تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۰ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
الم١
#تَنزيلُ الكِتٰبِ لا رَيبَ فيهِ مِن رَبِّ العٰلَمينَ٢
#أَم يَقولونَ افتَرىٰهُ ۚ بَل هُوَ الحَقُّ مِن رَبِّكَ لِتُنذِرَ قَومًا ما أَتىٰهُم مِن نَذيرٍ مِن قَبلِكَ لَعَلَّهُم يَهتَدونَ٣
#اللَّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمٰوٰتِ وَالأَرضَ وَما بَينَهُما فى سِتَّةِ أَيّامٍ ثُمَّ استَوىٰ عَلَى العَرشِ ۖ ما لَكُم مِن دونِهِ مِن وَلِىٍّ وَلا شَفيعٍ ۚ أَفَلا تَتَذَكَّرونَ٤
#يُدَبِّرُ الأَمرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الأَرضِ ثُمَّ يَعرُجُ إِلَيهِ فى يَومٍ كانَ مِقدارُهُ أَلفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّونَ٥
#ذٰلِكَ عٰلِمُ الغَيبِ وَالشَّهٰدَةِ العَزيزُ الرَّحيمُ٦
#الَّذى أَحسَنَ كُلَّ شَيءٍ خَلَقَهُ ۖ وَبَدَأَ خَلقَ الإِنسٰنِ مِن طينٍ٧
#ثُمَّ جَعَلَ نَسلَهُ مِن سُلٰلَةٍ مِن ماءٍ مَهينٍ٨
#ثُمَّ سَوّىٰهُ وَنَفَخَ فيهِ مِن روحِهِ ۖ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمعَ وَالأَبصٰرَ وَالأَفـِٔدَةَ ۚ قَليلًا ما تَشكُرونَ٩
#وَقالوا أَءِذا ضَلَلنا فِى الأَرضِ أَءِنّا لَفى خَلقٍ جَديدٍ ۚ بَل هُم بِلِقاءِ رَبِّهِم كٰفِرونَ١٠
#۞ قُل يَتَوَفّىٰكُم مَلَكُ المَوتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ إِلىٰ رَبِّكُم تُرجَعونَ١١
#وَلَو تَرىٰ إِذِ المُجرِمونَ ناكِسوا رُءوسِهِم عِندَ رَبِّهِم رَبَّنا أَبصَرنا وَسَمِعنا فَارجِعنا نَعمَل صٰلِحًا إِنّا موقِنونَ١٢
#وَلَو شِئنا لَءاتَينا كُلَّ نَفسٍ هُدىٰها وَلٰكِن حَقَّ القَولُ مِنّى لَأَملَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ وَالنّاسِ أَجمَعينَ١٣
#فَذوقوا بِما نَسيتُم لِقاءَ يَومِكُم هٰذا إِنّا نَسينٰكُم ۖ وَذوقوا عَذابَ الخُلدِ بِما كُنتُم تَعمَلونَ١٤
#به نام خدایى که رحمتى عالمگیر و رحمتى خاص به مومنان دارد الم (1).
نازل کردن این کتاب که شکى در آن نیست، از پروردگار جهانیان است (2).
مگر گویند آن را تزویر کرده ؟ (نه ) بلکه آن حق است، و از پروردگار تو است، تا گروهى را که پیش از تو بیم رسان سویشان نیامده، بیم دهى، شاید هدایت یابند (3).
خدا آن کسى است که آسمانها و زمین را با هر چه میان آنهاست به شش روز آفرید، سپس به عرش پرداخت، جز او سرپرست و شفیعى ندارید، چرا پند نمى گیرید؟ (4).
از آسمان گرفته تا زمین تدبیر هر کار را مى کند، آنگاه در روزى که اندازه اش هزار سال از آنهاست که شما مى شمارید، (همه چیز) به سوى او بالا مى رود (5).
این خدا داناى غیب و شهود، و عزیز و رحیم است (6).
همان که خلقت همه چیز را نیکو کرده، و خلقت انسان را از گلى آغاز کرد (7).
و نژاد او را از مایه اى از آب پست قرار داد (8).
آنگاه وى را پرداخت، و از روح خویش در او بدمید، و براى شما گوش و دیدگان و دلها آفرید، اما شما چه کم سپاس مى دارید! (9).
گویند: چگونه وقتى در زمین گم شدیم، دوباره در خلقتى تازه در خواهیم آمد؟ (اینها که مى گویند همه بهانه است )، بلکه علت واقعى انکارشان این است که رفتن به پیشگاه پروردگار خود را منکرند (.1).
بگو فرشته مرگ که بر شما گماشته اند جانتان را مى گیرد، سپس به سوى پروردگارتان بازگشت خواهید کرد (11).
اگر ببینى وقتى گنه کاران در پیشگاه پروردگارشان سرها به زیر افکنده اند، (خواهى دید که مى گویند) پروردگار را دیدیم و شنیدیم، ما را بازگردان تا عمل شایسته کنیم، که ما دیگر به یقین رسیدیم (12).
اگر مى خواستیم همه کس را هدایت عطا مى کردیم، ولى این سخن از من مقرر شده که جهنم را از جنیان و آدمیان جملگى پر مى کنم (13).
به سزاى آنکه دیدار این روزتان را فراموش کردید، عذاب بکشید، که ما نیز به فراموشیتان سپردیم، و به سزاى اعمالى که مى کردید عذاب جاوید را تحمل کنید (14).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۴ است.
بیان آیات#
بیان آیات
اجمال مطالبى که سوره مبارکه سجده متضمن است#
غرض این سوره بیان مبدا و معاد، و اقامه برهان بر این مساله است، و نیز دفع شبهه هایى که درباره این دو مساله در دلها خلجان مى کند، و در ضمن به مساله نبوت و کتاب نیز اشاره مینماید، و امتیازى که دو گروه مؤمنین حقیقى به آیات خدا، و فاسقان خارج از زى عبودیت، از یکدیگر دارند بیان مى کند، و نیز به دسته اول وعده ثوابى مى دهد که از تصور هر متصور بیرون است، و به دسته دوم وعیدى مى دهد، و به انتقام شدیدى تهدید مى کند که عبارت است از عذاب الیم و ابدى در قیامت، و عذابى کوچک تر از آن که در دنیا به زودى خواهند چشید، و در آخر، سوره را با تاکید آن وعید، و دستور به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) که تو نیز منتظر باش آنچنان که آنان منتظرند، ختم مى کند.
این فهرست و اجمال مطالبى است که در این سوره آمده، و این سوره در مکه نازل شده، مگر سه آیه آن که بعضى گفته اند در مدینه نازل شده است، و آن عبارت است از آیه ( افمن کان مومنا کمن کان فاسقا ) تا تمامى سه آیه.
آنچه در این فصل از آیات سوره مورد بحث آورده ایم، فصل اول از آن فهرست را یعنى مساله مبدا و معاد را متضمن است.
این آیه در تقدیر ( هذا تنزیل الکتاب ) بوده، یعنى این تنزیل کتاب است، و کلمه ( تنزیل ) مصدر به معناى اسم مفعول است، و اگر مصدر را اضافه به کتاب کرده، از باب اضافه صفت به موصوف است، و معنایش این است که این همان کتاب نازل شده است، که شکى در آن نیست.
در جمله ( من رب العالمین ) براعت استهلال به کار رفته، و براعت استهلال این است که در ابتداى کتاب یا نامه سخنى گفته شود که به خواننده بفهماند در کتاب یا نامه چه چیزهایى آمده است.
در جمله مورد بحث نیز این نکته بکار رفته، و به خواننده مى فهماند که در این سوره از وحدانیت خدا و معادى که وثنیت بت پرست منکر آن است گفتگو شده، چون همانطور که مکرر گفتیم، وثنى ها قائل به موجودى به نام رب العالمین نیستند، براى هر عالمى ربى قائلند، و رب همه آن رب ها را خدا مى دانند، و (خدا منزه و بزرگتر است از آنچه اینان مى گویند، و بسیار هم بزرگتر است ).
کلمه ( ام ) به اصطلاح ادبى منقطعه است، که معناى ( بلکه ) را مى دهد، و معنا را چنین مى کند: بلکه مى گویند قرآن را به خدا افتراء بسته، و از ناحیه خدا نیست، آنگاه سخن آنان را رد نموده، مى فرماید: ( بل هو الحق من ربک لتنذر... ) .
مقصود از قومى که پیش ز پیامبر اسلام (صلى الله علیه و اله و سلم)، پیامبر به سویشان فرستاده نشده بود (ما اتیهم ن نذیر من قبلک)#
( لتنذر قوما ما اتیهم من نذیر من قبلک ) - بعضى از مفسرین گفته اند منظور از این قوم، قریش است، چون هیچ پیغمبرى قبل از آن جناب به سوى قریش گسیل نشده بود، به خلاف اقوام دیگر عرب، که بعضى از پیغمبران به سوى ایشان مبعوث شده بودند، مانند خالد بن سنان عبسى، و حنظله، که بنا به آنچه در روایات است دو تن از پیغمبران عرب بودند.
بعضى دیگر گفته اند: مراد از قوم مذکور، همه اهل فترت، یعنى مردم ما بین عیسى و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) است، چون در این فاصله زمانى، مردم از مساله دین و از وظائفى که در قبال نعمت هاى الهى داشتند، و از آن غرض که به خاطر آن خلق شده بودند، یعنى عبادت، به کلى غافل ماندند. لیکن این تفسیر صحیح نیست، براى اینکه معناى فترت این است که مدتى پیغمبر صاحب شریعت و کتاب مبعوث نشده باشد، که این مدت را مدت فترت مى نامند، و اما مدت مبعوث نشدن پیامبران بى شریعت، اولا فترت نیست، و ثانیا قبول نداریم که ما بین عیسى و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) چنین پیام برانى نیامده باشند، با اینکه زمان فاصل بین آن دو پیامبر شش قرن بوده.
( لعلهم یهتدون ) - غایتى است براى ارسال رسول، اما نه غایتى حتمى، بلکه رجائى و احتمالى، (توضیح اینکه : هدایت یافتن قوم مذکور نتیجه و غایت رسالت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است، اما نتیجه احتمالى، و لذا فرمود: شاید هدایت شوند، و آرزوى مذکور از خدا نیست، چون کسى آرزوى چیزى را مى کند که از شدن و نشدن آن بى خبر باشد، و خدا منزه از بى خبرى است، بلکه آرزو قائم به مقام است، و یا قائم به مخاطب است، که همان رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) باشد، و این مطلب در نظائر جمله مورد بحث گذشت.
استواء خداوند بر عرش کنیه از مقام تدبیر موجودات بعد از خلقت آنها است#
تفسیر این آیه در تفسیر آیه ( خلق السموات و الارض ثم استوى على العرش ) و در آیاتى نظیر آن گذشت، و نیز در گذشته گفتیم که تعبیر به استواء در عرش کنایه است از مقام تدبیر موجودات، و به نظام در آوردن آنها، نظامى عام و پیوسته، که حاکم بر همه آنها باشد، و به همین جهت که کنایه از این معنا است در اغلب مواردى که این تعبیر آمده، دنبالش یکى از تدبیرها را به عنوان نمونه ذکر کرده، مثلا یک جا فرموده : ( ثم استوى على العرش یغشى اللیل النهار ) ، و در جاى دیگر فرموده : ( ثم استوى على العرش یدبر الامر ) و جاى دیگر فرموده : ( ثم استوى على العرش یعلم ما یلج فى الارض ) و نیز فرموده : ( ذو العرش المجید فعال لما یرید ) .
و اگر بعد از خلقت آسمانها و زمین، مساله استواء بر عرش را ذکر کرده براى این است که سخن در اختصاص ربوبیت و الوهیت به خداى یگانه است، و در چنین مقامى صرف استناد خلقت به خداى تعالى، در باطل کردن عقیده بت پرستان کافى نبود، چون آنها منکر این استناد نیستند، بلکه منکر استناد تدبیر به خدا هستند، مى گویند تدبیر عالم که همان ربوبیت بوده باشد، کار خدایان ماست، در نتیجه الوهیت (استحقاق پرستش ) نیز مختص به آن خدایان است، و براى خدا تنها این مى ماند که رب آن ارباب و معبود آن معبودهاست. لذا لازم بود بعد از مساله خلقت، استواء بر عرش را هم بیاورد، چون بین خلقت و تدبیر ملازمه هست، یعنى یکى از دیگرى جدایى پذیر نیست، لذا در آیه مورد بحث هر دو را ذکر کرد تا بفهماند پدید آرنده موجودات همان کسى است که مدبر آنها است، پس همو به تنهایى رب و اله است، همچنان که به تنهایى خالق است.
و باز به همین جهت در آیه مورد بحث مانند آیاتى که به عنوان شاهد آوردیم، بعد از ذکر استواء بر عرش نمونه اى از تدبیر خدا را ذکر نموده و فرموده : ( ثم استوى على العرش ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) چون ولایت و شفاعت نیز مانند استواء بر عرش از شؤون تدبیر است.
تحلیل معناى شعاعت و اینکه جز خداوند ولى و شفیعى نیست#
( ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) - ( ولى ) به معناى کسى است که مالک تدبیر امر چیزى باشد، و معلوم است که امور ما و آن شؤ ونى که قوام حیات ما به آنهاست قائم به هستى است، و محکوم و در تحت تدبیر نظام عامى است که حاکم بر همه هستى است، و نیز محکوم به نظام خاصى است که خود ما انسانها داریم، و نظام هر چه باشد چه عامش و چه خاصش از لوازم و خصوصیاتى است که خلقت هر چیزى دارد، و خلقت هم هر چه باشد مستند به خداى تعالى است، پس اوست که خصوصیات هر موجودى و از آن جمله انسان را داده، و در نتیجه باز همو است که براى انسان نظامى مخصوص به خودش، و نظامى عام مقرر کرده، پس او مدبر و ولى ماست، که به امور ما رسیدگى نموده و شؤ ون ما را تدبیر مى کند، همانطور که ولى هر چیزى است، شریکى برایش نیست.
و ( شفیع ) - بنابر آنچه در مباحث شفاعت در جلد اول از این کتاب گذشت - عبارت شد از کسى که منظم به سببى ناقص شود، و سببیت ناقص را تکمیل کند، پس شفاعت عبارت است از تتمیم سبب ناقص در تاثیرش، و چون این معنا را با اسباب و مسببات خارجى تطبیق کنیم، نتیجه اش این مى شود که هر یک از اسباب و شرایط عالم، شفیع یکدیگرند، چون سببیت یکدیگر را در تاثیر تکمیل مى کنند، همچنان که هر یک از ابر، باران، آفتاب، سایه، و امثال آن شفیع روییدنیها هستند، چون هر یک از نامبردگان سببیت دیگرى را تکمیل مى کند.
حال مى گوییم، وقتى پدید آورنده اسباب، و اجزاى آنها، و ربط دهنده بین آنها، و مسببات، خداى سبحان باشد، پس خدا شفیع حقیقى است، که نقص هر سبب را تکمیل مى کند، پس شفیع واقعى و حقیقى تنها خدا است، و غیر از او شفیعى نیست.
به بیانى دیگر و دقیق تر اینکه : قبلا که پیرامون اسماء حسنى بحث مى کردیم، (جلد هشتم )، گفتیم که اسماء حسناى خداى تعالى واسطه هایى بین او و بین خلقش در رساندن فیض به ایشان هستند، مثلا خداى تعالى بدان جهت که داراى اسم رازق، جواد، غنى، و رحیم است، به خلق خود رزق مى دهد، و بدان جهت که شافى، معافى، رؤ وف و رحیم است بیماران را شفا مى دهد، و بدان جهت که شدیدالبطش، ذوانتقام و عزیز است، ستمکاران را هلاک مى کند، و همچنین هر فیضى را که به خلق مى رساند، به وساطت یکى از اسماء حسنایش مى رساند.
و بنابراین هیچ چیز از مخلوقات او که وجودش مرکب است نخواهى دید، مگر آنکه در وجود آن، چند اسم از اسماء حسناى خدا دخالت و وساطت دارند، که این چند اسم بعضى مافوق بعضى، و بعضى در عرض بعضى دیگرند، و هر اسمى از آن اسماء که خصوصى تر است، واسطه است بین آن موجود، و بین آن اسمى که اعم از خودش است، مثلا اسم شافى اخص از اسم رؤ وف و رحیم است، چون او تنها مربوط به شفاى بیماران است، و آندوى دیگر هم شامل بیماران مى شود، و هم غیر آنان، و به همین جهت اسم شافى واسطه مى شود بین مریض، و بین اسم رؤ وف و رحیم، باز اسم رحیم خصوصى تر از اسم قدیر است، و به همین جهت واسطه مى شود میان قدیر و بیمار، و به همین منوال سایر اسماء.
و این وساطت در حقیقت تتمیم تاثیر سبب در مسبب است، و یا به عبارت دیگر نزدیک کردن مسبب است به سبب، تا تاثیر سبب به فعلیت برسد، و از این معنا نتیجه مى گیریم که خدا شفیع مى شود با بعضى از اسماى خود، نزد بعضى دیگر، پس صحیح است که به استعمال حقیقى گفته شود که خدا شفیع است، و غیر از او شفیعى نیست، (دقت بفرمایید).
از آنچه گذشت معلوم و روشن شد که دیگر هیچ اشکالى در این اطلاق و استعمال نیست، و جا ندارد کسى اشکال کند که چطور خدا شفیع مى شود نزد خودش، چون گفتیم حقیقت این شفاعت وساطت یکى از صفات کریمه او بین شخص محتاج، و یکى دیگر از صفات اوست، همچنان که خود ما همه روزه پناه مى بریم به رحمت او از غضبش و یا پناه مى بریم به فضلش از عدلش، و رحمت و فضلش را شفیع قرار مى دهیم بین خود و بین غضب و عدل او، و اما این معناى از شفاعت که خدا براى کسى نزد غیر خودش، شفیع شود البته به هیچ وجه صحیح نیست.
معناى دیگرى که مفسرین براى جمله : ( ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) قائل شده ند و براى آن توجیهاتى کرده اند#
مفسرین براى اینکه همین معناى دوم به نظرشان نزدیک تر رسیده، در تفسیر آیه اختلاف کرده و حرفها زده اند: بعضى گفته اند: کلمه ( دون ) در جمله ( ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ) ، به معناى کلمه ( عند - نزد ) مى باشد، و جمله ( من دونه ) حال از ضمیر ( لکم ) است، و معناى آیه این است : شما در این حال که از خدا تجاوز کرده اید (براى خدا شریک قائل شده اید)، دیگر هیچ ولى و شفیعى ندارید، و خلاصه مى خواهد بفرماید نزد خدا شفیع و ولیى ندارند.
لیکن اشکال این تفسیر این است که هر چند استعمال کلمه ( دون ) به معناى ( عند ) صحیح است، لیکن بودن کلمه ( من ) در آیه قرینه است بر اینکه ( دون ) به معناى ( غیر ) است، و ( من دونه ) به معناى ( غیر از خدا ) است، نه نزد خدا، و مفهوم تجاوز را در تقدیر گرفتن و ارجاع کلمه ( من دونه ) به ( ما لکم عنده ) بى معنا است.
بعضى دیگر گفته اند: کلمه ( شفیع ) در آیه شریفه مجازا در معناى ( ناصر ) استعمال شده، و کلمه ( دون ) به معناى غیر است، و جمله ( من دونه ) حال از ولى است،
و معناى آیه این است که شما ولى و ناصرى غیر از خدا ندارید، اشکال این تفسیر این است که بدون جهت مرتکب این مجاز شده است.
بعضى دیگر گفته اند: اطلاق شفیع در اینجا از قبیل مشاکله تقدیرى است، یعنى روى فرض صحت کلام خصم، نظیر او سخن بگویند، و در مقام ما چون مشرکین - که آیه در مقام انذار ایشان است - درباره بت هاى خود مى گفتند اینها شفیعان ما هستند، و معتقد بودند که هر یک از آنها شفیع آنان در یک قسم حاجت است، معناى آیه این مى شود که بر فرض که معبود، ولى و شفیع شما باشد، ولى شما غیر از خدا ولى و شفیعى ندارید.
که معبود، ولى و شفیع شما باشد، ولى شما غیر از خدا ولى و شفیعى ندارید.
بعضى دیگر گفته اند: کلمه ( دون ) به معناى ( عند - نزد ) است، ولى ضمیر ( من دونه ) به عذاب بر مى گردد، و معناى جمله این است که براى شما نزد عذاب خدا، ولیى نیست، یعنى خویشاوندى که به دردتان بخورد، و عذاب را از شما برگرداند، و نیز شفیعى که سودى به حالتان بخشد نیست.
اشکال این تفسیر این است که برگرداندن ضمیر به عذاب زورگویى و بى دلیل حرف زدن است علاوه بر این، اشکال دیگرى که بر همه وجوهى که نقل کردیم وارد است، این است که صاحبان این وجوه از این جهت خود را به زحمت انداخته اند که فکر کرده اند وقتى خدا شفیع باشد آن کس که نزد او شفاعت کند کیست ؟ و خواننده عزیز متوجه شد که با تحلیلى که کردیم، خداى تعالى هم شفیع است و هم شفاعت پذیر.
( افلا تتذکرون ) - این استفهام توبیخى است، توبیخ بر اینکه تا کى مى خواهند متذکر نشوند، و از ادله عقول روى بگردانند، و نفهمند که ملک و تدبیر هر دو از خداى سبحان است، و او یگانه معبود به حق است، و غیر از او ولى و شفیعى ندارند، و شفاعتى که براى آلهه خود قائلند خیالى بیش نیست.
توضیح مفاد آیه : ( یدبر الامر من السماء الى االارض ثم یعرج الیه فى یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون )#
این آیه تتمیم بیان این معنا است که فرمود: تدبیر امر موجودات قائم به خداى سبحان است، و این خود قرینه است بر اینکه مراد از کلمه ( امر ) در آیه، شأن است، نه امر در مقابل نهى.
و کلمه ( یدبر ) از تدبیر است، و تدبیر از ماده ( دبر ) است که به معناى دنباله و عقب چیزى است، و تدبیر این است که چیزى را پشت سر چیزى قرار دهى، و یا دستورى را به دنبال دیگر قرار دهى، و در آیه مورد بحث برگشت مى کند به اینکه خداى تعال ى وجود حوادث یکى پس از دیگرى را مانند سلسله زنجیرى که پشت سرهم و متصل ما بین آسمان و زمین باشد قرار مى دهد، همچنان که در جاى دیگر فرمود: ( و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) و نیز فرمود: ( انا کل شى ء خلقناه بقدر ) .
( ثم یعرج الیه ) - این جمله از این جهت که بعد از جمله ( یدبر الامر من السماء الى الارض ) قرار گرفته، خالى از این اشعار نیست، که کلمه ( یدبر ) معناى تنزیل را متضمن است، و معنایش این است که او تدبیر امر مى کند، در حالیکه نازل کننده است، و یا او نازل کننده است در حالیکه مدبر است، از آسمان تا زمین را، و بعید نیست منظور از این امر همان امرى باشد که در آیه ( فقضیهن سبع سموات فى یومین و اوحى فى کل سماء امرها ) آمده است.
و در جمله ( ثم یعرج الیه ) اشعار است به اینکه مراد از سماء مقام قربى است که زمام همه امور بدانجا منتهى مى شود، نه آسمان که به معناى جهت بالا و یا ناحیه اى از نواحى عالم جسمانى است، براى اینکه قبلا فرمود: ( تدبیر امر مى کند از آسمان تا زمین ) آنگاه فرمود: ( سپ س به سوى او عروج مى کند ) ، پس معلوم مى شود عروج به سوى او از همان طریقى است که از آن نازل شده، و در آیه غیر از علوى که به تعبیر سماء آمده و پایینى که از آن به ارض تعبیر کرده، و نزول و عروج چیز دیگرى نیامده پس قهرا نزول از سماء و عروج به سوى خدا را مى فهماند که مراد از سماء، مقام حضور است، که تدبیر امر از آن مقام صادر مى شود. و یا مراد این است که موطن و محل تدبیر امور زمینى، آسمان است، و خدا که محیط به هر چیز است تدبیر زمین را از آن موطن نازل مى کند، که البته این معناى دوم به فهم نزدیک تر است، چون جمله ( و اوحى فى کل سماء امرها ) با آن سازگارتر است.
( فى یوم کان مقداره الف سنه مما تعدون ) - معنایش چه به احتمال اول و چه دوم این است که خداى تعالى تدبیر مذکور را در ظرفى انجام مى دهد که اگر با مقدار حرکت و حوادث زمینى تطبیق شود با هزار سال از سالهایى که شما ساکنان زمین مى شمارید برابر مى گردد، چون مسلم است که روز، شب، ماه و سالى که ما مى شماریم بیشتر از عمر خود زمین نیست.
و چون مراد از سماى عالم، قرب و حضور است، و این عالم از حیطه زمان بیرون است، ناگزیر مراد از آن، ظرفى خواهد بود که اگر با مقدار حرکت و حوادث زمینى تطبیق شود هزار سال از سالهایى که ما مى شماریم خواهد شد.
و اما اینکه این مقدار آیا مقدار نزول و مکث و عروج است یا مقدار نزول و عروج رویهم است، بدون مکث، و یا مقدار هر یک از این دو است، و یا تنها مقدار خود عروج است، البته بنا بر اینکه کلمه ( فى یوم ) قید باشد براى ( یعرج الیه ) به تنهایى، احتمالاتى است که آیه ( تعرج الملائکه و الروح الیه فى یوم کان مقداره خمسین الف سنه ) موید احتمال اخیر است، چون مدت مذکور را تنها مدت عروج معرفى مى کند.
آنگاه بنا بر فرضى که ظرف هزار سال قید عروج باشد، آیا منظور از عروج، مطلق عروج حوادث به سوى خدا است، یا تنها عروج آنها در روز قیامت است، و مقدار هزار سال هم طول مدت قیامت است، و اگر در آیه سوره معارج مقدار آن را پنجاه هزار سال خوانده، چون مربوط به کفار است، تا به خاطر کفرشان مشقت بیشترى بکشند، ممکن هم هست بگوییم مقدار هزار سال مربوط به یکى از مواقف روز قیامت است، و مقدار پنجاه هزار سال مقدار و طول مدت پنجاه موقف است.
از این هم که بگذریم احتمالات دیگرى در خصوص هزار سال است، که آیا تحدیدى است حقیقى، و یا مراد صرف زیاد جلوه دادن مدت است، همچنان که در آیه ( یود احدهم لو یعمر الف سنه ) نیز منظور همین است، یعنى مى خواهد بفرماید دوست مى دارند بسیار زیاد عمر کنند، نه خصوص عدد هزار، لیکن این احتمال از سیاق آیه بعید است.
به طورى که ملاحظه فرمودید آیه شریفه احتمالهاى زیادى را تحمل مى کند، و با همه آنها مى سازد، و لیکن از همه آنها نزدیک تر به ذهن این است که کلمه ( فى یوم ) قید باشد براى ( ثم یعرج الیه ) و مراد از روز عروج امر، یکى از پنجاه موقف از مواقف روز قیامت باشد (و خدا داناتر است ).
تفسیر مفردات این آیه گذشت، و مناسبت اسماى سه گانه در آن، با این مقام ظاهر است.
اشاره به حقیقت حسن و بیان اینکه خلقت و حسن متلازمند (احسن کل شىء خلقه) و زشتى و بدى ذاتى مخلوقات نیست#
راغب مى گوید: کلمه ( حسن ) عبارت است از هر چیزى که بهجت آورد و انسان به سوى آن رغبت کند، و این حالت سه قسم است، یکى اینکه چیزى مستحسن از جهت عقل باشد، یعنى عقل آن را نیکو بداند، دوم اینکه از نظر هواى نفس نیکو باشد، سوم از نظر حسى زیبا و نیکو باشد. البته این تقسیمى است براى زیبایى از نظر ادراکات سه گانه انسان.
و حقیقت حسن عبارت است از سازگارى اجزاى هر چیز نسبت بهم، و سازگارى همه اجزاء با غرض و غایتى که خارج از ذات آن است، بنابراین، زیبایى روى به معناى جور بودن و سازگار بودن اجزاى صورت از چشم و ابرو و بینى و دهان و غیره است، و حسن عدالت سازگاریش با غرضى است که از اجتماع مدنى منظور است، و آن به این است که در جامعه هر صاحب حقى به حق خود برسد، و همچنین است حسن هر چیز دیگر.
دقت در خلقت اشیاء که هر یک داراى اجزایى موافق و مناسب با یکدیگر است، و اینکه مجموع آن اجزاء مجهز به وسایل رسیدن آن موجود به کمال و سعادت خویش است، و اینکه این مجهز بودنش به نحوى است که بهتر و کامل تر از آن تصور ندارد، این معنا را دست مى دهد که هر یک از موجودات فى نفسه و براى خودش داراى حسنى است، که تمام تر و کامل تر از آن براى آن موجود تصور نمى شود.
و اما اینکه مى بینیم موجودى زشت و ناپسند است، براى یکى از دو علت است، یا براى این است که آن موجود داراى عنوان عدمى است، که بدى و ناپسندى اش مستند به آن عدم است، مانند ظلم ظالم و زناى زناکار، که ظلم بدان جهت که فعلى از افعال است زشت نیست، بلکه بدان جهت که حقى را معدوم و باطل مى کند زشت است، و زنا بدان جهت که عمل خارجى است و هزاران شرایط دست بدست هم داده تا آن عمل صورت خارجى بگیرد زشت نیست، چون صورت خارجى آن با صورت خارجى عمل نکاح مشترک است، بلکه زشتى اش بدین جهت است که مخالف نهى شرعى، و یا مخالف مصلحت اجتماعى است.
و یا براى این است که با موجودى دیگر مقایسه اش مى کنیم، و از راه مقایسه است که زشتى و بدى عارضش مى شود، مثلا حنظل (هندوانه ابوجهل ) خودش نه زشتى دارد و نه بدى، ولى وقتى با خربره مقایسه اش مى کنیم، مى گوییم بد است، و یا مثلا خار که در مقایسه با گل زشت و بد مى شود، و عقرب که در مقایسه با انسان زشت و بد مى گردد، بدى و زشتى ذاتى آنها نیست، بلکه با مقایسه اش به چیز دیگر و سپس قیاسش با طبیعت خودمان مى گوییم بد و ناگوار و زشت است، که این زشتى و بدى نیز در حقیقت به همان زشتى به معناى اول بر مى گردد.
پس به هر حال هیچ موجودى بدان جهت که موجود و مخلوق است متصف به بدى نمى شود، به دلیل اینکه خداى تعالى خلقت هر موجودى را نیکو خوانده و فرموده : ( الذى احسن کل شى ء خلقه - خدایى که هر چیزى را نیکو خلق کرده ) ، که اگر این فرمایش خدا را با فرمایش دیگرش که فرموده : ( الله خالق کل شى ء ) ضمیمه کنیم، این نتیجه به دست مى آید که اولا خلقت ملازم با حسن است، پس هر مخلوقى بدان جهت که مخلوق است حسن و نیکو است.
و ثانیا هر زشت و بدى که تصور کنیم مخلوق خدا نیست، البته بدى و زشتى اش مخلوق نیست، نه خودش، که توضیحش گذشت. پس معصیت و نافرمانى و گناهان از آن جهت که گناه و زشت و بدند مخلوق خدا نیستند، و بدیها همه از ناحیه قیاس پدید مى آید.
مراد از انسان در جمله : ( و بدء خلق الانسان من طین )#
مراد از انسان فرد فرد آدمیان نیست، تا بگویى خلقت فرد فرد از گل نبوده، بلکه مراد نوع آدمى است، مى خواهد بفرماید: مبدا پیدایش این نوع گل بوده، که همه افراد منتهى به وى مى شوند، و خلاصه تمامى افراد این نوع از فردى پدید آمده اند که او از گل خلق شده، چون فرزندانش از راه تناسل و تولد از پدر و مادر پدید آمده اند و مراد از آن فردى که از گل خلق شده آدم و حوا (علیهمالسلام) است.
دلیل گفتار ما این است که دنبال جمله مورد بحث مى فرماید: ( ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین ) ، یعنى سپس نسل او را از آبى بى مقدار خلق کرد، و این تعبیر مى فهماند که منظور از مبدا خلقت انسان، همان اولین فردى است که از گل خلق شده، نه فرد فرد انسانها، که از آبى بى مقدار خلق شده اند، تا معنا چنین شود که خدا ابتداى انسانهاى مخلوق از آب بى مقدار را، از گل قرار داد. زیرا اگر مراد این بود جا داشت بفرماید: ( ثم جعله سلاله من ماء مهین - سپس همان انسان را سلاله و خلاصه اى کرد از آبى خوار و بى مقدار ) ، و دیگر حاجت به ذکر نسل نبود، چون کلمه نسل به معناى ولادت و جدا شدن فرزند از پدر و مادر است، و مقابله بین ( بدء خلق ) و بین ( نسل ) به خوبى مى فهماند که مراد از انسان نوع است، که ابتداى خلقتش از گل، و نسلش از آب مهین است (دقت بفرمایید).
( ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین ) - کلمه ( سلاله ) بطورى که در مجمع البیان گفته برگزیده و خلاصه اى است که از چیزى دیگر گرفته شود، و نطفه مرد را سلاله گفته اند، چون از صلب او گرفته مى شود. و کلمه ( مهین ) از ( هون ) است که به معناى ضعف و حقارت است. و کلمه ( ثم ) بعدیت زمانى را مى رساند، و معناى جمله این است که : خداوند سپس ولادت انسان را از طریق جدا شدن و ولادت از خلاصه اى از آبى ضعیف یا حقیر قرار داد.
( تسویه ) به معناى تصویر و هم تتمیم عمل است. و در جمله ( نفخ فیه من روحه ) استعاره و کنایه گویى شده است، یعنى روح تشبیه شده به دم زدن و نفسى که آدمى مى کشد و بر مى گرداند، و احیانا آن را در غیر خود مى دمد و اضاضه کلمه روح به ضمیرى که به خدا بر مى گردد اضافه تشریفى است، و معنایش ( ثم نفخ فیه من روح شریف و منسوب الیه ) مى باشد، یعنى سپس خدا از روحى شریف و منسوب به خودش در او دمید.
در این جمله به نعمت ادراکهاى حسى، یعنى چشم و گوش، و ادراکهاى فکرى یعنى قلب منت نهاده است، که هم ادراکهاى جزئى و خیالى را شامل مى شود، و هم کلى و عقلى را.
( قلیلا ما تشکرون ) - یعنى شکر مى گزارید، اما بسیار اندک، و این خود اعتراضى است که به جاى توبیخ و سرزنش به کار رفته، بعضى از مفسرین گفته اند: جمله حالیه است، و معناى آن این است که خدا براى شما چشم و گوش قرار داد، در حالى که شما کم شکر مى گزارید و به هر حال چه به گفته ما و چه به گفته آن مفسر، آیه شریفه در سیاق گلایه و توبیخ است، و مى خواهد بدین وسیله مردم را به شکر وابدارد.
قبل از آیه مورد بحث انسان غایب فرض شده بود، و درباره اش مى فرمود: ( سپس او را تکمیل کرد، و از روح خود در او دمید ) و در جمله مورد ب حث ناگهان روى سخن متوجه انسان شده، مى فرماید: ( و برایتان چشم، گوش و دل قرار داد ) این التفات از غیبت به خطاب جمع، براى این است که انعام الهى را که شامل همه هست، تسجیل کند، تا به شکر خدا وادار شوند، چون مردم در این باره یا قاصرند و یا مقصر.
سخن کفار در مقام استعباد معاد، و جواب به آن#
این آیه، دلیل منکرین قیامت را نقل مى کند، که جز استبعاد اساسى ندارد، مراد از گم شدن در زمین به قول بعضى از مفسرین ضایع شدن و ناپدید شدن است، همچنان که مى گویند: ( ضلت النعمه ) یعنى نعمت ضایع گشت، بعضى دیگر گفته اند: ( به معناى غایب و گم شدن است ) و به هر حال، مراد کفار این است که آیا وقتى مردیم، و اجزاى بدنمان متلاشى گشت، و خاکش در زمین گم شد، به طورى که دیگر اجزاى بدنمان از یکدیگر تمیز داده نشد، و چیزى از ما باقى نماند که دوباره خلق شویم، آیا دوباره خلق مى شویم و به همان صورت اول که داشتیم بر مى گردیم ؟
و معلوم است که استفهامشان انکارى است، و مرادشان از خلقت جدید همان مساله بعث و معاد است.
جمله ( بل هم بلقاء ربهم کافرون ) اعراض از سخن ایشان است، که مى گفتند: ( آیا اگر در زمین گم شویم ... ) گویا فرموده : کفار منکر خلقت جدید و قدرت ما بر آن نیستند، و بهانه دیگرى هم ندارند، بلکه تنها علت این انکارشان این است که رجوع به سوى ما و لقاى ما را منکرند. و چون برگشت کلامشان به این معنا بوده، پاسخشان را طورى داده که دلالت به رجوع کند، و آن این است که : ( قل یتوفیکم ملک الموت الذى وکل بکم ) .
کلمه ( توفى ) به معناى این است که چیزى را به طور کامل دریافت کنى، مانند توفى حق، و توفى قرض از بدهکار، که معنایش تا دینار آخر حق و طلب را گرفتن است.
بعضى از مفسرین گفته اند: معناى ( ملک الموت موکل به شماست ) این است که موکل به میراندن و قبض روح شماست، ولى آیه شریفه مطلق است، و ظاهر اطلاقش این است که موکل بر اعم از میراندن باشد.
و اگر در این آیه قبض روح و توفى را به ملک الموت و در آیه ( الله یتوفى الانفس حین موتها ) به خدا نسبت داده، و در ( آیه حتى اذا جاء احدکم الموت توفته رسلنا ) به فرستادگان، و در آیه ( الذى تتوفیهم الملائکه ظالمى انفسهم ) به ملائکه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است، سبب نزدیکتر به میت ملائکه هستند، که از طرف ملک الموت فرستاده مى شوند، و سبب دورتر از آنان خود ملک الموت است، که مافوق آنان است، و امر خداى تعالى را نخست او اجراء مى کند، و به ایشان دستور مى دهد، خداى تعالى هم مافوق همه آنان و محیط بر آنان، سبب اعلاى میراندن و مسبب الاسباب است، و اگر بخواهیم این جریان را با مثلى مجسم سازیم، نظیر عمل کتابت است که هم به قلم نسبت مى دهیم و مى گوییم قلم خوب مى نویسد، و هم به دست و انگشتان نسبت مى دهیم ومى گوییم دست فلانى به نوشتن روان است، و هم به انسان نسبت مى دهیم و مى گوییم فلانى خوب مى نویسد.
( ثم الى ربکم ترجعون ) - این رجوع همان است که در آیه قبلى از آن به لقاى خدا تعبیر کرده بود، و موطن و جاى آن روز قیامت است، که باید بعد از توفى و مردن انجام شود، و براى فهماندن این بعدیت تعبیر به ( ثم ) کرد، که تراخى و بعدیت را مى رساند.
و به هر تقدیر این آیه پاسخى است از احتجاج کفار که مى گفتند ما بعد از مردن در زمین گم مى شویم، و مى خواستند این حرف را دلیل بر نبودن معاد بگیرند، و معلوم است که صرف این که ملک الموت انسانها را مى میراند جواب از دلیل ایشان نمى شود، باقى مى ماند جمله ( ثم الى ربکم ترجعون ) و این هم ادعائى است بى دلیل، در مقابل ادعاى با دلیل کفار، و کلام الهى منزه از این گونه احتجاج است .
بیان اینکه مرگ انسان نابودى انسان نابودى او نیست با توضیحى راجه به تجردنفس#
لذا مى گوییم خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داده که در پاسخ از استبعاد ایشان به ایشان بگو که حقیقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نیست، و شما انسانها در زمین گم نمى شوید، بلکه ملک الموت شما را بدون اینکه چیزى از شما کم شود، بطور کامل مى گیرد، (چون گفتیم کلمه توفى گرفتن بطور کامل را مى رساند)، و ارواح شما را از بدنهایتان بیرون مى کشد، به این معنا که علاقه شما را از بدنهایتان قطع مى کند.
و چون تمام حقیقت شما ارواح شماس ت، پس شما یعنى همان کسى که کلمه ( شما ) خطاب به او است، (و یک عمر مى گفتید من و شما)، بعد از مردن هم محفوظ و زنده اید، و چیزى از شما گم نمى شود، آنچه گم مى شود و از حالى به حالى تغییر مى یابد، و از اول خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغییر بود، بدنهاى شما بود نه شما، و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مى مانید،تا به سوى پروردگارتان مبعوث گشته و دوباره به بدنهایتان برگردید.
با این بیان دلیل کفار بر نبودن معاد به کلى باطل مى شود، چه دلیل آنان را طورى تقریر کنیم که تنها استبعاد باشد، و یا طورى تقریر کنیم که به صورت برهانى فلسفى در آید، یعنى بگوییم : بدن بعد از متلاشى شدن شخصیتش نیز نابود مى شود، یعنى آن خصوصیاتى که به خاطر آن، این بدن زید فرزند عمرو بود از بین مى رود، و اگر بخواهد دوباره موجود شود اعاده معدوم لازم مى آید، و آن هم محال است.
این صورت برهانى سخن کفار است، و آیه شریفه آن را باطل مى کند، چون گفتیم حقیقت انسان عبارت است از جان و روح و نفس او، که با کلمه ( من - تو ) از آن حکایت مى کنیم، و روح آدمى غیر از بدن اوست، و بدن در وجودش و شخصیتش تابع روح است، و روح با مردن متلاشى نمى شود و معدوم نمى گردد، بلکه در حیطه قدرت خداى تعالى محفوظ است، تا روزى که اجازه بازگشت به بدن یافته و به سوى پروردگارش براى حساب و جزاء بر گردد، و باهمان خصوصیاتى که خداى سبحان از آن خبر داده مبعوث شود.
پس از آنچه گذشت دو مطلب روشن گردید، اول اینکه آیه ( قل یتوفیکم... ) متصل است به آیه ( ءاذا ضللنا فى الارض... ) ، و پاسخى است که اشکال کفار را باطل، و شبهه آنان را درباره معاد دفع مى کند.
لیکن بعضى از مفسرین که کلمه ( توفى ) را به معناى مطلق میراندن گرفته اند، و متوجه نکته اى که در این تعبیر هست نشده اند و در تفسیر آیه دچار اشکال شده، و در توجیه اتصال آن به آیه قبل دست و پا کرده اند، و توجیهى کرده اند که عقل سلیم پذیراى آن نیست و آن را نمى پسندد.
نکته دوم اینکه این آیه از روشن ترین آیات قرآنى است که دلالت بر تجرد نفس مى کند و مى فهماند که نفس غیر از بدن است، نه جزو آن است، و نه حالى از حالات آن.
جلوه اى از حال مشرکین در روز قیامت#
( نکس روس ) به معناى سر به پایین انداختن است و مراد از مجرمین - به قرینه ذیل آیه - خصوص منکرین معاد است، و به همین جهت لام در آن خالى از معناى عهد نیست، در نتیجه این معنا را به آیه مى دهد که : اگر ببینى مجرمین مذکور و معهود را، که منکر معاد بودند و مى گفتند: ( ءاذا ضللنا فى الارض... ) ، چگونه سر به پایین انداخته اند...
و اگر از قیامت تعبیر کرد به ( عند ربهم - نزد پروردگارشان ) ، به این منظور است که در مقابل جمله قبلى یعنى جمله ( بل هم بلقاء ربهم کافرون ) قرار گیرد، و چنین معنا دهد: همانهایى که به لقاى پروردگارشان کافر بودند، در موقفى از لقاى پروردگارشان قرار خواهند گرفت، که دیگر نتوانند لقاء را انکار کنند.
و اینکه مى گویند: پروردگارا دیدیم و شنیدیم، پس ما را برگردان که عمل صالح کنیم، زیرا داراى ایمان و یقین شده ایم، به خاطر این است که در آن روز حق برایشان آشکارا گشته، و این معنا منکشف مى شود که نجات تنها در ایمان و عمل صالح است، ایمان برایشان حاصل شده، درخواست رجوع مى کنند تا عمل صالح را نیز تامین نمایند، تا سبب نجاتشان که گفتیم دو جزء است تمام و کامل بشود.
و معناى آیه این است که چه مى شد که همین مجرمین منکر لقاءالله را مى دیدى، که چگونه سرها نزد پروردگارشان بزیر افکنده و در موقفى از لقاءالله قرار گرفته اند، که موقف خوارى و ذلت و پشیمانى است، مى گویند: پروردگارا با دو چشم خود دیدیم و با دو گوشمان حق را شنیدیم و تسلیم شدیم، پس ما را برگردان تا عمل صالح هم انجام بدهیم، چون یقین برایمان حاصل شد.
و خلاصه معنا این است که تو امروز آنان را مى بینى که منکر لقاى خدایند، اگر فردایشان را ببینى خواهى دید که خوارى و ذلت از هر سو احاطه شان کرده و سرها از شرم به زیر افکنده اند، و به آنچه امروز منکرش هستند اعتراف مى کنند، و درخواست مى نمایند که بدین جا برگردند، ولى هرگز برنخواهند گشت.
اشاره به قضاى الهى در امر هدایت و ضلالت انسانها#
یعنى اگر مى خواستیم به هر کس چه مومن و چه کافر هدایتش را ارزانى بداریم، یعنى آن هدایتى که مخصوص و مناسب شخص اوست بدهیم مى دادیم.
البته منظور این نیست که همه را مجبور به هدایت کنیم، بلکه منظور این است که کافران را نیز مانند مؤمنین هدایت مى کنیم، تا به اختیار و اراده خود داراى هدایت شوند، همانطور که مؤمنین با اختیار و اراده خود داراى هدایت شدند، چون اگر پاى جبر در میان آید تکلیف در دنیا و جزاء در آخرت به کلى باطل مى شود.
( و لکن حق القول منى لاملان جهنم من الجنه و الناس اجمعین ) - یعنى لیکن اینطور نخواستیم، چون در این میان قضائى است که از سابق از ناحیه من رانده شده، قضائى حتمى، و آن این است که جهنم را از جن و انس پر کنم.
و این قضاى حتمى سابق، همان است که بعد از امتناع ابلیس از سجده بر آدم، و سوگندش که گفت : ( فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین ) فرموده : ( فالحق و الحق اقول لاملان جهنم منک و ممن تبعک منهم اجمعین ) .
و لازمه این قضاء این است که به خاطر ظلمشان و فسقشان و خروجشان از زى عبودیت هدایتشان نکند، همچنان که باز خودش فرموده : ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین ) و نیز فرموده : ( و الله لا یهدى القوم الفاسقین ) ، و نیز آیاتى دیگر.
این جمله تفریع و نتیجه گیرى از جمله ( و لکن حق القول منى ) است، یعنى چون چنین قضائى رانده شده، پس بچشید... و کلمه ( نسیان ) به معناى محو شدن صورت ذهنى چیزى است از مرکز و نیروى ذاکره، و گاهى کنایه مى شود از بى اعتنایى به امرى مهم، و همین معناى کنایى مورد نظر آیه است.
و معناى آیه این است که وقتى قضاى حتمى رانده شده که پیروان ابلیس عذاب را بچشند، پس شما نیز عذاب را بچشید، به خاطر اینکه به لقاى چنین روزى بى اعتنایى کردید ، آن قدر که حتى آن را انکار نمودید و عمل صالحى انجام ندادید، که امروز پاداش نیکى بگیرید، چون ما نیز امروز به آنچه براى شما مهم است یعنى به سعادت و نجات شما بى اعتناییم.
جمله ( فذوقوا عذاب الخلد بما کنتم تعملون ) تاکید و توضیح همان بیان سابق است، و مى فهماند چشیدن عذاب که شما را بدان مأمور نمودیم، چشیدن عذاب دائمى است، و بى اعتناییتان به لقاى امروز (آخرت )، همان اعمال زشتى است که مى کردید.
بحث روایتی#
بحث روایتى (روایاتى درباره توفى ملک السموات و...)
در الدر المنثور است که نحاس، از ابن عباس، روایت کرده که گفت : سوره سجده در مکه نازل شده، مگر سه آیه آن که از آیه ( افمن کان مومنا ) شروع شده است.
و نیز در همان کتاب آمده که سعید بن منصور، و ابن ابى شیبه از على (علیه السلام) روایت کرده اند که گفت : عزائم (سجده هاى واجب قرآن ) چهار است، ( الم تنزیل، حم تنزیل، نجم، اقرء باسم ربک الذى خلق ) .
و در کتاب خصال از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: عزائم چهار است، ( اقرء باسم ربک الذى خلق، نجم، تنزیل سجده، حم سجده ) .
باز در الدر المنثور است که احمد، و طبرانى، از شرید بن سوید، روایت کرده اند که گف ت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مردى را دید که دامن خود را بلند گرفته، به وى فرمود دامنت را جمع کن، عرضه داشت : یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) من مبتلا به گژى پایم، دامن خود بلند کرده ام که پیدا نباشد. فرمود: دامنت را جمع کن که تمامى خلقهاى خدا نیکو است.
و در کتاب فقیه آمده که شخصى از امام صادق (علیه السلام) از کلام خداى عزوجل پرسید، که مى فرماید: ( الله یتوفى الانفس حین موتها ) و در جاى دیگر مى فرماید: ( قل یتوفیکم ملک الموت الذى و کل بکم ) ، و در جاى دیگر مى فرماید: ( الذین تتوفیهم الملائکه طیبین ) و نیز جاى دیگر مى فرماید: ( الذین تتوفیهم الملائکه ظالمى انفسهم ) و جاى دیگر مى فرماید: ( توفته رسلنا ) ، و نیز مى فرماید: ( و لو ترى اذ یتوفى الذین کفروا الملائکه ) با اینکه در یک ساعت در دنیا هزاران نفر که عددشان را جز خدا کسى نمى داند مى میرند، این چگونه ممکن است که ملائکه، و یا ملک الموت در آن واحد به قبض روح همه این ها برسد؟
امام (علیه السلام) در جواب فرمود: خداى تبارک و تعالى براى ملک الموت کارکنان و یاورانى از ملائکه قرار داده، که او نسبت به آن اعوان به منزله فرمانده است، و هر یک را به مأموریتى مى فرستد، پس هم ملائکه قبض روح مى کنند، و هم خود ملک الموت، آنگاه خدا آن ارواح را از ملک الموت مى گیرد.
و در الدر المنثور است که ابن ابى حاتم، و ابو الشیخ، از ابى جعفر محمد بن على روایت کرده اند که فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به مردى از انصار وارد شد تا او را عیادت کند، دید که ملک الموت بالاى سر وى نشسته، پرسید اى ملک الموت نسبت به رفیق ما مدارا کن، که او مردى با ایمان است، ملک الموت عرضه داشت : اى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) مژده که من نسبت به هر مومنى مدارا مى کنم.
اى محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) بدان که من بعد از آن که روح آدمیان را قبض مى کنم، لحظه اى گوشه خانه مى ایستم، و مى گویم به خدا سوگند که من هیچ گناهى ندارم، چون مأمورم، و من بار دیگر، و بار دیگر به این خانواده بر مى گردم، الحذر الحذر، و خداى تعالى هیچ اهل بیتى و کلوخى و موئى و کرکى در خشکى و دریا خلق نکرده، مگر آنکه من در هر شبانه روز پنج نوبت آنها را از نظر مى گذرانم.
حتى من به صغیر آنان و کبیرشان از خودشان آشناترم، و به خدا سوگند اى محمد من قادر نیستم که حتى جان یک پشه را قبض کنم، مگر وقتى که خداى تعالى مرا دستور قبض آن را بدهد.
و در تفسیر قمى در ذیل آیه ( و لو شئنا لاتینا کل نفس هدیها ) معصوم (علیه السلام) فرمود: یعنى اگر بخواهیم همه را معصوم از گناه کنیم، مى توانیم .
مؤلف: مقام عصمت منافاتى با اختیار ندارد، و به همین جهت بین مضمون این روایت و آنچه در تفسیر آیه گفتیم منافاتى نیست.
گفتارى پیرامون پیدایش انسان نخستین#
بررسى آنچه در قرآن در این باره آمده است#
در تفسیر سوره نساء گفتارى در این معنا گذشت، و گفتار ما در اینجا به منزله تکمیل همان بحث است، در آنجا گفتیم که آیات کریمه قرآن ظاهر قریب به صریح است در اینکه بشر موجود امروزى - که ما افرادى از ایشانیم -، از طریق تناسل منتهى مى شوند به یک زن و شوهر معین، که قرآن نام آن شوهر را آدم معرفى کرده، و نیز صریح است در اینکه این اولین فرد بشر و همسرش از هیچ پدر و مادرى متولد نشده اند، بلکه از خاک یا گل یا لایه یا زمین، به اختلاف تعبیرات قرآن - خلق شده اند.
این آن معنایى است که آیات با ظهور قوى خود، آن را افاده مى کنند، چیزى که هست ظهور آیات در این معنا به حد صراحت نمى رسد، و نص در این معنا نیست، تا نشود آن را تاویل کرد، از سوى دیگر، مساله از ضروریات دین هم نیست، تا منکر آن مرتد از دین باشد، بله ممکن است این معنا را از ضروریات قرآن دانست، که نسل حاضر بشر منتهى به مردى به نام آدم است.
و اما آدم کیست ؟ آیا مقصود از این کلمه، آدم نوعى است ؟ یعنى طبیعت انسانیت که در همه افراد وجود دارد؟ و یا عده معدودى از افراد بشر است که ریشه هاى انسان هاى امروز بوده اند؟ و یا فردى از جنس انسان است که نامش آدم است ؟، معلوم نیست.
و بنابر اینکه فردى از نوع انسان باشد آیا این فرد متولد از نوعى دیگر از حیوانات مثلا میمون بوده، و از طریق تطور انواع و پیدایش فردى کاملتر از فردى کامل، و فردى کامل از فردى ناقص، و همچنین ناقصى از ناقص تر، بوجود آمده ؟
یا آنکه فرد نامبرده انسانى کامل و داراى کمال فکر بوده، که از یک جفت انسان غیر کامل و غیر مجهز به جهاز تعقل، متولد شده است، و مبدا ظهور و پیدایش نوع انسانهاى مجهز به تعقل و قابل تکلیف شده ؟
که بشر موجود در عصر حاضر نوع کاملى از انسان باشد که هر فرد آن منتهى شود به انسان اول، که او نیز فردى کامل بوده به نام آدم، که او از طریق تطور از نوع دیگرى از انسان متولد شده، که آن نوع ناقص و فاقد عقل بوده، و همچنین آن نوع نیز منتهى شود به نوعى دیگر، و این سیر قهقرى در انواع حیوانات ادامه داشته باشد، تا در آخر منتهى شود به بسیطترین و ساده ترین حیوان، که از هر حیوان دیگر ناقص تر باشد.
و به عکس اگر از آن حیوان ناقص و ساده شروع کنیم، لایزال از ناقصى به کاملى، و از کاملى به کامل ترى برسیم، تا منتهى شویم به انسان، اما انسان بدون تعقل، و سپس از آن حیوان منتقل شویم به انسان کامل، که تمامى این انواع همه در یک سلسله قرار داشته، و بهم متصل و از یکدگر متولد شده باشند، بطورى که آن حیوان ساده اى که گفتیم، جد اعلاى انسان امروزى باشد.
و یا آنکه سلسله توالد و تناسلى که فعلا در بین ما انسانها هست، پس از رسیدن به آدم و همسرش منقطع شود، و آدم و همسرش از زمین تکون یافته باشند، و از مادر و پدرى متولد نشده باشند، هیچ یک از این چند صورت ضرورى دین اسلام و قرآن کریم نیست.
و به هر تقدیر ظاهر آیات قرآنى همین صورت اخیر است، یعنى از ظاهر قرآن بر مى آید که نسل حاضر بشر منتهى به آدم و همسرش مى شود، و آدم و همسرش از پدر و مادرى متولد نشده، بلکه از زمین تکون یافته اند.
چیزى که هست آیات قرآنى بیان نکرده که چگونه آدم از زمین خلق شد، آیا در خلقت او علل و عوامل خارق العاده دست داشته ؟ و آیا خلقتش به تکوین الهى آنى بوده، بدون اینکه مدتى طول کشیده باشد پس جسد ساخته شده از گل، مبدل به بدنى معمولى و عادى و داراى روح انسانى شده ؟ و یا آنکه در زمانهایى طولانى این دگرگونى صورت گرفته، و استعدادهایى یکى پس از دیگرى در او تبدل یافته، و نیز صورتهایى یکى پس از دیگرى به خود گرفته، تا آنکه استعدادش براى گرفتن روح انسانى به حد کمال رسیده، آنگاه آن روح در او دمیده شده است، و کوتاه سخن نظیر نطفه در رحم علل و شرایطى یکى پس از دیگرى در او اثر کرده است ؟ هیچ یک از این احتمالات در قرآن کریم نیامده.
تنها روشن ترین آیه اى که درباره خلقت آدم در قرآن دیده مى شود آیه ( ان مثل عیسى عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ) است، چون این آیه شریفه در پاسخ از احتجاج مسیحیان بر پسر بدون عیسى براى خدا نازل شده، مسیحیان احتجاج مى کردند به اینکه او بدون پدرى از جنس انسانى، به دنیا آمده، و حال آنکه هر کس به دنیا بیاید از پدرى متولد مى شود، پس پدر عیسى باید خدا باشد، آیه شریفه در پاسخ آنان مى فرماید: صفت عیسى (علیه السلام) مانند صفت آدم است، که خداى تعالى او را از خاک زمین خلق کرد، بدون اینکه پدرى داشته باشد، که از نطفه او متولد شود، پس چرا مسیحیان نمى گویند آدم پسر خدا است.
و اگر مراد از خلقت از خاک، منتهى شدن خلقت آدم به خاک باشد، همانطور که همه جانداران متولد از نطفه نیز خلقتشان منتهى به زمین مى شود، در این صورت معناى آیه چنین مى شود که : صفت عیسى که پدر ندارد مانند صفت آدم است که خلقتش منتهى به خاک مى شود، همچنان که همه مردم نیز چنینند.
و معلوم است که در این صورت دیگر آدم خصوصیتى ندارد، تا به خاطر آن عیساى بدون پدر را با وى مقایسه کنند، و در نتیجه آیه شریفه بى معنا مى شود، یعنى احتجاج علیه نصارى و پاسخ به دلیل آنان نمى شود.
با این بیان روشن مى گردد که تمامى آیات قرآنى که از خلقت آدم از تراب، و یا گل یا امثال آن خبر مى دهد، همه بر مدعاى ما دلالت مى کند، یعنى مى فهماند که خلقت او آنى، و بدون گذشت زمان، و بدون پدر و مادر بوده، و گرنه همانطور که گفتیم دیگر براى آدم خصوصیتى نمى ماند، که تنها خلقت او را به رخ ما بکشد، و بفرماید من او را از خاک یا گل خلق کرده ام، چون در این صورت تمامى حیوانات و انسانها نیز خلقتشان به گل و خاک منتهى مى شود.
پس اگر فرموده : ( انى خالق بشرا من طین ) و یا مى فرماید: ( و بدء خلق الانسان من طین ) .
همه دلالت دارد بر اینکه خلقت آدم با خلقت سایر افراد بشر و سایر جانداران فرق داشته است.
نظریان و فرضیات مختلف در این باره، از آن جمله فرضیه تطور انواع#
و اما اینکه بعضى گفته اند: مراد از آدم، آدم نوعى، یعنى جنس و طبیعت انسان خارجى است، که در همه افراد هست، نه آدم شخصى، و مراد از اینکه افراد انسان بنى آدم هستند این است که افراد این نوع زیاد شده چون قیود زیادى منضم به آن گشته، و داستان داخل شدن آدم در بهشت، و سپس بیرون شدنش به اغواى شیطان، و نافرمانى کردن او، یک تمثیل تخیلى است، تا بفهماند این نوع از جانداران فى نفسه چه مکانتى دارد، و چقدر مقرب درگاه خدا است، و وقتى دنبال هواى نفس را مى گیرد، و ابلیس را اطاعت مى کند، تا چه پایه پایین مى آید.
سخنى است که با آیه سابق و ظواهر بسیارى از آیات قرآنى نمى سازد، از قبیل آیه ( الذى خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا و نساء ) .
چون اگر مراد از نفس واحد (یک تن ) آدم نوعى باشد، دیگر محلى براى فرض همسر براى او باقى نمى ماند، و از قبیل این آیه است، آیاتى که مى رساند خدا او و همسرش را در بهشت داخل کرد، و آن دو با خوردن از آن درخت، خدا را نافرمانى کردند.
و به هر حال باید ببینیم منشا این که گفته اند مراد، آدم نوعى است، چیست ؟ اصل این حرف ناشى از اعتقاد به قدیم بودن زمین، و انواع موجودات اصلى آن، و از آن جمله انسان است، که قهرا افراد این انواع اصلى، از دو طرف گذشته و آینده غیر متناهى خواهند بود، یعنى از ازل انسانها بوده اند، و تا ابد نیز خواهند بود، و اصول علمى این دعوى را بطور قطع باطل مى کند.
و اما اینکه بعضى گفته اند: نسل حاضر بشر منتهى مى شود به چند تن انسان، که هر یک داراى رنگ مخصوصى بوده اند، یکى سرخ پوست، دیگرى زرد پوست، سومى سفید پوست، چهارمى سیاه پوست، و چهار نژاد فعلى بشر منتهى مى شود به چهار زن و شوهر، و یا آنکه بعضى از این نژادها قدیمى، و بعضى دیگر بعدها پیدا شده اند، مانند نژاد سرخ و زرد، که در آمریکا و استرالیا پدید آمده اند.
این سخن نیز باطل است، براى اینکه تمامى آیات قرآنى که متعرض آغاز خلقت بشر است، نسل بشر حاضر را منتهى به یک زن و شوهر مى داند، حال چه اینکه مراد از آدم را، آدم شخصى بگیریم، و چه آدم نوعى و طبیعت آدم، و اما چهار زن و شوهر فرضیه اى است که به هیچ وجه آیات قرآنى با آن نمى سازد.
علاوه بر این، چهار جفت بودن که مبدا پیدایش چهار نژاد بشر مى باشد، مبنى بر این است که این چهار نژاد سفید و سیاه و سرخ و زرد با هم تباین داشته باشند، و چهار نوع جداگانه باشند، تا مثلا نژاد سیاه منتهى به منشاى شود غیر منشا و مبدا پیدایش نژاد سفید و همچنین آن دو نژاد دیگر. و یا قاره هاى زمین از ازل از یکدیگر جدا بوده باشند، و جدائیشان هرگز مسبوق به عدم نبوده باشد، و بطلان این نیز مانند فرضیه هاى بالا در امروز روشن، و بلکه نزدیک به بدیهى شده است.
و اما این فرضیه که کسى بگوید: نسل حاضر بشر منتهى مى شود به یک جفت و یا چند جفت انسان، که این جفت ها از یک نوع حیوان دیگر جدا شده اند، که آن حیوان از سایر حیوانات به مرز انسانیت نزدیک تر بوده، مانند میمون، همانطور که گاهى از فردى کامل فردى کاملتر و نابغه پدید مى آید، که این تطور را در اصطلاح صاحبان فرضیه جهش مى گویند، نیز با آیات قرآن نمى سازد.
براى اینکه آیاتى که در سابق ذکر کردیم، صریح در این بودند که مبدا پیدایش نسل انسان یک جفت انسان بوده، که خود آن دو، نسل کسى نبوده اند، و از هیچ جاندارى متولد نشدند.
علاوه بر این، دلیل علمى هم که بر مدعاى خود اقامه کرده اند از اثبات آن قاصر است، که به زودى در پاسخ به فرضیه بعدى به قصور آن اشاره مى کنیم.
فرضیه دیگر این است که نسل حاضر منتهى مى شود به یک جفت انسان مثل خود، یعنى کامل و داراى عقل، که آن یک جفت با جهش و تطور از نوعى دیگر از انسان که از نظر ظاهر انسان بودند، ولى فاقد کمال فکرى بودند، پیدا شده، آنگاه به حکم تنازع در بقاء، و انتخاب اصلح، نسل تکامل نیافته منقرض شد، و دو نفر انسان تکامل یافته باقى ماند، که نسل حاضر از آن دو فرد تکامل یافته است.
این فرضیه نیز با آیات قرآنى سازگار نیست، و نمى شود آن را تحمیل بر قرآن کرد، چون آیه ( ان مثل عیسى عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ) ، به همان بیانى که گذشت، و نیز آیات دیگرى که همین معنا را مى رساند، آن را باطل مى داند.
علاوه بر این، این گفتار صرف فرضیه اى بیش نیست، و ادله اى که براى اثبات آن اقامه کرده اند، از اثباتش قاصر است، و شواهدى است که ماخوذ مى باشد از تشریح تطبیقى و جنین هاى حیوان و فسیل هاى یافت شده در حفریات، که دلالت مى کند بر اینکه صفاتى که در انواع حیوانات و نیز اعضاى آنهاست به تدریج، و همچنین اصل پیدایش آنها به تدریج صورت گرفته است، به این معنا که در آغاز خلقت زمین، نخست ساده ترین حیوان پیدا شده، و سپس حیوانات تکامل یافته ترى با جهش به وجود آمده اند، و همچنین به تدریج ترکیبات بیشترى و محکم ترى و پیچیده ترى به خود گرفته اند، تا در آخر کامل ترین حیوانات، یعنى انسان پدید آمده.
این آن مطلبى است که شواهد زیست شناسى بر آن دلالت مى کند، و لیکن صرفنظر از اینکه گفتیم این فرضیه را نمى توان بر قرآن کریم تحمیل کرد، از نظر علمى نیز دلیل مذکور قانع کننده و اثبات کننده آن نیست، زیرا صرف پیدایش نوع کامل از حیث تجهیزات، بعد از نوع ناقص، در مدتهاى طولانى، بیش از این دلالت ندارد که سیر تکاملى ماده براى قبول صورتهاى مختلف حیوانى به تدریج بوده است، پس او بعد از پذیرش صورت ناقص نوع حیوانى استعداد قبول حیات کاملا انسانى را پیدا کرده، و بعد از پذیرش صورت موجوداتى پست به صورت موجوداتى شریف در آمده است.
این نهایت چیزى است که ادله زیست شناسى بر آن دلالت دارد، و اما اینکه موجودات کامل از ناقص متولد شده اند، - که ادعاى زیست شناسان است - دلیل مزبور آن را اثبات نمى کند، و نمى گوید که حیوانات کامل از حیوانات ناقص منشعب شده، و بین همه آنها و در آخر میان انسان و میمون خویشاوندى است، و این بحث یعنى بحث زیست شناسى با همه موشکافیها و طول مدتش تاکنون براى نمونه به هیچ فرد از نوع کاملى برنخورده، که از نوع دیگرى متولد شده باشد، البته به طورى که خود تولد را مشاهده کنیم نه دو فرد کامل شبیه بهم را.
و آنچه تاکنون یافته اند که شهادت مى دهد بر دگرگونى تدریجى، هر چه هست دگرگونى در یک نوع است، که همواره از صفتى به صفتى دیگر منتقل مى شود، ولى از نوعیتش به نوعیت دیگر منتقل نشده است، و تاکنون به این معنا برنخورده اند که مثلا میمونى حیوان غیر میمون و کاملترى شود، و مدعى همین است که انواع در سیر تکاملى جاى خود را به یکدیگر داده، نوع ناقص بدل به نوع کامل مى شود.
آنچه مى توان پذیرفت، و نمى شود انکار کرد، تنها این مقدار است که نشاه زندگى از نظر کمال و نقص و شرافت و پستى داراى مراتبى مختلف است، و اعلى مراتب زندگى، زندگى انسانى است، و از آن پایین تر زندگى حیواناتى است که به زندگى انسان شبیه تر است و همچنین حیوانات دیگرى که در مراتب پایین تر از زندگى انسان قرار دارد که هر یک به زندگى انسان نزدیکترند در مرتبه عالى ترى قرار دارند.
و اما اینکه این اختلاف مراتب از راه هر نوعى به نوع همسایه خود که کامل تر از آن است صورت گرفته، هیچ دلیلى در کار نیست، که آن را افاده کند، و از اختلاف مراتب زندگى نمى توان تطور را نتیجه گرفت.
بله مى توان از آن حدس غیر یقینى زد، پس فرضیه تطور انواع، فرضیه اى است حدسى، که اساس علوم طبیعى امروز را تشکیل داده، که ممکن است روز دیگر فرضیه اى قوى جاى آن را بگیرد، چون علم هیچ وقت توقف نمى کند، و همواره رو به پیشرفت، و دامنه مباحث علمى رو به گسترش است.
بیان عدم دلالت آیاتى که احیانا براى تأیید فرضیه تطور بدانها استشهاد شده است بر صحت این فرضیه#
و چه بسا بعضى از اهل بحث براى اثبات فرضیه مزبور استدلال کنند به آیه شریفه ( ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران على العالمین ) .
به این بیان که ( اصطفاء ) به معناى انتخاب و برگزیدن نخبه هر چیزى است، و این برگزیدن وقتى صحیح است که فرد برگزیده شده در بین جماعتى باشد، تا انتخاب کننده آن فرد را از بین سایر افراد انتخاب کند. و بر دیگران ترجیح دهد، همانطور که نوح را از بین مردم زمانش، و آل ابراهیم و آل عمران را از بین مردم معاصرشان برگزید.
و لازمه این حرف این است که در زمان آدم نیز افرادى چون آدم بوده باشند، تا خدا از بین آنان آدم را انتخاب کند، و مجهز به عقل سازد، و آن افراد غیر از بشر اولى چیزى نمى تواند باشد، بلکه بشر اولى بوده، که مجهز به جهاز عقل نبوده اند، و خدا آدم را از بین آنان برگزید، و مجهز به عقل کرد، و در نتیجه آدم با جهش خدایى از یک نوع جنبنده به نوعى دیگر منتقل شد و از مرتبه انسان اولى وحشى و بى عقل، به مرتبه انسان مجهز به عقل کامل منتقل گشت، و آنگاه نسل او زیاد شده، و نسل انسان اولى و ناقص، رو به نقصان نهاد، تا منقرض گشت.
و لیکن غفلت کرده اند از اینکه کلمه ( عالمین ) که ( الف و لام ) دارد، افاده عموم مى کند، یعنى بر عالمها، که بر تمام بشر تا روز قیامت صادق است، پس آدم و نوح و آل عمران و آل ابراهیم بر تمامى معاصرین خود و آیندگان از بشر اصطفاء و برگزیده شدند، همانطور که عالمین در آیه ( و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین ) افاده عموم مى کند با این حال چه مانعى دارد که بگوییم آدم نیز مانند سایر نامبردگان برترى بر همه بشر دارد، چیزى که هست سایر نامبردگان بر معاصرین خود و آیندگان، برگزیده شدند، ولى آدم بر آیندگان برگزیده شده است.
و بر فرض هم که بگویید اصطفاء، باید حتما از بین معاصرین باشد، مى گوییم چه مانعى دارد که آدم وقتى به مقام اصطفاء رسیده باشد، که فرزندانى داشته، و از بین آنان برگزیده شده باشد، چون در آیه دلالتى نیست بر اینکه از اول خلقتش و قبل از فرزنددار شدنش به این مقام رسیده باشد.
علاوه بر این اگر اصطفاء آدم، و برگزیده شدنش از بین انسانهاى اولى باشد، - که مستدل هم همین را مى گوید -، این اصطفاء براى آدم فضیلتى نمى شود، چون مستدل مى گوید آدم به خاطر عقل دار بودنش اصطفاء شد، و داشتن عقل اختصاص به آدم نداشت، فرزندان او نیز عقل داشتند، پس تمامى بنى آدم نسبت به انسانهاى اولى اصطفاء دارند، و اینکه در آیه اصطفاء را تنها به آدم نسبت داده، تخصیص بدون مخصص است .
و نیز چه بسا استدلال کرده باشند به آیه ( و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکه اسجدوا لادم ) .
به این بیان که کلمه ( ثم ) در جایى استعمال مى شود که بین ما قبل و ما بعدش زمانى فاصله شده باشد. و در آیه شریفه بین تصویر، و خلقت ( ثم ) فاصله شده، که مى رساند بین آن دو فاصله زمانى بوده، پس انسان قبل از خلقت آدم وجود داشته و پس از انسان آدم وجود یافت، و ملائکه مأمور به سجده بر وى شدند.
لیکن این استدلال صحیح نیست، زیرا کلمه ( ثم ) همه جا براى افاده تاخیر زمانى نمى آید، و در بسیارى از موارد تنها ترتیب کلامى را مى رساند، و حتى در کلام خداى تعالى بسیارى اوقات تنها براى این منظور آمده، علاوه بر این آیه شریفه اصلا معناى دیگرى هم دارد، که ما در ذیل خود آن آیه در جلد هشتم این کتاب بدان اشاره نمودیم.
باز چه بسا استدلال شده است براى اثبات فرضیه مذکور به آیه ( و بدء خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین ثم سویه و نفخ فیه من زوحه ) .
به این بیان که آیه اولى از آنها متعرض آغاز خلقت بشر است، و مى فرماید که خلقت اولى بشر از خاک بوده، خاکى که مبدا مشترک پیدایش همه افراد است، و آیه سوم مساله صورتگرى و نفخ روح در آدم را بیان مى کند که آخرین مرحله تکامل انسانى است، و چون این دو مرحله را با کلمه ( ثم ) عطف کرده، مى فهماند که فاصله زمانى معتنابهى در بین این دو مرحله بوده.
و این زمان متوسط همان زمانى است که بین سایر انواع فاصله مى شده، تا هر نوعى به نوع بالاتر خود تطور پیدا کند، و با این تطور تدریجى انسان کامل شود، (مثلا اگر بین میمون تا انسان اولى بى شعور یک میلیون سال فاصله شده، بین آن انسان و انسان داراى شعور نیز، یک میلیون سال فاصله شده است. مترجم ) مخصوصا از کلمه ( سلاله ) به خاطر اینکه نکره است، و دلالت بر عموم مى کند، فهمیده مى شود که هر نوع کاملترى از سلاله اى از نوع ناقص تر درست شده.
این استدلال نیز درست نیست، زیرا جمله ( ثم سویه ) عطف شده به جمله ( بدء ) و چون آیات در مقام بیان ظهور و پیدایش نوع انسانى از راه خلقت است، و اینکه ابتداى خلقت انسان که همان خلقت آدم باشد از گل بوده، و سپس مبدل شده به سلاله اى از آب مخصوص تا فرزندانش پدید آیند، و سپس خلقت این نوع یعنى خود آدم و فرزندانش به وسیله صورتگرى و نفخ روح پایان پذیرفت.
و این معناى صحیحى است که قابل انطباق با لفظ آیه است، و لازم نیست که ما جمله ( ثم جعل نسله من ماء مهین ) را بر انواع متوسط بین خلقت از گل و بین تسویه و نفخ روح بگیریم، و نکره بودن ( سلاله ) نیز هیچ مستلزم عمومیت نیست، چون اگر شنیده اید که نکره عمومیت را مى رساند، در جایى است که در سیاق نفى باشد، نه سیاق اثبات، و سیاق آیه مورد بحث، سیاق اثبات است.
البته براى اثبات فرضیه تطور به آیات دیگرى از قرآن که مربوط به خلقت انسان است استدلال کرده اند، که بیانش نظیر بیانهایى است که گذشت، و جوابش هم از جوابهاى گذشته معلوم مى شود، و حاجتى به نقل آنها و اطاله کلام به جواب از آنها نیست.
