تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۱۶ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
حم١
#تَنزيلُ الكِتٰبِ مِنَ اللَّهِ العَزيزِ العَليمِ٢
#غافِرِ الذَّنبِ وَقابِلِ التَّوبِ شَديدِ العِقابِ ذِى الطَّولِ ۖ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ ۖ إِلَيهِ المَصيرُ٣
#ما يُجٰدِلُ فى ءايٰتِ اللَّهِ إِلَّا الَّذينَ كَفَروا فَلا يَغرُركَ تَقَلُّبُهُم فِى البِلٰدِ٤
#كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وَالأَحزابُ مِن بَعدِهِم ۖ وَهَمَّت كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسولِهِم لِيَأخُذوهُ ۖ وَجٰدَلوا بِالبٰطِلِ لِيُدحِضوا بِهِ الحَقَّ فَأَخَذتُهُم ۖ فَكَيفَ كانَ عِقابِ٥
#وَكَذٰلِكَ حَقَّت كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا أَنَّهُم أَصحٰبُ النّارِ٦
#الَّذينَ يَحمِلونَ العَرشَ وَمَن حَولَهُ يُسَبِّحونَ بِحَمدِ رَبِّهِم وَيُؤمِنونَ بِهِ وَيَستَغفِرونَ لِلَّذينَ ءامَنوا رَبَّنا وَسِعتَ كُلَّ شَيءٍ رَحمَةً وَعِلمًا فَاغفِر لِلَّذينَ تابوا وَاتَّبَعوا سَبيلَكَ وَقِهِم عَذابَ الجَحيمِ٧
#رَبَّنا وَأَدخِلهُم جَنّٰتِ عَدنٍ الَّتى وَعَدتَهُم وَمَن صَلَحَ مِن ءابائِهِم وَأَزوٰجِهِم وَذُرِّيّٰتِهِم ۚ إِنَّكَ أَنتَ العَزيزُ الحَكيمُ٨
#وَقِهِمُ السَّيِّـٔاتِ ۚ وَمَن تَقِ السَّيِّـٔاتِ يَومَئِذٍ فَقَد رَحِمتَهُ ۚ وَذٰلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيمُ٩
#إِنَّ الَّذينَ كَفَروا يُنادَونَ لَمَقتُ اللَّهِ أَكبَرُ مِن مَقتِكُم أَنفُسَكُم إِذ تُدعَونَ إِلَى الإيمٰنِ فَتَكفُرونَ١٠
#قالوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثنَتَينِ وَأَحيَيتَنَا اثنَتَينِ فَاعتَرَفنا بِذُنوبِنا فَهَل إِلىٰ خُروجٍ مِن سَبيلٍ١١
#ذٰلِكُم بِأَنَّهُ إِذا دُعِىَ اللَّهُ وَحدَهُ كَفَرتُم ۖ وَإِن يُشرَك بِهِ تُؤمِنوا ۚ فَالحُكمُ لِلَّهِ العَلِىِّ الكَبيرِ١٢
#به نام خداى رحمان و رحیم، حم (1).
کتابى است نازل شده از ناحیه خداى عزیز علیم (2).
آمـرزنـده گـنـاه و پـذیـرنـده توبه و شدید العقاب و نیرومند است، معبودى جز او نیست و بازگشت به سوى اوست (3).
در آیـات خـدا جـدال نمى کنند مگر کسانى که کافر شدند پس غوطه ور شدنشان در ناز و نعمت تو را مغرور نسازد (4).
قـبل از ایشان هم قوم نوح و احزابى که بعد از ایشان بودند آیات خدا را تکذیب کردند و هـر امـتـى قـصـد جـان پـیـامـبـر خـود کـرد تـا او را بـگـیـرنـد و بـا حـربـه بـاطل علیه حق مجادله کردند تا حق را از بین ببرند و من ایشان را گرفتم و چه عجیب است عذاب (5).
و هـمـچـنـیـن کـلمـه عـذاب پـروردگـارت بـر آنـان کـه کـافـر شـدنـد حـتمى شد که باید اهل آتش باشند (6).
آنـان کـه عـرش را حـمـل مـى کـنند و آنان که پیرامون عرش هستند پروردگار خود را حمد و تـسـبـیـح مـى گـویند و به او ایمان دارند و براى کسانى که ایمان آورده اند استغفار مى کنند که اى پروردگار ما سعه رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته پس کسانى را که توبه کردند و راه تو را پیروى نمودند بیامرز و از عذاب جهنم حفظ فرما (7).
پـروردگـار ! ایـشـان را در جـنـات عـدن کـه وعـده شـان داده اى داخـل فـرمـا هـم ایـشـان را و هـم پـدران و هـمسران و ذریات ایشان را که صلاحیت دارند به درستى و به راستى که تنها تو عزیز فرزانه اى (8).
و از کـیـفـر گـنـاهـان و بـدیـهـا حـفـظـشـان کـن که هر کس را تو از کیفر بدیها حفظش کنى براستى رحمتى بر او کرده اى رحمتى که رستگارى عظیم، همان رحمت است (9).
بـه درستى آنان که کافر شدند از نقطه اى دور ندا مى شوند: خشم خدا از خشم خود شما بسیار بزرگتر و سختتر است آیا یادتان هست که هر چه به سوى ایمان دعوت مى شدید کفر مى ورزیدید (10).
مى گویند پروردگارا تو ما را دو بار مى راندى و دو نوبت زنده کردى اینک به گناهان خود اعتراف مى کنیم حال آیا راهى براى بیرون شدن از آتش هست ؟ (11).
ایـن عـذاب شما بدان جهت است که وقتى خدا به تنهایى خوانده مى شد کفر مى ورزیدید و چـون بـه وى شرک ورزیده مى شد به آن ایمان مى آوردید پس حکم تنها از آن خداى بلند مرتبه بزرگ است (12).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۲ است.
بیان آیات#
بیان آیات
اشاره به مطالبى که سوره مبارکه مؤمن متضمن است#
ایـن سـوره پـیـرامـون بـلنـد پـروازیـهـاى کـفـار، و جـدالشـان بـه بـاطـل بـه مـنـظـور از بـیـن بـردن حـقـى کـه بـر آنـان نـازل شـده، سـخـن مـى گـویـد، و لذا مـى بـینیم که آیات آن یکى پس از دیگرى متعرض جـدال آنـان، و پـاسـخ دادن بـه جـدالشـان مـى شـود، یـکـجـا مـى فـرمـایـد: ( مـا یـجـادل فـى ایات اللّه الا الّذین کفروا فلا یغررک تقلبهم فى البلاد ) ، جاى دیگر مى فـرمـایـد: ( الّذیـن یـجـادلون فـى آیـات اللّه بغیر سلطان اتاهم کبر مقتا ) ، باز هم مى فرماید: ( الم تر الى الّذین یجادلون فى آیات اللّه انى یصرفون ) .
و بـا ایـن تـکـرار، سـورت اسـتـکـبـار و جـدال آنـان را از راه به رخ کشیدن عذابى که امم گذشته به جرم تکذیب گرفتار آن شدند مى شکند، و به همین منظور عذابهاى خوار کننده اى را که خدا به ایشان وعده داده، با ذکر نمونه اى از آنچه در آخرت بر سرشان مى آید خاطر نشان مى کند.
و سخنان باطلشان را با حجتهایى که گویاى وحدانیت خدا در ربوبیت و الوهیت است، به کلى مردود مى سازد و رسول گرامى خود (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) را امر به صبر نـموده هم آن جناب و هم همه مؤمنین را وعده نصرت مى دهد. و نیز آن جناب را امر مى کند به اینکه به کفار اعلام کند که تسلیم پروردگار خویش است و دست از پرستش او برنخواهد داشت، تا به کلى از آن جناب ماءیوس گردند.
و ایـن سـوره تـمـامـى آیـاتـش در مـکـه نـازل شـده، چـون آیـات آن بـه هـم اتـصـال دارند و مضامین آن بر این معنا شهادت مى دهد. ولى بعضیها گفته اند: پاره اى از آیـاتش در مدینه نازل شده. و این حرف قابل اعتنا نیست، و به زودى -شاء اللّه - به آن آیات اشاره خواهیم کرد.
کـلمـه ( تـنـزیـل ) مـصـدر بـه مـعـنـاى مـفـعـول (نـازل شـده ) اسـت. و بـنـابـرایـن، عـبـارت ( تـنـزیـل الکـتـاب ) از قـبـیـل اضـافـه صـفـت بـر مـوصـوف خـودش اسـت و تـقـدیـر آن ( کـتـاب منزل من اللّه کتابى نازل شده از خدا ) مى باشد.
وجه ذکر دو صـفت ( عزیز ) و ( علیم ) از بین صفات الهى و افتتاح سوره به آن دو#
و اگر در بین صفات خداى تعالى دو صفت ( عزیز ) و ( علیم ) را اختصاص به ذکر داد، - بـه قـول بـعـضـى از مـفـسرین - براى این است که به اعجاز و انواع علوم قرآن اشـاره کـنـد، عـلومـى کـه قـدرت فـهـم بـشـر از آن عـاجـز اسـت. و بـه قـول بـعضى دیگر براى این است که تفننى در تعبیر کرده باشد. ولى هیچ یک از این دو وجه به نظر درست نیست.
وجـه صـحـیـح آن اسـت کـه بـگـویـیـم سوره مورد بحث از آنجا که پیرامون انکار منکرین و جـدال آنـان در پـیـرامـون آیـات خـداسـت. و ایـنـکـه جـدالشـان جـاهـلانـه و جدال به باطل است، و چون جاهلند خیال مى کنند که جدالشان عالمانه است، و به همین جهت به خود مى بالند که چه خوب احتجاج مى کنند همچنان که قرآن کریم این بالیدنشان را در آخر همین سوره چنین حکایت کرده: ( فلما جاءتهم رسلهم بالبینات فرحوا بما عندهم من العـلم ) و نـیـز از فـرعـون حـکـایـت کـرده کـه درباره حضرت موسى به قوم خود گفت: ( انـى اخـاف ان یـبدل دینکم او ان یظهر فى الارض الفساد ) و نیز به ایشان گفته: ( ما اریکم الا ما ارى و ما اهدیکم الا سبیل الرشاد ) .
بـدیـن جـهت سوره را با دو نام ( عزیز ) و ( علیم ) افتتاح کرد تا اشاره کرده باشد به اینکه این کتاب که بر آنان نازل شده، از ناحیه کسى است که عزیز على الاطلاق است و هـیـچ غـالبـى بر او غلبه نمى کند تا بترسد دشمنان بر آن کتاب غالب شوند و به خـاطـر اوهام و خرافاتى که دارند، از پذیرفتن آن استکبار کنند. و نیز او ( علیم ) على الاطـلاق اسـت، و عـلم او آمـیـخـتـه بـا جـهـل و ضـلالت نـیـسـت، پـس جـدال بـه بـاطـل کـفـار نـمـى تـوانـد تـاب مـقـاومـت در مقابل دین حق را بیاورد، دین حقى که آن را با حجتها و براهینى روشن بیان کرده است.
مؤید ایـن وجـه مـضـمـونـى اسـت کـه در آیـه بـعـد اسـت، و مى فرماید: ( غافر الذنب و قابل التوب... ) ، که - ان شاء اللّه - بیانش خواهد آمد.
ایـنـکـه در جـمـله ( غـافـر الذنـب ) و جـمـله ( قـابـل التـوب ) مـطلب را در قالب اسم فاعل آورده بعید نیست که براى این بوده که بر استمرار تجددى دلالت کند، چون مغفرت و قـبـول تـوبـه از صـفـات فـعـلیـه خـداسـت، و خـداى تـعـالى هـمـه روزه و لایـزال گـنـاهـانـى را مـى آمـرزد و تـوبـه هـایـى را قبول مى کند.
و اگر جمله ( و قابل التوب ) را با واو عاطفه آورد، ولى در جمله ( شدید العقاب ) و جـمـله ذى الطـول واو عـاطـفـه بـه کـار نـبـرد، بـدیـن جـهـت اسـت کـه مـجـموع غافر الذنب و قابل التوب به منزله یک صفت است و یک رفتار خدا با بندگان گنهکار را افاده مى کند و آن ایـن اسـت کـه ایـشـان را مـى آمـرزد، چـیـزى که هست گاهى با توبه، و گاهى بدون توبه و با شفاعت.
کـلمـه ( عـقـاب ) و هـمچنین ( معاقبة ) عبارت است از مؤ اخذه اى که در عاقبت گناه متوجه گـنـهـکـار مـى شود. راغب مى گوید: ( عقب ) و ( عقبى ) تنها در مورد ثواب و اجر خیر بـه کار مى رود، همچنان که در قرآن فرموده: ( خیر ثوابا و خیر عقبا ) و نیز فرموده: ( اولئک لهم عقبى الدار و اما کلمه العاقبة ) اگر بدون اضافه در کلام آید، باز مختص بـه ثـواب و اجـر خـیـر اسـت و در عـذاب به کار نمى رود، مانند ( و العاقبة للمتقین ) و اگـر بـه کـلمـه اى دیـگـر اضافه شود در این صورت گاهى در معناى عقوبت و عذاب مى آید، مانند آیه ( ثم کان عاقبة الّذین اساوا ) و آیه ( فکان عاقبتهما انهما فى النار ) . و ایـن در حـقـیـقـت از باب استعاره گرفتن کلمه اى است در ضد معناى اصلى اش. و اما کلمه ( عقوبت ) و ( معاقبة ) همواره در عذاب استعمال مى شود، و مختص بدانست.
بـنـابـراین کلمه ( شدید العقاب ) مانند کلمه ( ذو انتقام ) از اسماى حسنایى است که صفت خداى تعالى را در طرف عذاب حکایت مى کند، همچنان که کلمه ( غفور ) و ( رحیم ) صفتش را در جانب رحمت حکایت مى نماید.
و امـا کـلمـه ( طـول ) - به طورى که مجمع البیان گفته - به معناى انعامى است که مدتش طولانى باشد. پس معناى ( ذو الطول ) با معناى ( منعم ) یکى است. و هر دو از اسـمـاى حسناى الهى است ؛ و لیکن ذو الطول اخص از منعم است، چون تنها نعمتهاى طولانى را شامل مى شود، ولى منعم هم آن را شامل است و هم نعمتهاى کوتاه مدت را.
بیان اینکه اساس تنزیل کتاب، علم محیط خدا به خلق خود مى باشد#
در آیـه مـورد بـحـث بـعـد از کـلمـه ( عـلیـم ) اسـمـاى چـهـارگـانـه ( غـافـر الذنب ) ، ( قـابـل التـوب ) ، و ( شـدیـد العـقـاب ) ، و ( ذى الطـول ) را آورد، تـا اشـاره کـرده بـاشـد بـه ایـنـکـه اسـاس تنزیل این کتاب که مشتمل بر دعوت حق است و دعوت حق هم مبتنى بر علم است، مبنى بر آن حقایقى است که مضامین این اسما اقتضاى آن را دارد.
تـوضـیح اینکه: عالم انسانى در عین اینکه از نظر برخوردارى از نعمتهاى الهى یک عالم اسـت و هـمـه انـسـانـهـا در آن مـشـتـرکـنـد و هـمـه از نـعـمـتـهـاى مـسـتـمـر و مـتـوالى او در طـول زنـدگـى دنـیـا بـرخـوردارنـد، لیـکن از حیث زندگى آخرت دو سنخ موجود و دو نوع انـسـانـنـد: یـکى سعید و یکى دیگر شقى و خداى سبحان به جزئیات و خصوصیات خلقش عـالم و آگـاه اسـت و چـگـونـه مـمـکـن اسـت عـالم نـبـاشـد؟ و حـال آنـکـه او خـالق آنـهـا و فـاعـل آنـهـاسـت و مـخـلوقـات فعل اویند.
و مقتضاى ( غافر الذنب ) و ( قابل التوب ) بودن خدا، این است که هر فردى را که لیاقت و استعداد آمرزش و قبول شدن توبه را داشته باشد او را بیامرزد و توبه اش را قـبـول کـنـد، و مـقـتـضـاى اینکه او ( شدید العقاب ) است، نیز این است که هر کس را که مستحق عقاب است عقاب کند.
نـاگـزیـر مـقـتـضـاى ایـن مـعنا آن است که مردم را به سوى صراط سعادت هدایت فرماید، همچنان که خودش فرموده: ( ان علینا للهدى و ان لنا للاخرة و الاولى ) و نیز فرموده: ( و عـلى اللّه قـصـد السبیل ) ، تا در نتیجه مردم به دو دسته تقسیم شوند، و سعید از شقى، و مهتدى از گمراه جدا گشته، آن را ترحم و این را عذاب کند.
پس تنزیل کتاب از ناحیه خداى عزیز و علیم اساسش مبنى بر علم محیط خدا به خلقش مى بـاشـد، او مى داند که خلقش محتاج به دعوتى هستند، تا به وسیله آن دعوت قومى هدایت یافته و قومى دیگر با رد آن دعوت گمراه شوند، و باز در نتیجه او قومى را بیامرزد و قومى دیگر را عذاب کند.
و نـیـز او مى داند که خلقش به دعوتى نیازمندند، تا به وسیله آن نظام معاششان در دنیا مـنـتـظـم گـشـتـه و از طـول و انـعـام او بـرخـوردار گردند و بعد از دنیا هم در دار قرار از برکات آن دعوت منتفع شوند.
پـس شأن کـتـابـى کـه او نـازل کـرده چـنـیـن شأنـى اسـت، کـتـابـى که او با علم خود نـازل کـرده، عـلمـى کـه آمیخته با جهل نیست، کتابى است بر حق که با هیچ باطلى آمیخته نـیـسـت، چـنـیـن کـتـابـى چـگـونـه مـمـکـن اسـت بـا تـکـذیـب مـشـتـى جـاهل و کوته بین باطل گردد، مشتى افراد ظاهربین که از زندگى دنیا چیزى جز ظاهر آن نمى دانند و مى خواهند با جدال باطل حق را از بین ببرند.
و گواه بر این بیانى که ذکر کردیم، و گفتیم عنایت در آیه شریفه به مسأله علم است آیـه اى اسـت که به زودى مى آید که در آن دعاى ملائکه را حکایت مى کند که براى مؤمنین طـلب مـغـفـرت مـى کـنـنـد و مـى گـویـنـد: ( ربـنـا وسـعـت کل شى ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک ) - در این آیه دقت بفرمایید.
( لا اله الا هـو الیه المصیر ) - در اینجا ذکر کلمه توحید ( لا اله الا اللّه ) براى آن اسـت کـه بـه وجـوب پـرسـتـش خـداى یـگـانـه اشـاره کـرده بـاشد تا دعوت دینى که با تـنـزیـل کـتـاب آغـاز شـده، بى اثر و لغو نباشد و بعد از کلمه مزبور مسأله بازگشت تـمـامـى مـردم به سوى خدا، یعنى مسأله معاد را ذکر کرد، تا به این نکته اشاره کند که اصلا او علت عمده و داعى اصلى به سوى ایمان به کتاب و پیروى آن است چون اعتقاد به روز حـسـاب باعث مى شود که مردم در بین خوف و رجا قرار گیرند، خوف از عذاب، و امید به ثواب که هم آن انسان را به عبادت وا مى دارد، و هم این.
حال کفـارى که با جدال به باطل در صدد مقابله با حجت هاى حق برآمدند و خدا آنان رابگرفت#
بـعـد از آنـکـه تـنـزیـل کـتاب را ذکر فرمود و به حجتى باهره بر حقانیت آن اشاره نمود، حـجـتـى کـه از صـفات کریمه مذکور در دو آیه قبل استفاده مى شد و مى فهمانید که قرآن کـریـم بـه عـلم خـدا نـازل شـده کـه آمـیـخـتـه بـا جـهـل نـیـسـت و بـه حـق نـازل شـده، حـقـى کـه هیچ باطلى نمى تواند آن را از بین ببرد، اینک در این آیه متعرض حـال کسانى شده که با جدال به باطل مى خواهند با حجتهاى حق مقابله کنند و بدین منظور بـه طـور اشـاره مـى فـرمـاید: اینطور اشخاص اهل عقابند و از قلم خدا نمى افتند و خدا از ایـشـان غـافـل نـیـسـت، چـون هـمـان طـور کـه کـتـاب را نـازل کـرده تـا مـظـهـرى بـراى دو نـام ( غـافـر الذنـب ) و ( قابل التوب ) فراهم گشته، جمعى را بیامرزد، و توبه شان را بپذیرد، همچنین آن را نـازل کـرد تـا مـظـهـرى بـراى نـام ( شـدیـد العـقـاب ) مـحـقـق گـردد، و اهـل عـقـابـى بـاشـد تـا عـقـابـش کـنـد، پـس پـیـامـبـر نـبـایـد از جـدال آنـان ناراحت شود و از حال و وضعى که در آنان مشاهده مى کند مغرور نگردد و فریب نخورد.
پـس اگـر فـرمـود ( مـا یـجـادل فـى ایـات اللّه ) و نـفـرمـود ( مـا یـجـادل فـى القـران ) ، بـراى این است که جمله دلالت کند بر اینکه جدالى که کفار مى کنند جدال در حق است که آیات بدان جهت که آیاتند بر حق بودن آن دلالت دارند.
عـلاوه بـر ایـن، طـرف مـقـابـلشـان در ایـن جـدال شـخـص رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم) اسـت کـه او نیز به حکم آیات به سوى حق دعـوت مـى کـنـد. پـس مـعـلوم مى شود که جدالشان براى از بین بردن حق است، نه براى دفاع از حق.
از ایـن هـم کـه بـگـذریـم جـدال در آیـه بـعـدى مـقـیـد بـه باطل و براى از بین بردن حق شده، پس مراد از مجادله در آیات خدا، در آیه مورد بحث نیز مـجـادله بـه مـنـظـور از بـیـن بـردن حـق، و خـلاصـه مـجـادله مـذمـوم اسـت و شامل جدال براى اثبات حق و دفاع از آن نیست و چگونه مى تواند غیر این باشد با اینکه خـداى سـبـحـان رسـول گـرامـى خـود را مأمور مـى کـنـد بـه جدال، البته جدال به بهترین وجهش و مى فرماید: ( و جادلهم بالتى هى احسن ) .
( الا الّذین کفروا ) - از ظاهر سیاق برمى آید که مراد از ( الّذین کفروا ) کسانى هستند کـه کـفـر در دلهـایـشـان رسـوخ کـرده، آنـچـنـان کـه دیـگـر امـیـد زوال آن از دلهـایـشـان قـطـع شـده. و ایـنـکـه فـرمـود: ( مـا یـجادل ) و نفرمود: ( لا یجادل ) و نیز ظاهر اینکه فرمود: ( فلا یغررک تقلبهم فى البلاد تسلطشان در بلاد تو را فریب ندهد ) ، شهادت مى دهد که منظور از کفار نامبرده، کـفـار مـعـاصـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم) اسـت، نـه فـقـط کـفـار اهل مکه.
و مـعـنـاى ( تـقـلب در بـلاد ) ایـن است که: از حالتى از حالتهاى زندگى به حالتى دیـگـر و از نعمتى به نعمت دیگر منتقل مى شوند و داراى سلامت و صحت و عافیتند. و اینکه نـهـى (از مـغـرور گـشـتـن در اثـر تـقـلب کـفـار در بـلاد) را مـتـوجـه رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) کرده، در حقیقت کنایه است از اینکه آن جناب از مشاهده وضع کفار مغرور نگردد، یعنى نپندارد که کفار خداى سبحان را عاجز کرده اند.
پاسخ به توهمى باطل درباره وضعیت کافران#
ایـن آیـه در مـقـام جـواب دادن از شـبـهـه اى اسـت کـه بـعـد از آیـات قبل ممکن است به ذهن کسى وارد شود، و آن شبهه این است که ما مى بینیم همیشه برد با همین کـفـار اسـت کـه از پـذیـرفـتـن حـق اسـتـکـبـار مـى ورزنـد و در آیـات خـدا جـدال مـى کـنـنـد و هـیـچ گـرفـتـارى هـم پـیـدا نـمـى کـنـنـد و باطل خود را پیش هم مى برند.
و حـاصـل جـواب ایـن اسـت کـه: امـتهاى گذشته چون قوم نوح، و گروههاى بعد از ایشان مانند عاد و ثمود و قوم لوط و غیره، از کفار امروز در تکذیب و جدال به باطل قویتر بودند، آنها هم تا این حد پیشروى کردند که مى خواستند رسول خدا را بگیرند و از بین ببرند، ولى عذاب خدا مهلتشان نداد و این قضا در حق همه کفار رانده شده. پس توهم اینکه کفار معاصر از خدا پیشى گرفته اند و اراده خـود را عـلیـه اراده خـدا بـه کـار زدنـد، تـوهـمـى اسـت باطل.
پـس جـمـله ( کـذبت قبلهم قوم نوح و الا حزاب من بعدهم ) دفع آن توهم است، و به همین جـهـت جـواب را بـدون واو عـاطـفـه آورد. و در جـمـله ( و هـمـت کل امة برسولهم لیاخذوه ) ، کلمه ( همت ) که با حرف ( با ) متعدى شده، به معناى ایـن اسـت کـه هر امتى قصد کرد رسول خود را، چون عبارت ( هم به ) به معناى ( قصد کـرد آن را ) مـى بـاشـد، چـیـزى کـه هـسـت بـیـشـتـر در مـورد قـصـد سـوء استعمال مى شود. پس معناى این عبارت در آیه این است که: هر امتى قصد سوء به پیغمبر خـود کـرد، و خـواسـتـنـد تـا او را بگیرند و به قتل برسانند و یا از شهر خارج کنند، یا آزارى دیگر برسانند، همچنان که تک تک انبیا و رفتار امت آنان در قرآن کریم آمده.
کلمه ( ادحاض ) به معناى زایل کردن و باطل ساختن است، و اینکه فرموده: ( فاخذتهم من ایشان را گرفتم ) با اینکه جا داشت بفرماید: فاخذهم - خدا آنان را بگرفت، براى اشـاره بـه ایـن نـکته است که کار این طغیان و استکبارشان آن قدر خطرناک و فاحش بود، کـه امـر آن تـنها به دست خداى تعالى بود و دیگر بین خدا و بین ایشان هیچ کس دخالتى نـداشـت، تـا شفاعتى کند و یا ایشان را یارى نماید، همچنان که در جاى دیگر درباره این امتها فرموده: ( فصب علیهم ربک سوط عذاب ان ربک لبالمرصاد ) .
و در جمله ( فکیف کان عقاب ) ذهن شنونده را به چیزى که خودش مى داند یعنى به کیفیت عـقـاب آنـان مـتوجه مى کند تا شدت بلاى آنان در ذهنش حاضر شود و خلاصه مى فهماند تو خود میدانى که ما چگونه آنان را هلاک کردیم و نسلشان را منقرض ساختیم، چون خداى تعالى قبلا به داستان یک یک آنها اشاره کرده بود.
( و کذلک حقت کلمة ربک على الّذین کفروا انهم اصحاب النار )
از ظاهر سیاق برمى آید که مطلب در این آیه به مطلب در آیه سابق تشبیه شده، و کلمه ( کـذلک ) ایـن تـشـبـیـه را مـى رسـانـد و خلاصه مى فرماید: در آخرت هم رفتار خداى تعالى درباره همه کفار، شبیه به رفتارى است که در آیه قبلى بدان اشاره شد که کفار از امتهاى گذشته را در دنیا به عقاب خود بگرفت.
و مـراد از جمله ( الّذین کفروا ) مطلق کفار گذشته است و معناى آیه این است که همان طور کـه تـکـذیب کنندگان از امتهاى گذشته را به عذاب دنیا گرفتار کرد، همچنین کلمه عذاب آخرت نیز بر آن کفار از قوم تو حتمى شده است.
بـعضى از مفسرین گفته اند: مراد از جمله ( الّذین کفروا ) کفار مکه است. ولى سیاق آیه بـا ایـن تـفـسـیـر سـازگـار نـیـسـت، و بـنـابـرایـن تـفـسـیـر، نـظـام تـشـبـیـه اختلال مى یابد.
و اگـر فـرمـود ( کـلمـة ربـک ) و نـفـرمـود: ( کـلمـتـى کـلمـه مـن ) بـراى ایـن اسـت که رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) را دلخوش سازد و به این وسیله او را تأیید کند که آن رکنى که بدان تکیه دارى، رکنى است شدید القوى.
بیان آیات#
بیان آیات
بعد از آنکه در آیات قبل تکذیب کفار و جدال به باطلشان در آیات خدا را خاطرنشان ساخت و نـیـز اشـاره کـرد بـه ایـنـکـه ایـنـهـا نـمـى تـوانـنـد خـدا را عـاجز سازند و خدا از اینان غـافـل نـیـسـت، بـلکـه مـنـظـور او از ایـن دعـوت هـمـیـن اسـت کـه ایـنـان تـکـذیـب و جدال بکنند، تا از دیگران متمایز و جدا گشته، کلمه عذاب بر علیه آنان حتمى شود، اینک در ایـن آیـات بـه آغـاز کـلام بـرگـشـت کـرده، بـه آنـجـا کـه مـى فـرمـود: نـازل کـردن کـتـاب و بـه پـا خـاسـتـن دعـوت بـه مـنـظـور مـغـفـرت و قبول توبه جمعى و عقاب جمعى دیگر است، در این آیات خاطر نشان مى سازد که مردم در مـقـابـل ایـن دعـوت دو جـورنـد. یـک طـایـفـه آنـهـایـنـد کـه مـلائکـه حـامـل عرش خدا و طواف کنندگان پیرامون آن برایشان استغفار مى کنند و آنان عبارتند از: توبه کنندگان که به سوى خدا بر مى گردند و راه او را پیروى مى کنند و نیز صلحا از پدران و همسران و ذریه ایشانند.
و دسـتـه دوم عـبـارتـنـد از، کـسـانـى کـه بـه جـرم کـفـر ورزیـدن بـه تـوحـیـد، اهل عذابند.
حاملان عرش چه کسانى هستند
خـداى سـبـحان در این آیه و در هیچ جا از کلام عزیزش معرفى نفرموده که این حاملان عرش چه کسانى هستند؛ آیا از ملائکه اند؟ یا کسانى دیگر؟ ولى عطف کردن جمله ( و من حوله ) بـر حـامـلان عـرش، اشـعار دارد بر اینکه حاملان عرش هم از ملائکه اند: چون در آیه ( و تـرى المـلائکة حافین من حول العرش ) تصریح دارد که طواف کنندگان پیرامون عرش از ملائکه اند.
پس نتیجه مى گیریم که حاملین عرش نیز از این طایفه اند.
و ما در جلد هشتم این کتاب گفتار مفصلى پیرامون معناى عرش گذراندیم.
و با در نظر داشتن آن بحث معناى جمله ( الّذین یحملون العرش و من حوله ) چنین مى شود: آن مـلائکـه اى کـه حامل عرشند، عرشى که تمامى اوامر و همه احکام الهى از آنجا صادر مى شود اوامر و احکامى که با آنها امور عالم تدبیر مى شود، و نیز آن ملائکه اى که پیرامون عرشند، یعنى مقربین از ملائکه، چنین و چنان مى کنند.
( یـسـبـحـون بـحـمـد ربهم ) - یعنى خدا را منزه مى دارند، در حالى که این تنزیهشان هـمـراه بـا ثـنـاى پـروردگـارشـان است. پس ملائکه، خداى تعالى را از هر چیز که لایق سـاحـت قـدس او نـیـسـت، و از آن جـمـله شـریـک داشـتـن در مـلک، مـنـزه مـى دارنـد و بـر فعل او و تدبیرش ثنا مى گویند.
( و یـؤمـنـون بـه ) - ایـمـان آوردن مـلائکـه بـه خـدا - بـا ایـنـکـه حامل عرش ملک و تدبیر خدایند و یا پیرامون آن طواف مى کنند تا او امر صادره را بگیرند و نیز او را از هر نقصى تنزیه نموده بر افعالش ثنا مى گویند - به این معنا است که ملائکه به وحدانیت خدا در ربوبیت و الوهیت ایمان دارند. پس ذکر عرش و نسبت دادن تنزیه و تـحمید و ایمان به ملائکه خود ردى است بر مشرکین که ملائکه مقرب خدا را شرکاى خدا در ربـوبـیـت و الوهـیـت مـى پـنـداشـتـنـد و آنـهـا را بـه جاى خدا ارباب خود گرفته و مى پرستیدند.
تـوضـیـح اسـتفغار و دعاى ملائکه حامل عرش و پیرامونیان عرش براى مؤمنان و پدران و همسران و فرزندان ایشان#
( و یـستغفرون للذین امنوا ) - یعنى از خداى سبحان مى خواهند تا هر کس را ایمان آورده بیامرزد.
( ربنا وسعت کل شى ء رحمة و علما... ) - این جمله حکایت متن استغفار ملائکه است، ملائکه قـبـل از درخـواسـت خـود نـخست خدا را به سعه رحمت و علم ستوده اند، و اگر در بین صفات خـداونـدى رحـمت را نام برده و آن را با علم جفت کردند، بدین جهت است که خدا با رحمت خود بر هر محتاجى انعام مى کند و با علم خود احتیاج هر محتاج و مستعد رحمت را تشخیص مى دهد.
حرف ( فا ) که بر سر این جمله آمده، مى فهماند که جمله فرع و نتیجه ثنایى است که در جـمـله قبلى کرده، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند. و مراد از راهى که مؤمنین از آن پـیـروى کردند، همان دینى است که خدا براى آنان تشریع کرده، و آن دین اسلام است. و پـیـروى دین اسلام عبارت است از اینکه عمل خود را با آن تطبیق دهند. پس مراد از ( توبه ) این است که با ایمان آوردن به طرف خدا برگردند.
و مـعناى جمله این است که: خدایا حال که رحمت و علم تو واسع است، پس کسانى را که با ایمان آوردن به یگانگى تو و با پیروى دین اسلام، به سوى تو برگشتند، بیامرز و از عذاب جحیم حفظشان فرما. و این همان غایت و غرض نهایى از مغفرت است.
در این آیه مجددا نداى ( ربنا ) را تکرار کردند تا عطوفت الهى را بیشتر برانگیزند. و مـراد از وعـدهـاى کـه خـداى تـعـالى داده، وعـده هایى است که به زبان انبیایش و در کتب آسمانیاش داده است.
( و مـن صـلح مـن ابـائهـم و ازواجـهـم و ذریـاتـهـم ) - ایـن جـمـله عـطـف اسـت بـر مـحـل ضـمـیـرى کـه در جـمـله ( ادخـلهـم ) اسـت، و مـراد از ( صـلاحیت ) ، صلاحیت براى داخـل بـهـشـت شـدن است. و معناى جمله چنین است: پروردگارا و هر کس از ایشان و پدران و هـمـسـران و فـرزنـدان ایـشـان کـه صـلاحـیـت داخـل شـدن بـهـشـت را دارنـد، داخل بهشت هاى عدن بفرما.
ایـن نکته از سیاق آیات به خوبى معلوم است که استغفار ملائکه براى عموم مؤمنین است و نـیـز مـعـلوم است که مؤمنین را دو قسمت کردند: یکى آن مؤمنینى که خودشان توبه کرده و راه خـدا را پـیـروى کردند که خدا هم وعده جنات عدن به ایشان داده. و قسم دوم آن مؤمنینى کـه خـودشـان چـنـیـن نـبـوده انـد و لیکن صلاحیت داخل شدن در بهشت را دارند و ملائکه قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند.
از ایـن تـقـسـیـم بـرمـى آیـد طـایـفـه اول اشـخـاصـى هـسـتـنـد کـه در ایـمـان و عـمـل کـامـلنـد، چـون مـقـتـضاى حقیقت معناى ( الّذین تابوا و اتبعوا سبیلک ) همین است، لذا اول ایـن طـایـفـه را ذکـر کردند و از پروردگار خود خواستند تا ایشان را بیامرزد و وعده بهشت عدنى که به ایشان داده در حقشان منجز فرماید.
و طـایـفـه دوم در مـقـام و مـنـزلت پـایـیـنـتـر از طـایـفـه اولنـد. کـسـانـى هستند که ایمان و عمل صالح خود را به حد کمال نرسانده اند و ایمانى ناقص و ضعیف دارند و عملى زشت. ولى بـه طـایفه اول منسوبند، یا پدر و یا فرزند و یا همسر آنهایند لذا سپس این طایفه را ذکـر کـرده و از خـداى تـعـالى درخـواسـت کـرده انـد کـه ایـن طـایـفـه را هـم بـه طـایفه اول کاملین در ایمان در جنات عدن ملحق نموده، و از بدیها حفظشان فرماید.
بـنـابـرایـن بـیـان، آیه شریفه مورد بحث در معناى آیه ( و الّذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان الحقنا بهم ذریتهم و ما التناهم من عملهم من شى ء ) خواهد بود، با این تفاوت که آیـه مـورد بـحـث دامـنـه شـمـولش وسـیـعـتـر اسـت ، چـون شـامـل پـدران و هـمـسـران نـیـز مـى شـود، بـه خـلاف آیـه سـوره طـور کـه تـنـهـا شـامـل ( ذریـات ) مـى شـود، و از نـظر دیگر نیز وسیعتر است ؛ چون در آیه سوره طور ایـمـان ذریـه قـیـد شده و در آیه مورد بحث صلاحیت ذریه و آبا و ازواج، و صلاحیت اعم از ایمان است.
( انـک انـت العـزیـز الحـکـیـم ) - مـلائکـه ایـن جـمـله را آوردنـد تـا درخواستهاى خود را تـعـلیـل کـنـنـد، چـیزى که هست، مقتضاى ظاهر کلام این بود که بگویند: ( انک انت الغفور الرحـیـم ) چـون مـغـفـرت و رحـمـت خـدا را درخـواست کرده بودند، لیکن به جاى آن گفتند: ( عـزیـز الحـکـیـم ) ، و ایـن بـدان جهت است که در آغاز مسالت خود، خدا را به رحمت و علم سـتوده بودند، و لازمه سعه رحمت یعنى عموم اعطا این است که هر چه بخواهد و به هر که بخواهد عطا کند، و کسى جلوگیرش نباشد، و این همان ( عزت ) است ؛ چون عزت هم به همین معنا است که قدرت بر اعطا و منع داشته باشد.
و لازمـه سـعه علم او و شمول دامنه علمش به تمامى موجودات این است که علم او به تمامى اقـطـار و نـواحـى فـعـل خـودش نـافـذ بـاشـد و در هـیـچ جـهـت جـهـل نـداشـتـه بـاشد و لازمه داشتن چنین علمى این است که هر عملى مى کند متقن و از هر جهت درست باشد و این همان حکمت است.
پـس ایـنـکـه فـرمـود: ( انـک انت العزیز الحکیم ) در معناى شفیع قرار دادن سعه رحمت و سـعـه عـلم خـداى تـعـالى است که در آغاز درخواست خود، به عنوان زمینه چینى براى بیان حاجت یعنى آمرزش و بهشت ذکر کرده بودند.
از ظاهر سیاق چنین برمى آید که ضمیر در کلمه ( قهم ) به مجموع ( الّذین تابوا ) و ( من صلح ) برمى گردد.
مراد از ( سیـئات ) در دعـاى مـلائکـه بـراى تـائبین و صالحین: ( و قهم السیئات... )#
و مـراد از ( سـیئات ) - به طورى که دیگران گفته اند - آثار گناهان است که همان کـیـفـر آنـهـاسـت. و اگر آثار گناهان را ( سیئات ) خوانده، بدین مناسبت است که کیفر بدى هم بدى است، همچنان که خداى تعالى فرموده: ( و جزاء سیئة سیئة مثلها ) .
بـعـضـى هـم گفته اند: مراد از کلمه ( سیئات ) خود گناهان و نافرمانیها است و در کلام چـیـزى کـه مـضـاف بـه کـلمه ( سیئات ) بوده حذف شده، و تقدیر کلام ( و قهم جزاء السیئات ) و یا ( و قهم عذاب السیئات ) بوده، یعنى: پروردگارا ایشان را از جزاى گناهان و یا عذاب گناهان حفظ بفرما.
و ظـاهـرا ایـن آیـه هـم از آیـاتـى اسـت کـه دلالت مـى کـند بر اینکه پاداش روز قیامت خود اعـمـال اسـت، هـمـچـنـان کـه کـیـفـر اعـمـال زشـت نـیـز خـود آن اعـمـال اسـت و امثال این گونه آیات در کلام خداى تعالى بسیار و مکرر آمده، مانند: ( انما تجزون ما کنتم تعملون ) .
و بـه هـر حـال مـراد از ( سـیـئات ) کـه ملائکه درخواست حفظ مؤمنین را از آنها کرده اند، هـراسـهـا و شـدایدى است که در روز قیامت همه با آن مواجهند، نه عذاب جهنم، تا جمله ( و قهم عذاب الجحیم ) و جمله ( و قهم السیئات ) دو جمله تکرارى شود.
بـعـضى گفته اند: مراد از ( سیئات ) خود آن گناهانى است که در دنیا واقع مى شود، و کـلمـه ( یـومـئذ ) هـم اشاره به دنیا است و معناى جمله این است که: پروردگارا مؤمنین را به توفیق خود در دنیا از ارتکاب گناهان حفظ فرما.
ولى ایـن تـفسیر صحیح نیست، چون سیاق مؤید آن است که مراد از کلمه ( یومئذ امروز ) روز قـیـامـت بـاشد همچنان که جمله ( و قهم عذاب الجحیم ) در آیه هفتم و جمله ( و ادخلهم جنات عدن ) در آیه هشتم نیز شاهد بر این است که گفتگو در این سیاق درباره روز قیامت اسـت، پـس حـق ایـن اسـت کـه مـراد از کـلمـه ( سـیـئات ) هول و هراسها و شدایدى است که در روز قیامت براى مردم ظهور مى کند.
دو نکته که از دعاى ملائکه استفاده مى شود#
و از ایـن آیـات کـه مـشـتـمـل بـر دعـاى مـلائکه و درخواست ایشان براى مؤمنین است دو نکته استفاده مى شود:
اول، رعـایـت ادبـى اسـت کـه مـلائکـه در دعـاى خـود کـرده انـد و قـبـل از درخـواسـت حـاجـت، خـداى عـزیـز را حمد و ثنا گفته اند و علاوه بر این، از اسماى حسناى او اسمایى را که مناسب با درخواستشان بوده شفیع قرار داده اند.
دوم ایـنکه، درخواست آمرزش را قبل از درخواست بهشت کرده اند و این معنا یعنى ذکر آمرزش قـبـل از ذکـر بـهـشـت در کـلام خـداى تـعالى هر جا که با هم آمدهاند مکرر آمده. و همین هم با عـقـل مـوافـق اسـت، بـراى ایـنـکـه بـه دسـت آمـدن اسـتـعـداد بـراى درک هـر نـعـمـتـى، بـا زوال موانع تاءمین مى شود، یعنى اول باید موانع برطرف گردد، بعد نعمت به دست آید.
توضیحـى در مـورد عـدم مـنافات درخواست مغفرت و بهشت براى تائبین و مؤمنین، بـا اینکه بر خدا واجبست تائبــیـن و مؤمنـیـن را بـبـخـشـد و مؤمنـان را داخل بهشت کند#
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه اند: جمله ( فاغفر للذین تابوا... ) دلالت دارد بر اینکه برداشتن و اسقاط عقاب بعد از توبه، تفضلى است از خداى تعالى، چون اگر واجب بود دیـگـر احـتیاج نداشت ملائکه درخواست آن را بکنند، بلکه خود خداى تعالى عقاب تائبین را اسقاط مى کرد.
لیـکـن این استدلال صحیح نیست، براى اینکه واجب بودن اسقاط عقاب تائبین یا صدور هر کـار دیـگـر از خـداى تـعـالى مـنافاتى با صحت درخواست آن ندارد، به شهادت کلام خود ملائکه، که بعد از استغفار گفته اند: ( ربنا و ادخلهم جنات عدن التى وعدتهم ) ، چون مـى بـیـنیم با اعترافشان به اینکه خدا وعده جنات عدن داده و با اینکه ملائکه مى دانند که خـدا خـلف وعـده نـمـى کـنـد، بـا ایـن حـال درخـواسـت کـرده انـد کـه مؤمنـیـن را داخل آن جنات بفرماید.
و از ایـن آیـه صریحتر آیه: ( ربنا و اتنا ما وعدتنا على رسلک و لا تخزنا یوم القیامة انک لا تخلف المیعاد ) مى باشد که حکایت دعاى خود مؤمنین است.
و قـبـول تـوبـه از چـیـزهـایـى است که خداى تعالى بر خود واجب کرده و آن را حق توبه کـنندگان دانسته و فرموده: ( انما التوبه على اللّه للذین یعملون السوء بجهالة ثم یـتـوبـون مـن قریب فاولئک یتوب اللّه علیهم ) بنابراین طلب هر حقى که خدا بر خود واجـب کـرده، از قـبـیـل درخـواسـت مـغـفـرت گناه توبه کننده (و درخواست طلب روزى، و یا اسـتـجابت دعا و امثال آن ) در حقیقت مراجعه به خداست براى اینکه وعده خود را انجاز کند، و نیز اظهار اشتیاق براى رسیدن به رستگارى به سبب کرامت اوست.
و هـمـچـنـیـن صـرف ایـنـکـه مـى دانـیـم فـلان رفـتـار خـدا بـا بـنـدگـانـش تـفـضـل اسـت، دلیـل نـمـى شـود بر اینکه این رفتار بر خدا واجب نیست، چون هر عطیه از عطایاى خدا که فرض کنى، تفضل او است، چه واجب الصدور باشد و چه غیر واجب، چون اگر صدور فعلى از افعال از خداى تعالى واجب باشد، چنان نیست که دیگرى در ایجاب آن دخـالت کـرده بـاشـد و خـدا را مقهور تاءثیر خود ساخته باشد، چون مؤ ثر در هر چیز تـنـهـا و تـنـهـا خـود او اسـت و چـیـزى در او اثـر نـمـى گـذارد. و مـعـنـاى وجوب صدور آن فـعـل ایـن اسـت که خداى عزیز، صدور آن را بر خود واجب کرده. و برگشت معناى وجوب، به این است که خداى عزیز قضا رانده که این کار انجام شود و این عطیه افاضه گردد و قضایش هم حتمى است.
پس اگر آن کار را که فرض کردیم بر خود واجب کرده، انجام مى دهد به مشیتى از ناحیه خـویـش انـجـام مـى دهـد، او مـنزه است از اینکه دیگرى او را به کار مجبور و کارى را بر او الزام کـنـد، بـلکـه اگـر آن کار عطیه اى باشد، در عین اینکه بر حسب فرض واجب بوده، تفضلى است که کرده. پس فعل او تفضلى است از او هر چند که واجب الصدور باشد و اما اگر واجب الصدور نباشد، تفضل بودنش واضحتر است.
کلمه ( مقت ) به معناى شدیدترین مرحله خشم است. خداى تعالى بعد از آنکه پارهاى از آثـار ایـمـان مؤمنین را برشمرد، اینک به سراغ کفار برگشته، پارهاى از آثار سویى که از جهت کفر دارند، برمى شمارد.
و ظاهر این آیه و آیه بعدش این است که: ندایى که در این آیه حکایت مى کند، ندایى است کـه کـفـار در آخـرت و بعد از داخل شدن در آتش به آن نداء مى شوند. آن هنگامى که عذاب کـفـر خـود را مـى چـشند و مى فهمند که کفرشان در دنیا در حقیقت خشم گرفتن بر خودشان بـوده اسـت، آن روزى کـه از طـرف انـبـیـا دعـوت مـى شدند به سوى ایمان و آن دعوت را مـسـخـره مـى کـردنـد، بـه دست خود این آتش را براى خود افروختند و خویشتن را به هلاکت دایمى دچار کردند.
در آن روز از جـانـب خداى سبحان این ندا را مى شنوند: سوگند مى خورم که شدت خشم خدا براى شما خیلى بزرگتر و بیشتر از شدت خشمى است که خودتان بر خود گرفتید، آن هـنـگـام کـه دعـوت مـى شـدیـد - اگـر مـضـارع آورده بـه اعـتـبـار حـکـایـت حـال گذشته معناى گذشته را مى دهد - به سوى ایمان، یعنى انبیا شما را بدان دعوت مى کردند، و شما کفر مى ورزیدید.
حکـایـت اعـتـراف بـى حـاصـل کـفـار دوزخـى بـه یـقـیـنـشـان بـه معاد و اقرارشان به گناهانشان، براى نجات یافتن از عذاب#
سیاق آیه و ما قبل آن اشعار دارد که کفار این سخن را بعد از شنیدن آن پاسخ مى گویند، در حـالى کـه در آتـش قـرار دارنـد، بـه دلیـل ایـنـکـه در آخـرش مـى گـویـنـد: ( فهل الى خروج من سبیل آیا راهى هست که ما از آتش بیرون شویم ؟ ) .
کـفـار قـبـل از ایـن التماس، نخست اعتراف به گناه مى کنند و این خود نوعى سبب خواهى و توسل است، براى نجات از عذاب، اما ( ولات حین مناص ) وقتى این تشبثات را مى کنند کـه کـار از کـار گذشته، براى اینکه تا چندى که در دنیا بودند نسبت به مساله معاد در شک بودند و ایمانى به بازگشت به سوى خدا نداشتند و به همین جهت آن را انکار نموده و روز حـسـاب را فـرامـوش کـردنـد. و هـمـین فراموشى روز حساب باعث افسار گسیختگى ایـشـان در گناهان شد که بدون هیچ پروایى به سوى گناهان شتافتند. آرى فراموشى روز جـزا کـلیـد تـمـامـى گناهان و گمراهیها است، همچنان که خداى تعالى فرموده: ( ان الّذین یضلون عن سبیل اللّه لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب ) .
آنگاه وقتى خداوند قبض روحشان کرد که به حساب اماته اى بعد از اماته اى دیگر بود، و سـپـس زنـدهـشـان کـرد، کـه احـیـایـى بعد از احیاى دیگر بود، آن وقت شک و تردیدشان درباره بعث و برگشتن به سوى خدا از بین رفت، چون بقاى بعد از مرگ و حیات بعد از حـیـات را عـیـنـا دیدند، با اینکه در دنیا مردن را فنا و نابودى مى پنداشتند، و مى گفتند: ( ان هى الا حیوتنا الدنیا و ما نحن بمبعوثین ) .
و کـوتـاه سـخـن آنکه: در آن روز با حاصل شدن یقین، شک و تردیدى برایشان نمیماند، ولى گناهان و نافرمانیها باقى مانده است و به همین جهت است که براى خلاصى از عذاب یـک بـار متوسل به اعتراف به یقین خود مى شوند که خدایا دیگر شک و تردید نداریم و یـقـیـن پـیدا کردیم و قرآن این اعترافشان را چنین حکایت مى کند: ( و لو ترى اذ المجرمون نـاکـسـوا رؤ سـهـم عـنـد ربـهـم ربـنـا اءبـصـرنـا و سـمـعـنـا فـارجـعـنـا نـعـمـل صالحا انا موقنون ) و بارى دیگر متوسل مى شوند به اعتراف به گناهان خود، همچنان که آیه مورد بحث آن را حکایت مى کند،
بـه ایـنـکـه تـا در دنـیـا بـودنـد خـود را در اراده و افـعـال آزاد و مـسـتـقل مى دانستند، به طورى که مى توانستند بدون هیچ رادعى هر چیزى را بخواهند و هر کارى را بکنند، بدون اینکه حساب و کتابى در نظر داشته باشند، و بدون اینکه صواب و خطایى بفهمند.
از ایـن بـیـان روشـن مـى شود که به چه وجهى جمله ( فاعترفنا بذنوبنا ) را با حرف ( فـاء ) بـر جـمله ( امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین ) مترتب کرد و آن را فرع این قرار داد. آرى، اعتراف در حقیقت فرع و مترتب بر یقین یافتن به معاد است، چون وقتى این یقین پیدا شـود، یـقـیـن دیگرى به دنبالش پیدا مى شود، و آن این است که انحرافهایشان از راه خدا ضلالت و گناه بود.
مراد از دو اماته و دو احیاء در ســخـن کفار در جهنم: ( ربنا امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین... ) و وجوه مختلف در این باره#
و مـراد از ایـنـکـه گـفـتند: ( امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین دو بار ما را میراندى و دو بار زنده کـردى ) - بـه طـورى کـه بـعضى گفته اند - میراندن در آخرین روز زندگى دنیا و زنـده کـردن در بـرزخ اسـت و سپس میراندن از برزخ، و زنده کردن در قیامت براى حساب است. پس آیه شریفه که سخن از دو میراندن و دو زنده کردن دارد، اشاره به میراندن بعد از زندگى دنیا و میراندن بعد از زندگى در برزخ، و احیاى در برزخ، و احیاى در قیامت مـى کند، چون اگر زندگى در برزخ نبود، دیگر میراندن دومى تصور صحیحى نداشت، چون هم میراندن باید بعد از زندگى باشد و هم احیا باید بعد از مردن و هر یک از این دو باید مسبوق به خلافش باشد و گرنه ( اماته ) و ( احیاء ) نمى شود.
در نتیجه زندگى داراى سه مرحله مى شود: یکى زندگى در دنیا، دوم در برزخ، سوم در قـیامت، و کفار در این کلام خود متعرض حیات دنیوى نشدهاند، و گرنه مى بایستى گفته بـاشـنـد: ( و اءحـیـیـتنا ثلاثا و ما را سه زندگى دادى ) با اینکه زندگى دنیا هم احیا بـود، بـراى اینکه این زندگى هم بعد از مرگ یعنى بعد از دورانى واقع شده، که هنوز روح در بدن دمیده نشده.
و عـلتـش ایـن اسـت کـه: مـرادشان از احیا آن احیایى بوده که باعث پیدا شدن یقین به معاد گـشـتـه، و آن عبارت است از احیاى در برزخ، و احیاى در قیامت. و اما زندگى دنیا هر چند کـه آن هـم احـیا است و لیکن به خودى خود باعث پیدا شدن یقین به معاد نیست، به شهادت اینکه کفار تا چندى که در دنیا بودند نسبت به معاد در شک و تردید بودند.
بـا ایـن بیان فساد آن اعتراضى که به این بحث شده روشن مى گردد که اگر مراد از دو احیا، احیا در برزخ و احیاى در قیامت باشد باید مى گفتند: ( امتنا اثنتین و احییتنا ثلاثا ) چون منظور شمردن مرگها و زندگیهایى است که بر آنان گذشته، و آن عبارت است از دو اماته و سه احیاء.
وجـه فـسادش همان است که گفتیم: منظور تنها شمردن مطلق اماته ها و احیاءهایى که بر آنـان گـذشـتـه، نـبـوده، بـلکـه آن امـاتـه و احـیـایـى مـنـظـور بـوده کـه در حصول یقین براى آنان دخالت داشته، و احیاى در دنیا چنین دخالتى نداشته.
بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از ( اماته اولى ) حالت نطفگى انسان است، آن وقتى که هنوز روح در آن دمیده نشده و مراد از ( احیاء اولى ) حالت آدمى بعد از دمیده شدن روح در کـالبـد اسـت. و مـراد از ( امـاتـه دوم ) امـاتـه در دنـیـا و قـبـض روح است، و مراد از ( احیاى دوم ) احیاء براى روز قیامت و حساب است ، و آیه شریفه درست همان را مى گوید که آیه شریفه ( کیف تکفرون باللّه و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ) در مقام بیان آن است.
گـویـنـدگـان ایـن توجیه و تفسیر وقتى احساس کردند که کلمه اماته بر حالت نطفگى آدمـى، یـعنى حالت قبل از دمیده شدن روح در آن، صدق نمى کند، چون اماته وقتى صادق اسـت کـه قـبـلا حـیـاتـى بـاشـد، لذا در مـقـام رفـع و رجـوع ایـن اشـکـال بـرآمـده انـد و بـه نـیـرنـگـهـاى عـجـیـب و غـریـب متوسل شده اند، که اگر از خوانندگان کسى بخواهد به آنها واقف شود، باید به تفسیر کشاف و شرح هاى آن مراجعه کند.
عـلاوه بـر ایـن خـوانـنـده عزیز متوجه شد که نام بردن اماته ها و احیاءهایى که بر آنان گـذشـتـه، هـمـه و هـمـه بـراى اشـاره بـه اسباب حصول یقین ایشان به مساله معاد است و زندگى دنیا و مرگ قبل از آن زندگى، هیچ اثرى در پیدا شدن یقین به معاد ندارد.
بـعـضـى دیـگـر گـفته اند: حیات اولى، زندگى دنیا و دومى، زنده شدن در قبر است. و مـوت اولى مـرگ در دنـیـا و مـوت دومـى مـردن در قـبـر اسـت. و آیـه شـریفه اصلا متعرض زندگى در قیامت نیست.
اشـکـالى کـه بـر این تفسیر و توجیه وارد است، این است که گفتیم: زندگى دنیا اصلا مـورد نـظـر نـیـست، و وجهى ندارد که نام آن را ببرند، به خلاف زندگى در قیامت که در حصول یقین کمال تاثیر را دارد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـراد از ( احـیـاء ) ، احـیـاى در بـعـث و احـیـاى قـبل از بعث است، و احیاى بعث هم دو قسم است: یکى احیاى در قبر و یکى هم در خود قیامت، چـیـزى کـه هـسـت آیـه شـریـفـه مـتـعـرض ایـن تـقـسـیـم نـشـده، ولى شامل هر دو قسم آن مى شود، در نتیجه شامل سه قسم احیاء و دو اماته مى گردد.
اشـکـالى کـه بـر ایـن تـفسیر وارد است همان اشکالى است که بر دو وجه قبلى وارد بود، عـلاوه بـر اشـکـالى کـه دیـگـران بـر آن کرده اند و آن این است که نام بردن اماته دومى یعنى اماته در قبر، دلیل بر این است که تقسیم مورد نظر آیه بوده و مراد تعدد شخصى است نه نوعى.
بعضى دیگر گفته اند: مراد احیاى نفوس در عالم ذر و سپس اماته در آن عالم و آنگاه احیاى آنـهـا در دنـیـا، و سـپـس امـاتـه آنـهـا در دنـیـا و در آخـر احـیـاى آنـهـا در بـعـث اسـت. اشکال این توجیه هم همان اشکالهاى سابق است.
بعضى دیگر گفته اند: منظور از تثنیه آوردن دو کلمه ( احیاء ) و ( اماته ) به منظور تأکید اسـت، هـمـچنان که در آیه ( ثم ارجع البصر کرتین ) منظور تأکید است، و گرنه معناى آیه این است که: خدایا تو ما را میراندى، میراندنى بعد از میراندن، و احیاء کردى احیایى بعد از احیاء.
مـفـسـریـن بـر ایـن تـوجـیه اشکال کرده اند که: این حرف وقتى صحیح است که خود کلمه ( امـاتـه ) و ( احـیـاء ) را تـثـنیه آورده باشد و گفته باشد: ( اءمتنا أ ماتتین و احییتنا احیائین ) و یا ( کرتین ) ، ولى اینطور نگفته، بلکه خود عدد را دو تا آورده و گفته: ( امـتـنـا اثـنـتـیـن دو بـار مـیـرانـدى ) و بـا ایـن حـال دیـگـر جـایـى بـراى احتمال تأکید نیست، نظیر جمله ( الهین اثنین دو خدا )
( فـهـل الى خـروج مـن سـبـیـل ) - ایـن جـمله دعا و درخواست است، به صورت استفهام و پـرسـش. و اگـر دو کـلمـه ( خروج ) را بدون الف و لام آورد، براى اشاره به این معنا اسـت کـه مـى خـواهـیـم مـا از دوزخ خـارج بشویم، به هر طریق و هر قسم خروج که باشد راضـى هـسـتـیم، و این خود دلالت دارد بر نهایت درجه فشار و ناراحتى، اما هیچ راهى به سـوى خـروج نـدارنـد، چـون روز قـیامت روزى است که تمامى درها به روى کفار بسته مى شـود و تمامى سببها از کار مى افتد، و دیگر سببى نمى ماند، که امید آن رود که اثر کند و ایشان را از عذاب خلاص سازد.
خـطـاب در ( ذلکـم ) بـه کـفـار اسـت و مـوطـن ایـن خـطـاب روز قـیـامـت اسـت، و احـتـمـال هم دارد که موطنش همین دنیا باشد و منظور این باشد که با این خطاب ایشان را از شرک ورزیدن نهى کند و باز بدارد.
و ( ذلکم ) اشاره به حالت شدت و سخت کفار است. و جمله ( و ان یشرک ) به دلالت بر دوام و استمرار دارد. و سیاق کلام براى بیان دشمنى کفار با حق و با دین توحید است، چـون کـفـار چـنـیـن بوده و هستند که به هر چیزى و هر دعوتى که بویى از توحید در آن باشد کفر مى ورزند، و هر عقیده اى را که نشانه اى از شرک در آن باشد مى پذیرند، در نـتـیـجـه وضـعـشـان چـنـیـن اسـت کـه بـراى خـدا هـیـچ حـقـى و حـرمـتـى قـایـل نـبوده، و جانب حق سبحان را به هیچ وجه رعایت نمى کنند، خداى سبحان هم رحمت خود را بر آنان حرام کرده، در احکام خود هیچ رعایتى از جانب آنان نمى کند.
و بـا ایـن مـعـنـایى که براى آیه کردیم جمله ( فالحکم لله العلى الکبیر ) به خوبى بـه اول آیـه مـتـصـل مـى شـود، آن وقـت نـتـیـجـه ایـن اتـصـال این مى شود که گویا خواسته است بفرماید: وقتى شما یکباره از خدا بریدید و به هر چیزى که او اراده مى کند شما کفر مى ورزید، و به هر چیزى که او دوست نمى دارد ایـمـان مى آورید، جز این نباید توقع داشته باشید که او هم از شما ببرد، و از هر حکمى دربـاره شـمـا مـى کـنـد هـیـچـگـونـه رعـایـتـى نـسـبـت بـه حال شما نکند.
و بـنـابـراین آیه شریفه مورد بحث همان مطلبى را افاده مى کند که آیه شریفه ( نسوا اللّه فـنـسـیـهم ) آن را بیان مى کند. و جمله ( فالحکم لله العلى الکبیر ) ، هر چند فى نـفـسـه عمومیت دارد، و لیکن از نظر سیاق خاص است، و مى خواهد کفار را تهدید کند و به همین منظور براى تأکید این تهدید، آیه را با دو نام مقدس ( على ) و ( کبیر ) ختم مى فرماید.
