز است و در عین حال این آثار عذاب هم هست ، براى اینکه مفهوم عذاب بر آنها صادق است ، چه صاحب آن آثار دوستدار آنها نیست ، پس از نظر ذوق و وجدان آن آثار را دوست نمیدارد، هر چند که از حیث صدور دوست میدارد.
جواب از اشکال سوم#
و اما جواب به اشکال سوم ، میگوئیم : عذاب در حقیقت عبارتست از: ترتب اثر غیر مرضى ، بر موضوع ثابت و حقیقیش و در مورد بحث ، عذاب عبارتست از: آثارى که بر صورت و نوعیت شقاوت مترتب میشود و این آثار معلول صورتى است که آن صورت بعد از جمع آمدن علت هائى که معد آن است یعنى مخالفت هائى محدود، پیدا میشود، پس مخالفت هاى نامبرده علت پیدایش آن صورت و نوعیت است و آن صورت ، علت است براى پیدایش آثار مناسب با خودش ، و عذاب عبارتست از ترتب آن آثار بر آن صورت ، نه اینکه آثار نامبرده مستقیما بلاواسطه معلول آن علل (مخالفتها) باشد، تا بگوئى : مخالفت ها محدود و انگشت شمار است ، چرا باید عذابش بى نهایت باشد؟ با اینکه محال است متناهى ، اثر نامتناهى داشته باشد.
نظیر همان مثالى که قبلا زدیم ، که ابر و باد و مه و خورشید و فلک و صدها عوامل دیگر، که یا علت هاى مهیا کننده هستند و یا مقربها و شرائطى چند و محدود دست بدست هم دهند و باعث شوند مواد طبیعت بصورت انسانى در آید، انسانى که همه آثار انسانیت از او سر بزند، که در این مثال عوامل محدودند و معلول محدودى که همان صورت انسانیت است ، پدید آورده اند، ولى این صورت محدود، آثارى نامحدود دارد.
پس دیگر معنا ندارد کسى بپرسد: چطور آدمى بعد از مردن الى الابد میماند و آثارى دائمى از او سر مى زند، با اینکه علل و عوامل پدید آمدن انسان ، محدود و معدود بودند؟ و خلاصه چگونه عوامل پایان پذیر، علت پیدایش بى پایان میشود؟.
براى اینکه گفتیم : آن عوامل دست بدست هم دادند و یک معلول را پدید آوردند، آنهم صورت انسانیت بود، ولى این صورت انسانیت که علت فاعلى صدور آن آثار نامحدود است ، (بخاطر تجردى که در اثر حرکت وجود بدست آورده دائمى است و در نتیجه ) (مترجم ) خودش هم دائما با آثارش موحود است ، پس همینطور که این سوال معنا ندارد، آن سوال نیز معنا ندارد.
جواب به اشکال چهارم
و اما جواب به اشکال چهارم ، اینکه خدمت و عبودیت هم مانند رحمت دو جور است یک عبودیت عامه ، یعنى خضوع و انفعال وجودى در برابر مبداء وجود و دیگر عبودیت خاصه ، یعنى خضوع و انقیاد در صراط هدایت بسوى توحید.
و هر یک از این دو قسم عبودیت براى خود پاداشى از رحمت و اثرى مخصوص و مناسب با خود دارد، عبودیت عامه که در سراسر عالم هستى و در نظام تکوین برقرار است ، پاداشش رحمت عامه است که در این رحمت نعمت دائمى و عذاب دائمى ، هر دو مصداق آن رحمتند، و اما عبودیت خصوصى ، جزاء و پاداشش رحمت خاص خداست و آن نعمت و بهشت است ، که مخصوص کسانى است که رحمت خاص و هدایت خاص خدا را پذیرفتند و این خود روشن است .
علاوه بر اینکه اگر این اشکال وارد باشد، باید در مورد عذاب غیر دائمى آخرت و حتى در مورد عذاب دنیوى نیز وارد باشد.
و اما جواب به اشکال پنجم ، این است که عذاب دائم مستند بصورت شقاوتى است که معذب را نوعى مخصوص از انسانها کرده ، نه مستند به خدا، تا بگوئى انتقام از خدا محال است ، بله استناد آن به خدایتعالى باین مقدار و به همان معنائى است که هر موجود دیگرى را به او نسبت میدهیم .
پس اینکه میگوئیم : خدا کفار را عذاب مى کند، معنایش این نیست که از آنها انتقام مى گیرد و دق دل درمى آورد تا بگوئى انتقام و تشفى از خدا محال است .
بلکه بطور کلى انتقام خدایتعالى از گنه کاران انتقام بمعناى جزاء دادن سخت است که مولى بنده خود را در مقابل تعدیش از طور عبودیت و خروجش از ساحت انقیاد، به عرصه تمرد و نافرمانى ، به آن عذاب معذب مى کند، و چنین انتقامى در خداى سبحان صدق دارد، ولى این معناى از انتقام مستلزم آن اشکال نیست .
علاوه بر اینکه اگر این اشکال وارد باشد باید مانند اشکال هاى قبلى در مورد عذاب موقت و منقطع نیز وارد باشد، چه عذاب دنیائى و چه عذاب اخروى .
بحث قرآنى در تکمیل بحث سابق (بیان این که عذاب خدا نیز از رحمت اوست )#
باید دانست که این طریق از استدلال ، بر رد شبهه نامبرده ، طریقه اى است که هم در کتاب بکار رفته و هم در سنت ، اما در کتاب خدایتعالى فرموده : ( من کان یرید العاجلة عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید، ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا، و من اءراد الاخرة ، و سعى لها سعیها و هو مؤمن ، فاولئک کان سعیهم مشکورا، کلا نمد هولاء، و هولاء من عطاء ربک ، و ما کان عطاء ربک محظورا ) ، (کسى که هدفش زندگى دنیاى عاجل باشد، ما از آن زندگى به هر قدر که بخواهیم و براى هر که بخواهیم در اختیارش میگذاریم و پس از سر آمدن آن ، جهنم را برایش مقرر مى داریم ، تا در پى آن برود، در حالى که مذموم و مطرود باشد و کسى که هدفش آخرت باشد و هر تلاشى مى کند براى آن مى کند و تلاشى مى کند که شایسته آن زندگى باشد و در حالى میکند که ایمان داشته باشد، پس چنین کسانى سعیشان شکرگزارى مى شود، ما هر دو طائفه را از عطاى پروردگارت مدد میدهیم ، هم آنان را و هم اینان را، و عطاء پروردگار تو جلوگیرى ندارد)
و این آیه شریفه بطورى که ملاحظه مى فرمائید هم شکر را عطیه خدا و رحمت او دانسته و هم عذاب را و در عین حال تحقق هر یک از آندو را مربوط به اراده بنده و سعى او کرده ، و این به عینه همان طریقه اى است که ما در اصل مسئله و پاسـخ به اشکالاتى که بدان شده پیمودیم ، البته در این میان آیات دیگرى نیز در این معنا هست ، که انشاءاللّه بزودى در ذیل هر یک از آنها همین نکته را خاطر نشان خواهیم کرد.
