تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۷ عنوان
نَحنُ خَلَقنٰكُم فَلَولا تُصَدِّقونَ٥٧
#أَفَرَءَيتُم ما تُمنونَ٥٨
#ءَأَنتُم تَخلُقونَهُ أَم نَحنُ الخٰلِقونَ٥٩
#نَحنُ قَدَّرنا بَينَكُمُ المَوتَ وَما نَحنُ بِمَسبوقينَ٦٠
#عَلىٰ أَن نُبَدِّلَ أَمثٰلَكُم وَنُنشِئَكُم فى ما لا تَعلَمونَ٦١
#وَلَقَد عَلِمتُمُ النَّشأَةَ الأولىٰ فَلَولا تَذَكَّرونَ٦٢
#أَفَرَءَيتُم ما تَحرُثونَ٦٣
#ءَأَنتُم تَزرَعونَهُ أَم نَحنُ الزّٰرِعونَ٦٤
#لَو نَشاءُ لَجَعَلنٰهُ حُطٰمًا فَظَلتُم تَفَكَّهونَ٦٥
#إِنّا لَمُغرَمونَ٦٦
#بَل نَحنُ مَحرومونَ٦٧
#أَفَرَءَيتُمُ الماءَ الَّذى تَشرَبونَ٦٨
#ءَأَنتُم أَنزَلتُموهُ مِنَ المُزنِ أَم نَحنُ المُنزِلونَ٦٩
#لَو نَشاءُ جَعَلنٰهُ أُجاجًا فَلَولا تَشكُرونَ٧٠
#أَفَرَءَيتُمُ النّارَ الَّتى تورونَ٧١
#ءَأَنتُم أَنشَأتُم شَجَرَتَها أَم نَحنُ المُنشِـٔونَ٧٢
#نَحنُ جَعَلنٰها تَذكِرَةً وَمَتٰعًا لِلمُقوينَ٧٣
#فَسَبِّح بِاسمِ رَبِّكَ العَظيمِ٧٤
#۞ فَلا أُقسِمُ بِمَوٰقِعِ النُّجومِ٧٥
#وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَو تَعلَمونَ عَظيمٌ٧٦
#إِنَّهُ لَقُرءانٌ كَريمٌ٧٧
#فى كِتٰبٍ مَكنونٍ٧٨
#لا يَمَسُّهُ إِلَّا المُطَهَّرونَ٧٩
#تَنزيلٌ مِن رَبِّ العٰلَمينَ٨٠
#أَفَبِهٰذَا الحَديثِ أَنتُم مُدهِنونَ٨١
#وَتَجعَلونَ رِزقَكُم أَنَّكُم تُكَذِّبونَ٨٢
#فَلَولا إِذا بَلَغَتِ الحُلقومَ٨٣
#وَأَنتُم حينَئِذٍ تَنظُرونَ٨٤
#وَنَحنُ أَقرَبُ إِلَيهِ مِنكُم وَلٰكِن لا تُبصِرونَ٨٥
#فَلَولا إِن كُنتُم غَيرَ مَدينينَ٨٦
#تَرجِعونَها إِن كُنتُم صٰدِقينَ٨٧
#فَأَمّا إِن كانَ مِنَ المُقَرَّبينَ٨٨
#فَرَوحٌ وَرَيحانٌ وَجَنَّتُ نَعيمٍ٨٩
#وَأَمّا إِن كانَ مِن أَصحٰبِ اليَمينِ٩٠
#فَسَلٰمٌ لَكَ مِن أَصحٰبِ اليَمينِ٩١
#وَأَمّا إِن كانَ مِنَ المُكَذِّبينَ الضّالّينَ٩٢
#فَنُزُلٌ مِن حَميمٍ٩٣
#وَتَصلِيَةُ جَحيمٍ٩٤
#إِنَّ هٰذا لَهُوَ حَقُّ اليَقينِ٩٥
#فَسَبِّح بِاسمِ رَبِّكَ العَظيمِ٩٦
#ما شما را آفریده ایم، پس چرا تصدیق نمى کنید (57).
به من خبر دهید آیا نطف هاى که در رحمها مى ریزید (58).
آیا شما آن را مى آفرینید و یا ما خالق آنیم ؟ (59).
ایـن مـایـیـم کـه مرگ را بین شما مقرر کرده ایم، و کسى نیست که از تقدیر ماسبقت بگیرد (60).
مـا بـر ایـن اسـاس مـقـدر کـرده ایم که جماعتى مثل شما جایگزین شما شوند، و شما را به خلقتى دیگر که از آن خبر ندارید ایجاد کنیم (61).
و شما با این که نشاءه نخستین را دیدید، چرا متذکر نمى شوید؟! (62).
آیا هیچ درباره آنچه کشت مى کنید اندیشیده اید؟ (63).
آیا شما آن را مى رویانید، و یا رویاننده اش ماییم ؟ (64).
و اگـر بـخـواهـیـم مى توانیم آن را بوته خشکى کنیم، و شما از شدت حادثه تعجب کنید (65).
(و به یکدیگر بگویید) در خسارت سنگینى قرار گرفتیم (66).
بلکه به کلى از رزق محروم شدیم (67).
آیا درباره این آب (تصفیه شده و شیرین آسمانى ) که مى نوشید اندیشیده اید؟ (68).
شما آن را از تصفیه خانه ابر نازل کردید، و یا نازل کننده اش ماییم ؟ (69).
و اگـر مـى خـواسـتیم (مانند قبل از تصفیه و همانند آب دریاها) تلخ و شورش مى کردیم، پس چرا هنوز هم شکر نمى گزارید (70).
آیا درباره آتشى که مى افروزید فکر کرده اید؟ (71).
آیا درختش را که بعدا هیزم شد شما ایجاد کردید، و یا پدید آورنده اش ما بودیم ؟ (72).
ما آن را مایه تذکر و وسیله زندگى شما مردم تهیدست بیکس قرار دادیم (73).
پس به نام پروردگار عظیمت تسبیح کن (74).
مطلب آنقدر روشن استحاجت نیست به این که به سقوط ستارگان سوگند یاد کنیم (75).
(ولى یاد مى کنیم ) و این سوگند اگر بدانید بسیار عظیم است (76).
که این قرآنى است ارجمند (77).
(که قبلا) در کتابى پنهان از بشر بود (78).
که جز پاکان کسى از آن آگاه نیست (79).
تنزیلى از ناحیه رب العالمین است (80).
آیا هنوز هم به این امر مهم بى اعتنایى و سهل انگارى مى کنید؟ (81).
و بهره خود را در تکذیب آن قرار مى دهید (82).
پـس چـرا وقـتـى جـان یـکـى از شـمـا بـه حـلقـوم مـى رسـد (توانایى بازگرداندن آن را ندارید؟) (83).
و در آن هـنـگـام همه تماشا مى کنید که او دارد از دستتان مى رود (و کارى از دستتان ساخته نیست ) (84).
در حالى که ما از شما به او نزدیک تریم، ولى شما نمى بینید (85).
پس چرا اگر روز جزایى ندارید (86).
جان او را بر نمى گردانید اگر راست مى گویید؟ (87).
(پـس بـدانـیـد کـه روز جزایى دارید، و شما مردم در آن روز هم سه طایفه هستید. مقربین و اصحاب یمین و مکذبین )، اگر آنکه جانش به حلقوم رسیده از مقربین باشد (88).
راحتى و رزق و جنت نعیم دارد (89).
و اما اگر از اصحاب یمین باشد (90).
اى پیامبر! در آن روز به تو سلام خواهد کرد (91).
و اما اگر از تکذیب گران و گمراهان باشد (92).
پذیرایى وى از آب جوشان (93).
و حرارت آتش خواهد بود (94).
به درستى که این همان حق الیقین است (95).
پس به نام پروردگار عظیمت تسبیح گوى (96).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۵۷ تا ۹۶ است.
بیان آیات#
بیان آیات
بعد از آنکه رشته کلام خداى سبحان منتهى شد به بیان عاقبت امر طوایف سه گانه، که آخـرین ایشان اصحاب شمال بود، و فرمود: عاملى که ایشان را به چنین سرنوشتى سوق داد یـکـى شـکـسـتـن عـهدى بود که در ازل سپرده بودند که به مراسم عبودیت قیام کنند، و دیـگـرى تـکـذیـب بـعـث و جـزا بـود، و نـیـز بـعـد از آنـکـه رسـول گـرامـى خود را دستور داد به این که گفتار آنان را با تقریر بعث و جزا و بیان کیفرها و پاداشهاى قیامت رد کند، ایـنک در این آیات ایشان را بر سر این که معاد و جزا را انکار کردند توبیخ مى کند، به ایـن کـه آورنـده خـبر بعث و جزا خدا است، که آفریدگار ایشان و مدبر امر ایشان و کسى اسـت کـه مرگ و ایجاد بعد از مرگ را برایشان مقدر کرده، او مى داند که از آغاز خلقتشان تـا مـنـتـها الیه امرشان چه حوادثى بر آنان جریان مى یابد، و نیز توبیخ مى کند به ایـن کـه آن کـتـابى که ایشان را از معاد خبر مى دهد قرآن کریم است، که از بازیچه دست شیطان ها شدن و اولیاى گمراه آنان مصون است.
سـپـس دوبـاره بـر سـر سخن شده حال طوایف سه گانه را یک بار دیگر بیان مى کند، و خـاطـر نـشان مى سازد که اختلاف احوالى که این طوایف دارند، از روز مرگشان شروع مى شود و در اینجا سوره خاتمه مى یابد.
بیان جهت اینکه لازمـه اعـتقاد به آفریدگار تصدیق قیامت و معاد است (نحن خلقناکم فلولا تصدقون)#
سـیـاق ایـن آیـه سـیـاق گـفـتـگو درباره قیامت و جزا است، در زمینه اى سخن مى گوید که مـشـرکـیـن قـیـامـت و جـزا را انـکـار و تـکـذیب کرده بودند، و در چنین زمینه اى جمله ( فلو لا تـصـدقـون ) تـحـریـک و تـشویق به تصدیق مسأله معاد و ترک تکذیب آن است، و به طـورى کـه از حـرف ( فـاء ) کـه بـر سـر جـمله مذکور درآمده استفاده مى شود جمله قبلى تـعـلیـل ایـن جـمله است، و خلاصه مى فهماند این که شما را تشویق مى کنیم به تصدیق مـعاد، و دست برداشتن از تکذیب و انکار آن، علتش این است که آخر ما خالق شما هستیم، (ما شما را آفریده ایم، پس چرا گفته ما را درباره معاد تصدیق نمى کنید؟).
خـواهـیـد گـفت : به چه جهت خلقت خدا ایجاب مى کند که مردم جزا و آمدن قیامت و وجود معاد را تصدیق کنند؟ جواب مى گوییم به دو جهت :
اول ایـن کـه : وقـتى خداى تعالى پدید آورنده انسان ها از هیچ و پوچ باشد او مى تواند بـراى بـار دوم هـم ایـشـان را خـلق کـنـد، هـمـچـنـان که در جاى دیگر همین مطلب را آورده مى فـرمـایـد: ( قـال مـن یـحـیـى العـظـام و هـى رمـیـم قـل یـحـیـیـهـا الذى انـشـاءهـا اول مرة و هو بکل خلق علیم ) .
جـهـت دوم ایـن کـه : وقـتـى پـدیـد آورنـده مـردم و مـدبر امورشان و کسى که خصوصیات و امـرشـان را او تـقـدیر و اندازه گیرى مى کند خداى تعالى است، پس او به آنچه با آنها مى کند و حـوادثـى کـه بـرایشان پیش مى آورد داناتر است، و چون داناتر است وقتى به ایشان خـبـر مـى دهـد کـه بـه زودى مـبعوثشان مى کند، و بعد از مردن بار دیگر زنده شان نموده جـزاى اعمالشان را چه خیر و چه شر مى دهد، دیگر چاره اى جز تصدیقش ندارند، پس هیچ عـذرى براى تکذیب کنندگان خبرهایى که او در کتابش داده باقى نمى ماند، و یکى از آن خـبرها بعث و جزا است، همچنان که خودش فرمود: ( الا یعلم من خلق و هو اللطیف الخبیر ) و نیز فرموده : ( کما بدانا اول خلق نعیده وعدا علینا انا کنا فاعلین ) .
پـس حـاصـل مـفـاد آیه این شد که : ما شما را خلق کرده ایم، و مى دانیم که با شما چه مى کـنـیـم، و بـه زودى آنچه بنا داریم درباره شما انجام خواهیم داد، و اینک به شما خبر مى دهیم که به زودى زنده تان مى کنیم، و در برابر آنچه مى کردید جزایتان خواهیم داد، با این حال چرا خبرهایى را که در کتاب نازل بر شما به شما مى دهیم تصدیق نمى کنید؟
در این آیه و آیات بعدیش التفاتى از غیبت به خطاب بکار رفته، چون مردم غایب فرض شـده بـودنـد، مى فرمود: ( هذا نزلهم یوم الدین -پذیرایى از ایشان است در روز جزا، ولى در ابـتـداى آیـات مورد بحث مردم مخاطب قرار گرفته اند، روى سخن به ایشان کرده مى فرماید: ( نحن خلقناکم ) ، و این دگرگون کردن سیاق براى این بوده که در آیات مـورد بـحـث بـنـاى تـوبـیخ آنان را داشته، و در توبیخ، خطاب موکدتر از غیبت است، و گفتن اینکه شما چنین و چنانید موثرتر از گفتن ایشان چنین و چنانند مى باشد.
کـلمـه ( تـمـنـون ) مضارع جمع حاضر از مصدر ( امناء ) است، و امناء به معناى ریختن نـطـفـه است، که منظور از آن در اینجا ریختن در رحم زنان است، و معناى آیه این است که : به من خبر دهید در خلقت انسان ها شما پدران و مادران غیر از ریختن نطفه چه نقشى دارید؟
آیا شما آن نطفه را به صورت انسانى مثل خـود در مـى آوریـد، یا خالق آن ماییم و تبدیلش به صورت بشر به دست ما صورت مى گیرد؟
مرگ تقدیر شده است و ناشى از غلبه اسـبـاب زوال بر قدرت و اراده خداوند نیست#
آرى تدبیر امور خلق به جمیع شؤ ون و خصوصیاتش از لوازم خلقت و افاضه وجود است، وقـتـى خـداى تـعـالى بـه انـسان هستى مى دهد، هستى محدود مى دهد، از همان اولین لحظه تـکـویـنـش تـا آخـریـن لحـظـه زنـدگـى دنـیـائیـش، و تـمـامـى خـصـوصـیـاتـى کـه در طول این مدت به خود مى گیرد و رها مى کند، همه از لوازم آن محدودیت است، و جز و آن حد اسـت و بـه تـقـدیـر و انـدازه گـیـرى و تـحـدیـد خـالق عـزوجـلش اسـت، کـه یـکـى از آن خصوصیات هم مرگ او است، پس مرگ انسان مانند حیاتش به تقدیرى از خدا است، نه که خدا نتوانسته انسان را براى همیشه آفریده باشد، و چون او از چنین خلقتى عاجز بوده، و قـدرتـش هـمـیـن قـدر بـوده آفـریده اش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العیاذ باللّه ).
و نـه ایـن کـه خـدا او را بـراى هـمـیـشـه زنـده مـانـدن خـلق کـرده بـاشـد، و لیکن اسباب و عـوامـل مـخـرب و ویـرانگر بر اراده خداى عزوجل غلبه کرده، و مخلوق او را بمیراند، چون لازمـه ایـن دو فـرض ایـن اسـت کـه : قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد، در فرض اول نـتـوانـسـتـه بـاشـد دوام بیشترى به مخلوق زنده اش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته بـاشـد از هـجـوم عـوامـل ویـرانـگـر جـلوگـیـرى کـنـد، و ایـن در مـورد خـداى تـعـالى محال است، براى این که قدرت او مطلق و اراده اش شکست ناپذیر است.
از این بیان روشن شد که منظور از جمله ( نحن قدرنا بینکم الموت ) است که بفهماند اولا مـرگ حـق اسـت، و در ثانى مقدر از ناحیه او است، نه این که مقتضاى نحوه وجود یک موجود زنـده باشد، بلکه خداى تعالى آن را براى این موجود مقدر کرده، یعنى او را آفریده تا فلان مدت زنده بماند، و در راس آن مدت بمیرد.
و نـیـز روشن گردید که مراد از جمله ( و ما نحن بمسبوقین ) - با در نظر گرفتن این که کلمه سبق به معناى غلبه و مسبوق به معناى مغلوب است - این است که : ما در عروض مرگ بر یک مخلوق زنده از عوامل ویرانگر شکست نمى خوریم،
و چـنـان نـیـسـت که حیاتى دائمى به شما افاضه کنیم، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه کـنـنـد، و حـیـاتـى را کـه مـا خـواسـتـه ایـم هـمـیـشـه بـاشـد، باطل سازند.
حـکـمـت و غـرض از تـقـدیـر مـرگ : تـبـدیـل امثال، و انشاء مجدد اموات#
کـلمـه ( عـلى ) مـتـعـلق اسـت بـه جـمـله ( قـدرنا ) ، و جمله جار ( على ) و مجرور ( ان نـبـدل ) در واقـع حال است براى ( قدرنا ) ، و معنایش است که : ما مرگ را بین شما مقدر کـردیـم، در حـالى کـه آن مـرگ بـراسـاس تـقـدیـر شـد کـه جـا بـراى امـثـال شـمـا بـاز شود، و دیگران جاى شما را بگیرند، و شما را در خلقتى دیگر که نمى دانید در آوریم.
و کـلمـه ( امـثـال ) جـمـع مـثـل - بـه کـسـره مـیـم و سـکـون ثـاء - اسـت، و مـثـل هـر چـیـزى عـبـارت است از چیزى که در نوعیت با آن یکى باشد، و ساده تر بگویم : فـردى دیـگـر از نـوع آن بـاشـد مـانـند زید که مثل عمرو است، یعنى فردى دیگر از نوع انـسـان اسـت، و مـراد از جـمـله ( ان نـبـدل امـثـالکـم ) است که : شما را با امثالى از بشر تـبـدیـل کـنـیـم، و یـا امـثـال شـمـا را بـجـاى شـمـا تـبـدیـل کـنـیـم، و بـه هـر حـال مـعـنـاى آن این است که : جماعتى از بشر را با جماعتى دیگر، نسلى را با نسلى دیگر عوض و تبدیل کنیم، اخلاف بیایند و جاى اسلاف را بگیرند.
کلمه ( ما ) در جمله ( و ننشئکم فیما لا تعلمون ) موصوله است، و مراد از آن خلقت است، و جـمـله عـطـف اسـت بـر جـمـله ( نـبـدل ) ، و تـقـدیـر کـلام چـنـیـن اسـت : ( عـلى ان نـبـدل امـثـالکـم و عـلى ان نـنشئکم ) یعنى ما مرگ را بر این اساس مقدر کردیم که نسلى دیـگـر مـثل شما را جایگزین شما کنیم، و بر این اساس که به شما خلقتى دیگر دهیم که نـمـى دانـیـد چـگـونـه اسـت، و آن خلقت دیگر عبارت است از هستى آخرتى که از جنس هستى ناپایدار دنیا نیست.
و حـاصـل معناى دو آیه این است که : مرگ در بین شما به تقدیرى از ما مقدر شده، نه این کـه نـاشـى از نـقـصـى در قـدرت ما باشد، به این معنا که ما نتوانیم وسیله ادامه حیات را بـراى شـمـا فـراهـم کنیم و نه این که اسباب ویرانگر و مرگ و میرآور بر اراده ما غالب شـده، و مـا را در حـفـظ حـیـات شـمـا عـاجز کرده باشد، بلکه خود ما شما را بر این اساس آفـریـدیـم کـه پـس از اجـلى مـعـیـن بـمـیـریـد، چـون خـلقـت مـا بـر اسـاس تـبـدیـل امـثـال اسـت یعنى طبقه اى بمیرند، و جا براى طبقه اى دیگر باز کنند، اسلاف را بـمـیـرانیم و اخلاف را به جاى آنان بگذاریم، و نیز بر این اساس است که بعد از مردن شـمـا خـلقـتـى دیـگر وراى خلقت ناپایدار دنیوى به شما بدهیم، پس مرگ عبارت است از انـتـقـال از خـانـه اى بـه خـانه اى دیگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر، نه این که عبارت باشد از انعدام و فناء.
بـعـضـى از مـفـسـریـن احـتـمـال داده انـد کـلمـه ( امـثـال ) در آیـه شـریـفـه جـمـع مـثـل - بـه دو فـتـحـه - بـاشـد، بـه مـعـنـاى وصـف است، و در نتیجه دو جمله ( على ان نـبـدل ) و ( ننشئکم... ) هر دو یک معنا را افاده کنند، و آن این است که ما مرگ را بر این اسـاس مـقدر کرده ایم که اوصافتان را دگرگون سازیم، و در آخرت به خلقتى شما را مـبـعـوث کـنـیـم کـه خـودتـان نـمـى دانـیـد، مـثـلا بـعـضـى از شـمـا را بـه صـفـت و شـکـل سـگ مـحـشـور کـنـیـم، بـعـضـى دیـگـر را صـورت خـوک و یـا اشکال و صور دیگر، بعد از آنکه در دنیا بر صفت انسان بودید، ولى معناى قبلى جامعتر و پرفایده تر است.
تـوضـیـح ایـنـکـه چـگـونـه عـلم بـه دنـیـا و خصوصیات آن مسلتزم اذعان به معاد است#
مراد از ( نشاءه اولى ) دنیا است، و مراد از ( علم به آن ) ، علم به خصوصیات آن است، کـه مـسـتـلزم اذعـان بـه نـشـاه اى دیـگـر و جـاودانـه اسـت، نـشـاءه اى کـه در آن بـه اعـمـال جزا مى دهند، براى این که از نظام حیرت انگیز عالم دنیا این معنا به طور یقین به دسـت مـى آید که لغو و باطلى در عالم هستى نیست، و قطعا براى این نشاءه فانى غایت و هدفى است باقى، و نیز از ضروریات نظام دنیا این است مى بینیم هر موجودى به سوى سـعـادت نـوعـیـه اش هـدایـت شـده، و انـسـان هـا هـم بـایـد از طـریـق بـعـث رسـل و تـشریع شرایع و توجیه امر و نهى به سوى سعادتشان هدایت شوند، و این نیز صـورت نـمـى گـیـرد مـگـر ایـن کـه در بـرابـر اعـمـال نـیـک پـاداشـى و در مـقـابـل اعـمال زشت کیفرى مقرر شود، و چون دنیا براى پاداش و کیفر تنگ است، ناگزیر بـایـد در عـالمـى دیـگـر که همان نشاءه آخرت است صورت بپذیرد (به آیه 27 و 28 از سوره ص مراجعه شود).
و امـا ایـن کـه چـگـونـه مـمـکـن اسـت انـسـان هـایـکـبـار دیـگـر زنـده شـونـد، دلیـل امـکـان نیز در همین نشاءه دنیا است، چون در این نشاءه دیدند و فهمیدند که آن خدایى که این عالم را از کتم عدم به هستى آورد، و چنین قدرتى داشت، او بر ایجاد بار دومش نیز قـادر اسـت : ( قـل یحییها الذى انشاءها اول مرة ) و این خود برهانى است بر امکان معاد، و بر طرف کردن استبعاد منکرین آن.
و کـوتـاه سخن این که : با علم نشاءه دنیا براى انسان ها علمى نیز به مبادى برهان پیدا مـى شـود، بـرهـانى که امکان بعث را اثبات مى کند، و استبعادى را که منکرین نسبت به آن دارند برطرف مى سازد، پس با اثبات امکان دیگر استبعاد معنایى ندارد.
و ایـن بـرهـان - بـه طـورى کـه ملاحظه کردید - برهان بر امکان حشر بدنها است، و حـاصـلش ایـن اسـت کـه : بـدنـى کـه در قـیـامـت زنـده مـى شود، و پاداش یا کیفر مى بیند مـثـل بـدن دنیوى است، و وقتى جایز باشد بدنى دنیایى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخـروى نـیـز مـمـکـن اسـت خـلق و زنـده گـردد، چـون ایـن بـدن مثل آن بدن است، و حکم امثال در جواز و عدم جواز، یکى است.
بـیـان ایـنـکـه آیـه : ( و لقـد عـلمـتم النشاة الاولى فلولا تذکرون ) مبتنى بر قیاس#
نیست
و تـعجب از زمخشرى است که در تفسیر این آیه گفته است : این آیه دلالت دارد بر این که قـیـاس، عـمـلى اسـت صـحـیـح، بـراى این که منکرین معاد را توبیخ مى کند که چرا قیاس نکردید، و با مقایسه نشاءه آخرت به نشاءه دنیا به امکان آن پى نبردید؟.
و تعجب ما از این جهت است که وى میان قیاس برهانى و قیاس فقهى فرق نگذاشته، آنچه در آیـه شـریـفـه آمـده قـیـاسـى اسـت بـرهـانـى و مـنـطـقـى، و آنـچـه وى بـرایـش اسـتـدلال کـرده قـیـاسـى است فقهى که (اولا آیه شریفه هیچ دلالتى بر حجیت و اعتبار آن نـدارد، و ثـانـیا قیاس برهانى مفید علم است، و قیاس فقهى ) مفید ظن است، و هیچ ربطى بهم ندارند.
در روح المـعـانـى در ذیـل آیـه شـریـفـه که فرموده : ( افلا تذکرون ) مى گوید: چرا مـتـوجـه نـمـى شـویـد، کـه آن کـس کـه قـادر بـر خـلقـت نـشـاءه اول اسـت نسبت به نشاءه دوم قادرتر است، براى این که صنع آن کمتر است و کار کمترى مى برد، زیرا در نشاءه اول چیزى در دست نبود، ولى در نشاءه دوم مواد اصلى در دست است، و هـر مـوجودى فرمولش معین شده و الگویش مشخص گشته، و بنابر این استدلالى که بـا آیـه شـریـفـه کـرده انـد بـراى اعـتـبـار قـیـاس درسـت مـى شـود، و لیـکـن بـعـضـى اشـکـال کـرده انـد کـه آیـه تنها دلالت دارد بر قیاس اولویت، نه بر قیاس اصطلاحى، چـون آنچه در آیه آمده قیاس اولویت است. ساده تر این که : آیه تنها مى فرماید خدا به طریق اولى قادر بر بعث است.
هـمـان اشـکـالى کـه بـه زمـخـشـرى وارد بـود بـه وى نـیـز وارد اسـت، بـه اضـافـه اشکال که قیاس در آیه، قیاس اولویت هم نیست، زیرا جامع بین نشاءه اولى و نشاءه آخرت ایـن اسـت کـه : ایـن دو نـشـاءه مـثـل هـمـنـد، و مـبـداء قـیـاس اسـت کـه حـکـم امثال در جواز و عدم جواز یکى است.
و امـا ایـن کـه گـفـت بـپـا کـردن نـشـاءه قـیـامـت کـار کـمـتـرى مـى بـرد، چـون مواد اصلى و فـرمـول هـر مـوجود در دست است، این نیز ممنوع است، چون مواد اصلى همان طور که پدید آمـدنـش احـتـیـاج به افاضه وجود دارد، بقایش نیز محتاج به افاضه وجود است، و همچنین فرمول هر موجود همان طوراصل پدیده اش احتیاج به افاضه الهى دارد، بقایش نیز محتاج افـاضـه او اسـت، پـس بـراى خـداى تـعـالى نـشـاءه اول و دوم هیچ فرقى ندارد، اینجاست که بطلان قیاس اولویت هم روشن مى شود.
و امـا ایـن کـه گـفت : نشاءه اول بدون الگو بود، و نشاءه دوم الگو دارد، این نیز صحیح نـیـسـت، و در حـقـیـقـت میان مثل و مثال خلط کرده، چون بدن آخرتى از این نظر که بدن است مـثل بدن دنیوى است، نه مثال آن، وقتى مثال آن مى شود که همه آن خصوصیات و اجزا که بدن دنیوى داشت از سلولها و گلبولها و سایر مواد داشته باشد، و در آن صورت دیگر بـدن اخـروى نـمـى شود، بلکه همان بدن دنیوى است ، و فرض ما این است که بدن در آن روز بدنى است اخروى، چیزى که هست مثل بدن دنیوى است.
حـال اگـر بـگـویـى : اگـر بـدن اخـروى مـثل بدن دنیوى باشد، با در نظر گرفتن که مـثـل هـر چـیـزى غـیـر آن چـیـز اسـت بـایـد انـسـان در آخـرت غـیر انسان در دنیا باشد، چون مثل آن است نه عین آن.
در پاسخ مى گوییم : در مباحث سابق مکرر گذشت که شخصیت انسان به روح او است، نه بـه بـدنـش، و روح هم با مرگ منعدم نمى شود، آنچه با مرگ فاسد مى شود بدن است ، که اجزایش متلاشى مى گردد، پس اگر همین بدن براى نوبت دوم ساخته و پرداخته شد، مـثـل هـمـان بـدنى که در دنیا بود، و روح آدمى بدان متعلق گشت، انسان عین انسانى خواهد شـد کـه در دنـیـا مـى زیـسـت، هـمـچـنـان کـه مـى بـیـنـیـم زیـد در حـال پـیـرى عـیـن زیـد در حال جوانى است، با این که از دوره جوانیش تا دوره پیریش چند بـار بـدنـش عوض شده و هر لحظه در حال عوض شدن است، و این وحدت شخصیت را همان روح او حفظ کرده است.
اثـبـات ربـوبـیـت پـروردگار با بر شمردن سه تا از مهمترین حوائج مردم: زراعت، آب و آتش#
بـعـد از آنکه منکرین معاد را به کیفیت خلقتشان و تقدیر مرگ و میر در بینشان تذکر داد، و فـرمـود که : همه اینها مقدمه است براى معاد و جزا، و نیز همه اینها از لوازم ربوبیت خداى تـعـالى اسـت، از ایـن آیـه بـه بعد شروع مى کند به شمردن سه تا از مهمترین حوایج زنـدگـیـشان : یکى مسأله زراعتى است که با آن قوت خود را فراهم مى کنند، دوم آب است که آن را مى نوشند، و سوم آتش است که با آن گرم مى شوند و بسیارى از حوایج خود را به وسیله آن فراهم مى سازند،
و بـه ایـن وسـیـله ربوبیت خود را براى آنان اثبات مى کند، پس ربوبیت چیزى، به جز تدبیر مالک امور ملک خود را نمى باشد.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: ( افـرایـتـم مـا تـحـرثـون ) کـلمـه ( حـرث ) کـه مـصـدر فـعـل ( تـحـرثـون ) اسـت مـعـنـاى کـار کـردن در زمـین یعنى شخم و پاشیدن بذر است. ( ءانـتـم تـزرعـونه ) آیا این شمایید که آن را مى رویانید و رشد مى دهید به حدى که دانـه بـدهـد؟ (یـا کـار شما تنها افشاندن تخم است )، و ضمیرها در جمله ( تزرعونه ) بـه بـذر و یا به زراعت بر مى گردد، و در سابق کلمه بذر و نیز کلمه زراعت ذکر نشده بـود، تـا ضمیر به آن برگردد، ولى از زمینه کلام معلوم است (و این تنها در اینجا نیست کـه ضـمـیـر به چیزى برگشته که در کلام نیامده، در قرآن کریم موارد نظیر آن بسیار اسـت ) ( ام نـحن الزارعون ) ، و یا این که ما افشانده شما را مى رویانیم و نمو مى دهیم، تـا بـه حدى که کامل شود، و دانه دهد، ( لو نشاء لجعلناه حطاما ) و اگر نمى خواستیم شـمـا را روزى دهـیـم، و زراعـت را به ثمر برسانیم، مى توانستیم آن را گیاهى به درد نـخـور کـرده، قـبـل از رسیدن به ثمر بخشکانیم، و با وزش بادها خرد و متلاشى کنیم، ( فظلتم ) آن وقت است که از سرنوشت خود ( تفکهون ) تعجب مى کردید، و از آفتى کـه بـه زراعتتان رسیده افسوس مى خوردید، و ماجرا را براى یکدیگر بازگو نموده مى گـفـتید: ( انا لمغرمون ) ، به راستى در غرامت و خسارت سنگینى واقع شدیم، مالمان از دسـت رفـت، و وقـتـمـان تـلف شـد، و زحـمـاتـمـان هـدر گـشـت، ( بـل نـحـن مـحـرومـون ) ، هـمـه ایـنـهـا به جهنم، این را چه کنیم که دیگر چیزى نداریم بخوریم، و یا بفروشیم و حوایج زندگى خود را فراهم سازیم.
در اینجا این سوال پیش مى آید که : چطور در این آیه زراعت را از مردم نفى کرده و به خدا نـسـبـت داده، بـا ایـن کـه دخـالت مـردم و اسـبـاب طـبـیـعـى در رویـش و نـمـو زرع قـابـل انـکـار نـیست ؟ در پاسخ مى گوییم هم آن درست است، و هم این، و هیچ منافاتى در بـیـن نـیـسـت، چـون زمـیـنـه گـفـتـار ایـن نـیـسـت کـه بـخـواهـد تـاثـیـر عوامل طبیعى را انکار کند، بلکه مى خواهد بفرماید: آیا تاثیر این اسباب از خود آنها است و یـا از خـدا است ؟ و اثبات کند که اگر اسباب طبیعى سببیت و تاثیرى دارند، خدا این موهبت را به آنها داده، و همچنین خود اسباب را خدا آفریده، و نیز اسباب و عواملى که این اسباب را پـدید مى آورند، هم خودشان و هم اثرشان آفریده خدا هستند، و بالاخره سر نخ تمامى اثرها و موثرها به خدا منتهى مى گردد.
کـلمـه ( مـزن ) بـه مـعـنـاى ابـر اسـت، و جمله ( فلو لا تشکرون - پس چرا شکر نمى گزارید ) تحریک بر شکرگزارى است و شـکـرگـزارى خـدا بـه ایـن اسـت کـه بـه زبـان و عـمل اظهار کنى که این نعمت ها از خداست، و این همان عبادت است، و بقیه الفاظ آیه روشن است.
در مـجـمـع البـیـان مـى گـویـد: کـلمـه ( تـورون ) در اصـل ( تـورئون ) بـوده، و ( تـورئون ) مـضـارع از بـاب افـعـال ( ایـراء ) اسـت، و ایـراء بـه معناى روشن کردن آتش و اظهار آن است، گفته مى شـود: اورى - یـورى و نیز وقتى مى گویند: ( فلان قدح فاءورى ) ، معنایش این است کـه فلانى کبریت زد و آتش را بر افروخت و ظاهر ساخت، و اگر کبریت بزند ولى آتش نـگـیـرد مى گویند: ( قدح فاکبى ) . و نیز صاحب مجمع البیان گفته کلمه ( مقوین ) (کـه در اصـل مـقـوئیـن بـوده اسـت ) جـمـع اسـم فـاعـل از بـاب افعال ( اقواء ) است، و اقواء به معناى وارد شدن و ماندن در بیابانى است که احدى در آن نباشد، وقتى مى گویند: ( اقوت الدار ) ، معنایش اینکه خانه از اهلش خالى شد.
و مـعـنـاى آیه روشن است (مى خواهد بفرماید آیا این آتشى که شما روشن مى کنید خود شما چـوبـش را پـدیـد آورده درخـتـش را ایـجاد کرده اید و یا پدید آورنده اش ما بودیم ؟ این ما بـودیـم کـه آن را وسـیله تذکر و مایه زندگى شما کردیم شمایى که اگر دستگیرى ما نبود سرگردان و بیچاره بودید).
معناى آیه : ( فسبح باسم ربک العظیم)#
خـطـاب در ایـن آیـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم) است، بعد از آنکه شواهد ربـوبـیـت خـود را بـراى کـفـار ذکـر کـرد و فـرمـود: او کـسـى بود که شما را خلق کرد و امـورتـان را تدبیر نمود، و او به زودى مبعوثتان مى کند، تا جزاى اعمالتان را بدهد، و چـون کفار با شنیدن این بیانات همچنان به تکذیب خود ادامه دادند، روى سخن را از ایشان بـرگردانیده متوجه رسول گرامى خود کرد، تا بفهماند این مردم حرف به خرجشان نمى رود، لذا دسـتـور مى دهد تا آن جناب خدا را از شرکى که مردم مى ورزند و نیز از تکذیبى که درباره بعث و جزا دارند منزه بدارد.
پـس حـرف فـاء کـه بـر سـر جـمـله ( فـسـبـح باسم ) آمده تفریع را مى رساند، و مى فـهـمـانـد دسـتـور بـه تـسبیح نتیجه و فرع بیان سابق است، و حرف ( باء ) در کلمه ( باسم ) باى استعانت و یاباى ملابست است و مـعـناى جمله این است که : حال که چنین است پس تو خداى را با استعانت به نام او تسبیح گـوى و مـنـزه بـدار، مـمکن هم هست مراد از اسم نامبردارى و ذکر خدا باشد، چون اسم خدا را بـردن ذکـر او نـیـز هـسـت، هـمـچـنـان کـه دیـگـران نـیـز ایـن احـتـمـال را داده انـد، و نـیز ممکن است حرف باء براى تعدیه باشد، چون تنزیه اسم خدا تنزیه خدا است، و معنایش است که : اسم پروردگارت را از این که برایش شریکى ذکر شـود، و یـا بـعـث و جـزایـش انـکـار گـردد مـنزه بدار، و کلمه ( عظیم ) صفت براى کلمه ( اسم ) و یا براى کلمه ( رب ) است.
کلمه ( لا اقسم ) رویهم سوگند است.
بـعـضـى گفته اند: کلمه ( لا ) در آن زیادى و بى معنا است، (و تنها منظور تاکید آورده شده )، و کلمه ( اقسم ) به معناى ( سوگند مى خورم ) است.
بـعـضـى دیگر گفته اند: کلمه ( لا ) نافیه است، و مى خواهد بفرماید: من سوگند نمى خورم.
و کـلمـه ( مـواقـع ) جـمـع ( مـوقـع ) اسـت، کـه بـه مـعـنـاى مـحـل اسـت و مـعـنـاى آیـه چـنین است که : من سوگند مى خورم به محلهاى ستارگان، به آن جایى که هر ستاره در آسمان دارد.
بعضى از مفسرین گفته اند: کلمه ( مواقع ) جمع ( موقع ) هست لیکن موقع مصدر میمى و به معناى وقوع و سقوط است، و آیه مى خواهد به سقوط ستارگان در روز قیامت، و یا بـه افـتـادن شـهـاب هـا بـر سـر شـیـطـان هـا، و یـا بـه مـحـل سـقـوط سـتـارگـان در هـنـگـام غـروب اشـاره کـنـد. ولى وجـه اول بهتر است و به ذهن زودتر مى رود.
این آیه شریفه مى خواهد سوگند قبلى را بزرگ جلوه دهد، و مطلبى را که با آن سوگند تأکید و اثبات مى کرد بیشتر تأکید کند.
معناى اینکه قرآن کریم و ( انى کتاب مکنون ) است#
از آنجایى که کفار مسأله وحدانیت خدا را در ربوبیت و الوهیت و همچنین مسأله بعث و جزا را انـکـار داشـتـنـد، و انـکـار خـود را بـا انـکـار قـرآن کـه بـه رسول اسلام نازل شده و در آن داستان توحید و معاد آمده اظهار مى داشتند، در حـقـیـقـت انـکـارشـان مـنـشـعـب بـه دو انـکـار مـى شـد، اول اصـل تـوحـیـد و بـعـث، دوم انـکـار قـرآنـى کـه مـشتمل بر مسأله توحید و بعث است، و یا به عبارت دیگر توحید و بعثى که قرآن از آن خـبـر مـى دهـد، هـمـیـن جـهـت خـداى تـعـالى در ایـن سـوره دو جـور بـا آنـان صـحـبـت کـرد اول این که با ذکر شواهدى از آیات و ادله توحید و بعث این دو مسأله را اثبات نمود، که ایـن استدلال از جمله ( نحن خلقناکم ) شروع شده، و در جمله ( متاعا للمقوین ) ختم مى شود.
نـوع دوم بـه بـیـانى آن را اثبات نمود که در عین اثبات مطلب، کلام اللّه بودن قرآن را نـیـز اثـبـات مـى کـنـد، و مـسـجـل مـى سـازد کـه قـرآن کـلام خـدا و مـحـفـوظ نـزد او و نازل شده از ناحیه او است، و بالاخره آن را به بهترین وصفى توصیف کرد.
پس جمله ( انه لقرآن کریم ) جواب قسم سابق است، و ضمیر در آن به قرآنى که از سیاق استفاده مى شود بر مى گردد، و از توصیف خداى تعالى قرآن را به لفظ کریم و بدون هیچ قید - البته با در نظر داشتن این که مقام آیه مقام مدح است - چنین بر مى آید قرآن به طور مطلق کریم و محترم است، و هم نزد خدا کریم و عزیز است، و هم بدین جهت کـریـم است که صفاتى پسندیده دارد، و هم بدین جهت سودرسان براى خلق است، سودى کـه هـیـچ چـیـز جـاى آن را نـمـى گـیـرد، چـون مـشـتـمـل بـر اصول معارفى است که سعادت دنیا و آخرت بشر را تضمین مى کند.
و جمله ( فى کتاب مکنون ) توصیف دوم قرآن است، مى فرماید: قرآن محفوظ و مصون از هـر دگـرگـونـى و تـبـدیل است، چون در کتابى است که آن کتاب اینطور است و آن کتاب عـبـارت اسـت از لوح مـحـفـوظ، هـمـچـنـان کـه در جـاى دیـگـر فـرمـوده : ( بل هو قرآن مجید فى لوح محفوظ ) .
و جـمـله ( لا یـمـسـه الا المـطـهـرون ) صـفـت کـتـاب مـکـنـون و لوح مـحـفـوظ اسـت، البته احتمال این نیز هست که صفت سومى براى قرآن باشد، و بنابراین که حرف ( لا ) در آن لاى نافیه باشد برگشت هر دو احتمال به یک معنا است.
و مـعنایش این است که : آن کتاب مکنون که قرآن در آن است و یا قرآنى که در آن کتاب است، از دسترس اغیار و ناپاکان محفوظ است، و به جز پاکان کسى با آن مساس ندارد.
مراد از ( مس ) و ( مظهرون ) در آیه : ( لا یسمه لا المطهرون )#
و بـه هـر تـقـدیـر کـلام در سـیـاق بـزرگـداشـت امـر قـرآن اسـت، مـى خـواهـد قـرآن را تـجـلیـل کـند، و از همینجا مى فهمیم که منظور از مس قرآن دست کشیدن به خطوط آن نیست، بلکه علم به معارف آن است، که جز پاکان خلق کسى به معارف آن عالم نمى شود، چون فـرمـوده : قـرآن در کـتابى مکنون و پنهان است، و آیه شریفه ( انا جعلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) نیز به آن اشاره مى کند.
و کـلمـه ( مـطـهـرون ) اسـم مـفعول از باب تفعیل تطهیر است، و منظور از ( مطهرون ) کـسـانـى هـسـتند که خداى تعالى دلهایشان را از هر رجس و پلیدى یعنى از رجس گناهان و پـلیـدى ذنوب پاک کرده، و یا از چیزى که از گناهان هم پلیدتر و عظیم تر و دقیق تر است، و آن عبارت است از تعلق به غیر خداى تعالى، و این معناى از تطهیر با کلمه ( مس ) گفتیم معناى علم است مناسب تر از طهارت به معناى پاکى از حدث و یا خبث است، وخیلى روشن است.
پس مطهرون عبارتند از کسانى خداى تعالى دلهایشان را پاک کرده، مانند ملائکه گرامى و بـرگـزیـدگـانـى از بـشـر کـه دربـاره آنـان فرموده : ( انما یرید اللّه لیذه بعنکم الرجـس اهـل البیت و یطهرکم تطهیرا ) ولى بعضى از مفسرین که متاسفانه بیشتر ایشان مى باشند بدون هیچ دلیلى آیه را مختص ملائکه کرده اند.
بـعضى هم کلمه ( لا ) در جمله ( لا یمسه ) را لاى ناهیه گرفته، و گفته اند: مراد از مـس، دسـت کـشـیدن به قرآن است، و مراد از طهارت هم طهارت از حدث و خبث، و یا تنها از حـدث اسـت، و کلمه ( مطهرون ) را هم با دو تشدید قرائت کرده اند، یعنى تشدید طاء و تـشـدیـد هـاء و کـسـره هـاء کـه در اصـل مـتـطهرون بوده . و خلاصه آیه شریفه مى خواهد بفرماید: کسى نباید دست به خطوط قرآن بکشد، مگر آنکه وضو گرفته باشد، و یا هم با وضو باشد و هم بدنش پاک باشد.
آیـه را بـا فـرض ایـن کـه کـلمـه ( لا ) نـافـیـه بـاشـد نـیـز مـى شـود حـمـل بـر ایـن مـعـنا کرد، و گفت که : جمله مذکور جمله اى است خبرى، که منظور از آن انشاء است و این مسلم است که انشاء به صورت اخبار بلیغ تر است،
(مـثـلا اگـر بجاى این که به بیمار بگوییم : دوایت را بخور و ترشى مخور، بگوییم : دوایت را مى خورى و ترشى هم نمى خورى، بلیغ تر و موکدتر است ).
در کـشـاف مـى گـویـد: و اگـر جـمـله ( لا یـمسه الا المطهرون ) را صفت قرآن بگیرى، معنایش این مى شود که : سزاوار نیست کسى قرآن را لمس کند، مگر آنکه با طهارت باشد، چنین کسى مى تواند به نوشته هاى قرآن دست بکشد.
و خواننده عزیز توجه فرمود این نیز صحیح است که منظور از مس، علم و اطلاع باشد، هم در صورتى که آیه صفت قرآن باشد، و هم در صورتى که توصیف کتاب مکنون باشد.
جـمـله ( تـنـزیـل مـن رب العـالمـیـن ) وصـف دیـگـرى اسـت بـراى قـرآن، و کـلمـه تـنـزیـل مـصـدرى اسـت بـه مـعـنـاى اسـم مـفـعـول، یـعـنـى نـازل شـده، پـس قـرآن کـتـابـى اسـت نـازل شـده از نـاحـیـه خـدا بـه سـوى شـمـا، آن را نـازل و در خـور فـهـم شـمـا کـرد، تـا آن را بـفـهـمـیـد و تعقل کنید، بعد از آنکه کتابى بود مکنون که جز پاکان کسى با آن مساس نداشت.
و تـعـبـیـر از خـداى تـعالى به رب العالمین به این منظور است که اشاره کند به این که ربوبیت او گسترده بر سراسر همه عوالم است، که این منکرین معاد جزئى از آن عوالمند، پـس خـداى تـعـالى رب ایـشان نیز هست، و وقتى رب ایشان باشد، برایشان است که به کتاب او ایمان آورده کلامش را بشنوند، و بدون تکذیب تصدیقش کنند.
اشـاره بـا کـلمـه ( هـذا الحـدیـث ) بـه قـرآن کریم است، و کلمه ( مدهنون ) جمع اسم فـاعـل از مـصـدر ادهـان اسـت، و ادهـان بـه مـعـنـاى سـهـل انـگـارى اسـت، کـه البـتـه در اصـل مـعـنـاى روغـن مـالى بـه مـنـظـور نـرم کـردن چـیـزى بـوده، و بـه عـنوان استعاره در سـهـل انـگـارى اسـتـعـمـال شـده اسـت، و اسـتـفهام در آیه استفهام سرزنشى است، ایشان را سـرزنـش مـى کـنـد بـه ایـن کـه قـرآن را یـکـدسـتـى گـرفـتـنـد، و آن را چـیـزى غـیـر قابل اعتناء دانستند.
معناى اینکه فرمود: روزى خود را تکذیب قرار مى دهید#
بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از ( رزق ) بهره از خیر است، و معناى آیه این است که : شما تکذیب کنندگان قرآن و منکرین معاد حظ و بهره خود را از قرآن این قرار داده اید که آن را تکذیب کنید،
بـا ایـن کـه مـى تـوانـسـتـیـد آن را در مـوقـعـیـتى که دارد، قرار دهید، و خیر بسیارى از آن عایدتان گردد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مراد از رزق بودن قرآن این است که : خداى تعالى قرآن را روزیـشـان کـرد، و مـعناى آیه این است که : آیا شما این رزقى را که خدا روزیتان کرده با تکذیب معاوضه مى کنید؟.
و بـعـضـى گفته اند: در کلام چیزى که مضاف بر رزق است، و کلمه رزق مضاف الیه آن اسـت حـذف شـده، و تـقـدیر کلام ( و تجعلون شکر رزقکم انکم تکذبون ) است ، یعنى خـداونـد بـه شـمـا نـعـمتى ارزانى داشت، و شما به جاى این که شکر آن را به جاى آرید شکر آن را این قرار دادید که تکذیبش کنید، خلاصه تکذیب را به جاى شکر بکار بستید.
اگـر قـیـامـتـى در کـار نـیـست پس چرا جان به گلوگاه رسیده را بر نمى گردانید؟#
در ایـنـجـا بـا بـکـار بـردن ( فـاء ) تـفـریـع مـى فـهـمـانـد کـه بـه اول گـفـتـار بـرگـشته، مى فرماید: اگر شما در نفى بعث راه صحیحى رفته اید، و در انکار این قرآن که شما را از بعث خبر مى دهد روش درستى دارید، جان محتضرى را که دارد مـى مـیـرد و تا حلقوم او رسیده، به او برگردانید، مگر جز این است که مى گویید مرگ تـقـدیـر خـداى تـعالى نیست ؟ و مگر معناى این گفتارتان نیست که مسأله مرگ و میر امرى تـصـادفـى و اتـفاقى است، پس باید بتوانید براى یکبار هم که شده جان یک محتضر را بـه او بـرگـردانـیـد، چـون امـر تـصـادفـى هـمـانـطـور که پیش آمدنش تصادفى است، بـرگـشـتنش هم تصادفى است، و مى شود با چاره جویى آن را برگردانید، و از تحققش جـلوگـیـرى کرد، و اگر نمى توانید بگیرید، پس بدانید که مرگ مسأله اى است حساب شده و مقدر از ناحیه خدا، تا جان ها را به وسیله آن به سوى بعث و جزا سوق دهد.
بنابراین بیان، جمله ( فلولا اذا بلغت الحلقوم ) تفریع بر تکذیب کفار به قرآن است، و بـه آنـچـه قـرآن از آن خـبـر داده، کـه یـکـى از آنـهـا مسأله بـعث و جزا است، و کلمه ( لولا ) تـحـریک را مى رساند، (نظیر کلمه ( پس چرا ) در فارسى )، البته تحریک بـه کـارى کـه شـنـونـده از عـهده آن بر نمى آید، تا به وسیله او را وادار به تسلیم در بـرابـر ادعـاى خـود کنى، و ضمیر مونث در جمله ( بلغت ) نفس برمى گردد، و رسیدن جان به حلقوم کنایه است از مشرف شدن به مرگ.
و معناى این که فرمود: ( و انتم حینئذ تنظرون ) این است که : شما محتضر را تماشا مى کنید دارد از دستتان مى رود و پیش رویتان مى میرد و شـمـا هـیـچ کارى نمى توانید بکنید، و معناى این که فرمود: ( و نحن اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون ) این است که : شما او را تماشا مى کنید، در حالى که ما از شما به وى نـزدیـک تـریـم، چـون مـا به سراسر وجود او احاطه داریم، و فرستادگان ما که مأمور قـبـض روح او هـسـتـنـد نـیـز از شـما به وى نزدیک ترند، اما شما نه ما را مى بینید و نه فرستادگان ما را.
و ایـن کـه مسأله قبض روح را هم به خدا نسبت دادیم و هم به فرستادگان او، به خاطر این است که قرآن کریم این کار را کرده، یکجا مسأله قبض روح را به خدا نسبت داده، مى فرماید: ( اللّه یتوفى الانفس حین موتها ) ، و در جاى دیگر آن را به ملک الموت نسبت داده، و فـرمـوده : ( قـل یـتـوفـیـکـم مـلک المـوت الذى وکل بکم ) ، و جاى دیگر آن را به رسولان خدا نسبت داده مى فرماید: ( حتى اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا ) .
و جـمـله ( فـلولا ان کـنـتـم غـیر مدینین ) تکرار همان ( لولا ) اى است که گذشت، و این تـکـرار بـه خـاطـر تأکید اسـت، و کـلمـه ( مـدینین ) به معناى ( مجزیین - جزا داده شـدگـان اسـت ) ، از مـاده ( دان - یـدین ) است، که معناى ( جزى - یجزى ) را مى دهد، مى فرماید: پس چرا او را بر نمى گردانید اگر جزایى در کار نیست و شما جزا داده نمى شوید، و ثواب و عقابى ندارید.
( تـرجـعـونـهـا ان کـنـتـم صـادقین ) - اگر راست مى گویید و در ادعاى خود که بعث و جـزایـى نـیـسـت، صـادقـیـد، چـرا او را بـر نمى گردانید؟ پس معلوم شد که در واقع جمله ( تـرجـعـونـهـا ) مدخول ( لولا ) است، و تقدیر کلام چنین است : ( فلولا ترجعونها اذا بـلغـت الحـلقـوم، ان کـنـتم صادقین - اگر راست مى گویید پس چرا جان او را که حلقوم رسیده بر نمى گردانید.
وضع طوائف سه گانه (مقربون، اصحاب الیمین و اصـحـاب الشمال) در حال مرگ و پس از مرگ#
در ایـنـجـا بـه بـیـان حـال طـوایـف سـه گـانـه کـه در اول سـوره بـه طـور اجـمـال و تـفـصـیـل گـذشـت بـرگـشـتـه، وضـع آنـان در حـال مـرگ و بـعـد از مـرگ را بـیان مى کند. و ضمیر ( کان ) به شخص محتضر بر مى گردد، که بعد از حالت احتضار، و مردنش از سیاق کلام فهمیده مى شود و مـراد از مـقـربـیـن هـمـان سـابـقـون مـقـربـون اسـت کـه در اول سوره درباره آنان مى فرمود: ( و السابقون السابقون اولئک المقربون ) و کلمه ( روح ) معناى راحت، و کلمه ( ریحان ) به معناى رزق است.
بـعـضـى گـفته اند: ریحان به معناى همان گیاه خوشبو است، اما بهشتى آن، که در هنگام مرگ آن را براى مقربین مى آورند همینکه آن را بویید از دنیا مى رود.
و معناى آیه این است که : اما آن محتضر اگر از مقربین باشد جزاى خوبیهایش این است که از هر هم و غمى و درد والمى راحت است، و رزقى از رزق هاى بهشتى دارد، و بعد از مردن هم جنت نعیم را دارد.
درباره ( لام ) در کلمه ( لک ) چند احتمال هست، یکى این که لام اختصاص ملکى باشد، و معناى جمله ( سلام لک ) ایـن باشد که : تو در میان اصحاب یمین که همه قرینان تو و رفقاى تو هستند داراى سلامت هستى، و از آنان به تو جز خیر و سلامت نخواهد رسید.
احـتـمـال دوم کـه بـعـضـى داده انـد ایـن است که : لام به معناى على باشد، و معناى جمله این بـاشد که : اصحاب یمین بر تو سلام مى فرستند، احتمالات دیگرى داده اند که از نقلش صرفنظر مى کنیم.
در این آیه التفاتى از غیبت به خطاب بکار رفته، چون تا اینجا خطاب منکرین معاد بود، و رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) گویا غایب حساب شده بود، و در اینجا روى سـخـن بـه شـخـص آن جـنـاب کـرد، بـراى مـى خـواسـت سـلام اصـحـاب یـمـیـن را بـراى او نقل کند، و بفرماید: ( سلام لک من اصحاب الیمین )
به معناى آن است که چیزى را در آتش داخل کنى.
بعضى گفته اند: به معناى چشیدن حرارت و عذاب آن است.
و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : و امـا اگـر چـنـانـچـه آن مـرده از اهل تکذیب و ضلالت باشد، پذیرایى و ضیافتى از آب سخت داغ و نوش جانى از حرارت آتـش خـواهد داشت، خداى تعالى دوزخیان را به مکذبین و ضالین توصیف کرده، و تکذیب را جـلوتـر از ضـلالت ذکر فرموده، و این بدان جهت است که عذابى که مى چشند همه به خاطر تکذیب و عنادشان با حق بود، چـون اگـر تـنـهـا دچـار ضـلالت بـودنـد، و هـیچ تکذیبى نسبت به حق نمى داشتند، عذاب نـداشـتند، براى این که چنین مردمى در حقیقت مس تضعف هستند، که قرآن آنان را دوزخى نمى دانـد. و اگـر در آیـات قـبـل فـرمـود: ( ثـم ان کـم ایـهـا الضـالون المـکذبون ) و کلمه ( ضـالون ) را جـلوتـر از کـلمـه ( مکذبون ) ذکر کرد، از جهت مقام و موقعیت آیه بود، چـون آیـه مـذکور در مقام رد گفته کفار است که مى گفتند : ( اذا متنا و کنا ترابا و عظاماء انـا لمـبـعـوثـون... ) یـعـنى آیا وقتى مردیم و خاک شدیم، دوباره ما مبعوث مى شویم ؟ هـرگـز چـنـیـن چـیـزى مـمـکـن نـیـسـت، و در چـنـیـن مـقـامـى مـنـاسـب تـر آن اسـت کـه اول ضلالت آنان به میان آورده شود، بعد تکذیبشان.
کـلمـه ( حـق ) بـه معناى علم است، اما نه تنها علم، بلکه علم چیزى از آن جهت که علم با خـارج و واقعیت مطابق است، (پس هر علمى حق نیست، آن علمى حق است که معلوم آن با واقعیت خـارجى مطابق باشد، مانند علم به این که واحد نصف دو تا است ) و ( یقین ) عبارت است از عـلمـى کـه در آن نـقطه ابهام و تردیدى نباشد، (بسا مى شود افرادى ساده لوح چیزى عـلم پـیـدا مـى کـنـنـد، و لیـکـن بـا مـخـتـصـر تـشـکـیـک و وسـوسـه مـى تـوان عـلمـشـان را مبدل به شک کرد، چنین علمى علم الیقین نیست ) پس این که در آیه شریفه کلمه ( حق ) را اضافه کرد به کلمه ( یقین ) این اضافه به حسب اصطلاح اضافه بیانیه است، که خاصیت تأکید را دارد، و مى خواهد وضع مضاف را بیان کند.
و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : ایـن بـیـانـى کـه مـا دربـاره حـال طوایف سه گانه مردم کردیم حقى است که هیچ نقطه ابهام و تردیدى در آن نیست، و عـلمـى کـه بـا هـیـچ دلیـل و بـیـانـى نـمـى تـوان آن را مبدل به شک و تردید کرد.
تفسیر این جمله گذشت، چون در چند آیه قبل هم عین این عبارت آمده بود، تنها چیزى که در اینجا باید گفت نکته اى است که حرف ( فاء ) آن را مى رساند، و مى فـهـمـانـد ایـن جـمله تفریع و نتیجه گیرى از بیان سابق است، که درباره قرآن و شرح حال طوایف سه گانه در قیامت داشتیم.
و مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه : وقـتـى قـرآن داراى چـنـیـن صـفـاتـى بـود، و در آنـچـه از حـال مـردم بـعـد از مرگشان خبر مى داد صادق بود، پس پروردگارت را که چنین کتابى بـر تـو نـازل کـرده تـسـبـیح گوى، و او را از هر عیبى منزه بدار، در حالى که از نام او اسـتـقـامـت بجویى، و یا مظهر نام اوباشى، و از عقیده و ادعایى که این مکذبین و ضالین دارند اعراض نمایى.
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایاتى در ذیل برخى آیات گذشته)#
در مـجـمـع البـیـان در ذیـل آیـه ( ءانـتـم تـزرعـونـه ام نـحـن الزارعـون ) مى گوید: از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمود: هیچ وقت نگویید من زراعت کردم، بلکه بگویید من حرث کردم.
مؤلف: ایـن روایـت را الدر المـنـثور هم از عده اى از صاحبان کتب حدیث از ابو هریره از آن جناب نقل کرده.
و در تـفـسـیـر قمى در ذیل آیه ( ءانتم انزلتموه من المزن ) مى گوید: از معصوم روایت شده که فرمود: ( مزن ) ابر است و در ذیل جمله ( نحن جعلناها تذکرة ) فرمود: یعنى آتـش را وسـیـله یادآورى آتش روز قیامت کردیم، ( و متاعا للمقوین ) فرمود یعنى وسیله زندگى محتاجان.
و در مـجـمـع البـیـان در ذیـل آیـه شـریـفه ( فسبح باسم ربک العظیم ) مى گوید: در روایـتـى صـحـیـح از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) آمـده کـه وقـتى این آیه نازل شد، فرمود: همین آیه را ذکر رکوع خود کنید (و بگویید سبحان ربى العظیم ).
مؤلف: ایـن روایـت را کـتـاب فـقـیـه نـیـز بـه طـور مرسل، یعنى بدون ذکر سند آورده،
و الدر المـنـثـور هـم آن را از جـهـنـمـى از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) نقل کرده است.
و در الدر المنثور است که نسائى و ابن جریر و محمد بن نصر و حاکم (وى حدیث را صحیح دانـسـتـه ) و ابـن مردویه و بیهقى (در کتاب شعب الایمان ) از ابن عباس روایت کرده اند که گـفـت : قـرآن کـریـم در شـب قـدر از آسـمـان بـالا آسـمـان دنـیـا یـکـبـاره نـازل شـد، و پـس از آن (در طـول بـیـسـت و سـه سـال ) تـکـه تـکـه نـازل گـردیـد. و در عـبـارتـى دگـر آمـده کـه گـفـت : ( ثـم نـزل مـن السـمـاء الدنیا الى الارض نجوما ثم قرء فلا اقسم بمواقع النجوم - سپس از آسـمان دنیا تکه تکه بر زمین نازل گردید ) ، آنگاه این آیه را قرائت کرد: ( فلا اقسم بمواقع النجوم ) .
مؤلف: ظـاهـر ایـن روایـت ایـن است که : ابن عباس خواسته است مواقع نجوم را به اوقات نـزول تـکـه تـکـه هـاى قـرآن تـفـسـیـر کـنـد، چـون در گـفـتـارش داشـت : ( ثـم نـزل مـن السـمـاء الدنـیـا الى الارض نـجـومـا - سـپـس از آسـمـان دنـیـا نازل شد زمین نجوما یعنى قطعه قطعه.
و در تـفـسـیـر قـمـى در ذیـل آیـه ( فـلا اقـسم بمواقع النجوم ) از امام (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: معناى ( لا اقسم ) ( اقسم ) است، و کلمه لا به معناى نفى نیست.
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه : ابـن مـردویـه بـه سـنـد خـود از ابـن عـبـاس از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) روایـت کـرده کـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) در مـعناى آیه ( انه لقرآن کریم فى کتاب مـکـنـون ) فـرمـود : قـرآن نـزد خـدا در مـصـحفى مطهر بود، و در معناى آیه ( لا یمسه الا المطهرون ) فرمود: کسى جز مقربین با آن تماس ندارد.
مؤلف: تـفـسیر مطهرون به مقربین مؤ ید همان بیان گذشته ما است، و ما در تفسیر آیه شـریـفـه ( هـذا کـتـابـنا ینطق علیکم بالحق... ) حدیثى از امام صادق (علیه السلام) در معرفى کتاب مکنون نقل کرده ایم.
و در مـجـمـع البـیان در ذیل آیه ( لا یمسه الا المطهرون ) گفته است : علما گفته اند که بـراى شخص جنب و زن حائض و کسى که حدثى از او سر زده (یعنى یکى از چیزهایى که وضـو را بـاطل مى کند از او سر زده، و بعد از آن وضو نگرفته ) نباید با خطوط قرآن تماس بگیرد، (نقل از محمد بن على (علیهما السلم)).
مؤلف: منظور از تماس مصحف به دلیل روایاتى دیگر تماس کتابت و خطوط مصحف است.
و در کـافـى به سند خود از داوود بن فرقد از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گـفـت : از آن جـنـاب از تـعـویذ (حرز) پرسیدم : که حائض بر خود آویزان کرده آیا جائز اسـت ؟ فـرمـود: عـیـبـى نـدارد، و اضـافـه کـرد کـه حـتى مى تواند قرآن را بخواند و یا بنویسد، و دست به آن نکشد.
و در الدر المنثور است که : عبد الرزاق و ابن ابى داود و ابن منذر، از عبداللّه بن ابو بکر از پـدرش ابـو بـکـر روایـت کـرده انـد کـه گـفـت : در نـامـه اى کـه رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به عمرو بن حزم نوشته آمده است : قرآن را مس نکن مگر با داشتن طهارت.
مؤلف: روایـات در ایـن بـاب هـم از طـرق شـیـعـه و هـم از طـرق اهل سنت بسیار است.
و بـاز در الدر المـنـثور است که مسلم و ابن منذر و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده اند کـه در عـهـد رسـول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بارانى آمد حضرت فرمود مردم دو دسـتـه انـد بـعضى شاکر و بعضى کافر، آنها که نعمت خداى را کفران کردند گفتند این باران لطفى است که فلان ستاره به ما کرده در اینجا بود که آیات ( فلا اقسم بمواقع النـجـوم... و تـجـعـلون رزقـکـم انـکـم تـکـذبـون ) نازل شد.
مؤلف: ایـن حـدیـث بـه طـرق زیـادى از طـرق اهـل سـنـت نـقل شده، و به اصطلاح علماى حدیث مستفیض است، و در همه آنها آمده که این آیات درباره ( انواء ) نازل شده، گواینکه ظاهر آیات این است که :
در مـدیـنـه نازل شده باشد، الا اینکه سیاق آیاتش با این معنا سازگار نیست، همچنان که در اول سـوره گـفـتـیـم کـه سـیـاق آیـات آن شـهـادت مـى دهـد بـر ایـن کـه در مـکـّه نازل شده باشد.
و در مـجـمـع البـیان آمده که در قرائت على (علیه السلام) و ابن عباس و در روایتى که از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) نقل شده به جاى ( و تجعلون رزقکم ) آمده ( و تجعلون شکر کم ) .
مؤلف: ایـن روایـتـى را کـه مـجـمـع البـیـان اشـاره کـرده الدر المـنـثـور از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) و از عـلى (علیه السلام) نقل کرده است.
و در تـفـسـیـر قمى در ذیل جمله ( غیر مدینین ) امام فرموده معنایش است که : اگر شما در بـرابر اعمالتان جزا داده نمى شوید ( ترجعونها ) آن را یعنى روحى را که تا حلقوم آمده به بدن برگردانید، ( ان کنتم صادقین ) اگر در عقیده خود راستگویید.
و نـیـز در همان کتاب به سند خوداز ابو بصیر روایت کرده که گفت : از امام صادق (علیه السلام) شـنـیـدم مى فرمود: منظور از روح و ریحان در آیه ( فروح و ریحان ) روح و ریحان در قبر است، ولى جنت نعیم در آخرت است.
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه : قـاسـم بـن مـنـده در کـتـاب ( الاحـوال و الایـمـان بـالسـوال عـن سـلمـان ) گـفـتـه : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) فرمود: اولین بشارتى که به مؤمن مى دهند ایـن است که : در دم مرگش او را به روح و ریحان و جنت نعیم بشارت مى گویند، و اولین چیزى که مؤمن در قبرش بشارت داده مى شود این است که : به او مى گویند: مژده باد تو را کـه خـدا از تـو راضى است، و مژده باد تو را در بهشت آمدى و چه خوش آمدى، خدا همه آنهایى را که تا قبرت مشایعتت کردند بیامرزید، و شهادت همه آنهایى را که خوبى تو شـهادت دادند، پذیرفت، و دعاى همه کسانى را که براى تو طلب مغفرت نمودند مستجاب کرد.
و در هـمـان کـتـاب اسـت کـه ابـن جـریـر و ابـن مـنـذر از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه در ذیل آیه ( فسلام لک من اصحاب الیمین ) گفته : ملائکه نزد او مى آیند، و با سلامى از نـاحیه خدا مى آیند، سلام خدا را به او مى رسانند، و به او خبر مى دهند جزو اصحاب یمین است.
مؤلف: این معنایى که ابن عباس براى آیه کرده مبنى بر این است که آیه شریفه حکایت و نقل کلام ملائکه باشد، و تقدیر آیه چنین باشد ( قالت الملائکه سلام لک حالکونک من اصـحـاب الیـمین - ملائکه گفتند سلام بر تو در حالى که از اصحاب یمین هستى ) در این صورت آیه شریفه هم سلام ملائکه است و هم بشارت.
