تفسیر آیات ۶۵ تا ۸۸ سورهٔ ص

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۶۵ تا ۸۸ است.

بیان آیات#

بیان آیات

ایـن آیـات آخـریـن فـصـل از فـصـول سـوره ( ص ) اسـت کـه مـشتمل بر چند نکته است: اول آن که به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) دستور مى دهـد کـه انـذارهاى خود را و دعوت به سوى توحید را به مردم ابلاغ فرماید. و دیگر این کـه ابـلاغ کـنـد کـه اعـراض از حـق و پیروى شیطان کار آدمى را به عذاب دوزخ منتهى مى سـازد، عـذابـى کـه خداوند قضایش را در حق شیطان و پیروان او رانده است. در همین جاست که این سوره خاتمه مى یابد.

در ایـن دو آیـه بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم) دسـتور مى دهد به مردم بـرسـاند. که من بیم دهنده مى باشم و خداى تعالى یکتاى در ( الوهیت ) است. پس جمله ( انـمـا انا منذر ) مى خواهد غرض آن جناب را منحصر در ( انذار ) کند، و سایر اغراض ‍ را مانند توقع مال و مقام - که چه بسا دعوت به حق، در بین مردم مشتبه به آنها مى شود - از آن جـنـاب نـفى کند، همچنان که در آخرین آیات باز به همین انحصار اشاره نموده مى فرماید: ( بگو من از شما هیچ اجر و پاداشى نمى خواهم، و من از متکلفین نیستم ) .

تقریر احتجاجات متعدد بر وحدانیت خداى تعــالى کـه آیـه: ( قل انما انا منذر و ما من اله الا الله... ) متضمن است#

و جـمـله ( و مـا من اله الا اللّه ) - تا آخر دو آیه - توحید را با حجتى که آن را اثبات کند، یعنى، آنچه از اسماء و صفات خدا بر توحید دلالت مى کند را ابلاغ مى دارد.

پـس جـمـله ( و مـا مـن اله الا اللّه ) الوهـیـت را - کـه عـبارت است از معبودیت به حق - از تمامى آلهه نفى مى کند. و اما اثبات ( الوهیت ) براى خداى تعالى امرى است که بعد از انـتـفـاى الوهـیـت از غـیـر خـدا، قـهـرا و خـود بـخـود حاصل است ؛ چون بین اسلام و وثنیت در اصـل اینکه معبود به حقى وجود دارد اختلاف و نزاعى نیست، نزاعى که هست در این است که آن اله و مـعـبـود بـه حـق اللّه تـعـالى اسـت، و یـا غـیـر اوسـت ؟ هـر چند که گفتیم اسماء و صـفـاتـى کـه در آیـه آمده، خود دلیل اثبات الوهیت خدا نیز هست، و تنها الوهیت غیر خدا را نفى نمى کند.

( الواحـد القـهار ) - این دو اسم وحدانیت خدا را در هستى و قهرش بر هر چیز اثبات مى کند، به این بیان که مى فرماید: خداى تعالى موجودى است که هیچ موجودى وجودش مانند او نـیـسـت، و چـون او کـمـالى لا یـتـنـاهـى دارد - کمالى که عین وجود اوست - پس او غنى بـالذات و عـلى الاطلاق است، و غیر از او هر چه باشد فقیر و محتاج به او است، آنهم نه تنها از یک جهت، بلکه از تمام جهات. از جهت وجود، و از جهت آثار وجود.

غـیـر او هـر چـه دارند همه نعمت و افاضه خداى سبحان است. پس خدا قاهر بر هر چیز است بـر طـبـق اراده خـویـش. و هـر چـیـزى مـطـیع است در آنچه خداوند اراده کند و خاضع است در برابر آنچه او بخواهد.

و ایـن خـضـوع ذاتـى کـه در هـر مـوجـود اسـت همان حقیقت عبادت است. پس اگر جایز باشد بـراى چیزى در عالم هستى عملى به عنوان عبادت انجام داد، عملى که عبودیت و خضوع آدمى را مجسم سازد، همان عمل عبادت خداى سبحان است ؛ چون هر چیز دیگرى به غیر از او فرض شـود، مـقـهـور و خاضع براى اوست، و از خود، مالک هیچ چیز نیست، نه مالک خویش است و نـه مـالک چـیـزى دیـگـر. و در هـسـتـى خـودش و غـیـر از خـودش، و نـیـز در آثـار هـسـتـى اسـتـقـلال نـدارد، پـس نـتـیـجـه مـى گیریم که تنها خداى سبحان معبود به حق است، و نه دیگرى.

و جمله ( رب السموات و الارض و ما بینهما ) حجت دیگرى را بر وحدانیت خدا در ( الوهیت ) افاده مى کند، به این بیان که نظام تدبیرى که در سراسر جهان جریان دارد نظامى اسـت واحـد و مـتـصل ؛ نظامى که هیچ ناحیه اش از ناحیه دیگر جدا نیست، و ممکن نیست، مثلا، نـظـام در آسـمـانـهـایـش را از نـظام در زمین جدا کرد. قبلا هم مکرر گفته بودیم که خلقت و تدبیر از یکدیگر جدا نیستند، بلکه تدبیر عبارت از آن است که موجودات را ردیف و پشت سـر هم، و هر یک را در جایى که باید باشد خلق کند، پس تدبیر به یک معنا همان خلقت است، همچنان که خلقت به معنایى دیگر همان تدبیر است.

و چـون مـشـرکـیـن هـم اعتراف دارند بر اینکه پدید آورنده و خالق آسمانها و زمین کسى جز خداى سبحان نیست، پس تنها او رب و مدبر عالم است، و در نتیجه او اله و معبودى است که بـایـد مـورد عـبـادت قـرار گیرد - چون عبادت عملى است که عبودیت و مملوکیت عابد را در برابر معبود و مالک خود مجسم مى سازد، و نیز تصرف مالک، و افاضه نعمت به مملوک، و دفـع نقمت از او را ممثل مى کند - پس خداى سبحان تنها اله در آسمانها و زمین و مابین آن دو است و اله دیگرى جز او نیست - دقت فرمایید

و مـمـکـن هـم هـسـت بگوییم: جمله ( رب السموات و الارض و ما بینهما ) بیان است براى کلمه ( القهار ) و یا براى دو کلمه ( الواحد القهار ) .

و دو کـلمـه ( العزیز الغفار ) نیز حجتى دیگر بر یگانگى خدا در ( الوهیت ) را افاده مى کند. به این بیان که: خداى تعالى ( عزیز ) است ؛ یعنى هیچ چیز بر او غالب نمى آیـد تـا او را بـر خـلاف خـواسـتـه و اراده اش مجبور کند، و یا از آنچه که خواسته و اراده کـرده جـلوگـیـر شـود. پـس او عـزیـز على الاطلاق است، و هر عزیزى دیگر در برابر او ذلیـل و مطیع و فرمانبر است. عبادت هم که گفتیم چیزى جز اظهار ذلت نیست، و این اظهار ذلت جـز در بـرابر عزیز معنا ندارد، و به جز خدا هم کسى عزیز نیست، چون هر عزیزى عزتش از اوست.

این آن حجتى است که از کلمه ( عزیز ) براى یگانگى خدا در ( الوهیت ) استفاده کنیم. و اما استفاده آن از کلمه ( غفار ) بیانش ‍ این است که: ( عبادت ) عبارت از عملى است که عـبـودیـت و تقرب به معبود را مجسم نموده و دورى بنده را از مالک برطرف کند و این همان مـغفرت گناه است، و چون یگانه کسى که مستقل به رحمت رساندن بر خلق است، و هر چه رحـمـت مى رساند خزینه هایش ‍ تهى نمى گردد خداست، و او کسى است که بندگان عابد خـود را در آخـرت بـه دار کـرامـت خـود مـى بـرد، پـس یـگـانـه غفار هم که به طمع آمرزش سزاوار عبادت است، او است.

مـمـکن هم هست دو کلمه ( عزیز ) و ( غفار ) اشاره باشد به علت دعوت به توحید، و یا وجـوب ایـمـان بـه آن دعوت، وجوبى که بر حسب مقام از جمله ( و ما من اله الا اللّه الواحد القـهـار ) اسـتـفاده مى شود، و معناى این باشد که: من شما را به سوى توحید خدا دعوت مـى کـنـم، بـه دعـوتم ایمان بیاورید؛ براى اینکه خدا عزیزى است که عزتش آمیخته با ذلت نـیـسـت، و نـیـز براى اینکه او ( غفار ) است، و معبود هم باید همان کسى باشد که غفار است.

مرجع ضمیر ( هو ) همان داستان وحدانیت خداست که جمله ( و ما من اله الا اللّه... ) بیانش مى کرد.

بعضى از مفسرین گفته اند: ( مرجع آن قرآن کریم است، مى فرماید: قرآن نبا عظیم است، کـه مردم از آن اعراض مى کنند ) . و این وجه با سیاق آیات سابق هم سازگارتر است، چـون سـیـاق همه آنها با قرآن ارتباط داشت. و نیز با آیه بعدى هم که مى فرماید: ( ما کـان لى من علم بالملا الاعلى اذ یختصمون ) ، سازگارتر است. و معناى آیه مورد بحث و آیه بعدى، این مى شود که: من از پیش خود هیچ علمى به ملا اعلى و تخاصم آنان نداشتم، تا آنکه قرآن این نبا عظیم مرا خبردار کرد. بعضى دیگر گفته اند: مرجع ( هو ) قیامت است. ولى این وجه از همه بعیدتر است.

منظور از ( ملا اعلى ) جماعتى از ملائکه است، و گویا مراد از مخاصمه آنان همان مطلبى بـاشـد که آیه ( اذ قال ربک للملائکه انى جاعل فى الارض خلیفة ) - تا آخر آیات - آن را که در اوایل سوره بقره گذشت حکایت مى کند.

و گـویـا مـى خـواهـد بـفـرمـاید: من هیچ اطلاعى از مخاصمه ملائکه نداشتم، تا آنکه خداى تـعـالى آن را در کـتـابـش بـه مـن وحى کرد، پس من همانا منذرى هستم که تابع وحى خداى تعالى مى باشم.

این آیه تأکید جمله ( انما انا منذر ) است، و به منزله تعلیلى است براى جمله ( ما کان لى من علم بالملا الاعلى ) و معنایش این است که: من هرگز علمى نداشتم و نمى توانستم داشـتـه بـاشـم، چـون علم من از جانب خودم نیست، بلکه هر چه هست به وسیله وحى است، و چیزى به من وحى نمى شود، مگر آنچه که مربوط به انذار باشد.

توضیــح دربـاره ارتـبـاط آیـه: ( اذقال ربک للملائکة انى خالق بشرا من طین ) با قبل#

آنـچـه از سـیـاق بـرمـى آیـد ایـن اسـت کـه: آیـه مـورد بـحـث و مـا بـعـد آن تـتـمـه کـلام رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) که مى فرمود: ( انما انا منذر... ) نمى باشد. و شاهد بر آن کلمه ( ربک پروردگارت ) مى باشد، ناگزیر باید گفت: این دو آیه کـلام خـداى تـعالى است که به زمان مخاصمه ملائکه اشاره مى کند. و ظرف ( اذ ) متعلق به همان چیزى است که ظرف در جمله ( اذ یختصمون ) متعلق به آن بود، و یا متعلق به مـحذوف است، و تقدیر آن ( اذکر اذ قال ربک للملائکه... ) مى باشد، چون جمله ( انى جـاعـل فـى الارض خـلیفة ) که خطاب خدا به ملائکه است ، و جمله ( انى خالق بشرا من طـیـن ) کـه آن نـیـز خـطاب خدا به ملائکه است، دو جمله متقارن هستند که در یک زمان و یک ظرف واقع شده اند.

بـنـابـرایـن بـرگـشـت مـعـنـاى ( اذ قـال ربـک... ) ، نظیر این مى شود که بگوییم: یاد بـیـاوریـد آن وقـتـى کـه پـروردگـارت چـنین و چنان گفت و آن همان وقتى بود که ملائکه مخاصمه مى کردند.

بـعـضـى از مـفسرین جمله ( اذ قال ربک... ) را تفسیر جمله ( اذ یختصمون ) دانسته، و بـعد از آنکه منظور از اختصام را تقاول و سؤ ال و جواب گرفته اند، آن را عبارت دانسته انـد از مـجـمـوع کـلام خـدا بـه ایـشـان در جـمـله ( انـى جـاعـل فـى الارض خـلیـفـة ) و کـلام مـلائکـه، در جـمـله ( اتـجـعـل... ) و بـاز کـلام خـدا به آدم و کلام آدم به ملائکه، و کلام خدا به ایشان، در جمله ( انى خالق بشرا ) و کلام ابلیس با خداى تعالى.

و سـپـس گفته بنابراین که منظور از اختصام مخاصمه و گفتگوى ملائکه در بین خودشان بـاشـد، نـه بـیـن ایـشـان و خـداى سـبـحـان، در ایـن صورت خبر دادن خدا از اینکه ( انى جـاعـل فـى الارض خـلیـفـة ) و نـیـز از ایـنکه ( انى خالق بشر... ) حتما به توسط فـرشـته اى از فرشتگان صورت گرفته است، و همچنین خطاب خدا به آدم و ابلیس به تـوسـط فـرشـتـه مـزبور بوده است و در نتیجه گفتار ملائکه به پروردگارشان، که گفتند: ( اتجعل فیها من یفسد فیها... ) ، و سایر گفتارهاى ایشان، کلامى بوده از ایشان به آن فرشته واسطه، آن وقت اختصام و مخاصمه در بین خود ملائکه درست مى شود.

و لیـکـن خـوانـنـده عـزیز خودش متوجه هست که هیچ یک از این مقدمات که این مفسر براى اخذ نتیجه اى که منظور داشت ذکر کرد، از سیاق آیات استفاده نمى شود.