تفسیر آیات ۱ تا ۸ سورهٔ فاطر

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۵ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۸ است.

بیان آیات#

بیان آیه

بیان مفاد کلى سوره فاطر#

غرض این سوره بیان اصول سه گانه دین است، یعنى یگانگى خداى تعالى در ربوبیت، و رسالت رسول خدا، و معاد و برگشتن به سوى او، که در این سوره بر این سه مسأله استدلال شده، و خداى تعالى براى این منظور عده اى از نعمت هاى بزرگ آسمانى و زمینى را مى شمارد، و تدبیر متقن امر عالم را به طور عموم، و امر انسانها را به طور خصوص به رخ مى کشد.

و قبل از شمردن این نعمت ها و شروع به استدلال، اشاره اى اجمالى به این معنا مى کند که: گشودن در رحمت و بستن آن، و اضافه نعمت و امساک آن منحصرا کار خداى تعالى است، و مى فرماید: ( ما یفتح اللّه للنّاس من رحمة فلاممسک لها... خدا در هر رحمتى را که به سوى مردم باز کند کسى نیست که آن را ببندد.. ) .

و باز قبل از اینکه این اشاره اجمالى را بکند، به واسطه هایى اشاره مى کند که رحمت و نعمت را از خداى تعالى گرفته، به خلق مى رسانند، و آنان ملائکه هستند، که واسطه هاى بین خدا و خلقند و به همین جهت مى بینیم سوره فاطر با یادآورى این وسائط شروع مى شود.

و این سوره (همان طور که در آغاز گفته شد) در مکه نازل شده، و سیاق آیاتش نیز براین معنا دلالت دارد، الا اینکه بعضى از مفسرین دو آیه از آن را استثناء کرده و گفته اند که: این دو در مدینه نازل شده است. و لیکن سیاق همان دو آیه نیز ظهورى در گفته آنان ندارد، و آن دو آیه عبارتند از آیه ( ان الّذین یتلون کتاب اللّه... و آیه ( ثم اورثنا الکتاب الّذین اصطفینا...

معناى ( فطر ) و مراد از ( فاطرالسموات و الارض )#

کلمه ( فاطر ) از ماده ( فطر ) است، که - به طورى که راغب گفته - به معناى شکافتن از طرف طول است. و اگر کلمه فاطر بر خداى تعالى اطلاق شده، به عنایت استعاره اى بوده است، گویا خداى تعالى عدم را پاره کرده، و از درون آن آسمانها و زمین را بیرو ن آورده، بنابراین، حاصل معناى آیه این مى شود: ( حمد خدا را که پدید آورنده آسمانها و زمین است، به ایجادى ابتدایى، و بدون الگو ) و بنابراین کلمه فاطر همان معنایى را مى دهد که کلمه بدیع و مبدع دارند، با این تفاوت که در کلمه ابداع، عنایت بر نبودن الگوى قبلى است، و در کلمه فاطر عنایت بر طرد عدم و بر ایجاد چیزى است از اصل، نه مانند کلمه صانع که به معناى آن کسى است که مواد مختلفى را با هم ترکیب مى کند، و از آن صورتى جدید (از قبیل خانه، ماشین، و امثال آن ) که وجود نداشت، درست مى کند.

و مراد از آسمانها و زمین مجموع عالمى است که به چشم مى بینیم، که هم شامل آسمانها و زمین مى شود، و هم شامل مخلوقاتى که در آن دو است، در نتیجه عبارت آیه از قبیل اطلاق اعضاى بزرگ و اراده کل است مجازا، ممکن هم هست مراد خود آسمانها و زمین باشد، به خاطر اعتنایى که به شأن آن دو داشته، چون خلقت آن دو، بزرگ و امرشان عجیب است، همچنان که در جاى دیگر فرموده: ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلق النّاس ) .

و به هر حال کلمه ( فاطر السموات و الارض ) از اسامى خداى تعالى است، که به عنوان صفت آورده شده، و مراد از صفت، صفت استمرارى است، نه تنها صفت گذشته، براى اینکه ایجاد مستمر، و فیض وجود، دایمى و انقطاع ناپذیر است، چون اگر فیض منقطع مى شد، همه چیز نابود مى گشت.

و اگر صفت دیگر (جاعل الملائکة ) را دنبال آن صفت ذکر کرده براى اشاره به این حقیقت است که سبب انحصار حمد در خداى تعالى یکى دو تا نیست، گویا فرموده: ( حمد تنها براى خدا است، که آسمانها و زمین را ایجاد کرد، و باز حمد براى اوست که ملائکه را فرستادگان خود قرار داد، ف رستادگانى بالدار... ) پس خداى تعالى در آنچه مى کند محمود است، چون در آنچه مى کند غیر از جمیل نیست.

اشاره به اینکه همه ملائکه واسطه هاى بین خدا و خلق هستند#

کلمه ملائکه جمع ملک - به فتحه لام - است، که موجوداتى هستند مخلوق خدا، و واسطه هایى بین او و بین عالم مشهود، که آنان را موکل بر امور عالم تکوین و تشریع کرده است، و بندگان محترمى هستند که هرگز خدا را در هر صورتى که به ایشان فرمان بدهد نافرمانى نمى کنند، و به هر چه مأمور شوند انجام مى دهند.

بنابراین ، جمله ( جاعل الملائکة رسلا ) اشعار بلکه دلالت دارد بر اینکه تمام ملائکه - چون کلمه ملائکه جمع است و در آیه با الف و لام آمده افاده عموم مى کند - رسولان و واسطه هایى بین خدا و بین خلق هستند، تا اوامر تکوینى و تشریعى او را انجام دهند، و دیگر وجهى ندارد که ما کلمه ( رسل ) را که در آیه است اختصاص دهیم به آن ملائکه اى که بر انبیاء نازل مى شدند. با اینکه قرآن کلمه ( رسل ) را بر ملائکه اى که واسطه وحى نبودند نیز اطلاق کرده، از آن جمله فرموده: ( حتى اذا جاء احدکم الموت توفّته رسلنا ) و نیز فرموده: ان رسلنا یکتبون ما تمکرون ) و نیز فرموده: ( و لما جاءت رسلنا ابراهیم بالبشرى قالوا انّا مهلکوا اهل هذه القریة ) .

و مراد از اینکه ملائکه داراى بالها (اولى اجنحة) هستند#

و کلمه ( اجنحة ) جمع جناح است، که در پرندگان به منزله دست انسان است، و پرندگان به وسیله آن پرواز مى کنند، و به فضا مى روند و برمى گردند، و از جایى به جاى دیگر نقل مکان مى کنند.

وجود فرشتگان نیز مجهز به چیزى است که مى توانند با آن کارى را بکنند که پرندگان آن کار را با بال خود انجام مى دهند، یعنى ملائکه هم مجهز به چیزى هستند که با آن از آسمان به زمین و از زمین به آسمان مى روند، و از جایى به جاى دیگر که مأمور باشند مى روند، قرآن نام آن چیز را ( جناح ) (بال ) گذاشته، و این نامگذارى مستلزم آن نیست که بگوییم ملائکه دو بال نظیر بال پرندگان دارند، که پوشیده از پر است، چون صرف اطلاق لفظ مستلزم آن جناح، نیست ، همچنان که الفاظ دیگرى نظیر جناح نیز مستلزم معانى معهود نمى باشد مثلا، وقتى کلمه عرش و کرسى و لوح و قلم و امثال آن را درباره خداى تعالى اطلاق مى کنیم، نمى گوییم عرش آنها و کرسى و لوح و قلمش نظیر کرسى و لوح و قلم ماست، بله این مقدار را از لفظ جناح مى فهمیم که: نتیجه اى را که پرندگان از بالهاى خود مى گیرند، ملائکه هم آن نتیجه را مى گیرند، و اما اینکه چطور آن نتیجه را مى گیرند از لفظ جناح نمى توان به دست آورد.

جمله ( اولى اجنحة مثنى و ثلث و رباع ) صفت ملائکه است، و کلمه ( مثنى ) و ( ثلاث ) ، و کلمه ( رباع ) هر سه الفاظى هستند که بر تکرار عدد دلالت دارند، یعنى کلمه مثنى به معناى دو تا دو تا است، و کلمه ( ثلاث ) به معناى سه تا سه تا، و کلمه رباع به معناى چهار تا چهار تا است. گویا فرموده خداوند بعضى از فرشتگان را، دو بال داده و بعضى را سه بال، و بعضى را چهار بال. و جمله ( یزید فى الخلق ما یشاء ) - بر حسب سیاق، خالى از اشاره به این نکته نیست، که بعضى از ملائکه بیش از چهار بال هم دارند.

( ان اللّه على کل شى ء قدیر ) - این جمله تمامى مطالب قبلى را تعلیل مى کند، ممکن هم هست تنها تعلیل جمله اخیر باشد، ولى احتمال اول روشن تر به نظر مى رسد.

بیان آیات#

بیان آیات

بعد از آنکه در آیه قبلى به وضع ملائکه، که واسطه هایى بین خالق و خلقند در رساندن نعمت به خلق اشاره اى فرمود، اینک در این آیات به خود نعمت ها اشاره کلى نموده مى فرماید: عموم نعمت ها از خداى سبحان است، نه غیر او، پس تنها رازق خدا است و احدى در رازقیت، شریک او نیست، آن گاه از طریق رازقیت استدلال کرده بر ربوبیت، و سپس بر مسأله معاد، و اینکه وعده خدا، به بعث و عذاب دادن کفار، و آمرزش مؤمنین صالح، حق است، البته در این آیات، تسلیتى هم براى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) هست.

عطاء رزق و نعمت و منع از آن فقط با اراده خداى تعالى است#

معناى آیه چنین است که آنچه را که خدا از نعمت هایش یعنى از ارزاق که به بندگانش مى دهد، در همه عالم کسى نیست که بتواند از آن جلوگیرى کند: و آنچه را که او از بندگانش دریغ مى کند و نمى دهد، کسى نیست که به جاى خدا آن نعمت را به بندگان خدا بدهد.

و چون معناى آیه این است، مقتضاى ظاهر این بود که بفرماید: ( ما یرسل اللّه للناس... ) همچنان که در جمله دوم فرمود: ( فلا مرسل ) و لیکن اینطور نفرمود، و به جاى ( یرسل ) ( یفتح ) آورد، تا اشاره کند به اینکه رحمت خدا خزینه ها دارد، همچنان که در مواردى دیگر این معنا را صریحا بیان کرده، و از آن جمله فرموده: ( ام عندهم خزائن رحمة ربک العزیز الوهّاب ) ، و نیز فرموده: ( قل لو انتم تملکون خزائن رحمة ربى اذا لامسکتم خشیة الانفاق ) .

و معلوم است که تعبیر به ( گشودن خزینه ) از تعبیر به ارسال مناسب تر است و لذا تعبیر به فتح کرد، تا بفهماند آن رحمتى که خداوند به مردم مى دهد، در خزانه هایى مخزون است محیط به مردم، و بهره مند شدن مردم از آن خزانه ها تنها و تنها محتاج به این است که خدا در آن خزانه ها را به رویشان بگشاید، نه اینکه در نقطه دورى باشد تا از آنجا به سوى مردم ارسالش بدارد.

و اگر از رزق و یا به عبارت دیگر از نعمت، تعبیر به ( رحمت ) کرد براى این بود که دلالت کند بر اینکه افاضه حق تعالى ناشى از صرف رحمت است و بس، و توقع هیچ سود و کمالى براى خود ندارد، نه مى خواهد از افاضه نعمت به بندگان سودى ببرد، و نه کمالى به دست آورد.

و در جمله: ( و ما یمسک فلا مرسل له من بعده ) - تعبیر به ( بعد از او ) اشاره به این است که: خداى تعالى در منع، اول است، همان طور که در اعطاء اول است.

و جمله ( و هو العزیز الحکیم ) حکمى را که در آیه شریفه آمده بود، به دو اسم عزیز و حکیم تقریر مى کند و مى فرماید: خدا هرگز شکست نمى خورد، نه در وقتى که اعطا مى کند کسى هست که جلو اعطایش را بگیرد، و نه در وقتى که منع مى کند کسى هست که منع کرده او را اعطا کند، براى اینکه عزیز و غالب است.

و از سوى دیگر در آنجا که اعطا مى کند اعطایش ناشى از حکمت و مصلحتى است که مى بیند، و منع هم که مى کند باز ناشى از حکمت و مصلحتى است که در منع مى بیند، و خلاصه کلام، اعطا و منعش همه از روى حکمت است، به دلیل اینکه او حکیم است.

استدلال بر یگانگى خدا در ربوبیت، با بیان اینکه فقط او خالق است#

بعد از آنکه در آیه سابق اعطا و منع را مختص به خداى تعالى کرد، و فرمود: کسى در این کار شریک خدا نیست، اینک در این آیه بر یگانگى خدا در ربوبیت استدلال مى کند.

و بیان استدلال چنین است که اله و معبود تنها بدین جهت معبود است که داراى ربوبیت است، و معناى ربوبیت این است که مالک تدبیر امور مردم، و همه موجودات باشد. و آن کسى که مالک تدبیر امور خلق است، و این نعمت ها را که مردم و غیر مردم در آن غوطه ورند، و از آن ارتزاق مى کنند، در اختیارشان قرار مى دهد، خداى تعالى است، نه این آلهه اى که مردم اله خود گرفته اند، چون پدید آورنده آن نعمت ها، و نعمت خواران، خدا است، وخلقت هم منفک از تدبیر نیست - پس هرگز ممکن نیست که خدا از تدبیر منفک باشد - بنابراین، تنها خداى سبحان اله شماست، و هیچ اله دیگرى جز او نیست، چو ن او پروردگار شماست، و با این نعمت ها که در آن غوطه ورید امر شما را تدبیر مى کند، و دلیل اینکه به خاطر این نعمت ها رب و مدبر شماست، این است که پدید آورنده و خالق نعمت ها او است، و نیز خالق آن نظامى که در این نعمت ها جریان دارد او است.

با این بیانى که براى حجت مزبور ذکر شد، روشن مى شود که مخاطب در آیه شریفه وثنى ها و غیر وثنى ها مى باشند که براى خدا شریک قائل شده اند، و در جمله ( اذکروا نعمت اللّه علیکم ) مراد از ( ذکر ) ورد زبانى نیست، بلکه مقابل نسیان، و به معناى یاد داشتن است.

و مراد از ( رزق ) در جمله ( هل من خالق غیر اللّه یرزقکم من السماء و الارض ) هر چیزى است که بقاى هستى مرزوق را امتداد مى دهد، که مبداء آن آسمان و زمین است، آسمان با اشعه اجرام نورانى و با بارانهایش، و زمین با گرفتن آن اشعه و آن بارانها و رویانیدن گیاه و حیوان و سایر پدیده هایش و نیز با این تقریر روشن مى شود که در آیه شریفه، ایجاز (مختصر گویى ) لطیفى به کار رفته، چون اوّلا رحمتى را که در آیه قبلى بود، برداشته به جایش در این آیه کلمه نعمت آورده، و ثانیا همین کلمه نعمت را مبدل به رزق کرده.

و با اینکه مقتضاى سیاق دو آیه این بود که بفرماید: ( هل من رازق ) و یا بفرماید ( هل من منعم ) ، و یا ( هل من راحم ) هیچ یک از این تعبیرها را نفرمود، و به جاى همه آنها فرمود: ( هل من خالق ) تا اشاره باشد به برهان دوم ، برهانى که خصومت و لجاجت را از بین مى برد؛ چون مشرکین تدبیر عالم را کار آلهه خود مى دانستند، و مى گفتند این آلهه هستند که به اذن خدا، عالم را اداره مى کنند، و اگر از ایشان بپرسند: آیا رازق و یا منعمى غیر از خدا هست ؟

خصومت و نزاع خاتمه نمى یابد، چون ممکن است در پاسخ بگویند بله آلهه رازق و منعمند؛ چون خدا تدبیر امور عالم را به آنها واگذار کرده است، ولى اگر از ایشان پرسیده شود: ( آیا خالقى غیر از خدا هست ؟ ) دیگر جز اعتراف به توحید چاره اى ندارند، چون با وصف خالق اشاره شده به اینکه رازق و مدبر تنها کسى است که خالق رزق باشد، و غیر خالق نمى تواند رازق باشد، در نتیجه خصومت از بین مى رود، و دیگر نمى توانند بگویند: آلهه هم خالقند، چون خود مشرکین اعتراف دارند به اینکه غیر از خدا کسى خالق نیست، تا بتواند از آسمان و زمین رزق ایشان را برساند.

( لا اله الا هو ) - این جمله متعرض مسأله توحید است، و تعظیم خدا را افاده مى کند، نظیر جمله ( قالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه ) که مى فهماند جز خدا کسى معبود به حق نیست، چون کسى مستحق عبادت است که بر شما انعام مى کند، و روزیتان مى دهد، و او غیر از خدا نیست.

( فانى توفکون ) - این جمله توبیخى است متفرع بر برهان قبلى، یعنى حال که امر بدین منوال است، و شما هم به آن اعتراف دارید، پس تا کى از حق روگردانى مى کنید، و به سوى باطل مى گرایید، و از توحید به سوى شرک مى روید.

مفسرین در اعراب جمله ( هل من خالق غیر اللّه... ) از آیه مزبور مشاجراتى طولانى دارند، و آنچه که با تقریر برهان سابق مناسبت دارد، این است که بگوییم: کلمه ( من ) زایده است، که تنها براى عمومیت مطلب استعمال مى شود.و کلمه ( غیر اللّه ) صفت خالق است، که از نظر اعراب تابع محل آن (خالق ) است. به عبارت ساده تر اینکه کلمه غیر را با ضمه مى خوانیم، به خاطر موصوف آن، یعنى کلمه ( خالق ) است هر چند در ظاهر مجرور من است ، ولى در باطن مرفوع است، چون گفتیم کلمه ( من ) زایده است.

و همچنین جمله ( یرزقکم... ) صفت خالق است. و کلمه ( من خالق ) مبتدایى است که خبرش حذف شده، و آن عبارت است از کلمه ( موجود ) . و جمله ( لا اله الا هو ) معترضه است و جمله ( فانى توفکون ) تفریع بر ما قبل است.

این آیه شریفه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) را تسلیت مى دهد، که اگر مردم بعد از شنیدن این برهانهاى روشن باز تکذیب مى کنند، غصه مخور، که این رفتار مردم چیز نوظهورى نیست، بلکه قبل از تو نیز چنین بوده، که هر پیغمبرى به سوى قومش مبعوث مى شده، همان قوم و امت، او را تکذیب مى کردند، و سرانجام همه امور به سوى خدا است، او مردم را به آنچه مستحقند جزا مى دهد، و آنهایى را که حق را بعد از ظهورش تکذیب کردند مجازات خواهد کرد، و چنان نیست که با تکذیب خود خدا را عاجز کنند.

از این جا روشن مى شود که جمله ( فقد کذبت رسل من قبلک ) از باب بکار بردن سبب در جاى مسبب است، (چون باید مى فرمود: ( و ان یکذبوک فلا تحزن ) و جمله ( لا تحزن ) مسبب از علم به این معنا است که پیش از تو نیز چنین بوده، مسبب در آیه حذف شده، و جمله ( فقد کذبت... ) که سبب غصه نخوردن است، به جاى مسبب نشسته ) .

و جمله ( و الى اللّه ترجع الامور ) عطف است بر جمله ( قد کذبت.... )

خطابى است عمومى به همه مردم، در خصوص مسأله معاد، و آن را به یادشان مى آورد، همچنان که خطاب عمومى سابق یگانگى خداى تعالى را در ربوبیت و الوهیت به یادشان مى آورد. پس معناى جمله ( ان وعد اللّه حق ) این است که: وعده اى که داده که شما را زنده مى کند، و هر عاملى را به سزاى اعمالش مى رساند، اگر خیر بوده خیر، و اگر شر بوده شر، حق است، یعنى ثابت و واقع شدنى است، و در آیه بعدى که مى فرماید: ( الّذین کفروا لهم عذاب شدید و الّذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و اجر کبیر ) به این وعده تصریح مى کند.

و جمله ( فلا تغرنکم الحیوة الدنیا ) هر چند نهى را متوجه به حیات دنیا مى کند، به این صورت که حیات دنیا نباید شما را مغرور کند، و لیکن این نهى در حقیقت متوجه مردم است، و معنایش این است که: وقتى وعده خدا حق و ثابت بود، پس زنهار، که به حیات دنیا مغرور نشوید، و اشتغال شما به زینت هاى آن چنان نباشد که شما را از روز حساب غافل سازد، و لذتهاى دنیا و سرگرمیهایش آن چنان دل شما را نبرد، که همواره در طلبش مستغرق شوید، و از حق اعراض کنید.

معناى جمله: ( و لا یغرنکم بالله الغرور )#

و در جمله ( و لا یغرنکم باللّه الغرور ) کلمه غرور - به فتحه غین - مبالغه از غرور - به ضمه غین - است و آن عبارت است از اغفالگرى که بسیار اغفال مى کند، و ظاهرا - به طورى که گفته اند - منظور از آن شیطان است. و این خود احتمالى است که تعلیل در آیه بعدى، یعنى جمله ( ان الشیطان لکم عدو... ) آن را تأیید مى کند.

و معناى اینکه فرمود: زنهار که غرور، شما را به خدا مغرور نکند این است که شیطان نظر مردم را یکسره به حلم و عفو خدا از یک سو، و به مظاهر امتحان و استدراج و کیدش از سوى دیگر، متوجه سازد، از یک سو به ایشان تلقین کند که خدا حلیم و بخشنده است، و از سوى دیگر بگوید: به دنیاپرستان بنگر ید که چگونه از عذاب خدا ایمنند، هر چه بیشتر در طلب دنیا مى کوشند، و بیشتر ا ز خدا غافل و در لجنزار گناه مستغرق مى شوند زندگى شان بهتر و راحت تر، و در بین مردم داراى مقامى رفیع تر مى شوند.

این جاست که شیطان از وسوسه هاى خود نتیجه مى گیرد، و به دل آنان مى افکند که اصلا هیچ احترام و ارزشى نیست، مگر در پیشرفت زندگى دنیا، و در ماوراى این زندگى خبرى نیست، و این وعده و وعید و قیامت و حساب و بهشت و دوزخى که دعوت هاى دینى از آن خبر مى دهند، مشتى خرافات است.

در نتیجه مى توان گفت: مراد از غرور و فریب دادن شیطان انسان را نسبت به خدا، این است که: انسان را از آن معامله اى که خداوند در برابر غفلت و ظلم انسان، با انسان مى کند غافل سازد.

چه بسا بعضى از مفسرین گفته اند که: مراد از ( غرور ) - به فتحه غین - دنیاى حیله گر است، که انسانها را فریب مى دهد، و جمله و ( لا یغرنکم باللّه الغرور ) تأکید جمله ( فلا تغرنکم الحیوة الدنیا ) است، که معناى همان جمله را تکرار کرده.

شیطان دشمن شماست پس شما هم او را دشمن بگیرید#

این جمله تعلیل نهى قبلى است، که مى فرمود: ( و لا یغرنکم باللّه الغرور ) ، و مراد از دشمنى شیطان این است که: او به جز اغواء و گمراه ساختن انسانها کارى ندارد، تمامى هم او در این است که نگذارد حتى یک انسان به سعادت زندگى و حسن عاقبت برسد. و مراد از اینکه فرمود: شما هم او را دشمن خود بگیرید، این است که: از پذیرفتن دعوتش به سوى باطل اجتناب کنید، و او را در آنچه به عنوان دایه مهربان تر از مادر به شما پیشنهاد مى کند، اطاعت مکنید. و به همین جهت دشمنى او را با جمله ( انما یدعوا حزبه ) تعلیل نمود.

پس جمله ( انما یدعوا حزبه لیکونوا من اصحاب السعیر ) در مقام تعلیل دو جمله قبل است، یکى جمله ( شیطان دشمن شما است ) و یکى هم ( شما هم او را دشمن خود بگیرید ) . و کلمه ( حزب ) به معناى عده اى از مردم است که غرض واحد آنها را جمع کرده و یکى ساخته، و ( لام ) در جمله ( لیکونوا ) لام تعلیل است ؛ چون دوزخى شدن مردم هدف نهایى براى دعوت شیطان است. و کلمه ( سعیر ) به معناى آتش افروخته است، و یکى از نامهایى است که در قرآن براى دوزخ ذکر شده.

این آیه بیانگر همان وعده حقى است که خداى سبحان داد. و اگر کلمه ( عذاب ) را نکره - بدون الف و لام - آورد، براى این است که به اهمیت آن عذاب اشاره کند، علاوه بر این، عذاب جهنم یک جور نیست، تا آن را با الف و لام بیاورد، چون درکات جهنم به خاطر اختلافى که مردم در کفر و فسق دارند، داراى مراتب مختلفى است، و بدین جهت نکره آوردن عذاب مناسب تر است، چون مبهم و سربسته است. و عین این دو علت که براى نکره آوردن عذاب گفتیم، در نکره آمدن مغفرت و اجر نیز مى آید.

کافر بد را خوب مى بیند و خدا او را مجازات نموده اضلال مى کند. پس بر ضلالت او اندوه مخور#

این آیه تقریر وبیان آن تقسیمى است که آیه قبلى متضمن آن بود، یعنى تقسیم مردم را به کافرى که عذابى شدید دارد، و مومنى که به صالحات عمل مى کند، و مغفرت و اجرى کبیر دارد. و منظور آیه این است که: این دوجور مردم عاقبت امرشان یکسان نیست.

بنابراین، جمله ( افمن زین له سوء عمله فراه حسنا ) مبتدایى است که خبرش حذف شده، و آن عبارت است از جمله ( کمن لیس کذلک ) یعنى آیا کسى که عمل زشتش در نظرش زیبا شده مثل کسى است که این طور نیست ؟ و حرف ( فاء ) که بر سر کلمه ( من ) در آمده، فاى تفریع است، که جمله را بر معناى آیه قبلى تفریع مى کند، و این را نتیجه آن مى سازد. و استفهامى که در آیه شده استفهام انکارى است. و مراد از کسى که عمل زشت ش در نظرش زیبا شده، کافر است، مى خواهد اشاره کند به اینکه کافر فهمش منکوس و وارونه، و عقلش مغلوب شده، عمل خود را بر خلاف آنچه که هست مى بیند، و معناى آیه این است که: آن کس که عمل زشت خود را زیبا مى بیند، با آن کس که بد را بد و خوب را خوب تشخیص مى دهد، یکسان نیست.

و جمله ( فان اللّه یضل من یشاء و یهدى من یشاء ) انکار مساوات سابق را تعلیل مى کند، مى فرماید: کافرى که وضعش چنین است، و مؤمنى که بر خلاف اوست، مساوى نیستند، براى اینکه خدا یکى از آن دو را به مشیت خود گمراه کرده، و آن کافر است، که به خاطر همین گمراهى، بد را خوب مى بیند، و دیگرى را به مشیت خود هدایت فرموده و آن مؤمن است که عمل صالح را دوست مى دارد و انجام مى دهد، و عمل زشت را زشت مى داند.

البته باید دان ست که این گمراه کردن خدا، ابتدایى نیست (براى اینکه به حکم آیات بسیارى از قرآن، خداوند موجودات را عموما و انسان را بخصوص به سوى کمالش هدایت فرموده )، بلکه این اضلال مجازاتى است، که وقتى کسى در برابر حق خضوع نکند، و لجبازى و مقاومت نماید، خدا او را گمراه تر مى سازد، و نسبت دادن چنین اضلالى به خدا هیچ مانعى ندارد.

و کوتاه سخن اینکه: اختلاف کافر و مؤمن از نظر عاقبتشان به حسب وعده الهى که اولى را به عذاب و دومى را به رحمت وعده داده به خاطر اختلافى است که آن دو از نظر اضلال و هدایت الهى دارند، و نشانه این اختلاف آن است که طرز دید آن دو مختلف است، یکى زشت را زیبا مى بیند و دیگرى زشت را زشت، و زیبا را زیبا مى بیند.

( فلا تذهب نفسک علیهم حسرات ) - کلمه ( حسرات ) جمع ( حسرت ) است، که به معناى اندوه از چیزى است که فوت شده، و پشیمانى از آن است، و این کلمه در آیه منصوب است، چون مفعول له است. و مراد از اینکه فرمود: ( نفست بر ایشان نرود ) این است که تو خود را با اندوه از اینکه چرا اینان ایمان نمى آورند، هلاک مکن.

و این جمله فرع و نتیجه فرق سابق است، و معناى مجموع آن چنین است: ( حالا که معلوم شد این دو طایفه به خاطر اضلال و هدایتى که از جانب خدا دارند، مختلفند، پس دیگر جا ندارد به خاطر اینکه به تو کافر شدند و تو را تکذیب کردند از شدت اندوه خود را هلاک کنى ؛ چون این خدا است که به کیفر کفرشان و اینکه بد را خوب دیدند، نمى گذارد ایمان بیاورند، و خدا به آ نچه که مى کنند داناست، امر بر او مشتبه نمى شود، و با آنها جز به حق رفتار نمى کند، و جز به حق کیفرشان نمى دهد. )

از اینجا روشن مى شود که جمله ( ان اللّه علیم بما یصنعون ) در موضع تعلیل است براى جمله ( پس تو خودت را از غصه آنان هلاک مکن ) و مى فرماید رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) نباید خود را از اندوه بر ضلالت کفار، و حتمى شدن عذاب آنان هلاک کند، براى اینکه این خدا است که آنها را گمراه کرد، وخود او به آنچه مى کند داناست.

بحث روایتی#

بحث روایتى

روایاتى درباره ملائکه و وصف ایشان، درذیل آیه: ( جاعل الملائکة رسلا اولى اجنحة... )#

در کتاب بحار از کتاب اختصاص نقل کرده که وى به سند خود از معلى بن محمّد، و او با اسقاط نام راویان از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: خداى عزّوجلّ ملائکه را از نور آفریده....

و در تفسیر قمى گفته امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند ملائکه را مختلف خلق کرد، مثلا وقتى جبرئیل نزد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) آمد، ششصد بال داشت، و بر ساق پایش درى بود چون قطره شبنمى که روى گیاهان مى افتد. آن قدر بزرگ بود که بین آسمان و زمین را پر مى کرد.

و نیز فرمود: هر گاه خداى عزّوجلّ به میکائیل دستور دهد به زمین هبوط کند، یک پایش روى زمین هفتم، و پاى دیگرش روى آسمان هفتم قرار خواهد گرفت، و نیز خداى تعالى فرشتگانى دارد که نیمى از آنها از یخ، و نیم دیگرشان از آتش است، و ذکرشان این است که: ( اى خدایى که بین یخ و آتش الفت افکندى، دلهاى ما را بر طاعتت ثبات بده ) .

و نیز فرمود: خدا را فرشته اى است که بین نرمه گوشش تا دیدگانش مسافتى است که فرضا اگر پرنده اى بخواهد آن را طى کند، باید پانصد سال بال بزند.

و نیز فرمود: ملائکه آب و طعام نمى خورند، و ازدواج ندارند، و تنها با نسیم عرش ، زنده اند، و براى خداى عزّو جلّفرشتگانى است که تا روز قیامت یکسره در رکوع اند، و براى او فرشتگانى دیگر است که تا روز قیامت یکسره در سجده اند.

آن گاه امام صادق (علیه السلام) فرمود رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله و سلم) فرموده: هیچ موجودى از مخلوقات خدا نیست که عددش ‍ بیشتر از ملائکه باشد، و در هر روز و یا هر شب هفتاد هزار فرشته به زمین نازل مى شوند، و پیرامون کعبه طواف مى کنند، و آن گاه نزد من و سپس نزد امیرالمؤ مین (علیه السلام) رفته، سلام مى کنند، و آنگاه نزد حسین (علیه السلام) مى روند و شب را نزد او مى مانند، تا سحر شود، پس معراجى براى آنان نصب مى کنند، تا به آسمان عروج کنند، و دیگر تا ابد به زمین نمى آیند.

امام ابو جعفر (علیه السلام) فرموده: خداى عزّو جلّاسرافیل و جبرئیل و میکائیل را از یک تسبیح آفرید، و برایشان گوش و چشم و تیزى عقل و سرعت فهم قرار داد.

امیرالمؤ مین (علیه السلام) درباره خلقت ملائکه فرموده: خدایا ملائکه را بیافریدى، و در آسمانت جاى دادى، ملائکه اى که نه در آنان سستى هست و نه غفلت ، و نه در ایشان معصیتى مفهوم دارد.

آرى آنها داناترین خلق تو به تو هستند و ترسنده ترین خلق تو از تواند، و مقرب ترین خلق تو به تواند و عامل ترین خلق تو به فرمان تواند، نه خواب بر دیدگان ایشان مسلط مى شود، و نه سهو عقول، و نه خستگى بدنها، ایشان نه در پشت پدران جاى مى گیرند، و نه در رحم مادران، و نه خلقتشان از ماء مهین است، بلکه تو اى خدا ایشان را به نوعى دیگر ایجاد کرده اى، و در آسمانهایت منزل دادى، و با جاى دادنت در جوار خود اکرامشان کرده اى، و بر وحى خود امین ساختى، و آفات را از ایشان دور کردى، و از بلاها محافظتشان فرمودى، و از گناهان پاکشان ساختى، اگر قوت تو نبود خود قوى نمى شدند، و اگر تثبیت تو نبود خودشان ثابت قدم نمى گشتند، و اگر رحمت تو نبود اطاعت تو نمى کردند، و اگر تو نبودى آنها هم نبودند.

لیکن اگر آنها که این همه نزد تو مقام دارند، و تو را اطاعت مى کنند و نزدت داراى منزلتند، و غفلتشان از امر تو اندک است، آنچه را که از تو بر ایشان پوشیده مانده مشاهده مى کردند، و آن عظمت را که تاکنون از تو پى نبرده اند پى مى بردند، قطعا عبادت و عمل خود را کوچک مى شمردند، و نفس خود را به ملامت مى گرفتند، و مى دانستند که تو را آن طور که باید عبادت نکردند. منرهى تو که خالقى و معبودى، چقدر رفتارت با مخلوقاتت نیکو است.

و در بحار از الدر المنثور از ابى العلاء بن سعد روایت آورده، که گفت روزى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) به همنشینان خود فرمود: ( آسمان به تنگ آمد، و حق دارد که چنین باشد، براى اینکه جاى یک قدم در آن نیست، مگر آنکه همانجا را فرشته اى اشغال کرده، که یا در رکوع است، و یا در سجده، آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: ( و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) - به درستى ماییم که همواره در صفیم، و ماییم که همواره در تسبیح هستیم ) . و از خصال روایت شده که وى به سند خود از محمّد بن طلحه حدیث کرده، و او بدون ذکر بقیه سند از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) روایت کرده، که فرموده: ملائکه بر سه دسته اند، دسته اى داراى دو بال و دسته اى داراى سه بال و دسته دیگر داراى چهار بالند.

مؤلف: نظیر این حدیث را کافى هم به سند خود از عبداللّه بن طلحه روایت کرده. و شاید مراد از آن، توصیف اغلب ملائکه باشد، نه همه آنها، و گرنه با سیاق آیه که مى فرمود: ( در خلقت هر چه بخواهد اضافه مى کند ) و با روایات دیگر که مى فرمود: ( جبرئیل ششصد بال داشت ) معارض خواهد بود.

و ازکتاب توحید حکایت شده، که وى به سند خود از ابى حیان تیمى، از پدرش از امیرالمؤ مین (علیه السلام) روایت کرده، که فرمود: احدى از مردم نیست مگر آنکه با او چند فرشته است، که وى را از اینکه در چاهى سقوط کند، و یا دیوارى به رویش فرو ریزد، و یا ناملایمى به او برسد، حفظ مى کنند، و این مراقبت را در طول عمر او ادامه مى دهند تا اجلش فرا رسد، آن گاه او را تنها مى گذارند، تا هر بلایى که مقدر است، بر سرش بیاید.....

و از کتاب بصائر، از سیارى، از عبداللّه بن ابى عبداللّه فارسى، و غیر او روایتى آورده که نامبردگان بدون ذکر سند، از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند، که فرمود: کرّوبیان طایفه اى از شیعیان ما هستند که از خلق اولند، که خداى تعالى آنان را در پشت عرش قرار داده، آنقدر نورانى هستند که اگر نور یکى از ایشان بر تمامى اهل زمین تقسیم شود، ایشان را کفایت کند. آنگاه فرمود: موسى (علیه السلام) بعد از آنکه از خدا درخواست دیدن کرد، خداوند به یکى از کروبیان فرمود تا براى کوه تجلى کند، و او هم براى کوه جلوه اى کرد، و با جلوه خود، آن را پاره پاره ساخت.

کلام نورانى امام سجاد علیه سلام در صحیفه سجادیه درباره فرشتگان مقرب الهى#

و از صحیفه سجادیه حکایت شده که امام سجاد (علیه السلام) در یکى از دعاهایش - که درباره حاملان عرش خدا، و هر فرشته مقرب اوست - چنین گفته: بار الها! بر حاملان عرشت درود فرست، که هرگز از تسبیح تو خسته نمى شوند، و از تقدیست به تنگ نمى آیند، و از عبادت تو به ستوه نمى آیند، هرگز کوتاهى کردن در انجام وظیفه را بر جدیت بر امر تو ترجیح نمى دهند، و از وله و عشق ورزیدن به تو غافل نمى شوند، و به اسرافیل که صاحب صور شاخص است، آن که همواره در انتظار فرمان توست، تا با دمیدن در آن، خفتگان در قبور و گروگانهاى گور را بیدار کند، و به میکائیل، آن فرشته آبرومند در درگاهت که از اطاعتت مکانى رفیع یافته ، و جبرئیل که امین بر وحى توست، و فرمانش در آسمانهایت نافذ است، و نزد تو مکانى دارد، و مقرب درگاه توست، و به روح، که مسلط بر ملائکه حجابهاست، و آن روح که از امر تو است.

بار الها! هم برایشان درود بفرست، و هم بر ملائکه پایین تر از آنان، آنها که ساکنان آسمانهایت، و اهل امانت بر رسالتت هستند، آنهایى که دایم در عبادت بودن خسته شان نمى کند، و از غلبه خواب و خستگى سست نمى شوند، شهوتها از تسبیح تو بازشان نمى دارد، و سهو غفلتها از تعظیم تو غافلشان نمى کند، آنها که از عظمت تو دیدگانى افتاده و خاشع دارند و هرگز جراءت سربلند کردن و به تو نگریستن نمى کنند، آنها که چانه هایشان (از شدت خضوع ) پایین افتاده، و رغبتشان در آنچه نزد تو سراغ دارند طولانى، و یادشان از نعمت هاى تو دائمى است، در برابر عظمت تو و جلال کبریائیت متواضعند، و آنهایى که چون جهنم را مى بینند، که بر اهل معصیت، زبانه مى کشد، مى گویند: ( خدایا تو منرهى، و ما آن طور که باید عبادتت نکردیم ) .

پروردگارا! پس درود بفرست بر ایشان، و بر روحانیان از فرشتگان، و مقربین درگاهت، و حاملان غیب به سوى رسولانت، و آنها که بر وحیت امین تو شدند، و دسته هاى مختلف از فرشتگانت، که تو آنان را به خودت اختصاص دادى، و با تقدیست ، از طعام و نوشیدنیها بى نیازشان کردى، و در باطن طبقات آسمانهایت جاى دادى، و آنها که در اطراف آسمانهایت قرار دارند، تا روزى که فرمانت صادر شود، بساط خلقتت را برچینند.

و آنها که خزانه دار باران و رانندگان ابرند، و آن فرشته اى که به خاطر صداى زجر او صداى ناله رعدها شنیده مى شود، و آنان که برف و تگرگ را مشایعت نموده با دانه هاى باران در هنگام نزول فرود مى آیند، و آنها که قوام خزینه هاى باد به وجود ایشان است، و آنها که موکل بر کوهها هستند، تا فرو نریزند، و آنها که تو، وزن آبها وکیل آبى که بارانهاى مفید و مضر مشتمل بر آنند، به ایشان شناساندى، و آن فرشتگان که رسولان تو به سوى اهل زمین هستند که یا بلایى مکروه مى آورند، و یا رخایى محبوب.

و سفیران کرام بر ره، و حافظان کرام نویسنده، و ملک الموت و کارکنانش، و منکر و نکیر و مبشر و بشیر، و رؤ مان که بازپرس قبور است، و طواف کنندگان بیت معمور، و مالک دوزخ، و خازنان آن، و رضوان بهشت و پرده داران آن، و آن فرشتگانى که آنچه تو دستور مى دهى بدون عصیان فرمان مى برند، و آنهایى که به اهل بهشت مى گویند: ( سلام علیکم، این بهشت به خاطر صبرى است که کردید، و چه نیک است پایان خوب این سرا، ) و زبانیه که وقتى دستور مى رسد ( کفار را بگیرید و ببندید و به سوى دوزخ بکشید ) به سرعت مى شتابند، و مهلتشان نمى دهند، خدایا به همه اینها که به ذکر نامشان ملهم شدیم، درود فرست، هر چند که ما به مکان و منزلت یک یک آنها در درگاه تو آشنا نیستیم، و نمى دانیم به چه کارى موکلند، و به ساکنان هوا و زمین و آب و هرکس از ایشان که موکل بر خلقند.

بار الها! بر همه شان درود بفرست، در آن روز که هرکس ى وقتى مى آید یک سائق با او هست و یک گواه، بر همه شان درودى بفرست که کرامتى بر کرامتشان و طهارتى بر طهارتشان بیفزاید.....

عظمت صورت واقعى جبرئیل و همچنین اسرافیل#

و در بحار، از الدر المنثور از ابن شهاب روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) از جبرئیل خواست تا خود را با صورت واقعى اش به وى نشان دهد، جبرئیل گفت: تو طاقت دیدن صورت واقعى مرا ندارى، فرمود: با این حال دوست دارم تو را به آن صورت ببینم، پس رسول خدا (صلى اللّه علیه وآله وسلم) در شبى مهتابى به نمازگاه خود بیرون رفت، که ناگهان جبرئیل با صورت واقعى اش نزدش آمد، آن جناب از دیدن وى بیهوش شد، و چون به هوش آمد دید تکیه بر جبرئیل دارد، و جبرئیل یکى از دو دست خود را بر سینه او و دست دیگر را بین دو شانه او نهاده، فرمود: من هرگز باور نمى کردم که چیزى از مخلوقات به این شکل باشد، جبرئیل گفت: پس چطور مى توانى اسرافیل را ببینى ؟ او دوازده بال دارد که یک بالش در مشرق و بال دیگرش در مغرب است، و عرش بر شانه او قرار دارد و گویا در برابر عظمت پروردگار آنقدر کوچک مى شود که به صورت مرغى کوچکتر از گنجشک در مى آید و در هر حال عرش خدا را عظمت خدایى حمل مى کند.

و در صافى از توحید نقل کرده، که بسند خود از امیرالمؤ مین (علیه السلام) روایت کرده که در حدیثى فرمود: منظور از آیه ( ما زاغ البصر و ما طغى لقد رامن آیات ربه الکبرى ) - چشم منحرف نشد، و عوضى هم ندید، او از آیات بزرگ پروردگارش را دید این است که آن جناب جبرئیل را دو بار به صورت واقعى اش دید، یکى این بار بود، و یکى هم بارى دیگر، و از این جهت جبرئیل را از آیات بزرگ خدا خواند، که جبرئیل خلقتى عظیم دارد، و او از روحانیین است، که خلقت و صفتشان را غیر از خدا کسى درک نمى کند.

و از خصال حکایت شده که به سند خود از محمّد بن روان، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: وقتى جبرئیل نزد من آمد، گفت من و هیچ یک از ملائکه به خانه اى که در آن سگ و یا مجسمه و یا ظرفى باشد که در آن بول کنند داخل نمى شویم.

مؤلف: در این باب درباره صفت ملائکه روایاتى بیرون از حد شمار وارد شده، که یا مربوط به معاد است، و یا مربوط به معراج رسول خدا (صلى اللّه علیه وآل ه وسلم)، و یا در ابواب متفرقه دیگر، و آنچه ما به عنوان نمونه در این جا آوردیم کافى است.

روایاتى در ذیل آیه (یزید فى الخلق مایشاء)#

و در عیون در باب روایات جامعى که از حضرت رضا (علیه السلام) نقل شده، به سند خود از آن جناب (علیه السلام) نقل کرده، که فرمود: رسول خدا (صلى ال له علیه وآله وسلم) فرمود: قرآن را با صوت خوش بخوانید، که صوت خوش به زیبایى قرآن مى افزاید، آن گاه این جمله را قرائت کردند: ( یزید فى الخلق ما یشاء ) .

و در توحید به سند خود از زراره، از عبداللّه بن سلیمان، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: شنیدم آن جناب مى فرمود: قضا و قدر دو تا از مخلوقات خدایند، و خدا هر چه بخواهد در خلق مى افزاید.

و در مجمع البیان در ذیل جمله ( یزید فى الخلق ما یشاء ) گفته: از ابوهریره از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) روایت شده که فرمود: زیادى در خلقت، روى زیبا و صوت خوب و شعر خوب است.

مؤلف: روایات سه گانه اخیر از باب جرى و تطبیق کلى بر مصداق است.

گفتارى درباره ملائکه#

(اوصاف چهارگانه ملائکه در قرآن و حدیث)#

در قرآن کریم مکرر کلمه ملائکه ذکر شده ولى نام هیچ یک از آنان را نبرده مگر جبرئیل و میکائیل را و بقیه ملائکه را با ذکر اوصافشان یاد کرده، مانند: ملک الموت و کرام الکاتبین و سفرة الکرام البرره و رقیب و عتید و غیر اینها.

و از صفات و اعمال ملائکه که در کلام خدا و در احادیث سابق ذکر شده اند، یکى این است که ملائکه موجوداتى هستند شریف و مکرم، که واسطه هایى بین خداى تعالى و این عالم محسوس هستند، به طورى که هیچ حادثه اى از حوادث و هیچ واقعه اى مهم و یا غیر مهم نیست، مگر آنکه ملائکه در آن دخالتى دارند، و یک یا چند فرشته، موکل و مأمور آنند، اگر آن حادثه فقط یک جنبه داشته باشد یک فرشته، و اگر چند جنبه داشته باشد چند ملک موکل بر آنند.

و دخالتى که دارند تنها و تنها این است که امر الهى را در مجرایش به جریان اندازند، و آن را در مسیرش قرار دهند، همچنان که قرآن در این باره فرموده: ( لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون ) .

صفت دومى که از ملائکه در قرآن و حدیث آمده این است که: در بین ملائکه نافرمانى و عصیان نیست، معلوم مى شود ملائکه نفسى مستقل ندارند، و داراى ارادهاى مستقل نیستند، که بتوانند غیر از آنچه که خدا اراده کرده اراده کنند، پس ملائکه در هیچ کارى استقلال ندارند، و هیچ دستورى را که خدا به ایشان تحمیل کند تحریف نمى کنند، و کم و زیادش نمى سازند، همچنان که فرمود: ( لا یعصون اللّه ما امرهم و یفعلون ما یؤ مرون ) .

صفت سوم اینکه: ملائکه با همه کثرتى که دارند، داراى مراتب مختلفى از نظر بلندى و پایینى هستند بعضى مافوق بعضى دیگر، و جمعى نسبت به مادون خود آمرند، و آن دیگران مأمور و مطیع آنان، و آنکه آمر است به امر خدا امر مى کند، و حامل امر خدا به سوى مأمورین است، و مأمورین هم به دستور خدا مطیع آمرند، در نتیجه ملائکه به هیچ وجه از ناحیه خود اختیارى ندارند، همچنان که قرآن کریم فرموده: ( و ما منا الا له مقام معلوم ) و نیز فرموده: ( مطاع ثم امین ) و نیز فرموده: ( قالوا ما ذا قال ربکم قالوا الحق ) .

بیان اینکه وجود ملائکه مادى و جسمانى نیست#

صفت چهارم اینکه: ملائکه از آن جا که هر چه مى کنند به امر خدا مى کنند، هرگز شکست نمى خورند، به شهادت اینکه فرموده: ( و ما کان اللّه لیعجره من شى ء فى السموات و لا فى الارض ) و از سوى دیگر فرموده: ( و اللّه غالب على امره ) و نیز فرموده: ( ان اللّه بالغ امره )

از این جا روشن مى شود ملائکه موجوداتى هستند که در وجودشان منزه از ماده جسمانى اند، چون ماده جسمانى در معرض زوال و فساد و تغییر است، و نیز کمال در ماده، تدریجى است، از مبداء سیر و حرکت مى کند تا به تدریج به غایت کمال برسد، و چه بسا در بین راه به موانع و آفاتى برخورد کند و قبل از رسیدن به حد کمالش از بین برود، ولى ملائکه این طور نیستند.

و نیز از این بیان روشن مى شود اینکه در روایات، سخن از صورت و شکل و هیاءتهاى جسمانى ملائکه رفته، - که پاره اى از آن را در روایات سابق ملاحظه فرمودید - از باب تمثل است، و خواسته اند بفرمایند: فلان فرشته طورى است که اگر اوصافش با طرحى نشان داده شود، به این شکل درمى آید، و به همین جهت انبیا و امامان، فرشتگان را به آن صورت که براى آنان مجسم شدند، توصیف کرده اند و گرنه ملائکه به صورت و شکل درنمى آیند.

و توضیحى در مورد تمثل ملائکه به اشکال و تهیات جسمانى#

آرى فرق است بین تمثل و شکل گیرى، تمثل ملک به صورت انسان، معنایش این است که ملک در ظرف ادراک آن کسى که وى را مى بیند، به صورت انسان درآید، در حالى که بیرون از ظرف ادراک او، واقعیت و خارجیت دیگرى دارد، و آن عبارت است از صورتى ملکى.

به خلاف تشکل و تصور، که اگر ملک به صورت انسان، متصور و به شکل او متشکل شود، انسانى واقعى مى شود، هم در ظرف ادراک بیننده، و هم در خارج آن ظرف، و چنین ملکى هم در ذهن ملک است، و هم در خارج، و این ممکن نیست، و ما در تفسیر سوره مریم گفتارى در معناى تمثل گذراندیم.

در آن جا گفتیم که خداى سبحان این معنا را که ما براى تمثل کردیم تصدیق دارد، و در داستان مسیح و مریم مى فرماید: ( فارس لنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا ) که تفسیرش در همان جا گذشت.

و رد اینکه گفته شده ملک جسمى است لطیف...#

و اما اینکه بر سر زبانها افتاده که مى گویند: ملک جسمى است لطیف، که به هر شکل در مى آید جز به شکل سگ و خوک، و جن نیز جسمى است لطیف، جز اینکه جن به هر شکلى درمى آید حتى شکل سگ و خوک مطلبى است که هیچ دلیلى بر آن نیست، نه از عقل و نه از نقل - نه نقل از کتاب و نه نقل از سنت معتبر -، و اینکه بعضى ادعا کرده اند بر اینکه مسلمین بر این مطلب اجماع دارند، علاوه بر اینکه چنین اجماعى در کار نیست، هیچ دلیلى بر حجیت چنین اجماعى در مسائل اعتقادى نیست.