تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۳۷ عنوان
وَلَقَد ءاتَينا داوۥدَ وَسُلَيمٰنَ عِلمًا ۖ وَقالَا الحَمدُ لِلَّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلىٰ كَثيرٍ مِن عِبادِهِ المُؤمِنينَ١٥
#وَوَرِثَ سُلَيمٰنُ داوۥدَ ۖ وَقالَ يٰأَيُّهَا النّاسُ عُلِّمنا مَنطِقَ الطَّيرِ وَأوتينا مِن كُلِّ شَيءٍ ۖ إِنَّ هٰذا لَهُوَ الفَضلُ المُبينُ١٦
#وَحُشِرَ لِسُلَيمٰنَ جُنودُهُ مِنَ الجِنِّ وَالإِنسِ وَالطَّيرِ فَهُم يوزَعونَ١٧
#حَتّىٰ إِذا أَتَوا عَلىٰ وادِ النَّملِ قالَت نَملَةٌ يٰأَيُّهَا النَّملُ ادخُلوا مَسٰكِنَكُم لا يَحطِمَنَّكُم سُلَيمٰنُ وَجُنودُهُ وَهُم لا يَشعُرونَ١٨
#فَتَبَسَّمَ ضاحِكًا مِن قَولِها وَقالَ رَبِّ أَوزِعنى أَن أَشكُرَ نِعمَتَكَ الَّتى أَنعَمتَ عَلَىَّ وَعَلىٰ وٰلِدَىَّ وَأَن أَعمَلَ صٰلِحًا تَرضىٰهُ وَأَدخِلنى بِرَحمَتِكَ فى عِبادِكَ الصّٰلِحينَ١٩
#وَتَفَقَّدَ الطَّيرَ فَقالَ ما لِىَ لا أَرَى الهُدهُدَ أَم كانَ مِنَ الغائِبينَ٢٠
#لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذابًا شَديدًا أَو لَأَا۟ذبَحَنَّهُ أَو لَيَأتِيَنّى بِسُلطٰنٍ مُبينٍ٢١
#فَمَكَثَ غَيرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطتُ بِما لَم تُحِط بِهِ وَجِئتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ٢٢
#إِنّى وَجَدتُ امرَأَةً تَملِكُهُم وَأوتِيَت مِن كُلِّ شَيءٍ وَلَها عَرشٌ عَظيمٌ٢٣
#وَجَدتُها وَقَومَها يَسجُدونَ لِلشَّمسِ مِن دونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطٰنُ أَعمٰلَهُم فَصَدَّهُم عَنِ السَّبيلِ فَهُم لا يَهتَدونَ٢٤
#أَلّا يَسجُدوا لِلَّهِ الَّذى يُخرِجُ الخَبءَ فِى السَّمٰوٰتِ وَالأَرضِ وَيَعلَمُ ما تُخفونَ وَما تُعلِنونَ٢٥
#اللَّهُ لا إِلٰهَ إِلّا هُوَ رَبُّ العَرشِ العَظيمِ ۩٢٦
#۞ قالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقتَ أَم كُنتَ مِنَ الكٰذِبينَ٢٧
#اذهَب بِكِتٰبى هٰذا فَأَلقِه إِلَيهِم ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُم فَانظُر ماذا يَرجِعونَ٢٨
#قالَت يٰأَيُّهَا المَلَؤُا۟ إِنّى أُلقِىَ إِلَىَّ كِتٰبٌ كَريمٌ٢٩
#إِنَّهُ مِن سُلَيمٰنَ وَإِنَّهُ بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ٣٠
#أَلّا تَعلوا عَلَىَّ وَأتونى مُسلِمينَ٣١
#قالَت يٰأَيُّهَا المَلَؤُا۟ أَفتونى فى أَمرى ما كُنتُ قاطِعَةً أَمرًا حَتّىٰ تَشهَدونِ٣٢
#قالوا نَحنُ أُولوا قُوَّةٍ وَأُولوا بَأسٍ شَديدٍ وَالأَمرُ إِلَيكِ فَانظُرى ماذا تَأمُرينَ٣٣
#قالَت إِنَّ المُلوكَ إِذا دَخَلوا قَريَةً أَفسَدوها وَجَعَلوا أَعِزَّةَ أَهلِها أَذِلَّةً ۖ وَكَذٰلِكَ يَفعَلونَ٣٤
#وَإِنّى مُرسِلَةٌ إِلَيهِم بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرجِعُ المُرسَلونَ٣٥
#فَلَمّا جاءَ سُلَيمٰنَ قالَ أَتُمِدّونَنِ بِمالٍ فَما ءاتىٰنِۦَ اللَّهُ خَيرٌ مِمّا ءاتىٰكُم بَل أَنتُم بِهَدِيَّتِكُم تَفرَحونَ٣٦
#ارجِع إِلَيهِم فَلَنَأتِيَنَّهُم بِجُنودٍ لا قِبَلَ لَهُم بِها وَلَنُخرِجَنَّهُم مِنها أَذِلَّةً وَهُم صٰغِرونَ٣٧
#قالَ يٰأَيُّهَا المَلَؤُا۟ أَيُّكُم يَأتينى بِعَرشِها قَبلَ أَن يَأتونى مُسلِمينَ٣٨
#قالَ عِفريتٌ مِنَ الجِنِّ أَنا۠ ءاتيكَ بِهِ قَبلَ أَن تَقومَ مِن مَقامِكَ ۖ وَإِنّى عَلَيهِ لَقَوِىٌّ أَمينٌ٣٩
#قالَ الَّذى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتٰبِ أَنا۠ ءاتيكَ بِهِ قَبلَ أَن يَرتَدَّ إِلَيكَ طَرفُكَ ۚ فَلَمّا رَءاهُ مُستَقِرًّا عِندَهُ قالَ هٰذا مِن فَضلِ رَبّى لِيَبلُوَنى ءَأَشكُرُ أَم أَكفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّما يَشكُرُ لِنَفسِهِ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبّى غَنِىٌّ كَريمٌ٤٠
#قالَ نَكِّروا لَها عَرشَها نَنظُر أَتَهتَدى أَم تَكونُ مِنَ الَّذينَ لا يَهتَدونَ٤١
#فَلَمّا جاءَت قيلَ أَهٰكَذا عَرشُكِ ۖ قالَت كَأَنَّهُ هُوَ ۚ وَأوتينَا العِلمَ مِن قَبلِها وَكُنّا مُسلِمينَ٤٢
#وَصَدَّها ما كانَت تَعبُدُ مِن دونِ اللَّهِ ۖ إِنَّها كانَت مِن قَومٍ كٰفِرينَ٤٣
#قيلَ لَهَا ادخُلِى الصَّرحَ ۖ فَلَمّا رَأَتهُ حَسِبَتهُ لُجَّةً وَكَشَفَت عَن ساقَيها ۚ قالَ إِنَّهُ صَرحٌ مُمَرَّدٌ مِن قَواريرَ ۗ قالَت رَبِّ إِنّى ظَلَمتُ نَفسى وَأَسلَمتُ مَعَ سُلَيمٰنَ لِلَّهِ رَبِّ العٰلَمينَ٤٤
#ما به داوود و سلیمان دانشى دادیم و گفتند: سپاس خداى را که ما را بر بسیارى از بندگان مؤمن خویش برترى داد (15).
و سلیمان وارث داوود شد و گفت : اى مردم به ما زبان پرندگان تعلیم داده شده و همه چیزمان داده اند که این برترى آشکارى است (16).
و سپاهیان سلیمان از جن و انس و پرنده فراهم شدند و به نظم آمدند (17).
تا چون به وادى مورچه رسیدند مورچه اى گفت : اى مورچگان به لانه هاى خود بروید تا سلیمان و سپاهیان او به غفلت شما را پایمال نکنند (18).
سلیمان لبخندى زد و از گفتار او خندید و گفت : پروردگارا! مرا وادار کن تا نعمتى را که به من و پدر و مادرم مرحمت فرموده اى سپاس دارم و عملى شایسته کنم که آن را پسند کنى و مرا به رحمت خویش در صف بندگان شایسته ات در آور (19).
و جویاى مرغان شد و گفت : چرا هدهد را نمى بینم مگر او غایب است (20 ).
وى را عذاب مى کنم عذابى سخت و یا سرش را مى برم مگر آنکه عذرى روشن بیاورد (21).
کمى بعد شانه بسر و هدد آمد و گفت : چیزى دیده ام که تو ندیده اى و براى تو از سبا خبر درست آورده ام (22).
زنى دیدم که بر آنان سلطنت مى کند و همه چیز دارد و او را تختى بزرگ است (23).
وى را دیدم که با قومش به جاى خدا آفتاب را سجده مى کردند و شیطان اعمالشان را بر ایشان زینت داده و از راه منحرفشان کرده و هدایت نیافته اند (24).
تا خدایى را سجده کنند که در آسمانها و زمین هر نهانى را آشکار مى کند و آنچه را نهان کنند و یا عیان سازند مى داند (25).
خداى یکتا که خدایى جز او نیست و پروردگار عرش بزرگ است (26).
سلیمان گفت : خواهیم دید آیا راست مى گویى یا از دروغگویانى (27).
این نامه مرا ببر و نزد ایشان بیفکن، سپس برگرد ببین چه مى ویند (28).
(ملکه سبا) گفت : اى بزرگان مملکت نامهاى گرامى نزدم افکندهاند (29).
از جانب سلیمان است و به نام خداى رحمان و رحیم است (30).
که بر من تفوق مجویید و مطیعانه پیش من آیید (31).
گفت : اى بزرگان مرا در کارم نظر دهید که من بدون حضور شما هیچ کارى را انجام نداده ام (32).
گفتند: ما نیرومند و جنگ آورانى سختکوش هستیم ولى کار به اراده تو بستگى دارد ببین چه فرمان مى دهى تا اطاعت کنیم (33).
گفت : پادشاهان وقتى به شهر و کشورى وارد شوند تباهش کنند و عزیزانش را ذلیل سازند کارشان همواره چنین بوده (34).
من هدیه اى به سوى آنها مى فرستم ببینم فرستادگان چه خبر مى آورند (35).
و چون (فرستادگان ملکه سبا) نزد سلیمان آمدند سلیمان گفت : آیا مرا به مال مدد مى دهید؟ آنچه خدا به من داده بهتر از این است که به شما داده است، شمایید که این هدیه در نظرتان ارج دارد و از آن خوشحالید (36).
نزد ایشان بازگرد که سپاهى به سوى شما آریم که تحمل آن نیارید و از آنجا به ذلت و در عین حقارت بیرونتان مى کنیم (37).
گفت : اى بزرگان کدامتان پیش از آنکه ملکه سبا نزد من آید تخت وى را برایم مى آورد (38).
عفریتى از جن گفت : پیش از آن که از مجلس خود برخیزى تخت را نزدت مى آورم که براى این کار توانا و امینم (39).
و آن کسى که از کتاب اطلاعى داشت گفت : من آن را قبل از آنکه نگاهت برگردد (در یک چشم بهم زدن ) نزدت مى آورم و چون تخت را نزد خویش پا بر جا دید گفت : این از کرم پروردگار من است تا بیازمایدم که آیا سپاس مى دارم یا کفران مى کنم، هر که سپاس دارد براى خویش مى دارد و هر که کفران کند پروردگارم بى نیاز و کریم است (40).
(سلیمان ) گفت : تختش را براى او وارونه کنید ببینم آیا آن را مى شناسد یا نه (41).
و چون بیامد بدو گفتند: آیا تخت تو چنین است ؟ گفت : گویى همین است از این پیش ما از این سلطنت خبر داشتیم و تسلیم هم بودیم (42).
و خدایش از آنچه که به جاى او مى پرستید بازداشت که وى از گروه کافران بود (43).
بدو گفتند: به حیاط قصر داخل شو، و چون آن را بدید پنداشت آبى عمیق است و ساقهاى خویش را عریان کرد، سلیمان گفت : این (آب نیست بلکه ) قصرى است از بلور صاف (ملکه سبا) گفت : من به خویش ستم کرده ام، اینک با سلیمان، مطیع پروردگار جهانیان میشوم (44).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱۵ تا ۴۴ است.
بیان آیات#
بیان آیات
این آیات پاره اى از داستانهاى داوود و سلیمان (علیه السلام) را بیان مى نماید و عجایبى از اخبار سلیمان و سلطنتى که خدا به وى داده بود نیز ذکر مى کند.
اینکه علم را نکره آورد، و فرمود: ( به داوود و سلیمان علمى دادیم ) اشاره است به عظمت و اهمیت امر آن، و در جاء دیگر قرآن علم داوود را از علم سلیمان جدا ذکر کرده، درباره علم داوود فرموده : ( و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب ) و از آیاتى که به علم سلیمان اشاره کرده آیه ( ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما ) که ذیل آیه، شامل علم و حکمت هر دو مى شود.
( و قالا الحمد لله الذى فضلنا على کثیر من عباده المؤمنین ) - مراد از این ( برترى دادن ) ، یا برترى به علم است، که چه بسا سیاق آیه نیز آن را تأیید مى کند و یا برترى به همه مواهبى است که خداى تعالى به آن جناب اختصاص داده، مانند: تسخیر کوهها و مرغان و نرم شدن آهن براى داوود و ملکى که خدا به او ارزانى داشت و تسخیر جن و حیوانات وحشى و مرغان و همچنین تسخیر باد براى سلیمان و دانستن زبان حیوانات و سلطنت کذایى سلیمان و این احتمال دوم، یعنى، برترى آن دو بزرگوار بر سایر مردم از جهت همه مواهبى که خدا به آن دو ارزانى داشته از اطلاق کلمه ( فضلنا ) استفاده مى شود.
و این آیه شریفه یعنى آیه ( و قالا الحمد لله... ) به هر تقدیر، - چه به احتمال اول و چه به احتمال دوم - به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضیل الهى است. پس در نتیجه، این اعتراف و اعترافهایى که بعدا از سلیمان نقل مى شود مثل شاهدى است که مدعاى صدر سوره را که به مؤمنین بشارت مى داد به زودى پاداشى به آنان مى دهد که مایه روشنى دل و دیده شان باشد اثبات مى کند.
نبوت و علم انبیاء علیه السّلام اکتسابى نیست و از دیگران به ارث نمى برند#
یعنى سلیمان مال و ملک را از داوود ارث برد. و اینکه بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از این ارث، ارث بردن نبوت و علم است، صحیح نیست، براى اینکه نبوت ارثى نیست، چون قابل انتقال نیست، و اما علم، هر چند با نوعى عنایت و مجاز مى توان گفت که قابل انتقال است - نه حقیقتا - براى اینکه استاد، علم را از خود به شاگرد انتقال نمى دهد، و گرنه باید دیگر خودش علم نداشته باشد لیکن این انتقال مجازى هم، در علم فکرى است، که با درس خواندن به دست مى آید و علمى که انبیاء اختصاص به آن داده شده اند، از مقوله درس خواندن نیست، بلکه کرامتى است از خدا به ایشان، که دست فکر و ممارست بدان نمى رسد، ممکن است با همان عنایت و مجازگویى بگوییم فلان مرد عادى علم را از پیغمبرى ارث برده، یعنى آن پیغمبر وى را تعلیم داده، ولى نمى شود گفت : فلان پیغمبر علم خود را از پیغمبر دیگر یا از غیر پیغمبر ارث برده است.
( و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر ) - از ظاهر سیاق بر مى آید که سلیمان (علیه السلام) مى خواهد در این جمله از خودش و پدرش، که خود او نیز از آن جناب است به داشتن برتریهایى که گذشت مباهات کند و این در حقیقت از باب تحدیث به نعمت است، که خداى تعالى در سوره ضحى رسول گرامى اسلام را بدان مأمور مى فرماید: ( و اما بنعمة ربک فحدث ) .
و اما اینکه بعضى از مفسرین اصرار کرده اند بر اینکه ضمیر در کلمه ( علمنا ) و ( اوتینا ) تنها به سلیمان بر مى گردد، نه به او و پدرش و اینکه اگر گفته : ما را چنین و چنان کرده اند و نگفته مرا، از این باب است که عادت پادشاهان و بزرگان بر این بوده که در گفتگوها از خود به ( ما ) یعنى من و لشکر و خدمتکاران و وزرایم تعبیر مى کنند، تا سیاست ملکدارى رعایت شده باشد، سخنى است که آنطور که شاید و باید سیاق با آن نمى سازد. و مراد از کلمه ( ناس ) همان معناى ظاهرى آن، یعنى عموم افراد جامعه است، بدون تمیز یکى از دیگرى و اینکه بعضى گفته اند: مراد از آن عظماى اهل مملکت، یا علماى ایشان است، صحیح نیست.
مقصود از ( منطق الطیر ) در سخن سلیمان علیه السّلام ( علمنا منطق الطیر... )#
و کلمه منطق و نیز کلمه نطق هر دو به معناى صوت یا صوتهاى متعارفى است که از حروفى تشکیل یافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنیهایى که منظور نظر ناطق است دلالت مى کند و در اصطلاح، این صوتها را کلام مى ویند و بنا بر آنچه راغب گفته : این دو کلمه جز بر سخنان انسان اطلاق نمى شود، - مثلا به صداى گوسفند و یا گنجشک نطق یا منطق گفته نمى شود - ولى در قرآن کریم در معنایى وسیعتر استعمال شده و آن عبارت است از دلالت هر چیزى بر مقصودش، مثلا در قرآن کریم دلالت پوست بدن را نطق خوانده فرموده است : ( و قالوا لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا اللّه الذى انطق کل شى ء ) .
و این استعمال قرآن یا از باب تحلیل معناست، که قرآن کریم در بیشتر معانى و مفاهیمى که تنها در جسمانیات استعمال مى شود بکار برده و آن را در غیر جسمانیات نیز به کار مى برد، مثل دیدن و نظر کردن و شنیدن و لوح و قلم و عرش و کرسى و غیر آن که از نظر لغت موارد استعمالشان تنها جسمانیات است، ولى قرآن با تحلیل معانى آنها، در غیر جسمانیات هم به کار مى برد و یا این است که اصولا اینگونه واژهها براى معنایى اعم از جسمانیات درست و وضع شده، و اختصاص آن (منطق ) به انسان از باب انصراف و کثرت استعمال است (مثلا کرسى را بیشتر در یک تخت داراى پایه بکار بردهایم، خیال مى کنیم که معناى آن تنها تخت این چنینى است ).
به هر حال - چه آن باشد و چه این - منطق طیر عبارت است از هر طریقى که مرغها به آن طریق مقاصد خود را با هم مبادله مى کنند و تا آنجا که از تدبر در احوال حیوانات به دست آمده، معلوم شده است که هر صنفى از اصناف حیوانات و یا لااقل هر نوعى، صوتهایى ساده، - و بدون ترکیب - دارند، که در موارد خاصى که به هم بر مى خورند و یا با هم هستند به کار مى برند. مثلا هنگامى که غریزه جنسیشان به هیجان آمده یک جور، و هنگامى که مى خواهند بر یکدیگر غلبه کنند جورى دیگر، و هنگام ترس طورى، و هنگام التماس و استغاثه به دیگران طورى دیگر، البته این صداهاى مختلف در مواقع مختلف مختص به مرغان نیست، بلکه سایر حیوانات نیز دارند.
بیان اینکه مراد از منطق طیر در قرآن معناى ظاهرى آن نیست#
ولى آنچه مسلم است، مقصود از منطق طیر در آیه شریفه این معناى ظاهرى نیست، بلکه معنایى است دقیقتر و وسیعتر از آن، به چند دلیل :
اول اینکه : سیاق آیه گواهى مى دهد بر اینکه سلیمان (علیه السلام) از نعمتى حدیث مى کند که اختصاصى خودش بوده و در وسع عامه مردم نبوده، که به آن دست یابند و او که بدان دست یافته به عنایت خاص الهى بوده است. و این معناى ظاهرى که براى منطق طیر کردیم چیزى نیست که غیر از سلیمان کسى بدان دست نیابد، بلکه هر کسى مى تواند در زندگى حیوانات دقت نموده زبان آنها را بفهمد، ( که مثلا چه صدایى علامت خشم، و چه صدایى علامت رضا است، چه صدایى علامت گرسنگى و چه صدایى علامت تشنگى و امثال آن است.
دلیل دوم اینکه : محاوره اى که خداى تعالى در آیات بعدى از سلیمان و هدهد حکایت فرموده، متضمن معارف عالیه اى است که در وسع صداهاى هدهد نیست، چون صداهایى که این حیوان در احوال مختلف از خود سر مى دهد انگشت شمار است و این چند صدا کجا مى تواند کسى را از راه ترکیب آنها با هم به این معارف دلالت کند؟ آرى در کلام این حیوان ذکر خداى سبحان و وحدانیت او و قدرت و علم و ربوبیتش و عرش عظیم او و نیز ذکر شیطان و جلوه گریهایش در اعمال زشت و همچنین ذکرى از هدایت و ضلالت و مطالبى دیگر آمده و از معارف بشرى نیز مطالب بسیارى چون پادشاه سبا و تخت او و اینکه آن پادشاه زن بود و قوم او که براى آفتاب سجده مى کردند، آمده و سلیمان (علیه السلام) مطالبى به هدهد فرموده، از جمله اینکه به او دستور داده به سبا برود و نامه او را ببرد و در آنجا نزد ایشان بیندازد و بعد بنشیند و ببیند چه مى ویند و چه مى کنند و بر هیچ دانشمندى که در معانى تعمق دارد پوشیده نیست که آگاهى به این همه مطالب عمیق و معارف بسیارى که هر یک داراى اصول ریشه دار علمى است، منوط به داشتن هزاران هزار معلومات دیگر است، که چند صداى ساده هدهد نمى تواند آن معانى را برساند.
علاوه بر این، هیچ دلیلى نداریم بر اینکه هر صدایى که حیوان در نطق مخصوص به خودش یا در صداهاى مخصوصش، از خود سر مى دهد حس ما مى تواند آن را درک کرده و تمیزش دهد، به شهادت اینکه یکى از نطقها که سلیمان (علیه السلام) آن را مى شناخت سخنانى است که قرآن در آیات بعد، از مورچه بزرگ حکایت کرده و حال آنکه این حیوان صدایى که به گوش ما برسد ندارد، و نیز سخن ما را تأیید مى کند کشفى که اخیرا علماى طبیعى امروز کرده اند که اصولا ساختمان گوش انسان طورى است که تنها صداهایى مخصوص و ناشى از ارتعاشات مادى مخصوص را مى شنود و آن ارتعاشى است که در ثانیه کمتر از شانزده هزار و بیشتر از سى و دو هزار نباشد که اگر ارتعاش جسمى کمتر از آن و یا بیشتر از آن باشد، حس سامعه و دستگاه شنوایى انسان از شنیدن آن عاجز است، ولى معلوم نیست که حس شنوایى سایر حیوانات نیز عاجز از شنیدن آن باشد، ممکن است آنچه را که ما نمى شنویم و یا بعضى از آنها را سایر حیوانات بشنوند.
دانشمندان حیوان شناس هم به عجایبى از فهم دقیق و درک لطیف بعضى حیوانات مانند اسب و سگ و میمون و خرس و زنبور و مورچه و غیر آن برخورده اند، که به نظیر آنها در اکثر افراد آدمیان بر نخورده اند.
پس، از آنچه گذشت، روشن شد که از ظاهر سیاق بر مى آید که براى مرغان منطقى است که خداى سبحان علم آن را تنها به سلیمان (علیه السلام) داده بود. و اینکه بعضى از مفسرین گفته اند که : نطق مرغان معجزهاى براى آن جناب بوده و گر نه خود مرغان هیچ یک زبان و نطق ندارند، حرف صحیحى نیست.
( و اوتینا من کل شى ء ) - یعنى خداى تعالى از هر چیزى به ما عطایى داده، و جمله از هر چیزى هر چند شامل تمامى موجوداتى مى شود که ممکن است وجودش فرض شود، چون مفهوم ( شى ء - چیز ) از عمومیترین مفاهیم است، مخصوصا وقتى کلمه ( کل : هر ) نیز بر سرش در آید - و لیکن از آنجایى که مقام آن جناب، مقام حدیث به نعمت بوده، ناچار مقصود از کلمه ( هر چیز ) تنها هر چیزى است که اگر به آدمى داده شود مى تواند از آن متنعم شود، نه هر چیز، پس قهرا کلمه ( کل شى ء ) در آیه شریفه مقید مى شود به نعمتهایى مانند: علم و نبوت و ملک و حکم، - قدرت بر داورى صحیح - و سایر نعمتهاى مادى و معنوى.
( ان هذا لهو الفضل المبین ) - این شکرى است از سلیمان (علیه السلام) که بدون عجب و کبر و غرور، همان حدیث به نعمت قبل را تأکید مى کند، زیرا همه نعمتها را به خدا نسبت داد، در یکجا گفت : ( علمنا ) ( علم منطق طیر را به ما داده اند) یکجا گفت ( اوتینا ) ( و از هر چیز به ما دادهاند)، اینجا هم آن دو جمله را تأکید نموده مى گوید: ( همه اینها فضلى است آشکارا از خدا ) ، هر چند که بعضى از مفسرین احتمال داده اند که : جمله اخیر کلام خدا باشد، نه سخن سلیمان، ولى سیاق این احتمال را نمى پذیرد.
کلمه ( حشر ) به معناى جمع کردن مردم و فرستادنشان به دنبال کار است، اما فرستادن به زور و جبر، و کلمه ( یوزعون ) از ماده وزع به معناى منع است و یا به قول بعضى دیگر، به معناى ( حبس ) مى باشد و معناى آیه به طورى که گفته اند: این است که براى سلیمان لشکرش جمع شد، لشکرها که از جن و انس و طیر بودند و از اینکه متفرق شوند یا در هم مخلوط گردند جلوگیرى مى شدند، بلکه هر یک در جاى خود نگهدارى مى شدند.
طوایف مخصوص از جن و انس و طیر لشکریان سلیمان علیه السّلام بوده اند#
از آیه شریفه بر مى آید که گویا سلیمان (علیه السلام) لشکرهایى از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسى او با او حرکت مى کردند.
و کلمه ( حشر ) و همچنین وصف محشورین به اینکه لشکریان او بودند و همچنین سیاق آیات بعدى، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت طوایف خاصى از انسانها و از جن و طیر، بوده اند، براى اینکه در آیه شریفه فرموده : ( براى سلیمان جمع آورى شد لشکریانى که از جن و انس و طیر داشت ) و کلمه ( من ) تبعیض و یا بیان را مى رساند.
بنا بر این سخن فخر رازى در تفسیر کبیر که گفته : ( آیه دلالت دارد بر اینکه همه جن و انس و طیر لشکر او بودند و همه روى زمین را مالک بوده و جن و طیر زمان او مانند انسانها عاقل و مکلف بوده اند و بعد از زمان او دوباره به حالت توحش قبلى برگشته اند ) حرف عجیب و غریبى است.
و عین این سخن را درباره مورچگان و آن مورچه بزرگ که با سلیمان سخن گفته زده است و در تفسیر آیه مورد بحث گفته است : معنایش این است که : خداى تعالى همه این اصناف را لشکریان او قرار داد و این وقتى ممکن است که آن جناب بتواند در همه این اصناف بر طبق دلخواه خود فرمان دهد و تصرف کند و این نیز وقتى ممکن است که همه آن اصناف عقل داشته باشند، چون تا عقل نباشد تکلیف صحیح نیست، و یا اگر هم عقل درست و حسابى نداشته اند حد اقل باید به قدر یک کودک که نزدیک به حد تکلیف رسیده عقل داشته باشند و از همین جهت است که ما گفتیم : خداى تعالى در روزگار سلیمان مرغان را عاقل کرد، و بعد از دوره او دوباره بصورت اولشان یعنى همان حالى که الا ن در زمان ما دارند برگردانید، چون اصناف حیوانات در دوره ما عقل ندارند، هر چند که هر یک در پیش برد هدفهاى زندگى خود و به دست آوردن حوایج خود و یا حوایج مردم ملهم به دقایقى حیرت انگیز هستند، مانند زنبور عسل و غیر آن و وجوه ضعف و اشکالاتى که بر گفته وى وارد است احتیاجى به بیان ندارد.
و اگر در آیه مورد بحث جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد از این جهت است که مسخر شدن جن و به فرمان در آمدن او براى یک انسان، عجیبتر از آن دوتاى دیگر است. و اگر بعد از جن، انس را آورد، نه طیر را، باز براى همین است که مسخر شدن انسانها براى یک انسان عجیبتر از مسخر شدن طیر است و علاوه بر این، رعایت مقابله بین جن و انس هم شده.
عبور سلیمان و لشکر او بر فراز وادى مورچه گان#
کلمه ( حتى ) براى غایتى است که از آیه سابق فهمیده مى شد و ضمیر جمع در ( اتوا ) به سلیمان و لشکریانش بر مى گردد، و اگر کلمه ( اتوا ) را با حرف على متعدى کرد با اینکه مى بایست مى فرمود: ( اتوا الى... - آمدند تا وادى مورچگان ) ، براى این بود که بنا به گفته بعضى وادى نمل در نقطه بلندى بوده، و بطورى که گفته اند: در یک وادى در شام قرار داشته است. و بعضى دیگر گفته اند: در طائف بوده. و بعضى محل آن را بالاى یمن دانسته اند، که همه این نقاط، کوهستانى و بلند است و کلمه ( حطم ) به معناى شکستن است.
و معناى آیه این است که : وقتى سلیمان و لشکریانش به راه افتاده، بر فراز وادى نمل شدند مورچه اى به سایر مورچگان خطاب کرد و گفت : یا ایها النمل، هان، اى مورچگان ! به درون لانه هاى خود شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را حطم نکنند، یعنى نشکنند، و به عبارت دیگر، لگد نکنند، ( و هم لا یشعرون ) در حالى که توجه نداشته باشند، از همینجا معلوم مى شود که راه پیمایى سلیمان و لشکریانش روى زمین بوده.
از گفتار او لبهاى سلیمان به خنده باز شد. بعضى گفته اند: تبسم، کمترین حد خنده و ضحک خنده معمولى است و اگر در جمله مورد بحث هر دو کلمه را به کار برده، استعمالى است مجازى، که مى فهماند تبسم آن جناب نزدیک به خنده بوده است.
عدم منافات علم سلیمان علیه السّلام به منطق الطیر با فهمیدن کلام مورچه#
جمله ( علمنا منطق الطیر ) منافاتى با فهمیدن کلام مورچه ندارد، براى اینکه جمله مزبور نفى غیر طیر را نکرده است، بلکه تنها اثبات مى کند که آن جناب زبان مرغان را مى دانسته، ممکن است زبان سایر حیوانات یا بعضى دیگر مانند مورچه را هم بداند.
ولى جمعى از مفسرین نفى غیر طیر را مسلم گرفتهاند، آنگاه براى رفع منافات میان آن و فهمیدن زبان مورچه به دست و پا افتادهاند، یکبار گفته اند: فهم زبان مورچه تنها قضیه اى بوده که در یک واقعه رخ داده، نه اینکه آن جناب همیشه زبان این حیوان را مى فهمیده، بارى دیگر گفته اند: آن مورچه مورچه بالدار بود، که خود نیز نوعى پرنده است، بار دیگر گفته اند: کلام مورچه یکى از معجزات سلیمان (علیه السلام) بوده، ( همچنان که سنگریزه به معجزه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) به زبان در آمد)، و بار دیگر گفته اند: صدایى از مورچه برنخاست تا سلیمان (علیه السلام) سخن او را بفهمد، بلکه خداوند آنچه را که در دل آن حیوان بوده به سلیمان الهام نمود.
ولى از آنچه که ما درباره منطق طیر گفتیم تمامى این موهومات را از بین مى برد، علاوه بر این سیاق آیات به تنهایى در دفع آنها کافى است.
سلیمان علیه السّلام در دعاى خود، الهام شکر نعمت، انجام عمل صالح و نیز صلاح ذاتى و نفسانى را مى طلبد#
( و قال رب اوزعنى ان اشکر نعمتک التى انعمت على و على والدى و ان اعمل صالحا ترضیه ) - کلمه ( اوزعنى ) از باب افعال ماده ( وزع ) است که مصدرش ( ایزاع ) مى شود، به معناى الهام.
حضرت سلیمان (علیه السلام) وقتى سخن مورچه را شنید، از شدت سرور و ابتهاج تبسمى کرد، که خدا تا چه حد به او إ نعام فرموده، و کارش را به کجا کشانیده ؟ نبوت و علم منطق طیر، و سایر حیوانات، و ملک و سلطنت، و لشکریانى از جن و انس و طیر، به او ارزانى داشته، لذا از خدا در خواست مى کند که شکر نعمتهایش را به وى الهام فرماید، و موفقش کند به کارهایى که مایه رضاى او باشد.
و به این حد اکتفاء نکرد، بلکه در درخواست خود، شکر نعمتهایى را هم که به پدر و مادرش ارزانى داشته اضافه کرد، چون إ نعام به پدر و مادر او به یک معنا إ نعام به او نیز هست، زیرا وجود فرزند از آن پدر و مادر است، و خداى تعالى به پدر او داوود، نبوت و ملک و حکمت و فصل الخطاب، و نعمتهایى دیگر انعام کرده بود و به مادر او نیز همسرى چون داود و فرزندى چون خود او ارزانى داشته بود، و او را نیز از اهل بیت نبوت قرار داده بود.
و از همین کلام آن جناب معلوم مى شود که مادرش نیز از اهل صراط مستقیم بوده است، آن اهلى که خدا به ایشان انعام کرده، پس ساحت او مقدس و مبرا است از آنچه تورات به وى نسبت داده، - البته نه تورات نازل بر موسى بلکه توراتى که فعلا موجود است - و مى گوید: مادر سلیمان زن اوریاء بوده، که داوود با او زنا کرد و آنگاه نقشه کشتن اوریا را کشید و او را به بعضى جنگها فرستاد تا کشته شد و همسر او را جزو زنان خود در آورد و سلیمان از او پدید آمد.
و اهل صراط مستقیم یکى از چهار طایفه اى هستند که نامشان در آیه ( الذین انعم اللّه علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین ) آمده است.
و جمله ( و ان اعمل صالحا ترضیه ) عطف است بر جمله ( ان اشکر نعمتک ) و جمله مذکور درخواستى است که از درخواست توفیق بر عمل صالح مهمتر و داراى مقامى بلندتر است، براى این که توفیق، اثرش در اسباب و وسائل خارجى و ردیف شدن آن بر طبق سعادت انسانى است، ولى ایزاع که مورد درخواست آن جناب است عبارت است از دعوت باطنى، و اینکه باطن آدمى، او را به سوى سعادت بخواند.
بنا بر این، هیچ بعید نیست که مراد از ایزاع، همان وحى خیراتى باشد که خداى تعالى ابراهیم (علیه السلام) را بدان گرامى داشت، و در آیه ( و اوحینا الیهم فعل الخیرات ) از آن خبر داده که در تفسیر آن گفتیم فعل خیرات عبارت است از همان تأیید به روح القدس.
ذکاتى که در دعاى سلیمان علیه السّلام مورد توجه است#
( و ادخلنى برحمتک فى عبادک الصالحین ) - یعنى خدایا مرا از بندگان صالح خود قرار ده و این صلاح از آنجا که در کلام آن جناب مقید به عمل نشده تا مراد، تنها عمل صالح باشد، لذا اطلاقش حمل مى شود بر صلاح نفس در جوهره ذاتش، تا در نتیجه نفس مستعد شود براى قبول هر نوع کرامت الهى.
و معلوم است که صلاح ذات، قدر و منزلتش بالاتر از صلاح عمل است و چون چنین است پس اینکه اول درخواست کرد که موفق به عمل صالح شود و سپس درخواست کرد که صلاح ذاتیش دهد، در حقیقت درخواستهاى خود را درجه بندى کرد و از پایین گرفته به سوى بالاترین درخواستها رفت.
نکته دیگرى که در کلام آن جناب هست این است که در درخواست عمل صالح گفت : اینکه ( من عمل صالح کنم ) و خود را در آن مداخله داد، ولى در صلاح ذات، نامى از خود نبرد و این بدان جهت است که هر کسى در عمل خود دخالت دارد، گو اینکه اعمال ما هم مخلوق خدایند، اما هر چه باشد نسبتى با خود ما دارند، به خلاف صلاح ذات، که هیچ چیز آن به دست خود ما نیست و لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست، ولى صلاح عمل را از او نخواست، و نگفت : ( و اوزعنى العمل الصالح ) بلکه گفت : ( اوزعنى ان اعمل صالحا - اینکه عمل صالح کنم ) .
نکته دیگرى که در کلام آن جناب هست این است که : صلاح ذات را ممکن بود به طور صریح سوال کند، و بگوید: ( و مرا صالح گردان ) ، ولى چنین نکرد بلکه درخواست کرد که ( از زمره عباد صالح قرارش دهد ) ، تا اشاره کرده باشد به اینکه من هر چند همه مواهبى که به عباد صالحین دادى مى خواهم، اما از همه آن مواهب بیشتر این موهبت را در نظر دارم که : آنان را عباد خود قرار دادى، و مقام عبودیتشان، ارزانى داشتى، و به همین جهت است که خداى تعالى همین سلیمان (علیه السلام) را به وصف عبودیت ستوده، و فرموده است : ( نعم العبد انه اواب ) .
بیان آیات#
بیان آیات مربوط به داستان سلیمان علیه السّلام و هدهد و ملکه سباء و...
راغب مى گوید: کلمه ( تفقد ) به معناى تعهد است، لیکن حقیقت تفقد این است که آدمى متوجه فقدان چیزى شود، به خلاف تعهد که به معناى توجه به عهد گذشته است و این تفقد در قرآن کریم آمده، که ( و تفقد الطیر ) .
در این جمله، نخست بطور تعجب از حال خود که چرا هدهد را در بین مرغان نمى بیند استفهام مى کند، که من چرا هدهد را نمى بینم و مى فهماند که گویا از او انتظار نمى رفت غیبت کند، و از امتثال فرمان او سر برتابد، آنگاه از این معنا صرف نظر کرده، تنها از غیبت او سوال مى کند و مى پرسد چرا غیبت کرده است و معناى آیه این است که : مرا چه مى شود که هدهد را میان مرغان که ملازم موکب منند نمى بینم ؟ مگر او از غایبان است ؟
این سه ( لامى ) که بر سر سه کلمه در آیه آمده لام قسم است و ( سلطان مبین ) به معناى دلیل قانع کننده و روشن است، سلیمان (علیه السلام) در این گفتار خود، هدهد را محکوم مى کند به یکى از سه کار، یا عذاب شدید و یا ذبح شدن، - که در هر یک از آن دو بدبخت و بیچاره مى شود - و یا آوردن دلیلى قانع کننده تا خلاصى یابد.
ضمیر در ( مکث ) به سلیمان برمى گردد، که در این صورت معنا این مى شود که : سلیمان بعد از تهدید هدهد، مختصرى مکث کرد، احتمال هم دارد که ضمیر مذکور به خود هدهد برگردد و معنا این باشد که : هدهد مختصرى مکث کرد. مؤید احتمال اول، سیاق سابق و مؤید احتمال دوم، سیاق لاحق است.
و مراد از ( احاطه ) علم کامل است، یعنى من به چیزى احاطه یافتم که تو بدان اطلاع کافى و کامل ندارى و چون هنوز معلوم نشده که آن چه چیز است جمله ( و جئتک ) که عطف تفسیرى است آن را تفسیر مى کند. و اما شهر ( سبا ) یکى از شهرهاى یمن است، که آن روز پایتخت یمن بوده و کلمه ( نباء ) به معناى خبر مهم است و ( یقین ) به معناى چیزى است که شکى در آن نباشد.
و معناى آیه این است که : سلیمان و یا هدهد زمانى که خیلى هم طولانى نبود مکث کرد، سپس حاضر درگاه شد، سلیمان سبب غیبتش را پرسید و عتابش کرد، هدهد در پاسخ گفت : من از علم به چیزى احاطه یافته ام که تو بدان احاطه ندارى و از سباء خبر مهمى آورده ام که هیچ شکى در آن نیست.
از این مضمون برمى آید که در آیه به منظور اختصار، چیزى حذف شده.
نکته اى که در این گفتگو هست این است که هدهد از ترس تهدیدى که سلیمان کرد و براى اینکه او را آرام کند قبل از هر سخن دیگر، اولین حرفى که زد این بود که : ( احطت بما لم تحط به ) ( و گرنه جا داشت او هم اول بگوید من به شهر سباء رفتم و چنین و چنان شد).
حکایت ملکه سبا و قوم او از زبان هدهد#
ضمیر در ( تملکهم ) به اهل سبا و توابع آن بر مى گردد و جمله ( و اوتیت من کل شى ء ) وصف وسعت مملکت و عظمت سلطنت آن زن است، و همین خود قرینه است بر اینکه منظور از ( کل شى ء ) در آیه هر چیزى است که سلطنت عظیم محتاج به داشتن آنها است، مانند حزم و احتیاط و عزم و تصمیم راسخ و سطوت و شوکت و آب و خاک بسیار و خزینه سرشار و لشکر و ارتشى نیرومند و رعیتى فرمان بردار، لیکن از بین همه اینها، تنها نام عرش عظیم را برد.
این آیه دلیل بر این است که مردم آن شهر وثنى مذهب بوده اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مى پرستیده اند.
( و زین لهم الشیطان اعمالهم ) - این جمله به منزله عطف تفسیر است، براى جمله قبلیش و در عین حال زمینه است براى جمله بعدى که مى فرماید: ( فصدهم عن السبیل ) یعنى شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و در نتیجه از راه بازشان داشته. آرى، زینت دادن شیطان سجده آنها را بر آفتاب و سایر تقرب جویى هایشان را زمینه بود براى جلوگیرى ایشان از راه خدا، که همانا، پرستش او به تنهایى است.
و اگر سبیل را مطلق آورد و نگفت : سبیل اللّه، براى این بود که اشاره کند به اینکه براى انسان بر حسب فطرتش و بلکه براى هر چیزى بر حسب خلقت عمومى، راه، تنها و تنها یکى است و آن راه خدا است، راه دیگرى نیست، تا براى تعیین راه خدا محتاج باشد به اینکه کلمه خدا را نیز بیاورد.
( فهم لا یهتدون ) - این جمله، تفریع و نتیجه گیرى از محرومیتشان از راه خدا است، چون وقتى بنا شد غیر از راه خدا راهى نباشد و آن یک راه هم از دستشان برود، دیگر راهى ندارند، در نتیجه اهتداء نخواهند داشت، ( دقت فرمایید).
قرائتى که فعلا دایر و معمول است همین است که آوردیم که کلمه ( الا ) با تشدید لام خوانده مى شود و مرکب است از دو کلمه ( ان ) و ( لا ) و این آیه عطف بیان است براى کلمه ( اعمالهم ) و مى فهماند آن اعمالى که شیطان از ایشان زینت داد، این بود که براى خدا سجده نکنند.
بعضى از مفسرین گفته اند: لامى بر سر ( الا ) بوده و حذف شده است و اصل آن ( لئلا ) بوده و معناى آیه این است که : شیطان ضلالت ایشان را زینت داد تا براى خدا سجده نکنند.
معناى ( خبء ) و مفاد آیه : ( الا یسجدوا لله الذى یخرج الخبء فى السموات والارض... )#
کلمه ( خب ء ) به طورى که در مجمع البیان گفته : به معناى اسم مفعول یعنى ( مخبوء ) است، و مخبوء به معناى هر چیزى است که در احاطه غیر خود، قرار گیرد، بطورى که دیگر نشود ادراکش کرد و این کلمه مصدر است که کار صفت را انجام داده، در ماضى ثلاثى آن مى گویى ( خباته ) و در متکلم وحده مضارع مى گویى ( اخبئه ) و آنچه خداى تعالى از عالم عدم به عالم وجود مى آورد همین وضع را دارد.
پس، عبارت ( یخرج الخب ء فى السموات و الارض ) ، استعاره است، گویا موجودات در پس پرده عدم و زیر طبقات نیستى قرار داشتند و خدا آنها را یکى پس از دیگرى از آنجا به عالم وجود درآورد.
بنابر این، این نامگذارى - که ایجاد و بیرون کردن از عدم را خب ء نامید - قریب به نامگذارى دیگرى است و آن کلمه ( فطر ) است، که در بسیارى از آیات، خلقت را فطر، و خالق را فاطر نامیده است، و ( فطر ) به معناى پاره کردن است، گویا خداى تعالى عدم را پاره مى کند و موجودات را از شکم آن بیرون مى آورد.
گفتیم که استعمال کلمه ( خب ء ) استعاره است، لیکن ممکن است بگوییم : این استعمال حقیقى و بدون استعاره است، چیزى که هست احتیاج به بیانى دارد که اینجا محل آن بیان نیست. بعضى هم گفته اند: مراد از ( خب ء ) غیب است و مراد از اخراج خب ء، علم به غیب است، که خواننده خود به ضعف این قول آگاه است.
و معناى اینکه فرمود: ( و مى داند آنچه را شما پنهان مى دارید و آنچه را که ظاهر مى کنید ) این نیست که او به آنچه در خلوت انجام مى دهید و آنچه در بین مردم مى کنید عالم است، بلکه مراد این است که : به آنچه در ظاهر شما و آنچه در باطن شماست آگاه است، البته، بیشتر قراء قرآن این جمله را به صیغه غیبت خوانده اند، یعنى به جاى تاى نقطه دار که در ابتداى کلمه ( تخفون ) و کلمه ( تعلنون ) بود، یاء آورده و خوانده اند: ( ما یخفون و ما یعلنون ) و این قرائت بهتر است.
و حجتى که علیه پرستش آفتاب متضمن است#
خلاصه : حجتى که در این آیه بر ضرر وثنیها اقامه شده این است که : ایشان به جاى خدا براى آفتاب سجده مى کنند و آن را به خاطر آثار خوبى که خداى سبحان در طبع آن براى زمین و غیر آن قرار داده است تعظیم مى کنند، در حالى که خدا اولاى به تعظیم است، براى اینکه آن کسى که تمامى اشیاى عالم، که یکى از آنها آفتاب است از عالم عدم به وجود آورده و از غیب به شهود بیرون کرده و نظام حیرت انگیزى در همه آنها به کار برده و آن آثار که گفته شد در آفتاب قرار داده است خداى سبحان است و او سزاوارتر است به سجده شدن تا مخلوق او، علاوه بر این اصلا پرستش و سجده به چیزى که شعور ندارد معنا ندارد، با اینکه خداى سبحان نه تنها ( العیاذ باللّه ) فاقد شعور نیست، بلکه به آنچه خودتان در خود سراغ دارید و براى شما ظاهر و آشکارست و نیز به باطن شما که خود از آن بى خبرید آگاه است، پس تنها او را باید سجده کنید و تعظیم نمایید، نه غیر او را. و با این بیان روشن مى شود که چگونه آیه مورد بحث با آیه بعد که مى فرماید: ( اللّه لا اله الا هو ) متصل است.
این جمله تتمه کلام هدهد و به منزله تصریح به نتیجه اى است که از بیان ضمنى سابق گرفته مى شود و بى پرده اظهار کردن حق است، در مقابل باطل وثنیها و به همین جهت نخست کلمه ( لا اله الا اللّه ) را که کلمه توحید است و توحید در عبادت خدا را مى رساند آورده، آنگاه جمله ( رب العرش العظیم ) را ضمیمه کرده تا دلالت کند بر اینکه همه تدبیرهاى عالم، منتهى به خداى سبحان مى شود، چون عرش سلطنتى عبارت است از مقامى که همه زمامدارهاى امور آنجا جمع مى شوند و از آنجا احکام جاریه در ملک صادر مى شود. البته، در جمله ( رب العرش العظیم ) محاذات دیگرى نیز به کار رفته و آن محاذات با کلام هدهد در توصیف ملکه سباء است، که گفت : ( و لها عرش عظیم ) و چه بسا همین گفتار هدهد، باعث شد که سلیمان به افراد خود دستور داد تا عرش او را نزدش حاضر کنند، این دستور را داد تا ملکه سبا در برابر عظمت پروردگارش به تمام معناى کلمه خاضع گردد.
واکنش سلیمان علیه السّلام درباره اخبار هدهد#
ضمیر در ( قال - گفت ) به سلیمان (علیه السلام) بر مى گردد، که داورى درباره هدهد را محول به آینده کرده و او را بدون تحقیق تصدیق نفرمود، چون هدهد بر گفته هاى خود شاهدى نیاورد، البته تکذیبش هم نکرد، چون آن جناب دلیلى بر کذب او نداشت، لذا وعده داد که به زودى درباره سخنانش تحقیق مى کنیم، تا معلوم شود راست گفتهاى یا دروغ.
( اذهب بکتابى هذا فالقه الیهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا یرجعون )
این آیه حکایت کلام سلیمان و خطابش به هدهد است، گویا فرموده : ( پس سلیمان نامهاى نوشت و به هدهد داده به او گفت ) : این نامه مرا به سوى ایشان، یعنى ملکه سباء و مردمش ببر و نزد ایشان بینداز و خودت را کنار بکش و در محلى قرار گیر که تو آنان را ببینى، آنگاه ببین چه عکس العملى از خود نشان مى دهند، یعنى وقتى بحث در میان آنان درگیر مى شود با هم چه مى گویند؟
در تمامى قرائتها کلمه ( فالقه ) هم در وصل و هم در وقف با سکون هاء قرائت شده و هاء در آن هاء سکت است.
از جمله سخنانى که بعضى از مفسرین درباره این آیه گفته اند این است که : جمله ( ثم تول عنهم فانظر ) از قبیل تقدیم و تاءخیر است و اصل آن چنین است ( فانظر ما ذا یرجعون ثم تول عنهم ) . ولى ضعف این سخن از نظر خواننده پوشیده نیست.
در این کلام حذف و ایجاز، یعنى اختصار بکار رفته و تقدیر کلام این است که : هدهد نامه را از سلیمان گرفته به سر زمین سباء برد تا به ملکه آنجا برساند و چون بدانجا رسید نامه را نزد وى بینداخت، ملکه نامه را گرفت همین که آن را خواند به اشراف قوم خود گفت : ( یا ایها الملوا.... )
توضیح سخن ملکه بعد از دیدن نامه سلیمان علیه السّلام : ( قالت یا ایها الملوا انى القى الى کتاب... )#
این دو آیه حکایت گفتار ملکه سباء است، که به مردمش از رسیدن چنین نامهاى و کیفیت رسیدن آن و نیز مضمون آن خبر مى دهد و نامه را توصیف مى کند به اینکه نامهاى است کریم و ظاهر آیه دوم این است که مى خواهد علت کریم بودن آن را بیان کند،
مى گوید: علت کرامتش این است که این نامه از ناحیه سلیمان است، چون ملکه سباء از جبروت سلیمان خبر داشت و مى دانست که چه سلطنتى عظیم و شوکتى عجیب دارد، به شهادت اینکه در چند آیه بعد از ملکه سباء حکایت مى کند که وقتى عرش خود را در کاخ سلیمان دید گفت : ( و اوتینا العلم من قبله و کنا مسلمین - ما قبلا از شوکت سلیمان خبر داشتیم و تسلیم او بودیم ) .
( و انه بسم اللّه الرحمن الرحیم ) - یعنى این نامه به نام خدا آغاز شده و به این جهت نیز کریم است. آرى بت پرستان وثنى، همگى قائلند به اینکه خداى سبحان هست منتهى او را رب الارباب دانسته نمى پرستیدند، چون خود را کوچک تر از آن مى دانستند. آفتاب پرستان نیز، وثنى مسلک، و یکى از تیره هاى صابئین بودند، که خدا و صفاتش را تعظیم مى کردند، چیزى که هست صفات او را به نفى نواقص و اعدام برمى گردانیدند مثلا، علم و قدرت و حیات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسیر کرده اند. پس قهرا وقتى نامه، ( بسم اللّه الرحمن الرحیم ) باشد نامهاى کریم مى شود، چنان که بودن آن از ناحیه سلیمان عظیم نیز، اقتضاء مى کند که نامهاى کریم بوده باشد. بنابر این، مضمون نامه تنها جمله ( ان لا تعلوا على و اتونى مسلمین ) خواهد بود، و حرف ( ان ) در ابتداى آن تفسیرى است.
و عجب از جمعى از مفسرین است که جمله ( انه من سلیمان ) را استینافى و غیر مربوط به ما قبل گرفته و گفته اند: پاسخى است از سوال مقدر، گویا کسى پرسیده، این کتاب از طرف چه کسى رسیده و در آن چه نوشته ؟ و ملکه سباء در پاسخ گفته است : این از ناحیه سلیمان است... و بنا به گفته این مفسرین جمله ( انه بسم اللّه... ) بیان مضمون نامه، یعنى متن نامه مى شود و خلاصه : همه جملات ( بسم اللّه الرحمان الرحیم الا تعلوا على و اتونى مسلمین ) مضمون نامه مى شود. و این چند اشکال دارد:
اول اینکه : در این صورت کلمه ( ان ) زیادى مى شود و هیچ فایدهاى در آن نمى ماند، همچنان که بعضى به همین جهت گفته اند: این کلمه مصدرى و کلمه ( لا ) نافیه است، نه ناهیه. ( نمى خواهد بگوید بر من برترى جوئى مکن، بلکه با حرف ( ان ) مصدرى، فعل ( لا تعلوا ) مصدر مى شود و چون گفتیم ( لا ) نافیه است معنا این مى شود که تو بر من برترى ندارى ) ولى این وجه بسیار بى پایه و - به بیانى که خواهد آمد - بسیار سخیف و ضعیف است.
اشکالات توجیه مفسرین کریم بودن نامه سلیمان را#
اشکال دوم اینکه : این مفسرین نامبرده در توجیه اینکه چرا ملکه سباء نامه را کتابى کریم خواند، وجوهى ذکر کرده اند، یکى اینکه : چون آن نامه نامه مهر شده بود و در حدیث هم آمده که اکرام کتاب به مهر کردن آن است حتى بعضى از این مفسرین ادعا کرده اند که معناى کرامت نامه، مهر آن است، وقتى گفته مى شود: من کتاب را اکرام کردم و نامه من کریم شد، معنایش این است که آن را مهر نهادم.
بعضى دیگر گفته اند: وجهش این است که خط آن فوق العاده زیبا بوده و بیانى شیوا داشته.
بعضى دیگر گفته اند که : از این جهت کریمش خواند که از راه غیر طبیعى یعنى به توسط مرغ هوا به او رسیده است، که چه بسا خیال کرده است کتابى است آسمانى، و از این قبیل وجوه بى پایه و بى اساس دیگر.
و حال آنکه خواننده خوب مى داند که این وجوه همه از قبیل تفسیر به راى است، که کسى را قانع نمى کند و ظاهرا آن علتى که اینان را به این حرفها کشانیده این است که : خیال کرده اند جمله ( انه بسم اللّه... مسلمین ) حکایت متن کتاب است و آنگاه دیده اند که این حرف با حمل جمله که این از سلیمان است و اینکه ( بسم اللّه... ) بر تعلیل و بیان علت کرامت کتاب نمى سازد، لذا براى رفع این ناسازگارى آنطور که دیدید به دست و پا افتاده اند. و ما در جواب از این پندار، مى گوییم : ظاهر ( ان ) مفسره در جمله ( ان لا تعلوا ) على این است که عبارت اصلى کتاب را نقل به معنا کند، نه اینکه بخواهد متن آن را حکایت کند و مضمونش نهى از علو بر صاحب نامه و امر به آمدن ملکه و تسلیم او شدن است، پس اصلا هیچ محذورى در بین نیست.
کلمه ( ان ) تفسیرى است که در اینجا مضمون نامه سلیمان را تفسیر مى کند. که بیانش گذشت.
و اینکه گفتیم بعضى گفته اند: کلمه ( ان ) مصدریه و کلمه لا نافیه است صحیح نیست، براى اینکه اگر چنین باشد اولا مستلزم تقدیر گرفتن مبتداء و یا خبرى بدون جهت است، ( که هیچ اجبارى به اینکار نیست ). و ثانیا اینکه مى بینیم جمله ( و اتونى ) را بر آن عطف کرده و اگر گفتار این مفسر صحیح باشد مستلزم آن است که انشاء را بر اخبار عطف کرده باشد، ( و این از فصاحت قرآن بعید است ).
تفسیر مضمون نامه سلیمان علیه السّلام به ملکه سبا#
و اما منظور از برترى نجستن، این است که بر من استکبار نکنید، ( و اتونى مسلمین ) ، مطیع و منقاد به سویم حرکت کنید، چون مسلم بودن آنان در این موقعیت همین است که مطیع وى شوند، نه اسلام به معناى ایمان به خداى سبحان و جمله قبلى یعنى ( ان لا تعلوا على ) خود موید این معناست، هر چند که آمدن ملکه سباء و مردمش با حالت انقیاد، خود مستلزم ایمان آوردن به خدا نیز هست، همچنان که از سیاق کلام هدهد و سیاق آیات بعدى نیز استفاده مى شود، و لیکن مستلزم بودن، غیر این است که مقصود از کلمه، همان معنا باشد، زیرا اگر منظور آن معناى مصطلح مى بود جا داشت بفرماید: ( ان لا تعلوا على اللّه ) .
و اینکه سلیمان (علیه السلام) پیغمبرى بوده که کارش دعوت به سوى اسلام است، منافات با این معنا که ما براى کلمه مسلمین کردیم ندارد، براى اینکه او علاوه بر مقام رسالت، پادشاه نیز بود، و وقتى مردم را بطور مطلق دعوت به انقیاد و فرمانبردارى کند، قهرا دعوت به پذیرفتن دین توحید نیز کرده است همچنان که سرانجام ملکه سباء به اسلام کشیده شد و قرآن کریم کلام او را در هنگام اسلام آوردنش حکایت کرده که گفت : ( و اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین ) .
مشاوره ملکه با قوم خود درباره جنگ یا تسلیم#
کلمه ( افتاء ) به معناى اظهار نظریه و فتوا است و فتوا همان راى و نظریه است و قطع امر به معناى عملى کردن تصمیم و عزم بر آن است و کلمه ( شهادت ) به معناى حضور است، و این جمله حکایت مشورتى است که ملکه سباء با قوم خود کرد، مى گوید: در این امر که پیش آمده - یعنى همان فرمانى که سلیمان در نامه خود داده - کمک فکرى دهید و اگر من در این پیشامد با شما مشورت مى کنم بدان جهت است که من تاکنون در هیچ امرى استبداد به خرج نداه ام، بلکه هر کارى کرده ام با مشورت و در حضور شما کرده ام.
بنا بر این، آیه شریفه به فصل دومى از گفتار ملکه سبا اشاره مى کند، فصل اول آن بود که نامه سلیمان را براى بزرگان مملکت خود خواند و فصل دومش این است که از آنان نظریه مى خواهد.
کلمه ( قوة ) به معناى هر چیزى است که به انسان در رسیدن به مطلوبش نیرو دهد، و در این آیه منظور از آن ارتشى است که بتواند با آن دشمن را دفع کند و با آن کارزار نماید، و کلمه ( باس ) به معناى شدت در عمل است و مراد از آن در اینجا شهامت و شجاعت است. این آیه، حکایت پاسخى است که درباریان به ملکه دادند و در سخن خود نخست چیزى گفتند که مایه دلخوشى او باشد و بى تابى و اضطرابش را تسکین دهد و سپس اختیار را به خود او داده و گفتند: ناراحت مباش و هیچ غم مخور که ما مردانى نیرومند هستیم و ارتشى قوى داریم، که از هیچ دشمنى نمى ترسیم، هر چند که آن دشمن سلیمان باشد، در آخر هم باز اختیار با خود تو است هر چه مى خواهى فرمان بده که ما مطیع تو هستیم.
( افساد قریه ها ) به معناى تخریب و آتش زدن و ویران کردن بناهاى آن است و ( اذلال عزیزان اهل قریه ) ، این است که آنان را بکشند و اسیر کنند و تبعید نمایند، یا به ایشان زور بگویند.
راى ملکه سبا پس از مشورت با قوم خود#
و خلاصه : بعد از مشورتش با درباریان خود به طورى که از این دو آیه استفاده مى شود نظرش این شد که در باره سلیمان تحقیق بیشترى کند و کسى را نزد او بفرستد که از حال او و مظاهر نبوت و سلطنتش اطلاعاتى به دست آورده، برایش بیاورد، تا او به یکى از دو طرف جنگ یا تسلیم رأى دهد.
و از ظاهر کلام درباریان، که کلام خود را با جمله ( نحن اولوا قوة و اولوا باس شدید ) آغاز کردند، برمى آید که آنان میل داشتند جنگ کنند و چون ملکه هم همین را فهمیده بود لذا نخست شروع کرد از جنگ مذمت کردن، در آخر راى خود را ارائه داد، اول گفت : ( ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها... ) یعنى، جنگ عاقبتى ندارد، مگر غلبه یکى از دو طرف و شکست طرف دیگر، یعنى فساد قریه ها و شهرها و ذلت عزیزان آن و چون چنین است، نباید بدون تحقیق اقدام به جنگ کرد، باید نیروى خود را با نیروى دشمن بسنجیم، اگر تاب نیروى او را نداشتیم، تا آنجا که راهى به صلح و سلم داریم اقدام به جنگ نکنیم، مگر اینکه راه، منحصر به جنگ باشد و نظر من این است که هدیه اى براى او بفرستیم، ببینیم فرستادگان ما چه خبرى مى آورند، آن وقت تصمیم به یکى از دو طرف جنگ یا صلح بگیریم.
بنا بر این، جمله ( ان الملوک اذا دخلوا... ) زمینه است، براى جمله ( و انى مرسلة الیهم بهدیة فناظرة.... )
و جمله ( و جعلوا اعزة اهلها اذلة ) ، تعبیرى است که در افاده معنا، بلیغ تر از این است که مثلا بگوییم : ( استذلوا اعزتها ) ، براى اینکه تعبیر قرآن کریم علاوه بر اینکه، بر تحقق ذلت دلالت مى کند، تلبس به صفت ذلت را هم مى رساند.
و جمله ( کذلک یفعلون ) ، بعد از جملات ( افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة ) که اصل وقوع را مى رساند، استمرار آن را نیز مى رساند و معنایش این است که : این رفتار از پادشاهان همیشگى و مستمر است، ( اینطور نیست که نسبت به کشور ما رفتارشان طورى دیگر شود).
بعضى از مفسرین گفته اند: این جمله جزء کلام ملکه نیست، بلکه کلام خداى سبحان است، ولى حرف صحیحى نیست، چون مقام، اقتضاى چنین تصدیقى را ندارد.
سبائیان براى سلیمان هدیه مى فرستند و او هدیه آنان را رد مى کند#
یعنى من نزد سلیمان خواهم فرستاد و اینگونه سخن گفتن لحن سخن گفتن پادشاهان است، که تجبر و عزت ملوکى را مى رساند و گر نه در کلام خود، نام سلیمان را مى برد، لیکن زبان خود را از بردن نام او نگه داشت و مسأله را به او و درباریانش با هم نسبت داد و نیز فهمانید که سلیمان هم هر چه مى کند به دست یاران و ارتشیان و به کمک رعیت خود مى کند.
و معناى اینکه گفت : ( فناظره بم یرجع المرسلون ) این است که ببینیم چه عکس العملى نشان مى دهد، تا ما نیز به مقتضاى وضع او عمل کنیم و این - همانطور که گفتیم - اظهار نظر ملکه سباء بود، و از کلمه ( مرسلون ) به دست مى آید که هدیه اى را که وى براى آن جناب فرستاد به دست جمعى از درباریانش بود، همچنان که از سخن بعدى سلیمان (علیه السلام) که فرمود: ( ارجع الیهم - برگرد نزد ایشان ) ، برمى آید که آن جمع، رئیسى داشته اند و رئیس به تنهایى نزد سلیمان راه یافته و هدیه را به او داده است.
ضمیر در ( جاء ) به مالى برمى گردد که به عنوان هدیه نزد سلیمان فرستاده شد. احتمال هم دارد که به حامل هدیه یعنى رئیس هیئت اعزامى سباء برگردد.
استفهام در جمله ( اتمدونن بمال ) توبیخى است، و خطاب در آن به فرستاده و فرستنده هر دو برمى گردد و این را تغلیب گویند، که صاحب سخن رو به حاضران کند، ولى حاضر و غایب را مورد عتاب قرار دهد، سلیمان (علیه السلام) هم اینطور کلى سخن گفت و نامى از خصوص ملکه سباء نبرد، همانطور که - در گذشته دیدیم - ملکه سباء هم نامى از او نبرد و گفت : ( من هدیه اى نزد ایشان میفرستم ) .
بعضى احتمال داده اند که خطاب و روى سخن آن جناب تنها به فرستادگان باشد و این احتمال صحیحى نیست، براى اینکه اعتراض سلیمان این بود که : ( آیا مرا با مال کمک مى کنید ) و معلوم است که این کمک مالى، کار فرستادگان نبود بلکه کار فرستنده ایشان بود و با این حال دیگر معنا ندارد که خصوص فرستادگان را توبیخ کند و اگر نفرمود: ( اتمدونن بالمال ) بلکه کلمه مال را نکره آورد و فرمود: ( اتمدونن بمال - آیا کمکم مى کنید به مالى ) ، براى این بود که آن مال را تحقیر کند و ناچیزش بشمارد و مرادش از ( ما آتانى اللّه ) همان سلطنت و نبوت بوده است.
و معناى آیه این است که : آیا شما مرا با مالى حقیر و ناچیز که کمترین ارزشى نزد من ندارد کمک مى کنید؟ مالى که در قبال آنچه خدا به من داده ذره اى ارزش ندارد؟ آنچه خدا از ملک و نبوت و ثروت به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است.
و جمله ( بل انتم بهدیتکم تفرحون ) اعراض از توبیخ قبلى به توبیخى دیگر است، اول توبیخشان کرد به اینکه مگر من محتاج مال شما هستم، که هدیه برایم فرستادهاید و این کار شما کار زشتى است و در این جمله مى فرماید: از آن زشت تر اینکه، شما هدیه خود را خیلى بزرگ مى شمارید و آن را ارج مى نهید.
بعضى از مفسرین گفته اند: مراد از ( بهدیتکم ) آن هدیه اى که فرستاده اند نیست، بلکه هدیه هایى است که دیگران براى ایشان بفرستند و معناى جمله این است که : این شمایید که به خاطر علاقه اى که به جمع مال و زیاد کردن آن دارید وقتى از جایى برایتان هدیه اى مى آید خوشحال مى شوید، ولى ما اینطور نیستیم، و هیچ اعتنایى به مال دنیا نداریم. ولى خواننده، خود به بعد این وجه آگاه است.
تهدید سلیمان علیه السّلام خطاب به رئیس هیت اعزامى سبا#
خطاب در این آیه به رئیس هیئت اعزامى سباء است، و ضمیرهاى جمع همه به ملکه سباء و قوم او برمى گردند و کلمه ( قبل ) به معناى طاقت است و ضمیر بها به کشور سباء برمى گردد و جمله ( و هم صاغرون ) تاکید ماقبل خودش است و لام در جمله ( فلناتینهم ) و نیز در جمله ( لنخرجنهم ) لام سوگند است.
بعد از آنکه مردم سباء فرمان سلیمان (علیه السلام) را که فرموده بود: و اتونى مسلمین مخالفت نموده و آنرا به فرستادن هدیه تبدیل کردند و از ظاهر این رفتار برمى آید که از تسلیم شدن سرپیچى دارند، بناچار سلیمان کار ایشان را سر برتافتن از فرمان خود فرض کرده، روى این فرض، ایشان را تهدید کرد به اینکه سپاهى به سویشان گسیل مى دارد که در سباء طاقت نبرد با آن را نداشته باشند و به همین جهت، دیگر به فرستاده ملکه
نفرمود : این پیام را ببر و بگو اگر تسلیم نشوند و نزد من نیایند چنین لشکرى به سویشان مى فرستم، بلکه فرمود: تو برگرد که من هم پشت سر تو این کار را مى کنم، هر چند که در واقع و به هر حال لشکر فرستادن، مشروط بود به اینکه آنان تسلیم نشوند.
و از سیاق برمى آید که آن جناب هدیه مذکور را نپذیرفته و آن را برگردانیده است.
درخواست احضار تخت ملکه توسط سلیمان علیه السّلام#
این سخنى است که سلیمان (علیه السلام) بعد از برگرداندن هدیه سباء و فرستادگانش گفته و در آن خبر داده که ایشان به زودى نزدش مى آیند، در حالى که تسلیم باشند، سلیمان (علیه السلام) در این آیه به حضار در جلسه مى گوید: کدامیک از شما تخت ملکه سبا را قبل از اینکه ایشان نزد ما آیند در اینجا حاضر مى سازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتى ملکه سباء تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتى که خدا به وى ارزانى داشته و به معجزه باهره او، بر نبوتش پى ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، همچنان که به شهادت آیات بعد، تسلیم هم شدند.
کلمه ( عفریت ) - به طورى که گفته اند - به معناى شریر و خبیث است. و کلمه ( آتیک ) بنا بر آنچه بعضى گفته اند اسم فاعل است یعنى من آورنده آنم، ممکن هم هست متکلم وحده از مضارع ( اتى یاتى ) باشد، یعنى من آن را برایت مى آورم، ولى اسم فاعل بودنش با سیاق، مناسبت بیشترى دارد، چون بر تلبس یعنى اشتغال به فعل دلالت دارد و نیز با عطف شدن جمله ( و انى علیه... ) که جمله اى است اسمى مناسبتر است.
ضمیر ( علیه ) در جمله ( و انى علیه لقوى امین ) به ( اتیان - آوردن ) برمى گردد، و معنایش این است که : من به آوردن آن نیرومند و امینم، نیرومند بر آنم و حمل آن خسته ام نمى کند، امین بر آنم و در آوردنش به تو خیانت نمى کنم.
آورده شدن تخت بلقیس به وسیله کسى که ( عنده علم من الکتاب )#
در این جمله، مقابله اى با جمله قبل به کار رفته و این مقابله دلالت مى کند بر اینکه صاحب علم کتاب، از جن نبوده، بلکه از انس بوده است، روایاتى هم که از ائمه اهل بیت در این باره رسیده آن را تأیید مى کند و نام او را آصف بن برخیا وزیر سلیمان و وصى او معرفى کرده است، بعضى هم گفته اند: او خضر بوده. و بعضى گفته اند: مردى بوده که اسم اعظم داشته - آن اسمى که وقتى خدا با آن خوانده شود اجابت مى کند - بعضى دیگر گفته اند: جبرئیل بوده. بعضى دیگر او را خود سلیمان دانسته اند و این وجوهى است که بر هیچ یک از آنها دلیلى نیست.
هر چه باشد و آن شخص هر که بوده باشد از اینکه آیه مورد بحث را بدون عطف بر ما قبل آورد و آن را از ماقبل جدا ساخت، براى این بود که در باره این عالم که تخت ملکه سباء را حاضر ساخت، آن هم در زمانى کمتر از زمان فاصله میان نگاه کردن، اعتناى بیشترى اعمال دارد و همچنین به علم او اعتناء ورزید، زیرا کلمه ( علم ) را نکره آورده، فرمود : علمى از کتاب، یعنى علمى که با الفاظ نمى توان معرفیش کرد.
و مراد از کتابى که این قدرت خارق العاده پاره اى از آن بود، یا جنس کتابهاى آسمانى است و یا لوح محفوظ و علمى که این عالم از آن کتاب گرفته علمى بوده که راه رسیدن او را به این هدف آسان مى ساخته است.
اختلاف مفسرین در علم الکتاب و اسم اعظم احضار کننده عرش#
مفسرین در اینکه این علم چه بوده، اختلاف کرده اند، بعضى گفته اند: اسم اعظم بوده. بعضى دیگر گفته اند: آن اسم اعظم عبارت است از حى قیوم. بعضى دیگر گفته اند: آن ذو الجلال و الاکرام بوده. بعضى دیگر گفته اند: اللّه الرحمان بوده. بعضى آن را به زبان عبرانى ( آهیا شراهیا ) دانسته اند و بعضى گفته اند: آن عالم چنین دعا کرد: ( یا الهنا و اله کل شى ء الها واحدا لا اله الا انت، ایتنى بعرشها - اى معبود ما و معبود هر چیز که معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نیست، تخت او را برایم بیاور ) و سخنانى دیگر از این قبیل. و ما در جلد هشتم این کتاب - در بحثى که پیرامون اسماء حسنا داشتیم - گفتیم که : محال است اسم اعظمى که در هر چیز تصرف دارد،
از قبیل الفاظ و یا مفاهیمى باشد که الفاظ بر آنها دلالت مى کند، بلکه اگر واقعا چنین اسمى باشد و چنین آثارى در آن باشد لابد، حقیقت اسم خارجى است، که مفهوم لفظ به نوعى با آن منطبق مى شود، خلاصه : آن اسم حقیقتى است که اسم لفظى اسم آن اسم است.
و در الفاظ آیه شریفه هیچ خبرى از این اسمى که مفسرین گفته اند نیامده، تنها و تنها چیزى که آیه در این باره فرموده این است که شخص نامبرده که تخت ملکه سباء را حاضر کرد علمى از کتاب داشته و گفته است : ( من آن را برایت مى آورم ) غیر از این دو کلمه در باره او چیزى نیامده، البته این در جاى خود معلوم و مسلم است، که کار در حقیقت کار خدا بوده، پس معلوم مى شود که آن شخص علم و ارتباطى با خدا داشته، که هر وقت از پروردگارش چیزى مى خواسته و حاجتش را به درگاه او مى برده خدا از اجابتش تخلف نمى کرده. و به عبارت دیگر، هر وقت چیزى را مى خواسته خدا هم آن را مى خواسته است.
از آنچه گذشت این نیز روشن شد که علم مذکور از سنخ علوم فکرى و اکتسابى و تعلم بردار نبوده است.
معناى ( ارتداد طرف ) و نقل سخن دیگران درباره آن و مخاطب به آن#
( انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک ) - کلمه ( طرف ) به طورى که گفته اند: به معناى نگاه و چشم برگرداندن است و ( ارتداد طرف ) به معناى این است که آن چیزى که نگاه آدمى به آن مى افتد، در نفس نقش بندد و آدمى آن را بفهمد که چیست، پس مقصود آن شخص این بوده که من تخت ملکه سباء را در مدتى نزدت حاضر مى کنم که کمتر از فاصله نگاه کردن و دید آن باشد.
بعضى از مفسرین گفته اند: طرف به معناى برداشتن پلک چشم و بازکردن آن براى دیدن است و ارتداد طرف به معناى بسته شدن پلکها به طور طبیعى است، نه بستن عمدى و اختیارى، چون اگر آن مراد بود، تعبیر مى فرمود به رد طرف، و این خود نکته اى است که نباید از آن غفلت ورزید.
ولى این مفسر اشتباه کرده، چون طرف، یکى از افعال اختیارى آدمى است، ولى آنچه که باعث بر این فعل اختیارى مى شود طبیعت آدمى است، مانند نفس کشیدن و براى همین است که احتیاجى به فکر و اندیشه قبلى ندارد، به خلاف امثال خوردن و نوشیدن. بنا بر این، فعل اختیارى، آن فعلى است که به اراده آدمى مرتبط باشد، حال چه اینکه محتاج به فکر و اندیشه سابق باشد و چه نباشد.
و علت اشتباه این مفسر این است که : خیال کرده اند فعل اختیارى آن فعلى است که ناشى از تفکر و اندیشه باشد، و غیر آن را اختیارى ندانسته است. پس نکته این که در آیه مورد بحث، ( ارتداد ) را آورد نه ( رد ) را، آن نیست که وى گفته، بلکه شاید این باشد که فعل چشم بر هم زدن، از آنجا که با فکر و اندیشه قبلى انجام نمى شود، در انظار چنین به نظر مى رسد که پلکها خودش به هم مى خورد، نه اینکه به خواست صاحبش باشد.
خطاب در جمله ( من آن را قبل از یک چشم بهم زدن و قبل از اینکه نگاهت برگردد برایت مى آورم ) خطاب آن عالم به سلیمان (علیه السلام) است، چون او بود که مى خواست تخت ملکه سباء نزدش حاضر شود و نیز او بود که گوینده سخن مى خواست تخت را برایش بیاورد.
ولى بعضى از مفسرین گفته اند: خطاب عالم نامبرده متوجه به عفریت است، که قبلا به سلیمان (علیه السلام) گفت : من آن را قبل از آنکه از جایت برخیزى مى آورم و این عالم که رو به او کرد و گفت : من آن را قبل از برگشتن نگاهت مى آورم، خود سلیمان بوده که علمى از کتاب داشته است و اگر این را گفته، خواسته است فضیلت نبوت را به او بفهماند و برساند آن قدرتى که خداى تعالى از راه تعلیم کتاب به او داده، برتر و عظیم تر است از قدرتى که به عفریت داده و عفریت به آن میبالد. پس، معناى آیه این است که : سلیمان به عفریت گفت : من عرش او را برایت مى آورم قبل از آنکه نگاهت برگردد.
فخر رازى هم در تفسیر کبیر، بر همین معنا اصرار ورزیده و وجوهى براى تأیید آن ذکر کرده، که ذره اى ارزش علمى ندارد، علاوه بر اینکه، اصل این تفسیر با سیاق آیه - همانطور که گفتیم - نمى سازد.
احضار تخت بلقیس اظهار معجزه اى با هر از آیات نبوت سلیمان علیه السّلام است#
یعنى، بعد از آنکه سلیمان (علیه السلام) عرش ملکه سباء را نزد خود حاضر دید، گفت : این - یعنى حضور تخت بلقیس در نزد او در کمتر از یک طرفة العین - از فضل پروردگار من است، بدون اینکه در خود من استحقاقى بوده باشد، بلکه خداى تعالى این فضیلت را به من ارزانى داشت تا مرا بیازماید، یعنى امتحان کند آیا شکر نعمتش را به جا مى آورم، و یا کفران مى کنم. آنگاه فرمود: و هر کس شکر بگزارد براى خود گزارده، یعنى نفع آن عاید خودش مى شود نه عاید پروردگار من و هر کس کفران نعمت او کند، باز ضررش عاید خودش مى شود، چون پروردگار من بى نیاز و کریم است. و بطورى که ملاحظه مى کنید ذیل آیه، صدر آن را تاکید مى کند.
بعضى از مفسرین گفته اند: مشار الیه به اشاره ( هذا ) ، قدرت به آوردن تخت ملکه سباء است، چه بى واسطه و چه با واسطه.
لیکن این حرف صحیح نیست، چون ظاهر اینکه فرمود: ( فلما رآه مستقرا عنده قال... ) این است که ثنا ( این از فضل پروردگار من است ) مربوط باشد به حال رویت تخت و آن نعمت و فضلى که در حال رویت به چشم مى خورد حضور تخت بوده، نه قدرت بر احضار آن، که از مدتها پیش داشت.
در آیه مورد بحث، حذف و اختصار به کار رفته و تقدیر آن این است که ( فاذن له سلیمان فى الاتیان به کذلک فاتى به کما قال فلما راه... - یعنى، سلیمان به آن عالم اجازه داد که تخت را آنطور که خودش گفت ) بیاورد، پس همین که آن را پابرجا، نزد خود دید گفت.... و از این حذف فهمیده مى شود که آن قدر این آوردن سریع بود که گویى میان ادعایش و دیدن سلیمان، هیچ فاصلهاى نشد.
در مفردات مى گوید: تنکیر هر چیز از حیث معنا به این است که : آن را طورى کنند که شناخته نشود، بر خلاف تعریف، که به معناى آن است که آن چیز را طورى کنند که شناخته شود و در آیه ( نکروا لها عرشها ) تنکیر استعمال شده.
از سیاق آیه برمى آید که سلیمان (علیه السلام) این سخن را هنگامى گفت که ملکه سبا و درباریانش به دربار سلیمان رسیده و مى خواستند بر او وارد شوند و منظورش از این دستور، امتحان و آزمایش عقل آن زن بود، همچنان که منظورش از اصل آوردن تخت، اظهار معجزهاى باهر از آیات نبوتش بود و به همین جهت دستور داد تخت او را به صورتى ناشناس درآورند، و آنگاه متفرع کرد بر این دستور، این را که : ( ننظر اتهتدى - ببینیم مى شناسد آن را یا نه ) و معناى آیه روشن است.
ورود ملکه به دربار سلیمان علیه السّلام و ایمان آوردنش به رب العالمین#
یعنى بعد از آنکه ملکه سباء نزد سلیمان آمد از طرف سلیمان به او گفتند: ( آیا تخت تو اینطور بود ) و این جمله، یعنى جمله ( اهکذا عرشک ) کلمه امتحان است. و اگر فرمود: ( اهکذا عرشک - آیا این چنین بود تخت تو ) ، و نفرمود: ( اهذا عرشک - آیا این است عرش تو ) براى این بود که تخت را بیشتر مجهول و ناشناخته کند، لذا از مشابهت این تخت با تخت خود او در شکل و صفات پرسش نمود، که معلوم است این گونه سوال در ناشناخته کردن تخت، موثرتر است.
( قالت کانه هو ) - مراد از اینکه گفت ( گویا این همان است ) این است که : این همان است و اگر اینطور تعبیر کرد، خواست تا از سبک مغزى و تصدیق بدون تحقیق اجتناب کند، چون غالبا از اعتقادات ابتدایى که هنوز وارسى نشده و در قلب جاى نگرفته است با تشبیه، تعبیر مى آورند، ( مى گویند مثل اینکه فلانى آمده، یا گویا فلانى رفته و مثل اینکه این کتاب مال فلانى است و همچنین ).
( و اوتینا العلم من قبلها و کنا مسلمین ) - ضمیر ( ها ) در کلمه ( قبلها ) به همین معجزه و آیت، یا حالت رویت آن برمى گردد و معنایش این است که : ( ما قبل از این معجزه، یا قبل از این حالت که معجزه را مى بینیم عالم به آن بودیم ) و از ظاهر سیاق برمى آید که این جمله، تتمه کلام ملکه سباء باشد، بنا بر این، وضع چنین بوده که وقتى ملکه تخت را مى بیند، و درباریان سلیمان از آن تخت از وى مى پرسند، احساس کرده که منظور آنان از این پرسش این است که : به وى تذکر دهند که متوجه قدرت خارق العاده سلیمان (علیه السلام) باش، لذا چون از سوال آنان، این اشاره را فهمیده، در پاسخ گفته است : ما قبلا از چنین سلطنت و قدرتى خبر داشتیم، یعنى احتیاجى به این اشاره و تذکر نیست، ما قبل از دیدن این معجزه، از قدرت او و از این حالت خبر داشتیم و تسلیم او شده بودیم و لذا در اطاعت و فرمان او سر فرود آورده ایم.
بعضى از مفسرین گفته اند: جمله : ( و اوتینا العلم... ) کلام سلیمان است. بعضى دیگر گفته اند: سخن درباریان سلیمان است. بعضى دیگر گفته اند: کلام ملکه سباء است، و لیکن معنایش این است که ما قبلا مى دانستیم که تخت ما از دربارمان به اینجا منتقل شده. ولى هیچ یک از این وجوه صحیح نیست.
کلمه ( صد ) به معناى جلوگیرى و برگرداندن است و متعلق آن، تسلیم خدا شدن است، که اعتراف ملکه هنگام داخل شدن به قصر که مى گوید: ( اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین ) بر آن شهادت مى دهد. و این اسلامش، با اسلامى که قبلا بدان تصریح کرد و گفت : ( و کنا مسلمین ) اشتباه نشود، براى اینکه آن اسلام، تسلیم سلیمان شدنش بود و این اسلام، تسلیم خدا شدن است.
این آن معنایى است که از سیاق آیات برمى آید، ولى مفسرین وجوه دیگرى در معناى آیه ذکر کرده اند، که ما از نقل آنها صرف نظر کردیم.
جمله ( انها کانت من قوم کافرین ) ، در مقام تعلیل ( صد ) مذکور است و معنایش این است : تنها چیزى که او را از تسلیم خدا شدن جلوگیرى نمود، همان معبودى بود که به جاى خدا مى پرستید و آن معبود - همچنان که در خبر هدهد گذشت - آفتاب بوده و سبب این جلوگیرى این بود که ملکه نیز از مردمى کافر بود و ( از نظر افکار عمومى ) ایشان را در کفرشان پیروى مى کرد.
کلمه ( صرح ) به معناى قصر و هر بنایى است بلند و مشرف بر سایر بناها، و نیز به معناى محلى است که آن را تخت کرده باشند و سقف هم نداشته باشد و کلمه ( لجة ) به معناى آب بسیار زیاد است و کلمه ( ممرد ) اسم مفعول از تمرید است که به معناى صاف کردن است و کلمه ( قواریر ) به معناى شیشه است.
و اگر فرمود: ( بدو گفته شد داخل صرح شو ) ، گویا گوینده آن، بعضى از خدمتکاران سلیمان (علیه السلام) بوده، که در حضور او ملکه سباء را راهنمایى کرده که داخل شود و این رسم همه پادشاهان بزرگ است.
( فلما راته حسبته لجة و کشفت عن ساقیها ) - یعنى وقتى ملکه سباء آن صرح را دید، خیال کرد استخرى از آب است، ( چون خیلى آن شیشه صاف بود) لذا جامه هاى خود را از ساق پا بالا زد تا دامنش تر نشود.
( قال انه صرح ممرد من قواریر ) - گوینده این سخن سلیمان است، که به آن زن، مى گوید: این صرح، لجه نیست. بلکه صرحى است که از شیشه ساخته شده، پس ملکه سبا وقتى این همه عظمت از ملک سلیمان دید و نیز آن داستان را که از جریان هدهد و برگرداندن هدایا، و نیز آوردن تختش از سبا به دربار وى به خاطر آورد، دیگر شکى برایش نماند که اینها همه معجزات و آیات نبوت او است و کار حزم و تدبیر نیست، لذا در این هنگام گفت ( رب انى ظلمت نفسى... )
( قالت رب انى ظلمت نفسى و اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین ) - در گفتار خود نخست به درگاه پروردگارش استغاثه مى کند، و به ظلم خود که خداى را از روز اول و یا از هنگامى که این آیات را دید نپرستیده اعتراف نمود، سپس به اسلام و تسلیم خود در برابر خدا شهادت داد.
و در این جمله اش که گفت : ( اسلمت مع سلیمان لله ) ، التفاتى نسبت به خداى تعالى به کار برد، التفات از خطاب به غیبت، و وجه این التفات این است که خواست از ایمان اجمالى به خدا در جمله ( رب انى ظلمت نفسى ) ، به توحید صریح انتقال یابد، چون در جمله بعدى، اسلام خود را بر طریقه اسلام سلیمان دانست، که همان توحید صریح باشد، و آنگاه تصریح خود را با جمله ( رب العالمین ) تأکید کرد، یعنى اقرار دارم که جز خدا در هیچ جاى عالمیان ربى نیست و این همان توحید در ربوبیت است، که مستلزم توحید در عبادت است، که مشرکین ( و از آن جمله آفتاب پرستان ) قائل به آن نیستند.
گفتارى پیرامون داستان سلیمان (علیه السلام) آنچه در قرآن آمده#
1 - آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن کریم از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نیامده، چیزى که هست دقت در همان مختصر، آدمى را به همه داستانهاى او و مظاهر شخصیت شریفش راهنمایى مى کند.
یکى اینکه : آن جناب فرزند و وارث داود (علیه السلام) بود، که در این باره فرمود: و ( وهبنا لداود سلیمان ) و نیز فرموده : ( و ورث سلیمان داود ) .
یکى دیگر اینکه خداى تعالى ملکى عظیم به او داد، جن و طیر و باد را برایش مسخر کرد و زبان مرغان را به وى آموخت، که ذکر این چند نعمت در کلام مجیدش مکرر آمده است، در سوره بقره آیه 102، در سوره انبیاء، آیه 81، در سوره نمل، آیه 16 تا 18، در سوره سباء، آیه 12 تا 13 و در سوره ص، آیه 35 تا 39.
قسمت سوم، آن است که به مسأله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى کند، که در سوره ص، آیه 33 واقع است.
قسمت چهارم، آیات مربوط به ( عرض صافنات جیاد ) بر وى است، که در آیات 31 تا 33 سوره ص، آمده است.
قسمت پنجم، آیاتى است که به مسأله داورى او در مسأله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و این آیات در سوره انبیاء، آیه 78 تا 79 آمده است.
قسمت ششم، اشاره به داستان مورچه است، که در سوره مورد بحث، آیه 18 و 19 آمده.
قسمت هفتم، آیات مربوط به داستان هدهد و ملکه سباء است، که در همین سوره، آیات 20 تا 44 آمده.
قسمت هشتم، آیه مربوط به کیفیت درگذشت آن جناب است که در سوره سبا آیه 14 واقع شده و ما شرحى که مربوط به یک یک این هشت قسمت است در ذیل آیاتش در این کتاب آوردیم.
2 - آیاتى که آن جناب را مى ستاید#
در قرآن کریم، در پانزده - شانزده - مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسیارى از او کرده، بنده اش خوانده، اوابش نامیده و فرموده : ( نعم العبد انه اواب ) و به علم و حکمتش ستوده و فرموده : ( ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما ) و نیز فرموده : ( و لقد آتینا داود و سلیمان علما ) و باز فرموده : ( یا ایها الناس علمنا منطق الطیر ) و او را از انبیاء مهدى و راه یافته خوانده، فرموده : ( و ایوب و یونس و هرون و سلیمان ) و نیز فرموده : ( و نوحا هدینا من قبل و من ذریته داود و سلیمان ) .
3 - سلیمان (علیه السلام) در عهد عتیق#
داستان آن جناب در کتاب ملوک اول آمده و بسیار در حشمت و جلالت امر او و وسعت ملکش و وفور ثروتش و بلوغ حکمتش سخن گفته، لیکن از داستانهایش که در قرآن ذکر شده، جز همین مقدار نیامده که : وقتى ملکه سباء خبر سلیمان را شنید و شنید که معبدى در اورشلیم ساخته و او مردى است که حکمت داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدایایى بسیار آورد و با او دیدار کرد و مسائل بسیارى به عنوان امتحان از او پرسید و جواب شنید، آنگاه برگشت.
عهد عتیق بعد از آن همه ثناء که براى سلیمان کرده، در آخر به وى اسائه ادب کرده و گفته که : وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت پرستى گرایید و براى بتها سجده کرد، بتهایى که بعضى از زنانش داشتند و آنها را مى پرستیدند.
و نیز مى گوید: مادر سلیمان، اول، زن اوریاى حتى بود، پدر سلیمان عاشقش شد و با او زنا کرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزیر داود ( از ترس رسوایى ) نقشه کشید تا هر چه زودتر اوریا را سر به نیست کند و همسرش را بگیرد و همین کار را کرد، بعد از کشته شدن اوریا در یکى از جنگها، همسرش را به اندرون خانه و نزد سایر زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سلیمان را بیاورد.
و اما قرآن کریم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى داند، همچنان که ساحت سایر انبیاء را منزه مى داند و بر هدایت و عصمتشان تصریح مى کند و در خصوص سلیمان مى فرماید: ( و ما کفر سلیمان ) .
و نیز ، ساحتش را از اینکه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حکایت کرده که در دعایش بعد از سخن مورچه گفت : ( پروردگارا، مرا به شکر نعمتها که بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما ) که در تفسیرش گفتیم از این دعا برمى آید که مادر او از اهل صراط مستقیم بوده، یعنى از کسانى که خداوند بر آنان انعام کرده، از نبیین و صدیقین و شهداء و صالحین.
4 - روایاتى که در این داستان وارد شده#
اخبارى که در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده، بیشترش مطالب عجیب و غریبى دارد که حتى نظائر آن در اساطیر و افسانه هاى خرافى کمتر دیده مى شود، مطالبى که عقل سلیم نمى تواند آن را بپذیرد و بلکه تاریخ قطعى هم آنها را تکذیب مى کند و بیشتر آنها مبالغه هایى است که از امثال کعب و وهب نقل شده است.
و این قصه پردازان مبالغه را به جایى رسانده اند که گفته اند: سلیمان پادشاه همه روى زمین شد و هفتصد سال سلطنت کرد و تمامى موجودات زنده روى زمین از انس و جن و وحشى و طیر، لشکریانش بودند. و او در پاى تخت خود سیصد هزار کرسى نصب مى کرد، که به هر کرسى یک پیغمبر مى نشست، بلکه هزاران پیغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و جن روى آنها مى نشستند و مى رفتند. و مادر ملکه سباء از جن بوده و لذا پاهاى ملکه مانند پاى خران، سم دار بوده و به همین جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى پوشاند، تا روزى که دامن بالا زد تا وارد صرح شود، این رازش فاش گردید. و در شوکت این ملکه مبالغه را به حدى رسانده اند که گفته اند: در قلمرو کشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهار صد هزار نظامى بوده و وى سیصد وزیر داشته است، که مملکتش را اداره مى کردند و دوازده هزار سر لشکر داشته که هر سرلشکرى دوازده هزار سرباز داشته، و همچنین از این قبیل اخبار عجیب و غیر قابل قبولى که در توجیه آن هیچ راهى نداریم، مگر آنکه بگوییم از اخبار اسرائیلیات است و بگذریم. و اگر از خوانندگان عزیز ما کسى بخواهد به آنها دست یابد، باید به کتب جامع حدیث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نیز به تفاسیر مطول مراجعه نماید.
بحث روایتی#
بحث روایتى
احتجاج حضرت زهرا سلام الله علیها به آیه ( وورث سلیمان داود ) علیه ابوبکر در مسئله غصب فدک#
در احتجاج از عبد اللّه بن حسن و او به سند خود از پدران بزرگوارش، روایت کرده که فرمودند: بعد از آنکه ابو بکر تصمیم گرفت فاطمه (علیه السلام) را از فدک منع کند و این خبر به گوش آن حضرت رسید، نزد ابو بکر آمد و فرمود: اى پسر ابى قحافه ! آیا ممکن است که به حکم قرآن کریم، تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ عجب رأ ى فاسدى دادهاى، آیا دانسته و عمدا کتاب خدا را مخالفت نموده و آن را کنار مى زنید و پشت سر مى افکنید؟ که مى فرماید: ( و ورث سلیمان داود ) تا آخر حدیث.
و در تفسیر قمى در روایت ابى الجارود از امام ابى جعفر (علیه السلام) روایت کرده که در ذیل جمله ( فهم یوزعون ) فرمود: یعنى جلو لشکر را مى گرفتند تا دنباله آنان برسد و یکجا جمع شوند.
و در احتجاج از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که در حدیثى فرمود: در پاره اى از لهجه هاى عرب ناظره به معناى منتظره است، مگر نشنیدى کلام خداى عزوجل را که مى فرماید: ( فناظرة بم یرجع المرسلون ) که معنایش منتظره است.
اشاره به وجوهى درباره آوردن تخت بلقیس ( قبل ان یرتد الیک طرفک )#
و در بصائر به سند خود از جابر از ابى جعفر (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: اسم اعظم خدا از هفتاد و سه حرف تشکیل شده، که از آن یک حرفش نزد آصف بوده و با آن تکلم کرد، زمین بین سلیمان و بلقیس خسف شد و او تخت را با دست خود گرفته از آنجا برداشت و اینجا گذاشت، دوباره زمین به حال اولش برگشت. و این تحویل و تحول در کمتر از یک چشم بر هم زدن صورت گرفت، در حالى که از آن هفتاد و سه حرف، هفتاد و دو حرفش نزد ما است و یکى نزد خداى تعالى است، که آن را براى علم غیب خودش نگاه داشته است و عین حال ( لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم )
مؤلف: این معنا از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده و مرحوم کلینى آن را در کافى از جابر از امام باقر و نیز از نوفلى از ابى الحسن صاحب عسکر (علیه السلام) روایت کرده است.
و اینکه فرمود: اسم اعظم از این قدر حرف تشکیل شده و نزد آصف یک حرف از آن بوده، که با گفتن آن چنین و چنان شد، منافات با مطلبى که ما در باره اسم اعظم گفتیم ندارد، چون ما در آنجا گفتیم اسم اعظم از مقوله الفاظ نیست، این روایت هم نمى گوید از مقوله الفاظ است، بلکه سیاق آن دلالت دارد بر اینکه مرادش از حرف، حروف لفظى نیست و تعبیر به حرف از باب این است که خواسته است با زبان مردم حرف بزند، مردمى که معهود در ذهنشان از اسم، اسم لفظى و مرکب از حروف ملفوظه است.
و در مجمع در ذیل جمله ( قبل ان یرتد الیک طرفک ) گفته است : در معناى این جمله چند وجه است... پنجم اینکه زمین برایش درهم پیچیده شد، و این معنا از امام صادق (علیه السلام) روایت شده.
مؤلف: آنچه وى روایت کرده در باب در هم پیچیده شدن زمین مغایرتى با روایت قبلى که از آن به خسف تعبیر کرد ندارد.
و اما اولین وجه از آن وجوه - که ما پنجمش را نقل کردیم - این است که : ملائکه تخت را نزدش آورده باشند. دوم اینکه : باد آن را آورده باشد. سوم اینکه : خداى تعالى حرکاتى متوالى در آن تخت خلق کرده باشد. چهارم اینکه : در زمین فرو رفته باشد و در پیش روى سلیمان سر از زمین درآورده باشد. پنجم اینکه : خدا آن را در جاى خودش معدوم و در پیش روى سلیمانش اعاده کرده باشد.
البته در اینجا وجه دیگرى هست که بعضى از مفسرین آن را گفته اند و آن این است که : به طور کلى وجود موجودات لحظه به لحظه از ناحیه خدا افاضه مى شود و وجود آن اول، در آن دوم باقى نیست و خداى تعالى هستى را در آن اول افاضه کرد براى تخت آن زن در سبا، سپس در آن بعد افاضه هستى کرد براى آن در نزد سلیمان. و این وجوه در ممتنع و محال بودن مثل وجه پنجم اند و در دلیل نداشتن، مانند بقیه وجوه مى باشند.
آصف بن برخیا وصى سلیمان و حجت پس از او بوده است#
و در همان کتاب است که عیاشى در تفسیر خود و با سند روایت کرده که موسى بن محمد بن على بن موسى ( یعنى موسى مبرقع، فرزند حضرت جواد (علیه السلام)، به یحیى بن اکثم (بزرگترین دانشمند آن روز)، برخورد و ابن اکثم از او سوالاتى کرد و او گفت : من داخل شدم بر برادرم على بن محمد، (امام هادى، (علیه السلام) و میان من و او مواعظى گفتگو شد، تا آنجا که من سر در طاعتش نهادم و عرضه داشتم فدایت شوم، ابن اکثم از من مسائلى پرسیده و فتوا خواسته است، برادرم خندید و پرسید آیا فتوا دادى در آن مسائل ؟ عرضه داشتم : نه، فرمود چرا؟ عرضه داشتم چون آن مسائل را نمى دانستم، فرمود: آنها چه بود؟ عرضه داشتم : یکى این بود که گفت مرا خبر ده از سلیمان. آیا محتاج به علم آصف بن برخیا بود؟ آنگاه مسائل دیگر را هم گفتم.
در پاسخ فرمود اى برادر بنویس : بسم اللّه الرحمن الرحیم، مراد از این آیه پرسش کردى که خداى تعالى در کتابش فرموده : ( و قال الذى عنده علم من الکتاب ) و او آصف بن برخیا است و سلیمان از آنچه آصف مى دانست عاجز نبود، لیکن مى خواست به مردم بفهماند که آصف، بعد از او وصى و حجت است و علم آصف پاره اى از علم سلیمان بوده، که به امر خدا به وى به ودیعت سپرده بود و خدا این را به فهم سلیمان الهام کرد تا او حواله به آصف دهد، تا در نتیجه امت، بعد از درگذشت او در امامت و راهنمایى آصف اختلاف نکنند، همانطور که در زمان داود نیز، خداى تعالى علم کتاب را به سلیمان فهمانید، تا داود وى را در زندگى خود به امامت و نبوت بعد از خود معرفى کند، تا حجت بر خلق موکد شود.
مؤلف: این روایت را صاحب روح المعانى از مجمع نقل کرده و سپس گفته : این روایت صحیح نیست. و لیکن نفهمیدیم اعتراض روح المعانى به این روایت چه بوده و هیچ وجهى برایش ندیدیم، جز اینکه بگوییم، چون که در این حدیث از امامت گفتگو به میان آمده، لذا از حدیث خوشش نیامده است.
و در نور الثقلین از کافى از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: به آنچه هیچ امیدى ندارى امیدوارتر باش، تا آنچه را که امیدش را دارى - تا آنجا که فرمود - ملکه سباء از کشورش بیرون شد و سرانجام مسلمان گشت.
