تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۳ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
يٰأَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ ۖ تَبتَغى مَرضاتَ أَزوٰجِكَ ۚ وَاللَّهُ غَفورٌ رَحيمٌ١
#قَد فَرَضَ اللَّهُ لَكُم تَحِلَّةَ أَيمٰنِكُم ۚ وَاللَّهُ مَولىٰكُم ۖ وَهُوَ العَليمُ الحَكيمُ٢
#وَإِذ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلىٰ بَعضِ أَزوٰجِهِ حَديثًا فَلَمّا نَبَّأَت بِهِ وَأَظهَرَهُ اللَّهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعضَهُ وَأَعرَضَ عَن بَعضٍ ۖ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَت مَن أَنبَأَكَ هٰذا ۖ قالَ نَبَّأَنِىَ العَليمُ الخَبيرُ٣
#إِن تَتوبا إِلَى اللَّهِ فَقَد صَغَت قُلوبُكُما ۖ وَإِن تَظٰهَرا عَلَيهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَولىٰهُ وَجِبريلُ وَصٰلِحُ المُؤمِنينَ ۖ وَالمَلٰئِكَةُ بَعدَ ذٰلِكَ ظَهيرٌ٤
#عَسىٰ رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبدِلَهُ أَزوٰجًا خَيرًا مِنكُنَّ مُسلِمٰتٍ مُؤمِنٰتٍ قٰنِتٰتٍ تٰئِبٰتٍ عٰبِدٰتٍ سٰئِحٰتٍ ثَيِّبٰتٍ وَأَبكارًا٥
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا قوا أَنفُسَكُم وَأَهليكُم نارًا وَقودُهَا النّاسُ وَالحِجارَةُ عَلَيها مَلٰئِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعصونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُم وَيَفعَلونَ ما يُؤمَرونَ٦
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ كَفَروا لا تَعتَذِرُوا اليَومَ ۖ إِنَّما تُجزَونَ ما كُنتُم تَعمَلونَ٧
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا توبوا إِلَى اللَّهِ تَوبَةً نَصوحًا عَسىٰ رَبُّكُم أَن يُكَفِّرَ عَنكُم سَيِّـٔاتِكُم وَيُدخِلَكُم جَنّٰتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأَنهٰرُ يَومَ لا يُخزِى اللَّهُ النَّبِىَّ وَالَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ ۖ نورُهُم يَسعىٰ بَينَ أَيديهِم وَبِأَيمٰنِهِم يَقولونَ رَبَّنا أَتمِم لَنا نورَنا وَاغفِر لَنا ۖ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ٨
#يٰأَيُّهَا النَّبِىُّ جٰهِدِ الكُفّارَ وَالمُنٰفِقينَ وَاغلُظ عَلَيهِم ۚ وَمَأوىٰهُم جَهَنَّمُ ۖ وَبِئسَ المَصيرُ٩
#بـه نـام خـداونـد بـخـشـنـده بـخـشـایـشـگـر. اى پـیـامـبـر! چـرا بـه مـنـظـور خـوشـدل سـاخـتـن هـمـسـرانـت حـرام مـى کـنـى آنـچـه را کـه خـدا بـرایـت حلال کرده ؟ و خدا آمرزنده و رحیم است (1).
خـداونـد راه چـاره شـکـسـتن سوگند را براى شما بیان کرد و خدا سرپرست شما است و او داناى حکیم است (2).
و چـون پـیـامـبر مطلبى را سرى به بعضى از همسران خود گفت و همسر نامبرده آن سر را فـاش سـاخـت و خـدا پـیـامـبر خود را از این افشاگرى همسرش خبر داد و پیامبر گوشه اى ازخـیـانـت را بـه وى اعـلام داشت و از همه جزئیات آن خوددارى کرد وقتى به او فرمود تو چـنـیـن کردى پرسید: چه کسى از این عمل من به تو خبر داد؟ فرمود خداى علیم خبیر به من خبر داد (3).
و شـمـا دو زن اگـر بـه سوى خدا توبه ببرید (امید است خدا دلهایتان را از انحراف به اسـتـقـامت برگرداند)، چون دلهاى شما منحرف گشته و اگر همچنان علیه پیامبر دست به دست هم بدهید بدانید که خداوند مولاى او و جبرئیل و مؤمنین صالح و ملائکه هم بعد از خدا پشتیبان اویند (4).
امـیـد اسـت پـروردگـار او اگـر او شـمـا را طـلاق دهـد هـمـسـرانى بهتر از شما روزیش کند هـمـسـرانـى بدل از شما که مسلمان، مومن، ملازم بندگى و خشوع، تائب و عابد و صائم باشند، که یا بیوه باشند و یا بکر (5).
هـان اى کـسـانى که ایمان آورده اید! خود و اهل خود را از آتشى که آتش گیرانه اش مردم و سـنـگ حـفـظ کـنـیـد، آتـشـى کـه فـرشـتـگـان غـلاظ و شـداد مـوکل بر آنند فرشتگانى که هرگز خدا را در آنچه دستورشان مى دهد نافرمانى ننموده بلکه هر چه مى گوید عمل مى کنند (6).
اى کـسـانى که کفر ورزیدید! امروز دیگر معذرت نخواهید براى اینکه کیفر شما جز آنچه مى کردید چیز دیگرى نیست (7).
اى کـسـانـى کـه ایـمـان آوردیـد بـه سـوى خـدا تـوبـه بـبـریـد توبه اى خالص شاید پـروردگـارتـان گـنـاهـانـتـان را تـکـفـیر نموده در جناتى داخلتان کند که نهرها از زیر درختانش روان است در روزى که خدا نبى و مؤمنین با او را خوار نمى سازد نورشان جلوتر از خودشان در حرکت است از جلو و طرف راست حرکت مى کند مى گویند پروردگارا نور ما را تمام کن و ما را بیامرز که تو بر هر توانایى (8).
اى پیامبر! با کفار و منافقین جهاد کن و بر آنان سخت بگیر و خشونت به خرج ده و جایگاه ایشان در جهنم است که چه بد بازگشت گاهى است (9).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۹ است.
بیان آیات#
بیان آیات
ایـن سـوره بـا داسـتـانـى کـه بـین رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و بعضى از هـمـسـرانش اتفاق افتاد آغاز شده، و آن این بود که به خاطر حادثه اى که شرحش مى آید پـاره اى از حـلالهـا را بـر خـود حرام کرد، و بدین سبب در این آیات آن جناب را مورد عتاب قـرار مـى دهـد کـه چـرا بـه خـاطـر رضـایـت بـعـضـى از هـمـسـرانـت، حـلال خـدا را بـر خـود حـرام کـردى، و در حـقیقت و به طورى که از سیاق بر مى آید عتاب متوجه همان همسر است، و مى خواهد رسول گرامى خود را علیه آن همسر یارى کند.
بـعـد از نـقـل داسـتان مؤمنین را خطاب مى کند به اینکه جان خود را از عذاب آتشى که آتش گـیـرانـه اش انـسـان و سـنـگ اسـت نـگـه بـدارنـد، و بـدانـنـد کـه بـه جـز اعمال خود آنان به ایشان جزایى نمى دهند، جز ایشان خود اعمالشان است، و معلوم است که هـیـچ کـس نـمـى تـوانـد از عـمـل خـود بـگریزد پس هیچ کس از این جزا خلاصى ندارد، مگر پـیـغـمـبـر و آنـهـایـى کـه بـه وى ایـمـان آوردنـد ، آنـگـاه بـار دیـگـر رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را به جهاد با کفار و منافقین خطاب مى کند. در آخـر، سوره را به آوردن مثلى ختم مى کند، مثلى از زنان کفار، و مثلى از زنان مؤمنین، و در اینکه سیاق سوره ظهور در مدنیت آن دارد حرفى نیست.
مقصود از تحریم پیامبر (ص) آنچه را که خدا بـرایـش حلال کرده (لم تحرم ما احل الله لک)#
خـطـابـى اسـت آمـیـخته با عتاب، که چرا آن جناب پاره اى از حلالهاى خدا را بر خود حرام کـرده، ولى تـصـریـح نکرده که آنچه حرام کرده چیست، و قصه چه بوده ؟ چیزى که هست جـمـله آیا خشنودى همسرانت را مى خواهى ؟ اشاره دارد بر اینکه آنچه آن جناب بر خود حرام کرده، عملى از اعمال حلال بوده، که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) آن راانجام مـى داده، و بـعـضـى از هـمسرانش از آن عمل ناراضى بوده، آن جناب را در مضیقه قرار مى دادنـد و اذیـت مـى کـرده انـد، تـا آن جـنـاب نـاگـزیـر شـده سـوگـنـد بخورد که دیگر آن عمل را انجام ندهد.
پس اگر در جمله ( یا ایها النبى ) خطاب را متوجه آن جناب بدان که نبى است کرده، و نـه بـدان جـهـت که رسول است، دلالت دارد که مسأله مورد عتاب مسأله شخصى آن جناب بـوده، نـه مسأله اى کـه جـزو رسـالتـهاى او براى مردم باشد، و معلوم است که وقتى صحیح و مناسب بود بفرماید:
( یـا ایـهـا الرسـول ) کـه مسأله مـورد بـحث مربوط به یکى از رسالتهاى آن جناب باشد.
و مـراد از ( تـحـریـم ) در جـمـله ( لم تـحـرم مـا احـل اللّه لک ) ، تـحـریـم از طـرف خـدا نـبـوده، بلکه تحریم به وسیله نذر و سوگند بـوده، آیـه بـعـدى هـم بـر ایـن مـعـنـا دلالت دارد، چـون در آنجا سخن از سوگند کرده مى فـرمـایـد: ( قـد فرض اللّه لکم تحله ایمانکم ) معلوم مى شود آن جناب با سوگند آن حـلال را بر خود حرام کرده، چون خاصیت سوگند همین است که وقتى به عملى متعلق شود آن را واجـب مـى کـنـد، و چـون بـه تـرک عـمـلى مـتـعـلق شـود آن عـمـل را حـرام مـى سـازد، پـس مـعـلوم مـى شـود آن جـنـاب سـوگـنـد بـه تـرک آن عمل خورده، و آن عمل را بر خود حرام کرده، اما حرام به وسیله سوگند.
آرى مـنـظـور از تـحـریـم چـنـیـن تـحـریـمـى اسـت، نـه ایـنـکـه حـرمـت آن عـمل را براى شخص خودش تشریع کرده باشد، چون پیغمبر نمى تواند چیزى را که خدا حلالش کرده بر خود و یا بر همه تحریم کند، و چنین اختیارى ندارد.
( تـبـتغى مرضات ازواجک ) - یعنى تو با این تحریم مى خواهى رضاى زنان خود را بـه دسـت بـیـاورى، و ایـن جـمـله بـدل اسـت از جـمـله ( لم تـحـرم ) . مـمـکـن هـم هـسـت حال از فاعل آن باشد، و این جمله خود قرینه اى است بر اینکه عتاب مذکور در حقیقت متوجه زنـان آن حـضـرت اسـت، نه خود او، جمله ( ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبکما... ) و نیز جمله ( و اللّه غفور رحیم ) این معنا را تأیید مى کند.
راغـب گـفـتـه : هـر جـا کـلمـه ( فـرض ) در مـورد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در قرآن آمده، و با حرف ( على ) متعدى شده، دلالت دارد بـر وجـوب آن عـمـل بـر هـمـه امـت، کـه رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) هم داخل آنان است، و هر جا این کلمه در مورد آن جـنـاب بـه وسـیـله حـرف ( لام ) آمـده، دلالت دارد بـر ایـنـکـه آن عـمـل براى آن جناب ممنوع و حرام نیست، مثلا وقتى مى بینیم فرموده : ( ما کان على النبى مـن حـرج فیما فرض اللّه له ) ، و یا فرموده : ( قد فرض الله لکم تحله ایمانکم ) ، باید بفهمیم که آن جناب در این موارد منعى ندارد.
و کلمه ( تحله ) در اصل ( تحلله ) بر وزن تذکره و تکرمه بوده، و این کلمه مانند کلمه تحلیل مصدر است.
راغـب گـفـته : معناى آیه ( قد فرض اللّه لکم تحله ایمانکم ) است که خداى تعالى راه چاره شکستن سوگند را که همان دادن کفاره است براى شما بیان کرده .
در نـتـیجه معناى آیه چنین مى شود: خداى تعالى براى شما تقدیر کرد - گویى شکستن سـوگـنـد سود و بهره اى است که خداى تعالى به انسان داده، و از آن منع نفرموده ، چون فـرمود: ( لکم ) ، و نفرمود: ( علیکم ) - که سوگند خود رابا دادن کفاره بشکنید، و خدا ولى شما است، چون تدبیر امورتان به دست او است، و او است که برایتان تشریع احکام مى کند و هدایتتان مى نماید، و او است داناى فرزانه.
ایـن آیـه دلالت دارد بـر ایـنـکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به ترک عملى سـوگـنـد خـورده بـوده، و بـه وى دسـتـور مـى دهد سوگند خود را بشکند، چون فرموده : ( فـرض اللّه لکـم تـحـله ایـمـانـکم ) ، و نفرمود ( فرض اللّه لکم حنث ایمانکم ) ، و ( تحله ) از حل به معناى گشودن است، معلوم مى شود سوگندى که آن جناب خورده بود آزادیش را سلب کرده بوده، و این با سوگند بر ترک عملى مناسب است، نه سوگند بر انجام فعلى.
افشاى سر پیامبر (ص) و آزار او توسط یکى از همسرانش (حفضه دختر عمو)#
کلمه ( سر ) به معناى مطلبى که در دل خود پنهان کرده باشى و نخواهى دیگران از آن خـبردار شوند، و کلمه ( اسرار ) که باب افعال همان ( سر ) است، به معناى است که هـمـان مـطلب را براى کسى فاش سازى و سفارش کنى که آن را پنهان بدارد و به کسى اطـلاع نـدهـد، و ضـمیر در نبات به به همان بعض ازواج بر مى گردد، و ضمیر به به حـدیـث، و ضـمـیـر در ( اظهره ) به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم)، و ضمیر ( عـلیـه ) بـه ( انـباء ) یعنى افشاى سر، و ضمیر در ( عرف ) و در ( اعرض ) به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم)، و ضمیر در ( بعضه ) به حدیث بر مى گردد، و اشاره به ( هذا ) به ( انباء ) یعنى افشاى سر است.
و حاصل معناى آیه اینکه : ( و زمانى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) سرى از اسـرار خـود را نـزد بـعـضـى از همسرانش - یعنى حفصه دختر عمر بن خطاب - افشا کرد ) ، و به وى سفارش فرمود که این مطلب را به کسى نگوید، همین که حفصه آن سر را بر خلاف دستور آن جناب به دیگرى گفت،
و قـسـمـتـى از سـر آن جـنـاب را فـاش نـمـوده از فـاش کـردن بقیه آن سر خوددارى نمود، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) جریان را به عنوان اعتراض به خود او خبر داد، یـعـنى خبر داد که تو سر مرا فاش کردى، آن زن پرسید چه کسى به تو خبر داد که من ایـن کـار را کـرده ام، و سـر تـو را فـاش سـاخـتـه ام ؟ رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فرمود خداى علیم و خبیر به من خبر داد، و او خدایى است که عالم به سر و علانیه، و با خبر از سرائر و اسرار است.
یـعـنـى : اگـر شـما دو زن به سوى خدا برگردید که هیچ، وسیله توبه خود را فراهم کرده اید، و اگر علیه آن جناب دست به دست هم دهید، بدانید که مولاى او خدا است...
تـمـامـى روایـات اتـفـاق دارنـد بـر ایـنـکـه مـنـظـور از آن دو زن حـفصه و عایشه دو همسر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) هستند.
و کـلمـه ( صـغـت ) فـعـل مـاضـى از مـاده ( صـغـو ) اسـت، و ( صـغـو ) بـه مـعـنـاى میل است، که البته در اینجا منظور میل به باطل و خروج از حالت استقامت است. خوب، پس مـسـلم شـد کـه ایـن دو زن، رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را آزردند و علیه او دسـت بـه دسـت هـم دادنـد، و دست به دست هم دادن علیه آن جناب از گناهان کبیره است، به دلیـل ایـنـکـه فرموده : ( ان الذین یوذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه فى الدنیا و الاخره و اعـدعـذابـا مـهـیـنـا ) ، و نـیـز فـرمـوده : ( و الذیـن یـوذون رسول اللّه لهم عذاب الیم ) .
در این آیه خطاب را متوجه دو تا از همسران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) کرده، و با اینکه دو نفر دو تا قلب دارد، قلب را به صیغه جمع آورده و این صرف استعمالى است که نظائرش بسیار است، (در فـارسـى هـم خطاب به دو نفر مى گوییم : مگر دلهایتان چدنى است، و نمى گوییم مگر دو دل شما چدنى است ).
پـشـتـیبانى خدا و جبرئیل و صالح مؤمنین و ملائکه از آن حضرت صلى الله علیه و آله#
وسلم
( و ان تـظـاهـرا علیه فان اللّه هو مولیه... ) - کلمه ( تظاهر ) به معناى پشت به پـشـت هـم دادن، و کـمـک کـردن اسـت، و اصـل ایـن کـلمـه ( تـتـظـاهـرا ) بـوده، و ضـمـیر فعل ( هو ) براى این آورده شده که بفهماند خداى سبحان عنایت خاصى به آن جناب دارد، و به همین جهت بدون هیچ واسطه اى از مخلوقاتش خود او وى را یارى مى کند، و متولى امور او مـى شـود، و کـلمه ( مولى ) به معناى ولى و سرپرستى است که عهده دار امر متولى علیه باشد و او را در هر خطرى که تهدیدش کند یارى نماید.
و کـلمـه ( جـبـریـل ) عـطف است بر اسم جلاله (اللّه )، و کلمه ( صالح المؤمنین ) عطف اسـت بر کلمه ( جبریل ) ، و منظور از ( صالح المؤمنین ) - به طورى که گفته اند - صـلحـاى از مؤمنین است، و اگر کلمه ( صالح ) را مفرد آورده، معناى جمع از آن اراده کـرده اسـت، هـمـچـنـان کـه خود ما نیز مى گوییم : هیچ آدم حسابى چنین کارى نمى کند، که مـنـظـورمان از آدم جنس انسان است، و منظورمان از کار هم جنس آن کار است نه یک کار. و نیز مـى گـوییم : من در سامر و حاضر بودم، با اینکه کلمه ( سامر ) در عین اینکه مفرد است بـه مـعـنـاى جـمـاعـتـى کـه در شـب در بیابان پیاده شوند و به گفتگو بپردازند، و کلمه ( حـاضر ) به معناى جمعیتى است که این کار را در شهر انجام دهند، پس این دو کلمه مفرد است ، و معناى جمعیت را مى دهد.
ولى ایـن سـخـن درسـت نـیـسـت، صـاحـب این قول مضاف به جمع - صالح المؤمنین - را مـقـایـسـه کـرده بـا مفرد داراى الف و لام، از قبیل الصالح و السامر و الحاضر، و گمان کرده همانطور که مفرد داراى الف و لام جنس را مى رساند، مضاف به جمع هم همین طور، در حـالى کـه چـنین نیست، و ظاهر ( صالح المؤمنین ) معنایى است غیر آن معنایى که عبارت ( الصـالح مـن المؤمنین ) آن را افاده مى کند دومى افاده جنس مى کند، ولى اولى جنسیت و کلیت را نمى رساند.
و در روایـت وارده از طـرق اهـل سـنـت هـم آمـده کـه رسـول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: مراد از صالح المؤمنین تنها على (علیه السلام) است، و این معنا در روایات وارده از طـرق شـیـعـه از ائمـه اهـل بـیت (علیهم السلم) نیز آمده، که به زودى از نظر خواننده گـرامـى خـواهـد گـذشت، ان شاء اللّه. و مفسرین در اینکه منظور از صالح المؤمنین کیست اقوالى دیگر دارند، که چون هیچ یک دلیل نداشت از نقلش صرفنظر کردیم.
( و الملئکه بعد ذلک ظهیر ) - کلمه ( ملائکه ) مبتدا، و کلمه ( ظهیر ) خبر آن است، و اگـر خبر را مفرد آورده با این که مبتدا جمع مى باشد براى این است که بفهماند ملائکه در پـشـتـیـبـانـى پـیـامـبـر مـتـحـد و مـتـفـقـنـد، گـویـى در صـف واحـدى قـرار دارنـد، و مـثـل تـن واحـدنـد، و اگـر فـرمـود: ( مـلائکـه بـعـد از خـدا و جـبـریـل و صـالح مؤمنین پشتیبان اویند ) براى این بود که پشتیبانى ملائکه را بزرگ جـلوه دهـد، گـویى نامبردگان در اول آیه یک طرف، و ملائکه به تنهایى یک طرف قرار دارند.
لحن و بیان عجیبى که در آیات متضمن پشتیبانى و تأیید رسول الله (ص) به کار رفته است#
و در آیـه شـریفه در اظهار و پیروز ساختن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بر دشـمـنـان، و تـشـدیـد عـتاب به آنهایى که علیه او پشت به پشت هم داده اند، لحنى عجیب بکار رفته، اولا خطاب را متوجه خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نموده، او را بـه خـاطـر ایـنـکه حلال خدا را حرام کرده عتاب نموده، بعد دستور مى دهد سوگندش را بشکند، و این لحن در حقیقت تأیید و نصرت آن جناب است به صورت عتاب.
خـداى تـعـالى در آیـه بـعـدى خـطـاب را از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به سوى مؤمنین برگردانیده، فرمود: ( و اذ اسر النبى الى بعض ازواجه ) تا به وسیله ایـن التـفـات قـصـه را بـراى مؤمنـیـن نـقـل کـنـد، و در نـقـل قـصـه نـامـى از آن هـمـسـر نـبـرد، و مـطـلب را مـبهم ذکر کرد، و این نام نبردن، و نیز تأییدى کـه قـبل از نقل قصه از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) کرده بود، و هـمـچـنـیـن اصـل پـرده بـردارى از ایـن مـاجـرا، و نـیـز نقل آن به طور سربسته همه و همه نوعى تأیید بیشتر از آن جناب به شمار مى رود.
و سـپـس التـفـاتـى دیـگر بکار برده، خطاب را از مؤمنین برگردانیده، متوجه آن دو زن کـرد، و به آن دو فرمود: دلهایتان در اثر عملى که کردید منحرف شده، و به جاى اینکه بـه آن دو دسـتـور دهـد کـه تـوبه کنند، خاطرنشان ساخت که شما دو نفر بین دو امر قرار گـرفته اید، یا اینکه از گناه خود توبه کنید، و یا علیه کسى که خدا مولاى او است، و جـبـرئیـل و صـالح مؤمنین و ملائکه پشتیبان اویند، به اتفاق یکدیگر توطئه کنید، آنگاه اظـهـار امـیـد کـرده کـه اگر پیامبر طلاقشان دهد، خداى تعالى زنان بهترى نصیب آن جناب فـرمـایـد، و سـپس به پیامبر امر مى کند که با کفار و منافقین بجنگد، و آنان را در فشار قرار دهد.
و در آخـر رشـتـه کـلام بـدیـنـجـا مـنـتـهـى مـى شـود کـه دو تـا مثل بیاورد، یکى براى کفار، و یکى براى مؤمنین.
خـداى تـعـالى بعد از آنکه در آیه ( ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه... ) متعرض حال آن دو زن گردید، کلام خود را بین دو طرف ایمان و کفربه دوران انداخت، در یک آیه خطاب به مؤمنین کرد و فـرمـود: ( یـا ایـهـا الذین امنوا قوا انفسکم و اهلیکم... ) و یکى را خطاب به کفار کرد و فرمود: ( یا ایها الذین کفروا لا تعتذروا... ) ، دوباره خطاب را به مؤمنین کرد و فرمود: ( یـا ایـهـا الذیـن امـنـوا توبوا ... ) ، و بار دیگر خطاب را از مؤمنین برگردانیده متوجه رسـول گـرامـى خـود نـمـود و فـرمود: ( یا ایها النبى جاهد الکفار... ) ، و باز خطاب را مـتوقف نموده مثالى براى کفار زد و فرمود: ( ضرب اللّه مثلا للذین کفروا... ) ، و مثالى براى مؤمنین زد و فرمود: ( و ضرب اللّه مثلا للذین امنوا.... ) .
اشاره به اینکه همه همسران پیامبر (ص) نیکوکار و مأجر نبوده اند#
در این آیه بى نیازى خدا را خاطر نشان ساخته، مى فرماید: هر چند شما به شرف زوجیت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مشرف شده اید، لیکن کرامت نزد خدا به حرفها نـیـسـت، بـلکه تنها به تقوى است و بس، همچنان که در جاى دیگر نیز فرموده : ( فان اللّه اعد للمحسنات منکن اجرا عظیما ) یعنى خداى تعالى اگر براى شما زنان پیامبر اجر عـظـیـم مـهـیا ساخته، براى این نیست که همسر اویید، بلکه براى این است که نیکوکارید، پس هر یک از شما که نیکوکار نباشد، نزد خدا پاداشى ندارد.
خواننده گرامى کلمه ( منکن ) را از نظر، دور ندارد، چون حرف من براى تبعیض است، مى فـرمـایـد: اجـر عـظـیـم مـخـصـوص بـعـضـى از شـمـا هـمـسـران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است، و آن بعض همان نیکوکاران است، معلوم مى شود همسران آن جناب همه نیکوکار نبوده اند.
و نیز مى فرماید: ( یا نساء النبى من یات منکن بفاحشه مبینه یضاعف لها العذاب ضعفین و کـان ذلک عـلى اللّه یـسـیـرا و مـن یـقـنـت مـنـکـن لله و رسـوله و تـعـمـل صـالحـا نـوتها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کریما ) از این آیه و مخصوصا از کـلمـه ( مـنـکن ) نیز بر مى آید که همسران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از نظر هدایت و ضلالت و خوبى و بدى دو جور بودند، و همه یکسان نبودند.
و به همین جهت بود که دنبال اظهار بى نیازى خدا اظهار امید کرد، کـه اگر آن جناب طلاقتان دهد خداى تعالى زنانى بهتر از شما به او روزى کند، زنانى کـه مـسـلمان، مومن، عابد، توبه کار، قانت و سائح (روزه گیر) باشند، زنانى بیوه یا دوشیزگانى بکر.
بیـان ایـنـکـه ملاک بهتر و برترى مفاد ( ازواجا خیرا منکن ) توبه و قنوت (اطاعت) است#
پـس هر زنى که با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) ازدواج مى کرد، و متصف به مـجموع این صفات بوده، بهتر از آن دو زن بوده، و این بهترى نبود مگر به خاطر اینکه داراى قـنـوت و تـوبه بودند، و یا داراى قنوت به تنهایى بوده و در سایر صفات با سایر زنان اشتراک داشتند و قنوت عبارت است از ملازمت به اطاعت و خضوع.
ایـن معنایى که براى قنوت کردیم با جمله اى که در آخر سوره درباره مریم آمده که ( و کـانـت مـن القـانـتـیـن ) تأیید مـى شود، پس قنوت همان چیزى است که بعضى از زنان رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فـاقـد آن بـودنـد، و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم)، که اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند، و نـیز تقوى از نافرمانى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم)، و پرهیز از آزار او، که باز فاقد آن بودند.
بـا بـیانى که گذشت فساد این گفتار روشن مى شود که بعضى گفته اند: وجه بهترى زنـان فـعـلى از زنـان قـبـلى آن حـضـرت ایـن اسـت که زنان فعلى آن جناب داراى شرافت هـمـسـرى بـا آن جـنـاب هـستند، و زنان قبلى به خاطر جدایى از آن جناب شرافت را از دست دادنـد، وجـه فـسـاد ایـن سخن این است که اگر ملاک بهترى که در آیه شریفه آمده صرف هـمـسـرى بـا آن جـنـاب بـاشـد، بـایـد هـر زنـى کـه بـا آن جـنـاب ازدواج مـى کـرده افضل و اشرف از زنان مطلقه آن جناب باشد، هر چند آن صفاتى که در آیه ملاک کرامت و بـرترى است نداشته باشد، و در این صورت شمردن آن صفات در آیه شریفه هیچ مورد نداشته، (و چون خداى عزوجل منزه از بى مورد سخن گفتن است، پس ملاک برترى، زوجیت و همسرى نیست، بلکه همان صفاتى است که در آیه ذکر شده ).
در کشاف آمده که اگر بپرسى چرا در این آیه صفات را بدون ( واو ) عاطفه شمرده، و تنها بین دو صفت ( ثیب ) و ( بکر ) واو عاطفه آورده، در پاسخ مى گوییم : صفاتى کـه در اول آیـه شمرده، مانعه الجمع نیستند، و ممکن است همه آنها در یک نفر یافت شود، و به همین جهت واو عاطفه لازم نداشت، به خلاف دو صفت ثیب و بکر، ممکن نیست در آن واحد در یک فرد جمع شود، زیرا زنان یا بیوه اند، و یا دوشیره.
کـلمـه ( قوا ) جمع امر حاضر از مصدر ( وقایه ) است، و وقایه به معناى حفظ کردن چیزى است از هر خطرى که به آن صدمه بزند، و برایش مضر باشد، و کلمه ( وقود ) - بـه فـتـحـه واو - اسـم هر چیزى است که با آن آتش را بگیرانند، چه آتش هیزم و چه مانند آن، و مراد از کلمه ( نار ) آتش است، و اگر انسان هاى معذب در آتش دوزخ را آتش گـیـرانـه دوزخ خوانده، بدین جهت است که شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود آنان است، همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( ثم فى النار یسجرون ) ، در نتیجه جمله مـورد بـحـث یـکـى از ادله تجسم اعمال همچنان که ظاهر آیه بعدى هم که مى فرماید: ( یا ایها الذین کفروا لا تعتذروا... ) ، همین معنا است، براى اینکه در آخرش مى فرماید: تنها و تـنـهـا اعـمال خودتان را به شما به عنوان جزا مى دهند. و اما کلمه ( حجاره ) را بعضى تفسیر کرده اند به بت ها.
مراد از توصیف ملائکـه مـوکـل بـر جـهنم به غلاظ و شداد بودن و اینکه: ( لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون )#
( علیها ملئکه غلاظ شداد لا یعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یومرون ) - یعنى بر آن آتـش مـلائکـه اى مـوکـل شـده انـد تـا انـواع عـذاب را بـر سـر اهل دوزخ بیاورند، ملائکه اى غلاظ و شداد.
کلمه ( غلاظ ) جمع ( غلیظ ) است، و غلیظ ضد رقیق است، و مناسب تر با مقام این است کـه مـنـظـور از ( فرشته غلیظ ) و ( فرشتگان غلاظ ) فرشتگانى باشد که خشونت عمل دارند، (چون فرشتگان مثل ما آدمیان قلب مادى ندارند تا متصف به خشونت و رقت شوند) در آیـه اى هـم کـه بـعـدا مـى آیـد غـلظـت را عـبـارت از غـلظـت در عـمـل دانـسته، فرموده : ( جاهد الکفار والمنافقین و اغلظ علیهم ) کلمه ( شداد ) هم جمع شـدیـد اسـت، کـه بـه مـعـنـاى پـهـلوان و قـهـرمـان و نـیـرومـنـد در تـصـمـیـم و عمل است.
و جـمـله ( لا یـعـصـون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یومرون ) به منزله تفسیرى است براى جـمـله ( غـلاظ شـداد ) ، مـى فرماید: منظور از غلاظ و شداد این است که فرشتگان نامبرده مـلازم آن مأموریـتـى هـسـتـنـد کـه خـداى تـعالى به آنان داده، و غیر از خدا و اوامرش هیچ عامل دیگرى از قبیل رقت و ترحم و امثال آن در آنان اثر نمى گذارد، و خدا را با مخالفت و یا رد، عصیان نمى کنند، هر چه را مأمور باشند مو به مو اجرا مى کنند، بدون اینکه چیزى از خود آنان فوت شود، و یا به خاطر ضعف و خستگى از مأموریت کم کنند ، (نتیجه عذابى کـه آنـان بـه انـسان ها مى دهند عذابى است که اگر انسانى آن را انجام مى داد، مى گفتیم فلانى شکنجه گرى غلاظ و شدید و مـردى بـى رحـم و بـى شـفـقـت اسـت، و خـلاصـه ایـنـکـه ) وقـتـى عمل چنین عملى بود، مى توان صاحب عمل را غلیظ و شدید خواند.
توضیحى راجع به مکلف بودن ملائکه#
و با این بیان روشن مى شود که جمله ( لا یعصون اللّه ما امرهم ) ناظر به این است که ایـن فـرشـتـگـان مـلتـزم بـه تـکـلیف خویشند، و جمله ( یفعلون ) ناظر به این است که عـمـل را طـبـق دسـتـور انـجـام مـى دهـنـد، پـس شـمـا خـوانـنـده عـزیز مانند بعضى از مفسرین خـیـال نـکـنـیـد کـه جـمـله دومـى تـکـرار جـمـله اول اسـت، خـیـر، جـمـله اول راجـع بـه دست نکشیدن از کار است، و جمله دوم راجع به این است که کار را مو به مو طبق دستور خدا انجام مى دهند.
فـخر رازى در تفسیر کبیر خود در ذیل آیه شریفه مورد بحث گفته : در این آیه اشاره اى اسـت بـه ایـنـکـه ملائکه در آخرت مکلف به تکالیف مى شوند (همانطور که ما انسان ها در دنیا مکلف هستیم ) آنها در آخرت مورد تکالیف و اوامر و نواهى مى گردند، و عصیان ملائکه به همین است که با امر و نهى خدا مخالفت کنند ولى ایـن حـرف درسـت نـیـسـت، چون در آیه چنین اشاره اى وجود ندارد آیه شریفه تنها مى خـواهـد بـفـرمـایـد: مـلائکـه مـحـض اطـاعـتـنـد، و در آنـهـا مـعـصـیـت نـیـسـت، و بـه اطـلاقـش شامل دنیا و آخرت هر دو مى شود، پس ملائکه نه در دنیا عصیان دارند و نه در آخرت، پس هیچ وجهى ندارد که رازى تکلیف ملائکه را مختص به آخرت بداند.
و نـیـز تـکلیف ملائکه از سنخ تکلیف معهود در مجتمع بشرى ما نیست، چون در بین ما انسان هـاى اجـتـمـاعـى تـکـلیـف عـبـارت از ایـن اسـت کـه تـکـلیـف کـنـنـده اراده خـود را مـتـعـلق بـه فعل مکلف کند، و این تعلق امرى است اعتبارى، که دنبالش پاى ثواب و عقاب به میان مى آیـد، یـعـنـى اگـر مـکلف موجودى داراى اختیار باشد، و به اختیار خود اراده تکلیف کننده را انـجام بدهد، مستحق پاداش مى شود، و اگر ندهد سزاوار عقاب مى گردد، و در چنین ظرفى یـعـنى ظرف اجتماع، ونسبت به چنین تعلقى یعنى تعلق اعتبارى البته، هم فرض اطاعت هـسـت و هم فرض معصیت، هم ممکن است مکلف فعل مورد اراده تکلیف کننده را بیاورد و هم ممکن است نیاورد.
امـا در غـیر ظرف اجتماع مثلا در بین ملائکه که زندگیشان اجتماعى نیست، و اعتبار در آن راه ندارد، تا فرض اطاعت و معصیت هر دو در آن راه داشته باشد، تکلیف هم معناى دیگرى دارد، آرى مـلائکـه خـلقـى از مـخلوقات خدایند، داراى ذواتى طاهره و نوریه، که اراده نمى کنند مگر آنچه خدا اراده کرده باشد و انـجـام نـمـى دهـنـد مـگـر آنـچـه او مأمورشـان کـرده بـاشـد، هـمـچـنـان کـه فـرمـود: ( بـل عـبـاد مـکـرمـون لا یـسـبـقـونـه بـالقـول و هـم بامره یعملون ) ، و به همین جهت عالم فـرشـتـگـان جـزا و پاداشى نیست، نه ثوابى و نه عقابى، و در حقیقت ملائکه مکلف به تـکـالیـف تـکـوینى اند، نه امر و نهى هاى تشریعى، و تکالیف تکوینیشان هم به خاطر اختلافى که در درجات آنان هست مختلف است، همچنان که در جاى دیگر قرآن آمده : ( و ما منا الا له مـقـام مـعـلوم ) ، و نـیـز از خـود مـلائکـه نـقـل کـرده کـه مـى گـویـنـد: ( و مـا نتنزل الا بامر ربک له ما بین ایدینا و ما خلفنا ) .
و آیه شریفه مورد بحث بعد از آیات قبلى جنبه تعمیم بعد از تخصیص را دارد، چون خداى تـعـالى نـخـست با بیانى خصوصى همسران رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را ادب مـى آمـوزد، و در آخـر، خـطـاب را مـتـوجـه عـمـوم مؤمنـیـن مـى کـنـد، کـه خـود و اهـل بیت خود را ادب کنید، و از آتشى که آتش گیرانه اش خود دوزخیانند حفظ نمایید، و مى فهماند که همین اعمال بد خود شما است، و در آن جهان بر مى گردد، و آتشى شده به جان خودتان مى افتد، آتشى که به هیچ وجه خلاصى و مفرى از آن نیست.
در قیامت جزا عبارت است از خود عمل و عذر خواهى در آن روز بلااثر است#
ایـن آیـه شـریـفـه خطابى است عمومى به همه کفار، خطابى است که بعد از رسیدن کفار بـه آتـش دوزخ (و زبـان بـه عـذرخـواهـى گـشـودن، کـه اگر کفر ورزیدیم، و یا گناه کـردیم عذرمان این بود و این بود) به ایشان مى شود که امروز سخن عذر خواهى به میان نـیـاورید، چون روز قیامت روز جزا است و بس. علاوه بر این، جزایى که به شما داده شد عـیـن اعـمـالى است که کرده بودید، خود اعمال زشت شما است که امروز حقیقتش برایتان به صـورت جـلوه کـرده اسـت، و چـون عـامـل آن اعـمـال خـود شـمـابـودیـد، عـامـل بـودنـتـان قـابـل تـغـیـیـر نـیـسـت، و بـا عـذرخـواهـى نـمـى تـوانـیـد عامل بودن خود را انکار کنید، چون واقعیت، قابل تغییر نیست، و کلمه عذاب که از ناحیه خدا عـلیـه شما محقق شده باطل نمى شود. این معنایى است که از ظاهر خطاب در آیه استفاده مى شود.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد: عـذرخـواهـى کـفـار بـعـد از داخـل شـدن در آتـش اسـت، و عـذرخـواهـى خـود نـوعـى تـوبـه اسـت، و بـعـد از داخـل شـدن در آتـش ، دیـگـر تـوبه قبول نمى شود، و در معناى جمله ( انما تجزون... ) گـفـته اند: معنایش این است که در مقابل اعمالى که کرده اید آن جزایى را به شما مى دهند که حکم ت لازمش مى داند.
و در ایـنـکـه آیـه مـورد بـحـث دنباله آیات سابق قرار گرفت، و در آن خطابى قهرآمیز و تـهـدیـدى جـدى شـد، اشـاره اى هـم بـه ایـن حـقـیـقـت هـسـت کـه نـافـرمـانى خداى تعالى و رسول او چه بسا کار آدمى را به کفر بکشاند.
معناى ( توبه نصوح ) که خداوند به آن امر فرموده است#
کـلمـه ( نـصـوح ) از مـاده نـصـح اسـت کـه بـه مـعـنـاى جـسـتـجـو از بـهـتـریـن عـمـل و بهترین گفتارى است که صاحبش را بهتر و بیشتر سود ببخشد، و این کلمه معنایى دیگر نیز دارد، و آن عبارت است از اخلاص ، وقتى مى گویى : ( نصحت له الود ) معنایش ایـن اسـت کـه من دوستى را با او به حد خلوص رساندم، و این معنایى است که راغب براى ایـن کلمه کرده. و بنابر گفته وى، توبه نصوح مى تواند عبارت باشد از توبه اى کـه صـاحبش را از برگشتن به طرف گناه باز بدارد، و یا توبه اى که بنده را براى رجـوع از گـنـاه خـالص سـازد، و در نتیجه، دیگر به آن عملى که از آن توبه کرده بر نگردد.
بـعـد از آنـکـه مؤمنـین را امر فرمود که خود و اهل بیت خود را از آتش حفظ کنند، در این آیه بـراى نوبت دوم - البته به طور عمومى - به همه مؤمنین مى فرماید: توبه کنند، و سـپـس بـا تـعـبـیـر عـسـى ایـن امـیـد را کـه خـدا گـنـاهـانـشـان را بـپـوشـانـد، و آنـان را داخل بهشتهایى کند که نهرها از زیر آن روان است، متفرع بر آن فرمان کرده است.
( یـوم لا تـخـزى اللّه النبى و الذین امنوا معه ) - راغب مى گوید: وقتى درباره کسى گفته مى شود: ( خزى الرجل ) ، که دچار انکسار شده باشد، یا انکسار از ناحیه خودش و یا از ناحیه دیگران، انکسارى که از ناحیه خود شخص به او دست مى دهد، همان حیاى مفرط و بـرون از حـد اعـتـدال اسـت، کـه مـصـدرش ( خزایت ) مى آید، و انکسارى که از نا حیه دیـگـران بـه او مـى رسـد، که نوعى خوار شمردن هم نامیده مى شود، مصدرش ( خزى ) اسـت و امـا ( اخزاء ) هم از ( خزایت ) مى آید و هم از ( خزى ) ، آنگاه مى گوید: نظیر این مطلب که درباره کلمه ( خزى ) گفتیم، در دو کـلمـه ( ذل ) و ( هان ) مى آید، ذلت و هوانى که خود آدمى در نفس خود ایجاد مى کـنـد، و فـضـیـلتـى پـسـنـدیـده اسـت، مـصـدرش ( هـون ) - بـه فـتـحـه هـا -، و ( ذل ) - به فتحه ذال - است، و ذلت و هوانى که از ناحیه غیر به انسان مى رسد، و یـکـى از رذائل اخـلاقـى اسـت، مـصـدرش ( هـون ) - بـه ضـمـه هـاء - و ( ذل ) - به ضمه ذال - است.
دو احتمال در معناى جمله : ( یوم لا یخزى الله النبى و الذین آمنوا معه.... )#
بـنـابـرایـن، کـلمـه ( یـوم ) در آیـه شـریـفـه ظـرف اسـت بـراى مـطـالب قـبـل. و معناى آیه این است که به سوى خدا توبه کنید که امید است خداى تعالى گناهان شما را بپوشاند و داخل بهشتتان کند، در روزى که خداوند شخصیت پیغمبر و مؤمنین را نمى شـکـنـد، یعنى ایشان را از کرامت محروم نمى سازد، و وعده هاى جمیلى که به آنان داده بود خلف نمى کند.
( النـبى و الذین امنوا معه ) - در این آیه مطلب مقید شده به مؤمنین که با پیامبرند، و اعتبار معیت و با پیامبر بودن براى این است که بفهماند صرف ایمان آوردن در دنیا کافى نیست، باید لوازم ایمان راهم داشته باشند، و آن این است که ملازم با پیامبر باشند، و او را به تمام معناى کلمه اطاعت کنند، و مخالفت و بگو مگو با وى نداشته باشند.
احـتـمـال هـم دارد کـه جـمـله ( الذیـن امـنـوا ) مـبتدا باشد، و کلمه ( معه ) خبر آن، و جمله ( نـورهـم یـسعى... ) خبر دومش، و جمله ( یقولون... ) ، خبر سومش باشد، و معناى آیه چنین باشد: روزى که خدا پیامبر خود را خوار نمى کند، و روزى که ( الذین امنوا - ایمان آورنـدگـان ) بـا اویـنـد، و از او جـدا نـمـى شوند، و آن جناب هم از ایشان جدا نمى شود. واحـتـمـال، احـتـمـال خوبى است، و لازمه اش این است که از خاصیت سه گانه عدم خزى، سعى نور، و درخواست اتمام آن، اولى مخصوص پیامبر، و دومى و سومى مخصوص مؤمنین با او باشد، مؤ ید این احتمال آیه سوره حدید است که مسأله به راه افتادن نور در پیش پاى طرف راست را خاص مؤمنین مى دانست، و مى فرمود: ( یوم ترى المؤمنین و المومنات یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم... ) . احتمال هم دارد که کلمه ( معه ) متعلق باشد بـه جـمـله ( امـنـوا و جـمـله نـورهـم یـسـعـى ... ) ، اولیـن خبر و آن دیگرى دومین خبر براى ( الذین ) باشد، که بنابر این، معنا چنین مى شود: روزى که خدا پیامبرش را خوار نمى کـنـد، و کسانى که به او ایمان آوردند، و در نتیجه با او هستند، اولا نورشان در جلو و در دسـت راسـتـشـان در حـرکـت اسـت، و ثـانـیـا مـى گـویـنـد پـروردگـارا نـور مـا را کامل کن.
( نورهم یسعى بین ایدیهم و بایمانهم ) - عین این مضمون در آیه شریفه ( یوم ترى المؤمنـیـن و المـومـنـات یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم ) بود، و ما در آنجا مقدارى پـیـرامـونـش بـحـث کـردیـم، در ایـنـجـا تـنـهـا ایـن را اضـافـه مـى کـنـیـم کـه احتمال دارد نورى که در پیش روى آنان به حرکت در مى آید نور ایمان باشد، و نور دست راستشان نور عمل باشد.
مقصود از دعاى مؤمنین در قیامت : ( ربنا اتمم لنا نورنا... )#
( یـقـولون ربـنـا اتـمـم لنـا نـورنـا و اغـفـر لنـا انـک عـلى کل شى ء قدیر ) - از سیاق بر مى آید مغفرتى که مؤمنین درخواست مى کنند سبب تمامیت نور و یا حداقل ملازم با تمامیت نور باشد، در نتیجه آیه شریفه مى رساند که مؤمنین در آن روز نـور خـدا را نـاقـص مـى بـیـنـنـد، و چـون نـور آن روز ایـمـان و عـمـل صـالح امـروز اسـت، مـعـلوم مـى شـود نـقـصـى در درجـات ایـمـان و عـمـل خـود مـى بـیـنـنـد، و یـا مـى بـیـنند که آثار گناهان در نامه اعمالشان جاى عبودیت را گـرفـتـه، و در آن نـقـاط عـمـل صالحى نوشته نشده ، و آمرزش گناهان که درخواست دوم ایشان است، تنها باعث آن مى شود که گناهى در نامه نماند، ولى جاى خالى آن گناهان را چـیـزى پر نمى کند، لذا در خواست مى کنند، خدا نورشان را تمام کند، آن نقاط خالى را هم پر کند، و آیه شریفه ( و الذین امنوا باللّه و رسله اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهما جرهم و نورهم ) هم به این معنا اشاره دارد.
مراد از امر به جهاد با منافقین به پیامبر اکرم (ص)#
مـراد از ( جـهـاد بـا کـفـار و مـنـافـقین ) بذل جهد و کوشش در اصلاح امر از ناحیه این دو طـایـفه است، و خلاصه منظور این است که با تلاش پى گیر خود جلو شر و فسادى که ایـن دو طایفه براى دعوت دارند بگیرد، و معلوم است که این جلوگیرى در ناحیه کفار به این است که حق را براى آنان بیان نموده، رسالت خود را به ایشان برساند، اگر ایمان آوردنـد کـه هیچ، و اگر نیاوردند باایشان جنگ کند. و در ناحیه منافقین به این است که از آنـان دلجـویـى کـنـد و تـاءلیـف قـلوب نـماید، تا به تدریج دلهایشان به سوى ایمان گرایش یابد. و اگر همچنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (که شاید ظاهر آیه شریفه هم همین باشد)، سنت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بر آن جارى نشده، و آن جناب در تمام عمر با هیچ منافقى نجنگیده، ناگزیر باید کلمه ( جاهد ) را به همان معنایى که کردیم بگیریم.
بعضى از مفسرین گفته اند: منظور از جهاد، سخت گیرى با آنان در اقامه حدود است، چون بیشتر کسانى که در عهد رسول خد(ص) حد مى خوردند، همین منافقین بودند. ولى خواننده عزیز خودش به نادرستى این سخن واقف است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتى در ذیل آیات نخست سوره تحریم و شأننزول آن آیات#
قمى در تفسیر خود به سندى که به ابن السیار دارد، از او از امام صادق (علیه السلام) روایـت کـرده کـه در تـفـسـیـر آیـه ( یـا ایـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احـل اللّه لک تـبـتـغـى مـرضـات ازواجـک ) فـرمـوده اسـت : عـایـشـه و حـفـصـه روزى کـه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در خانه ماریه قبطیه بودند به گوش نشستند، و بعدا به آن جناب اعتراض کردند که چرا به خانه ماریه رفتى، حضرت سوگند خورد کـه و اللّه دیـگـر نـزدیک او نمى شوم، خداى تعالى در این آیه آن جناب را عتاب کرد که چرا حلال خدا را بر خود حرام کردى، کفاره قسم را بده، و همچنان به همسرت سر بزن.
و در کافى به سند خود از زراره از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که گفت : من از آن جناب از مردى پرسیدم که به همسرش گفته : تو بر من حرامى، حضرت فرمود: اگر مـن حـاکـم مـبـسـوط الیـد بـودم تـوى سـرش مـى زدم و مـى گـفـتـم خـدا او رابـر تـو حـلال کـرده، بـه چـه اجـازه اى بر خود حرامش مى کنى ؟ بله این مرد سخنى که گفته هیچ اثـرى نـدارد، و زنـش هـمـچـنـان زن او اسـت، تـنـهـا دروغـى بـه زبـان خـود رانـده، و به حـلال خـدا گـفـتـه که تو بر من حرامى، و گرنه با این کلام نه طلاقى واقع شده و نه کفاره اى لازم مى شود.
عـرضـه داشـتـم : پـس آیـه شـریـفـه ( یـا ایـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احـل اللّه لک ) ، چـه مـى گـویـد؟ ایـن آیـه کـفـاره را واجـب کـرده اسـت ؟ فـرمـود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) ماریه را در عین اینکه همسرش بود بر خود حرام کـرد، و سـوگـند خورد که به او نزدیک نشود، و کفاره اى که بر آن جناب واجب شد کفاره سوگند بود، نه کفاره تحریم.
و در الدر المـنـثور است که ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردویه، به سندى صـحـیـح از ابـن عـبـاس روایـت کـرده انـد کـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) هر وقت به خانه همسرش سوده مى رفت، در آنـجـا شـربـتـى از عـسـل مـى نـوشید، روزى از منزل سوده در آمد و به خانه عایشه رفت، عـایـشـه گـفت : من از تو بویى مى شنوم، از آنجا به خانه حفصه رفت ، او هم گفت من از تـو بـویـى مـى شـنـوم. حضرت فرمود: به گمانم بوى شربتى باشد که من در خانه سـوده نـوشـیـدم، و و اللّه دیـگر نمى نوشم، خداى تعالى این آیه را فرستاد که ( یا ایها النبى لم تحرم ما احل اللّه لک... ) .
مؤلف: ایـن حـدیـث بـه طـرق مـخـتـلف و الفـاظـى مـخـتـلف نـقـل شـده، لیـکـن بـه روشـنى با آیات مورد بحث که همه در یک سیاق قرار دارند تطبیق نمى شود.
و نـیز در آن کتاب است که ابن سعد و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : عـایـشه و حفصه خیلى به هم علاقمند بودند و با هم مى جوشیدند، روزى حفصه به خانه پـدرش عـمـر رفـت، و بـا پـدر گـرم گـفـتـگـو شـد، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) وقـتى خانه را از حفصه خالى دید، فرستاد کـنـیـزش بـیـاید، و با کنیزش در خانه حفصه بود، و اتفاقا آن روز روزى بود که باید رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به خانه عایشه مى رفت، عایشه آن جناب را با کـنـیزش در خانه حفصه یافت، منتظر شد تا بیرون بیاید، و سخت دچار غیرت شده بود، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) کنیزش را بیرون کرد، و حفصه وارد خانه شد و گـفـت : مـن فـهـمـیـدم کـه چـه کسى با تو بود، به خدا سوگند تو با من بدى مى کنى. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) فرمود. به خدا سوگند راضیت مى کنم، و من نـزد تو سرى مى سپارم آن را حفظ کن. پرسید آن سر چیست ؟ فرمود: آن این است که به خـاطـر رضـایـت تـو ایـن کـنیزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش. حفصه چون این را شـنـیـد نـزد عـایشه رفت و سر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را نزد او فاش سـاخـت، و مـژده اش داد کـه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) کنیز خود را بر خود حرام کرد، همین که حفصه این عمل خلاف را انجام داد، خداى تعالى پیامبر گرامیش را بر آن واقـف سـاخـت، و در آخـر فـرمـود: ( یـا ایـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احل اللّه لک. )
مؤلف: این روایت هم آنطور که باید به روشنى با آیات مورد بحث و مخصوصا با جمله ( عـرف بـعـضـه و اعـرض عـن بـعـض ) نـمى سازد، زیرا ظاهر عبارت این است که خداى تعالى بعضى از خلافکاریهاى آن دو زن را بیان کرد، و همه را بیان نکرد، و ظاهر عبارت
( یـا ایـهـا النـبـى ) ایـن اسـت کـه هـمـه آن اسـرار را بـراى رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) فاش ساخت، و به آن جناب عتاب کرد که چرا چیزى را که پروردگارت برایت حلال کرده بر خود حرام مى کنى.
و نـیـز در آن کـتـاب که طبرانى و ابن مردویه، از ابن عباس روایت کرده اند که در تفسیر آیه ( و اذ اسر النبى الى بعض ازواجه حدیثا ) گفته : حفصه در خانه خودش به درون اطاق رفت و دید که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در حجره او با ماریه کنیزش عـمل زناشویى انجام مى دهد، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به حفصه فرمود: جـریـان را بـه عـایـشـه خـبر مده تا من به تو بشارتى بدهم، و آن بشارت این است که پدرت بعد از من و بعد از ابو بکر زمامدار مسلمانان مى شود.
حـفـصـه بـلافـاصـله خـبـر را بـه عـایـشـه رسـانـیـد، عـایـشـه از رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) پرسید: چه کسى به تو خبر داد که پدر من و پدر حفصه بعد از تو زمامدار مى شوند؟ فرمود: خداى علیم و خبیر، عایشه گفت : من دیگر بـه روى تـو نـظـر نـمـى کـنـم تـا مـاریـه را بـر خـود حـرام کـنـى، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) هم او را بر خود حرام کرد، و اینجا بود که آیه شریفه ( یا ایها النبى لم تحرم... ) نازل گردید.
نقد و بررسى روایات فوق#
مؤلف: روایـات در ایـن باب بسیار زیاد، و بسیار مختلف است، و در بیشتر آنها آمده که مـاریـه را بـه خـاطر کلام حفصه بر خود حرام کرد، نه به خاطر کلام عایشه، و گوینده ( مـن انـبـاک هـذا - چـه کـسـى ایـن را به تو خبر داد ) حفصه بود، نه عایشه، و منظور حفصه از این سوال این بود که چه کسى به تو خبر داد که من جریان ماریه را به عایشه رساندم.
و ایـن روایـات با همه کثرتش در عین حال، ابهامى را که در جمله ( عرف بعضه و اعرض عـن بـعـض هـسـت ) ، بـر طـرف نـکـرده و روشـن نـکـرده کـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـراى چه کسى بعضى از داستان را تعریف کـرد، و از بعضى دیگرش صرفنظر نمود. بله در روایتى که ابن مردویه از على (علیه السلام) نـقل کرده آمده است که هیچ انسان بزرگوارى به خود اجازه نمى دهد ته و توى یـک مـاجـرا را در آورد، بـراى ایـنـکـه خـداى عـزوجـل (دربـاره رسـول گـرامـیـش ) مى فرماید: ( عرف بعضه و اعرض عن بعض ) قسمتى از داستان را بـا پـى گـیـرى کـشـف کرد، و از بقیه آن صرفنظر نمود. و نیز در روایتى که ابن ابى حـاتـم، از مـجـاهـد و ابـن مـردویـه از ابـن عـبـاس نـقـل کـرده انـد آمـده که آن قسمتى را که رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) پى گیرى و کشف کرد مسأله ماریه بود، و آنچه را که از پى گیریش صرفنظر نمود مسأله زمامدارى ابو بکر و عمر بعد از رحلت خود بود، چون ترسید اشاعه پیدا کند.
اشـکالى که متوجه این دو روایت است این است که کجاى این کار کرامت و بزرگوارى است، آیـا افـشا کردن ماجراى ماریه (که یک مسأله خانوادگى بزرگوارى است )؟! و یا پنهان کـردن زمـامـدارى ابو بکر و عمر بزرگوارى است ؟ یا اینکه اگر کرامتى باشد در عکس ایـن قـضـیـه اسـت ؟ یـک انـسـان بـزرگـوار هـمـواره مـسـائل خـانـوادگـى و نـامـوسـى خـود را پـنـهـان مـى دارد، و مسائل اجتماعى را در اطلاع همه مى گذارد.
شأن نزول آیه تریم به نقل عمر بن الخطاب#
علاوه بر این، سبب نزول آیه از عمر بن خطاب به چند طریق روایت شده، و در روایات او اسمى از این ماجرا برده نشده، مثلا در عده اى از کتب حدیث نظیر بخارى و مسلم و ترمذى از ابـن عـبـاس روایـت شده که گفت : من همواره حریص بودم ، از عمر جریان دو نفر از همسران رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) را کـه آیـه ( ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قـلوبکما ) درباره آنان نازل شده بپرسم : تا آنکه سالى عمر به حج رفت، من نیز با او حـج کـردم، در بـیـن راه عـمـر از جـاده مـنـحـرف شـد، (مـن حـس کردم مى خواهد دست به آب بـرسـانـد) مـشـک آب را گرفتم، و با او رفتم، دیدم بله در نقطه اى نشست، ایستادم تا کارش تمام شد، بعد آب به دستش ریختم تا وضو بگیرد، (و یا دست خود را بشوید).
آنـگـاه گـفـتـم : اى امـیـرالمؤمنـیـن آن دو زن از زنـان رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) که خداى تعالى درباره شان فرموده : ( ان تـتـوبا الى اللّه فقد صغت قلوبکما ) کیانند؟ گفت : این از تو عجب است، اى ابن عباس، آن دو زن عـایـشـه و حـفـصـه بـودنـد، آنـگـاه شـروع کـرد جـریـانـشـان را بـرایـم نقل کرد.
و گفت : ما مردم قریش و اهل مکّه زنان را توسرى خور خود داشتیم، و بر آنان مسلط بودیم، و چـون بـه مـدیـنـه مـهاجرت کردیم، به مردمى برخوردیم که توسرى خور زنان خود هـسـتـنـد، و زنـانـشان بر آنان تسلط دارند، رفته رفته زنان ما هم شروع کردند از زنان مدینه چیز یاد گرفتن، روزى من به همسرم غضب کردم، و با او قهر نمودم، ولى او مرتب از در آشتى در مى آمد، و من آشتى نمى کردم، همسرم گفت چرا آشتى نمى کنى، (تو که از پـیـغـمـبـر بـالاتـر نـیستى )، به خدا قسم زنان پیغمبر اگر بین یکى از آنها با پیغمبر اختلافى بیفتد، این کدورت بیش از یک روز طول نمى کشد، روز قهر مى کند و شب آشتى. گفتم : زنان پیغمبر هم هر کدامشان چنین کنند زیانکارند.
آنگاه گفت : و منزل من در مدینه در محله عوالى بود، و مرا همسایه اى از انصار بود، که با او نـوبـت گذاشته بودم، یکبار او به خدمت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مى رفت و خبر وحى و اخبار دیگر را براى من مى آورد، و یک نوبت من مى رفتم.
در ایـن بـیـن چـنـد روزى داشتیم با آن همسایه صحبت مى کردیم، که قبیله غسان دارند اسب هـاى خـود را نـعـل مى کنند که به جنگ ما بیایند، روزى به طرف خانه آمد و درب خانه مرا کـوبـید و گفت : حادثه مهمى رخ داده، پرسیدم : آیا قبیله غسان آمده ؟ گفت نه، حادثه اى کـه از حـمـله غـسـان مـهـم تـر اسـت، و آن ایـن اسـت کـه رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) زنان خود را طلاق داده. من در دلم گفتم اى داد و بـیـداد حـفـصـه دخـتـرم بـیـچـاره شـد، و مـن ایـن را هـمـیـشـه پـیـش بـیـنـى مـى کـردم کـه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نتواند با دختر من زندگى کند، و سرانجام او را طلاق دهد، همین که نماز صبح را خواندیم، لباس خود را پوشیدم و به طرف خانه حفصه روان شـدم، دیـدم حـفـصـه گـریـه مـى کـنـد. پـرسـیـدم آیـا رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) تو را طلاق داد؟ گفت : نمى دانم، ولى از من کـنـاره گـیـرى کـرده و در مـشـربـه (نـام بـاغـى اسـت کـه مـاریـه در آن مـنـزل داشـت، و به همین مناسبت آن باغ را مشربه ام ابراهیم مى گفتند) عزلت گزیده. من بـه طـرف مـشـربـه رفـتـم، در آنـجـا بـه غـلامـى سـیـاه بـرخـوردم، گـفـتـم از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) اجـازه بـگـیـر داخـل شوم غلام سیاه برگشت و گفت اجازه گرفتم، لیکن حضرت چیزى نفرمود، ناگزیر بـه طـرف مـسـجـد رفـتـم و پـیـرامـون مسجد جمعیتى را دیدم که مى گریستند، پهلوى آنها نشستم.
ولى نـتـوانـسـتـم خود را آرام کنم، دوباره برخاستم نزد غلام سیاه آمده گفتم برایم اجازه بـگـیر. غلام به درون رفت و برگشت، و گفت اجازه گرفتم، لیکن حضرت چیزى نگفت، هـمـیـن کـه خـواسـتـم بـرگـردم، غـلام صـدایـم زد کـه بـرگـرد و داخـل شـو، حـضـرت اجـازه فـرمـودنـد، داخـل مـنـزل شـدم دیـدم رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـه حـصـیرى تکیه کرده و خشونت حصیر در بـدنـش اثـر گـذاشـتـه. عـرض کـردم : یـا رسـول اللّه آیا زنان خود را طلاق گفته اى ؟ فرمود: نه، عرض کردم : اللّه اکبر، یا رسول اللّه ما مردم قریش همواره مسلط بر زنان خود بودیم، از روزى که وارد مدینه شده ایم زنان ما بدهوا شده اند، چون در مدینه زنان بـر مـردان مـسـلطـنـد، روزى مـن به همسرم خشم کردم ، ولى او بدون اینکه پروایى داشته بـاشـد و بـه خـشـم مـن اعتنایى بکند با من گفت و شنود و نشست و برخاست کرد، من به او پـرخـاش کـردم کـه مـثـلا چـقـدر پـررویـى گـفـت : پررویى ندارد، به خدا سوگند زنان رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) همین طورند، اگر کدورتى پیش بیاید بیشتر از یک روز طول نمى کشد، شبش با آن حضرت گفت و شنود مى کنند، مـن در پـاسـخ همسرم گفتم زنان رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) هم بد مى کنند، هـر کـس ایـن کـار را بـکـنـد زیانکار است، بعدا روزى به خانه دخترم حفصه رفتم، از او پـرسـیـدم آیـا شـمـا زنان پیامبر اینطورید که سر به سر آن جناب مى گذارید، و اگر قـهر هم بکنید تا شب بیشتر ادامه نمى دهید؟ حفصه گفت : آرى، گفتم : هر کس از شما چنین کند بدبخت و زیانکار است، براى اینکه چه امنیتى دارید، از اینکه خداى تعالى به خاطر خـشـم رسـولش بـر شـمـا خـشـم کـنـد؟ و آیـا بـعـد از خـشـم خـدا جـز هـلاکت چه خواهد بود، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) چون این را شنید تبسم کرد.
عـرض کـردم مـن هـمـواره بـه حـفـصـه سـفـارش کـردم سـر بـه سـر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) مـگـذار، و از او چـیـزى درخـواسـت مکن، هر چه خـواسـتـى بـه خود من بگو تا برایت فراهم کنم، و اگر هؤ ویت از تو قشنگ تر بود، و نـزد رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله وسـلم) مـحـبـوب تـر بـود تـحـریـک نـشـوى، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بار دیگر تبسم کرد.
(مـن چـون آن جـنـاب را خـوشـحـال دیدم ) عرض کردم اجازه مى دهى خودمانى و آزاد بنشینم ؟ فـرمـود بـله. همینکه اجازه داد سرم را بلند کردم و نگاهى به اطراف خانه افکندم، بجز سـه قـطـع پـوسـت دبـاغـى نـشـده چـیـزى نـیـافـتـم، عـرض کـردم : یـا رسول اللّه دعا بفرما و از خدا وسعتى براى امتت درخواست کن، مردم فارس و روم با اینکه خـدا را نـمـى پـرسـتـنـد چـه زنـدگـى مـرفـه و گـشـاده اى دارنـد، تـا ایـن را گـفـتـم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) برخاست و نشست، آنگاه فرمود: اى پسر خطاب آیا (از دارایى روم و فارس و تهى دستى من و امتم نسبت به حقانیت دین من ) به شک افتادى ؟ آخر آنها مردمى کافرند، و خداى تعالى هر سهمى که از خوشى زندگى داشته اند همه را در دنـیـا بـه آنـان داده. و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) (در هـمان ایام ) سـوگـند یاد کرده بود که به خانه همسران خود نرود، و خدا او را در این باب مورد عتاب قرار داده، و برایش کفاره سوگند را واجب کرده بود.
مؤلف: ایـن داسـتـان از عـمـر بـن خـطـاب بـه طـور مـخـتـصـر و مـفـصل به چند طریق نقل شده، - و لیکن به طورى که ملاحظه مى کنید - این روایت هیچ سـخـنـى دربـاره اینکه سرى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به بعضى از هـمـسرانش سپرده بود چه بوده ؟ ندارد، و نیز در آن نیامده که آن چه افشا کرد چه بوده و آنچه از افشایش اعراض فرمود چه بوده، با اینکه مهم به دست آوردن این معانى است.
و در عـیـن حـال از ظـاهـر ایـن روایـت بـرمـى آیـد کـه مـراد از تـحـریـم حـلال در آیـه شـریـفه این است که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) تمامى زنان خـود را بـر خـود حـرام کرده بوده، با اینکه آیه شریفه غیر این را مى فرماید، چون آیه شـریـفـه دلالت دارد بـر ایـنـکـه آن جـنـاب در صـدد تحصیل رضاى همسرانش بوده و به خاطر دلخوشى آنان چیزى را بر خود حرام کرده، علاوه بر این در این روایات نیامده کـه چـرا مسأله تـوبـه را بـه دو نـفـر از زنـان آن حضرت اختصاص داد و فرمود: ( ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه... ) .
روایاتى راجع به اینکه منظور از ( صالح المؤمنین ) على (ع) است#
و در تفسیر قمى به سند خود از ابى بصیر روایت آورده که گفت : من از امام باقر (علیه السلام) شـنـیـدم مـى فـرمـود: منظور از صالح المؤمنین در آیه شریفه ( ان تتوبا الى اللّه فـقـد صـغـت قـلوبـکـمـا و ان تـظـاهـرا عـلیـه فـان اللّه هـو مـولیـه و جبریل و صالح المومنین ) على بن ابى طالب (علیه السلام) است.
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه ابـن مـردویـه از اسـمـاء بـنـت عـمـیس روایت کرده که گفت : از رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) شنیدم آیه ( ان تتوبا... ) را تلاوت مى کرد تا مى رسید به جمله و صالح المؤمنین و مى فرمود: صالح المؤمنین على بن ابى طالب است.
مؤلف : صـاحـب تـفـسـیـر بـرهـان بـعـد از نـقـل روایـت ابـى بـصـیـر کـه در سـابـق نـقـل کـردیـم گـفته است : محمد بن عباس در این معنا پنجاه و دو حدیث از طرق خاصه و عامه جـمـع آورى کـرده، آنـگـاه خـود صـاحـب بـرهـان مـقـدارى از آن احـادیـث را نقل کرده است.
چگونه اهل خود را از آتش حفظ کنیم (قوا انفسکم و اهلیکم نارا...)#
و در کـافـى بـه سـند خود از عبد الاعلى مولاى آل سام از امام صادق (علیه السلام) روایت کـرده کـه فـرمـود: وقـتـى آیـه ( یـا ایـهـا الذیـن امـنـوا قـوا انـفـسـکـم و اهـلیـکـم نـارا ) نـازل شـد، مـردى از مؤمنـیـن نـشـسـت و شروع کرد به گریه کردن، و گفتن اینکه من از نـگـهـدارى نـفـس خـودم عاجز بودم، اینک مأمور نگهدارى از زن و فرزند خود نیز شده ام. رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به او فرمود: در نگهدارى اهلت همین بس است که به ایشان امر کنى آنچه را که به خودت امر مى کنى، و ایشأن را نهى کنى از آنچه که خودت را نهى مى کنى.
و نـیـز در کـافـى بـه سـنـد خـود از سـمـاعـه از ابـى بـصـیـر روایـت کـرده کـه ذیـل آیـه ( قـوا انفسکم و اهلیکم نارا ) گفته : از امام پرسیدم چگونه زن و فرزند را از آتـش دوزخ حـفـظ کنم ؟ فرمود: آنها را امر کن بدانچه که خدا امر کرده، و نهى کن از آنچه خـدا نـهـى کـرده، اگـر اطـاعـتـت کـردنـد کـه تـو ایـشان را حفظ کرده اى، و به وظیفه ات عـمـل نـموده اى، و اگر نافرمانیت کردند خودشان گنهکارند، تو آنچه را بر عهده داشته اى ادا کرده اى.
مؤلف: ایـن روایـت را بـه طـرقـى دیـگـر از ذرعـه از ابـى بـصـیر از آن امام بزرگوار نقل کرده.
و در الدر المـنـثـور اسـت که : عبدالرزاق، فاریابى، سعید بن منصور، عبد بن حمید، ابن جـریـر، ابـن مـنـذر، حـاکـم (وى حـدیـث را صـحـیـح دانـسـتـه )، و بـیـهـقـى در کـتـاب المـدخـل، از عـلى بـن ابـى طالب روایت آورده اند که در تفسیر آیه ( قوا انفسکم و اهلیکم نارا ) فرمود: خود و زن و بچه خود را تعلیم خیر دهید، و آنان را ادب نمایید.
و نـیـز در هـمـان کـتـاب اسـت کـه ابـن مـردویـه از زیـد بـن اسـلم روایـت کـرده کـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) آیه شریفه ( قوا انفسکم و اهلیکم نارا ) را تـلاوت کـرد، و سـپـس در پـاسـخ کـسـانـى کـه پـرسـیـدنـد چـگـونـه اهل خود را از آتش حفظ کنیم ؟ فرمود: بدانچه خدا دوست مى دارد امرشان کنید، و از آنچه خدا کراهت دارد نهى کنید.
چند روایت پیرامون مراد از توبه نصوح و راجع به نور مؤمنین در روز قیامت#
و در کافى به سند خود از ابى الصباح کنانى روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام) پـرسـیـدم آیه شریفه ( یا ایها الذین امنوا توبوا الى اللّه توبه نصوحا ) بـه چـه مـعـنـا است ؟ فرمود: به اینکه بنده خدا از گناهى توبه کند، و دیگر آن گناه را مـرتـکـب نـشـود (ایـن تـوبـه نـصـوح و خـالص اسـت ). مـحـمـد بـن فـضـیـل مى گوید: من از حضرت ابى الحسن (علیه السلام) از این آیه پرسیدم. فرمود: اینکه از گناه توبه کند و دیگر آن را تکرار نکند (تا آخر حدیث ).
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه ابـن مـردویـه از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه گـفـت : معاذ بن جـبـل بـن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) عـرضـه داشـت : یـا رسول اللّه توبه نصوح چیست ؟ فرمود: اینکه بنده خدا از گناهى که کرده پشیمان شود و به درگاه خدا عذرخواهى کند، و دیگر آن گناه را مرتکب نشود، همانطور که شیر بعد از دوشیدن دیگر به پستان برنمى گردد.
مؤلف: روایات در این معنا از طرق شیعه و سنى بسیار است.
و در کـافـى بـه سـنـد خـود از صـالح بـن سـهل همدانى روایت آورده که گفت : امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه ( یسعى نورهم بین ایدیهم و بایمانهم ) فرمود: اینان امـامـان مؤمنینند، که در روز قیامت نورشان جلو پاى مؤمنین و طرف راست آنها به حرکت در مى آید. در نسخه اى دیگر آمده که خود امامان جلو مؤمنین و طرف راست آنان به حرکت در مى آیـنـد، و بـا نـور خـود راه مؤمنـیـن را روشـن مـى کـنـنـد، تـا آنـان را بـه مـنـزلهـاى اهل بهشت برسانند.
و در تـفـسـیـر قـمـى آمـده کـه ابـى الجـارود از امـام بـاقـر (علیه السلام) نقل کرده که در تفسیر آیه بالا فرموده : هر کس آن روز نور داشته باشد نجات مى یابد، و البته هر مومنى در آن روز نور دارد.
