تفسیر آیات ۹ تا ۴۲ سورهٔ قمر

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۷ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۹ تا ۴۲ است.

بیان آیات#

بیان آیات

در این آیات به پاره اى از حوادث گذشته که در آن مزدجر و اندرز هست اشاره شده و از مـیـان ایـن دسـتـه از اخـبـار سـرگـذشـت قـوم نـوح و عـاد و ثـمـود و قـوم لوط و آل فـرعـون را اخـتـصاص به ذکر داد، و مشرکین عرب را با یاد آن اقوام تذکر داد، و بار دیـگر اجمالى از آنچه سابقا از وضع آنان و سرانجام امرشان بیان کرده بود تذکر مى دهـد، تـا بـدانـند در اثر تکذیبشان به آیات خدا و فرستادگان او چه عذاب الیم و عقاب هـایـى در پـى دارنـد، تـا آیـه شـریفه ( و لقد جاءهم من الانباء ما فیه مزدجر ) را بیان کرده باشد.

و بـه مـنـظـور ایـن کـه تـقریر داستانها و نتیجه گیرى از آنها را تأکید کرده باشد، و شـنـونـدگـان بـیـشـتـر تحت تاثیر قرار گرفته، و این اندرزها بیشتر در دلها جایگیر شود، دنبال هر یک از قصه ها این جمله را تکرار کرد که : ( فکیف کان عذابى و نذر ) ، و هـمـیـن تأکید را بـا ذکـر غـرض از انـذار و تخویف دو برابر نموده، فرمود: ( و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر ) .

وجه تکرار تکذیب در آیه : ( کذبت قلبهم قوم نوح فکذبوا عبدنا... )#

در این آیه کلمه تکذیب دوبار آمده، اولى به منزله انجام دادن دومى است ، و معنایش فعلت التکذیب است، و جمله ( فکذبوا عبدنا ) آن را تفسیر مى کند، و این تعبیر نظیر تعبیر در آیـه و نادى نوح ربه فقال است، که اول مى فرماید نوح پروردگار خود را صدا زد، و بار دوم مى فرماید پس بگفت...

بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از تکذیب اول تکذیب مطلق پیامبران، و مراد از تکذیب دوم تـکـذیـب خـصـوص نوح است، چون از آیه شریفه ( کذبت قوم نوح المرسلین ) بر مى آیـد کـه قـوم نوح مطلق پیامبران را تکذیب مى کردند، بنابر این معناى آیه مورد بحث این اسـت کـه قوم نوح همه رسولان را تکذیب مى کردند، و در نتیجه نوح را هم تکذیب کردند، وسـخـن تـوجـیـه خـوبى است. بعضى دیگر گفته اند: مراد از این که با حرف ( فاء ) تـکـذیب دوم را متفرع بر تکذیب اول کرد، این است که اشاره کند به تکذیب قوم نوح یکى پـس ‍ از دیگرى و در تمامى طول زمان دعوت آن جناب بوده، هر قرنى که از آنان منقرض مـى شـد و قرنى دیگر روى کار مى آمد، آنها نیز وى را تکذیب مى کردند. لیکن این معنا از ظاهر آیه بعید است.

نـظـیـر ایـن تـوجـیـه در دورى از ظاهر آیه گفتار بعضى دیگر است که گفته اند: مراد از تکذیب اول، قصد تکذیب، و از تکذیب دوم، خود تکذیب است.

و اگر در چنین مقامى از جناب نوح تعبیر کرد به بنده ما و فرمود: ( فکذبوا عبدنا ) به مـنـظـور تـجـلیـل از آن جـنـاب و تـعظیم امر او، و نیز اشاره به این نکته بود که برگشت تـکـذیـب او به تکذیب خداى تعالى است، چون او بنده خدا بود و خودش چیزى نداشت، هر چه داشت از خدا بود.

( و قالوا مجنون و ازدجر ) - مراد از ( ازدجار ) این است که : جن او را آزار رسانده و در او اثرى از جنون است، و معنایش این است که : قوم نوح تنها به تکذیب او اکتفاء نکردند، بلکه نسبت جنون هم به او دادند، و گفتند او جن زده اى است که اثرى از آزار جن در او هست، در نـتـیـجـه هیچ سخنى نمى گوید، مگر آنکه اثرى از آن حالت در آن سخنش هست، تا چه رسدکه سخنش وحى آسمانى باشد.

بعضى دیگر گفته اند: فاعل فعل مجهول ( ازدجر ) جن نیست، بلکه قوم نوح است، که آن جـنـاب را از دعـوت و تـبلیغ زجر داده، با انواع اذیت ها و تخویف ها مانع کارش شدند، ولى معناى اول شاید روشن تر باشد.

کلمه ( انتصار ) به معناى انتقام است، و منظور آن جناب از این که گفت ( انى مغلوب ) مـن شـکـسـت خـورده شدم این است که از ظلم و قهر و زورگویى تنگ آمدم، نه اینکه از نظر حـجـت و دلیـل مـحـکـوم شـده ام، وجـمـله کـوتـاه خـلاصـه نـفـریـنـى اسـت کـه کـرده، و تفصیل آن در سوره نوح آمده، همچنان تفصیل حجت هایش در سوره هود و غیر آن حکایت شده.

بیان چگونگى و فور آب بر سراسر زمین پس از نفرین نوح علیه السلام#

در مجمع البیان مى گوید: کلمه ( همر ) مصدر ثلاثى مجرد است و به معناى ریختن اشک و بـاران بـه شـدت، و انهمار به معناى انصباب و روان شدن است. و ( فتح آسمان (جو بـالاى سـر) بـه آبـى مـنـهـمـر و روان ) کـنـایه اى تمثیلى از شدت ریختن آب و جریان مـتـوالى باران، گویى باران در پشت آسمان انبار شده، و نمى توانسته پایین بریزد همین که درب آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ریخته است.

در مجمع البیان مى گوید: کلمه ( تفجیر ) به معناى شکافتن است، و ( تفجیر زمین ) بـه ایـن مـعنا است که زمین را بشکافند تا آب از آن بجوشد. و کلمه عیون جمع عین است، و عین، آن آبى را گویند که از زمین بجوشد و مانند چشم جانداران بچرخد و به همین مناسبت این کلمه در لغت هم به معناى چشم است و هم چشمه ).

و مـعـنـاى جـمـله ایـن اسـت کـه : مـا زمـیـن را چـشـمـه هـاى شـکافته شده کردیم که از تمامى شـکـافـهـایـش آب جوشیدن گرفت ( فالتقى الماء ) در نتیجه آب آسمان و آب زمین بهم مـتـصـل شـدنـد، و در به کرسى نشاندن امرى که تقدیر شده بود دست به دست هم دادند، یـعـنـى بـه هـمان مقدارى که خدا خواسته بود بدون کم و زیاد، و بدون تندى و کندى این معاضدت را انجام دادند.

بنابراین، کلمه ( ماء ) اسم جنسى است که در اینجا آب آسمان و آب زمین از آن اراده شده، و به همین جهت نفرمود: ( ماءان - دو آب ) ، و مراد از ( امرى مقدر شده بود ) آن صفتى است که خدا براى طوفان مقدر کرده بود.

مـنـظـور از ( ذات الواح و دسـر ) کـشـتـى اسـت و کـلمه ( الواح ) جمع لوح و به معناى تـخـتـه هـایـى اسـت کـه در سـاخـتـن کـشـتـى بـه یـکـدیـگـر مـتصل مى کنند، و کلمه ( دسر ) جمع دسار است، که به معناى میخ ‌هایى که با آن تخته هاى کشتى را یکدیگر مى کوبند.

بـعضى از مفسرین در خصوص این آیه معانى دیگرى ذکر کرده اند، ولى آنطور که باید با آیه سازگارى ندارد.

یـعـنـى کـشـتـى مذکور زیر نظر ما بر روى آبى که محیط بر زمین شده بود مى چرخید، و خلاصه ما مراقب و حافظ آن بودیم.

بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: منظور از این که کلمه ( عین - چشم ) را جمع آورده، دیـدگـان اولیـاى خـدا بـوده، مـى فـرمـایـد کـشـتـى زیر نظر ملائکه اى که ایشان را مؤ کل بر آن کشتى کرده بودیم مى چرخید.

( جزاء لمن کان کفر ) - یعنى جریان کشتى مذکور در عین این که باعث نجات سرنشینان بـود، کـیفر کسانى هم بود که کفر ورزیدند، جزایى بود علیه کفار و به نفع کسى که نبوتش انکار شده بود، و آن نوح بود که قومش به دعوتش کفر ورزید. بنابر این، آیه شـریـفـه در مـعناى آیه ( و نجیناه و اهله من الکرب العظیم... انا کذلک نجزى المحسنین ) مى باشد.

توضیحى دربـاره ایـن کـه راجـع بـه کـشتى نوح (علیه السلام) فرمود: ( و لقد ترکناها آیة... )#

ضمیر در جمله ( ترکناها ) به سفینه بر مى گردد، چون هر چند این کلمه قبلا ذکر نشده بود ولى از سیاق فهمیده مى شد و لام در اول جمله لام قسم است.

و معناى آیه این است که : سوگند مى خورم که ما آن کشتى که نوح و مؤمنین همراه او را که در آن بـودنـد نـجـات دادیـم، هـمـچـنـان نـگـه داشـتـیـم و آن را آیـتـى کـردیم مایه عبرت، حـال آیـا مـتذکرى هست که از آن عبرت گرفته وحدانیت خداى تعالى پى ببرد و بفهمد که دعـوت انبیاى او حق است ؟ و این که عذاب او دردناک است ؟ و لازمه این آیه آن است که کشتى نـوح تـا ایـامـى کـه این آیات نازل مى شده محفوظ مانده باشد، تا علامتى باشد که به وقوع طوفان دلالت کند و آن را یادآور شود. و اتفاقا بعضى از مفسرین - به طورى که نـقـل مـى کـنـنـد - در تـفسیر این آیه گفته اند: خداى سبحان کشتى نوح را بر فراز کوه جـودى مـحـفـوظ داشته بود، حتى مردم دست اول این امت آن را دیده بودند، این جریان را الدر المنثور از عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر و ابن منذر از قتاده روایت کرده .

و ما در تفسیر سوره هود در آخر بحث هایى که پیرامون داستان کشتى نوح داشتیم خبرى را نـقـل کـردیـم کـه راوى مـى گـفـت : ما در بعضى از قله هاى کوه آرارات که نامش جودى است قـطـعـاتـى از چـوبـهـاى کـشـتـى نـوح را دیدیم متلاشى شده بود، خواننده محترم بدان جا مراجعه کند.

بـعـضـى از مـفـسرین گفته اند: ضمیر مذکور به سفینه بر نمى گردد، بلکه به قصه بـر مى گردد، و این که فرموده ما آن قصه را باقى گذاشتیم بدین جهت که بقاى خاطره نوح، کار خداى تعالى است.

کلمه ( نذر ) جمع ( نذیر ) است و نذیر به معناى انذار مى باشد.

بـعـضـى گفته اند: کلمه مذکور خودش مصدر و به معناى انذار است، وکلمه کان ناقصه و داراى اسم و خبر باشد، اسمش کلمه ( عذابى ) و خبرش کلمه ( فکیف ) باشد، ممکن هم هست تامه باشد و دیگر خبر نخواهد، و فاعلش کلمه ( عذابى ) و کلمه ( فکیف ) حالى از آن باشد.

بـه هـر حـال اسـتـفـهـام در آن اسـتـفـهـام تـهـویـل و ایـجـاد هول و هراس است ، و مى خواهد با آن استفهام، شدت عذاب و صدق انذار را برساند.

معناى ( ذکر ) و مقصود از تیسیر قرآن براى آن ذکر#

کلمه ( یسرنا ) متکلم مع الغیر از ماضى است، و مصدر آن تیسیر است که به معناى آسان کـردن اسـت ، و ( آسـان کـردن قـرآن بـراى ذکـر ) ایـن است که آن را طورى به شنونده القـاء کـند، و به عباراتى در آورد که فهم مقاصدش براى عامه و خاصه براى فهم هاى ساده و عمیق آسان باشد، هر یک به قدر فهم خود چیزى از آن بفهمد.

ممکن هم هست مراد از آن این باشد که حقایق عالیه و مقاصد بلندش را بلندتر از افق فهم هـاى عـادى اسـت در مـرحـله القـاء در قالب عباراتى عربى آوردیم تا فهم عامه مردم آن را درک کند، همچنان که این معنا از آیه ( انا جعلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ) استفاده مى شود.

و مـراد از ( ذکـر ) ، ذکر خداى تعالى است به اسماء و صفات و افعالش. در مفردات مى گـوید: گاهى کلمه ذکر گفته مى شود و از آن هیئتى نفسانى اراده مى شود که با بودش آدمى مى تواند هر شناختى را که به دست مى آورد ضبط کند، و تقریبا نظیر حافظه است بـا ایـن تفاوت که به این اعتبار حافظه اش مى گویند که معرفتى است به دست آمده، و بـه ایـن اعـتـبـار آن را ذکـر (یـاد) مـى گـویـنـد کـه همین الان در نظر است، (چون ممکن است بسیارى مطالب و اسامى در حافظه باشد ولى الان در یاد آدمى و حاضر در ذهن نباشد).

و گاهى دیگر کلمه ( ذکر ) گفته مى شود و منظور از آن حضور چیزى است یا در قلب و یا در زبان، و به همین جهت گفته اند ذکر دو جوریکى به قلب، و یکى هم به زبان،

و هـر یـک از ایـن دو قسم ذکر خود دو قسم است، یکى ذکر با نسیان و فراموشى، یکى هم ذکر بدون فراموشى و با ادامه حفظ، البته به هر قولى هم ذکر مى گویند.

و معناى آیه این است که : سوگند مى خورم که ما قرآن را آسان کردیم تا وسیله آن متذکر شوند، و خداى تعالى و شؤ ون او را یاد آورند، آیا متذکرى هست که با قرآن متذکر گشته بـه خـدا ایمان آورد، و به دین حقى که به آن دعوت مى کند متدین شود؟! پس آیه شریفه دعـوتـى اسـت عـمـومـى بـه تـذکـر بـه قـرآن بـعـد از مسجل کردن صدق انذار و شدت عذابى که از آن انذار کرده.

از ایـنـجا داستانى دیگر از داستان هایى که در آن ازدجار و انذار است آغاز مى کند، و اگر ایـن قـصـه را عـطـف بـه سابق نکرده و بدون کلمه ( واو ) فرمود: ( کذبت ) ، و همچنین قـصـه هـاى بـعـدى را هـم بدون واو عاطفه آورد، براى این بود که هر یک از این داستان ها مـسـتـقـل و جـداى از دیگرى است، و خودش به تنهایى کافى در ازدجار و انذار، و رساندن عظمت عذاب است، اگر کسى با آن پند پذیرد.

جمله ( فکیف کان عذابى و نذر ) در مقام توجیه دادن دلهاى شنونده به چیزى است که به ایـشـان القـاء مـى کـنـد، و آن عـبارت است از کیفیت عذاب هولناکى که بیانش با جمله ( انا ارسـلنـا... ) شـروع مـى شـود، و ایـن جـمـله مـانـنـد جـمـله قـبـلیـش در مـقـام هـول انـگـیزى و تسجیل شدت عذاب و تصدیق انذار نیست تا تکرار جمله ( فکیف کان... ) باشد، و این وجه خوبى است همان طور که دیگران نیز گفته اند.

بیان کیفیت عذاب قوم عاد#

این جمله بیان همان مطلبى است که در جمله قبلى از آن استفهام مى کرد و مى فرمود: ( پس عـذاب من چگونه بود؟ ) . و کلمه ( صرصر ) - به طورى که در مجمع البیان آمده - بـه مـعـنـاى بـاد سخت و تند است، و کلمه ( نحس ) - فتحه نون و سکون حاء - مانند کـلمه ( نحوست ) مصدر و به معناى شوم است، و کلمه مستمر صفتى است براى نحس، و مـعـنـاى فـرسـتادن باد در روزى نحس ‍ مستمر این است که خداى تعالى آن باد را در روزى فـرسـتـاد نـسـبـت ایـشـان نـحـس و شـوم بود، و نحوستش مستمر بود، چون دیگر امید خیر و نجاتى برایشان نبود.

و مراد از کلمه ( یوم ) قطعه اى از زمان است، نه روز لغوى که یک هفتم هفته است، چون در جـاى دیـگر فرموده : ( فارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات ) و باز در جـاى دیـگـر دربـاره هـمـیـن قـوم فـرمـوده : ( سـخـرهـا عـلیـهـم سـبـع لیال و ثمانیه ایام حسوما ) .

بعضى هم کلمه نحس را به سرد معنا کرده اند.

فـاعـل فعل ( تنزع ) ضمیرى است که به کلمه ( ریح ) بر مى گردد، و معنایش این اسـت کـه باد انسان ها را از زمین مى کند، و همچنین تنه هاى درخت خرما را از ( اعجاز ) آنها یـعـنـى از پایین آنها مى کند، و کلمه ( منقعر ) به معناى چیزى که از ریشه کنده شود، و معناى آیه روشن است، چیزى که از آیه استفاده مى شود و باید خاطرنشان کرد این است که : قوم عاد مردمى قوى هیکل بوده اند.

تفسیر این دو آیه قبلا گذشت.

گفتارى در چند فصل پیرامون سعادت و نحوسـت ایـام، طـیـره#

و فال

1- سعادت و نحوست ایام (از نظر عقل ، قرآن و سنت)#

1 - در سـعـادت و نـحـوسـت ایام : نحوست روز و یا مقدارى از زمان به معنا است که در آن زمـان بـغـیـر از شـر و بـدى حـادثـه اى رخ نـدهـد، و اعـمـال آدمـى و یـا حـداقـل نـوع مـخـصـوصـى از اعـمـال بـراى صـاحـب عمل برکت و نتیجه خوبى نداشته باشد، و سعادت روز درست بر خلاف این است.

و مـا بـه هـیـچ وجـه نـمـى تـوانـیـم بـر سعادت روزى از روزها، و یا زمانى از ازمنه و یا نـحـوسـت آن اقـامـه بـرهـان کـنـیـم، چـون طـبیعت زمان از نظر مقدار، طبیعتى است که اجزا و ابعاضش مثل هم هستند،

و خـلاصـه یـک چیزند، پس از نظر خود زمان فرقى میان این روز و آن روز نیست، تا یکى را سـعـد و دیگرى را نحس بدانیم، و اما عوامل و عللى که در حدوث حوادث موثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، ما نمى توانیم تـکـه تـکـه زمـان را بـا عـوامـلى کـه در آن زمـان دسـت در کـارنـد بـسنجیم، تا بفهمیم آن عـوامل در این تکه از زمان چه عملکردى دارند، و آیا عملکرد آنها طورى است که این قسمت از زمان را سعد مى کند یا نحس، و به همین جهت است که تجربه هم بقدر کافى نمى تواند راه گـشـا بـاشـد، چـون تـجـربـه وقـتـى مـفـیـد اسـت کـه مـا زمـان را جـداى از عوامل در دست داشته باشیم، و با هر عاملى هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فـلان عـامـل اسـت، و مـا زمـان جـداى از عـوامـل نـداریـم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست .

و بـه عـیـن هـمین علت است که راهى به انکار سعادت و نحوست هم نداریم، و نمى توانیم بـر نـبـودن چـنـیـن چـیزى اقامه برهان کنیم، همان طور نمى توانستیم بر اثبات آن اقامه بـرهـان کـنـیـم، هـر چـنـد کـه وجـود چـنـیـن چـیـزى بـعـیـد اسـت، ولى بـعید بودن، غیر از محال بودن است، این از نظر عقل.

سعادت و نحوست در آیات قرآن کریم#

و امـا از نـظر شرع در کتاب خداى تعالى نامى از نحوست ایام آمده، در همین سوره آیه 19 فـرمـوده : ( انـا ارسـلنـا عـلیـهـم ریـحـا صـرصرا فى یوم نحس مستمر ) و جایى دیگر فرموده : ( فارسلنا علیهم ریحا صرصرا فى ایام نحسات ) .

و هـر چـنـد از سـیـاق داسـتـان قـوم عـاد کـه ایـن دو آیه مربوط بدانست استفاده مى شود که نحوست و شئامت مربوط به خود آن زمانى است که در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عـاد وزیـد، و آن زمـان هـفـت شـب و هشت روز پشت سر هم بوده، که عذاب به طور مستمر بر آنـان نـازل مـى شـده اما بر نمى آید که این تاثیر و دخالت زمان به نحوى بوده که با گـردش هـفـتـه هـا دوبـاره آن زمـان نـحس برگردد. این معنا به خوبى از آیات استفاده مى شود، و گرنه همه زمان ها نحس مى بود، بدون این که دائر مدار ماهها و یا سالها باشد.

در مـقـابـل زمـان نـحـس نامى هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده : ( و الکتاب المبین انا انـزلنـاه فـى لیـله مـبـارکـة ) و مراد از آن شب ، شب قدر است، که در وصف آن فرموده : ( لیله القدر خیر من الف شهر ) ،

و ایـن پـر واضـح اسـت کـه مـبارک بودن آن شب و سعادتش از این جهت بوده که آن شب به نـوعى مقارن بوده با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى و الهى، و تاثیرهاى مـعنوى، از قبیل حتمى کردن قضاء و نزول ملائکه و روح و سلام بودن آن شب، همچنان که دربـاره ایـن امـور فـرمـوده : ( فـیـهـا یـفـرق کـل امـر حـکـیـم ) و نـیـز فـرمـوده : ( تـنـزل المـلائکـه و الروح فـیـهـا بـاذن ربـهـم مـن کل امر سلام هى حتى مطلع الفجر ) .

و بـرگـشـت مـعـنـاى مـبـارک بودن آن شب و سعادتش به این است که عبادت در آن شب داراى فـضـیـلت است، و ثواب عبادت در آن شب قابل قیاس با عبادت در سایر شبها نیست، و در آن شب عنایت الهى به بندگانى متوجه ساحت عزت و کبریایى شده اند نزدیک است.

سعادت و نحوست در احادیث و روایات#

ایـن بـود آن مـقـدار از معناى سعادت و نحوست که در قرآن آمده بود، و اما در سنت، روایات بـسـیـار زیـادى دربـاره سـعـد و نـحـس ایام هفته و سعد و نحس ایام ماههاى عربى و نیز از مـاهـهـاى فـارسـى و از مـاهـهـاى رومـى رسـیده ، که در نهایت کثرت است، و در جوامع حدیث نـقـل شـده، و در کـتـاب بـحـار الانـوار احـادیـث زیـادى از آنـهـا نـقـل شـده، و بـیـشـتـر ایـن احـادیـث ضـعـیـفـنـد، چـون یـا مـرسـل و بـدون سـنـدنـد، و یا این که قسمتى از سند را ندارند، هر چند که بعضى از آنها سندى معتبر دارد البته به این معنا که خالى از اعتبار نیست.

و امـا روایـاتـى کـه ایـام نحس را مى شمارد، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته، و چهار شنبه آخـر مـاه، و هـفـت روز از هـر مـاه عـربـى، و دو روز از هـر مـاه رومـى، و امـثـال آن را نـام مـى برد، در بسیارى از آنها و مخصوصا روایاتى که نحوست ایام هفته و ایـام مـاههاى عربى را نام مى برد، علت این نحوست هم آمده، و آن عبارت است از این که در این روزهاى نحس حوادث ناگوارى به طور مکرر اتفاق افتاده، آن هم ناگوار از نظر مذاق دیـنـى، از قـبـیـل رحـلت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و شهادت سید الشهداء (علیه السلام) و انـداخـتـن ابـراهـیـم (علیه السلام) در آتـش، و نزول عذاب بر فلان امت، و خلق شدن آتش و امثال اینها.

و این ناگفته پیداست که نحس شمردن چنین ایامى استحکام بخشیدن روحیه تقوى است، وقـتـى افرادى فقط به خاطر این که در این ایام بت شکنان تاریخ، ابراهیم و حسین (ع) گـرفـتـار دسـت بـت هـاى زمـان خود شده اند، دست بکارى نمى زنند، و از اهداف و لذتهاى خـویـش چـشم مى پوشند، چنین افرادى روحیه دینیشان قوى مى گردد، بر عکس، اگر مردم هیچ حرمتى براى چنین ایامى قائل نباشند و اعتنا و اهتمامى به آن نورزند، و همچنان افسار گسیخته سرگرم کوشش در برآوردن خواسته هاى نفسانى خود باشند، بدون توجه به ایـن که امروز چه روزى است و دیروز چه روزى بود، و بدون این که اصلا روز برایشان مطرح باشد، چنین مردمى از حق رویگردان خواهند بود، و آسانى مى توانند حرمت دین را هتک کـنـند و اولیاى دین را از هدایت خود نومید و در نتیجه ناراحت سازند. بنابر این، برگشت نـحـوسـت ایـن ایـام جـهـاتـى از شـقـاوتـهـاى مـعـنـوى اسـت، کـه از عـلل و اسـبـاب اعـتـبارى منشاء مى گیرد، که نوعى از ارتباط، مرتبط به این ایام است، و بى اعتنایى به آن علل و اسباب باعث نوعى شقاوت دینى مى شود.

و نیز در عده اى از این روایات آمده که براى دفع نحوست این ایام باید خدا پناه برد. یا روزه گـرفـت یـا دعا کرد، یا مقدارى قرآن خواند، و یا صدقه اى داد، و یا کارى دیگر از این قبیل کرد.

نمونـه اى از احـادیث ائمه اطهار علیه السلام که دلالت بر عدم نحوست ذاتى زمان#

مىکند

مـانـنـد روایـت ابـن الشـیـخ کـه در کـتـاب مـجـالس بـه سـنـد خـود از سـهـل بـن یـعـقـوب مـلقـب بـه ابـى نـواس، از امـام عـسـکـرى (علیه السلام) نـقـل کـرده کـه در ضـمـن حدیثى گفته است : من به آنحضرت عرضه داشتم : اى سید من در بـیـشـترایام به خاطر آن نحوستها که دارند، و براى دفع وحشتى که انسان از این روزها دارد، و این نحوست و وحشت نمى گذارد انسان به مقاصد خود برسد، چه کند؟ لطفا مرا به چـیـزى که رفع این نگرانى کند دلالت بفرما، براى این که گاهى حاجتى ضرورى پیش مى آید، که باید فورا در رفع آن اقدام کرد، و وحشت از نحوست، دست و پاگیر آدم است، چه باید کرد؟

بـه مـن فـرمـود: اى سـهـل ! شـیـعـیـان مـا هـمـان ولایـتـى کـه از مـا در دل دارنـد حـرز و حـصـنـشان است ، آنها اگر در لجه دریاهاى بى کران و یا وسط بیابان هـاى بى سر و ته و یا در بین درندگان و گرگان و دشمنان جنى و انسى قرار گیرند از خـطـر آنـهـا ایـمـنـنـد، بـه خـاطـر ایـن کـه ولایـت مـا را در دل دارنـد، پـس بـر تـو بـادبـه خـداى عـزوجـل اعـتـماد کنى و ولایت خود را نسبت به امامان طـاهـریـنـت خالص گردانى، آن وقت هر جا که خواستى برو، و هر چه خواستى بکن، (تا آخر حدیث ).

و سـپـس در آخـر او را دسـتـور مى دهد به خواندن مقدارى از قرآن و دعا، تاوسیله نحوست و شومى را از خود دفع نموده، به دنبال هر هدفى مى خواهد برود.

و در خـصـال به سند خود از محمد بن ریاح فلاح روایت آورده که گفت : من امام ابوابراهیم مـوسـى بـن جـعـفـر (علیه السلام) را دیدم که روز جمعه حجامت مى کرد، عرضه داشتم : فـدایت شوم، چرا روز جمعه حجامت مى کنید؟ فرمود: من آیه الکرسى خوانده ام، تو هم هر وقت خونت هیجان یافت چه شب باشد و چه روز آیه الکرسى بخوان و حجامت کن.

بـاز در خـصـال بـه سـند خود از محمد بن احمد دقاق روایت کرده که گفت : نامه اى به امام ابـوالحسن دوم (علیه السلام) نوشتم، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسیدم، در پـاسـخـم نـوشـتـنـد: کـسـى کـه در چـهـارشـنـبـه آخـر مـاه عـلى رغـم اهـل طیره (و خرافه پرستان ) مسافرت کند، از هر آفتى ایمن خواهد بود، و از هر گزندى محفوظ مانده، خدا حاجتش را هم بر مى آورد.

هـمین شخص نوبتى دیگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه پرسید، و امـام (ع) در پـاسـخـش نـوشـتـه اسـت : هـر کـس عـلى رغـم اهـل طـیره (که به نفوس معتقدند و مى گویند: النفوس کالنصوص ) حجامت کند، خداوند از هـر آفـتـى عـافـیـتـش داده، از هـر گـزنـدى حـفـظـش مـى کـنـد، و محل حجامتش کبود هم نمى شود این جمله اشاره است به رد پاره اى از روایات که در آنها آمده : هـر کـس ‍ در روز چـهـارشـنـبـه آخـر مـاه و یـا هـر چـهـارشـنـبـه حـجـامـت کـنـد محل حجامتش کبود مى شود و خلاصه عفونت پیدا مى کند و در بعضى دیگر آمده که ترس آن هست که محل حجامتش عفونت پیدا کند).

و در مـعـناى این حدیث روایتى است که در تحف العقول آمده، که حسین بن مسعود گفت : روزى خـواسـتـم بـه حـضـور ابى الحسن امام هادى (علیه السلام) شرفیاب شوم، در آن روز هم انـگشتم به سنگ خورد، و هم سواره اى به سرعت از من گذشت، و به شانه ام زد و شانه ام صـدمه دید، و هم این که وقتى مى خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره کـردنـد، بـا خود گفتم : خدا مرا از شرت حفظ کند چه روز شومى هستى، و چون شرفیاب شـدم حـضـرت فـرمـود: اى حـسـن این چه پندارى است ؟ تو همواره دور و بر ما هستى نباید گناهت را گردن کسى که بیگناه است بگذارى.

امـام بـا ایـن گفتار خود عقل مرا بیدار کرد، و فهمیدم که خطا رفته ام، عرضه داشتم : اى مـولاى مـن، از خـدا برایم طلب مغفرت کن، فرمود: اى حسن روزها چه گناهى دارند که شما هـر وقـت بـه کـیـفر اعمالتان مى رسید آن ناراحتى را به گردن روز گذشته، آن روز را روزى شـوم مـى خـوانـیـد؟ عـرضـه داشتم : من به نوبه خود از این گناه و خطا براى ابد اسـتـغـفـار مـى کـنـم، و هـمـیـن تـوبـه مـن اسـت یـا بـن رسول اللّه.

فـرمـود: ایـن تـنـهـا کافى نیست که شما از تفال به ایام دست بردارید و سودى حالتان نـدارد، چـون خـدا شـمـا را از این جهت عقاب مى کند که ایام را به جرمى مذمت کنید که مرتکب نـشـده انـد، اى حـسـن تـا حـالا متوجه این معنا نشده اى که این خداى تعالى است که ثواب و عـقـاب در دسـت او اسـت، و اوست که ثواب و عقاب بعضى از کارها را فورى و در همین دنیا داده، و ثـواب و عـقاب بعضى دیگر را در آخرت مى دهد؟ عرضه داشتم : بله اى مولاى من، فـرمـود: هـیـچ وقـت تـنـدروى نـکـنـیـد، و بـراى ایـام هـیـچ دخـالتـى در حـکـم خداى تعالى قائل مشوید، عرضه داشتم : چشم اى مولاى من.

و از روایات قبلى هم - که نظایرى دارد - استفاده مى شود که ملاک در نحوست ایام نحس صـرفـا تـفـال زدن خـود مردم است، چون تفال و تطیر اثرى نفسانى دارد، که بیانش مى آیـد، ان شـاء اللّه. و ایـن روایـات در مـقـام نـجـات دادن مـردم از شـر تـفال (و نفوس ) است، مى خواهد بفرماید اگر قوت قلبت به این حد هست که اعتنایى به نـحـوسـت ایـام نکنى که چه بهتر، و اگر چنین قوت قلبى ندارى دست به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعایى بکن.

رواج عقیده به سعادت و نحوست ایام در بـیـن اهل سنت و حمل روایات وارده از طرق شیعه در این باره بر تقیه#

بـعـضـى از عـلمـا آن روایـاتـى را کـه نـحـوسـت بـعـضـى از ایـام را مـسـلم گـرفـتـه حـمـل بـر تـقـیـه کـرده انـد، و خـیـلى هـم بـعـیـد نـیـسـت، بـراى ایـن کـه تـفـال بـه زمـان هـا و مکان ها و اوضاع و احوال، و شوم دانستن آنها از خصایص عامه است، خـرافاتى بسیار نزد عوام از امت ها و طوایف مخ تلف آنان یافت مى شود، و از قدیم الایام تـا بـه امـروز ایـن خـرافـات در بـیـن مـردمان مختلف رایج بوده، و حتى در بین خواص از اهـل سـنـت در صـدر اول اسـلام روایـاتـى بـوده کـه آنـهـا را بـه رسـول خـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نسبت مى دادند، در حالى که احدى جراءت نکرده آنـهـا را رد کـنـد، هـمـچـنـان کـه در کـتـاب مـسـلسـلات بـه سـنـد خـود از فـضـل بـن ربیع روایت کرده که گفت : روزى با مولایم مامون بودم، خواستیم به سفرى بـرویـم، چـون روز چـهـارشـنبه بود مامؤ ن گفت امروز سفر کردن مکروه است، زیرا من از پدرم رشید شنیدم مى گفت : از مهدى شنیدم که مى گفت،

از منصور شنیدم مى گفت، از پدرم محمد بن على شنیدم مى گفت، من از پدرم على شنیدم مى گـفـت، مـن از پـدرم عـبـداللّه بـن عـبـاس ‍ شـنـیـدم مـى گـفـت، از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم) شنیدم مى فرمود: آخرین چهارشنبه هر ماه روز نحسى است مستمر.

و امـا روایـاتـى کـه دلالت دارد بـر سعادت ایامى از هفته و یا غیر هفته، توجیه آنها نیز نـظـیـر اولیـن تـوجـیـهـى است که قبلا در اخبار داله بر نحوست ایام بدان اشاره کردیم، بـراى ایـن کـه در ایـن گـونـه روایـات سـعـادت آن ایـام و مـبـارک بـودنـش را چـنـیـن تعلیل کرده که چون در فلان روز حوادثى متبرک رخ داده، حوادثى که از نظر دین بسیار مـهـم و عظیم است، مانند ولادت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و بعثتش، همچنان که روایت شده که خود آن جناب دعا کرد و عرضه داشت : بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براى امتم مبارک گردان.

و نیز روایت شده که خداى تعالى آهن را در روز سه شنبه براى داوود نرم کرد.

و این که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) روز جمعه به سفر مى رفت.

و این که کلمه ( احد - یکشنبه ) یکى از اسماى خداى تعالى است.

پس از آنچه گذشت هر چند طولانى شد این معنا روشن گردید که اخبارى درباره نحوست و سـعـادت ایـام وارد شـده بـیـش از این دلالت ندارد که سعادت و نحوست به خاطر حوادثى دیـنى است، که بر حسب ذوق دینى و یا بر حسب تاثیر نفوس یا در فلان روز ایجاد حسن کـرده، و یـا بـاعـث قـبـح و زشتى آن شده، و اما این که خود آن روز و یا آن قطعه از زمان متصف میمنت و یا شئامت شود ، و تکوینا خواص دیگرى داشته باشد،سایر زمان ها آن خواص را نـداشـتـه بـاشـد، و خلاصه علل و اسباب طبیعى و تکوینى آن قطعه از زمان را غیر از سـایـر زمـان هـا کـرده باشد از آن روایات بر نمى آید، و هر روایتى که بر خلاف آنچه گفتیم ظهور داشته باشد، باید یا حمل بر تقیه کرد و یا به کلى طرح نمود.

2 - سعادت و نحوست کواکب (از نظر عقل و شرع)#

2 - در سـعـادت و نـحـوست کواکب : در این فصل راجع به این مطلب بحث مى کنیم که آیا اوضاع کواکب آسمانى در سعید بودن و یا نحس بودن حوادث زمین تاثیر دارند یا خیر؟

و گـفـتـار در ایـن بـحـث از نـظر عقل همان گفتارى است که در مسأله سعادت و نحوست ایام گـذشت، در اینجا نیز راهى براى اقامه برهان بر هیچ طرف نداریم، نه مى توانیم با بـرهـان، سـعـادت خورشید و مشترى و قرآن سعدین را اثبات کنیم، و نه نحوست مریخ و قران نحسین و قمر در عقرب را، (و نه نفى اینها را).

بـله مـنجمین قدیم هند معتقد بودند که حوادث زمین ارتباطى با اوضاع سماوى دارند، و به طـور مـطـلق چه ثوابت آسمان و چه سیاراتش در وضع زمین اثر دارند. و بعضى دیگر از مـنـجـمـیـن غـیـر هـنـد ایـن ارتـباط را تنها میان اوضاع سیارات هفتگانه آن روز و حوادث زمین قائل بودند، نه ثوابت، و آنگاه براى اوضاع مختلف آنها آثارى شمرده اند که به آنها احـکام نجوم مى گویند، که هر یک از آن اوضاع پیش آید مى گویند به زودى در زمین چنین و چنان مى شود.

اقوال منجمین درباره ارتباط کواکب با حوادث زمینى#

و هـمـیـن مـنـجمین درباره خود ستارگان اختلاف کرده اند: بعضى گفته اند:اجرام موجوداتى هستند داراى نفوسى زنده، و داراى اراده، و کارهایى مى کنند به عنوان یک علّت فاعلى مى کـنـنـد. و بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: اجـرامـى هـسـتـنـد بـدون نـفـس، ولى در عـیـن حال هر اثرى که از خود بروز مى دهند عنوان یک علّت فاعلى بروز مى دهند. بعضى دیگر گـفـتـه انـد:عـلت فـاعـلى آثـار خـود نـیـسـتـنـد، بـلکـه زمـیـنـه فـراهـم سـاز فـعـل خـدایـند و فاعل حوادث خداى تعالى است. جمعى دیگر گفته اند: کواکب و اوضاع آن صـرفـا عـلامـتـهـایـى هـسـتـنـد بـراى حـوادث، و امـا خـود آنـهـا هـیچ کاره اند، و حوادث نه فـعل آنها است و نه آنها زمینه چین فعل خدا در آن حوادثند. بعضى هم گفته اند: اصلا هیچ ارتباطى میان اوضاع کواکب و حوادث زمینى نیست، حتى آن اوضاع علامت حدوث آن حوادث هم نیستند، بلکه عادت خدا بر این جارى شده که فلان حادثه زمینى را مقارن با فلان وضع آسمانى پدید آورد.

و هـیـچ یـک از این احکام که گفته شد دائمى و عمومى نیست، و چنان نیست که در هنگام پدید آمـدن فـلان وضع آسمانى بتوان حکم قطعى کرد به این که فلان حادثه زمینى حادث مى شـود، گـاهـى ایـن پیشگوییها درست در مى آید، و گاهى هم دروغ مى شود، و لیکن داستان هاى عجیب و حکایات غریبى که از است خراجات این طائفه به ما رسیده، این معنا را مسلم مى کند که چنان هم نیست که میان اوضاع آسمانى و حوادث زمینى هیچ رابطه اى نباشد، بلکه رابـطـه جـزئى هـسـت، امـا همان طور که گفتیم رابطه جزئى، نه رابطه صد در صد، و اتفاقا در روایاتى هم که از ائمه معصومین (علیهم السلم) درباب آمده، این مقدار تصدیق شده است.

بـنـابـرایـن، نـمى توان حکم قطعى کرد به این که فلان کوکب یا فلان وضع آسمانى سـعـد اسـت یـا نـحـس، و امـا اصـل ارتـباط حوادث زمینى با اوضاع آسمانى را هیچ دانشمند اهل بحثى نمى تواند انکارش کند، و این مقدار، از نظر دین ضررى به جایى نمى رساند حـال چـه ایـن کـه بـگـویند این اجرام داراى نفس ناطقه هم هستند، یا این را نگویند، على اى حال با هیچ یک از ضروریات دینى مخالفت ندارد.

مگر این که کسى تو هم کند که اعتقاد به چنین تاثیرى شرک است، چون در حقیقت کسى که ستارگان را در پدید آوردن حوادث زمین موثر مى داند آنها را خالق آن حوادث مى شمارد، و مـى تـوانـد خـلقت حوادث را منتهى خداى تعالى نسازد. لیکن این تو هم صحیح نیست، چون احدى چنین حرفى نزده، حتى وثنى مذهبان از صابئه که کواکب را مى پرستند چنین ادعایى نکرده اند.

ممکن است کسى اشکال کند که وقتى ستارگان پدید آورنده حوادث زمینند پس در حقیقت مدبر نـظـام کـون و مـسـتـقـل در تـدبـیـر آن هستند، در نتیجه داراى ربوبیت هستند، که خود مستوجب معبودیت نیز هست، و این همان شرک در پرستش است، که صابئه ستاره پرست بر آنند.

اقسام روایاتى که در این باره وارد شده اند#

و امـا روایـات وارده در ایـن کـه اوضـاع سـتـارگـان در سـعادت و نحو ست اثر دارند و یا نـدارنـد بـسـیـار زیـاد و بـر چـنـد قـسـمند: بعضى از آن روایات ظاهرش مسأله سعادت و نـحـوسـت را پـذیـرفـتـه، مانند روایتى که صاحب رساله الذهبیه در کتاب خود از حضرت رضـا (علیه السلام) نقل کرده، که فرمود: بدان که جماع با زنان در وقتى که قمر در برج حمل (فروردین ) و یا برج دلو (بهمن ) است بهتر است، و از آن بهتر وقتى است که قمر در برج ثور (اردیبهشت ) باشد، که شرف قمر است.

و در بـحـار از نـوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده کـه فـرمود: کسى که مسافرت و یا ازدواج کند ، در حالى که قمر در عقرب باشد، هرگز خوبى نخواهد دید (تا آخر حدیث ).

و ابـن طـاووس در کتاب نجوم از على (ع) روایت کرده که فرمود: مسافرت کردن در هر ماه وقتى که قمر در محاق است، و همچنین وقتى که در عقرب است خوب نیست.

حمـل آن دسته روایات که بر سعد و نحس بودن بعضى کواکب دلالت دارند بر تقیه و وجوهى دیگر در این باره#

و مـمـکـن اسـت امـثـال ایـن روایـات را حـمـل کـنـیـم بـر تـقـیـه کـه البـته دیگران هم اینطور حـمل کرده اند، و نیز ممکن است حمل شود بر مقارنه این اوقات با تفالى که عامه مى زنند، هـمـچـنـان کـه عـده اى از روایـات نیز به آن اشعار دارد، چون در آن روایات دستور داده اند براى دفع نحوست صدقه دهید، مانند روایتى که راوندى به سند خود از موسى بن جعفر از پدرش از جدش نقل کرده که در حدیثى فرمود: در هر صبحگاه به صدقه اى تصدق ده تـا نـحـوسـت آن روز از تـو بـر طـرف شود، و در هر شامگاه به صدقه اى تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد، (تا آخر حدیث ).

مـمـکـن هـم هـسـت بـگـویـیم : این روایات نظر به ارتباط خاص دارد که بین وضع آسمان و حـادثـه زمـیـنى به نحو اقتضا هست، نه به نحو علیت. دسته دوم از روایات آن روایاتى اسـت کـه بـه کـلى تاثیرات نجوم در حوادث را انکار و تکذیب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نیز اشتغال به علم نجوم نهى مى کند، مانند کلام امیرالمؤمنین در نهج البلاغه که مـى فـرمـاید: ( و المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر و الساحر کالکافر و الکافر فى النار ) .

و از اخبارى دیگر بر مى آید که آن را تصدیق کرده، و اجازه داده که در نجوم نظر کنند و فـرمـوده انـد: نـهـى از اشـتـغـال بـه عـلم نـجـوم بـراى ایـن اسـت کـه مـبـادا کـسـى آنـها را مستقل در تاثیر بپندارد، و کارش منجر به شرک شود.

دسـتـه سـوم از آن روایـات، احـادیثى است که دلالت دارد بر این که نجوم در جاى خود حق است چیزى که هست اندک از این علم فایده ندارد و زیادش هم به دست کسى نمى آید، همچنان که در کافى به سند خود از عبد الرحمان بن سیابه روایت کرده که گفت : به امام صادق (علیه السلام) عـرضـه داشـتـم : فـدایـت شـوم، مـردم مـى گـویـنـد تحصیل علم نجوم حلال نیست، و من این علم را دوست مى دارم، اگر به راستى مضر به دین مـن اسـت، دنبالش نروم، چون مرا به چیزى که مضر به دینم باشد حاجتى نیست، و اگر مـضـر بـه دیـنـم نـیـسـت بـفـرما، که به خدا قسم خیلى به آن علاقه مندم، و خیلى اشتهاى تحصیل آن را دارم ؟

فرمود: اینطور که مردم مى گویند نیست، نجوم ضررى به دینت نمى زند، آنگاه فرمود: لیـکـن شـمـا مـى تـوانـیـد مـخـتـصـرى از ایـن عـلم را بـه دسـت آوریـد و یـک قـسـمت از آن را تـحصیل کنید، که تازه زیاد همان قسمت را هم نمى توانید به دست آورید، و اندکش هم به دردتان نمى خورد (تا آخر حدیث ).

و در بحار از کتاب نجوم ابن طاووس از معاویه بن حکیم از محمد بن زیاد از محمد بن یحیى خثعمى روایت کرده که گفت : من از امام صادق (علیه السلام) از علم نجوم پرسیدم، که آیا حق است یا نه ؟ فرمود: بله حق است. عرضه داشتم : آیا در روى زمین کسى را سراغ دارید که این علم را دارا باشد؟ فرمود: بله، در روى زمین کسى هست که آن را مى داند.

و در عـده اى از روایـات آمـده کـه کـسـى به جز یک خانواده هندى و خانواده اى از عرب از آن آگهى ندارد.

و در بعضى از آن روایات به جاى خانواده اى از عرب خانواده اى از قریش آمده.

و ایـن روایات مطلب سابق ما را تأیید مى کند که گفتیم بین اوضاع کواکب و حوادث زمین ارتباطى جزئى هست.

بـله در بـعـضـى از این روایات آمده که خداى تعالى مشترى را به صورت مردى به زمین فرستاد، و او در زمین به مردى از عجم (غیر عرب ) برخورد، و علم نجوم را به او تعلیم کرد، تا آنجا که پنداشت که کاملا فرا گرفته، بعد از او پرسید: حالا ببین مشترى کجا اسـت ؟ آن مـرد گـفـت : من ستاره مشترى را در فلک نمى بینم، و نمى دانم کجا است، مشترى فهمید که او درست نیاموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته علم نجوم را به او تعلیم داد، تا جایى که پنداشت کاملا یاد گرفته، آنگاه پرسید: حالا بگو ببینم مشترى کجا است ؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر این که مشترى خود تو هستى، همین که این را گـفـت صـیحه اى زد و مرد، و علم او به اهل بیتشارث رسید، و علم نجوم در آن خانواده است. ولى این روایت خیلى شباهت دارد به روایات جعلى.

3 - تفال خوب و بد#

در تـفـال خـوب و بـد: و ایـن تـفـال را کـه اگـر خـیـر بـاشـد تـفـال، و اگـر شـر بـاشـد تـطـیـر مـى خـوانـنـد، عـبـارت اسـت از استدلال به یکى از حوادث به حادثه اى دیگر، که بعدا پدید مى آید،

و در بـسـیـارى از مـواردش مـوثر هم واقع مى شود، و آنچه را که انتظارش دارند پیش مى آیـد، چـه خـیـر و چـه شـر، چـیـزى کـه هـسـت فـال بـد زدن مـوثـرتـر از فـال خـیـر زدن اسـت (و ایـن تـاثـیـر مـربـوط بـه آن چـیـزى کـه بـا آن فـال مـى زنـند نیست، مثلا صداى کلاغ و جغد نه اثر خیر دارد و نه اثر شر بلکه )، این تاثیر مربوط است به نفس فال زننده، حال ببینیم در شرع درباره این مطلب چه آمده ؟

قـبـل از ایـن رسـیـدگـى بـایـد بـگـویـیـم کـه : اسـلام بـیـن فـال خـوب و فـال بـد فـرق گـذاشـتـه، دسـتـور داده مـردم هـمـواره فـال نـیـک بـزنـند، و از تطیر یعنى فال بد زدن نهى کرده، و خود این دستور شاهد بر همان است که گفتیم اثرى که در تفال و تطیر مى بینیم مربوط به نفس صاحب آن است.

امـا دربـاره تـفـال در روایـاتـش ایـن جـمـله از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلم) نـقـل شـده کـه فـرمـوده : ( تـفـالوا بـالخـیـر تـجـدوه - هـمـواره فال نیک بزنید تا آن را بیابید ) .

و نـیـز از آن بـزرگـوار نـقـل شـده که بسیار تفال مى زده، همچنان که در داستان حدیبیه دیـدیـم کـه وقـتـى سـهـیـل بـن عـمـرو از طـرف مـشـرکـیـن مـکـّه آمـد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فـرمـود: حـالا دیـگـر امـر بـر شـمـا سهل و آسان شد.

و نیز در داستان نامه نو شتنش به خسرو پرویز آمده که وى را دعوت به اسلام کرد، و او نـامـه آن جـناب را پاره کرد و در جواب نامه مشتى خاک براى آن حضرت فرستاد، حضرت هـمـیـن عـمل را به فال نیک گرفت و فرمود: زودى مسلمانان خاک او را مالک مى شوند و این گونه تفال ها را در بسیارى از مواقفش داشته.

بیان اینـکـه تـاثـیـر تـفـال و تـطـیـر مـربـوط بـه حـالت نـفـسـانى کسى است که تفال و تطیر مى کند#

و امـا تـطـیـر و فـال بـد زدن را در بـسـیـارى از مـوارد، قـرآن کـریـم از امـت گـذشـتـه نـقـل کـرده کـه آن امـت هـا بـه پـیـامـبـر خـود گـفـتـنـد مـا تـو را شـوم مـى دانـیـم، و فـال بـد بـه تـو مـى زنـیـم و بـه هـمـیـن جـهت به تو ایمان نمى آوریم، و آن پیامبر در پـاسـخـشـان گـفـتـه کـه : تطیر، حق را ناحق و باطل را حق نمى کند و کارها همه دست خداى سبحان است، نه به دست فال، که خودش مالک خودش نیست تا چه رسد به این که مالک غـیـر خودش باشد و اختیار خیر و شر و سعادت و شقاوت دیگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده : ( قالوا انا تطیرنا بکم لئن لم تنتهوا لنرجمنکم و لیمسنکم منا عذاب الیـم قـالوا طـائرکـم معکم ) یعنى آن چیزى که شر را به سوى شما مى کشاند با خود شـمـا اسـت نـه بـا مـا، و نـیـز فـرمـوده : ( قـالوا اطـیـرنـا بـک و بـمـن مـعـک قال طائرکم عند اللّه ) یعنى آن چیزى که خیر و شر شما وسیله آن به شما مى رسد نزد خداست، وخداست که در میان شما تقدیر مى کند آنچه را که مى کند، نه من و نه این همراه من، ما مالک هیچ چیزى نیستیم. این چند شاهد از قرآن کریم بود.

و امـا در روایـات اخـبـار بـسـیـار زیـادى در نـهى از آن و این که براى دفع شومى آن بى اعـتـنـایـى نـمـوده و بـه خـدا تـوکـل کـنـیـد، و بـه دعـا مـتـوسل شوید، رسیده، و این روایات نیز بیان گذشته ما را تأیید مى کند، که گفتیم : تاثیر تفال و تطیر مربوط به نفس صاحب آن است، از آن جمله در کافى به سند خود از عـمـرو بـن حـریـث روایـت کـرده کـه گـفـت : امـام صـادق (علیه السلام) فـرمـود: طـیـره و فـال بـد زدن را اگـر سـسـت بـگیرى و به آن بى اعتنا باشى و چیزى نشمارى سست مى شـود، و اگـر آن را مـحـکـم بـگـیـرى مـحـکـم مـى گـردد. پـس دلالت حـدیـث بـر ایـن کـه فال چیزى نیست هر چه هست اثر نفس خود آدمى بسیار روشن است.

و نـظـیـر ایـن روایـت حـدیـثـى اسـت کـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده که فرمود: سه چیز است که احدى از آن سالم نیست، یکى طیره است، و دوم حسد و سـوم ظـن. پـرسـیـدنـد: پـس مـا بـایـد چـه کـار کـنـیـم ؟ فـرمـود: وقـتـى فـال بـد زدى بى اعتنایى کن و برو، و چون دچار حسد شدى در درون بسوز ولى ترتیب اثـر عـمـلى مـده و ظـلم مـکـن، و چـون ظن بد به کسى بردى در پى تحقیق برمیا، (و یا ظن خودت را مپذیر).

نهى از فال بد زدن و توصیه توکل بر خدا در موارد تطیر#

و نـیـز در ایـن مـعـنـا روایـت کـافى است که از قمى از پدرش از نوفلى از سکونى از امام صـادق (علیه السلام) نـقـل کـرده که فرمود: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود:

کفاره فال بد زدن توکل به خداست تا آخر حدیث ) و جهتش روشن است، براى این که معناى توکل این است که تاثیر امر را به خداى تعالى ارجاع دهى، و تنها او را موثر بدانى، و وقتى چنین کردى دیگر اثرى براى فال بد نمى ماند تا از آن متضرر شوى.

و در مـعـنـاى ایـن حـدیـث روایـتـى اسـت کـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده، و طورى که در کتاب نهایه ابن اثیر آمده فرموده : طیره شرک است، و هیچ یک از مـا خـالى از طـیـره نـیـسـتـیـم، و لیـکـن خـداى تـعـالى اثـر آن را بـه وسـیـله توکل خنثى مى کند.

و بـاز در مـعـنـاى حـدیـث سـابـق روایـتـى اسـت کـه از مـوسـى بـن جـعـفـر (علیه السلام) نـقـل شـده کـه فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش ‍ شوم است هفت چیز است : 1 - این کـه کـلاغى از طرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - این که سگى جلو او در آید و دم خود افـراشـته باشد 3 - این که گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بکشد، در حالى که روى دم نشسته باشد، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند کند و بخواباند 4 - این که آهویى پیدا شود، و از طرف راست او به طرف چپش بگریزد 5 - این که جغدى بانگ بر آورد 6 - ایـن کـه زنـى بـا موى جو گندمى در برابرش قرار گیرد و چشمش بصورتش افـتـد 7 - ایـن کـه الاغ عـضـبـان یعنى گوش بریده (و یا بینى بریده ) اى ببیند، پس اگر از دیدن اینها در دل احساس دلواپسى کرد بگوید: ( اعتصمت بک یا رب من شر ما اجد فى نفسى - پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مى کنم به تو پناه مى برم ) که اگر این را بگوید از شر آن محفوظ مى ماند.

و ایـن خـبـر آنـطـور کـه در بـحـار الانـوار آمـده بـه هـمـان عـبـارت در کـافـى و خـصـال و مـحـاسـن و فـقـیـه نـیـز آمـده، ولى بـا عـبـارتـى کـه مـا نقل کردیم در بعضى از نسخه هاى فقیه آمده است.

بحث از سایر امورى که در نظر عامه مردم شوم و نحس است#

بـحـث دیـگـرى هست که آن نیز ملحق به این بحث هایى است که گذشت و همه حرفهایى که زده شد در آن بحث نیز مى آید، و آن بحث از سایر امورى است که در نظرعامه مردم،

شوم و نحس است، مانند شنیدن یک بار عطسه در هنگام تصمیم گرفتن بر کارى از کارها، و در روایات از تطیر به آنها نهى شده، و دستور داده اند که در برخورد با آنها به خدا تـوکـل کـنید، و روایات این امور در ابواب مختلفى متفرق است، مثلا در حدیثى نبوى که از طـریـق شـیـعه و سنى نقل شده آمده که : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: عـدوى، طـیـره، هـامـه، شـوم، صـفـر، رضـاع بـعـد از فـصـال، تـعـرب بـعـد از هـجـرت، روزه از سـخـن در یـک شـبـانـه روز، طـلاق قبل از نکاح، عتق قبل از ملک و یتیمى بعد از بلوغ، در اسلام نیست .

و مـراد از عـدوى سـرایـت مـرضـهـاى مـسـرى مـانـنـد جـرب، وبـا، آبـله و امـثـال آن است، چون کلمه عدوى مانند کلمه اعداء مصدر و به معناى تجاوز است، و منظور از ایـن کـه فـرمـوده : عدوى در اسلام نیست، به طورى که از مورد روایت استفاده مى شود این اسـت که : ما خود واگیرى را عامل مستقل بیمارى بدانیم، به طورى که خداى تعالى و مشیت او در آن هیچ دخالتى نداشته باشد.

و مـراد از هـامـه یـک اعـتـقـاد خـرافـى در بـیـن مـشـرکـیـن و اهـل جـاهـلیـت مـعـتـقـد بـودنـد اگـر کـسـى کـشـتـه شـود روحـش بـه شکل مرغى در مى آید، و در قبر او لانه مى کند، و همواره مى نالد، و از عطش شکوه مى کند، تـا انـتـقـامش را از قاتلش بگیرند. و مراد از صفر، سوت زدن در هنگام آب دادن به حیوان اسـت، و رضـاع بـعـد از فـصـال یـعـنـى طـفـل را بـعـد از آنـکـه از شـیر گرفتند دوباره شـیـرخـوارش کـنند. و تعرب بعد از هجرت به معناى بازگشتن به بدوى بعد از آنکه از آنجا مهاجرت کرده (و این کنایه است از کفر بعد از سلم).

مقصود از تکذیب قوم ثمود به ( نذر )#

در کلمه ( نذر ) سه احتمال هست :

احـتـمال اول این که : به قول بعضى ها مصدر باشد که در این صورت معناى آیه این مى شود که : قوم ثمود انذار پیامبرشان صالح (علیه السلام) را تکذیب کردند.

احتمال دوم این که : جمع نذیر باشد، البته نذیر به معناى منذر، که در صورت معنا چنین مـى شـود: قـوم ثـمـود هـمه منذران یعنى همه انبیا را تکذیب کردند، چون تکذیب یک پیامبر تـکذیب همه انبیا است، به خاطر این که رسالت همه یکى است، و اختلافاتى در رسالت آنان نیست و بنابراین، آیه مورد بحث در معناى آیه کذبت ثمود المرسلین خواهد بود.

احـتـمـال سـوم ایـن که : جمع نذیر به معناى انذار باشد، که برگشت آن یکى از دو معناى قـبـلى خـواهـد بـود، زیـرا در ایـن صـورت یـا آیـه را معنا مى کنیم به که ثمود انذاره اى صـالح را تـکـذیـب کردند، که این همان معناى اول است. و یا مى گوییم : قوم ثمود انذار صـالح و انـذار آن پیامبر دیگر و آن دیگر و بالاخره انذارهاى همه انبیا را تکذیب کردند، که در این صورت همان معناى دوم خواهد بود.

ایـن جمله تفریع و نتیجه گیرى از تکذیب در جمله قبلى است، و کلمه سعر جمع سعیر به مـعـنـاى آتـش شـعـله ور اسـت، احـتـمـال هـم دارد بـه مـعـنـاى جـنـون بـاشـد، و ایـن احـتـمـال با سیاق مناسب تر است، و ظاهرا مراد از کلمه واحد واحد عددى باشد، و معناى آیه ایـن اسـت کـه : قـوم ثـمود پیامبر خود صالح را تکذیب کرده، گفتند: آیا بشرى را که از نـوع خـود مـا یـک نـفـر تک و تنها است ، نه نیرویى دارد و نه جمعیتى با او است، پیروى کـنـیـم ؟ راسـتـى اگـر کـار مـا بدینجا بکشد خیلى بیچاره هستیم، و به ضلالتى عجیب و جنونى غریب دچار گشته ایم.

در نتیجه این سخن توجیهى است از قوم ثمود براى پیروى نکردن از صالح، و از آن بر مـى آیـد کـه قـوم نـامـبـرده عـادت کرده بودند از کسى پیروى کنند مانند ملوک و اعاظم قوم داراى نـیـروو جـمـعیت باشند و صالح که یک نفر بیعده و عده بود ایشان را دعوت مى کرد به اینکه او را اطاعت کنند، و اطاعت عظما و بزرگان خود را رها سازند، همچنان که همین معنا را در جاى دیگر از قول خود صالح (علیه السلام) حکایت کرده که گفت : ( فاتقوا اللّه و اطیعون و لا تطیعوا امر المسرفین ) .

و اگر کلمه واحد را به معناى واحد نوعى بگیریم، معناى آیه چنین مى شود: آیا بشرى را کـه خـود یـکـى از مـا است، یعنى او نیز مثل ما و از نوع ماپیروى کنیم ؟ که در این صورت آیه بعدى مفسر این آیه مى شود.

این استفهام نیز مانند استفهام سابق انکارى است، و معناى آیه این است که : آیا از میان همه ما وحى تنها بر او نازل شده، و او به این امتیاز مختص گشته، با این که هیچ فضیلتى بر ما ندارد؟

نـه، چـنـیـن چـیـزى هـرگـز شـدنـى نـیـست، و این که تعبیر به القاء ذکر کرد، و نفرمود ( اانـزل الذکـر عـلیـه ) و یـا تعبیرى نظیر آن، براى این بوده که بفهماند چطور یک مرتبه و به عجله چنین شد - اینطور گفته اند.

احـتـمـال هـم دارد منظور این نباشد که چرا او به چنین خصیصه اى اختصاص یافته، بلکه مـنـظور این باشد که چرا ما مثل او مورد وحى قرار نگیریم ؟ وقتى بنا باشد که وحى به یـک انـسـان کـه مـانـنـد سـایـر انـسـان هـا اسـت مـمـکـن بـاشـد، بـایـد نـزول آن بـر هـمـه جـایـز و مـمـکـن بـاشـد، پـس چـه مـعـنـا دارد کـه تـنـهـا بـر او چـیـزى نـازل شود، که مى تواند بر همه نازل گردد، در نتیجه آیه شریفه نظیر آیه در سوره شعراء است، که مى فرماید: ( ما انت الا بشر مثلنا ) .

( بـل هـو کـذاب اشر ) - ( کذاب ) یعنى دروغ پرداز، و ( اشر ) یعنى پر افاده و متکبر.

مى گویند: او مى خواهد بدین وسیله بر ما بزرگى کند.

این جمله حکایت کلام خداى تعالى است به صالح (علیه السلام) همان طور که دو آیه بعد هم دنبال همین کلام است.

و مـنـظـور از کـلمـه ( غـد - فـردا ) عـاقـبـت اسـت، (مثل این که به فارسى هم مى گوییم فردا که پیر شدى چنین و چنان مى شود در عربى هـم مـى گـویـنـد بـا امـروز فـردایـى اسـت ) و خـداى تعالى در این جمله اشاره مى کند به عذابى که به زودى بر آنان نازل مى شود، و آن وقت به عیان مى دانند که کذاب و اشر، صالح است یا ایشان ؟!

ناقه صالح و آزمایش الهى قوم ثمود#

ایـن آیـه در مـقـام تـعـلیـل هـمـان خـبـرى اسـت کـه داد، و فـرمـود: بـه زودى عـذاب بر آنان نـازل مـى شـود، و مـفاد این تعطلیل این است که : این که گفتیم به زودى عذاب بر ایشان نـازل مـى شـود، عـلتـش این است که ما بنا داریم چنین و چنان کنیم، و کلمه فتنه به معناى امتحان و ابتلاء است.

و معناى آیه این است که : ما - بر طریقه اعجاز - و به عنوان امتحان ایشان، ماده شترى را کـه در خـواسـت کـرده انـد خـواهیم فرستاد، ایشان را منتظر بگذار، و بر آزار و اذیتشان صبر کن.

ضمیر جمع اولى به قوم ثمود و ناقه هر دو بر مى گردد، و اگر نفرمود: ( نبئهما ) از باب غلبه دادن جانب قوم بوده، و کلمه ( قسمت ) به معناى مقسوم است، و کلمه ( شرب ) به معناى سهمى از نوشیدن آب است.

و مـعناى آیه این است که : به قوم خود خبر بده که بعد از آنکه ما ناقه را فرستادیم آب مـحل بین قوم و بین ناقه تقسیم شده است، هر یک از دو طرف از سهم خودش بهره بگیرد، مـردم در هـنـگـام شـرب خـود بـر سـر آب حـاضر شوند، و ناقه هم در هنگام شرب خودش ‍ حـاضـر شـود، و در ایـن بـاره در جـاى دیـگـر فـرمـوده : ( قـال هـذه نـاقـه لهـا شـرب و لکـم شـرب یـوم مـعـلوم ) .

مـنـظور از صاحب قوم ثمود، همان شخصى است که ناقه را کشت، و کلمه ( تعاطى ) که مصدر فعل ( تعاطى ) است به معناى دست بکار شدن است.

و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : قوم ثمود قاتل ناقه را صدا زدند، پس او دست بکار شد، و ناقه را پى کرد و کشت.

کـلمـه ( مـحـتـظـر ) بـه مـعـناى صاحب حظیره است، یعنى چهار دیوارى که براى دامدارى سـاخـتـه مـى شـود (و بـه زبـان فـارسـى آن را قـلعـه و یـا بـهاربند گویند) و ( هشیم مـحـتـظـر ) درختهاى خشکیده و مانند آن است، که صاحب حظیره آن را براى مصرف کردن در قلعه خود جمع مى کند.

و مـعـنـاى آیه روشن است، مى فرماید فقط یک صیحه بر آنان فرستادیم، و همگى مانند چوب خشک رویهم ریختند.

تفسیر این آیه گذشت.

سرگذشت قوم لوط عذابى که دامنگیرشان شد#

تفسیر این آیه نیز در نظیر آن گذشت.

کلمه ( حاصب ) به معناى بادى است که با خود، ریگ و سنگ بیاورد، و مراد از آن، بادى است که بر قوم لوط مسلط شد، و سجیل منضود بر سر آنان ریخت.

در مـجـمـع البـیـان مـى گـویـد: کـلمـه ( سـحـر ) زمـانـى کـه نـکره باشد (و با تنوین اسـتـعـمـال شـود) بـه مـعـنـاى سـحـرى از سـحـرهـا اسـت، در ایـن حال گفته مى شود ( راءیت زیدا سحرا من الاسحار - من زید را در سحرى از سحرها دیدم ) ولى هـنـگـامـى کـه مـنـظـورت از آن سـحـر هـمـیـن امـروز بـاشـد (بـدون تـنـویـن استعمال مى شود) مثلا مى گویى ( اتیته بسحر و اتیته سحر ) . و معناى آیه روشن است.

کـلمـه ( نـعـمـة ) مـفـعـول له بـراى فـعـل ( نـجـیـنـاهـم ) اسـت، و مـعـنـى مـجـمـوع فعل و مفعولش این است که : ما ایشان را نجات دادیم، براى این که نجات نعمتى باشد از ناحیه ما، نعمتى که ایشان را بدان اختصاص دادیم، چون ایشان نسبت به ما شاکر بودند، و جزاى شکر در درگاه ما نجات است.

ضـمـیـر فـاعـلى در جـمله ( انذرهم ) به لوط بر مى گردد، و معناى جمله است که : لوط ایشان را انذار کرد.

و کلمه ( بطشه ) به معناى گرفتن و دستگیر کردن با شدت است، و کلمه تمارى که مـصـدر فـعـل تـمـارى اسـت به معناى اصرار بر جدال، و طرف را به شک انداختن است، و کلمه ( نذر ) به معناى انذار است.

و معناى آیه این است که : سوگند مى خورم که لوط قوم خود را از دستگیر کردن به شدت مـا زنـهار داد، ولى آنها با وى در انذار و زنهارش مجادله کردند.

مـنظور از ( مراوده قوم لوط از میهمانان او ) این است که از او خواسته اند میهمانان خود را کـه هـمـان فرشتگان باشند تسلیم ایشان کند، و منظور از ( طمس دیدگان ایشان ) محو دیـدگان ایشان است، و در جمله ( فذوقوا... ) التفاتى از غیبت به خطاب شده، چون در اول آیه قوم لوط غایب فرض شده بودند، و در این جمله روى سخن به خود آنان کرده، مى فـرمـایـد: پـس بچشید عذاب مرا، و غرض ‍ از این التفات این بوده که بیشتر توبیخشان کرده باشد و کـلمـه ( نـذر ) مـصـدرى اسـت بـه مـعـنـاى اسـم مـفـعـول (البـتـه مـفـعـول بـه ) یـعنى آن چیزى که مردم را با آن انذار مى کنند، و آن عبارت است از عذاب، و معناى آیه روشن است.

در مـجـمـع البـیـان مـى گـویـد: کـلمـه ( بـکـرة ) ظـرف زمـان اسـت، حـال اگـر ظرفى معین و شناخته شده باشد، مثلا منظورت از این کلمه، صبح همین امروزت باشد، مى گویى : ( اتیته بکره و غدوة ) بدون تنوین - هر چند که گاهى همین نکره را نـیـز تـنـویـن مـى دهـند. و مراد از ( استقرار عذاب ) وقوع عذاب بر ایشان و دست بر نداشتن از ایشان است.

تفسیر این آیات در سابق گذشت.

در ایـنـجا نیز منظور از کلمه ( نذر ) انذار است نه این که جمع نذیر باشد، و اگر جمله ( کـذبـوا بـایـاتـنـا ) را بـدون واو آورد، و در نـتـیـجـه عـطـف بـه مـا قـبـل نـکـرد، بـراى ایـن بـود کـه ایـن جمله پاسخى بود از سوالى تقدیرى، گویا بعد ازفرمود: ( آل فرعون هم انذار شدند ) ، کسى پرسیده : خوب آنها چه کردند؟ در پاسخ فـرمـوده : ( کـذبـوا بـایـاتنا - آیات ما را تکذیب کردند ) و آنگاه نتیجه گرفته که ( به همین جهت ما ایشان را بگرفتیم، گرفتن سلطانى عزیز و مقتدر ) .

بحث روایتی#

بحث روایتى

(چند روایت در ذیل برخى آیات گذشته)#

در روح المـعانى در ذیل آیه ( و لقد یسرنا القران للذکر ) مى گوید: ابن ابى حاتم از ابـن عـباس روایت کرده که گفت : اگر نبود که خداى تعالى خواندن قرآن را بر زبان آدمیان آسان کرد، هرگز احدى از خلایق نمى توانست لب به کلام خدا بگشاید.

و نـیز گفته : دیلمى در روایتى که سند آن را تا انس ذکر نکرده، نظیر این معنا را از انس نـقل کرده، آنگاه خود دیلمى گفته : بعید نیست که خبر انس اگر صحیح باشد تفسیر آیه نبوده، بلکه مطلبى بوده که خودش در ذیل این آیه گفته است.

مؤلف: بعید هم نیست که مراد همان معناى دومى باشد که ما در تفسیر آیه ذکر کردیم.

و در تفسیر قمى در ذیل آیـه ( فـفـتحنا ابواب السماء بماء منهمر ) مى گوید: کلمه ( منهمر ) به معناى ریختن آب اسـت، نـه بـارانـدن قـطـره هـاى بـاران، و در ذیل جمله ( و فجرنا الارض عیونا فالتقى الماء ) گفته یعنى آب آسمان و آب زمین بهم پـیـوسـتـنـد، عـلى امـر قد قدر و حملناة یعنى ما نوح را على ( ذات الواح و دسر ) بر آن مرکبى که داراى تخته ها و میخها بود سوار کردیم، یعنى بر کشتى نشاندیم.

و نـیـز در هـمـان کـتـاب در ذیـل آیه ( فنادوا صاحبهم ) گفته یعنى قدار، همان کسى که ناقه را پى کرد. و در معناى هشیم گفته یعنى گیاه خشک و تر.

و در کافى به سند خود از ابى یزید از ابى عبداللّه روایت کرده که در ضمن حدیثى که داستان لوط را نقل کرده فرموده : پس قوم لوط با او به مکابره و زورگویى پر داختند، تـا آنـکـه داخـل خـانـه اش شـدنـد، جـبـرئیـل بـه لوط بـانـگ زد کـه رهـاشـان کن، همین که داخـل شـدنـد جـبـرئیل با انگشت خود اشاره اى آنان کرد، همه کور شدند، اینجاست که خداى تعالى مى فرماید: ( فطمسنا اعینهم ) .