تفسیر آیات ۵۵ تا ۶۸ سورهٔ غافر

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۵۵ تا ۶۸ است.

بیان آیات#

بیان آیات

استنتــاج از داسـتان موسى و فرعون و امر پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) به صبر، استغفار و تسبیح#

بـعـد از آنـکـه داسـتـان مـوسـى (عـلیـه السلام) و ارسـال بـه حـق او را بـه سـوى فـرعـون و قـومـش بـیـان کـرد، و نـیـز مـجـادله بـه بـاطـل آل فرعون در آیات خدا را، و نیرنگ بازى هایشان را خاطرنشان ساخت، و نیز بیان کـرد کـه چـگـونـه خـداى تـعـالى پـیـامـبـر خـود را یـارى کـرد و کـیـد آنـان را بـاطـل سـاخـت، و در آخـر بـه مـال کـار آنـان، یـعنى بى ثمر شدن تلاشهایشان و عاقبت شـرشـان اشـاره نـمـود، ایـنـک در ایـن آیـات به عنوان فروع و نتیجه آن بیانات، پیامبر گـرامـى خـود را دسـتـور مـى دهد که صبر پیشه خود کند، و هشدار مى دهد که وعده خدا به نـصـرت او حـق، و نـیـرنـگـهـا و جـدال بـه بـاطـل مـردم و اسـتـکـبـارشـان از قـبـول دعـوت او بـه زودى بـاطـل گشته، تمامى تلاشهایشان جز علیه خودشان، نتیجه نـمـى دهـد. بـنابراین، کفار نمى توانند خدا را عاجز سازند. و به زودى قیامت موعود بپا گشته، با ذلت و خوارى بدرون جهنم در مى آیند.

حرف ( فا ) که بر سر این جمله در آمده، جمله را فرع و نتیجه بیان قبلى مى سازد، که دسـتـور مى داد مردم از راه سیر در زمین عبرت بگیرند، و مى فرمود: ( اءو لم یسیروا فى الارض فـیـنـظـروا کیف کان عاقبة الّذین کانوا من قبلهم ) و نیز براى تأیید آن دستور، داسـتـان مـوسـى و مـال امـر مـسـتـکـبـریـنـى کـه بـا بـاطـل بـه جنگ حق مى آمدند، و خدا حق و اهل حق را یارى کرد، بیان مى فرمود.

و مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه: وقـتـى مـطـلب از ایـن قـرار اسـت، پـس تـو بـایـد در مقابل آزار مشرکین و مجادله آنان به باطل صبر کنى که وعده خدا حق است ، و به زودى به آن وفـا مـى کـنـد. و مـراد از ( وعـده ) هـمـان وعـده چـنـد آیـه قبل است که مى فرمود: ( انا لننصر رسلنا و الّذین آمنوا ) و در آن وعده نصرت مى داد.

و در جـمـله ( و اسـتـغـفـر لذنـبک ) به آن جناب دستور استغفار مى دهد، البته استغفار از عملى که نسبت به ساحت قدس آن جناب گناه باشد، هـر چـنـد کـه گـنـاه بـه معناى معروف یعنى مخالفت امر مولوى نباشد، چون آن جناب داراى عـصـمـت اسـت، و در سـابـق هم گفتارى در معناى گناه و مغفرت در اواخر جلد ششم این کتاب گذراندیم.

البته گناهى که به آن جناب منسوب شود، معناى دیگرى هم دارد که - ان شاءاللّه - در اول سوره فتح بدان اشاره خواهیم کرد. بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از گناه آن جناب گناه امت اوست، آن گناهانى که ممکن باشد با شفاعت آن جناب آمرزیده شود.

( و سـبـح بـحـمـد ربـک بـالعـشـى و الابـکـار ) - یـعـنى خداى سبحان را تسبیح بگو، تـسـبـیـحـى کـه هـمراه حمد او باشد، حمدش بر نعمتهاى جمیلش، حمدى که با توالى ایام اسـتـمـرار داشـتـه بـاشـد. و یـا: حـمدى که در هر صبح و شام انجام شود. و بنا بر معنى اول، دو کلمه ( عشى ) و ( ابکار ) از قبیل کنایه خواهد بود.

بـعـضـى از مـفسرین گفته اند: مراد از تسبیح به حمد در صبح و شام، همان نماز صبح و عـصـر اسـت، و بـه هـمـیـن جـهـت بـایـد گـفـت: ایـن آیـه از بـیـن هـمه آیات سوره در مدینه نـازل شـده. لیـکـن ایـن تـفـسـیر صحیح نیست، بدین جهت که از نظر روایات و مخصوصا روایـات مـعـراج مـسـلم اسـت کـه نـمـازهـاى پـنـجـگـانـه هـمـه در مـکـه و قـبـل از هـجـرت واجـب شـده، و بـنـابـرایـن اگر مراد از تسبیح به حمد نماز صبح و عصر بـاشـد، بـایـد آیـه شـریـفـه در مـکـه و قـبـل از واجـب شـدن سـایـر نـمـازهـا نازل شده باشد.

علت اینکه با باطل در برابر حق مجادله مى کنند، کبر آنان است#

ایـن آیـه قـبـلى را کـه بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم) امر به صبر مى فرمود، و با وعده نصرت دلگرمش مى ساخت تأکید مى کند، و حاصلش این است که: این مـجـادلیـن بـه آرزوى خـود نـمـى رسـنـد، و هـرگـز نـخـواهـنـد رسـیـد، پـس تـو از جدال ایشان غمناک مباش، و از این ناحیه دلخوش دار.

پس جمله ( ان فى صدورهم الا کبر ) علت مجادله ایشان را منحصر مى کند در کبر ایشان، و مـى فـرمـایـد: عـامـلى کـه ایـشـان را وادار بـه ایـن جـدال مـى کـنـد، نـه حس جستجوى از حق است و نه شک در حقانیت آیات ما است تا بخواهند با مـجـادله حـق را روشـن کنند، و حجت و برهانى هم ندارند، تا بخواهند با مجادله، آن حجت را اظـهـار بـدارند بلکه تنها عامل جدالشان آن کبریست که در سینه دارند. آرى، آن کبر است کـه ایـشـان را وادار کـرده در بـرابـر حـق جـدال کـنند، و به وسیله آن حق صریح روشن را باطل جلوه دهند.

( مـا هـم بـبـالغیه ) - ضمیر در کلمه ( ببالغیه ) به کبر برمى گردد، به اعتبار سببى که موجب آنست ؛ چون کبر سبب جدال است که مى خواستند با آن، حق را و آورنده دعوت حـقـه را سـرکـوب کـنـنـد. و مـعـنـاى جـمـله ایـن اسـت کـه: ایـشـان بـه مـراد دل خـود و آرزوهـایـى که از جدال خود دارند نمى رسند، جدالى که بخاطر کبرشان مرتکب مى شوند.

( فـاسـتعذ باللّه ) - یعنى پس از ایشان و کبرى که دارند به خدا پناه ببر، همچنان که موسى (علیه السلام) از هر متکبر جدالگرى به خدا پناه برد، و خدا آن را چنین حکایت مـى کـنـد: ( و قـال مـوسـى انـى عـذت بـربـى و ربـکـم مـن کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب ) .

( انـه هـو السـمـیـع البـصـیر ) - یعنى: او شنواى دعاى بندگان و بیناى به حوائج ایشان است، و شدت و رخاى ایشان را مى بیند.

لام ابـتـداى آیـه لام سـوگـند است، و مراد از ( سماوات و الارض ) مجموع عالم است، و معناى آیه بر حسب آنچه مقام افاده مى کند این است که: مشرکین به آرزوى خود نمى رسند، و خـدا را نـمـى تـوانند عاجز کنند، چون خدایى که قادر بر خلقت تمامى عالم است، و همه عالم با آن همه عظمت که در آن است وى را عاجز نکرد، هرگز ممکن نیست یک جزو کوچک از آن - یـعـنـى انـسـانها - بتوانند او را عاجز سازند. و لیکن بیشتر مردم جاهلند، و به خاطر جـهـل خـود خـیـال مـى کـنـند مى توانند با جدالى که به راه مى اندازند، و یا با هر نیرنگ دیگر، او را عاجز و خسته کنند.

بـعـد از آنـکه تذکر داد که بیشتر مردم نمى دانند، در این جمله همین معنا را تأکید کرد که مردم همه یکسان نیستند، بعضى کور و بعضى بینایند، و این دو برابر نیستند. آنگاه بعد از کـلمـه ( بـصـیـر جـمـله الّذیـن آمنوا... ) را بر آن عطف کرد، و سپس کلمه ( مسى ء ) را آورد، در نـتـیـجـه طایفه اول صاحبان بصیرتند که آن تذکر را مى پذیرند، و طایفه دوم کوردلان هستند که متذکر نمى شوند.

( قـلیـلا مـا تـتـذکرون ) - این جمله خطاب به مردم است به انگیزه توبیخ آنها و همین مـنـظـور باعث شده که سیاق از غیبت به حضور التفات یابد، چون اگر این نکته نبود، جا داشت بفرماید ( قلیلا ما یتذکرون ) .

خـداى تـعـالى در ایـن آیـه مـردم را بـه آمدن قیامت تذکر مى دهد، و در آیه بعدى با دعوت پـروردگـارشـان بـه دعـا و عـبـادت او مـتـذکـر مـى کـنـد، هـمـچـنـان کـه مؤمن آل فرعون در داستان سابق آنان را به آمدن قیامت، و به اینکه دعوت از ناحیه خداست نه از ناحیه آلهه ایشان، تذکر مى داد و مى گفت آلهه شما مردم نه در دنیا دعوتى دارند، نه در آخرت.

این آیه دعوتى است از خداى تعالى به همه بندگانش، دعوتى است به دعا و خواندن او، و وعده اى است به استجابت آنان. و به طورى که ملاحظه مى کنید هم دعا را مطلق آورده، و هـم مـسـتـجـاب کـردن آن را. و مـا در بـحـثـى کـه پـیـرامـون مـعـنـاى دعـا و اجـابـت در ذیل آیه ( اءجیب دعوة الداع اذا دعان ) در جلد دوم این کتاب ایراد کردیم پیرامون آن مفصلا بحث نمودیم.

( ان الّذین یستکبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین ) - کلمه ( داخرین ) جمع اسم فـاعـل از مـصـدر ( دخـور ) است که به معناى ذلت است. در این آیه دعاى در آیه قبلى را به عبادت مبدل کرده تا بفهماند که دعا خود نوعى عبادت است.

بیان آیات#

بیان آیات

در ایـن آیـات بـراى بـار دوم بـه آیـات تـوحـیـد کـه در اول سـوره بـود و بـا آیـه ( هـو الّذى یـریـکـم آیـاتـه ) آغاز مى شد، و یگانگى خداى تعالى در ربوبیت و الوهیت را اثبات مى کرد، برگشت شده.

اثبات توحید خداوند در الوهیت و ربوبیت با بیان او در آفاق و انفس#

یـعـنى آن خداى یگانه کسى است که به خاطر شما شب را تاریک کرد تا در آن از خستگى روز که در اثر کار و کوشش و تلاش روزى عارضتان شده، آرامش یابید و روز را هم به خـاطـر شـمـا روشـن قرار داد تا از فضل خدا و از پروردگارتان طلب کنید، و روزیتان را به دست آورید. و این دو از ارکان تدبیر زندگى انسانهاست.

و بـا مـعـنـایـى کـه مـا براى آیه کردیم، روشن گردید که اگر روز را ( مبصر بینا ) نامیده، از باب مجاز عقلى است، و آنطور که بعضى از مفسرین ادعا کرده اند، هیچ دلالتى بر مبالغه ندارد.

( ان اللّه لذو فـضـل عـلى النـاس و لکـن اکـثـر النـاس لا یشکرون ) - در این جمله به فـضـل خـدا بـر مـشـرکـیـن مـنـت مـى نـهـد و تـوبـیـخ مـى کـنـد بـه ایـنـکـه فضل خدا را شکر نمى گزارند،

چـون اگـر ایـن فـضـل عظیم را شکرگزارى مى کردند او را مى پرستیدند. در این جمله جا داشـت بـه جـاى کـلمـه ( نـاس ) دوم، ضـمـیـر بـیـاورد، و بـفـرمـایـد ( ان اللّه لذو فـضـل عـلى النـاس و لکن اکثرهم لا یشکرون ) ولى چنین نکرد، بلکه دوباره این کلمه را تکرار کرد تا بفهماند کفران نعمت طبع مردم است، بدین جهت که مردمند، همچنان که در جاى دیگر فرمود: ( الانسان لظلوم کفار ) .

یـعـنـى ایـن اسـت آن خدایى که امر حیات و رزق شما را تدبیر مى کند، شب را مایه سکونت شـمـا، و روز را وسـیـله سـعى و کوشش شما قرار مى دهد، و او اللّه تعالى است. و او رب شما است، چون تدبیر امر شما به دست او است.

( خـالق کل شى ء ) - یعنى براى اینکه رب همه چیز است، چون خالق همه چیز است، و خـلقت از تدبیر جدایى پذیر نیست. و لازمه این آن است که غیر خداى تعالى هیچ ربى در عـالم هـسـتـى نـبـاشـد، نـه بـراى شـمـا و نـه بـراى غـیـر شـمـا، و بـه هـمـیـن جـهـت دنـبـال جـمـله مـورد بـحـث فـرمـود: ( لا اله الا هـو ) یـعـنـى حـال که چنین است، پس هیچ معبود به حقى غیر خداى تعالى نیست، چون اگر معبود دیگرى در این میان باشد، قهرا ربى دیگر خواهد بود، چون الوهیت از شؤ ون ربوبیت است.

( فانى تؤفکون ) یعنى پس چگونه از پرستش او به سوى پرستش دیگرى منحرف و منصرف مى شوید.

یعنى نظیر این افک بود که منکرین آیات خدا در امتهاى دیگر نیز مرتکب شدند، چون آیات خـدا روشـن بـود، و هـیـچ خـفـایـى در آن نـبـود، پـس انـصـراف از مدلول آنها سببى نداشت مگر همین انکار و لجبازى.

کـلمـه ( قـرار ) بـه مـعناى مستقر و جایگاهى است که آدمى بر آن قرار مى گیرد. و کلمه بـنـاء بـه طـورى کـه دیـگـران گـفـتـه انـد بـه مـعانى قبه و بارگاه است، و از آن جمله بـنـاهـایـى است که عرب بر آن قبه مى زنند. خداى تعالى در این آیه این نعمت را به رخ انـسـانـهـا مـى کـشـد کـه آنان را در زمین و زیر آسمان جاى داد، و این خانه مسقف را منزلگاه ایشان کرد.

( و صورکم فاحسن صورکم ) - حرف ( فا ) که بر سر جمله ( فاحسن ) در آمده، فاى تفسیرى است، و به آیه چنین معنا مى دهد: خداوند خلقت صورتهاى شما را نیکو کرد، و ایـن بـدان جـهـت است که خداى تعالى صورت انسان را مجهز به جهازى بسیار دقیق کرد کـه بـا آن جـهـاز و وسایل مى تواند انواع کارهاى عجیب را انجام دهد، کارهایى که سایر مـوجودات جاندار از انجام آن عاجز است. و نیز از مزایایى از زندگى بهره مند است که آن مزایا براى غیر انسان ابدا فراهم نیست.

( و رزقـکم من الطیبات ) - منظور از طیبات انواع رزقهاى گوناگونى است که طبیعتش با طبیعت آدمى سازگار است، و با طبیعت سایر حیوانات سازگار نمى باشد، مانند انواع دانه ها، و گوشتها و غیر آن.

( ذلکـم اللّه ربـکم ) - یعنى این اللّه است که رب شما است و امور شما را تدبیر مى کـنـد. ( فـتـبارک اللّه رب العالمین ) - این جمله ثنایى است بر خداى عزّوجلّ به اینکه ربـوبـیـت و تدبیرش تمامى عالمها را فرا گرفته، و با آوردن حرف ( فا ) بر سر ایـن جـمـله، آن را متفرع کرد بر جمله قبلى، در نتیجه ربوبیتش براى همه عالمها را فرع ربـوبـیـتـش بـراى انـسـان قـرار داد، و ایـن بـه منظور آن بود که بفهماند ربوبیت خداى تـعالى یکى است، و تدبیرش نسبت به امور انسان عین تدبیرش نسبت به امور همه عالم اسـت، چـون نـظـام جـارى در سـراسـر جـهان یکى است، و انطباق آن بر سراسر جهان عین انطباقش بر یک یک نواحى آن است، پس خداى سبحان منشاء خیر کثیر است که در لغت آن را ( برکت ) گویند: ( فتبارک اللّه رب العالمین ) .

در جـمـله ( هـو الحـى ) اطـلاقـى است که به هیچ وجه مقید نمى شود، نه عقلا و نه نقلا. عـلاوه بـر این، انحصار را هم افاده مى کند، در نتیجه معنایش این مى شود که: تنها خداى تـعـالى حـیـاتـى دارد که دستخوش مرگ و زوال نمى شود، پس خداى تعالى حى بالذات است و هر زنده دیگرى با احیاى او داراى حیات شده.

و چـون مـعـلوم شـد کـه در ایـن میان یک حى بالذات است و یک حى به وسیله غیر، در نتیجه تنها کسى بالذات مستحق عبادت است که حیاتش نیز بالذات باشد و او خداى تعالى است و به همین جهت دنبال جمله مورد بحث فرمود: ( لا اله الا هو ) .

و ایـن دو جـمله مقدمه است براى جمله بعدى که در آن امر به دعا مى کند، البته نه خواندن خدا به طور مطلق، بلکه خواندنش به توحید و در حالى که دین را براى او خالص کنند، چـون تـنـهـا او حـى بـالذات اسـت و نـه دیـگـرى، و چـون تنها اوست که استحقاقش براى پـرسـتـش ذاتـى اسـت، و هـیـچ کس دیگرى چون او نیست، لذا است که بعد از دو جمله ( هو الحى ) و ( لا اله الا هو ) متفرع بر آن دو فرمود: ( فادعوه مخلصین له الدین ) .

و جمله ( الحمد لله رب العالمین ) ثنایى است بر ربوبیت خداى تعالى.

مـعـنـاى آیـه روشـن اسـت. و در آن مـشـرکـیـن را بـراى هـمـیـشـه از ایـنـکـه رسـول خدا موافق با آنها شود، و آلهه آنان را بپرستد، نومید مى کند. و این معنا در سوره زمـر مـکـرر آمـده بـود، و بـه هـمـیـن قـریـنـه مـى تـوان احـتـمـال راجـح داد کـه ایـن سـوره بـعـد از سـوره زمـر نازل شده باشد.

اشاره اى به خلقت انسان و امر حیات و ممات او#

مـراد از خـلقت آنان از خاک، این است که پدر ایشان آدم را از خاک آفرید، چون خلقت غیر آدم (عـلیـه السلام) بـالاخـره مـنـتـهـى به خلقت آدم مى شود که از خاک بوده، در نتیجه خلقت ایـشـان نـیـز در اصل از خاک بوده است. ممکن هم هست مراد از خلقت ایشان از خاک، این باشد که تکوین نطفه پدرها از مواد بسیط زمین بوده.

( ثـم مـن نـطفة... ) - یعنى سپس شما را از نطفه اى آفریدیم، و نکره آوردن ( نطفه ) براى اشاره به حقارت آن است، و همچنین نکره آوردن ( علقه ) در جمله ( ثم من علقة ) . ( ثـم یـخرجکم ) یعنى سپس شما را از شکم مادران بیرون مى آوریم، ( طفلا ) در حالى که طفل هستید. و کلمه طفل به طورى که مى گویند، هم بر مفرد اطلاق مى شود، و هم بـر جـمـع، همچنان که در آیه ( او الطفل الّذین لم یظهروا على عورات النساء ) بر جمع اطلاق شده است.

( ثـم لتـبـلغوا اشدکم ) - لام در این جمله لام غایت است، و گویا متعلق آن حذف شده و تـقـدیـرش ( ثم ینشئکم لتبلغوا اشدکم ) باشد، یعنى سپس شما را نشو و نمو مى دهد تـا بـه حـد بـلوغ بـرسـیـد. و حد بلوغ اشد از عمر آدمى آن زمانى است که نیروى بدنى انسان به حد کمال مى رسد. ( ثم لتکونوا شیوخا ) این جمله عطف بر جمله ( لتبلغوا ) اسـت، ( و مـنـکـم مـن یـتـوفـى مـن قـبـل ) یـعـنـى بـعـضـى از شما قبلا مى میرد و به این مـراحـل از عـمـر کـه گـفـتـیـم یـعـنـى مـرحـله بـلوغ اشـد، و مـرحـله پـیـرى و سـایـر مراحل نمى رسد.

( و لتـبـلغـوا اجلا مسمى ) - و تا برسید به اجلى که معین شده ، و این آخرین مهلتى اسـت کـه بـه آدمـى مـى دهـنـد و آن اجـل حـتـمـى اسـت کـه بـه هـیـچ وجـه قـابـل تـغـیـیـر نـیـسـت، و ایـن اجـل مـعـیـن غـایـتـى اسـت کـه شامل تمام مردم مى شود، حال هر کسى هر چه عمر کرده باشد. و در جاى دیگر از چنین اجلى خـبـر داده، مـى فـرمـایـد: ( و اجـل مـسمى عنده ) ، و به همین جهت دیگر این جمله را با کلمه ( ثم ) عطف نکرد، تا از آن دو غایت مذکور در سابق متمایز شود.

( و لعـلکـم تـعـقـلون ) - یـعـنـى تـا شـایـد شـمـا حـق را بـا نـیـروى تـعـقـل - کـه غریزه شما است - درک کنید. و این غایت خلقت انسان از نظر حیات معنوى او است، همچنان که رسیدن به اجل مسمى، غایت و نهایت زندگى دنیایى و صورى او است.

یعنى خداى تعالى کسى است که عمل زنـده کـردن و مـیـراندن از آن اوست، و با این عمل، زندگان را از عالمى به عالمى دیگر مـنـتـقـل مـى کـنـد. و هـر یـک از ایـن مـیـراندن و زنده کردن مبداى است براى تصرفاتش به نـعـمـتـهـایـى کـه بـا آن نـعـمـتـهـا بـر آن کـس کـه تـدبـیـر امـرش را مـى کـنـد تـفضل نماید، چون هر یک از میراندن و زنده کردن عالمى را به سوى آدمى مى گشاید که در آن عالم از انواع نعمتهاى خدایى استفاده مى کند.

( فاذا قضى امرا فانما یقول له کن فیکون ) - تفسیر این جمله مکرر بیان شد.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(روایـاتـى دربـاره دعـاء و اسـتـجـابـت آن در ذیـل آیـه: ( ادعـونـى اسـتجب لکم... ) )#

در صـحـیـفـه سجادیه است که: پروردگارا تو خودت فرمودى ( ادعونى استجب لکم ان الّذیـن یـسـتـکبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین ) و در این کلام شریفت دعا و خواندن خـود را عـبـادت، و تـرک آن را اسـتـکـبـار خـوانـدى، و تـارکـیـن را بـه دخول در جهنم با خوارى تهدید فرمودى.

و در کـافـى به سند خود از حماد بن عیسى، از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که گـفـت: از آن جـناب شنیدم که فرمود: دعا کن و مگو مقدرات تقدیر شده و دعا تغییرش نمى دهد، بـراى ایـنـکـه دعـا خـود عـبـادت اسـت، و خداى عزّوجلّ مى فرماید: ( ان الّذین یستکبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین ) و نیز فرموده: ( ادعونى استجب لکم ) .

مؤلف: ایـنـکـه امـام فـرمود ( دعا خود عبادت است ) و به آیه شریفه استشهاد کرد، در حـقـیـقـت احتجاجى است که بر فرمایش قبلش ‍ کرده که فرمود ( دعا کن ) و اما استشهادش به آیه ( اءدعونى استجب لکم ) احتجاج به آن گفتار دومش است که فرمود ( مگو چنین و چنان ) و به همین جهت در بیان خود، ذیل آیه را بر صدرش مقدم آورد.

و در کتاب خصال از معاویة بن عمار، از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: اى مـعـاویـه بـه کـسى که سه چیز داده شده باشد از سه چیز محروم نمى شود: کسى که تـوفـیـق و حـال دعـایـش داده بـاشـند، از اجابت محرومش نمى کنند، و کسى که توفیق شکر نـعـمـتش داده باشند، از زیاد کردن نعمتش دریغ نمى کنند، و کسى که توکلش داده باشند، از کـفایت امور او مضایقه نمى کنند. چون خداى عزّوجلّ در کتاب عزیزش مى فرماید: ( و من یـتـوکـل عـلى اللّه فـهـو حـسـبـه کـسـى کـه بـر خـدا توکل کند او کفایت کننده امور وى است ) و نیز مى فرماید: ( لئن شکرتم لازیدنکم اگر شـکـر بـگـذاریـد نـعـمـتـتـان را زیـادت کنم ) ، و نیز فرموده: ( ادعونى استجب لکم مرا بخوانید تا اجابتتان کنم ) .

و در کـتـاب تـوحید به سندى که به امام موسى بن جعفر (علیه السلام) دارد از آن جناب روایـت کـرده کـه فـرمـود: جـمـعـى بـه امـام صادق (علیه السلام) گفتند: چرا ما خدا را مى خـوانـیم ولى دعایمان مستجاب نمى شود؟ فرمود: براى اینکه کسى را مى خوانید که نمى شناسیدش.

مؤلف: مـا در ذیـل آیـه ( اءجـیـب دعـوة الداع اذا دعـان ) ، در جـلد دوم ایـن کتاب تعدادى از روایات دعا را ایراد کردیم.

بحث روایتی#

بحث روایتى

(نقل و ردّ روایـاتـى که درباره شأن نزول آیه: ( لخلق السموات و الارض اکبر منخلق الناس ) نقل شده)#

در الدر المـنـثور است که: عبد بن حمید و ابن ابى حاتم به سند صحیح از ابى العالیه روایـت کـرده انـد کـه گفت: یهودیان نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) آمده، عرضه داشتند: دجال که در آخر الزمان ظهور مى کند از ماست و از خصائصش این و این است. و خیلى درباره او غلو کردند و امر او را بزرگ جلوه دادند و گفتند که چنین و چنان مى کند. خـداى تـعـالى در پـاسـخ آنـان ایـن آیه را فرستاد: ( ان الّذین یجادلون فى آیات اللّه بـغیر سلطان اتیهم ان فى صدورهم الا کبر ما هم ببالغیه ) آنگاه در معنایش گفت: اینها به آنچه مى گویند نمى رسند.

( فـاسـتـعـذ بـاللّه ) رسـول گـرامـى خـود را دسـتـور مـى دهـد از فـتـنـه دجال به خدا پناه ببرد. ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلق الناس ) یعنى از خلقت دجال.

و نـیـز در هـمـان کـتـاب آمـده کـه: ابـن ابـى حـاتـم از کـعـب الاحـبـار روایـت کـرده کـه در ذیـل آیـه ( ان الّذیـن یـجـادلون فـى ایـات اللّه بـغـیـر سلطان ) گفت: این آیه درباره یـهـودیـان نـازل شـد، البـتـه دربـاره ایـن عـقـیـده آنـهـا کـه مـنـتـظـر امـر دجال هستند.

و بـاز در هـمـان کـتـاب اسـت کـه ابـن مـنـذر از ابـن جـریـح نقل کرده که در تفسیر آیه ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلق الناس ) گفته است: مـى گـویـنـد یـهودیان معتقد بودند که در آخر الزمان پادشاهى خواهند داشت که دریا تا زانـویـش، و ابـرهـا تا فرق سرش مى رسند، آن قدر بلند بالا است که مرغان را از بین آسمان و زمین با دست مى گیرد، و با او کوهى از نان و نهرى از آب است. در پاسخ ایشان این آیه نازل شد ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلق الناس ) .

مؤلف: در سـابـق تـوجـه فرمودید که گفتیم: غرض سوره - به طورى که از سیاق آیـاتـش اسـتـفـاده مى شود - گفتگو در پیرامون استکبار و مجادله کفار در آیات خدا است، آنـهـم مـجـادله به غیر حق. پس در این سوره گفتار از این جا آغاز شد، و در چند نوبت باز بـه هـمـیـن نـکـتـه عـود کـرد، مـثـل ایـنـکـه یـک جـا فـرمـود: ( مـا یـجـادل فـى آیـات اللّه الا الّذیـن کـفـروا ) جـاى دیـگـر فـرمـود: ( و جـادلوا بالباطل لیدحضوا به الحق ) بار سوم فرمود: ( الّذین یجادلون فى آیات اللّه بغیر سـلطـان اتـیـهـم کبر مقتا ) ، بار چهارم فرمود: ( ان الّذین یجادلون فى آیات اللّه بغیر سلطان اتیهم ان فى صدورهم الا کبر ) بار پنجم فرمود: ( لم تر الى الّذین یجادلون فى آیات اللّه انى یصرفون ) . پس ‍ بنابراین، سیاق آیات این سوره این معنا را نمى پـذیـرد کـه بعضى از آنها درباره حادثه اى نازل شده باشد که سایر آیات آن ربطى به آن حادثه نداشته باشد، در حالى که چند روایت بالا مى خواهد این را بگوید.

عـلاوه بـر ایـن، مـضـمـون ایـن روایـات، یـعـنـى قـصـه خـبـر دادن یـهـود از دجـال، بـا دو آیه مزبور هیچ تطبیق نمى کند، و خواننده عزیز اگر در مضمون این دو آیه یـعنى آیه ( ان الّذین یجادلون ) - تا جمله - ( و لکن اکثر الناس لا یعلمون ) دقت بـفـرمـایـد، خـواهـد دیـد کـه از مـضـمـون روایـت اجـنـبـى اسـت. از ایـنجا روشن مى شود این قـول کـه ایـن دو آیـه بـه دلیـل ایـن روایـات در مـدیـنـه نازل شده صحیح نیست.