تفسیر آیات ۲۷ تا ۳۹ سورهٔ روم

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۵ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۲۷ تا ۳۹ است.

بیان آیات#

بیان آیات

بعد از استدلال بر وحدانیت خدا، و بر معاد، از طریق شمردن آیات داله بر آن، که پشت سر هم فرمود: ( و من آیاته ) ، ( و من آیاته ) تا آنجا که فرمود: ( و له من فى السموات و الارض... ) ، که خود یکى از صفات فعلى خداست، اینک در این آیات روش ‍ استدلال را از راه شمردن آیات به استدلال به صفات فعلى خدا تغییر داد، که آنها را تا آخر سوره در چهار فصل بیان مى فرماید، در هر فصل چند صفت از صفات فعل که مستلزم وحدانیت خدا و معاد است، ذکر مى کند، فصل اول با آیه ( و هو الذى یبدوا الخلق ثم یعیده... ) آغاز شده . و فصل دوم با آیه ( الله الذى خلقکم ثم رزقکم... ) ، و فصل سوم با آیه ( الله الذى یرسل الریاح... ) ، و فصل چهارم با آیه ( الله الذى خلقکم من ضعف...، آغاز شده.

و اگر فصل اول مانند سایر فصول با نام جلاله ( الله ) آغاز نشده، بدین جهت است که متصل به آیه سابق است که مى فرمود: ( و له من فى السموات و الارض کل له قانتون ) که در حقیقت واسطه و برزخ است بین دو سیاق، پس آیه مورد بحث که مى فرماید: ( و هو الذى یبدوا الخلق ثم یعیده ) ، فصل در صورت وصل است.

کلمه ( یبدوا ) از ( بدء ) است، و ( بدء خلق ) همان ایجاد ابتدایى و بدون الگو است، و کلمه ( یعیده ) از اعاده است، که به معناى انشاء بعد از انشاء است.

در جمله ( و هو اهون علیه ) ، ضمیر اولى به اعاده برمى گردد، که از کلمه ( یعید ) استفاده مى شود، و ضمیر دومى - به طورى که از سیاق به ذهن تبادر مى کند - به خداى تعالى بر مى گردد.

طرح یک اشکال و بیان وجوه مختلفى در پاسخ به آن#

بعضى به این آیه شریفه اشکال کرده اند که : ( اگر اعاده انسانها در قیامت براى خدا آسانتر باشد، لازمه اش این است که ایجاد آنها بدون الگو در آغاز خلقت دشوارتر باشد، چون هر آسانترى یک دشوارتر دارد، و این با قدرت مطلقه و نامحدود خدا نمى سازد، چون قدرت نامتناهى وضعش نسبت به موارد مختلف نمى شود، و تعلقش بر دشوار و آسان یکسان است، پس کلمه افعل تفضیل (آسانتر) در این جا معنا ندارد ) .

در جواب از این اشکال وجوهى ذکر کرده اند.

اول اینکه : ( ضمیر در ( علیه ) به خدا برنمى گردد، بلکه به خلق برمى گردد، و معنایش این است که : اعاده هر چیزى براى خلق آسانتر از ایجاد ابتدایى است، چون ایجاد ابتدایى الگو ندارد، ولى اعاده هر چند بار هم که باشد آسانتر است چون الگو دارد، و چون اعاده از ابتداء براى خلق آسانتر است دیگر درباره خداى تعالى چه اشکالى دارد ) .

و این توجیه صحیح نیست، براى این که برگشتن ضمیر به خلق خلاف ظاهر آیه است.

دوم اینکه : ( کلمه ( اهون ) در این جا از معناى تفضیلى منسلخ است، و همان معناى آسان را مى دهد، نه ( آسانتر ) ، همچنان که کلمه ( خیر ) با اینکه در اصل فعل تفضیل است، و معناى ( بهتر ) را مى دهد در جمله ( ما عند الله خیر من اللهو - آنچه نزد خدا است خوبست نه لهو ) ، از معناى تفضیلى منسلخ شده ) .

اشکال این توجیه هم این است که : دلیلى بر آن نیست، و تحکم واضحى است.

سوم اینکه : آسانتر بودن اعاده از انشاء ابتدایى از نظر مقایسه خود آن دو با هم است، نه اینکه نسبت به خدا باشد، و این تفضیل در بین فعلى و فعل دیگر خدا هیچ مانعى ندارد، همچنان که خودش فرموده : ( لخلق السموات و الارض اکبر من خلق الناس ) .

این توجیه همان است که از کلام زمخشرى هم استفاده مى شود که گفته است : ( اگر بگویى چرا در جمله ( ثم اذا دعاکم... ) اعاده خلق این قدر بزرگ شمرده شده، به طورى که گویى از قیام آسمانها و زمین به امر خدا مهم تر است ؟ و آن وقت همین اعاده در جمله ( و هو اهون علیه ) آسانتر معرفى شده ؟ در جواب مى گوییم : اعاده انسانها در قیامت فى نفسه بزرگ هست، و لیکن به قیاس با انشاء ابتدایى آسانتر معرفى شده ) .

اشکال این وجه این است که : کلمه ( اهون ) مقید به ( علیه ) شده، یعنى براى خدا آسانتر است، و این بهترین گواه است بر اینکه مقایسه اى که بین انشاء و اعاده واقع شده نسبت به خداى تعالى است، نه بین خود اعاده و انشاء، پس اشکال همچنان به قوت خود باقى است.

توجیه چهارم اینکه گفته اند: ( تفضیل نسبت به اصول و موازین رایج بین مردم است، نه نسبت به واقع امر، این مردمند که معتقدند تکرار شدن یک عمل هر چند یکبار باشد سبب مى شود براى اینکه اعاده اش از بار اولش آسانتر باشد. پس گویا گفته شده، اعاده براى خدا کارى ندارد، چون از نظر اصول و موازین خود شما هم که باشد اعاده از انشاء آسانتر است براى خدایى که عالم را بدون الگو، و براى اولین بار آفریده، این از نظر اصول و موازین خود شماست، و گرنه قدرت او نسبت به ایجاد ابتدایى و اعاده یکسان است ) .

اشکال این توجیه این است که : هر چند در جاى خود حرف صحیحى است، و لیکن اشکال در این است که چگونه از آیه استفاده کنیم، با اینکه شاهدى از الفاظ آیه بر آن نیست.

پاسخ دیگرى از صاحب کشاف و بیان چهار اشکال به آن#

پنجم اینکه گفته اند: - این را نیز صاحب کشاف به عنوان وجهى دیگر آورده - انشاء از قبیل تفضل است، که فاعلش در انجام و ترک آن مخیر است، مى تواند چیزى را ایجاد بکند، و مى تواند ایجاد نکند، ولى اعاده از قبیل واجب است، که به هیچ وجه نباید ترک شود، براى اینکه اعاده براى جزاء و کیفر و پاداش است، و این بر خداى تعالى واجب است.

توضیح اینکه : کارها انجامش به دست فاعل یا محال است، که محال قابلیت آن را ندارد که قدرت به آن متعلق شود، و فاعل آن را بیاورد، و یا به خاطر وجود مانعى مثل قبح ممتنع است، که انجام این نیز براى حکیم مانند محال است، چیزى که هست نه محال عقلى، بلکه محال عارضى، و یا تفضل است که فاعل مى تواند آن را بیاورد و مى تواند نیاورد، و یا واجب است که در اینگونه کارها فاعل مجبور به آوردن آن است، و نمى تواند در انجام آن اخلال کند.

حال که این تقسیم روشن شد مى گوییم دورترین افعال از محال بودن، فعل واجب است، همچنان که نزدیک ترین آنها نسبت به تحقق باز واجب است، و چون اعاده واجب است، پس دورترین افعال است از امتناع، و چون چنین است نزدیک ترین افعال است به تحقق، پس اعاده آسانترین کارها است، و چون آسان ترین آنهاست در نتیجه از انشاء نیز آسان تر است.

و ما به این جواب چهار اشکال داریم :

اول اینکه : این حرف وقتى صحیح است که خلقت عالم و تحقق موجودات به اولویت بوده باشد، نه وجوب، و حال آنکه در جاى خودش ثابت کرده ایم که تحقق اشیاء بر اساس اولویت نیست، بلکه بر اساس وجوب است، و چون چنین است پس انشاء و اعاده هر دو به یک مقدار از امتناع فاصله دارند، یکى از دیگرى نزدیک تر نیست.

دوم اینکه : دورى و نزدیکى که زمخشرى ذکر کرد صرف تصویر عقلى است، به خلاف سهولت و دشوارى که دو صفت وجودى است، یعنى وجود یک چیز از جهت صدورش از فاعل گاهى آسان و گاهى سخت است، و این گونه صفات وجودى دائر مدار اعتبار عقلى نمى شود.

سوم اینکه : انشاء هم مانند اعاده مبتنى بر مصلحت است اینطور نیست که تنها اعاده به خاطر اینکه براى جزاء است مصلحت داشته باشد، بلکه انشاء نیز تا مصلحت صددرصد نداشته باشد از خداى حکیم سر نمى زند، پس از این نظر اعاده و انشاء فرقى با هم ندارند، و به طورى که گفته اند: از جهت دورى و نزدیکى به امتناع یکسانند.

چهارم اینکه : به مقتضاى این وجه اعاده فى نفسه آسان تر از انشاء است، نه به قیاس با قدرت خداى تعالى، پس در حقیقت توجیه پنجم همان توجیه سوم خواهد بود، و اشکالش نیز همان اشکال.

جواب به اشکال فوق با بیان مفاد جمله: ( و لله المثل الاعلى )#

ببینیم آنچه سزاوار است گفته شود این است که جمله مورد بحث که به آن اشکال شده یعنى جمله ( و هو اهون علیه ) با جمله بعدى تعلیل شده، و در آن فرموده که چرا اعاده آسان تر است، و آن جمله : ( و لله المثل الاعلى... ) است، که در حقیقت حجتى است بر آسانتر بودن اعاده.

به این بیان که : از جمله مذکور برمى آید که هر صفت کمالى که یک یک موجودات آسمان و زمین به آن متصف و ممثل مى شوند از قبیل حیات، قدرت، علم، ملک، جود، کرم، عظمت، و کبریایى، و امثال آن، در حقیقت اندکى است که رفیع ترین رتبه آن، و عالى ترین حد آن در خداى سبحان است، زیرا هر موجودى هر قدر هم بزرگ باشد، بالاخره محدود و متناهى است، پس به قدر ظرفیت خود آن صفت را فرا گرفته، و نشان مى دهد، ولى خداى تعالى نامحدود و نامتناهى است، همچنان که خودش فرموده : ( و لله الاسماء الحسنى ) .

توضیح اینکه : هر صفتى از صفات کمال که در موجودى از موجودات زمین و آسمان ببینیم باید بلا درنگ منتقل به صفتى در مقابل آن شویم، چون صفت کمال او از خداست، و مقابل آن از خود اوست، مثلا وقتى موجودى زنده مى بینیم، منتقل مى شویم به اینکه او در ذات خود مرده است، و یا اگر قادر مى بینیم، مى فهمیم که او در ذاتش عاجز است، پس صفت کمالى که دارد محدود و مقید به حالى و وصفى است که در غیر آن حال و وضع آن صفت را ندارد.

مثلا علم در موجودات و مخلوقات، مطلق و غیر محدود نیست، بلکه محدود و آمیخته با جهل است، جهل به غیر مسائل معلوم، و همچنین حیات، قدرت، ملک، عظمت و غیر آن همه مقید و محدودند.

ولى خداى سبحان که افاضه کننده آن صفت کمال است، صف ت مذکور در او محدود نیست، بلکه مطلق است، و آمیخته با ضدش ‍ نیست بلکه صرف و خالص، است پس با علمش جهلى، و با حیاتش مماتى نیست، پس خداى سبحان از آنچه غیر او بدان متصف مى شود از صفات کمال - که آمیخته و محدود است - خزینه و نامحدود و خالصش را دارد.

تکرار مى کنم، هر صفتى که در خداى تعالى و مخلوقات او پیدا شود، حد اعلایش و افضلش در خدا است، و حد پایین و غیر خالصش در غیر اوست، پس آنچه در غیر اوست مفضول است نسبت به آنچه نزد اوست.

حال که این معنا روشن گردید، مى گوییم : اعاده اى که متصف به آسانى است (در وقتى که قیاس شود با انشایى که نزد خلق است ) نزد خدا اهون است، یعنى آسان محض است، و خالص از صعوبت و مشقت است، بخلاف آسانى نزد خلق، که در عین آسانى خالى از دشوارى نیست، پس دیگر لازم نیست که انشاء براى خدا سخت تر از اعاده باشد، براى اینکه مشقت و صعوبت مربوط به فعل است، که فعل هم تابع قدرت فاعل است، هر چه قدرت کمتر باشد، مشقت فعل بیشتر، و هر چه قدرت بیشتر باشد، مشقت فعل کمتر خواهد بود، تا آنجا که قدرت غیر متناهى شود، که در آن صورت دیگر مشقتى تصور ندارد، و چون قدرت خداى تعالى غیر متناهى است، هیچ عملى براى او مشقت ندارد، همچنانکه مستفاد از جمله ( ان الله على کل شى ء قدیر ) همین است، چون وقتى خدا بر هر چیز قادر بود، و قدرتش به هر چیز تعلق گرفت، دیگر متناهى نخواهد بود - دقت فرمایید.

پس حاصل جواب این شد که اعاده خدا آسان ترین اعاده، و انشایش آسان ترین انشاء، و هر کمال دیگرش کامل ترین کمال است.

( و له المثل الاعلى فى السموات و الارض ) - گفتیم که این جمله در مقام استدلال و تعلیل جمله ( و هو اهون علیه ) است، و حاصل آن این است که : هر صفت کمال که در موجودى از موجودات زمین و آسمان باشد چه صفت جمال باشد، و چه جلال، اعلا مرتبه آن، یعنى مطلق غیر مقید، و خالص بدون خلط و شائبه آن در خدا است، پس آسان دیگران براى او آسان تر است.

( و هو العزیز الحکیم ) - این جمله در مقام تعلیل جمله ( و لله المثل الاعلى... ) است، و معنایش این است که : بدین جهت گفتیم که عالى ترین صفات از آن اوست، که او عزیز است، یعنى واجد است آنچه را که دیگران فاقد آنند، و ممکن نیست چیزى برایش ‍ ممتنع باشد، و نیز براى اینکه او حکیم است، و نقص و فتور عارض بر فعل او نمى شود، چون اگر یکى از صفات او که در دیگران نیز هست اعلا نمى بود، قهرا محدود و غیر مطلق، و مخلوط به ضد و آمیخته با نقص و قصور مى بود، و به خاطر همین نقص و قصور ذلیل و پست مى شد، و حال آنکه او عزیز است، و عزتش على الاطلاق است، از سوى دیگر اگر نقص در او راه مى داشت، این نقص و فتور در فعل او رخنه ایجاد مى کرد، و دیگر حکیم على الاطلاق نمى بود، و حال آن که حکیم على الاطلاق است.

تمثیلى متضمن رد و ابطال پندار مشرکین درباره اینکه خدا از مخلوقات خود شرکایى دارد#

کلمه ( من ) در جمله ( من انفسکم ) براى ابتداء غایت است، یعنى خداوند براى شما مثلى زده که از خود شما اخذ شده، و از حالات خود شما گرفته شده، آنگاه با جمله ( هل لکم ) شروع به آن مثل مزبور شده است، و استفهام آن انکارى است و کلمه ( ما ) در جمله ( من ما ملکت ) نوعیت را مى رساند، یعنى از نوع آنچه شما مالکید، از قبیل بردگان و کلمه ( من ) در جمله ( من شرکاء ) زیادى است، و ( شرکاء ) مبتدا، و جمله ( فانتم فیه سواء ) تفریع بر شرکت است و کلمه ( انتم ) خطابى است که از طریق غلبه شامل بردگان و مالکین آنان مى شود، و جمله ( تخافونهم کخیفتکم انفسکم ) به این معنا است که : مى ترسید مملوک هاى شرکاء در تصرف مال مشترک استبداد به خرج دهند، همان طور که مى ترسید که شرکاى آزاد و مثل خودتان در مال مشترک تصرف کنند، بدون اینکه اجازه و رضایتى از شما کسب کرده باشند.

و این مثلى است که خداى تعالى براى بطلان پندار مشرکین زده، که براى خدا شریکهایى از مخلوقات خود او گرفته اند، و آنها را چون خدا ( اله و رب ) پنداشته اند، و این مثل را به صورت استفهام انکارى آورده، مى پرسد: آیا هیچ در بین مملوک ها و غلام و کنیرهاى شما غلام و کنیزى یافت مى شود که در اموال شما که خدا روزیتان کرده شریک شما باشند؟ با اینکه آنها مملوک شمایند، و شما مالک خود آنها و اموال آنهایید؟ و آیا هیچ تصور دارد که مملوک شما آنچنان شریک شما شود که بترسید بدون اجازه و رضایت شما در اموال شما تصرف کند؟ همان طور که مى ترسید شریکهایى که مثل شما آزادند در اموالتان تصرف کنند؟ آیا هیچ چنین چیزى ممکن است ؟

نه، ابدا چنین چیزى تصور ندارد، و ممکن نیست مملوک شریک مولاى خود باشد، و در اموال او تصرف کند، و وقتى چنین چیزى جایز نیست، پس چطور جایز است که بعضى از مخلوقات خدا چون جن یا ملک با اینکه عبید و مملوک اویند شریک او در ملک او باشند و اله و رب جداگانه اى باشند؟!

آنگاه مثالى را که آورده با جمله ( کذلک نفصل الایات لقوم یتفکرون ) خاتمه داده، تا زمینه اى براى آیه بعد باشد.

کلمه ( بل ) اعراض از مطالب قبل را افاده مى کند، و در اینجا از مطلبى که از ذیل آیه قبلى استفاده مى شد اعراض شده، و تقدیر چنین است : ( این مشرکین شرک خود را بر اساس تعقل بنا ننهاده اند، بلکه از هواهاى خود پیروى کردند، بدون اینکه علمى داشته باشند ) .

و مقتضاى ظاهر این بود که بفرماید: ( بل اتبع الذین اشرکوا - بلکه مشرکین هواهاى خود را پیروى کردند ) ولى اینطور نفرمود و به جایش فرمود: ( بل اتبع الذین ظلموا - بلکه کسانى که ستم کردند هواهاى خود را پیروى نمودند ) تا بدین وسیله ضلالتى که بعدا در آیه ( فمن یهدى من اضل الله - چه کسى هدایت مى کند کسى را که خدا به خاطر ظلمش گمراه کرد ) به ایشان نسبت مى دهد تعلیل کرده باشد، به اینکه چون ظالم بودند.

پس معلوم مى شود که ظلم اضلال الهى را در پى دارد، همچنان که در جاى دیگر فرموده : ( یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فى الحیوه الدنیا و فى الاخره و یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء ) .

پس جمله ( فمن یهدى من اضل الله ) استفهامى است انکارى که مى رساند مشرکین پیرو هواى نفس باید از نعمت هدایت مایوس ‍ باشند، هر چند که حق برایشان ظاهر شده باشد، براى اینکه ستم کردند، و ستم باعث این شد که ما گمراهشان کنیم، و در کلام خداى تعالى مکرر آمده که فرموده : ( ان الله لا یهدى القوم الظالمین - خدا مردم ستمگر را هدایت نمى کند ) .

( و ما لهم من ناصرین ) - این جمله نجات ایشان را به کمک یاوران نفى مى کند، و حاصلش این است که : بعد از آنکه از ناحیه خودشان نتوانستند از ضلالت نجات یابند، چون خدا گمراهشان کرده بود، از ناحیه دیگران هم هیچ یاورى براى نجات ندارند، و اینکه کلمه ( ناصرین ) را جمع آورده، دلالت مى کند بر اینکه غیر ایشان یاورانى از قبیل شفیعان دارند.

و این حرف که کسى بگوید ( معناى نفى ناصران براى ایشان این است که : یک نفر از ایشان یک نفر ناصر ندارد، چون مشهور از مقابله جمع با جمع همین معنا است ) درست نیست، براى اینکه حرف مزبور همه جا جارى نمى شود.

و معناى آیه این است که : بلکه کسانى که با شرک ظلم کردند، هواهاى نفس خود را بدون علم پیروى نمودند، و در نتیجه خدا به کیفر ظلمشان گمراهشان کرد، و دیگر هیچ راهنمایى که هدایتشان کند نیست، و هیچ یاورانى که یاریشان کنند ندارند.

شرح مفاد آیه : ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التى فطر الناس علیها... )#

حرف ( فاء ) که در اول آیه است مى رساند که کلام در آیه فرع و نتیجه مطالبى است که در خصوص مبدء و معاد از آیات قبل استفاده مى شد، و معنایش این است که : وقتى ثابت شد که خلقت و تدبیر تنها از آن خداست، و او را شریکى نیست، و او به زودى خلق را مبعوث نموده و به حساب مى کشد، و نیز معلوم شد که در آن روز کسى که از او اعراض کرده باشد، و رو به غیر او آورده باشد، راه نجاتى ندارد، پس روى دل به سوى دین کن، و ملازم آن باش، که آن همان دینى است که خلقت الهى بدان دعوت مى کند.

بعضى از مفسرین گفته اند ( کلام در این آیه فرع و نتیجه تسلیتى است که از سیاق بیان سابق استفاده مى شد، و حق مطلب را مى رسانید، و مى فرمود: مشرکین به خاطر ظلمشان پیروى کردند هواها را، و از تعقل صحیح اعراض نمودند، و در نتیجه خدا گمراهشان کرد،و به هیچ ناصرى اجازه یارى و هدایتشان را نداد، و به هیچ نجات دهنده اى اجازه نداد که از ضلالت نجاتشان دهد، نه تو، و نه غیر تو، پس تو از هدایت ایشان مایوس باش، و تنها به خودت و به مومنینى که پیرویت کردند بپرداز، و روى دل خود و پیروانت را به سوى دین کن ) .

بنابراین مراد از ( اقامه وجه براى دین ) روى آوردن به سوى دین، و توجه بدان بدون غفلت از آن است، مانند کسى که به سوى چیزى روى مى آورد، و همه حواس و توجهش را معطوف بدان مى کند، به طورى که دیگر به هیچ طرف نه راست و نه چپ رو برنمى گرداند و ظاهرا لام در دین لام عهد است، و در نتیجه مراد از دین، اسلام خواهد بود.

کلمه ( حنیفا ) حال از فاعل ( اقم ) است، و ممکن هم هست حال از دین و یا حال از وجه باشد، اما اولى ظاهرتر و با سیاق مناسب تر است، و کلمه مذکور از ماده ( حنف ) است، که به معناى تمایل دو پا بسوى وسط مى باشد، و در آیه منظور اعتدال است.

بیان اینکه فطرت انسان هادى همه افراد در هر عصر و مصر به سوى سعادت است#

( فطره الله التى فطر الناس علیها ) کلمه ( فطرت ) بر وزن فعلت به اصطلاح اهل ادب بناى نوع را مى رساند و در کلمه مورد بحث به معناى نوعى از خلقت است و ( فطره الله ) به نصب خوانده مى شود، چون در مقام وادارى شنونده است، و چنین معنا مى دهد که ملازم فطرت باش و بنابراین در جمله مزبور اشاره است به اینکه این دینى که گفتیم واجب است براى او اقامه وجه کنى، همان دینى است که خلقت بدان دعوت، و فطرت الهى به سویش هدایت مى کند، آن فطرتى که تبدیل پذیر نیست.

براى اینکه دین چیزى به غیر از سنت حیات، و راه و روشى که بر انسان واجب است آن را پیشه کند تا سعادتمند شود نیست. پس ‍ هیچ انسانى هیچ هدف و غایتى ندارد مگر سعادت، همچنان که تمامى انواع مخلوقات به سوى سعادت خود، و آن هدفى که ایده آل آنهاست هدایت فطرى شده اند، و طورى خلق شده، و به جهازى مجهز گشته اند که با آن غایت و هدف مناسب است، همچنان که از موسى (علیه السلام) حکایت کرده که در پاسخ فرعون گفت : ( ربنا الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى ) و نیز فرموده : ( الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى ) .

بنابراین انسان نیز مانند سایر انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است که او را به سوى تکمیل نواقص، و رفع حوائجش هدایت نموده، و به آن چه که نافع براى اوست، و به آنچه که برایش ضرر دارد ملهم کرده و فرموده : ( و نف س و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها ) و او در این حال مجهز به جهاز بدنى نیز هست، که با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد، همچنان که فرموده : ( ثم السبیل یسره ) یعنى سپس وسیله و راه زندگى را برایش فراهم کرد.

پس انسان داراى فطرتى خاص به خود است، که او را به سنت خاص زندگى و راه معینى که منتهى به هدف و غایتى خاص مى شود، هدایت مى کند راهى که جز آن راه را نمى تواند پیش گیرد، ( فطره الله التى فطر الناس علیها ) و انسان که در این نشاه زندگى مى کند، نوع واحدى است که سودها و زیانهایش نسبت به بنیه و ساختمانى که از روح و بدن دارد سود و زیان مشترکى است که در افراد مختلف اختلاف پیدا نمى کند.

پس انسان از این جهت که انسان است بیش از یک سعادت و یک شقاوت ندارد، و چون چنین است لازم است که در مرحله عمل تنها یک سنت ثابت برایش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدایت فرماید.

و باید این هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد، و به همین جهت دنبال ( فطره الله التى فطر الناس علیها ) اضافه کرد که ( لا تبدیل لخلق الله ) .

و اما اینکه گفتیم نوع انسان یک سعادت و شقاوت دارد، براى این است که اگر سعادت افراد انسانها به خاطر اختلافى که با هم دارد مختلف مى شد، یک جامعه صالح و واحدى که ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشکیل نمى گشت، و همچنین اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمینهایى که در آن زندگى مى کنند، مختلف مى شد، و سنت اجتماعى که همان دین است اساسش همان چیزى باشد که منطقه اقتضاء دارد آن وقت دیگر انسانها نوع واحدى نمى شدند، بلکه به اختلاف منطقه ها مختلف مى شدند، و نیز اگر سعادت انسان به اقتضاى زمانها مختلف مى شد، یعنى اعصار و قرون یگانه اساس سنت دینى مى گشت. باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمى شدند، و انسان هر قرنى و زمانى غیر انسان زمان دیگر مى شد، و اجتماع انسانى سیر تکاملى نمى داشت، و انسانیت از نقص متوجه به سوى کمال نمى شد، چون نقص و کمالى وجود ندارد مگر اینکه یک جهت مشترک و ثابت بین همه انسانهاى گذشته و آینده باشد.

البته منظور ما از این حرف این نیست که اختلاف افراد و مکانها و زمانها هیچ تاثیرى در برقرارى سنت دینى ندارد، بلکه ما فى الجمله و تا حدى آن را قبول داریم، چیزى که هست مى خواهیم اثبات کنیم که اساس سنت دینى عبارت است از ساختمان و بنیه انسانیت، آن بنیه اى که حقیقتى است واحد و مشترک بین همه افراد و اقوام، و ثابت در همه.

مى خواهیم بگوییم براى انسانیت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش، که همان انسان است، و همین سنت است که آسیاى انسانیت بر محور آن مى گردد، و همچنین سنت هاى جزئى که به اختلاف افراد و مکانها و زمانها مختلف مى شود، پیرامون آن دور مى زند.

و این همان است که جمله ( ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون ) بدان اشاره مى کند، و ما به زودى و در بحثى جداگانه ان شاء الله این مطلب را توضیح بیشترى مى دهیم.

اقوال مختلف مفسرین درباره مفردات و مفاد آیه ( فاقم وجهک للذین حنیفا... )#

مفسرین در مفردات آیه، و معناى مجموع آن، اقوال متفرق دیگرى دارند.

اول اینکه : ( مراد از ( اقامه وجه ) محکم کارى در عمل است، چون وجه عبارت است از چیزى که متوجه آنى و آن عمل است، و اقامه اش به معناى تسدید و اتقان آن است ) .

و این حرف صحیح نیست، براى اینکه وجه عمل غرض مقصود از عمل است و آن غیر از عمل است و در آیه شریفه فرمود: ( فاقم وجهک ) ، و نفرموده ( فاقم وجه عملک ) .

دوم اینکه : ( کلمه ( فطره ) در جمله ( فطره الله ) منصوب است، زیرا کلمه ( اعنى ) در تقدیر است و کلمه فطرت به معناى ملت است، و معناى جمله این است که : استقامت در دین به خرج بده، و دین را نگهدار، یعنى ملتى را که خدا مردم را بر آن ملت آفریده ادامه بده، که در خلقت خدا تبدیلى نیست ) .

اشکال این وجه هم این است که : این حرف وقتى صحیح است که مراد از کلمه فطرت و کلمه ( فطر الناس ) دو چیز باشد، اولى به معناى ملت، و دومى به معناى خلقت باشد، و تفکیک در معناى آنها خلاف ظاهر آیه است، و اگر بگویى ممکن است دومى یعنى ( فطر الناس ) را هم به همان معناى ملت و دین بگیریم، و بگوییم معنایش ( ادان الناس ) است، یعنى مردم را وادار بر دین (توحید) کرد و در این صورت دیگر اشکال تفکیک وارد نمى شود، مى گوییم : بله، و لیکن آن وقت جمله ( لا تبدیل لخلق الله ) از ما قبل خود بریده و غیر مربوط به آن مى گردد.

علاوه بر این در این وجه خلاف ظاهر روشنى است، چون دین رابه معناى توحید گرفته، و اگر هم دین به معناى اسلام و یا مجموع دین ها باشد، و کلمه فطرت هم بر همان معناى متبادر خود باشد، که عبارت است از خلقت، آن وقت تقدیر گرفتن کلمه ( اعنى ) درست نمى شود، چون دین به این معنا غیر از فطرت به معناى خلقت است.

سوم اینکه : کلمه فطرت بدل است از کلمه ( حنیفا ) ، و فطرت به معناى ملت است، اشکال این حرف همان اشکالى است که بر وجه سابق کردیم .

چهارم این که : ( کلمه فطرت مفعول مطلق است براى فعل محذوف، و مقدر، و تقدیر کلام ( فطر الله فطره فطر الناس علیها ) است، یعنى خدا فطرتى درست کرد که انسانها را نیز بر آن فطرت مفطور کرده ) که فساد این وجه حاجت به توضیح ندارد.

پنجم اینکه : ( معناى آیه این است که : پیروى کن از دین، آنچه را که فطرت خدا بر آن دلالت دارد، و آن همان است که ابتداى خلقت، تو را بر آن دلالت مى کند ) ، زیرا خداوند طورى موجودات را آفرید و ترکیب و صورتگرى نمود، که دلالت کند بر اینکه صانعى قادر، عالم، حى، قدیم و واحد دارد، صانعى که هیچ چیز شبیه او نیست، و او نیز به هیچ چیز شبیه نیست.

اشکال این وجه این است که : مبتنى است بر اینکه کلمه ( فطرت ) به تقدیر ( اتبع - پیروى کن ) منصوب شده باشد، همچنان که ابو السعود و قبل از او ابو مسلم مفسر، این نظریه را داده اند، آن وقت مراد از پیروى فطرت، پیروى دلالت فطرت و خلقت مى شود، و مراد ( از عدم تبدیل الخلق ) تغییر نپذیرفتن خلقت، است، در دلالت کردن بر وجود صانع، و صفات کریمه او، و این وجه از نظر معنا نزدیک به همان وجهى است که ما براى آیه ذکر کردیم چون ما نیز کلمه ( فطرت ) را حمل بر وادارى نمودیم، لیکن این اشکال متوجه وجه مذکور مى شود که آیه شریفه عام است، و وجهى ندارد که به توحید اختصاص یابد.

ششم اینکه : ( کلمه ( لا ) در جمله ( لا تبدیل لخلق الله ) در عین اینکه نفى است، معناى نهى را افاده مى کند، و مى فرماید که خلقت خدا یعنى آن دینى را که مأمورید به آن متمسک شوید، تغییر ندهید، و یا اینکه خلقت خدا را با انکار دلالتش بر توحید تغییر ندهید، و از همین باب است آن تفسیرى که به ابن عباس نسبت داده اند که گفته : منظور از آیه نهى از اخته کردن انسانها است ) .

اشکال این وجه این است که : اولا هیچ دلیلى نداریم بر اینکه خلق به معناى دین است و ثانیا دلیلى نیست بر اینکه اعراض از دلالت مخلوقات، و یا انکار دلالت آن تبدیل خلق خدا باشد، و تفسیرى هم که به ابن عباس نسبت داده اند فسادش ظاهر است .

کلام فخر رازى در مراد از ( لا تبدیل لخلق الله ) و بیان اشکال آن#

هفتم کلام فخر رازى است که در تفسیر کبیر خود گفته : ( احتمال دارد منظور از ( لا تبدیل لخلق الله ) این باشد که خداوند خلایق را براى عبادت آفریده، و همه آنها بندگان اویند، و این هرگز تغییر پذیر نیست، و بندگان او چون بندگان عرفى نیستند در بندگان عرفى تبدیل هست این مولا بنده خود رابه آن دیگرى مى فروشد، و یا اصلا آزادش مى کند، دیروز فلانى مولایش بود، امروز دیگرى مولاى اوست، و یا اصلا مولا ندارد، به خلاف بندگى خدا، کسى نمى تواند از بندگى او بیرون شود.

پس این جمله مى خواهد فساد قول کسانى را که گفته اند: عبادت براى تحصیل کمال است، باطل کند، چون آنها مى گویند بنده وقتى به کمال بندگى خود رسید، دیگر تکلیفى برایش نمى ماند، همه حرام ها برایش حلال، و همه واجبات مباح مى شود، و جمله مورد بحث مى گوید: انسان به هر درجه از کمال هم برسد، باز هم بنده است.

و نیز مى خواهد گفتار مشرکین را باطل کند، که مى گفتند ناقص، صلاحیت عبادت خدا را ندارد، بلکه آدمیان بندگان کواکبند، و کواکب بندگان خدایند، و نیز مى خواهد گفتار مسیحیان را باطل کند، که گفته اند: خدا در عیسى حلول کرده و او اله شده، در جواب همه حرفها مى فرماید: ( لا تبدیل لخلق الله ) ، بلکه همه خلق، بندگان خدایند، و نمى توانند از بندگى او خارج شوند ) .

اشکالى که به گفته وى وارد است این است که : بین ملکیت و عبادت تکوینى با ملکیت و عبادت تشریعى خلط کرده، چون ملک خداى تعالى قابل انتقال و بطلان نیست، زیرا ملک تکوینى است، به این معنا که قیام وجود اشیاء به اوست، عبادتى هم که در مقابل این ملکیت قرار مى گیرد، عبادت تکوینى است، یعنى خضوع ذات هر چیزى براى اوست، و این عبادت هم مانند ملکیت قابل تبدیل و ترک نیست، همچنان که خودش فرموده : ( و ان من شى ء الا یسبح بحمده ) و آن عبادتى که قابل تبدیل است، و یا مى شود ترکش کرد، عبادت تشریعى مانند نماز و امثال آن است، که در مقابل ملک تشریعى خدا قرار مى گیرد، چون عقل همان طور که من و تو را مالک اعتبار مى کند، خدا را نیز مالک قانونى مى داند - دقت بفرمایید -.

و اگر جمله ( لا تبدیل لخلق الله ) دلالت کند بر اینکه ملک و عبادت و عبودیت تبدیل پذیر نیست، تکوینى آن را مى گوید، نه تشریعى، و آن عبادتى هم که مشرکین و متصوفه و مسیحیان تبدیل کرده اند به اینکه یکى قائل به ارتفاع تکلیف از انسان کامل شده، و دیگرى به جاى خدا، بت و کواکب و یا مسیح را مى پرستد، عبادت تشریعى است، نه تکوینى.

در این جمله بعد از آنکه در جملات قبل، خطاب متوجه شخص رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بود، خطاب را متوجه عموم کرده نظیر آیه ( یا ایها النبى اذا طلقتم النساء ) ، و آیه ( فاستقم کما امرت و من تاب معک، و لا تطغوا ) ، که اول خطاب را به رسول خود کرده، سپس متوجه عموم نموده است، و در نتیجه معناى آیه مورد بحث به مثل این بر مى گردد که بگوییم ( فاقم وجهک للدین حنیفا انت و من معک منیبین الى الله ) - رو به سوى دین کن در حالى که حنیف است، تو و هر که با تو است در حالى که به سوى خدا انابه داشته باشید ) ، و ( انابه ) به معناى بازگشت و توبه است.

( و اتقوه و اقیموا الصلوه ) - کلمه ( تقوى ) در اینجا بر حسب دلالتى که مقام دارد شامل امتثال اوامر خدا، و پرهیز از نواهى او مى شود، و از بین همه اوامر خدا فقط نماز را ذکر کرد براى اینکه اهمیت آن را برساند، چون نماز عمود دین است.

( و لا تکونوا من المشرکین ) - در اینکه چرا در بین همه محرمات تنها شرک را ذکر کرد، جوابش همان است که درباره نماز دادیم، چون شرک از همه گناهان کبیره بزرگتر است، به شهادت آیه ( ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء ) و آیاتى دیگر.

نهى از تخرب و تفرق در دین که از صفات مشرکین و ناشى از پیروى آنان از اهواء خود است#

کلمه ( من ) براى بیان است، و منظور از کسانى که دین خود را متفرق کردند، مشرکین است، در این جمله مشرکین را به خصوصى ترین صفاتى که در دین دارند معرفى نموده، و آن این است که : در دین متفرقند، و دسته دسته و حزب حزب هستند، و هر حزب به دین خود خوشحال است، و علت آن همان است که کمى قبل از این فرمود: ( بل اتبع الذین ظلموا اهواءهم فمن یهدى من اضل الله، و ما لهم من ناصرین ) و بیان داشت که مشرکین اساس دین خود را بر هوى و هوس نهاده اند، و خدا ایشان را هدایت نمى کند، و هادى دیگرى هم جز او نیست.

و معلوم است که هواى نفس همه مردم یک جور نیست، بلکه به یک حالت هم ثابت نمى ماند، بلکه به اختلاف احوال مختلف مى شود، و اگر چنین چیزى اساس دین باشد، معلوم است که دین با سیر هواها و پابپاى آن سیر مى کند، و با سقوط هواها و پستى آنها پست مى گردد، و در این اشکال هیچ فرقى بین دین حق و دین باطل نیست، چون دین حق هم وقتى اساسش هوى باشد باطل است.

از اینجا معلوم مى شود که نهى از تفرقه کلمه در دین، در حقیقت نهى از این است که هواى را به جاى عقل، اساس دین قرار دهند، و چه بسا احتمال داده شود که : ( آیه شریفه کلامى است از سر گرفته شده ) باشد ولى این احتمال با سیاق سازگار نیست.

در آیه شریفه از مشرکین به خاطر تفرقى که در کلمه و تشتتى که در دین دارند مذمت شده.

تعبیر به ( مس ) براى این است که : بر ناچیزى و مختصر بودن گرفتارى دلالت کند، و نکره آوردن ( ضر ) و ( رحمه ) نیز براى افاده اختصار و ناچیزى است، و معناى آیه این است که : چون مختصر ضررى از قبیل مرض، فقر و شدت، به انسان ها برسد، پروردگارشان را مى خوانند، در حالى که به سوى او که همان خداى سبحان است بازگشت مى کنند، و چون خداى تعالى مختصر رحمتى به ایشان بچشاند، ناگهان جمعى از این مردم به پروردگارشان که دیروز او را مى خواندند، و به ربوبیتش اعتراف مى کردند، شرک ورزیده و شریکها برایش مى تراشند.

خلاصه مى خواهد بفرماید: انسان طبیعتا کفرانگر نعمت هاست، هر چند که در هنگام گرفتارى به نعمت و ولى نعمت اقرار داشته باشد. و اگر فرموده : ( ناگهان جمعى از مردم ) براى این است که همه مردم چنین نیستند.

در این جمله مشرکین مورد نظر را تهدید مى کند و لام در ( لیکفروا ) لام امر غایب است، و جمله ( فتمتعوا ) متفرع بر ما قبل خودش است، و امر دیگرى است که با امر سابق روى هم تهدید را مى رساند و التفات از امر غایب به امر حاضر براى افاده فوران خشم است، از اینکه چقدر درباره خداى تعالى کوتاهى نموده، و امر او را ناچیز مى انگارند؟! و این بى اعتنایشان به جایى رسیده که در هنگام بدبختى و گرفتارى دست به دامنش مى شوند، ولى در هنگام خوشى کفران نعمتش مى کنند.

کلمه ( ام ) به اصطلاح ادبى منقطعه است، و مراد از ( نازل کردن سلطان ) اعلام و یا تعلیم است، که مجازا انزال خوانده شده، و مراد از ( سلطان ) برهان است، و منظور از ( تکلم ) دلالت است، که مجازا تکلمش خوانده، و بنابراین معناى آیه این است که : بلکه ما به ایشان برهانى را اعلام کردیم که دلالت مى کند بر شرک ایشان .

و ممکن هم هست مراد از ( سلطان ) صاحب سلطان یعنى فرشته باشد، که در این صورت دیگر مجازى در کلمه ( انزال ) و ( تکلم ) به کار نرفته، آن وقت معنا چنین مى شود: بلکه مگر ما فرشته اى بر ایشان نازل کردیم، پس او درباره شرکشان تکلم کرد.

کلمه ( اذاقه ) مانند کلمه ( مس ) ، که گذشت، کمى و ناچیزى را مى رساند، و کلمه ( قنوط ) به معناى نومیدى است.

کلمه ( اذا ) ى اولى، شرطیه، و دومى فجائیه (ناگهانى ) است، و مقابله بین ( اذا ) در چشاندن رحمت، و ( ان ) در رسانیدن سیئه، این معنا را مى رساند که رحمت قطعى و بسیار است، و مصیبت اندک و احتمالى است.

و اگر رحمت را به خدا نسبت داد، ولى رساندن سیئه را به خدا نسبت نداد، براى این است که رحمت، امر وجودى است که از ناحیه خدا افاضه مى شود، و سیئه و گرفتارى ها، امور عدمى هستند، و برگشتشان به افاضه نکردن خداست، و به همین جهت آن را تعلیل کرد به ( ما قدمت ایدیهم ) ، آنچه به دست خود از پیش فرستادند، و همین تعلیل آوردن در طرف سیئه و نیاوردن آن در طرف رحمت، اشاره است به اینکه رحمت، تفضل است.

و تعبیر در رحمت به ( فرحوا ) و در سیئه به ( اذا هم یقنطون ) ، براى اشاره و دلالت بر این است که : نومیدى امرى حادث و چیزى است که انتظارش نمى رود، چون رحمت و سیئه هر دو به دست خداست، ولى رحمت خدا واسع است، لذا تعبیر به مضارع ( یقنطون ) کرد، که حال آنان را مجسم کرده باشد، چون مضارع دلالت بر حال هم دارد.

مراد آیه شریفه و بیان عدم منافات آن با آیه (و اذا مس الانسان ضر دعا...)#

و مراد از آیه شریفه بیان این نکته است که : مردم نظرشان از ظاهر آنچه از نعمت و نقمت مى بینند فراتر نمى رود، باطن امر را نمى بینند، همین که نعمتى به دستشان مى آید، خوشحال مى شوند، بدون اینکه بیندیشند این امر به دست خود آنان نیست، و این خدا است که به مشیت خود نعمت را به ایشان رسانده، و اگر او نمى خواست نمى رسید، و همین که نعمتى را از دست مى دهند مایوس ‍ مى شوند، تو گویى خدا در این میان هیچکاره است، و از دست رفتن نعمت به اذن خدا نبوده، پس این مردم ظاهر بین و سطحى اند.

با این بیان روشن مى شود که دیگر هیچ تدافع و ناسازگارى بین این آیه و آیه سابق که مى فرمود: ( و اذا مس الانسان ضر دعوا ربهم منیبین الیه... ) ، نیست، براى اینکه مدلول آیه مورد بحث این است که : مردم ظاهر بین و سطحى نگر هستند، وقتى نعمتى به دستشان مى رسد خوشحال مى شوند، و چون از دست مى دهند نومید و مایوس، و مدلول آیه سابق این است که وقتى نعمتى بدستشان مى رسد خوشحال مى شوند، و چون از دست مى دهند خدا خدا مى کنند، در حالى که از آنچه از دست داده اند نومید، و از اسباب آن مایوسند، تنها به خدا بازگشت مى کنند، پس منافاتى بین دو آیه نیست.

و چه بسا بعضى از مفسرین از این شبهه جواب داده اند که : ( مردم مورد نظر در دو آیه مختلفند، مراد از مردم در آیه سابق غیر از مراد از مردم در آیه مورد بحث است، و به فرضى هم یکى باشند خدا خدا کردنشان در یک حال است، و نومیدى شان در حالى دیگر ) .

بعضى دیگر گفته اند: ( خدا خدا گفتن زبانى از باب عادت است، و منافات ندارد که همین شخص در دل نومید باشد ) ولى خواننده به سستى هر دو جواب واقف است.

جواب سومى که داده اند این است که : ( مراد از نومیدى ایشان این است که کار نومیدان را مى کنند، مثل اینکه به جمع ذخیره در ایام قحطى مى پردازند ) . ولى به ایشان اشکال شده که علاوه بر اینکه دلیلى بر این معنا نیست، با ( اذا ) ى فجائیه و نومیدى ناگ هانى نمى سازد.

وسعت و تنگى معیشت تابع مشیت خدا است (یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر)#

این آیه خطاى مردم را در مبادرت به خشنودى، و نومیدى بیان مى کند، و مى فرماید که : نباید در هنگام رسیدن به نعمت بى درنگ خوشحالى کرد، و در مورد از دست رفتن نعمت بى درنگ نومید شد، براى اینکه رزق در کمى و زیادى تابع مشیت خداست، بر انسان لازم است که بداند آن رحمتى که به وى رسیده و همچنین آن ناملایمى که به او رسیده هر دو با مشیت خدا قابل زوالند، پس ‍ نباید به چیزى که ایمن از فقدانش نیست خوشحال شود، و از چیزى که امید زوالش هست ناراحت و نومید گردد.

و اما اینکه فرمود: مگر نمى بینند که خدا روزى را براى هر کس بخواهد گسترش مى دهد، و مساله روزى دادن را امرى دیدنى معرفى کرد، براى این است که بفهماند این رزقى که به انسان مى رسد، و یا خود آدمى کسب مى کند، مولود دست بدست دادن هزاران هزار اسباب و شرایطى است که آدمى - که آن را از هنرمندى خود مى داند - یکى از آن هزاران هزار است، و همچنین آن سببى که انسانها دل خود را به آن خوش مى کنند، که من فلان مغازه یا فلان کارخانه و یا فلان پست را دارم، نیز یکى از آن اسباب است، و تمامى اسباب هم سبب بودنشان از خودشان نیست، همه مستند به خداى سبحان است.

پس این خدا است که یا رزق مى دهد و یا نمى دهد، و همو است که رزق را یا زیاد مى دهد و یا کم مى دهد، بر یکى وسعت داده، و بر دیگرى تنگ مى گیرد، و بقیه الفاظ آیه روشن است.

کلمه ( ذى القربى ) به معناى صاحب قرابت از ارحام است . و کلمه ( مسکین ) به معناى کسى است که از فقیر بدحال تر باشد، و ( ابن السبیل ) به معناى مسافر در راه مانده و حاجتمند است، و اینکه کلمه ( حق ) به ضمیر ( ذى القربى ) اضافه شده، دلالت دارد بر اینکه براى ذى القربى حق ثابتى است، و خطاب در آیه به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) است، پس ظاهر آیه با قراینى که در آن هست این است که مراد از ( حق ) خمس است، و وظیفه دادن آن متوجه به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و هر مسلمانى که مامور به دادن خمس است، مى باشد و منظور از کلمه ( قرابت ) به هر حال قرابت رسول خدا است، همچنان که در آیه خمس هم مراد همین است. همه اینها در صورتى است که آیه شریفه در مدینه نازل شده باشد، و اما در فرضى که مانند سایر آیات این سوره در مکه نازل شده باشد آن وقت مقصود از حق مطلق احسان خواهد بود، نه خمس.

و به خاطر اینکه آیه از نظر معنا عمومیت دارد، و مخصوص به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیست، لذا در بیان آثار نیک خمس، ویا صدقه به طور عموم فرمود: ( ذلک خیر - این بهتر است براى کسانى که رضاى خدا را مى جویند، و آنان رستگارانند ) .

مراد از ( ربا ) و ( زکات ) در آیه : ( و ما آتیتم من ربا لیربوا... )#

کلمه ( ربا ) ، به معناى نمو مال، و زیاد شدن آن است، و جمله ( لیربوا... ) اشاره به علت این نامگذارى مى کند، که چرا ربا را ربا خواندند بنابراین مراد این است که : مالى که شما به مردم داده اید تا اموالشان زیاد شود، نه براى اینکه خدا راضى شود - این قید را از ذکر اراده وجه خدا در عبارت مقابل آن مى فهمیم - آن مال نزد خدا زیاد نمى شود، و نمو نمى کند، و ثوابى از آن عایدتان نمى شود، براى اینکه قصد قربت نداشته اید.

( و ما آتیتم من زکوه تریدون وجه الله فاولئک هم المضعفون ) - مراد از ( زکات ) مطلق صدقه است، و معنایش این است که : آن مالى که براى رضاى خدا دادید، و اسراف هم نکردید، چند برابرش عایدتان مى شود، کلمه ( مضعف ) به معناى دارنده چند برابر است، و معناى کلام این مى شود که : چنین کسانى آنهایند که ( یضاعف لهم ) مالشان و یا ثوابشان چند برابر مى شود.

پس مراد از ( ربا ) و ( زکات ) به قرینه مقابله و شواهدى که همراه این دو کلمه است، رباى حلال است، و آن این است که چیزى را به کسى عطا کنى و قصد قربت نداشته باشى، و مراد از صدقه آن مالى است که براى رضاى خدا بدهى همه اینها در صورتى است که آیه شریفه در مکه نازل شده باشد، و اما اگر در مدینه نازل شده باشد، مراد از ربا همان رباى حرام، و مراد از زکات همان زکات واجب است.

و این آیات و آیات قبلش به مدنى شبیه ترند، تا به مکى، و اینکه : بعضى ادعاى روایت یا اجماع منقول در این باب کرده اند، اعتبارى به گفته شان نیست.

بحث روایتی#

بحث روایتى

در کتاب عیون از عبدالله بن عباس روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) در بین ما به خطبه ایستاد، و در آخر فرمود: ماییم کلمه تقوى و سبیل هدى و مثل اعلى و حجه عظمى و عروه الوثقى....

روایتى درباره شأن نزول آیه : ( ضرب لکم مثلا من انفسکم... ) که در مقام نفىاعتماد به شریک داشتن خدا است#

و در تفسیر قمى در ذیل آیه ( ضرب لکم مثلا من انفسکم... ) ، گفته : سبب نزول این آیه چنین بود که قریش حج خانه خدا را به روش ابراهیم (علیه السلام) انجام مى دادند، و تلبیه آن جناب را مى گفتند، یعنى مى گفتند: ( لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک ) .

این مراسم همچنان ادامه داشت، تا آنکه وقتى ابلیس به صورت پیرمردى پیش ایشان آمد و تلبیه ایشان را تغییر داد و گفت : ( لبیک اللهم لا شریک لک الا شریکا هولک، تملکه و ما ملک - یعنى لبیک بار الها شریکى برایت نیست، مگر آن شریکى که خودت گرفته اى، و مالک او و مالک ملک اویى ) قریش از آن به بعد تلبیه خود را تغییر داده و تلبیه ابلیس را سنت خود کردند، تا آنکه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مبعوث شد، و این عمل را انکار نمود و فرمود: خدا شریک ندارد، و این تلبیه، شرک به خدا ورزیدن است.

پس این آیه نازل شد که : ( ضرب لکم مثلا من انفسکم هل لکم من ما ملکت ایمانکم من شرکاء فیما رزقناکم فیه سواء ) ، یعنى آیا راضى مى شوید شما انسانهاى مخلوق که در آنچه دارید شریک داشته باشید؟ نه، پس چطور راضى مى شوید براى من که خالق عالمم در آنچه مالکم شریک قائل شوید؟!.

و در کافى به سند خود از ابى بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل جمله : ( فاقم وجهک للدین حنیفا ) فرمود: دین حنیف، ولایت است .

روایاتى در ذیل آیه : ( فطرة الله التى فطر الناس علیها... ) و بیان مراد از ( فطرت )#

و نیز در همان کتاب به سند خود از هشام بن سالم، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت : به آن جناب عرضه داشتم معناى ( فطره الله التى فطر الناس علیها چیست ؟ فرمود دین توحید است.

مؤلف: این روایت را از حلبى و زراره نیز از آن جناب روایت کرده و صدوق هم آن را در کتاب توحید از علاء بن فضیل، و زراره، و بکیر، از آن جناب نقل کرده است .

و در روضه کافى به سند خود ازاسماعیل جعفى، از امام ابى جعفر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: شریعت نوح این بود که خدا به یکتایى پرستیده شود، و در عبادتش اخلاص داشته باشند، و شریکهایى که براى خدا قائل بودند خلع کنند، و این همان فطرتى است که خدا خلق را بر آن خلق نموده.

و در تفسیر قمى به سند خود از هیثم رمانى، از حضرت رضا (علیه السلام) از پدرش، از جدش، از پدرش محمد بن على (علیهمالسلام) روایت کرده که در ذیل آیه ( فطره الله التى فطر الناس علیها ) فرمود: آن فطرت عبارت است از لا اله الا الله محمد رسول الله على امیر المومنین ولى الله، و توحید تا اینجا است.

مولف : این معنا در بصائر الدرجات از امام صادق (علیه السلام) و در کتاب توحید از عبدالرحمان مولاى امام ابى جعفر (علیه السلام) از آن جناب روایت شده.

و معناى اینکه : فرمود فطرت عبارت است از این سه شهادت، این است که : هر انسانى مفطور است بر اعتراف به خدا، و به اینکه شریک ندارد، زیرا با وجدان خود در مى یابد که به اسبابى احتیاج دارد که آن اسباب نیز سبب مى خواهند، و این همان توحید است و نیز مفطور به اعتراف بر نبوت نیز هست، زیرا به وجدان خود احساس مى کند که ناقص است، و این نقص او را نیازمند به دینى کرده که تکمیلش کند، و این همان نبوت است، و نیز مفطور به ولایت و اعتراف به آن نیز هست، براى اینکه به وجدان خود احساس ‍ مى کند که اگر بخواهد عمل خود را بر طبق دین تنظیم کند، جز در سایه سرپرستى و ولایت خدا نمى تواند، و فاتح این ولایت در اسلام همان على بن ابى طالب (علیه السلام) است، البته معناى گفتار ما این نیست که انسانها حتى انسانهاى اولى به فطرتشان متدین به این سه شهادت بوده اند.

برگشت معناى روایت قبلى که آیه را به ولایت تفسیر مى کرد به همین معنا است، چون ولایت مستلزم توحید و نبوت هست، و معقول نیست کسى ولایت داشته باشد، و به آن معترف باشد، ولى نبوت را قبول نداشته باشد، و همچنین آن روایت دیگر که فطرت را به توحید تفسیر مى کرد، همین معنا را افاده مى کند، چون معناى توحید این است که انسان معتقد به وحدانیت خداى تعالى باشد، خدایى که مستجمع تمامى صفات کمال است، که مستلزم به معاد و نبوت و ولایت هست، پس بنابراین برگشت تفسیر آیه در روایتى به شهادتهاى سه گانه، و در روایتى دیگر به ولایت، و در روایت سوم به توحید، به یک معنا است.

و در کتاب محاسن به سند خود از زراره روایت کرده که گفت : من از امام ابى جعفر (علیه السلام) از آیه ( فطره الله التى فطر الناس ‍ علیها ) پرسیدم، فرمود: خداوند مردم را بر این معرفت که او پروردگارشان است خلق کرده، و اگر غیر از این بود از هر کس ‍ مى پرسیدى پروردگار تو کیست ؟ و کیست که تو را روزى مى دهد؟ نمى توانست پاسخى بدهد.

و در کافى به سند خود از حسین بن نعیم صحاف، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در حدیثى گفت امام فرمود: خداى عز و جل همه مردم را بر فطرتى خلق کرد که خلقتش طبق آن فطرت بوده، نه ایمان به شریعتى داشته اند، و نه کفرى و انکارى، تا آنکه خداى عز و جل رسولانى بر انگیخت، تا بندگان را به سوى ایمان به او دعوت کنند، و آن وقت بود که بعضى ایمان آورده و خدا هدایتشان کرد، و بعضى دیگر را هدایت نکرد.

مؤلف: و در این معنا روایت دیگرى در تفسیر آیه ( کان الناس امه واحده ) وارد شده، و مراد از انسان فطرى در این روایت انسان ساده اى است که بر اساس فطرت ساده اى که خدا او را بر آن فطرت آفریده بود زندگى مى کرد، آن فطرت ساده اى که به اوهام فکرى، و هواهاى نفسانى آلوده نشده بود، و معلوم است که چنین فطرت سالم و دست نخورده آن قدر استعداد پذیرایى اصول عقاید و کلیات شرایع الهى را دارد که مى توان گفت استعدادى است نزدیک به فعلیت، چون چنین انسانى هر چه مى کرد به تحریک فطرت و خصوصیت خلقتش مى کرد.

ولى با همه اینها راه یافتنش به خصوص عقاید حق، و تفاصیل شرایع الهى و جزئیات آن، منوط به هدایت خاص الهى و از طریق نبوت بود، چون عقل فطرى به آن جزئیات راه نمى یابد، در مباحث نبوت که در جلد دوم این کتاب گذشت این مطلب را به طور مفصل بحث کردیم.

و درالدر المنثور است که : ابن مردویه، از حماد بن عمرو الصفار، روایت کرده که گفت : از قتاده پرسیدم معناى ( فطره الله التى فطر الناس علیها ) چیست ؟ گفت : انس بن مالک برایم حدیث کرد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: منظور از فطرتى که خدا مردم را بر آن فطرت آفریده دین خدا است.

چند روایت حاکى از اینکه کل مولود یولد على الفطرة...#

و نیز در همان کتاب آمده که بخارى، مسلم، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردویه، از ابى هریره روایت کرده اند که گفت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هیچ مولودى به دنیا نمى آید مگر بر فطرت، و این پدر و مادر کودک هستند که او را یهودى و نصرانى و مجوسى مى کنند، همچنان که نتاج و بچه هر حیوانى کامل است، آیا هیچ در آنها نقص مى بینید؟ سپس ابو هریره گفت : اگر خواستید در این باره بخوانید: ( فطره الله التى فطر الناس علیها... ) .

مؤلف: این روایت را از مالک و ابى داوود، و ابن مردو یه، از ابى هریره از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آورده، اما با این عبارت که : هر مولودى بر فطرت متولد مى شود، بعد پدر و مادرش او را یهودى یا نصرانى مى کند، همچنان که شتر بهیمه اى تمام عیار نتاج مى دهد، هیچ دیده اى که ناقص نتاج دهد؟.

این روایت را کافى نیز به سند خود از زراره از ابى جعفر (علیه السلام) در ضمن حدیثى نقل کرده که فرمود: رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر مولودى بر فطرت متولد مى شود، یعنى بر این معرفت که آفریدگارش خدا است....

و در توحید به سند خود از عمر روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: کودک را به خاطر اینکه مى گرید مزنید زیرا گریه طفل تا چهار ماه گواهى شهادت به لا اله الا الله است، و تا چهار ماه دیگر صلوات بر پیغمبر است، و تا چهار ماه دیگر دعا به جان پدر و مادر است.

مؤلف: این حدیث مضمون لطیفى دارد، و معنایش این است که طفل تا چهار ماه احدى را نمى شناسد، تنها و تنها حاجتش را احساس مى کند، و با گریه رفع آن حاجت را مى خواهد، و معلوم است که برآورنده حاجتش خدا است، پس او به درگاه خالقش ‍ تضرع مى کند، و به وحدانیت او شهادت مى دهد.

و در چهار ماه دوم پدر و مادرش را مى شناسد، و مى فهمد که ایندو واسطه میان او و رافع حاجاتش هستند، البته تنها این مقدار را درک مى کند که واسطه اند، نه اینکه شخص آن دو را بشناسد، تکرار مى کنم که در چهار ماهه دوم این قدر مى فهمد که بین او و خدا که رافع حاجاتش مى باشد واسطه اى هست، ولى نمى داند که آن واسطه که رحمت و فیض را مى گیرد و به خلق مى رساند پیغمبر است، پس ‍ گریه اش در چهار ماهه دوم در حقیقت درخواست رحمت است از پروردگارش براى پیغمبر، تا بوسیله پیغمبر به او نیز برسد.

و در چهار ماهه سوم پدر و مادر را بشخصه و با خصوصیاتى که دارند مى شناسد، و از دیگران تمیز مى دهد، پس گریه اش دعا است به جان آندو، مى خواهد رحمت خدا از مسیر آندو به وى برسد، پس حدیث شریف لطیف ترین اشارتها را در کیفیت جریان فیض از مجراى واسطه ها بیان مى کند - دقت بفرمایید -.

فدک حق مسلم حضرت زهرا (س) بوده است#

و در مجمع البیان در ذیل آیه ( و آت ذاالقربى حقه ) مى گوید : ابو سعید خدرى، و غیر او روایت کرده اند که وقتى این آیه به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل گردید فدک را به فاطمه داد، و تسلیمش هم کرد، و این معنا از امام ابى جعفر و امام صادق (علیه السلام) روایت شده.

و در کافى به سند خود از ابراهیم یمانى از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: ربا دو جور است، یکى ربایى که مى توان خورد، و دیگر آنکه نمى توان خورد، اما آن ربایى که جایز و حلال است، هدیه اى است که به کسى مى دهى و از دادنت ثواب مى خواهى، چون ثواب آن چند برابر خود آن است، این آن ربایى است که مى توان خورد، و خداى تعالى در باره اش فرموده : ( و ما آتیتم من ربا لیربوا فى اموال الناس فلا یربوا عندالله ) .

و اما آن ربایى که خوردنى نیست، آن همان ربایى است که خدا از آن نهى کرده و وعده آتش در برابرش داده.

مؤلف: این روایت را در تهذیب هم از ابراهیم بن عمر، از آن جناب، و نیز در تفسیر قمى از حفص بن غیاث، از آن جناب و در مجمع البیان بدون ذکر سند از امام باقر (علیه السلام) آورده اند.

و در مجمع البیان در ذیل آیه ( فاولئک هم المضعفون ) گفته امیرالمومنین (علیه السلام) فرموده : خداى تعالى نماز را واجب کرد تا خلق از تکبر منزه شوند، و زکات را واجب کرد تا سبب زیادى رزقشان گردد، و روزه را واجب کرد تا خلقشان را بیازماید و خالص ‍ کند، و صله رحم را واجب کرد تا جمعیت زیاد شود.

و در کتاب فقیه خطبه اى از فاطمه زهراء (علیهالسلام) نقل کرده که در آن فرمود: خداوند ایمان را واجب کرد تا دلها از شرک پاک گردد، و نماز را واجب کرد، تا مردم را از مرض تکبر پاک کند، و زکات را واجب کرد تا رزقشان زیاد شود.

گفتارى در معناى فطرى بودن دین در چندفصل#

1 - هدایت عامه موجودات بسوى غایت تکوینى خود#

اگر انواع موجودات، از جاندار و بى جان، شعوردار و بى شعور را مورد تامل قرار دهیم که به تدریج و یکى پس از دیگرى موجود مى شوند، و تکامل مى کنند، یعنى از خاک خشک و بى جان به سوى حیات حرکت نموده، و به صورت انواع نباتات در مى آیند، و از نبات به سوى حیات داراى شعور حرکت نموده، به صورت انواع حیوانات در مى آیند، و از آن مرحله نیز گذشته و به صورت موجودى عاقل در مى آید، خواهیم دید که هر نوعى از آنها در وجود خود سیرى تکوینى، و معین دارد و داراى مراحل مختلفى است، بعضى از مراحل قبل از بعض مراحل دیگر، و بعضى بعد از بعضى دیگر است، بطورى که نوع به هر یک از آن مراحل مى رسد بعد از آن که از مرحله قبلى گذشته باشد، و به مرحله بعدى هم نرسیده باشد، و این نوع همچنان با طى منازل استکمال مى کند تا به آخرین مرحله که نهایت درجه کمال اوست برسد.

از سوى دیگر این مراتبى که در طى حرکت نوع مشاهده مى کنیم، هر یک از آنها ملازم مقامى است که خاص به خود او است، نه از آن جلو مى افتد، و نه عقب مى ماند، و این ملازمت از ابتداى حرکت نوع در سیر وجودى اش تا آخرین نقطه کمالش هست، از اینجا مى فهمیم که پس بین همه این مراحل یک رابطه تکوینى وجود دارد، که چون بند تسبیح مراحل را به یکدیگر وصل کرده، به طورى که نه یک مرحله آن از سلسله مراحل حذف مى شود، و نه جاى خود را به مرحله اى دیگر مى دهد، از اینجا نتیجه مى گیریم که پس ‍ براى این نوع موجود، غایتى تکوینى است، که از همان آغاز وجودش متوجه آن غایت و به سوى آن در حرکت است، و از پاى نمى ایستد تا به آن غایت برسد.

مثلا یک دانه گردو را اگر در نظر بگیریم مى بینیم که اگر در زیر زمین قرار گیرد - البته نه هر قرارى، بلکه قرارى که واجد شرایط نمو باشد، یعنى رطوبت به مقدار لازم، و حرارت و سایر شرایط را به مقدار لازم داشته باشد - مغز آن شروع مى کند به نمو، و چاق شدن، تا آنجا که پوست را میشکند، و از لاى پوست بیرون مى شود، و هر روز بر ابعاد حجمش افزوده مى شود، و همچنان زیادتر مى گردد تا سر از خاک در آورد، بیرون خاک نیز بلندتر، و ضخیم تر مى شود تا به صورت درختى نیرومند و سبز و باردار در آید.

پس یک دانه گردو در این سیر تکاملى، حالش تغییر نمى کند، و از ابتداى وجودش غایت تکوینى دارد، که خود را به آن غایت تکوینى برساند، غایتى که گفتیم عبارت است از درختى کامل و بارور.

همچنین اگر یک نوع از انواع حیوانات را، مثلا گوسفند را در نظر بگیریم، مى بینیم که آن نیز بدون شک از همان ابتداء که تکون پیدا مى کند، و در شکم مادر به صورت جنینى در مى آید، متوجه به سوى غایت نوعیه اش مى باشد، و آن غایت عبارت است از گوسفندى کامل آن گوسفندى که خواص و آثار گوسفندى دارد این حیوان نیز از راهى که تکوین پیش پایش قرار داده براهى دیگر منحرف نمى گردد، و غایت خود را فراموش نمى کند، و هرگز دیده نشده که روزى از روزها گوسفند به سوى غیر غایت خود سیر کند، مثلا راه فیل را پیش بگیرد، و یا بخواهد درخت گردو شود.

پس معلوم مى شود هر نوع از انواع موجودات مسیر خاصى در طریق استکمال وجود، دارند، و آن مسیر هم داراى مراتب خاصى است، که هر یک مترتب بر دیگرى است تا منتهى شود به عالى ترین مرتبه، که همان غایت و هدف نهایى نوع است، و نوع با طلب تکوینى - نه ارادى -، و با حرکت تکوینى - نه ارادى -، در طلب رسیدن به آن است، و از همان ابتداء که داشت تکون مى یافت مجهز، به وسائل رسیدن به آن غایت، است.

و این توجه تکوینى از آنجا که مستند به خداى تعالى است، نامش را هدایت عام الهى مى گذاریم، و - همان طور که متذکر شدیم - این هدایت تکوینى در هدایت هیچ نوعى از مسیر تکوینى آن خطا نمى رود، بلکه با است کمال تدریجى و به کار بستن قوا و ادواتى، که مجهز به آنها است، براى آسانى مسیر، آن را به غایت نهایى سوق مى دهد. همچنان که فرموده : ( ربنا الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى ) و نیز فرموده : ( الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى، و الذى اخرج المرعى فجعله غثاء احوى ) .

2 - زندگى اجتماعى و نیاز به قانون ویژگى انسان است#

در این میان نوع انسان نیز همین وضع را دارد، و از آن حکم کلى مستثنى نیست، به این معنا که او نیز مشمول هدایت عامه است، چون مى دانیم از آن روزى که نطفه اش شروع به تکون مى کند، به سوى یک انسان تمام عیار متوجه است، انسانى که آثار انسانیت و خواص ‍ آن را دارد، و تا رسیدن به این هدف نهایى مرحله هایى را طى مى کند، علقه مضغه، و مضغه عظام، و سپس جنین مى شود، طفل مى گردد، مراهق مى شود، جوان و کامل مرد، و پیر مى گردد.

چیزى که هست یک تفاوت بین انسان با سایر انواع حیوانات و نباتات و غیر آن هست، و آن این است که : هر چند بعضى حیوانات نیز اجتماعى زندگى مى کنند، لیکن در قبال مدنیت بشر چیزى نیست، آرى انسان به خاطر احتیاجات تکوینى بیشترى که دارد، و نواقص ‍ بیشترى که در وجود او هست، نمى تواند همه نواقص خود را خودش به تنهایى تکمیل کند، و همه حوایج وجودى اش را خودش ‍ برآورد، به این معنا که یک فرد از انسان زندگى انسانى اش تمام نمى شود، در حالى که خودش باشد و خودش، بلکه محتاج است به اینکه نخست یک اجتماع کوچک خانواده اى تشکیل شود، و سپس یک اجتماع بزرگ شهرى به وجود آید، و از مسیر ازدواج و تعاون و همکارى، با دیگران جمع شود، و همه با هم و با همه قواشان که بدان مجهزند در رفع حوائج همه بکوشند، و سپس حاصل زحمات را بین همه تقسیم کنند، و هر کس به قدر شأنى که در اجتماع دارد سهم خود را از آن بگیرد.

خواننده عزیز در مباحث سابق این کتاب خوانده که گفتیم : مساله مدنیت و اجتماعى زندگى کردن طبیعى انسان نیست، و چنین نیست که از ناحیه طبیعت تحریک بر این معنا شود، بلکه او طبیعت دیگرى دارد که نتیجه آن به وجود آمدن قهرى مدنیت است، و آن این است که : انسان طبعا مى خواهد دیگران را به نفع خود استخدام کند، حال هر کس و هر چه مى خواهد باشد، حتى یک آهن پاره را ببیند بر مى دارد و مى گوید روزى بدرد مى خورد، تا چه رسد به گیاهان و حیوانات، و معلوم است چنین کسى به استخدام افرادى دیگر از نوع خود جرى تر است، چون زبان آنها را مى داند، لیکن همین که تصمیم مى گیرد آنها را استخدام کند، متوجه مى شود که آنها هم عینا مثل خود اویند، و بلکه از او جرى ترند، مى خواهند خود او را زیر بار بکشند، خلاصه امیالى که او دارد، آنها نیز دارند، لذا ناگزیر مى شود با آنها از در مسالمت در آید، و حقوقى مساوى حق خود، براى آنها قائل شود.

و نتیجه و سرانجام این برخورد و تضاد بین منافع، این است که بعضى با بعضى دیگر در عمل تعاونى شرکت جویند، و حاصل و دسترنج حاصل از همه کارها بین آنان تقسیم شود، و به هر یک آن مقدار که استحقاق دارد بدهند.

به هر حال پس جامعه انسانى هرگز نمى تواند اجتماعى زندگى کند، و داراى اجتماعى آباد شود، مگر وقتى که داراى اصولى علمى، و قوانینى اجتماعى باشد، و آن قوانین را همه محترم بشمارند، و نگهبانى بر آن بگمارند، تا آن قوانین را حفظ کند، و نگذارد از بین برود، و آن را از ضایع و تعطیل شدن جلوگیرى کند، بلکه در جامعه جارى اش سازد، در این هنگام است که زندگى اجتماعى افراد رضایت بخش و قرین سعادت مى شود.

و اما اینکه گفتیم اصولى علمى داشته باشد، این اصول عبارت است از اینکه اجمالا حقیقت زندگى دنیا را بفهمند، و آغاز و سرانجام انسان را در نظر بگیرند، چون اختلاف مذاهب مختلف در همین سه مساله باعث مى شود که سنن آن اجتماع نیز مختلف شود، واضح تر بگویم، طرز تفکر افراد اجتماع درباره حقیقت زندگى دنیا، و نیز طرز تفکرشان در آغاز و سرانجام جهان، هر قسم باشد سنت هایى که در آن اجتماع وضع مى شود همان طور خواهد بود.

مردمى که طرز تفکرشان درباره حقیقت زندگى انسان در دنیا این باشد که صرفا موجودى هستید مادى، و به جز زندگى دنیاى زودگذر که با مرگ خاتمه مى یابد زندگى دیگرى ندارند، و نیز طرز تفکرشان درباره آغاز و سرانجام جهان این باشد که در دار هستى جز اسباب مادى که یکى پس از دیگرى موجود مى شود، و سپس تباه مى گردد، چیز دیگرى نیست، چنین مردمى وقتى مى خواهند براى اجتماع خود سنت هایى مقرر سازند، طورى آن را مقرر مى کنند که تنها لذائذ و کمالات محسوس و مادیشان را تامین کند، و ماوراى آن سعادتى نخواهد بود.

و اما مردمى که معتقدند که در پس این عالم ماده صانعى غیر مادى هست که عالم، صنع او و مخلوق اوست، مانند بت پرستان، وقتى بخواهند سنت ها و قوانینى براى اجتماع خود مقرر کنند، رعایت رضاى بت هایشان را هم مى کنند، چون معتقدند سعادت زندگیشان در دنیاى مادى همه به دست خودشان نیست، بلکه به دست بت هاست.

و مردمى که معتقدند که عالم، صنع خدا است، و خدا این جهان را آفریده، تا راه و وسیله براى جهان دیگر باشد، و خلاصه علاوه بر اعتقاد به مبدا که در بت پرستان نیز بود، معتقد به معاد هم هستند، وقتى مى خواهند براى زندگى دنیایى خود اساسى بریزند، طورى مى ریزند که هم در دنیا سعادتمند باشند، و هم در آخرت که حیاتى است ابدى، و آغازش ازهمان روزى است که حیات دنیا با مرگ خاتمه مى یابد.

بنابراین صورت و شکل زندگى با اختلاف در اصول اعتقادى و طرز تفکر در حقیقت عالم و حقیقت انسانى که جزئى از آن است مختلف مى شود.

و اما اینکه گفتیم بشر اجتماعى و مدنى هرگز نمى تواند اجتماعى زندگى کند، مگر وقتى که قوانینى داشته باشد، دلیلش این است که با نبودن قانون و سنت هایى که مورد احترام همه، و حداقل، اکثریت باشد، جمع مردم متفرق، و جامعه شان منحل مى شود.

و این سنت ها و قوانین قضایائى است کلى و عملى به شکل ( نباید چنین کرد ) ، ( فلان چیز حرام ) ، و ( فلان چیز جایز است ) ، و این قوانین هر چه باشد، اگر احترام دارد و معتبر است، به خاطر مصلحت هایى است که براى اجتماع درپى دارد، و جامعه را صالح مى سازد، پس در این قوانین مصالح و مفاسد اعمال، درنظر گرفته مى شود.

3- دین (مجموعه سنن قوانین ) باید در جهت برآوردن حوائج حقیقى انسان و مطابق بافطرت و تکوین تشریع شده باشد#

تا اینجا معلوم شد که انسان وقتى به آن کمال و سعادت که برایش مقدر شده مى رسد، که اجتماعى صالح منعقد سازد، اجتماعى که در آن سنت ها و قوانین صالح حکومت کند، قوانینى که ضامن رسیدن انسان به سعادتش باشد، و این سعادت امر و یا امورى است کمالى، و تکوینى، که به انسان ناقص که او نیز موجودى است تکوینى ضمیمه مى شود، و او را انسانى کامل در نوع خود، و تام در وجودش ‍ مى سازد.

پس این سنن و قوانین - که گفتیم قضایایى عملى و اعتبارى است - واسطه اى است بین نقص انسان و کمال او، و راه عبورى است بین دو منزلگاه او، و همان طور که گفتیم تابع مصالح اوست، که عبارت است از کمال و یا کمالات او، و این کمالات مانند آن واسطه اعتبارى و خیالى نیست، بلکه امورى است حقیقى، و واقعى، و سازگار با نواقصى که هر یک مصداق یکى از حوائج حقیقى انسان است.

پس حوائج حقیقى و واقعى انسان این قضایا و ( بکن و نکن ها ) ى عملى را وضع کرده، و معتبر شمرده است، و مراد از حوائج، آن چیزهایى است که نفس انسان آنها را با امیال و تصمیم هایش مى طلبد، و عقل هم که یگانه نیروى تمیز بین خیر و نافع و ما بین شر و مضر است، آنها را تصدیق مى کند، و معین مى کند که فلان قانون حاجتى از حوائج واقعى انسان را بر میاورد، و یا رفع احتیاج نمى کند، نه هواهاى نفسانى، هواى نفس نمى تواند کمالات انسانى و حوائج واقعى او را تشخیص دهد، او تنها مى تواند لذائذ مادى و حیوانى انسان را تشخیص دهد.

بنابراین، اصول و ریشه هاى این قوانین باید حوائج حقیقى انسان باشد، حوائجى که واقعا حاجت است، نه بر حسب تشخیص هواى نفس.

این هم معلوم شد که صنع و ایجاد هر نوعى از انواع موجودات را - که یکى از آنها انسان است - به قوا و ابزارى که اگر به کار رود حوائج او را بر طرف مى سازد مجهز ساخته، که اگر آن موجود فعالیت کند، و آن قوا و آن ابزار را آن طور که باید به کار بزند، به کمال خود مى رسد، از این معنا نتیجه مى گیریم که جهازهاى تکوینى انسان که بدان مجهز شده، هر یک محتاج و مقتضى یکى از آن قضایاى عملى ( بکن و نکن ) که نامش سنت و قانون است مى باشد، به طورى که اگر انسان به آن قضایا عمل کند، آن جهاز به حد رشد و کمال خود رسیده، مانند جهاز هاضمه که یکى از جهازهاى تکوینى آدمى است، این جهاز اقتضاء قوانینى مربوط به خود دارد، که اگر صاحب جهاز به آن قوانین عمل کند، جهاز مذکور به حد کمال خود که براى رسیدن به آن خلق شده است، مى رسد، و نیز جهاز تناسل اقتضاء دستوراتى دارد که اگر صاحب جهاز مزبور به آن دستورات عمل کند، جهاز تناسلى خود را به حد کمال مى رساند چون در جایى صرف کرده که براى آن خلق شده است.

پس روشن شد که به حکم عقل باید دین - که همان اصول عملى و سنن و قوانین عملى است که اگر به آن عمل شود سعادت واقعى انسان را ضمانت مى کند از احتیاجات و اقتضاآت خلقت انسان منشا گرفته باشد، و باید که تشریع دین مطابق فطرت و تکوین باشد، و این همان معنایى است که آیه شریفه ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التى فطر الناس علیها، لا تبدیل لخلق الله، ذلک الدین القیم ) آن را خاطرنشان مى سازد.

4 - اسلام ( دین فطرت ) ، ( دین خدا ) و ( سبیل الله ) است#

تا اینجا خواننده عزیز متوجه شد که معناى فطرى بودن دین چیست، اینک مى گوییم : اسلام ( دین فطرت ) خوانده شده، چون فطرت انسان اقتضاى آن را دارد، و به سوى آن راهنمایى مى کند.

و اگر این دین ( اسلام ) نامیده شده، براى این است که : در این دین، بنده تسلیم اراده خداى سبحان است و مصداق اراده او - که صفت فعل است - عبارت است از تمامى علت هاى مؤ تلفه از خلقت انسان و مقتضیات تکوینى او (اعم از فعل یا ترک ) همچنان که فرمود: ( ان الدین عندالله السلام).

و نیز ( دین خدا ) نامیده شده، چون خداى تعالى این دین را از بندگانش خواسته، یعنى خواسته است تا عمل خود را چه فعل و چه ترک با آن تطبیق دهند، و چنین اراده کرده است، - البته اراده به آن معنایى که گذشت -.

و نیز ( سبیل الله ) نامیده شده، چون اسلام تنها سبیل و راهى است که خدا از بندگانش خواسته، تا آن را بپیمایند، و سلوک کنند تا به کمال وجود و سعادت هستى خود برسند، همچنانکه فرموده : ( الذین یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا ) و اما این مساله که دین حق باید از طریق وحى و نبوت، به بشر اعلام شود، و عقل کافى نیست، بیانش در مباحث نبوت و غیر آن گذشت.