تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۰ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
وَالطّورِ١
#وَكِتٰبٍ مَسطورٍ٢
#فى رَقٍّ مَنشورٍ٣
#وَالبَيتِ المَعمورِ٤
#وَالسَّقفِ المَرفوعِ٥
#وَالبَحرِ المَسجورِ٦
#إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَوٰقِعٌ٧
#ما لَهُ مِن دافِعٍ٨
#يَومَ تَمورُ السَّماءُ مَورًا٩
#وَتَسيرُ الجِبالُ سَيرًا١٠
#فَوَيلٌ يَومَئِذٍ لِلمُكَذِّبينَ١١
#الَّذينَ هُم فى خَوضٍ يَلعَبونَ١٢
#يَومَ يُدَعّونَ إِلىٰ نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا١٣
#هٰذِهِ النّارُ الَّتى كُنتُم بِها تُكَذِّبونَ١٤
#أَفَسِحرٌ هٰذا أَم أَنتُم لا تُبصِرونَ١٥
#اصلَوها فَاصبِروا أَو لا تَصبِروا سَواءٌ عَلَيكُم ۖ إِنَّما تُجزَونَ ما كُنتُم تَعمَلونَ١٦
#إِنَّ المُتَّقينَ فى جَنّٰتٍ وَنَعيمٍ١٧
#فٰكِهينَ بِما ءاتىٰهُم رَبُّهُم وَوَقىٰهُم رَبُّهُم عَذابَ الجَحيمِ١٨
#كُلوا وَاشرَبوا هَنيـًٔا بِما كُنتُم تَعمَلونَ١٩
#مُتَّكِـٔينَ عَلىٰ سُرُرٍ مَصفوفَةٍ ۖ وَزَوَّجنٰهُم بِحورٍ عينٍ٢٠
#وَالَّذينَ ءامَنوا وَاتَّبَعَتهُم ذُرِّيَّتُهُم بِإيمٰنٍ أَلحَقنا بِهِم ذُرِّيَّتَهُم وَما أَلَتنٰهُم مِن عَمَلِهِم مِن شَيءٍ ۚ كُلُّ امرِئٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ٢١
#وَأَمدَدنٰهُم بِفٰكِهَةٍ وَلَحمٍ مِمّا يَشتَهونَ٢٢
#يَتَنٰزَعونَ فيها كَأسًا لا لَغوٌ فيها وَلا تَأثيمٌ٢٣
#۞ وَيَطوفُ عَلَيهِم غِلمانٌ لَهُم كَأَنَّهُم لُؤلُؤٌ مَكنونٌ٢٤
#وَأَقبَلَ بَعضُهُم عَلىٰ بَعضٍ يَتَساءَلونَ٢٥
#قالوا إِنّا كُنّا قَبلُ فى أَهلِنا مُشفِقينَ٢٦
#فَمَنَّ اللَّهُ عَلَينا وَوَقىٰنا عَذابَ السَّمومِ٢٧
#إِنّا كُنّا مِن قَبلُ نَدعوهُ ۖ إِنَّهُ هُوَ البَرُّ الرَّحيمُ٢٨
#به نام خداى رحمان و رحیم. سوگند به کوه طور (1).
و کتاب نوشته شده (اى که در این کوه نازل شد) (2).
کتابى که در اوراق است نساخ و منتشر مى شود (3).
و سوگند به خانه اى (که همواره ) آباد است (4).
و سوگند به (آسمان که ) سقف بلند است (5).
و به دریایى که مالامال از آتش افروخته است (6).
که محققا عذاب پروردگارت واقع خواهد شد (7).
و هیچ چیز جلوگیرش نمى تواند باشد (8).
(و این عذاب در) روزى واقع مى شود که آسمان (چون دود) به حرکت در مى آید (9).
و کوهها در اثر زلزله هاى شدید به راه خواهند افتاد (10)
اشاره به مفاد کلى سوره مبارکه طور و بیان مقصود از ( طور )#
پس در آن روز واى به حال تکذیب کنندگان (11).
که هر آیتى روشن را بازیچه و مورد بگو قرار مى دهند (12)
روزى که آنان به شدتى وصف ناپذیر، به سوى جهنم رانده مى شوند (13).
و بـه ایـشان گفته مى شود این همان آتشى است که در دنیا همواره آن را تکذیب مى کردید (14).
حـال آیا باز هم این آتش سحر است ؟ (همچنان که در دنیا سحرش مى خوامدند) یا امرى است دیدنى ولى شما بینایى ندارید؟ (15).
بچشید سوزش آن را چه صبر بکنید و چه نکنید برایتان یکسان است، چون جزایى که به شما داده مى شود همان اعمالى است که مى کردید (16).
به درستى که مردم با تقوا در بهشت ها و در نعیمند (17).
در حـالى کـه بـا یـکـدیـگـر درباره آنچه پروردگارشان به آنان داده گفتگو مى کنند و لذت مى برند، و پروردگارشان از عذاب دوزخ محفوظشان داشت (18).
و بـه ایـشـان گـفـتـه مـى شـود بـخـوریـد و بـنـوشـیـد، گـوارایـتـان بـاد بـه خـاطر آن اعمال خیرى که مى کردید (19).
بهشتیان در حالى مى خورند و مى نوشند که بر کرسى هاى بهم پیوسته تکیه داده اند، و ما ایشان را با حورالعین تزویج کرده ایم (20).
و کسانى که ایمان آوردند و ذریه شأن هم با ایمان خود - هر چند ضعیف از ایمان پدران شأن بـاشـد - ملحق به ایشان شدند، ما نیز ذریه شأن را ایشان ملحق نموده، چیزى از پاداش آنان کم نمى کنیم، براى این که هر کس در گرو عملى است که کرده (21).
در بـهـشـت آنـچـه از مـیـوه و گـوشـت که هوس کنند پى در پى در اختیارشان قرار مى دهیم (22).
قدح شراب در بینشان دست به دست مى گردد، شرابى که نه مانند شراب دنیا لغوى در آن است و نه گناه (23).
و غـلامـان بـهـشـتـى کـه در حـسـن و صـفـا چـون لولو دست نخورده اند پیرامون ایشان و در خدمتگزاریشان آمد و شد دارند (24).
و بهشتیان به یکدیگر روى آورده احوال هم را مى پرسند (25).
مـى گویند: ما قبل از این که در دنیا بودیم نسبت به خویشاوندان خود خیرخواه بودیم، و از خطر هلاکت زنهارشان مى دادیم (26).
(و بـه خـاطـر هـمـیـن خـیرخواهى) خداى تعالى بر ما منت نهاد، و از عذاب درون سوز جهنم، حفظمان فرمود (27).
آرى روش مـا قـبـل از ایـن چـنـیـن بـود کـه هـمواره او را مى خواندیم، چون مى دانستیم که او نیکوکار مهربان است (28).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۲۸ است.
بیان آیات#
بیان آیات
غـرض ایـن سـوره تـهـدید و انذار کسانى است که هر آیتى را تکذیب نموده و همواره با حق عـنـاد مـى ورزنـد. مـى خواهد اینگونه کفار را به عذابى که براى روز قیامتشان آماده کرده بـیم دهد و به همین منظور با سوگندهایى غلیظ، از وقوع چنین عذابى و تحقق آن در قیامت خـبر مى دهد و مى فرماید: عذاب آن روز، ایشان را رها نخواهد کرد تا بر آنان واقع شود، و هیچ گریزى از آن ندارند.
سـپـس پـاره اى از صـفات آن عذاب و آن ویل را که عذابى است عمومى و جدا ناشدنى بیان مى کند، و در مقابل، قسمتى از نعمتهاى اهل نعیم آن روز را که همان متقین هستند شرح مى دهد، هـمـانـهـایـى کـه در دنـیا در میان اهل خود به شفقت رفتار مى کردند، و خدا را به ایمان مى خواندند، و به یکتایى مى ستودند.
و آنـگـاه شـروع مـى کـنـد بـه تـوبـیـخ مـکـذبـیـن، کـه نـسـبـتـهـاى نـاروایـى بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلم) و بـه قـرآن و دیـن حـقـى کـه بـر آن جـنـاب نازل شده مى دادند.
و در پـایـان، سـوره را بـا تـکـرار هـمـان تـهـدیـدهـا خـتـم نـمـوده، رسـول گـرامـى خود را دستور مى دهد به این که پروردگار خود را تسبیح گوید. و این سوره شهادت سیاق آیاتش، در مکّه نازل شده است.
بـعـضـى از مـفسرین گفته اند: ( طور ) به معناى مطلق کوه است، و هر کوهى را طور مى گویند، و لیکن است عمالش در آن کوهى که موسى (علیه السلام) با خداى تعالى سخن گفت غلبه یافته، و در آیه مورد بحث هم مناسبتر آن است که همان کوه منظور باشد، چون سـوگـنـد هـمواره به چیزى مى خورند نوعى قداست داشته باشد، و از میان کوهها این کوه اسـت خداى تعالى مقدسش دانسته، و پر برکتش ساخته است، همچنان که در آیه ( و طور سینین ) نیز به آن سوگند یاد کرده و در آیه ( و نادیناه من جانب الطّور الایمن ) از آن نام برده،
و در آیـه ( فـاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوى ) آن را وادى مقدس خوانده، و در آیه نـودى مـن شـاطـى ء الواد الایـمـن فـى البقعة المبارکة من الشجرة ) آن را بقعه اى مبارک دانسته که در کرانه دست راست وادى، قرار دارد.
بعضى هم گفته اند: ( مراد مطلق کوهها است و خدا به همه کوهها سوگند یاد کرده از این جـهـت کـه در کـوهـهـا انـواع نـعـمـتـهـا را قـرار داده و دربـاره آنـهـا فـرمـوده : ( و جـعـل فـیـها رواسى من فوقها و بارک فیها - خداوند در زمین و بر بالاى آن کوههایى پا بر جا قرار داده و برکتها در آن نهاده. )
اقـوال مـخـتـلف در مـعـنـاى ( رق ) و مـراد از کـتـابـى که مسطور و در رقى منشور است#
بـعـضـى گـفـتـه انـد: کلمه ( رقّ ) به معناى مطلق چیزهایى است که در آن چیزى نوشته شود، مانند کاغذ.
بعضى دیگر گفته اند: به معناى ورق است.
و بـعـضـى گـفـتـه اند: به معناى خصوص ورقهایى است که از پوست حیوانات درست مى کردند.
و کلمه نشر که مصدر کلمه ( منشور ) است به معناى گستردن و متفرق کردن است.
و مراد از ( کتابى که مسطور و در رقى منشور است ) به گفته بعضى لوح محفوظ است که خدا تمامى حوادث عالم را آنچه بوده و هست و خواهد بود در آن نوشته، و ملائکه آسمان، آن را مى خوانند (و اجراء مى کنند).
بعضى هم گفته اند: مراد از آن قرآن کریم است که خدا آن را در لوح محفوظ نوشته.
و بـعـضـى گفته اند: تورات است که در سابق در کاغذهاى پوستى نوشته مى شد، و هر وقت مى خواست ند آن را بخوانند لوله کاغذ را باز مى کردند و مى خواندند.
و بـه نـظـر مـا مـنـاسـب تـر بـا آیـه قـبـلى آن اسـت کـه بـگـویـیـم : مـنـظـور از آن هـمـان قول اخیر است.
مقصود از بیت معمور و بحر مسجور#
بـعـضـى گـفـته اند: مراد از ( بیت معمور ) کعبه مشرفه است، چون کعبه اولین خانه اى بـود کـه بـراى عـبادت مردم بنا شد، و همواره از اولین روز بنایش تا کنون آباد و معمور بـوده اسـت، هـمـچـنـان کـه قـرآن کـریـم دربـاره اش مـى فـرمـایـد: ( انـّ اوّل بیت وضع للنّاس للّذى ببکة مبارکا و هدى للعالمین ) .
ولى، در روایات وارده، آمده که ( بیت معمور ) خانه اى است در آسمان، برابر کعبه که محل زیارت ملائکه است.
و اگـر کـلمـه ( کتاب ) در این آیه نکره و بدون الف و لام آمده براى این است که اشاره کـنـد بـه این که چنین کتابى بى نیاز از تعریف است ، و این قسم نکره آوردن، خود نوعى تعریف و مستلزم آن است.
منظور از ( سقف بر افراشته ) ، آسمان است.
راغـب در مـفـردات مى گوید: کلمه ( سجر ) که مسجور از آن گرفته شده معناى شعله ور کردن و تیز کردن آتش است.
ولى صـاحب مجمع البیان گفته : ( مسجور به معناى مملو است، مثلا وقتى گفته مى شود: ( سجرت التنور ) ، معنایش این است که من تنور را پر از آتش کردم ) .
و آیـه شـریـفـه بـه هـر دو مـعـنـا تـفـسـیـر شـده، مـؤ یـد مـعـنـاى اول آیـه ( و اذا البـحـار سـجـرت ) اسـت، و در حدیث آمده که در روز قیامت دریاها آتشى افروخته مى شوند.
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از ( بـحـر مسجور ) دریایى است که آبش خشک شده و در بسترش آتش افروخته مى شود.
این آیه، جواب سوگند سابق است، و مراد از عذابى که از واقع شدنش خبر مى دهد عذاب روز قـیـامـت است، همان عذابى که کفار تکذیب کننده آیات خداى را، به آن تهدید مى کرد، هـمـچـنـان که آیه بعدى هم به آن اشاره مى کند و مى فرماید: روزى که آسمان به سرعت بـه حـرکت در مى آید، و جمله ( ما له من دافع ) دلالت دارد بر این که این عذاب از امورى است که قضایش رانده شده و گریزى از وقوعش نیست، همچنان که در جاى دیگر، همین معنا آمده مى فرماید: ( و ان الساعة اتیة لا ریب فیها و انّ اللّه یبعث من فى القبور ) .
( عذاب ربّک ) - اگر عذاب را به رب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نسبت داده و فرموده است ( عذاب پروردگارت ) ، با این مى توانست بفرماید: ( عذاب اللّه - عـذاب خـدا ) بـراى اسـت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم) را علیه آنهایى که دعوتش را تکذیب کردند تأیید نماید و آن جناب را دلگرم کند که پروردگارش در چنین روزى خـوارش نـمـى سـازد، و بـى یاورش نمى گذارد. همچنان که همین مضمون را در جاى دیگر آورده مى فرماید: ( یوم لا یخزى اللّه النبى و الذین امنوا معه ) .
کـلمه ( یوم ) ظرف است براى جمله ( ان عذاب ربک لواقع ) ، مى فرماید عذاب مذکور در چنین روزى و در چنین ظرفى محقق مى شود.
معناى جمله ( تمور السماء... ) در وصف روز قیامت#
و کـلمـه ( مـور ) - بـه طـورى کـه در مجمع البیان آمده - به معناى تردد و آمد و رفت چیزى چون دود است، همچنان که دود در فضا مى پیچد و آمد و شد مى کند تا از بین برود.
راغب هم قریب به این معنى را بیان کرده و گفته : ( به معناى جریان سریع است ) .
به هر حال در این آیه شریفه، اشاره اى است به درهم پیچیده شدن عالم آسمان ها که در آیـه شـریـفـه ( اذا السماء انفطرت و اذا الکواکب انتثرت ) و آیه شریفه ( یوم نطوى السماء کطى السجل للکتب ) و آیه ( و السموات مطویات بیمینه ) نیز آمده.
هـمـچـنـان کـه جـمـله ( و تـسـیـر الجـبـال سـیـرا ) اشـاره اسـت بـه آن زلزله عـظـیـمى که قـبـل از قـیـام قـیـامـت در زمـین رخ مى دهد، و قرآن کریم در چند جا از آن یاد کرده، مانند آیه شـریـفـه ( اذا رجـت الارض رجـا و بـسـت الجـبال بسا فکانت هباء منبثا ) و آیه ( و سیرت الجبال فکانت سرابا ) .
بیان آیات#
بیان آیات
ایـن آیـات نشانه کسانى را که این عذاب بر سرشان مى آید بیان مى کند، عذابى که در آن و در وقـوعش هیچ شکى نمى توان کرد، و حال آن اشخاص را در آن روز بیان مى کند، و غرض اصلى این سوره همین است - همچنان که قبلا هم خاطر نشان کردیم - اما این که در ایـن مـیـان نـامـى هـم از مـتـقـیـن مـى بـرد و شـرح حـالى از آنـان بـیـان مـى کـنـد از بـاب تطفل است، و مى خواهد انذار و تهدید کفار را تأکید کند.
ایـن جـمـله تـفـریع و نتیجه گیرى از آیات قبل است که از وقوع حتمى عذاب قیامت سخن مى گفت، مى فرماید: وقتى مطلب از این قرار بود، و هیچ مفرى از وقوع عذاب نبود، پس واى بـه حـال کـسـى کـه ایـن عـذاب بـرسـرش آیـد مـسـلم آنـهـا دروغـگـویـانـنـد یعنى واى به حـال کـسـى کـه آیات خداى را تکذیب مى کند، که قدر متیقن از جهنمیان، همین ها هستند. پس، ایـن جـمـله بـه دلالت التـزامـى دلالت دارد بـر این که معذب هاى روز قیامت مکذبین در دنیا هـسـتـنـد، و بـه دلالت مـطـابـقـى دلالت دارد بـر ایـن کـه حـال آن روزشـان وا ویـلاسـت. (بـه عـبـارت سـاده تـر ایـن که آیه شریفه صریحا نمى فـرمـایـد مـکـذبـیـن داخـل آتش مى شوند، لیکن چیزى درباره آنان مى گوید که لازمه اش دخـول در آتـش اسـت، و آن ایـن اسـت کـه واى بـه حال مکذبین ).
ممکن هم هست تقدیر کلام را اینطور بگیریم که وقتى مسلم شد که عذاب واقع شدنى است، و مـسـلم نـخـسـت شامل حال مکذبین مى شود، چون آنها هستند که به خدا کفر مى ورزند و روز قیامت را تکذیب مى کنند، پس واى به حال ایشان از آن روز، در نتیجه جمله اى که دلالت مى کـنـد بر عذاب مکذبین جمله ( عذاب ربک ) است، براى اینکه عذاب خدا کسى را مى گیرد که خدا او را دعوت کند، و او اجابت ننماید و دعوتش را تکذیب کند.
کلمه ( خوض ) به معناى دخول در سخن باطل است. راغب مى گوید: خوض عبارت است از ورود در آب و عـبـور کـردن در آن، ولى بـه طـور اسـتـعـاره در ورود در امـور و کـارهـا نیز استعمال مى شود،
و بیشتر مواردى که در قرآن استعمال شده در مورد امورى است که شروع در آن مذموم است. و اگـر کـلمـه مـذکـور را در آیـه شـریفه بدون الف و لام و با تنوین تنکیر ( خوض ) آورده، بـراى ایـن اسـت کـه بـفـهـمـانـد ایـن کـلمـه صـفـتـى دارد که حذف شده و تقدیر آن ( خوضى عجیب ) است.
و از آنـجایى که اشتغال به سخن باطل نتیجه حق نمى دهد،و به جز نتایج خیالى که قوه و هـم آن را بـراى خـوض کننده زینت مى دهد و مى آراید فایده اى ندارد. لذا چنین خوضى را لعـب و بـازیـچـه خـوانـد، چـون عـمـلى بازیچه باشد آن عملى است که غیر از آثار خیالى اثرى ندارد.
و مـعناى جمله این است که : ( آنهایى که به طور مستمر در خوضى عجیب بازى مى کنند، و سـرگـرم مـجـادله در آیـات خـدا و انـکـار آن و اسـتـهـزاى بـه آن هـسـتـنـد، ویل بر آنان باد ) .
کلمه ( دع ) - با تشدید عین - به معناى دفع و پرت کردن به شدت است، و ظاهرا کلمه ( یوم ) بیان باشد براى کلمه ( یومئذ ) .
یـعـنـى بـه ایـشـان گـفـته مى شود: این همان آتشى است که به آن تکذیب مى کردید، که البـتـه مـنـظـور از تـکـذیـب آتـش، تـکـذیـب خـبـرهـایـى اسـت کـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـه وحـى الهـى از وجود آن خبر مى داده و مى فرموده : به زودى مجرمین با آن آتش معذب مى شوند.
و خـلاصه، معناى آیه این است که : مى بینید مصداق همان آتشى است انبیاء از وجودش خبر مى دادند، و شما تکذیبشان مى کردید، (و یا آن آتش را تکذیب مى کردید).
ایـن جـمـله، تـفریع و نتیجه گیرى از آیه قبل است، و استفهام در آن استفهام انکارى است، اسـتـفـهامى است به منظور تفریع و سرزنش آنان، و معنایش این است که : وقتى این آتش هـمـان آتـش اسـت کـه تکذیبش مى کردید، پس دیگر این خبرى که قرآن مى دهد نمى تواند سـحـر بـاشـد، هـمـچـنـان کـه شما پنداشته اید و اخبار انبیا را سحر خواندید. و نیز نمى تـواند امرى موهوم و خرافى باشد، آنطور که شما بدان تفوّه مى کردید و به زبان مى آوردیـد، بـلکـه امـرى اسـت روشـن و عیان، پس آیه شریفه در معناى آیه ( و یوم یعرض الذین کفروا على النار الیس هذا بالحق ) خواهد بود.
و بـه بـیـانـى کـه گذشت و معنایى که براى آیه کردیم روشن شد که کلمه ( ام ) در جـمـله ( ام انتم لا تبصرون ) ام متصله است و این که بعضى گفته اند: ( ام منقطعه و به معناى ( لکن ) است ) خالى از بعد نیست.
عـذاب مـکـذبـان عـیـن عـمـل آنـها است و چه صبر کنند و چه بى تابى از آنان جدا شدنى#
نیست
ماده ( صلى ) - به فتحه صاد و سکون لام - که مصدر ( اصلوا ) وامر از آن است، بـه مـعـناى چشیدن و تحمل کردن حرارت آتش است، و در نتیجه معناى جمله ( اصلوها ) این است که : ( بچشید آن را ) بچشید و تحمل کنید حرارت آتش دوزخ را.
و جمله ( فاصبروا اولا تصبروا ) به خاطر این که فاى تفریع بر سرش در آمده نتیجه اى اسـت کـه از دسـتـور ( بـچـشـیـد حـرارت آتش ) را گرفته، و اگر این نتیجه را با تـردیـد بـیـن امر و نهى بیان کرده، و فرموده : ( صبر بکنید و یا نکنید ) خواسته است بـه طـور کـنـایـه بـفـهـمـانـد صـبـر کـردن و نـکـردن شـمـا یـکـسـان اسـت. و به همین جهت دنـبـال ایـن جـمـله بـه طـور صـریـح فـرمـوده : ( سـواء عـلیکم ) ، یعنى این چشیدن آتش بـرایـتـان حـتـمـى اسـت و از شما جدا شدنى نیست، چه صبر بکنید و چه نکنید، نه این که صـبـر کـردن، عـذاب را از شـمـا بـر مـى دارد و یـا حداقل آن را تخفیف مى دهد، و نه این که بى صبرى و جزع و فزع سودى به حالتان دارد.
و جـمـله ( سـواء علیکم ) خبرى است براى مبتدایى تقدیرى، و تقدیر کلام ( هما سواء عـلیـکـم - آن دو بـر شـما یکسانند ) مى باشد، و اگر کلمه ( سواء ) را مفرد آورد، با این که در کلام دو چیز بودند که با هم یکسان بودند، یکى صبر و یکى بى صبرى، از این جهت است که کلمه ( سواء ) در اصل مصدر است، و مصدر هم هجا مفرد مى آید.
و جـمـله ( انـمـا تـجـزون مـا کـنـتـم تـعـمـلون ) ، در مـقـام تعلیل براى لازم بودن عذاب مذکور، و یکسان بودن صبر و جزع است، و معنایش این است کـه : ایـن کـه گـفتیم این عذاب برایتان حتمى است، و از شما جدا شدنى نیست ، براى این بـود کـه مـا ایـن عـذاب را از جـاى دیـگـر نـیـاورده ایـم، بـلکـه عـیـن عـمـل خـود شـمـا اسـت، هـمـان کـارهـایـى اسـت کـه مـى کـردیـد، و مـعـقـول نـیست میان عمل و صاحب عمل سلب نسبت شود، و همواره این نسبت برقرار است، یعنى الى الابد این عمل،
عـمـل آن عـامـل اسـت، پـس بـه هـمـیـن جـهـت اگـر در ظـرف قـیـامـت عـمـل صورت آتش جلوه کند، تا اءبد به جان عامل خود مى افتد، و اگر هم بگوییم تقدیر کـلام ( انـمـا تـجـزون جـزاء مـا کـنـتم تعملون ) است، باز هم این ملازمه صحیح است، و مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه مـا از جـایـى دیـگـر آتـش نـیـاورده ایـم، و ایـن آتـش جـزاى اعمال شما و آثار همان کارهایى است که مى کردید.
کـلمـه ( جـنـت ) بـه معناى بستانى است که درختان، آن را پوشانده باشد، (چون از ماده ( جن ) گرفته شده که به معناى ستر است )، و کلمه نعیم معناى نعمت بسیار است.
و مـعـنـاى آیـه این است که : مر دم با تقوا و آنها که در زندگى از خدا پروا دارند در روز قیامت در بستان ها سکونت مى کنند، و نعمتى فراوان بر آنان احاطه دارد.
معناى اینکه در وصف متقین بهشتى فرمود: ( فاکهین بما آتاهم ربهم... )#
کلمه ( فاکهه ) که ( فاکهین ) از آن گرفته شده، به معناى مطلق میوه است.
و بعضى گفته اند: به معناى همه میوه ها، به جز انگور و انار است، وقتى گفته مى شود ( فـلان تـفـکـه و یا فلان فکه ) هم معنایش این است که میوه را به یکدیگر دادند، و هم این است که آن را تناول کرد، و در آیه شریفه به هر دو معنا تفسیر شده.
بـعـضـى گـفـتـه انـد: یعنى اهل بهشت با یکدیگر درباره نعمت هایى که خداى تعالى به ایشان داده با هم گفتگو مى کنند.
و بعضى دیگر معنا کرده اند به این که : میوه و فاکهه هایى را که خدا به ایشان داده مى گیرند.
بـعـضـى هـم گفته اند: معنایش این است که : از آن احسان ها که پروردگارشان به ایشان مـى کـنـد لذت مـى بـرنـد. و بـرگـشـت ایـن مـعـنـا بـه هـمـان مـعـنـاى اول است.
بعضى هم گفته اند: معنایش این است که : از آن چه خدا به ایشان داده شگفتى مى کنند. که شاید برگشت این هم به معناى دوم باشد.
و اگـر کـلمـه ( ربـهـم ) را در جـمـله اى کـوتـاه دوبـاره آورد، بـراى او بـفـهـمـانـد پروردگارشان به ایشان عنایتى دارد.
یـعـنى به ایشان گفته مى شود بخورید و بنوشید، خوردنى و نوشیدنى گوارا، که در حـقـیـقـت کـلمـه ( هـنـیـئا ) صـفـت اسـت کـه در جـاى مـفـعـول مـطـلق نـشـسـتـه، و یـا مـفـعـول به است. و جمله ( بما کنتم تعملون ) یا متعلق به جمله ( کلوا و اشربوا ) ، و یا به کلمه ( هنیئا ) .
کـلمـه ( مـتـکـئیـن ) جـمـع اسـم فاعل از باب افتعال است که مصدر آن اتکاء مى باشد، و ( اتـکـاء ) بـه مـعـنـاى تـکـیـه دادن بـه پـشـتـى و یـا مثل آن است. و کلمه ( سرر ) جمع سریر است، (که به معناى تخت و به اصطلاح امروز مـبـل است ). و کلمه ( مصفوفة ) از ماده ( صف ) است، که به معناى ردیف قرار گرفتن چند نفر در یک خط است، (مانند صف لشکر و یا صف نماز)؛ پس معناى مصفوفه این است که : اهل بهشت به یکدیگر وصلند و اتصال دارند.
و مـعـنـاى آیـه ایـن است که : ایشان بر پشتى ها و بالش ها تکیه دارند، در حالى که بر روى مبلهاى ردیف هم، قرار گرفته باشند.
( و زوجناهم بحور عین ) - منظور از ( تزویج ) قرین شدن دو نفر باهمند.
و مـعـنـاى جـمـله ایـن اسـت کـه : مـا ایـشـان را قـریـن حورالعین کردیم، نه این میان آنان عقد زنـاشویى برقرار ساختیم، به دلیل این که فرموده : ( بحور عین ) و تزویج را با حـرف ( بـاء ) مـتـعـدى کرده و اگر منظور از تزویج نکاح به عقد بود احتیاج به حرف بـاء نـبـود، هـمـچـنـان کـه در جـاى دیـگـر قـرآن بـدون حـرف مـذکـور مـفعول خود را گرفته از آن جمله آیه ( زوجناکها ) است، که - به طورى که گفته اند - معنایش این است که ما زینب را ازدواج تو در آوردیم.
بعضى گفته اند: فرق میان ( اتباع ) و ( لحوق ) با این که در هر دو تقدم و تاخر هست، - این است که در اتباع باید تابع و متبوع هر دو در مورد اتباع مشترک باشند، هر جـا کـه مـتبوع مى رود و هر کارى که او مى کند تابع هم برود و بکند، آن وقت است که مى گوییم فلانى از فلان کس تبعیت کرد، به خلاف لحوق که لازم نیست در کار و راه ملحوق، شرکت داشته باشد.
توضیح آیـه : ( و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنابهم ذریتهم... ) و چند وجه در معناى آن#
کلمه ( التناهم ) از ماده ( لوت ) است که به معناى نقص است، ماضى ثلاثى مجردش ( لات ) و بـاب افـعالش ( الات ) مى شود؛ پس معناى ( ما التناهم ) این است که ما با الحاق ذریه مؤمنین به مؤمنین، چیزى از عمل خود آنان ناقص نمى کنیم.
و از ظاهر آیه شریفه بر مى آید که در مقام منت نهادن است، خداى سبحان بر مؤمنین منت مى گـذارد کـه بـه زودى ذریـه ایـشـان را - البـتـه آنـهـایى را که در ایمان از پدران خود پیروى کردند - به خود آنان ملحق مى کند.
و بـدیـن وسـیـله چـشم پدران را روشن مى سازد، و همین معنا خود قرینه اى است بر این که تنوین در کلمه ( بایمان ) براى این است که بر نوعى غیر مشخص از ایمان دلالت کند، نه براى تعظیم ایمان.
در نـتـیجه معناى آیه این مى شود که : ما از میان ذریه هاى مؤمنین، آنهایى را در ایمان به خـدا بـه نـوعى از پدران پیروى کنند به پدران شان ملحق مى کنیم، هر چند که ایمانشان به درجه ایمان پدرانشان نرسد. چون اگر تنها آن ذریه اى را به پدران مؤمن ملحق کند که ایمانشان یا مساوى و یا کاملتر از ایمان پدران باشد، دیگر منت نهادن معنا ندارد.
از سوى دیگر، از این که اتباع در ایمان را مطلق و بیقید آورد، و همواره کلام مطلق منصرف بـه فـرد روشـنـش مـى شـود، نـاگـزیر باید بگوییم منظور از اتباع، اتباع فرزندان بـالغ اسـت، چـون خـردسـالانـى که هنوز به حد تکلیف نرسیده اند، ایمانشان هنوز ایمان صحیح نشده، پس قهرا مراد از ذریه، فرزندان کبیرند که مکلف به ایمان هستند. بنابر ایـن، آیـه شریفه، شامل صغار از اولاد که قبل از بلوغ از دنیا مى روند نمى شود، و این منافات ندارد با این که اولاد صغار مؤمنین هم شرعا محکوم به ایمان باشند.
مـگـر ایـن کـه بـگـویـیـم : نکره آمدن ایمان عمومیت را مى رساند، و معنا چنین مى شود: ذریه ایـشـان در ایـمـان، کـه از پـدران خـود پـیـروى کـرده انـد، حال چه این که آن ایمان، ایمان واقعى باشد، یا ایمان به حسب حکم شرع باشد.
مـطلب دیگر این که سیاق امتنان، قرینه است بر این که ضمیر جمع در جمله ( ما التناهم ) و در ( مـن عـمـلهـم ) بـه ( الذیـن امـنـوا ) بـر مـى گـردد، هـمـچـنان که دو ضمیر در ( اتبعتهم ) و در ( ذریتهم ) به ایشان بر مى گردد، چون وقتى فرمود: ( ما اینان را بـه آنـان مـلحق مى کنیم ) ، جاى این توهم بود که نکند خدا مى خواهد از پاداش پدران کم نـمـوده بـه فـرزنـدان بـدهـد، لذا بـا جمله ( و ما التناهم من عملهم من شى ء ) خواست این تـوهـم را دفـع کـنـد و بفرماید: کم کردن از پاداش پدران با امتنان منافات دارد، و معلوم اسـت کـه آنـچـه بـا امـتـنـان مـنافات دارد این است که از ثواب پدران کم کند نه از ثواب فـرزنـدان. پـس ایـن بهترین دلیل است که دو ضمیر ( ما التناهم ) و ( من عملهم ) هم به همان پدران مؤمن بر مى گردد.
پـس حـاصـل کلام این شد که : جمله ( والذین امنوا... ) جمله اى استینافى که خداى تعالى در آن بـر مؤمنین منت مى گذارد که به زودى اولادشان را که به نوعى از ایمان، پدران خـود را پـیـروى کـرده انـد بـه پـدران مـلحق مى کند، هر چند که ایمان فرزندان به درجه ایـمـان پـدران نـرسـیـده بـاشـد. و ایـن کـار را بـدان جهت مى کند که پدران خشنود گشته چـشـمشان روشن شود، و در عین حال از پاداش پدران چیزى کم نمى کند، و از ثواب پدران چـیـزى بـه فـرزندان نمى دهد، که مزاحم حق پدران نباشد، و خدا خودش بهتر مى داند که چه جور بدهد.
و در معناى آیه مورد بحث، اقوال دیگرى هست که هیچ یک خالى از سخافت و سستى نیست.
مثل این قول که بعضى گفته اند: جمله ( و الذین امنوا ) عطف است بر کلمه ( حور عین ) ، و مـعـنـایش این است که : ما مؤمنین را با دو طایفه تزویج مى کنیم یکى با حورالعین تا از عـروسـى بـا آنان لذت ببرند، و دوم با ( الذین امنوا ) تا از رفاقت و همنشینى با آنان بهره مند شوند.
بعضى دیگر گفته اند: مراد از کلمه ( ذریه ) تنها اولاد صغار است.
و بـعـضـى گـفـتـه انـد: ضـمـیـر در جمله ( ما التناهم ) و در ( من عملهم ) ذریه بر مى گـردد، و مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه : مـا بـا مـلحـق کـردن ذریـه پـدران چـیـزى از عـمـل ذریـه کـم نـمـى کـنـیـم، بـلکـه اعـمـال ذریـه را تـمـام و کامل به او مى دهیم، چه خیر باشد و چه شر، آنگاه ملحق به پدرش مى کنیم.
معناى جمله ( کل امرىء بما کسب رهین ) و جمع آن با آیـه ( کل نفس بما کسبت رهینة الا اصحاب الیمین )#
( کـل امـرى ء بـمـا کـسـب رهـیـن ) - ایـن جـمـله بـه طـورى کـه از سـیـاق بـر مـى آیـد تعلیل است براى جمله ( و ما التناهم من عملهم من شى ء ) ، و کلمه ( رهن ) و ( رهین ) و ( مـرهـون ) به طورى که راغب گفته هر سه معناى آن چیزى است که به عنوان و ثیقه و گـرو بـه کـسـى مـى دهـى و از او چیزى قرض مى کنى. راغب مى گوید: و چون هر جا این کـلمـه بـه چشم بخورد تصورى از معناى حبس و نگهدارى به ذهن مى رسد، لذا این کلمه را در حبس هر چیزى نیز استعمال کردند، هر چند که ربطى به وثیقه نداشته باشد.
و چـه بـسـا همین معناى استعارى در آیه مورد بحث، منظور باشد، و خود انسان رهنى باشد مـحـفـوظ و حـبس شده نزد خداى سبحان در مقابل عملى که از نیک و بد کرده، تا جزاى آن را کـه یـا ثـواب اسـت و یـا عـقـاب بـه او بـدهـد، و اگـر از عمل او چیزى کم کرده باشد و تمامى اعمالش را جزا نداده باشد، قهرا خود انسان وثیقه و گـرو همه اعمالش نمى شود، بلکه گرو بعضى از اعمالش مى شود، و بعضى دیگر از اعمالش را دیگران، یعنى همان ذریه اى که به او ملحق شده تملک کرده است.
و ایـن کـه در جـاى دیـگـر فـرمـوده : ( کـل نـفس بما کسبت رهینه الا اصحاب الیمین ) به طـورى کـه از سـیـاق بـر مـى آیـد و بـه شـهادت دو آیه بعدش مى فرماید: ( فى جنات یتسائلون عن المجرمین ) مراد اینکه هر کس در گرو عذاب روز قیامت است.
بـعـضى هم گفته اند: مراد از این که فرمود هر کس بدانچه کرده رهین است، این است که : در گرو عمل زشت خویش است، همچنان که آیه سوره مدثر هم به همین دلالت مى کرد، چون اصـحـاب یـمـیـن را اسـتـثـنـاء مـى نـمود، و آیه مورد بحث، جمله معترضه اى است از صفات اهل عذاب که در بین صفات اهل بهشت قرار گرفته.
زمـخـشـرى - صـاحـب تـفـسـیـر کـشـاف - آیـه مـورد بـحـث را حـمـل بـر نوعى استعاره و مجاز گویى کرده، و به این وسیله تنافى بین آیه مورد بحث مـى فرماید: ( هر کس در گرو اعمال خویش است، چه نیک باشد و چه بد ) . و آیه سوره مـدثـر کـه مى فرماید: ( هر کس در گرو اعمال بد خویش است برداشته و گفته : گویا نـفـس عـبـد نـزد خـدا در گرو اعمال صالحى است که از او خواسته، همچنان که یک انسان، کارگر خود را گرو مى گیرد تا عملى که از او خواسته تمام کند، اگر تمام کرد رهایش مـى کـنـد، خدا هم تمامى بندگان را چه نیکان و چه بدان را گرو مى گیرد، اگر آنچه از ایشان خواسته بود انجام داده بودند، رهاشان مى کند، وگرنه، شکنجه اش مى دهد.
ولى خـوانـنـده مـحـتـرم تـوجـه دارد صـرف ایـن بـیـان نـمـى تـوانـد اتصال جمله ( کل امرى ء بما کسب رهین ) را به ما قبلش توجیه کند.
بیان تفضیلى پاره اى از لذات و نعمت هـاى اهل بهشت#
ایـن آیـه پـاره اى از لذات و نـعـمـت هـاى اهـل بـهـشـت را کـه بـه طـور اجـمـال در آیـه قـب لى نـام آنـهـا را بـرد و فـرمـود: کـلوا و اشـربـوا هـنـیـئا... بـطـور تفصیل بیان مى کند.
و کلمه ( امداد ) به معناى آوردن چیزى است به طور دائم و پشت سر هم، که البته هم در خـیـر اسـتـعـمـال مـى شـود، مـانند آیه مورد بحث مى فرماید: پشت سر هم و لا ینقطع میوه و گـوشـت از هـر نـوعـش کـه بـخـواهـنـد بـرایـشـان مـى فـرسـتـیـم، و هـم در شـر و عـذاب استعمال مى شود، مانند آیه شریفه ( و نمد له من العذاب مدا ) .
و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : مـا اهـل بـهـشـت را بـه مـیـوه و هـر گـوشـتـى کـه میل داشته باشند روزى مى دهیم، یک روزى پشت سر هم و ساعت به ساعت و لا ینقطع.
( تـنـازع در کـاس ) بـه مـعـنـاى بـه یـکـدیـگـر تـعـارف نـمـودن و اجـتـمـاع کـردن بر تـنـاول آن اسـت، و کـاءس به معناى قدح است، که البته وقتى به قدح کاءس گفته مى شود که در آن شراب باشد. و مراد از ( لغو ) ، سخن لغوى است که از شرابخواران دنیا سر مى زند. و ( تاثیم ) به معناى آن است که شخصى را گناهکار کنى، که این نیز از آثـار شـرابـهـاى دنـیـا است که شرابخوار را گناهکار مى کند. و همین که فرمود: ( در آن قـدحـهـا لغـو و تـاثـیـم نـیـست ) ، قرینه است بر این که منظور از کاءس که بر سر آن تنازع مى کنند قدح شراب است، اما شرابى که آثار زشت شراب دنیا را ندارد.
مـراد از ( طـواف کـردن غـلمـان در پـیـرامـون بـهـشتیان ) آمد و شد آنان براى خدمت است. بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـته اند: این که بطور نکره فرمود: ( غلمان لهم - غلمانى که دارنـد ) و نـفرمود: ( غلمانهم - غلمانشان ) ، براى این است که شنونده توهم نکند مراد از آن غلمان همان خدمتکارانى هستند که در دنیا داشتند، و بفهماند که غلمان نیز مانند حور از مـخـلوقـات بـهـشـتـیند، که از شدت زیبایى و صفا و حسن مانند لولواى هستند که از ترس دستبرد اجانب در گنجینه اش جاى مى دهند.
یعنى به یکدیگر روى مى آورند و هر یک از دیگرى مى پرسند در دنیا چه حالى داشته و چه عملى او را به سوى بهشت و نعیم الهى کشانیده ؟
معناى اینکه بهشتیان مى گویند: ( ما در خانواده مان مشفق بودیم )#
راغـب مـى گـوید: ( اشفاق ) به معناى عنایتى آمیخته با ترس است، چون مشفق نسبت به کـسى که به او اشفاق دارد هم محبت دارد و هم مى ترسد مبادا بلایى متوجه او گردد، و این کـلمـه در قـرآن آمده، مى فرماید: ( و هم من الساعه مشفقون - ایشان از قیامت بیمنا کند ) پس این کلمه هر وقت با حرف ( من ) متعدى شود معناى ترس در آن روشنتر از محبت است، و اگـر با حرف ( فى ) متعدى گردد معناى عنایت و محبت در آن روشنتر از ترس به ذهن مـى رسـد، هـمـچـنـان کـه در قـرآن فـرمـوده : ( انـا کـنـا قبل فى اهلنا مشفقین ) .
پس معناى آیه چنین مى شود که : ما در دنیا نسبت به خانواده خود اشفاق داشتیم، هم آنان را دوست مى داشتیم و به سعادت و نجاتشان از مهالک و ضلالت ها عنایت داشتیم، و هم از این کـه مـبـادا گـرفـتـار مهالک شوند مى ترسیدیم، و به همین منظور به بهترین وجهى با آنان معاشرت مى کردیم، و نصیحت و دعوت به سوى حق را از ایشان دریغ نمى داشتیم.
کـلمـه ( مـن ) بـه طـورى کـه راغـب گـفـتـه : بـه مـعـناى انعام کردن به نعمت پر ارج و گـرانـمایه است. و این منت اگر با عمل انجام گیرد از کارهاى نیک است، و اگر با زبان انـجام شود از کارهاى زشت خواهد بود، مگر از خداى تعالى که منت نهادن قولى او هم نیکو اسـت، کـه در آیـه شـریـفـه ( یـمـنـون عـلیـک ان اسـلمـوا قل لا تمنوا على اسلامکم بل اللّه یمن علیکم ان هدیکم للایمان ان کنتم صادقین ) هم از منت نهادن مردم سخن رفته، و هم از منت نهادن خدا.
و مـنـت نـهـادن خـدا بـر اهـل بـهـشـت ایـن اسـت کـه ایـشـان را بـا داخـل شـدن در بـهـشـت سـعـادتـمـنـد کـرد، و بـا نـگـهـدارى از عـذاب ( سـمـوم ) مـشـمـول رحـمـت خـود قـرار داد. و کـلمه سموم به طورى که طبرسى در مجمع البیان گفته مـعـنـاى حـرارتى است که تا داخل سوراخهاى رگ بدن فرو مى رود، و بدن از آن متالم مى گردد،و ریح سموم را هم از همین جهت سموم گفته اند.
ایـن آیـه شـریـفـه، جـمـله ( فـمـن اللّه عـلیـنـا ) را تـعـلیـل مـى کـنـد، و در آن اهل بهشت به یکدیگر مى گویند: این که خداوند بر ما منت نهاد، بـراى ایـن بـود که ما در دنیا همواره او را مى خواندیم، و جمله ( انه هو البر الرحیم ) هم تعلیل را تعلیل مى کند که مى گویند: و اگر همواره او را مى خواندیم بدین جهت بود که او پروردگارى نیکوکار و مهربان بود.
ایـن آیـه بـا دو آیـه قـبـلش، ایـن مـعـنـا را مـى فـهـمـانـد کـه اهل بهشت در دنیا خداى را به یکتایى مى خواندند، یعنى تنها او را مى پرستیدند و تسلیم امـر او بـودنـد، و نـسـبـت بـه خـانـواده خـود دلسـوز بـودنـد و آنـهـا را به حق نزدیک و از باطل دور مى کردند، و همین علّت شد که خدا بر آن منت نهد و از عذاب سموم حفظشان کند، و علت که چنین مى کردند این بود که خداى تعالى نیکوکار و مهربان بود و به هر کس که او را مى خواند احسان و رحم مى کرد.
پس آیات سه گانه در معناى آیات شریفه ( ان الانسان لفى خسر الا الذین امنوا و عملوا الصـالحـات و تـواصـوا بـالحـق و تـواصـوا بـالصـبـر ) اسـت چـون آیـات نـیـز اهـل بـهـشـت را مـنـحـصـرا کـسـانـى مـى دانـد کـه بـه خـدا ایـمـان دارنـد و اعـمال نیک مى کنند، و دیگران را به حق و به خویشتن دارى در انجام فرامین حق سفارش مى کنند.
و کـلمـه ( بر ) - به فتحه باء - یکى از اسماى حسناى خداى تعالى است، و از بر - بـه کـسره باء - گرفته شده، که به معناى احسان است. و بعضى از مفسرین آن را به لطف تفسیر کرده اند.
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایـاتـى دربـاره مـراد از طـور، بیت معمور و.... کـه بـد انـهـا قـسم یاد شده است)#
در تـفـسـیـر قـمـى در ذیل آیه ( و الطور و کتاب مسطور ) مى گوید: طور کوهى است در طـور سـیناء. (و به گفته وى معلوم مى شود در سیناء سر زمینى است به نام طور که کوه طور در آن واقع شده ).
و در مـجـمـع البـیـان در ذیـل آیـه ( و البـیـت المـعـمـور ) بـه نـقـل از ابـن عـبـاس و مـجـاهـد مـى گوید: بیت معمور خانه اى است در آسمان چهارم، و درست مقابل کعبه، و از بس ملائکه براى عبادت در آن آمد و شد دارند همیشه معمور و آباد است. و از امـیـرالمؤمنـیـن (علیه السلام) هـم روایت شده فرموده : در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مى شوند، و چون بر مى گردند دیگر تا ابد آنجا را زیارت نمى کنند.
مؤلف: ایـن مـطلب را که بیت معمور خانه اى است در آسمان که ملائکه پیرامون آن طواف مـى کـنـنـد، در روایـات شـیـعـه و سـنـى هـر دو آمـده، امـاروایـات در تـعـیـیـن مـحـل خـانـه مـذکـور اخـتـلاف دارند، در بیشتر آنها آمده که در آسمان چهارم واقع است. و در بعضى آمده که در آسمان اول است.
و بعضى دیگر محل آن را آسمان هفتم دانسته.
و نـیـز صـاحـب مـجـمـع البـیـان از عـلى (علیه السلام) نـقـل کـرده کـه در تـفـسیر آیه ( والسقف المرفوع ) فرموده : سقف مرفوع، همان آسمان است.
و در تفسیر قمى از امام (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: سقف مرفوع، آسمان، و بحر مسجور، دریاها است، که در روز قیامت افروخته مى شود.
و در مـجـمـع البـیـان در مـعـنـاى بـحـر مـسـجـور گـفـتـه : یـعـنـى دریـایـى مـمـلو - نـقـل از قـتـاده. و بـعـضـى گـفـتـه انـد: یـعـنـى افـروخـتـه و سـرخ شـده مـانـند تنور - نـقـل از مجاهد و ضحاک واخفش و ابن زید. بعضى هم گفته اند: دریاها در روز قیامت آتش مى شود و چون آهن سرخ مى گردد، آنگاه همه را به هم راه داده و به آتش دوزخ راه مى دهند.
بحث روایتی#
بحث روایتى
روایاتـى در ذیـل آیـه: ( الحقنا بهم ذریتهم ) درباره ملحق گشتن فرزندان مؤمنین به ایشان در قیامت#
در کـافـى بـه سـنـد خـود از ابـن بـکـیـر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در تفسیر آیه ( و الذین امنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم ) فرمود: مربوط به آن فرزندانى است که در عمل صالح نتوانستند به پایه پدران برسند، خـداى تـعـالى بـراى ایـن کـه چـشم پدران روشن شود آن فرزندان را به پدران ملحق مى سازد.
مؤلف: ایـن روایت را صاحب کتاب توحید هم به سند خود از ابوبکر حضرمى از آن جناب نقل کرده.
و در تـفـسـیـر قـمـى اسـت کـه پـدرم از سـلیمان دیلمى از ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) بـرایـم حـدیـث کـرد کـه آن جـنـاب فـرمـود: اطـفـال شیعیان ما نیز از مؤمنین هستند، فاطمه (علیهاالسلم) آنان را تربیت مى کند، و این کـه خـداى تـعـالى فـرمـود: ( الحـقـنـا بـهـم ذریتهم ) معنایش این است که : روز قیامت آن اطفال را به سوى پدران خود هدایت مى کند.
مؤلف: و در مـجـمـع البـیـان ذیـل ایـن حـدیـث را - البته بدون ذکر سند - از آن جناب نـقـل کـرده و در کـتاب توحید به سند خود از ابو بصیر روایت آورده که گفت : امام صادق (علیه السلام) فـرمـود: وقـتـى طفلى از اطفال مؤمنین از دنیا مى رود، یک منادى در ملکوت آسـمـان هـا و زمین ندا در مى دهد که : آگاه باشید فلانى پسر فلان شخص از دنیا رفت، آنـگاه وارسى مى کنند، اگر قبل از آن طفل پدر و مادرش و یا یکى از آن دو و یا بعضى از خـویشاوندان طفل قبلا مرده بودند، طفل را به او مى سپارند تا تغذیه اش کند، وگرنه، او را بـه دسـت فـاطـمه (سلام اللّه علیها) مى دهند تا او غذایش دهد، تا پدر و مادرش و یا یـکـى از آن دو و یـا یـکـى دیـگـر از بـسـتـگانش که از مؤمنین باشد از راه برسد، آن وقت فاطمه (سلام اللّه علیها) طفل را به او مى سپارد.
و در فـقـیـه اسـت کـه در روایـت حـسـن بن محبوب، از على، از حلبى، از امام صادق (علیه السلام) آمـده کـه فـرمـود: خـداى تـبـارک و تـعـالى ابـراهـیـم و سـاره را بـه کـفـالت اطـفـال مؤمنـیـن مامور کرده تا ایشان را در قصرى از در نگهدارى نموده و از درختى که در بـهـشت است و لوله هایى مانند سر پستان گاو دارد غذا دهند، و چون روز قیامت شود لباس نـو در تـن ایـشـان کـنـنـد، و بـه بـوى خـوش معطر ساخته به عنوان هدیه نزد پدرانشان بـفـرسـتـنـد، پس این اطفال با پدرانشان در بهشت پادشاهانند، و این همان معنایى است که آیـه شریفه ( والذین امنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم ) در صدد بیان آن است.
و در مـجـمـع البـیـان اسـت کـه زاذان از عـلى (علیه السلام) روایـت کـرده کـه فـرمـود: رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فـرمـود: مؤمنین با فرزندانشان در بهشتند، آنگاه این آیه را تلاوت فرمود.
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه بزاز و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده اند که او بدون ذکـر واسـطـه از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: خداى تـعـالى ذریـه مؤمن را آن قـدر بـالا مـى برد تا به درجه پدرش برسد، هر چند که در عـمـل بـه پـایـه پـدر نـبـاشـد، آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: ( و الذین امنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء ) ، آنگاه فرمود: یعنى و هـر چـه بـه فـرزنـدان بـدهـیـم از سـهـم پـدران کم نمى کنیم. و نیز در آن کتاب است که طـبـرانـى و ابـن مـردویـه از ابـن عـبـاس روایـت کـرده کـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فـرمـود: وقـتـى آدمـى داخل بهشت مى شود از پدر و مادر خود سراغ مى گیرد، و از ذریه و فرزندان خود پرسش مـى کـنـد. بـه او مـى گـویـنـد: آنـهـا بـه درجـه تـو نـرسـیـدنـد، و عـمـل تـو را نـداشـتـنـد. مـى گـویـد: پـروردگـارا مـن اگـر عـمـل کردم به نیت خودم و آنان عمل کردم، آن وقت دستور مى رسد: ایشان را هم به وى ملحق کـنـنـد، آن وقـت ابـن عباس این آیه را تلاوت کرد: ( والذین امنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان... ) .
مؤلف: ایـن آیـه پـدرانـى را کـه در حـدیـث نـامـشـان بـرده شـده شـامـل نـمى شود، چون تنها مى فرماید: ذریه مؤمنین را به ایشان ملحق مى کنیم، و براى شـامـل شـدن پـدران مـنـاسـب تـر آن بـود که ابن عباس دعاى ملائکه را بخواند که گفتند: ( ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم و من صلح من ابائهم و ازواجهم و ذریاتهم ) .
و در تفسیر قمى در ذیل جمله ( لا لغو فیها و لا تاثیم ) ، مى گوید: امام (علیه السلام) فرمود: در بهشت غناء و فحش نیست، مؤمن شراب مى نوشد ولى گناه نمى کند.
و در ذیـل جـمـله ( و اقـبـل بـعـضـهـم عـلى بـعـض یـتسائلون ) فرمود: یعنى در بهشت این سوال را مى کنند.
